<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقاب‌دارِ واژه‌ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alia_a</link>
        <description>و دیگر فرداها میمیرند🙃
و شعرها درمان بغض هر شاعراند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 09:51:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4532763/avatar/CspHuW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقاب‌دارِ واژه‌ها</title>
            <link>https://virgool.io/@Alia_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عجایب کرج۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AC%DB%B3-yvee6pctvok0</link>
                <description>اولین دسته رفاقت:رفاقت دو نفرهیعنی من تو ام تو منی🙃✨گاهی این رفاقت ها خطرناک میشه یعنی طرف مقابل از خانوادت، پدرت ، مادرت ، خواهر برادر....بهت نزدیک ترهاینا خطرناکن!رفیقم میگه تو شوهر کنی شب میام بین تو و شوهرت میخوابم...میگم خب چرامیگه اگه نصف شب که خوابی بوست کنه چیالله و اکبر😂😂😂(یه دلیل دیگه شوهر نکردنم😂)ولی اینجور رفاقتا...اگه با اسباب کشی خراب شه...سخته...دخترا خیلی آسیب پذیرندومین دسته رفاقت:اسم اینو میزارم طناب کشی😂تصویر کنید دو نفر دونفر غیبت نفر سوم رو میکننبعد دوتاشون قهر میکنن وسطی رو میکشن دوست منه دوست منه ولش کنبلهمن همیشه وسطی بودم😂ولی رفاقت مستحکمی دارن به نسبت...فقط یکم لجبازن همین🙃✨سومین دسته رفاقت:اکیپ هااین دستهالکیموقتو دارای تاریخ انقضا میباشدزود به پایان می‌رسدو دوباره با افرادی جدید شکل میگیردانگار داخل خیابان با غریبه ها راه میروی و راهتان جایی جدا میشود و با غریبه های جدید هم مسیر میشویاکیپ ها اینجوریهمن خودم به نوعی سر دسته اکیپ بودم و میدونم...افراد میرن میان...و این دسته ناپایدار ترین دسته رفاقتهدسته چهارم رفاقت:رفاقت بین فامیل ها...این دیگه بخوای نخوای همینهآش کشک خالتهبخوری پاتهنخوری پاته😂جدا ازین رفاقت ها بین دسته اول قلبیهیعنی فراتر از پوشش، اعتقادات ، رفتار ، اخلاق ، سلیقه ، یعنی من تورو میخوام برای اینکه تو ، توییدسته دوم تورو میخوام ولی باید درست رفتار کنی...برای همین میگم دسته اول مستحکم ترهو دسته سوم...تورو میخام ولی پایه باش اجتماعی باش شاد باش بگو بخند...تو اکیپ بودن راحت تیست باید تغییر کنی تا سازگار شی🙃خیلی آدم ها که میبینید دوستان زیادی ندارناونا برنده اناونا خودشون رو برای تو جمع بودن تغییر نمیدنکمر بند شائولین سبزم را به آنها اهدا میکنم البته با اجازه استادحرف اخر :شاد باشید؛ تغییر نکنید و به رفاقت وابسته نشوید🙃پ.ن۱ : بریم عجایب قم؟پ.ن۲ : بقیه شهرا هم همینطوره؟پ.ن۳ : من فقط جوری که رفاقت رو دیدم و شناختم نوشتم:)پ.ن۴ : بازهم گشتی در پلی لیستم</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:45:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه به سبک غرغر نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-ftrpwnacxx5r</link>
                <description>اومدیم قم در ابتدای ورود اومدیم مسافرخونه چسبیده به حرم حضرت معصومه، خیلی کیف میده ازش میام بیرون میرم حررم...دلتون بسوزه😂بعد چندین بار در روز های گذشته تو حرم گم شدم و میخواستم خودمو به امور گم شدگان و پیدا شدگان معرفی کنم😂یبار یه خادمه اومد بهم گفت از کجا اومدی گفتم از کرج ، نمی‌دونم چرا بعد این جملم گفت عیجان خوش اومدی خاله جون نمیدونم فلان...فکر کنم دوباره گول صدامو خورد😂کلی میخندیدم اما همین خنده ها گریه های من در روز های آینده بود، ما رفتیم شام قورمه سبزی خوردیم فرداش یکم سرگیجه و اینا داشتم...مامانم گفت نه از قورمه سبزی نیس از هله هوله هاس...چند روز هله هوله نخوردم همونجوری بودم و بعد دوباره قورمه سبزی همونجارو خوردیم و بد تر شدم...یعنی افتادم تقریبا تو بسترخیلی بدجور مریض شدم!بعد رفتیم جمکران...اونجا اومدم آب بخورم اما آب سرد کنش یجوری بود قدم نمیرسید...یه پسره هم اونجا بود هی شیرو باز میکرد خیس میشدم چون پایین بودم...چرا پسرا انقد نرده بونن؟بهش گفتم خیسم نکنگفت خیست نمیکنماره خلاصه دوست داشتم بزنمش!بعد رفتم چادر گرفتم، وقتی با چادر ملی میرم مجبورمون میکنن حتی ضد افتابم پاک کنیم😭از خودشون چادر بگیریم چیزی نمیگن میگن مسافرهبعد چادره یکم تا بالای مچم بود خانومه کفت بلند تر بدم...گفتم نه من دستو پا چلفتیم همین خوبه نیاد زیر پامبعد ازین ماشینا که میبرن حیاطو رد میکنن سوار شدیم، همه هم جوون بودیم مبخندیدن همه و میگفتن بر پدر تنبلی صلوات ماهم بلند صلوات میفرستادیم😂😭هیچی لباس نیاورده بودم با خودم...کلی لباس خریدم خوشحالممم!بعد... یه کار خوبم کردمنمیتونم بگم چیفقط میگم یه کار خوب🙃بعدش اومدم برای یگانه سلطان قلبها خوندمو این عکسم مهراد برای مهمونی سید درست کرد ولی من خوشم نیاد ازش حق کپی و نشر دارم😂پیش عشق ای زیبا زیبا خیلی کوچیکه دنیا دنیافقط اومدیم مسافرت اما خونه گرفتیم اینجا موندیمدیگه از بچه کرجی شدم بوه قمی😂😭یعنی باید شروع کنم به نوشتن عجایب قم؟پ.ن۱ : استراحتی قبل پارت ۳ عجایب کرج😂پ.ن۲ : یه اهنگ که این روزا زیاد گوش دادم🙂</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 10:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب کرج۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AC%DB%B2-whzxt2vbochd</link>
                <description>کر + ج ، کر هایی آمیخته با جسلآااااااااامبریم بررسی لباس فروشی ها از نظر خودممیری وارد مغازه،سلام خوبید منم خوبماره خلاصه بعد میری میبینی کلا کت شلوار...تو کرج جدیدا کت شلوار مد شده برا دخترا...اره میری میبینی نیم مترم پارچه نیس خدا به دور...کی اونو می‌پوشه تو خیابون؟!خاک عالمبعد آقای فروشنده و دخترش میاد...دخترش یه چیز نسبتا با حجاب پوشیده ولی فروشنده به زور میخواد آدمو راضی کنه که سخت نگیر اینجا کرجه همه همینجور میگردنخب مرد حسابی...اگه همه همینجورن...برو تن دختر خودت کن به دختر مردم چیکار داری عه!بعد دیگه میبینم ول نمیکنه یه کت شلوار نسبتا بلند تر برمیدارم یهویی و یکی دو سایز هم بزرگتر ، و میدونم قرار نیس هیچوقت اندازم باشه ولی بزرگاش بلند ترن...تو کرج عقاید خاصی هستهرچی بی حجاب تر باشی کارت زود تر راه میوفتههمه جانون واییبانکمغازهصف هاحتی تو نذریو همه چیز رو اون سانت موهات مشخص میکنه تو تابستون هم باید باز باشهولیمگه من زیر بار زور میرم؟صدام بچگانس نهایت ذهنیت هرکی که منو میبینه اینه که یه کلاس هفتمی هستم که صداش بچگانس... به بیشتر از کلاس هفتم برای سنم فکر نمیکنن😂 اگه قدم کوتاه تر بود شاید به دبستان فکر میکردن🥲د آخه🥲اره خلاصه برای همین کار منم نسبتا زود راه میوفتهمیگن بچس😂تو کرج یک نگاه هم میتونه بد برداشت شههمیشه موجب تعجب میشن دخترا و پسرایی که کلا وارد رابطه نمیشن...و با جملاتی مثل :× کرجی باشی و سینگل باشی؟