<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی دادخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alidadkhah</link>
        <description>نانوا هم جوش شیرین می زند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:25:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47856/avatar/AsyYLz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی دادخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@Alidadkhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنها آرزوی من زن بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-r0mlwqoc3yac</link>
                <description>مقدمهمن بیشتر از این که هدفم این باشد که بخواهم کتابی را معرفی کنم، علاقه‌مندم تا بدون هیچ رودربایستی و خجالتی، تاثیر مطالعه‌ی آن کتاب را بر خود و احساساتم بیان کنم، حال اگر این کار هم منجر به معرفی بهتر آن کتاب و باعث شود حتی یک نفر دیگر تمایل پیدا کند تا یک اثر تاثیرگذار را بخواند، من رسالت خود را انجام داده‌ام.یکی از دغدغه‌های همیشگی من برای اینکه از ملال زندگی فرار کنم، پیدا کردن آثار خاص و شاهکار ادبی است. بارها به خود گفته‌ام که اگر شاهکارها در ادبیات نبودند، چگونه می‌توانستم این زندگی سرتاسر رنج و ملال را تحمل کنم، چون برای یک انسان اجتماع گریز که متاسفانه به این درد مبتلا شده است، هیچ گزینه‌ای بهتر از ادبیات نیست و یا شاید هم باشد اما خب به راحتی کتاب در دسترس نیست، زیرا که انسان‌ها محدودیت‌هایی در رابطه دارند اما کتاب بدون حد و حدودی، در اختیار آدمی است. چالشی که دائماً با آن مواجه هستم این است که پیدا کردن این شاهکارهای ادبی(البته با توجه به سلیقه‌ی من) هیچ کار آسانی نیست و در این مسیر دچار رنج می‌شوم. اما انسان از اینکه چرا خیلی دیر بعضی از شاهکارها را می‌شناسد و اینکه می‌بایست لیاقت خواندن آنها را در سن بالاتری بدست آورد، از خودش خجالت می‌کشد. تنها تسکینی که می‌توانم در این مورد به خود بدهم این است که بایستی زمان مناسب برسد تا من برای خواندن یک اثر ادبی و تاثیرگذار، آمادگی پیدا کنم اما باز با خود می‌گویم که ای کاش بعضی از آنها را زودتر و وقتی جوان‌تر بودم، می‌توانستم بخوانم و درک کنم تا بلکه شاید این توانایی را داشتم که در زندگی، مشکلات و حوادث را بهتر مدیریت می‌کردم، فرصت عشق را غنیمت می‌شماردم و آن را به راحتی از دست نمی‌دادم.یک انسان متعادل و برخوردار از عقل حداقلی، بایستی همیشه این شجاعت را داشته باشد که بتواند اندیشه‌ها، احساسات اشتباه یا درست، حماقت‌ها و حرف‌های نادرست خود را در هر لحظه که امکانش باشد اعتراف کند و این آمادگی و توانایی نیازمند تمرین است. بنظرم یکی از راه‌ها و روش‌هایی که به آدمی توان و تهور اعتراف کردن را می‌دهد، پیوند خوردن با ادبیات است، یعنی شما در داستان‌ها الگوهایی را برای خود پیدا خواهید کرد که می‌توانند راهنمایان خوبی محسوب شوند، نویسندگانی که نبوغ این را دارند که بگویند که می‌شود در عین اینکه شرافت انسانی خود را حفظ می‌کنیم، چطور اعترافات خود را هم به گوش دیگران برسانیم و این عمل شاید انسانی‌‌ترین و زیباترین کار برای بیان حقیقتی باشد که قصدش نه تنها فریب نیست بلکه می‌تواند چراغ راهی باشد که بلکه این شب سیاه درون ما را با ستارگانی از جنس آگاهی روشن کند. همان‌طور که از نردبان غرور و توهم دانایی، پله پله بالا می‌رویم، باید هم زمان به این هم فکر کنیم(البته اگر حواس‌مان باشد) که آیا می‌توانیم دوباره از همین نردبان پایین بیاییم و یا اینکه جهان باید با تلنگری ما را از آسمان‌ها به زیر بکشد. و به طور خلاصه باید گفت، اگر ادبیات به شما شجاعت و جرات اعتراف کردن را نمی‌دهد، اگر باعث نمی‌شود آن کوه غرور، آن من بزرگ و آن بُتی که از خود ساخته‌اید و آن تعصب کورکورانه را با چالش روبرو کنید، بنظرم هیچ به درد نمی‌خورد و انسان به جای یک مطالعه‌ی مفید، بیشتر دارد وقتش را تلف می‌کند و باز این خود بزرگ‌ترین کلاه گشادی است می‌توان بر سر خود بگذاریم و بگوییم که انسان آگاهی هستیم، چه دروغ زیبایی!شروع با نقدی از ترجمهکتاب چرم ساغری نوشته اونوره دو بالزاک که به نظرم یکی از شاهکارهای این نویسنده مشهور فرانسوی است را تنها با ترجمه محمود اعتمادزاده توانستم پیدا کنم، یعنی در تمام کتابخانه‌های عمومی شهر، فقط ترجمه‌ی همین مترجم بود و همچنین طبق روالی که به طاقچه و فیدیبو سرک می‌کشم، ترجمه‌ی دیگری پیدا نکردم و به ناچار و به خاطر اینکه کتابخانه‌‌‌های عمومی در دسترس هم فقط همین ترجمه را داشتند، به اجبار آن را امانت گرفتم.ترجمه آقای محمود اعتمادزاده هم خیلی خوب است و هم خیلی بد، خوب برای کسانی که به ادبیات تسلط کافی و دایره لغات بالایی دارند و اصطلاحات سنگین ادبی را می‌توانند درک کنند و بد برای مخاطب عامی و عادی مثل من که دانش ادبی محدودی دارم.من مجبور بودم که ترجمه‌ی فارسی کتاب را دوباره برای خودم به فارسی ترجمه کنم، این طور که به اجبار دائماً بین یک فرهنگ لغت آنلاین و متن کتاب در رفت و آمد بودم تا بتوانم معنی این سیل عظیم اصطلاحات سنگین ادبی و این تنوع زیاد لغات را بفهمم تا بلکه منظور نویسنده را بهتر درک کنم، بعضی اوقات هم برای درک یک جمله یا یک اصلاح مجبور بودم علی رغم میل باطنی، به هوش مصنوعی مراجعه کنم.در بدو شروع کتاب با این ترجمه، شاید نتوانید با آن ارتباط خوب و راحتی برقرار کنید و ممکن است از ادامه‌ی خواندن آن منصرف شوید. این طور که من هم ابتدا فکر کردم این کتاب جزو آن دسته‌ای است که باید از خواندنش منصرف شوم اما نیرویی باعث شد که تا در خواندن کمی سماجت به خرج دهم و با توجه به ترجمه‌ی سنگین کتاب، کمی جلوتر رفتم تا اینکه کم‌کم به این نوع ترجمه عادت کردم و خب در ادامه، متن مقداری برایم روان‌تر هم شد. پیشنهاد می‌کنم اگر می‌توانید این کتاب را با ترجمه‌ی دیگری بخوانید اما اگر پیدا نکردید، باز هم هیچ جای نگرانی نیست چون که به نظرم قسمت سخت آن بیشتر مربوط به فصل اول است و در فصل‌های بعدی، ترجمه کمی روان‌تر می‌شود.تنها آرزوی من زن بود!مگر در نهایت این همه تلاش‌ها، ما نمی‌خواهیم دل زنی زیبا و ثروتمند را بدست آوریم! شاید اصلی‌ترین شعار و هدف شخصیت اصلی این کتاب همین جمله‌ی ساده بود که رافائل قهرمان داستان به آن اعتراف کرد و گفت : تنها آرزوی من زن بود!مگر نه که ماهم انگار مثل همین آرزوی ساده را در دل و سر و جان خود می‌پرورانیم، و مگر جز این است که می‌خواهیم روی دیگران تاثیر بگذاریم تا آنها را از آن خود کنیم، انگار هدف همان زن زیبا، جذاب و ثروتمندی است که ما دائما در شهوت داشتن آن می‌سوزیم اما حاضر نیستیم به اینکه چنین خواسته‌ای داریم علناً اعتراف کنیم و تمام ریاضت‌هایی که می‌کشیم را به نام علم، معرفت و هر اسم پرطمطراقی نام می‌گذاریم اما بدون آنکه بگویم در نهایت خواهان همان زنی هستیم که هیچ وقت به آن دسترسی نخواهیم داشت.بالزاک خیلی بی‌رحمانه دست روی نقطه‌ ظعف ما(البته من خودم را هم می‌گویم) می‌گذارد و آن را بی‌پروا به صورت یک داستان روایت می‌کند. او از طریق رافائل به تمام ضعف‌ها و آرزوی‌های یک مرد جوان و البته بی‌نوا و فقیر اشاره می‌کند و از زبان او برای خواننده دهان به اعراف می‌گشاید و خواننده را با خود واقعی خویش مواجه می‌کند. او با این روایت ساده، به تن نحیف ما شلاق می‌زند تا بلکه از این خواب، از این خیال خام بیرون بیاییم. یک کتاب تا چه حد می‌تواند حقایق را کاملا برهنه به ما نشان دهد!بعدها دانستم که زنان نمی‌خواهند که ما از ایشان گدائی کنیم. چه بسا زنانی دیدم که از دور آنها را می‌پرستیدم، قلب خود را که آماده‌ی هر آزمایش بود بدیشان تسلیم می‌کردم، روح خود را بدیشان می‌دادم که هر نوع می‌خواهند آزار کنند و نیروئی در مقابلشان می‌گذاشتم که از هیچ فداکاری و هیچ شکنجه‌ای وحشت نداشت، ولی آنها خود را در اختیار احمق‌هائی می‌گذاشتند که من لایق دربانی خود نمی‌دانستم. بارها خاموش و بی‌حرکت، در یک مجلس رقص زن رویاهای خویش را تحسین کردم. آن‌وقت، در حالی که وجود خود را در خیال وقف نوازش‌های جاودانی می‌نمودم، همه‌ی امیدهای خود را در یک نگاه متراکم ساختم و از سر شیدائی عشق جوانی را که به پیشواز فریب و فسون می‌رفت در پای او ریختم. در پاره‌ای لحظات امکان داشت که زندگی خود را فقط از برای یک شب بدهم. باری، چون هرگز گوشی برای شنیدن سخنان شورانگیز خود، نگاهی برای آسایش نگاه خود، قلبی دمساز دل خود نمی‌یافتم، بچشم خود شاهد همه‌ی شکنجه‌ها و دردهای یک نیروی عاجز مانده گشتم که خواه بر اثر فقدان جرات و یا نیافتن فرصت، و خواه بعلت بی‌تجربگی  خود را می‌خورد. شاید هم از این بر خود می‌لرزیدم که بیش از حد لزوم درکم کنند. با این همه، به هر نگاه مودبانه‌ای که امکان داشت بر من بیفکنند، طوفانی آماده‌ی درگرفتن داشتم و با آنکه چنین نگاه یا کلماتی به ظاهر محبت آمیز را خیلی زود به جای عهد و پیمان دلدادگی می‌گرفتم، باز هرگز جرات نیافتم به موقع به سخن درآیم یا به جا سکوت کنم. از شدت احساسات، گفتار من بی‌معنی و سکوت من ابلهانه بود. بی‌شک برای یک اجتماع تصنعی که زندگی خود را در نور چراغ‌ها می‌گذراند و همه‌ی افکار خود را با جملات قراردادی یا با کلماتی که مد خواسته است بیان می‌کند، من بیش از حد ساده و طبیعی بودم. از آن گذشته از این هنر که در عین سکوت حرف بزنم، یا در عین گفتگو خاموش باشم بی بهره بودم. بالاخره، با آنکه در من آتشی بود که مرا می‌سوزاند، با آنکه روحی داشتم که زنان در آرزوی برخورد با نظایر آنند، با آنکه آن شیفتگی و شیدائی که ایشان مشتاق آنند در من بود و از نیروئی برخودار بودم که تنها ابلهان بدان می‌بالند، باز همه‌ی زنان با من رفتاری خائنانه بی‌رحمانه داشتند. به همین جهت، وقتی قهرمانان مجامع خودمانی پیروزی‌های خود را به رخ هم می‌کشیدند، به سادگی آنها را تحسین می‌کردم، بی‌آنکه احتمال بدهم که دروغ می‌بافند. بی‌شک خطای من در آن بود که آرزومند یک عشق بی‌چون و چرا بودم و می‌خواستم آن سودای پهناور، آن اقیانوس طوفانی را که در قلب من می‌طپید، با همان بزرگی و نیرومندی در قلب یک زن جلف و سبک که تشنه‌ی تجمل و سرمست خودخواهی است بیابم. اوه! اگر انسان حس کند که برای عشق ورزیدن، برای خوشبخت ساختن زن آفریده شده است، باز حتی یک دختر شجاع و نجیب یا یک ((مارکیز)) پیر پیدا نکند! گنج‌ها در کوله‌پشتی خود داشته باشد و باز یک کودک و یا یک دختر جوان و کنجکاو را سر راه خود نبیند تا آن همه را به تماشای او بگذارد! آخ ! بارها خواسته‌ام از نومیدی خود را بکشم.ماجرای کلی داستانداستان در مورد مرد جوانی است که پس از اینکه پدرش فوت می‌کند، به خاطر حفظ آبروی خانوادگی، تمام بدهی‌های پدرش را پرداخت می‌کند و با باقیمانده‌ی پولی که دارد، تصمیم می‌گیرد تا با یک زندگی فقیرانه و حداقلی به خواسته‌های بزرگ خود جامه‌ی عمل بپوشاند. به این ترتیب که با اجاره‌ی یک اتاق محقر زیرشیروانی در یک مهمانخانه‌، در یکی از محلات فقیر نشین شهر، و همچنین خوردن فقط شیر و نان، بتواند برای سه سال زندگی دوام بیاورد و خود را وقف مطالعه و تحقیق کند که در نهایت منجر به خلق اثری شود که با آن بتواند به خواسته‌های خود برسد. اما در نهایت در این مسیر به موفقیت نمی‌رسد و او که همیشه در حسرت به دست آوردن قلب زنان است، وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی پر حاشیه‌ی خود می‌شود.مردی که آینده‌ی زیبایی را برای خود پیش‌بینی می‌کند، در زندگی سراسر فقر خود مانند بی‌گناهی که به پای دار می‌رود قدم برمی‌دارد، و به هیچ وجه شرمنده نیست.مانند راهبی از فرقه‌ی《سن‌بنوا》روی بستر فقیرانه‌ی خود تنها خوابیدم، و حال آنکه تنها آرزوی من زن بود، آرزوئی که همواره در دل می‌پروراندم و پیوسته از من می‌گریخت! باری، زندگی من یک تضاد بی‌رحمانه، یک دروغ مداوم بود. با این حال چگونه می‌خواهید روی مردم قضاوت کنید! گاه مانند آتشی که مدت‌ها پنهان بماند، امیال طبیعی من ناگهان سر بر می‌کشید. بر اثر نوعی فریب سراب‌مانند، من که داغ همه‌ی زنهائی را که به آرزو می‌خواستم بر دل داشتم، من که از همه چیز محروم بودم و در یک اطاق زیر شیروانی مانند هنرمندان می‌زیستم، یکباره خود را میان معشوقه‌های دلربا محصور می‌دیدم! در کوچه‌های پاریس پیاده روان بودم، و در همان حال روی تشک نرم یک کالسکه‌ی مجلل خوابیده بودم! شهوت مرا می‌خورد، در هرزگی غوطه‌ور بودم، همه چیز می‌خواستم، همه چیز داشتم؛ بالاخره مانند 《سنت‌آنتوان》در آن موقع که دچار وسوسه شده بود، در عین روزه داشتن مست بودم. خوشبختانه این اوهام جان‌خوار را سرانجام خواب محو می‌کرد، و روز بعد باز علم مرا بسوی خود می‌خواند و من نیز نسبت به او وفادار بودم. تصور می‌کنم زنهائی که گفته می‌شود پارسا هستند، غالباً در معرض این گردبادهای دیوانگی و کامجوئی و شور و سودا که بی‌آنکه خود بخواهیم در ما سربرمی‌دارد، قرار می‌گیرند.در ادامه راستینیاک دوست رافائل، زمینه آشنایی او را با یکی از زنان زیبا و ثروتمند شهر فراهم می‌کند به این امید که رافائل بتواند قلب این زن خودخواه و خودپسند را بدست آورد و با او ازدواج کند. به نظر تمام بدبختی‌های رافائل از همین جا شروع می‌شود. او که دیوانه‌وار عاشق و دلداده‌ی این زن زیبارو اما سنگدل می‌شود، سعی می‌کند در یک رقابت بی‌رحمانه و ناعادلانه، برای تصاحب زن مورد علاقه‌اش، تمام دارایی ناچیز خود را قمار کند.آه ! برای زنی که بر من رحم می‌آورد، در دلم، گذشته از عشق، آنقدر حق شناسی ذخیره شده بود که تا زنده بود او را می‌پرستیدم. بعدها مشاهدات من حقایق بی‌رحمانه‌ای را به من آموخت. بدین ترتیب، امیل عزیزم، این خطر در برابرم بود که همیشه تنها زندگی کنم. زنها، نمی‌دانم بر اثر کدام تمایل روح خود، عادت دارند که در یک مرد صاحب هنر تنها عیب‌های وی، و در یک احمق تنها صفات خوب او را ببینند. آنها برای صفات خوب مردان بی‌مایه، که چیزی جز ستایش دائم عیب‌های خود آنها نیست، تمایل بزرگی نشان می‌دهند، که جبران نواقص او را بکند. قریحه و هنر یک تب گاه‌گیر است، و هیچ زنی دوست ندارد که تنها در زحمات آن شریک باشد، بلکه همه می‌خواهند در دلدادگان خویش دلایلی برای ارضای خودخواهی‌شان بیابند، یعنی باز خودشان را در ما دوست دارند!رافائل فکر می‌کرد که می‌توان تنها با علم، دانش و هنر خود بر معشوق تاثیر بگذارد و نظر و احترام و علاقه‌ی او را به خود جذب کند. اما واقعیت چیز دیگری به او نشان داد و فهمید که چنین نیست و این زنان بیشتر عاشق مردان هرزه و احمق می‌شوند تا اینکه به فردی توجه کنند که پیمانه‌اش از دانش و هنر، پر شده است. و این مساله چقدر آشنا و رایج است که در جامعه، زنان اغلب جذب مردان لاشی، احمق و نادان می‌شوند! مردانی که تنها در لاس زدن و جذب زنان به خود هنر دارند و فاقد هرگونه فضیلت اخلاقی هستند. اما باز رافائل به خود دلداری می‌داد و حاضر به قبول و پذیرش واقعیت نبود.مردی که آینده‌ی زیبایی را برای خود پیش‌بینی می‌کند، در زندگی سراسر فقر خود مانند بی‌گناهی که به پای دار می‌رود قدم برمی‌دارد، و به هیچ وجه شرمنده نیست.بار و اثاث کسی که به دنبال بخت می‌رود باید هرچه سبکتر باشد! خطای مردان برجسته در آن است که سال‌های جوانی خود را صرف آن می‌کنند که خود را شایسته‌ی توجه نمایند. در اثنائی که اشخاص فقیر هم نیروی خود و هم دانش را ذخیره می‌کنند تا بتوانند بدون زحمت بار قدرتی را که از ایشان می‌گریزد بر دوش ببرند، اشخاص دسیسه کار، در گفتار غنی و در فکر بی‌مایه‌اند، می‌روند و می‌آیند، مردم گول و نادان را به تعجب می‌آورند و مورد اطمینان عده‌ای نیمه ساده لوح می‌گیرند. آن دسته فروتن و این دسته گستاخ می‌باشند، شخص نابغه غرور خود را به سکوت می‌گذراند و دسیسه کار آن را به نمایش می‌گذارد و الزاماً هم موفق می‌گردد.اما در آن طرف ماجرای تلاش‌های بی‌نتیجه‌ی رافائل برای تحت تاثیر قرار دادن فئودورا، زن زیباروی داستان، دختری بود که در سکوت و خاموشی، در عشق رافائل می‌سوخت بی‌آنکه بخواهد این دوست داشتن را بروز بدهد. پولین دختری که به همراه مادرش، مهمانخانه را اداره می‌کرد، در سایه‌ی عشق رافائل به فئودورا قرار گرفته است و با وجود تمام از خودگذشتگی‌ها و کمک‌هایی که در خفا و بی دریغ برای رافائل انجام می‌داد و رافائل از آن بی‌خبر بود، چون می‌دید او در عشق دیگری می‌سوزد، جرات ابراز عشق خود را پیدا نمی‌کرد و تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، کاهش رنج و آلام رافائل بود اینگونه که سعی می‌کرد با درآمد ناچیز خود و بدون اینکه رافائل این موضوع را بداند، به او کمک مالی می‌کرد تا رافائل بتواند از پس هزینه‌های این عشق سودائی بربیاید.رافائل عشق را در فقر برنمی‌تابید، از این رو دختر صاحب مهمانخانه را که تدریس و آموختن او را هم به عهده گرفته بود، به چشم یک خواهر می‌دید با اینکه ظرافت‌های آن اندام زیبای دخترانه‌اش، زیر لباس‌های کهنه و فرسوده، او را تحت تاثیر قرار می‌داد اما فقر بزرگترین مانعی بود که بتواند او را به دیده‌ی یک معشوق بنگرد.از آن گذشته، باید با شرمساری اقرار کنم که من عشق را در بی‌نوائی و فقر نمی‌توانم به تصور آورم. شاید هم این انحرافی در من باشد که معلول آن بیماری بشری است که نام تمدن بر آن نهاده‌ایم. ولی، اگر هم زنی به اندازه‌ی هلن(شاهزاده خانم یونانی) زیبا یا گالاته‌همر(یکی از الهه‌های جنگل‌و‌دریا) دلربا باشد، همین‌قدر که رخت و رویش کمی نا‌مرتب باشد دیگر کوچک‌ترین تاثیری در من ندارد.رافائل گرفتار نوعی ایده‌آل گرایی در عشق شده بود، او همه چیز و حتی عشق را به حد کمال می‌خواست و شاید این را به جبران فقر و همه‌ی آن چیزهایی می‌خواست که از داشتن آنها محروم شده بود و همین باعث می‌شد که عشق حقیقی‌اش را که همان پولین بی‌نوا بود را نتواند ببیند. و خب این انگار برای بیشتر مردان و از جمله خود من هم پیش پیش آمده است.سعادت من وقتی مزه‌ی بیشتری دارد که همه بر آن غبطه بخورند. معشوقه‌ی من وقتی که هیچ کارش مانند دیگر زنان نباشد، وقتی مانند آنها زندگی نکند، وقتی که رختی بپوشد که دیگران نتوانند مانند آن داشته باشند، وقتی که عطری به کار برد که خاص او باشد، در این صورت به نظرم می‌رسد که خیلی بیشتر به من تعلق پیدا می‌کند؛ هر قدر که او، حتی در آن جنبه‌های عشق که بیشتر زمینی است، از زمین دورتر شود، همان قدر هم در چشم من زیباتر می‌گردد. خوشبختانه بیست سالی است که در فرانسه ما ملکه نداریم، وگرنه من عاشق ملکه می‌شدم!از طرفی دیگر نمی‌شود تمام گناهان را به پای زنانی نوشت که ما را پس می‌زنند، چون باز این خود ما هستیم که بایستی این جنون بیماری‌زا را در خود درمان کنیم و دست از تلاش‌های سودایی خود در راه یک عشق پوشالی بکشیم.