<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alimo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ali_Moallemi</link>
        <description>می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی/ خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود (نجمه زارع)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:33:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27184/avatar/RDw4MI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alimo</title>
            <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر | سرطانِ حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/sarataane-hasrat-e7tkbgne0yys</link>
                <description>اگر که لحظه‌ی آخر رسید و فهمیدیدعا برای نجاتت اثر ندارد چه؟اگر تمامِ امیدت به صبحِ فردا بود،به خواب رفتی و دیگر سحر نیامد چه؟اگر که غده‌ی بدخیمِ «حسرتِ نشدن»درونِ جمجمه‌ات تا ابد بماند چه؟به بخت و طالع و قسمت چقدر معتقدی؟اگر قضای تو تنها شکست باشد چه؟شکنجه می‌شوی امّا نمی‌شوی تسلیماگر شکنجه‌گر این را هدف بداند چه؟اگر که حکمتِ خَلقت فقط همین باشدکه خالق از غم و دردت مَثَل بسازد چه؟«علی معلمی»دو شعر آخر:https://vrgl.ir/LMqUXhttps://vrgl.ir/gBnNX</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 09:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | معجزه‌ی پلک</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DA%A9-ycbei0zwvloq</link>
                <description>میان معجزه‌ی پلکِ ناگهانیِ توبه آسمانِ پر از سِرِّ واژه می‌نگرماجاره می‌کنم از آن دو مردمک وزنیکه لابه‌لای صفِ بیت‌های خود ببرمرسوخ کرده &quot;تو&quot; در اعتقادِ من حتیمخالفت بکند دینِ مؤمنان اگرماذانِ صبحِ من از مسجدت به گوشم خوردنماز، بارِ هزارم قضا شد این سحرملزومِ بودنِ تو بحثِ شبه‌علمی نیستبدن بدونِ نفس می‌شود بدل به ورمعجیب مثلِ تو انگار می‌شوم هرروزشبیهِ خط‌کشِ فکری وَ صاحبِ نظرمبهشت اسم مکانی‌ست در حوالی تو؟بدونِ وحی و حدیث از جواب باخبرم!امید، تکیه‌ی یک دل به شانه‌های خداستامیدِ تکیه به بازوت می‌زند به سرمسرودم از تو و حس کردمت که اینجاییچقدر بوی تو را می‌دهد همین اثرمیکی کم است و قرارِ وصال‌مان این شدکه عمده از تنِ تو بوسه و بغل بخرم«علی معلمی»دو شعر آخر: https://vrgl.ir/gBnNX  https://vrgl.ir/dd6aV </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 13:01:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | فرجامِ بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-jdsglt80m7uh</link>
                <description>نقاشی «جیغ» اثر ادوارد مونک گاهی سکوت عاملِ فریاد می‌شودبغضی نهفته عاقبتش داد می‌شودطوفانِ وحشیانه‌ی دریا پس از غمیناگفته و درونِ دل ایجاد می‌شودمرغی میانِ شعله‌ اسیر است؛ ناگهانققنوس گشته از قفس آزاد می‌شودآتشفشانِ خفته‌ی صبری در انتهافعّال از آهِ مادرِ اجساد می‌شودغمگین‌ترین مترسکِ دامانِ مزرعهبا رفتنِ کلاغِ ستم شاد می‌شودگیسوی زخم خورده‌ی محکومِ حبس همروزی مسافرِ وزشِ باد می‌‌شود...«علی معلمی»کلامی کوتاه:شاید بخشی از چیزی که منجر به خلق اثر «جیغ» شد، فوران آتشفشان کراکاتوای اندونزی در سال 1883 باشد که آن‌قدر شدید بود و چنان صدایی از آن برخاست که هیچ انسانی تا به آن روز نشنیده بود.امواج صوتی آن تا هزاران کیلومتر آن‌سوتر رفت و پراکندگی خاکستر آن باعث شکست نور خورشید در آسمان شد و طیف رنگی قرمز را نمایان ساخت. وحشت و اضطراب ناشی از آن حادثه در این نقاشی با انگیزه‌ی دیگری به تصویر کشیده شده است.کلامی کوتاه‌تر:خب سلام. چند ماهی شد که نبودم. نمی‌دونم الانم هستم یا نه. ولی خب میشه شعر پست کرد.دو شعر آخر: https://vrgl.ir/dd6aV  https://vrgl.ir/u9gMJ </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 20:07:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | آدم‌درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-e0kyyqcjo5ew</link>
                <description>زندگی درد است؛آدم درد...فریادم دمادم درد...حتی کاغذِ تنهای دور از جنگل و رقصِ تراشم بی‌صدا دورِ مدادم درد...آه و بغض و اندوهِ درونم خاک؛بادم! درد...حسم را به خواب از دست دادم درد...اینکه در دلم می‌سوختم،اشکم به شب می‌دوختم،در ظاهرم انگار امّا شوخ و شادم درد...مومن بوده ام گوییراه و اعتقادم درد...«ما انسان آزادیم»من نسبت به این جمله چرا بی‌اعتمادم؟!درد...در بینِ نبردِ جستجوی اندکی معناسلاحِ من: &quot;تنفس&quot;(بازدم بیداری از هیچیسم‌ها، دم درد...!)«علی معلمی»دو شعر آخر: https://vrgl.ir/u9gMJ  https://vrgl.ir/VObDt </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 12:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | انارِ قرمزِ باغ</title>
                <link>https://virgool.io/Yalda-Norouz-1400/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-b7yne2gvvyi4</link>
                <description>قسم به آیِنه‌ها من، «تو ترین» در زمینمانارِ قرمزِ باغم؛ به لبانت عجینمتو فالِ سالِ منی؛ یک غزلی بین دیوانشدی قضای وجودم؛ بغلی در کمینمشبیهِ حسِ قشنگِ شبِ سردی نشستنبه دورِ کرسیِ گرمِ پدری؛ نازنینم!وَ هندوانه ایم من؛ هدفِ قلبم این شدبه جز دهان تو جانم که دهانی نبینمتمامِ روز و شبم در دلِ پاییزِ غم‌هابدون روی تو طی شد؛ شب یلدا‌ ترینم!«علی معلمی»نورالدینشعر قبلی: https://vrgl.ir/VObDt اندک سخنی:یلداتون مبارک!امیدوارم حال دل‌تون خوب باشه در کنار عزیزان‌تون.و اینکه مراقب خودتون باشید مریض نشید خدایی نکرده. شاید همه‌ی حالِ خوبِ یه نفر، حالِ خوبِ شما باشه:)</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 13:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | نگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-cm6ggzpcksia</link>
                <description>روزی به خودم آمدم آگاه شدم نور درخشان و عجیبی،بدل کرده شبِ تارِ جهانِ دلِ من را،به صبحی که پر از عطر گل و دلخوشی از چهچهه‌ی بلبل و موسیقی جاری شده از ساز خدادادی چشمههمان جوششِ قُل قُل،پر از زندگی و عشق و امیدی ازلی بود...نگاهی به دلم کردم و دیدم که نگاری‌ست درونش؛که رویش غزلی بود؛به زیباییِ شعری که سروده‌ست شبی حضرت حافظ!که حتی خودِ ماه آمد و اقرار به این کرد:«پرستیدنی است از نظر روشنی چهره و عارض! »خدایم شد و این بود برایم سخنی واضح و بارز!پی‌ش رفتم و گفتم سحری با تن لرزان: «نفسم بندِ وجودت شده جانم!شدی باعث هر شعر من و نور جهانمبگو می شود آیا که منم ساکن قلبت شوم و در تو بمانم؟!»برای لحظاتی،سکوت آمد و ناگه بِنِشاند او،لبش را به لبانم...«علی معلمی» دو شعر آخر: https://vrgl.ir/My4Jf  https://vrgl.ir/wArRr </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 12:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | دنیای شاعر</title>
                <link>https://virgool.io/morakab-mag/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-ycau5qpgoez0</link>
                <description>زیباترین احساس دنیا چیست؟ می‌دانی؟احساس یک شاعر!شعری بگوید تا ابد در قلب و جان و خاطر خورشید می‌ماندبا چند بیت ساده روح و سایه‌ی ناراحتی را از دل دشتی سراسر لاله می‌راندخود را اسیر شعر چشم چشمه‌ساری جاری از یک کوه می‌داندشب تا سحر در آرزوی دیدن لبخند آهو روبه‌رویش شعر می خواندغرق درون واژه‌های او شدن بوده مسیرش؛ شعر او مقصدشاعر به نوعی یک نوازنده‌ست صددرصداو دست در دستان دنیایش تمام روز را دور از هیاهوهای دنیای سیاه دیگران بی‌وقفه با موسیقی ابیات می‌رقصددنیا نباشد نیست او؛از مرگ می‌ترسد...«علی معلمی»این پست برای شماره دوم مجله مُرکّب نوشته شده؛ مجله‌ای جدید و متفاوت در بستر ویرگول که با جمعی از نویسندگان خوش‌‌قلم ویرگولی، برای حوزه‌های موضوعی مختلف، محتوا می‌سازد.برای آشنایی بیش‌تر با این مجله و نحوه فعالیتش، پست زیر را بخوانید: https://vrgl.ir/tiqbp برای دنبال کردن انتشارات مجله در ویرگول، به این لینک مراجعه کنید: https://virgool.io/morakab-mag دیگر پست امروز در موضوع ادبیات: https://virgool.io/@Imlearning/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-itcjzn4trml0 پست‌های قبل مجله در موضوع ادبیات:  https://virgool.io/morakab-mag/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-mdrnh68itchk  https://virgool.io/morakab-mag/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-viwf1twe2enp </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 18:29:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | گاه باید رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-aneggag1btak</link>
                <description>گاه باید رفت...تنها...در شبی آکنده از غم ها...شبی پیش از سحر،یکباره،ساکت،ناگهانی،بی خبر...باید چو روحی ناپدید از دیده ها شد...گاه باید همسفربا بغض هایی در گلو خشکیده،با اندوه هایی پشتِ لبخند از کَسان پوشیده و با گریه هایی بی‌صدا شد...گاه باید سرفه کرد امّید واهی را...هراسی نیست از مغروقِ دریای عمیقِ اشکِ خود گشتنکماکان نیز ماهی را...وَ باید گاه در یک جرعه نوشید از ولع،جامِ سیاهی را...وَ باید نور را پس زد...نباید صرفا از بهر دمی کم کردنِ ناراحتیرویی به هر کس زد...نگاهی گاه باید بر درخت عُلقه ها انداخت؛سویش تاخت؛آن را با خیالی تخت آتش زد...وَ باری گاه باید نیست شد هرچند باشد سخت...،،،گاه باید رفت...«علی معلمی»دو شعر آخر: https://vrgl.ir/JaT5n  https://vrgl.ir/POl7l </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 20:17:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | جلوه ی یزدان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-ulirwau0tgfv</link>
                <description>محبوب من! طوفان منم! سامان برایم بوده ایمن درد محضم! تو ولی درمان برایم بوده ایاز زشتیِ دنیای قبل از تو برایت گفته ام؟!زیباترین، در عالمِ امکان برایم بوده ایرودی خروشان بودم و خشکیده بودم سالهاجانم شدی! سرچشمه ای جوشان برایم بوده ایبی تو اساسِ زندگی از بیخ و بن سست است و توشالوده و اصل و پی و بنیان برایم بوده ایایمان من را کرده افزون خاطرت، جانا بدانتو جلوه ای از جلوه ی یزدان برایم بوده ایعشقت شبی از آسمان بر قلب من الهام شدگویی که پیغمبر شدم؛ قرآن برایم بوده ای!یعقوب و یوسف قصه ی امروزِ من بوده ست و تومن کور بودم؛ نور، در چشمان برایم بوده ایلطفی غنی، با چون منی؟! این نیست باورکردنی!من مستمندی عاجزم؛ سلطان برایم بوده ایسروی که روزی خشکسالی قامتش را کرد خممن بوده ام پیش از تو پس، باران برایم بوده ایانگار مخفی می شوی هربار در اشعار منای مهربان! ظاهر ترین پنهان برایم بوده ای!«علی معلمی»چند کلام کوتاه:سلام و عرض ادب.امیدوارم در پناه خدا حالتون خوب باشه و ایام به کامتون.قسمت شد تا دوباره بعد از مدتی در خدمت شما باشم و شعری رو تقدیم تون کنم. ممنونم بابت وقتی که برای خوندنش گذاشتید و امیدوارم مورد رضایت تون واقع شده باشه:)بابت اینکه نتونستم این مدت نسبتا طولانی رو حضور داشته باشم اینجا و باشم در کنارتون صمیمانه عذر می خوام. دیگه تقریبا میشه گفت چندان زمانی باقی نمونده تا به پایان رسیدن این وضعیت. از دعای خیرتون بی نصیب مون نذارید بلکه در نهایت اتفاقی رقم بخوره که بهترین باشه. خیلی متشکرم:)جا داره یه تشکر هم بکنم از حسام موسوی زاده ی عزیز بابت کار کردن روی طرح فوق العاده ای که برای شعر زد.سه شعر آخر: https://vrgl.ir/POl7l  https://vrgl.ir/yZDIN  https://vrgl.ir/3eC9s حسن ختام:شاید مانند کودکی باشیم که در کنار دریا با سنگ ریزه و صدفهای زیبا بازی می کند، اما بی خبر از آنیم که دریایی بس بزرگ و اقیانوسی بیکران در مقابل دیدگانمان وجود دارد که در اعماق آن اسرار بزرگ و شگفت انگیزی نهفته است.منتسب به آیزاک نیوتن</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 21:51:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | عصر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-d3njbqjo94bk</link>
                <description>ساعتی دارم من،روی دیوار سفید.در هیاهوی سکوت،پِچ پِچی را انگار،ساعت آورده پدید.می توان سعی و تقلّایش را،به وضوح از سرِ فهماندنِ پیغامی دید.خبری دارد او.خبر از عصر جدید...خبر از عصری سرد،که هوای دلِ انسان در آن،شده آلوده شدید.خبر از حل شدنِ باطنِ انسانیت،زیر باران اسید.خبر از یک تهدید...خبر از پرورش نسل خطرناکی که،بی گمان، بی تردید،باید از آن ترسید.خبر از جامعه ای،که به عریانی خود می خندید...عرق از ایشان نه؛عرق از صورتِ مبهوتِ سراسر گِلِه ی &quot;شرم&quot; چکید!حرف ساعت این است:«زندگی شیرین است؛ به عقب برگردید...!»«علی معلمی»چند کلام مختصر:با سلام و عرض ادب خدمت همه ی دوستان عزیز.امیدوارم حالتون خوب باشه:)بعد از مدت خیلی زیادی دوباره این توفیق نصیبم شد که در خدمتتون باشم.نمی دونم چی شد که دقیقا این طوری شد چون حقیقتا هیچ وقت قصد رفتن رو نداشتم به اون صورت.نمی تونم بگم که کنکور باعث شد دیگه وقت هیچ کاری رو نداشته باشم. ولی قطعا می تونم بگم که کنکور توی یه بازه ی طولانی ذوق هنری م رو از بین برد به زیبایی. مسئله زمان هم مزید بر علت شد که خیلی بی سروصدا و تمیز از ویرگول فاصله بگیرم و خیلی هم بی سروصدا و تمیز اکانتم توی ویرگول دو ساله بشه.حالا این حرفا که اهمیتی ندارن. بیخیال:)بابت نوشتن این شعر از این جهت خودمم خوشحالم که بالاخره اون خشکسالی قلمم رو به پایان رسوند یه جورایی و این می تونه امیدبخش باشه برای خودم. امیدوارم مورد رضایت شما هم واقع شده باشه:)درباره ی سرچشمه ی شعر هم می تونم بگم:وقتی چند روز تو اتاقت حبس شده باشی بعضی وقتا تنها صدایی که میشنوی تیک تاک ساعته... این پست به این معنا نیست که من از این به بعد می تونم مثل سابق حضور داشته باشم و همون میزان فعالیتی رو داشته باشم که اون موقع داشتم ولی قطعا این معنا رو میشه ازش استخراج کرد که من هیچ وقت شما رو فراموش نکرده بودم و برام عزیز هستید همیشه. انشاالله که من رو ببخشید:)سه شعر قبلی: https://vrgl.ir/yZDIN  https://vrgl.ir/3eC9s  https://vrgl.ir/EBQmc خیلی مخلصم.یاعلی</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 18:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه ویرگولی!</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-zfl6xeaq3lw4</link>