× کرجی باشی و تاحالا رل نزده باشی؟× بابا اینجا پسرا تو هر کوچه با یه دخترن مگه میشه که تاحالا رل نزده باشی؟× برو من خودم زغال فروشم!× منم مامان دختر عمم تا حالا ازدواج نکردهو...😂و اینجور افراد موجودات ماورایی حساب میشن تو کرج😂بعد از حجاب فقط نگممممم ، آدم مذهبی ای نیستما! خیلی هم باحجاب نیستم اما اعتدالم! ولی تو کرج بین هم سنام نسبتا با حجاب حساب میشم (چون شال می‌پوشم) و الان که اومدم قم...بی حجاب محسوب میشم...نه تنها بی حجاب بلکه بد حجاب حساب میشم...منی که تو کرج همیشه برچسب بچه مثبت میخورم😂😂😂یعنی کم مونده مردم با استغفرالله بیان بیرون😂بعد وقتی یکی که حجابش نسبیه یا کمه رو کنار یه دختر چادری میبینن که دستشو گرفته و راه میرن و دوستن شاخ در میارن!خب نگا داره؟مگه چیه دوستیم دیگه!آرایش کردنا هم که نگم براتون آدم فکر میکنه همه دارن می رن عروسی...اخه چه وضعشه😭😂یعنی منو دوستام قبل بیرون رفتن انقد نق نق میکنم بهشون که میخوان خفم کنن🥲😂من نهایت تلاشم اینه قبل بیرون رفتن یه مشت آب میزنم تو صورتم و اگه آفتاب باشه صد آفتاب😭😂اصلا چجوری حوصله دارن دوستان😭😭😭من اگه حوصله داشتم اینقدر که اونا برای بیرون رفتن زمان میزارن زمان بزارم دق میکردم😂😂😂حالا یه جوک میگم دعوام نکنید بخندین🥲پیامی برای دختران سرزمینم :آیا از مجردی خسته شدید؟به دنبال یک لقمه شوهر حلال میگردید؟دیگر نگران نباشید😭کافیست در این ماه محرم ؛با خلوص نیت و تواضع در نگاه سینی چای یا شربت را در مسجد محلتان پخش کنید!آنگاه مادر شوهر آینده تان شمارا پسند خواهد کرد🥲پیامی برای کنکوری های عزیزم :غصه نخوریدشناسنامتون که همراهتونه...نشد همونجا پر پسره شوهر کنید...زندگی رو سخت نگیرید🥲خبببب اونجوری نگاه نکنید شوخی کردم😂در کل بیخیال شوهر...دوباره میگم از این جماعت شوهر در نمیاد!درس بخوریننه ببخشیدبخونینپسرای حالا ۵ دستن :دسته اول : جوجو ان🥲 اینا خودشون باید مراقبت شن نمیتونن مراقب کسی باشندسته دوم : وفا دار نیستن...همزمان با صد نفرندسته سوم : فعلا به فکر درسن و از دور محاصبه خارجندسته چهارم : کلا قصد ازدواج ندارندسته پنجم : قصد ازدواج دارن اخلاق ندارنحالا بگم دخترا رو؟دخترای حالا ۸ دستن :دسته اول : انقد لوسن که نمیتونن وارد رابطه پایدار شندسته دوم : خود ساختن و وارد رابطه نمیشندسته سوم : دارن درس میخونن و محاصبه نمیشندسته چهارم : وفادار نیستندسته پنجم : بی حوصلن، شاید حوصله خودشونم حتی ندارن چه برسه به یکی که بیاد بگه اینکارو کن اونکارو کندسته ششم : وفادار به شوهر خیالی خود هستند😂دسته هفتم : وفادار به رابطه ی تمام شده ی قبلی خود هستند (که انشاللله خدا بزند پس کله شان و تجدید نظر کنند)دسته هشتم : قصد ازدواج ندارنشاید بعضی مورد ها شبیه باشه ولی فرق داره بگید چشم😂دخترا و پسرای عزیزم ناراحت نشین حقیقته😂پ.ن۱ : ادامه بدم با پارت ۳ ؟ شاید راجع به رفاقت های کرج بگم تو پارت ۳پ.ن۲ : اگر دلخوری شد بوس به چشاتون ببخشید🩵پ.ن۳ : یه اهنگ شانسی بزاریم دوباره؟</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 08:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب کرج۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AC%DB%B1-aacin8aq9kgl</link>
                <description>کرج چیست؟ کر + ج ، ج مخفف چیه؟نگید نگید خودم میگم!جنونجنگجدالکر هایی آمیخته با جکرج عجیب است یعنی مثلا من یکیو میبینم میگم به چ پسری!آقا دل به تو بستمدل همه رو شکستمازین امروزو فرداتدیگه خسته خستمبعد میرم نزدیک تر....ادامه اهنگ:خانوم دلمو شکستیرفتی دل نبستی🥲طرف نگا میکنی بههههه چه موهایی میخوای بری جلو بگی تو عروس ننمی میبینی جان چه ریشایی(خواهشاااااا کسی ناراحت نشه)بعد تو تاکسی میان کنارتابتدا میبینی پسره!× نه به جان ننجونت دختره§ هو ننجونمو چیکار داری؟∆ استخاره کنیدبابا جان خب پسر باشی نامحرمی باید نچسبم بهت دختر باشی میتونم برم تو حلقت تو لوزالمعدت اصلا تو طهالتای خدا صبررررخب ما شمارو تو خیابون میبینیم شاید قصد داریم برا برادرمون زن بگیریم بابا کی دختره کی پسرمن نمیدونم چه سمیه پسرای کرج صورتی میپوشندخترا مشکی و آبیاخر الزمانه!بعد من نگا میکنم پسره آرایش میکنه اونوقت من هنوز تنها خلافم ضد افتابه!من با این جماعت باید یروز ازدواج کنم؟ بیخیال!انقد دیدمتون دیگه روپای خودم وایسادمفک کنم باید زن بگیرم...شوهر چیهاینا دخترن؟پسرن؟کی به کیه منم بتمنم!من بتمن تنهای شهرمآره خلاصه ادامه داره ولی طولانی میشه و همچنین میترسم جبهه بگیرینپس اگه جالب بود بگید بقیه مشکلات کرجم میگم😭پ.ن۱ : اومدم قم نایب زیاره امپ.ن۲ : طبق معمول آب و هوا نساخته بهم افتادم تو بستر😭😂پ.ن۳ : محتاجم به دعا🥲پ.ن۴ : اهنگ شانسی</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 20:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرغر نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-ryyki3yvk3ew</link>
                <description>این روز ها کلا زندگی برام میپیچهمیچرخه!یعنی...یه راه حل حدودی برای کابوس دیدنم پیدا کردم...هنوز حس ششمم کار میکنه! عجیبا غریبا!دارم به میراث ملی تبدیل میشم کم کم!دیگه غیر از اینعرضم به خدمتتون که این مدت که اکثرا تنها بودم با یه پیشی، نه دوتا پیشی دوست شدم! یعنی اونا با من دوست شدن...میان تو حیاط صدام میزنن منم بهشون غذا میدم نازشون میکنم!دیشب ساعت ۲ هی به مامان پیشیه میگفتم به بچت بگو انقد پک و پوزشو نماله بهم اونم فقط میگفت مورَوگوش نمیداد که بعدم فقط خر خر میکر:)فکر کنم توی دنیای واقعی(بجز مجازی) تنها نقطه روشن زندگیم همین دوتا گربه ان...تنها کسایی که نگاهم میکنن بهم محبت میکنن و مهربونن و دوست داشتنی!چند روزه دچار بد بیاریم و همش بلا سرم میاد همش بهم میگن به گربه سیاه غذا میدی نحسه...چه نحسی مگه خوشگل تر از گربه سیاهم داریم؟! بد سلیقه ها!اه اه اه ایش ایش ایش!دیروز رو پشت بوم سر خوردم و دستم برید، قبلش تو نون وایی حالم بد شد...امروزم تو پله سرم گیج رفت و افتادم و سرم محکم خورد به نرده...دوستام سر کوچه منتظر بودن تا بیام بریم عزا داری اما نمیتونستم بلند شم...بدجور به سرم ضربه خورده بود!بعد چند دقیقه بلند شدم رفتم و اونا منو دیدن عصبانی بودن قبل اینکه برسم به سر کوچه شروع کردن به حرکت کردن...خبر نداشتن چی شده بود و تند تند راه میرفتن ، منم سرم گیج میرفت با سرعت مورچه میرفتم دنبالشون...تا سرعتو کم کردن رسیدم بهشون و غر غر کردن و منم هیچی نگفتم...رفتیم ایستادیم کنار دستهدیگه دیدم حالم خیلی بده پیرهن دوستمو کشیدم و لب زدم حالم خوب نیس، نمیدونم چی تو صورتم دید که فورا منو برد مغازه یکم خوراکی شور خرید تا حالم سر جاش بیاد...و یکم بهتر شدم الانم که دارم مینویسم براتون همچنان سرم درد میکنه و دارم فک میکنم برم مسکن بخورم🙃اتمام غرغر نامه!بعد اینا باید بگم این چند روز دیر خوابیدم کلا یعنی منتظر موندم هوا روشن شد بعد...و حدودای ۱ یا ۲ یا ۳ ظهر بیدار میشدم...بر این باورم که تو رپز بخوابم کابوس نمیبینمدیگه غیر از ایناهیچ کار خاصی با تابستونم نمیکنماصلا حوصله ندارم که کاری کنمهلیآ:)پ.ن۱ : تابستون چجوری پیش می‌ره؟پ.ن۲ : حالتون خوبه؟پ.ن۳ : دوباره از پلی لیستم شانسی یه آهنگ میزارم براتون:) بسم الله کنید سم نشه</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 14:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر کلی😅</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C-odoctvfkulij</link>