آخ، دوست عزیزم! زنانی که از پاره کردن قلب ما لذت می‌برند، زنانی که به خود وعده می‌دهند که به قلب ما خنجر بزنند و آن را درون زخم بچرخانند، چنین زنانی پرستیدنی هستند. زیرا یا خود دوست دارند و یا آنکه می‌خواهند مورد مهر ما باشند! آنها روزی پاداش رنج‌های ما را خواهند داد، همان‌طور که خدا، به قراری که می‌گویند، پاداش کارهای خوب ما را باید بدهد. مردم آزاری‌شان سرشار از عشق است؛ و هرچند هم که به شدت خواهان آزردن ما باشند، صدبرابر بدی‌هائی که در حق ما کرده‌اند به ما لذت خواهند بخشید. ولی وقتی که زنی با لاابالی‌گری ما را می‌کشد، آیا این شکنجه بی‌رحمانه نیست؟اما در آخر رافائل با تمام تلاش‌ها و از خودگذشتگی‌هایش می‌فهمد که در دایره‌ی عشق فئودورا هیچ جایگاهی ندارد و به مانند سایر مردهای دیگر که در عطش عشق این زن می‌سوزند، فقط نقش یک سرگرم کننده را دارد و نه بیشتر. پس به ناگاه دست به نوعی انتحار می‌زند و با پول که برای نوشتن یک کتاب کم ارزش بدست آورده، قمار می‌کند که اتفاقاً پول زیادی هم بدست می‌آورد، به این ترتیب او که مدت زیادی را در فقر سپری کرده است، خود را به قصد نابودی، غرق مستی و گناه می‌کند. این گونه که قرض‌های خود را به پولین پرداخت می‌کند و از مهمانخانه بیرون می‌آید و با پولی که از قمار و در ادامه از نزول بدست آورده، یک زندگی مستقل و سراسر فساد برای خود تشکیل می‌دهد.اشخاص بی‌نوا ناچار از فداکاری‌هایی هستند که به هیچ وجه نمی‌توانند از آن برای زنانی که در یک محیط تجمل و ظرافت به سر می‌برند سخن بگویند؛ زیرا اینان دنیا را از ورای منشوری می‌بینند که به اشخاص و اشیاء رنگ طلا می‌دهد. این زنان که به علت خودخواهی خوشبین و محض رعایت آداب بی‌رحم‌اند، خود را به نام خوشی‌های زندگی از فکر کردن معاف می‌دارند، و به سبب کشش لذات بی‌اعتنائی‌شان را نسبت به بدبختان برخود می‌بخشند. برای آنها یک شاهی هرگز یک میلیون نیست، بلکه یک میلیون در نظرشان ارزش یک شاهی دارد. گرچه عشق باید با تحمل فداکاری‌های بزرگ به کام دل برسد، و نیز با نازک طبعی روی آنها پرده بکشد و در سکوت دفنشان کند؛ ولی مردان ثروتمند، با دادن مال و جان خود، با فداکردن خود، از قضاوت مساعد مردم که به دیوانگی‌های عشقی‌شان همیشه نوعی رنگ و جلا می‌بخشد بهره‌مند می‌گردند، برای آنها خاموشی سخن می‌گوید و پرده‌پوشی خود لطف دیگری است؛ و حال آنکه فقر موحش من مرا محکوم به رنج‌های هولناکی می‌کرد، بی‌آنکه مجاز باشم بگویم: ((دوست دارم!)) یا ((می‌میرم!))اما دیری نگذشت که رافائل تمام پول‌هایش که از قمار و قرض بدست آورده بود را تمام می‌کند و از بابت طلبکارها فکر و خیالش درگیر می‌شود. او که حالا همه دارائی خود را از دست داده است، دیگر زندگی برایش ارزشی ندارد و تصمیم می‌گیرد خودش را در رودخانه غرق کند.مردی که گرفتار عشق نیست و پول هم ندارد، باز بر خود مسلط است؛ اما بدبختی که عاشق است دیگر به خود تعلق ندارد و نمی‌تواند خود را بکشد. عشق در ما نوعی احترام مذهبی نسبت به خود به وجود می‌آورد، ما در وجود خویش به یک زندگی دیگر احترام می‌گذاریم؛ و آن وقت عشق وحشتناک‌ترین بدبختی می‌گردد، یک بدبختی همراه با امیدواری، یک امیدواری که انسان را وادار به تحمل شکنجه می‌کند.رافائل وقتی که می‌خواهد خود را به درون رودخانه بیندازد، هوا هنوز روشن است، او تصمیم می‌گیرد این کار را در شب انجام دهد. پس برای گذران وقت وارد مغازه‌ی عتیقه فروشی می‌شود که در نزدیکی رودخانه است و به تماشای اشیای گرانبها و قدیمی می‌پردازد. در ادامه بین او و صاحب عتیقه فروشی که پیرمردی با عمری نزدیک به صد سال است، صحبتی شکل می‌گیرد و پیرمرد ماجرای این جوان در آستانه‌ی مرگ را می‌فهمد. پس صاحب مغازه‌ی عتیقه فروشی طلسمی که به صورت یک چرم است به او می‌دهد و می‌گوید این طلسم هر آرزویی را برآورده می‌کند ولی بعد از هر آرزو، ابعاد آن کوچکتر می‌شود و به تناسب آن، عمر صاحب طلسم هم کم خواهد شد. جوان که حرف پیرمرد را باور نمی‌کرد و آن را خرافاتی بیش نمی‌دانست، در اولین آرزوی خود، خواهان یک جشن و مهمانی باشکوه، با حضور زنان زیبا می‌شود. بعد از اینکه رافائل طلسم را از پیرمرد می‌گیرد از مغازه بیرون می‌آید و به سمت روخانه می‌رود اما در مسیر به طور اتفاقی دوستانش را می‌بیند که در به در به دنبال او می‌گشتند تا او را با خود به یک مهمانی با شکوه ببرند. رافائل هنوز نمی‌خواهد باور کند که دعوت به این مهمانی به خاطر طلسم است اما وقتی که در مجلس عیش و نوش، غرق در مستی است، ماجرای این طلسم را به دوستش می‌گوید، سپس برای اینکه آنها بدانند آیا طلسم درست کار می‌کند، ابعاد آن را روی یک دستمال نشانه گذاری می‌کنند و سپس رافائل آرزوی خود که همان ثروت و پول است را مطرح می‌کند. فردا صبح که همه میهمانان و دختران از خواب مستی بیدار می‌شوند، وکیلی را می‌بینند که حاوی یک پیغام عجیب است، او به دنبال جوانی با نشانی‌های رافائل می‌گردد و پس از آن به او اطلاع می‌دهد که از یکی از بستگانش، چند میلیون پول ارث به او رسیده است. رافائل پس از شنیدن این خبر، خود را سریعا به چرم ساغری می‌رساند و با کمال ناباوری می‌بیند که ابعاد طلسم کوچک‌تر از حالت قبل خود شده است.از این به بعد ما وارد بخش دوم کتاب می‌شویم، جایی که حالا رافائل یکی از ثروتمندترین افراد شهر است اما او به جای اینکه از برآورده شدن این آرزو خوشحال باشد، خود را در امارت باشکوه خود حبس کرده و از مردم دوری می‌کند. انگار ناگهان زندگی برایش ارزشمند شده و می‌ترسد اگر با دنیای بیرون ارتباط بگیرد، آرزوهای جدید در او ایجاد شوند که در نهایت منجر به کوتاه شدن هرچه بیشتر عمر او شود.دلم می‌خواست که ادامه‌ی داستان را هم برای خواننده نقل کنم، اما گفتم شاید لطف خواندن آن را از او بگیرم و نگذارم خواننده وقتی به انتهای کتاب می‌رسد، از غافل گیری نویسنده لذت ببرد.بزرگترین سوالی که این داستان برای من ایجاد می‌کند این است که آیا من هم دوست داشتم از چنین طلسمی استفاده کنم؟ زمان‌هایی در طول عمر کوتاه انسان وجود دارند که آدمی به آخرین حد از امید به زندگی می‌رسد، همه عوامل دست به دست هم می‌دهند تا او را که جانی برایش نمانده است را به مغاک و دره‌های سیاه سرنوشت، با یک لگد، پرت کنند. در چنین شرایطی تصمیم گیری کار دشواری است، بالاخره همه ما محکوم به مرگ هستیم، یکی زودتر و یکی دیرتر، اما چه اتفاقی باید رخ دهد که ما برای زنده ماندن تلاش کنیم در حالی که تمام درها به روی انسان بسته شده و از همه مهم‌تر، عشق که یکی از عوامل اصلی است که امید به زندگی را ایجاد می‌کند، از ما روی برمی‌گرداند!آیا حاضریم تمام فقر و درماندگی خود را بدهیم اما به جایش یک عمر کوتاه به همراه ثروت بی‌نهایت داشته باشیم و یا ماندن در فلاکت و بدبختی به همراه تمام عمر باقی مانده را انتخاب می‌کنیم؟رافائل ظاهراً ثروتمند شده بود اما حاضر بود تمام ثروتش را بدهد تا چرم ساغری به ابعاد اولیه خود برگردد و حتی برای این کار دست به دامان چند دانشمند در حوزه‌ی مکانیک و شیمی شد اما آنها هم نتوانستند تغییری در ابعاد طلسم بوجود آورد و عمر از دست رفته‌ی رافائل را به او برگردانند.از طرفی رافائل که تا قبل از داشتن آن طلسم، در شهوت به دست آوردن زنان می‌سوخت، برای اینکه زنی در او ایجاد آرزو نکند که در نهایت باعث کوچک شدن چرم ساغری و از دست دادن بخشی از عمر او می‌شد، چون هر آرزوی او محکوم به برآورده شدن بود، حال عینکی برای خود ساخته بود که وقتی آن را به چشم می‌زد، زنان زیبا را نازیبا به او نشان می‌داد.او با خود عهد کرده بود که هیچ زنی را هرگز به دقت نگاه نکند و برای آنکه خود را از وسوسه برکنار نگهدارد، عینکی به چشم می‌گذاشت که شیشه‌ی ذره‌بین آن چنان هنرمندانه کارگذاشته بود که تناسب زیباترین چهره‌ها را هم بهم می‌زد و بدان منظره‌ی زشت و نفرت‌انگیزی می‌داد. رافائل هنوز دست‌خوش وحشت صبح آن روز بود، که دیده بود طلسم بر اثر یک آرزوی ساده که محض ادب اظهار کرده بود با چنان سرعتی جمع شده بود.آدمی انگار نمی‌تواند در فقر، زیبایی‌ها و اندک نعمت‌های اطراف خود را ببیند و آنها را درک کند. پولین، آن دختر فقیر، هیچ وقت به چشم رافائل نمی‌آید چون ثروتمند و دست نیافتنی نیست. هر چند رافائل در پایان به این عشق پی می‌برد اما خیلی دیر شده است و او دیگر زمان و عمر کافی برای برخورداری از این عشق را ندارد و طلسم چرم ساغری، در حالی که همه چیز را به او داده، اما هم زمان، باز همه چیز را از او گرفته است.این از آن کتاب‌هایی بود که آنقدر برایم شیرین بود که دلم می‌خواست همان طور که خواندنش به پایان خود نزدیک می‌شود، عمر من هم همانند رافائل قهرمان داستان به آخر می‌رسید و این کتاب آخرین اثری باشد که در زمان حیاتم آن را می‌خواندم.شاید غم‌انگیز ترین آرزوی رافائل این بود:روز دیگر، در حالی که با دلهره‌ی توصیف ناپذیری به طلسم نگاه می‌کرد، گفت: _می‌خواهم که پولین مرا دوست داشته باشد!چرم هیچ حرکتی نکرد، به نظر می‌رسید که نیروی انقباض خود را از دست داده است و این بی‌شک از آن جهت بود که نمی‌توانست آرزوئی را که قبلا برآورده شده بود تحقق بخشد.در نهایت او همه‌ی چیزی را که می‌خواست داشت، پولین همان عشق واقعی او بود و دیگر نیازی هم به طلسم چرم ساغری نداشت، اما رافائل این را خیلی دیر فهمید.۵ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 22:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان توافق و صلح مصلحتی مزرعه‌دار مهربان با قصاب خون‌خوار</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-pjnxxof1wanb</link>
                <description>یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان، هیچ کس نبود. در روزگاران نه چندان دور، مزرعه‌دار مهربانی بود که حیوانات مزرعه خیلی زیاد به او علاقه داشتند و می‌شود گفت او برای آنها تقریبا حکم خدا را داشت. علت محبوبیت مزرعه‌دار فقط در یک شعار بود، اینکه حیوانات هم حق زندگی دارند و اینگونه بود که او هیچ وقت حیوانی را به خاطر گوشتش به کشتارگاه نفرستاده بود.یکی از عادت‌های مزرعه‌دار این بود که در طول روز، یک بار بعد از طلوع و یک بار قبل طلوع، تمام حیوانات مزرعه را جمع می‌کرد تا به مشکلات آنها رسیدگی کند و بعد از اینکه به حرف‌های آنها گوش می‌داد، با یک سخن‌رانی انگیزشی، همه را شیفته‌ی خود می‌کرد.البته همیشه آدم خوب‌های داستان دشمنانی هم دارند و قهرمان ما نیز از این قاعده مستثنی نبود. بزرگ‌ترین خصم و کسی که هیچ وقت نگذاشته بود آب خوش از گلوی مزرعه‌دار پایین برود، تنها یک نفر بود و آن هم کسی نبود جز قصاب خون‌خوار که بزرگ‌ترین کشتارگاه را در آن منطقه داشت و از طریق فروش گوشت تازه، ثروت خوبی به هم زده بود. حیوانات مزرعه هم از وجود این دشمن خون‌خوار به خوبی اطلاع داشتند و می‌دانستند که اگر مزرعه‌دار از آنها محافظت نکند، به سرنوشت شومی دچار می‌شوند. البته یکی از شعارهای همیشگی مزرعه‌دار این بود که من تمام تلاشم را می‌کنم تا هیچ وقت دست قصاب به شما نرسد و برای همین هم چند سگ نگهبان را برای تامین امنیت به کار گرفته بود. اما از آن طرف قصاب هم بیکار ننشسته و همه‌اش در حال دسیسه چینی و طراحی نقشه‌های شومی بود تا به هر قیمتی که شده، مزرعه‌دار را وادار کند که دام خود را به او بفروشد. برای همین تصمیم گرفته بود با ایجاد ناامنی در مزرعه این تفکر را ایجاد کند که مزرعه‌دار از پس نگهداری حیوانات بر‌نمی‌آید و بهتر است برای جلوگیری از ضرر و زیان بیشتر در آینده، دام خود را به قصاب بفروشد. از این جهت با رهبر گرگ‌ها قراردادی بست و آنها ملزم شدند که برای از بین بردن امنیت مزرعه، به صورت شبانه روز تلاش کنند و حملات خود را بی وقفه انجام دهند.مزرعه دار که تنها منبع درآمدش از فروش شیر، پشم و تخم‌مرغ بود و درآمد حاصل از آن ناچیز بود  و از طرفی چون بیشتر همسایگانش و مردم منطقه به علت دوستی با قصاب، روابط خود را با او کاهش داده بودند و کمتر از او خرید می‌کردند، همیشه در تامین هزینه‌های امنیت مزرعه در تنگا و مضیقه بود. بالاخره تعداد گرگ‌هایی که به گله حمله می‌کردند، چند برابر سگ‌های نگهبان بود و این طور نبود که این درگیری‌ها بدون تلفات نباشند. هرچند چون حیوانات به مزرعه‌دار ایمان داشتند، حاضر بودند در راه آرمان‌های او جان خود را فدا کنند.این جنگ بین مزرعه‌دار و قصاب حالت فرسایشی به خود گرفته بود و تقریباً هیچ سودی را عاید قصاب نمی‌کرد. این وسط این گرگ‌ها بودند که با شبی‌خون زدن‌ها، گوشت تازه به دست می‌آوردند و از طرفی دیگر هم از قصاب به جای دستمزد، گوشت دریافت می‌کردند. وضع مزرعه‌دار هم تعریف چندانی نداشت، از یک طرف محصولات غیرگوشتی درآمد بالایی نداشت و از طرف دیگر به خاطر تحریم شدن از طرف قصاب، همان اندک درآمد به سختی به دستش می‌رسید و خب همین باعث می‌شد تا کم‌کم در اداره‌ی امور مزرعه با مشکلات زیادی مواجه شود از جمله اینکه میزان و کیفیت خوراک حیوانات هر روز کم‌تر می‌شد و از طرفی هم او برای تامین امنیت به سگ‌های بیشتری نیاز داشت که به خاطر هزینه‌های بالا نمی‌توانست تعداد سگ‌ها را بیشتر کند و حتی تحریم‌ها باعث شده بود فقط بتواند سگ‌هایی با نژاد ضعیف را خریداری کند. کم‌کم در بین حیوانات مزرعه به خاطر مشکلات و کمبود‌ها و این امنیت پوشالی، دو دستگی ایجاد شده بود، عده‌ای هنوز به آرمان‌های مزرعه‌دار وفادار بودند و اما عده‌ای، دیگر به رهبر مزرعه ایمان نداشتند و می‌گفتند که او صلاحیت مدیریت مزرعه را ندارد و اگر قرار باشد با همین فرمان پیش برود، یا از گرسنگی خواهیم مرد و یا به دست گرگ‌ها کشته خواهیم شد. اما مزرعه‌دار طبق عادت و روال همیشگی، هر روز برای حیوانات سخن‌رانی می‌کرد، حال آنکه می‌دانست که تعداد کسانی که در این سخنرانی شرکت می‌کنند، هر روز کم‌تر می‌شود اما هنوز معتقد بود که بهترین فرد برای رهبری حیوانات مزرعه است. کم‌کم صدای بعضی‌ها درآمد و حتی عده‌ای از حیوانات دست به اعتراض و شورش زدند تا آنجایی که مزرعه‌دار مجبور شد برای خاموش کردن اعتراضات از سگ‌های خود استفاده کند، سگ‌هایی که قرار بود امنیت را برای حیوانات مزرعه به ارمغان بیاورند، حال داشتند آنها را سرکوب می‌کردند. البته مزرعه‌دار می‌دانست تنها سرکوب جواب نمی‌دهد، پس از طرفداران خود خواست که هر شب در مزرعه آتش روشن کنند و به رقص و پای‌ کوبی بپردازند طوری که نشان دهند که همه چیز گل و بلبل است و مزرعه هیچ مشکلی ندارد. حیوانات داناتر می‌دانستند که مزرعه‌دار هیچ وقت نمی‌تواند حریف قصاب شود و اگر او تصمیم بگیرد امتیازهایی به قصاب بدهد که همان گوشت قربانی است، حداقل فایده‌اش این است که حیواناتی که قرار است در کشتارگاه کشته شوند، در مدت زمان زنده بودن‌شان، از خوراک، رفاه و زندگی خوبی برخوردار خواهند بود و دیگر هر شب به خاطر حمله‌ی گرگ‌ها با ترس و اضطراب نخواهند خوابید. اما مزرعه‌دار گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و بر اعتقادات خود پافشاری می‌کرد و خب نتیجه‌اش این شد که حیوانات هر روز ضعیف‌تر می‌شدند و حتی بعضی‌ها به خاطر بیماری و گرسنگی، در رنج فراوان و در سکوت می‌مردند.قصاب که از طریق گرگ‌ها و جاسوس‌هایش به شرایط و وضعیت مزرعه کاملا آگاه بود تصمیم جدیدی گرفت تا با کم‌ترین هزینه و بدون کمک گرفتن از گرگ‌ها، به اهداف شوم خود برسد. او می‌دانست که مزرعه‌دار آدم تنهایی است و از طرفی جاسوس‌ها به اطلاعش رسانده بودند که او وقتی در بازار راه می‌رود، زیادی به دخترها و زن‌های خوشگل نگاه می‌کند. از این جهت به نقطه ضعف مزرعه‌دار پی برد، پس تصمیم پلید خود را گرفت، او به سراغ یکی از زیباترین زن‌های شهر رفت و به ازای اینکه مزرعه‌دار را منخرف کند، با زن قرارداد بست.یک روز که مزرعه‌دار که طبق معمول برای فروش محصولاتش به شهر می‌رفت، در راه زنی را دید که انگار درشکه‌اش خراب شده است، پس تصمیم گرفت به او کمک کند غافل از اینکه این دامی از طرف قصاب خون‌خوار است که می‌خواهد حیوانات مزرعه او را تصاحب کند. مزرعه‌دار که مردی با چهره معمولی و لباس‌های کهنه و مندرس بود، وقتی چشمش به صورت و اندام زیبا و فریبنده‌ی زن افتاد، خودش را برای لحظه‌ای گم کرد و نتوانست حرفی بزند و زبانش بند آمد. زن که دید طعمه در دام افتاده است خیالش راحت شد و کارش را شروع کرد.از فردای آن روز مزرعه‌دار روال زندگی‌اش تغییر کرد، او مجبور بود برای اینکه بتواند لیاقت دوستی آن زن دلربا را داشته باشد، تغییرات اساسی در خود ایجاد کند. اول از همه نیاز به لباسی مناسب داشت تا لیاقت همنشینی با آن زن داشته باشد. پس از پس‌انداز خود که برای امور مزرعه آن را ذخیره کرده بود، مبلغی برداشت و به خیاطی رفت. این اولین هزینه‌ی او در راه هوا و حوس خود بود که به نظرش لیاقتش را داشت از این نظر که خود را آدم خوبی می‌دانست که برای حیوانات مزرعه زحمت فراوان می‌کشد. اما بعداً مجبور شد برای تامین هزینه‌هایی مثل رستوران، خرید کادو و مهمانی‌هایی که به همراه زن می‌رفت، مبالغ بیشتری را از پس‌انداز خود بردارد و این باعث شد که هم‌زمان هزینه‌هایی که باید خرج مزرعه بکند را کاهش دهد که در نتیجه بیشتر باعث نارضایتی حیوانات می‌شد. او مجبور بود برای راضی نگه داشتن حیوانات، بیشتر برای‌شان سخن‌رانی و آنها را به آینده امیدوار کند به همین خاطر بعضی شب‌ها خودش هم در کنار آتش با بقیه حیوانات به رقص و پاکوپی می‌پرداخت تا نشان دهد اوضاع روبراه است.اما پس از مدتی کوتاه تمام پس‌انداز او تمام شد و از طرفی فروش محصولات مزرعه حتی کفاف خرج نصف روز او را هم نمی‌داد. در این بین زن دلربا هم او را بیشتر تحت فشار قرار می‌داد تا تن به خواسته‌های نا مشروعش بدهد. درست همین جا بود که قصاب نقشه‌ی اصلی‌اش را به اجرا گذاشت، این طور که از طریق یکی از همسایه‌های مزرعه‌دار، او را وسوسه کرد تا برای تامین بخشی از هزینه‌هایش، اقدام به فروش دام خود کند. مزرعه دار که این پیشنهاد را از مرد همسایه شنیده بود، ابتدا بسیار خشمگین شد اما بعد که دید برای نگه داشتن آن زن چاره‌ی دیگری ندارد، رفتارش نرم‌تر شد. پس باید راهی پیدا می‌کرد که بدون اینکه حیوانات مزرعه بویی ببرند، نیت خود را اجرایی کند. او بالاخره تصمیم گرفت تا برای حیوانات مزرعه سخنرانی کند و به آنها خبرهای خوبی بدهد. او در کمال شگفتی حیوانات، اعلام کرد که بالاخره بعد از سال‌ها مبارزه و جنگ با قصاب خون‌خوار، توانسته است او را شکست دهد و با او به صلح برسد. حال به جبران خسارت‌های وارده، قصاب قرار است مزرعه‌ی جدیدی با بهترین امکانات در اختیار او و حیواناتش قرار دهد و ما بزودی و آرام آرام به آنجا نقل مکان خواهیم کرد.واکنش‌‌ها به این خبر مختلف بود، عده‌ای خوشحال شدند که بالاخره درهای خوشبختی به روی مزرعه باز شده و آنها به زودی طعم خوش زندگی را خواهند چشید، عده‌ای خشمگین شدند و حاضر نبودند با این دشمن خون‌خوار صلح کنند، عده‌ای به این توافق بدبین بودند و آن را نوعی حیله می‌پنداشتند و می‌گفتند یک جای کار می‌لنگد و در آخر عده‌ای که به نوعی بی‌حسی دچار شده بودند و برای‌شان صلح و جنگ فرقی نمی‌کرد.مزرعه‌دار اعلام کرد که از فردا به صورت تدریجی، حیوانات را به مزرعه‌ی جدید منتقل خواهد کرد که البته ما می‌دانیم مقصد آنها همان کشتارگاه قصاب خواهد بود و در ادامه پول‌هایی که به جیب مزرعه‌دار سرازیر می‌شد که در نهایت سود اصلی به زن زیبا و قصاب می‌رسید.در نهایت چه آنهایی که مخالف بودند و چه موافق، از مزرعه، چه به اختیار و چه به اجبار، به مقصد بهشت جدید بیرون رانده شدند و در نهایت سرهایشان در کشتارگاه از بدن‌شان جدا شد و گوشت‌شان به دست مصرف کننده‌ها رسید. این نتیجه‌ی صلح بین قصاب و مزرعه‌دار بود که نتیجه‌اش این شد که رهبر مزرعه برای همیشه دروغ را به جای واقعیت به خورد حیوانات بدهد تا بتواند به خوش‌گذرانی‌هایش برسد.۲۶ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 21:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا باد برای همه یکسان برمی‌خیزد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%AF-hmosptefcrml</link>
