<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقاب‌دارِ واژه‌ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alia_a</link>
        <description>و دیگر فرداها میمیرند🙃</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:12:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4532763/avatar/ooQwdA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقاب‌دارِ واژه‌ها</title>
            <link>https://virgool.io/@Alia_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>••دنیایِ رنگ‌‌پریده••</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-fx817fqueacn</link>
                <description>عروسک تنها نشسته بود.منتظر بود!منتظر دختر کوچولو...چرا برنمیگشت؟دیروز هم نیامده بود!یا روز قبل؟یا روز های قبل؟خیلی روز قبل؟خیلی سال قبل؟آخرین بار که باهم میهمانی چای گرفتند کی بود؟خیلی گذشته بود؟انگار دیروز بود!آن موقع ها که بازی میکردند:)خیلی نگذشته بود درسته؟× حقیقت چیست؟دختر کوچولو دیگر دختر کوچولو نبود...عروسکها دیگر زندگی او نبودند...زندگی او...کار بود!زندگی او...تلاش بود برای ادامه دادن:)دیگر حتی شکل عروسک هایش را بخاطر نمی آورد!بزرگ شده بود...دیگر دنیای رنگارنگ کودکی، به دست فراموشی سپرده شده بود...گذشته بود! فرار کرده بود:)خیلی میگذشت...اسباب بازی های دیگر را از سرپرستی خود خارج کرده بود...و به بچه های دیگر داده بود!اما عروسک، دخترک اورا دوست داشت:)اما نمیتوانست با او بازی کند:)× خیلی میخواستش اما هیچوقت بهش احتیاح نداشتپ.ن۱: عجیب غریب شد:)پ.ن۲: شاید نباید پستش کنم:)پ.ن۳: راستی تو بله گروه داریم خواستید شما هم تشریف بیارید ble.ir/join/kjN8GE1G1o</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 14:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مترسک»</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-pio3mx074yyl</link>
                <description>هیچ نمیدیدهیچ نمیشنیدهیچ نمیگفتکور بود و کرکر بود و لالروحش محو بوداز چشمان دکمه ای میدیدبا گوش های گرفته میشنیدبا لب های دوخته سخن میگفتنبود و بودبود و نبودبودنش حس نمیشدگویی شبح بودبا نبودش زندگی بهم نمیریختبیچاره مترسکمترسک ها احساس ندارندمترسک نمیبیندمترسک نمیشنودمترسک صحبت نمی‌کند خنده دار است...بیل را بردارمترسک را بغل بگیرجلو برو∆ قبر کوچک تری باید میکندی× بیخیال آرزو هایش بزرگ بودمترسک در آغوش خاک بودحیف بی کفن∆ مترسک را چه به کفن؟× دلم برایش میسوزدبیل اولوقتی خلق شد...اولین کلمه ای که شنیدبیل دوماولین تصویری که دید بیل سوم اولین کلمه ای که با لبهای دوخته شده اش گفت× هنوز منتظرم بلند شه∆ دیره بیل چهارماولین باری که فهمید احساس نداردبیل پنجم خاک داشت اورا در آغوش می‌گرفت:)بیل ششمحداقل تمام میشد:)بیل هفتمکسی دلش برای او تنگ میشد؟بیل...••هی... من دلم تنگ میشه∆ دیره خاک بر سینه ی مترسک سنگینی میکردبدنش فشرده میشد...دیر بودولی...مترسک واقعا احساس نداشت؟این چه رسمی است ∆ زنده را کشته و مرده را میپرستی؟•• دلم براش تنگ میشه∆ تا چندی پیش زنده بود زبان بر دهان داشتی حالا چه میگویی؟•• خودمم نمیدونم چمههنوزم...گریه ی باران به رفتار تو میخنده:)و هر برگ میمرد و بر مزار مترسک می افتاد...ولی خودمونیم ها...بیچاره مترسک:)پ.ن ۱ : گذر کنیدپ.ن ۲ : ببخشید از پیچش</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«محبوب آنوبیس»</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B3-thpmnej6fbmi</link>
                <description>گندم های طلایی در افتاب میرقصیدند...فصل برداشت بود...آنوبیس از بالا به مردم نگاه میکرد...و مردم را مانند گندم میدید؛آنهارا خوشه چینی میکرد!از پیرو جوان و زن و مرد و بالغ و نا بالغ!آنها باید خوشه چینی می‌شدند!از کودک خردسالاو باید خوشه چینی میشد!تا پیرمرد سن و سال داراو باید...بچه های بی گناه؛آنها باید...صدای انفجار می آید...محبوب در نزدیکیست؟!او نباید خوشه چینی شود!صدای بوق ممتد ماشین...شاید تصادف شکل بگیرد و محبوب آنجاست...نه او ناخود آگاه چند قدم عقب رفت! او نباید خوشه چینی شود!موج های دریا محبوب را بردند..× دستور بازگشت میدهم! او باید زنده بماند!از بیماری به او گزندی نیست؛ او باید زنده بماند!∆ الان است که با سر زمین بخورد و بمیرد!× زبانت لال...چیزی نمیشود؛ او باید زنده بماند!× محکوم است به زنده ماندن∆ جرمش چیست؟× قتل!∆ قتل انسان؟× مگر همیشه باید کسی را کشت تا قتل محسوب شود! او قاتل روحش است!•• بس کنید!!! فهمیدم! باید زنده بمانم! حالا ساکت شوید، بگذارید به دور شمع خود بسوزم!پروانه به شمع نزدیک میشد و میسوخت.. می‌سوخت و به شمع نزدیک میشد:)گویی دور شمع طواف میکرد...بال هایش میسوخت و اهمیت نمیدادبند بند جانش را میسوزاند و برایش ملالی نبودشمع انقدر زیبا بود که از خودش بگذرد...و کابوس زار....سیترا:))پ.ن۱ : یکم متن عجیب شد نه؟پ.ن۲ : شنوای نقدتون هستم:)))پ.ن۳ : آنوبیس : نام دیگر عزرائیلپ.ن۴ : خیلی وقت پیش نوشتمش اما نمیدونستم منتشر کنم یا نه...</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرداد نامه ی خردادوارِ خرداد گُریز</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%B2-rn7uaihslbzb</link>
                <description>ای فرارررر ای هواااار خرداد میخواد منو بخورهههه!× ای فرار ای هوار اینا میخوان منو به کشتن بدن! باباشله پزززز(پاندای کونگ‌فوکار)چیزی نیست جز فریاد درونی یک پشت خردادی! بعله شما پشت کنکوری اید و من پشت خردادی!الجزوه! البدبختی!ننهههههه من چجوری اینارو از اول سال خوندم؟!وای ننه کجایی که بچتو کشتن!اصن نامزدمو بدین برم😂😂😂😂بی انظباط خودتونین! حال ندارم مرتب کنم!شاید براتون سوال باشه نمک پاش چیه اون گوشه!خب عرضم به حضورتون بنده گوجه سبز میخورم وسط درس خوندن...و حتما باید نمک کنم!هدفون هم که مشخصه برای نشنیدن صدای طوطیمون!!!این وسط بعضی امتحانامون حذف شده و من رو ابرام!حذفحذفهمینا!!! امتحان اول چیه؟!ریاضییییینههههههخب عرضم به حضورتون ریاضی ۷ فصله و من ۵ فصلشو بلدم...شکر خدا فصل آخر شبیه فصل اوله پس میشه شیش...فصل یکی مونده به آخرم تقلب میکنم ایشالا!بلند بگو آمیییین!عادت دارم هر امتحانی که میدم تو صفحه اول جزوم شب امتحان حال اون شبو مینویسم، برای خاطره شدن...اما الان دیگه آخرشه...یکمم شب امتحانامو ببینیم؟ ولی بین خودمون بمونه!بعضی درسا رو به دلیلایلی نمیزارم...فیزیک..اون تیکه که با مداده رو من ننوشتم...بعضیاشم خط من نیس...امانت میدادم به دوستام اونا هم مینوشتنزیستهعربی!میخواستم فارسی رو هم بزارم اما یه بخش هاییش به گناهان ناگفتنیم اعتراف کردم نمیشهآرهخرداد بلای خانمان سوزنخردادددد حالا هی برو بیا صد بارمهرچی میخوای بگو در بارمبگو بد بودش احوالماصن بلاک کن همه درسامممن که میدونم هنو واسه تو فرق دارمهنو بغل اسمم یه قلب دارمهنوزم بعد هرسالممن میدونم دلت میشه تنگ واسمدیوانه شدممممخداروشکر حداقل دیگه یکی دو روزه کابوس ندیدم!شاید برای همین انرژی دارم برای نوشتن🙃ولی؟!یکم؟!رو ب قبلمو او!توی جزومو او!کاش تواین وضع نبینم حداقل تستمو!جنس جوره جم جمویکم کمه جنبموفردا همین جمع میزنیم جایی تو جهنمو!هر آهنگی رو به سلیقه خودم تغییر میدماتاثیرات خرداده! آه خردادددددیکی برسه به دادمهمه درسامو...برم برم الان اینم باید بخونمکمک!پ.ن۱ : با خرداد چه کردید دانش آموزا؟! هرچند مطمئنم از ویرگول رفتید نه؟پ.ن۲ : از قوری به قلم قلم به قوری تو عشق منی گوگولی مگولیو</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 07:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه برما گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-yv6mzp5c1uap-yv6mzp5c1uap</link>
