<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali Sarafraz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ali_Sarafraz_93</link>
        <description>سالوس پر دعوی 📚🎬🎭</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:26:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32667/avatar/S6YmSD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali Sarafraz</title>
            <link>https://virgool.io/@Ali_Sarafraz_93</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب «پدرو پارامو»</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Sarafraz_93/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88-dhpl6jenjvc6</link>
                <description>نام کتاب پدرو پارامو است، اما آنچه بیش از هر چیز روایت می‌شود، رنجی است که روستای کومالا از دیکتاتورش متحمل شده است. روستایی که دولوریتاس آن را چون بهشتی تصویر می‌کند و پیش از مرگش از فرزندش، خوآن پرسیادو، می‌خواهد به آن‌جا برود و پدرش، پدرو پارامو، را بیابد. اما خوآن، وقتی به کومالا می‌رسد، با جهنمی زمینی روبه‌رو می‌شود؛ جایی با گرمایی طاقت‌فرسا و سکوتی فراگیر. روستایی که هوس‌ها و اراده‌ی پدرو پارامو آن را از مکانی برای زندگی به گورستان بدل کرده است.نحوه‌ی روایت داستان تکه‌تکه است؛ گویی صداهایی از ناکجا به گوش می‌رسند. هر صدا متعلق به کسی است که روزگاری در کومالا زندگی کرده. کم‌کم درمی‌یابیم که روستا هیچ ساکن زنده‌ای ندارد، اما ساکنانش همچنان چون اشباحی سرگردان، در این جهنمی که پدرو پارامو ساخته، گرفتارند. خوآن پرسیادو نیز زمانی به خود می‌آید که می‌فهمد او هم بخشی از همین صداها و اشباحی شده که در کومالا اسیرند. خواننده، هر صدا را می‌شنود و آن را چون تکه‌ای از یک پازل بزرگ در ذهن نگه می‌دارد؛ تا جایی که قطعه‌ها کامل می‌شوند و تصویر کلی داستان شکل می‌گیرد.خوآن رولفو راهی متفاوت از بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین پیش می‌گیرد و از رئالیسم جادویی نه برای شگفت‌زده کردن خواننده، بلکه برای عادی‌سازی امر هولناک بهره می‌برد. مردگان حرف می‌زنند، خاطره‌ها راه می‌روند و صداها از دل دیوارها می‌آیند، اما هیچ‌کدام شبیه معجزه نیستند. این جهانی است که مرگ در آن آن‌قدر فراگیر شده که دیگر عجیب به نظر نمی‌رسد. جادویی‌بودن روایت در واقع نشانه‌ی فروپاشی مرزهای عقلانی است؛ زمانی که زندگی آن‌قدر بی‌رحم شده که فقط اسطوره و وهم توان توضیحش را دارند.پدرو پارامو دیکتاتوری است که کومالا را تصاحب می‌کند، قدرت سرکوب را به دست می‌گیرد و مالک تمام زمین‌ها می‌شود. مردم، همگی، رعیت او هستند. وقتی کشیش از او می‌خواهد پسرش، میگل پارامو، را به خاک بسپارد، از طلب آمرزش برایش سر باز می‌زند. میگل که نماد عریان و بی‌پرده‌ی ذات پدرو است و سیاست حفظ ظاهر را کنار گذاشته، به خواهرزاده‌ی کشیش نیز تجاوز کرده است. اما هنگامی که خود پدرو نزد کشیش می‌رود، کشیش در برابر قدرت زر، با وجود نارضایتی درونی‌اش، همه‌چیز را به خدا واگذار می‌کند و چنان برای میگل طلب آمرزش می‌کند که گویی این خداست که پدرو و فرزندش را بیش از دیگر مردم کومالا دوست دارد.