                <description>آیا باد برای همه یکسان برمی‌خیزد؟انیمیشن باد برمی‌خیزد را نمی‌دانم چند سال پیش به چشمم خورده بود و باز نمی‌دانم چه شد که هیچ وقت به سمتش کشیده نشدم و برخلاف آن، انیمیشن‌های معروف ژاپنی مثل شاهزاده مونونوکه، شهر اشباح و در نهایت قلعه‌ی متحرک هاول که آنها را چند بار دیده‌ام.تا اینکه وقتی در قسمت فیلم‌های ژاپنی دنبال موردی برای نگاه کردن می‌گشتم(اغلب این کار را می‌کنم چون به سینمای ژاپن علاقه دارم) دوباره چشمم به این انیمه افتاد و کنجکاو شدم که آن را بالاخره بعد از سال‌ها ببینم. موضوع در مورد یک مهندس طراح هواپیما است که از کودکی به پرواز و خلبانی علاقه دارد و اما به دلیل مشکل بینایی، قید خلبانی را می‌زند و در نهایت طراحی هواپیماهای جنگی را برای تحصیلاتش انتخاب می‌کند و خب در ادامه درگیر عشق و زندگی زناشویی می‌شود که زیاد هم دوام نمی‌آورد.دیدن این انیمه تاثیر زیادی بر من گذاشت و می‌شود گفت تا حدودی توانستم با آن همزاد پنداری کنم، از این جهت که در زندگی هم تجربه‌ی مهندسی را داشته‌ و هم اینکه در تجربه‌ی عشق ناکام مانده‌ام.معمولا اگر چرخی در فضای مجازی بزنید، نقد‌های خوبی در مورد این جور انیمه‌ها پیدا خواهید کرد و من در این مطلب قصدم نقد کردن یا توضیح در مورد این انیمه نیست بلکه بیشتر می‌خواهم در مورد زندگی شخصی و اینکه چرا با شخصیت اصلی این فیلم همزادپنداری کرده‌ام بنویسم.در این انیمه جیرو از کودکی غرق در رویای پرواز است، البته مشخص نیست که چگونه این علاقه در او شکل گرفته و کارگردان در این مورد حرفی نزده است، می‌شود گفت سعی شده خط داستان را اینگونه پیش ببرند که طبق یک روال همیشگی که هر آدمی ممکن است از بچگی رویایی را در سر داشته باشد و در نهایت در بزرگسالی آن را دنبال کند.من در کودکی به اندازه‌ی شخصیت خودم بازیگوش و رویا پرداز بوده‌ام اما یادم نمی‌آید که مثلا در یک زمینه‌ی مشخصی علایق و رویایی داشته باشم. مسیر رشد من از کودکی تا بزرگسالی بیشتر تاثیر پذیر از عوامل بیرونی  و جبر روزگار بود، یعنی این طور نبود که در خانواده‌ای باشم که به استعداد و علایق من اهمیت بدهند. در دهه شصت و در دوره‌ای فشرده که حکومت دستور به تولید مثل داده بود، بیشتر کمیت‌ مورد توجه بود تا کیفیت، انگار کشور می‌خواست از لحاظ جمعیت و نیروی کارگر و سرباز به استقلال برسد و همین تفکر در ذهن بیشتر خانواده‌های ایرانی دهه شصت نقش بسته بود. یعنی ازدواج کن، به ایدئولوژی حکومت گوش کن و درنهایت بچه تولید کن بی آنکه تشخیص دهی که آیا امکانات و شرایط برای تعداد زیادی فرزند محیا است یا خیر.از موضوع اصلی دور نشویم. رویاها و علایق من هر چه بود زیر جبر زمانه دفن شد و من انگار در یک مسیر از قبل تعیین شده وارد دانشگاه مهندسی شدم و با اینکه از قبل هیچ پیش زمینه یا علاقه‌ای داشته باشم، در مسیر مهندسی گام برداشتم و در نهایت با تحمل سختی‌هایی نابجا و غیر ضروری، مدرک دانشگاهی‌ام را با نمرات نه چندان خوب دریافت کردم.مهندس شدن من آن هم در رشته‌ی عمران هیچ خروجی مفیدی نداشت. معمولا شعار جامعه‌ی مهندسی این است که می‌گوید یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت و من در هیچ کدام از این دو مورد موفق نبوده‌ام. انگار مهندسی در خون و رگ‌های من وجود نداشت تا این حد که حتی در مهندسی زندگی هم نتوانسته چیزی طراحی و آن را بسازم تا در نهایت بتوانم به عنوان یک فرد مفید در جامعه حضور و یک زندگی استاندارد داشته باشم.من به این خاطر که ایده‌آل گرا تربیت شده‌ام( مشکل اکثر دهه‌شصتی‌ها) همیشه دوست داشتم مثل شخصیت اصلی انیمه‌ی باد برمی‌خیزد، کار ایده‌آلی در زندگی‌ام انجام داده باشم. فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین مشکلات هم نسل‌های من این بود که فکر می‌کردند باید به هر طریقی موفق شد حتی در رشته‌ای که برای آن ساخته نشده و در آن سر سوزنی استعداد نداشتند، و این گونه بود که بهترین سال‌های زندگی من صرف کاری شد که اصلا به درد آن نمی‌خوردم و این گونه عمر من تباه شد. من می‌خواستم یک مهندس نابغه باشم، می‌خواستم سری در سرها داشته باشم و استعدادم را به رخ بکشم اما غافل از آن که راه رشد و نبوغ من چیزی جز مهندسی بود اما خب ما یاد گرفته بودیم که اشتباهی رویا پردازی کنیم و خود را در داستان غیر مرتبط با زندگی‌مان، قهرمان تصور کنیم.یادم هست تا قبل از این که با این انیمه آشنا بشوم، چند سال قبل‌تر به طراحی هواپیمای جنگی علاقه‌مند شده بودم و عکس‌های جت‌های جنگی را با دقت و علاقه‌ی زیاد نگاه می‌کردم. البته به خاطر کمی پختگی و همچنین عبور از دوران درس و دانشگاه، می‌دانستم این فقط یک رویای گذراست که برای مدتی ذهنم را درگیر خود کرده است اما از طرفی دیگر عمیقاً دلم می‌خواست واقعاً توانایی یا استعدادش را داشتم که بتوانم یک هواپیمای جنگی طراحی کنم که در دنیا نظیرش وجود نداشته باشد.حال که چند دهه از عمرم می‌گذرد، خوب می‌دانم که من فاقد استعداد مهندسی صنعتی هستم و یا در حالت خوش‌بیبینانه اگر هم استعدادی دارم، دیگر به آن علاقه ندارم و بیشتر دلم می‌خواهد در فکر و رویا یک طراح هواپیمای جنگی باشم تا در عمل.ایده‌آل گرایی باعث می‌شود شما خودت را به خاطر استعدادهای نداشته‌ات سرزنش کنی. این ریشه در کودکی دارد وقتی که در درسی نمره نمی‌گرفتی و از همه جهت به تو حمله می‌شد و مجبور بودی به هر زحمتی که شده، خودت را با استعدادی خاص نشان دهی اما در نهایت شکست می‌خوردی و همین باعث می‌شد تا در بزرگسالی هیچ وقت از زندگی معمولیت رضایت نداشته باشی.اما با گذشت زمان، ایده‌آل گرایی کمی رنگ خودش را از دست می‌دهد و می‌شود در زندگی کمی نفس کشید و راحت‌تر با جهان ارتباط برقرار کرد.من هنوز هم رویای طراحی هواپیمای جنگی را در ذهن می‌پرورانم اما دیگر نسبت به آن سخت گیرانه فکر نمی‌کنم و بیشتر این علاقه را به چشم یک تفریح ذهنی نگاه می‌کنم و خود را بابت آن سرزنش نمی‌کنم.۱۸ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 01:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پوچی اینستاگرام تا پوچی وبلاگ‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-o0vojttivi9y</link>
                <description>چند سال پیش وقتی که هنوز اینستاگرام فیلتر نشده بود، من هم مثل بقیه مردم عادی در آن فعالیت می‌کردم و فعال بودم، یعنی صفحه‌ی کاربری‌ام حالت عمومی داشت و عکس و استوری از زندگی روزمره‌ام در آن بارگذاری می‌کردم.آن زمان که تازه اولین سال‌های تاسیس اینستاگرام بود و تب و تاب بلاگری کم‌کم داشت بین مردم بالا می‌گرفت و خب هر کسی دوست داشت از این طریق خودی نشان دهد و به درآمدی برسد.من هم بدم نمی‌آمد که کسب و کاری مجازی داشته باشم و اصلا هم هیچ تصور نمی‌کردم که ممکن است روزی برسد که پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی خارجی فیلتر شوند یا اینترنت بین‌الملل برای زمان‌های طولانی از دسترس خارج بشود.برای راه اندازی و جذب دنبال کننده برای صفحه‌ کاربری مغازه‌ای که در آن کار می‌کردم تلاش زیادی به خرج دادم و برای پیشرفت در کار حتی در کلاس‌های به اصطلاح دیجیتال مارکتینگ هم ثبت نام کردم، چیزی که در آن روزها خیلی باب شده بود.هم زمان در صفحه‌ی شخصی خودم هم عکس‌هایی از طبیعت‌گردی‌هایم منتشر می‌کردم. آن موقع دوستی بود که به اتفاق او به طبیعت می‌رفتم و از خودمان و طبیعت با دروبین حرفه‌ای عکس می‌گرفتیم. کم‌کم توانستم با تکنیک‌هایی که یاد گرفته بودم، تعدادی هم دنبال کننده جذب کنم و خب از این بابت خیلی خوشحال بودم. لایک‌ها، کامنت‌ها و بازدید‌های استوری، با اینکه خیلی کم بودند اما به من دلخوشی‌های کوچکی می‌دادند.هر چند نتوانستم در کسب و کار مجازی موفق شوم اما تنها دلخوشی‌ام همان صفحه‌ی شخصی‌ام بود که فکر کنم حدود سیصد یا کمی بیشتر دنبال کننده داشت و به من انگیزه می‌داد تا برای رشد صفحه‌ام در اینستاگرام، بیشتر عکاسی و محتوا تولید کنم.در کنار همه‌ی مشکلات و بدبختی‌هایی که در زندگی خصوصی‌ام داشتم و کسی هم متوجه آنها نبود و خودم هم تمایلی به افشای آنها در مجازی نداشتم، اینستاگرام شبیه یک زنگ تفریح کوچک برایم بود. آن موقع‌ها و حتی همین الان، آدم‌ها اولین کاری که پس از بیدار شدن و باز کردن چشمان‌شان در اول صبح انجام می‌دادند این بود که بازخوردهای محتوای منتشر شده را بررسی کنند، یعنی ببینند چقدر بازدید کننده جذب کرده و چقدر لایک و کامنت گرفته‌اند و در نهایت چه تعداد دنبال کننده به صفحه‌شان اضافه شده است و خب من هم جزوی از همین آدم‌ها بودم و این تنها جذابیت زندگی وحشتناکم محسوب می‌شد، یک دلخوشی کوچک در عمق تاریکی‌هایی که در آن غرق شده بودم.اما پس از مدت کوتاهی فعالیت در اینستاگرام، کم‌کم دیدم تمایلی به دیده شدن ندارم، به بیانی دیگر آن را کاری پوچ و بی‌فایده برای خود تلقی کردم و این احساس تهی بودن در درونم، من را آزار می‌داد. راستش وقتی دقیق‌تر به زندگی‌ام نگاه کردم، دیدم محتوا یا حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم و نمایش روزمرگی‌هایم قرار نیست روی کسی تاثیرگذار باشد یا حداقل زندگی خودم را متحول کند. انگار من هم داشتم همان کارهای تکراری، احمقانه، زشت، بی معنی و حیوان‌گونه‌ی دیگران را تکرار می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم که آخرش قرار است به کجا ختم شود؟ اینکه من در فلان طبیعت بوده‌ام و یا صبحانه چه چیزی خورده‌ام و یا مثلا بیان دلتنگی غروب پاییزی یک جمعه‌ی لعنتی، قرار است چه تاثیری بر دنبال کننده‌هایم داشته باشد و یا چه مشکلی از آنها را حل کند؟ یا اصلا مگر من مربی و مدرس و یا کسی بودم که سرش به تنش بیارزه و بتواند به دیگران انگیزه بدهد و آنها را راهنمایی کند؟(هرچند که همین حالا یک بچه‌ی ده ساله برای خودش استادی شده است و در اینستاگرام به همه درس زندگی و اخلاق می‌دهد!)در حالی که چنین افکاری داشتم، زندگی خصوصی‌ام هم هر روز بحرانی‌تر می‌شد، کم‌کم بساط طبیعت‌گردی و عکاسی هم برچیده شد و من بیشتر به سمت انزوا و تنهایی کشیده می‌شدم و به طبع فعالیت مجازی‌ام هم روندی نزولی پیدا می‌کرد.اولین اقدام من برای پایان دادن به فعالیتم در اینستاگرام این بود که ابتدا بعضی از عکس‌هایم که اتفاقاً هم زیبا بودند و هم لایک بیشتری گرفته بودند را حذف کردم. انگار خودم اولین کسی بودم که چشم دیدن معدود روزهای خوب زندگی‌ام را نداشتم. انگار با این عکس‌ها داشتم واقعیتی که در آن گرفتار بودم را انکار می‌کردم و به خودم دروغ می‌گفتم. پس بیشتر از چنین عکس‌هایی متنفر می‌شدم. دلم می‌خواست نفرت و انزجارم رو با یک سیلی به صورتم بزنم و آن را به روی خودم تُف کنم. انگار این محتوا بخشی از زندگی من نبود و به دیگری تعلق داشت و من داشتم پُز چیزی را به آدم‌ها می‌دادم که برای کس دیگری بود. اما هنوز صفحه‌ی کاربری‌ام عمومی بود. انگار نمی‌توانستم از این دلخوشی بی‌هزینه، به راحتی دست بکشم. فعال بودن در این فضای مجازی، بخشی از تنهایی‌ام را پوشش داده بود، طوری که می‌توانستم تصور کنم که آدم‌ها خیلی به من نزدیک هستند و شاید دچار یک جور غرور کاذب شده بودم. فکر می‌کردم می‌توانم با زندگی در چنین فضایی، هویتی که هیچ وقت در خانواده به دست نیاورده‌ام را برای خودم ایجاد کنم.اما در ادامه فهمیدم همه‌ی آنچه فکر می‌کردم پوشالی و پوچ بوده است. پس در اقدام بعدی به سراغ دنبال کننده‌هایم رفتم و آنها را یکی یکی حذف کردم و چه خوب که اینستاگرام چنین قابلیتی هم دارد. خوبی دیگر این کار حذف افرادی بود که به واسطه‌ی نسبت فامیلی من را می‌شناختند ولی در دنیای واقعی هیچ ارتباطی با آنها نداشتم. و البته بقیه‌ی دوستان و افراد دوران دانشگاه و کسانی که اصلا نمی‌شناختم و فقط یک عدد در دنبال کننده‌هایم محسوب می‌شدند. همچنین دیدم دیگر تمایلی هم به دنبال کردن آدم‌ها ندارم، چون وقتی بیشتر در زندگی تجسس و دقت می‌کردم، بیشتر به تهی بودن آدم‌ها از معنا پی می‌بردم و به این نتیجه می‌رسیدم که دنبال کردن آنها هم چیزی به من اضافه نمی‌کند.حالا من مانده بودم با صفحه‌ای بدون محتوا، بدون دنبال کننده و در نهایت بدون دنبال شونده‌ای. دیگر خبری از اشتراک گذاری عکس و روزمرگی نبود و من تبدیل شدم به همان آدم بی‌نام و نشان که از قبل هم کسی او را نمی‌شناخت. تبدیل شدم به کسی که در سایه فقط آدم‌ها را نگاه می‌کند بی‌آنکه برای اعلان حضور خود به محتوای آنها واکنشی نشان دهد. کارم این شد که یواشکی به صفحه‌ی دختری سر بزنم که قبلا او را دوست داشتم که البته آن هم خصوصی بود و من فقط می‌توانستم عکس صفحه‌ی کاربری‌اش را ببینم. می‌خواستم بدانم و ببینم بعد از ازدواجش زندگی‌اش چگونه می‌گذرد که البته آدم از یک عکس صفحه‌ی کاربری چیزی زیادی دستگیرش نمی‌شود. و در آخرین مرحله، من هم صفحه‌ی کاربری‌ام را از حالت عمومی به خصوصی تغییر دادم. شاید این هم نوعی رفتار متقابل به کار آن دختری بود که قبلا دوستش داشتم و یا اینکه دلم می‌خواست کلاً بساط همه چیز را در مجازی جمع کنم و مابقی زندگی‌ مجازی‌ام را در سایه بمانم.این دوران گذشت و مدتی در هیچ سایت و شبکه‌ی مجازی فعالیت نداشتم و تمام حواسم در دنیای واقعی بود. اما چیزی در درونم هنوز من را متمایل می‌کرد تا باز هم با آدم‌ها ارتباط برقرار کنم ولی نه از نوع فعالیت در شبکه‌هایی مثل اینستاگرام. میل به یادگیری تنها دارایی باقیمانده برایم محسوب می‌شد. در همان زمان که هنوز در اینستا بودم، کلاسی در یکی از مراکز فنی و حرفه‌ای مشهد برای مدیریت سایت فروشگاهی برگزار شد که من هم در آن شرکت کردم، هرچند به دلیل نداشتن یک سری از دانش‌های پایه در بحث سئو و برنامه نویسی برای این کار، در نهایت کلاس را در نیمه‌هایش رها کردم ولی دلیلی شد تا با سایت بلاگفا آشنا بشوم.هیچ پیش زمینه‌ای در مورد وبلاگ نویسی نداشتم، نه کتاب‌خوان بودم و نه کسی که عادت به نوشتن دارد، اگر هم چیزی هم می‌نوشتم بیشتر مطالب پراکنده از درد دل‌ها و واگویه‌هایی بود که در سررسیدی به طور پراکنده می‌نوشتم.آن کلاس مدیریت سایت و آشنایی با سایت بلاگفا زمینه‌ای شد برای ورود اتفاقی به دنیای نوشتن در مجازی. انگار ناخودآگاهم دوباره من را به نشان دادن خودم در فضای مجازی به طریقه‌ای دیگر کشانده بود. این شاید آخرین تلاش‌های ناخودآگاهم برای زنده نگه‌داشتن من در میان انسان‌ها محسوب می‌شد.بلاگفا خوب بود، با اینستاگرام زمین تا آسمان فرق می‌کرد و خبری از خودنمایی‌های پوچ و بی‌محتوا و همچنین زرق و برق‌های الکی نبود. فقط می‌نوشتی و منتشر می‌کردی، حالا این وسط ممکن بود در بین هزاران متن منتشر شده، یکی به طور اتفاقی مطلب تو را می‌دید و اگر هم خوشش می‌آمد نظری هم می‌نوشت. بلاگفا را به خاطر همین سادگی بیش از حد دوست داشتم، به نظرم فضایی بود که بیشتر می‌توانستم در آن خود واقعی‌ام را به نمایش بگذارم هرچند هنوز فلسفه‌ و دلیل اینکه به وبلاگ نویسی رو آورده بودم را نمی‌دانستم و شاید این تنها فعالیتی بود که می‌توانست از حجم تنهایی‌ام کمی بکاهد. مدت زمان زیادی از فعالیتم در بلاگفا نگذشته بود که از طریق سایت متمم با شبکه‌ی اجتماعی ویرگول آشنا شدم و دیدم چه امکانات بهتری نسبت به بلاگفا دارد. اینگونه شد که به ویرگول کوچ و در این سایت جدید شروع به نوشتن کردم.اما چیزی که من متوجه آن نشدم یا ناخودآگاه نخواستم متوجه بشوم این بود که انگار دوباره گرفتار فضایی شبیه اینستاگرام شده بودم. دوباره همان داستان‌های قبلی داشت تکرار می‌شد، دوباره گزینه‌های شبیه اینستاگرام مثل دنبال کننده، دنبال شونده، لایک، کامنت، آمار بازدید و باز همان رفتارهای اینستاگرامی مثل لایک کن تا تو را لایکت کنن، کامنت در برابر کامنت، دنبال کردن در برابر دنبال کردن، در غیر این صورت کسی تو را نمی‌بیند و در نتیجه محتوایت کمتر دیده و خوانده خواهد شد. و دوباره مقایسه میان محتوای خودت با دیگران از نظر تعداد لایک، کامنت و میزان دنبال کننده‌های سایرین که ناخودآگاه روی هر وبلاگ‌نویسی تاثیر می‌گذارد. این شباهت بین اینستاگرام و سایت ویرگول بارها باعث می‌شد که من تا مرز رها کردن این محیط وبلاگ‌نویسی پیش بروم اما هر بار برای خود دلایلی را مطرح می‌کردم تا خودم را از این کار منصرف کنم چون انگار نوشتن یا تبدیل به عادت شده بود و یا تعامل با آدم‌هایی که از جنس دیگری بودند باعث می‌شد همچنان در این فضا ماندگار باشم. البته در ادامه نباید جانب انصاف را رها کرد و امکانات و قسمت‌های خوب سایت ویرگول را نادیده گرفت. بالاخره وبلاگ نویسی از زمین تا آسمان با فضای فقط بصری اینستاگرام فرق داشت و همچنین آدم‌هایی که محتوای نوشتاری تولید می‌کردند، به نظرم یک سر و گردن از بقیه تولیدکنندگان محتوا بالاتر بودند. از طرفی انگار افراد در وبلاگ‌نویسی کمتر دنبال خودنمایی، بزرگ‌نمایی و عوام‌فریبی هستند و از علم و دانش بیشتری بهره می‌برند. و در نهایت شاید همین مزیت‌ها بود که باعث شد در این شبکه‌ی اجتماعی کوچک و کم اهمیت‌تر نسبت به غول‌های مجازی، چند سال دوام بیاورم و به نوشتن و خواندن بپردازم.اما سوالی که همیشه در این چند سال وبلاگ‌نویسی از خودم می‌پرسم این است که چه فرقی بین من اینستاگرامی و من وبلاگ‌نویس وجود دارد؟ مگر به خاطر این که دیدم در اینستاگرام حرفی برای گفتن ندارم، آنجا را ترک نکرده بودم و حالا چرا دوباره در دامی دیگر به نام وبلاگ نویسی افتاده بودم؟ چرا همچنان داشتم به نوشتن ادامه می‌دادم در حالی که از قبل می‌دانستم میلی به نمایش خود ندارم ولی حالا هزاران برابر بیشتر نسبت به اینستاگرام، اسرار زندگی شخصی‌ام را در مجازی تحریر کرده بودم و مگر قرار نبود ماجرای زندگی‌ام به صورت یک راز باقی بماند، پس چرا ناگهان چنان عطشی به رسوایی خود پیدا کرده‌ام که حتی خودم هم از درک آن عاجز هستم!سوال همیشگی دیگر این بود که آیا من ارزشی هم ایجاد می‌کردم، آیا من توانسته بودم انسان تاثیرگذاری باشم و یا بیشتر وقتم را تلف کرده بودم ، آیا مطالبم باعث نمی‌شد که که دیگران گمراه شوند، آیا من همچنان در حال دروغ گفتن و خودنمایی هستم و آیا اصلا بهتر نبود از همان اول بر نفس خود غلبه  و این میل به ابراز وجود را در خود کنترل می‌کردم؟