                <description>روز بدشانسی!شنبه ۲۶ اردیبهشتامروز بلایی نبود که به سرم نازل نشه!ابتدا بارون اومد و رعدو برق وحشتناک، منم که ترسووو شروع کردم به گریه و غر غر که آی میترسم آی میترسم! و برق هم رفت تا به ترس من شدت بده!خدایاااا!این امتحان الهیه یا انتقام الهی؟بعد زنگ زدم به دوستم بهش گفتم میترسم ، گفت ترس نداره قشنگم برو یه دوش بگیر خوب میشی! و قطع کردیم... دیگه یادم رفت بهش بگم خب برق قطه!خلاصه رفتم تو همون تاریکی یه دوش گرفتم...راستی جن خونمون سلام رسوند!بعد اومدن بیرون...دوباره صدا میومد! زنگ زدم به دوستم گفت ترس نداره برو پشت بوم ببین چقد بارون نازه چقدر قشنگه!گفتم باشه...رفتمروی نرده بون بودم که عطسم گرفت و عطسه کردن همانا...از دست دادن تعادل همانا(دوباره تجربه نزدیک به مرگ!) تعادلم از دست رفت و بدنم به سمت عقب خم شد و شررررق کمر نازنینم خورد به دسته ی دریچه ی پشت بوم ، افلیج شدم...الان طحالمو تو ستون فقراتم حسش میکنم!!!! مدرکش موجوده داشتم به گین ویس میدادم و عطسه و از دست رفتن تعادلم و ضربه قشنگ تو ویس افتاد...خدایا آبروم😂😂😂برید خدارو شکر کنید که از نرده بون نیوفتادم وگرنه بی هلیا میشدین! دور از جونمممم!😅بعد از اینکه از اون وضعیت در اومدم ، به دوستم زنگ زدم و چند دقیقه ای صحبت کردیم...و صحبت کردن همانا عطسه های پی در پی من همانا...عمل به ذکر اومد که رفتم پشت بوم سرما خوردم!اومدم به گین پیام بدم و اینا...اونم عطسه کرد! گفتم تو دیگه چرا! گفت جلو کولر نشستم فعک کنم منم مریض شدم....دوتا مریض افتادیم به هم!امروز خودمو قشنگ به چوخ دادم...بنظرتون باید صدقه بدم؟یکشنبه ۲۷ اردیبهشتیه خواب بد دیدم! خواب دیدم رفتیم مدرسه و امتحان میدیم و جنگ میشه و ما توی زیر زمین دفن میشیم هیشکی هم نمیتونه کمکمون کنه...داریم امتحان می‌دیم ، هیچ کس گوشی نداره، هیچ جایی برای پناه گرفتن نیس چون توی سالن صندلی چیدن، محکومیم به مردن!خیلی ترسیدم! واقعا وحشت کردم!این سرما خوردگی هم بیخیالم نمیشه صدام شبیه پسرای دم بلوغ شده!کمر درد هم امونمو بریده...شبیه پیر زنا شدم!کتابخونه مدرسهدوشنبه ۲۸ اردیبهشتامروز دوباره خواب دیدم! اینبار خواب دیدم توی مدرسه هستم و دارم از کتابخونه مثل همیشه کتاب امانت میگیرم... خانوم چگاه مثل همیشه کتابایی که قایم کرده رو بهم میده و میگه اینارو بخون هلیا...و منم میگم چشم! خرداد تموم شه میخونم...سال بعد مدارس باز شد بهتون میدم...خانم چگاه : سال بعد هم مجازیه...فعلا پیشت باشهسال بعد هم؟؟؟؟ ما که خردادمون حضوریه!؟و بیدار شدم.... عجب خوابی دیدمابه طور قطع دل دردی که دارم میکشم بخاطر خوردن لواشکه...اما...کی میتونه به دخترا بگه لواشک نخور؟! البته تقصیر خودمه شکم خالی خوردم ولی خب تنبلیم میومد صبحانه بخورم:))))روز خوش شانسی!سه شنبه ۲۹ اردیبهشتامروزززز امتحانات البرز مجازی شددد به قدری خوشحالم که میتونم خودمو از پنجره پرت کنم پایین بمیرمممم!🥰دامن من چین چینیهآبی آسمونیهستاره های ریز دارهفقط مال مهمونیه(وی در حالی که شلوار پوشیده بود)امروز پارت آخر داستانم رو گذاشتمنمیدونم واقعا پارت آخر بود یا نه...چون ادامش داره تو ذهنم ساخته میشه....هنوز مریضم و تب دارم و حرفام تب دارهقلمم هم تب دارهتوی خونه دور خودم میچرخم و شعر میخونم تا زمانی که نفسم کم بیاد و به سرفه بیوفتم...آخه خیلی خوشحالمممم✨روز وحشتیوهوووووو!!!!اگه مه یار نباشی خل بومهههه(وی در حالی که فقط فارسی بلد است!)کابوس زار!چهارشنبه ۳۰ اردیبهشتفرار میکردم...فقط میدویدم ، میدویدم و میدویدم..اگه منو میگرفت بهم آسیب میزد مگه نه؟ ولی...چرا نفسم کم نمیومد؟ منکه مریض بودم؟! اصلا مگه من تو اتاقم نبودم؟ اینجا کجاست؟ایستادم!من خوابم...الان چیکار کنم چیکار کنم؟!؟!اهااا بیدار میشم!یک تلاش یک تکون و تماماینجا اتاقمه...ساعت ۴ صبحه و بیدار شدم...خدایا شکرت...ولی...چرا الان یادم نمیاد از چی فرار میکردم؟!بیخیال...دوباره بخوابیم!ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم و از همین اول صبح تب دارم ، خدایا چرا خوب نمیشم؟💔از وقتی مریض شدم بیشتر خواب میبینم... این بده!پ.ن۱ : نمیدونم کی پستش میکنم!پ.ن۲ : هر خاطره همان روز نوشته شده:))پ.ن۳ : ویرگول اذیت نکن پستش کن دیگه!!!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر (قسمت آخر؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-sgvy9epdjrn5-sgvy9epdjrn5</link>
                <description>واقعی تر از خیال:)))× صبح بخیر تاریا! ساعت خواب؟پس واقعا سراب بود:))))چرا دست از سرش بر نمی داشت؟× نمیخوای بهم خوش آمد بگی؟! اگه من نبودم الان مرده بودیا! میدونستی اگه با بیل توی سرت میزدی چقدر درد داشت؟_ میخوام بمیرم!× او او! اگه میخواستی بمیری آلین رو نمیکشتی!دوباره تکرار کرد! دوباره یادآور شد!× فکر کنم خسته ای! تنهات میزارم!قاتل از اتاق بیرون آمد... به سمت باغچه حرکت کرد و کنار مزار آلین نشت... حضور اورا کنارش حس کرد؛× سلام گین!^^ سلام .ــ.ــ.× نه! اسمم رو نگو! بزار همون قاتل باقی بمونم:)^^ با تاریا چیکار قراره بکنی؟× نمیدونم...درست شبیه به خودمه...بنظر تو چیکار کنیم؟^^ قراره هرکسی شبیه تو باشه... همون بلا سرش بیاری؟... فقط کاری کن که بفهمه عشق چیه... قرار نیست همه درگیر گذشته بمونن و همه رو به همون منجلاب بکشن..!× فقط میخوام درک کنه...چیزی رو که من حس کردم^^ هوم درک کنه که یکی دیگه هم به جمع قاتل ها بپیونده؟× آره! دقیقا همینطوره...ولی؛ تو طرف منی یا طرف اون؟^^ طرفی هستم که کسی دیگه بدون دلیل درد نکشه، تو چی؟ طرف حقیقت منی یا درگیر گذشته، نمیخوای بیای به حال؟× حال؟ الان تو میگی بزارم بره؟ آره همینو میخوای؟ اگه الان ولش کنم خودشو میکشه! اما...اگه یاد بگیره بی رحم باشه...زنده میمونه!^^ زنده موندن و زندگی کردن فرق داره! اصلا تاحالا موقعی بوده که بفهمی زندگی چیه؟× فقط نمیخوام بمیره! پس رحم کجا رفته؟^^ رحم؟ از خودش پرسیدی رحم رو می‌خواد؟ اصلا تو رحمی بهش کردی که وارد این داستان و کشتار نکنیش؟_ حق باتوعه گین:)))سپس قبل از اینکه جواب دیگری از گین بشنود وارد اتاق خودش شد...اسلحه را برداشت...و به سمت اتاقی که تاریا در آن زندانی بود رفت...کنار تاریا نشست ؛× تاریا!_ با من حرف نزن!× میدونستی تو شبیه منی؟_ برام مهم نیست!× دو دقیقه گوش کن...می خوام به این کابوس پایان بدم!سپس دست های تاریا را باز کرد.× حالا هرکار که میخوای انجام بده...میتونی با اون اسلحه خودت رو بکشی و به زندگیت پایان بـــ..یک صداقاتل دیگر نتوانست صحبت کند؛دیگر نبود!تاریا اسلحه را به سرش نزدیک کرد...اما..!اما.!اما چه؟او خوشش آمد! چرا باید خودش را ازبین میبرد درحالی که میتوانست دیگران را؟!!