در جایی دیگر، وقتی پدرو می‌شنود که انقلابیون در حال پیروزی‌اند، گماشته‌هایش را در میان آن‌ها نفوذ می‌دهد. گروه‌ها به جان هم می‌افتند، اما پدرو همواره پیروز است، زیرا افرادش مأمورند هرجا کفه‌ی قدرت سنگین‌تر شد، به همان سو متمایل شوند و خود را فدای بازندگان نکنند. آن‌جا که این گماشته‌ها سرمایه یا نیروی کافی ندارند، پدرو نه‌تنها حمایتی از آن‌ها نمی‌کند، بلکه غارت مردم عادی را به آن‌ها توصیه می‌کند.کومالا، در نهایت، به خواست و هوس پدرو به گورستانی از انسان‌های زنده بدل می‌شود. جایی که پدرو عشق بیمارگونه و نامشروع خود، سوسانا سان‌خوان، را که در جنون فرو رفته، از دست می‌دهد و پس از مرگ او میل زندگی در وجودش خاموش می‌شود. آن‌گاه مردم را نفرین می‌کند، می‌گذارد زمین‌ها از بی‌آبی بمیرند و ساکنان از گرسنگی نابود شوند. کومالا، که روزگاری در چشم روستاهای اطراف تکه‌ای از بهشت بود، به جهنمی بدل می‌شود که پدرو پارامو اراده کرده است.</description>
                <category>Ali Sarafraz</category>
                <author>Ali Sarafraz</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 22:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «گاوخونی»</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Sarafraz_93/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-zvykt7klgqdh</link>
                <description>من خاطره‌بازی را دوست دارم. گاوخونی هم خاطره‌بازی است؛ بی‌آن‌که اصراری داشته باشد خودش را چیزی بیش از چند خاطره‌ی پراکنده جا بزند. اما همین که کتاب را به دست می‌گیری، یک‌نفس می‌خوانی و می‌خوانی تا ناگهان می‌بینی تمام شده. بعد با خودت می‌گویی: عجب کتابی. اما دقیقاً نمی‌دانی چرا. شاید ماجراهایش خیلی پرهیجان‌اند؟ نه. شاید پیرنگی پررنگ‌ولعاب دارد؟ باز هم نه. شخصیت‌پردازی عالی؟ بله، قطعاً. شخصیت‌پردازی داستان فوق‌العاده است. اما بعید می‌دانم فقط همین دلیل دلبستگی باشد.راستش حتی حالا که دارم این متن را می‌نویسم، هنوز نمی‌دانم چرا این‌قدر مجذوب این کتابم. یک‌سری حدس زده‌ام، اما مطمئن نیستم. می‌نویسم و منتظر می‌مانم تو بروی کتاب را بخوانی و برگردی؛ آن‌وقت تو به من بگویی چه‌چیزی در این حدود صد صفحه، با فونت ۱۶ و صفحه‌بندی گله‌گشاد، هست که آدم را این‌طور کرخت و کیفور می‌کند.به‌نظر من، از همان جمله‌ی اول، زبان داستان خودش را نشان می‌دهد. راوی اول‌شخص، از همان ابتدا اعلام می‌کند که متفاوت است. زبانش روان و ساده است؛ بی‌آن‌که به وادی شاعرانگی بیفتد یا دچار زیاده‌گویی شود. کلمات را زیبا و گزیده کنار هم می‌چیند. هرچه جلوتر می‌روی، حس می‌کنی چیزی فراتر از خود زبان، بی‌آن‌که دقیق بفهمی چیست، دارد رویت اثر می‌گذارد.اگر بیشتر دقت کنی، از بی‌تفاوتی راوی متعجب می‌شوی. پدرش مرده، اما انگار چندان حوصله‌ی رفتن به زادگاهش، اصفهان، برای مراسم تدفین را ندارد. ازدواج می‌کند؛ شوق‌وذوقی در کار نیست. بعد از دو روز خسته می‌شود و باز هم چندان اهمیتی نمی‌دهد. از کتاب‌فروشی اخراجش می‌کنند و کس دیگری را جایش می‌آورند برای کار، اما باز هم واکنش خاصی نمی‌بینی. انگار نه انگار. و عجیب‌تر این‌که تو هم از او بدت نمی‌آید؛ اتفاقاً دوستش داری. عجیب نیست؟