<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alice_zuberg</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alice_sama</link>
        <description>من نویسنده نیستم...^-^</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 05:04:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/463319/avatar/VDgzWA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alice_zuberg</title>
            <link>https://virgool.io/@Alice_sama</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای دیوار عزیزمون^°^</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%C2%B0-x9qoa0xrry9u</link>
                <description>با سلام.نمیخواستم متنی که مینویسم خیلی غیرقابل فهم برای خواننده باشه پس سعی میکنم عامیانه تر بیان کنم.من در یک خانواده چهار نفره زندگی میکنم و می شود گفت وضع مالی مان خوب است. خواهر کوچکم که هنوز قدش تا زانوهای من نرسیده یک تبلت دارد که قبلا مال من بود و پدر و مادرم هردو گوشی لمسی دارند و من هم یک عدد گوشی با حافظه هشت گیگابایتی دارم که کوفت هم در ان جا نمی شود.از موضوع اصلی دور نشویم پدر من دائم از 24 ساعت شبانه روز 25ساعت میگوید:«در دیوار هستم در دیوار هستم!»به طوریکه پدرم فقط عادت دارد اگهی هارا تماشا کرده و از آنها رد می شود و بعد هم گوشی را کنار گذاشته و می گوید:«قیمتها بالاست»یا«اندازه خون پدرشان میفروشند!.»مادرم قبلا این گوشی که دست من است را داشت و پدرم برای خودش یک گوشی مارک حبابی با کلاس خرید و مادرم مرتب میگفت:«پس من چه؟»بلاخره پدرم بعد از دو سه ماه رد کردن آگهی ها به یک آگهی برخورد که گوشی کاملا قیمت مناسب فروخته می شد و ما کل راه از خانه مان تا کوه صفه اصفهان کوبیدیم و آخر که انجا رسیدیم جناب مادربزرگ فروشنده فرمود:«پسرم گفته نمیفروشم.»اخر مادر من اگر قصد فروش نداری چرا ما را علف میکنی؟:|ماهم ناکام برگشتیم به خانه.بنظر من دیوار بیشتر شبیه جاییست که ملت هرجا که بخواهند می ایستند و هوار میکشند:«آی فلان موتور دارم با فلان آپشن ها!!!.»یا«یه لباس دارم واسه فروش به پنج تن تاحالا تن نخورده.»در صورتی که آنها مارا قاطر فرض کرده اند و رد بستنی توت فرنگی که پارسال خوردند مشخص است:|یکی از هم شهری های عزیزمان معروف به هلیا قمه کش هم جدیدا معروف شده بود به دختر اصفهانی که قمه می کِشد!!!چند روز پیش در دیوار به آگهی شمشیر هلیا برخوردم و از خنده منفجر شدم?و زیرش هم نوشته شده بود:«استفاده نشده چون شر میشه:/.»این جالبترین اگهی بود که در دیوار دیده بودم?از دیوار ممنونم که همچین لحظات بانمکی را برای ما پدید آورده^-^این بود نوشته منبه امید برنده شدن:)?❤دختری با آرزو خلق کردن کمدی ترین متن ها از اصفهان</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 13:52:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت1_اون شنل قرمزی منه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA1%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%86%D9%84-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%87-da68vigy0jaw</link>
                <description>کامنت بزارید آیا ادامه اش بدهم؟•-•یا نعبرف می بارید.دانه های برف آرام آرام بر زمین فرود می آمدند و هوا سردی همه جارا در بر گرفته بود.همه جا پر بود از نغمه های زمستانی و آوازهایی که حیوانات جنگل برای زمستان سروده بودند.به درختان بلوط پیر خیره شدم که مقدری برف روی آنها جاخوش کرده بود و با هنگام مهمان شدن گنجشک ها جای خود را به آنها می دادند و بر زمین فرو می رفتند.به رد پایم که روی برف ها جا مانده بود نگاه گذرایی انداختم.فقط صبح ها میتوانستم پشت سرم دو رد پای انسان ببینم و بعد غروب آن افتاب دلنواز جای خود را به چهار پنجه میدادند.زندگی به عنوان گرگ واقعا سختی های خودش را داشت اما من از آن لذت می بردم.من شب ها تبدیل به یک گرگ میشدم.تجسمی از زیبایی و غرور.هنگامی که زوزه هایم بر تمام جنگل جادویی طنین می انداختند حس غروری تک تک اعضا بدنم را در بر می گرفت انگار تمام جنگل زیر پایم بود.کم کم آغروب آفتاب نقاشی چند رنگه اش را بر آسمان کشید و رنگ های محشری بر آن پخش کرد و چشمان سبز رنگم کم کم درخشید و به حالت گرگ درآمدم.برتری بودن من برای گرگ نما بودنم این بود که به راحتی میتوانستم بین انسانها باشم.میتوانستم رنگ چشمها و موهایم را به راحتی عوض کنم اما یکی از محدودیت هایم در گرگ نما شدن گوشها و دم بلندم بود که تحت حالت انسانم هم باز دیده می شدند.اما این برای من مانع بزرگی به حساب نمی آمد.من ″سباستین کاترلین″بودم.تنها پسر گرگ نمای جنگل ایکاستروس.پدرم و مادرم مسئولیت حکمرانی به گروه گرگ نما ها مارو داشتند.اما خیلی نگذشت که وقتی سن کمی داشتم دسته ای از انسانهای ساحره به گروه ما حمله کردند و مادر و پدر و کل گروه رو کشتند و تنها کسی که زنده بیرون امد من بودم و جغد نمای جنگل مسئولیت بزرگ کردنم رو بر عهده گرفت و حالا من باید از تمامی این جنگل و حیواناتش که دارایی هایم بود محافظت می کردم اما این مسئولیت باعث نشده بود تا حس انتقام از انسان ها رو فراموش کنم که صدای دردناکی رشته افکارم را گسست.به دنبال صدا چشمانم را چرخاندم و متوجه پارچه قرمز رنگ کوچکی شدم که دستهای سفیدی از آن بیرون آمده بود و با صدا کوچکی از درد و غم نعره میکشید.جلوتر رفتم و پارچه را کنار زدم و از دیدن صحنه خونم به جوش آمده بود.یک دختر انسان.همان کسانی که پدر و مادرم را در حد جنون بعد شکنجه بع قتل رساندند و ناخوداگاه خنجر نقره ای ام را از جیب کتم بیرون آوردم و بالا آوردم اما....با دیدن اشک های غلتان روی گونه های کوچکش و دستها و بدن سفیدی که از سرما کرخت شده بود لحظه ای درنگ کردم.واقعا کشتن انسانی که حتی توان حرف زدن را نداشت چه برسه به دفاع از خود در شرف و شرافت خاندان گرگ نماها بود؟....نه.قطعا اینگونه بنظر نمیرسید.بعد غلاف کردن خنجر دختر کوچک و پتو قرمزش را در آغوش گرفتم و لبخندی بر لبانم نقش بست.-موهای روشن....چشمان عمیق....(*لبخند زدن)اسمت رو میزارم جولیا....از این به بعد باهم زندگی میکنیم جولیا کوچولو....بهت یاد می دم چطوری باب میل من زندگی کنی.من یه انسان با روح گرگ پرورش میدمجولیا کوچولو و سباستین:)نظر بدید دیه من کامنت میخاممممم:-:</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 23:52:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصور کن یه فرشته کوچیکی^-^</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-iedhjv4noexx</link>