قاتل...حالا کاری کرده بود که تاریا از عاشقی به فارغی و از فارغی به قاتل شدن برسد...حالا تاریا جای قاتل را گرفت:))) به همین سادگی!! معلوم نیست ما روزانه با چه کسانی روبه رو میشویم...قاتل ها؟ آدمکش ها؟ گروگانگیر ها؟ تاریا؟(فارغ به معنای آزاد، آسوده، خلاصو فارق به معنای جداکننده)اما...قاتل اول در داستان که بود؟همان قاتلی که تاریا و آلین را دزدید!همان که اسلحه را به دست تاریا داد!بعله! چند نفر از شما حدس زدید و حس کردید...قاتل خوده منم! (من، با عنوان سیترا!)قاتل نویسنده و نویسنده قاتل است:))))آلین:)))پایان؟!...پایان؟؟؟؟پ.ن1 : چقد طولانی شد مگه نه؟ به زور کنترلش کردم تا طولانی تر نشه!پ.ن2 : ممنونم از گین عزیزم تو همراهی و همقدمی با قاتل!پ.ن3 : گین! و فقط متاسفم که قاتل عزیزت(که دوسش داشتی)رو...پ.ن4 : شنوای نقد شما هستم:)))پ.ن5 : حالا خودم میرم از دست تاریا فرار کنمپ.ن6 : واقعا پایان؟پ.ن7 : قبل سرما خوردنم نوشتمش</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 07:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-m97vggko9omu</link>
                <description>و او مینواخت:)))با چشمانم دنبال میکردم...لحظه به لحظهنت به نتباران شدت میگرفت و او مینواختاز عشق نمیگفت!از نفرت میخوانداز تنفر مورچه از باراناز افسوس بچه روباهی که مادرش باز نگشته بود!مادرش چه شده بود؟صبح رفت، حالا دیگر برنمیگرددصدای رعدوبرق طنین انداز وحشت میشدو او مینواختلحظه ای مکث نمیکردانگار نه انگار که باران سر و صورتش را خیس میکردو او مینواختبالا و پایین شدن دمای بدنم نشانی از تب بودو او مینواختسرفه های مکررم را نادیده میگرفتو او مینواختملودی آهنگش از گوش هایم عبور نمیکرد ، از بند بند روحم عبور میکرد و جای ضربان قلبم را میگرفتو او مینواختاز خشم بره ای که مادرش را انسان هایی در پوستین گرگ بردند...از انتقام از جنگ!و او مینواختمینواخت و حال بدم را از یاد میبردمیدانست که تحملش را ندارماما او مینواختنوازنده لحظه به لحظه مینواختو میرقصید و میچرخیدانگار بینایی خود را از دست داده بودو او فقط مینواختگوش هایم به صدایش عادت میکردو او مینواختفقط میخواستم فضای اطرافم را فراموش کنماما او مینواخت و دنیا دور سرم میچرخید:)))دنیا میچرخید و او مینواختمیچرخید...مینواختو میشنیدمبا ملودی اش بارها و بارها کسانی را میکشت و زنده میکرد ، گاه زندگی ام را بهم میریختو مینواختعروسک خیمه شب بازی بودمنگاه میکردم و اختیاری نداشتمو او مینواختتوجه نمیکرد...برای دل دیگران مینواخت و فضارا برای من پر از چرخش میکردنمیدید و مینواختاگر میدید....هرگز ساز به دست نمیگرفت:)))اما حالا فقط مینواخت!سیترا:)))پ.ن۱ : ببخشید گین فکر نمیکنم اون طور که میخواستی شده باشه ، باید صبر میکردم تبم پایین بیاد! کل موضوع روی حال منه:)))پ.ن۲ : نمیدونم چی شد و چی نوشتم ، شنوای نقد شما هستمپ.ن۳ : نوشته ای از انسانی تب دار همراه با سرگیجه!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 22:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-m2atjsannuh6-m2atjsannuh6</link>
                <description>سقوط خاطرات:)× باید بیدار شوی؟_ بیدار شوم؟از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...چی؟! این خاطرات؟!به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...آلین در هر اسلحه گلوله ای گذاشت!اینجا چه خبر بود؟قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...به آلین نگاه کرد! آلین! آلینی که با دستان خودش اورا ازبین برده بود!آغوشش را باز کرد و او را فراخواند...آلین به آغوش گرم او پناه برد....احساس امنیت میکردند!دیگر همه چیز بی معنی بود...زندگی! غریضه ی بقا!آلین را از آغوشش بیرون کشید فقط یک کلمه : متاسفم آلین:)))سپس اسلحه را به سرش نزدیک کرد...همزمان با کشیدن ماشه آلین مچ دستش را گرفت و آن را عقب برد:)))تیر اول خطا رفت!_ آلین!× ساکت شو!! تو دیوونه ای! اگه هوس مردن کردی خودم میکشمت!لبخند زد... اسلحه ی آلین را برداشت و به دستش داد!_ با کمال میلواقعا انجامش داد؟معلومه که نه!آلین اسلحه را به سمت در نشانه گرفت به قفل آن شلیک کرد.تیر دوم خطا رفت!حالا میتوانستند فرار کنند ؟نکند خواب میبیند! آیا حالا او بیدار است ؟ نکند اکنون خواب است و آن موقع بیدار بود؟چشمان آلین واقعی تر از چیزی به نظر میرسد که خواب باشد...واقعی؟چه چیزی واقعی تر از سوزش دست های زخمی و خاک آلودش هنگام دفن کردن آلین بود؟نکند ذهنش دارد اورا آرام میکند؟حتما همینطور است!حالا چه میشد؟ نکند قاتل به سراغشان بیاید؟میتوانستند فرار کنند؟واقعا میتوانستند؟× باید بیدار شوی؟_ بیدار شوم؟_ هی هی؟ از چه بیدار شوم؟آلین:)))ادامه دارد...پ.ن1 : دیگه این داستان داره منو میترسونه!پ.ن2 : بازهم بیچاره تاریا:)))پ.ن3 : آهنگ я люблю тебя давно از Rauf Faik تنها آهنگی بود که معنیش حس متنم رو میداد..!پ.ن4 : پذیرای نقد شما هستم!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 07:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-rztkia8ydbza-rztkia8ydbza</link>
                <description>نمیخواست باور کند:)))_ هی هی!!! برگرد داخل!و سکوت...جواب تاریا سکوت بود...چند ساعتی در سکوت سپری شد؛تا زمانی که قاتل دوباره وارد اتاق شد.با خشم به قاتل نگاه میکرد...قاتل؟ خودش قاتل بود یا او؟این کلمه برای کسی که فقط اسلحه را به دستش داد بی معنی بود:)_ از من چی میخوای؟× یه کار ناتموم داری مگه نه؟_ دقیقا چه کاری؟× دفنش کن!_ چی؟× به زبان خودت گفتم! دَ ف نِ ش کُ ن_ منظورت...× بهونه نیار... توی باغچه...برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم!!برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم؟؟ این دیگه ته نامردی بود!_ انجامش نمیدم!× باشه! پس آلین انقدر توی باغچه میمونه که خوراک سوسک ها و مورچه ها بشه...و من هر روز تورو میبرم تا تماشاش کنی! ایده خوبیه مگه نه تاریا؟ایده؟ وحشتناکههه؟ آیا او سادیسم داشت؟؟شاید این تاوان گناهش بود!گناه؟شاید قاتل میخواست تاریا باور کند!چه چیزی را؟هیچ چیز عادی نبود!نمیخواست باور کند!_ مگه من چه گناهی کردممم؟!× خودت نمیدونی؟؟قاتل از اتاق بیرون رفت...راستی؟ اسمش چه بود؟ برای چه این کار را میکرد؟کم کم خوابش میبرد...وقتی چشمانش را باز کرد...در اتاق باز بود...و دستانش باز بودند...از اتاق بیرون رفت و راهروها را رد کرد و پا به حیاط گذاشت...آلین کنار قبر کوچیکی روی زمین گذاشته شده بود..حتی قبرش را هم کنده بود:))))به سمت بدن کوچکش رفت و دوباره در آغوشش گرفت...نه! این درست نبود! نباید لمسش میکرد! او لیاقت نداشت!او را آرام درون چاله ی کوچک گذاشت...از چاله بیرون رفت...کاش میتوانست خودش را هم با آلین دفن کند:))یعنی با دفن کردن آلین ، در خاطراتش هم محو میشد؟محو می شد؟اگر نمیتوانست فراموشش کند چه؟بیل اولاگر تا آخر عمر در کابوس ها به سراغش می آمد چه؟بیل دوماگر صدایش طنین انداز تنهایی هایش میشد چه؟بیل سوماگر چشمانش را فراموش نمیکرد چه؟بیل چهارماگر او بود و جز او دیگر کسی نبود چه؟بیل پنجماگر...اگر..!اگر:))بیل هزارم؟ یا میلیون؟ تمام شد؟حالا تمام شد؟نه!با دستانش روی زمین میکشید..خاک ناخن هایش را پر می کرد...حالا باورش شد! او دیگر نبود!نه!نباید باورش میشد!باید فرار میکرد!بلند شد! به لباس های گلی اش نگاه نکرد!به کفش های کثیفش نگاه نکرد!موهای ژولیده اش را نادیده گرفت!بغض گلویش را نادیده گرفت!و دوید! باید فرار میکرد! از حیاط خارج شد...پا به جنگل گذاشت...ساعت ها دوید!به همان خانه رسید!مگر میشد؟دوباره دوید! دوید و دوید و دوید!بازهم خانه...خانه و خانه و خانه!امکان نداشت!دیگر خسته بود...وارد حیاط شد... بیل را برداشت...یک ضربه کافی بود...و تمام میشد!یک ضربهو تمام...تمام؟× بیدار شدی؟_ لعنتی! چی از من میخوای؟!× باید بیدار شی!_ منظورت چیه؟آلین:)))ادامه دارد...پ.ن1 :دلم برای تاریا میسوزهپ.ن2 : پذیرای نظرات و نقد های شما هستم:)))پ.ن3 : ممنونم که تا اینجا همراهی کردید:)))پ.ن4 : آهنگ رو کوتاه میکنم تا در بارگذاری مشکل کمتر شه با این وضعیت اینترنت</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 08:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ce9rjvy5zeuo-ce9rjvy5zeuo</link>