هرچه می‌خوانی، انگار خود راوی هم چندان حواسش به حرف‌هایش نیست. می‌گوید دارد داستان می‌نویسد؛ از روی خواب‌ها، یا دقیق‌تر بگویم کابوس‌هایش. بعدتر می‌بینی ظاهراً هیچ ترتیب مشخصی هم در این خاطره‌گویی موسوم به «داستان» وجود ندارد. تا این‌که ناگهان متوجه می‌شوی راوی ۲۴ سال دارد و کتاب هم ۲۴ فصل. وسط فصل هجدهم، بی‌مقدمه می‌گوید که با زنش رابطه‌ی زناشویی ندارد. آن‌وقت می‌فهمی آن‌قدرها هم بی‌حواس نیست. می‌بینی برای افزایش حقوق چانه می‌زند؛ پس چندان هم بی‌خیال نیست. کم‌کم می‌فهمی باید به تمام حرف‌هایش با دقت گوش بدهی؛ شاید در هر جمله، بیش از آن‌چه به ظاهر می‌گوید، چیزی پنهان کرده باشد.نگاه می‌کنی می‌بینی ترس اصلی راوی آب است و پدرش عاشق آب. انگار هر روز یا هر هفته با هم می‌روند زاینده‌رود: پدر شنا می‌کند و پسر فقط می‌ایستد و تماشا می‌کند. مادر دوست ندارد که شوهرش یا آن‌طور که فکر می‌کند، بهترین خیاط اصفهان، که دیگر مشتری هم ندارد، مثل لختی‌ها در رودخانه شنا کند. برای همین چیزی به او نمی‌گویند؛ می‌گویند رفته‌اند حمام. راوی هم آخر سر فقط موهایش را خیس می‌کند تا مادر نفهمد.می‌بینی داستان پر است از آب و رودخانه، شب‌ادراری کودکانه، و یک شخصیت مهم دیگر: معلمی به نام گلچین؛ کسی که بیشتر از آن‌که حرف بزند، صرفاً حضور دارد؛ شبیه یک سایه‌ی یونگی، تجسم آن زندگی‌ای که راوی دوست دارد اما هرگز زندگی‌اش نکرده، و همین حضور خاموش آزارش می‌دهد. گلچین اتفاقاً شناگر ماهری هم هست. کم‌کم به این فکر می‌افتی که شاید آب نمادی از زایش یا زنانگی باشد: پدر و معلمی که هر روز شنا می‌کنند، پدر هر روز یک‌جای رودخانه و گلچین جاهای مختلف را امتحان می‌کند. بعد راوی را می‌بینی که حتی وقتی زن می‌گیرد هم انگار کاری به او ندارد؛ در عوض می‌افتد دنبال دخترهای دیگر، با این‌که می‌داند کنفتش خواهند کرد. با این حال، باز هم «کنفت شدن» و نرسیدن را ترجیح می‌دهد به ترس شنا کردن، یا اگر بخواهی واضح‌تر بگویی، اخت شدن با یک زن.از این زیرمتن‌ها کم نیست. نقد و بررسی هم فراوان پیدا می‌شود؛ از تحلیل‌های یونگی و فرویدی گرفته تا هزار خوانش دیگر. اما هرچقدر هم جعفر مدرس‌صادقی این عناصر را آگاهانه یا ناآگاهانه در متن گذاشته باشد، لذتی که از داستان می‌بری به این تحلیل‌ها وابسته نیست. از من می‌پرسی پس چه چیزی تو را مسحور می‌کند؟ من هم نمی‌دانم. اگر تو فهمیدی، به من هم بگو.راستی، فیلمی هم بهروز افخمی و علی معلم از گاوخونی ساخته‌اند. من بعد از خواندن رمان دیدمش و از دیدنش لذت بردم؛ اما راستش هر دیالوگی که گفته می‌شد، انگار داشتم دوباره کتاب را می‌خواندم. فیلم بیشتر شبیه یک کتاب صوتی بود با جلوه‌های بصری مرتبط. نمی‌گویم از نظر سینمایی بی‌ارزش است ــ ابداً ــ حتماً پر است از نکاتی برای دیدن و فکر کردن. اما شاید اگر بدون خواندن کتاب سراغش بروی، کمی توی ذوقت بزند؛ چون اثری است متفاوت از جریان معمول سینما، و در عین حال نه آن‌قدر رادیکال که خرق‌عادتش شوکه‌کننده باشد.همین‌ها. بیش از این عرضی نیست.</description>
                <category>Ali Sarafraz</category>
                <author>Ali Sarafraz</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 01:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «هاویه»</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_Sarafraz_93/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-z8elyznexpta</link>
