<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی مظفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AliMozaffari</link>
        <description>متن‌ها بهانه‌اند، یادگیری در حاشیه اتفاق می‌افتد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/122601/avatar/wu8x5o.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی مظفری</title>
            <link>https://virgool.io/@AliMozaffari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%87-fq4fywjmxn7j</link>
                <description>بحثی در معرفت‌شناسی است موسوم به «منطق اهمیت‌دادن»* که می‌گوید اگر شما در زندگی به چیزهایی اهمیت بدهید آنگاه دوست دارید در مورد آن چیزها باور صادق داشته باشید. حالا اینکه واقعاً برای کسب باور صادق کوشش کنید یا اینکه باورهای حاضر و آماده‌ی خود را به عنوان باور صادق جا بزنید موضوع دیگری است. اما اصل این دوست‌داشتن جایی نمی‌رود.زندگی‌ای که در آن به هیچ چیز اهمیت ندهیم زندگی مطلوبی به نظر نمی‌آید. یک نفر بچه‌اش برایش مهم است یکی رمزارز یکی هم کسب دانش و الی آخر. پس اگر در پی زندگی مطلوبی باشیم و بخواهیم به چیزهایی اهمیت بدهیم بنا به منطق اهمیت‌دادن ناگزیریم که باور صادق به دست آوریم. تکرار می‌کنم این که واقعاً برای کسب باور صادق بکوشیم یا اینکه باور حاضر خود را در عوض باور صادق جا بزنیم فعلاً محل بحث نیست.اگر موضوعی برایمان مهم باشد ولی کوشش‌مان در جهت کسب باور و باور صادق در مورد آن موضوع به شکست انجامد رفته‌رفته از اهمیت آن موضوع برایمان کاسته خواهد شد. مثلاً تربیت بچه‌مان برایمان مهم است ولی منابع در دسترس‌ برای کسب باور صادق  جوابگو نیست نتیجتاً یک جایی می‌رسد که انگیزانندگیِ دغدغه، قافیه را به ناکامی در کسب باور صادق می‌‎بازد و خاموش می‌شود.یک راه دیگر برای از بین رفتن دغدغه خفه‌کردن آن با باورهاست. یعنی زمانی که دغدغه در ما شکل نگرفته و منسجم نشده است خود را با انبوهی از باورهای باربط و بی‌ربط جوری محاصره کنیم که گشتن به دنبال دغدغه و جستن اینکه دغدغه‌ی ما کدام است از اساس یادمان برود. چیزی شبیه سیراب‌کردن خود با پاسخ‌هایی که مشخص نیست مال کدام سوال هستند و مشخص نیست آیا آن سوال‌ها، سوال ما هستند یا نه؟این‌ها را گفتم تا پلی بزنم به تجربه‌ی تحصیلی خودم در دانشگاه. چیزی که در دانشگاه به من ارائه شد انبوهی از ابزارها بود. یعنی واحد‌های درسی هر کدام ابزاری را به دست من می‌دادند و می‌گفتند با این ابزارها فلان مسئله‌ها را می‌شود حل کرد. مثلاً با نامساوی مارکوف چبی‌شف می‌شود به این مسئله پاسخ داد که احتمال این که یک نفر بیش از سیصدسال عمر کند چقدر است! این که این ابزارها برای پاسخ‌گویی به مسائل واقعاً موجود در کف صحنه‌ی واقعیت بودند یا برای سیاه‌کردن برگه‌های تمرین و آزمون خودش مرثیه‌ای است که می‌شود بعداً به آن پرداخت اما چیز مهمی اینجا است که معمولاً مورد غفلت واقع می‌شود و آن هم درست برمی‌گردد به همان که بالاتر گفتم یعنی زندگی مطلوب، منطق اهمیت‌دادن و کسب باور صادق.چیزی که انگار در مسیر تحصیل گم است نگاه به دانشجو به عنوان یک فاعل است. عمداً نوشتم فاعل و ننوشتم عامل. عامل کسی است که فعل‌هایی انجام می‌دهد اما فاعل کسی است که علاوه بر عمل‌کردن به فعل‌ها خودِ فعل‌ها را هم در صورت لزوم تغییر می‌دهد  و از اساس طرحی نو در می‌اندازد. درانداختن طرحی نو و فاعل‌بودن (که چیزی بیش از عامل بودن است) نیاز دارد به نیروی پیش‌رانی که قوتش را دقیقاً از چشمه‌ی جوشان دغدغه برمی‌گیرد. بعید است نسبت به چیزی دغدغه نداشته باشیم ولی در آن حیطه به فاعلیت برسیم. در بهترین حالت شاید مأمورانی بشویم معذور!حالا دانشگاهی را در نظر بگیرید که پیوندش با واقعیت موجود از هم گسیخته است یعنی حتی عامل‌هایی را هم که پرورش می‌دهد با راندمان پایین می‌پرورد و برای پاسخ‌گویی به سوالاتی آماده‌شان می‌کند که بیش از همه مصداق بیت «یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی/ من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته» است. قطع ارتباط با واقعیت موجود به همین جا ختم نمی‌شود یکی دیگر از معایبش محدودکردن کانال‌هایی است که از طریق آن می‌شود دغدغۀ خویش را یافت. در چنین وضعی درس و دانشگاه که به قول بنجامین بلوم می‌بایست بستری باشد که دانشجویان سوال‌های مهم را بشنوند و یکی دو مورد را برای تمام عمر خود انتخاب کنند* تبدیل می‌‎شود به دانشگاهی که تو را با انبوهی از پاسخ‌هایی که مشخص نیست جواب کدام سوالِ برآمده از واقعیت موجودند  زیر چک و لگد می‌گیرد تا تو هم وابدهی و بشوی یکی مثل خودشان.نتیجه‌ی چیزی که ترسیم کرده‌ام این می‌شود که در جریان تحصیل مسئله‌ها بیان نمی‌شوند. ایجاد شوق در دانشجو برای کشتی‌گرفتن با مسئله‌ها به دست فراموشی سپرده می‌شود. مسئله‌ها به دغدغه تبدیل نمی‌شوند. زندگی از چیزهایی که می‌توانست برایمان مهم باشد رفته‌رفته تهی می‌شود، کسب باور صادق می‌شود شوخی و اگر منطق اهمیت‌دادن درست باشد زندگی می‌شود نامطلوب.Shores of Indifference, Gena Bordie*منطق اهمیت دادن را نخستین بار در کتاب معرفت‌شناسی لیندا زگزبسکی با ترجمه‌ی کاوه بهبهانی دیدم.*نقل قول بنجامین بلوم را از درس مهارت یادگیری متعلق به متمم به سرپرستی محمدرضا شعبانعلی آوردم.    </description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 18:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریب انسانی(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-a4lna1ww26mo</link>