                <description>چشمانش؟دیگر هیچ چیزی بخاطر نمی آورد....هیچ چیزتنها چیزی که به خاطر می‌آورد چشمانش بود...چشمانی که کل زندگی اش بود...بود...بود؟و دیگر نبود...نبود!دیگر هیچ نوری نداشت...لحظه ی آخر دیگر نمی‌درخشید!دیگر با عشق نگاهش نمیکرد!فقط ترس!در چشمان آلین فقط ترس بود!فقط غم!انگار چشمانش آنچه را که میدید باور نداشت..!لحظه ای که آلین کل گذشته شان را هیچ دید..چشمانش ؛به سردی اولین برف زمستان شد!و تمام احساساتش به کل ناپدید شد:))حالا دیگر آلین نیست و زندگی بدون آلین برایش تاریک شده...بدون هیچ نوری!حتی..تاریک تر از...تاریک تر از چشمانش:)))دیگر قرار نبود موهایش را نوازش کند...دیگر بدن کوچکش در آغوش خاک آرام میگرفت...دیگر اورا نمیدید...حالا پشیمان شد...ولی دیر بود!همیشه خیلی زود دیر میشه:))این بود رسم عاشقی؟حالا باید خاک بین آنها فاصله می انداخت..؟به اسلحه نگاه کرد و دوباره گفت : متاسفم آلین:)))اسلحه را به سرش نزدیک کرد ، نفسش را در سینه حبس کرد...ناگهان ضربه ی سنگینی به سرش خورد...ولی او که ماشه را نکشید؟!کشید؟چند ساعت در خواب بود؟دیگر داشت باورش میشد که مرده است...یعنی الان روحش سرگردان است؟برای همین نمیفهمد چه در اطرافش میگذرد؟در همین خیال ها بود که بدنش به شدت یخ زد...بدنش؟ مگر او نمرده بود؟چشمانش را باز کرد و چهره ی قاتل را دید ، خواست به سمتش هجوم ببرد، که متوجه شد دست هایش به صندلی بسته شده اند!ـــ منو باز کن× بازت کنم؟! نه دیگه! داشت جالب میشد!ـــ گفتم بازم کن× راستی آلین خیلی زیبا بود...حیف که مرد چشماشـ...ـــ ساکت باش فقط منو باز کن× باشه...چرا بد اخلاقی میکنی! فقط گفته باشم مردن نداریم!ـــ یعنی چی؟× یعنی همین تاریا(انتخاب این اسم کلی داستان داره...به معنای تاریک:)))...اگه خیلی دوست داشتی بمیری ، آلین رو نمیکشتی!و بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت...این چه رسمی بود ؟ خواستار به پایان ؛ محکوم به ادامه...قاتل حقیقت را گفت ، اگر دوست داشت بمیرد آلین را نمیکشت:))))آلین:)))ادامه دارد؟!پ.ن۱ : هنوزم ادامه داره:))) ولی آیا باید بنویسم؟پ.ن۲ : منتطر نقد ها و نظراتتون هستم:)))پ.ن3 : اینبار آهنگ از زبان تاریا(نمیدونم فحشش بدم یا براش گریه کنم) توی این داستان کی مقصره؟ قاتلی که اونها رو دزدید؟ آلین؟ یا تاریا؟</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 11:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zpiwroackz5u</link>
                <description>پسر دخترک را در آغوش گرفته بود...موهای آفتابی اش را نوازش میکرد و در دست دیگر...اسلحه را نگه داشته بود ، چگونه؟ اصلا مگر دلش را داشت؟اورا از آغوش خود بیرون کشید...در چشمانش نگاه کرد... اشک هایش را پاک کرد ، از دخترک خواست آرام به او نگاه کند و اشک ریختن را تمام کند...شاید فقط میخواست آخرین چهره ی دخترک را در ذهنش ثبت کند..و دخترک آرام شد ، انگار منتظر بود او بگوید گریه نکن تا ارام شود:))))و پسر یک کلمه گفت : «ببخشید آلین»یک صداو بعد از آن سکوتآلین روی زانوهایش افتاد...حالا دیگر...توان صحبت کردن نداشت...بتراش ای سنگ تراشسنگی از معدن درد بحر مزارم بتراشبنویس ای سنگ تراشعاقبت شدم فداش:))))....پسر به خودش آمد...روی زمین پر از خون بود..لباس هایش پر از خون بود...دست هایش...چشمانش فقط خون را میدید...قرمزدرست مثل اسمش..آلین!(آلین به معنای سرخ گون)به در اتاق نگاه کرد...کی در باز شده بود؟حالا میتوانست برود؟ حالا آزاد بود؟چطور توانست این کار را با کسی که بیشتر از خودش ، نه...اورا بیشتر از خودش دوست نداشت...غریزه ی بقا بود که اورا وادار به اینکار کرد، غریزه بقا احساس مسئولیت را ازبین میبرد:)))به اسلحه ی آلین نگاه کرد ، کنار در افتاده بود...باید همین کار را میکرد؟ او قاتل بود! میتوانست قاتل خودش هم باشد ؟! چه ایرادی داشت!؟حتی نای راه رفتن نداشت...انگار با رفتن آلین انرژی اش به کل خالی شده بود...لنگ لنگان به سمت در رفت ، اسلحه را برداشت و...وقتی قو جفت خود را از دست میدهد...دیگر عاشق نمیشود...قو هرگز آواز نمیخواند و تنها...روزی آواز میخواند که یار خود را از دست داده باشد:)))و بخاطر غم از دست دادن یار...به گوشه ای پناه میرود و تا صبح آواز غمگین میخواند:)))شنیدم چون قوی زیبا بمیردفریبنده زاد و فریبا بمیردشب مرگ تنها نشیند به موجیرود گوشه ای دور و تنها بمیرد:))در آن گوشه چندان غزل خواند آن شبکه خود در میان غزل ها بمیردچو روزی به آغوش دریا درآمدشبی هم در آغوش دریا بمیردتو دریای من بودی آغوش باز کنکه میخواهد این قوی زیبا بمیرد:)))آلین:))))ادامه دارد....پ.ن۱ : یه شوک بزرگ! همینجا تموم نمیشه!پ.ن۲ : ببخشید که بر خلاف همیشه همچین داستانی رو مینویسم...فک کنم روحیم سرما خورده:)))پ.ن۳ : پذیرای نقد شما هستم!پ.ن4 : باز هم آهنگ از زبان دخترک..!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gezk9bripqnh-gezk9bripqnh-gezk9bripqnh</link>
                <description>ـــ فقط یکی از شما میتواند زنده بیرون برودسپس جلو آمد...به دست هردوی آنها اسلحه داد...پسر تا اسلحه به دستش رسید آن را به سمت قاتل نشانه رفت اما قاتل زرنگ تر بود...اسلحه خالی بود:))) به هردوی آنها اسلحه ی خالی را داد...و قبل از خارج شدن از اتاق...درست قبل از اینکه در را ببندد گلوله ها را کنار دیوار برایشان گذاشت و در را بست.از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...با دهان باز به در بسته نگاه میکردند...اخر چگونه میتوانستند؟ چگونه معشوق ، عاشق خود را بکشد؟ آیا عاشق میتوانست معشوق خود را بکشد؟فکر کردن بی معنی است...انگار در اتاق با لبخند به هردوی آنها نگاه میکرد...سکوت اتاق بند بند وجود دخترک را میسوزاند...این چه روزی بود؟آن دو رویایشان را باهم چیده بودند...فردا هایشان بدون یکدیگر چطور معنی میشد؟!دخترک فکر میکرد ؛اگر او خودش را میکشت ، پسر زنده میماند ، درسته؟به اسلحه ی توی دستش نگاه کرد...آیا میتوانست انجامش دهد؟ یعنی حاضر بود بخاطر او از زندگی خود بگذرد!؟به خاطراتشان فکر کرد...به اینکه دلش نمیخواست زندگی را ترک کند...