<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی قندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ali_ghandi</link>
        <description>علاقه‌مند به علوم داده و مدیریت https://medium.com/@alighandij</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:40:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/106027/avatar/tQ5RBV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی قندی</title>
            <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راهنمایی کهکشان برای دانشجو‌ها (دکتری خوبه یا بده!؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-qweozecziozr</link>
                <description>اول از هر چیزی بگم توی این نوشته میخوام چی رو روشن کنم!؟ همیشه پیش میاد ادما توی دوراهی میمونن که تحصیلات تکمیلی(چه کارشناسی ارشد و چه دکتری) بخونن یا نه و این سوالو از طرق مختلف بیان میکنن. این متن یه لیستی از این سوال هاست که به هر کدومش جدا جدا جواب میده.یادمون باشه این جواب به سوال‌ها از دید منه. لزوما جهان بینی همه‌ی افراد یکسان نیست. بنابراین وقتی مطالعش می‌کنید یادتون باشه که دارید صرفا نظر شخصی فردی رو می‌شنوید.این متن به درد دانشجو‌ها میخوره. کسی که تصمیم گرفته دانشگاه نره تکلیفش با خودش روشنه. اما کسی که تصمیم گرفته وارد دانشگاه بشه انگار به کهکشان جدیدی وارد شده که باید بدونه تا کجای این کهکشان باید پیش بره.من اینجا از عنوان دکتری خوندن به عنوان نماینده تحصیلات تکمیلی استفاده میکنم ولی جملاتم برای ارشد خوندن هم در اکثر مواقع صادقه.اینجا اول یه لیستی از سوالا مینویسم. ممکنه بعضی از سوالا باهم همپوشانی داشته باشند. پس اول ببینید کدوم سوال دغدغه ذهنی شما رو بهتر پاسخ میده و مستقیم سراغ پاسخ همون سوال برید. لازم نیست جواب سوال‌های همه‌ی ذهنای دغدغه مندو بدونید.۱-دکتری خوندن برای چه کسی قطعا مفید و لازمه؟!۲-اگر نخوام محقق یا استاد دانشگاه بشم تحصیلات تکمیلی بهم کمک میکنه؟!۳-من نمیخوام محقق یا استاد بشم، ولی درس خوندن و فضای دانشگاه و تحقیق رو دوست دارم. من بخونم؟۴-من نمیخوام محقق یا استاد بشم، ولی درس خوندن و فضای دانشگاه و تحقیق رو دوست دارم. من بخونم؟۵-من ریسک گریزم. حالا فعلا میخوام دکتری رو درست بخونم ببینم بعدا چی کار کنم؟!۶-برام فرقی نمیکنه کدوم دانشگاه(ایران) باشه. برم مدرک دکتری هم بگیرم داشته باشمش.۷-میترسم الان اگر دکتری نخونم بعدا هم دیگه سنم بره بالا و نتونم بخونم.۸-میخوام پارتنرم مدرک خاصی داشته باشه پس منم همون مدرکو میگیرم.۹-دخترخالم /پسرعمم دکتری داره. من چرا نداشته باشم؟!۱۰- برم خارج دکتری بخونم بهتر نیست؟!۱۱-من درسم همیشه خوب بوده. یه دکتری هم بگیرم دیگه!۱۲- من هوشم خوبه از پس دکتری گرفتن بر میام. بهتره داشته باشمش.۱۳- دکتری خوندن ایران فایده نداره. همه چی بده!۱۴- من شغلمو دارم، زندگیمم رفاه کافیو داره. دوست دارم راجع به مورد علاقم بیشتر بخونم.۱۵-من میخوام یه حرکت مثبت در راستای علم بکنم و حتی ذره‌ای اون رو گسترش بدم.۱۶-کار خاصی ندارم بکنم. فعلا نیازی به کار هم ندارم. پس میمونم توی دانشگاه.۱۷-نمیخوام برم سربازی. دکتری رو هم بگیرم شاید بعدش طرحی چیزی اومد.۱۸- حس میکنم توی لیسانس خیلی چیزا یاد نگرفتم. میخوام عمیق تر بشم. پس دکتری میگیرم.اگر شما جور دیگه‌ای این سوالاتو مطرح میکنید یا سوال جدید دارید کامنت کنید تا این سری رو اپدیت نگه دارم.دکتری خوندن برای چه کسی قطعا میتونه مفید باشه؟!این سوال تقریبا جواب واضحی داره. اگر شما علاقه‌مند هستید که به عنوان یک محقق یا استاد دانشگاه کار کنید معمولا این موضوع یک پیشنیاز خواهد بود. برای اینکه یک محقق باشید یا به عنوان استاد دانشگاه ارزیابی بشید نیاز دارید تا در زمینه کاری خودتون مقالاتی داشته باشید. نوشتن این مقاله نیاز به فرصت و اموزش داره و دوره‌ی تحصیلات تکمیلی میتونه این فرصتو براتون فراهم کنه. البته که بدون تحصیلات تکمیلی هم میتونید پا در این مسیر بذارید ولی احتمالا ادم توانمند و خاصی هستید و یا در یک موسسه خصوصی به طور خاص از توانمندی مخصوصی که دارید استفاده می‌کنید. خبر خوب اینکه حداقل شما مسیر زندگیتون رو انتخاب کردید و این بخشی از این مسیره.اگر نخوام محقق یا استاد دانشگاه بشم تحصیلات تکمیلی بهم کمک میکنه؟!شما برای ارضای یک نیاز(چه سالم و چه غیر سالم) اقدام به این رفتار میکنید. مثلا ممکنه تصمیم گرفتید در صنایع خیلی هایتک کار کنید(داریم توی ایران!؟) برای این موضوع نیاز دارید تا اطلاعات تخصصی تر در یک فیلد خاص رو یاد بگیرید. یا اینکه بفهمید چه طوری میتونه با مقالات روز و دانش لب مرزی کار کرد. اینجور مواقع شما یک هدف و نیاز سالم دارید. شاید خوندن کارشناسی ارشد تحت نظر استادی مطلوب به کمکتون بیاد. گاهیم برای یک نیاز ناسالم (یا شایدم سالم،قضاوتش با شما) دست به گذروندن این دوره میزنید. مثلا دوست دارید شما رو اقای/خانم دکتر صدا کنند یا اینکه میترسید یک مدرک کارشناسی داشتن دیگه اون قدر جذاب نباشه چون همه یه دونشو دارن. توی این موارد بسته به شرایطتون میتونید این دوره‌ها رو بگذروید یا اینکه بیخیالش بشید که بعدا توضیح میدم.من نمیخوام محقق یا استاد بشم، ولی درس خوندن و فضای دانشگاه و تحقیق رو دوست دارم. من بخونم؟بعضی وقتا پیش میاد که شخصی فضای دانشگاهی و درس رو دوست داره و از بودن در اون محیط لذت میبره. اینجا لازمه دو تا شرایط رو در نظر بگیریم. اول اینکه شما میترسید با دنیای بیرون دانشگاه رو به رو بشید. چون دنیای بیرون دانشگاه یکم خشن‌تره و به نظر میاد اکثر چیزایی که خوندید ممکنه به کارتون نیاد. بیشتر شغلایی که وجود داره حتی به لیسانس هم نیاز نداره(این واسه اکثر کشورای دنیا صادقه و فقط در کشورای پیشرفته درصد شغلا هایتک کمی زیاده شده). اگر مسئلتون این ترسه و عملا دلبستگیتون برای خارج نشدن از فضای امنتونه! پیشنهادم اینه با یه متخصص مشورت کنید و بزنید بیرون.اگر مطمین شدید که این دوست داشتن حقیقیه و جزوی از امیال شماست، میتونید تحصیلات تکمیلی رو بگذرونید. ولی:یادتون باشه شما هدفتون ارضای نیاز دوست داشتن به مطالعه و تحقیقه. پس زیاد به خودتون فشار نیارید که بهترین‌ عملکرد رو داشته باشید. در واقع این برنامه بخشی از فرایند توسعه فردی شما میشه نه هدف شما برای تبدیل شدن به خفن‌ترین محقق دنیا. یادتون باشه حداقل دوره‌ی دکتری خیلی شبیه بقیه دوره‌ها نیست و فشار بیشتری رو تحمل خواهید کرد که شاید خیلی در راستای هدف دوست داشتنی شما نباشه. بهتون پیشنهاد میکنم بیته به توامندیتون انتخاب کنید تا کجا پیش میرید.اما اگر دارید این علاقتون رو پی میگیرید یادتون باشه که شما نیازهایی دیگه ای هم دارید. نیاز به معاشرت، ساختن رابطه‌ی کاری و دوستی و ... . اگر در جملاتتون میگید بذار فلان مدرکمو بگیرم بعد شما دچار خطا شدید. شما از اون مدرک هیچ انتظاری جز لذت بردن از مسیر نداشتید. لذا نباید زندگی واقعی رو معطل یک نیاز خاص بکنید. در کنارش بقیه جنبه‌های زندگیتون رو جلو ببرید. انتظاریم از جامعه نداشته باشید که به شما پاداشی بدن. شما پاداشتون رو با لذت بردن گرفتید.نمیخوام محقق بشم ولی میخوام با مدرک دکتری به جایگاه اجتماعی و شغلی بهتری برسم!؟در مورد جایگاه اجتماعی حدستون درسته. اصولا نه فقط توی کشور ما در همه جا نوع نگاه اجتماع به شما متفاوته. حتی در فرایندهای مهاجرت شما رو کم‌خطرتر ارزیابی میکنند. نهایتا پشت لبتابتون داشتید درس میخوندید دیگه! البته این موضوع به این معنی نیست که این شان اجتماعی رو از طرق دیگه نمیشه به دست اورد. اتفاقا هزاران راه وجود داره. کارای مفید بکنید، کارای عام المنفعه بکنید، برند شخصی داشته باشید، با دیگران همدلی کنید ... حالا یکیش هم اینه که از لحاظ علمی خفن باشید(به ظرطی که واقعا خفن باشید). مطمین باشید اگر هدف صرفا اینه به دردسرش نمیارزه.اما در مورد جایگاه شغلی. یادتون باشه اگر تصمیم گرفتید تحصیلات تکمیلی داشته باشید و به خصوص دکتری هیچ کس در جامعه بهتون بدهکار نیست. نه شما مناسب ریاستید نه قراره بیشتر از بقیه پول در بیارید. در کشورای پیشرفته احتمالا شغلای خاص هایتک نصیبتون میشه ولی در یک جامعه ای مثل ایران به جز شرکتای دولتی و خصولتی اصولا تاثیری در حقوقتون نمیذاره. به نظرم اگر قراره کارمند باشید به جای اینکه تا ۳۰ سالگی دکتری بخونید و بعد این مدرک روی حقوقتون تاثیر بذاره از ۲۴ الگی کار کنید و این ۶ سال میشه سابقه کار و همون تاثیر رو داره. تحصیلات تکمیلی ابدا تضمین کننده شرایط بهتر برای شما نیست. شرایط واقعی‌تر رو تست کنید و ببینید فضای کار ازتون چی میخواد. حالا فعلا میخوام دکتری رو درست بخونم ببینم بعدا چی کار کنم؟!اگر شما قراره محقق و یا استاد بشید که دارید طبق مسیرش پیش میرید. اما اگر مطمین نیستید قراره چی کار کنید و در ایران زندگی می‌کنید این خطرناکه. زندگیتون رو معطل تحصیلات تکمیلی نکنید. اگر به هر دلیلی دارید این دوره میگذرونید که ممکنه بخشی از زندگیتون نباشه راجع بهش کمالگرا نباشید.اگر باباتون مثلا یه فرش فروشی بزرگ داره و شما دغدغه مالی ندارید و اومدید دنبال علاقتون و دارید موضوع مورد علاقتون رو میخونید بهتون تبریک میگم. شما بالای هرم مازلو هستید:)) ولی اگر دغدغه‌های زندگیتون پابرجاست بدونید که دارید با عقب انداختن مشکلات زندگی یه سیلاب برای اینده میسازید. شما صرفا ریسک گریزید و میخواید بهترین هر چیزی رو داشته باشید که بعدا سوپرایز نشید. ولی متاسفانه اخرش قراره سوپرایز بشید. هیچ وقت زندگیتون رو معطل چیزی نکنید. بذارید زندگی در جریان باشه.برام فرقی نمیکنه کدوم دانشگاه(ایران) باشه. برم مدرک دکتری هم بگیرم داشته باشمش.اگر فقط مدرک مهمه و با اون تیکه کاغذ میخواید کار خاصی انجام بدید، برید دانشگاهی که کمتر ایرادگیرن و راحت‌تر به شما اون تیکه کاغذو میدن. ولی اگر خود پروسه تحصیلات تکمیلی براتون مهمه باید براتون بگم دانشگاه و استاد اهمیت زیادی دارند. شما نیاز دارید راجع به مسائل تخصصی اموزش ببینید. استاد به شما این موضوع رو یاد میده. دانشگاه هم فضایی فراهم میکنه که ادمایی در سطح خودتون و در موضوعات مشابه پیدا کنید و ابزارهایی بهتون میده که ازمایشاتون رو انجام بدید. همچنین اعتباری بهتون میده که بتونید نتایجتون رو منتشر کنید.بنابراین اگر فقط بحث مدرک نیست یادتون باشه همه‌ی این‌ها مهمه. بهش دقت کنید.میترسم الان اگر دکتری نخونم بعدا هم دیگه سنم بره بالا و نتونم بخونم.اصولا اینایی که برمیگردن از صنعت و تحصیلات تکمیلی رو طی میکنن یک نیازی در صنعت حس کردند که سعی میکنند اون رو جبران کنند. یا به اندازه کافی اپدیت نشدند و دوست دارند دوباره اطلاعات خودشونو به روز کنند. وقتی چنین احساس‌های نیازی باشه دانشجو خیلی هدفمندتر میتونه راجع به موضوعش کار کنه.اگر الان احساس نیاز به خوندن تحصیلات تکمیلی نمیکنید احتمالا در اینده هم نمیکنید. شما صرفا میترسید که مثل بقیه باشید. مثل این جمله که همه الان لیسانس دارند. لیسانس ارزشی نداره پس برم فوق لیسانس بگیرم.  همون انرژی رو بذارید از جنبه‌های دیگه متمایز بشید کلی به نفعتونه. یادتون باشه وقتی لیسانس بی ارزش میشه منظور اینه که ادما راحت به این مدرک دست پیدا می‌کنند. پس شما باید ارزشمندی و توان علمی خودتون رو جور دیگه ای نشون بدید.میخوام پارتنرم مدرک خاصی داشته باشه پس منم همون مدرکو میگیرم.شاید باورتون نشه ولی این یکی از دلایل خوندن تصحیلات تکمیلیه. چون انتظار دارن که پارتنرشون مدرک خاصی داشته باشه خودشون هم تا اون مدرک میخونن.به نظرم به جای این موضوع ببینید از پارتنرتون چه انتظاری دارید. مثلا دوست دارید مقبولیت اجتماعی داشته باشه؟ کار خوبی داشته باشه؟ از نظر فرهنگی در دسته خاصی باشه؟ هرچند فضای دانشگاه و تحصیل به بعضی از جنبه‌های شخصیتی کمک میکنه ولی تضمین کننده هیچ چیز نیست. شاید طرف کاملا دیوانه باشه :))به نظر من وقتتونو بذارید روی توسعه فردی و به جاش با خودتون شفاف باشید که چی میخواید. یا فایده اینکه پارتنرتون فلان مدرک دانشگاهی رو داشته باشه چیه؟! مثلا چند بار در سال باهاش قراره راجع به فلسفه بیماری ذات الریه بر دیافراگم بیماران صحبت کنید. اگرم منظورتون اینه که مثلا با فرهنگو و پولدار اینا باشه که به بقیه سوالا مراجعه کنید.دخترخالم /پسرعمم دکتری داره. من چرا نداشته باشم؟!شاید فامیلای شما همه برن توی چاه، شما کجا میرید!؟ توی بعضی از اقوام سطح هوشی افراد به نسبت بالاست و مثلا یک خاندان همه در زمینه تحصیلات موفق‌های خوبی داشتند و دارند. این موضوع فشار رو روی نسل جدید زیاد میکنه و ازشون انتظار میره که حتما مدارج علمی رو طی کنند.به نظرم اگر نیاز ندارید طی نکنید. اگر حتی بهتون به عنوان یک احمق نگاه میشه این کارو نکنید. فقط وقتی این کارو بکنید که شما دلایل کافی شخصی داشته باشید. مطمین باشید جز اقوامتون ادمایی دیگه هم برای معاشرت هست. کلا معیارتون دلایل خودتون باشه.برم خارج دکتری بخونم بهتر نیست؟!شما در دو صورت می‌تونید این حرفو بزنید. اولی اینکه میخواید فرار کنید از اینجا. این راه حل به نظرم یه راه حل کم دردسره. انجامش بدید.دوم اینکه قصدتون فرار نیست ولی میخواید دوره دکتری رو با تمرکز بگذرونید. مثلا یه حقوق حداقلی داشته باشید که مجبور نشید کار کنید یا فضا امن باشه یا از نظر روانی همه متمرکز روی کار باشن و درگیر موضوعات مختلف نباشن. این هم دلیل خوبیه.ولی اگر دلیلی برای دکتری خوندن ندارید ایران و غیر ایران فرقی نمیکنه. تقریبا نتیجه نهایی کار یکسانه.این طور نیست در ایران دانشگاه خوب و استاد خوب نباشه. هست ولی اون قدر نویز زندگی در ایران و دردسراش زیاده که دکتری خوندن رو کاری سخت و بی فایده میکنه.من درسم همیشه خوب بوده. یه دکتری هم بگیرم دیگه!به نظرم این یکی از رایج‌ترین دلایل دکتری خوندنه. معمولا ادمایی که نسبت به درس حساسیت بالایی داشتند و این جنبه زندگی براشون یک حس برنده بودن ایجاد کرده تمایل بیشتری دارن این ماراتن رو تموم کنن. این حس من میتونم چرا نکنم! دلیل اصلی خوندن دکتری است.در واقع این ادما چون جنبه‌ی درس همیشه در زندگیشون پررنگ بوده سعی میکنند این جنبه رو تقویت کنند. و معمولا به درستی زحمت کمتری هم نیاز هست بکشن. اما یادتون باشه گرچه با زحمت کمتری به این نتیجه میرسید ولی گاهی همین انرژی رو می‌تونستید صرف کارای دیگه‌ای هم بکنید. پس حتما هزینه فایده این موضوع رو در نظر بگیرید. خوبه یه بار خودتون رو تست کنید که چه قدر نسبت به این موضوع که درس بیش از واقعیت براتون اهمیت داره اگاهید.من هوشم خوبه از پس دکتری گرفتن بر میام. بهتره داشته باشمش.شاید وقتی این رو میخونید بگید نه من هیچ وقت اینطوری فکر نمیکنم. ولی واقعیت اینه ما برای اثبات این موضوع به خودمون و دیگران ممکنه کارای زیادی بکنیم. گاهی وقتا هم اعتماد به نفسمون بالاست و یکم مسائل رو دست پایین فرض میکنیم. اینکه هوش کافی برای گذروندن این دوره رو دارید صرفا به این معناست با تلاش کمتری میتونید به نتجیه مشخصی برسید نه بدون هیچ تلاشی. به نظرم برای اثبات هوشتون یا ساده انگاری نسبت به دوره‌های تحصیلات تکمیلی وقت خودتونو تلف نکنید. دنبال یه دلیل بهتر باشید. مثلا ممکنه هوش بالا در شما این نیاز رو ایجاد کرده باشه که چالش بیشتری برای خودتون درست کنید. از نظر ذهنی بیشتر درگیر باشید یا وقتایی رو برای خودتون رو موضوعات مورد علاقتون تعمق کنید. بعضا این اتفاق وقتی میفته که میفهمیم فضای کار اون قدر که باید از نظر ذهنی ادما رو تغذیه نمیکنه و تبدیل به یک روزمرگی شده. اتفاقا در این حالت‌ها انتخاب این مسیر میتونه خیلی به خارج شدن از روزمرگی و هدف داشتن کمک کنه.دکتری خوندن ایران فایده نداره. همه چی بده!دکتری خوندن در ایران بد نیست. اتفاقا استادای باسوادی داریم و بعضی دانشگاه‌ها و ازمایشگاه‌ها هم تجهیزات جالب توجهی دارند. پس این ادعا اصلا درست نیست. این ناشی از کینه‌ای هست که نسبت به دستگاه‌های دولتی در ما شکل گرفته و خیلی ربطی به واقعیت ماجرا نداره. در واقع در فرایند دکتری در خارج از کشور هم در اکثر دانشگاه‌های دنیا مشابه همین چیزیه که در دانشگاه‌های خوب ایران تجربه میشه.اول اینکه گاهی گول میخوریم و مثلا ده تا دانشگاه برتر دنیا رو با همه جا مقایسه میکنیم. طبیعتا دانشجوها و اساتید خیلی رقابتی برای اونجا تلاش میکنن و مطمین باشید زحمت زیادی هم میکشن. در نتیجه نتیجه بیشتری میگیرن و اتفاقا بودجه بیشتری هم به همین خاطر جذب میکنند. ولی به طور عموم میتونم بهتون این اطمینان رو بدم که ۹۵ درصد هر جایی برید همین مسیر و فضا رو میبینید.یادتون باشه اینکه دکتری گرفتن در امریکا مسیر ایندتون رو مشخص‌تر میکنه ولی در ایران ممکنه شما حتی موقعیت شغلی ساده نداشته باشید و سردرگم باشید ربطی به خود فرایند تحصیل نداره. این واقعیت جامعه و سیستمه. اگر منظور ناکارامدی سیستمه درسته. در ایران اصولا نیازی به اینهمه دانشجو دکتری و استاد نیست.من شغلمو دارم، زندگیمم رفاه کافیو داره. دوست دارم راجع به مورد علاقم بیشتر بخونم.این بهترین حالت برای کسیه که میخواد در یک زمینه‌ای رشد کنه. بنابردلیلی مثل ارث و ... ممکنه شما رفاه کامل داشته باشید و بخواید از وقتتون هدفمند استفاده کنید. یا معنی خاصی به زندگیتون بدید. به نظرم مراکز تحقیقاتی و دانشگاه برای بعضی‌ها چنین معنای زندگی رو ایجاد میکنه و میتونه سرزندگی و ارامش بهتون بده. ولی خب حتما درصد کمی از افراد اولا در موقعیت رفاه قرار میگیرند و دوما به سطحی از رضایت می‌رسند که به موضوعات عمیق‌تر بپردازند. مثلا ممکنه شما شغلی داشته باشید و بعد دلتون بخواد در زمینه فلسفه عمیق‌تر مطالعه کنید. این مطالعه رو در سطح اکادمیک پیش ببرید و اثرگذار هم باشید.من میخوام یه حرکت مثبت در راستای علم بکنم و حتی ذره‌ای اون رو گسترش بدم.واقعیت اینه حداقل در دنیای مهندسی ۹۵ درصد مقالاتی که تولید میشن ارزشمند نیستند و مقالات ارزشمند هم از درصدی کمی از جامعه اکادمیک و غیر اکادمیک تولید میشه. یادتون باشه شما هر چه قدرم توانمند باشید ممکنه محدودیت‌های محیطی، مشکلات زندگی، اشتباه در انتخاب موضوع، عدم پیشرفت فیلد کار به اندازه کافی، عدم همسو بودن با استاد و نداشتن نیروی کار کافی و ... نتونید به طور عمیقی به یک موضوع بپردازید. یا گاهی پرداختن عمیق به یه موضوع دغدغه همه افراد نیست. یا حتی وقتی شما روی موضوعی کار میکنید یک موضوع جدید بیاد و کلی از موضوع‌ها دیگه رو زیر سایه خودش بگیره. بنابراین این هدف کمالگرایانه رو کنار بگذارید. شاید حس کنید بدبینم ولی میتونید دانشجو‌های MIT و استنفورد رو پیدا کنید و تزشون رو بخونید. ببینید چند درصدش در دنیای امروز دیده میشه. میدونم که بعضی وقتا از دانشگاه های خوب میتونن چنین تغییراتی بدن ولی همونجا هم ۹۰ درصد انچنان اثر اساسی ایجاد نمیکنن. واقع گرایانه زندگیتون رو بسنجید.کار خاصی ندارم بکنم. فعلا نیازی به کار هم ندارم. پس میمونم توی دانشگاه.ممکنه بعضی وقتا به دلایل مسائل فرهنگی یا هر چیزی شخصی حس کنه مایل نیست بیرون از خونه کار کنه. مثلا من خانمی رو دیدم که معتقد بود درامد همسرش کافیه و وظیفه اون داشتن درامد نیست و بهتره به مسائلی که دوست داره بپردازه. من نقدی به این تفکر ندارم. ولی یادتون باشه اگر کاری برای انجام هم ندارید میتونید جنبه‌های مختلف زندگی رو تست کنید. جنبه‌ی دانشگاه معمولا چون توجیه داره معمولا بیشتر ازش استقبال میشه. مثلا اگر بگید دانشجو‌ام(مثلا دانشجوی نقاشیم) خیلی بیشتر در جامعه پذیرفتس تا اینکه بگید دارم سعی میکنم نقاشی یاد میگیرم. حواستون باشه اگر به هر دلیلی چنین اعتقادی دارید و زمانی به دستتون اومده که میتونید ازادانه ازش استفاده کنید دنبال راضی کردن جامعه نباشید که بهتون نگن بیکار. شما میتونید انرژیتون رو کلی جای دیگه بگذارید به جای اینکه بدون علایقه زیاد به درس یا داشتن استعداد کافی وقتتونو صرف این موضوع کنید.نمیخوام برم سربازی. دکتری رو هم بگیرم شاید بعدش طرحی چیزی اومد.راستش راجع به این یکی نمدونم چی بگم. اگر تهش منجر به این بشه که مجبور بشید هم دکتری بگیرید هم سربازی رو برید باخت کردید. چون پروسه‌ی دکتری هم تا حدی اذیتتون میکنه و از لحاظ روانی ممکنه بهتون فشار بیاره. و خب خیلی بازی دو سر باختی میشه. حتما اگر راه حلی میتونید پیدا کنید که وقتتون در سربازی تلف نشه اولویتو بذارید اون. وگرنه تعویقش با یه کار سخت خودش میتونه طبعاتی داشته باشه.حس میکنم توی لیسانس خیلی چیزا یاد نگرفتم. میخوام عمیق تر بشم. پس دکتری میگیرم.توی کارشناسی ارشد یا فوق لیسانس چیزای کمتری نسبت به لیسانستون یاد میگیرید. توی دکتری تقریبا خیلی خیلی کمتر. در واقع هدف کمی متفاوت میشه. شما بیشتر خودتون تولید کننده علم باید باشید و باید روی یک موضوع تمرکز کنید پس کمتر هم میتونید به صورت متنوع یاد بگیرید. اگر خیلی کارتون های تک باشه ممکنه در ارشد هم چیزایی یاد بگیرید که براتون کمک باشه. ولی در دوره‌ی دکتری کمتر چنین چیزی هست. پیشنهادم اینه توی صنایع هایتک خوندن ارشد رو هم مدنظر قرار بدید.اگر هنوز سوالی هست که نوشته نشده یا شما یه سوال رو میتونید جور دیگه ای بیان کنید(حتی یه مدل شخصی) توی کامنتا بنویسید تا به لیست اضافش کنیم. شاید توی کامنتا بتونید جواب دیگران رو هم بدید.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 14:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چه قدر فقیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-omqpakgyxtxr</link>
                <description>اخیرا پستی در یوتیوب دیدم از کانال خوب چراز با عنوان &quot; مقایسه فقر ایران و آمریکا &quot; :) . در واقع توی این ویدیو به صورت آماری نقدی میکنه بر ادعای برخی مسئولین در سال ۱۴۰۱ مبنی بر اینکه میگن &quot;بقیه دنیا از ما بدترن.&quot;طبیعتا میدونید نتیجه ویدیو چیه و پاسخ به سوال مقایسه فقر ایران و امریکا چی میتونه باشه. ولی من از سر کنجکاوی شروع کردم به یک سری محاسبه(پیشنهاد میکنم قبلش حتما ویدیو رو تماشا کنید)یادتون باشه این محاسبه‌هایی که من میکنم صرفا بر اساس یک مقیاس کلی و آمارهایی هست که پیدا می‌کنم و من هم اقتصاددان نیستم. پست رو از روی کنجکاوی می‌نویسم و شماهم از روی کنجکاوی بخونید و عبور کنید.  در ضمن من دانش اقتصادی خاصی ندارم، پس اگر اشتباهی در محاسبات داشتم میتونیم در نهایت ارامش باهم درستش کنیم.?خوش بگذره ??یه مفهومی داریم به اسم international dollar که با دلاری که تو ذهنمون داریم فرق داره. یه مفهوم دیگه هم وجود داره به اسم &quot;Purchasing power parity (PPP)&quot; که قدرت خرید ادم‌ها رو نشون میده. حالا برای اینکه قدرت خرید آدم‌ها باهم قابل مقایسه بشه باید همه رو بر اساس یک واحد پولی محاسبه کرد و اون واحد پولی چیزی نیست جز international dollar . حالا این موضوع یعنی چی؟. یعنی اگر شما یه سبد کالا رو در امریکا ۱۰۰۰ دلار قیمت بذاری و در ایران ۲۰۰ دلار(به واسطه اینکه قیمت در کشورهای مختلف متفاوته)، لازمه درآمد شما برای محاسبه‌ی قدرت خرید در ۵ ضرب بشه.پس منطقی به نظر میرسه که یک واحد پولی ثابت برای مقایسه داشته باشیم. اینکه تعریف دقیق محاسبه این واحد پولی چیه و ایا آمارها درستن یا نه رو بذاریم کنار. فرض کنیم همه چی درسته و این تنها معیاری که میخوایم بررسی کنیم.خب اینجا میتونید ببینید که مقدارppp conversion factor تقریبا برابر ۲۹۰۰ تومان در سال ۲۰۲۰ در نظر گرفته شده. از اونجا که من به آمارها اعتمادی ندارم فرض میکنیم آمار غلط داده شده و ۲۵٪ بهش اضافه میکنم. یعنی این نرخ تبدیل رو برابر ۳۵۰۰ تومان در نظر میگیرم.