                <description>چکیده‌ی نوشته‌های پیشینم این بود که امکان معنادار یافتن  یا معنادارکردن زندگی را چندان برای خود محتمل نمی‌دانم و از سوی دیگر عطش معنای زندگی را اگر چه نه به صورت تام و تمام اما بیشتر برخاسته از مرگ‌آگاهی می‌دانم.شاید پیش از درک مرگ، پیشینیان ما به خاطر دشواری‌های فراوان و بعضاً تکراری‌ای که برای بقاء متحمل می‌شدند، گاه و بی‌گاه خسته و ملول می‌گشتند و زمانی که خستگی و ملالت‌شان از حد بیرون می‌شد با خود می‌اندیشیدند برای چه؟ چرا باید این بار گران را بر دوش خود حمل کنیم؟ اما درک مرگ و اینکه بالاخره می‌میریم بیش از پیش آتش این سؤالات را در جانشان افکند. به بیان دیگر آدمی پس از درک مقوله‌ی مرگ، جایگزینی برای زندگی و دشواری‌هایش و ملالت‌هایش پیدا کرد. او فهمید که می‌شود مُرد! و بار هستی را به دوش نکشید. این فهم، او را به این واداشت که جدی‌تر به دشواری‌هایی که برای تداوم زندگی تحمل می‌کند و چراییِ آن‌ها بیندیشد.روزهای شگفتی را می‌گذرانیم، روزهایی که جان‌ما‌ن را به حراج بقای حکومت‌شان گذاشته‌اند. نظام درمان‌مان را از هم گسیخته‌اند، آب و برق‌مان را نیم‌بند کرده‌اند و گرانی را رفیق راه‌مان و چیزهایی که شما بهتر از آن‌ها آگاهید. در این شرایط اما خیل کثیری از ما به خاطر ترسی که از هسته‌ی قدرتِ مجهز به سلاح سرکوب داریم. از اعتراض می‌هراسیم. می‌ترسیم بر سر اموری که جزء حقوق بدیهی‌مان است جان ما را بگیرند و آب هم از آب تکان نخورد. در چنین روزهایی که قدرت در چشمان ما خیره شده، رجز می‌خواند و ما فقط نظاره‌گریم محتملاً از خود این سوال را می‌پرسیم که تا کجا؟ بگذارید جمع نبندم. من از خود می‌پرسم که تا کجا قرار است به این انسانیت‌زدایی از زندگی انسانی تن در دهم؟ تا کجا این خفت را بر‌تابم؟ زندگی تا کجا ارزشش را دارد؟ و این سوالی‌ست که سخت مرا در هم می‌شکند و در برابرش احساس زبونی می‌کنم.شاید از خود بپرسید که این بند اخیر چه ارتباطی با بند پیشین دارد. عرض می‌کنم خدمت‌تان. در نگاه من، وقتی امکان معنایابی در زندگی دور از دسترس باشد و از طرفی مرگ هم حی‌وحاضرتر از همیشه بیخ گوشم نفس‌نفس بزند باید تکلیفم را با زندگی بدانم تا عنان از کف نداده و به لحاظ روانی از هم نگسلم. شاید ضرورت این امر را با یک مقایسه بهتر بتوانم منتقل کنم.فرض کنیم شخص «الف» زندگی، چرایی زندگی و چرایی تداوم زندگی را تا کنون به پرسش نکشیده و نقد نکرده و از آن نوع آدم‌هایی است که قربان‌صدقه‌ی زندگی می‌رود و خورشید هر روز صبح به او لبخند می‌زند و هر بیدارشدن برایش مساوی شروعی دوباره است و می‌خواهد بهترینِ خودش باشد و لحظه را دریابد و خلاصه کلی قول به خودش داده و می‌خواهد در آینده فلک را سقف بشکافد. در نقطه‌ی مقابل شخص «ب» قرار دارد که قول خاصی به خودش نداده، معنایی برای زندگی متصور نیست و کشته‌مرده‌ی زندگی نیست، می‌داند جانش به مویی بند است و خلاصه نه‌‌تنها خورشید هر روز صبح به او لبخند نمی‌زند که پشتش را هم به او می‌کند. در چنین وضعیتی اگر به این دو فرد بگویند که دوهفته دیگر می‌‌میرید، مواجهه‌شان با این خبر چگونه خواهد بود؟ به نظرم «الف» به طور اساسی به هم خواهد ریخت و «ب» محتملاً به همین سیاقی که تا کنون زندگی کرده زین پس هم خواهد زیست.خاورمیانه‌ همانجایی است که مدام در گوش شما زمزمه می‌کنند شما دوساعت، دو روز، دوهفته و دو... دیگر بیشتر زنده نیستید. پس برای اینکه بتوانید همین اندک زمان را بدون روانی از هم گسیخته بگذرانید نیاز دارید تکلیف خود را با زندگی مشخص کنید. نگاه من به تداوم حیات و دلایلم برای تداوم حیات مبتنی بر توازن قدرت بین نیروهای زندگی‌آفرین و نیروهای مرگ‌بار است و این موازنه مدام تحت شرایط خاص می‌تواند دست‌خوش تغییر و بعضاً منتهی به تصمیم‌های بازگشت ناپذیر شود.جدی‌ترین وزنه‌ی زندگی‌آفرین برای من ترس از مرگ است. این ترس برای خیلی‌ها ریشه در زندگیِ نزیسته دارد. مصیبت‌های بدفرجامی که به امید خوشی تحمل گردیده اما به خوشی نگرویدند. برای من اما نادانی نسبت به این که در پس پرده‌ی مرگ چه خواهد بود؟(اصلاً اگر چیزی در کار باشد!) رعب‌آور است. چیزی مثل دلهره‌ی ناشی از رفتن به یک فضای ناآشنا. درواقع، کندن از قطعیت نیم‌بندی که در وضعیت فعلی(زندگی) وجود دارد و رهسپار مرگ شدن، مرگی که سراسر عدم قعطیت است برایم ناگوار می‌نماید.عنصر زندگی‌آفرین بعدی از این دیدگاه ناشی می‌شود که به خودم می‌گویم حالا که قرار است بمیریم، چه حاجت که زودتر به استقبالش برویم؟ اگر قرار است بیاید و ما را با خود ببرد چرا ما پیش‌دستی کنیم؟ به جایش صبر کنیم ببینیم چه می‌شود؟ حالا که این فرصت به ما داده شده چیزی به نام زندگی را درک کنیم. بگذار تجربه‌اش کنیم. با تجربه‌کردن زندگی قرار نیست کوپن مرگ‌مان باطل شود.در جایگاه بعدی خرده‌معناهایی قرار می‌گیرد که در غیاب معنای بزرگ دست‌یابی به آن‌ها و صرف زندگی در مسیر آن‌ها برایمان ارزشمند است. بهبود شرایط زیست در یک کل به نام زمین، کاستن از رنج آدمیان، فراهم‌آوری شرایط زندگی انسانی‌تر و مانند این‌ها.جدی‌ترین و شاید تنها وزنه‌ی کفه‌ی مرگ‌بار ترازو برای من، گستره‌ی بی‌انتهای رنج‌ها و مصبیت‌ها و نیافتن معنایی‌ست که تحمل‌شان را موجه سازد. این عنصر به خصوص در جایی مثل خاورمیانه که هیچ چیز مثل درد و رنج تازه نیست بیشتر خودنمایی می‌کند. این وزنه آنقدر زور دارد که گاه خود به تنهایی می‌تواند کفه ترازو را به سمت مرگ بچرخاندمورد دوم که البته به نوعی در دل مورد اول گنجانده شده، خط قرمزها و سلسله‌مراتب ارزش‌هاست که اگر بنا باشد برای تداوم زیست‌، روی آن‌ها پا بگذارم ترجیح می‌دهم زندگانی را خاتمه دهم.برگردم به سوال انتهای پاراگراف سوم. راستش پاسخش را نمی‌دانم اما همین را می‌دانم که دلیل پاسخ فعلی‌ام به این پرسش، یعنی تداوم زندگانی تنها، تنها و تنها سنگین‌تر‌بودن کفه‌ی زندگی‌آفرین ترازوست که البته هیچ تضمینی وجود ندارد که شرایط پیرامونم یکی‌یکی این وزنه‌ها را از من نستاند و کفه‌ی مرگ‌بار یکباره، اما برای همیشه پیروز این زورآزمایی نشود.نقاشی با نام «ما از کجا آمده‌ایم؟ ما چه ایم؟ به کجا می‌رویم؟» اثر Paul Gauguin. منبع: ویکی‌پدیا</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 23:32:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی، از حقیقت تا فریب</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-r2b4ubunk7mt</link>