دلش نمیخواست تنهایش بگذارد، چرا یکی از ما دونفر ؟ او میخواست تا آخر دنیا کنارش باشد:)به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...پسر در هر اسلحه گلوله ای گذاشت...قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...پسر به او نگاه کرد، چشمان پسر خالی از هر گونه احساسی بود ، مانند تکه سنگی بود که هیچ جانی در بدنش نمانده است...آغوشش را باز کرد و دخترک را فراخواند...دخترک اسلحه را انداخت و به آغوش گرم او پناه برد....احساس امنیت میکرد!با نفس های منظم پسر آرامش خالص به وجودش تزریق میشد...چقد خوشحال بود که در زندگی تنها نبود و اورا کنار خودش داشت:)))پسر موهایش را نوازش میکرد و گره های آن را باز میکرد... این چند روز خیلی آشفته شده بودند...آلین :)))ادامه دارد...پینوشت1 : ادامشو بنویسم؟ حس خوبی به این داستان ندارم...ممنون میشم نظراتتون رو بگید:)))پینوشت2 : امیدوارم چند بار ارسال نشه...ویرگول بدجور خرابه!پ.ن3 : راجع به آهنگ...حین نوشتنش چندین بار گوشش دادم...میشه گفت این آهنگ رو دخترک قصمون توی ذهنش میخونه...</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر اینجا نبودم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk</link>
                <description>سلااام سلااام!چالش what if از دوست عزیزم حسین (هی میخوام بنویسم سید...هی جلوی کرم درونمو میگیرم😂😂)اگر اینجا نبودم کجا بودم؟ میخوام دوراهی هایی که زندگیم رو تغییر داد بگم :سمپاد ؛ نه! سمپاش :اگه امتحانش رو نمیدادم! احتمالا همه چیز فرق میکرد! یعنی...الان با بهترین دوست دوران دبستانم بودم..حرف میزدیم ، وقت میگذراندیم...احتمالا خیلی چیز هارو تجربه نمیکردم!هرگز از استرس لکنت نمیگرفتم...هیچوقت بخاطر استرس مریض نمیشدم و پدر معدمم در نمی آوردم 😂😂هی امان از سمپاشاگه توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم :احتمالا...توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم و خودمو تو ایکس و سینوس ها غرق میکردماحتمالا هر لحظه برای ایکس شعر میگفتمو مطمئنن خیلی زود سرم به سنگ میخورد و قطعا با هر سوالی که حل میکردم...در صورت سخت بودن سوال یا در دل جیغ میکشیدم و یا با صدای بلند...خوشبختانه همسایه هامون به یهویی جیغ کشیدن من عادت کردن...از اول جنگ انقد جیغ کشیدم😂😂😂😂اوایل فکر میکردن دزدی چیزی اومده بکشتم😂😂(مخصوصا خونه هم تنها بودم)جنگ کلا همه مون رو دیوونه کرد مگه نه؟!احتمالا...حین درس خوندن...موتور مغزم نیمسوز میشد و به چوخ میرفتم...یعنی به چوخ نمیرفتم...چوخ منو میرفت...یعنی اگر من ماشین بودم و مقصد چوخ بود...الان چوخ ماشینه و مقصد من😂😂دارم هذیون میگم! خیلی تصوراتمو باور کردما! وایییی!نموخام درس بخونمم! موخام برم موشمو بگیرم!اگه توی رشته ی انسانی تحصیل میکردم :و یا توی انسانی خودمو غرق میکردم با شاعرانی که مقصودشان قطعاااااااااا خداست! محبوب خدا! معشوق خدا! اصلا شاعرا فقط عاشق خدا بودند به جان عمه اشان(😂😂) (توروخدا کسی ناراحت نشه! آخه مورد داریم شاعر میگه عزیزم نمیدونم به دنبال آن شکوفه نورسیده ای ام که نمیدونم(یادم نمیاد) خلاصه داره میگه همسرم بیصبرانه منتظر فرزندی هستم که از ما بوجود بیاد...بعد معلم میگه با خداست! آخه نمیشه که!!!)احتمالا...خیلی زودتر از چیزی که فکر کنید رد میدادم! درباره جیغ کشیدن مطمئن نیستم!تصور میکنم حین درس خوندن...به نقطه ای خیره میشدم...فکر میکردم...اون وقت یه لحظه میدیدین آرومم..و یه دفعه بلند میشدم و میگفتم یاااافتم...و دوباره مینشستم...انگار نه انگار که یه ثانیه قبل شمارو که تو حال و هوای خودتون بودین و خونه ساکت بود سکته دادم! بله! ولی احتمالا نتیجش خوب بود...شاید همراه با کنکور تجربی کنکور انسانی هم بدم...نمیدونم!من بعد از اینکه داد زدم یافتم:انتخاب رشته ، مسیر فعلی : تجربیوحشتناکه! یعنی وحشتش ناکهههه! نه بخاطر درس...نه صرفا بخاطر زیست!بنده خیر سرم هموفوبیا دارم(از خون میترسم) بعد اومدم تجربی! بعد همین محیای بخت برگشته...همین دوست عزیزم رو هم با خودم آوردم! راستی محیا! همین الان میگم..هرجا که هستی حلالت نمیکنم! سر پل صراط راهتو میگیرم! از اون روزی که مامانم دید با اشتها کاهو و نمیدونم کلمو سبزیو نمیدونم یونجه و هرچی میخوری...دم به دقیقه بهم کاهو میده..کلم میده! باباااا! حس میکنم معدم کم کم میتونه سلولز رو تجزیه کنه!خب...میگفتم! تجربی بلای خانمان سوز! اصلا جدیدا یه فوبیای جدیدم گرفتم...فوبیای صدای معلم زیست! یعنی انقد وحشتناک آدمو صدا میکنه میخوای بگرخی فقط! یعنی سکته ای شدم از دستش!طبق تجربه بچهای تجربی...یکی تریاک آدمو پیر میکنه و ازین رو به اون رو میشی...یکی تحصیل در رشته تجربی😂😂😂😂(خواهشا دلخوری نباشه شوخی میکنم)وجدان : وای هلیا! ببین الان ناراحت میشن میخورنت_ نه وجی جونم! میدونن که من با زمینو زمان شوخی دارم!امان از بچه های تجربی(اینو دوستم برام فرستاد)اگه خوابهای عادی میدیدم :اگه خواب های عادی میدیدم...همه چیز تغییر میکرد..دیگه دوستام به چشم شمن، جن گیر، موجود ماورا انسانی، یا کسی که علم غیب داره نگاهم نمیکردن...و انتظار نداشتن همه چیز رو بدونم و ...خودمم راحت تر میخوابیدم و شب بیداری رو تجربه نمیکردم:)))تجربیات نزدیک به مرگ ؛ چندین بار عزرائیل رو دور زدم :بار اول : شاید حدود 3-4 سال داشتم...با مادرم رفته بودیم شمالو دریا و اینا...اما دریا طوفانی بود و من اجازه نداشتم آب بازی کنم...خیلی ناراحت بودم...آب گاهی تا ساحل میومد...و حتی دمپایی هام رو آب برده بود... من توی ساحل با کمی فاصله از مامانم نشسته بودم و شن بازی (تقریبا گل بازی) میکردم، مامانم هر چند ثانیه بهم نگاه میکرد... فقط برای لحظه ای گرم صحبت با کسی شد و نگاهم نکرد...خیلی کوتاه اما همون لحظه یه موج از آب اومد و منو برد توی آب...کمی که جلو برد و دیگه گفتم کارم تمومه منو برگردوند توی ساحل..دقیقا زیر یه قایق بودم...قایق برعکس گذاشته شده بود... و وقتی من رفتم زیر قایق دستمو به قایق بند کردم...اما اومدم بالا...تا سقف آب بود...آب پایین میرفت و صدای مامانم رو میشنیدم..تا میومدم داد بزنم مامان...آب دوباره میرفت بالا...داشتم خفه میشدم...اون لحظه فقط بهم میگفتن قایق رو ول نکنی...ول نکنی فلان...این وضعیت حدود 10 دقیقه شاید ادامه داشت تا دیگه دریا آروم شد... و نمردم!بار دوم : فکر کنم این تجربه هم برای 4 سالگیم باشه... با مادرم توی جاده بودیم...میرفتیم مسافرت و صندلی های عقب پر وسیله بود...من مجبور بودم جلو بشینم... یادمه کمر بند رو که بستم بخشی که قفسه سینه رو نگه میداره روی پیشونیم افتاده بود...منم فرستادمش پشت سرم و خوابیدم...وقتی بیدار شدم سرم بدجور درد میکرد ، مامانم داشت با یکی بحث میکرد...مثل اینکه یه نفر یهو زده بود روی ترمز و مامانم ناگهانی ترمز گرفته بود و سر من خورده بود به داشبورد 😂 اینم قسر در رفتیم...از اون موقع تا حالا هیچوقت صندلی جلو نمیشینم...همیشه سرزنش میشم که مگه رانندتم مگه اسنپه بیا جلو...ولی نمیتونم!بار سوم : شاید حدود 5 سالم بود...یکی از فامیلامون با نامزدش قرار داشت و به بهانه ی هلیا رو میبریم پارک از مامانش اجازه گرفت که بریم بیرون...ولی رفتیم باغ...شب بود و هوا تاریک بود...ازم خوستن برم برای خودم بچرم...