                <description>سلام و عرض ادب خدمت همه ی دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه:)بالاخره پست جاه طلبانه ای که توی پست قبل وعده ش رو داده بودم منتشر شد!تقریبا از همون لحظه ای که ماهنامه ی آقای دست انداز رو خوندم ایده ی کلی همچین کاری خورد به ذهنم.ایده ای که اون موقع هرگز فکر نمی کردم به وسعت الانش بشه!!بعد از یه هفته فکر کردن درباره ش و کارایی که می تونیم انجام بدیم با یکی دو تا از بچه ها مطرحش کردم...آروم آروم ایده شکل گرفت. افراد بیشتری بهمون اضافه شدن. هر کدوم یه بخشی از کار رو بر عهده گرفتن.ایده دادن. رفتیم. اومدیم. فکر کردیم. بحث کردیم. و در نهایت موند چیزی که شما خواهید خوندش...اولا بگم که به هیچ وجه به این پست به عنوان پست علی معلمی نگاه نکنید. علی معلمی ای در کار نیست! هیچ &quot;منی&quot; توی این پست وجود نداره. در عوضش تا دلتون بخواد &quot;ما&quot; وجود داره!!من فقط نماینده م. نماینده ی یه تیم دوست داشتنی و خفن! یه تیم بی نظیر که در ساده ترین حالت ممکنش بیش از یه هفته ی کامل عاشقانه زحمت کشیدن. از بقیه ی کارای روزمره شون گذشتن. همه ی سختی ها رو تحمل کردن که همچین پستی به وجود بیاد. پس هر حرفی هم درباره ی پست داشتید لازم نیست حتما مخاطبش من باشم. بچه ها خودشون کامنتاتون رو جواب میدن. من این وسط فقط یه منتشرکننده م و اگه بخوام اسم دیگه ای روی خودم بذارم فقط می تونم بگم: یه عضو از یه تیم...مصاحبه ویرگولی!با حضور:1- سوییت هارت (محمد)2- سید متین فقهی3- آرمیتا فرهادی4- مهسا گودرزی5- مارال عباسی6- پویا7- نازنین باقری8- علی معلمی9- محمد محسنی10- معین اسدیانسوییت هارت:می نویسم. نه اینکه چیز خاصی برای گفتن داشته باشم یا مثلا کشف جدیدی داشته باشم. اما فقط می خوام یه جمع بندی داشته باشم. و به خدا و خودم بگم: ممنون. همین!متین فقهی:درواقع توی اون یک ساعت سعی می‌کنم ارزش‌های اصلی زندگی رو به جا بیارم. یعنی با کسایی که دوستشون داشتم حرف می‌زنم و وقت می‌گذرونم و بعدش هم باهاشون خداحافظی می‌کنم. از دنیا و خداش هم تشکر می‌کنم که این فرصت کوتاه رو به من دادن. البته قابل انکار نیست که برای آخرین بار می‌نویسم و آخرین نقاشیم رو هم می‌کشم (:آرمیتا فرهادی:خب من این تجربه رو دارم متاسفانه...به شدت غیرقابل توصیفه. بازی با کلمات میشه اگر بخوام بیان کنم...در اون زمان تنها و تنها به آدما نگاه میکنی و آرزو میکنی دوباره بتونی آدمارو مثل اکسیژن که می بلعیش و به ریه هات میسپاری، آدم هارو هم به قلبم بکوبم...مهسا گودرزی:از اونجایی که آدم درونگرایی هستم و کمی در ابراز احساسات ضعیف عمل می‌کنم، شاید حسرت این رو بخورم چرا احساس واقعیم رو نسبت به افراد نزدیک و عزیز زندگیم حتی خانوادم بیان نکردم. شاید حسرت جمله &quot;دوستت دارم!&quot; به دلم بمونه!مارال عباسی:مامان بابامو میبوسم. پرستو رو گاز می گیرم و بهش میگم چه چیزایی رو درباره‌م به کسی نگه. زنگ میزنم و به مریم میگم کدوم عکسم رو بزاره روی اعلامیه‌م. میرم یه بستنی گنده میخورم. روسریم رو در میارم تا باد به کله‌م بخوره. و در اخر چت هام رو پاک میکنم??پویا:شاید حسرت حرص خوردن و استرس های بی جا. تو یک ساعت باقی مانده هم سعی می کنم پیش خانواده و دوستان باشم.نازنین باقری:حرف هایی که تا همیشه برای خودم نگهشون داشتم. آدم‌های خوب زندگیم در اون لحظه از من دور باشند و من شاید هیچ وقت نتونم دیگه ببینمشون. این دو تا چیز. شاید حسرت این دو تا چیز رو همراه یاد خودم به دل فراموشی بسپرم.علی معلمی:خب این خیلی سوال سختیه. چون به احتمال زیاد اصلا فرصت اینو پیدا نکنم که حتی فکر کنم چیکار کنم. ولی خب برفرض اینکه اضطراب نگیرم و شرایط عادی باشه شاید برم برای آخرین بار با خانواده م و دوستام حرف بزنم و ابراز محبت کنم بهشون. بدون اینکه به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم. هنوزم خیلی وقتا نمی تونم به بابام یا مامانم یا حتی داداشام بگم دوستشون دارم. خیلی خیلی زیاد. عاشقشونم...شایدم برم یه چیزی بنویسم. هر چیزی که به ذهنم رسید تو اون لحظه.محمد محسنی:خیلی دوست دارم قبل از مرگ، به قله دماوند صعود کنم...اگه قرار باشه بمیرم و هنوز این کار رو نکرده باشم، حسرتش رو میخورم.معین اسدیان:در یک لحظه بر می گردم و به آیینه میگم:من، تا یک ساعت دارم دیگه روی دست مردم جابجا می‌شم..‌.فقط یه نیم‌ساعت وقت کافیه از ذهن همان هایی که سر قبرم ضجه می‌زنند پاک بشوم...اما تو، هنوز وقت داری. من سفت اینجا رو چسبیدم. میدونم بی وفاست. میدونم بدرفتاری می‌کنه. اون له‌ام می‌کنه. اما من پاش هستم. تا آخرین ذره ام...من فرزندش هستم. از این جا اومدم و همین جا بر می‌گردم.اما تو، میتونی بری. فقط قبل از این که ازت جدا بشم یه سوال دارم، البته برای من که مهم نیست. اما تو، در حین این ۱۷ سال متفاوت بودی؟ یا فقط به من دستورات دادی؟ خور و خواب و خشم و شهوت...؟با تو ام. با تویی که نمیدونم چی صدات کنم. معین اسدیان قطعا مناسب نیست. هِی! اون اسم مال منه نه تو. تو شاید، مثلا Bandeh97302501 باشی! یا شایدم... نمی‌دونم. اسمت رو نمی دونم. مگه چقدر مهمه؟اما بجاش حداقل به اندازه ای که خودت، خودتو شناختی، خوب شناختمت. از بچگی، از همون موقعی که خدا جوازم رو صادر کرد تو اومدی تا حالا؛ تا همین ثانیه ها کنارم بودی و هستی. امیدوارم لااقل تو، درون ذهن های دیگه بمونی و رسوب کنی...راستی، می بینی؟ آرزو های بی ارزش اینجا هم رهام نمی کنه! :)سوییت هارت:کنکور: تجربه جدید ... ?دست انداز: ارباب :) ... ۱۰آذرخش عزیزی: ابهام (به خاطر اینکه جوابی ندارم :| ) ... بنفش(!)گزینه انتشار پست: تنهایی ... مشکیآینده: رنج ... سفیدسردبیر: no feels! ... blank page :/دانشگاه: درس (دیگه نیاز به توضیح هست؟!) ... اینو هم یه صفحه ترنسپرنت در نظر بگیر که چیزی توش نیست :))کار تیمی: مسئولیت ... آبیهیتلر: الگو (شرمنده اینو میگم اما تیپ شخصیتی هیلتر، تیپ شخصیتی منه :) برا همین میرم زندگیشو می خونم به‌زودی)متین فقهی:کنکور: حرفاش خطرناک‌تر از خودشه...⚫️دست انداز: انسانی خوب، ارزشمند و قابل احترام (:?آذرخش عزیزی: یه آدم با تجربه و باحال که از هیچ کمکی دریغ نمی‌کنه.⚪️گزینه انتشار پست: خیلی خوشحالم می‌کنه اون دکمه!?آینده: قشنگ خواهد بود، اگر که بخواهیم...?سردبیر: نمی‌فهممش!?دانشگاه: مثل همون ۱۲ سالیه که در حالت عادی صرف تحصیل کردیم، هیچ تفاوتی نداره...?کار تیمی: خیلی دوستش دارم و باعث اتفاقات خوبی توی زندگیم شده. ?هیتلر: کاش کل دنیا رو می‌گرفت، خیلی دوست داشتم بدونم چطوری می‌خواد مدیریتش کنه! (:?آرمیتا فرهادی:کنکور: مافیایی ناعادلانه...(خاکستری)دست انداز: بزرگوار...(سبز)آذرخش عزیزی: باتجربه...(خردلی)گزینه انتشار پست: اضطراب پذیرش و پسندیده شدن توسط مخاطب...(صورتی جیغ)آینده: آیینه ای بخارگرفته...(بنفش?)سردبیر: محترم...(سفید)دانشگاه: تنها فرصت پیشروی برای انسان های معمولی...(آبی نفتی)کار تیمی: (لذت بخش ولی پیر شدم بخدا :)...(زرد)هیتلر: بااستعدادترین فرد جهان...(بنفش?)مهسا گودرزی:کنکور: عجیب اما واقعی .... ۱۸دست انداز: ادب و احترام :) .... سفیدآذرخش عزیزی: کاردرست :) .... ۲۰گزینه انتشار پست: شک و تردید .... خاکستریآینده: کاملا مبهم .... سبزسردبیر: وات دِ فاز؟! .... ۳دانشگاه: فرودگاه!!! .... ۲۲کار تیمی: هیجان‌انگیز! .... آبیهیتلر: مرموز :)) .... قرمزمارال عباسی:کنکور: اولین مبارزه(قرمز❤️)دست انداز: بابای ویرگول(آبی?)آذرخش عزیزی: پر از حس خوب و مهربونی و یه خون گرمی خاص(سفید?)گزینه انتشار پست: رو مخ و رو اعصاب مخصوصا وقتی باگوشی هستی(خاکستری)آینده: پر از ابهام و امید(بنفش?)سردبیر: بی احساس(قهوه ای?)دانشگاه: اون چیزی که فکر می کنیم نیست(سبز?)کار تیمی: سخته و نیاز به از خودگذشتگی داره ولی خیلی قشنگه(زرد?)هیتلر: بلندپرواز(نارنجی?)پویا:کنکور: زنداندست انداز: چالش برانگیزگزینه انتشار پست: نفس راحتآینده: مبهم و تارسردبیر: ?دانشگاه: فضای جدید جالبی می تونه باشهکار تیمی: تجربه ی فوق العادههیتلر: کاش می شد فهمید کیه? (وی یکی از اعضای تیم را می‌گفت)نازنین باقری:کنکور: قارچ هسته ایدست انداز: قبلا هم بهش فکرکردم. یکی از دو تا رنگ‌هایی که به شدت ازشون حال خوب دریافت می‌کنم. رنگ نارنجی شایدم کهربایی.آذرخش عزیزی: 94 ابجد یه کلمه خوب :)گزینه انتشار پست: اضطراب اینکه زود صفحه لود بشه اولین پسند رو به عنوان خسته نباشید به خودم، خودم (!) بدم. (می‌دونم خیلی از خود متشکرم. اما دور از شوخی دلیل داره.?)آینده: لاجوردیسردبیر: کدش بو میده.دانشگاه: دو دسته داریم:دانشگاه خوب: پایگاه نخبه پروری برای اعزامدانشگاه کمتر خوب: بدون شرح!کارتیمی: جوجه اردک های فسفری رنگهیتلر: فرچه رنگ مو ?علی معلمی:کنکور: نذار که کشته ی این / زهر گزنده بشم / می خوام تو این بازی / یه بار برنده بشم (خاکستری)دست انداز: ستون ویرگول!آذرخش عزیزی: استادگزینه انتشار پست: اشتیاقآینده: سرگیجه! سردبیر: گیف احمدی نژاد!دانشگاه: دیوار کاذبکار تیمی: جذاب کمرشکنهیتلر: لذت جنونمحمد محسنی:کنکور: سرطان بدخیم (گفتم بدخیم، چون امسال پشت کنکوریم??)دست انداز: آقای ویرگولآذرخش عزیزی: کار درست و دوست‌داشتنیگزینه انتشار پست: دوپامینآینده: شک و تردید!سردبیر: موجودی ناشناخته...دانشگاه: مرحله‌ای که شدیدا مشتاق رسیدنش هستمکار تیمی: جالب؛ ولی دشوار!هیتلر: طماع!معین اسدیان:کنکور: ماراتن زندگی - قسمت یکدست انداز: شیخا کبیراآذرخش عزیزی: ........خالی......گزینه انتشار پست: ترس، تهدید، التهابآینده: خوش بینانه ترین حالت ممکنسردبیر: عَینهو گوگل‌ترنسلیت (بی‌خاصیت)دانشگاه: جالب‌انگیز‌ناککار تیمی: استرس نماز آخر وقتهیتلر: الگوی پیشرفتسوییت هارت:هیچ چیز...حس می کنم که خدا بهتر از من، من رو میشناخته و هر اتفاق یا شرایطی که برام ساخته برای پیشرفت من هستن... سعی می کنم چیزی رو تغییر ندم. من مقصر خیلی چیزای توی زندگیم نیستم. اما درقبالشون مسئولم.متین فقهی:به طور قطع هیچچچچچ چیز! من همینم که هستم...آرمیتا فرهادی:من بی احساسم! آدما شرمنده مغز و منطقشون نمیشن؛ ولی شرمنده دلشون میشن...دلم میخواست یکم احساس تزریق کنم... و یکم پلاسما منطق رو با سرنگ بیرون بکشم...مهسا گودرزی:دیدم نسبت به خودم رو بهتر می‌کنم و افکار منفی و سرکوفت‌های به خودم رو از بین می‌برم :)مارال عباسی:این خصوصیت اخلاقی رو که هیچ کاری رو به اتمام نمیرسونم‌‌...دوست ندارم تبدیل به یه آدم همه کاره و هیچ کاره بشم.پویا:عادت زمان بندی بدم رو عوض می کردم.نازنین باقری:ظرف تحمل این زشتکاری‌های مخلوق رو بزرگ‌تر انتخاب می‌کردم. عجول بودن در هر چه زودتر بازدهی گرفتن از تلاش‌ها رو یه بازگشت به تنظیمات سیستمی می‌زدم.علی معلمی:سعی می کنم قدر خودم رو بدونم. بی شک الان نمی دونم...محمد محسنی:من در زمینه بروز احساسات و عواطفم، خیلی خوب عمل نمی‌کنم?مثلا چندین بار پیش اومده که واقعا ناراحت شدم، ولی از قیافه‌م اصلا حس ناراحتی برداشت نمی‌شده! آره... اگه می‌تونستم چیزی رو تغییر بدم، این مورد رو تغییر می‌دادم.معین اسدیان:یه چیزی هست که مدتهاست آزارم میده... اون همیشه در منتها الیه وجودم داره قلقلکم میده. و هر لحظه، و در هر کاری، اون لعنتی دخالت میکنه.اون، اراده ناکافی منه...اگه بتونم همین الان و در همین لحظه فقط برای خودم کاری کنم، ناکافی رو به ناراضی تبدیل می کردم.سوییت هارت:نه فعلا که تو فکرش نیستم. (حالا اینقدر مگه مهمی؟؟ :) )متین فقهی:نه، ولی چنین اتفاقی هم بیوفته قطعا بی‌خبر نخواهد بود.آرمیتا فرهادی:یهویی رفتن توی طول تاریخ هیچ وقت قشنگ‌ نبوده...آدما نسبت بهم دیگه توقع دارن...تو اگر یه قهوه تلخ رو میخوری نمیریزیش بیرون، چهره تو بهم گره نمیزنی، ولی وقتی یه بادام تلخ میخوری کلی نفرین میکنی...بحث بحثِ توقع و انتظارِ...بی خبر هرگز!مهسا گودرزی:بی‌خبر که نه! :)مارال عباسی:آره. آدمی که بخواد بره رفتنش رو جار نمیزنه یهو میزاره و میره...آدمی که داره میگه میخوام برم درواقع منتظر افتادن یه اتفاقه تا نره.پویا:بله.نازنین باقری:بیاید پاسخ رو هم اینطوری ببینیم؛ با این روندی که ما داریم ‌پیش میریم به زودی زود «ویرگول» به «زودگول» تغییر نام میده و اثاث تمام عمومی‌نویس‌ها رو جمع می‌کنه می‌ریزه بیرون و جاشون رو به تبلیغات و مبانی تخصصی‌تر می‌ده. ایشالا دسته جمعی بساطمون رو گوشه خیابون پهن کرده؛ تحصن میکنیم?.علی معلمی:راستش اینکه بگم تا حالا بهش فکر نکردم دروغ گفتم...البته شکرخدا قصد رفتن که ندارم در حال حاضر:)محمد محسنی:نه! اگه بخوام برم، حتما خبر میدم :) که البته خیلی بعیده بخوام این جمع دوست داشتنی رو ترک کنم.معین اسدیان:راستش ایده جذابی از آب در میاد! :)) فکرشو بکن. یه ماه روی یک پست کار کردی و یه چیز خیلی فوق العاده تهیه کردی، در آخر خداحافظی نمی‌کنی و فقط کامنتا رو می‌خونی. دو هفته که گذشت کامنتای جدیدی میاد. چهار پنج روز هم اینجوری سرگرم هستی!اما از این حرف ها گذشته، کسی از این ایده ها داشت، یه سر طرف قم اومد، بهم بگه کارش دارم... :))سوییت هارت:سفت بغلشون می کنم :)متین فقهی:بی‌صدا دست‌گیری کنم...آرمیتا فرهادی:میرفتم از معاون های مدرسم عذرخواهی میکردم...خیلی طفلکیا از دست من حرص خوردن. ولی خب درحدی که از عذاب وجدان کاسته بشه...دیگه نمیخوام یادشون بمونه...والا ://///مهسا گودرزی:رابین هود بازی در بیارم :)مارال عباسی:آرزو هام رو برای بقیه توضیح میدم.پویا:کاری که بقیه یادشون نیاد به چه درد می خوره اخه?فکر کنم تو اون روز فقط فیلم می دیدم و کتاب میخوندم.نازنین باقری:با فکر اینکه بدون اینکه کسی یادش بیاد حالا چه کاری رو چطور انجام بدم که بهترین انتخابم باشه در نهایت اون روز به اتمام می‌رسید و از دستش می‌دادم.??علی معلمی:خب قطعا الان و اینجا! نمی تونم بگمش?محمد محسنی:به یه کسی، یه چیزی می‌گفتم!البته الان نمی‌تونم بگم چه کسی و چه چیزی! چون شما یادتون می‌مونه??معین اسدیان:۱۴ مرداد: a.m 6امروز، روز مهمی خواهد بود. سه ماهی هست که منتظر امروزیم و من کاملا آماده ام. بمب در جای جای محل مورد نظر توزیع شده. قسمت همزمانی انفجار هم امروز تکمیل شد. فقط مانده اعلام یک کد، برای خار شدن لبنان...۱۵ مرداد: p.m 5علی در راه رفتن ناگهان برگشت. از بی‌سیم صدایی اومد. &#x27;مجوز تغییر نقشه وجود دارد؟ تمام&#x27; دکمه بی سیم رو فشار دادم &#x27;نقشه C اجرا می کنیم. تمام&#x27;...طبق رصد ها، چند روزه علی رفتار های مشکوکی از خود نشون میده. از اطلاعات گوگل فهمیدیم امروز اینجا رو پین کرده.هه، علی حتی کار هاش رو تو موبایل می نویسه!گودرزی دیر کرد. عجیب بود‌‌. مامور منظمی بوده. بهش اخطار دادم. دیر اومد اما الان کاملا آماده است.صدا اومد &#x27;ما آماده ایم. تمام&#x27;&#x27;فرمان شروع عملیات. تمام&#x27;با پشتیبانی نیرو ها آروم آروم سمت مغازه رفتیم. اونا دارن اطلاعات من رو هک می کنند. چقدر جالب! :) اطلاعاتی که دیگه هیچوقت به کارشون نمیاد...۱۵ مرداد: p.m 23امشب بالاخره میتونم سرمو راحت رو بالش بگذارم... چون هیشکی ممد محسن رو یادش نمیاد...سوییت هارت:کمک به دیگرانمتین فقهی:فضانوردی باشم که به فضا می‌ره و هیچ‌وقت برنمی‌گرده!آرمیتا فرهادی:گوش کردن به صدای مامانم و بو کردن گل یاس و یا وسط زمستون بشینی کنار بخاری و به سوختن‌ پوست های پرتغال خیره بشی و عطرشونو نفس بکشی...مهسا گودرزی:با آدمایی که دوسشون دارم و دوستم دارن، بخندم و شادی کنم!مارال عباسی:کتاب خوندن.شایدم مسافرت رفتن? البته همون کتاب خوندن خیلی بهتره.آخه شما فکر کن تا اخر عمرت با هزاران نفر زندگی کنی و صدها سرنوشت رو ببینی...خیلی جذابه?پویا:احتمالا خواب. چون اصلا حوصله ی کار تکراری و تک بعدی بودن رو ندارم حداقل تو خواب متوجه این نمیشم.نازنین باقری:پاینده‌-وار بانی یه اتفاق خوب بودن.علی معلمی:شعر نوشتن:)محمد محسنی:قطعا فیلم سینمایی می‌دیدم? چند وقت پیش با یه دوستی صحبت همین رو میکردیم که فقط برای دیدن تمام فیلم‌های خوب تاریخ سینما، دو سه بار عمر کردن لازم داریم!