                <description>من مرگ انسان‌های زیادی را دیده‌ام اما خودم تجربه‌اش نکرده‌ام. اصلاً مگر می‌شود مرگ را تجربه کرد؟ بعید می‌دانم. در بهترین حالت می‌توانیم به انتظارش بنشینیم. تا به ما نزدیک و نزدیک‌تر شود اما درست سر بزنگاه، پیش از آن که بگذارد بفهمیم‌ش، جان ما و قدرت فهم‌مان را از ما می‌ستاند. احتمالاً ما هیچ‌گاه نخواهیم فهمید که مرده‌ایم. با وجود این نفهمیدن، ما به واسطه‌ی مشاهده‌ی مرگ دیگران به این درک می‌رسیم که این آسیاب به نوبت است و این هم به نوبه‌ی خود بسیار مهم است.چرا درک اینکه دیگران و لاجرم ما روزی می‌میریم مهم است؟ به نظرم چون همین درک سوم‌شخص از مرگِ دیگری است که زندگی را به گونه‌ای دیگر بازآفرینی می‌کند. یعنی زندگیِ پیش از آگاهی به مرگ با زندگیِ پس از آن قابل قیاس نیست. گاه پر پرواز اندیشه را تا آنجایی می‌گشایم و چنان بال بر هم می‌زنم که بتوانم دوشادوش آبا و اجداد نخستینم گام بردارم. فکر می‌کنم پیش از آن‌ که نسل‌های نخستین ما توقف فعالیت‌های همه‌روزه‌ی ( یا مرگ) همنوعان خود را ببینند ساده‌تر به آنچه به آن مشغول بودند( یعنی زندگی) تداوم می‌بخشیدند. منظورم از واژه‌ی ساده‌تر این است که وقتی کسی چیزی جز جستجوی غذا، صرف غذا و به طور کلی چرخه‌ی ارضای غرایز و فراغت پس از آن را ندیده باشد، راحت‌تر با این چرخه کنار می‌آید نسبت به کسی مرگ، یعنی از حرکت ایستادن چرخه‌ی پیشین را دیده باشد. وقتی انسان ببیند که توقف و فنا در انتظار این همه تکاپو و تلاش است با خود می‌پرسد «که چه؟»، این همه تکرار چرخه برای چه؟ چرا این همه تحرک که سر آخر به بی‌تحرکی دائمی و فنا شدن کالبد بینجامد؟ به نظرم می‌رسد درست در همین جایی که این پرسش‌ها مطرح می‌شود جوانه‌های عطش معنای زندگی سربرمی‌آورد. و چه بسا اگر روزگار سخت بگیرد و تامین همین حداقل‌های زندگی را هم دشوار گرداند این عطش شدیدتر هم بشود.در قسمت‌های سه‌گانه‌ی از کوه قاف تا نوک بینی تا حدی به این پرداختم که کم و بیش مسیر پاسخ‌گویی من به این پرسش چگونه بوده است اما زین پس قصد دارم با دقت بیشتری به رهیافتی که بیشتر با آن همدل هستم بپردازم. با اندکی نگاه‌کردن به زندگی دیگران می‌‌توان دید که انسان‌ها از راه‌های گوناگونی سعی در فرونشاندن این عطش دارند، عده‌ای را دین سیراب می‌کند، عده‌ای را پول و قدرت، عده‌ای را علم و قص علیهذا. من اما قصد دارم خودم را فریب بدهم و در گام بعدی به این فریب رنگ و بویی عقلایی ببخشم، رنگ و بوی عقلایی به این معنا که با زندگی و ناپایداری‌هایش و بالا و پایین‌هایش به شیوه‌ای انسانی کنار بیایم. زین پس می‌کوشم در قالب یادداشت‌هایی با نام «فریب انسانی» به این مسئله بپردازم. به هر روی همین هست که هست! و زندگی تمام خواهد شد، باید تدبیری کرد.نخستین سوگواری (The first Mourning)/ نقاشی رنگ روغن بر روی بوم است که در سال 1888 توسط ویلیام آدولف بوگرو نقاشی شده است.</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 13:54:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کوه قاف تا نوک بینی(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%81-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-upms5nvtnf2f</link>
                <description>در نوشتار از کوه قاف تا نوک بینی(قسمت اول) گفتم که باید تا حد امکان از کلی‌گویی در مورد معنای زندگی پرهیز کنم و تکلیف خودم را با «معنا»، «زندگی» و ترکیب اضافیِ «معنای زندگی» مشخص کنم و در پی آن بررسی کنم که اصلاً با تعاریفی که وضع کردم «امکان» دارد زندگی معنادار باشد؟ این کار را در از کوه قاف تا نوک بینی(قسمت دوم) کردم. معنا را، پاسخی قاطع به تمام «حالا که چی‌؟»ها تعریف کردم و زندگی را هم مجموعه‌ا‌ی مشتکل از من و ارتباطاتم با تمام چیزهایی که «هستند». بعد این پرسش مطرح شد که اگر حق پرسش از معنای زندگی برای همگان محفوظ است و این معنا قرار است به زندگی آن‌ها هم جهت دهد از کجا معلوم که این جهت‌ها با هم تلاقی نکنند و سد راه تحقق هم شوند و حتی گام نهادن در مسیر زندگی را ناممکن کنند؟ بعد این ایده را مطرح کردم که شاید بشود آدم‌ها بر سر تعاریفشان از معنای زندگی با هم تفاهم کنند به نحوی که به پروپای هم نپیچند و جهتی که معنای زندگی ایشان برایشان ترسیم می‌کند با هم تلاقی نکند.احتمالاً شما هم تا بدین لحظه به فانتزی‌بودن این خیال واهی در گوشه‌ی ذهن خود نیشخندی زده باشید. اما خب واقعاً عده‌ای مجدانه در پی پوشاندن لباس معنا با همین تعاریف، بر تن زندگی‌اند پس جا دارد به این مسئله بیندیشیم. برگردم به بحث خودم. در این دنیا، با این این حجم از تنوع در افکار، در رفتار، در محیط زندگی، در وضع اقتصادی چگونه ممکن است بشود به روایت واحدی از معنای زندگی رسید؟ در همین دنیا کودکانی هستند که هر چند ثانیه یکی‌شان بر اثر سوء تغذیه می‌میرد و یا کسانی را داریم که از خروس‌خوان صبح تا به سیاهی شب گرده‌شان زیر شلاق کار کبود می‌شود تا سرگرسنه بر بالین نگذارند و از آن سو کسانی را داریم که در بهشت زمینی‌شان عیش و نوش‌شان به راه است و وجه مشترک همه‌ی ایشان این است که اصلاً مجال اندیشیدن به معنای زندگی را ندارد. با این همه تفاوت چگونه می‌خواهیم از طرحی جهان‌شمول و غیرتلاقی‌کننده برای زندگی سخن برانیم؟ این تازه مقایسه بین افراد است. وقتی من به سیر تغییرات شخص خودم هم نگاه می‌کنم و می‌بینم امسالم با پارسالم با دوسال‌پیشم زمین تا آسمان فرق می‌کند و روایتی یکپارچه برای خودم هم نمی‌توانم دراندازم به عمق ساده‌اندیشانه بودن ایده‌ی گشتن به دنبال روایتی نسبتاً واحد از معنای زندگی پی می‌برم. حالا تازه بیایید فرض کنیم که همه‌ی این‌ها را درست کردیم و در بین آدمیان به روایتی یکپارچه از معنای زندگی رسیدیم و بر سر تعاریف توافق کردیم، با مادر طبیعت که می‌تواند آنی جهت معنای زندگی ما را که هیچ، کل دودمان‌مان‌ را به باد دهد چه کنیم؟