نه چیزه... یعنی بازی کنم توی باغ! خلاصه من داشتم گردش میکردم که دیدم یه سگ! اون موقع قد سگه اگه ازم بلند تر نبود کوتاه تر هم نبود...افتاد دنبالم...من بدو سگه بدو! مطمئنم اگه منو میگرفت طحالمو میخورد! یعنی هرچی گریه میکردم صدامو نمیشنیدن...آخرش نمیدونم یه پیر مرده از کجا پیداش شد صداش زد و منو ول کرد...بعد منو که گریه میکردم برد پیش دو کفترِ عاشقِ کَر!بار چهارم : کلاس دوم که بودم...مدرسه غیر دولتی درس میخوندم... ما برای رفتن به باشگاه با اتوبوس میرفتیم...دوستم خیلی دوست داشت صندلی جلو بشینیم...شاید بگید چرا...چون راننده اغلب درو باز میزاشت و بهمون هوا میخورد و خیلی لذت میبردیم! منم پایه بودم...و بعله! مشابه تجره قبلی...اینبار بخاطر رد شدن ناگهانی سگ راننده ترمز گرفت...اما خداروشکر در بسته بود...یادمه همه ی بچه ها به صندلی های جلوییشون خورده بودن و منو یکتا...پرت شده بودیم تو پله های اوتوبوس:))) قسر در رفتیم...بار پنجم : کلاس پنجم بودم که کرونا گرفتم و خدا فقط بهم رحم کردبار ششم ، هفتم ، هشتم ، نهم ، دهم...(هزارم؟) : مربوط به جنگ میشه...من کل جنگ در حال بازی با عزرائیل بودم! هربار جایی رو میزدن...یا اونجا بودم! یا نزدیکش بودم...یا خبر نداشتم و داشتم میرفتم سمتش و برای بار دوم میزدن! یا موج انفجار رو تجربه میکردم! حتی شهرستان هم رفتم...اونجا هم زدن... خودمم تو خونه بند نمیشدم...وگرنه یکی نیس بگه زن! نه...یکی نیس بگه دختر! نه...یکی نیس بگه بچهههه ، تورو فوتت کنم باد میبرتت اقلا بشین خونه احتمال زنده مانیت رو کمتر نکن...اما این گوش در و اون گوش دروازه!آره خلاصه من با عزرائیل پارتی دارم! پارتیم کلفته فعلا کاریم نداره...هر اتفاقی میوفته به شکل معجزه آسایی زنده میمونم! عمرم به دنیاس😂😂😂حالا چرا اینارو گفتم؟اگه بخیر نمیگذشت الان اینجا نبودم :البته زیادم بد نمیشدا...اون ور به فرشته های بهشتیم میرسیدم و مخشون رو میزدم(استغفرلله)وجدان : تو آدم نمیشی نه؟_ عه وجی! دلت میاد؟وجدان : اصلا فکر کردی میری بهشت؟_ خب پس چی...وجدانم که تو باشی میدونی که آدم بدی نیستم!وجدان : خودشیفته!_ به خودت رفتم!مرسی از دوست عزیزمون بابت این چالش! و ببخشید اگه دلخوری ای یا شوخی نابجایی کردم!از طرف هلیا با عشقپینوشت : از قوری به قلم قلم به قوری ، تو عشق منی گوگولی مگولی</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخواستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-shjf7gurys11-shjf7gurys11-shjf7gurys11-shjf7gurys11</link>
                <description>این پست رو برای چند نفر مینویسم..اول اندر احوالات گربه های کرج برای چکاد :این بچه منه نگاش نکنین:)یعنی...نمیرم براش؟😭تو ماشین نشسته بودم..دیدم اِوا سلااامولی...چرا اینطوری نگاهم میکنه؟🤣فقط من فکر میکنم تو چشماش جمله افسوسه؟!🥲افکاراتش : موش چقدر کمیاب شده...برای یه لقمه موش حلال چقدر باید بدبختی کشید ، هعی خدا!چند دقیقه بعد : گور بابای موش موتورووو✨این بچه جاموند...اینم همزمان با سفیده رو کاپوت ماشین بودن...خدایی تو نگاهش تاسفه! اینم داره سرزنشم میکنه که چرا شب بیرونی🤣اینم داشت وسوسم میکرد نازش کنم...سرشو به دیوار ناز میکرد:)))ولی خدایی گربه آخریه اگه کسی ندونه...باید بگم...اگر گربه ای دیدی بر دیواری تکیه کردهبدان عاشق شده و گریه کرده🤣🤣(پیشی جان ببخشید)خب حالا برای مآهور عزیزم...عکس های بچگی✨🙃:فعکک کنم 3 سالگیمهاینم همون حدودآره خلاصه الان پیر شدم...گین شاهده!اینم همینجوری اشاره برای داداش کوچیکه (دیدی منم دارم) :پ.ن1 : از قوری به قلم قلم به قوری...تو عشق منی گوگولی مگولی💖پ.ن2 : خدایی گربه ها بانمک نیستن؟ جیگرشونو نخوریممم؟(یکی بیاد منو کنترل کنه)</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه برای کسی که نباید</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-yuebbku3dkft-yuebbku3dkft</link>
                <description>سلام و درود! در رابطه با چالش نامه ی آقای گنجشک خیلی فکر کردم که چی بنویسم و خطاب به کی...تا اینکه این به ذهنم رسید...نامه برای کسی که نباید:))))نامهذهنم خیلی شلوغه...دلم میخواد باهات حرف بزنم،اما اینجا نیستی!خیلی جالبه نه؟! اینکه تمام حرفامو به تیکه سنگی میزنم و خالی میشم...هیچکس نمیبینه، هیچکس نمیشنوه...ولی، تو که میشنوی آره ؟ راستش فقط میترسم که نشنوی...چون من اونارو برای تو میگم.لحظه ای یادم میره...دلم میخواد الان با ذوق بهت پیام بدم اما یادم میاد که...داخل مغزم کلماتی چرخ میخوره که نمیتونم بنویسمشون...خیلی بیشتر از چیزایی که بهت گفتمو دارم مینویسم...گاهی دلم میخواد زندگی مثل فیلم باشه...این تایم که آزار دهندس رو رد کنم تا بگذره...نمیخوام اینجا باشم...نمیخوام اونجا باشی:)))بزار یه اعتراف کنم ، شاد بودن خیلی سخته! این که تو اوج بدبینی اطرافیانت ، خوشحالی رو انتخاب کنی! خیلی سخته...اینکه همه فک کنن خوشحالی و به خودت بگی خوشحالی ولی وقتی عمیق تر توی درونت میری...میبینی که دیوارهای وجودت دارن آوار میشن روی سرت... اما من تلاشمو میکنم! تا شاد زندگی کنم:)))))و درکل نشون میدم که برام اهمیت نداره ،فقط بخاطر تو!گاهی ذهنم تو خلا قرار میگیره...همه چیز ساکن میمونه...نه صدایی، نه حرکتی، همه چیز محو شده ، انگار فقط کاغذ خالی دفتره...دنیای کاغذی!ولی ، خیلی زود رفتی...اگه قرار بود بری باید منم با خودت میبردی...تو قول داده بودی مگه نه؟!راستش فقط دلم برات تنگ شده!اها راستی...بزار اینم برات بگم..چند شب پیش رفتم بام کرج و اونجا دیدم که یه....خب دیدم که یه...دیدم که...دیدم...دی...اصلا چیزی ندیدم!گفتنش چه فایده ای داره؟تو که اونجا نبودی...قرار نیست بری اونجا...حتی اینجا هم نیستی...آنجاهم نیستی، پس...تو کجایی ؟همیشه بهم میگفتی معذرت خواهی نکن،ولی...ببخشید!ببخشید که الان من اینجام و تو...ببخشید که من زندم و تو...ببخشید اگه این هفته نیومدم بهت سر بزنم...ببخشید!کاش اینجا بودی و اخم کردنت رو با هر ببخشید گفتنم میدیدم....ببخشید:))))از طرف سیترا با عشقو فرار..!🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙پینوشت : بابت پیچیده شدن متنم متاسفم</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 10:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از ویرگول! (پست موقت)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-k3zhaz1ev8jl-k3zhaz1ev8jl-k3zhaz1ev8jl</link>
                <description>وضعیت من در اون لحظه :خب خب خب! ابتدا فکر میکردم بلاکی چیزی شدم..چون چند بار که از اکانتم خارج شدم تونستم کامنتای زیر پست خودم و پستای بقیه رو ببینم! دوستااان تبریککک ویرگول باز زده به سرش!زده به سرم تورو ببرم هرجا دلت خواست^_^اره خلاصه میزنم رو لینک های پروفایل میگوید خطای 404میزنم روی نوتیفکیشن هاش میگوید خطای 505موندم خطای 606 چیه کنجکاوم! شماچی؟اره خلاصه آقای تهمتن ، پارسا ، گین ، داداشی ، سما ، قلم عزیز ، و تک تک دوستای عزیزم* این داستان قضیه داره! کائنات دارن مجبورم میکنن درس بخونم! بخدا!!! اینا همه نشونس!واکنش کائنات :صد نامه نوشتم و صد راه نشان دادمیا نامه نمیخوانی یا راه نمیدانیآره خلاصه! منننن اعلام میکنم! که مثل بچه خوب میرم درس بخونم ( T-T ) خلق ایموجیپ.ن.1: بالاخره لینک گذاشتنو یاد گرفتمممنون از تهمتنممنون از گینممنون از پارساگروه استادان گرامی! در آخر فهمیدم با گوشی نمیتونممم! و با کامپیوتر انجام دادم:)پ.ن.2: امان از گوشی!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 21:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تا از کتابایی که خوندم:</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-xecpl3gw2v4p-xecpl3gw2v4p</link>