معین اسدیان:کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم. اما کتاب به تنهایی ناقص به نظر می رسه. کتاب، تا وقتی باعث نگاه متفاوت نشه، فقط یه سرگرمیه. چه کتاب هایی که از خوندنش سیر نمی‌شدم. اما لذت اون متن به سرعت از بین میرفت. من کتابی خواهم خوند که من رو به خودم متصل کنه. اجازه بده خرت و پرت های ذهنم رو کنار بزنم تا به فطرت‌اصیل‌اولیه و آسیب نا پذیرم برگردم. اون جاست که لذت لمس خود، هیچ وقت تکراری نمیشه. چه یک هفته باشه یا یک عمر...سوییت هارت:نه. راستش اگه دقت کرده باشید من قبلا فالوور هام بیشتر بود. بعد دیدم که اینایی که فالوم کردن متن های منو نمی خونن، منم زدم بلاکشون کردم :) اما الان از کارم پشیمونم :(((متین فقهی:دروغ چرا؟! اون اوایل که حوصله نوشته نداشتم گاهی همینطور بود. ولی الان به خوندن و نوشتن عادت کردم و تا وارد نوشته یکی نشم و یه چیزی ازش نفهم، هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دم که لایک کنم و کامنت بذارم.آرمیتا فرهادی:حقیقتا؛ رُک؛ بله!... لایک کردم... ولی هرگز کامنت بدون خوندن نگذاشتم... شاید از متن خوشم نیومده و کامنت گذاشتم و فقط انرژی مثبت دادم... آدما خوبن... باید قدرشونو بدونیم و خوشحالشون کنیم... ناراحت کردن رو که همه بلدن...مهسا گودرزی:خیر. خوشبختانه هنوز همچین موقعیتی پیش نیومده و در رودربایستی نموندم!مارال عباسی:آره خب. ولی بعدا سعی کردم بهشون بگم اما خیلیا رو هم نگفتم... مخصوصا روزای قبل کنکور که وقت زیادی نداشتم زیاد پست خاصی نخوندم مگر اینکه مال دوستای نزدیکم باشه.پویا:برای این که کسی از دوستان ناراحت نشه بله. گاهی الکی لایک کردم ولی کامنت نه. البته بوکمارک می کردم و بعد می رفتم می خوندم.نازنین باقری:رودربایستی که نداریم گاهی با علل کاملا غیر مشابه بله. مثلا محتوای پست تکراری باشه. یا مثلا نزدیک آزمون سراسری بود پست‌ها صد البته به همراه بوکمارک. اما در مورد پست‌های دوستان ویرگولی که دنبال میکنم، خیر هیچوقت. راستی یه نکته: گزینه مد نظر شاید اسمش لایک باشه؛ ولی خیلی معانی و تفاسیر دیگری داره که ویرگولی‌ها از این طریق غیر مستقیم منظورشون رو با یکدیگر تبادل می‌کنند. همه هم خوب می‌دونند چه کاربری‌های استراتژیکی که نداره. والا.علی معلمی:در کل این کار رو کردم تا حالا. البته برای دوران جاهلیت قدیم بوده:))ولی خب الان لایک هم نمی کنم اگه نخونده باشمش. حتی پست های دوستام رو. بوکمارک می کنم تا بعد بخونم...البته اینم بگم که شده از پست یکی خوشم نیومده باشه در کل ولی بخشیش جالب بوده باشه برام و لایکش کرده باشم...یا تا حالا شده که نفهمیده باشم حرف اصلی رو ولی لایک کرده باشم...شکرخدا خیلی وقته اصلاح شدم:))محمد محسنی:نه واقعا نشده پستی رو نخونده لایک کنم. البته بعضی وقتا پیش اومده که پستی رو کامل نخونم ولی لایکش کنم و کامنت بذارم؛ ولی نهایت تلاشم رو میکنم که حداقلش، یه دور پست رو اسکن کنم و قسمت‌های بولد و مهمش رو ببینم. هدفم هم ناراحت نشدن طرف بوده. ولی باید سعی کنم از این به بعد، این اتفاق خیلی کمتر رخ بده?معین اسدیان:بععله! :) یه مدتی بود که من هم به این پدیده ی شوم دل بستم. بدون ارسال هیچ پستی برای خود فالوئر جذب می کردم‌. با لایک کردن های بیخودی و کامنت هایی که دیگه ارسال نمیشد، فالوئرام رو حدودا یک‌و‌نیم برابر کردم! اما یه روز به خودم گفتم:+آهای مرد حسابی! بسه دیگه!-بله چشم غلط کردم!سوییت هارت:یه لبخند رو صورت خودم و بقیه می کشم و غم رو پاک می کنم... مگه چی مهم تره؟متین فقهی:اون مداد رو خرد می‌‌کردم! (((: همونی که این دنیا رو به وجود آورد، می‌دونست که داره چیکار می‌کنه و قراره چه اتفاقی بیوفته و به طور قطع توی کارش موفق بود. چون هرشکل دیگه‌ای بود زندگی، هیچ معنایی نداشت. بد و خوب در کنار هم معنای زندگی رو می‌سازن.آرمیتا فرهادی:مادر و پدرهای درگذشته انسان ها رو وسط آغوش همدیگه میکشیدم...حسرت خیلی بده...مهسا گودرزی:با مدادم درخت و گل و سبزه و رودخانه تو سراسر دنیا می‌کشم. برای همه آدما به اندازه نیاز اسکناس می‌کشم. با پاک‌کنم هم تمام اسلحه‌ها و ابزار جنگی رو پاک میکنم و اگه قدرتش رو داشته باشم، بعضی از آدم‌های منفور رو پاک می‌کنم!مارال عباسی:خب اول از همه واسه خودم یه خواهر بزرگتر می کشیدم.بعدش هم مرزها رو پاک می کردم تا همه مردم فارغ از این محدودیت ها باهم تعامل داشته باشن.پویا:مداد رو می شکستم. می دونم که اخرش به طمع می کشه و قدرت زیادش فساد میاره??نازنین باقری:خب منطقا زشتی ها رو پاک می کردم و خوبی ها رو جایگزین شون نقاشی می کردم. البته یکی زودتر از من و شما به پاسخ این سوال رسیده. چندی ‌پیش مطلبی رو درباره چالش خوشبختی جهانی خوندم. https://www.aparat.com/v/zXuKy علی معلمی:چیزی نمی کشیدم فکر کنم. حداقل چیز خیلی بزرگ و تاثیر گذاری مثلا...شاید فقط یه سری طرز تفکرات رو پاک می کردم. جالب می شد:)محمد محسنی:شاید کلیشه‌ای به‌نظر بیاد، اما حتما به کمک پاک‌کنش، تعصب کورکننده رو، در هر زمینه‌ای که می‌خواد باشه، از این دنیا پاک می‌کردم! تغییر دیگه‌ای هم نمی‌خوام ایجاد کنم، همین کافیه و دنیا رو به جای بهتری تبدیل می‌کنه...معین اسدیان:اون مداد رو می فروشم! :)) اون مداد و پاک کن باید در اختیار کسی باشه که رفتار ها و احساساتش در تعادل باشه. نه چون منی که رکورد تحول دیدگاهم گاها به ۶۰ثانیه هم می‌رسه! :))در عوض از صاحب اصلی‌ مداد می خوام باز هم از اون روز های متفاوت داشته باشم!سوییت هارت:همشهری ها رو دیدیم... خوب هم بود، جالبه. ولی فکر می کنم خیلی وقتا هم می تونه به ضرر آدم باشه. خیلی وقتا بهتره دوستی صمیمی نشه. وقتی صمیمی میشیم ضعف های همو خواهیم شناخت و... کلی چیز دیگه. بعضی اوقات دوری و دوستی بهتره.متین فقهی:نه اصلا دوستی‌های ساده‌ای نیستن. ارزششون از کلی آدمایی که روزانه در اطرافم هستن بیشتره. شاید این دوستی‌هامون شکل مجازی داشته باشه، ولی ما این چیزا برامون مهم نیست و این دوستی‌ها رو همینطور افزایش می‌دیم. با چیزایی مثل همین متنی که در حال خوندنش هستید. این اتفاق قشنگ به کمک یه دوستی ساده به وجود میاد؟! (:آرمیتا فرهادی:دوستای ویرگولی که بله :)...اسمشون مجازیه... ما در دنیا حقیقی باهاشون زندگی میکنیم و تنها اسم &quot;مجازی&quot; رو به یدک میکشن. انسان های فرهیخته مثل الماسن...خیر!...تنها مجازی...مهسا گودرزی:با اینکه مدت به نسبت کمی در ویرگول هستم، ولی بعضی از دوستان ویرگولی برای من حکم دوستان صمیمی رو دارن و انگار سال‌هاست که اون‌ها رو می‌شناسم! و چون توی دوستی ما ریا و دروغی در کار نبوده، عمیق‌تر از این حرف‌هاست و تا جایی که بتونیم به همدیگه کمک می‌کنیم و حال خوب رو گسترش میدیم! قطعا در آینده نزدیک این دوستی به یک محیط مجازی محدود نخواهد موند.مارال عباسی:خب دوستای فوق العاده ای هستن. درست همونایی که توی دنیای واقعی کم داشتم. امیدوارم روابطمون به دنیای واقعی هم کشیده بشه...پویا:به نظر من که عمیق تر از این حرفاست. دوستانی پیدا شدن که انقدر همراه و همزبان هستن که انگار نه انگار تا حالا از نزدیک هم دیگه رو ندیدیم!قطعا ارتباط با بعضی از این دوستان فراتر از محیط مجازی خواهد رفت.??نازنین باقری:همه دوستان خوب به شدت عزیز ویرگولی رو همینجا باهاشون آشنا شدم. و اصلا مواجه شدن با چنین سرفصل غیر قابل منتظره‌ای، در گذران اوقات زندگی به ذهنم خطور نمی‌کرد. خیلی درس‌ها از خیلی ها در همین اندک مدت پنج ماه یاد گرفتم. در هر صورت خیلی از آشنا شدن با خوب‌های ویرگولی و دنیای به شدت جالبش خوشحالم. چرا که نه؟علی معلمی:خب من نمی دونم چی باید بگم درباره ی این بخش که حقش بتونه ادا بشه. ولی واقعا بعضیاشون بی نظیر بودن و هستن برام...بعضی وقتا فکر می کنم انگار خدا من رو با ویرگول آشنا کرده و بهم گفته بمون همین جا که بعد از یه مدت طولانی مثلا با بعضی از همین دوستای الانم رو به رو بشم و آشنا بشم باهاشون. ارتباطمون رو که واقعا اگه بهش بگیم سطحی خیلی در حقش جفا کردیم. فراتر از مجازی رو هم نمی دونم. شاید خیلی زود. شایدم هرگز. کی می دونه؟ ولی چیزی که اطمینان دارم اینه که ارتباطی که الان وجود داره به این سادگیا از بین نمیره. امیدوارم بعد ها بتونم بگم هرگز از بین نرفت:)محمد محسنی:می‌تونم بگم بهترین اتفاقی که توی یک سال و خورده‌ای اخیر برام افتاده، همین آشنایی شش ماهه من با ویرگول و بچه‌هاش بود.با بعضی از دوستای ویرگولی، به حدی صمیمی هستم که با دوستان نزدیکم هم نیستم!کلی ازشون یاد گرفتم؛ تو شرایط سخت به هم کمک کردیم و تاجایی که تونستیم، پشت هم بودیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم؛ در خیلی زمینه‌ها به خاطر همین دوستای عزیزم تغییر کردم و حتی یه سری رکوردهام رو هم شکوندم! ولی خب فعلا به خاطر کرونا، امکانش نبوده که حضوری هم دیگه رو ببینیم؛ اما برنامه داریم به محض تموم شدن این بلای چینی، هم دیگه رو از نزدیک ببینیم و تا دیگه اسممون، دوست مجازی نباشه!دم همه بچه‌های خوب ویرگول گرم?معین اسدیان:ویرگول، مثل هیچ جا نیست‌.یه لایک ویرگولی خیلی فرق می‌کنه با یه لایک اینستگرامی.ویرگول پر از آدمایی هست که صفحه آمار پست هاشون رو خیلی وقته ندیدن.ویرگول خیلی فرق میکنه.کاربرانی که هر بار ازشون چیزای جدیدی یاد می‌گیری.دوستانی که کامنت هاشون دو جمله است... ولی همون دو جمله به اندازه صد تا از خفن ترین بیوچنل های تلگرامی ارزش داره...تو هنوز ویرگولی نشدی؟سوییت هارت:ده سال بعد ویرگول رو... :/ من توی اون پست نامه ای که نوشتم گفتم ده سال بعد خودم رو هم نمی دونم بعد می خواید راجع به اوضاع ویرگول بگم؟؟؟ جل الخالق!متین فقهی:امیدوارم تا اون‌ موقع وجود داشته باشه و تبدیل به جایی مثل اینستاگرام، توییتر یا فیسبوک نشده باشه. تا افراد بیشتری مثل من بتونن بیان اینجا و از کلی دوست خوب، اتفاقات خوب و لحظات خوب بهره‌مند بشن.آرمیتا فرهادی:من در ویرگول با وجود رده سنیم با اعتماد به نفس ورود رو زدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم...مهربانی دریافت کردم... مطمئنا امثالی چون آرمیتا فرهادی وارد میشن و ویرگول رو میسازن...مهسا گودرزی:والا نظر خاصی ندارم! چون آدم نمی‌تونه روز بعدش رو پیش‌بینی کنه چه برسه به ۱۰ سال بعد! ولی فکر می‌کنم احتمالش زیاد نیست که ویرگول ۱۰ سال بعد مثل ویرگول الان باشه و شاید مثل هر فضای مجازی دیگه‌ای حضورش کم‌رنگ بشه که خب ما امیدواریم این شکلی نشه!مارال عباسی:امیدوارم تا اون موقع ویرگولی باشه.صد البته که نمی تونم توصیفش کنم ولی باز هم امیدوارم هنوزم جای خوبی باشه.پویا:به نظرم اگه همین طوری پیش بره همچین ویرگولی باقی نخواهد موند و سایت های بهتر جاشو خواهند گرفت و یک کوچ عظیم صورت می گیره!نازنین باقری:نمیدونم. یعنی پیکان پرنده اومده؟ بیشتر کنجکاوم بدونم دوستان چی کار می‌کنن. شاید جناب دست انداز پست تبریک ۲۶۰۰ مین پستشون رو بگذارند. شاید دیگه صفحه اصلی ویرگول یه محیط کاملا عادلانه است برای همه. یه محیط فعال و سرزنده. پر از پست‌های جذاب و درجه یک در همه حوزه‌ها. نرگس 1216 مین پست «گرسنه»‌اش رو منتشر می‌کنه. جناب معلمی پست تبلیغ دیوان اشعارش رو می‌گذاره. و برای دوستانش یک نسخه صد البته اشانتیون و رایگان با امضای شخصی‌اش برای دوستان به اقصی نقاط ایران ارسال می‌کنه. آرمیتای مهربون و به شدت موفق اهل فن در رشته تجربی به کجا رسیده؟ دوستان از اینکه پست طولانی می‌گذارند عذاب وجدان نمی‌گیرند؛ شاید قسمت قسمت می‌گذارند. یه شعاری اومده به اسم سردبیر مچکریم. خانم معلم «چی کار داری به اسمم» مهربون حتماً تا اون موقع به نازنین نام حقیقی‌اش رو گفته. هنوز به جای «ثمره شریف» می‌خونم «سمانه شریفی» ?؟! محبوب‌های Castbox?  از پادکست‌های حاصل دو همکار درجه یک چه خبر?؟ نمیدونم خانم رجایی هنوزم پولتیک برنامه نویسی رو پیاده میکنه یا نه :) ؟ با قابلیت‌های جدید ویرگول خانم اصغرزاده عزیز برای علاقه‌مندان کلاس فن بیان و آموزش گویندگی و جناب استاد عزیزی آموزش کلاس خطاطی سیاست منشانه گذاشتند. تونستم بالاخره خوب‌های ویرگولی‌ رو از نزدیک ببینم و آشنا بشم؟ بالاخره جناب عزیزی رو به رستوران دعوت کردم؟ شاید ویرگول از سایر رقبای اجتماعی داخلی جلو زده. حتماً همه دیگه فهمیدن که زمین صافه و اون تصاویر قبلی هم همه با لنز فیش آیز گرفته شده بود! هنوز پست های طولانی می‌نویسم؟ هنوز سعی می‌کنم خوشبین باشم؟ مارال مراقب خودت باش. ?? هنوز ویرگولی هست؟ آمارگیر تونسته هویت دوستان رو کشف کنه یا نه؟ الهام یعنی کدوم خیابان تابلوی کلینیکش رو می‌زنه؟ نیکا و گفت‌وگو‌های جذاب داستانی جالبش چطوری خروجی گرفته؟ غزاله ترجمه کارای حرفه‌ای تری رو شروع کرده؟ با یه نویسنده کله گنده قرار داد بسته؟ کارش درسته. راستی برا ظرف شستن جوش شیرین استفاده می‌کنم. خیلی خوبه. خودم اگر هم تخصصی پیدا کردم علاقه ای ندارم در موردش بنویسم و در همون محیط کار محدودش می‌کنم. عجب. خلاصه که این‌ها همش «شایده». ولی از نوع شاید برای شما هم اتاق بیفتد. کلید اسرار یا آیینه عبرت. امیدوارم حتی اگه ویرگولی نباشه، این جمع صمیمی و این حال خوب به فضای مجازی محدود نباشه و انرژی خوبش رو در زندگی واقعی هم وارد کنیم. با همدیگه بحث کنیم با هم بخندیم و درس بگیریم. حتی اگه ویرگولی هم نباشه یاد خوب‌های ویرگولی رو در ذهن نگه می دارم تا اگه یه روزی در دنیای واقعی ملاقاتشون کردم؛ یادی وفا بشه و بگم، سلام خوب ویرگولی :)علی معلمی:خب من که جز آرزوی پیشرفت نمی تونم برای ویرگول داشته باشم. فقط امیدوارم ده سال دیگه هوای نابی که الان داریم توی ویرگول استشمام می کنیم آلوده نشده باشه. اون صمیمیت ویرگولی جای خودش رو به چیز دیگه ای نداده باشه. اونجوری نشه که یه علی معلمی دیگه ای اگه یه روز خواست بیاد تو ویرگول، بعد از دیدن فضا از تصمیمش برای اکانت زدن منصرف بشه. یا هر کس دیگه ای...محمد محسنی:فکر کنم خود ویرگول تا اون موقع سوت و کور بشه ولی ارتباط ما ویرگولی‌ها، کماکان پا برجا می مونه و حتی عمیق‌تر هم میشه...معین اسدیان:و اما ویرگول... من به ویرگول بسیار خوشبینم. به‌طوری که فکر می کنم، طی دو - سه سال دیگه میتونه افراد ماهری جذب کنه.به قول بابام مستر آجو هم از خر شیطون پیاده میشه و یه تیم حرفه ای تر برای دنیای ویرگول استخدام می‌کنه.ویرگول، یکی از مناسب‌ترین شبکه های اجتماعی برای من به حساب میاد و امیدوارم حسابی بدرخشه! :)خب. اینم از مصاحبه ی ما:)امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه... بی شک می تونم بگم سخت و سنگین ترین پستی بود که تا امروز منتشر کردم.اصلا اینجوری بهش نگاه نکنید که خب مگه چی کار کردید؟ چهار تا سوال جواب دادید دیگه...حتی فشار کار تا حدی پیش رفت که بعضا از گوشه و کنار شنیده می شد که کنسلش کنیم کلا!ولی خب شکر خدا این اتفاق نیفتاد و الان خیلی خیلی خوشحالم که تونستیم تمومش کنیم.به جرئت از این پست چیزایی یاد گرفتم که واقعا نمی دونم اگه الان نمی فهمیدمشون کی می خواستم بفهمم. کی می خواستم بفهمم مدیریت یه پروژه به این راحتیا نیست؟ کی می خواستم بفهمم کار گروهی به این راحتیا نیست؟ ولی خب الان می دونم. و اینم می دونم که چجوری باید باهاش کنار بیام...در حین آماده شدن این پست بحث زیاد پیش اومد. مخالفت پیش اومد. ناراحتی پیش اومد. دعوا پیش اومد حتی. داغون شدیم خیلیامون. ولی همه ی این مشکلا برطرف شدن. چجوری؟با صبر و گذشت...توی کار گروهی واقعا چیزی به اسم من وجود نداره. چیزی به اسم من اینو می خوام وجود نداره. من فلان کار رو انجام میدم و بعدا به بقیه میگم وجود نداره. توی کار گروهی تنها چیزی که اهمیت داره گروهه! تیمه! منفعت اون گروهه! مهم نیست تو چی می خوای. مهم اینه که گروه چی می خواد. اگه نمی تونی با این شرایط کنار بیای لطفا کار رو شروع نکن. اگه به فکر خودتی لطفا کار رو شروع نکن. اگه نمی تونی یا نمی خوای به اندازه ی بقیه زحمت بکشی لطفا کار رو شروع نکن. چون در غیر این صورت یا خودت له میشی. یا بقیه رو له می کنی...انشاالله بازم توفیق داشته باشیم و باهم کار انجام بدیم و خوب کار انجام بدیم...:)و در پایان یه عکس دسته جمعی قشنگ و حال خوب کن که بعد از اتمام کار ثبت شده. واقعا جزو خاطره انگیز و ماندگار ترین عکساییه که تا به حال گرفتم. امیدوارم اون حس و حال بی نظیرش به شما هم منتقل شه:از جلو و سمت راست: پویا، محمد سوییت، مارال، آرمیتا، متین، محمد، نازنین!!، مهسا، من، معینپایان.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 15:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | حسرت قله</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D9%84%D9%87-awdnurltq4gt</link>