                <description>سلام سلام سلام!با توجه به تغییر عکس! نام! بیوگرافی! و حتی نام کاربری😅باید بگم به من میگن! بتمنییی!😅بعد تغییر اسم به هوش مصنوعی گفتم بهم عکس بده! اومد یجوری داد...گفتم یکم با حجاب تر! دیگه خیلی با حجاب کرد...من میخواستم اعتدال باشه...خلاصه بعد اینکه بهش فحش های بوق دار دادم اینو ساخت!چطوره؟ خوبه؟ یا برم باز باهاش سر و کله بزنم؟هرچی باشه! آبیههه! و علاقه زیادم به رنگ آبی براتون ملموس بوده و هست!علت اسمم چیه؟ یکبار یکی از دوستان پستی راجع به نقاب ها نوشت!که من فهمیدم نقاب میزنم!برای همین تصمیم گرفتم اسمم رو اینطوری تغییر بدم:)حالا یه سوال! من کیم؟ گمم کردید!؟😅پینوشت : راجع به آهنگ! پلی لیستمو زدم پخش تصادفی و آوردش! نیت کرده بودم هرچی اومد بزارم...برید خدارو شکر کنید که گل پری جون نیومد😅😅 حتما قسمتی بوده که این آهنگ اومده...لذت ببرید!پ.ن۲ : سحر میخوای برای توهم درست کنم؟عکس هایی برای سحر :خودم اینو دوس داشتم🙃اینم خوبهحیف کیفیتشو خراب کرداینم دعواهام باهاش:😂سر به سرم میزاش</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 18:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>••دنیایِ رنگ‌‌پریده••</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-fx817fqueacn</link>
                <description>عروسک تنها نشسته بود.منتظر بود!منتظر دختر کوچولو...چرا برنمیگشت؟دیروز هم نیامده بود!یا روز قبل؟یا روز های قبل؟خیلی روز قبل؟خیلی سال قبل؟آخرین بار که باهم میهمانی چای گرفتند کی بود؟خیلی گذشته بود؟انگار دیروز بود!آن موقع ها که بازی میکردند:)خیلی نگذشته بود درسته؟× حقیقت چیست؟دختر کوچولو دیگر دختر کوچولو نبود...عروسکها دیگر زندگی او نبودند...زندگی او...کار بود!زندگی او...تلاش بود برای ادامه دادن:)دیگر حتی شکل عروسک هایش را بخاطر نمی آورد!بزرگ شده بود...دیگر دنیای رنگارنگ کودکی، به دست فراموشی سپرده شده بود...گذشته بود! فرار کرده بود:)خیلی میگذشت...اسباب بازی های دیگر را از سرپرستی خود خارج کرده بود...و به بچه های دیگر داده بود!اما عروسک، دخترک اورا دوست داشت:)اما نمیتوانست با او بازی کند:)× خیلی میخواستش اما هیچوقت بهش احتیاح نداشتپ.ن۱: عجیب غریب شد:)پ.ن۲: شاید نباید پستش کنم:)پ.ن۳: راستی تو بله گروه داریم خواستید شما هم تشریف بیارید ble.ir/join/kjN8GE1G1o</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 14:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مترسک»</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9-pio3mx074yyl</link>
                <description>هیچ نمیدیدهیچ نمیشنیدهیچ نمیگفتکور بود و کرکر بود و لالروحش محو بوداز چشمان دکمه ای میدیدبا گوش های گرفته میشنیدبا لب های دوخته سخن میگفتنبود و بودبود و نبودبودنش حس نمیشدگویی شبح بودبا نبودش زندگی بهم نمیریختبیچاره مترسکمترسک ها احساس ندارندمترسک نمیبیندمترسک نمیشنودمترسک صحبت نمی‌کند خنده دار است...بیل را بردارمترسک را بغل بگیرجلو برو∆ قبر کوچک تری باید میکندی× بیخیال آرزو هایش بزرگ بودمترسک در آغوش خاک بودحیف بی کفن∆ مترسک را چه به کفن؟× دلم برایش میسوزدبیل اولوقتی خلق شد...اولین کلمه ای که شنیدبیل دوماولین تصویری که دید بیل سوم اولین کلمه ای که با لبهای دوخته شده اش گفت× هنوز منتظرم بلند شه∆ دیره بیل چهارماولین باری که فهمید احساس نداردبیل پنجم خاک داشت اورا در آغوش می‌گرفت:)بیل ششمحداقل تمام میشد:)بیل هفتمکسی دلش برای او تنگ میشد؟بیل...••هی... من دلم تنگ میشه∆ دیره خاک بر سینه ی مترسک سنگینی میکردبدنش فشرده میشد...دیر بودولی...مترسک واقعا احساس نداشت؟این چه رسمی است ∆ زنده را کشته و مرده را میپرستی؟•• دلم براش تنگ میشه∆ تا چندی پیش زنده بود زبان بر دهان داشتی حالا چه میگویی؟•• خودمم نمیدونم چمههنوزم...گریه ی باران به رفتار تو میخنده:)و هر برگ میمرد و بر مزار مترسک می افتاد...ولی خودمونیم ها...بیچاره مترسک:)پ.ن ۱ : گذر کنیدپ.ن ۲ : ببخشید از پیچش</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«محبوب آنوبیس»</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B3-thpmnej6fbmi</link>
                <description>گندم های طلایی در افتاب میرقصیدند...فصل برداشت بود...آنوبیس از بالا به مردم نگاه میکرد...و مردم را مانند گندم میدید؛آنهارا خوشه چینی میکرد!از پیرو جوان و زن و مرد و بالغ و نا بالغ!آنها باید خوشه چینی می‌شدند!از کودک خردسالاو باید خوشه چینی میشد!تا پیرمرد سن و سال داراو باید...بچه های بی گناه؛آنها باید...صدای انفجار می آید...محبوب در نزدیکیست؟!او نباید خوشه چینی شود!صدای بوق ممتد ماشین...شاید تصادف شکل بگیرد و محبوب آنجاست...نه او ناخود آگاه چند قدم عقب رفت! او نباید خوشه چینی شود!موج های دریا محبوب را بردند..× دستور بازگشت میدهم! او باید زنده بماند!از بیماری به او گزندی نیست؛ او باید زنده بماند!∆ الان است که با سر زمین بخورد و بمیرد!× زبانت لال...چیزی نمیشود؛ او باید زنده بماند!× محکوم است به زنده ماندن∆ جرمش چیست؟× قتل!∆ قتل انسان؟× مگر همیشه باید کسی را کشت تا قتل محسوب شود! او قاتل روحش است!•• بس کنید!!! فهمیدم! باید زنده بمانم! حالا ساکت شوید، بگذارید به دور شمع خود بسوزم!پروانه به شمع نزدیک میشد و میسوخت.. می‌سوخت و به شمع نزدیک میشد:)گویی دور شمع طواف میکرد...بال هایش میسوخت و اهمیت نمیدادبند بند جانش را میسوزاند و برایش ملالی نبودشمع انقدر زیبا بود که از خودش بگذرد...و کابوس زار....سیترا:))پ.ن۱ : یکم متن عجیب شد نه؟پ.ن۲ : شنوای نقدتون هستم:)))پ.ن۳ : آنوبیس : نام دیگر عزرائیلپ.ن۴ : خیلی وقت پیش نوشتمش اما نمیدونستم منتشر کنم یا نه...</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرداد نامه ی خردادوارِ خرداد گُریز</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%B2-rn7uaihslbzb</link>