خب حالا بیایم ببینیم سال ۲۰۲۰ یعنی دو سال پیش (۱۳۹۹) تبدیل قدرت خرید دلاری به ریالی با این سیستم چی میشه. ستون سمت چپ درآمد خالص سالانه رو در آمریکا نشون میده(کاری ندارم فعلا اعداد واقعی چی میتونه باشه!).بعد درآمد همون آمریکایی به صورت ماهانه و بعد ستون سوم درآمد تومانی با نرخ تبدیل ۳۵۰۰(یادتون هست که این قیمت دلار نیست و نرخ تبدیل برای شبیه سازی قدرت خریده که ما ۲۰٪ هم بهش اضافه کردیم بابت شکاکی!).خب بیایم فرض کنیم درآمد سال ۱۳۹۹ شما ۱۴ ملیون تومان بوده(آبرو داری کنیم و عددهامونو خیلی پایین نبریم??). طبق این فرمول شما معادل قدرت خرید درآمد ۴۰۰۰ دلار در ماه یک امریکایی رو خواهید داشت.(فعلا نمیخوام بدبختی‌ها رو مقایسه کنم که ۱۴ ملیون درامد در سال ۹۹ چی بوده در ایران و ۴۰۰۰ دلار درامد در امریکا چی بوده. ) اگر کنجکاوید این اعداد توی امریکا به چه صورتیه میتونید درامد خالص ماهیانه رو در مناطق مختلفش سرچ کنید. مثلا اینجا . اگر امار درست باشه،عدد خالص ۴۰۰۰ دلار در ماه برای ۲۰۱۹ به نظر میاد متوسط آمریکایی‌ها رو نشون میده.(دیگه خودتون ببینید ۱۴ ملیون کجا بوده سال ۱۳۹۸?)خب بریم سراغ سال ۱۴۰۱ و ۲۰۲۲ اجنبی? از اونجایی که به داده‌های قبلی هنوز هم شک دارم فرض کردم در دوسال گذشته هر سال قدرت خرید مردم ۵۰ درصد کاهش داشته(منظورم اینه نرخ رو هر سال ۵۰ درصد افزایش دادم که میشه کمی(10 درصد حدودا) بالاتر از امارهای رسمی امارهای رسمی.)*آپدیت: درآمد میانگین امریکایی‌ها در ۲۰۲۲ تقریبا ۵۰ هزاردلار در سال هست.حالا با این نرخ اگر قرار هست روی سطح قدرت خرید قبلیتون بمونید(یعنی همچنان شبیه درآمد ۴۰۰۰ دلاری ماهانه در آمریکا باشید) باید درآمد ۳۱ ملیونی ثبت کنید. همچنان هم به خاطر داریم من همه‌ی آمارها رو دست بالاتر از چیزی که اعلام شده گرفتم). خب بافرض افزایش حقوق ۲۶ و ۳۸ درصد دو سال پیاپی، برای رسیدن به این عدد باید حدود ۳۰٪ هم ارتقا گرفته باشید(پیشرفت شغلی و این چیزا!) خب فعلا روی کف ۴۰۰۰ دلاری بمونیم و خیلی جدولو طولانی نکنیم:))بیایم سال ۲۰۲۵ و ۱۴۰۴ رو بررسی کنیم. بیاید فرض کنیم در سالهای پیش رو سالانه ۲۵ درصد افزایش حقوق تورمی میگیرید و کلا هم ۲۰ درصد رشد شغلی می‌کنید ولی تورم همچنان حدود ۵۰ درصد باقی میمونه. عدد گوشه سمت پایین محاسبه حقوق شماست با این چیزایی که گفتم(البته میدونید که عدد دقیقی نیست و من مالیات و بیمه هزارتا چیز دیگه رو در نظر نگرفتم و میتونه تغییر کنه). با سه سال تورم ۵۰ درصد نرخ تبدیل به ۲۶۵۰۰ میرسه و حقوق ۷۳ ملیونی شما به قدرت خرید ۳۰۰۰ دلار در ماه نزدیک میشه(البته این تورم و ... در امریکا هم هست. داریم یه طرفه به قضیه نگاه میکنیم و شاید با تغییرات اونور باز حدود ۴۰۰۰ تا بمونید.)یه بار فرض کنیم تورم از دستمون در میره و به ۷۰ درصد میرسه و سالانه ۳۵ درصد هم حقوق‌ها تورمی اضافه میشن و باز شما ۲۰ درصد هم رشد شغلی میکنید.خب راستش خیلی دیگه نیازی نیست توجیه کنم که در صورتی که وضعیت تورمی بدتر بشه چه اتفاقی میفته و قدرت خرید چه تغییری میکنه. در نظر بگیرید که با این مفروضات شما حدود ۹۰ ملیون درامد ثبت میکنید.(باز تاکید میکنم این عددها خیلی ناقص اند و صرفا به عنوان کنجکاوی بهشون نگاه کنید)حالا فرض کنیم در سه سال پیش رو اوضاع اروم میشه، برخی موانع اقتصادی برداشته میشه و ما به تورم ۳۰ درصد برگردیم و ۱۵ درصدم تورمی حقوق‌ها افزایش پیدا کنه.خب به نظر میاد قدرت خریدمون رو حفظ می‌کنیم.خب خیلی ساده‌انگارانس که بخوام با یه مفهوم ppp کل کیفیت زندگی ادما رو این قدر نادقیق بسنجم و با این محاسبات به شدت نادقیق بخوام مقایسه انجام بدم ولی یه حس کلی نسبت به مقایسه میشه پیدا کرد که این عددای تورمی و درآمد‌ها برامون چه جور زندگی میسازه.تصویر زیر بیشتر واستون شرایط رو روشن میکنه که این اعدادی که صحبت میکنیم چه چیزی رو نمایش میدن.چندتا نکته:یه مشکل اساسی این نوشته اینه که داریم بر اساس سبدی حرف میزنیم بین دو فرهنگی که لزوما امارو اعدادش و نیازش مشخص نیست.یعنی از یه درآمدی به بعد در ایران ممکنه شما سبد مورد نیازتو تامین کنی و دیگه مطلوبیت زندگیت با این فاکتور سنجیده نشه. پس خیلی حواسمون باشه که این خیلی بعد ساده‌شده از کل ماجراست.ممکن بگید چرا عددهای جدولو رو به پایین در نظر نگرفتی. راستش میخواستم ببینم اگر مهاجرت کنیم و در یک شرایط ایده‌آل حقوقی بالاتر از درآمد در امریکا بگیریم، معادل قدرت خرید چی میشه. اگر قرار باشه ۲۰۲۵ درامد خالص دلاریت ۱۰۰ هزارتا باشه باید تا اون موقع اینجا ۱۵۰ ملیون حدودا درامدزایی کنی.عددای نرخ تبدیل رو صرفا به صورت ضرب تورمی در نظر گرفتم درحالی که این اعداد نسبین و وقتی پایه محاسبه هم تورم داره این اعداد میتونن کمتر از این‌ها باشن. پس یکم بدبینانه نگاه میکنیم به قضیه.این که هر دفعه حقوق رو حساب میکردم راستش به معنی افزایش معنا دار قدرت خریدتون نمیشه و یک راه پیش رو برای افزایش قدرت خرید وجود داره و اونم رشد اقتصادیه. لذا فکرتون رو با اینکه مشکل از شماست مخدوش نکنید.اخر هم اینکه من علم اقتصادی ندارم و صرفا کنجکاو شدم یه سری عدد رقم در بیارم و با این متر و معیاری که گفتم مقایسه انجام بدم. هیچ وقت زندگیتون رو با چندتا عدد نسنجید.?چندتا لینکم میذارم شاید جالب باشه دیدنشون:Purchasing power parities (PPP)GDP per capita, PPP (current international $) - IranList of countries by GDP (PPP) per capitafact-sheet-adjustment-global-poverty-lines</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 14:03:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌ بار قربانی نباش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-febeheoawurf</link>
                <description>گاهی اوقات ما درگیر شرایطی میشیم که در به وجود اومدنش نقشی نداشتیم. قطعا واسه شمایی که داری این متنو میخونی هم زیاد پیش اومده. از شرایط محیطی، رفتار اطرافیان، درگیری‌های عاطفی تا مسائلی مثل شرایط زندگی در ایران و … ما خیلی اوقات خودمون را قربانی شرایط موجود می‌بینیم. قرار نیست بگم مثبت باش و جنبه‌های مثبتش فکر کن :) ولی میخوام باهم مروری بکنیم به اینکه این حس قربانی بودن چرا وجود داره و چارش چیه. یادمون باشه قرار نیست هیچ وقت احساس نکنیم قربانی شرایط شدیم.خب، تا اینجا قبول داریم که همه گاهی در شرایطی قرار میگیریم که ممکنه بخشی یا تمام اون در کنترل ما نباشه. در چنین شرایطی ما متاصل میشیم و مغزمون به فکر یه راه نجات میگرده که با کمترین دردسر از این مهلکه عبور کنه. اما روشی که انتخاب میکنیم میتونه آسیب‌های زیادی برای ما داشته باشه.قربانی جلب توجه و ترحم میکند!وقتی قربانی باشید میتونید داستان قربانی شدنتون را با آب و تاب برای بقیه تعریف کنید و سعی کنید نظر موافق بقیه آدم‌ها را جلب کنید. اینجوری توجیه می‌کنید که من در شرایط بدی هستم و نمیتونم این شرایط را بهبود بدم و بقیه هم این را تایید می‌کنند. پس خودتون هم بیشتر باور می‌کنید که قربانی شدید. شاید گاهی اوقات فکر کنیم داریم درد و دل می‌کنیم ولی در واقع داریم یک نمایش بازی می‌کنیم. نمایش یک قربانی!قربانی مسئولیت نمی‌پذیرد!وقتی قربانی باشید یعنی در موضعی هستید که توان اجرایی ندارید. در واقع آزادی شما برای تغییر شرایط از شما گرفته شده و بنابراین مسئولیتی متوجه شما نیست. واقعیت اینکه آزادی برای ما انسان‌ها بسیار ترسناکه. معمولا وقتی آزادی برای ما پیش میاد ما دچار بحران‌های روحی میشیم. انسان ذاتا تمایل به آزادی انتخاب دارد. برای همین در گذشته بسیار مردمانی دیدیم که در برابر حکومت‌های مستبد قیام میکنند تا به آزادی فردی برسند. ولی واقعیت این است پس از رسیدن به آزادی چیز دیگری را جایگزین آن آزادی میکنند. مثلا دینی را انتخاب میکنند که در آن دستورالعمل زندگی مرحله به مرحله گفته شده باشد. یا قانون‌های نانوشته اجتماعی وضع میکنند و تا حد امکان با قواعد خود را محدود می‌کنند. راجع به مفهوم آزادی و ترس و اضطراب ناشی از آزادی در مکتب‌های مختلف به خصوص مکتب اگزیستانسیال صحبت‌هایی شده و مفصل دلیل ترس انسان از آزادی بیان شده. مهم‌ترین دلیل ترس از آزادی در انتخاب اینه که دیگه نمیتونید بگید کسی مقصره. مسئولیت تمام و کمال انتخاب شما با خود شماست و این شما را میترسونه. چون در صورت شکست دیگه نمیتونید داستان شکستتون را برای بقیه تعریف کنید و خودتون را مسئول نشون ندید. قربانی هم با محدود کردن فضای اطرافش سعی داره تا از مسئولیت فرار کنه. قربانی در این شرایط سرخورده میشه و نمیتونه عواقب کارهاشو ببینه.قربانی هزینه نمی‌پردازد!گاه لازم است برای خروج از شرایطی قربانی دست به اقداماتی بزند که برای اون هزینه دارد. این هزینه می‌تواند کم یا زیاد باشد. مثلا ممکن است شما بابت گرفتن حقتان از یک زورگو مجبور به دعوا شوید. یا برای مبارزه با مکتب استبداد جان خودتان را به خطر بیندازید. به هر حال این تغییر شرایط نیازمند نیرویی است و ایجاد این نیرو نیازمند هزینه است. وقتی نقش قربانی را می‌پذیرید لازم نیست هزینه‌ای هم پرداخت کنید. بنابراین به نظر در کوتاه مدت هزینه‌های شما کاهش یافته و منطقی است که این موضوع را انتخاب کنید. مثلا فرض کنید از رابطه‌ای خارج شدید و شریک عاطفی شما به شدت به شما ضربه زده. در این شرایط شما برای برون رفت از این شرایط ضمن قبول موضوع، مسئول شاد کردن روحیه خود هستید. پس لازم است بعد از دوره‌ی سوگ، اقدامی عملی در جهت ارتباط گرفتن با آدم‌ها و فضای بیرون داشته باشید. شروع این‌کار برای شما سخت خواهد بود و هزینه‌هایی در پی خواهد داشت. مثلا اول مضطربید یا اعتماد به نفس ندارید و … ولی در نهایت این هزینه در کوتاه مدت باعث بهبود وضعیت شما می‌شود.در جایگاه قربانی شما هیچ وقت مشکلاتتون را حل نمیکنید بلکه اون‌ها را به زمان می‌سپارید. به همین دلیل با گذر زمان باعث میشه عزت نفس شما در برابر اتفاقات ناخوشایند پایین بیاد و نتونید به خوبی حل مسئله کنید. گاهی درد‌های عصبی نیز ناشی از همین در جایگاه قربانی قرار گرفتن است. مثلا کمردردهای مزمن، حالت تهوع و یا تیک‌های عصبی و .‌.‌. همه می‌توانند ویژگی‌های باشند که شما را حق به جانب‌تر نشان دهند. این به این معنی نیست که شما از عمد چنین می‌کنید ولی گاهی همه‌ی ما در دام چنین وضعیتی گرفتار می‌شویم.یادمون باشه قرار نیست هیچ وقت دچار وضعیت قربانی نشیم. تنها قراره در وضعیت قربانی باقی نمونیم و بهترین تمرین برای اون قبول مسئولیته. مثلا اگر دفعه‌ی بعد در یک امتحان سخت نمره‌ی خوبی نگرفتید به جای مسئول دونستن استاد سعی کنید مسئولیت خودتون را یادآور بشید و بگید شاید با کمی بیشتر درس خوندن نمره‌ی بهتری میشد گرفت یا اصلا این امتحان برای سنجش توانایی من مناسب نبوده.یا اگر در رابطه‌ای شکست خوردید مسئولیت اون رو بپذیرید و سعی کنید برای بهبود حال خودتون تلاش کنید. هرچند مقصر حال بد شما کس دیگری هست اما مسئول وضع فعلی خود شما هستید.بگذارید با یک مثال دیگر بحث را به پایان ببریم. فرض کنیم به خاطر بی‌مبالاتی همسایه ساختمان شما آتش گرفته است و شما و بچه‌هایتان در خانه هستید. در این شرایط شما مقصر وضع موجود نیستید ولی مسئول وضع موجودید. یعنی هرچند شما مشکل را به وجود نیاوردید ولی فقط شمایید که میتوانید خود و کودکتان را نجات دهید.پس تمام هزینه‌ی لازم برای برون رفت از مهلکه را می‌پردازید. این دقیقا مفهوم قربانی نبودن است. هر چند ممکن است شعله‌های آتش بخشی از پوست شما را بسوزاند اما شما جان خود و کودک را حفظ کردید. مسئولیت پذیرفتید و از هزینه‌های بیشتر جلوگیری کردید.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 16:28:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیریاب‌ها و تخمین ترافیکی</title>
                <link>https://virgool.io/BaladMaps/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9%DB%8C-w8r3edgdd9ol</link>