                <description>امشب صدای هق هقِ پروانه می آیداز دورِ دور از کلبه ای ویرانه می آیدخورشیدِ شمعی روشن و رگبارِ ابرِ چشمرنگین کمانی از دل افسانه می آیددریای موّاجی که اشکش ساخت، شد آرام!حرّا پیدا از عشقِ یک دیوانه می آيداز عشقِ رقصیدن کنار آبشاری کهکانون آن از قلّه ی یک شانه می آیدبر تخته می کوبید سر را دارکوبی چونمی گفت روزی جانِ من در لانه می آیدیک مرغِ عشق خسته که در ذات، عاشق بودچندی ست گویا با خودش بیگانه می آیدمی خواست &quot;او&quot; را از سرش بیرون کند امّاهمواره عطرِ یاس ها در خانه می آیدعلی معلمیبا سلام و عرض ادب خدمت همه ی دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه:)خب خانوم اصغرزاده لطف کردن و این شعر رو با صدای زیباشون دکلمه کردن.دکلمه ی شعر رو می تونید همین جا بشنوید و لذت ببرید: https://www.aparat.com/v/DkS7Q ویدیوش که از طریق آپارات قابل دانلود شدن هست.فایل صوتیش به صورت جدا رو هم می تونید از اینجا دانلود کنید.جدای از اینکه نوشتن این شعر احساس خیلی خیلی خوبی بهم داد نکته ی مهم دیگه ای هم وجود داره.کاری که الان دارید مشاهده می کنید ماحصل همکاری ۵ نفره در اصل:)من که به لطف خدا تونستم شعرش رو بنویسم.خانوم اصغرزاده ی بزرگوار خیلی لطف کردن و گذاشتن از صداشون لذت ببریم.متین فقهی دوست داشتنی کاور دکلمه رو زد.آرمیتا فرهادی عزیز خیلی خیلی برای کار زحمت کشید. موسیقی و میکس دکلمه کار ایشونه که واقعا هم بدون هیچ اغراقی فوق العاده این کار رو انجام داد. فوق العاده! ضمناً برای شعر، عکس نوشته های زیبایی هم درست کرد که چند تاشون رو همین پایین می تونید مشاهده کنید.و در نهایت مارال عباسی بی نظیر که تاثیر به سزایی داشت روی کار. اگه نبود بی شک کار به این سرعت تموم نمی شد...از این چهار عزیز یه دنیا ممنونم???بخشی از طرح های آرمیتا فرهادی عزیزپنج شعر آخر:کلاف جهانعاشقی زود ستتوگل پژمردهروز بعد از کرونایه نکته ی قابل توجه:به نظرتون ویرگول یه خورده خلوت نشده یکی دو هفته ای؟!همه جا آرومه...ولی اگه از من می پرسید میگم این آرامش مقدمه ی یه طوفانه!!یه طوفان خیلی بزرگ!!جاه طلبانه ترین پست تاریخ ویرگول!!!بزودی!همین جا!کلام آخر:ببخشید اگه تو این مدت خیلی نتونستم به ویرگول سر بزنم. اگه پست هاتون رو نخوندم یا کامنتتون رو جواب ندادم واقعا معذرت می خوام. جدای از کاری که بزودی متوجهش خواهید شد و داریم روش کار می کنیم و همین پستی که الان خوندید خب درس رو هم دارم می خونم و اینا تایم زیادی ازم می گیرن. سعی می کنم به محض یه خورده خلوت تر شدن کارام در اولین فرصت بیام و بخونمشون چیزایی که نوشتید رو...روز شعر و ادب فارسی هم با تاخیر مبارک باشه??دم شما گرم???یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 09:38:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | کلاف جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-ugoiqpikwyo8</link>
                <description>دوباره رفتی و حالم خراب خواهد شدپناه و سنگ صبورم شراب خواهد شدمگوی معصیت است و گناه و خبط و خطاگنه ز بهر تو باشد ثواب خواهد شد!طبیب، روح مرا مطلقاً نمی فهمدوَ درد من به کلامش جواب خواهد شدمرا که محرم اسرار خود نکردی پسمیانمان سَر و سِرّت حجاب خواهد شدهرآن که با دگرانی در آتشی سوزمکزان نه دست و سرم، دل کباب خواهد شد!دلم که نازک و تنگ است لیک آهن همبدین حرارت عُظمیٰ مذاب خواهد شددر این کویر عطش، هاجرم، روانه ی آب!نصیبم از لب لعلت سراب خواهد شدمن اینچنین که زدم رو به تو پرستو نیزبه ماندن از سر رحمش مجاب خواهد شد!وَ شعر، پاره ای از قلبم است، کنده شده!نیامدی دو سه بیتم کتاب خواهد شددر این کلافِ جهان، آه! جانِ ساده دلانفدای ناز و ادای نقاب خواهد شد...!!علی معلمیبا سلام و عرض ادب:)دومین تجربه ی کلاسیک نویسی بنده بود...امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه.یه طرح هم دوست خوبم حسام موسوی زاده برای این کار زد:)پنج شعر آخر:عاشقی زود ستتو!گل پژمردهروز بعد از کروناپس کجایی جانم؟در پایان:خیلی ممنونم بابت وقتی که گذاشتید برای خوندنش.امیدوارم عزاداری هاتون مورد تایید خود سیدالشهدا قرار گرفته باشه.خیلی مخلصم:)دم شما گرم???یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 08:20:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه زندگی | پارت چهار | انتقام!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-mrvtm1q4n7wh</link>
                <description>پارت های قبلی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DA%A9-mjzkfzo1xr1k  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-oljkyxubuvmq  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jpwcftpptld0 ادامه داستانگریه ش کامل قطع شد. یه چیزی انگار توی چشماش تغییر کرد.علی: انتقام؟!توجهش به طور کامل جمع شده بود. این می تونست بهترین فرصت باشه...من: آره. انتقام. ببین علی...به نظرت اگه تو بمیری چیزی تغییر می کنه؟ نه. ممد محسن بازم عشق و حالشو می کنه...بازم از زندگیش لذت می بره و بازم به ریش تو می خنده...تو همینو می خوای؟! بهتر نیست به جای اینکه فرار کنی از این شرایط بری تو دلش و زندگیو به کامش تلخ کنی؟ اینجوری اگه اون پولا و امکانات هم نصیب تو نشه یه لذتی بهت دست میده که وصف نشدنیه. لذت انتقام...توی صورتش می تونستم به وضوح روشنایی رو ببینم. لبخند رو هم.:))علی: آره...آره...راست میگی...راست میگی فاطمه خانوم...دیگی که برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه...اون ممد محسن آشغال رو سرجاش می شونم. کاری می کنم که آرزوی مرگ کنه. شاید اصلا خودم کشتمش. ها؟!اینو گفت و خنده ترسناکی سر داد.من: نه نه نه. نشد. تو قرار نیست کسی رو بکشی. فهمیدی؟ همین جا بهم قول بده. تو کسی رو نمی کشی.انگار خورده باشه تو ذوقش. یه جوری گفتم که بفهمه خیلی جدیم. یه خورده صدام رو بردم بالا و یه ذره هم اخم کردم.من جدیم:)علی: خب...باشه پس چیکار کنم؟ چجوری انتقام بگیرم؟://من: اونشو با هم حرف می زنیم...ولی اینو بدون که ما هیچ کسو نمی کشیم...ما منطقی و قانونی میریم جلو...همین الان خودت یه خورده فکر کن. چیزی به ذهنت نمی رسه که بشه ازش استفاده کرد؟ سندی...مدرکی...عکسی...نمی دونم. هر چیزی که فکر می کنی میشه ازش استفاده کرد...چند ثانیه به زمین خیره شد و بعد به طرز هیجان انگیزی سرشو آورد بالا.علی: آره. دارم. معلومه که دارم...اصلا حواسم بهش نبود...دارم. هر چی باشه یه مدت رو روش تحقیق کردم قبلا...من: خب همونا رو کجا داری؟ الان همراهت نیست تو گوشی ای فلشی چیزی؟سری تکون داد به نشانه تاسف.علی: نه متاسفانه...تو خونه ست. روی سیستم خودم. تا بخوام برم بیارمش خیلی طول می کشه...من: دیگه چیکارش میشه کرد؟! اشکال نداره...برو و برگرد. من همین جا منتظرت می مونم.علی: ممنون فاطمه خانوم. ممنون. واقع دم شما گرم...زود بر می گردم.اینو در حالی گفت که داشت از صندلی بلند می شد و می رفت طرف در.من: خواهش می کنم علی جان. این چه حرفیه که می زنی. منتظرم. خداحافظ.یا علی ای گفت و رفت بیرون.به محض خروجش چشمام رو بستم. یه نفس عمیق کشیدم. با یه بازدم طولانی از دهن. تکیه دادم به صندلی. یه جای خوب برای سرم گیر آوردم. ساعد دستام رو گذاشتم رو دو تا دسته ی صندلی. پام رو از روی اون یکی برداشتم و دوتاشون رو روی زمین ثابت کردم. دوباره شروع کردم به نفس کشیدن عمیق. با هر دم دستام رو مشت و با هر بازدم بازشون می کردم. حس خیلی خوبی بهم می داد. آرامش. خیلی ازم انرژی گرفته بود مورد علی و خیلی نیاز داشتم به همچین ریلکسی. این بار دستام رو گذاشتم روی صورتم. چند ثانیه نگهشون داشتم و بعد از همون جا بردمشون بالا. انگشتام رو کردم لای موهام و از زیر شال مرتب شون کردم و انداختمشون پشت گوشام. یه بار دیگه در حالت خواب قرار گرفتم و با چشمای بسته فقط نفس می کشیدم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم...داشتم از گذر زمان لذت می بردم که با صدای باز شدن در چشم باز کردم. جا خوردم! علی بود. معلوم بود که مسافتی رو دویده. از سرخی چهره و مدل نفس کشیدنش معلوم بود. https://www.aparat.com/v/PSJxh بلند شدم و خودم رو جمع کردم.علی: ببخشید واقعا...استراحتتون رو به هم زدم.من: نه بابا. چیزی نیست. فقط هنوز ۵ دقیقه نشده که رفتی. چرا برگشتی به این زودی؟?علی: گوگل. همون اولای راه یادم افتاد تو گوگل درایو سیوش کرده بودم فایلای ممد محسن رو. شانس آوردم یادم اومد و گرنه تا می خواستم برم و بیام یه یکی دو ساعتی طول می کشید...من: آها! چه خوب. که این طور...تا تو لاگین می کنی تو گوگل درایوت منم لیوانا رو بر میدارم و این گل بدبختم میذارم تو آب.همین کارم کردم. دیدم وقت هست. لیوانا رو شستم. گل رو هم گذاشتم تو یه لیوان شربت خوری. دراز بود و گل جا می شد توش. آبش کردم و گذاشتمش همون جا کنار ظرف شویی.برگشتم طرف میزگرد. صندلیم رو از اونور طرف میز کشوندم اینور که بتونم لپ تاپ رو راحت ببینم و نیازی به گردوندنش نباشه. نشستم همون جا. علی هم یه نگاه کوچیکی بهم انداخت ولی دوباره سرش رو کرد تو سیستم.علی: ببین شما. من اینجا کلی چیز از اون آدم مزخرف دارم. یه مدتی رو روش تحقیق کردم و اینا رو پیدا کردم. قبل از اینکه این ماجرای لعنتی پیش بیاد اصلا. یه نگاهی بکن. خودم توضیح میدم براتون. فکر می کنم یه کارایی بشه با اینا انجام داد. وایسا.من: امیدوارم بتونیم به یه نتیجه ای برسیم.علی: این خود خود اون عوضیه. در حال خوش گذرونی... عکس ها واقعی هستن. اما به دلیل مسائل امنیتی از نشون داد چهره ممد محسن معذوریم:)من: الان این ممد محسنه؟!! اینا رو دیگه از کجا پیدا کردی؟!??علی: ما رو دست کم گرفتیدا فاطمه خانوم:)من: خب من که بعید می دونم کسی رو بشه به خاطر کنسرت رفتن یا تو طبیعت عکس انداختن متهم کرد?علی: آره درست میگید. ولی... من یه صفحه مخفی طور تو ویرگول پیدا کردم. یه صفحه خیلی قدیمی. ممد محسن تو تنها پست این پیج کامنت میذاشته و میذاره. منتها من هیچچی ازش نمی فهمم. اینکه گفتم شاید بشه یه کارایی بکنیم علتش همین بود. من فکر می کنم اینا یه معنی ای باید بدن ولی نمی دونم...شایدم ندن.من: چیا؟! میشه نشون بدی ببینم چی داری میگی؟!!۱۲۳۴علی: الان اینا یعنی چی؟ چرا باید همچین کاری بکنه؟ مرض داره؟من تو اون لحظه:/رفتم تو فکر. نمی دونستم چی بود دقیقا ولی حتما یه معنایی باید می داشت بالاخره. همین جوری الکی که نمی شد. من زل زده بودم تو صفحه لپ تاپ و تمام حالت هایی که میومد تو ذهنم رو محاسبه می کردم. علی هم یه جوری عاقل اندر سفیه داشت منو نگاه می کرد.:)علی: من قبلا خیلی رو اینا کار کردم. چیز خاصی نفهمیدم. این آخریه رو هم همین امروز صبح که می خواستم بیام گذاشته بود. فقط سیوش کردم. ولی معنی...هیچچی...من: خب احتمالا این یه زبون رمزی باشه. گوگل کن زبونا رو ببین چیزی در میاد یا نه.علی: قبلا سرچ کردم ولی باشه...وایسا...خب...زبان های رمــ...اَهههههه...انگلیسیه که کیبورد لعنتی...آها...خب...بفرما...اینم سایتا...یهو یه چیزی جرقه زد تو ذهنم.من: عَـــ...عَـــــ...علی فهمیدم. فهمیدم....?توجهش جلب شد. ترکیبی بود از عشق و اشتیاق و بی صبری و هیجان!علی: چی؟؟! چیو فهمیدی؟ رمزه رو؟ چیه؟؟؟؟من: انگلیسیهههههههههه!!! کیبوردش انگلیسیه!!!!???یه چند ثانیه فکر کرد و در ادامه: انگار یادمون رفته بود اصلا هدفمون چی بود. فقط داشتیم خوشحالی می کردیم. اون یه چیزی می گفت. من یه چیزی می گفتم...من: باشه دیگه بابا. خواهش می کنم. بزن ببین چی گفته. شاید اصلا چیز خاصی نگفته باشه. شاید اصلا این رمز نباشه:///سریع دست به کار شد. گفت:((اینجا کاغذ و قلم که پیدا میشه. ها؟))رفتم و یه کاغذ A4 آوردم و یه خودکار.علی: خب من حروف رو می خونم. شما بنویس و بذار کنار هم. از همون اولی شروع می کنم. سه ماه پیش گفته. بنویس. ط دسته دار...ب...ر...ی...خط فاصله.........................................کاف...شین...تموم شد. فاطمه خانوم...فاطمه خانوم!!...چیزی شده؟ چی نوشته؟!خشکم زده بود...من: نـــــِ...نِوِش...نوشته...یکی باید...یه نفرو بکشه....ولی...منصوری دیگه کیه؟!علی: درست بگو ببینم چی نوشته دقیق؟ اصلا بده خودم بخونم...طبری رو گرفتن.منصوری رو بکش.برگه از دست علی افتاد. تند تند نفس می کشید. سرش رو تکون می داد.من: چی شده؟ چیزی می دونی که من نمی دونم؟ طبری کیه؟ منصوری کیه؟ اصلا داره به کی اینا رو میگه؟علی یهو اینجوری شدعلی: من اصلا شک دارم شما اصلا تو این مملکت زندگی می کنی یا نه!?من: خب چیه؟ بهت گفتم که اخبار نمی خونم...علی: لعنت خدا به شیطون! مهم نیست. بگیر کاغذو. بگیرش. بعدیاش رو باید ببینیم چی میگه...عجله کن فاطمه خانوم... عجله کن...خیلی مهمه...از این همه جنب و جوشش بعد از خوندن کاغذ به وحشت افتاده بودم. این بار سریع تر می خوند حروف رو.علی: د..ل..ا..بنویس دیگه..ر..و..خط فاصله................................................بده. بده من. بده من اون کاغذ لعنتی رو...این بار من کاغذ از دستم افتاد. گلوم خشک شده بود. زل زده بودم به رو به روم. خشک خشک. شبیه مجسمه.علی خم شد و کاغذ رو از روی زمین برداشت.دلارو ببر تا بیست و دو تومن بالا. بعد نگهش دار. بعد بیارش پایین. جنسا دم مرز منتظرنعلی: تف تو روح بی غیرتت! کثافت!...فاطمه خانوم...صدامو میشنوی...باید بفهمیم دیگه چی گفته...باید بفهمیم...ایران به ما احتیاج داره...به خودت بیا...بیا بگیر این کاغذو...بیا.دیگه واقعا سرم داشت گیج می رفت. هیچ چیزی نمی تونستم بگم. سرشار بودم از خشم. دیگه فقط پای علی وسط نبود. پای منم وسط بود. پای همه مردم ایران وسط بود. باید یه کاری می کردیم. بدون هیچ حرفی کاغذ رو گرفتم و با گرفتن حالت آماده باش به نوشتن بهش فهموندم که آماده م.علی: ب..ه..خط فاصله..ب..ا..ب..ا.........................................................چی شد؟من: به بابا مسعود بگو کارش خوب بود. امشب بیاد سر کافه همیشگی پولشو بگیره. باید فکر کنم. شاید تو دولت بعدی هم ازش استفاده کردیم.علی: یعنی چی؟ بابا مسعود؟؟ دولت؟؟