                <description>ای فرارررر ای هواااار خرداد میخواد منو بخورهههه!× ای فرار ای هوار اینا میخوان منو به کشتن بدن! باباشله پزززز(پاندای کونگ‌فوکار)چیزی نیست جز فریاد درونی یک پشت خردادی! بعله شما پشت کنکوری اید و من پشت خردادی!الجزوه! البدبختی!ننهههههه من چجوری اینارو از اول سال خوندم؟!وای ننه کجایی که بچتو کشتن!اصن نامزدمو بدین برم😂😂😂😂بی انظباط خودتونین! حال ندارم مرتب کنم!شاید براتون سوال باشه نمک پاش چیه اون گوشه!خب عرضم به حضورتون بنده گوجه سبز میخورم وسط درس خوندن...و حتما باید نمک کنم!هدفون هم که مشخصه برای نشنیدن صدای طوطیمون!!!این وسط بعضی امتحانامون حذف شده و من رو ابرام!حذفحذفهمینا!!! امتحان اول چیه؟!ریاضییییینههههههخب عرضم به حضورتون ریاضی ۷ فصله و من ۵ فصلشو بلدم...شکر خدا فصل آخر شبیه فصل اوله پس میشه شیش...فصل یکی مونده به آخرم تقلب میکنم ایشالا!بلند بگو آمیییین!عادت دارم هر امتحانی که میدم تو صفحه اول جزوم شب امتحان حال اون شبو مینویسم، برای خاطره شدن...اما الان دیگه آخرشه...یکمم شب امتحانامو ببینیم؟ ولی بین خودمون بمونه!بعضی درسا رو به دلیلایلی نمیزارم...فیزیک..اون تیکه که با مداده رو من ننوشتم...بعضیاشم خط من نیس...امانت میدادم به دوستام اونا هم مینوشتنزیستهعربی!میخواستم فارسی رو هم بزارم اما یه بخش هاییش به گناهان ناگفتنیم اعتراف کردم نمیشهآرهخرداد بلای خانمان سوزنخردادددد حالا هی برو بیا صد بارمهرچی میخوای بگو در بارمبگو بد بودش احوالماصن بلاک کن همه درسامممن که میدونم هنو واسه تو فرق دارمهنو بغل اسمم یه قلب دارمهنوزم بعد هرسالممن میدونم دلت میشه تنگ واسمدیوانه شدممممخداروشکر حداقل دیگه یکی دو روزه کابوس ندیدم!شاید برای همین انرژی دارم برای نوشتن🙃ولی؟!یکم؟!رو ب قبلمو او!توی جزومو او!کاش تواین وضع نبینم حداقل تستمو!جنس جوره جم جمویکم کمه جنبموفردا همین جمع میزنیم جایی تو جهنمو!هر آهنگی رو به سلیقه خودم تغییر میدماتاثیرات خرداده! آه خردادددددیکی برسه به دادمهمه درسامو...برم برم الان اینم باید بخونمکمک!پ.ن۱ : با خرداد چه کردید دانش آموزا؟! هرچند مطمئنم از ویرگول رفتید نه؟پ.ن۲ : از قوری به قلم قلم به قوری تو عشق منی گوگولی مگولیو</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 07:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه برما گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-yv6mzp5c1uap-yv6mzp5c1uap</link>
                <description>روز بدشانسی!شنبه ۲۶ اردیبهشتامروز بلایی نبود که به سرم نازل نشه!ابتدا بارون اومد و رعدو برق وحشتناک، منم که ترسووو شروع کردم به گریه و غر غر که آی میترسم آی میترسم! و برق هم رفت تا به ترس من شدت بده!خدایاااا!این امتحان الهیه یا انتقام الهی؟بعد زنگ زدم به دوستم بهش گفتم میترسم ، گفت ترس نداره قشنگم برو یه دوش بگیر خوب میشی! و قطع کردیم... دیگه یادم رفت بهش بگم خب برق قطه!خلاصه رفتم تو همون تاریکی یه دوش گرفتم...راستی جن خونمون سلام رسوند!بعد اومدن بیرون...دوباره صدا میومد! زنگ زدم به دوستم گفت ترس نداره برو پشت بوم ببین چقد بارون نازه چقدر قشنگه!گفتم باشه...رفتمروی نرده بون بودم که عطسم گرفت و عطسه کردن همانا...از دست دادن تعادل همانا(دوباره تجربه نزدیک به مرگ!) تعادلم از دست رفت و بدنم به سمت عقب خم شد و شررررق کمر نازنینم خورد به دسته ی دریچه ی پشت بوم ، افلیج شدم...الان طحالمو تو ستون فقراتم حسش میکنم!!!! مدرکش موجوده داشتم به گین ویس میدادم و عطسه و از دست رفتن تعادلم و ضربه قشنگ تو ویس افتاد...خدایا آبروم😂😂😂برید خدارو شکر کنید که از نرده بون نیوفتادم وگرنه بی هلیا میشدین! دور از جونمممم!😅بعد از اینکه از اون وضعیت در اومدم ، به دوستم زنگ زدم و چند دقیقه ای صحبت کردیم...و صحبت کردن همانا عطسه های پی در پی من همانا...عمل به ذکر اومد که رفتم پشت بوم سرما خوردم!اومدم به گین پیام بدم و اینا...اونم عطسه کرد! گفتم تو دیگه چرا! گفت جلو کولر نشستم فعک کنم منم مریض شدم....دوتا مریض افتادیم به هم!امروز خودمو قشنگ به چوخ دادم...بنظرتون باید صدقه بدم؟یکشنبه ۲۷ اردیبهشتیه خواب بد دیدم! خواب دیدم رفتیم مدرسه و امتحان میدیم و جنگ میشه و ما توی زیر زمین دفن میشیم هیشکی هم نمیتونه کمکمون کنه...داریم امتحان می‌دیم ، هیچ کس گوشی نداره، هیچ جایی برای پناه گرفتن نیس چون توی سالن صندلی چیدن، محکومیم به مردن!خیلی ترسیدم! واقعا وحشت کردم!این سرما خوردگی هم بیخیالم نمیشه صدام شبیه پسرای دم بلوغ شده!کمر درد هم امونمو بریده...شبیه پیر زنا شدم!کتابخونه مدرسهدوشنبه ۲۸ اردیبهشتامروز دوباره خواب دیدم! اینبار خواب دیدم توی مدرسه هستم و دارم از کتابخونه مثل همیشه کتاب امانت میگیرم... خانوم چگاه مثل همیشه کتابایی که قایم کرده رو بهم میده و میگه اینارو بخون هلیا...و منم میگم چشم! خرداد تموم شه میخونم...سال بعد مدارس باز شد بهتون میدم...خانم چگاه : سال بعد هم مجازیه...فعلا پیشت باشهسال بعد هم؟؟؟؟ ما که خردادمون حضوریه!؟و بیدار شدم.... عجب خوابی دیدمابه طور قطع دل دردی که دارم میکشم بخاطر خوردن لواشکه...اما...کی میتونه به دخترا بگه لواشک نخور؟! البته تقصیر خودمه شکم خالی خوردم ولی خب تنبلیم میومد صبحانه بخورم:))))روز خوش شانسی!سه شنبه ۲۹ اردیبهشتامروزززز امتحانات البرز مجازی شددد به قدری خوشحالم که میتونم خودمو از پنجره پرت کنم پایین بمیرمممم!🥰دامن من چین چینیهآبی آسمونیهستاره های ریز دارهفقط مال مهمونیه(وی در حالی که شلوار پوشیده بود)امروز پارت آخر داستانم رو گذاشتمنمیدونم واقعا پارت آخر بود یا نه...چون ادامش داره تو ذهنم ساخته میشه....هنوز مریضم و تب دارم و حرفام تب دارهقلمم هم تب دارهتوی خونه دور خودم میچرخم و شعر میخونم تا زمانی که نفسم کم بیاد و به سرفه بیوفتم...آخه خیلی خوشحالمممم✨روز وحشتیوهوووووو!!!!اگه مه یار نباشی خل بومهههه(وی در حالی که فقط فارسی بلد است!)کابوس زار!چهارشنبه ۳۰ اردیبهشتفرار میکردم...فقط میدویدم ، میدویدم و میدویدم..اگه منو میگرفت بهم آسیب میزد مگه نه؟ ولی...چرا نفسم کم نمیومد؟ منکه مریض بودم؟! اصلا مگه من تو اتاقم نبودم؟ اینجا کجاست؟ایستادم!من خوابم...الان چیکار کنم چیکار کنم؟!؟!اهااا بیدار میشم!یک تلاش یک تکون و تماماینجا اتاقمه...ساعت ۴ صبحه و بیدار شدم...خدایا شکرت...ولی...چرا الان یادم نمیاد از چی فرار میکردم؟!بیخیال...دوباره بخوابیم!ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم و از همین اول صبح تب دارم ، خدایا چرا خوب نمیشم؟💔از وقتی مریض شدم بیشتر خواب میبینم... این بده!پ.ن۱ : نمیدونم کی پستش میکنم!پ.ن۲ : هر خاطره همان روز نوشته شده:))پ.ن۳ : ویرگول اذیت نکن پستش کن دیگه!!!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر (قسمت آخر؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-sgvy9epdjrn5-sgvy9epdjrn5</link>