                <description>شاید بارها براتون سوال شده باشه که مسیریاب‌ها چه طور از اطلاعات خودروها برای تخمین ترافیک استفاده می‌کنند. در این مقاله کوتاه قصد داریم خیلی ساده به مسئله تخمین ترافیک در  نقشه و مسیریاب بلد نگاه کنیم. ترافیک لحظه‌ای مهمترین معیار ترافیکیترافیک لحظه‌ای در واقع همون سرعت خودروها در یک مسیر چند ده متری(یا گاهی چند صدمتری) است. مسافران در طول سفر از نقاط مختلفی گذر میکنند و در طول سفر اطلاعات سرعت GPS و لوکیشن تلفن همراهشون به صورت کاملا ناشناس در اختیار مسیریاب‌ها قرار میگیره. شاید خیلی ساده بشه فرض کرد که اطلاعات سرعت GPS و یک میانگین گیری ساده مشکلاتمون رو حل میکنه و ترافیک مسیر رو بهمون میده، ولی واقعیت اینه که در سرعت‌های پایین ما نمیتونیم از GPS استفاده کنیم چون دقت به شدت پایینی داره. بنابراین در مواقع که ترافیک رخ میده (در واقع مهمترین مواقع کار ما :)‌ ) نمیتونیم دقت خوبی در تخمین زمان سفر یا ترافیک داشته باشیم. اینجاست که سراغ فیزیک دوران مدرسه میریم. سرعت متوسط! در واقع در هر لحظه سرعت متوسط شما در طول سفرتون در یک پنجره‌ی زمانی یک دقیقه‌ای محاسبه میشه و به قسمتی از معبر نسبت داده میشه.پنجره یک دقیقه‌ای برای محاسبه ی سرعت متوسط کاربران در هر قطعه مسیردر طول زمان عبور شما از خیابان‌های مختلف، ممکن هست برخی جاها گوشی اصلا لوکیشن نفرسته. مثلا در کنار ساختمان‌های بلند هستید یا اینترنت شما قطع شده! یا شاید برخی معابر این قدر کوتاه باشند که خطای لوکیشن از اندازه کل معبر بیشتر باشه! در چنین شرایطی مسیریاب از لوکیشن قبل و بعد شما برای تخمین سرعت استفاده میکنه. خلاصه اینکه با استفاده از فاصله‌ی مکانی و زمانی دو لوکیشن ما می‌تونیم یک سرعت متوسط به شما در گذر از یک معبر نسبت بدیم.نکته مهم اینه که برای هر معبری که شما عبور میکنید، ما عددی به عنوان سرعت متوسط به شما نسبت میدیم. این کار با پردازش استریم انجام میشه و ما فیلترهای مختلفی میگذاریم تا داده‌های خراب جدا بشن و دقیقترین داده‌ی ترافیکی برای شما فراهم بشه.حالا که سرعت کاربرامون برای هر قطعه خیابون رو داریم، کافیه بگیم برای هر قطعه میخواهیم چه سرعتی به کاربران اعلام کنیم. در واقع بگیم وضعیت ترافیک هر خیابون چه طوریه. بله درسته! خیابون‌ها از قطعه‌های کوچکتری تشکیل شدند (فاصله‌ی بین هر دو نقطه تقاطع معابر یک قطعه هست) و ما مسئله رو برای این قطعه‌های کوچک حل میکنیم.عبور چهارخودرو از یک قطعه در زمان ۱۰ دقیقهحالا کافیه یک میانگیری وزن‌دار انجام بدیم. بسته به اینکه دوست داریم مدل ما چه قدر حساس باشه میتونیم این میانگیری وزن‌دار رو در نوع‌های گوناگون پیاده کنیم. مثلا میتونیم به صورت نمایی با زمان گذشته وزن دار کنیم. این طوری خودرویی که در زمان دورتر در پنجره ۱۵ دقیقه‌ای عبور کرده تاثیر کمتری روی ترافیک لحظه‌ای خواهد داشت. با بازی با این وزن‌ها میتونیم مدل‌های متفاوت و جالبی بسازیم. خلاصش اینکه ترکیب این سرعتای متوسط به دست اومده باهم ترافیک یک خیابون رو می‌سازه.اما یک نکته دیگر هم هست. اگر در طول این ۱۵ دقیقه دو موتور سوار از ترافیک با سرعت بالا عبور کنند(مثلا از میان ماشین‌ها عبور کنند!) عدد سرعت(ترافیک معبر) تغییر محسوسی میکنه! یا اگر شوماخر در معبر ویراژ بده چی!؟ یا اینکه هاشم اقا با سرعت بسیار پایینی از لاین سوم در حال حرکت باشه!؟افراد باتوجه به نوع خودرو و توانایی‌های رانندگی با سرعت‌های مختلفی می‌تونند در ترافیک حرکت کنند. هدف مسیریاب‌ها اما ارائه‌ی سرعت نرمال حرکت در معبر است. بنابراین به نوعی باید این رفتارهای خارج از عرف(چه سرعت‌های بسیار کم و چه سرعت‌های زیاد، رفتار نامتعارف!) تشخیص داده شوند و اثرگذاری آن‌ها کم شود. برای این‌کار ما به صورت آنلاین توزیع آماری هر قطعه خیابان رو محاسبه می‌کنیم. یعنی چی؟! یعنی با استفاده از اطلاعات گذشتمون یک توزیع از سرعت حرکت خودرو‌ها نگه میداریم و چک میکنیم سرعت‌های جدید کجای این توزیع قرار میگیرند. هر چه قدر نسبت به توزیع آماری فاصله داشته باشند تاثیر نهایی آن‌ها در سرعت لحظه‌ای کمتر میشه.ذخیره سازی وضعیت معابر با مدل‌های ریاضی و به روزرسانی در پنجره‌های یک دقیقه‌ایپس تا اینجای کار بلد اطلاعات خودروها رو به صورت استریم در بازه‌های یک دقیقه‌ای بررسی میکنه و به هر کاربر یک سرعت نسبت میده. بعد از این، از این سرعت‌ها  میانگین وزن‌دار میگره و حواسش هم هست که سرعت‌های نامتعارف رو تشخیص بده. ضمنا، تمام اطلاعاتی که نیاز داره در مورد معبرها داشته باشه رو در استیت‌هایی به صورت استریم نگه میداره و در بازه‌های یک دقیقه‌ای اون‌ها رو به‌روزرسانی میکنه.یه سوال دیگه!اگر روی پنجره‌های ۱۵ دقیقه‌ای میانگین می‌گیرید، چه طور میتونید به سرعت،تغییر  در ترافیک رو تشخیص بدید!؟ ایا واقعا ۱۵ دقیقه زمان نیاز دارید تا به روزرسانی شوید!؟ جواب،نع! واقعیت اینه که ما به طور مرتب احتمال اینکه تغییر در ترافیک رخ بده رو به صورت آنلاین بررسی می‌کنیم.معمولا بسته به حجم تردد بین یک تا ۳ دقیقه طول میکشه که بلد متوجه بشه ترافیک باز شده یا بلعکس، در نقطه‌ای ترافیک شده.(مثلا فرض کنید بارون ناگهانی شروع شده یا تصادفی رخ داده).تخمین عمر وضعیت ترافیک در یک معبردر واقع برای هر معبر ما در هر لحظه داریم عمر وضعیت ترافیکی حال حاضر رو تخمین میزنیم و به محض اینکه متوجه بشیم احتمال تموم شدن وضعیت قبلی زیاد شده تمام داده‌های گذشتمونو فراموش می‌کنیم و فقط به داده‌های جدید توجه می‌کنیم. اینکه چه طور این موضوع رو محاسبه می‌کنیم رو شاید در پست دیگری شرح بدیم.نکته‌ی جالب توجه در تمام مسیری که گفتم اینه که تقریبا هیچ پارامتری توسط ما قرارداده نشده و سرویس هر موقع شروع به کار کنه اروم اروم استیت‌های بهینه خودش رو پیدا میکنه و نتیجه مطلوب رو نشون میده. مثلا فرض کنید در زمان بارندگی وضعیت ترافیک تغییر کنه. تمام توزیع‌های اماری در عرض ۲ تا ۳ دقیقه‌ وضعیت خودشون رو تغییر میدهند تا با حالت جدید تطابق پیدا کنند( واسه همینه میگیم بلد در هر شرایطی آماده حرکت است! :)‌ ).مگه همه جا کاربر دارید که ترافیک همه‌ی نقاط رو نشون میدید!؟نه هیچ مسیریابی در هر لحظه در همه جا کاربر نداره. سیستم ترافیک لحظه‌ای با همه ی پیچیدگی‌های ساختاری و مدل‌سازی که داره، نمیتونه جوابگوی همه‌ی نیازها باشه. چون در نهایت وابسته به حضور کاربره! برای همین بلد سرعت حدودی معابر با تردد قابل قبول رو  طی سه ماه گذشته مرتب بررسی میکنه. میتونید تصور کنید چه حجم دیتای زیادی رو روزانه بلد پردازش میکنه تا معیاری برای سرعت‌ معابر مختلف به دست بیاره. در واقع این معابر شریان‌های اصلی شهرها نیستند ولی تردد از اون‌ها قابل توجه‌ هست و معمولا در ساعات مختلف رفتار ترافیکی مختلفی دارند. ما وابسته به روز هفته(تعطیلی یا غیر تعطیل)، ساعت و رفتارهای ترافیکی، می‌تونیم تخمین نسبتا دقیقی از وضعیت ترافیک در اون نقطه بهتون بدیم.میتونید تخمین بزنید برای کل این پروسه، ما چه توان پردازشی صرف میکنیم تا دقیقترین معیار از ترافیک رو در اختیارتون قرار بدیم؟!نظرتون چیه؟اگر دوست دارید راجع به بخش‌های مختلف بلد بیشتر بدونید و بفهمید چه طور با واحد‌های محاسباتی یا مدل‌های ریاضی سعی می‌کنیم سرویس خوبی به شما ارائه بدیم، همینجا واسمون کامنت بگذارید و سوالاتتون رو بپرسید. من و همکارانم خوشحال میشیم به سوالات و ابهامات شما پاسخ بدیم.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 19:25:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داده‌-محور برای کارت تصمیم بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-w30agji4mlnv</link>
                <description>این روز‌ها زیاد می‌شنویم که مدیریت محصول( یا به طور کلی مدیریت ) بسیار data-driven شده و نیاز هست تا با مسائل ساده تحلیل داده‌ها آشنا باشیم. برای همین شروع به خواندن متریک‌های معروف برای مدیریت محصول کردم که بد نیست شما هم یک نگاهی بهشون بندازید. یک راست بریم سراغ اصل مطلب.۱-Customer Lifetime Value (CLTV)این سنجه، میزان ارزش یک مشتری در طول استفاده از محصول و پیش از کنارگذاشتن آن را می‌سنجد. هدف از این سنجه نگهداری از مشتری‌های سودده است. فرض کنید شرکت شما همانند سطل آب زیر است. customer base شما آب موجود در سطل است. شما با اضافه کردن آب، مشتری جدید اضافه می‌کنید و مقداری از آب نیز از سوراخ موجود در انتهای سطل خارج می‌شود. بنابراین برای رشد بیزینس، باید مقدار آب ورودی را افزایش داد و یا از خروج آب موجود کاست. اما این نکته‌ مهم است، که ۸۰٪ درآمد شرکت شما معمولا از ۲۰٪ مشتریانتان حاصل می‌شود. پس انتخاب مشتریان با حاشیه سود بالاتر مهم است.مثال فرض کنید در یک کافه‌زنجیره‌ای هر مشتری به طور متوسط ۱۰۰۰۰ تومان برای قهوه صرف کند( که از این مقدار ۶۰۰۰ تومان سود خالص است ) و به طور متوسط ۱۰۰ بار در طول سال مراجعه کند. پس به طور متوسط هر مشتری ششصدهزار تومان درآمد برای بیزینس دارد. همچنین فرض کنید که هر مشتری به طور متوسط ۵ سال به این زنجیره کافه مراجعه‌کند، پس در طول عمر یک مشتری، سه ملیون‌ تومان درآمد حاصل می‌شود. اما هزینه‌ی به دست‌آوردن یک مشتری جدید نزدیک به یک ملیون تومان هست!(خب قسمت بعدی توضیح میدیم چه طور میشه این سنجه را پیدا کرد ) پس:CLVT = 6000*100*5-1000000 = 2000000حالا شما می‌توانید تصمیم بگیرید که کدام بخش را می‌توانید بهبود دهید. پیدا کردن مشتری جدید؟ وفاداری مشتری؟ یا افزایش حاشیه سود؟!۲-Customer Acquisition Cost (CAC)فرض کنید که برای هر تبلیغ پیامکی  شما ۱۰ تومان هزینه می‌کنید. تبلیغ را برای ۱۰۰۰۰۰ نفر ارسال می کنید. پس شما یک ملیون هزینه‌کرده‌اید. از این تعداد ده درصد یعنی ۱۰۰۰۰ نفر روی لینک ارسالی کلیک می‌کنند. این ۱۰۰۰۰ کلیک اما تنها ۲ درصد یعنی ۲۰۰ نفر به هدف شما(مثلا خرید محصول یا ...) می‌رسند. در چنین شرایطی CAC، یعنی هزینه برای جذب یک مشتری برابر ۵۰۰۰ تومان است.۳-Customer Conversion Rateمعیار تغییر دادن یک مشتری بالقوه، به مشتری است که برای بیزینس شما ارزش‌آفرینی می‌کند.برای محاسبه‌ی این نرخ، کافی است یک پایپ‌لاین برای حرکت مشتری در نظر بگیرید و نرخ رسیدن مشتری‌ها به اخر پایپ لاین را بیابید. در مثال بالا از ده‌هزار مشتری تنها ۲۰۰ نفر خرید کرده‌اند. پس CCR برابر ۲٪ خواهد بود. البته این نرخ برای هر پایپلاینی قابل محاسبه‌است.۴-Average Revenue Per User (ARPU)به معنی ارزش تولید شده توسط هر مشتری در یک زمان مشخص است. دقت کنید که در طول این زمان باید قیمت بدون تغییر باشد. این سنجه بیانگر عملکرد تیم و اثرگذاری محصول بر تولید ارزش است.۵-Churn Rateاز جمله سنجه‌هایی است که می‌توان برای میزان جذاب بودن محصول برای مشتری در نظر گرفت. تعداد مشتری‌های از دست رفته به کل مشتری‌ها در بازه‌ی زمانی مشخص را customer churn rate می‌گویند.میانگین Churn rate برای بیزینس‌های مختلف لینک۶-Retention Rateدرصدی از مشتریان که بعد از دوره‌ی معینی با بیزینس شما همراه می‌مانند. دقت کنید در محاسبه مشتری‌های جدید را به حساب نیاورید. پایین آمدن این نرخ به معنی کاهش کیفیت محصول، وجود رقیب در بازار و به طور کلی مشکلی در محصول شماست.۷-Net Promoter Score (NPS)کافی است از مشتریانتان فیدبک بگیرید. به مشتریانتان بگویید از ۰ تا ۱۰ به محصول نمره بدهند. سپس مشتریان راضی (۹ و ۱۰) را بشمارید. مشتری‌های ناراضی (۰تا ۵) را نیز به همین صورت و این دو مقدار را از هم کم کنید. میزان رضایت مشتریان از محصول به دست‌می‌آید.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 18:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مهاجرت نکردم ...(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DB%B2-zw5v3noi0roi</link>