خلاصه اینکه زندگی آن‌قدر مفهوم گسترده و پویایی‌ست که هر پوشینه‌ای بر تنش تنگی می‌کند و سر آخر هم آن را می‌درد و آن قدر در برابر زندگی ناچیزیم که  تلاش‌های مذبوحانه‌مان برای وصله‌پینه‌کردنش هم سر آخر کار را بدتر می‌کند. این‌ها یعنی زندگی‌ای که من می‌شناسم و می‌فهمم  در مرحله‌ی «امکان» معنای زندگی متوقف می‌شود و کار به «پیداکردن» معنای زندگی نمی‌رسد. برای روشن‌تر شدن داستان هم باید بگویم در حال حاضر چیزی جز جهان مادی را درک نکرده‌ام و چیزهای متافیزیکی هم آن قدر پایشان در هواست که حتی اگر زمانی رغبت کنم به سمت‌شان روم(که جز برای سرک‌کشیدن بعید است!) چندان به فهم‌شان نائل نخواهم آمد.با این تفاسیر بهتر است دست از سر آدمیان و گشتن در پی معنای جهان‌شمول برای ایشان دست بردارم. حالا وقت طرح این پرسش است؛ اکنون که امکان معنای زندگی و خود معنای زندگی با آن تعاریف مذکور برایم از اعتبار افتاده است، «خودم» به چه دلیلی به زندگی ادامه می‌دهم؟پایان قسمت سومنقاشیِ مدرسه‌ی آتن، افلاطون با انگشت آسمان را نشان می‌دهد و ارسطو با کف دست زمین را، شما اگر بودید چه می‌کردید؟</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 12:32:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کوه قاف تا نوک بینی(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%81-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ktsbrgq6yth7</link>
                <description>در قسمت پیشین «از کوه قاف تا نوک بینی» به این جمع‌بندی رسیدم که برای پاسخ به پرسش معنای زندگی، اول باید مشخص کنم تعریفم از معنا چیست؟ تعریفم از زندگی چیست؟ و این دو واژه وقتی کنار هم می‌نشینند چه مفهومی را می‌رسانند؟ بعد از این‌ها بروم سراغ این مسئله و بررسی کنم که آیا با این تعاریفی که از معنا، زندگی و معنای زندگی دارم، از پایه و اساس «امکان» دارد زندگی معنادار باشد یا خیر؟ خب به همین ترتیب شروع می‌کنم.یک-تعریف معنابرای من پرسش از معنای زندگی از آن‌جایی شروع شد که به خودم گفتم علی! گیریم که مدرک کارشناسی مکانیک دانشگاه شریف را هم زدی زیر بغلت، حالا که چی؟ علیِ پاسخ‌دهنده گفت: خب می‌روم سرکار، پول در می‌آورم، ازدواج می‌کنم و به همین منوال. علیِ پرسش‌گر گفت، خب گیریم شغل و خانه و زن و زندگی هم ردیف شد، حالا که چه؟ و همین طور حالا که چه‌های متوالی. این داستان واقعی را گفتم تا معنای زندگی را آن پاسخی به تمام «حالا که چه‌؟»ها تعریف کنم، با این قید که «حالا که چه؟»‌یِ جدیدی تولید نکند. یعنی آن چیزی که برای تمام رفتار و اعمال دلیل و حجت باشد و به ‌آن‌ها جهت دهد.دو-تعریف زندگیاین یکی کمی سخت است. در اقدام اول آن را یک بازه‌ی شصت، هفتاد یا هشتاد ساله‌ای تعریف کردم که زنده‌ام. دیدم نه، این تعریف خیلی زیستی است پس به آن روابطم با محیط اطراف را هم افزودم، محیط اطراف اعم از انسان‌ها، حیوانات، گیاهان و هر چیز زنده و غیرزنده‌ی دیگر. یعنی خودم و تعاملاتم با تمام آن‌چیزهایی که در ویژگیِ «هست» بودن مشترکند. به عبارتی زندگی را مجموعه‌ی متشکل از من و تعاملاتم با تمام چیزهایی که «هستند»، تعریف کردم.طبق قول و قرار قبلی الان باید به این بپردازم که آیا این دو تعریف با هم چفت می‌شوند یا نه؟ خب در اینجا این سوال به ذهنم رسید که زندگیِ من که از زندگیِ دیگران زندگی‌تر نیست. یعنی زمین که فقط برای من دهن وانکرده، دیگران هم احتمالاً بدشان نیاید زندگی‌شان با تعاریف یک و دو، یا با تعاریف شخصی خودشان معنادار باشد. پس معنا‌ها، زندگی‌ها و معنای زندگی‌های افراد باید به گونه‌ای تعریف شود که با هم تزاحم نداشته باشد. یعنی تعریف یک نفر از معنا به گونه‌ای باشد که از منِ علی مظفری امکان معناداری زندگی را سلب کند. در غیر این صورت دیگر جهت کلی و دلیل و اینها از اعتبار می‌افتد و ول معطلیم. خب. آیا چنین چیزی ممکن است؟ کمی از سخت‌گیری‌ام کم می‌کنم و بنا را بر این می‌گذارم که همه با یک تعریف مشترک، مثلاً با همان تعاریف یک و دو کنار بیایند و لااقل بر سر تعاریف میان آدمیان تفاهم باشد. شاید اینگونه بشود مسئله‌ی تزاحم را حل کرد. در قسمت بعد به این می‌پردازم که آیا با یکسان‌سازی تعاریف، تزاحم قابل حل است؟ اگر حل است که برویم به دنبال معنای زندگی و اگر نیست، فکر دیگری برداریم.پایان قسمت دومعکسی از فیلم (پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته)، آخرین سکانس پیش از پایان یافتن زندگی مک‌مورفی به دست دوستش که او را در آغوش کشیده است</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 20:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کوه قاف تا نوک بینی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%81-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-qp71bvr4tuhn</link>