                <description>واقعی تر از خیال:)))× صبح بخیر تاریا! ساعت خواب؟پس واقعا سراب بود:))))چرا دست از سرش بر نمی داشت؟× نمیخوای بهم خوش آمد بگی؟! اگه من نبودم الان مرده بودیا! میدونستی اگه با بیل توی سرت میزدی چقدر درد داشت؟_ میخوام بمیرم!× او او! اگه میخواستی بمیری آلین رو نمیکشتی!دوباره تکرار کرد! دوباره یادآور شد!× فکر کنم خسته ای! تنهات میزارم!قاتل از اتاق بیرون آمد... به سمت باغچه حرکت کرد و کنار مزار آلین نشت... حضور اورا کنارش حس کرد؛× سلام گین!^^ سلام .ــ.ــ.× نه! اسمم رو نگو! بزار همون قاتل باقی بمونم:)^^ با تاریا چیکار قراره بکنی؟× نمیدونم...درست شبیه به خودمه...بنظر تو چیکار کنیم؟^^ قراره هرکسی شبیه تو باشه... همون بلا سرش بیاری؟... فقط کاری کن که بفهمه عشق چیه... قرار نیست همه درگیر گذشته بمونن و همه رو به همون منجلاب بکشن..!× فقط میخوام درک کنه...چیزی رو که من حس کردم^^ هوم درک کنه که یکی دیگه هم به جمع قاتل ها بپیونده؟× آره! دقیقا همینطوره...ولی؛ تو طرف منی یا طرف اون؟^^ طرفی هستم که کسی دیگه بدون دلیل درد نکشه، تو چی؟ طرف حقیقت منی یا درگیر گذشته، نمیخوای بیای به حال؟× حال؟ الان تو میگی بزارم بره؟ آره همینو میخوای؟ اگه الان ولش کنم خودشو میکشه! اما...اگه یاد بگیره بی رحم باشه...زنده میمونه!^^ زنده موندن و زندگی کردن فرق داره! اصلا تاحالا موقعی بوده که بفهمی زندگی چیه؟× فقط نمیخوام بمیره! پس رحم کجا رفته؟^^ رحم؟ از خودش پرسیدی رحم رو می‌خواد؟ اصلا تو رحمی بهش کردی که وارد این داستان و کشتار نکنیش؟_ حق باتوعه گین:)))سپس قبل از اینکه جواب دیگری از گین بشنود وارد اتاق خودش شد...اسلحه را برداشت...و به سمت اتاقی که تاریا در آن زندانی بود رفت...کنار تاریا نشست ؛× تاریا!_ با من حرف نزن!× میدونستی تو شبیه منی؟_ برام مهم نیست!× دو دقیقه گوش کن...می خوام به این کابوس پایان بدم!سپس دست های تاریا را باز کرد.× حالا هرکار که میخوای انجام بده...میتونی با اون اسلحه خودت رو بکشی و به زندگیت پایان بـــ..یک صداقاتل دیگر نتوانست صحبت کند؛دیگر نبود!تاریا اسلحه را به سرش نزدیک کرد...اما..!اما.!اما چه؟او خوشش آمد! چرا باید خودش را ازبین میبرد درحالی که میتوانست دیگران را؟!!قاتل...حالا کاری کرده بود که تاریا از عاشقی به فارغی و از فارغی به قاتل شدن برسد...حالا تاریا جای قاتل را گرفت:))) به همین سادگی!! معلوم نیست ما روزانه با چه کسانی روبه رو میشویم...قاتل ها؟ آدمکش ها؟ گروگانگیر ها؟ تاریا؟(فارغ به معنای آزاد، آسوده، خلاصو فارق به معنای جداکننده)اما...قاتل اول در داستان که بود؟همان قاتلی که تاریا و آلین را دزدید!همان که اسلحه را به دست تاریا داد!بعله! چند نفر از شما حدس زدید و حس کردید...قاتل خوده منم! (من، با عنوان سیترا!)قاتل نویسنده و نویسنده قاتل است:))))آلین:)))پایان؟!...پایان؟؟؟؟پ.ن1 : چقد طولانی شد مگه نه؟ به زور کنترلش کردم تا طولانی تر نشه!پ.ن2 : ممنونم از گین عزیزم تو همراهی و همقدمی با قاتل!پ.ن3 : گین! و فقط متاسفم که قاتل عزیزت(که دوسش داشتی)رو...پ.ن4 : شنوای نقد شما هستم:)))پ.ن5 : حالا خودم میرم از دست تاریا فرار کنمپ.ن6 : واقعا پایان؟پ.ن7 : قبل سرما خوردنم نوشتمش</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 07:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-m97vggko9omu</link>
                <description>و او مینواخت:)))با چشمانم دنبال میکردم...لحظه به لحظهنت به نتباران شدت میگرفت و او مینواختاز عشق نمیگفت!از نفرت میخوانداز تنفر مورچه از باراناز افسوس بچه روباهی که مادرش باز نگشته بود!مادرش چه شده بود؟صبح رفت، حالا دیگر برنمیگرددصدای رعدوبرق طنین انداز وحشت میشدو او مینواختلحظه ای مکث نمیکردانگار نه انگار که باران سر و صورتش را خیس میکردو او مینواختبالا و پایین شدن دمای بدنم نشانی از تب بودو او مینواختسرفه های مکررم را نادیده میگرفتو او مینواختملودی آهنگش از گوش هایم عبور نمیکرد ، از بند بند روحم عبور میکرد و جای ضربان قلبم را میگرفتو او مینواختاز خشم بره ای که مادرش را انسان هایی در پوستین گرگ بردند...از انتقام از جنگ!و او مینواختمینواخت و حال بدم را از یاد میبردمیدانست که تحملش را ندارماما او مینواختنوازنده لحظه به لحظه مینواختو میرقصید و میچرخیدانگار بینایی خود را از دست داده بودو او فقط مینواختگوش هایم به صدایش عادت میکردو او مینواختفقط میخواستم فضای اطرافم را فراموش کنماما او مینواخت و دنیا دور سرم میچرخید:)))دنیا میچرخید و او مینواختمیچرخید...مینواختو میشنیدمبا ملودی اش بارها و بارها کسانی را میکشت و زنده میکرد ، گاه زندگی ام را بهم میریختو مینواختعروسک خیمه شب بازی بودمنگاه میکردم و اختیاری نداشتمو او مینواختتوجه نمیکرد...برای دل دیگران مینواخت و فضارا برای من پر از چرخش میکردنمیدید و مینواختاگر میدید....هرگز ساز به دست نمیگرفت:)))اما حالا فقط مینواخت!سیترا:)))پ.ن۱ : ببخشید گین فکر نمیکنم اون طور که میخواستی شده باشه ، باید صبر میکردم تبم پایین بیاد! کل موضوع روی حال منه:)))پ.ن۲ : نمیدونم چی شد و چی نوشتم ، شنوای نقد شما هستمپ.ن۳ : نوشته ای از انسانی تب دار همراه با سرگیجه!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 22:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-m2atjsannuh6-m2atjsannuh6</link>
                <description>سقوط خاطرات:)× باید بیدار شوی؟_ بیدار شوم؟از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...چی؟! این خاطرات؟!به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...آلین در هر اسلحه گلوله ای گذاشت!اینجا چه خبر بود؟قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...به آلین نگاه کرد! آلین! آلینی که با دستان خودش اورا ازبین برده بود!آغوشش را باز کرد و او را فراخواند...آلین به آغوش گرم او پناه برد....احساس امنیت میکردند!دیگر همه چیز بی معنی بود...زندگی! غریضه ی بقا!آلین را از آغوشش بیرون کشید فقط یک کلمه : متاسفم آلین:)))سپس اسلحه را به سرش نزدیک کرد...همزمان با کشیدن ماشه آلین مچ دستش را گرفت و آن را عقب برد:)))تیر اول خطا رفت!_ آلین!× ساکت شو!! تو دیوونه ای! اگه هوس مردن کردی خودم میکشمت!لبخند زد... اسلحه ی آلین را برداشت و به دستش داد!_ با کمال میلواقعا انجامش داد؟معلومه که نه!آلین اسلحه را به سمت در نشانه گرفت به قفل آن شلیک کرد.تیر دوم خطا رفت!حالا میتوانستند فرار کنند ؟نکند خواب میبیند! آیا حالا او بیدار است ؟ نکند اکنون خواب است و آن موقع بیدار بود؟چشمان آلین واقعی تر از چیزی به نظر میرسد که خواب باشد...واقعی؟چه چیزی واقعی تر از سوزش دست های زخمی و خاک آلودش هنگام دفن کردن آلین بود؟نکند ذهنش دارد اورا آرام میکند؟حتما همینطور است!حالا چه میشد؟ نکند قاتل به سراغشان بیاید؟میتوانستند فرار کنند؟واقعا میتوانستند؟× باید بیدار شوی؟_ بیدار شوم؟_ هی هی؟ از چه بیدار شوم؟آلین:)))ادامه دارد...پ.ن1 : دیگه این داستان داره منو میترسونه!پ.ن2 : بازهم بیچاره تاریا:)))پ.ن3 : آهنگ я люблю тебя давно از Rauf Faik تنها آهنگی بود که معنیش حس متنم رو میداد..!پ.ن4 : پذیرای نقد شما هستم!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 07:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-rztkia8ydbza-rztkia8ydbza</link>