                <description>با کامنت هاتون مارا شاد کنید^-^سلام به همگی!~من یه فرشته کوچیکم....من یه انسان عادی ام مثل بقیه احساسات دارم،حقوق زیادی دارم،خواسته هایی دارم،علاقیاتی دارم،مسئولیت هایی دارم مثل همه انسان های دیگه^-^دلم میخاد چیزای جدیدی رو تجربه کنم^-^همه تو زندگیشون یه فرشتن اما من یه تفاوتی با بقیه فرشته ها دارم....من طرد شدم....بله....من یه فرشته طرد شدم از جامعه فرشته هااونا میگن من دیوونه ام....چون چیزایی رو دوست دارم که دو بعدی ان یا تفریحاتم تفریحات اونا نیستمن متهم به دیوانه گی ام چون انیمه و انیمیشن هارو دوست دارم.من متهم به دیوانه گی ام چون نقاشی کشیدن رو دوست دارم.من متهم به دیوانه گی ام چون آهنگ هایی که گوش میدم رو اون ها متوجه نمیشن.من متهم به دیوانه گی ام چون کتاب خوندن و نوشتن رو عاشقانه به عنوان تفریحم انتخاب کردم.من متهم به دیوانه گی ام چون بازی های آنلاین رو دوست دارم.من متهم به دیوانه گی ام چون مثل اون ها از رسانه ها و اینترنت استفاده نمی کنم.من متهم به دیوانه گی ام چون.....با بقیه فرشته های این دنیا فرق دارم^-^?تو این دادگاه من به دیوانه گی متهم شدم.چشمهای پر از تبعیض و خنده چندین هزار قاضی برای،قضاوت من رو تماشا می کنن.صداهایی تو ذهنم میپیچه که تیری رو تو روحم فرو میکنهدست هام رو عاجزانه به سمت عزیزترین کسانم دراز میکنم یعنی پدر و مادرمولی اونها هم...... به روحم با تیر″مقایسه با دیگران″آسیب میرسونن....بالهام رو با بی حسی پایین مینذازم...چرا من به این دنیا اومدم؟اومدم که زجر بکشم؟سرم رو با لبخند بالا میارم و میگم من عقب نمیکشم^-^انگار انتظارش رو نداشتنبیشتر بهم آسیب رسوندنقلبم....یکی از دارایی های با ارزشم حالا از درد و غم فشرده شده.....قضاوت های نادرست تون داره قلبم رو.....تیکه تیکه....آخ!میدونید صدای چی بود؟^-^هزاران تیکه شدن قلبماونجاست که بال هام رو قطع کردندو در تاریکی مطلق.....فقط من بودمویک قلب شکسته^--^\?</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 01:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت10_پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA10%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-dqwh6r7gtykx</link>
                <description>چمد بی ربط•-•پارت10یونا:من....یکم مضطربم.....یومه:مضطرب؟راجب چی؟یونا:اگه از کتابم خوششون نیاد....یومه:مطمئنم خوششون میاد و باز خورد خوبی داره!(*گزاشتن دست رو دستش)چیزی نیست که نویسنده محشری مثل تو ازش بترسه!یونا:(*لبخند زدن)ممنونم یومه....یومه:(*خوردن به دیوار)لعنتی.....یونا:به خودت بیا یومه این تو نیستی....یومه کوچولو مهربون من کجاست!!!!یومه:اون مرده!!!!!یونا:تو...خواستی من جلوتو بگیرم پس هنوز نمرده!!یومه:راجب چی زر میزنی....یونا:اون گربه عجیب گفت کتاب منو به درون خودش احضار کرده تا جلوشو بگیرم!یعنی تو هنوز منو به یاد داری....و اگه واقعا این چیزیه که باید اتفاق بیوفته....(*پایین اوردن شمشیر)برگرد یومه کوچولو من....و مستقیم شمشیر رو تو سایه یومه فرو کردم.حدس میزدم لکه همون سایه اش باشه.وقتی اینکارو کردم غرشی کل فضا رو گرفت و یومه بیهوش تو بغلم افتاد.لبخندی از رو رضایت زدم چون این یومه کوچولو من بود که برگشته بود پیشم.....*بعد اون ماجرا*شوسِی:عجب کاری خوش طعمی،شده....آنگو:کاری درست کردنت حرف نداره!شیمازاکی:کازاناوا محل تولد شوسی بخاطر کاریش معروفه...واسه همین خوب درستش میکنیم....اوداساکو:ولی خیلی بی سر و صدا کار میکنین وااااقعا ندیدمتون!شیمازاکی:(*هوف کشیدن)ببین بخاطر خسته کننده بودنت منم ندیدن شوسی....شوسی:(*غر زدن)من خسته کننده نیستم!!!!!یومه:(*درست کردن کلاه آشپزی رو سرم)باهم مهربونتر باشید!!!یونا:(*بالا دادن کلاهم)راست میگه!!!!اوداساکو:حالا نیاز بود کیک پنج طبقه باشه؟یونا:معلومه!!!!هرچی بیشتر بهتر!!!!یومه:فقط مونده چینش توت فرنگی!~دازای:″جشن به مناسبت دور هم جمع شدن″موضوع جالبیه^^یونا:قطعا هست(*توت فرنگی چیدن رو کیک)تا وقتی باهمیم میتونیم هر روز جشن بگیریمنیکس:شوخیت گرفته؟!!!!!آکانه:حوصلتو عشقه یونا!!!!گربه:آهای!(*اومدن تو آشپزخونه)یه کتاب لکه دار شده....یومه و یونا :(*با جدیت)بریم واسه پاکسازی!و بعد تعویض لباس رفتیم سمت کتابدان:حیفه جشنمون!یومه:برگردیم ادامه اش میدیم....دنیای ادبیات و کلماتش مهم ترن حفاظت از چیزهایی که به آدم انگیزه میدن....بریم.....یومه؟^^یومه:های!^^#پایان:)پ.ن:خو خو دلام دلام ب همه•-•بابت تاخیر در پارت گذاری معذرتتتت چون امتحانا شروع و شده و اینا!ولی قول مدم جبران بشه•-•با عشخ به همه *امضا آلیس زوبرگ نویسنده&gt;^&lt;آها راسی بهم بگین دوس دالید از کودوما بیشتر بیزارم؟•---•۱-مثل همین رمان های کوتاه پارت به پارت۲-دلنوشته مثل مقدمه همین داستان۳-پست صوتی(صدام عنه فکرشو نکنین??)۴-پیشنهاد خودتونو بدید•^•</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 02:26:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت9_گمونم خوش شانسی اوردیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA9%DA%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-vn0lbxcznsj8</link>