                <description>این پست به دو علت گذاشته شد ،یک دوستام گذاشتن🤭دو ازم خواستن بزارم🤭بریم ببینیم چی میخونم؟!سه جلداول از همه این کتاب ، داستان راجب وقتیه که مردم نمیمیرن و افرادی با عنوان داس اونهارو با دلایل مختلف خوشه چینی میکنن(میکشن)، و این میان دو بوه به اسم های سیترا و روئن رو داس فارادی انتخاب میکنه که یادشون بده چطور آدم بکشن...این وسط اتفاقاتی میوفته که سیترا و روئن در مقابل هم قرار می‌گیرند و... و... لقب خود من سیتراس، چون رفیقم چند تا از جملات کتاب رو به من گفت قبل خوندنش و من جوابم عین جواب سیترا بود ، سیترا یجورایی منه✨سه جلدخدایی من سر این کتااااب مررررردممم😭هر جلدش قطری داشت بیا و ببین ولی من یه روزه میخوندم و فورا جلد بعدی، این کتاب رو کتابخونه مدرسمون داشت و من هربار یک هفته صبر میکردم برای هر جلد عین شکنجه بود!داستان راجب اینه که الهه ی ماه شربت جاودانگی میخوره و به ماه میره اون یه بچه داشته اما...حتی رفتنش به ماه هم درست نبوده..دخترش مخفی زندگی میکنه تا اینکه برای تغییر وضعیت میره به قصر...تا بتونه اعتبار بدست بیاره و کاری کنه مادرش بخشیده شه✨اینم از مدرسه گرفتم و یه روزه خوندم..شکر خدا یک جلد بود🤲 درباره رقابتیه که عشق سرانجام اونه... راجب جنگ ، با چاشنی عجیب جادو...خیلی دوست ندارم توضیح بدم چون با کلمات توصیف نمیشه...فقط بخونیدش✨اوه مردی بود که میخواست خودکشی کند اما...هردفعه یک چیز مانع او میشد، روزنامه رسان...همسایه ای که لوس و ننر بود و ایرانی بود، در آخر انقدر مزاحمش شدند که از کارش پشیمان شد🙃عجیب ترین و با احساس ترین کتابی که خوندم...داستان های کوتاهی بودکه...واقعا حق میدم ، نباید چاپ میشد...راجب غم واندوهی که قابل بیان نبود🙃فیلمش هم به قشنگی کتابشه!پیشنهاد میکنم فیلمش رو ببینید ، به قشنگی کتابش درستش کردن، راجبش نمیگم تا فیلموببینید و قضاوت کنید🤭انواع سم، انواع اسلحه ، اونواع حیوانات سمی همه در مغازه خودکشی پیدا میشدند...اخرین راه برای پایان دادن به زندگی...پایان خوش*بعله همین کتاب معروووفاز اسمش مشخصه اخرش چی میشه!روز اخر زندگیشان بود ، به آنها زنگ زدند و گفتند امشب شما خواهید مرد....از خیابان رد میشوم، اما اینبار دستی نیست که مرا نگه دارد....من عاشق امید شدمداستانی بود ک بعضی ها پسندیدند و بعضی ها نه... راجب امید توی سخت ترین شرایط بود امیدی که دستت را دراز میکنی و فرار میکند ، وقتی که انها مریض بودند و با مرگ دست وپنجه نرم میکردند..با امید میخندیدند، شوخی میکردند و زندگی میکردند🙃سم هستم بفرمایید!اون دختر ، معشوقش روبخاطر لجبازیش از دست داد..اون مرد و حالا از طریق تلفن صدایش را میشنید..اورا با تلفن داشت! اما...کاش اورا در کنارش داشت ، کاش دوباره دست هایش را میگرفت و میگفت متاسفم:)آبری پدر/مادر و خواهرش را بخاطر لجبازی خودش در تصادف از دست داد...حالا خواهر دوستش اورا یاد خواهر خودش می انداخت...او پدرش/مادر را میخواست(یادم نمیاد مادرش فوت مرد یا پدرش ، ای حافظه ی ماهی🤲)بهترین دوستش که شناگر ماهری بود توی دریا افتاد و غرق شد...حالا او فکر میکرد شاید عروس دریایی اورا نیش زد که اورا از دست داد...شاید عروس دریاییعادلانه نبود:)عادلانه نیست...تمام کتاب ها در مدرسه دانه به دانه ممنوع شدند ، چون یک کتاب به بچه‌ها دروغ را یاد داد یک کتاب به بچه ها شام نخوردن را یاد داد...حالا بچه ها دور هم جمع میشوند و دلایل الکی برای کل کتاب های کتابخانه مدرسه آوردند...اینجوری قفسه ها خالی میشدند... پس مدیر فهمید که کتاب ها برای خواندن است و نه برای ممنوع شدن:)اول جلد دو رو خوندم بعد یک🤭برخلاف جلدش ترسناک نبود ، بچه ها به اردوگاهی تابستانی رفته بودند تا درس بخوانند اما حقایقی کشف کردند که زندگی انها را تغییر داد!در حستجوی دلتوراواقعا قلم امیلی رودا رو دوست دارم...این کتاب ماجراجویی و تلاش گروه رو برای اتمام کردن کمربند دلتورا نشان میدهد...با آن کمربند میتوانند دشمنان را نابود کنند و شهر را نجات دهند:)اگه بخوام همه رو تعریف کنم...خیلییییییییییییی طولانی میشهه؛ وگرنه میلیسنت مین ،دختری در اتاق طبقه سوم ، آبشار یخ ، پایین ، اسم من میناست ،مغازه جادویی ، هزارتوی پن ، مجموعه کتاب های ار ال استاین ، مجموعه اکو ، کتاب باز ها ، کتابخانه آقای لمونچلو ، انجمن سری بندیکت ، خوب های بد بدهای خوب ، خدمتکار ، هیزم های خیس ، او و گربه اش، راز اسب های توی آینه ، سالهای ابری ، بینوایان ، دختری در قطار ، زنی در کابین شماره ۱۰ ، مادرم دروغ میگوید ، هشت کلیدخیلی زیاد تر از چیزی ان که بخوام همه رو بگم!بخوام خلاصه بگم...توی هر هفته ، پنج تا کتاب میخوندم...قبل جنگ🙃 و خیلیییی زیادن کتابایی که خوندم!پینوشت۱ : ببخشید طولانی شد✨🙃پینوشت۲ : کدومشونو خوندید؟پینوشت۳ : هیچوقت حالت کتابخونه طور نداشتم همیشه یه کوه کتاب میخوندم و قرض میگرفتمو قرض میدادمو پس میدادمو.....</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسناک ترین خوابهایی که امسال دیدم:</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-gnvllyhgveus-gnvllyhgveus</link>
                <description>اولین خوابم برمیگرده به مرداد ۱۴۰۴ ، این خواب رو از مرداد تا دی ماه بار ها دیدم، بار ها و بارها ، به قدری که دیگه از خوابیدن اجتناب میکردم تا کمتر ببینم :داستان اینجوری شروع میشد که یه شخصی توی خوابم بود، اول آروم بود جوری با محبت نگاه میکرد که حس اعتماد رو برام بوجود میآورد ، کنارش می‌نشستم و کل اتفاقات روزم رو براش تعریف میکردم، همه چی درست پیش میرفت ، تا اینکه یه جایی از وسط حرفام (نمیدونم از خاطره ی اون روزم یا هرچی کلا سادیسمش فعال میشد لعنتی🤦🏻‍♀️) میومد سمتم و گلومو میگرفت محکم فشار میداد جوری که نمیتونستم نفس بکشم و جایی که دیگه حس میکردم الانه که بمیرم از خواب بیدار میشدم🙃 و نفس نفس میزدم انگار که واقعا داشتم خفه میشدم ، نفسم تنگ میشد پنجره رو باز میکردم و...خواب دومم یجورایی نجات دهنده ی من از دست این خواب بود که سه بار دیدم این خوابو ، از این خواب به اندازه اون خواب وحشت نمیکردم، اما بازم آزار دهنده بود :خواب میدیدم که سربازم، اطلاعات مهمی توی خوابم داشتم و واقعا نیاز بود زنده بمونم تا به فرمانده بگم، اما داشتیم با هم رزمام برمیگشتیم که وسط راه بهمون حمله شد و به من گفتن حرکت نکن و تکون نخور تا فکر کنن مردی! تو باید زنده بمونی! اما خب همه چیز اونجایی پیچیده شد که قبر کندن برامون! و میخواستن مارو دفن کنن! همه ی دوستامو با لباسای خودشون گذاشتن توی خاک ولی برای من...