من: نمی دونم منم ولی ظاهرا این مردک باباش رو تو یه دولتی وارد کرده. حالا مهم نیست. اینو خود پلیسا می فهمن. تو کامنت بعدی رو بگو. بدو علی.علی: باشه باشه. بنویس. ب..ی..ر..و...................................................................همون وسطای جمله بود که بلند شدم از جام. داشتم دیوونه می شدم. داغ کرده بودم. چیزی که می دیدم برام بیشتر یه کابوس بود. دلم می خواستم گریه کنم. علی حالم رو متوجه شد.علی: فاطمه خانوم...الوووو...خوبی؟...چی نوشته؟کاغذ رو گرفتم سمتش. خوند.بیروت باید بره رو هوا. فهمیدی؟هر دو مات مونده بودیم. من ایستاده بودم و زل زده بودم به همون گلدونی که علی برای مرتبه اول خیره شده بود بهش. خود علی هم همچنان روی صندلی نشسته بود و سعی می کرد کاغذ رو با دقت بیشتری بخونه. شاید فکر می کرد من ممکنه اشتباه نوشته باشم. شایدم فکر می کرد اگه بیشتر بخونه ممکنه چیز دیگه ای توی کاغذ ببینه. نمی دونم.انگار با کامیون از روی دو تامون رد شده باشن. مستاصل مونده بودیم. عامل همه ی این بدبختیامون یه نفر بود. عامل همه ی دردامون تو این سال ها. عامل همه ی بیچارگی های مردم. پیر تر شدن و شکستن هر روز بابام. همه چیز فقط تقصیر یه نفر بود و حالا ما اونو میشناختیم. چیکار باید می کردیم؟! مردم هر روز صبح تا شب کار می کردن تا بتونن خانواده شونو سرپا نگه دارن و ما می دونستیم عاملش کیه. بیروت می خواست بره رو هوا و ما می دونستیم همچین اتفاقی قراره بیفته. حتی می دونستیم کی پشت پرده همه ی این اتفاقاته ولی چیکار باید می کردیم؟! خیلی وقتا هست که آرزو می کنی ای کاش همه چیز رو فراموش می کردی. ای کاش ذهنت از هر چیزی خالی می شد. ای کاش دوباره بچه می شدی. ای کاش درباره ی هیچ چیزی هیچ چیز نمی دونستی...ولی وقتی می دونی روی دوش خودت مسئولیت احساس می کنی و این مسئولیت بعضا اونقدر بزرگ و سنگینه که آروم آروم خم میشی زیرش و در نهایت دفن میشی برای همیشه.سکوت وحشتناکی توی مغازه حاکم بود. این سکوت رو شکستم.من: علی ما باید یه کاری بکنیم! نباید...نباید همین جوری بشینیم و...بذاریم اون همه آدم بمیرن و تلف شن.علی: دارم فکر می کنم همچین پیامای مهمی رو چرا باید از طریق ویرگول منتقل کنه؟ ویرگولی که یه فضای اوپنه. فضاییه که هر کسی ممکنه ببینه چیزایی که میگه رو...نگاهش کردم و سرش داد زدم.من: چه اهمیتی داره؟!! فعلا ما باید بریم یه کاری بکنیم. تو اگه می خوای همین جا بمون و به پولای لعنتی ای که مجلس به تو نداده فکر کن. ولی من باید برم. برای من بابام مهمه. ایران مهمه. جون مردم بدبخت لبنان که قراره منفجر شن مهمه. تو همین جا بشین. بالاخره...صداش رو یه خورده برد بالا.علی: مگه اینایی که میگی برای من اهمیت ندارن؟ مگه من خانواده ندارم؟ مگه من وطن ندارم؟ دارم. خوبشم دارم. براشون نگرانم. من بی تفاوت نیستم. نیستم فاطمه خانوم! من فقط میگم باید یه خورده فکر کنیم. تو کشوری که اون کثافت تو همه جاش نفوذ کرده نمی تونی راحت بلند شی و بهش حتی بگی بالای چشمت ابروئه. مگه با یه دله دزد طرفیم؟ نه عزیزدل. نه. کسی که قیمت دلار رو اون تعیین می کنه یعنی همه جا هست. بریم به کی بگیم؟ به پلیس؟ به قوه قضاییه؟ به کی؟راست می گفت. شرمنده شدم از حرفی که زدم. عصبانی بودم. داغ بودم. تحت فشار بودم. نمی دونستم باید چیکار کنم. طبیعی بود واکنشم ولی نباید اونجوری حرف می زدم.من: علی من واقعا ازت معذرت می خوام. می فهمم چی میگی. منم نباید سرت داد می زدم. ولی خب...خب...من...گریه م گرفت. نمی دونم چرا ولی گرفت. فقط اشک می ریختم. باید گریه می کردم.علی: گریه چرا عزیزدل؟! حلش می کنیم با هم. بالاخره یه راهی هست. آروم باش. خورشید همیشه پشت ابر باقی نمی مونه. بالاخره یه روزی کثافت کاریای این عوض برملا میشه. همه خوشحال و خندون زندگیشونو می کنن. ما باید قوی باشیم الان. حالا که دارم فکر می کنم از علت ناراحتیای امروزم خجالت می کشم. خیلی بچگانه بود. تو دنیا چه اتفاقایی که داره میفته و من به چه چیزای مسخره و پستی فکر می کردم. گریه نکن فاطمه خانوم...گریه نکن...وایسا تو لپ تاپ یه ترک برات پلی کنم. گوش کن. به واژه واژه ش فکر کن. https://www.aparat.com/v/WedYV ستم کارا فقط به غارت بردن و ستم دیده ها توی حقارت مردن و تیکه های تو رو با شوق می برن. با نهایت میل با قاشق می خورن. ولی چرا تو آرزو رو توی سینه کشتی؟ فکرت اینه که تو همیشه زین به پشتی؟ خدا دیر گیره. ولی شیر گیره. یه روزیم سر ستم به زیر تیغ میره...من: مرسی علی. واقعا ازت ممنونم. خیلی درست میگی. با هم حلش می کنیم. فقط کافیه بتو...هنوز جمله م تموم نشده بود که در باز شد. از شدت وحشت یهو احساس کردم قلبم وایساد. احساس کردم پریدم یه لحظه از جا. علی هم از جاش بلند شد. اونم کُپ کرده بود. هر دومون داشتیم سکته می کردیم. کسی که اومد تو ممد محسن بود. یه لبخند طعن آمیز روی لبش بود.پشت سرش یه دخترم وایساده بود. نمی دونستم کیه. از نگاه علی فهمیدم اونم نمی دونه. البته خب معلوم نبود اصلا قیافه ش. تا زیر چشمش رو با یه پارچه سیاه پوشونده بود. ممد محسن: ببخشید که پلان عاشقانه تون رو خراب کردیما!شوخی لوسی بود به واقع ولی دختر ناشناس در حمایت ازش پوزخندی زد.همه جسارتم رو جمع کردم.من: عوضی کثافت! ما از همه کارات خبر داریم. ما می دونیم چیکار می خوای بکنی!خندید و گفت:((خب اگه نمی دونستم می دونید که دیگه اینجا نمیومدم! راستی علی. دلم واسه ت سوخت! از این به بعد بیا پول تاکسی ت رو از من بگیر واسه برگشتن از سالن!))جفت شون زدن زیر خنده.شوکه شدیم. اون همه چیز رو شنیده بود. همه چیز رو می دونست. علی صداش رو برد بالا.علی: تو یه جو شرم نداری؟ یه جو ایمون نداری؟ یه جو انصاف نداری؟ یه جو غیرت نداری؟ یه جو شرف نداری؟یهو به طرف ممد محسن حمله ور شد.همه چیز داشت مثل برق و باد میگذشت. نمی فهمیدم داره چه اتفاقی میفته. دلم می خواست بمیرم. دلم می خواست هیچ وقت پام رو تو این مغازه لعنتی نمیذاشتم. دلم بابام رو می خواست. دلم ستاره رو می خواست...علی هنوز حتی یه قدم هم بر نداشته بود که دختر با یه تفنگ خاصی یه تیر آمپول مانند شلیک کرد به گردنش. در جا افتاد. نمی تونستم پلک بزنم حتی. جیغ کشیدم. رفتم طرف علی. دستم رو گذاشتم زیر سرش. زدم تو صورتش.من: علی...علی...علی بیدار شو تو رو خدا.......کشتیش عوضی! کشتیش کثافت! کشتیش آشغال!!دوباره گریه م گرفت. ممد محسن: نمرده. فقط بیهوش شده! خب دیگه. من خیلی کار دارم. حال و حوصله ی دیدن گریه و زاری رو هم ندارم...یه نگاه به دختر انداخت و اونم دست کرد تو جیبش و تفنگ رو دوباره مسلح کرد.جیغ بلند و گریه م خاموش شدن...همه جا ساکت شد...همه چیز سیاه بود...توی صندوق عقب یه ماشین در حالی داشتیم از مغازه فاصله می گرفتیم که حاج اسماعیل تازه داشت از مغازه ش خارج می شد که ببینه چه خبر شده...دیر شده بود...پایانادامه دارد...؟سه پست قبلی: https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-v1wgtzneqmlv  https://vrgl.ir/EBQmc  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%AA%D9%88-s8v1alcxw1wu حرف آخر:امیدوارم لذت برده باشید:)و اینکه امیدوارم تونسته باشم دختر خوبی باشم براتون?واقعا ممنونم اگه وقت گذاشتید و کامل خوندینش???ایشالا که حداقل حوصله تون سر نرفته باشه وسطاش:)اگه توفیق پیدا نکردین اون چهره ی دلربای دکتر! رو به صورت متحرک ببینین فقط کافیه یه بار این صفحه رو رفرش کنید و زود بیاید یه خورده پایین. فقط چند ثانیه ست. مثل شهاب میگذره ولی ارزشش رو داره??و تشکر ویژه ای دارم از محمد جان بابت جنبه ی زیادش و اینکه بهم اجازه داد همچین چیزی بنویسم:)عید غدیر رو خدمت همه تون تبریک عرض می کنم.?امیدوارم در پناه مولامون شاد و پیروز و سرزنده باشید.دم شما گرم???یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 12:01:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه زندگی | پارت سه | کافی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jpwcftpptld0</link>
                <description>پارت های قبلی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DA%A9-mjzkfzo1xr1k  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-oljkyxubuvmq ادامه داستانحالش اصلا خوب نبود. با همون بغض گفت:((اینم زندگیه من دارم؟...اینم شانسه من دارم؟! خدا اصلا منو می بینه؟!! وقتی ادامه زندگیمم قراره همین جور باشه می خوام صد سال سیاه زندگی نکنم...اون مرتیکه دزد عوضی خرپول که نصف عمرش رو داشته تو ترکیه خوش گذرونی می کرده و بقیه شم داشته تو کنسرت چارتار عکس مینداخته باید صد هزار دلار فقط از مدیوم جایزه بگیره. سه هزار میلیارد از مجلس. چقدر از کوفت و زهرمار. فیلمشو می سازن. بعد من بدبختی که پول ندارم از سالن فوتسال با تاکسی برگردم خونه و باید نیم ساعت وایسم تا اتوبوس بیاد و یه ساعتم وقتم حروم شه و بین اون همه آدم وایسم سرپا. منی که چار تا کتاب نمی تونم بخرم باید وضعم این باشه...خدایا این بود مهربونیت؟! این بود رحمتت؟ این بود حکمتت؟ حکمتت اینه که من تو تاریکی بپوسم و یکی دیگه بخوره و معروف شه؟ کسی که از قبلشم می خورد... https://www.aparat.com/v/SqC6Q/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7_%D8%A8%D8%B3%D9%87_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87 ((تو تمام این مدت من فقط داشتم نگاهش می کردم. اجازه می دادم خودشو خالی کنه. نیاز داشت به این. تا اونجایی صبر کردم که نگاهم کرد...علی: می دونی فاطمه خانوم...یه داستانی شنیدم که نمی دونم اصلا درسته یا نه. ولی خب خیلی هم مهم نیست صحتش. میگن روزی که گراهام بل رفت و تلفن رو به نام خودش توی دفتر اختراعات ثبت کرد...خیلی عجیب شده بود. دیگه بغض نداشت حتی...علی: وقتی رفت بیرون از اداره چند دقیقه بعدش یه نفر دیگه هم دقیقا با همون ایده رفته بوده اختراعشو به ثبت برسونه...نمی دونم واقعیت ماجرا چی بوده و کپی ای در کار بوده یا نه ولی می خوام بگم همون چند دقیقه باعث شد الان گراهام بل گراهام بل باشه و اون یکی آدم برای همیشه توی تاریک ترین بخش تاریخ برای همیشه دفن بشه و فراموش...نمی دونم اون آدم بعد از اینکه شنید اون اختراع همین چند دقیقه پیش ثبت شده چه حسی بهش دست داده یا چیکار کرده ولی اگه خودمو در نظر بگیرم دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن زندگی برام باقی نمی مونه...ببینم...اینجا کُلتی چیزی پیدا نمیشه؟!!!من: علی جان آروم باش لطفا. آروم. حل میشه. باشه؟!صداشو برد بالا: چیو می خوای حلش کنی؟ چیو؟!! چجوری؟؟!! بذار تمومش کنم این کابوس لعنتی رو فاطمه خانوم! فایده ای نداره! چیو می خوای حل کنی؟ من که برام فرقی نداره اینجا یا یه جای دیگه...الان یا چند ساعت دیگه...من کار خودمو می کنم...شما هم تنها کمکی که از دستت بر میاد همینه که بهم کمک کنی زودتر از شر این زندگی کوفتی راحت شم.خیلی مطمئن این حرفا رو می زد. انگار نه انگار درباره ی جونش داره صحبت می کنه. هر چند وحشتناک بود این حسش و برگشت ناپذیر به نظر می رسید نظرش، ولی باید یه کاری براش می کردم.یه بار دیگه دستی به شالم کشیدم. پای چپم رو انداختم روی پای راستم و برای چند ثانیه فقط فکر کردم...باید خیلی زود نتیجه می گرفتم.من: علی می فهمم حال الانت رو...درکت می کنم...شاید هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین فکر رو می کرد و همین تصمیم رو می گرفت...ولی بیا اینجوری فکر کنیم که هنوز کلی حال خوب وجود داره برای تجربه کردن. هووم؟! به خاطرات خوبت فکر کن. به خا...))یهو حرفام رو قطع کرد.علی: ولم کن عزیزدل. ولم کن...کدوم حال خوب؟ کدوم خاطره ی خوب؟ دیگه خیلی داری خوشکل حرف می زنی فاطمه خانوم...خیلی دلت خوشه انگار! اصلا تا الان میشنیدی چی می گفتم؟؟من: علی من شاید بهتر از هر کس دیگه ای درکت کنم...من اصلا کارم درک کردنه...تازه خودمم که تو ویرگول هستم و از اون فضا و جوّش خبر دارم...منتها تو هم به خورده باید به من اعتماد کنی. مگه برای همین نیومدی اینجا؟ اوکی؟ صبر کن یه خورده. اینقدر سخت نگیر...حالا من نمی خوام خیلی شعاریش کنم قضیه رو. بذار شروع کنیم. بهم اعتماد کن.نوع نگاهش سخره آمیز بود ولی بازم منتظر بود چی می خوام بهش بگم.کلا هر! نوع نگاهی تو همین نگاه خلاصه میشه:))من: خب بذار با سفر شروع کنم. تا اونجایی که من می دونم و توی ویرگول دیدم خیلی سفر دوست داری. اشتباه می کنم؟!علی: خب؟ که چی؟!!من: خب به جمالت! بیا این فیلمو نگاه کن. وایسا بیارمش. آها! بیا. ببینشون... می دونی تو همین ایران خودمون چقدر جای ناب وجود داره که هنوز نرفتی و ندیدیشون؟؟ https://www.aparat.com/v/qfB9V/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%DA%A9_%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87_%7C_Ira پوزخند شدیدا کنایه آمیزی زد!علی: ما رو باش اومدیم پیش کی!!! فاطمه خانوم داری شوخی می کنی دیگه؟! فعلا که اگه زنده بمونم باید تا یه سال دیگه بشینم پای کنکور. بعدشم که دانشگاه...بعد تو این اوضاعی که مطمئن نیستم بتونم شیکم خودمو سیر کنم بلند شم برم سفر؟؟!!!یه بار دیگه خشم چشماش رو فرا گرفت.علی: سفر برای من نیست...برای امثال من نیست...سفر برای اون ممد محسن عوضیه!...منم اون همه پول داشتم و خیالم از همه چیز راحت بود تا آخر عمرم می رفتم سفر...ایران که سهله...دنیا رو می گشتم...اگه اون مرتیکه نبود الان من بودم که داشتم عشق و حال می کردم...اون عوضی...اون عوضی بره آمریکا با ترامپ شام بخوره. منم همین جا راحت می میرم...این آخراش رو دیگه داشت با بغض می گفت دوباره.علی: بابا بده اون کُلت لعنتی رو...بده و راحتم کن...من: آروم باش علی جان...ببخشید. نباید اینو می گفتم. شرمنده م واقعا...بریم سراغ یه چیز دیگه. مثلا......موسیقی. موسیقی چطوره؟ اونم می دونم که علاقه زیادی بهش داری. خب این که دیگه به پول و اینا ربطی نداره. داره؟...مگه تو ساز نمی زدی اصلا؟ اسمش چی بود؟!علی: هنگ درام؟؟!من: آره. همون. فکر کن. سعی کن به خاطر بیاری چقدر آرامش می گرفتی از نواختنش...حس قشنگی نبود؟ لذت نمی بردی؟ فکر نمی کنی اگه از دنیا بری دیگه نمی تونی اون حس رو تجربه کنی؟! ما چی؟ ما رو هم محروم می کنی از شنیدن کارات... این کارت رو از همه بیشتر دوست دارم. نگاهش کن... https://www.aparat.com/v/0Esj9 لپ تاپ رو گرفتم سمتش. فکر می کردم این می تونه جواب بده. ولی یهو دیدم داره قرمز میشه...علی: قطعش کن خانوم. قطعش کن...تُف تو این ساز مزخرف!!!!خیلی متعجب شدم!من: چرا آخه؟!علی: این ساز آشغال! ساز مورد علاقه ی مرتیکه ممد محسنه! قطعش کن...خیلی دوستش داشتم منم ولی الان دیگه حالم ازش بهم می خوره...اَه...مزخرف...باورم نمیشه چجوری از همچین چیزی خوشم میومده...قطع کردم...من: چی بگم والا. هر طور مایلی. خب. کارای بقیه چی؟عادل روح نواز و اون گیتار الکتریک زدن محشرش... https://www.aparat.com/v/GfxBl  https://www.aparat.com/v/npzFW خود چاوشی چی؟ https://www.aparat.com/v/9JYes/%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C_%26quot%3B%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%DB%8C_%DA%AF%D8%B2%D9%86%D8%AF%26quot%3B_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C  https://www.aparat.com/v/59Qcr/%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%DA%A9_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C_-_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86 علی: بمیرید...