                <description>«امروز صبح، وقتی می‌خواستم صبحانه را آماده کنم، پدربزرگ خدابیامرزم آمد توی آشپزخانه و نشست پشت میز. سلامش کردم، اما جوابم را نداد. فکر کنم هنوز کینه‌ی همان دعوایی را به دل داشت که قبل از مردنش باهاش راه انداخته بودم. زنم که آمد توی آشپزخانه، برگشت و گفت: «سلام آقابزرگ! کاش خبر می‌دادید که دارید می‌آیید. لااقل گاوی، گوسفندی چیزی پیش پایتان قربانی می‌کردیم.» دختر کوچکم هم خیلی خوشحال شد. از پدربزرگم قول گرفت که شب را پیش او بخوابد و او هم برایش قصه‌ی حسین‌کرد شبستری را تعریف کند.»سطرهایی که خواندید، چیزی نبود جز تلاش بیهوده‌ی من برای بازتولید سبک نوشتار ابوتراب خسروی در هاویه. دیدم اگر بخشی از این کتاب را در این معرفی بیاورم، شما را از لذت خواندن آن محروم کرده‌ام. پس ترجیح دادم با قلم خودم، ویژگی اصلی این کتاب را معرفی کنم.«روزمرگی امر محال» دقیق‌ترین عبارتی است که می‌توان به‌عنوان ویژگی بارز سبک داستان‌های این مجموعه‌ی داستان کوتاه به کار برد. جهان در تمامی چهارده داستان، در ظاهر رئال و حقیقی به نظر می‌رسد؛ اما امرهای محال چنان طبیعی در روایت رخ می‌دهند، با چنان ملالی نقل می‌شوند و شخصیت‌ها چنان بی‌اعتنا با وقایع فراواقعی مواجه‌اند که خواننده هم باور می‌کند اتفاق خاصی نیفتاده است. فقط برای مثال، جنازه‌ای توی آمبولانس حوصله‌اش سر رفته و دارد سیگار می‌کشد. یا وقتی جای سنگ قبر مادربزرگت را گم کرده‌ای، مادربزرگت کسی را که کنارش دفن شده می‌فرستد دنبالت، چون خودش پای آمدن ندارد و درد امانش را بریده است.ابوتراب خسروی اجازه نمی‌دهد متن را بگذاری جلویت و بی‌وقفه بخوانی و تمامش کنی. حتی اگر داستان‌های این مجموعه را به‌صورت صوتی گوش کنید، ناچار می‌شوید مدام برگردید و بخش‌هایی از داستان را دوباره از ابتدا بشنوید. این ویژگی، البته، خواندن داستان را برای بسیاری از مخاطبان دشوار می‌کند؛ اما شاید در این زمانه‌ی روی دور تند، که روزها انگار کمتر از ۲۴ ساعت طول می‌کشند، خواندن این کتاب بتواند کمی اوقات فراغت‌مان را کش‌دارتر کند.لحن داستان‌های این مجموعه نیز به‌صورت خودخواسته گاهی به سمت خشکی و حال‌وهوای اداری می‌رود؛ چیزی که شاید خوشایند همه نباشد، اما چنان درست بر متن می‌نشیند که انگار داستان نباید به شکل دیگری روایت می‌شده است.با این‌حال، نمی‌توانم بگویم تمام داستان‌ها را به یک اندازه دوست داشتم یا هیچ‌کدام را نمی‌خواستم نیمه‌خوانده رها کنم. برای مثال، جایی خواندم که داستان‌های این مجموعه میان مدرنیسم و پست‌مدرنیسم قدم می‌زنند و هر بار به یکی از این دو گرایش بیشتری پیدا می‌کنند. نمی‌توانم ادعا کنم تفاوت این دو را به‌خوبی می‌فهمم؛ فقط همین‌قدر می‌دانم که دو داستان آخر مجموعه، یعنی «ماه و مار» و «هاویه‌ی آخر» ــ که گویا ویژگی‌های پست‌مدرن پررنگ‌تری دارند ــ برای من کمی ملال‌آور و خسته‌کننده بودند. داستان «دست‌ها و دهان‌ها» هم به نظرم دچار نوعی شعارزدگی بیش‌ازحد و بیرون‌زده بود که خواندنش را دشوار می‌کرد.با همه‌ی این‌ها، هاویه مجموعه‌داستانی است که هر داستان‌دوستی باید آن را بخواند. شاید به ذائقه‌ی هرکسی خوش نیاید، اما هیچ انسانی بدون تجربه‌های تازه، از قفس خودساخته‌ی دنیای روزمره‌ی خودش بیرون نخواهد آمد.</description>
                <category>Ali Sarafraz</category>
                <author>Ali Sarafraz</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 17:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>