                <description>نمیخواست باور کند:)))_ هی هی!!! برگرد داخل!و سکوت...جواب تاریا سکوت بود...چند ساعتی در سکوت سپری شد؛تا زمانی که قاتل دوباره وارد اتاق شد.با خشم به قاتل نگاه میکرد...قاتل؟ خودش قاتل بود یا او؟این کلمه برای کسی که فقط اسلحه را به دستش داد بی معنی بود:)_ از من چی میخوای؟× یه کار ناتموم داری مگه نه؟_ دقیقا چه کاری؟× دفنش کن!_ چی؟× به زبان خودت گفتم! دَ ف نِ ش کُ ن_ منظورت...× بهونه نیار... توی باغچه...برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم!!برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم؟؟ این دیگه ته نامردی بود!_ انجامش نمیدم!× باشه! پس آلین انقدر توی باغچه میمونه که خوراک سوسک ها و مورچه ها بشه...و من هر روز تورو میبرم تا تماشاش کنی! ایده خوبیه مگه نه تاریا؟ایده؟ وحشتناکههه؟ آیا او سادیسم داشت؟؟شاید این تاوان گناهش بود!گناه؟شاید قاتل میخواست تاریا باور کند!چه چیزی را؟هیچ چیز عادی نبود!نمیخواست باور کند!_ مگه من چه گناهی کردممم؟!× خودت نمیدونی؟؟قاتل از اتاق بیرون رفت...راستی؟ اسمش چه بود؟ برای چه این کار را میکرد؟کم کم خوابش میبرد...وقتی چشمانش را باز کرد...در اتاق باز بود...و دستانش باز بودند...از اتاق بیرون رفت و راهروها را رد کرد و پا به حیاط گذاشت...آلین کنار قبر کوچیکی روی زمین گذاشته شده بود..حتی قبرش را هم کنده بود:))))به سمت بدن کوچکش رفت و دوباره در آغوشش گرفت...نه! این درست نبود! نباید لمسش میکرد! او لیاقت نداشت!او را آرام درون چاله ی کوچک گذاشت...از چاله بیرون رفت...کاش میتوانست خودش را هم با آلین دفن کند:))یعنی با دفن کردن آلین ، در خاطراتش هم محو میشد؟محو می شد؟اگر نمیتوانست فراموشش کند چه؟بیل اولاگر تا آخر عمر در کابوس ها به سراغش می آمد چه؟بیل دوماگر صدایش طنین انداز تنهایی هایش میشد چه؟بیل سوماگر چشمانش را فراموش نمیکرد چه؟بیل چهارماگر او بود و جز او دیگر کسی نبود چه؟بیل پنجماگر...اگر..!اگر:))بیل هزارم؟ یا میلیون؟ تمام شد؟حالا تمام شد؟نه!با دستانش روی زمین میکشید..خاک ناخن هایش را پر می کرد...حالا باورش شد! او دیگر نبود!نه!نباید باورش میشد!باید فرار میکرد!بلند شد! به لباس های گلی اش نگاه نکرد!به کفش های کثیفش نگاه نکرد!موهای ژولیده اش را نادیده گرفت!بغض گلویش را نادیده گرفت!و دوید! باید فرار میکرد! از حیاط خارج شد...پا به جنگل گذاشت...ساعت ها دوید!به همان خانه رسید!مگر میشد؟دوباره دوید! دوید و دوید و دوید!بازهم خانه...خانه و خانه و خانه!امکان نداشت!دیگر خسته بود...وارد حیاط شد... بیل را برداشت...یک ضربه کافی بود...و تمام میشد!یک ضربهو تمام...تمام؟× بیدار شدی؟_ لعنتی! چی از من میخوای؟!× باید بیدار شی!_ منظورت چیه؟آلین:)))ادامه دارد...پ.ن1 :دلم برای تاریا میسوزهپ.ن2 : پذیرای نظرات و نقد های شما هستم:)))پ.ن3 : ممنونم که تا اینجا همراهی کردید:)))پ.ن4 : آهنگ رو کوتاه میکنم تا در بارگذاری مشکل کمتر شه با این وضعیت اینترنت</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 08:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ce9rjvy5zeuo-ce9rjvy5zeuo</link>
                <description>چشمانش؟دیگر هیچ چیزی بخاطر نمی آورد....هیچ چیزتنها چیزی که به خاطر می‌آورد چشمانش بود...چشمانی که کل زندگی اش بود...بود...بود؟و دیگر نبود...نبود!دیگر هیچ نوری نداشت...لحظه ی آخر دیگر نمی‌درخشید!دیگر با عشق نگاهش نمیکرد!فقط ترس!در چشمان آلین فقط ترس بود!فقط غم!انگار چشمانش آنچه را که میدید باور نداشت..!لحظه ای که آلین کل گذشته شان را هیچ دید..چشمانش ؛به سردی اولین برف زمستان شد!و تمام احساساتش به کل ناپدید شد:))حالا دیگر آلین نیست و زندگی بدون آلین برایش تاریک شده...بدون هیچ نوری!حتی..تاریک تر از...تاریک تر از چشمانش:)))دیگر قرار نبود موهایش را نوازش کند...دیگر بدن کوچکش در آغوش خاک آرام میگرفت...دیگر اورا نمیدید...حالا پشیمان شد...ولی دیر بود!همیشه خیلی زود دیر میشه:))این بود رسم عاشقی؟حالا باید خاک بین آنها فاصله می انداخت..؟به اسلحه نگاه کرد و دوباره گفت : متاسفم آلین:)))اسلحه را به سرش نزدیک کرد ، نفسش را در سینه حبس کرد...ناگهان ضربه ی سنگینی به سرش خورد...ولی او که ماشه را نکشید؟!کشید؟چند ساعت در خواب بود؟دیگر داشت باورش میشد که مرده است...یعنی الان روحش سرگردان است؟برای همین نمیفهمد چه در اطرافش میگذرد؟در همین خیال ها بود که بدنش به شدت یخ زد...بدنش؟ مگر او نمرده بود؟چشمانش را باز کرد و چهره ی قاتل را دید ، خواست به سمتش هجوم ببرد، که متوجه شد دست هایش به صندلی بسته شده اند!ـــ منو باز کن× بازت کنم؟! نه دیگه! داشت جالب میشد!ـــ گفتم بازم کن× راستی آلین خیلی زیبا بود...حیف که مرد چشماشـ...ـــ ساکت باش فقط منو باز کن× باشه...چرا بد اخلاقی میکنی! فقط گفته باشم مردن نداریم!ـــ یعنی چی؟× یعنی همین تاریا(انتخاب این اسم کلی داستان داره...به معنای تاریک:)))...اگه خیلی دوست داشتی بمیری ، آلین رو نمیکشتی!و بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت...این چه رسمی بود ؟ خواستار به پایان ؛ محکوم به ادامه...قاتل حقیقت را گفت ، اگر دوست داشت بمیرد آلین را نمیکشت:))))آلین:)))ادامه دارد؟!پ.ن۱ : هنوزم ادامه داره:))) ولی آیا باید بنویسم؟پ.ن۲ : منتطر نقد ها و نظراتتون هستم:)))پ.ن3 : اینبار آهنگ از زبان تاریا(نمیدونم فحشش بدم یا براش گریه کنم) توی این داستان کی مقصره؟ قاتلی که اونها رو دزدید؟ آلین؟ یا تاریا؟</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 11:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zpiwroackz5u</link>
                <description>پسر دخترک را در آغوش گرفته بود...موهای آفتابی اش را نوازش میکرد و در دست دیگر...اسلحه را نگه داشته بود ، چگونه؟ اصلا مگر دلش را داشت؟اورا از آغوش خود بیرون کشید...در چشمانش نگاه کرد... اشک هایش را پاک کرد ، از دخترک خواست آرام به او نگاه کند و اشک ریختن را تمام کند...شاید فقط میخواست آخرین چهره ی دخترک را در ذهنش ثبت کند..و دخترک آرام شد ، انگار منتظر بود او بگوید گریه نکن تا ارام شود:))))و پسر یک کلمه گفت : «ببخشید آلین»یک صداو بعد از آن سکوتآلین روی زانوهایش افتاد...حالا دیگر...توان صحبت کردن نداشت...بتراش ای سنگ تراشسنگی از معدن درد بحر مزارم بتراشبنویس ای سنگ تراشعاقبت شدم فداش:))))....پسر به خودش آمد...روی زمین پر از خون بود..لباس هایش پر از خون بود...دست هایش...چشمانش فقط خون را میدید...قرمزدرست مثل اسمش..آلین!(آلین به معنای سرخ گون)به در اتاق نگاه کرد...کی در باز شده بود؟حالا میتوانست برود؟ حالا آزاد بود؟چطور توانست این کار را با کسی که بیشتر از خودش ، نه...اورا بیشتر از خودش دوست نداشت...