حتی احساس می‌کنم بیان همین مطلب هم نوعی خودنمایی است و ارزش بیان کردن ندارد اما از طرفی خودم را اینگونه دلداری می‌دهم که در این جهان بی‌نهایت برای هیچ کس اصلا مهم نیست که من چه می‌گویم و از چه بابت ناراحت و نگران هستم. در فضای کوچک و ناشناخته‌ی سایت ویرگول، همین گمنامی نعمت بزرگی محسوب می‌شود و شاید تنها چیزی که می‌توانم خود را به واسطه‌ی آن تسکین بدهم این است که با وجود تمام تلاش‌هایم در نوشتن، انسان شناخته‌ شده‌ای نیستم وگرنه اگر بر فرض محال هم معروف می‌شدم، چه خیانت‌ها و چه جنایت‌هایی که در حق دیگران مرتکب نمی‌شدم.به هر تقدیر کاری است که شده و آب رفته به جوی را نمی‌توان برگرداند. شاید بشود برای آینده کاری کرد و شاید هم نشود. اما چیزی را که خوب می‌دانم این است که توانایی توقف خود را در نوشتن ندارم و انگار اختیار این قسمت از وجود من در دست کس دیگری است. هرچند می‌دانم نگرانی‌ام از بابت محتوایی که می‌نویسم کمی زیاده از حد است و نباید به خود سخت بگیرم. از این بابت این را می‌گویم که خوشبختانه افراد جامعه‌ی امروز هم بسیار هوشمند و هم بسیار با سوادتر از قبل شده‌اند( منظورم کسانی است که بیشتر در فضای وبلاگ نویسی حضور دارند و از بقیه خبر ندارم) و حاضر نیستند وقت خود را برای هر مطلبی اصراف کنند.در انتهای این مطلب می‌خواهم به این موضوع اشاره کنم که ای کاش سایت ویرگول این قابلیت هم را داشت که می‌شد به صورت دستی از تعداد دنبال کننده‌ها کم کرد یا اینکه صفحه کاربری را از حالت عمومی به حالت خصوصی تبدیل کرد. حال که همه چیزش شبیه اینستاگرام شده است، گنجاندن چنین امکاناتی خالی از لطف نیست.از طرفی به نظرم گاهی انسان دچار توهم می‌شود وقتی می‌بیند که تعداد زیادی دنبال کننده دارد(هرچند من چنین ادعایی ندارم) و از طرفی این می‌تواند چون یک شمشیر دولبه باشد از این بابت که ممکن است عده‌ای فکر کنند چون آدم‌های زیادی یک نفر را دنبال می‌کنند، حتماً آن یک نفر تمام حرف‌هایش درست است. البته چون ویرگول هنوز قابلیت کسب درآمد برای نویسندگانش را ایجاد نکرده و ظاهرا هم نخواهد کرد، دنبال کننده زیاد بیشتر یک جور سرگرمی و دلخوشی الکی در این سایت محسوب می‌شود.در کلام آخر این را باید بگویم و اعتراف کنم که نوشتن و وبلاگ نویسی هنوز  نتوانسته به من کمک کنند تا از حجم پوچی درونی‌ام بکاهم و این باعث می‌شود همچون اینستاگرام، وبلاگ‌نویسی را هم کاری بیهوده تلقی کنم و با اینکه یکی از هدف‌هایم ارتباط با آدم‌ها در این فضا بوده است، اما هر روز که می‌گذرد بیشتر به تنهایی مطلق نزدیک می‌شوم و آن رشته‌های نازک میان من و دیگران، یکی یکی و بدون صدا، از هم گسیخته می‌شوند.سوال مهم این است که آیا باز هم باید به این رسوایی ادامه داد؟۱۴ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 23:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیاد اعتیاد به خواندن برایم مضر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B6%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n8gqh21kxny7</link>
                <description>مدتی قبل یکی از دوستان که چند سالی من را می‌شناسد و می‌داند که اهل مطالعه هستم، روزی به من گفت علی تو زیاد کتاب می‌خوانی اما این انگار به درد نمی‌خورد و تو داری فقط به مغزت ورودی می‌دهی بی‌آنکه خروجی مفیدی از آن داشته باشی. کتاب خواندنت بیشتر از روی اعتیاد است تا اینکه یک مطالعه‌ی مفید باشد.اینکه حرفش درست است یا نه، کاری به آن ندارم. شاید حق با او باشد و من فقط دارم عمرم را با کتاب‌ها تلف می‌کنم بدون اینکه بتوانم خروجی خوبی داشته باشم و یا حداقل این مطالعه‌ی افراطی بتواند آورده‌ای برای خودم داشته باشد.چند روز پیش با یکی دیگر از دوستانم تلفنی صحبت می‌کردم که صحبت به کتاب خواندن کشیده شد و او گفت که مدتی است که تمرکز ندارد و نمی‌تواند مطالعه کند. در این مورد با او حرف زدم و سعی کردم راهنمایی‌اش کنم و گفتم این عدم تمرکز موقتی است و به مرور زمان درست خواهد شد و جای نگرانی ندارد. نمی‌دانم چه شد که از من پرسید که چرا کتاب نمی‌نویسم! شاید با خودش این فکر را کرده است که هر کس که مدت زمان طولالی مشغول مطالعه باشد و زیاد هم کتاب بخواند، کم‌کم و به مرور این توانایی را پیدا خواهد کرد که بتواند کتاب هم بنویسد. هرچند من مدعی نیستم که کتاب‌های زیادی خوانده‌ام یا آدم کتاب‌خوانی هستم. به او توضیح دادم که نوشتن کتاب کار آسانی نیست، نیاز به استعداد دارد و هر کسی نمی‌تواند این کار را انجام بدهد و هستند نویسندگانی که کتاب‌هایشان بیشتر به درد بازیافت می‌خورد تا مطالعه.برگردیم به صحبت قبلی و مطالعه‌ی افراطی. باید بگویم من هم دوست دارم به جای خواندن داستان‌ها در کتاب‌ها، خودم تجربه‌های جدیدی را در زندگی‌ام ایجاد کنم. به سفر دور دنیا بروم و با مردمان و فرهنگ‌های جدید آشنا بشوم. علاقه‌مندم با آدم‌های مختلفی ارتباط برقرار کنم چون می‌دانم هر انسان به مثابه یک کتاب زنده است که می‌تواند ماجرهایی جالب و شنیدی را در دل خود داشته باشد. اما انجام همه‌ی این موارد مستلزم این است که زیرساخت‌های لازم را هم داشته باشی. یعنی پول و روحیه‌ی لازم جهت کسب تجربه‌های جدید.البته شاید بگویید پول بهانه است اما من می‌گوییم که آدم باید یک حداقل‌هایی را در زندگی داشته باشد. حتی برای ارتباط با آدم‌ها نیازمند این است که لباس و ظاهرت برای صحبت و ارتباط‌ گیری مانعی ایجاد نکند. شاید بگویید می‌شود با یک کوله کنار جاده ایستاد و با کامیون‌های باری عبوری سفری آغاز و بعد برای داشتن غذا و جای خواب موقتاً نزد صاحبخانه‌ای کار کرد. همه‌ی این ایده‌ها جالب و رویایی به نظر می‌رسد اما این فرهنگ در ایران جا نیوفتاده است و یا هنوز من در مورد آن اطلاعاتی ندارم. از طرفی هم برای سفرهای خارج که در ازای غذا و محل اسکان باید کار کرد باید بگویم من نه زبان بلدم و نه توان کار بدنی را در خود می‌بینم. دنبال بهانه نیستم و می‌دانم اگر کمی ماجراجو باشیم، می‌شود رایگان هم سفر کرد اما من نه آدم ماجراجویی هستم و نه آنقدر برونگرا که بتوانم با آدم‌های جدید به راحتی ارتباط برقرار کنم و گلیم خود را به تنهایی از آب بیرون بکشم.پس به ناچار و به دلیل محدودیت مالی و غیر مالی، مجبورم آن روحیه‌ی ماجراجویی منحصر به فرد خودم را با خواندن کتاب‌ها ارضا کنم و همچنین به دلیل شرایط و روحیاتی که باعث انزوای من شده است، به جای مصاحبت با آدم‌ها، به کتاب‌ها رجوع کنم حتی اگر این کار تبدیل به اعتیاد شود و مغزم هم هیچ خروجی نداشته باشد.اما در نهایت باید اعتراف کنم که تا حدودی به کتاب خواندن اعتیاد پیدا کرده‌ام تا آنجایی که حتما باید حداقل همزمان دو کتاب آماده به خواندن در دسترسم باشد، چه به صورت فیزیکی و چه الکترونیکی، و این باعث می‌شود که همیشه قبل از مراجعه به کتابخانه، فهرستی از کتاب‌ها را به همراه داشته باشم و به ندرت پیش می‌آید که فقط یک عنوان را به امانت بگیرم آن هم اگر آن کتاب حجمش زیاد باشد تا بتواند مدتی طولانی وقتم را پر کند یا یک مجموعه‌ی چند جلدی که می‌بایست هر بار یک قسمت را به امانت بگیرم. وقت‌هایی هم که هم زمان مشغول خواندن چند کتاب هستم، کتاب‌های با حجم کم و سبک را در مترو و آن‌هایی که حجم بیشتری دارند را در خانه مطالعه می‌کنم.خب البته این‌ها را نگفتم که بگویم من چه کار خاص و شاقی انجام می‌دهم و یا مثلا بگویم وای من چه انسان فوق‌العاده و منحصر به فردی هستم یا اینکه خود را آدمی فرهیخته و اهل مطالعه معرفی کنم. برعکس بیشتر معتقد هستم که در مطالعه‌ی من هیچ سودی وجود ندارد و به دیگران هیچ خدمتی نمی‌کند و اگر بهره‌ای هم داشته باشد جنبه‌ای شخصی دارد تا عمومی، بیشتر شبیه کبکی هستم که سرش را داخل برف فرو کرده است تا واقعیت‌ها را کمتر ببیند و یا دردی که از جامعه به او تحمیل می‌شود را بتواند با این روش قابل تحمل‌تر کند.این اعتیاد به مطالعه یا هر اسم دیگری که بتوان روی آن گذاشت حاصل اتفاقات پیچیده‌ی زندگی شخصی و اجتماعی من است. این طور نیست که مثلا بگویم یک روز که از خواب بیدار شدم، ناگهان فهمیدم که به مطالعه اعتیاد پیدا کرده‌ام درست مثل همه‌ی کسانی که آرام آرام به مخدری اعتیاد پیدا می‌کنند، برای من هم این گونه بوده است. به عبارت بهتر، من کتاب را جایگزین چیز‌هایی کرده‌ام که در زندگی از آنها محروم شده‌ام، چیز‌های مثل خانواده، مهمانی، سفر، تفریح، دوست، همسر، سکس، و هر چیزی که یک انسان معمولی به آنها نیازمند است و اگر از او دریغ شود، او را دچار مشکلاتی می‌کند.اما به تازگی فهمیده‌ام ذهنم کمی دچار اشباع شدگی شده است. اول متوجه این موضوع نشدم، درست مثل بیماری که علائم بیماری را دارد اما متوجه نمی‌شود که بیمار است و فکر می‌کند فقط یک جای کار بدون دلیل می‌لنگد. مشکل از آنجا شروع شد که دیدم ناگهان میلی به کتاب ندارم و ذهنم آن را پس می‌زند آن هم بدون هیچ دلیل منطقی. برای من که همیشه قبل از پایان مطالعه‌ی یک کتاب، شوق خواندن عنوان بعدی را داشته‌ام، این موضوع کمی عجیب بود و این سوال را از خود می‌پرسیدم، چرا برای خواندن کتاب بعدی هیچ میل و کشیشی ندارم؟ تا اینکه بعد از مدتی فهمیدم که ذهنم انگار دچار نوعی وازدگی یا خستگی شده است و نیاز دارد زمانی را به بطالت بگذارند، کاری که من سخت با آن مخالف هستم و کمال‌گرایی‌ام همیشه وادارم کرده که از تمام دقایق عمرم به بهترین شکل ممکن استفاده کنم. اما همان طور که قبلا هم اشاره کردم، حتی همین کتاب خواندن هم دردی از من دوا نکرده است که حالا این قدر سنگ آن را به سینه می‌زنم و حاضر نیستم برای مدتی کوتاه آن را کنار بگذارم تا بلکه مغزم کمی استراحت کند.پس در مواقع وازدگی و خستگی مغزم، مجبورم خودم را یک جوری سرگرم کنم هرچند چیزی برای سرگرمی وجود ندارد، یعنی جایگزینی برای کتاب نیست، اینکه بشود مثلا با دوستی قرار گذاشت و یا خود را به کاری مثلا هنری مشغول گرد. فقط پرسه زدن در وبلاگ‌ها و شبکه‌های داخلی و دیگر هیچ. شاید در نهایت کمی پیاده روی تا بتواند حالم را بهتر کند.می‌دانم زندگی واقعی جایی بیرون از کتاب‌هاست، اما به نظرم وقتی در یک جامعه‌ی بیمار مجبور به زیستن هستیم، داشتن یک زندگی فانتزی و مصنوعی که به وسیله‌ی کتاب ایجاد شده است، نمی‌تواند ایراد عمده‌ای محسوب شود.۴ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ممنوعه از هرمان هسه</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D9%87-o3adgovuvaye</link>
                <description>کتاب ممنوعه از هرمان هسهوقتی مشغول خواندن کتاب داستان دوست من از هرمان هسه بودم، در مقدمه‌ی مترجم آقای سروش حبیببی چنین نوشته بود:ترجمه‌ی اثر بسیار زیبای او(منظور هرمان هسه)، نارتسیس و گلدموند، بیش از ده سال است که منتظر تجدید چاپ است.برای من که همیشه به دنبال کوچک‌ترین نکات مربوط به کتاب‌ها هستم این سوال پیش آمد که یک کتاب آن هم از یکی از بهترین نویسنده‌ها که جایزه‌ی نوبل ادبیات گرفته و همچنین وقتی مترجم خوبی مثل آقای سروش حبیبی آن را ترجمه کرده است، چرا بایستی بیش از ده سال منتظر تجدید چاپ بماند. و این باعث تیز شدن شاخک‌هایم شد.سری به برنامه‌های طاقچه، فیدیبو و کتابراه زدم اما اثری از این کتاب پیدا نکردم. به چند کتاب‌فروشی بزرگ مشهد هم زنگ زدم اما آن را موجود نداشتند. در نهایت چرخی در اینترنت زدم که دیدم این کتاب با ترجمه‌های دیگری هم موجود است ولی ترجمه‌ی سروش حبیبی را ندارند. در نهایت نگاهی به سایت دیوار و ترپ انداختم که در اولی موجود نبود و در دومی هم بیشتر دست دوم این کتاب را داشتند و یا با ترجمه‌های دیگر. اما همان طور که می‌گویند جوینده یابنده است، دست از جست و جو بر نداشتم. برایم مهم بود که این کتاب را حتما با ترجمه سروش حبیبی بخوانم به این علت که قبلا هم کتاب‌های خوبی از این مترجم خوانده بودم و به نظرم آقای سروش حبیبی همیشه به متن اصلی وفادار بوده است و یا حداقل ترجمه‌های او کمتر زیر تیغ سانسور رفته‌اند و مطمئن بودم اگر این کتاب هرمان هرسه را با ترجمه‌‌ی دیگری بخوانم هیچ وقت منظور اصلی نویسنده را درک نخواهم کرد. در آخرین مرحله کمی ناامیدانه به دنبال این عنوان در سایت کتابخانه‌های عمومی مشهد گشتم و در کمال ناباوری دیدم که نزدیک‌ترین کتابخانه آن را موجود دارد. اما زیاد هم خوشحال نشدم، چون معمولا پیش می‌آید که کتابی در سایت موجود باشد اما خود کتابخانه بنا بر دلایلی آن را در قفسه نداشته باشد.با کمی دلهره و اضطراب به کتابخانه مراجعه کردم و وقتی چشمم به کتاب افتاد بسیار خوشحال شدم. شاید هرکسی نتواند جنس این خوشحالی را درک کند، آن هم در زمانه‌ای که می‌شود فیلم‌های غیر سانسور شده را با زیرنویس فارسی به راحتی بدست آورد، پیدا کردن یک کتاب که قسمت‌های مهم آن حذف نشده یا اینکه اصلا اجازه انتشار نداشته باشد، کاری بس دشوار و پرهزینه است.قسمت قشنگ ماجرا مربوط به این می‌شد که کتابی که در دست داشتم چاپ اول و زمان انتشار سال ۱۳۵۰ بود. این یعنی کتاب تقریباً بدون هیچ سانسوری وارد بازار شده و دست اول است. از همه مهم‌تر موجود بودن چنین کتابی و با سال چاپ قبل از انقلاب در یک کتابخانه عمومی جایی بس حیرت بود و چه خوب که این کتاب تا الان توانسته تا این زمان و در این شرایط دوام بیاورد و خود را به مشتاقان بنمایاند. برای من که مطالعه جزوی جدایی ناپذیر زندگی‌ام شده است و جز خواندن در انزوا، تفریحی و سرگمی دیگری ندارم، پیدا کردن چنین کتاب‌هایی کمتر از پیدا کردن یک گنج نیست.معرفی کتابقصد معرفی تخصصی کتاب را ندارم زیرا سواد من در این حد نیست که بخواهم چنین کتاب ارزشمندی را معرفی و تفسیر کنم. بیشتر قصدم این است که به شرح تاثیر این کتاب بر خودم بپردازم اما برای اینکه خواننده درک بهتری از آنچه پس از خواندن این کتاب بر من گذشته است داشته باشد، چه بهتر که به صورت کلی شرحی از آن را بیان کنم تا شاید خواننده هم ترغیب شود و آن را مطالعه کند البته اگر مثل من خوش‌شانس باشد و بتواند نسخه‌ی بدون سانسور و اصلی را بخواند.دو دوست، یکی استاد و یکی شاگردداستان پیرامون دو دوست شکل می‌گیرد که با هدف ظاهراً مشخصی وارد صومعه شده‌اند ولی در ادامه راه‌شان از هم جدا می‌شود. نارتسیس با اینکه هنوز در سن نوجوانی است ولی در مقام یک معلم به تدریس لاتین در صومعه مشغول است و جزو نوابغ محسوب می‌شود. دیگر راهبه‌ها چشم دیدن این نبوغ را ندارند و حتی گاهی به خاطر زیبایی که دارد، از نگاه‌های سنگین جنسی رنج می‌برد. همه چیز در صومعه روال عادی خودش را طی می‌کند تا اینکه شاگردی جدید به نام گلدموند وارد می‌شود.نارتسیس و گلدموند از همان ابتدا به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند اما نه علاقه‌ی جنسی. اما نارتسیس که از گلدموند بزرگ‌تر است جانب احتیاط را رعایت می‌کند و علی رغم میل باتنی‌اش مجبور است زیاد به او نزدیک نشود. اما در نهایت نارتسیس موفق می‌شود دوستش گلدموند را راهنمایی و راه او را از صومعه جدا کند.گلدموند که می‌فهمد که آینده‌ی او جایی جز بودن در صومعه است، از آنجا فرار و زندگی جدیدی را شروع می‌کند. او تبدیل به ولگردی می‌شود که در هیچ سرزمینی متوقف نمی‌شود. در این راه حوادث و ماجراهای زیادی را تجربه می‌کند، همچنین به خاطر چهره زیبا و اخلاق کاریزماتیک خود، زنان و دختران زیادی را به خود جلب می‌کند. لذت‌های جنسی زودگذر و رابطه‌های عاشقانه‌ی ناپایدار، بخشی از سفرنامه او می‌شود. اما در تمام این سال‌ها که گلدموند در حال کسب تجربه‌های جدید با زنان مختلف است، دوست او نارتسیس در صومعه، پله پله در حال رشد و چیره شدن بر نفس خود است تا خود را برای ماموریتی که برای آن وارد صومعه شده است، آماده کند. اما دست سرنوشت بعد از سال‌ها دوباره این دو دوست را مقابل هم قرار می‌دهد. گلدموند لذت جویی و بی‌پروایی‌اش را تا جایی پیش می‌برد که او را در اتاق زن حاکم شهر دستگیر و به مرگ محکوم می‌کنند. نارتسیس که به طور اتفاقی در آنجا حضور دارد، موفق می‌شود گلدمند را از مرگ نجات دهد و او را با خود به صومعه می‌برد.در هنگام خواندن، بغض گلویم را می‌فشردهرچند در تمام طول خواندن کتاب همیشه احساسات عجیبی را تجربه می‌کردم اما تاثیرگذارترین قسمت آن مربوط به بخشی است که گلدموند در بستر مرگ است و نارتسیس پس از سال‌ها و حال که دیگر پیر شده است دهان به اعتراف می‌گشاید و از عشق خود به گلدموند می‌گوید، اینکه در تمام این سال‌ها به او فکر می‌کرده و او را دوست داشته است. با خواندن این قسمت اشک از چشمانم جاری شد و بغضی سنگین در گلویم احساس کردم. دلم می‌خواست می‌توانستم راحت گریه کنم اما این کار دشوار بود و فقط این سیل اشک‌ها بودن که پاسخ احساسات سرکوب شده‌ام را می‌دادند.دوباره یادم آمد که من هم یک انسان هستم، نیاز دارم از صمیم قلب دوست داشته باشم و همچنین دوستم داشته باشند. فرقی ندارد که چه کسی باشد، مرد یا زن، مهم عشق و علاقه است که بایستی روح تشنه‌ی انسان را سیراب کند و من انگار هیچ وقت این عشق و دوست داشتن را تجربه نکرده‌ و در تمام این سال‌های عمر ناچیز، احساساتم را سرکوب کرده‌ام. البته این را هم باید گفت که هرکسی لایق این عشق نیست چون اگر آدم اشتباهی را دوست داشته باشیم باعث می‌شود نه تنها ضرر کنیم بلکه اعتمادمان به آدم‌های لایق را هم از دست بدهیم.خواندن این کتاب باعث شد که بار دیگر زندگی‌ام را مرور کنم، اینکه چرا نتوانستم عشق بورزم و چرا اکنون فردی تنها هستم. البته دوستانی پیرامون خود دارم ولی کسی که واقعا او را دوست داشته باشم و عشق او در درونم ریشه داشته باشد، پیدا نمی‌کنم. هرچند نمی‌توانم خود را به طور کامل مقصر بدانم. بالاخره از یک انسان خام نمی‌شود انتظار زیادی داشت ولی افسوس که وقتی هم پخته می‌شویم، خیلی از فرصت‌ها از دست رفته‌اند.۲ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه بنویسیم که سانسور نشویم!</title>
                <link>https://virgool.io/justice/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-fi8apxyzxsry</link>