                <description>از زبون دازای:خونه نقشه متفاوتی داشت اصلا نمیتونستم تصورش کنم هر راهی که رو میرفتم به یه چند راهی میرسیدم و هر راه دوباره چند راهی می شد .از راه پله ها بالا رفتم و با هر قدم که رو یک پله میزاشتم صدا ترق ترقی میداد که قلبم به لرزه در میومد. تمام دیوار ها خاکی بود و چندتابلو شکسته بهش وصل شده بود.جلوتر رفتم و به تابلو ها نگاه کردم ولی نقش هاشون معلوم نبود که ناگهان ضربه دستی رو شونه ام حس کردم و ناخوداگاه کتابم رو تبدیل به داس بلندم کردم و برگشتم و زیر گلو شخصی که دیدم گزاشتم اما اون کسی نبود جز هیگا. دازای:هـ...هیگااا؟!!!!هیگا:اره منم کله قرمزی عجیبه؟دازای:(*خندیدن)باید اعتراف کنم از دیدنت خوشحال شدمهیگا:اره با عرض تاسف منم همینطور....ریو کجاست؟دازای:آکوتاگاوا سنسی؟....نمیدونم پیش من نبودو تا برگشتیم در اتاق کنارمون باز شد.آکوتاگاوا:اوه پس ته کمد به اینجا ختم میشه؟دازای:آکوتاگاوا سنپاااای!!!!شیگا:چه عجب ریو فکر کردم مردی....(*خندیدن)آکوتاگاوا:خیله خب خیله خب حالا باید ملکه این مشکلات رو پیدا کنیم...البته(*بلند کردن سرم)پیدا کردنش مشکل نیست...دازای:ه....ها؟شیگا:احمق میگه اون بالاست...دازای:متوجهم!(*رفتن بالا)یومه ساااااااان!!!!یومه:(*گزاشتن سر بریده رو میز)ببخشید دوستای من....سه تا مزاحم هست که باید کنار زده بشن.حتما سر اونهارو هم به مجموعه ام اضافه میکنم.(*باز کردن در)از اینکه اومدید اینجا پشیمون میشید.(*بیرون رفتن از اتاق)دازای:یو...مه....سان؟شیگا:کله شلغمی این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟چرا صورت و دستات و لباسات خونیه؟آکوتاگاوا:اون یومه سان نیست...میشه خودتو معرفی کنی؟یومه:من....(*ظاهر کردن داس سیاه)صدای مرگم.اکوتاگاوا:نه بهت نمیاد من یومه پاکساز رو ترجیح میدم.از زبون آکوتاگاوا:شمشیرمو کشیدم و حمله کردم سمتش اما داس تو دستش تبدیل به شمشیری مثل مال خودم شد و منو به عقب روند.آکوتاگاوا:لعنتی....دازای:اون...اون....شمشیر سنپایه؟!!شیگا:اصلا خوب نیست ریو مواظب باش...دازای:نمیفهمم....شیگا:راحته.اون میتونه تبدیل به خودت شه با تمام نقاط قوت و ضعفت و باهات بجنگهدازای:وایستا ببینم...یعنی....ما باید با خودمون بجنگیم؟!!!!!گربه:پس یونا حقیقی تویی....یونا:متاسفم این همه به دردسر افتادید.و الانم یومه کوچولو....اوداساکو:اره!ببخشید نشناختمت...یونا:(*خندیدن)اشکالی نداره نبایدم میشناختی اون لکه واقعا شبیهم بودآکانه:بیرون اومدن از اون شکاف زمانی معرکستنیکس:وای اره تحمل کردن تو ناجورهآکانه:چی فرمودی؟!!!یونا:بس کنید دخترا تا عصبی نشدم!^^گربه:میخای چیکار کنی یونا؟یونا:من میخام با اون لکه که شبیهمه حرف بزنم.آکانه:دیوونه شدی؟!!!!!!اوداساکو:نه اون دیوونه نشده....نیکس:(*برگشتن)اوداساکانوسکه؟....اوداساکو:(*خندیدن)میفهممت...برو...تو زندانه از راهرو رد شی بری زیر زمین میبینیشیونا:(*لبخند زدن)ممنونم!^^(*رفتن طبقه پایین)هی...لکه....اوه...خب میخای صدات کنم یونا لکه ای؟لکه:خفه شو دهنتو ببند و منو به بازی نگیر!یونا:من...میخام کمکم کنی.بامن یکی بشی^^لکه:واااقعا؟!میخای به یه پاکساز احمق کمک کنم؟!یونا:جالبه....اخه تمام لکه ها از ادبیات متنفرن ولی تو پاکساز شدی تا کمکشون کنی....همین ثابت میکنه یه لکه خاصی....با من یکی شو مطمئن شو من نابودتت نمیکنم^^*چند ساعت بعدیونا:خب خب کی باهام میاد بریم پاکسازی؟^^موشا:میشه من بیام؟نمیخام دوباره ببینم شیگا میمیره!یونا:حتمااااا!^^بریم موشا!دازای:اااخ....آکوتاگاوا:حالت خوبه دازای سان؟!!....این خیلی بده.شیگا و تو دارین از پا درمیاین و معلوم نیست من چقدر بتونم تحمل کنم!شیگا:اون هر بار سلاحش عوض میشه.....از زبون دازای:درد تمام بدنم رو گرفته بود و تقریبا نا امید شدیم که یک دفعه نور خیره کننده ای ظاهر شد.یونا:کم بیار نیستین که!^^(*با جدیت برگشتن)و اما تو...لکه کوچولو غرغرو....</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 22:08:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت8_اون نیمه شروره</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA8%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%87-aojh0cls1tuy</link>
                <description>یکم به گذشته برمیگردیم↩از زبون یونا:یونا:(*باز کردن چشمام)من...کجام؟!اوه درسته روحم توسط کیمیاگر بزرگ برگشت .اون دانشی که میخاستم بهم داد.و قراره به پایگاه نویسنده های پاکساز بریم...(*برگشتن)نه آکانه چان؟^-^آکانه:الان سوال اینه که چرا من و تو و نیکس که نویسنده شدیم اینجا گیر کردیم....نیکس:اینجا هیچی نیست جز یه صفحه کاملا سفید...چه میدونم انگار تو یه مکعب سفیدیم که هر وجهش بی نهایت میتونه کش دار شه....آکانه:مثل نوشته هات پیچیده ای دختریونا:شکاف زمانینیکس:ها؟یونا:ما تو یه شکاف زمانی گیر افتادیم.این کار کیمیاگر بزرگ نیست.و تا سر برگردوندم دیدم تیکه مه سیاهی تو هوا معلقهآکانه:این دیگه چیه؟...یونا:یه لکه.(*جلورفتن)این کار توئه؟درسته؟چرا مارو اینجا گیر انداختی؟ماباید بریم کتابخونهلکه:درسته من یه لکه هستم و شماهارو اینجا حبس کردم چون ماموریتمه که برم تو کتابخونه واسه مرگ ادبیاتیونا:منظورت چیه؟نیکس:میخاد ادبیات رو نابود کنـ....یونا؟!!!!و کم کم اون مه سیاه شکل گرفت و تبدیل به یکی مثل خودم شد درواقع باهام مو نمیزد!لکه:(*خندیدن)این نقشه منه.فیلم بازی کردنیونا:که اینطور...پس میخای خودتو جای من جا بزنی و وارد کتابخونه شی تا همه رو الوده کنی؟(*پوزخند زدن)یومه شکستت میده!لکه:اگه تا اون موقع....خودش الوده نشهو از جلو چشمامون محو شد و یه لحظه ترسی به وجودم افتاد شاید برای محافظت از یومه بود اما واقعا اسمش حس ترس بود.آکانه:چ...چیکار کنیم؟!!!!!نیکس:اینجا گیر کردیم که!!!!یونا:آروم باشید....فقط باید صبر کنیم تا زمان شکاف رو پر کنه و بتونیم از تلپورت استفاده کنیم فقط امیدوارم دیرنشه.تو کتابخونه:گربه:بجنبید پسرا شما میتونینموشا:رئیس چیشد؟گربه:هنوز هیچی....موشا:(*با ناراحتی)شیگا....لطفا زنده برگردگربه:زنده برمیگردن نمیخواد ناراحت باشـ...چویا:رئیس!!!!!!!گربه:هوف چندبار بگم وسط حرفم نپرین؟چویا:یونا زندانو منفجر کرده!!!!گربه:چی...؟!همه گی موظفین بگیرینش!یونا:یه مشت پاکساز احمق...نمیتونن جلومو بگیرن...اوداساکو:یونا!!!!(*گرفتن دستش و بلند کردنش)بجنب اگه میخای بری بیرون!یونا:تو...واسه چی....کمکم میکنی ها؟اوداساکو:بس کن(*چشمک زدن)رفقیم دیگه!یونا:ا....اره....از زبون اوداساکانوسکه:به یونا کمک کردم تا خودشو به سالن اصلی کتابخونه برسونه.میدونستم کاری که دارم میکنم برخلاف قوانین رییس بود ولی خب نمیتونستم وایسم ببینم دارن به یونا تهمت میزنن.که یکدفعه صدایی توجهمو جلب کرد-ازش دور شو!اوداساکو:ها؟....تو...نه....شماها کی هستین؟آکانه:نشنیدی چی گفت؟ازش دورشو!اوداساکو:شماها کی هستین تاحالا ندیدمتون....