غریزه ی بقا بود که اورا وادار به اینکار کرد، غریزه بقا احساس مسئولیت را ازبین میبرد:)))به اسلحه ی آلین نگاه کرد ، کنار در افتاده بود...باید همین کار را میکرد؟ او قاتل بود! میتوانست قاتل خودش هم باشد ؟! چه ایرادی داشت!؟حتی نای راه رفتن نداشت...انگار با رفتن آلین انرژی اش به کل خالی شده بود...لنگ لنگان به سمت در رفت ، اسلحه را برداشت و...وقتی قو جفت خود را از دست میدهد...دیگر عاشق نمیشود...قو هرگز آواز نمیخواند و تنها...روزی آواز میخواند که یار خود را از دست داده باشد:)))و بخاطر غم از دست دادن یار...به گوشه ای پناه میرود و تا صبح آواز غمگین میخواند:)))شنیدم چون قوی زیبا بمیردفریبنده زاد و فریبا بمیردشب مرگ تنها نشیند به موجیرود گوشه ای دور و تنها بمیرد:))در آن گوشه چندان غزل خواند آن شبکه خود در میان غزل ها بمیردچو روزی به آغوش دریا درآمدشبی هم در آغوش دریا بمیردتو دریای من بودی آغوش باز کنکه میخواهد این قوی زیبا بمیرد:)))آلین:))))ادامه دارد....پ.ن۱ : یه شوک بزرگ! همینجا تموم نمیشه!پ.ن۲ : ببخشید که بر خلاف همیشه همچین داستانی رو مینویسم...فک کنم روحیم سرما خورده:)))پ.ن۳ : پذیرای نقد شما هستم!پ.ن4 : باز هم آهنگ از زبان دخترک..!</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از ما دونفر(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gezk9bripqnh-gezk9bripqnh-gezk9bripqnh</link>
                <description>ـــ فقط یکی از شما میتواند زنده بیرون برودسپس جلو آمد...به دست هردوی آنها اسلحه داد...پسر تا اسلحه به دستش رسید آن را به سمت قاتل نشانه رفت اما قاتل زرنگ تر بود...اسلحه خالی بود:))) به هردوی آنها اسلحه ی خالی را داد...و قبل از خارج شدن از اتاق...درست قبل از اینکه در را ببندد گلوله ها را کنار دیوار برایشان گذاشت و در را بست.از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...با دهان باز به در بسته نگاه میکردند...اخر چگونه میتوانستند؟ چگونه معشوق ، عاشق خود را بکشد؟ آیا عاشق میتوانست معشوق خود را بکشد؟فکر کردن بی معنی است...انگار در اتاق با لبخند به هردوی آنها نگاه میکرد...سکوت اتاق بند بند وجود دخترک را میسوزاند...این چه روزی بود؟آن دو رویایشان را باهم چیده بودند...فردا هایشان بدون یکدیگر چطور معنی میشد؟!دخترک فکر میکرد ؛اگر او خودش را میکشت ، پسر زنده میماند ، درسته؟به اسلحه ی توی دستش نگاه کرد...آیا میتوانست انجامش دهد؟ یعنی حاضر بود بخاطر او از زندگی خود بگذرد!؟به خاطراتشان فکر کرد...به اینکه دلش نمیخواست زندگی را ترک کند...دلش نمیخواست تنهایش بگذارد، چرا یکی از ما دونفر ؟ او میخواست تا آخر دنیا کنارش باشد:)به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...پسر در هر اسلحه گلوله ای گذاشت...قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...پسر به او نگاه کرد، چشمان پسر خالی از هر گونه احساسی بود ، مانند تکه سنگی بود که هیچ جانی در بدنش نمانده است...آغوشش را باز کرد و دخترک را فراخواند...دخترک اسلحه را انداخت و به آغوش گرم او پناه برد....احساس امنیت میکرد!با نفس های منظم پسر آرامش خالص به وجودش تزریق میشد...چقد خوشحال بود که در زندگی تنها نبود و اورا کنار خودش داشت:)))پسر موهایش را نوازش میکرد و گره های آن را باز میکرد... این چند روز خیلی آشفته شده بودند...آلین :)))ادامه دارد...پینوشت1 : ادامشو بنویسم؟ حس خوبی به این داستان ندارم...ممنون میشم نظراتتون رو بگید:)))پینوشت2 : امیدوارم چند بار ارسال نشه...ویرگول بدجور خرابه!پ.ن3 : راجع به آهنگ...حین نوشتنش چندین بار گوشش دادم...میشه گفت این آهنگ رو دخترک قصمون توی ذهنش میخونه...</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر اینجا نبودم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk-kmcoeuqoosgk</link>
                <description>سلااام سلااام!چالش what if از دوست عزیزم حسین (هی میخوام بنویسم سید...هی جلوی کرم درونمو میگیرم😂😂)اگر اینجا نبودم کجا بودم؟ میخوام دوراهی هایی که زندگیم رو تغییر داد بگم :سمپاد ؛ نه! سمپاش :اگه امتحانش رو نمیدادم! احتمالا همه چیز فرق میکرد! یعنی...الان با بهترین دوست دوران دبستانم بودم..حرف میزدیم ، وقت میگذراندیم...احتمالا خیلی چیز هارو تجربه نمیکردم!هرگز از استرس لکنت نمیگرفتم...هیچوقت بخاطر استرس مریض نمیشدم و پدر معدمم در نمی آوردم 😂😂هی امان از سمپاشاگه توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم :احتمالا...توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم و خودمو تو ایکس و سینوس ها غرق میکردماحتمالا هر لحظه برای ایکس شعر میگفتمو مطمئنن خیلی زود سرم به سنگ میخورد و قطعا با هر سوالی که حل میکردم...در صورت سخت بودن سوال یا در دل جیغ میکشیدم و یا با صدای بلند...خوشبختانه همسایه هامون به یهویی جیغ کشیدن من عادت کردن...از اول جنگ انقد جیغ کشیدم😂😂😂😂اوایل فکر میکردن دزدی چیزی اومده بکشتم😂😂(مخصوصا خونه هم تنها بودم)جنگ کلا همه مون رو دیوونه کرد مگه نه؟!احتمالا...حین درس خوندن...موتور مغزم نیمسوز میشد و به چوخ میرفتم...یعنی به چوخ نمیرفتم...چوخ منو میرفت...یعنی اگر من ماشین بودم و مقصد چوخ بود...الان چوخ ماشینه و مقصد من😂😂دارم هذیون میگم! خیلی تصوراتمو باور کردما! وایییی!نموخام درس بخونمم! موخام برم موشمو بگیرم!اگه توی رشته ی انسانی تحصیل میکردم :و یا توی انسانی خودمو غرق میکردم با شاعرانی که مقصودشان قطعاااااااااا خداست! محبوب خدا! معشوق خدا! اصلا شاعرا فقط عاشق خدا بودند به جان عمه اشان(😂😂) (توروخدا کسی ناراحت نشه! آخه مورد داریم شاعر میگه عزیزم نمیدونم به دنبال آن شکوفه نورسیده ای ام که نمیدونم(یادم نمیاد) خلاصه داره میگه همسرم بیصبرانه منتظر فرزندی هستم که از ما بوجود بیاد...بعد معلم میگه با خداست! آخه نمیشه که!!!)احتمالا...خیلی زودتر از چیزی که فکر کنید رد میدادم! درباره جیغ کشیدن مطمئن نیستم!تصور میکنم حین درس خوندن...به نقطه ای خیره میشدم...فکر میکردم...اون وقت یه لحظه میدیدین آرومم..و یه دفعه بلند میشدم و میگفتم یاااافتم...و دوباره مینشستم...انگار نه انگار که یه ثانیه قبل شمارو که تو حال و هوای خودتون بودین و خونه ساکت بود سکته دادم! بله! ولی احتمالا نتیجش خوب بود...شاید همراه با کنکور تجربی کنکور انسانی هم بدم...نمیدونم!من بعد از اینکه داد زدم یافتم:انتخاب رشته ، مسیر فعلی : تجربیوحشتناکه! یعنی وحشتش ناکهههه! نه بخاطر درس...نه صرفا بخاطر زیست!بنده خیر سرم هموفوبیا دارم(از خون میترسم) بعد اومدم تجربی! بعد همین محیای بخت برگشته...همین دوست عزیزم رو هم با خودم آوردم! راستی محیا! همین الان میگم..هرجا که هستی حلالت نمیکنم! سر پل صراط راهتو میگیرم! از اون روزی که مامانم دید با اشتها کاهو و نمیدونم کلمو سبزیو نمیدونم یونجه و هرچی میخوری...دم به دقیقه بهم کاهو میده..