                <description>عده‌ای معتقدند پرسش از معنای زندگی زمانی مطرح می‌شود که شور زندگی در آدمی فروکش کند. این یعنی چه؟ فرض کنید تماشاگر یک نمایش هستید و آن قدر همه چیز شسته‌رفته در حال انجام است که مدام دارد به شما خوش می‌گذرد که اصلاً نمی‌پرسید من چرا اینجا هستم؟ این نمایش از اساس برای چیست؟ این‌ها چرا ادا و اطوار در می‌آورند؟ این عده می‌گویند زندگی هم، کمابیش همچین چیزی است و تا زمانی که شور زندگی به هر دلیلی، از پدیدارشدن یک ناکامی گرفته تا واردشدن یک مصیبت بزرگ فرونخوابد، پرسش از معنای زندگی سر بر نمی‌آورد. عده‌ای دیگر اما بر سر آنند که پرسش معنای زندگی پرسشی اصیل است که جدای از شورانگیز یا ملال‌انگیز بودن زندگی مطرح خواهد شد و هر کسی زمانی این پرسش را از خود خواهد کرد.تحلیلم‌ از اینکه این پرسش برای من چگونه پیش آمد این است که این پرسش برای من یک زمانی در گذشته طرح شده بود اما زیر انبوهی از پاسخ‌های از پیش آماده مدفون شده بود. یعنی به واسطه‌ی جهت‌دهندگان اصلی به زندگی از جمله خانواده، دین و محیط اجتماعیِ دور و برم آن چنان زندگی‌ام برنامه‌ریزی شده بود و در راستای آن برنامه‌ها خوب پیش می‌رفت که جایی برای پرسش از معنای زندگی باقی نمانده بود. اما رفته‌رفته به واسطه‌ی بروز برخی ناکامی‌‌ها و سردرگمی‌ها و توی‌ذوق خوردن‌ها این پرسش بالاخره سربرآورد.در بدو امر، من هم مثل خیلی دیگر از افراد می‌خواستم با داشته‌های فعلی‌ام سروته قضیه را هم بیاورم آن زمان تنها منبع فکری‌ای که به این پرسشم پاسخ گوید دین بود. تلاش‌هایم نافرجام بود و منجر به عبور از دین شد. فارغ از نقدهای منطقی وارد به دین، آموزه‌های دین در این حیطه را بیشتر از جنس wishful thinking  می‌یافتم.یعنی چه؟ یعنی اینکه فرض کنید شما یک آدم مستضعف تحت سلطه‌ای هستید که دستتان به هیچ جا بند نیست. در این هنگام از آن رو که هیچ‌کاری نمی‌توانید بکنید با خود می‌گویید اینگونه که نمی‌شود آخر جهنمی، بهشتی، عذابی، حساب و کتابی باید باشد.اما دقت نمی‌کنید که بیش و پیش از آن که عذاب و حساب و کتابی و آخرتی در کار باشد، شما «دوست دارید» که اینگونه باشد و پر واضح است که به خاطر اینکه شما دوست دارید چیزی محقق شود، آن چیز محقق نمی‌شود.بعد از تجربه‌کردن این قبیل تلاش‌های نافرجام کوشیدم با سوگیری کمتری به این مسئله بپردازم. در این گام تلاش کردم با دقیق‌تر کردن پرسش معنای زندگی پاسخ‌دهی به آن را تسهیل کنم. بنابرین  شروع کردم به تحقیق و تفکر در مورد اینکه وقتی می‌گوییم معنای زندگی، مرادمان از «معنا» و از «زندگی» دقیقاً چیست؟ مضافاً وقتی زندگی در کنار معنا با هم یک ترکیب اضافی می‌سازند چه معنا و مفهومی به خود می‌گیرند؟ منابعی که در این مسیر به من دید دادند کتاب «فلسفه‌ی ملال» لارس اسوندسن، «معنای زندگی» جان کاتینگهام، درس‌گفتار معنای زندگی مصطفی ملکیان، کتاب «معنای زندگی کِلِمکِه» و کتاب «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است »نوشته‌ی دنیل کُلاک بود. در کشاکش دقیق‌کردن پرسش معنای زندگی بودم که سوالی برایم پیش آمد. آیا پیش از جست‌وجو برای معنای زندگی نباید امکان معنادار بودن زندگی را بررسی کنیم؟ یعنی ابتدا نباید برویم و بررسی کنیم که «زندگی» با هر تعریفی که خودمان از آن داریم، اساساً  در کنار  آن تعریفی که از «معنا» داریم، امکان دارد که معنادار باشد؟ اگر دارد حالا برویم دنبال اینکه چیست؟ و اگر ندارد فکر دیگری برداریم.پایان قسمت اولسیزیف اسطوره‌ی یونانی که به علت خودبزرگ‌بینی و حیله‌گری به مجازاتی بی‌حاصل و بی‌پایان محکوم شد که در آن می‌بایست سنگ بزرگی را تا نزدیک قله‌ای ببرد و قبل از رسیدن به پایان مسیر، شاهد بازغلتیدن آن به اول مسیر باشد؛ و این چرخه تا ابد برای او ادامه داشت.(ویکیپدیا)</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 23:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقلی از دینداریِ موروثیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D9%86%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-fs1m6xis4lye</link>
                <description>بازکردن بعضی زخم‌ها سخت است، سختی‌اش هم به خاطر این است که مطمئن نیستی بعد از تیغ‌زدن زخم و بیرون‌کشیدن چرک و خونابه، بتوانی دهانه‌ی زخم را دوباره بخیه بزنی. صحبت‌کردن در مورد دین یا به تعبیری بهتر، آن نسخه از دین که من فهمیده بودم برایم چنین احوالاتی را به همراه دارد. چند نکته را باید پیش از پرداختن به اصل مسئله بیان کنم زیرا به شفافیت ادامه‌ی بحث کمک می‌کند.من به این قائلم که بلافاصله بعد از خشک‌شدن جوهر هر سندی، آن سند از بین می‌رود. یعنی آن سند به عنوان یک امر ثابتی که همگان با مراجعه‌ی به آن برداشت یکسانی از آن کنند در کار نخواهد بود و در عوض ما با برداشت‌های افراد از آن سند مواجهیم. به عنوان مثال وقتی از «قرآن» یا کتاب «سرمایه» اثر کارل ‌مارکس صحبت می‌کنیم. داریم از برداشت خودمان از آن کتاب‌ها صحبت می‌کنیم و نه چیزی بیشتر. همین اعتقاد را در خصوص دین هم دارم. یعنی قائلم دین آن قدر مفهومی‌ست وسیع که سخن گفتن از چیزهایی مثل «دینی که من می‌گویم اصیل است و دینی که توی می‌گویی قلابی» یا «دین فقط اینی است که من می‌گویم و جز این نیست»، معقول نمی‌نماید. هر چند نباید به دام نسبی‌گرایی افتاد و هر چه را به نظرمان می‌آید به یک سند نسبت دهیم. عجالتاً آنچه در ادامه‌ی متن به دین نسبت می‌دهم و هر جا از کلمه‌ی دین و مشتقاتش بهره می‌جویم منظورم برداشتی‌‌ست که «من» از دین داشتم و نه چیزی بیشتر.دین و دین‌داری من موروثی بود. من مسلمان بودم و شیعه‌مذهب چون پدرم و مادرم چنین بودند و اینان چنین بودند چون پدران و مادرانشان چنان بوده‌اند. در کنار این دین‌داری توارثی، روایت رسمی نظام حاکمه‌ی کشور از طرق مختلف اعم از آموزش رسمی و رسانه هم در شکل‌گیری آن مؤثر بوده است. در کنار این‌ها پاره‌ای مراجعات به متون دست اول اسلامی و گفت‌وگوها و مجالس دینی هم در شکل‌دهی ذهنیت من به دین من نقش داشت. طبعاً common sense جامعه‌ی اطراف هم تأثیرش را بر من گذاشته بود.از بیان اجزای تشکیل‌دهنده‌ی سبک و سیاق دین‌داری من که بگذریم شاید بتوان گفت تمامی تغییر و تحولاتی که در تعریف دین برای من رخ داد این بود که دین برای من از یک حقیقت محض که داعیه‌ی آگاهی به کل جهان و اسرارش را دارد به یک نوع مدل با متد خاص خودش برای برای تفسیر دنیا فروکاسته شد. در واقع اکنون جایگاه  جهان‌بینی دینی در نگاه  من در حد یک روش است که مردمان به کارش می‌گیرند برای نگاه به دنیا. کما اینکه برخی جهان‌بینی فلسفی، برخی دیگر جهان‌بینی عرفانی و دیگرانی جهان‌بینی علمی را پیشه‌ی کار خود می‌کنند. این که دقیقاً فرایند افول جایگاه دین در نزد من چگونه طی شد و تلاش‌هایم برای تغییر فرم دین‌داری از دینداری موروثی به دینداری عقلانی چه‌ها بود و چه شد که نشد، مفصل است و هدف این نوشتار نیست. حال نزدیک به سه چهار سالی از تلاش من برای کنار گذاشتن عینک دین می‌گذرد، در این نوشتار می‌خواهم از دید کسی دیندار نیست کمی از احوالاتم در این دوره‌ی گذار سخن بگویم و پاره‌ای هم از آسیب‌هایی که دین‌داریِ من داشت حرف بزنم و خلاصه استخوانی سبک کنم.