میدونین اون کیه؟!!!!اون یوناست!!!!نیکس:یونا؟....و یه دختر که درست شبیه یونا بود اومد جلوتریونا:(*لبخند زدن)خوشبختم بازم میبینمت....اودا چاناوداساکو:(*شوکه شدن)ولی....این یونا....چی....دوتا شدن؟درکتاب بدو تنهایی:یومه:چه حسی داره اینکه کسی تورو نخاد.کسی تورو نفهمه....حتما دردناکه. من زاده یه ذهن بودم اما....ایکاش هیچوقت این دنیای کثیف رو نمیدیدم دنیایی که توش از بهترین کسم ضربه خوردم.یومه:(*برگشتن)هرکودومتون که بتونه از اتاق خارج شه سعادت جنگ با منو خواهد داشت.از زبون اکوتاگاوا:آکوتاگاوا:نه...انگار در جوابگو نیست.(*نگاه کردن به کمد)همممم....(*جلو رفتن)بنظر میاد....(*باز کردن کمد)تا در کمد رو باز کردم باد ملایمی اومد و باعث شد موهام تو صورتم بریزه و تکون بخوره.آکوتاگاوا:(*کنار زدن موهام)هوا....این راه خروجیه.اون در فقط راه گم کنی بود(*رفتن تو کمد)از زبون دازای:لعنت....هرچقدر میکشتمشون اصلا نمیمردن!دیگه کلافه شدم و شروع کردم به دوییدن و اونها هم با سرعت زیادی دنبالم میکردن که چشمم به همون قبر خورد و پریدم داخلش ولی انگار تهش باز شده بود و هرچقدر سقوط میکردم تموم نمیشد تا اینکه تو تکه چوب های قدیمی کف یه خونه فرود اومدم.دازای:عاخخخخخ کمرم!(*بلند شدن)عجب....نجات یافتیدم و رفتم تو یه مخمصه دیگه؟از زبون شیگا:از هر طرف که میرفتم درختها سعی میکردن منو بگیرن و حتی بازو راستم و پای چپم زخم عمیقس برداشت اما تسلیم نشدم اونم انگیزه ام فقط غر زدن سر کله شلغمی بود.حین دوییدن چشمم به یه خونه متروکه افتاد که ظاهر نسبتا خوبی نداشت ولی برای نجات موقت از اون درختا مناسب بود که رفتم داخل و درو قفل کردم.</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 20:59:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت7_این شوخیه نه؟قرار نبود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA7%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%87%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-e7lneppjue1b</link>
                <description>گربه:هیچکس هنوز به درون کتاب احضار نشده پس نمیتونید برید.دازای:مگه نمیگی کتابش لکه دار شده؟!پس وظیفمون نیست که بریم داخل کتاب؟!!موشا:تا صدازده نشیم نمیتونیم بریم....آکوتاگاوا:من و دازای سان از قضیه ورود اجبار استفاده میکنیم و میریم تو کتابآنگو:فکر خوبیه منم میام!اودا تو اینجا بمون!اوداساکو:هوی چرا من باید بمونم؟!میخام ورود خفن داشته باشم!دان:(*خندیدن)بیا من و تو بمونیم و منتظر باشیم برگردن و التماسمونو کنندازای:اوهوی!!!!!آکوتاگاوا:خیله خب من و تو و....شیگا:منم میام...(*جلو اومدن)نمیدونم اون بچه چرا از من متنفر بود ولی خب بدم نمیاد کتابشو پاک کنم بعدا سرش منت بزارم.ساکو:الان یونا کجاست؟گربه:بخاطر کارش سعی کردیم تنبیهش کنیم ولی عصبی شد و سعی کرد چویا رو بکشه پس فعلا تو زندانهدازای:(*حالت ناراحت گرفتن)بنظر خوب میومد .چرا اخه یهو....شیگا:اینش مهم نیست مهم فعلا نجات اون کله شلغمیهدازای:اگه یومه سان بفهمه بهش گفتی کله شلغمی میکشتت(*خندیدن)آکوتاگاوا:شوخی و خنده رو بس کنید باید تمرکز کنیم(*رد کردن دستم از حفاظ و لمس کردن کتاب)دازای:(لمس کردن کتاب)داریم میایم یومه سانشیگا(*لمس کردن)مطمئن باش حسابی سرت منت میزارم احمق....از زبون آکوتاگاوا ریونوسکه:چشمامو باز کردم و توی اتاق کوچیک مربع شکل تاریک بودم.دیوار هاش رو خاک گرفته بود و هیچ پنجره ای وجود نداشت.نه شیگا سان کنارم بود نه دازای سان؛از جام بلند شدم و اتاق رو از نظر گذروندم هیچ وسیله خاصی نبود بجز یه میز چهارپایه که روش یه چاقو بود و یه کمد.آکوتاگاوا:(*چرخوندن دستگیره در)قفله....باز نمیشهگمون نکنم راهی برای فرار پیدا کنم پس(*کشیدن شمشیرم)میشکونمشاما هرچقدر در رو خورد میکردم تکه های چوب باز ترمیم میشدن و در رو ایجاد میکردن.از زبون دازای اوسامو:چشمام رو باز کردم که دیدم رو زمین ولو شدم و انگار تو گودی عمیقی از سطح زمینم.به سختی رو پاهام ایستادم و تازه فهمیدم تو یه قبر بودم.دازای:ایش ایش ایش ایش من هنوز ارزو دارما کی گفته میخام الان بمیرم من میخام خودکشی کنم نه بمیرم!!!!!!واقعا که کی جرئت کرده بود منو بندازه تو یه قبر؟!!نگاه کردم و رو سنگ قبر نوشته بود″تنها″دازای:پوف....تنها؟با اینجوری مردن حال نمیکنم(*داد زدن)شیگا ساااااااان اکوتاگاوااااااا سنسی!!!!شما کجایین!!!!و چشمم به دستایی خورد که از زیر خاک بیرون میومدن اگه بخام بشمرم شاید ده یازده تایی میشدندازای:(*کشیدن داسم)اینا چه کوفتی ان؟!!!و جنازه هایی از زیر زمین بیرون اومدن که دهن هاشون باز بود و خون ازش میریخت و هرچقدر میکشتمشون باز زنده میشدن.از زبون شیگا:تو یه جایی مثل جنگل بیدار شدم.نمیشه گفت جنگل فقط درخت زیاد داشت.بدون معطلی شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر کردم میتونم از جنگل یا باغ یا هرکوفتی هست برم بیرون و ریو و کله قرمزی رو پیدا کنم.شیگا:کافیه دستم به اون شلغم برسه بابت نوشتن همچین کتاب ترسناکی میکشمش. اما خب توجهش به جزئیات خوبه.و صدا خش خشی رو از پشت سرم شنیدم و یکی از شاخه های درخت سعی کرد منو بگیره که کل درخت رو قطع کردم ولی باز ترمیم شد.شیگا:درختای ادم خوار!همینو کم داشتم.....وایستا ببینم من تو یه مکان بی پایان پر درخت ادم خوارم یعنی...(*گارد گرفتن)راه فراری نیست!!!نویسنده:و یومه درحالیکه سر خونین جنازه ای تو دستش بودو سر جاش رو صندلی نشسته و موهای سر بریده رو تو دستش گرفته بود همه رو زیر نظر داشتیومه:(*قهقه زدن)البته که راه فراری نیست.تو داستان تنهایی من غرق شید!!!!</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 01:57:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت6_میخاستم برات یه روز خاص بسازم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA6%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-qsdotcwnxit3</link>