بمیرید!من: ???! خب یاس...مگه همیشه نمی گفت: من ادامه میدم. من می جنگم. من اومدم که نرم. من مونم. چی شد پس؟ https://www.aparat.com/v/7skyj  https://www.aparat.com/v/qobmn فکر نمی کنی می خوای این فرصت رو از خودت بگیری که بازم ازشون کار بشنوی؟ مگه هر بار با کاراشون عشق نمی کردی؟علی: هعییییییییییی! درسته!...من عاشقشون بودم. هنوزم هستم...ولی خب وقتی یه دو دوتا چار تا می کنم می بینم هیچ نمیارزه...موسیقی گوش می کردم که بلکه بتونم دردای کوچیکم رو فراموش کنم و برگردم به زندگی عادی م...ولی وقتی زندگی چیزی جز درد نباشه و اون دردا هم دیگه کوچیک نباشن چی؟!...خب من چی بگم؟چیکار کنم؟ تا آخر عمرم فقط زارت زارت آهنگ گوش کنم؟...نه...نمیارزه...من: آخه یعنی چی؟ هیچ چیزی تو این دنیا برات اونقدر ارزشمند نیست که بخوای به خاطرشون زندگی کنی؟ خانواده ت. دوستات...هیچ حسی نیست که بخوای تجربه ش کنی دوباره؟! نوشتن شعر چی؟ مگه تو نبودی که می گفتی...وایسا یه دیقه:خشک سالی چند سالی ست ، گلوی خشک دنیا را دریدست وامان از ما بریدست ،تمام آرزوها مان برای زندگی دیگر به بن بستش رسیدست...همه گویند در دل گر خدایی هست پس کو؟!دریغ از یک نشانی از خود او!دریغ از قطره آبی!دریغ از گندمی ، نانی ، کبابی!برامان مانده تنها یک طنابی...طنابی تا که جان بازیم و خود را از فلاکت ها جدا سازیم...لیکن ما نباید این چنین خود را ببازیم و به این مرگ سخیف این گونه نازیم...خدا هست هنوزم!به او خورده گره هر شب و روزم...خوردن غذای های مختلف چی؟ می دونی چه مزه هایی وجود داره که حتی فکرشم نمی تونی بکنی و هنوز تستشون نکردی...اصلا اونایی که کردی...واقعا دلت نمی خواد دوباره بچشی شون؟؟ https://www.aparat.com/v/lTeSp عشق چی؟ دلت نمی خواد تجربه ش کنی؟ نمی خوای یه روزی احساساتت رو با یکی تقسیم کنی؟فکر کردید الان فیلمای خاکبرسری میذارم شیطونا. ها؟!!:)))دیگه چمیدونم...دیدن یه مکان خاصی...هدیه دادن به یه دوستی چیزی...خوشحال کردن یه نفری...فیلم دیدنی...البته خب فیلمو میذارم کنار. باشه...ابراز محبتی...انرژی و محبت گرفتن از یه عزیزی...هیچچی؟؟؟؟اصلا حواسم به علی نبود. همین جوری نشسته بود و نگاه می کرد بهم و لبخند مسخره ای می زد...:)))))علی: تموم شد؟؟! دفعه ی بعدی بگید یه خودکار و قلم بیارم که یادداشت کنم چیزایی که میگید رو و همه رو جواب بدم:/...ولی...ولی بذارید...بــ...بگم...اومد حرف بزنه ولی نتونست. یه چیزی تو گلوش بهش این اجازه رو نداد. ولی داشت سعی خودش رو می کرد.علی: بــ...به خدا منم مامان بابامو دوست دارم...به خدا...به خدا من...به خدا من عاشق خونوادمم...من عاشق دوستامم ولی خب...خب خودم چی؟...مگه میشه یه عمر...زندگی کرد فقط...زندگی کرد فقط به خاطر بقیه؟! وقتی خود دنیا مَـ...منو نمی خواد چی؟...وقتی دنیا می خواد من بمیرم و اون عــ...عوضی بره...بره تو رستورانای مختلف و غذاهای مختلف بخوره چی؟؟؟؟؟وقتی دنیا...عشقو فقط...فقط واسه اون می خواد چی؟...وقتی دنیا همه چیو فقط واسه اون می خواد چی؟ دُ...دنیا منو نمی خواد...فکر می کنی من دوست ندارم از کسی هدیه بگیرم فاطمه خانوم؟!! من...دوست ندارم انرژی بگیرم از اون...از اون محبت دیگران؟!فــکر می کنی از بــ...برنده شدن لذت نمی برم؟وقتی همه زندگیت بشه یه پست...سه هفته از زندگیمو گذاشتم پاش... من می دونم فقط دو بار تو مسابقه دست انداز شرکت کردم و تو هر دو بارشم برنده شدم...من می دونم تا همین امروز سه تا کتاب از آقای محسنی گرفتم تو همون دو دور...من می دونم دیگه انتخابم نمی کنه...من می دونم بسّمه...دیگه واقعا داشت گریه می کرد. بغضش ترکیده بود. حالش خیلی بد بود.بدون شرح:) آروم کردنش و حمایت عاطفی و همدردی دیگه فایده نداشت. باید یه کار دیگه می کردم. کاری که اصلا نمی خواستم برم طرفش و ازش استفاده کنم ولی چیکار کنم که اگه کاری نمی کردم قطعا خودشو می کشت. تنها راه همین بود...من: علی! هنوزم یه چیزی هست که فکر کنم میارزه به خاطرش زنده بمونی و تلاش کنی تا بهش برسی و بعدشم راحت زندگیتو بکنی...گریه ش آروم شد. با چشمای قرمزش بهم خیره شد.من: انتقام!!!ادامه دارد...پارت بعدی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-mrvtm1q4n7wh </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 12:00:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه زندگی | پارت دو | نفرت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-oljkyxubuvmq</link>
                <description>پارت قبلی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DA%A9-mjzkfzo1xr1k ادامه داستانپسر: شما منو میشناسید؟؟!ناباوری وجودم رو فرا گرفته بود.من: علی آقا! شما اینجا چیکار می کنی!!؟ نه. نه! نمی تونم باور کنم...مگه میشه کسی تو ویرگول باشه و شما رو نشناسه؟!...چی شده؟ دارم خواب می بینم که اون پسر شاد و مهربون و حال خوب کن...اون...اون کسی که به اون قشنگی می نوشت و با هر کامنتش بهم انگیزه می داد الان جلوی من نشسته تا از خودکشیش جلوگیری کنم؟؟؟!!!!!کلمات همین جوری پشت سر هم میومدن توی زبونم. دست خودم نبود. نمی تونستم درک کنم. انگار یه فیل جلوم پرواز کرده باشه!!! انگار یادم رفته بود بالاخره اونم یه آدمه و هر آدمی ممکنه یه روزی حالش خوب باشه و یه روز بد. خیلی خیلی بد.تو تمام این مدت سرش رو انداخته بود پایین. داشت حرص می خورد و خجالت می کشید. اینو می فهمیدم و حسش می کردم. ولی انصافا منم درک کنید...چیکار باید می کردم تو اون لحظه؟!چیزی نمی گفت همچنان. ولی یهو بلند شد. ناخواسته منم همین کار رو کردم. یه بار دیگه توی چشمام نگاه کرد. و دوباره راه خروج رو در پیش گرفت. از در مغازه رفت بیرون. دویدم طرف در. نباید میذاشتم بره. اگه می رفت قطعا کار دست خودش می داد. استرس کل وجودم رو فرا گرفته بود. اگه می رفت چی؟ اگه علیمو رو از دست می دادیم چی؟ تقصیر من می شد همه چیز...تا آخر عمر خودمو نمی بخشیدم...نه. نباید می رفت.عاجزانه داد زدم...من: علی آقا!......تو رو خدا وایسا......یه لحظه صبر کن......علی!ایستاد. پشت به من.من: علی جان خواهش می کنم ازت نرو. خواهش می کنم. می دونم که دلت نمی خواست یه آشنا حال و روز الانتو ببینه. می دونم. ولی خب اگه حرف نزنی که نمی تونی برگردی به خودت! هووم؟! یه خورده فکر کن. به خانواده ت. به دوستات. لااقل سعی کن. خواهش می کنم بمون و بهم بگو چی شده. مطمئن باش می تونم کمکت کنم...ببین...تو که نمی خوای تا ابد اینجوری بمونی؟ می خوای؟ تو که نمی خوای همه کسایی که دوستت دارنو عزادار کنی؟ ها؟!...بمون...بیا...بیا بریم داخل...قول میدم حالت بهتر بشه. قول میدم بهت... بیا تو رو خدا...))منتظر واکنشش موندم. شالم که حین دویدن یه خورده رفته بود عقب رو مرتب کردم. برگشت طرفم. اومد جلو.علی: می تونم بهتون اعتماد کنم؟......آخه......آخه......هیچ کس نباید متوجه این موضو... حرفش رو سریع قطع کردم.من: البته که می تونی! نگران اونش نباش. هیچ کسی نمی فهمه تو یه روزی اومدی اینجا. هیچ کس. مطمئن باش.اینو گفتم و رفتم طرف مغازه. دنبالم اومد.حاج اسماعیل رو دیدم که همین طوری هاج و واج داره نگاهمون می کنه. با اشاره بهش فهموندم که مشکلی نیست. رفت...همین جوری که داشتیم می رفتیم طرف مغازه یهو دیدم یکی داره می دوه طرفمون. یه خورده که اومد جلوتر فقط دلم می خواست بزنم تو سر خودم. پاک یادم رفته بود. ستاره بود که داشت میومد...خب ستاره بهترین دوستم بود. البته دوست که نمیشه بهش گفت واقعا. خواهر بودیم یه جورایی.تا نرسیده بود به علی گفتم:((شما برو داخل بشین. الان من میام.))علی که متوجه دویدن ستاره شده بود کنجکاوانه پرسید:((مشکلی پیش اومده؟! می خواید من برم بعد مزاحم بشم؟)) گفتم:((نه بابا! مشکل کجا بود؟ بفرمایید. الان میام.))اینو که شنید گفت:((هر طور شما صلاح می دونید. ولی اگه مشکلی بود خواهش می کنم بگید.))رفت داخل...وایسادم تا اینکه ستاره رسید. داشت نفس نفس می زد. یه شاخه گلم دستش بود.تو همون حالت بود که خندید و گفت:((وای سلام فاطی جون! خوبی؟))من: مرسی. خوبم. اینجا چیکار می کنی؟!ستاره: وا? خودت دیروز بهم گفتی فردا روز اول کاریته و بیام کمکت کنم کارا رو راست و ریس کنیا! مگه یادت رفته؟؟؟من: آره...خودم گفتم...یادمه...ولی...ولی راستشو بخوای الان باید بری...نمیشه...بذاریمش برای فردا مثلا. ها؟ستاره مات و مبهوت مونده بود!???ستاره: یعنی چی؟!! فاطی ایسگامو گرفتیا:/// مسخره من کل کلاسای امروزمو کنسل کردم که بیام پیشت. با همین چادرم چهار تا خیابونو دویدم که نکنه دیر رسیده باشم! بعد میگی برو؟! خیلی لوسی!اینو گفت و برگشت و شروع کرد به رفتن. تند تند راه می رفت.تو این گیر و دار فقط همینو کم داشتم://// رفتم طرفش.من: ستاره...ستاره...قهر نکن دیگه...تو رو جون فاطی وایسا!...وایسا دیگه دیوونه...ستاره: آخه ینی چی این کارت؟! مگه من بیکارم؟؟?قیافه ش تو اون لحظه:/من: ببخشید تو رو خدا! ببین...چجوری بهت بگم...یه موردی پیش اومده که خیلی مهمه برام...نمیشه باشی تو هم...اینجوری حرف نمی زنه...به خدا من فکر نمی کردم اینجوری بشه. فکر می کردم با یه مورد عادی مثل همیشه طرفم و تو هم وایمیستی بالای سرم و چیزایی که می خوام رو بهم میدی. بعدشم با هم یه دستی به سر روی اینجا می کشیم و کلی هم حرف می زنیم...ولی...ولی این فرق داره...می فهمی؟!ستاره: همین پسره که رفت تو؟من: آرهستاره: باشه عزیزم. اشکال نداره...راستی این گلم برای تو خریده بودم. بیا...بگیرش?من: وای ستاره! عاششششششششقتم! مرسی که درک می کنی! گله هم خیییییلی خوشکله!...مرسی...?اینو گفتم و بغلش کردم. سفت.?ستاره: باشه بابا...باشه...دیگه واسه تو گل نخرم برای کی بخرم؟!من: برای شوهرت!???من:)ستاره زد زیر خنده و گفت:(( مسخره ی بی شعور!??? من دیگه برم ببینم چه خاکی باید به سرم بکنم. خدافظ!))ازش خداحافظی کردم و رفتم توی مغازه. داخل شدم و در رو بستم و تابلوی «زندگی در حال القاست! لطفا وارد نشوید» رو روی در نصب کردم. رفتم طرف صندلی. علی پاشد.من: راحت باش. بشین. ببخشید اگه یه خورده معطل شدی. باید دوستمو دس به سر می کردم!علی: نه. مشکلی نیست. فقط اینکه من اسممو گفتم ولی شما نگفتید. اسم اکانت ویرگولتون چیه؟دوتامون نشستیم روی صندلیا. شاخه گل توی دستم رو هم گذاشتم روی میز.من: اوه! راست میگی! من فاطمه م. اسم اکانتمو هم بذار نگم. اینجوری تو هم احساس بهتری داری بعد از این جلسه فکر کنم...فقط منم یه چیزی بگم...راحت باش. نمی خواد الکی ضمیر جمع استفاده کنی و اینا. راحت باش...علی: نه. من همین جوری راحتم. تا یه خورده ش رو سعی می کنم. ولی بقیه شو اگه اجازه بدید همین جوری صحبت کنم. ممنون از لطفتون.من: خب باشه. هر جور که خودت راحتی. بیا دیگه واقعا شروع کنیم علی. چی شده؟ چرا؟ چه اتفاقی افتاده مگه که الان اینجایی؟! چرا تو باید فکر خودکشی بزنه به سرت؟! بگو بهم. کسی مرده؟ عشق و این چیزا؟! چمیدونم. صحبت کن.حس نفرت رو می تونستم به وضوح از توی نگاهش بعد از شنیدن این جملاتم تشخیص بدم.نفس عمیقی کشید.علی: همه ش فقط تقصیر اون ممد محسن عوضی ویرگوله!!!!!!خیلی متعجب شدم. چی می گفت؟!!! انتظار هر چیزی رو داشتم الّا این.?ممد محسن؟://من: یعنی چی؟؟؟؟!!!!!! ممد محسن؟! همون پسره که فیلم و این چیزا رو نقد می کرد؟!علی با یه نفرت غلیظی سر تکون داد.من: خب اون بدبخت چه ربطی داره به تو؟؟!علی: اون پست آخر لعنتیش!!!من: اون پست مسابقه ش رو اگه منظورته که منم خوندمش خب. مشکلی نداشت که...علی: نمی فهمی داری چی میگی فاطمه خانوم. نمی فهمی.من: خب میشه تو بهم بفهمونی؟!!علی: اون پست لعنتی رو منم نوشته بودم! با همون ایده! همون پایان بندی! بعضا حتی با همون محتوا! دو هفته بود ریز ریز داشتم روش کار می کردم. چقدر روش وقت گذاشتم...چقدر به برنده شدنش امید بسته بودم...فقط تایپش مونده بود...ولی اون آدم مزخرف زودتر از من منتشرش کرد...داشتم خودم رو کنترل می کردم که نخندم.?من: یعنی می خوای بگی واسه اینکه وقتت هدر رفته یا دیگه برنده نمیشی می خواستی خودکشی کنی؟!! تو رو خدا ببخشیدا! ولی خب خنده داره دیگه...از تو بعیده علی. اتفاقی بوده که افتاده دیگه. چیکارش میشه کرد؟...تو فقط شانس نداشتی!بعد از گفتن این حرفا برای چند لحظه از نوع نگاهش ترسیدم.شرمنده. نوع نگاه ترسناک تر از این پیدا نکردم:))علی: چی فکر کردی درباره من فاطمه خانوم؟! ینی من اینقدر بی عقلم؟؟؟! دست شما درد نکنه واقعا...خودم رو جمع و جور کردم و خنده م رو هم متوقف.من: به خدا قصد توهین نداشتم. ببخشید واقعا. میگم تا تو بقیه ماجرا رو میگی من برم یه چیزی بیارم بخوریم. ها؟ چی میل داری؟ اینجا خیلی چیزا پیدا میشه...هر چیزی که میل داری بگو.علی: متشکرم. من همون چایی می خورم. کافیه. اگه لطف کنید.من: باشه پس. دو تا چایی میارم الان. ادامه بده. گوشم با توئه.اینو گفتم و بلند شدم رفتم طرف قسمت آشپزخونه مغازه. آب جوش که آماده بود همیشه. کار خیلی زیادی نداشت درست کردن دو تا چایی...علی: خب مهم ترین چیزی که توی اون پست وجود داشت چی بود به نظر شما؟!من: آمممم! ویژگیای زیادی داشت. نمی دونم...شاید...شاید اینکه به پست مسابقه قبلیش مربوط بود و یه جورایی ادامه اون داستان بود جذابش کرده بود.علی: آره. همین طوره. ولی مهم ترین چیز توی اون پست خود اون ارتباطش با پست مسابقه قبلی نبود. نکته مهمش تنها بخشی از اون ارتباط بود. پایانش...دو تا چایی آوردم و گذاشتم رو میز. در قندون رو هم برداشتم.من: پایانش؟؟! مگه چه اتفاق خاصی افتاد؟چاییش رو برداشت و قندی توی دهن گذاشت و تو همون حالت گفت:((ممنونم)) با لبخندم بهش گفتم خواهش می کنم.علی: آره پایانش. تو آخر داستان مسترآجو مُرد. یعنی ممد محسن تصمیم گرفت سرانجام مسترآجو مرگ باشه. اون کشتش. تصمیمی که منم گرفته بودم...من: خب بازم متوجه نمیشم...چی فرقی می کنه کی تصمیم می گیره مسترآجو رو بکشه؟؟؟??چاییش رو گذاشت روی میز. یه بار دیگه ترسناک شد. یه بار دیگه داشت خشم و نفرت از وجودش سرازیر می شد. خیلی آروم پرسیدم:((فرقی می کنه؟!))بلند شد و داد زد: خانوم شما اصلا خبر می خونی؟ می دونی تو دنیای اطرافت چی میگذره؟؟؟ اصلا تو این دنیا زندگی می کنی؟؟؟؟؟ زنده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!به واقع وحشت زده شده بودم تو اون لحظه. این موضوع رو متوجه شد. نفس عمیقی کشید و نشست رو صندلیش. دستی به صورتش کشید و سرش رو آورد بالا.علی: ببینید فاطمه خانوم. خیلی عذر می خوام. نباید اینجوری می شد. یه لحظه کنترلم رو از دست دادم. ببخشید اگه ترسوندمتون. به خدا دست خودم نبود. شما هم می دونستی چی شده و جای من بودی واکنشت همچین فرقی نمی کرد.من: نه علی. تو باید منو ببخشی. والا خیلی وقته خبر نمی خونم. فقط اعصابم رو خورد تر می کنه. ولی خب الان که فکر می کنم باید بخونم. ببخشید واقعا. حالا میشه بیشتر توضیح بدی؟بین همین حرفا حاج اسماعیل زد تو شیشه. داد و بیداد رو شنیده بود و نگران شده بود بنده خدا. با دست و صورت بهش فهموندم که مشکلی نیست. اونم سری به نشانه تاسف تکون داد و استغفرالله ی زیر لب گفت و رفت.من: بازم ببخشید. پیرمردیه بالاخره. نگران میشه. می گفتی...علی: خب شما اینجا کامپیوتری لپ تاپی چیزی ندارید؟ البته اینترنتم می خوام.من: معلومه که داریم. وایسا الان میارم.رفتم و براش لپ تاپ رو آوردم. اجازه گرفت و روشنش کرد و مشغول شد. من رو به روش بودم. نمی دیدم داره چیکار می کنه.بعد از چند دقیقه گفت:((بیا اینا رو یه نگاه بنداز.)) خودشم سرش رو انداخت پایین. دستش رو گذاشت روی چشماش و فقط آه و افسوس می خورد...چیزی که داشتم می دیدم رو باور نمی کردم. امکان نداشت... زبونم بند اومده بود...یعنی چی این؟؟!من: علی...علی من واقعا متاسفم...به خدا چیزی نمی دونستم...نمی دونم چی باید بگم...علی بغض کرده بود.یه بغض سرشار از خشم...به بغض سرشار از نفرت...یه بغض خطرناک...بغض یه مرد...ادامه دارد...پارت های بعدی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jpwcftpptld0  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-mrvtm1q4n7wh </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 12:00:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه زندگی | پارت یک | شوک!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DA%A9-mjzkfzo1xr1k</link>