                <description>خب پست قبلی رسیدیم به علی ۲۲ ساله که وارد مقطع کارشناسی ارشد شده و با یه تیم خیلی خوب و قوی به نام هرمینا آشنا شده. قبل از اینکه ادامه بدم داستانو تا باهم زندگیش کنیم، میخوام کمی در مورد احساسات ضد و نقیض اون‌ روزهام صحبت کنم. اینکه تصمیم گرفتم نرم قطعا فقط از مجموعه‌ی این اتفاق‌ها ناشی نمیشده و احساساتم هم در اون دخیل بوده. شاید بیانش بد نباشه. بازم تاکید میکنم‌ قصدم مقایسه‌ی بین اپلای  و یا موندن نیست و ابدا نمیخوام راجع به موندنم غر بزنم و افسوس بخورم یا بگم اگر بمونید اتفاق‌های خوبی می‌افته، صرفا یک مدل زندگی از موندن را هم می‌تونید ببینید.احساسات من ۱۹ سالهتابستان سال ۹۳، در حیاط سنتی بنیاد ملی، کنار حوض آقای دکتر ناظمی به من پیشنهاد کردند که برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور بروم و حداقل یک‌بار این محیط را تجربه کنم. حرف حرف منطقی بود. اما چرا در برابرش جبهه گرفتم؟! به نظرم پدرم در این فکر نقش اساسی ایفا کرد. پدرم از خانواده‌ای روستاییست. سر زمین کار می‌کرده، گوسفند به چرا می‌برده و هرکاری که از زندگی روستایی در ذهن دارید. پدرم تنها درس‌خوانده‌ی خانواده است. تقریبا از صفر شروع کرد. حتی می‌توانم بگویم زیر صفر! پدربزرگم گویا چندان دل خوشی از درس خواندن پدرم نداشته. این را مادربزرگم (ما خانم جان صدایش می‌کردیم) می‌گفت. زیاد اذیت شده و می‌دانم با توجه به شخصیتش استرس زیادی متحمل شده. اما حالا نتیجه‌ی آن‌همه زحمت و استرس یک خانواده خوش‌حال و صمیمی است. خب همیشه این سوال در ذهنم بوده که من در نقطه‌ی صفر نیستم، آیا می‌توانم یک شرکت تاثیر‌گذار داشته باشم؟! در نوزده سالگی اما رویای مدیر شدن داشتم :)) . انگار که مدیر شدن برای من کاری ندارد (بعد‌ها فهمیدم نگاهم غلط اندر غلط بوده است). نکته‌ی دوم اما رفتار پدر و مادرم با مادربزرگ و پدربزرگ‌هایم بود. خیلی هوایشان را داشتند. البته وظیفه‌شان بود. خانوم‌جان تنها زندگی می‌کرد. پدرم هر شب به او سر میزد. زن نازنینی بود. همیشه در دلم می‌گفتم که چه‌طور پدر و مادرم را رها کنم وقتی این‌طور با پدر و مادرشان برخورد می‌کنند. البته الان معتقدم این احساس‌ها واقعا معیار تصمیم‌گیری نیست ولی این طرز تفکر در علی ۱۹ ساله تا حدودی طبیعی بود. شاید گارد گرفتن من از این جنس بود. بنابراین همیشه دنبال آن بودم که ثابت کنم در ایران هم می‌توان خوش‌حال بود، پیشرفت کرد و در یک جامعه کوچکتر خوب زندگی کرد.سیاه‌گوش‌ هم همان‌طور که گفتم اولین تلاش من برای ساختن یک کسب‌وکار بود. دید درستی نداشتم. برای اولین قدم بد نبود. آن سال، سال آخر کارشناسی بود. وقتم آزاد‌تر بود. یادم هست روزی ۳ یا۴ ساعت فقط برای اسم شرکتمان وقت گذاشتیم :))‌بدون هیچ محصولی. این پروسه‌ی نزدیک به ۹ ماه اما به من یاد داد که شاید نیاز‌ هست تا پخته‌تر عمل کنم. برای ساخت یک محصول تاثیرگذار و یادگرفتن نحوه‌ی مدیریت مصمم بودم! راستش فکر می‌کردم خیلی شبیه دایی‌ بزرگترم هستم. یک‌بار به شوخی داییم تهدیدم کرد که سرش را به دیوار می‌کوبد تا چند سال بعد منم سرم را به دیوار بکویم :))‌ . مهندس باهوشی‌ است و با پشتکار. او هم از صفر شروع کرد و حالا اسم و رسمی برای خودمان دارد. اما من سقف ارزو‌هایم بلند‌تر بود. چیزی فراتر از یک مهندسخوب در ایران می‌خواستم (متاسفانه هنوز به این هم نرسیدم :)) واقعا رسیدن به هدف سخته!!). روز‌های اخر کارشناسی فرمی درست کردم و تا جایی که میشد به دست بچه‌های دانشگاه رساندم. اینکه راه ارتباطیشان چیست، کجا اپلای می‌کنند و ... میخواستم اطلاعات همه‌ آن‌ها را داشته باشم. یک نتورک جهانی بود. ارزشش را داشت. راستش تا الان استفاده‌ای از اون نکردم ولی خب ...من، دانشگاه، کارخب برگردیم به روال طبیعی داستان. علی ۲۲ ساله به دنبال چالش استارت‌آپی است. مهم‌تر از ایده و کار و ... بودن در یک تیم قوی است. دی ماه سال ۱۳۹۶ حس کردم تیم هرمینا همان تیم خاصی است که به دنبال آن بودم. در آن میشد یاد گرفت، میشد رشد کرد، و میشد ساخت. ارزو‌های همه‌ ما بزرگ بود. در زمانی که همه‌ی دوستانم به فکر فرار از ( یا به عبارتی اپلای) بودند، بودن در کنار کسانی که برای ساخت یک محصول می‌جنگیدند جالب بود. راستش آرامش‌دهنده هم بود. هرمینا اما داستان مفصلی دارد. اجازه بدید اول از دانشگاه شروع کنم.برای دوران ارشدم، با دکتر غلام‌پور آشنا شدم. هیئت علمی پژوهشکده الکترونیک بودند. شخصیت جالبی دارند. گجت‌باز، باهوش و مهندسی فوق‌العاده. پروژه‌های جالبی هم داشتند. گفتم من مایلم در زمینه‌ی داده‌کاوی کار کنم. اتفاقا ایشون هم همان دوران تازه به این موضوع علاقه‌مند شده‌بودند. قرار شد روی مسائل مربوط به ترافیک کار کنیم ( راستش خیلی وقته دوست دارم راجع به کاری که کردیم هم بنویسم. اما هنوز مقالمم تموم نکردم! اهمال‌کارم :)) ولی برای اونایی که ایده خلاقانه دوست دارند یک روز اونو هم می‌نویسم:))‌ ). اوایل خیلی حرف‌های دکتر را درک نمی‌کردم. آن زمان کمی ارتباط سخت بود، کم‌کم اما شیرین شد. شخصیت دکتر را دوست داشتم. ده سالی بود ایران نبود. سال ۸۸ برگشته‌بود.گاهی از درس و علم که خسته می‌شدیم خاطره تعریف می‌کرد. قهوه‌ یا چای درست می‌کرد و گپ میزدیم. کم‌کم من هم یاد‌گرفتم چه‌طور با دکتر بحث کنم. در بحث‌ها خیلی دقیق بود و زمان بارش‌فکری پراکنده از هر ایده‌ای حرف می‌زد. مواجه با این همه ایده و خلاقیت برایم جالب بود. کار علمی هم محیط امنی برایم شده بود. لذت می‌بردم. دور هم گپ میزدیم و ایده‌ می‌زدیم و کار جلو می‌رفت. تنها قسمت جذاب دانشگاه‌، اتاق دکتر بود.و اما هرمینا...هرمینا استارت‌اپی در زمینه‌ی گردشگری هست. با یک تیم کوچیک شروع شد و کلی فراز و نشیب داشت. وقتی من اومدم، مهران میدانی، امیر عبیری و محمد بیات کار را جلو می‌بردن. مهران الان ایران نیست و امیر و محمد هم دو‌تا از بهترین دوست‌هامن. من توی تیم UI میزدم. در مورد آینده تیم هم، همه نظر می‌دادیم. اسفند ۹۶ اولین لانچ محصولمون بود. تو عید قرار بود محصولمون در چند‌هتلی که داشتیم کار کنه. اولین هتل را من و محمد رفتیم و سیستم را نصب کردیم و آموزش دادیم. چه قددددرررر باگ داشت :)) . کاروان‌سرای عباسی بود. اطراف کاشان شهری به نام ابوزیدآباد. اولین نصب حس خوبی داشت. انگار که تلاشت به ثمر بشینه. مشهد و تبریز هم فکر کنم نصب داشتیم. خوش‌حال از اینکه مشتری داریم رفتیم برای عید نوروز. عید نوروز گوشی‌ها زیاد زنگ میخورد. تغییر زیاد روی محصول داشتیم. خود من یه ماژول ۳۵۰۰ خطی را از اول زدم. بقیه هم خیلی بیشتر من کار کردند. ما تمام اون مشتری‌ها را تا سه ماه بعدش از دست دادیم :)) . شکست جالبی بود. ولی خب متوقف نشدیم. فهمیدیم محصولمون یک‌سری باگ داره. خیلی بهتر بعضی جاها را بازنویسی کردیم. از حالت بتا بودن درش‌آوردیم. اوایل تابستان ۹۷ بود. یک عضو کلیدی دیگر به تیممون اضافه شد. امیرحسین معین اضافه شد تا بحث مارکتینگ را دنبال کنه و دوباره وارد بازار بشیم. به محض جدی شدن ورودمون به بازار سروکله‌ی رقبا هم پیدا شد. یه جورایی مرکز توجه بودیم تو بازار. رقبای‌ داخلی که توان توسعه نداشتن و نمیتونستن توسعه بدن پشت سرمون بد میگفتن. خیلی جالب بود. رقبایی هم که از یک شرکت خارجی لایسنس گرفته بودن و داشتن به اسم محصول چشم‌آبی‌ها به ملت می‌فروختن هم با تهدید کارشون را شروع کردم. یادمه یکیشون می‌گفت از روتون رد میشم. اگر میخواید کار کنید ۵۰ درصد سهام شرکتتون را به من بدید. مشکلات عجیب غریبی تو حوزه‌ی گردشگری هست. اگر بخوای سیستم را از حالت معیوب در بیاری نون خیلیا آجر میشه. لذا نباید هرمینا وارد بازار می‌شد چون از جنس خودشون نبودیم. تصمیمون این شد که هیچ جوره باج ندیم. با ارگان‌های دولتی هم وارد مذاکره شدیم. اکثر زنجیره‌های هتلی بزرگ کشور دولتی هستند. مثلا بنیاد مستضعفین صاحب یکی از این زنجیره‌هاست. بدیهیه که مدیریت چنین بخش‌هایی هم دولتیه. خلاصه اینکه بر خلاف ظاهرش شروع استارت‌آپ اون‌قدرها هم باحال نیست. سختی‌هاش فوق العاده زیاده و به قول دوستی نیاز هست کفش آهنین به پا کرد.شروع بورس تهرانتابستان ۹۷ بود که با بورس هم آشنا شدم. قبل از تشکیل شدن صف‌های طولانی برای گرفتن کد بورسی. در واقع از قبل در صندوق‌های درآمد ثابت پول داشتم ولی تا حالا خودم خرید و فروش نکرده بودم. از خرید و فروش هم سر در نمیاوردم. اول با بورس کالا شروع کردم. در واقع یه صندوق طلا بود که تازه کارشو شروع کرده بود. منم با پول کمی که داشتم چند سهم خریدم. تا اخر تابستان فقط به بالا و پایین رفتن این سهم نگاه می‌کردم. هیچ دیدی نداشتم تغییراتش به چه صورت می‌تونه باشه. اواخر تابستان، فکر کنم شهریور ماه، چند سهمی خرید کردم. خیلی خیلی شانسی و از سهمای بزرگ با شناوری بالا خرید کردم. همزمان شروع کردم به خوندن راجع به بورس و تحلیل‌های تکنیکال. مهر سال ۹۷ برای اونایی که توی بورس بودند، روزهایی خونی را تداعی می‌کنه. بورس یک دست قرمز شده بود. به شدت اصلاح می‌کرد. پولمو از بورس خارج نکردم.تقریبا ۴۰ درصد پولمم ضرر کرده بودم. ولی ترجیح دادم هزینه بدم تا یاد بگیرم. واقعا نمیشه گفت میشه یاد بورس را درست یاد گرفت. جزییات بالا و پایین شدن بورس خیلی قابل ذکر نیست اما نیمه‌ی اول سال ۹۸ تونستم سود بکنم :)) . البته می‌دونم هنر نکردم! چون اون زمان همه‌چی بالا می‌رفت. ولی خوشحال بودم که این موضوع را هم تجربه کردم.هرمینا، شروع سال ۹۸سال ۹۸ برای هرمینا کمی بد شروع شد. بالارفتن هزینه‌ها از یک طرف و ناهماهنگی‌ها بسیار از طرف دیگر شرکت را تحت فشار گذاشته بود. هرمینا تازه وارد بازار شده‌ بود و هزینه‌هاشو پوشش نمی‌داد. مهران هم تصمیم گرفته بود از ایران بره و خارج از کشور ادامه تحصیل بده. تصمیم سختی برای مهران بود،چون از طرفی برای هرمینا بسیار زحمت کشیده بود و از طرف دیگر هم تعهداتی بر دوشش بود. بنابراین بقیه باید تصمیم می‌گرفتن که آیا میشه هرمینا را حفظ کرد یا نه. طبیعتا زمین خوردن هرمینا مطلوب هیچ کدام از ما نبود. هرکدام از بچه‌ها می‌تونستند هرمینا را رها کنند و بروند سراغ زندگی خودشون. بارها و بارها راجع به اینکه چه بلایی سر هرمینا بیاریم صحبت شد. نقطه مشترک همه این بود که کسی حاضر نبود هرمینا زمین بخوره و همه هدفمون این بود که اگر بقیه هم باشند، هرمینا را قوی‌تر از قبل بسازیم. از اول ساختار بچینیم و از گذشتمون هم درس بگیریم. یک نفر باید مسئولیت مدیرعاملی را می‌پذیرفت. یک جور تعهد جمعی باید شکل می‌گرفت تا بشه هرمینا را دوباره سر‌پا کرد.در نهایت تصمیم بر این شد که هرمینا باز قدرتمند‌تر از قبل شروع کنه. روابط با سرمایه‌گذار بهتر شده بود و ما هم کم‌بیش انگیزمون را جمع کرده بودیم. از اول راجع به فرهنگ شرکت بحث کردیم. ساختار شرکت را چیدیم و اهدافمون را بازنویسی کردیم. این بار خیلی چیز‌ها راجع به شرکت و اداره‌کردنش می‌دونستیم. هرچند هنوز هم یه دریایی از علم مدیریت برامون ناشناخته‌بود.راجع به ادامه‌ی هرمینا نمی‌نویسم. سال ۹۸ برای هیچ ایرانی خوب نبود. برای من هم خوب نبود. سال سخت فارغ از کار و درس و ... . ترجیح میدم داستان را تابستان سال ۹۸ تموم کنم.همه ی این قصه را نوشتم برای اینکه بگم، اگر موندید ایران معنیش این نیست که دیگه امیدی به پیشرفت نیست. من واقعا دلم میخواست تا موقعی که سنم کمه و قدرت ریسک دارم بودن در یک استارت‌آپ را تجربه کنم. شاید اگر اپلای کرده بودم حالا حالا‌ها و باری خیلیا شاید هرگز این موقعیت پیش نمیومد. تجربه‌های جالبی برام داشت که عمدتا soft skill محسوب می‌شوند. از طرفی شاید اگر اپلای کرده بودم کار کردن کنار درسم این قدر راحت نبود. من مقاطع تحصیلیم را خوب سپری کردم و در حال حاضر هم در حال تحصیل در مقطع دکتری هستم. بعضی وقت‌ها هم به خاطر مشکلاتی که پیش روم بوده تاسف خوردم که شاید باید می‌رفتم. اما باید انتخابمون را زندگی کنیم و به بد و خوب انتخاب فکر نکنیم. شما وقتی می‌تونید دو تصمیم را مقایسه کنید که بتونید هر دوی اون‌ها را تجربه کرد.