                <description>از زبون یومه:تمام صبح درگیر تدارکات بودم.دلم میخاست واسه نه ساما یه کیک خامه ای درست کنم میدونستم دوست داره.یومه:(*در زدن)ام...اوداساکو سان؟ولی کسی تو اتاق نبود.جلوتر رفتم شاید بتونم از آنگو سان کمک بگیرم ولی اونم پیدا نکردم که متوجه بوی خورشت کاری از اشپزخونه شدم.یومه:(*باز کردن در اشپزخونه)امو....اوه اوداساکو سان و انگو سان دارید کاری درست میکنید؟^^آنگو:بهله!خورشت مخصوص به سبک آنگو!یومه:(*خندیدن)که اینطور که اینطور...میشه یکم کمکم کنید؟اوداساکو:درچه مورد؟یومه:میخام یه کیک خامه ای درست کنم برای نه ساما!^^اوداساکو:واااای چه مامانی!!این کار فقط...از پس....آنگو:انجمن فساد برمیاد!یومه:انجمن...کساد؟اوداساکو:نخیر دختر جان!فساد!فساد!دازای:(*اومدن داخل)کی از فساد حرف زدددد؟!!!!اوه....یومه سان!^^اوداساکو:بیا اینجا یه ماموریت مهم داریممم!آنگو:خب برای پخت کیک مواد اولیه میخایم!ارد و تخم مرغ و شیر و....دان:وایستا وایستا!من میرم انبار وسایلو بیارم!!!(*رفتن)آنگو:(*هوف کشیدن)هیچوقت نمیزاره حرفم کامل تموم بشه...خب برای درست کردن خامه اش....دازای:من میرم وسایلشو بیارممم!!!!!(*رفتن)آنگو:(*داد کشیدن)واستین کامل حرفمو بزنم!!!!!!یومه:(*خندیدن)چند ماهه تناسخ پیدا کردن!اوداساکو:خب یومه میخای کیک چطوری باشه؟یومه:(*حالت متفکر گرفتن)هوممم....گرد باشه.و سفید!روشم چندتا توت فرنگی!^-^~آنگو:وای دهنم اب افتاد...بنظر خوب میاد!یومه:من میرم یکم توت فرنگی بکارم!و با عجله از اشپزخونه بیرون رفتم.میدونستم یه محیط شبیه سازی شده مثل مزرعه تو کتابخونه هست سریع رفتم اونجا و لباسامو عوض کردم و از تو اتاق کوچیک اونجا یکم بذر توت فرنگی برداشتمیومه:خ...خب حالا باید چیکارشون کنم؟سای:هییی یومه میخای توت فرنگی بکاری؟یومه:ا...اوهوم!ساکو:اول باید تو خاک یه چاله درست کنی....یومه:چ...چاله؟چجوری؟ساکو:ه...ها....بلد نیستی....؟یومه:من....راستش نهسای:(*نشستن و چاله درست کردن)بیا دیدی وقدر راحته؟یومه:(*نشستن کنار سای)حالا یه دونه توش میزارم(*گزاشتن)ساکو:(*اب ریختن روش)گیاها نیاز به اب دارن تا رشد کنن....و کم کم جوونه زد و تبدیل به یه بوته شد و توت فرنگیا خوشگلی ازش بیرون زد:)یومه:چ....چی؟!چقدر زود!ساکو:این طلسمیه که کیمیاگر به این زمین دادسای:بچینشون دیگه!^^یومه:ب....باشه ممنون بچه ها!^^و دونه دونه با ظرافت چیدمشون و به پیشنهاد ساکو تو یه سبد گزاشتم تا خراش برندارن.وقتی رفتم تو اشپزخونه اوداساکو داشت خامه دور کیک رو درست میکرد و آنگو هم مشغول خورد کردن شکلات و پودر کردنش بودیومه:ممنونم....بچه هاو ناخوداگاه اشکام شروع به ریختن کرد و همشون با نگرانی برگشتن سمتمدازای:چ...چی شده؟!!!!!پیاز چشمتو سوزوند؟!اوداساکو:باگا پیاز کجا بود اخه!یومه:(خندیدن*)خوبم....فقط من تاحالا بجز نه ساما دوست دیگه ای نداشتم^^دان:پس....نظرت چیه عضو دسته فساد ما بشی؟آنگو:اره یه عضو جدید قبوله!یومه:ب....باکمال میل!^^ر....راستی نه ساما کجاست؟دان:موقع اومدن دیدم با اکوتاگاوا مشغول کتاب خوندن بودن گمونم کتاب″در بدو تنهایی″از توهم دستش بود.یومه:(با ذوق*)چه عالی!^^آنگو:تو یه نویسنده ای ولی فقط یه کتاب داری.چرا؟یومه:من راستش(*لبخند زدن)فقط یه موجود زاده ذهن نه چان بودم اون کتاب روهم اون برام چاپ کرددازای:بنظر من خیلی موضوع قشنگی داشت!یومه:خوندیش؟!!!!دازای:معلومه!از زبون دازای:بعد تموم کردن کیک و درست کردنش بردیمش تو سالن و یونا با کتاب در بدو تنهایی یومه اومد که یومه با ذوق رفت سمتش.یومه:نه چان کتاب منو میخوندی؟^^یونا:اره....یومه:خب خب چطور بود؟^^یونا:چطور بود؟...در یک کلام میتونم بگم...یه آشغال کاملهممون از تعجب شوکه شده بودیم از جمله خود یومه.این فقط میتونست یه شوخی باشه....یومه:م....م....منظورت چیه نه سان؟یونا:خب هم شخصیتاش مضخرف بود هم سبک نوشتاریش میتونم بگم موقع خوندن فقط داشتم چرت میزدم....یومه:ولی....من....موقع نوشتنش فقط به این فکر کردم...که تو خوشت بیادیونا:تو به من فکر کردی و همچین آشغالی رو نوشتی؟یکم ظلمه...(*پرت کردنش رو زمین)چویا:هوی مجبور نبودی انقدر بی پرده بگی!!!!دازای:یونا سان تو چت شده؟!نگاهم فقط به یومه بود که رو زمین افتاد و انگار قلبش درد شدیدی داشت ولی هرکاری کردم نمیتونستم از جام تکون بخورم تا نجانش بدم.یونا:بلند شو و با آشغالی که نوشتی از جلو چشمام دورشو....همون لحظه یومه جیغ بلندی کشید و بیهوش رو زمین افتاد و هممون دورش جمع شدیم.مه های سیاه و غلیظی از بدنش و کتابش بیرون میزد.اون....آلوده شده بود؟!</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 22:35:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت5_بازم لبخند زدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA5%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%DB%8C-qelc0xhf8rxq</link>
                <description>پسرا جدیدمون^^از زبون یونا:پلک هام که از سنگینی تکون نمیخوردن رو به سختی باز کردم. در اولین نگاه چشمم به سقف روشن اتاق افتاد و اطرافم پر از تخت های کوچیک استراحت که بینشون رو پرده های نازکی جدا میکرد و من هم روی یکی از تخت ها بودم .همه چیز رو به خاطر داشتم از لکه ها و اینکه یومه اومد و پاکساز شدم و وقتی وارد کتابخونه شدم از خستگی بیهوش شدم.یومه:حالت خوبه نه چان؟یونا:ا....اره....یومه....(*لبخند زدن)خوشحالم بازم میبینمتیومه:مـ....منم همینطور^-^یونا:(*بلند شدن از رو تخت)خب....بریم و اطراف رو ببینیم....چطوره؟یومه:عـ....عالیه ولی تو خسته نیستی؟یونا:نه دیگه حالم خوب خوبه!و باهم رفتیم تا اونجا رو بگردیم .بعد عبور از راهرو های طولانی به یه سالن بزرگ کتابخونه رسیدیم که چندین طبقه داشت و بالاترین قسمتش چرخ دنده هایی حرکت میکردن.چویا:سلااااااام دیگه حوصلم داشت سر میرفت!یونا:(*خندیدن)چویااااا ساااااان و شراب های معرکش!و زود دوییدم و کنارش نشستم.یونا:ببینم تا چقدر بخوری مست میشی!!چویا:(*پوزخند زدن)مست شدن مال آدما ضعیفه نه من!یونا:آاااره ااااره تو راست میگی!پس اون کی بود که دفعه قبل از مستی رفت نشست وسط ماهی فروشی ساسوکو و تو حوضچه آواز میخوند؟(?)و تا اینو گفتم چویا سان طبق معمول شروع کرد به جیغ جیغ کردن و صدا خنده های آشنایی رو شنیدم.آنگو ساکاگوچی:چه جااالب نمیدونستم چویا شیطانی انقدر سوتی داده!اوداساکانوسکه:وای اره یونا بیا بازم از گاف دادنای چویا واسمون بگو!!چویا:خفه شین دهناتونو ببندید!!!!!شیگا نائویا:ببین کی اینجاست....یونا:(*بلند شدن)اوه شیگا سان...