                <description>سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیزم:)امیدوارم حالتون خوب باشه...انشاالله با پست مسابقه مغازه زندگی در خدمت شما خواهم بود:))فقط قبل از شروع لازمه که چند تا نکته رو ذکر کنم:قرار بود این داستان رو تو یه پست خدمتتون ارائه کنم. منتها از اون جهت که دیدم یه خورده طولانی شد و ممکنه بعضی از دوستان وقت کافی رو برای یکباره خوندنش نداشته باشن گفتم بهتره تقسیمش کنم.با این وجود بعید می دونم همه رو با هم خوندنش به هیچ وجه! کار سختی باشه:))این داستان در قالب چهار پارت تقدیم میشه بهتون:)نکته ای که وجود داره درباره ی این داستان اینه که من تا یه هفته قبل از پایان ماه قبل و اتمام مسابقه یه چیز دیگه آماده کرده بودم و به دلایلی که عرض می کنم در ادامه مجبور شدم به کل همه چیز رو عوض کنم. چون فقط یه هفته وقت داشتم بکوب داشتم می نوشتمش. پس اگه مشکلی توش وجود داشت بذارید به پای اون عجله ای که تو اون دوره ی نوشتن بخش اعظمی ازش داشتم. البته سعی کردم همه مشکلات رو اصلاح کنم خودم و فکر نمی کنم چیزی وجود داشته باشه اصلا:))ولی خب بازم اگه چیزی بود ببخشید به بزرگی خودتون:) قبل از خوندن این داستان حتما اگه این کار رو قبلا انجام ندادید همین حالا این پست دوست خوبم، محمد جان محسنی ملقب به ممد محسن:) و چند کامنت اولش رو بخونید: https://virgool.io/@mammad_mohsen/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-iy09ackrwtnc هوا خیلی گرم نشده بود هنوز. خورشید خودش رو درست و حسابی نشون نداده بود. ولی رنگ نارنجی ای که با عنابی ترکیب شده بود تو منتها الیه آسمون نشون می داد کم کم داره پیداش میشه.همیشه تو همین فاصله ی بین خونه تا مغازه سعی می کردم از هر چیزی که می تونم لذت ببرم. از تماشای طلوع خورشید. از صدای گنجشکایی که انگار تو خیابون داشتن دنبال بازی می کردن. از هوای خنکی که تقریبا هر روز سال می شد تو اون ساعت نفسش کشید. عمیق و طولانی. از اون اون بازدم بی نظیر بعدش. بازدمی که همیشه جوری سبکم می کنه که احساس می کنم می تونم بپیوندم به کلاغای رو سیم برق و باهاشون قار قار کنم. از گذشتن از کنار گربه ی سیاهی که لم داده اون گوشه و طلب کارانه مسیر حرکتم رو دید می زنه و با همه ی آرامشش انگار تو یه حالت آماده باش خاصی سیر می کنه که اگه یهو رفتم طرفش زودی بپره و فرار کنه. البته خب راستشو بخواید اون حالت رو منم دارم. مرض ندارم برم طرف گربه که? اگه یهو اومد جلو چی؟!! از سلام کردن به نگهبان اون ساختمون نیمه کاره آخر خیابون که چادر مسافرتی فسفریش همیشه بین آجر و سیمانا خودنمایی می کنه. از خیلی چیزای دیگه...باید حال خودمو خوب می کردم. لازمه ی کارم همینه اصلا. من حالم خوب نباشه چجوری اون بنده خدا حالش خوب بشه؟! چجوری بهش بفهمونم بابا به خدا همه چیز اونجوری که تو فکر می کنی نیست؟...آره...من باید حالم خوب باشه...دیگه داشتم می رسیدم. مغازه مال بابام بود. اونم از باباش گرفته بود. کلا خانوادگی به ارث می رسه بهمون گردوندنش. البته خب سر من یه خورده مشکل داشتیم تو خانواده. داداش بزرگم نمی خواست این کار رو انجام بده. می خواست بره دنبال زندگی خودش. من اما می خواستمش. شدیدا هم می خواستمش. اوایل مامانم که اصلا موافق نبود. می گفت تو رو چه به این کارا؟! چه معنی داره تو بری لای یه مشت آدم دیوونه که می خوان خودکشی کنن؟! بابامم از همین جهت نگران بود. می ترسید اتفاقی برام بیفته. نمی ذاشت. ولی خب وقتی اصرار و سماجت من رو دید و در ادامه استعدادم رو اجازه داد برم پیشش کار کنم. بعد از یه مدت جفت شون از مخالفتی که اون اوایل می کردن خجالت کشیدن?خیلی برام جذاب بود همیشه حرف زدن با آدما. حالا این وسط پای چه آدمای جذابی هم در میون بود واقعا! اصلا کاری بهتر از این تو دنیا نمی تونستم برای خودم متصور بشم...من و تصور این کار:)مغازه خیلی کوچیک نیست واقعا. ولی خیلی بزرگم نیست. در هر صورت من که خیلی دوستش دارم. رسیدم جلوی در. دست کردم تو کیفم و دسته کلید رو درآوردم. دکمه کرکره برقی رو فشار دادم. داشت می رفت بالا که حاج اسماعیل، مغازه دار کناری مون که انگار صدا های کلید و کرکره و اینا رو شنیده بود و کنجکاو شده بود اومد بیرون از سوپری کوچیکش و گفت:((به به! فاطمه خانوم! صبحت بخیر! چه خبر؟ بالاخره بابات کلیدو داد دست تو. ها؟!))راستی یادم رفت بگم. اون روز اولین روز کاری تماما مستقل من بود. تا همین دیروزم یه جورایی شاگرد بابام محسوب می شدم ولی حالا دیگه همه چیز دست من بود. خیلی از این جهت ذوق زده بودم و هیجان داشتم. یکی نبود بهم بگه آخه لامصب مگه دفعه اولته که اومدی اینجا؟!? چهار ساله داری کنار بابات کار می کنی و یاد می گیری. دیگه این ادا و اطوارات چیه؟! ولی خب هر چی باشه حالا احساس مسئولیت بیشتری روی دوش خودم احساس می کردم...??به حاج اسماعیل سلام کردم و گفتم:((آره دیگه. اینجوری شد. ایشالا از امروز مغازه دست منه.))پیرمرد به واقع شریف و مهربونی بود ولی خب از مدل نگاه کردنش می شد به راحتی حسادت سنگینی که از نداشتن بچه ای که کمک حالش باشه سر چشمه می گرفت رو احساس کرد...نگاهش یه چیزی تو این مایه ها بود:/گفت:((حالا اوضاع کار و کاسبی چطوره؟!)) احساس کردم داره حسادتش رو با دست انداخت من جبران می کنه. گفتم:((شکر خدا. به لطف حاج حسن می گذرونیم!)) با شنیدن این جمله نگاه سرشار از کنایه ای حواله ام کرد و موفق باشی ای گفت و رفت توی مغازه ش.منم بالاخره در جدالم با قفل در مغازه که پشت کرکره قرار داشت پیروز شدم و بازش کردم و رفتم داخل. کولر گازی رو روشن کردم و در رو بستم. یه خورده داخل رو مرتب کردم و یه جاروی کوچیکی کشیدم. دیوارای دور تا دور مغازه رنگ و وارنگ بودن. به جز طرفی که به خیابون منتهی می شد و شیشه ای بود هر طرف رنگ خاص خودش رو داشت. زرد. ارغوانی. فیروزه ای سیر. سبز مغز پسته ای خوشکل. زرشکی...کنار هر دیوار با فاصله های مشخص کلی گلدون وجود داشت. حتی روی دیوارم آویزون کرده بودیم یه چند تایی. سه چهار تا تابلوی نقاشی داشتیم. وسط مغازه یه میز گرد شیشه ای وجود داشت با دو تا صندلی دو طرفش. یه آشپزخونه کوچولو هم داشتیم گوشه مغازه. البته آشپزخونه که نمی شد بهش گفت ولی خب یه کارایی می شد باهاش کرد. کنارشم یه کتاب خونه ی فسقلی وجود داشت. یه صندلی راحتی هم یه گوشه ی دیگه داشتیم. خیلی باحال بود. رفتم روش نشستم و هیجان زده برای دیدن اولین مشتری منتظر موندم:)خیلی با خودم تصور می کردم مشکلش چی می تونه باشه و حالات مختلف رو متصور می شدم. اینکه مثلا اگه گفت فلانم چی بگم بهش؟!...چیکار کنم؟!...تو خودم بودم و داشتم ترفندا رو مرور می کردم که یهو یه پسری داخل شد. یه وراندازیش کردم تو همون چند ثانیه اول. نوجوون بود. حدود هفده هجده سالش می زد. شلوار کتون کاکائویی پوشیده بود با یه پیراهن قهوه ای شطرنجی. آستینش رو هم تا کرده بود. هیچ حس خاصی توی صورتش نبود. ساده و بی روح. نه لبخندی. نه اخمی. نه هیچ چیز دیگه.بلند شدم. یه دستی به شال و مانتوم کشیدم و رفتم طرفش. برای اولین بار بود که استرس گرفته بودم تو این کار. لعنت به این احساس مسئولیت!??‍♀️ به عنوان یه آدم برونگرا نباید این اتفاق برام میفتاد طبیعتا. نمی دونم چم شده بود. آخه هنوز اتفاقی نیفتاده بود اصلا:/ به خودم یه نهیب زدم که خودتو جمع کن دختر! تو می تونی از پسش بر بیای! طوری که خیلی متوجه نشه یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم.من: سلام. بفرمایید...اممممم!...کاری از دست من ساخته ست؟همون جور بی روح و بی رمق فقط به در و دیوار نگاه می کرد.پسر: آقای پاک نژاد تشریف ندارن؟! من: اممم! راستش رو بخواید دیگه کار نمی کنن. من دخترشون هستم و... و از امروز من اینجا رو اداره می کنم...پسر: صحیح. که این طور...به قیافه ش می خورد انگار خیلی خورده تو ذوقش. برگشت و راه خروج رو در پیش گرفت. اون اولین مشتریم بود. نباید میذاشتم به این سادگی از چنگم در بره. اگه قرار بود همه مثل این بشن که دیگه کل کارم رو هوا بود.?هر چند هنوزم هول بودم یه خورده ولی تمام اعتماد به نفسم رو جمع کردم. من: آقا........آقا!پسر برگشت و نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت. منتظر بود بشنوه چی کارش داشتم.آب دهانی قورت دادم...من: ببینید...من...منم هر کاری که پدرم انجام می دادن رو می تونم انجام بدم. اصلا فکر نکنید مثلا...که مثلا من کاری از دستم ساخته نیست و تازه واردم. نه. خواهش می کنم بمونید و حرف بزنید اگه دلیل رفتنتون اینه.پسر انگار از جسارت من خوشش اومده بود ولی همچنان دودل بود. با گفتن جمله:((بفرمایید. خواهش می کنم. بفرمایید.)) و اشاره کردن به میز گرد شیشه ای وسط مغازه و دو تا صندلی دو طرف اون شکش رو بر طرف کردم. بالاخره انگار راضی شده بود و کنار اومده بود با خودش.تا نشستن کامل روی صندلی راهنماییش کردم. خودمم نشستم روی اون یکی صندلی. پسر همچنان معذب بود انگار و داشت به اینور و اونور نگاه می کرد.باید یه جوری شروع می کردم بالاخره. منم کم استرس نداشتم ولی نمی شد تا آخر شب همون جور نشست و به در و دیوار زل زد که?سعی کردم لبخند بزنم و با صدای ((آمم!)) توجهش رو جلب کنم. موفق شدم. بالاخره نگاهم کرد. هر چند هنوزم هیچ حس خاصی نداشت نگاهش. به لبخند زدن ادامه دادم.من: می خواید شروع کنیم؟پسر بعد از چند ثانیه تاخیر در حالی که داشت به گلدون بغل دست من نگاه می کرد چند بار سرش رو به طرز مرموزانه ای به نشانه تایید بالا و پایین کرد.دوباره از فرصت نگاه کردن پسر به گلدون استفاده کردم و دور از چشماش یه نفس عمیق کشیدم.من: خب. می تونم اسمتونو بدونم همین اول کار؟واکنشی نشون نداد. نمی دونم اون گلدون چی داشت ولی ظاهرا نمی خواست چشم ازش برداره. یه بار دیگه با همون لبخند پرسیدم:((نمی خواید اسمتونو بگید؟))شاید داشت فکر می کرد. نمی دونم. چند لحظه اینجور برداشت کردم که اصلا نمیشنوه چی میگم. ولی این برداشت من فقط برای چند ثانیه دووم آورد. پسر سرش رو آورد بالا. رو کرد به من. این بار داشت به من نگاه می کرد. دیگه اعصابم داشت خورد می شد از دستش. منتظر بودم بگه. سعی کردم با صورتم این انتظارم برای شنیدن اسمش رو بهش بفهمونم...مطمئن بودم اگه حتی برای چند کلمه به حرف بیارمش دیگه بقیه کار خیلی سخت نیست.من: بگید لطفا. بفرمایید.فکر کردم اون موقع داشت با خودش کلنجار می رفت که می تونه بهم اعتماد کنه یا نه. تقریبا اکثر کسایی که میومدن پیش بابام هم همین جوری بودن. ولی خب اینم می دونستم که وقتی کسی خودش با پای خودش اومده باشه اینجا و خودشم نشسته باشه روی صندلی دیر یا زود حرفش رو می زنه.و همین کارم کرد...خیلی آروم گفت:((علی ام. علی معلمی!))یهو چشمام چهار تا شد!!!احساس کردم دارم داغ میشم. خیلی سریع ولی با یه لکنت خاصی گفتم: ((گف...گفتید...گفتید علی معلمی؟!...عل...علیمو؟؟!!!))برای اولین بار که تونستم حسی روی توی چشم پسر ببینم. ترس، تعجب و هیجان!ادامه دارد...پارت های بعدی https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-oljkyxubuvmq  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jpwcftpptld0  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-mrvtm1q4n7wh </description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 12:00:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | عاشقی زود ست</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%AA-tppbnbymbfxv</link>
                <description>دلی دارم که مدت هاستاز رنجِ فراق و دوری یاری سفر کردهکه مانده علت هجرش پسِ پردهبه همراه هزاران حسرت و افسوس می نالد...وَ چون مجنونی از عمق وجودش آه غمگینی!برون می آید از بهر همان لیلیکه عهد بسته را آسان تر از نوشیدن آبیبه زیر پای خود لِه کرده و خندان!به جور خویش می بالد...وَ چون پرسد ز او:((این بی وفایی را چرا در حق من کردی؟تو گرمای وجودم بودی و هستی!چرا پس این چنین نسبت به من سردی؟!چرا با عاشقت همواره سرسختانه درگیر نبردی؟!تو بُدی درمان هر دردم.ولی حالا چرا دردی پیِ دردی؟!برایت من تپیدم عمری و اکنون به بوق مُمتدی مانم...!!بیا شوکّم شو تا با جانبه جسمِ من تو برگردی...!))همانی که بدان جور و جفا با خنده می بالد،کنونم بی تفاوت تر ز دیواری!چنان رخ می نمایاند که گویی از ازلکور و کر و لالد...دلی دارم که مدت هاستتنها جرم او عاشق شدن بوده ست...ای دل!در کمین گرگ هاییپس بدانعاشق شدن را بهر تو زود ست...علی معلمیسلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیزم:)خوبید ایشالا؟راستش رو بخواید این شعر به سه دلیل خیلی خاص بوده حداقل برای من و حالم باهاش خیلی خوب بوده:)دلیل اول رو نمی تونم بگم. ولی واقعا لذت بخش بود برام...??دلیل دوم اینه که هر چند خیلی اونچنان هم بلند!!! نیست ولی طولانی ترین شعریه که نوشتم.دلیل سوم رو که باهاش کار داریم واقعا تو همین مدت به شدت ذوق زده م کرد...برام باعث غرور بود و شدیدا افتخار...واقعا نمی دونم چی بگم و چجوری بگم پس بریم سراغ اصل مطلب.تقدیم به شما: https://www.aparat.com/v/hJytM سرکار خانوم شیدا اصغرزاده ی عزیز و بزرگوار به بنده ی حقیر بی نهایت لطف کردن.اگرچه کار داشتن اما وقت ارزشمندشون رو گذاشتن و این افتخار فراموش نشدنی برای من رو بهم هدیه دادن که صدای بی نظیـر و فوق العاده شون رو روی یکی از چیزایی که نوشتم داشته باشم...برام باور کردنی نبود به واقع...تقریبا هر صدایی به جز صدای خود ایشون که توی کار وجود داره کار منه...از شدت هیجان، تنظیم کننده و آهنگساز درونم به تلاطم افتاد?البته کار خاصی هم نکردم:)پس اگر اضافه کاری من باعث شده آسیبی به صدای ایشون وارد بشه من به شدت عذر می خوام. هر ضعفی توی کار وجود داره تقصیر منه. پس پوزش من رو بپذیرید???خودم که خیلی دوستش دارم:)یه بار دیگه می خوام به شدت!!! تشکر کنم ازتون خانوم اصغرزاده. واقعا محبت بزرگی در حقم کردید???شدیدا ممنونم...خیلی خیلی متشکرم.???خیلی مخلصم:)خود ویدیو رو که می تونید از آپارات دانلود کنید.صدای موجود در ویدیو رو اگه به تنهایی بخواید می تونید از اینجا دانلودش کنید.اگرم می خواید فقط از صدای فوق العاده سرکار خانوم لذت ببرید که واقعا شنیدنش خالی از لطف نیست و چه بسا لطفش از اضافه کاریای من روش خیییلی بیشتره می تونید از اینجا بدون موسیقی پس زمینه ش رو دانلود کنید.امیدوارم مورد پسند واقع شه.در ضمن. دو جای خوانش ایشون با متن اصلی متفاوته که چیز مهمی نبود و نیست. پس از کلیت ش لذت ببرید:)امتحانام هم بالاخره تموم شد:)تو همین دو روزه خوشه های خشم که دو ماهی می شد ۲۰۰ صفحه ش حدودا باقی مونده بود رو تموم کردم.شایدم یه پستی درباره ش گذاشتم بعدا.به یه فایده ی جدید شعر گفتن هم پی بردم. من امسال امتحان نگارش ندادم اصلا...?ممنونم که وقتتون رو گذاشتید و خوندینش...ولادت آقامون رو هم پیشاپیش به همه تبریک عرض می کنم.???ایشالا یه دست همگی باهم بریم مشهد.هر چند آرزوی پرتیه ولی تصورش که خیلی حس خوبی میده بهم:)فوق العاده ست...دم شما گرم???یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 07:30:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر | تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D8%AA%D9%88-s8v1alcxw1wu</link>