کلم میده! باباااا! حس میکنم معدم کم کم میتونه سلولز رو تجزیه کنه!خب...میگفتم! تجربی بلای خانمان سوز! اصلا جدیدا یه فوبیای جدیدم گرفتم...فوبیای صدای معلم زیست! یعنی انقد وحشتناک آدمو صدا میکنه میخوای بگرخی فقط! یعنی سکته ای شدم از دستش!طبق تجربه بچهای تجربی...یکی تریاک آدمو پیر میکنه و ازین رو به اون رو میشی...یکی تحصیل در رشته تجربی😂😂😂😂(خواهشا دلخوری نباشه شوخی میکنم)وجدان : وای هلیا! ببین الان ناراحت میشن میخورنت_ نه وجی جونم! میدونن که من با زمینو زمان شوخی دارم!امان از بچه های تجربی(اینو دوستم برام فرستاد)اگه خوابهای عادی میدیدم :اگه خواب های عادی میدیدم...همه چیز تغییر میکرد..دیگه دوستام به چشم شمن، جن گیر، موجود ماورا انسانی، یا کسی که علم غیب داره نگاهم نمیکردن...و انتظار نداشتن همه چیز رو بدونم و ...خودمم راحت تر میخوابیدم و شب بیداری رو تجربه نمیکردم:)))تجربیات نزدیک به مرگ ؛ چندین بار عزرائیل رو دور زدم :بار اول : شاید حدود 3-4 سال داشتم...با مادرم رفته بودیم شمالو دریا و اینا...اما دریا طوفانی بود و من اجازه نداشتم آب بازی کنم...خیلی ناراحت بودم...آب گاهی تا ساحل میومد...و حتی دمپایی هام رو آب برده بود... من توی ساحل با کمی فاصله از مامانم نشسته بودم و شن بازی (تقریبا گل بازی) میکردم، مامانم هر چند ثانیه بهم نگاه میکرد... فقط برای لحظه ای گرم صحبت با کسی شد و نگاهم نکرد...خیلی کوتاه اما همون لحظه یه موج از آب اومد و منو برد توی آب...کمی که جلو برد و دیگه گفتم کارم تمومه منو برگردوند توی ساحل..دقیقا زیر یه قایق بودم...قایق برعکس گذاشته شده بود... و وقتی من رفتم زیر قایق دستمو به قایق بند کردم...اما اومدم بالا...تا سقف آب بود...آب پایین میرفت و صدای مامانم رو میشنیدم..تا میومدم داد بزنم مامان...آب دوباره میرفت بالا...داشتم خفه میشدم...اون لحظه فقط بهم میگفتن قایق رو ول نکنی...ول نکنی فلان...این وضعیت حدود 10 دقیقه شاید ادامه داشت تا دیگه دریا آروم شد... و نمردم!بار دوم : فکر کنم این تجربه هم برای 4 سالگیم باشه... با مادرم توی جاده بودیم...میرفتیم مسافرت و صندلی های عقب پر وسیله بود...من مجبور بودم جلو بشینم... یادمه کمر بند رو که بستم بخشی که قفسه سینه رو نگه میداره روی پیشونیم افتاده بود...منم فرستادمش پشت سرم و خوابیدم...وقتی بیدار شدم سرم بدجور درد میکرد ، مامانم داشت با یکی بحث میکرد...مثل اینکه یه نفر یهو زده بود روی ترمز و مامانم ناگهانی ترمز گرفته بود و سر من خورده بود به داشبورد 😂 اینم قسر در رفتیم...از اون موقع تا حالا هیچوقت صندلی جلو نمیشینم...همیشه سرزنش میشم که مگه رانندتم مگه اسنپه بیا جلو...ولی نمیتونم!بار سوم : شاید حدود 5 سالم بود...یکی از فامیلامون با نامزدش قرار داشت و به بهانه ی هلیا رو میبریم پارک از مامانش اجازه گرفت که بریم بیرون...ولی رفتیم باغ...شب بود و هوا تاریک بود...ازم خوستن برم برای خودم بچرم...نه چیزه... یعنی بازی کنم توی باغ! خلاصه من داشتم گردش میکردم که دیدم یه سگ! اون موقع قد سگه اگه ازم بلند تر نبود کوتاه تر هم نبود...افتاد دنبالم...من بدو سگه بدو! مطمئنم اگه منو میگرفت طحالمو میخورد! یعنی هرچی گریه میکردم صدامو نمیشنیدن...آخرش نمیدونم یه پیر مرده از کجا پیداش شد صداش زد و منو ول کرد...بعد منو که گریه میکردم برد پیش دو کفترِ عاشقِ کَر!بار چهارم : کلاس دوم که بودم...مدرسه غیر دولتی درس میخوندم... ما برای رفتن به باشگاه با اتوبوس میرفتیم...دوستم خیلی دوست داشت صندلی جلو بشینیم...شاید بگید چرا...چون راننده اغلب درو باز میزاشت و بهمون هوا میخورد و خیلی لذت میبردیم! منم پایه بودم...و بعله! مشابه تجره قبلی...اینبار بخاطر رد شدن ناگهانی سگ راننده ترمز گرفت...اما خداروشکر در بسته بود...یادمه همه ی بچه ها به صندلی های جلوییشون خورده بودن و منو یکتا...پرت شده بودیم تو پله های اوتوبوس:))) قسر در رفتیم...بار پنجم : کلاس پنجم بودم که کرونا گرفتم و خدا فقط بهم رحم کردبار ششم ، هفتم ، هشتم ، نهم ، دهم...(هزارم؟) : مربوط به جنگ میشه...من کل جنگ در حال بازی با عزرائیل بودم! هربار جایی رو میزدن...یا اونجا بودم! یا نزدیکش بودم...یا خبر نداشتم و داشتم میرفتم سمتش و برای بار دوم میزدن! یا موج انفجار رو تجربه میکردم! حتی شهرستان هم رفتم...اونجا هم زدن... خودمم تو خونه بند نمیشدم...وگرنه یکی نیس بگه زن! نه...یکی نیس بگه دختر! نه...یکی نیس بگه بچهههه ، تورو فوتت کنم باد میبرتت اقلا بشین خونه احتمال زنده مانیت رو کمتر نکن...اما این گوش در و اون گوش دروازه!آره خلاصه من با عزرائیل پارتی دارم! پارتیم کلفته فعلا کاریم نداره...هر اتفاقی میوفته به شکل معجزه آسایی زنده میمونم! عمرم به دنیاس😂😂😂حالا چرا اینارو گفتم؟اگه بخیر نمیگذشت الان اینجا نبودم :البته زیادم بد نمیشدا...اون ور به فرشته های بهشتیم میرسیدم و مخشون رو میزدم(استغفرلله)وجدان : تو آدم نمیشی نه؟_ عه وجی! دلت میاد؟وجدان : اصلا فکر کردی میری بهشت؟_ خب پس چی...وجدانم که تو باشی میدونی که آدم بدی نیستم!وجدان : خودشیفته!_ به خودت رفتم!مرسی از دوست عزیزمون بابت این چالش! و ببخشید اگه دلخوری ای یا شوخی نابجایی کردم!از طرف هلیا با عشقپینوشت : از قوری به قلم قلم به قوری ، تو عشق منی گوگولی مگولی</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخواستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alia_a/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-shjf7gurys11-shjf7gurys11-shjf7gurys11-shjf7gurys11</link>
                <description>این پست رو برای چند نفر مینویسم..اول اندر احوالات گربه های کرج برای چکاد :این بچه منه نگاش نکنین:)یعنی...نمیرم براش؟😭تو ماشین نشسته بودم..دیدم اِوا سلااامولی...چرا اینطوری نگاهم میکنه؟🤣فقط من فکر میکنم تو چشماش جمله افسوسه؟!🥲افکاراتش : موش چقدر کمیاب شده...برای یه لقمه موش حلال چقدر باید بدبختی کشید ، هعی خدا!چند دقیقه بعد : گور بابای موش موتورووو✨این بچه جاموند...اینم همزمان با سفیده رو کاپوت ماشین بودن...خدایی تو نگاهش تاسفه! اینم داره سرزنشم میکنه که چرا شب بیرونی🤣اینم داشت وسوسم میکرد نازش کنم...سرشو به دیوار ناز میکرد:)))ولی خدایی گربه آخریه اگه کسی ندونه...باید بگم...اگر گربه ای دیدی بر دیواری تکیه کردهبدان عاشق شده و گریه کرده🤣🤣(پیشی جان ببخشید)خب حالا برای مآهور عزیزم...عکس های بچگی✨🙃:فعکک کنم 3 سالگیمهاینم همون حدودآره خلاصه الان پیر شدم...گین شاهده!اینم همینجوری اشاره برای داداش کوچیکه (دیدی منم دارم) :پ.ن1 : از قوری به قلم قلم به قوری...تو عشق منی گوگولی مگولی💖پ.ن2 : خدایی گربه ها بانمک نیستن؟ جیگرشونو نخوریممم؟(یکی بیاد منو کنترل کنه)</description>
                <category>نقاب‌دارِ واژه‌ها</category>
                <author>نقاب‌دارِ واژه‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>