فکر نمیکردم شماهم اینجا باشید بهرحال(*دراز کردن دستش)از دیدار مجددتون خوشبختم^^شیگا:(*گرفتن دستش)منم همینطور!یومه:(*با عصبانیت زیر لب گفتن)اون...شیگا...عوضی.....دازای:مشکلت با شیگا چیه؟یومه:مشکلم؟!سرتا پای شیگا مشکله!!!!!دازای:(*خندیدن)منم اوایل همینجوری نمیتونستم تحملش کنم اما خب ادم بدی نیست!ساکو:(*لبخند زدن)یونا سان هم که اینجاستیونا:وااااای ساکو سااااان~همیشه عاشق شعرهایی بودم که تو میگفتی!ساکو:متشکرم ولی شعرهای سای بهترن...سایسِی:نه بنظرم رمانهای من باحال ترن ولی شعرهای ساکو بهتره!یونا:(*خندیدن)حالا بحث نکنید بنظرم همش عالیه!^^~کیکوچی:از دیدارت خوشبختم یونا(*زدن رو شونش)یونا:کیکوچی ساما منم خوشحالم میبینمتون!!!^^دان کازو:نظرتون چیه اونم بیاریم تو گروه فسادمون؟!^^یونا:اویاااااا دان!عمرا اگه بخام فساد رو تجربه کنم!خوندن کتابای آنگو همینجوری به ادم فساد میده دیگه!شوسِی:اره همین مونده یه عضو دیگه به دیوونه ها اضافه شه....(*هوف کشیدن)موشانوکوجی:یونا سان عزیزمون هم که اینجاست دیگه هیچیو کم نداریم!!!یونا:اوه موشا که طبق معمول هرجا بره شاهزادهست!^-^شیمازاکی:خسته نشدین؟من خوشحالم.تو خوشحالی.اون خوشحاله.ما خوشحالیم؟اوه...ناخواسته یه شعر عالی سرودم.باید برم و کتابش کنم....شوسی:واقعا که شیمازاکی...تکلیفت باخودت هم معلوم نیست پسره حوصله سربر!شیمازاکی:توهم خیلی خسته کننده ای....آکوتاگاوا:(*زدن دستام بهم)بنظرم به مناسبت ورود یونا و یومه یه مهمونی کوچیک ترتیب بدیم اگه رئیس اجازه بدنگربه:بنظرم که مشکلی نداره البته تا جایی که قوانین کتابخونه رو زیر پا نزاره....آنگو:میرم اشپزخونه یه شام مفصل درست کنمم!!!!!یومه:(*اروم گفتن)لبخند نه ساما....برگشته....</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 19:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت4_خوش اومدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA4%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C-wa5jiwvsf3vu</link>
                <description>صحبت گربه با کیمیاگر تو اتاقش•-•از زبون آکوتاگاوا:به دستور وایولت یا بهتر بگم یونا نویسنده افرادشون بهمون حمله کردن...آکوتاگاوا:پس واقعا خودت رو فراموش کردی یونا؟وایولت:یونا دیگه کیه....چویا:(*شلیک کردن)هوی عوضی مشروب خور به خودت بیا اینی که الان اینجاس فقط یه دیوونه لکه ایه!وایولت:چی دارین....میگین.....دازای:لطفا بیدارشو یونا سان!!!!!از زبون یونا:یونا....یونا....یونا....مدام این اسم تو ذهنم میچرخیدیونا کیه....بعد صدا نازکی تو ذهنم پیچید که میگفت اونه چانتمام درونم آشفته شده بود و بهم ریختهانگار هر لحظه میخاستم دیوونه بشماون مه تاریک و غلیظ تووجودم فریاد میکشید:«اونها رو بکش...نزار گولت بزنن تو تنها بودی و با اومدن ویلیام زنده شدی و حالا اونها ازت گرفتنش.»بی اختیار دست به شمشیرم بردم و از غلافش بیرون کشیدم و به سمت پسری که موهای قرمز داشت و داس بلندی تو دستش بود حمله کردم اما به موقع تیغه داسش به تیغه شمشیرم برخورد کرد و باعث شد هردو عقب بریم.وایولت:لعنت بهت!دازای:به خودت بیا یونا!تو یه نویسنده ای و اینجا کتابته!واقعا فکر میکنی داری چه کاری انجام میدی؟!وایولت:(داد کشیدن)مهم نیست فقط میخام ویلیام برگرده پیشم!!!شیمازاکی:(*تیر پرتاب کردن)فایده ای نداره...باید کسی به کتاب احضار شه که یونا رو بیدار کنه و گرنه تلاش ما بی تاثیرهآکوتاگاوا:(خندیدن*)گمونم میمیری اگه یک بار بخوای مثبت اندیش باشیشیمازاکی:من واقع گرا هستم همین...این با نگرش منفی خیلی فرق دارهچویا:دهناتونو ببندین و یه فکری به حال قضیه بکنین!!!!!دازای:همه افرادش....لکه هان ولی اون نمیتونه ببینه....آلیس ساما نویسنده این داستان:خب خشبختم از دیدارتون با اجازه زین پس من هم در داستان چیزمیز مینویسم.•-•و از اون طرف در کتابخانه کیمیاگر پایگاه اصلی نویسنده های پاکساز،گربه دستیار کیمیاگر به کریستال منبع قدرت کتابخونه نگاه کرده بود و سخت نگران...اون کریستال تنها شی با ارزش از طرف کیمیاگر بزرگ بود.گربه:کیمیاگر بزرگ.نویسنده یونا بدجور گرفتار لکه ها شده گمون نکنم بقیه بتونن از پسش بربیان...هنوز کتاب شخص خاصی رو به درون خودش صدا نزده؟ناگهان کریستال نور عظیمی از خودش نشون داد و صدا ارومی توجه گربه رو جلب کرد-من آمادم تا برم برای پاکسازی قربانگربه:(*برگشتن و لبخند زدن)جای تعجب نیست...پس تو رو صدا زدناز زبون دازای:به سختی رو پاهام ایستاده بودم.نفس هام درنمیومد و حتی میشه گفت به ندرت میتونستم نفس بکشم.عرقهام از صورتم میریخت.دازای:(*نفس نفس زدن)اینجور پیش بره هممون...چویا:شکست میخوریموایولت:ویلیام منو برگردونید!!!!!!و با تمام قدرتش به سمتم حمله کرد که ناخوداگاه داس از دستم افتاد و از خستگی رو زانوهام افتادم و گاردم رو پایین اوردم که ضربه شمشیری رو شنیدم که ازم در برابر یونا محافطت کرد.سرم رو بالا اوردم و متوجه اون دختر با موهای بلند سفید شدم...اون....کی بود....؟دازای:تو...کی هستی...-(لبخند زدن*)من...یومه هستم!خوشبختم دازای سنسی!~آکوتاگاوا:(خندیدن*)خب خب مثل اینکه توهم سنسی شدی دازای سان!یومه:(گارد گرفتن*)نه چان!منم یومه!لطفا به خودت بیا!بیدار شو!وایولت:(عقب رفتن*)این صدا....یومه:(*جلوتر اومدن)منو یادته دیگه درسته؟یومه کوچولو...کسی که وقتی تنها بودی به وجود آوردیش!وایولت:یومه....کوچولو....یومه:درسته!آکوتاگاوا:روح لکه داره ازش جدا میشه....چویا:این با من!(*هدفگیری کردن)زود برگرد تا باهام شرابی که نگه داشتمو بخوریم!و چویا سان شلیک کرد و تونست اون لکه رو بکشه.با مرگ اون لکه سایر لکه هاهم نابود شدن و یونا سان به شکل پاکساز دراومد.آکوتاگاوا:به دنیای پاکساز ها خوش اومدی یونا....</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 10:30:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت3_آغاز پاکسازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA3%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-t5zvjqglu9a9</link>