                <description>ذاتی که صفای دل و آرام وجودیشایسته ی یک عمر ثنایی و سجودیهربار گنه کردم و بار دگر اماآغوش محبت تو به رویم بگشودیهنگامه ی بخت بدم از راه رسید وزنگار فلاکت تو ز جانم بزدودیدر محضرت از شرم سرم را نتوانمبالا ببرم مانده مرا روی کبودیای نیل بدان بی نظر وی به رکودی!تو موجب جاری شدن و جنبش رودی...حافظ تو بگو جز مِیِ جانان چه تو را بود!؟گر وی غزلی گفت به او لطف نمودی...!شاعر به کسی در دو جهان جز تو نگویمکین شعر جهان را تو چه زیبا بسرودیشاهنشه شیدایی و شوریدگی و عشقبی حب تو من را به جهان عمر چه سودی!؟گفتا احدی:((عشق که تعریف ندارد!))معنای صریح لغت عشق تو بودی...علی معلمیسلام عرض می کنم خدمت همه ی عزیزان دل.خوبید ایشالا؟راستش حرف خاصی ندارم. فقط چند تا نکته کوچیک:اول اینکه برای اولین بار بود سعی خودمو کردم کلاسیک بنویسم شعر رو.اینکه تونستم خوب درش بیارم یا نه رو میسپارم به نظر شما:)امیدوارم حداقل ارزش وقتی که برای خوندنش گذاشتید رو داشته باشه?دوم اینکه ببخشید تو این مدت یه خورده کم کار شدم. سرم خیلی شلوغه. امتحانا پدرمون رو در آورده فعلا:)دستاورد های جدید آموزش و پرورشه...چیزی که نخوندیم رو باید امتحان بدیم. زیبا نیست!؟?به طرف میگم: خب تو که درس ندادی. لااقل محدوده رو کم کن. میگه نمیشه. مهمه.?هیچ وقت نمی دونستم مهم بودن اینقدر مهمه???یعنی مهم نیست یه چیزی رو بلدیم یا نه. مهم اینه که اون چیز مهم هست یا نه!?خلاصه که ببخشید. اگه یه جایی به کامنتتون جواب ندادم که توقع داشتید جواب بدم یا پستتون رو دیر خوندم یا اصلا هنوز نخوندمش یا هر چیز دیگه ای صمیمیانه پوزش من رو بپذیرید...ایشالا جبران می کنم:)شنیدن اینم اصلا خالی از لطف نیست: https://www.aparat.com/v/zKV1k/%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C_-_%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D9%85%D9%87%D8%B1 آلبومی که هرگز تکراری نمیشه برام...دو پست قبلی: https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-tao1dpchrpkz  https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%DA%AF%D9%84-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-t4wcgj33qco6 خیلی مخلصم.با خدا رفیق باشید:)دم شما گرم???یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 08:49:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستر آجو جواب می دهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Moallemi/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-tao1dpchrpkz</link>
                <description>یک هفته قبل:یه روز کاملا عادی در جریان بود. پشت میزم نشسته بودم. داشتم با لپ تاپم ور می رفتم. تو سایت های خبری خارجی و داخلی ول می گشتم بلکه یه سوژه ی درست و حسابی گیر بیارم برای یه گزارش.دوباره ترامپ چرت و پرت گفته بود که چیز جدیدی نیست. تو افغانستان چند تا بمب منفجر شده بود. اصلا چیز جدیدی نیست. کرونا رو که کلا بیخیال. دکتر مردانی به اندازه کافی توضیحات لازم رو ارائه کرده. دوباره یکی اختلاس کرده بود. شاید میشد یه گزارش با عنوان 10 اختلاس بزرگ تاریخ ایران تهیه کرد ولی هم موضوع جدیدی نبود. هم اینکه معلوم نبود تا وقتی که برای پخش آماده شه دوباره یکی رکورد نزده باشه. ولش کن. دوباره همه چیز گرون شده بود. وزیر جوان دوباره سورپرایزمون کرده بود. فلان بازیگر رفته بود فلان کشور بچه ش رو به دنیا بیاره. اَه. چقدر از این خبرای مزخرف بدم میاد. اصلا ارزش وقتی رو که می خوای بذاری نداره.توییتر هم که اعصاب خورد کن تر از همیشه. بیست و چهار ساعته دارن درباره ی شلوار!!! بحث می کنن.کلافه شده بودم. نمی دونستم باید چیکار کنم. داشتم تو همین افکار می چرخیدم که یهو یوسف اومد داخل دفترم. خیلی هیجان زده بود. معلوم بود مسیر طولانی ای رو دویده. ولی من اصلا متوجه صدای دویدنش نشده بودم. سرخ شده بود. داشت نفس نفس میزد. خم شد. دو تا دستش رو گذاشت روی زانو هاش و فقط داشت سعی می کرد نفسش بیاد سر جاش.تو همون حال هم انگار می خواست یه چیزی بگه:((مِ.....مِس.....آ.....آ.....آج.....))از روی صندلیم بلند شدم. رفتم طرفش و گفتم:((به به! آقای سلامی! چه خبر از این طرفا؟ چی شده یادی از ما کردی؟ خوبی داداش؟))سرش رو آورد بالا. یه نفس عمیق کشید. تو چشمام خیره شد.(البته همون طور که می دونید یوسف همیشه فقط فکر می کنه که داره به یه چیزی زل می زنه!) انگشت اشاره دست راستش رو آورد بالا به نشانه ی اینکه یه لحظه صبر کنم. از جیب پشت شلوارش یه میکروفون در آورد و گرفت جلوی دهنش و گفت:((سلام. امروز اومدیم اینجا تا ببینیم علی می دونه مستر آجو بالاخره قرار شده هفته ی دیگه یه نشست خبری داشته باشه یا نه؟)) ?هیچ وقت نفهمیدم یوسف از بچگیش همین جوری حرف می زده یا از وقتی خبرنگار شده. در هر صورت که اون موقع اصلا به نحوه ی حرف زدنش فکر نمی کردم. فقط داشتم با خودم می گفتم:((مستر آجو!؟ نشست خبری!؟ برای اولین بار در تاریخ!؟ گزارش!؟ ای جان???...))من. بعد از شنیدن این خبر.یک هفته بعد:سالن کنفرانسزودتر از موعد رسیده بودم به سالن کنفرانس. هنوز نه خود مستر آجو اومده بود. نه خیلی از خبرنگارای دیگه. جای من خیلی خوب بود. سمت راست سالن و نزدیک تر از بقیه به جایگاه اصلی. به خاطر ماه رمضان نه آبی روی میز بود و نه میوه ای. فقط یه تیکه کاغذ تا شده وجود داشت که روش نوشته بود:علی معلمی. خبرنگار و نماینده کاربران ویرگول. به خودم افتخار کردم و نشستم روی صندلی مخصوصم. رفتم تو خودم و مشغول شدم به مرور کردن سوال هایی که قرار بود بپرسم. مدتی گذشت...سالن تقریبا پر شده بود. یه مقدار سر و صدا ایجاد شده بود. همه منتظر بودن تا اینکه یه مرد تقریبا درشت هیکل و خوش تیپ اومد و رفت طرف جایگاهی که سمت چپ صندلی مستر آجو به عنوان مجری قرار داده بودن. دکمه ی میکروفون رو فشار داد و گفت:(( برادران و خواهران عزیز! توجه کنید. خواهش می کنم یه مقدار توجه کنید. جناب مستر آجو بزودی تشریف میارن! لطفا یه مقدار سکوت رو رعایت کنید. خانوم محترم..... خانوم....باشمام.....آقا....)) سرم پایین بود و داشتم به صدای مرد هیکلی گوش می دادم که یهو صدای صلوات بلند شد. سرم رو آوردم بالا. خودش بود. خود مستر. ایستادم. رفت طرف صندلیش. لبخندی به لب داشت و ظاهرا با تکون دادن سر داشت با حاضرین سلام و علیک می کرد. وقتی همه رو یه دید کوتاهی زد تعارف کرد تا بشینیم. نشستیم. خودش هم همین طور. جلسه دیگه رسما شروع شده بود.در ابتدا مرد هیکلی از یه قاری دعوت کرد تا ما رو واسه مدت کوتاهی به فیض برسونه. پسر جوونی بود. صداشم خیلی خوب بود. لذت بردم. هر چند خیلی هم حواسم به چیزی که داشت می خوند نبود. کارش که تموم شد و رفت مجری دوباره شروع کرد:((بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. انه خیر ناصر و معین. با نام و یاد خدا آغاز می کنیم نشست خبری امروز ویرگول رو. تشکر می کنم از آقای پورحسینی عزیز که برای ما آیاتی رو تلاوت کردن. همچنین اگه اجازه بدید عرض و ادب و احترامی داشته باشم خدمت....))تقریبا یه ربع داشت از این و اون تشکر می کرد. دیگه داشت اعصابم رو می ریخت بهم. باید زودتر می رفت سر اصل مطلب. داشتم خسته می شدم که بالاخره شروع کرد:((در ابتدا می خوام دعوت کنم از خبرنگار خبرگزاری فارس تا سوالاتشون رو مطرح کنن. بفرمایید.))مردی از انتهای سالن بلند شد و گفت:((سلام عرض می کنم خدمت مستر آجوی محترم. راستش رو بخواید می خواستم یه چیزی بگم. همه ی مایی که اینجاییم فقط خبرنگاریم. ما فقط یه چیزای مبهمی رو درباره ی شرایط استارتاپ شما شنیدیم. حالا اینکه چقدرش درسته و چقدرش نیست مشخص نیست. به نظرم اگه بقیه دوستان هم موافق باشن اجازه بدیم نماینده ی کاربران سوالاشون رو مطرح کنن و ما فقط مخابره کنیم.))همهمه ای توی سالن به وجود اومد. تقریبا همه داشتن تایید می کردن:((راست میگه.... خوبه.....احسنت))مرد هیکلی سعی کرد فضا رو آروم کنه:((دوستان آروم تر. باشه. چشم. من که ایرادی نمی بینم اگه جناب مستر آجو هم مشکلی نداشته باشن.)) این رو گفت و رو کرد به مستر.مستر آجو با چهره ای خندان و ته لهجه ی اصفهانی گفت:((اولا بذارید منم سلام عرض کنم خدمت همه عزیزانی که زحمت کشیدن و تشریف آوردن. دوما که خیر. به هیچ وجه مشکلی نیست. بفرمایید. نماینده ی کاربر ها چه کسی هستن؟))بلند شدم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:((من هستم.))مستر آجو: خب بفرمایید. راستی شما؟من: معلمی هستم. علی معلمی.مستر آجو: معلمی؟ نمیشناسم. جالبه. برنامه نویس هستید؟من:?. والا تعجب می کنم که می شنوم نمیشناسید. همون علیمو هستم.مستر آجو: علیمو!؟ آشنا نیست.من: چی بگم. ایشالا آقای محسنی رو که دیگه میشناسید؟ یا مثلا خانوم رجایی رو؟مستر آجو: محسنی رو که خیر. ولی خانوم رجایی رو چرا. سهیلا رجایی منظورتونه دیگه؟من: بله.مستر آجو: ایشون از کاربر های برنامه نویس خوب ماست. مگه میشه نشناخت خانوم رجایی رو؟ اتفاق یه پست بی نظیر هم درباره ی برنامه نویس هوش مصنوعی شدن نوشتن اگه خونده باشید. خیلی پست خوبیه!من:?. شما مطمئنید اون پست رو خوندید!؟مستر آجو: حالا خیلی مهم نیست! سوالاتتون رو بفرمایید.من: راستش رو بخواید سوال که زیاد دارم توی ذهنم. ولی خب اگه اجازه بدید بیشتر بپردازم به آپدیت آخرتون و شرایطی که برای کاربر ها به وجود آورد. اولین سوالم در رابطه با قالب جدید ویرگوله و طراحی ای که همون طور که احتمالا همه می دونن یه کپی از سایت معروف مدیومه. چرا اینکار رو کردید؟ واقعا چه دلیلی داشت؟ چه کسی این وسط مقصره؟مستر آجو خندید و گفت:اصلا اون شبی که این طرح اجرا شد من نمی دونستم اون هفته ست یا هفته ی بعدی. چون بهشون گفته بودم به منم نگید. خب منم مثل شما. صبح جمعه دیدم قالب تغییر کرده!من:???. خب وقتی فهمیدید چرا تغییری ایجاد نکردید؟ کاربر ها اصلا از این تغییرات راضی نیستن.مستر آجو: ببین آقای عزیز!وضع ما از پارسال این موقع به مراتب بهتره.کاربر های ما از شیش ماه پیش، از یک سال پیش آرامش بیشتری دارن.کاربر های ما از یک سال پیش نسبت به آینده ی ویرگول امیدوار ترن.من:???. ببخشید. می تونم بپرسم منبع آماریتون کجاست؟ بعدشم ظاهرا منظورتون از کاربر ها همون برنامه نویس هاتون باشن. نه؟مستر آجو: اولا که ما برای تهیه این آمار از بخش آمار قدرتمند ویرگول استفاده می کنیم. دوما که مگه غیر از برنامه نویس ها ویرگول کاربر دیگه ای هم داره؟ اتفاقا من به شما هم خیلی مشکوکم. چجوری تو سایت ما عضو شدید؟من:???. ممنونم. جواب سوالم رو گرفتم. به نظرم بریم برای سوال بعدی بهتر باشه.مستر آجو:چرا که نه. بفرمایید:)من: سوال بعدیم اینه که این چه مدل درآمدیه که شما برای خودتون درست کردید؟ یعنی چی که اگه بخوای پستت بیشتر دیده شه باید پول بدی؟ چرا باید این همه پست مزخرف رو فقط به خاطر پول به کاربر ها بخورونید! این چه فایده ای داره آخه؟ مرد هیکلی: آقای محترم! این چه نحوه سوال پرسیدنه!؟مستر آجو: شما دخالت نکن لطفا! بذار جوابش رو بدم.آنچنان رونق اقتصادی ایجاد بکنم. و اونقدر مردم از نظر درآمد، درآمد سرشار بتونه در اختیارشون قرار بگیره که اصلا به این ۴۵ هزار تومان یارانه خودشون اصلا نیاز نداشته باشن!من:???. به نظرم این وسط تنها کسی که اقتصادش داره رونق پیدا می کنه شما هستیدا!مستر آجو: عزیز من! این همه آدم تو این مملکت داره اقتصادشون رونق پیدا می کنه!!! همه ی اونا رو بیخیال شدی اومدی به من گیر میدی؟افاتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض!؟من:???. مطمئنید اینی که الان گفتید آیه ی قرآن بود!؟مستر آجو: دیگه به نظرم داری زیاده روی می کنی. کافیه. سوال آخرت رو بپرس و تمام.من: آخه مگه قرار نبود همه ی سوالا رو من بپرسم؟ این که فقط سه تا شد.مستر آجو: اون مال وقتی بود که نمی دونستم اینقدر آدم پاپیچی هستی. سوال آخر. من: سوال آخرم رو نمی دونم والا......خب...... ما توی ویرگول صبح و شب داریم اعتراض می کنیم. پست میذاریم. کامنت میذاریم. مسابقه راه میندازیم برای اعتراض! چرا حتی به یکی شون جواب نمیدید؟ واقعا ما براتون اینقدر بی ارزش هستیم؟چهره ی مجری و سایر خبرنگار ها تو اون لحظه تماشایی بود. همه لال شده بودن. مبهوت بحث من و مستر.البته مجری سوای از مبهوت شدنش داشت حرص هم می خورد. ولی نمی تونست حرفی بزنه. قرمز شده بود.مستر آجو: ببین پسرجان! اولا کهمسیر ما مسیر درستی هست. راه راه درستی هست!آپدیت جدید برای ما یه پیروزی بزرگ بود.تا تاریخ تاریخه تاریخه! این پیروزی ما تا ابد باقی می مونه.من:???.مستر آجو: در ضمن. بر فرض هم که ویرگول کلی مشکل داشته باشه و آپدیت ما هم مورد رضایت شما واقع نشده باشه.در اینگونه حوادث ما نباید با زبانمون، با قلممون، با تعبیرمون زخم به نمک کاربر ها بپاشیم!!!من:???.مستر آجو: بعدشم به من مربوط نیست اصلا. چرا به من بد و بیراه میگید؟هر چه لعنت دارید بر کسی لعنت کنید که این شرایط رو برای ویرگول به وجود آورد.من:???. خود شما نبودی که این شرایط رو برای ویرگول به وجود آوردی؟مستر آجو: ای پسره ی:کم سواد و بی شناسنامه و هوچی گر و تازه به دوران رسیده و و متوهم و عصر حجری و ترسو و لرزان و بزدل سیاسی و کارشکن و دروغ پراکن و افراطی و کاسب تحریم و بی عقل و سیاه نما و بدبین و بد نما و هتاک و دروغگو و انقلابی نما و دشمن انسانیت و ساده لوح که معلومه از جایی داری تغذیه میشی و خطای دید داری و دین رو نمیشناسی و از تاریخ عقب هستی و از لبخند کاربر ها می ترسی و بذر ناامیدی می کاری و حقایق رو نمی بینی و از روی شکم سیری حرف می زنی. برو به جهنم.بندازیدش بیرون این مردک رو. از همون اول هم می دونستم. این آدم کدش بو میداد..........مستر آجو:پناه می برم به خدا از بستن دهان منتقدان!خب کجا بودیم؟من:مدیران مون خیلی شبیه همدیگه هستن. زیبا نیست!؟تمام مردم ایران:???.اینم از پست مستر آجوی ما.ببخشید اگه یه خورده طولانی شد:)و بازم عذر می خوام اگه به نظرتون خوب از آب در نیومده:)طاعات و عبادات و نماز و روزه ها و احیا گرفتن هاتون مقبول درگاه حق.هنوز یه شب قدر باقی مونده. خواهش می کنم. التماس می کنم حتی اگه برای یه لحظه ام که شده من رو بیارید تو ذهنتون و دعام کنید.با تاخیر...مخلص شما.علی معلمیدمتون گرم.???جاودان باشید.?یاعلی.</description>
                <category>alimo</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 08:22:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>