یک‌بار به یکی از دوستانم که کانادا بود، گفتم تو رفتی! کاری که من جراتش را نداشتم. جالب بود که اون‌هم گفت،ما هم اینجا میگیم شما موندید و ریسک کردید. کاری که ما جراتشو نداشتیم. :))‌ جالب نیست؟ هر انتخابی کنید همیشه به اینکه انتخاب دیگر واستون چه تبعاتی میتونه داشته باشه فکر می‌کنید.اما سوالی که زیاد از من میپرسن. به نظرت اپلای کنیم و یا بمونیم؟ شما همه وضع کنونی کشور را می‌دونید. نه از لحاظ اقتصادی و نه از لحاظ اجتماعی وضعیت مناسبی نداره. شما اول از همه باید قهرمان زندگی خودتون باشید. اگر نمی‌دونید که قراره ایران چه کاری انجام بدید، یا از خبرایبد خسته شدید و یا ناامید شدید، به نظر من بهتر هست تا تجربه‌ی خارج از ایران را هم داشته باشید. من اصلا توصیه نمیکنم که همه برن و استارت‌آپ بزنن. یا همه ریسک کنن. :)) میدونم احتمالا انتظار نداشتید اخرش همچین چیزی بخونید. ولی واقعیت‌ها را باید گفت دیگه. امیدوارم این دو تا پست راجع به زندگی و کار در ایران واستون جذاب بوده باشه و تونسته باشم به عنوان یه نمونه، زندگی در ایران را واستون ترسیم کنم. همیشه موقع تصمیمتون هم از کسایی که رفتند و هم از کسایی که موندند بخواید خاطراتشون را براتون بگن. این‌طوری می‌تونید بفهمید چه مدل زندگی را دوست داریدموفق باشید :)</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 20:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مهاجرت نکردم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-jefa0yyo6dky</link>
                <description>به ذهنم رسید که متنی بنویسم، و تصویری از شخصی ترسیم‌کنم که امکان مهاجرت تحصیلی را داشته، ولی تصمیم گرفته تا ایران بماند. هدفم اصلا مقایسه‌ی بین این دو عمل نیست. هدفم نتیجه‌گیری در مورد خوب یا بد بودن اتفاقات گذشته‌ هم نیست. در چنین انتخابی شاید نتوان از کلمات درست و غلط استفاده کرد. مهاجرت انتخاب یکی از هزاران مسیر زندگی است. مثال‌های زیادی از افرادی که مهاجرت می‌کنند، تجربیات خودشان را به اشتراک می‌گذارند ولی کمتر کسی راجع به آنچه ممکن است در ایران تجربه شود می‌نویسد. شاید فکر می‌کنیم همین است که هست،چیز بیشتری نخواهیم دید. بعد از کنکوربعد از کنکور بیشتر وقتم را به یادگیری رانندگی، ورزش و تفریح گذراندم. تصمیمم را گرفته بودم. انتخاب‌هایم برق و عمران دانشگاه شریف بود. شاید آن‌ سال‌ها در جو انتخاب رشته‌هم قرار گرفته‌ام. برخی از دوستانم اما با هدف اپلای رشته‌ی برق را انتخاب میکردند و تاکید داشتند که چند سال دیگر از ایران خواهند رفت. اپلای و مهاجرت برای من کلمه ی غریبی بود. وارد دانشگاه شدیم. ترم اول و دوم واقعا افتضاح بود. دانشکده ما درس‌های من درآوردی به تقلید از برخی دانشگاه‌های خارجی در این دو ترم ارائه می‌کرد که بیشتر از آموزش، دانشجویان را از انتخابشان مایوس می‌کرد( در حال حاضر گویا آن درس‌ها تغییر کردند و این خوش‌حال کننده‌است).تابستان سال ۹۳ بود که بنیاد نخبگان برنامه‌ی آموزش کسب‌وکار برگزار کرد. آن زمان بنیاد با حالا فرق میکرد. برنامه‌ی خوب داشت. با چند تا از دوستانم شرکت کردم. باید بیزینس پلن می‌نوشتیم و ایده می‌دادیم و در جلسه‌ی اخر ارائه می‌کردیم. ایده‌ام یک کافه‌ی اینترنتی بود. یک شبکه‌ی اجتماعی خاص با ایده گرفتن از google+ برای کافه‌ها که درآمد اصلی‌اش را از تحلیل داده‌ی علاقه‌مندی ادم‌ها و در نتیجه تبلیغا به دست‌می‌آورد. بسیار تشویقم کردند و جایزه و ... . یادم هست آن زمان آقای ناظمی(الان معاون وزیر ارتباطات اقای آذری جهرمی هستند و آن زمان مدرس دوره بودند) من را کنار کشیدند و از من پرسیدند که از ایران می‌روم یا خیر. گفتم نمیدونم و حرف از خانواده و ... زدم. توصیه کردند حتما بروم. بروم و تجربه کنم و اگر مایل نبودم بازگردم. ۱۹ ساله بودم و آنچنان به آینده فکر نمی‌کردم. از زندگی خودش برایم گفت. یادم هست در حیاط بنیاد نخبگان اصفهان با ایشان نشسته بودیم. حیاط با صفایی داشت. این لحظه‌ی توصیه‌ی اقای ناظمی در ذهنم ماند گرچه به آن عمل نکردم. بعد از اینکه برنده شدم، یکی از سرمایه‌گذاران(اگر اشتباه نکنم اقای جواهریان) به من پیشنهاد دادند تا طرحم را در کافه‌ای ایشان در سیتی سنتر اصفهان تاسیس خواهند کرد پیاده کنم. نمی‌دانستند من ۱۹ ساله‌ام :)) . زمستان بود که با من تماس گرفتند که کافه اماده‌است. بگویید برای تاسیسات چه لازم دارید. اما برای این‌کار اماده نبودم. یعنی فکر نکرده‌ بودم که باید یک محصول اولیه اماده میکردم. ایده برایم حکم مسابقه را داشت. مسابقه تمام شده بود. کمی به جنب و جوش افتادم که تیم اماده کنم. اما از یک جوان ۱۹ ساله بدون تجربه و بی هیچ راهنما انتظاری هم نمی رفت. یک بار جلسه‌ای گذاشتیم. فرستادم یکی از دوستانم از کافه بازدید کنم. به هرحال این فرصت هم از دست رفت. باید دانشگاه را رها میکردم به اصفهان بر می‌گشتم. نشد...در دانشگاه اما به ترم سوم که رسیدیم، تلاش‌های هم‌دانشگاهیانم برای TA شدن و recommendation گرفتن از اساتید شروع شد. سال بالایی‌ها TA ما می‌شدند. ما TA سال پایینی‌ها و ... . هدف اما نه یادگرفتن بود و نه لذت بردن. هدف جمع کردن تعداد زیادی ریکام بود تا بتوانی جاهای بیشتری اپلای کنی. البته جو، جو صمیمی و دوستانه‌ای بود. به خصوص که از ترم پنجم من گرایش سیستم‌های دیجیتال را انتخاب کردم. بچه‌های گروه دیجیتال واقعا دوست‌داشتی و همراه بودند. از انتخابم راضی بودم و تازه به رشته‌ام علاقه‌مند شدم. واقعا آنقدر‌ها هم بد نبود:))‌ .قصدم تعریف راجع به دانشکده و وضعیت نیست. لذا سریع‌تر به سال اخر برویم. تعداد زیادی از دانشجویان همدوره من قصد داشتند تا پنج ساله لیسانس را به پایان برسانند. به این جهت که می‌توانستند درس‌های کمتری در هر ترم بردارند( و طبعا معدل را افزایش دهند) و یا دو رشته (minor) بخوانند تا برای اپلای رزومه‌ی قوی‌تری داشته باشند. سال چهارم موج اول اپلای‌ها شروع شد. البته تعدادشان نسبت به پنج ساله‌ها کمتر بود. اولین زمانی که دچار شک شدم. شاید من هم باید از ایران میرفتم. عکس‌های شاد ایسنتاگرام دوستانم را که میدیم گاهی غمگین می‌شدم. از تصمیمم مطمین نبودم.بر خلاف حرکت عموم رفتار کردن گاهی خیلی سخت می‌شود. واقعا از لحاظ روحی سال بدی بود. اما یک حسی قوی در من بود که مایل بودم چیزی بسازم.اولین پیشنهاد کار رسمیتابستان ۹۵ کارآموزی را درشرکتی گذراندم که به عنوان سرویس دهنده PSP فعالیت میکرد. کارم پروگرام کردن یک پوز چینی بود. اندروید می‌نوشتم. با دوستم در این شرکت با کلی دوندگی وارد شدیم. عجیب بود که برنامه‌ای برای کاراموز نداشتند. ما بودیم و پروتوکل شاپرک و یک داکیومنت ناقص . در اینترنت هم هیچ چیز نبود. روزگار عجیبی بود. در داکیومنت شاپرک غلط پیدا می‌کردیم. چون کسی هم مستقیما به ما کمک نمی‌کرد، بعضا مجبور بودیم کدینگ‌های شاپرک را بشکنیم :))) واقعا جالب بود. اواخر دوره‌ی کارآموزی مدیریت شرکت پیشنهاد کرد تا من و دوستم را با هزینه‌ی شرکت به دوره‌ی اموزشی بفرستند. دوره‌ی اموزشی عمومی نبود و کلا معدود افرادی در این حوزه کار میکردند. من که عقیده داشتم در دوره‌ی کارشناسی نباید کارکرد قبول نکردم.قسمت لذت‌بخش آن تابستان سفر به مسکو بود. یادش به خیریادم هست آن زمان برای سرگرم کردن خودم، پروژه‌ی پیاده‌سازی با یکی از استادان قدرتی دانشکده، اقای دکتر صفدریان برداشتم. تاکید داشتم استادم هم جوان باشد(چون استادان جوان حرف ما را راحت‌تر میفهمیدند) و هم از گرایشی به جز دیجیتال( چون اینطور تزم کاربردی‌تر میشد). با اردینو و رزربریپای و ... یک سیستم مدیریت توان مصرفی نوشتم. حداقل قصدم این بود :))‌ .دکتر مرد دوست داشتنی بود و به من اختیارات زیادی داده بود. کمک کردم آزمایشگاهشان نیز تجهیز کنند. آزمایشگاه شبکه‌های هوشمند بود. وسایل خوبی خریدم امیدوارم استفاده کرده باشند!! گاهی از خاطراتش از فنلاند (کشور را مطمئن نیستم )می‌گفت. به نظر که جای باصفایی بوده و البته پر از امکانات رفاهی. کارای جالبی کردم . bot می‌نوشتم. سایت طراحی میکردم. کلا برای خودم یک پروژه طراحی کرده بودم. جالب اینکه آخر کار از پروژه‌ی من به عنوان پروژه‌ی برتر تقدیر شد. واقعا انقدرها هم پیچیده نبود. میشد یک هفته‌ای همه‌ی کارهایش را انجام داد.:)مسابقه‌ای دیگردر دوره‌ی لیسانس سعی کردم فعالیت‌های مختلف را تجربه کنم. برنامه‌نویسی Embedded ،POS Programming، FPGA، برنامه‌نویسی C ،  و ... کلی کار دیگر را تست کردم. از قبل تصمیم گرفته بودم در دوره‌ی لیسانس کار رسمی نکنم و فقط شاخه‌های مختلف را بررسی کنم. اما یک اروزی بزرگ داشتم. آن هم تجربه‌ی داشتن startup. دوست داشتم در ساختن یک استارت‌آپ مشارکت کنم. در رویداد‌های استارت‌آپی شرکت میکردم.یادم هست با چند تا از دوستان در رویدادی شرکت کردیم که هدف آن ارائه‌ی محصولی برای مدیریت برداشت اب در ارومیه بود. بحران دریاچه‌ی ارومیه نگران کننده‌بود و موضوعش داغ. رویداد یک هفته‌ای و از صبح تا ۱۱ شب بود. باید یک بیزینس پلن می‌نوشتیم. ایده میدادیم و یک MVP فنی از محصول ارائه می‌کردیم. از تجربه‌های قبلی یک بیزینس پلن ساده نوشتم.تیم ۴ نفره‌ای داشتیم. به نوعی سعی میکردم گروه را مدیریت کنم. به نظرم عملکردم هم راضی کننده بود. دقیق یادم نیست که چه ایده‌ای داشتیم و چه ساختیم. ولی جایزه را بردیم :) . پیشنهاد کردند که اگر مایلید روی محصولتان تمرکز کنید و بسازیدش. ان موقع‌ها ساختمان نوآوری‌(همون ساختمون سفیده) تازه ساخته شده بود و دنبال افرادی بودند که بتوانند فعالیت استارت‌آپی کنند. برای ما اما ایده به همان مسابقه محدود بود. شک داشتم چنین کاری اصلا شدنی باشد و ارزش داشته باشد. جایزه را گرفتیم و رفتیم.شروع رویای استارت‌آپاسفند ۹۵ بود که با دو تا از دوستانم تصمیم گرفتیم یک استارت‌در حوزه‌ی خدمات تشکیل دهیم.thumbtack  بیزینسی بود که انتخاب کردیم تا مدل ایرانی آن را بسازیم. چند ماه به حرف و برنامه‌ریزی گذشت. آن زمان چندان هم با مفهوم بیزینس آشنا نبودم. مطالعه‌ام کم بود. بشتر هیجان بود تا منطق. تصمیم گرفتم برای اینکه از منظر فنی قوی‌تر شوم، اواخر دوره‌ی لیسانس در شرکتی استارت‌آپی موقتا کار کنم. میخواستم user interface یاد بگیرم. طبعا نیاز بود تا یک MVP ارائه کنیم. به شرکت یکی از دوستانم سر زدم. شرکت درمانه، شاید نامش را شنیده باشید. آنجا از وضعیتم و دلیلم گفتم. مطلع شدم گروهی دیگری هم دقیقا روی همین موضوع در حال کار هستند.باب آشنایی باز شد. آن زمان آچاره تازه شروع کرده بود. استادکار و سنجاقک و... همین‌طور. بازاری بود که تازه پتانسیل رشدش مشخص شده بود. بعد از آشنایی و جلسات مفصل قرار شد به جای دو گروه دو نفره هر چهار نفر در کنار هم کار کنیم. وضعیت بازار را به خوبی بررسی کرده بودند و ما هم در دانش فنی می‌توانستیم بسیار کمک کنیم. به عنوان اولین تجربه جالب بود. یادم هست که یکبار ۳ یا ۴ ساعترا صرف انتخاب برند کردیم:)) برند سیاه‌گوش را انتخاب کردیم. یک حیوان ایرانی زیبا و تیزپا، اما در حال انقراض. میخواستیم بعدها هلدینگ سیاه‌گوش باشیم . جلسات با سه یا چهار سرمایه‌گذار گذاشته شد. ان موقع من ۲۲ سال داشتم و دوستانم ۲۳. اولین کارمان بود و تجربه‌ی کار در شرکتی به صورت رسمی و طولانی مدت نداشتیم. دارایی هم نداشتیم. اعتماد به ما سخت بود و سرمایه‌گذاران عمدتا مایل بودند به جای seed money در راند‌های بعدی شرکت کنم. جوان بودیم و جویای نام :)) .به هر دری زدیم و نشد. صبری بیشتری میخواست. پیگیری بیشتری می‌خواست. علی ای حال یکی از ما ۴ نفر جا زد. پلن دیگری ارائه کرد. دوباره محاسبه و ... .