                <description>در این چند سالی که در سایت ویرگول حضور داشته‌ام تا به حال این حجم از حذف و سانسور مطالب را به چشم ندیده بودم. البته قبلا لایه‌هایی پنهانی از این نوع حرکت از طرف تیم ویرگول به نفع محتواهای خاصی صورت گرفته بود که نه از طرف حکومت بلکه خود مدیریت این سایت به صورت دیکتاتورمابانه‌ای بعضی از مطالب را در اعتراضات گذشته بیشتر در معرض دید قرار می‌داد که البته همان موقع هم اهالی ویرگول نسبت به این نوع تبعیض واکنش نشان دادند هرچند که این اعتراضات بی‌فایده بود و ویرگول به یک ورش هم نبود که دیگران هم حقی در این سایت خراب شده دارند.روند دیکتاتور مآبانه‌ی ویرگول چند سالی است که روی مخ کاربر اسکی می‌رود، از برگزاری پویش‌های فرمایشی و دادن جایزه‌های گزینشی تا فروکردن تبلیغات بی‌ارتباط با سایت در چشم مخاطب. ما همه جور تبلیغاتی دیدم در این سایت حتی تبلیغ رشد مو با قرص‌های دکتر معجزه!اما گویا امسال آش آن قدر شور بوده است که حکومت ترجیح داده فرمان را خودش به دست بگیرد و روند حذف و سانسور را شخصاً مدیریت کند تا جایی که دیدیم که سایت ویرگول برای مدتی محتواهای تازه منتشر شده را نشان نمی‌داد و همچنین نمی‌شد برای یک مطلب نظری نوشت هرچند که جوانان غیور ایرانی راه‌هایی برای دور زدن این محدویت‌ها پیدا کردند.حرفم این است که ما همیشه در طول این سال‌ها با سانسور روبرو بوده‌ایم آن هم با شدت‌های کم و زیاد. تو مملکت ما انگار هیچ وقت حد وسطی وجود نداشته است. کافی است مثلا یک نفر به موی یک زن گیر بدهد، آن وقت جماعتی پیدا می‌شود که چشم و گوش را می‌بندند و به طرف مقابل حمله می‌کنند یا در مقابل، اگر یک نفر کلاه یک آخوندی را از سرش بردارد و روی زمین بیندازد، باز یک عده تندرو گریبان دریده و کفن می‌پوشن تا با دشمن فرضی مبارزه کنند.قوانین را آدم‌ها بر اساس عقاید خودشان می‌نویسند پس نباید زیاد آنها را جدی گرفت، همچنین این قوانین با توجه به شرایط جامعه ممکن است دستخوش تغییرات نانوشته‌ای شود که شاید با عقل جور درنمی‌آید.باید قبول کرد که شاید هیچ وقت ما نتوانیم یک جامعه‌ی معتدل داشته باشیم و هیچ حکومتی هم وجود نخواهد داشت که بتواند همه‌ی مردم را راضی نگه دارد، پس در هر برحه‌ای از تاریخ که قرار داشته باشیم، امکان این وجود دارد که حرف‌مان به مذاق عده‌ای خوش نیاید و مورد حذف و سانسور قرار گیرد.اما باید این نکته را همیشه به یاد داشته باشیم که هیچ گاه خورشید پشت ابر نمی‌ماند و حرف حق با تمام همه‌ی سانسورها و حذف شدن‌ها، باز راه خود را از دل تاریکی پیدا می‌کند و خود را به دست مخاطب خود می‌رساند.در این مدت افراد زیادی چه از قدیمی‌ها و چه از جدیدها در ویرگول مشاهده کردم که دست به اعتصاب زده و حتی تهدید کردند که حساب کاربری خود را حذف می‌کنند که چه بسا عده‌ای هم برای همیشه از ویرگول پر کشیدند. تجربه‌ی چند سال وبلاگ نویسی به من نشان داده که پیشرفت در هر نوع محتوایی در ادامه دادن است حتی اگر آن را حذف و سانسور کنند. این را از این بابت می‌گویم که اگر نگاهی به تاریخ ادبیات بیندازیم، می‌بینیم اگر قرار بود نویسندگان به خاطر سانسور شدن مطالب‌شان دست از نوشتن می‌کشیدند، اکنون ما از داشتن ادبیاتی چنان غنی محروم بودیم.در مورد اینکه چگونه بنویسیم تا سانسور نشویم هم چند پیشنهاد کاربردی و ساده خدمت شما ارائه می‌دهم، باشد که رستگار شویم!یکنوشتن را با نام و یاد خدا شروع کنید.دواز رهبران حکومت به نیکی یاد کنید.سهجان ناقابلتان را فدای رهبران حکومت کنید.چهاربنویسید که همه چیز در این مملکت ارزان است، حتی جان آدمی!پنجبنویسید آن قدر آزادی بیان وجود دارد که هر روز اشک شوق در چشمانتان جاری می‌شود.ششبنویسید حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است.هفتبنویسید عدالت در این سرزمین به وفور پیدا می‌شود.هشتبنویسید مسئولین حکومتی ما در هر پست و مقامی، خالصانه و صادقانه به مردم خدمت می‌کنند.نهبنویسید کشور ما هیچ وقت دچار خشکسالی نمی‌شود.دهبنویسید گرچه آب و برق و گاز مجانی نیست، ولی خداروشکر که هیچ وقت آن‌ها قطع نمی‌شوند.یازدهبنویسید که رهبران حکومت علاوه بر دنیا، آخرتمان را هم آباد کرده‌اند.دوازدهبنویسید ما در کشورمان هیچ فقیری نداریم.سیزدهبنویسید حاضریم نان خشک بخوریم اما باج به استکبار جهانی ندهیم.چهاردهبنویسید مسئولین ما حق دارن حقوق نجمومی بگیرند چون بنده‌های خدا خیلی زحمت می‌کشند.پانزدهبنویسید انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست گرچه هنوز نمی‌دانیم حق کدام مسلم ماست!شانزدهبنویسید هر که این شرایط گل و بلبل مملکت را دوست ندارد، جمع کند و از این مملکت برود.هفدهچیزی نگویید که بعداً بگویند چیزی گفته‌اید!هجده همیشه و همه جا خوب کشورتان را بگویید تا خودای نکرده دشمنان فکر بدی در مورد شما نکنند.نوزدهبنویسید اختلاص حق مسلم مسئولین است.بیستبه مسئولین نمره بیست بدهید.۴ اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب ما شاید همین دوام آوردن است</title>
                <link>https://virgool.io/talabe/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jmwxocpi8dwv</link>
                <description>در روزهای سختی زندگی می‌کنیم و شرایط برای زنده ماندن، هر روز سخت‌تر می‌شود. اتفاقات و حوادث برج دی ۱۴۰۴ در روح جمعی و کل ایران تاثیرات بدی گذاشته است. می‌خواهیم شاد باشیم، می‌خواهیم به روزمرگی معمول خود باز گردیم، اما یک جای کار می‌لنگد و این همان روح جمعی است که روی تک تک ما اثر گذاشته است.با اینکه هیچ راه حلی برای خروج از این بحران ندارم و زندگی خود من هم به مویی بند است اما این را می‌دانم که آنان که بد ما را می‌خواهند، هدفشان همین است که ما را به واکنش‌های بدون بازگشت وادار کنند. ولی این را باید به آنها گفت که ما نه تنها فریب نمی‌خوریم بلکه ایستادگی خواهیم کرد به این صورت که در مقام انسانی خود باقی می‌مانیم و مثل شما نخواهیم شد. انقلاب ما همین است که انسان بمانیم و نگذاریم که کسی آن را از بین ببرد. شما می‌توانید تا هر جایی که قدرت دارید ما را از مقام انسانی به زیر بکشانید ولی باز ما با توسل به نیروی ایمان خود دوباره خواهیم ایستاد.ما مسئول پرورش نسلی آگاه هستیم و آیندگان باید بدانند که می‌شود با مقام انسانیت بر تاریکی پیروز شد. پس توصیه من این است که حداقل در هیچ شرایطی دست به کاری نزنید که بهانه‌ای باشد برای آنان که دوست دارند ما را کوچک و حقیر ببینند. تلاش کنید، درس بخوانید، مطالعه کنید و مطالبه کنید اما هیچ گاه درجا نزنید و دست از تلاش بر ندارید. اگر در مسیر تکثیر آگاهی هستید بدانید طی کردن این راه کار آسانی نیست و باید تحمل خود را به بالاترین میزان افزایش دهید. وقتی با اهریمن مبارزه می‌کنید باید بدانید او هم مقابله به مثل خواهد کرد. پس رشد کردن همراه با درد است اما هر دردی درمانی هم خواهد داشت.تا می‌توانید بنویسید حتی اگر هزاران بار نوشته‌ی شما را معدوم کنند. انقلاب ما وقتی به ثمر خواهد رسید که ما از رفتارهایی که بر علیه ما انجام می‌شود خسته نشویم. هر بار که مطلبی پاک شد بدانید که کار درست را انجام داده‌اید و در مسیر درست قدم گذاشته‌اید. عیبی ندارد اگر برای تجدید قوا کمی استراحت کنید اما هیچ وقت متوقف نشوید چون هر گاه حتی یک نفر تصمیم بگیرد تا صدای خود را خاموش کند باید بداند که ظلم بزرگی نسبت به هم نوعان خود مرتکب شده است.زندگی کنید و از زندگی بنویسید. حتما نباید از ظلم و ستم نوشت. آنها می‌خواهند شما را در ظلمت شب نگه دارند، می‌خواهند تا همیشه غم در دلتان باقی بماند اما باید بگویم که شادی هم نوعی اعتراض به ظلمت است. پس با صدای بلند بخندید آن قدر که گوش‌هایشان کر شود.دوستان وبلاگ نویس، لطفا نا امید نشوید. اگر هزار بار هم مطالب شما را پاک کردند شما هم هزار بار دیگر بنویسید. با رفتن و خالی گذاشتن فضا، بیشتر جا را برای ظالمان باز خواهید گذاشت.به امید روزهای روشن۲۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 01:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همچون زندانی بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-mj39zl9inzq7</link>
                <description>هر چه می‌گذرد بیشتر به سرنوشت معتقد می‌شوم وگرنه این حجم از رنج خارج از توان یک انسان تشکیل شده از چند استخوان با قابلیت شکست بالا، مقداری عضله که توانایی اندکی دارند و حجمی از چربی که در اولین شوک احساسی، همه‌اش آب می‌شود.از طرفی آزادی هم هیچ معنایی ندارد وقتی که هر چه تلاش می‌کنی تا خودت را از چهار دیواری خانه خلاص کنی، اما می‌بینی که آدم‌ها فقط به اعتبار لباسی که پوشیده‌ای و حساب بانکی‌ات برایت ارزش قائل هستند و تو را آدم حساب می‌کنند در غیر این صورت کسی محل سگ هم به تو نمی‌گذارد یا وقتی به واسطه‌ی نداشتن شغل، دوست و آشنا یا نداشتن اندک سرمایه‌ای برای سفر، در نهایت در میان دیوارهای آجری خانه، آن هم بدون هیچ جرمی محبوس می‌شوی و آیا این چیزی جز سرنوشت می‌تواند باشد؟اما زندانی داریم تا زندانی و بعضاً بعضی زندانیان خوشبخت‌تر هستند به چند دلیل، اول اینکه بعضی مدت حبس مشخصی دارند، یعنی می‌دانند که پس از سپری کردن مدت لازم، قطعاً آزاد خواهند شد و در مواردی ممکن است حتی شامل عفو مشروط هم بشوند! دوم اینکه زندانی ممکن است آشنایانی هم بیرون از زندان داشته باشد که به ملاقات آنها بیایند، در این شرایط باز هم انسان حبس شده امید دارد و می‌تواند به واسطه‌ی صحبت با عزیزانش، از زندگی بیرون آگاه شود و شاید همین عمل تحمل زندان را برایش آسان تر می‌کند. در حالت سوم ممکن است زندانی یا به مرگ و یا به حبس ابد محکوم شده باشد که در دو حالت تکلیف مشخص است و انسان می‌داند که نباید هیچ امید به آزادی و زندگی داشته باشد و به نظر من او که به مرگ محکوم شده از آن که حکمش ابد است، خوشبخت‌تر می‌باشد.اما این زندگی ما را معلق نگه داشته است، نه امید به آزادی داریم و نه می‌توانیم کاملاً از حیات خویش دست بشوریم و منتظر مرگ باشیم. همین ندانستن و همین نداشتن اطمینان که قرار است چه بر سر ما بیاید طوری ما را تحت فشار قرار می‌دهد که آدمی گاهی آرزوی مرگ می‌کند و دوست دارد همه‌ی امیدها و آرزوهایش زیر مُشتی خاک دفن شوند تا از دست این زندگی برزخی نجات پیدا کند و اگر واقعاً بهشت و جهنمی هم وجود داشته باشد، بودن در هر کدام خیلی بهتر از این حالت نا مشخص است.البته گاهی یک زندانی راهی برای فرار از زندان پیدا می‌کند، این طور که با بررسی قطر میله‌ها و ضخامت دیوارهای زندان و توجه به جنس زمین و خا‌ک آنجا، تصمیم می‌گیرد که یکی یا چند مورد از موانع را به وسیله‌ای از میان بردارد تا بتواند از آنجا فرار کند که این هم خودش نوعی خوشبختی محسوب می‌شود چرا که معیارهای فرار همیشه مشخص هستند، یعنی تو می‌توانی میله‌ها و دیوارها را لمس کنی و برای فرار نقشه بریزی اما در زندگی واقعی، گاهی هیچ معیار و اندازه‌ای وجود ندارد یا وجود دارد اما قابل اندازه‌ گیری نیست تا به وسیله‌ی آن بتوان راه و نقشه‌ای طراحی کرد. گاه زندان تو به اندازه‌ی یک شهر وسعت دارد و گاه می‌شود همان اتاقی که شب‌ها در آن می‌خوابی. گاهی میله‌های زندان نامرئی هستند و گاه دیوارها آنقدر از تو دورند که نمی‌توانی به آنها برسی تا برای فرار تصمیمی بگیری.شاید بشود گفت آدمی به قدر جیب خود می‌تواند آزاد باشد و هر چه بیشتر پول داشته باشد، از آزادی بیشتری برخوردار است. در زندان شما جرم مشخص داری و با دانستن آن می‌پذیری که خطایی از تو سر زده است اما در زندگی واقعی هیچ نمی‌دانی به کدامین گناه باید در خانه‌ات حبس شوی، به خاطر کدامین گناه هر روز فقیرتر می‌شوی و به کدامین گناه هر چه بیشتر تلاش می‌کنی کمتر به نتیجه می‌رسی. پس همیشه سوالاتی داری که برای آنها جوابی پیدا نمی‌کنی و همین خود یک عذاب است، اینکه در زندانی حبس شده‌ای و علت گناه خود را نمی‌دانی.این گونه زندگی کردن کم کم انسان را بی حس می‌کند، به این شکل که اگر قبلا اعتقاد داشتی که با سعی، تلاش، کوشش و صبر می‌شود یک زندگی استاندارد را ساخت اما حال می‌فهمی که دیگر این‌ها هیچ معیار و ملاک درستی برای داشتن یک زندگی متعارف نیست و اگر انسانی با ذات خوب باشی، دیگر دست از تلاش بیهوده می‌کشی و تسلیم سرنوشت می‌شوی و می‌گذاری تا باد روزگار، سکان زندگی‌ات را به هر طرف که می‌خواهد هدایت کند و اگر هم انسانی با ذات بد باشی، دست به کارهای شرارت بار می‌زنی تا حق خود را از جامعه بگیری.من دیگر به مانند سال‌های ابتدایی جوانی‌ام شوق و ذوقی برای پیشرفت ندارم و از طرفی هم اعتقادی به معجزه ندارم. البته اندکی به شانس هم می‌توانم خوش‌بین بود. اما چون مجبور به زندگی در این زندان هستم، سعی می‌کنم خودم را با آن وفق بدهم. فراموش کردم که این نکته را بگویم که انسان یک حق انتخاب برای رهایی دارد و آن هم خاتمه دادن به حیات خود است. اما چون انسان ذاتاً زنده بودن را دوست دارد، دلش می‌خواهد تا آخرین لحظه دوام بیاورد تا شاید فرجی شود. اما من اعتقاد دارم کسانی که خود را از این زندان اجباری رها می‌کنند، انسان‌های بسیار شجاع و با شرفی هستند، درست برعکس نظر کسانی که می‌گویند آنها بزدل و ترسو هستند. حداقل آنها انتخاب کردند که شرور نباشند و به دیگری آسیب نزنند. به نظرم تحمل سختی آن هم وقتی هیچ دلیلی محکمی برای آن نیست، خفت بار تر از این است که بخواهیم فقط زنده بمانیم بی آنکه زندگی کنیم.همان طور که بالاتر اشاره کردم، من دیگر دست از تلاش بیهوده برداشته‌ام و مانند یک تماشاچی، به تماشای این سیرک و این نمایش پوچ نشسته‌ام بی‌انکه بخواهم در مورد آن نظری بدهم یا اینکه در ارائه‌ی آن دخالت کنم. البته باید اعتراف کنم که من خیلی دیر به این نتیجه رسیدم و سالهای جوانی‌ام را در اثر فریب بعضی از کتاب‌ها و رسانه‌ها و آدم‌های شیاد، بیهوده در راهی که به سراب می‌رسید، فرسوده کرده‌ام.اما از آنجایی که می‌گویند ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است، سعی می‌کنم دیگر حسرت گذشته را نخورم و بیشتر در زمان اکنون به تماشا بنشینم و خاطر خود را بیهوده ناراحت نکنم. به نظرم اگر انسان بتواند در این حالت بیکاری و تماشگر بودن، خود را با کتابی هم مشغول کند، کمتر دچار ضرر می‌شود. به خصوص اگر موضوعاتی که مطالعه می‌کنیم کمی به فلسفه هم نزدیک باشد، انسان بهتر می‌تواند محیط زندان خود را بشناسد و در نتیجه‌ی این شناخت می‌تواند آن را راحت‌تر تحمل کند. البته بعید هم نیست انسانی که هوشمندانه تلاش می‌کند که در این زندان زندگی کند و خود را از فریب مصون نگه دارد، در آینده‌ای نزدیک بتواند راهی برای خروج پیدا کند.اما خود این هوشمندانه زندگی کردن بدون رنج میسر نیست زیرا بی‌عدالتی و استبداد و ستمگری را عریان‌تر از قبل می‌بینی و تحمل آن سخت‌تر خواهد بود.از طرفی انسان می‌تواند از درون رشد کند و ریشه‌هایش را در خاک و شاخ و برگش را در آسمان، بگستراند. در این حال دیگر زندان معنایش را از دست خواهد داد، چون ریشه‌ها در سخت‌ترین خاک‌ها راه پیدا می‌کنند و شاخه‌ها از کوچک‌ترین روزنه‌ای خود را به آسمان می‌رسانند.اما باز باید مراقب تبرها هم بود. چون این ستمگران چشم دیدن آزادی شما را نخواهد داشت و تلاش می‌کنند تا شاخ و برگ‌ها را بزنند و حتی اگر خود را در خطر ببینند از هیچ روشی برای نابودی شما دریغ نخواهند کرد. لذا بایستی هوشیار بود، این زندان‌بانان تشنه به خون آگاهی‌اند و آگاهی بیشتر منجر به مرگ آنان می‌شود.۱۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 23:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما قطعاً پشیمان خواهید شد</title>
                <link>https://virgool.io/talabe/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-hozysvlt4ml7</link>
                <description>صبح که از خواب بیدار شدم، بالای صفحه‌ی گوشی، قسمتی که پیام‌ها را نشان می‌دهد، علامت پیامی از اینستاگرام را دیدم. انگار که داشتم خواب می‌دیدم ولی درست که نگاه کردم فهمیدم که بیدار بیدارم. فهمیدم که بالاخره به اینترنت بین الملل وصل شده‌ایم.یاد دوران کودکی‌ افتادم. آن وقت‌ها که از کنار مغازه‌ای می‌گذشتیم و چشممان به یک خوراکی یا اسباب بازی می‌افتاد و دلمان می‌خواست اما مامان آن را برای‌مان نمی‌خرید و ما تا خود خانه گریه می‌کردیم و حتی شب هم تا وقت خواب، سیل اشک‌هایمان قطع نمی‌شد. آنگاه که صبح از خواب بیدار می‌شدیم با کمال ناباوری می‌دیدیم همان اسباب بازی کنار رخت‌خوابمان است، انگار که دل والدین‌مان به حال ما سوخته است و با خود گفته‌اند که طفلکی گناه دارد. ولی نه دیگر آن اسباب بازی جذابیت داشت و نه دلسوزی والدین‌ حال‌مان را خوب می‌کرد.حال شاید وصل شدن اینترنت حکایت همان اسباب بازی دوران کودکی‌مان را داشته باشد البته الان که بزرگ شده‌ایم، دیگر این بازی بسیار جدی‌تر شده چون قرار است چرخ زندگی را بچرخاند و نانی به سر سفره‌هایمان بیاورد. انگار ما همان بچه‌ای هستیم که به خاطر کار خطایی که البته در ذاتاً خطا نیست، اسب‌بازی‌مان را گرفته‌ تا ادب‌مان کنند و بعد از این که کلی گریه کرده‌ایم آن را به ما پس داده‌اند. اما آنها نمی‌دانند که در دل ما چه خبر است، چه می‌دانند که شکم گرسنه چیست، قسط و قرض و کرایه خانه و چک برگشتی چیست. آنها این اسباب بازی را فقط زمانی به ما می‌دهند که چون کودکی خاموش و خالی از زندگی باشیم اما این را بدانند که اکنون آن دوران گذشته است و حال این کودکان بزرگ شده‌اند و دیگر صبر نخواهند کرد که شما آنها را ادب کنید. بلکه این بار این ما هستیم که این اسباب بازی را از شما پس می‌گیریم و به شما خواهیم گفت که آن که خطا کرده است شمایید نه ما که برای یک زندگی معمولی و داشتن حق طبیعی، جان‌مان را کف دست گذاشته‌ایم و آن وقت کفتارهایی چون شما تشنه‌ی هر قطره از خون این جان‌های خسته و بی دفاع هستید.ما که جوانی‌مان، امیدهایمان، آرزوهایمان و هر چه که ما را به زندگی وصل می‌کرد را تقریباً از دست داده‌ایم و برای کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد هیچ چیز غیرممکن نیست، این انسان خالی از امید، پذیرای مرگ است و چه بهتر برای آرمان‌های خود جان بدهد به امید نوری که آیندگان از آن بهره‌مند شوند پس هیچ جای ترس و وحشتی نیست. شما هر چه دوست دارید انجام دهید، یک روز برای حجاب، یک روز برای دلار و یک روز برای زنده ماندن، البته که بهانه در این مملکت ماتم زده زیاد است، اما بترسید از روزی که این مردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشند، آن وقت اگر اقیانوسی از خون هم راه بیاندازید، تنها کسی که غرق خواهد شد این خود شما هستید.۷ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 14:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک کارگر ساده ۹</title>
                <link>https://virgool.io/Worker/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%B9-lhgu0rykxs2a</link>