تبدیل‌شدن مناسک به اعمالی مکانیکی: رفته‌رفته نماز و روزه‌ و سایر اصطلاحاً واجبات دینی برای من به یک عمل تهی از معنا تبدیل شد. اعمالی که صرفاً پوسته‌ای از آن را با خود حمل می‌کردم. کنارگذاشتنش هم سخت بود، برایم حالتی داشت مثل آخرین طنابی که می‌خواهد پاره شود و اگر پاره شود سقوط خواهی کرد. و تو نمی‌خواهی که چنین شود. ترس و عذاب وجدان شدید هم دیگر حس‌هایی بود که همراهم بود. البته الان برای خودم هم کمی خنده‌دار به نظر می‌رسد ولی آن زمان انگار صدایی زمزمه می‌کرد، حالا معنایی هم در اعمال و مناسک نیافتی مهم نیست. ظاهر بندگی را حفظ کن.روحیه‌ی تعبد و سرسپردگی: یک چیزی که من هیچ‌وقت با آن کنار نیامدم نوعی‌ روحیه‌ی تعبد و سرسپردگی در دین است. نمی‌فهمیدم و نمی‌فهمم که چرا یکی باید بنده باشد و بندگی کند. زیاد این عبارت را می‌شنیدم که گفته می‌شد ما با عقل می‌فهمیم که یک سری چیزها را اساساً نمی‌توانیم بفهمیم و عقل برای درکش عاجز است(هر چند بعدها فهمیدم که سخن خود نیز زمان‌مند است) و حالا که نمی‌توانیم بفهمیم باید پیرو و بنده باشیم. این برای من شاید پذیرفتنی بود که بعضی مسائل را لااقل در حال حاضر نمی‌شود فهمید اما اینکه حالا که نمی‌فهمیم پس باید پیروی کنیم و بنده باشیم برایم ناموجه بود. در واقع دین را پدری سخت‌گیر یافتم که کنارآمدن با وی برایم ناممکن می‌نمود. پدری که برای از ریز تا درشت امور زندگی دستور و امر و نهی داشت.هر چه گنگ‌تر، پیچیده‌تر و عمیق‌تر: به کرات در متون افراد شاخص اسلامی و در گفت‌وگوها به عباراتی برمی‌خوردم که پر بودند از واژگان و کلمات ذهنی. برایم از چنان ابهتی برخوردار بودند که به خودم اجازه نمی‌دادم در آن‌ها دقیق شوم و می‌گفتم حتماً ایرادی در من است که نمی فهمم. اما رفته رفته آن‌ها را یک کولاژی از کلمات یافتم که صرفاً در نگاه اول زیباست اما در پس پشت آن‌ها خبری نیست که نیست. فکر می‌کنم هر اندیشه که برای ارائه‌ی خودش نیازمند پیچیدگیِ نامتناسب با دشواری موضوعی باشد که می‌خواهد از آن سخن بگوید دارد کژ می‌رود.تدارک‌ندیدن راه عبور از خود: به نظرم نقطه‌ی اوج یک اندیشه آن جاست که در کمال تواضع، راه عبور از خود را هم معین کند چرا که اکنون معتقدم اندیشه‌ها زمان‌مندند و هر آن چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. این چیزی بود که در دین نیافتم. یعنی دین در تمام عرصه‌های حرف‌های نسبتاً ثابتی داشت که جز آن را محترم نمی‌شمرد. به صورتی متناقض به شیوه‌ای بود که می‌شد با اندکی ماست‌مالی همه‌چیز در آن جای داد به نحوی که منطقی بنماید و آب از آب تکان نخورد. گاهی هم یافته‌ای جدید ارائه می‌شد و بنیان‌های دین را نشانه می‌گرفت. واکنش اول کوبیدن و انکار بود اما کار که از دست به در می‌رفت به این توجیه می‌رسیدیم که فلان یافته‌ی جدید که اصلاً اول بار در خود قرآن ذکر شده و چیز جدیدی نیست. که خب این برایم خیلی هضم‌ناشدنی بود. یعنی دین شده بود بشکه‌ای که هر بار نشتی می‌کند باید به زحمت بیفتی که یک‌جوری جلوی نشتی را بگیری در عوض اینکه شاید لازم است بشکه را کلاً کنار بگذاری.سرکوب‌گری پرسش: این یکی مورد آمیزه‌ای از چندین و چند اِلِمان است. در واقع نه اینکه دین بیاید و بگوید فکر نکن، فکرکردن بد است و نظایر این. اما مرزگذاری برای پرسش‌گری اساساً برای من معنا ندارد. شاید پاسخی برای برخی پرسش‌ها نداشته باشیم اما اینکه تا این حد و حدود بپرس و بیشتر نه. برایم مفهومی ندارد.تقدس‌گرایی: قائلم به اینکه تا چیزی خرد و خمیر نشود، ساخته نمی‌شود. در دین خیلی چیزها را نمی‌شود زیر پتک بی‌رحم نقد و پرسش گرفت چرا که معصومیت و قداست دارد. این هم یکی از عواملی بود که با آن کنار نیامدم. اصل و اساس شخصیت و خیلی حرف‌های منتسب به افراد شاخص و شخصیت‌های دینی برایم عاری از معنا بود و بعضا ضدعقل اما چون قداست داشت، نباید از یک حدی بیشتر به آن نزدیک می‌شدی و در آن دقت به خرج می‌دادی.ناهم‌خوانی با دنیایی که رفته رفته می‌شناختم و روحیه‌‌ی وصله‌پینگی: این به نوعی در ادامه‌ی موارد قبلی است. وقتی اندیشه‌‌ای در عوض نشان‌دادن راه عبور از خود، چنین نکند و خود را یگانه حقیقت انکارناپذیر عالم بی‌انگارد، لاجرم در مواجهه با جهان عظیم و دائماً در حال تغییرِ بیرون کم می‌آورد و اگر نخواهد کوتاه بیاید، به هزار راه ‌و روش خود را وصله و پینه می‌کند تا به قامت دنیای بیرون پوشیده شود. اما برای من و جهانی که شناختم این وصله و پینه‌زدن‌ها کافی نبود و این لباس تنگ پاره شد.این‌ها گوشه‌ای از چیزهایی بود که بر من گذشت. قطعا خالی از ایراد نبوده و جای بحث بسیار دارد. می‌خواهم به این مسئله هم اشاره کنم که افرادی هستند وضع و حالی مشابه کم‌و‌بیش مشابه من دارند و یک عارضه‌ی مبتلابه دارند که من اسمش را می‌گذارم واماندگی. واماندگی به این معنا من در گذشته جهان‌بینی‌ای داشتم طبق آن جهان‌بینی امور زندگی را مدیریت می‌کردم و مثل هر کس دیگری دوستان و آشنایانی داشتم. حال که شکافی در جهان‌بینی من رخ داده افرادی که مرا با جهان‌بینی گذشته می‌شناسند هضم من و جهان‌بینی کنونی‌ام برایشان دشوار است و مرا پس می‌زنند  و نمی‌پذیرند که خوب طبیعی است. از سوی دیگر هم افرادی که بر جهان‌بینی کنونی من انطباق بیشتری دارند به خاطر تصویری که از گذشته‌ی من در ذهن ایشان نقش بسته در پذیرش منِ کنونی دشواری دارند که این هم غیرطبیعی نیست. این امور طبیعی در حالت رادیکال می‌توانند به تنهایی فرد و مشکلات جدی بینجامد. مدیریت این دوران گذار و تلاش برای پرورش‌دادن روابط جدید امریست که باید پیگیر آن بود. من خوشبختانه به واسطه‌ی جامعه‌ی نزدیک به خودم که هم‌پای یکدیگر رشد کردیم و جهان‌هایمان از هم دور نبود کمتر به این واماندگی دچار شدم اما کسان بسیاری هستند که از واماندگی رنج می‌برند و خط مشی مشخصی برای برون‌رفت از آن ندارند. این نوشتار در پی آن بود که ضمن استخوان سبک‌کردنی که پیشتر شرح آن رفت به کسانی که چنین وضعی دارند جسارت خوداظهاری بدهد و در برون‌رفت از این گذار به ایشان کمک دهد.</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 11:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر در آب دارد می سپارد جان</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-ylfjwgftwb31</link>