به نظرم عجول بود. به دنبال ساختن کسب و کار نبود. بیشتر بدنبال پول و قدرت بود. نشد. درباره‌ی اینکه چرا نشد نمی‌نویسم. ولی تلاشمان بی ثمر بود. پیش به سوی دومین استارت‌آپتلاش برای یادگرفتن UI را شروع کرده بودم. تابستان ۹۶ بود. react یاد می‌گرفتم. خاطرم هست که سال ۹۶ هنوز این فریمورک داغ نشده بود. یکی از دوستان صمیمی من (آن زمان CTO شرکت مستربلیط) اتفاقی توییتی را دید که یک استارت‌آپ در حوزه‌ی گردشگری نیاز به یک نیروی فرانت‌اند دارد. ان هم react . اول امتناع کردم. اصرار کرد، رفتم برای مصاحبه. انتظار داشتم که نپذیرند. یک ماه تستی دورکاری کردم. هیچ تجربه‌ای از چگونگی توسعه یک نرم‌افزار نداشتم. همزمان با ورود من به تیم، بچه‌ها یک شرکت ثبت کردند. روزگار جالبی بود. نامش هرمس و نام نرم‌افزار هرمینا بود.حقوقم ساعتی بود و قرار بود ساعت مفید حساب کنم. ساعت مفید را با تایمر حساب میکردم. اگر از جایم بلند میشدم ساعت را نگه می‌داشتم :))‌ . مدام به سه نفر اصلی شرکت صحبت میکردم. کم تعداد بودیم. سعی می‌کردم از بیزینس سر دربیاورم. اوایل قصد داشتم تا فقط شش ماه در هرمینا کار کنم. حس میکردم، UI شغل مناسبی برای من نیست و صرفا بر حسب اتفاق در این جایگاهم، اما خیلی زود بچه‌ها مرا هم به جمع سه نفرشان راه دادند. در تصمیم‌ها از من هم مشورت میخواستند. من هم با شور و اشتیاق بیشتری با آن‌ها همفکری می‌کردم. واقعا روز‌های خوشی بود. درگیر شدن در لایه‌ی بالایی شرکت باعث شد تا فکر جدا شدن از تیم را از سر بیرون کنم.کارمندان مدام عوض می‌شدند، اما ما چهار نفر بودیم. عید سال ۹۶ بود و من ۲۲ ساله بودم. هم‌تیمی‌هایم هم ۲۱ یا ۲۲ ساله بودند. تیمی جوان و با انگیزه و کم تجربه ....فکر میکنم برای طولانی نشدن متن، فعلا تا همینجا کافی باشه. رسیدیم به سال اسفند سال ۹۶ و رویای ساختن یک بیزینس. ۲۲ سالمه و با سه نفر ادم خفن همکار شدم. بقیش را اگر دوست داشتید بعدا می‌نویسم. فعلا همین بماند.علی قندیاسفند ۱۳۹۸</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 14:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک هدف یک نگهبان نیاز دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%AF%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fnhlxicezqyr</link>
                <description>تا کنون راجع به طرز تفکر نامحدود و اهداف آرمانی صحبت کردیم و فرق هدف و غیر هدف را شناختیم. در ادامه‌ی کتاب بازی بینهایت (نوشته سایمون سینک) در مورد این اهداف و تاثیرات آن بیشتر میخوانیم. این بخش فصول ۴ تا ۶ کتاب را پوشش می‌دهد.سم والتون با هدف ارائه‌ی پایین‌ترین قیمت‌ها در هر مکان و زمان و با شعار کمک به پایین آوردن هزینه‌ی خانوارها اقدام به تاسیس والمارت نمود. تمام امور والمارت از جمله محل تاسیس و اجناس و ... تحت تاثیر هدف سرویس‌دهی به قشر متوسط جامعه بود. تمامی مردم مایل بودند در محله‌هایشان یک شعبه والمارت تاسیس شود. در سال ۲۰۰۹ با جایگزینی مایک دوک، هدف والتون یه شعار پوچ تبدیل شد. مایک دوک، مدیر عامل جایگزین متخصص بهره‌وری بود. سخنرانی اولیه مارک دوک به این شکل بود:”مطمئنم که کماکان برای سهامداران خود ارزش‌آفرینی خواهیم کرد و فرصت‌های بیشتری را در اختیار ۲ ملیون کارمند خود خواهیم داد و به ۱۸۰ ملیون مشتری خود کمک می‌کنیم هزینه‌های خود را پایین بیاورند.” ترتیب جملات اون نشان از طرز فکر اوست. رشد سهام بازار اولویت اول دوک بود. در کوتاه مدت تحت مدیریت دوک سهام رشد کرد اما در سال ۲۰۱۱ والمارت چند رسوایی در اثر جی نگرفتن کارمندان و مشتریان خود به بار آورد و در نهایت متهم به تبعیض میان کارکنان شد. در سال ۲۰۱۲ کارکنان والمارت دست به تظاهرات برای احترام بیشتر شدند. محله‌ها در این زمان تمام تلاش خود را می‌کردند تا والمارت را از محله‌ی خود دور نگه دارند.مثلا طرح توسعه والمارت در نیویورک با شکست مواجه شد. همچنین ادعای رشوه به مقامات خارجی علیه والمارت بیان شد. اشتیاق کارکنان و وفاداری کارکنان کاهش یافت. با وجود اینکه در کوتاه مدت قیمت سهام رشد کرد، اما هدف در بلند مدت باعث شکست‌های پی در پی والمارت شد.اخراج‌های گروهی برای کم کردن هزینه‌ها، تمرکز برای رشد کوتاه مدت قیمت سهام و ... اهدافی محدود از این دست در طولانی مدت ضربه‌ی بزرگی به شرکت خواهد زد. یک هدف آرمانی نیاز به نگهبان و نگهبانی دارد.بیشتر شرکت‌ها توسط یک زوج اداره می‌شوند. یکی نگهبان چشم‌انداز و دیگری اپراتور یا مدیر ارشد مالی و عملیات. مدیران مالی یا عملیت فعالیت‌های داخلی را می‌نگرند و به افزایش بازدهی داخلی کمک می‌کنند. چنین افرادی اگر با حفظ چنین تفکری تبدیل به مدیر عامل یاهمان مدیر چشم‌انداز شوند به مرور تفکر سیستمی را جایگزین نگاه‌های نامحدود خواهند کرد. افراد در حوزه‌ی شخصی خود توانمندند و نیاز نیست در کار یکدیگر دخالت کنند. هر دو شرکت‌کننده باید عزت نفس کافی داشته باشند و ارزش همکاری خود را بدانند. مدیر چشم‌انداز نمی‌تواند چشم‌انداز خود را به تنهایی پیش ببردو کمکی مدیران عملیات و مالی نیازمندند.در سال ۲۰۱۳ داگ مکمیلون مدیر عامل والمارت شد. سخنرانی او بدین شکل بود:”والمارت تاریخچه‌ی غنی در موردارزش‌آفرینی برای مشتریان دارد و کماکان در خدمت آن‌ها هستیم. همچنین با حفظ وعده‌های خود به مشتریان برای سهامداران خود ارزش‌آفرینی خواهیم کرد و موقعیت‌هایی را در اختیار کارکنانمان خواهیم گذاشت.”همان‌طور که دیدید، الویت اول داگ مک میلون مشتری‌ها هستند و این همان طرز تفکر اولیه والمارت بود.میلتون فریدمن، برنده‌ی جایزه نوبل اولین اقتصاد دانی بود که در سال ۱۹۷۰ اساس تئوری تقدم سهامداران را بنیان گذاشت. این نظریه اساس فکری بازی محدود است. وی نوشت که در یک شرکن خصوصی مدیر اجرایی کارمند صاحبان شرکت است. او مسئولیت‌ دارد مطابق خواسته‌های آنان و به منظور کسب ثروت بیشتر تلاش کند. به گفته‌ی فریدمن تنها هدف کسب‌کار کسب درآمد است. آن هم درآمدی که به سهامداران تعلق می‌گیرد.آدام اسمیت به عنوان پدر علم اقتصاد در کتاب ثروت ملل بیان می کند که مصرف تنها هدف و سرانجام کلیه‌ی تولیدات و منافع تولید‌کننده است که باید به آن پرداخت. در واقع منافع مشتری را نسبت به منافع شرکت ارجح می‌داند. در سیستم بازرگانی منافع مصرف‌کننده تقریبا به صورت دائم به نفع تولید‌کننده قربانی می‌شود و تولید به عنوان غایت همه‌ی صنایع و کسب و کار‌ها در نظر گرفته می‌شود. اسمیت پذیرفته بود دست نامرئی وجود دارد که انسان‌ها را به سمت منافع شخصیشان هدایت می‌کند. اما در این نظریه فشار خارجی مانند فشار سرمایه‌گذاران بر شرکت دیده نشده بود. در واقع بعد از سال ۱۹۷۰ و مقاله‌ی فریدمن بود که مدیران کسب سود بیشتر به نع سرمایه‌گذاران را سرلوجه قرار دادند و از این جهت طبقه‌بندی می‌شدند.هنری فورد در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید، کسب و کاری که به جز پول خروجی دیگری ندارد یک کسب‌وکار ضعیف است. اینکه بابت یک خدمت یا محصول پول پرداخت می‌کنیم بدین معنی است که شرکت موردنظر ایجاد ارزش کرده‌است. اگر ۸۰ درصد دستمزد مدیرعامل طبق نظریه فریدمن وابسته به ارزش سهام شرکت در بورس باشد، طبیعی است که او نیز اهداف شرکت را فدای هدف کوتاه‌مدت‌تری مانند این کند. در واقع طرز تفکر عمده‌ی مدیران فعلی مانند جمله‌ای است که پادشاه فرانسه لوئی شانزدهم گفت. او گفت بعد از من سیل می‌آید. یعنی فاجعه‌ای پس از مرگ من رخ می‌دهد که مشکل شماست، نه من. این احساس امروزه در فکر اکثر رهبران کسب‌وکار وجود دارد.در سال ۲۰۱۸ لری فینک در نامه‌ای سرگشاده از رهبران خواست تا شرکت‌های خود را بر اساس اهداف رویاپردازانه نسبت به بهره‌وری زودبازده هدایت کنند. بدون احساس هدف هیچ شرکتی نمی‌تواند پتانسیل نهایی خود را به دست‌آورد. لری فینک مدیرعامل شرکت بلک راک از بزرگترین بنگاه‌های مدیریت پول در دنیاست.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 15:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت هدف از غیر هدف(بازی بینهایت-قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%AF%D9%81%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qshcelwyg5zr</link>
                <description>در بخش‌های قبلی مفهوم هدف نامحدود و طرز تفکر نامحدود را موردبحث قراردادیم. در این بخش در مورد هدف و غیر هدف صحبت خواهیم کرد. این قسمت چکیده‌ای از فصل سوم کتاب “بازی بی‌نهایت” است.برای یک هدف آرمانی پنج استاندارد معرفی شد. بسیاری شما هم ممکن است اهدافی برای عمل خود در نظر بگیرید که شبیه یک هدف آرمانی و نامحدود است و حتی برای توصیف آن از ادبیات تفکر نامحدود استفاده کنید. همچنین ممکن است چند مورد از ويژگی‌های هدف آرمانی را نیز پوشش دهید. اما درواقع شما یک هدف آرمانی ندارید.مثلاً تفکراتی مانند بهترین بودن، یا جا زدن رشد به‌جای هدف ازجمله‌ی رفتار دغل کارانه رهبران(خودآگاه یا ناخودآگاه) در این باب است.رهبران اغلب از ادعاهای بلندپروازانه برای دادن انگیزه به کارکنان خود استفاده می‌کنند، درحالی‌که این ادعا‌ها باوجوداینکه برخی ویژگی‌های هدف آرمانی رادارند، یک هدف آرمانی نیستند و برای یک بازی نامحدود به وجود نیامدند.جان.اف. کندی در سخنرانی این‌چنین گفت. ما می‌خواهیم پا بر روی ماه بگذاریم و در همین دهه می‌خواهیم به ماه برویم...نه به خاطر سادگی آن. بلکه به خاطر دشواری‌هایی که دارد، زیرا این هدف می‌تواند نهایت انرژی و مهارتمان را بسنجد و سازمان‌دهی کند. زیرا چالشی است که آن را دوست داریم و مایل نیستیم آن را به تعویق بیندازیم. این سخنرانی گرچه بسیار انگیزشی است و تحقق آن ۸ سال طول کشید، اما هدفی محدود برای مردم و دولت آمریکا محسوب می‌شود. هدف دشوار و بزرگ گرچه می‌تواند الهام‌بخش، طولانی و رؤیایی به نظر برسد، اما لزوماً یک هدف آرمانی نیست.نمونه‌ی دیگر رفتار مدیرعامل جنرال موتورز در جلسات همگانی بود که بلندمدت را مجموعه‌ای از کوتاه‌مدت‌ها می‌دانست. او هر دستاورد محدودی را یک موفقیت می‌دانست و نتیجه آن صرفاً کار متوالی برای برآوردن آمار‌ها بود. درنهایت این کوتاه‌مدت‌ها در بازی کسب‌وکار که بازی نامحدود است، تمام نمی‌شوند و نهایتاً جنرال موتورز ورشکست می‌شود.تفکر بی نهایتدر کشور خود ما بسیاری از مدیرانی را دیده‌ایم که حقوق خوب و امتیازات بسیاری دارند، اما دچار فرسودگی محدودشده‌اند. این فرسودگی ناشی از نبود هدف آرمانی بلندمدت و درنتیجه عدم تحقق چشم‌انداز و صرفاً کار کردن برای موفقیت‌های محدود است. در چنین شرایطی حتی مدیر‌ها نیز کار را مستهلک می‌بینند. مثلاً در استارت‌آپ‌ها هدف را رشد قرار می‌دهند و استارت‌آپ هر حرکتی را فقط با هدف رشد خود انجام می‌دهد و نتیجه استهلاک نیروی انسانی آن گروه در بلندمدت است.در سخنرانی کندی آمده است: قایق خود را در دریای جدید میرانیم و حقوق و دانش جدیدی به دست می‌آوریم و از آن به نفع پیشرفت تمامی مردم استفاده خواهیم کرد. درواقع هدف اصلی این موضوع است. پیشرفت به نفع همه‌ی مردم و هدف کره‌ی ماه صرفاً هدفی دشوار برای تحقق این جمله‌ی آخر است.بهترین بودن نیز ازجمله‌ اهداف گول‌زننده است. شرکت گارمین در سال ۲۰۰۷ به‌نوعی بهترین تولیدکننده GPS بود. در آن سال‌ها هدف خود را نیز تولید بهترین محصول GPS اعلام می‌کرد. اما با رشد تلفن‌های هوشمند، برتری گارمین به‌کلی از بین رفت. اما آیا ضرر این شرکت به خاطر گوشی‌های هوشمند بود؟ گارمین خود را بهترین تولید‌کننده GPS می‌شناخت. یعنی به محصول متمرکز بود. حال‌آنکه می‌توانست به‌راحتی وارد دنیای نقشه‌های آنلاین شود و مزیت رقابتی خود را حفظ کند. هدف او مانع پیشرفتش شد و هدایتگر نبود.معمولاً در شرکت‌های فنی مهندسی، محصول هدف قرار می‌گیرد. در این شرکت‌ها مهندسان و طراحان مهم‌تر جلوه می‌کنند. تا حدی که سایر کارمندان مانند شهروند درجه دوم هستند. چنین شرکتی معیوب است و قادر نیست به خدمت‌رسانی به مشتریان فکر کند. حتی نیرو‌های آنان نیز نمی‌توانند ارزش برابر ایجاد کنند.  مثلاً گروه پشتیبان حس نمی‌کند که در راستای یک هدف والاتر درحرکت است. بلکه خود را در اختیار گروه محصول و توسعه می‌بیند.جمله‌ی فریبانه بعدی جایگزین کردن رشد به‌جای هدف است. اگر هدف کمپانی خود را رشد بنامید، قطعاً جوابی نامتناسب داده‌اید. رشد ابزاری است برای رسیدن به هدف والاتر. مثلاً اگر از دوستتان بپرسید که به کجا می‌رود و او پاسخ دهد”مسافرت ! ” ،دقیقاً پاسخی مشابه شما داده است. برای رسیدن به شهر مقصد فرایند‌هایی طی می‌شود که مجموعه‌ی آن مسافرت است. اما هدف از رفتن مسافرت نیست! این مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که شرکت در یک بازار بالغ باشد. در چنین بازاری رشد به هر قیمتی ممکن نیست و اگر رشد هدف باشد ممکن است با شکست روبه‌رو شود.درآمد کسب کن تا بتوانی خوبی‌ کنی و در حین کسب درآمد خوبی کن، نیز یکی دیگر از مدل‌هایی است که ما رو فریب می‌دهد. در جمله‌ی اول رهبر هدف کسب درآمد را نیت خیرخواهانه می‌داند. اما در دومی از ویژگی‌های کسب‌وکار، داشتن مسئولیت اجتماعی را بیان می‌کند. بیان دوم یک بیان نامحدود است. مسئولیت اجتماعی یک شرکت نیز یک هدف آرمانی نیست.هدف را باید از غیر هدف شناخت. در غیر این صورت با ادبیات درست هدف غلطی را برای کسب‌وکار خود اختیار می‌کنیم.</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 17:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی بینهایت - نوشته سیمون سینک (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ali_ghandi/infinite-game-part2-geby0vfsbvvu</link>