                <description>۱هر روز که در این سرزمین می‌گذرد، بیشتر در سیاهی فرو می‌روم. دلم می‌خواست که می‌توانستم من هم حداقل حتی برای چند لحظه عمیقاً احساس خوشبختی کنم و بتوانم به آینده‌ای روشن امیدوار باشم اما انگار ناف من را با چاقوی سیاه بدبختی بریده‌اند که هر چه می‌دوم به جایی نمی‌رسم.کارگر یعنی نیازمند بودن و این نیاز در جامعه‌ای با شرایط نا برابر باعث می‌شود تا هر چه بیشتر در کثافت زندگی فرو بروی، بی‌آنکه از خود اختیاری داشته باشی تا جلوی این غرق شدن را بگیری.در چنین حالتی تنها می‌توان برای بقا جنگید، اینکه تا می‌توانی سرت را بیرون از این چاه پر از مدفوع بگیری تا بتوانی نفس بکشی در حالی که بقیه بدنت تا زیر گلو، در نجاست فرو رفته است.۲از کودکی همیشه برای یک زندگی خوب، رفاه و آسایش، یک خانه پر از آرامش و در نهایت فرار از جنگ‌های بی‌پایان والدین، تلاش کرده‌ام. می‌خواستم در نبرد با فقر و تنگدستی پیروز باشم و بالاخره روزهایی را ببینم که من بدون هیچ دلیلی خوشحال هستم.اما اکنون که به چهل سالگی نزدیک می‌شوم، هیچ یک از آرزوهایم برآورده نشده است و من یک کارگر ساده هستم که تنها می‌تواند نانی به اندازه‌ی نمردنش تحصیل کند.۳از مهرماه ۱۴۰۴ که از کار قبلی استعفا دادم تا به اکنون، اتفاقات زیادی برایم رخ داد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که در زندگی روزهایی را تجربه خواهم کرد که مجبور باشم برای چندرغاز پول، جلوی هر کس و ناکسی، سر فرود آورم و خود را از مقام انسانی به زیر بکشم.شاید کسی که از بیرون نظاره گر این کمدی باشد به من بگوید که تو قرار است در طول مدت سفر زندگی، تجربه‌های گوناگونی را کسب کنی که برای رشد روحت لازم بوده است، اما من در جواب خواهم گفت که تا همین جا هم این تجربه‌ها از سرم زیاد بوده و حاضر هستم هم اکنون با این زندگی نکبتی وداع کنم.۴عادت کرده‌ام تا حد امکان دست کمک را به سوی کسی دراز نکنم و حداقل تا الان کم پیش آمده است که بابت نیازهایم از کسی پول قرض بگیرم. علت عدم نیازم به کمک دیگران را فقط در یک چیز می‌دانم و آن هم قناعت کردن است.۵به دنبال کار گشتم و چند جا فرم استخدام پر کردم. وجه مشترک همه‌ی فرصت‌های شغلی، حقوق کم در برابر حجم کاری بالا بود. از طرفی دور بودن مسیر و همچنین محدودیت سنی تا ۳۵ سال هم جزو مواردی بود که برای من ایجاد مشکل می‌کرد و البته گاهی شرایط خاصی وجود داشت که مانع از استخدام شدنم می‌شد، مثلا هتل چهارباغ که مال شهرداری اصفهان بود فقط به این خاطر که متاهل نبودم من را قبول نکردند. جو کاری آن هتل بسیار مذهبی بود. به مدیر آنجا که او را حاج آقا صدا می‌کردند گفتم آیا ممکن نیست یک آدم متاهل دچار خطا شود؟ جواب قانع کننده‌ای دریافت نکردم، از قبل می‌دانستم با این جماعت مذهبی نمی‌شود دو کلام حرف منطقی زد، پس سعی کردم الکی انرژی خود را صرف توجیح کردن او نکنم.۶در آگهی دیوار دیدم که فرودگاه مشهد نیرو می‌خواهد. شماره را به همکارم که او هم بیکار بود دادم که تماس بگیرد. من با اینکه چیزهایی از قهوه و باریستایی می‌دانستم اما باز جرات نمی‌کردم در این حرفه مشغول به کار شوم.دوستم استخدام شد و بعد از مدتی به من زنگ زد تا بروم فرودگاه برای مصاحبه. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد از ساعت ۴ صبح تا ۷، قسمت کافی‌‌شاپ باشم و بعد تا ساعت ۱۱ در قیمت آشپزخانه صبحانه درست کنم.روزهای اول همه چی خوب پیش می‌رفت. مدیریت قسمت کافی‌شاپ و رستوران را یک شرکت شیرازی به عهده داشت. آنها ظاهراً در مزایده توانسته بودن رقم بالاتری را پیشنهاد بدهند که در نتیجه برنده مزایده شده بودند.چیزی که من مشاهده کردم این بود که خدمات آنها بدترین کیفیت و با قیمتی نجومی به مشتریان ارائه می‌شد. بدترین قسمت ماجرا مدیریت افتضاح مجموعه بود. سرپرست ما یک خانم اهل شیراز بود که چیزی از مدیریت نمی‌دانست. بیشتر پرسنل آنجا را زن‌هایی تشکیل می‌دادند که یا مطلقه بودند و یا در شرف جدا شدن. محیط بسیار سمی بود از آنجایی که آدم‌هایی را می‌دیدم که برای محکم شدن جایگاه‌شان در آن سگدانی، دست به هر کاری می‌زدند، از جمله دستمال‌کشی و زیرآب‌زنی برای سرپرست. آخر مگر چه قدر حقوق می‌گرفتند که حاضر بودند چون یک حیوان به زندگی ادامه بدهند.حالم از این سگدانی به هم می‌خورد و از اینکه می‌دیدم من هم باید در چنین محیطی کار کنم و شان خود را تا حد آنها پایین بیاورم، هر روز عذاب می‌کشیدم. از طرفی سر و کله زدن با یک سرپرست زبان نفهم و بی‌شعور چون سوهانی روحم را تراش می‌داد. من هیچ گاه کار کردن را عار نمی‌دانم اما اعتقاد دارم در هر رده از اجتماع باید شخصیت و منزلت انسانی رعایت شود. برای من جارو زدن و تی زدن کف کافه با آشپزی فرقی ندارد، کار کار است و نباید از آن فرار کرد اما اینکه طوری با آدم صحبت کنند که انگار با یک برده طرف هستند را دیگر نمی‌توان تحمل کرد و این شد که یک روز وسط کار لباسم را کندم و از فرودگاه بیرون آمدم. ۷بعد دو سه روز بیکاری، کار جدیدی در نزدیکی محل سکونتم پیدا کردم. یک هتل به ظاهر پنج ستاره که تشریفات مسخره‌ای برای استخدام داشت. قرار بود من به عنوان باریستا آنجا مشغول به کار شوم اما بعد از روز اول کاری و ادامه روزهای بعد متوجه شدم تنها کاری که انجام نمی‌دهم همین باریستایی است و در عوض باید کارهایی مثل سالن‌داری، خدمات، میزبانی، آبدارچی و مجموعاً همه نوع کار خدماتی را بایستی انجام می‌دادم. باز هم می‌گویم من از کار کردن در هر سمتی، هیچ گونه خجالت و ناراحتی ندارم و تنها توقعی که دارم این است که منزلت انسانی من رعایت شود.ولی متاسفانه انگار فرهنگ ارباب و رعیتی هنوز در کشور ما و یا شاید هم در سراسر دنیا از بین نرفته است و هستند کسانی که به واسطه‌ی پول و سرمایه‌ای که دارند، فکر می‌کنند که می‌توانند همچون خدا بر انسان‌های پایین دست خود حکم‌فرمایی کنند، این طور بود که وقتی می‌دیدم که یکی از مالکین هتل که شاید ۲۱ سال هم بیشتر نداشت، طوری با من رفتار می‌کرد که انگار برده‌ی او هستم، تصمیم گرفتم که به این حقارت و این گونه کار کردن آن هم برای دریافت مقدار ناچیزی حقوق، پایان بدهم.۸چیزی که همیشه در کارگری من را آزار می‌دهد این است که می‌بینم من در جایگاهی که باید باشم نیستم، یعنی فکر می‌کنم که بیشتر پتانسیلی که دارم هرز می‌رود.هر آدم ممکن است یا از استعداد بدنی و یا ذهنی خود بهره ببرد و یا اینکه هم زمان از هر دو استفاده کند و من فکر می‌کنم برخلاف پدرم که همیشه نان زور بازویش را می‌خورده است، هیچ وقت قدرت و استعداد بدنی بالایی نداشته‌ام بلکه بیشتر  از توانایی ذهنی‌ام استفاده کرده هرچند مدعی نیستم که از نبوغ خاصی برخوردار بوده باشم ولی آنچه که مشخص است، توانایی ذهنی‌ام همیشه بر قوای جسمانی‌ام چربیده است. ۹در حال حاضر فعلا بیکار هستم و از طرفی چالش‌های پیش رو با توجه به این که کم کم به سن چهل سالگی نزدیک می‌شوم باعث فشار‌های روحی و روانی در من می‌شود. اینکه هنوز نتوانسته‌ام جایگاه شغلی خود را پیدا کنم و هم اینکه در هیچ زمینه‌ای هنر و دانش قابل توجه‌ای ندارم تا با پشتوانه‌ی آن بتوانم به آینده امیدوار باشم، گذران روز‌ها را برایم سخت کرده است به خصوص در کشوری که اقتصاد آن هر روز کوچکتر می‌شود، حتی همین حقوق ناچیز کارگری جواب‌گوی یک زندگی بسیار ساده هم نیست.این قصه‌ی کار کردن و شغل عوض کردن من همچنان سر درازی خواهد داشت و فکر می‌کنم هرچه جلوتر بروم، بایستی با چالش‌های عجیب‌تر و سنگین‌تری مواجه بشوم و البته ممکن است برعکس این هم اتفاق بیوفتد.۵ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 03:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از خواندن یک شاهکار ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/short-writing/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-l15o6so6gfcc</link>
                <description>هربار که مطالعه‌ی یک شاهکار ادبی را به پایان می‌رسانم، بعد از آن یک خلاء بزرگ را در وجودم احساس می‌کنم و حس پوچی من را به سمت جدایی از دنیای پیرامونم سوق می‌دهد. دلیل این احساسات شدید که به من هجوم می‌آورند را دقیقاً نمی‌دانم چیست اما با خود می‌اندیشم وقتی داستانی را شروع به خواندن می‌کنم، یک زندگی جدید و یک ماجرای هیجان انگیز در من شکل می‌گیرد که باعث می‌شود از جهان واقعی به جهانی که ساخته‌ی ذهن نویسنده است، سفر کنم و در کنار تمام شخصیت‌های داستان، یک هم زیستی مسالمت‌آمیز به همراه درد‌ها و رنج‌ها و شادی آنها را تجربه کنم و به طریقی دیگر، از دل یک زندگی تکراری وارد جهانی تازه‌ می‌شوم.اصولا این نوع درگیر شدن در ماجرای یک کتاب شبیه مصرف یک مخدر می‌باشد. حال تصور کنید که شما برای چند ماه درگیر یک رمان چند جلدی باشید و هر روز بخشی از آن را زندگی و تجربه کنید و بعد ناگهان آخرین صفحه و پایان چند ماه مطالعه مداوم و اتمام مخدری که ذهن و حواس شما را از زندگی واقعی پرت کرده است.چیزی که در این مواقع ذهنم را درگیر می‌کند و باعث یک نوع اضطراب و نگرانی در من می‌شود این است که آیا بعد از این هم شاهکار دیگری وجود خواهد داشت تا به واسطه‌ی آن، این ذهن آشفته و این وجود رنج دیده را به واسطه‌ی آن التیام بخشم؟البته می‌گویند که بعد از پایان هر کتابی باید به ذهن اجازه داد تا آنچه را که وارد آن شده است را تجزیه و تحلیل کند ولی من برخلاف این توصیه دچار بی‌قراری می‌شوم و این یک نوع رفتار غیر ارادی است، در نتیجه مثل یک معتاد که باید به مواد برسد ولی نمی‌داند آن را باید از کجا تامین کند، به لیست کتاب‌هایی که در هر گوشه‌ای ذخیره کرده‌ام مراجعه می‌کنم، این گونه که شتابان و با دست پاچگی، شروع به مطالعه پیرامون موضوع کتاب می‌کنم تا ببینم آیا باب میل من هست یا نه. سری به کتابخانه‌ها در گوشه و کنار شهر می‌زنم، کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون می‌آورم و چند سطر اولشان را خیلی سریع از نظر می‌گذرانم و در آخر باز آنچه را که در جست‌و‌جوی آن هستم را پیدا نمی‌کنم.این وضعیت آشفته تا زمانی ادامه خواهد داشت که بتوانم شاهکار بعدی را کشف کنم و آن جاست که کمی می‌توانم آرام و قرار بگیرم و آن احساس خلاء و پوچی به طور موقت از من دور می‌شود.گاهی خود را مورد شماتت قرار می‌دهم به این خاطر که زندگی واقعی را نباید فدای کتاب‌ها کرد اما در جواب به خود می‌گویم شاید این تنها راه نجاتی باشد که می‌تواند همچنان من را در مسیر زندگی نگه دارد.از ابتدای سال ۱۴۰۴ تا برج دی، بیش از ۱۲ هزار صفحه در مورد تاریخ فرانسه در قالب رمان مطالعه کرده‌ام. این سری شامل دو مجموعه‌ی غرش طوفان و سه تفنگدار اثر الکساندر دوما می‌باشد. به واسطه‌ی این مطالعه تا اندازه‌ای با سیاست‌ها و بازی قدرت‌ در دستگاه حکومت‌ها که تقریباً در تمام دوران به یک شکل تکرار می‌شود آشنا شدم و البته با خواندن در مورد انقلاب فرانسه که بی‌شباهت با انقلاب ایران نیست، دچار شگفتی شدم.وقتی فهمیدم که هوش مصنوعی می‌‌تواند که خلاصه‌ی کتاب‌ها را به مخاطب خود ارائه دهد، بسیار زیاد نگران شدم. آخر این چه مزخرفی است که انسان را از لذت خواندن جزئیات محروم می‌کند، مگر همین ریزه‌کاری‌ها نیستند که تجمع آنها تبدیل به ادبیات می‌شود. درست شبیه به این است که شما به جای خوردن یک غذای خوب، فقط به دیدن عکس آن اکتفا کنید ولی باز در نهایت شما گرسنه خواهی ماند.نادر ابراهیمی در کتاب یک عاشقانه‌ی آرام می‌نویسد:انسان، انسان است نه کتاب. کتاب‌ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلماتِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچه‌ها انسان خواهی شد نه در لابه‌لای کتاب‌ها.ولی آقای ابراهیمی عزیز، وقتی آدم از تمام کوچه‌ها با تمام انسان‌هایش طرد شود، آن وقت چه باید بکند؟ اگر کسی که دلش مُردن بخواهد چه بهتر که در این دریای مُرده، به همراه همین کلمات مُرده، غرق شود و در اعماق آن فرو رود.در جایی از یک نویسنده‌ی دیگر  نوشته بود:گاهی هیچ اختلال روانی در کار نیست،فقط مساله، بی‌پولی است.بی‌پولی فقط نبود پول نیست،محرومیت از امکان انتخاب است،وقتی پول نیست، جهان کوچک می‌شود،و در تنگنای آن، روان هم کم کم تحلیل می‌رود.در چنین وضعیتی، انسان دیگر انتخاب نمی‌کند،فقط تاب می‌آورد.و تاب آوری مداوم، آرام آرام جانِ روان را فرسوده می‌سازد.بله آقای نادر ابراهیمی عزیز، گاهی انسان حق انتخاب ندارد و ناخواسته، محکوم به زندانی می‌شود که ابعاد آن همان ابعاد اتاقی است که در آن زندگی می‌کند. محکوم می‌شود که از آدم‌ها دوری کند چون در رقابت ظالمانه‌ و نابرابر روزگار، از همه عقب می‌ماند و در ادامه، بین او و انسان‌ها، کیلومتر‌ها فاصله ایجاد می‌شود، آن طور که آدم خجالت می‌کشد با کسی حرف بزند یا بخواهد ارتباط جدیدی برقرار کند، چون هیچ چیزی در چنته ندارد تا برای دیگری ارائه کند. پس مجبور است خود را در کنج عزلت تنهایی خود، زندانی کند و در چنین شرایطی به جای نشستن پای بساط تریاک و منقل، کتاب را انتخاب می‌کند که بهترین مخدر برای یک آدم نیمچه دانشگاه رفته‌ی بی‌سواد است.راستش یادم رفت این را بگویم آقای نادر ابراهیمی عزیز، من خیلی وقت است که مُرده‌ام اما چون روح از بدنم جدا نمی‌شود، مجبورم این تَن را با خود به زور، به این طرف و آن طرف بکشانم و شاید برخلاف گفته‌ی شما، فقط به وقت خواندن است که احساس می‌کنم که هنوز می‌توانم نفس بکشم، احساس می‌کنم، هنوز در این جهان بی‌انتها، موجودیت دارم، آخر در زمان‌های دیگر، به این موجودیت شک می‌کنم، به این دلیل که احساسم به من می‌گوید که تا زمانی که فقیر هستی، تو را نادیده خواهند گرفت. اما من این فقر را دوست خواهم داشت، نه برای همیشه بلکه برای اکنون، چون باعث شده است روح من با خواندن کتاب‌ها، چون درختی شکوفه بزند، رشد کند و شاید در آینده‌ای نزدیک، میوه دهد، آنگاه شاید من هم حرفی برای گفتن داشته باشم و به واسطه‌ی آن، به میان آدم‌ها راه یابم و یا آنها را به سمت خوب بکشانم.۳۰ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 03:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با آخرین ریال‌هایم تخمه و نارنگی خریدم!</title>
                <link>https://virgool.io/short-writing/%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%85-bney0nktqy3l</link>
                <description>آخرین ریال‌هایم دارد ته می‌کشد. چیزهایی که می‌خرم بیشتر تخمه آفتاب‌گردان و نارنگی هستند، چه پادشاهانه خرج می‌کنم! آخر کنار خواندن کتاب باید کمی هم تنوع باشد دیگر. نمی‌دانم ترکیب تخمه و نارنگی را امتحان کرده‌اید یا نه، اما پیشنهاد می‌کنم در کنار مطالعه آن را تجربه کنید، این طور که وقتی شوری تخمه باعث تشنگی شما شد و وقتی چشمتان خسته از خواندن، خواستید کمی استراحت کند، نارنگی را که راحت پوستش کنده می‌شود را پوست می‌گیرید و در دهان مبارک می‌گذارید که برای من چند نتیجه به همراه دارد، اول اینکه تشنگی حاصل از شوری تخمه را برطرف می‌کند، دوم اینکه چند لحظه‌ای به چشمانم استراحت می‌دهم و سوم اینکه نارنگی همدم شب‌های طولانی زمستانی‌ام می‌شود و دیگر تنهایی را احساس نمی‌کنم.داشتم می‌گفتم، آخرین ریال‌های موجود در حسابم همزمان هم ارزششان سقوط می‌کند و هم مقدارشان به طرف صفر شدن به سرعت نور پیش می‌رود. تا قبل از اینکه دلار چنان وحشیانه سعود کند می‌خواستم عینکم را عوض کنم، کاپشنی بخرم و کفشی بگیرم که با این اوضاع پیش آمده، با ریال‌های مانده در حسابم فقط می‌شود تا چند روزی خودم را با تخمه و نارنگی سرگرم کنم.کار تازه‌ای پیدا کرده بودم که بتوانم ریال کارگری را به حساب بانکی تار عنکبوت گرفته‌ام جاری کنم که به یک باره آن تروریست‌های بی‌پدر و مادر ریختن داخل شهر و همه جا را به تعطیلی کشاندن و باز من بیکار شدم. این شد که باز با اندک ریال‌های ته مانده در حسابم تخمه و نارنگی خریدم و شب‌ها تا صبح خود را به خواندن کتاب مشغول کردم. نا گفته نماند که گاهی در میان خواندن و تخمه شکستن و پوست کندن نارنگی، فحش‌های ناجوری حواله‌ی این جماعت تروریستی کردم، آخر ناجوانمردان چرا آشوب و اغتشاش، وقتی می‌شود به همه چیز عادت کرد و سوراخ ماتحت را به جماعت بالاسری کشورمان تقدیم کرد تا هرچه می‌خواهند در آن فرو کنند و ما دم برنیاوریم دیگر این همه خشونت چرا؟از شما چه پنهان همین چند وقت پیش و قبل از این که این بی‌پدر و مادرهای بی‌ناموس دست به اغتشاش بزنند، به ازدواج فکر می‌کردم، با خود می‌گفتم اگر بشود ما برویم و در یک اقدام خداپسندانه به دنبال یک دخترخانم موجه و متشخص بگردیم که بتواند با درآمد کارگری و ریالی ما بسازد و قبول کند تا ما غلام ایشان بشویم، آنگاه دیگر در زندگی هیچ آرزویی نخواهیم داشت جز خوشبختی زوجه‌ای که اختیار کرده‌ایم. اما زهی خیال باطل که آرزو بر جوانان هم عیب است چه برسد که بخواهند در راستای آن اقدامی بکنند و این شد که به خاطر یک عده خدا نشناس اغتشاشگر، قیمت طلا و سکه به یک باره سر به فلک کشید.البته چون برای هر مشکلی حتماً راه حلی وجود دارد، دیدم بهترین راه‌کار پشت کردن به مشکلات است البته نه به معنای بد آن این طور که با خود فکر کردم که مثلا اگر با یک خانم کارمند بازنشسته که حداقل بالای شصت سال سن داشته و همچنین دارای خانه و ماشین در حد متوسط باشد، می‌شود یک زندگی کاملا عاشقانه را تشکیل داد. لذا اگر این آشوبگران نمک به حرام بگذارند تا دوباره وضعیت به حالت عادی برگردد و پیام رسان‌های وطنی دوباره شروع به کار کنند، در یکی از سایت‌ها و کانال‌های همسریابی ثبت نام کرده و در نهایت تقاضای زوجه می‌کنم. باشد که رستگار شوم.اما تنها دغدغه‌ام باز جور کردن مقدمات خواستگاری است، مثلا خرید یک دست کت و شلوار، شیرینی و گل که جمعا مبلغی نجومی خواهد شد. اما اگر آن خانم موافقت نمایند که ابتدا چای را در یک چایخانه در مناطق متوسط شهر نوش جان کنیم، از او مهلت خواهم گرفت که تا بعد از این اغتشاشات، حتما سر کار رفته و مقدمات خواستگاری را فراهم خواهم کرد.البته همه‌ی این اقدامات منوط به این است که باز باید دید این ریال فلک زده تا چقدر دیگر سقوط خواهد کرد و اینجانب تا چند سال دیگر در پشت سد ازدواج متوقف خواهم شد ولی در هر صورت، من تا عادی شدن این شرایط بحرانی، به خرید تخمه و نارنگی ادامه خواهم داد و از خواندن کتاب‌ها لذت خواهم برد.۲۳ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 15:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به مامان ۲</title>
                <link>https://virgool.io/mymother/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B2-sdf2jcs04ndq</link>