یه لباس خوشگل(ولی خیلی بازززز یعنی منو بکشن هم اونجور لباسی نمیپوشم) تنم کرده بودن و منو بلند کرده بودن که ببرن، خیلی کوچولو بودم... یعنی مثلا شما جثه یه بچه ۵,۶ ساله رو تصور کن بغل مثلا یه مرد ۳۱ ساله باشه ، اینقدر تفاوت اندازه بود! لحظه ای که میخواستن منو بزارن توی خاک فرماندشون گفت :چیکار کردین! ما تنها احترامی که به این آدما میزاریم اینه که با لباس خودشون ، لباس رزمشون دفنشون میکنیم!توی خوابم منتظر بودم دفنمون کنن و دوباره بلند شم برم و اطلاعاتم رو برسونم(الان که فکر میکنم بعد دفن شدن امکان نبش قبر وجود نداره!)این خوابو دو باره اول دیدم و عادی بود! بار سوم لحظه ای که منو گذاشتن توی قبر بلند شدم نشستمو گفتم: هی این منطقی نیست! من الان خوابم! شما حق ندارین توی خوابم بهم صدمه بزنید! که اونام فقط یک کلمه گفتن : تو نباید اینو بدونی!جوری که اونا بودن یه همچین حسی داشت!بعد گذشت ، من این خوابو ندیدم دیگه!تا اینکه توی فروردین یه خواب عجیب تر دیدم!توی مدرسه بودیم من با دوستام و همه ی بچه های مدرسه، از بلندگو گفتن بریم سالن اجتماعات که یه استادی قراره برای ما سخنرانی کنه، ماهم ردیف اول نشستیم تا نکات مهم رو یادداشت کنیم ، اما....اون استاد حرفای بدی میزد و شعارهای الکی میداد که من دوست نداشتم...ما دانش آموز بودیم...مارو چه به دخالت تو این امور(حرفای سیاسی می‌زد)بلند شدیم و با دوستام رفتیم ته سالن نشستیم ، این بار هم یادم اومد خوابم! فورا رو به دوستم گفتم :ریحانه! ما خوابیم!!!اونم گفت صبر کن امتحان کنم و بعد حرفش ناپدید شد!منم که دیدم دیگه این وضعیت موندن نداره ، بلند شدم و رفتم سمت در سالن تا برم بیرون ، اما استاد اجازه نداد! بهم گفت حرفام تموم نشده.منم کفری شدمو گفتم : به ولای علی من خوابم حق نداری اذیتم کنی!بعد برداشتم رو به جمعیت گفتم : همه ی شما خوابید! بیدار شید!و بعضیا گفتن دروغ میگی بعضیا هم ناپدید شدن.اما خودم که خواستم بیدار شم نمی‌تونستم و اون استاد بهم گفت تا من نخوام نمیتونی بیدار شی...کلی بدبختی کشیدم تا بیدار شدم(خیلی طولانی بود این خوابم)پینوشت۱ : شما چجور خوابهایی میبینید؟پینوشت۲ : تاحالا شده خواب تکراری یا سریالی ببینید؟</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 12:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به من به تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-imcrxazjwv4q</link>
                <description>من عزیز سلام،دیدی چیشد؟ تو اشتباه میکردی، هیچوقت نمیتونستی تمام اتفاقات تلخ رو جبران کنی، هیچوقت توانشو نداشتی...همیشه فکر میکردم تو یه قهرمانی، نه مثل بتمن یا مرد عنکبوتی یا قهرمان های دیگه که شهرو نجات میدن، همیشه فکر میکردم تو مراقب بقیه ای! فکر میکردم قدرتمندی و میتونی اونا رو آروم کنی:)دیدی نتونستی! تو حتی ‌نتونستی منو آروم کنی...اره من توقع داشتم روحیتو نبازی و نذاری غرق بشم!بعضی چیزا جبران شدنی نیست، تو نمیتونی همیشه مستحکم وایسی! الان حتی خودمم جرات ندارم بهت تکیه کنم ، تو ضعیف شدی، متاسفم که مراقبت نبودم،اخه تو....قوی تر از چیزی بودی که نگرانت بشم!ببخشید اگه باهات تندی کردم یا حوصلتو نداشتم، الان که فکر میکنم ، اگه تو نباشی هیچی نیس...اگه این دنیایی باشه که تو داری تو مرکز این دنیایی و اگه تو نباشی، دوستات هم نیستن ، رنگ مورد علاقت دیگه نیست، کوکی های خوشمزه...اگه تو نباشی دیگه خوشمزه نیستن ، اون گربه ی سفید پشمالو، اگه تو نباشی دیگه کسی براش غذا نمیزاره...اون بوم خالی گوشه اتاق تا تو نباشی همونجور خالی میمونه...متوجهی چی میگم؟ اگه تو نباشی همه ی کسایی که بخاطرشون از خودت گذشتی دیگه وجود ندارن...این دنیای توعه✨🫴تو نباشی دنیایی نیست، رفیقی نیست و هیچ...خلا مطلق اونا بدون تو ادامه میدن ولی تو بدون خودت ادامه نمیدی....اگه تو اولویته خودت نباشی...نمیتونی بگی کسیو دوست داری وقتی خودتو دوست نداری🙃پس...هروقت خودتو باختی کم نیار...بخاطر رنگ آبی که عاشقانه دوسش داری✨بخاطر کوکی های مامانبزرگ✨بخاطر گربه ی سفید پشمالو✨بخاطر دوستات✨بخاطر اون لحظه ای که آرامش میاد✨بخاطر خودت✨حالا با من کاری نداری؟ دارم میرم اینو به نفر بعدی بگم🙃🫴پینوشت۱:سلام ویرگولی ها خوبیننن؟پینوشت۲:این پست فقط خطاب به خودم نبود:)پینوشت۳: این پستو دو بار نوشتم ، از دسته ویرگول!!!آهای ویرگول! من باهات قهرم!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری اشنا شدم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-emieojzc8gri</link>
                <description>خب بسم رب شهدا و صدقین ، احتمال ترور شدن بعد خوندن این پست وجود دارد ، لطفا درصورت وقوع حادثه برایم فاتحه بخوانید😂😂اول از همهههه با سحر شروع میکنم :سحر که احتمالا این پستو زود میبینه بچم🤌♥️دلیل اشناییم باهاش یه داستان ترسناک از یه عروس بود که هنوز که هنوزه هی میرم میخونمش! بعد من دیدم عه چه دختر خوبیه ، سعی کردم دوست بشم باهاش ، اولش صمیمی نبودیم🙃 بعد من فهمیدم متولد ۸۸ عه و اسمش سحرههه ، شما که غریبه نیستین من یه قلب دارم که جونم براش در میره اونم اسمش سحره، اینجوری بود که بنظرم همه سحرا محشرن💖 بعد میخواستم صمیمی شم با این سحرمون، که رفته رفته ، یواش یواش با سرعت اسلوموشن😂البته از نظر خودم اینجوری بود شاید الان سحر بگه برای من زود گذشت🙃🤌 خلاصه دوست شدیم و الان یجوری ایم انگار دوست حضوریمه نه مجازی🤌🙃بعد از سحر میرسیم به آیسان ، آیسان گوگولی منه! همیشه بخاطر صدام بهم میگه جوجه ولی خوشش نمیاد کس دیگه ای بهم بگه جوجه ، هر بار که تو فضای مجازی من خودمو معرفی میکنم ، جمله دومی که میگم اینه : اگه قربون صدقم بری جیغ میکشم ، بوسم بخوای کنی آیسانو صدا میکنم😂 و این ادم ما تو روز دوم رفاقتمون صمیمی شدیم🤌💖💊و آشنایی ما وسط دعوا بود تو اون شرایط که دعوا میکردیم دوست شدیم 😂👌بعد از آیسان میرسیم به مانیا ، که همیشه سر من با ایشان لج و لج بازی دارن که جوجو منه جوجو خودمه😂 بینهایت دوست داشتنی بحث میکنن سرم جوری که دلم ضعف میره برای کارشون🙃😂 آشنایی ما موقعی بود که یه لینک اشتباه رفتم و سر از گروهشون در آوردم😂🙃بعد از مانیا میرسیم به یاسی! با یاسی وقتی که با تمام دوستان قهر بودم آشنا شدم ، اونم همزمان با دوستاش قهر بود و یه رفاقت ریشه دار بین ما دوتا شکل گرفت😂👌بعد یاسی میرسیم به نازممد یا همون نگار😂 چرا ناز ممد؟ چون یه اکانت داره اسمشو نوشته ممد ، دیگه ازین ممد خوشگلاس بهش میگیم ناز ممد😂با ناز ممد و نگار همزمان دوست شدیم🤌😅بعد از نگار میرسیم به ستاره ، ستاره ازین ستاره ی آسمون دنباله دارنه بیا هاس😂🤌 بینهایت دوست داشتنی و همیشه باهام مهربون بود ، با ستاره وقتی که میخواستم برناممو بپاکم دوست شدم و باعث شد نپاکم:)دوست داشتم با قلم ، میخک ، دفتر خیال، آنه ، تارا ، احساسات بر روی کاغذ ، راوی سپیده دم و خیلی دیگه از بچه های اینجا صمیمی تر شم اما...نشد هنوز😅بخوام آمار پسرا رو هم بدم درصد زنده مانیم کمتر میشه وگرنه ، پارسا هست ، حسین ، محمد جواد و...(که ویرگولی ان) فضای مجازی پیچیدس اما دوست داشتنیه خیلی رفاقتا اینجا فرمالیته نمیشه اگه از کنترل خارج بشه 🙃💊پ.ن۱: تمامی این افراد در ویرگول نیستند! و فقط تعدادی از انها ویرگولی اند!پ.ن۲: شما با بهترین دوست مجازیتون چجوری آشنا شدین؟</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 19:09:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>