                <description>محتملاً برای شما هم پیش آمده که در موقعیتی، فرد تصمیم‌ساز، آنقدر کارش را خوب انجام داده باشد که فقط یک گزینه مانده باشد و امر تصمیم‌گیری برای شما در انتخابِ آن تک‌گزینه‌یِ بهینه خلاصه شود. این همان کاری است که پیتر سینگر، فیلسوف معاصر اخلاق، با ساختن دوراهی‌‌های اخلاقی برای ما انجام می‌دهد. داستان زیر را بخوانید تا متوجه شوید.کارگر بازنشسته‌ی یک کارخانه‌ی تراشکاری در حومه‌ی شهر روزگار می‌گذراند، در گذر سالیان و بر اثر سروصدای محل کار، عصب‌های شنواییِ وی رو به نابودی است و به سختی می‌شنود. وضعیت زندگی او به نحوی است که پس از رفع مایحتاج اولیه‌ی زندگی، پولی جهت درمان برای او باقی نمی‌ماند، او با ته‌مانده‌ی پولی که پس‌انداز کرده بود، توانست به پزشک مراجعه کند، پرشک به او گفته بود راه حل اصلی عمل جراحی است اما با خرید یک سمعک هم می‌تواند جلوی نابودی کامل اعصاب شنوایی و همچنین جلوی ناشنوایی مطلق خویش را بگیرد. حتی فکرکردن به عمل جراحی هم برای او، از همان ابتدا ناشدنی می‌نمود. در عوض او با تحمیل یک گرسنگی مشقت‌بار و طولانی‌مدت به خود و خانواده‌اش، هزینه‌ی یک میلیون و دویست‌هزارتومانی سمعک را جور کرد و با مراجعه به داروخانه سمعک را خرید، باز کرد و روی گوشش گذاشت و توانست بشنود، هنوز زمان چندانی از بازیابی قدرت شنوایی وی نگذشته بود که صدای دست‌وپازدن کودکی را می‌شنود که وسط رودخانه‌ای نزدیک خانه‌ی آن پیرمرد دارد غرق می‌شود. پیرمرد به سمت رودخانه می‌دَوَد اما پیش از آن که به درون آب شیرجه بزند، مسئله‌ی بغرنجی به خاطرش می‌آید، پزشکِ وی گفته بود که فرورفتن گوش‌های وی به صورت کامل در آب، یعنی نابودی کامل عصب‌های شنوایی و این یعنی ناشنواییِ مطلق برای تمام عمر. داستان تمام شد، اگر شما به جای پیرمرد بودید چه می‌کردید؟ نشنیدن برای تمام عمر با آن همه رنجی که خود و خانواده‌تان کشیده‌اید یا نجات جان یک کودک؟ قبول دارم که پاسخ این سؤال به این راحتی نیست. ممکن است عده‌ای حق بدهند به پیرمرد که شاهد مرگ کودکی باشد که دارد جلوی چشمش دست و پا می‌زند و عده‌ای هم جان یک کودک را ارجح‌ بر شنوایی یک پیرمرد بدانند. مهم نیست ما جزو کدام‌یک از این دسته‌ها باشیم، ما هر روز با موقعیت‌های بسیار ساده‌تری مواجهیم که تاوانش ناشنوایی‌مان برای تمام عمر نیست، اما به سهولت رأی به مرگ کودکانی می‌دهیم که دارند دست و پا می‌زنند، اما به دور از چشمان ما هستند. شاید اگر بدانیم با ماهیانه مبلغ ۱۰۰هزارتومان که سر سال می‌شود یک میلیون و دویست‌هزارتومان، می‌توان جلوی مرگ یک کودک را گرفت، از این به بعد در عوض‌کردنِ ماه به ماه قاب گوشی‌مان، رفتن به رستوران یا کافی‌شاپ، پشت سر هم لباس و کفش خریدن، خریدن هندزفری دورگردنی به جای توگوشی، یا بی‌سیم به جای سیم‌دار یا خریدن بسته‌ی اینترنت برای استوری‌گذاشتن در اینستاگرام، کمی بیشتر بیندیشیم. شاید کودکی دور از چشم ما دارد دست‌وپا می‌زند برای غرق‌نشدن و نمردن.منظره‌ی سقوط ایکاروس-سمت راست، پایین یک نفر دارد می‌سپارد جان</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 23:31:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابودن و ناشدن</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%86-v3zoj1k0wryl</link>
                <description>یکی از ایده‌های جذاب برای من در هنگام مواجهه‌ی با نارضایتی عمیق، اندیشیدن به مرگ، این تجربه‌ی بکر و همیشه‌تازه است، راه‌حل قطعی و البته نهایی. خیلی عجیب خواهد بود اگر با مرگ نمیرم، چرا که گویی ابداً وجود نداشته‌ام. در حال حاضر جرأت امتحان‌کردن مرگ را ندارم و البته آنی که بیشتر مرا ‌می‌ترساند، نه مردن، بلکه نیست‌نشدنِ پس از مردن است. هر چند که مردن، خود، به دلیل نادانی‌ای که از چندوچونش دارم به قدر کافی ترسناک می‌نماید. به بیان دیگر تا چندی پیش فکر می‌کردم که اگر به طریقی می‌دانستم که پس از مردن اوضاع و احوال بهتری خواهم‌داشت، دلیلی برای خود را نکشتن وجود نداشت و این نادانیِ دهشتناک نسبت به اوضاع و احوال پس از مردن را دلیلی برای خودناکشی قلمداد می‌کردم، اما با شرحی که پیش‌تر رفت، اکنون دلیل دیگری هم بر آن افزون گشت، عدم اطمینان از نیست‌شدنِ پس از مردن، دلیل اخیر را استوارتر از دلیل نخست یافتم، چون در صورت نیست‌شدن، اساساً اوضاع و احوالی در کار نخواهد بود که بخواهم نگران خوب یا بد بودنش باشم.هنگامی که از قطعیت راه‌حل نهایی برای خلاصیِ از وجود و متعاقباً نارضایتیِ از وجود، یعنی مرگ، چندان با قطعیت نمی‌توانم سخن بگویم و فعلاً جرأتش را هم ندارم، ناگزیر باید بگردم و ببینم چگونه در طیفی که دوسرش را اطمینانِ تام و تمام از وجود و عدم اطمینان از وجود تشکیل می‌دهند، نقطه‌ای نسبتاً استوار اختیار کنم که بتوانم دائماً وجود را بیشتر و بیشتر تجربه کنم. چرا که در غیر این صورت تن داده‌ام به مرگی تدریجی، که اگر قرار است چنین باشد، مرگ دفعه‌ای رجحان دارد به مرگ تدریجی.