                <description>وقتی آثارم معروف شد بقیه ازم میخاستن بیشتر و بیشتر بنویسم.حس میکردم ازم انتظار زیادی دارنوقتی پای کاغذ و قلم میشنستم فشار زیادی روم بودحس میکردم ممکنه هرلحظه....کمرم از این بار سنگین بشکنهنگران بودم که نتونم اون چیزی که ازم انتظار دارن رو بنویسم و بعد....دوباره....دور انداخته شم...نه....اجازه نمیدممن به سختی این جایگاه رو بدست آوردم!نمیتونم جا بزنم....اما هربار که قلم رو روی کاغذ می اوردم بیشتر گیج و سردرگم میشدم و کاغذ مچاله شده رو یک گوشه اتاق مینداختمانگار تو یه اتاق حبس شده بودم که هر لحظه تنگتر میشد و نمیتونستم توش نفس بکشم با وجود اینکه یومه سعی میکرد کمکم کنه اما دیگه از این وضع خسته شده بودمیومه:اونه چان چای میخوای؟یونا:نه...میخام برم بخابم....فقط....یه زحمتی برام میکشی یومه؟^^یومه:هرچی که باشه^-^یونا:میشه وقتی خوابم گلوم رو فشار بدی؟چشماش گرد و پر از تعجب بود انگار از تصمیم مطلع شده و میخاست جلوم رو بگیره .من رفتم توی اتاق و اروم خوابم برد و اون خواب....عمیقترین و اخرین خواب زندگیم بود:)حدس میزدم یومه اینکارو نکنه...ولی اگه میکرد خوب می شد....بخاطر همین از قبل یکم دارومرگ اور خوردم. حداقل تونستم اخرین نوشته ام رو برای یومه بزارم....«کسی نیست که صدا قلبم را بشنود...من در دنیای تنهای قلبم خورد میشومتنها ستارگان ناظر درد و رنج و عذاب من هستندو زمانیکه وقت آن فرا برسدگلبرگ های گل رز ابی در هوا به پرواز در می آیندباد رایحه آزادی را به ارمغان می آوردصدای زنگ ناقوس ها فضا را می لرزاندکسی نیست که زمانی که بیهوشمگلوی مرا بفشارد؟و مرا به این بهشت ابدی برساند؟»دازای:عجب اینجا تا چشم کار میکنه فقط دریاست!اکوتاگاوا:(رفتن رو یکی از کشتی ها)خب...بادبان هارو باز کنید!چویا:وایسا بینم تو بلدی کشتی برونی؟!!!دازای:آکوتاگاوا سنپای از پس همه چی برمیاد!!!شیمازاکی:(*گرفتن طناب و ول کردنش)اینم از بادبانها...حالا باید خود کشتی رو هدایت کنیماز زبون چویا:دلم نمیخاست به دست اون گل پسر هلویی و آکوتاگاوا بمیرم!!هنوز ارزو خوردن کلی مشروب داشتم!اونم مردن وسط دریا بیشتر دردناک بود تا باحال!ناگهان کشتی بزرگی به کشتی ما برخورد کرد و افرادش در عرض چند ثانیه رو کشتی ما اومدن.تنها کاری که به ذهنم رسید تبدیل کردن کتابم به سلاح مخصوصم یعنی یه تپانچه بود.شیمازاکی هم تیر و کمانش و دازای هم داس بزرگش رو ظاهر کرد و اکوتاگاوا هم با شمشیر عجیبش جلو هممون ایستادآکوتاگاوا:بنظر میاد محاصره شدیم!شیمازاکی:کجای این خبر خنده دار و مایه خوشحالیه؟چویا:دهنای گنده و گشادتونو ببندین حسابی تو دردسر افتادیم!!!و صدا چکمه های ظریفی توجهمون رو جلب کرد که یونا جلو اومد و با شمشیرش رو کشیدیونا:شماها....افراد کارتر هستین....ویلیام منو کشتید تقاص سختی بابتش پس میدین!آکوتاگاوا:من تقریبا از داستان دختر کاپیتان به یاد دارم.ولی با مرگ ویلیام تموم نشد....دازای:تو داستان وایولت و ویلیام عاشق هم شدن با اینکه پدر ویلیام کارتر پدر وایولت یعنی ادوارد رو کشته بود اما بعد که به جزیرشون حمله کرد وایولت خودشو برای ویلیام قربانی کرد....اما...حالا.....چویا:مشخصه کار یک نفره...اونم لکه ها!</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 00:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت2_دختری از جنس حرفهای ناگفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA2%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-rqbkm5ojbvsx</link>
                <description>از زبون یونا:من چیز زیادی میخاستم؟شاید ارهتنها چیزی که دلم میخواست...محبت بود.فقط یکم توجه احتیاج داشتمدختر بچه ده ساله ای که تو یه خانواده با اصل و نسب به دنیا اومدم .مثل هر دختر کوچولو دیگه ای شاد و پر انرژی...انرژی که اطرافیانم کم کم ازم گرفتن...هر روز شاهد دعوا های پی در پی والدینمو توجه هایی که همیشه سمت برادر بزرگترم بود و برعکس من....هیچکس قبولم نداشتبهم گفته میشد:«چرا بزرگ نمیشی؟!!!»«چرا تغییر نمیکنی؟!!»«چرا انقدر بی مصرفی»اصلا چرا.....«چرا بدنیا اومدی؟!!!!»سکوت....تو دنیام فقط سکوت بود....مدام جمله تو ذهنم میچرخید.....چرا بدنیا اومدم؟به دنیا اومدم که زجر بکشم؟اومدم که قلبم هر روز بیشتر بشکنه؟اومدم که تنها باشم؟فقط دلم میخاست برم بینشون و داد بکشممنم اینجام!!!به منم توجه کنین!!!ولی غافل از اینکه....هیچکس منو تو دنیای خودش راه نمیدادیکم بزرگتر شدم و سعی کردم خودمو تو دنیاشون جا بدم و بهشون نشون بدم چه کارایی بلدمتو درسهام پیشرفت زیادی کردمو همینطور هنرهای تجسمی مثل نقاشییا حتی اواز خوندن اخه صدای خوبی داشتمولی بازم همون....همون بی توجهی...جوری رفتار کردن که کم کم حس کردم من نامرئی امکسی منو نمیبینه که اصلا بخاد بهم توجه کنه...ته قلبم اونروز چیزی شکست. . .صدای شکستنش تو ذهنم پیچید. . .هر دفعه که میخاستم حرف بزنم بغضی جلو گلومو میگرفت و بعد اشکهای پر از حرف های ناگفته....یونا:ایکاش....ایکاش...یه کسی بود که حرفامو میشنید. منو دوست داشت. منو قبول میکرد...منو میدید....اون موقع اصلا فکرشو نمیکردم که ارزوم به واقعیت تبدیل شه .انگار خدا بهم نگاهی انداخت و وقتی دلش سوخت اینکارو کرد.دستای ظریف سفید و کوچیکی رو دستام قرار گرفت و.صدای نازک و بچگونه ای که پر از محبت بود تو سرم چرخید و تمام دیوار های تاریک تنهاییم یکدفعه شکستن....-چرا گریه میکنی اونه چان؟(اونه چان:خواهر بزرگتر)دستهای نازکش رو صورتم کشیده شد و اشکهامو برد. بوی شکوفه درخت گیلاس میداد.موهای بلندش تا کمرش میومد و لباس بلند سفیدی تنش بود که تا پاهاش رو میپوشوند.یونا:تو...کی هستی؟-من...نمیدونم.تو خواستی من اینجا باشم...تو منو بوجود اوردیحق با اون بود.من اون دختر رو تو ذهنم بوجود اوردم.همیشه دلم یه خواهر کوچیکتر میخواست که به حرفهام گوش کنه.یه شانس طلایی.یه نور که زندگیمو روشن کردیونا:(لبخند زدن)اره.تو خواهر کوچولو منی.اسمت میزارم″یومه″یومه:و...واقعا؟....من...یومه هستم؟خیلی قشنگه!^-^از اون روز به بعد اون تنها کسی شد که دنیام رو باهاش شریک شدم.دنیای تنهایی که تا اونروز داشتم و فقط خودم توش بودم حالا یکی که مثل من بود تو دنیام وجود داشت.دیگه تنها نبودم حتی مرگ پدر و مادر و برادرم رو هم به راحتی فراموش کردم ولی جملات اطرافیانم رو میشنیدم..-بیچاره از دوری مامانو باباش و برادرش دیوونه شده و با خودش حرف میزنه!احمقا....