                <description>در قسمت قبلی خلاصه‌ای از فصل اول کتاب infinite game شرح داده شد که مقدمه‌ای بر تفکر نامحدود ارائه می‌کرد(https://virgool.io/@agha_ghandi/httpsvirgoolioaghaghandiinfinitgame-hwfegtj8in3w)ابتدا حیوانات باغ وحش را خوردند. سپس گربه‌ها و سگ‌هایشان را خوردند و بعد به خوردن کاغذدیواری و چرم پخته کردند. مادری کودک سه سال داشت که فوت کرد. مادر هرروز تکه‌ای از جسد او را می‌برید تا فرزند دومش را سیر کند. این تنها بخشی از فجایع محاصره‌ی ۹۰۰ روزه‌ی مردم لنین‌گراد بود. در تمام مدت محاصره و قحطی ذخیره‌ی صد‌ها هزار تن بذر و چندین تن سیب‌زمینی و ... در شهر مخفی بود.حدود ۲۵ سال قبل نیکولای واویلوف شروع به جمع‌آوری بذر می‌کند چون او در مقطعی از تاریخ بزرگ‌شده بود که تعداد بسیاری در اثر قحطی در روسیه جان خود را از دست دادند. او به مناطق مختلف دنیا برای جمع‌آوری بذر‌های مختلف سفر می‌کرد. او می‌خواست یک خزانه‌ی پشتیبان از تمام مواد غذایی جمع‌آوری کند تا انسان‌ها با فقدان غذا در هیچ شرایطی روبه‌رو نشوند. واویلوف گروه کاملی از دانشمندان داشت. وی نوشت: (( دوست دارم که دپارتمان گیاه‌شناسی به یک نهاد حیاتی تبدیل شود و بیشترین سودمندی را برای تمام افراد جامعه داشته باشد.)) بعد از مرگ او و حتی محاصره‌ی لنین‌گراد، گروه او چنان عقیده‌ای به هدف آرمانی او داشتند که تمام‌وقت خود را صرف نگهداری از خزانه بذر کردند. ۹ نفر از این دانشمندان بااینکه دسترسی به انبوهی از مواد غذایی داشتند دچار سو تغذیه شدند. واویلوف هدفی ارمانی را با عنوان مأموریتی برای کل بشر ایجاد کرد به‌طوری‌که امروزه در اکثر نقاط دنیا ذخایر بذر وجود دارد و تعداد آن‌ها به بیش از صد رسیده است. این واقعه و اثرات آن نتیجه‌ی یک هدف آرمانی است که فراتر از موفقیت تعریف می‌شود. آن‌ها می‌خواستند عمر نژاد انسان را طولانی‌تر کنند و فقط به بقای جامعه‌ در دوران محاصره قانع نشدند.هدف آرمانی یک چشم‌انداز به سمت آینده‌ای است که هنوز وجود ندارد.آینده‌ای که یک رهبر بافکر نامحدود ساخته و افراد باکمال میل در این راه ایثار می‌کنند.همان‌طور که افراد واولیوف جان خود را در این راه از دست دادند. هدف آرمانی به ما دلیلی فراتر از پیروزی‌های موقتی می‌دهد، عمر معنای دیگری پیدا می‌کند و حس رضایت بیشتر داریم.ما بچه‌هایمان را دوست داریم. برخی اوقات هم از آن‌ها راضی نیستیم اما می‌دانیم که همواره عاشق آنان هستیم. یک سازمان باهدف آرمانی چنین حسی را در افرادش القا می‌کند. روز‌های بد و خوب وجود دارند اما ورای آن افراد عاشق سازمان‌اند.هدف آرمانی را نباید معادل چرایی (که به گذشته معطوف می‌شود) در نظر گرفت. بلکه هدف آرمانی ترسیم آینده‌ای است که خود را به ساخت آن، حتی اگر دست‌نیافتنی باشد متعهد می‌کنیم. به‌عنوان‌مثال بیانیه‌ی استقلال کشور آمریکا می‌گوید:‌(( ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم که همه‌ی انسان‌ها برابر آفریده شدند و آفریدگارشان حقوق سلب نشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده که حق زندگی، آزادی و جست‌وجوی خوشبختی ازجمله‌ی آن‌هاست.)) آن‌ها اصول آزادی را بنیان نهادند و چیزی بیشتر از محکوم کردن مستعمرات انگلستان یا کشوری با مرز محدود پرداختند.کمپانی ویزیو را در نظر بگیرید که در سایت خود نوشته: (( ساخت محصولات هوشمند و بسیار باکیفیت با جدیدترین نوآوری‌ها و کمترین هزینه برای مصرف‌کنندگان هدف ماست)). آیا پس از خواندن این هدف مشتاق به ادامه‌ی این راه می‌شویم ؟و یا حاضریم در این مسیر فداکاری کنیم؟ این هدف نه چشم‌اندازی برای آینده جلوی ما قرار می‌دهد و نه درکی و تعهدی نسبت به شرکت در ما ایجاد می‌کند هرچند که کامل محقق شود.فرض کنید به‌جای مبارزه علیه فقر برای حق تأمین مایحتاج هر خانواده تلاش کنید.اولی یک دشمن مشترک ساخته که هدف مقابله با آن است و نتیجه یک پیروزی است که طرز فکر محدود ایجاد می‌کند.اما هدف دوم انتهایی ندارد و همیشه جاویدان است. یعنی حاصل از فتح چیزی نیست. هدف دوم مشوق و الهام‌بخش نیز هست. چنین هدفی برای یک مقصود معین است.هدف آرمانی انسان‌ها را دعوت به حضور می‌کند و پذیرای حضور همه برای ساخت نسخه‌ای از آینده است که به آن معتقد شده‌ایم. چنین هدفی باید خدمت محور باشد. یعنی در درجه‌ی اول هدف منافع دیگران باشد. هرگاه منافع دیگران تأمین شود، ما در برابر رفع نیازها و تأمین منافع جامعه به‌صورت مالی یا غیرمالی از جامعه منتفع می‌شویم و همیشه در عرصه‌ی بازی باقی می‌مانیم. خدمت محوری ابداً به معنای خیریه نیست.طبیعتاً ذی‌نفعان باید سود ببرند اما نه به‌واسطه‌ی کاهش حقوق کارمندان یا مواد اولیه نامرغوب و ... . چنین هدفی برای دوام در یک فضای نامحدود باید در برابر تغییرات سیاسی و فناوری و فرهنگی منعطف باشد. یعنی خود را وابسته به یک فنّاوری خاص نکند. مثلاً تولیدکننده‌های نوار کاست اگر به‌جای تولید نوار هدف خود را توزیع موسیقی و دسترسی آسان موسیقی می‌گذاشتند شاید بهترین گزینه‌ها برای تولید دستگاه‌های پخش موسیقی و دستگاه‌های استریم موسیقی بودند. اما چون خود را در قالب فناوری محدود کردند و هدف افزایش فروش نوار کاست بود شکست خوردند. یا بسیاری از ناشران اگر هدف خود را بزرگ‌تر از چاپ کتاب می‌کردند شاید الآن مانند آمازون سردمدار کتاب الکترونیکی بودند چون نسبت به سایرین مزیت رقابتی داشتند. اما آن‌ها نخواستند اهداف خود را از دنیای محدود خارج کنند و به یک خدمت به جامعه و نه سد شرکت معطوف کنند. درنهایت باید گفت هدف آرمانی باید بزرگ جسورانه و آرمان‌گرایانه باشد و درنهایت دست‌نیافتنی باشد. مانند هدف رهبران آمریکا در تدوین بیانیه‌ی استقلال.قسمت بعدی راجع به هدف و غیر هدف صحبت می‌کنیم. J</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 02:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی بینهایت - نوشته سیمون سینک (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/nashrenovin/httpsvirgoolioaghaghandiinfinitgame-hwfegtj8in3w</link>
                <description>دو نوع بازی وجود دارد. بازی محدود و بازی نامحدود. در بازی محدود شرکت‌کننده‌های بازی مشخص و معلوم‌اند و همه برای رسیدن به هدف از پیش تعیین‌شده تلاش می‌کنند. مثلاً فوتبال نمونه‌ای از این بازی‌هاست که در قالب قوانینی و با حضور داور بازیکنان سعی می‌کنند تا باکسی امتیاز بیشتر برنده‌ی بازی باشند. در چنین بازی یک آغاز یک میانه و نهایتاً یک پایان داریم.دربازی‌های نامحدود اما بازیکنان لزوماً معلوم نیستند و قانونی دقیق جزو قوانین عرفی بر آن حاکم نیست. هر بازیکن با روش خاص خود بازی می‌کند و هر زمان قادر است تا بازی خود را تغییر دهد. در چنین بازی “پیروزی” بی‌معناست و هدف باقی‌مانده در بازی است. کسب‌وکار چنین بازی است که در آن بردوباخت مفهومی ندارد. یا در مثالی دیگر تابه‌حال رخ نداده که بعد از پایان حیات یک شخص او را برنده‌ی زندگی بنامیم.در دنیای امروز اغلب رهبران از پیروزی سخن می‌گویند و هدف را برتری بر رقیب می‌دانند و در چشم‌انداز خود سعی می‌کنند شماره یک دنیا باشند. چنین طرز فکر محدود در یک بازی نامحدود مشکلات زیادی را ایجاد می‌کند. یک کسب‌وکار می‌تواند شرکت‌کننده‌های زیادی داشته باشد که برخی هنوز وارد نشدند و هرکدام استراتژی خاص خود را دارند. در این بازی قوانین مشخصی جز قانون اساسی یا قانون بین‌الملل وجود ندارد. بازیکنان در بازی نامحدود هیچ‌وقت به انتها نمی‌رسند و تنها با کمبود منابع یا ته کشیدن اراده لازم برای کار ممکن است زمین بازی را ترک کنند. بنابراین در این بازی کسی موفق است که ماندگاری بالاتری داشته باشد.به‌عنوان یک مثال می‌توان رقابت ماکروسافت با اپل بر سر بازار پخش موسیقی در سال ۲۰۰۶ را بیان کرد. استیو بالمر مدیرعامل اسبق ماکروسافت با ارابه‌ی زون‌فون ادعا کرد که درنهایت اپل را شکست خواهد داد. بااینکه کیفیت زون‌فون بسیار بالا بود اما هدف محدودی را انتخاب کرده بود. مدیران اپل بر این عقیده استوارند که باید نسبت به محصول قبلی خود، محصول برتری تولید کنند و هدف رضایت مشتری از محصول و تغییر بازار است. این در حالی است که هدف ماکروسافت صرفاً جذب بازار اپل بود.در یک بازی بی‌نهایت نمی‌توان سازمان را با موفقیت‌هایش در یک چارچوب زمانی سنجید، بلکه ارزش واقعی سازمان همان تمایل سایرین به کمک برای اعتلای شرکت در بلندمدت است. مثلاً کمپانی لگو باهدف ساخت بازی‌های خلاقانه‌تر و جذب کودکان بیشتر به این بازی‌ها در کسب‌وکار حاضر شد. چنین هدفی قالب زمانی مشخصی ندارد و نشاءت گرفته از خواسته‌ی اکثر کارکنان این شرکت است.بازیکنی که طرز فکر نامحدود دارد به دنبال بقا در بازی است و سعی دارد تا محصولی تولید کند که افراد بیشتری آن را بخواهند. درحالی‌که بازیکن با طرز فکر محدود به دنبال ساخت محصولاتی است که بیشتر بفروشد. پرسش چه چیزی برای من بهتر است از یک طرز فکر محدود می‌آید و پرسش چه چیزی برای ما بهتر است یک طرز فکر نامحدود. ازآنجایی‌که رهبران با طرز فکر محدود تمرکز نامتناسبی بر نتایج کوتاه‌مدت دارند، غالباً با هر استراتژی را نادیده می‌گیرند تا نتایج را در آمار و ارقام بالا ببرند. مثلاً تعدیل نیروی کار، یا استفاده از مواد اولیه ارزان‌تر و یا رشد از طریق اکتساب و بازخرید سهام.سه نکته را باید در نظر گرفت:· ما نمی‌توانیم در مورد محدود بودن یا نبودن بازی تصمیم بگیریم· حضور یا عدم حضور بر عهده‌ی ماست· انتخاب نوع طرز فکر بر عهده‌ی ماستهر رهبری که خواهان به‌کارگیری طرز فکر نامحدود است باید ۵ اصل را پیروی کند:1. طرح یک هدف آرمانی2. تشکیل گروه مبتنی بر اعتماد3. مطالعه روی رقبای ارزشمند4. کسب آمادگی برای انعطاف‌پذیری وجودی5. نمایش شجاعت لازم برای رهبریدر پست بعدی در مورد این اصول می‌نویسم.علی قندیپاییز ۹۸</description>
                <category>علی قندی</category>
                <author>علی قندی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 17:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>