انگار تاریخ جهان، جمله، تلاشِ خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه برای همین تجربه‌ی بیشتر و بیشترِ وجود است. یکی برای سنجش وجودِ خود می‌زاید، دیگری می‌کُشد، یکی می‌سازد، دیگری خراب می‌کند، یکی محبت می‌ورزد و دیگری دشمنی می‌کند، به قول آن روحانیِ مارمولک، به تعداد آدم‌های روی زمین راه است برای سنجش وجود. حال در این دنیایی که من لحظه به لحظه نیازمند به یافتن اطمینان حداقلی از وجود هستم و این جمله‌ی «جیمز گراهام بالارد» در رمان «تصادف» که می‌گوید: نابودی یک فرد یا شی راهی برای تأیید وجود آن است، با عدم قطعیت همراه است باید تدبیری دیگر بیندیشم. به نظرم «شدن»، شاید به کمک من آید، به بیانی دیگر، وقتی‌ «شدن» رخ می‌دهد، لابد «چیزی یا کسی» دارد می‌شود و این «چیز یا کسی» که «می‌شود»، محتملاً تا درجه‌ای «وجود» دارد.درک پیوسته از وجود، با تلاشِ گسسته برای «شدن»، به دست نمی‌آید، یکی از راه‌های تجربه‌کردنِ «شدن» به صورت پیوسته، تعریف کردنِ خود در متن یک «شدنِ» پیوسته است، که آن را معنای زندگی می‌نامم. معنای زندگی آن چیزی است که من بر مبنای آن می‌توانم خود را در متنش روایت کنم، داستان خودم را بگویم، بگویم که از این‌جا قرار است طی یک فرایندی پیوسته به آن‌جا بروم، به بیانی دیگر، وقتی از این‌جا به آن‌جا رفتن رخ می‌دهد، یک «چیزی یا کسی» دارد از این‌جا به آن‌جا می‌رود(فرایندِ شدن) و این همان اطمینان حداقلی و دائمی از وجود است که در پی‌اش بودم. احتمالاً تا بدین لحظه متوجه شده‌اید که با این‌کار، یعنی تجربه‌ی مداوم وجود، به جای تجربه‌ی مرگ، دارم تلاش می‌کنم به روشی با مسئله‌ی نارضایتی مواجه شوم، نام این روش را می‌شود روش دفع افسد(مرگ) به فاسد(تجربه‌ی مداوم وجود) گذاشت. اما هم‌چنان کار می‌لنگد، تعریف‌کردن داستانِ خود، به پیش‌نیازی محتاج است به نامِ خود، در نبود یک هویتِ فردی منسجم چگونه می‌شود داستان روایت کرد؟، به بیان دیگر، هویت فردی، پیش‌نیاز هویت روایی است(1). افزون بر این، بیان روایتِ خود در متنی بزرگ‌تر، مستلزم احساس رضایت نسبت به آن متنِ بزرگ‌تر است.جمع‌بندی آن که من برای گریز قطعی از عدم رضایت، به مرگ می‌اندیشیدم، اما مرگ را توام با عدم قطعیت یافتم، پس تصمیم به تجربه‌ی پیوسته‌ی وجود گرفتم چون که در غیر این‌صورت می‌بایست شاهد مرگ تدریجی باشم که رجحانی به مرگ آنی ندارد، برای حصول چنین تجربه‌ای از وجود یا به عبارتی «بودن»، یک راهکار «شدن» است، چون وقتی «یک چیزی» دارد می‌شود، محتملاً آن چیز تا حدی وجود دارد، برای این شدنِ پیوسته باید بتوانم خودم را روایت کنم، بگویم از این‌جا دارم به آن‌جا می‌روم(فرایندِ شدن)، بدیهتاً برای روایتِ خود در متنِ یک «شدن»، نیازمند یک خود منسجم هستم و هم‌چنین احساس رضایت خاطر از فرایندِ «شدن»؛ انگار برای تجربه‌ی رضایت و حصول تجربه‌ی وجود، راهی جز تجربه‌ی رضایت و حصول تجربه‌ی وجود نیست! که اگر این‌چنین است، تلخ است.جیمز گراهام بالارد، نمایش‌نامه و رمان‌نویس1: Paul Ricoeur, Oneself as Another, trans. Kathleen Blamy (Chicago and London,1992)</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 21:32:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما «توجه‌تان» را چند می‌فروشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AliMozaffari/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF-usbyidauoag6</link>
                <description>به نظر می‌رسد داستان به سال 1830 و به «بنجامین دی»، ناشر اولین روزنامه‌ی یک‌پنی! به نام «نیویورک‌سان» باز می‌گردد. او در یک سخنرانی گفت: «آدم‌ها را جمع می‌کنید اما علاقه‌ای به جمع‌کردن پول‌شان ندارید، چون می‌توانید آن‌ها را در اختیار افراد دیگری بگذارید که به این توجه نیاز دارند». این نقطه از تاریخ، دورترین جایی بوده که «تیم‌وو»، استاد حقوق دانشگاه کلمبیا، توانسته ردِ «اقتصاد مبتنی بر توجه» را بزند، نوآوری بنجامین دی در این بود که او تصمیم گرفت محصولی که می‌فروشد، مخاطبانش باشند و نه روزنامه‌اش. منبع تمام‌نشدنی اقتصاد مبتنی بر توجه، چیزی نیست جز توجه بشر و اگر روزی نیویورک‌سان غارت این منبع بزرگ را به بهایی ناچیز شروع کرد، امروز «سیلیکون‌ولی» راهش را پرقدرت ادامه می‌دهد.بارها برایم پیش آمده که می‌خواستم خودم را از شر شبکه‌های مجازی خلاص کنم، اما در بهترین حالت دو سه روز دوام می‌آوردم و روز از نو و روزی از نو، هر بار پس از ناکامی به خودم می‌گفتم، چقدر تو بی‌اراده‌ای مرد که نمی‌توانی جلوی یک کلیک‌کردن روی صفحه‌ی لپتاپ و یا لمس صفحه‌ی گوشی هوشمندت مقاومت کنی، مسئله اصلی اما بی‌ارادگی من نبود، مسئله بیلیون‌ها دلاری بود که صرف دزدیدن توجه من می‌شد. یک مهندسیِ دقیق و حساب‌شده برای فروختن توجه من به عنوان یک کالا. از شما چه پنهان اگر توجهم به بهایی منطقی خریده می‌شد شاید با آن موافقت می‌کردم اما من داشتم توجهم را به بهای تقریباً هیچ می‌فروختم.حالا که دنیای پر رمز و راز ابزارهای دیجیتال، موهبتی از جانب «خدایان خنگ و بی‌آزار! فناوری» نیستند و ما با یک مسابقه‌ی تسلیحاتی نابرابر مواجه هستیم، به چیزی بیشتر از چند راهکار فرمایشیِ عمدتا ناکارا نیاز داریم، به چیزی نیاز داریم شبیه یک فلسفه، فلسفه‌ی استفاده از ابزارهای دیجیتال، کال نیوپورت در کتابش، ما را با مینیمالیسم دیجیتال به عنوان فلسفه‌ی مورد علاقه‌اش آشنا می‌کند، او برای ما از اصول و مبانی این فلسفه‌ی کمینه‌گرا سخن می‌گوید و نتایج تحقیقاتش را در این مورد با ما به اشتراک می‌گذارد و ما را کمک می‌کند که فلسفه‌ی خودمان را برای بهره‌مندی از ابزارهای دیجیتال بسازیم و توجه‌مان را مفت نفروشیم. این کتاب در اپلیکیشن «کتابراه» با قیمت مناسب در دسترس است.</description>
                <category>علی مظفری</category>
                <author>علی مظفری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 19:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>