اوتا هیچوقت تو دنیا من نبودن که بخام براشون غصه بخورم.....کم کم گذشت و من پا به عرصه نویسندگی گزاشتم و هر اثری که مینوشتم و معروف میشد همش بخاطر تشویق های یومه کوچولو بود که منو بیشتر و بیشتر سوق میداد.یومه:نه چان کتابی که تازه داری مینویسی محشره!!^-^ولی تو باید این عادت گند نیمه کاره ول کردنشونو کنار بزاری!یونا:واقعا؟اخه حوصله بعضیاشونو ندارم...یومه:ام....نه چان....منم میخام امتحان کنم!^-^یونا:چیو؟یومه:نویسندگی!بنظر باحال میادیونا:خـ....خب....یومه....تو....تو فقط یه موجود تو ذهن منی.نمیتونی کتابی بنویسی و بقیه بخوننشیومه:(حالت ناراحت گرفتن)ا...اوه....که اینطور(خندیدن)توکه میتونی بخونیش!^-^نه؟یونا:(خندیدن)البته!البته که میتونم!اینطوری یومه هم پا به دنیایی گذاشت که من ازش لذت میبردم.حالا لذتمم با خواهر کوچیکم تقسیم کردم.خیلی حس خوبی داشت که با یکی از جنس خودم معاشرت کنم!حس میکردم زنده ام و برای یکی مهم شدم....اما....اون حس....اون اتفاق....</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 19:10:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت1_معرفی نویسنده های پاکساز</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA1%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2-jp9orzxqdsni</link>
                <description>اینم شخصیتا برای اینکه بهتر متوجه بشید^-^از زبون دازای اوسامو:دازای:(*باز کردن چشمام)من....کجام....فقط آسمون آبی رو میدیدم و صدای مرغ های دریایی. لحظات پیش رو به یاد اوردم که توی پایگاه یا همون کتابخونه کیمیاگر با بقیه نویسنده ها بودم .اوه منظورم بقیه نویسنده های پاکسازه. من و آکوتاگاوا سنسی و ناکاهارا چویا و شیمازاکی به درون کتاب رفتیم تا از لکه ها پاکش کنیم.با صدای اکوتاگاوا سنسی که مثل همیشه نرم و ملایم و پر از شور و شوق بود رشته افکارم پاره شد.آکوتاگاوا:حالت خوبه دازای سان؟دازای:(*خندیدن)اره اره فقط موقع سقوط انگار سرم درد گرفت همین!از جام بلند شدم و لباسهامو که خاکی شده بود تکوندم. آکوتاگاوا سنسی بهترین معلمی بود که تاحالا دیده بودم اون قلم بی نظیری داشت بطوری که موقع خوندن تو کتابهاش غرق میشدم .کافی بود اثراتش مثل راشومون،تار عنکبوت و منظره جهنم رو میخوندی تا محو دنیای ادبیات میشدی.چویا:هوی گل پسر هلویی چرا انقد تو فکری؟؟؟دازای:به من نگو گل پسر هلویی!!!!!اون ناکاهارا چویا سان بود .یه شاعر که در مرتبه خودش واقعا عالی بود و من از صحبت باهاش بدم نمیومد فقط واسم این مطرح بود که چرا منو دست میندازه؟!!!!هوف.بگزریم...ناکاهارا واقعا شعرهای زیبایی گفته. و من خودم شعر ″باد یک روز زمستانی″که گفته رو دوست دارم .چویا عاشق کلاه رو سرش و الکلیه که میخوره و یکی از طرفدارای میازاوا کنجیه.شیمازاکی:خب اگه زحمت بکشید و سعی کنید راجب کتابی که واردش شدیم اطلاعات جمع کنید عالی میشه.اوه شیمازاکی سان خیلی انسان ساکت و ارومیه و چشمای عمیقی داره که نشون میده به عنوان یه نویسنده پر از انگیزست .اون افسرده بنظر میاد اما شاید بخاطر گذشته ایه که داشته .خیلی با اکوتاگاوا سنسی کنار نمیاد ولی بخاطر ماموریتی که بهمون داده شده مجبوره تحمل کنه .اون اثار زیادی داشته اما یکی از اون اثار محبوب داستان کوتاه″حیوان خانگی″بود.خب حالا ما اومده بودیم تو کتاب ″دختر کاپیتان″ یه نویسنده مشهور به اسم″یونا″که کتاب رو پاکسازی کنیم. طبق گفته اکوتاگاوا سنسی روح نویسنده تو کتاب حبس میشه و جای شخصیت اول قرار میگیره.چویا:من حدس میزنم یونا جای وایولت باشه همون کاپیتان نقش اولشیمازاکی:یونا رو میشناختی؟چویا:آره انقد دختر باحالی بود که نگو اصن پایه مشروب خوری!آکوتاگاوا:(لبخند زدن)مشتاقم زودتر کتابش رو پاکسازی کنیم و ملاقاتش کنمدازای:حتما خیلی دختر باحالیه!!!!چویا:معلومه که هس گل پسر هلویی!البته گمون نکنم دلش بخاد باهات خودکشی کنه!دازای:خفه خفه خفه!!!!من شانسی از خودکشیام زنده موندم همین!!!</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 13:33:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه_من خیلی تنهام</title>
                <link>https://virgool.io/@Alice_sama/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-vpwnqiuxiwux</link>
                <description>″تنهایی″لغت عجیبیه....نه؟ولی معنی مستقیمی داره با متفاوت بودنمیپرسی متفاوت بودن چیه اره؟خب برات میگماینکه با افکاری تو جامعه ای زندگی کنیکه جامعه تو رو دور بندازهتو رو نخواداین دردناک بنظر میادمردم از اینکه یه بیگانه بینشون باشه آزرده خاطر میشنیه بیگانه با افکاری که مثل اونا نیستپس بهش توجهی نمیکنندور میندازنشیکی مثل اون دو راه بیشتر ندارهیا باید عقایدش...چیزی که بیشتر از همه بهش باور داره رو رها کنه تا بتونه یک رنگ با جامعه باشه ولی ته قلبش حس کنه...قسمتی از وجودش محو شدهیا باید با عقایدش خورد بشه...انقدر خورد که صدای تمسخر مردم مدام تو سرش بپیچهدر نهایت زیر کوله باری از غم مدفون بشهسوال اینجاستپس راه حل مشکل چیهجواب ساده و راست که میشه بهش داد انتخاب تنهاییهاره تنهاییدنیای شگفت انگیزی که تو فقط میتونی مدیریت کنی کی توش وارد بشهکی اجازشو دارهکی لایقشهکی درکش میکنهمشکل تو نیستی مشکل اونانذهن من متفاوتهمثل بقیه نیستمیخام فریاد بکشم:-یکی منو درک کنه!!!!-یکی باهام حرف بزنه!!!با جواب هاشون خوردت میکنن و اگه ببینن کمرت زیر اون حرفهای نیش و کنایه دار نشکسته....وجهت رو خراب میکننادمهای کثیفی ان از هر راهی استفاده میکننتا خود واقعیت رو گم کنیدر اوج،تو دنیای تنهات بموناین بهترین کاریه که میشه کردبا افتخار،با غرور...فریاد بکشمن همین که هستم میمونم!!!من تنها میمونم!!!خلاصه داستان:راجب نویسنده های مختلفیه که مردن ولی روحشون بازگشته و حالا در تلاشن کتاب هارو از شر لکه ها،کسایی که برای نابودی ادبیات تلاش میکنن پاکسازی کنند.پ.ن:اگه دلتون میخاد بیشتر بدونین میتونین انیمه بانگو و کیمیاگر رو ببینید^-^</description>
                <category>Alice_zuberg</category>
                <author>Alice_zuberg</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 02:26:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>