                <description>سلام مامانمامان، تو خوش شانس بوده‌ای، این را از این جهت می‌گویم که توانستی این جهان تاریک را پشت سرت جا بگذاری و خود، به سرزمینی بروی، که ظاهراً، خبری از رنج نیست. جسم تو، بالاخره پس از تحمل سال‌ها محنت و درد، در زیر خاک آرام گرفت.مامان، من در تاریخی که خود از آن اطلاعی ندارم، مُرده‌ام، اما روح از بدنم جدا نمی‌شود و این بالاترین عذابی است که تحمل می‌کنم زیرا این جسم که دیگر ارتباطش را با روح از دست داده است، هر روز که می‌گذرد بیشتر می‌گندد و بوی مردار به خود می‌گیرد و به همین خاطر است که هیچ آدم زنده‌ای به من نزدیک نمی‌شود که مبادا بوی مرگ، مشام آن‌ها را آزار دهد.مامان، من در هر چه که فکرش را بکنی، شکست خورده‌ام، در درس، در کسب و کار، در زندگی، من قبل از شروع هر چیز ورشکسته محسوب می‌شوم. حتی عشق هم از من رو برمی‌گرداند.مامان، من آن قدر از آدم‌ها دورم که با این که در شهر و در میان آن‌ها، خانواده و آشنایان زندگی می‌کنم، اما احساس درونم می‌گوید که فاصله بین من و آن‌ها بیش از آن است که بشود آن را اندازه گرفت. انگار در یک بیابان بی‌انتها زندگی می‌کنم، خودم هستم و شن‌هایی که آرام در ابدیت خود فرو رفته‌اند. می‌دانم تلاش‌هایم برای اینکه بخواهم خودم را به آدمی نزدیک کنم، بیهوده است.مامان، من بیش‌تر از همیشه به سرنوشت معتقد شده‌ام. پس دست از تلاش برداشته و می‌گذارم ایام به دلخواه و اراده‌ی خود بر من بگذرند. ولی ای کاش زودتر این را می‌فهمیدم تا این که این قدر خود را دچار زحمت بی‌ثمر نمی‌کردم.مامان، دلم می‌خواهد که دوباره عاشق بشوم و برخلاف دفعه‌ی قبلی که دچار خامی و نوجوانی بودم، تا آخرین نفس از او مراقبت کنم و برای بدست آوردنش، از هیچ چیز کم نگذارم. اما چه بگویم که انگار عشق هم از من دوری می‌کند و باز تلاش‌هایم بیهوده‌اند.مامان، واقعاً خسته‌ام، مانند یک کشتی بی‌مصرف به گل نشسته‌ام. با اینکه هنوز جوان محسوب می‌شوم، چون سالمندی می‌مانم که پشت او بر اثر بار زندگی خم شده است و دیگر توان ایستادن در برابر حتی یک نسیم سبک را هم ندارد.مامان، دلم می‌خواهد به گذشته و به روزهایی که حال تو خوب بود برگردم. شاید باید اسمش را گذاشت روزهایی که مامان خوب بود که البته این روزها شاید کمتر از تعداد انگشتان دست باشد. اما اگر دانشمندان می‌توانستند امکانی فراهم کنند که انسان بتواند فقط به یک روز برای تعداد مشخصی در زمان سفر کند، من حتماً به همان روز خوب مامان می‌رفتم و ساعت‌ها با تو گفت و گو می‌کردم. امّا هزار افسوس که مرگ بین من و آن‌ روزهای اندک خوب فاصله انداخته است و چون دیواری می‌ماند که هیچ نمی‌توان از آن عبور کرد.مامان، بابا بالاخره به آرزوی دیرینه‌ی خود رسید و چهار سال بعد از عروج تو، توانست ازدواج کند. البته اینکه چهار سال طول کشید از این بابت بود که انگار گرفتار نفرین تو شده بود و نمی‌توانست زن مناسبی پیدا کند. اما در این چند سال زیاد هم به او بد نگذشت و از ازدواج‌های موقت بهترین بهره را برد تا اینکه توانست ازدواج دائم کند.مامان، چیزی که برایم جالب بود این است که بابا در سن هفتاد سالگی چنان مشتاق به ازدواج بود که یک جوان بیست ساله چنین شوقی را نداشت. در هر مجلسی و در هر جایی که ممکن بود آنقدر با اشتیاق در مورد زن گرفتن صحبت می‌کرد که همه دچار حیرت می‌شدند. و همین شوق و ذوق او بیشتر من را از او متنفر می‌کرد و حتی گاهی چنان خشمگین می‌شدم که می‌خواستم که به او بگویم حداقل حرمت نگه دار و مثل یک انسان بالغ رفتار کن اما بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه می‌رسیدم که حرف زدن با کسی که در تمام عمر فقط در فکر ارضای شهوت و شکمش بوده است هیچ فایده‌ای ندارد.مامان، من هیچ میل نداشتم زنی وارد خانه‌ای بشود که متعلق به توست و این تو بودی که برای ذره ذره‌ی آن خون دل‌ها خوردی و حال یک نفر بدون هیچ زحمتی از ثمره‌ی تلاش دیگری به راحتی سود ببرد. هرچند که مقصر خودت بودی که نتوانستی درست زندگی کنی و به جای اینکه زیر خاک فراموش شوی، اکنون می‌توانستی خانم این خانه باشی. اما همیشه زندگی باب میل انسان نیست و آنچه که نمی‌خواهی بشود، می‌شود.مامان، نمی‌خواهم یک طرفه قضاوت کنم و به خاطر اینکه تو مامان من بوده‌ای، طرفداری تو را بکنم. اما آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. از وقتی که زن بابا وارد این خانه شده است بیشتر به تفاوت تو و بابا پی می‌برم. تو یک زن کمالگرا و با تمایل به پیشرفت بوده‌ای در صورتی که بابا برخلاف تو یک آدم معمولی و با تفکراتی افراطی، بوده است و این گونه بود که تو با آن همه‌ی استعداد و ذوق فقط وسیله‌ای شدی برای ارضای میل جنسی، فرزندآوری و در نهایت خدمات خانه داری. و این‌ها کمال درخواست‌های بابا بوده است و اگر تو میل به پیشرفت داشتی، او همیشه تو را سرکوب می‌کرده است. من وقتی به این تفاوت فاحش بین تو و بابا فکر می‌کنم، می‌خواهم خودم را از بلندترین برج این شهر به پایین پرت کنم و حالم از این مرد پست‌ فطرت بهم می‌خورد که تو را به تمام معنا نابود کرد و در نتیجه زندگی همه‌ی ما از بین رفت.مامان، کاش هیچ وقت برای آینده‌ی این مرد تلاش نمی‌کردی، این را از این جهت می‌گویم که ثمره‌ی آن به هیچ درد تو نخورد جز اینکه الان فقط بابا با رفاه و اندوخته‌ای که تو برای آن زجر کشیدی، در کنار همسر جدیدش، در آرامش به زندگی ادامه می‌دهد و بعد از او زن جدیدش از مستمری بیمه تا آخر عمرش استفاده خواهد کرد. اگر که بابا الان خانه، ماشین و بیمه‌ی بازنشستگی دارد و می‌تواند بدون زحمت زندگی کند برای این است که تو بارها مانع از فروش خانه شدی، تو بارها مانع از این شدی که پول بابا از بین برود و این تو بودی که پیگیر بیمه‌ی تامین اجتماعی بابا بودی. آخ اگر غیر از این بود، بابا بعد مرگ تو نه تنها نمی‌توانست ازدواج کند بلکه حتی پول یک فاحشه‌ی معتاد کنار خیابان را هم نداشت تا آتش شهوت خود را آرام کند، بلکه می‌بایست در یک سگدانی اجاره‌ای به زندگی ادامه دهد و تا عمر دارد برود در گرما و سرما مثل خر کار کند بلکه بتواند آن شکم صاحب مرده‌اش را با تکه نان خشکی سیر کند.مامان، در این مدت کوتاه که زن بابا به خانه آمده است، همه‌اش افسوس می‌خورم، افسوس اینکه تو کجا و این زن کجا. کجاست آن همه استعداد و جبروت که به این خانه روشنایی ببخشد. و حیف از آن که تو هم خودت و هم ما را در آتش اختلاف زناشویی سوزاندی. حال این زن بابا چه می‌داند که این خانه را چه زنی خانه کرد و چه کسی به آن رونق بخشید. نمی‌گویم که او زن بدی است اما تو با همه‌ی بدی‌هایت هزار برابر از او سرتر هستی و این من را اذیت می‌کند وقتی می‌بینم در خانه زنی وجود دارد که اصلا با ما همخانی ندارد.مامان،کاش ذات من هم شبیه به بابا می‌شد و کمتر عذاب می‌کشیدم. کاش اصلا شبیه تو نمی‌شدم و اگر این طور بود، الان من هم یکی شبیه بابا، از زندگی در این جهنم لذت می‌بردم، چون این گونه نه کمال‌گرا بودم و نه به فکر فردا، بلکه هر چه امروز کسب می‌کردم، خرج ارضای قوای جنسی و شکمم می‌شد و شب‌ها آسوده‌تر می‌خوابیدم. اما متاسفانه تمام خصوصیات بد و خوب تو به من رسیده است و هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم از آنها رها شوم.مامان، آسوده‌تر از قبل بخواب، اینجا روی زمین هیچ جای خوشبختی نیست و بعضی از آدم‌ها هستند که آرزو دارند که عمرشان هر چه زودتر سپری شود تا از رنج بیشتر خلاص شوند از جمله خود من که هر چه بیشتر پیش می‌روم کمتر میل به ادامه دادن دارم.مامان، فقط یک معجزه می‌تواند من را از رنج زیستن نجات دهد هر چند که دیگر به معجزه هم اعتقاد ندارم اما من فکر می‌کنم دو راه وجود دارد، یا باید این مصیبت در ادامه‌ی این زندگی تبدیل به خوشبختی شود و یا اینکه اگر قرار باشد به همین ترتیب به مغاک نابودی پرت شوم، همان بهتر که به زندگی‌ام پایان بدهم.۲۲ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 22:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب به کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-nuxhvfofxcjd</link>
                <description>دوستان ویرگولی عزیز، همین ابتدا عرض کنم که به قول قدیمی‌ها، چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. لذا دستی برسانید تا جایزه به دست ویرگولی‌هایی برسد که در این سایت، حق آب و گل دارند.(مدیونی اگه فکر کنی منظور خودم هستم)دنده عقب به گذشتههمان طور که قبلا هم عرض کردم، من خاطره‌ی خاصی با ماشین ندارم به این دلیل که به عنوان آخرین فرزند خانواده، وقتی چشم به این دنیا باز کردم، همیشه بین پدر و مادرم، جنگ و دعوا بود لذا با وجود داشتن ماشین، من هیچ خاطره‌ای از مسافرت خانوادگی ندارم چون  ما اصلا به صورت خانوادگی مسافرت نرفتیم، تازه مثلا اگر هم پیش می‌آمد که برای روزهایی مثل سیزده به در به بیرون شهر می‌رفتیم، امکان نداشتن دعوایی بین والدین من رخ ندهد. یعنی می‌شود گفت ما یک روز خوش در زندگی نداشتیم.از طرفی بابا آن قدری که ماشینش را دوست داشت و به آن اهمیت می‌داد، برای فرزندان خود ارزشی قائل نبود و همین حالا هم پا که به سن گذاشته، همین طور است. این طور نبود که به صورت خودجوش بخواهد به ما رانندگی یاد بدهد و من خود رانندگی را دزدکی و دور از چشم بابا و مامان یاد گرفتم.تصادف و دزدیدن ماشین باباتنها چیزی که بابا از ماشین به من یاد داد این بود که چطور دنده را خلاص کنم و بعد استارت بزنم. که البته یک بار که یادم رفت دنده را خلاص کنم، وقتی استارت زدم، پیکان بابا حرکت کرد و به ماشینی که جلوی آن پارک بود برخورد کرد و در نتیجه جلوی ماشین داغان شد. از آن پس دیگر بابا اجازه نداد تا ماشین را روشن کنم.وقتی بچه‌تر بودم، برای یادگیری رانندگی خیلی اشتیاق داشتم اما هیچ گاه این اشتیاق و سایر اشتیاق‌های من توسط بابا دیده نمی‌شد و همین امر منجر به سرکشی و طغیان در من شد تا آنجایی که دست به کارهای خطرناک می‌زدم بی‌آنکه به عواقب آن بیندیشم. یک کودک چگونه می‌تواند بداند که رانندگی در سنین پایین و بدون اطلاع و نظارت والدین، ممکن است خطر آفرین باشد.این شد که من برای ارضای آن حس کنجکاوی و اشتیاق درونی برای راندن خودرو، اقدام به سرقت ماشین بابا می‌کردم، به این صورت که وقتی او ظهر از سرکار برمی‌گشت، بعد از صرف ناهار حدود نیم ساعت می‌خوابید و من از این فرصت استفاده می‌کردم و کلید نیسان را از جیبش دزدکی برمی‌داشتم.معمولا ظهرهای تابستان بچه‌های محل داخل کوچه مشغول بازی بودند و من در یک حرکت انتحاری، آن‌ها را سوار نیسان می‌کردم و در کوچه‌های خلوت، جولان می‌دادم.این روند تقریباً هر روز انجام می‌شد بدون این بابا و مامان خبردار شوند تا اینکه یکی از همسایه‌های فضول گزارش شرارت‌های من را به گوش مامان رساند و پس از آن دیگر نتوانستم نیسان بابا را دزدکی بردارم.چند سال بعد وقتی راهنمایی می‌رفتم، بابا یک زمین کشاورزی اجاره کرد و در آن خربزه کاشت. فصل برداشت که رسید، به هنگام سحر، من و دامادمان با نیسان بابا به بیرون شهر می‌رفتیم تا محصول خربزه را برداشت و به میدان تره بار بیاوریم. مسیر رسیدن به زمین کشاورزی به دو قسمت راه اصلی آسفالته و راه فرعی خاکی تقسیم می‌شد. بعد از طی کردن راه اصلی، دامادمان فرمان را به دست من می‌داد تا بتواند چرتی بزند و من هم از خدا خواسته کل مسیر فرعی را رانندگی می‌کردم و باید از او بابت اینکه اجازه می‌داد تا آن اشتیاق درونی‌ام ارضا شود،تشکر کنم.دوران کودکی و نوجوانی سرشار از محرومیت‌هایی بود که از جانب والدین من اعمال می‌شد. آنها به جای همراهی و همدلی با خواسته‌های مشروع فرزندان خود، بیشتر آن را سرکوپ می‌کردند، به تعریفی دیگر، ما و والدین ما در دو جهان متفاوت می‌زیستیم تا آنجایی که هیچ وقت آنها نتوانستند با فرزندان خود ارتباط برقرار کنند و در ادامه هیچ صمیمیتی بین ما و آنها شکل نگرفت. مامان تا آخرین روز زندگی‌اش با ما بیگانه بود و با همین بیگانگی دنیا را ترک کرد و بابا هم که اکنون بیش از هفتاد سال سن دارد، در همین بیگانگی به سر می‌برد.خدارا شکر که آن سال‌های پر از خطر به خیر گذشت و من اکنون بدون اینکه حادثه‌ای در اثر آن اعمال کودکانه‌ام برایم رخ دهد به بزرگسالی رسیدم.۱۳ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 17:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه، یک امیدواری ناپایدار</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-b0aubvtroumh</link>
                <description>سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، کار مشخصی برای انجام دادن نداشتم. منظور از کار مشخص، کاری بیرون از خانه است، عاملی که باعث شود تا صبح زود از خانه بیرون آیم و هوای صبح پاییزی به سر و صورتم بخورد تا کمی از آن کسلی و خمودگی درونی‌ام را کاهش دهد. البته در چنین روزهایی طبق روال همیشگی، سعی می‌کنم خودم را با مطالعه سرگرم کنم تا وقتم به بطالت نگذرد. این شد که بالاخره با کمی تاخیر جلد چهارم کتاب سه تفنگدار را ظهر روز پنجشنبه تمام کردم. به دلیل اینکه کتابخانه‌های عمومی مشهد، ظهر پنجشنبه‌ها تعطیل می‌کنند و تا شنبه هفته‌ی بعد تعطیل هستند، نتوانستم جلد پنج سه تفنگدار را از کتابخانه بگیرم. اما ایرادی نداشت، من همیشه برای روز مبادا کتابی برای خواندن دارم. داخل برنامه‌ی طاقچه، کتاب فرانکشتاین در بغداد را داشتم. خوبی کتاب الکترونیک این است که همه جا در دسترس و قابلیت حمل آن آسان است. سعی کرده‌ام همیشه یک کتاب الکترونیک برای خواندن در مواقع و مکان‌های مختلف داشته باشم تا بتوانم از وقت‌های تلف شده‌ام بهترین استفاده را ببرم.پنجشنبه ظهر خواهرم من را به خانه‌اش دعوت کرد. سطح انرژی‌ام پایین بود و بعد از صرف ناهار خوابیدم و وقتی بیدار شدم که هوا داشت تاریک می‌شد. به خانه برگشتم و کمی مطالعه کردم، البته نه آنقدر که راضی کننده باشد و بیشتر در مجازی حضور داشتم.آخرین روزی که کار مشخصی نداشتم جمعه بود، یک روز نفرین شده‌ی دیگر. نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم، طبق عادت همیشگی، یک لیوان شیر با قهوه‌ی فوری، بعد کمی چرخیدن در مجازی. چون نه کاری در بیرون از خانه داشتم و نه برنامه‌ای برای انجام دادن، دوباره چشمانم سنگینن شد و تا شب خوابیدم. از این که تمام روز خواب هستم دچار عذاب وجدان می‌شوم، انگار یک آدم بی‌مصرف که دارد بیهوده زندگی را مصرف می‌کند بدون اینکه هیچ فایده‌ای برای جهان داشته باشد. آیا بهتر نیست هر چه زودتر همه چیز تمام شود تا بلکه منابع زمین صرف کسانی شود که می‌توانند از آن بهترین استفاده را ببرند؟ هرچند وقتی به گذشته فکر می‌کنم، روزهایی را می‌یابم که در آنها کاملا به کار و فعالیتی سودمند مشغول بوده‌ام، از خود می‌پرسم فرق اکنون و گذشته در چیست، چه شده است که آن کشتی که زمانی با سرعت اقیانوس‌ها را می‌پیمود، حالا به یک باره به گل نشسته است؟ آیا برای جهان فرقی هم دارد که اکنون من چگونه است یا در گذشته چگونه بوده‌ام؟پاسخی برای این سوالات به ذهنم نمی‌رسد جز اینکه بیشتر در پوچی غرق می‌شوم و میل به نبودن در این جهان در من بیشتر می‌شود. شاید در آینده‌ای نزدیک که منابع زمین رو به پایان است، به انسان‌های بی مصرف هشدار بدهند که در صورت ادامه دادن  این زندگی انگلی‌شان، دیگر امکان زنده بودن برا‌ی‌شان وجود نخواهد داشت.و بالاخره صبح شنبه فرا رسید. ساعت ۸ صبح کلاس تهیه نوشیدنی با دستگاه اسپرسو بود و من به موقع رسیدم. ابتدا حس خوبی نسبت به کلاس نداشتم و حضور در آن را کار بیهوده‌ای می‌دانستم.استاد قرار بود چند نوشیدنی جدید به ما آموزش بدهد و طبق معمول گفت چه کسی داوطلب می‌شود که اولین قهوه را با دستگاه بزند که من نیز داوطلب شدم. اولین نوشیدنی ترکیب قهوه اسپرسو با زرده تخم مرغ بود که می‌بایست آن را امتحان می‌کردم. هنوز حس منفی در وجودم موج می‌زد، شاید دلیلش این بود که این کلاس در برابر درس‌هایی که خوانده بودم بسیار کم اهمیت و ساده است و من با خود فکر می‌کنم که وقتی آن دروس سخت نتوانستند برایم مفید باشند، آیا کار با دستگاه قهوه می‌تواند آینده‌ی من را تضمین کند؟با تمام احساسات پیچیده‌ای که در درونم می‌چرخید، ترکیب قهوه و زرده تخم مرغ را آرام آرام نوشیدم و طعم آن را روی زبانم مزه مزه کردم. تلخی قهوه به خاطر ترکیب شدن با تخم مرغ کم شده بود و یک طعم ملایم را احساس می‌کردم. این ترکیب جادویی اثرش را گذاشت و کم کم حالم بهتر شد و کمی به زندگی امیدوار شدم. نمی‌دانم آیا مصرف این چنین مخدرهایی خوب است یا نه، اما تاثیر آن این بود که توانستم برای آن چند ساعتی که در کلاس حضور داشتم، احساس شادابی و سرزندگی را به صورت کاذب تجربه کنم.۱۰ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 19:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، خواب طولانی، پاییز، بیکاری، تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yaj1jnvdezxv</link>
                <description>با اینکه می‌دانم بدنم نیاز به تابش نور خورشید دارد و بهترین راه برای مقابله با افسردگی، پیاده روی زیر نور آفتاب است، اما تا دلیلی برای بیرون رفتن از خانه پیدا نکنم، این کار جزو ناممکن‌ترین و دشوارترین کارهای دنیا برایم محسوب می‌شود.می‌دانم که نیروی افسردگی آن‌قدر قوی است که نگذارد تو با آن مقابله کنی و در نهایت او را شکست بدهی. پس برای ادامه‌ی حیات خود، فکر تو را به چیز‌های کم اهمیت مشغول می‌کند، بهانه می‌تراشد و از تو دلیل می‌خواهد برای بیرون رفتن از خانه.از خود می‌پرسم آخر آن بیرون چه خبر است یا چه کسی منتظر من است که به دیدار او بروم. تا همین چند هفته‌ی پیش که شاغل بودم، هر روز کمی مانده به ساعت هفت صبح از خواب بیدار می‌شدم اما حال که کارم را از دست داده‌‌ام، صبح‌ها به زور از خواب بیدار می‌شوم. البته از زمانی که بیکار شده‌ام، یک چشمم به آگهی‌های شغلی است و این طور نیست که شبیه یک آدم بی‌عار و بی مسئولیت، دائم به کسالت و خواب بگذرانم.بعضی از روزها افسردگی چنان شدید است که تمام روز را می‌خوابم. البته به غیر از خواب کاری هم از من بر نمی‌آید. این را باید به خود یادآوری کنم که من هم ظرفیت مشخصی دارم و تا حد مشخصی می‌توانم بر زندگی‌ام تاثیر بگذرانم و نباید فراموش کرد که بخش عمده‌ای از سرنوشت من را عوامل بیرونی تشکیل می‌دهند.من نهایت تلاش خود را کرده‌ام و در هر لحظه از زندگی کاری را انجام دادم که فکر می‌کردم درست است اما همان طور که همیشه باد موافق بادبان زندگی را به جلو پیش نمی‌برد، کارها و فعالیت‌های من هم تاثیر مساعدی در رشد و پیشرفت من نداشته‌اند و من در حال حاضر هنوز نتوانستم روی پای خود بایستم و زندگی مستقلی داشته باشم.اگر جوانی را به دو بخش تقسیم کنیم، من در انتهای بخش دوم آن قرار گرفته‌ام. انسان در هر بازه‌ای از زندگی‌اش می‌تواند مسیر تازه‌ای را شروع کند اما مسلماً آن که در نیمه‌ی اول جوانی قرار دارد، این کار برایش آسان‌تر است و فرصت‌ها و ریسک‌های بهتر و بیشتری را می‌تواند تجربه کند. از طرفی چون انسان در ابتدای زندگی مورد حمایت والدین خود می‌باشد، به نسبت راحت‌تر می‌تواند راه خود را انتخاب کند تا آن کس که زیر بار فشار اقتصادی فکرش به درستی کار نمی‌کند. این است که همیشه با خود می‌گویم اگر از لحاظ مالی تحت فشار نبودم یا لااقل در جامعه‌ای می‌زیستم که اقتصاد بیماری نداشت، شاید می‌توانستم بهتر روی خود سرمایه گذاری کنم یا اینکه مشکلات چشم هوش من را کور نمی‌کرد و فرصت‌های کاری و شغلی را بهتر درک می‌کرد اما حال باید بیشترین انرژی خود را برای مقابله با افسردگی مصرف کنم و بخشی از آن هم صرف فشار‌هایی می‌شود که از اجتماع به من وارد می‌شود و در این شرایط برای بقا باید به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ بیندازم تا بلکه بتوانم یک روز دیگر زنده بمانم.مدت چند برج می‌شود که ارتباطم با دکتر روانپزشکم فقط از طریق پیام رسان ایتا می‌باشد. علتش این است که حرف‌ها و تفکرش قدیمی و به درد خودش می‌خورد و تنها چیزی که باعث شده تا هنوز با او در ارتباط باشم، داروهای خوبی بوده که تا اینجا تجویز کرده است. از وقتی فهمیدم حرف زدن با او بی‌فایده است، دیگر به مطبش مراجعه نمی‌کنم. فقط شرحی کوتاه از حالم را برایش داخل ایتا می‌فرستم و او هم همان داروهای قبلی را تکرار می‌کند و در آخر پول ویزیت را برایش پرداخت می‌کنم. آخرین بار برایش توضیح دادم که یک روز در میان از صبح تا شب خواب هستم و او فقط یک قرص تقویتی به داروهایم اضافه کرد.باید قبول کرد که نمی‌شود از دکترها انتظار معجزه داشت. آنها نمی‌توانند دارویی برای وضعیت معیشت و اقتصادی بیماران خود تجویز کنند. مسلم است که هر چه قدر مردم فقر بیشتری را تحمل کنند، بیماری‌های روانی به همان نسبت هم بیشتر می‌شود و حتی همین درمان هم خودش نیاز به بودجه‌ای سنگین دارد که خب بیشتر افراد ترجیح می‌دهند پول خود را خرج نیازهای اساسی خود کنند تا اینکه آن را برای جلسه‌های روان‌درمانی پرداخت کنند.تجربه‌ی چند ساله‌ی مصرف دارو به من ثابت کرده است که استرس و اضطراب را می‌شود تا حدودی با داروها کنترل کرد، اما افسردگی پیچیده تر از آن است که بشود با خوردن چند قرص آن را درمان کرد و باید دانست که عوامل زیادی در افزایش یا کاهش افسردگی دخیل هستند. مثلا وقتی هر چه تلاش می‌کنید تا مثلا خود را یک پله در زندگی ارتقا بدهید اما هر روز که می‌گذرد ارزش پول شما کم‌تر می‌شود و این یعنی هرچه قدر هم تلاش کنید بی فایده است، نا خودآگاه کم کم افسرده خواهید شد حال هر چه قدر هم دارو مصرف کنید یا به جلسه‌های روان‌درمانی بروید، هیچ موثر نخواهد بود.بعد از افسردگی یک حس دیگر است که از درون من را چون موریانه می‌خورد بی‌آنکه نشانه‌های آن از بیرون قابل مشاهده باشد و آن چیزی نیست جز احساس پوچی.آری، من هرچه در زندگی به جلو پیش می‌روم، بیشتر به پوچ بودن آن پی می‌برم و هر چه قدر تلاش می‌کنم تا دلیلی برای زنده بودن پیدا کنم، کمتر به نتیجه می‌رسم. با اطمینان به شما می‌گویم که کتاب‌هایی هم که در این زمینه نوشته شده است هیچ کمکی به فردی که دچار پوچی شده است نمی‌کند. انگار پوچی برای هر انسانی منحصر به فرد است و این گونه نیست که یک روانشناس با نوشتن یک کتاب خودیاری بتواند یک معجزه ایجاد کند که منجر به درمان شود. پس خواهش می‌کنم نگویید فلان کتاب را بخوان یا فلان پادکست را گوش بده. این موضوع تقریباً شبیه همان کسی است که هر چه تلاش می‌کند تا مثلا یک ماشین بخرد اما هر بار که به فروشگاه مراجعه می‌کند، می‌بیند ارزش پول او از بین رفته است و قدرت خرید ماشین را ندارد. نه کاری از دست من برای خودم برمی‌آید و نه اطرافیانم می‌توانند کمکی به من کنند. مثل شمعی می‌مانم که هر روز بیشتر آب می‌شود، منتها آن شمع با نورش به محیط روشنایی می‌دهد اما از وجود من جز تاریکی چیز دیگری ساطع نمی‌شود. کاش همان طور که به آسانی می‌شود با یک فوت کوچک، شمع را خاموش کرد، تاریکی درونم را می‌شد برای همیشه خاموش کرد و به این پوچی و افسردگی پایان داد.نمی‌دانم تا کجا می‌توانم ادامه دهم، اگر قرار بر این بوده که روح من تمام رنج این دنیا را تجربه کند، باید بگویم این اتفاق خیلی وقت است که رخ داده و حتی بیش از نیازش هم دریافت کرده است.خودم را با کتاب‌ها مشغول می‌کنم، اجازه می‌دهم تا جایی که می‌شود، داستان‌ها من را با خود ببرند، باور کنید حتی اگر به اندازه‌ی ثانیه‌ای احساس کنید در این جهان پر از تلاطم نیستید، خوشبختی بزرگی را بدست آورده‌اید و خوشا آنان که برای همیشه خوشبخت شده‌اند.پاییز به نیمه‌ی خود رسیده، بی آنکه من آن را عاشقانه درک کرده باشم. هوا خوب است ولی هنوز بارانی نباریده است و شاید همین نباریدن و خشکی بیشتر آدم را افسرده می‌کند.پوچی، افسردگی و تنهای، این سه گانه‌ای است که با من همراه هستند. تنهایی را با کتاب و افسردگی را با خوابیدن می‌گذرانم، اما پوچی را با هیچ چیز نمی‌شود تحمل کرد. حتی به وقت لحظه‌های نادر خوشی هم ناگهان این سوال را از خود می‌پرسم که برای چه من خوشحالم و بعد لحظه‌ها معنای خود را برایم از دست می‌دهند و آن دنیای رنگی پیرامونم تبدیل به سیاه و سفید می‌شوند.بعضی از روزها شدیدا احتیاج دارم در مورد نهان‌ترین احساساتم با یک نفر صحبت کنم. بگویم که چیزی در درونم می‌جوشد و می‌خواهم تمام آنچه که پشت‌سر گذرانده‌ام را بالا بیاورم و خودم را خالی کنم.چه می‌شود کرد وقتی گوش شنوایی وجود ندارد. عادت کرده‌ام و این عادتی خطرناک است که اگر ادامه پیدا کند سبب می‌شود که در نهایت دیگر به هیچ کس نتوانم اعتماد کنم و به هیچ کس نتوانم آخرین حرف‌هایم را بزنم.امیدوارم کتاب‌ها من را به حرکت و پرواز تشویق کنند، شاید هم در بیرون از خانه، بهانه‌ای من را به خود دعوت کند و شاید در آخرین لحظه که می‌خواهم سقوط کنم، اولین باران پاییزی نجاتم بدهد.۷ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 22:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیای ویرگولی را تشکیل بدهیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-vu9l2ot3uxtg</link>
                <description>ویرگول بعد از سال‌ها دوباره یک چالش برای نوشتن گذاشته و آن هم با جوایز میلیونی، که این پدیده باعث چند اتفاق در این سایت می‌شود که عبارت است ازیک_ رشد ناگهانی کاربران جدید در ویرگول که اصولا بوی جایزه به مشام‌شان خورده و دل‌شان می‌خواهد برنده بشوند و بعد از پایان مسابقه، ناگهان ناپدید می‌شوند. مخالفتی با این جریان ندارم چون باعث افزایش کاربر در ویرگول می‌شود که در اصل یکی از اهداف این چالش همین موضوع می‌باشد.اما بازی آنجا سیاه یا به قولی دارک می‌شود که ناگهان می‌بینید که مطلب یک تازه وارد به صورت نجومی لایک و کامنت دریافت می‌کند. اما با یک بررسی ساده می‌توان پی برد که این کامنت‌ها و لایک‌ها به صورت فیک ایجاد شده است و یک یا چند نفر با ایجاد چندین حساب کاربری در ویرگول، اقدام به لایک و کامنت برای یک کاربر مشخص می‌کنند تا شانس او در کسب جایزه بیشتر شود که متاسفانه طبق مشاهده‌ی اینجانب و در کمال ناباوری، این عمل تاثیر گذار هم بوده است.دو_ مشاهده شده که یک کاربر چه قدیمی و چه تازه وارد، برای جذب لایک و کامنت زیاد، اقدام به دنبال کردن تعداد بسیار بالایی از کاربران ویرگول می‌کند و سپس برای همه کامنت می‌گذارد و مطالب‌شان را هم لایک می‌کند بدون اینکه آن را مطالعه کرده باشد.این کار شاید در نگاه اول امری عادی باشد ولی در اصل باعث می‌شود که مطلب آن فرد که برای مسابقه نوشته شده است، جدای از این که چه کیفیتی داشته باشد،  تعداد بالایی لایک و کامنت دریافت کند که در نتیجه شانس آن را برای دریافت جایزه بالا می‌برد.سه_ همیشه داوری در این چالش‌ها بحث برانگیز بوده است. طبق تجربه‌ای که از چالش‌های قبلی داشته‌ام، داوری‌ها بدون حاشیه نبوده و بعضاً عده‌ای از آن ناراضی بوده‌اند.پیشنهاد من به تیم داوران این است که دلایل خود را برای انتخاب مطالب برتر برای مخاطبان ویرگول شرح دهند تا هیچ گونه شبه‌ای برای کسی بوجود نیاید. چون مبلغ جایزه عدد قابل توجه‌ای می‌باشد(البته اگه به دلار بود بهترم می‌شد!) بایستی همه‌ی داوری‌ها روشن و قابل تشریح باشد.پیشنهاداگر این چالش به صورت دیگری برگزار می‌شد، هیجان آن بالا می‌رفت و به نظرم مخاطبان بیشتری را جذب خود می‌کرد. مثلا این چالش به صورت مرحله‌ای برگزار می‌شد یعنی در هر مرحله، تعدادی از افراد به انتخاب داوران و تعدادی به انتخاب مخاطبین به مرحله‌ی بعد سعود می‌کردند و بعد از چند مرحله به فینال می‌رسیدیم و این گونه هیجان کار بیشتر می‌شد. روشی که در حال حاضر تیم ویرگول انتخاب کرده است کمی قدیمی و فاقد جذابیت است و چه بهتر بود که آن را کمی پیچیده‌تر برگزار می‌کردند.کلام آخردلم می‌خواهد در این چالش شرکت کنم اما چیزی به ذهنم نمی‌رسد، کاش مثلا بخشی از جوایز مربوط به موضوع آزاد بود.در هرصورت من دلم جایزه می‌خواهد و از همین تریبون به تیم ویرگول اعلام می‌کنم فکری به حال ما کاربران بی‌انگیزه و بی پول کند که در حال حاضر تنها تفریح سالم‌شان همین خواندن و نوشتن است. چه کار کنیم که با ماشین خاطره نداریم و پولش راه هم نداریم که بخریم! در خانواده ما تنها کسی که خاطره دارد پدر است که کلید ماشینش را هیج وقت به من نمی‌دهد! خلاصه که انشاءالله جوایز آینده خود ماشین باشد که حداقل به یکی از آرزوهای محال‌مون برسیم.با تشکر۵ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 19:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، مجازی، ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-dk1ommxfqcry</link>
                <description>بعضی از روزها اصلا حوصله‌ی کتاب خواندن ندارم، یعنی وقتی به وضعیت زندگیم فکر می‌کنم این سوال برایم پیش می‌آید که مطالعه قراره چه دردی از من دوا کند یا بعد از این که از لحاظ فرهنگی و محتوای خوب غنی شدم، چه اتفاقی قراره برایم بیوفتد یا کدام مشکلم قراره حل بشود در صورتی که من مشتی هستم که نمونه‌ی خروار است، در یک دریایی که همه در حال غرق شدن هستند، تو اگر بلندتر از بقیه هم فریاد بزنی، توفیری نمی‌کند. و این طور می‌شود که به مجازی و لذت‌ها و خنده‌های چند ثانیه‌ای پناه می‌برم.همان طور که گفتم، در این دریای طوفانی که همه در حال دست و پا زدن هستند و هر کس به فکر نجات خود می‌باشد، نمی‌توان از کسی انتظار داشت که گوش شنوایی برای دردهای تو باشد، پس باز هم باید به مجازی پناه برد و خود را سرگرم به ابتذال و شوخی‌های جنسی کرد تا متوجه نشویم که درد دارد آرام آرام ریشه‌های ما را می‌سوزاند یا خشک می‌کند.همانطور که از کودکی این عادت در من نهادینه شده است که بعد از ارتکاب کار اشتباهی، توبیخ می‌شدم، کتک می‌خوردم یا سرزنش می‌شدم، بعد از اینکه بزرگ شدم، آن بخش از وجودم که همیشه آماده‌ی توهین، تنبیه و سرزنش است، به صورت فعال در من باقی مانده است و حال جای والدین و معلمان را خود من گرفته‌ام و این من هستم که می‌بایست بر علیه خود قیام کند. پس وقتی اشتباه می‌کنم، منتظر این نیستم که خودم را ببخشم، بلکه عذاب وجدان و احساس گناه گلویم را می‌فشارد تا به من یادآوری کنند که تو هنوز همان کودک آسیب‌پذیر هستی که تکالیفش را انجام نداده است.این طور است که وقتی میزان مطالعه‌ام از یک مقدار مشخصی کم‌تر می‌شود یا میزان پرسه زنی‌ام در مجازی بیشتر از حد مجاز می‌شود، دچار عذاب وجدان می‌شوم و حس دانش‌آموزی دارم که تکالیفش را انجام نداده و هر آن منتظر است که معلم او را تنبیه کند، حس آن دانش‌آموزی را دارم که در درسی نمره‌ی پایینی گرفته و مورد شماتت و سرزنش والدین خود قرار گرفته است.حال با خود می‌گویم که تمام عمر تو بر سر همین کتاب‌ها رفته است و به هیچ ثمره‌ای هم نرسیده‌ای و اکنون که نه درسی است و نه معلمی و نه والدینی، پس از چه چیز می‌ترسی که بر خود واجب کرده‌ای که هر روز ولو پنج دقیقه خود را به مطالعه اختصاص بدهی و از طرفی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، می‌بینم مردم بدون کتاب‌ها خوشبخت‌تر و راضی‌تر هستند و هیچ گونه عذاب وجدانی هم ندارند. آنها وقت خود را به کار کردن و کسب تجربه‌ها اختصاص می‌دهند و هر روز چیز‌هایی را کسب می‌کنند که من آن را حتی در خواب شب هم نمی‌بینم.پس شاید باید به کتاب و کتابخوانی و همه‌ی کتابخانه‌ها لعنت فرستاد که این گونه عمر انسان را تباه و آدمی را گرفتاری بیماری‌های روانی می‌کنند. اما این سوال پیش می‌آید که خب، حالا که تمام کتاب‌ها را به زباله دان انداختی، بعدش چه، آن مرضی که بیش از سی سال به آن مبتلا هستی را چه کار خواهی کرد؟ آن ذهن بیش فعال را چگونه می‌خواهی آرام کنی؟ خودت می‌دانی هر چه قدر هم مجازی تو را به خود مشغول کند اما تو مانند معتادی هستی که فقط به جنس خاصی اعتیاد دارد و بقیه‌ی افیون ها نمی‌توانند تو را ارضاء کنند. در جهانی که نمی‌توان از درون آن معنایی پیدا کرد چه بهتر که حتی برای لحظه‌ای کوتاه و زودگذر، خود را به یک خواب شیرین سپرد، به جایی رفت که خبری از روزهای تکراری نیست، مشکلات و دردها به آن هیچ راهی ندارند و تو خالی از همه چیز، تنها یک تماشاچی هستی که کلمات در برابر چشمان تو به رقص در می‌آیند و شکل جدیدی از معنا را به تو ارائه می‌دهند، کمک می‌کنند تا به طور موقت، حس پوچی را فراموش کنی.حال آیا باز هم باید از کتاب‌ها دور شد‌ که بعید می‌دانم که بشود از آنها دل کند حتی به قیمت این که از زندگی هیچ بهره‌ای نبرد. درست مثل آن معتادانی که تمام هستی خود را پای مواد مخدر می‌گذارند و تا آخرین نفس به پای آن می‌مانند و در نهایت در گمنامی و در سکوت، زندگی را بدرود می‌گویند و باید به آنها آفرین گفت و من تمام قد به احترام آنها می‌ایستم که چنین به آنچه به آن اعتیاد داشته‌، وفادار مانده‌اند.یک آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 00:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس نا امنی چگونه در من شکل گرفته است؟</title>
                <link>https://virgool.io/dastane-madrese/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-o4hl0qxdvkvc</link>
                <description>اکنون که این متن را می‌نویسم، ۳۷ سال سن دارم، مردی که مقداری پخته محسوب می‌شود و تا حدودی سرد و گرم روزگار را چشیده است. من هنوز ازدواج نکرده‌ام و بیشتر مردان هم سن من، همسر و چند فرزند دارند، یعنی مردی که در این سن قرار دارد، می‌تواند ستون یک خانواده را تشکیل دهد و بقیه به او تکیه کنند. او نیز پشتیبانی برای همسر و فرزندان خود محسوب می‌شود.این مقدمه را بدین جهت گفتم که با این که من از نظر اجتماع یک مرد تقریباً کامل محسوب می‌شوم اما هنوز چون کودکی می‌باشم که به وقت مشکلات، به دنبال یک حامی و یک آغوش مطمئن می‌گردد اما او را پیدا نمی‌کند. آری من هنوز در قسمتی از وجودم رشد نکرده‌ام و آن کودکی هستم که در موضع ضعف قرار دارد و در مقابل مشکلات بسیار آسیب‌پذیر است.اما این سوال را همیشه از خود می‌پرسم که چرا من هیچ وقت احساس امنیت نمی‌کنم و ریشه‌ی این مشکل چگونه شکل گرفته است. چرا من با اینکه بزرگ شده‌ام و با وجود اینکه می‌توانم از خود در برابر تعرض دیگران مراقبت کنم، باز احساس ترس و رها شدگی در وجودم قالب می‌شود و رفتارم دقیقاً شبیه کودکی است که رها شده و هیچ حامی هم ندارد.می‌دانم که اولین چیزی که به ذهن شما می‌رسد، نقش والدین من به عنوان حامی است، آری درست حدس زده‌اید.قبل از این که وارد اصل مطلب بشوم، لازم به توضیح است که بایستی مقداری از کودکی خود را برای شما شرح دهم. مامانم هیچ گاه به فرزندانش اجازه نمی‌داد که داخل کوچه بازی کنند یا ارتباط با دوستان را محدود می‌کرد و ما تقریباً شبیه جوجه‌هایی بودیم که همیشه در پناه مادر خود بزرگ می‌شدند. شاید از نگاه اول این نوع محدودیت خوب باشد و باعث جلوگیری از وقوع هر گونه اتفاق ناگواری بشود اما از طرف دیگر این باعث می‌شد ما نتوانیم طریقه‌ی درست ارتباط با دنیای بیرون از خانه را یاد بگیریم.از طرف دیگر مامان هیچ شناختی از روحیه‌ی فرزندان خود نداشت، اینکه آنها چه گونه احساساتی دارند، حساس هستند یا جنگجو، خجالتی هستند یا اجتماعی، و همین عدم شناخت باعث بروز مشکلاتی شد که حالا شش انسان بزرگسال را درگیر مشکلات روحی حادی کرده است.این بیگانگی والدین نسبت به فرزندان شاید ناشی از جو آن زمان جامعه هم باشد. کشور درگیر انقلاب و جنگ بود و انگار مردم آن زمان مسخ شده بودند به طوری که فقط فرزندآوری می‌کردند بدون اینکه بدانند حتی روش زندگی کردن را یاد داشته باشند. نمی‌خواستم توضیحاتی که می‌دهم این قدر طولانی شود، اما موضوع مورد بحث کمی پیچیده است و برای اینکه خواننده را به تمام زوایای این موضوع آگاه کنم تا درک آن برایش راحت‌تر شود، مجبور هستم که مساله را کاملا باز کنم.بخش دیگری هم بود که باعث می‌شد که والدین ما هیچ گونه توجهی به فرزندان نداشته باشند و آن مهم این بود که ازدواج آنها از روی اجبار شکل گرفته بود و این زن و شوهر همیشه باهم مشکل داشتند و دعوا بین آنها در طول زندگی استمرار داشت.در جایی خواندم که کسی که حس امنیت را از خانواده نگرفته باشد، هیچ گاه آمادگی لازم را برای خروج از خانه و مستقل شدن را پیدا نمی‌کند و فکر کنم به همین دلیل است که من ۳۷ ساله هنوز در خانه‌ی پدری زندگی می‌کنیم.همه چیز تا حدودی خوب بود، اینکه می‌گویم تا حدودی به این علت که با وجود دعوای والدین و رفتار نامناسب آنها با فرزندان، من هنوز قدم به دنیای بیرون نگذاشته بودم و مشکلی به مشکلات دیگر اضافه نشده بود.مامان فقط یک بار به مدرسه آمد و آن هم روز اول مهر بود. او یک کودک با روحیه‌ی حساس را به مدرسه‌ای سراسر آشوب پسا جنگ سپرد و دیگر هیچ وقت به مدرسه مراجعه نکرد. شما تصور کنید که یک بچه شش هفت ساله باید خودش هر روز به مدرسه می‌رفت بدون اینکه سرویسی داشته باشد، در راه مورد هجوم ولگرد‌ها قرار می‌گرفت، در مدرسه از طرف بقیه‌ی دانش‌آموزان مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت و تمام سال‌های مدرسه، جرات این را نداشت که این مشکلات را به مادر خود بروز دهد. من نفهمیدم که چرا هیچ‌گاه نتوانستم به مامان بگویم که من در راه مدرسه مشکل دارم، از آدم‌های و بچه‌های ولگرد می‌ترسم، در مدرسه من را اذیت می‌کنند، معلم‌ها به من زور می‌گویند. و شاید تنها دلیل، دیکتاتوری مامان بود، او به هیچ یک از فرزندانش اجازه نمی‌داد که از لحاظ عاطفی به او نزدیک شوند. از طرفی بابا هم هیچ ارتباط عمیقی با ما نداشت. برای او فقط دو چیز مهم بود، سیر شدن شکم و ارضای غریزه‌ی جنسی. ما تقریبا با فقر بزرگ شدیم، هم فقر پولی و هم فقر فرهنگی. و این شد که پدر و مادر ما از تربیت فرزندان خود غافل شدند و هیچ گاه این موضوع را درک نکردند که فرزندآوری باعث ایجاد بار مسئولیتی سنگینی خواهد شد. بابا همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کرد، برای او فقط غریزه مهم بود و نه چیز دیگر.حال من بعد ۳۷ سال زندگی، به خاطر کوچک‌ترین مساله‌ای که برایم پیش می‌آید، دچار شدیدترین حمله‌های عصبی می‌شوم. خودم را همچون کودکی می‌بینم که گم شده است و به دنبال والدین خود می‌گردد ولی هیچ آنها را پیدا نمی‌کند. احساس نیاز به کسی دارم که از من حمایت کند، نیاز به آغوشی دارم که من را در برگیرد تا احساس امنیت کنم تا بدانم نیرویی بالاتر از نیروی شر وجود دارد و من می‌توانم به آن پناه ببرم.در شرایط بحرانی فقط می‌توانم به اتاقم پناه ببرم و در تنهایی شاهد این باشم که آن کودک هراسان، آرام آرام به شرایط عادی برگردد. منتظر باشم تا آن هیجانات و حمله‌های عصبی، کم کم فروکش کنند. و در آخر در تنهایی و تاریکی اتاق به این فکر کنم که تا به کجا می‌توان پیش رفت، تا کجا می‌توان تحمل کرد، آیا روزی فرا خواهد رسید که تحمل من از حیزانتفاع خارج شود و دیگر نتوانم به زندگی ادامه بدهم.  آیا مامان که اکنون خاک او را در آغوش خود گرفته است، می‌تواند دوباره زنده شود و تمام آن بی‌توجهی‌ها و کم کاری‌های خود را نسبت به فرزندان خود جبران کند؟مگر ما چیز زیادی از والدین خود می‌خواستیم جز حمایت و محبت که آن را بی رحمانه از ما دریغ کردند. مگر ما از خود اختیاری داشتیم که پا به زندگی آنها نگذاریم؟۲۳ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>