<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی دادخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alidadkhah</link>
        <description>نانوا هم جوش شیرین می زند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:55:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47856/avatar/AsyYLz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی دادخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@Alidadkhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه بنویسیم که سانسور نشویم!</title>
                <link>https://virgool.io/justice/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-fi8apxyzxsry</link>
                <description>در این چند سالی که در سایت ویرگول حضور داشته‌ام تا به حال این حجم از حذف و سانسور مطالب را به چشم ندیده بودم. البته قبلا لایه‌هایی پنهانی از این نوع حرکت از طرف تیم ویرگول به نفع محتواهای خاصی صورت گرفته بود که نه از طرف حکومت بلکه خود مدیریت این سایت به صورت دیکتاتورمابانه‌ای بعضی از مطالب را در اعتراضات گذشته بیشتر در معرض دید قرار می‌داد که البته همان موقع هم اهالی ویرگول نسبت به این نوع تبعیض واکنش نشان دادند هرچند که این اعتراضات بی‌فایده بود و ویرگول به یک ورش هم نبود که دیگران هم حقی در این سایت خراب شده دارند.روند دیکتاتور مآبانه‌ی ویرگول چند سالی است که روی مخ کاربر اسکی می‌رود، از برگزاری پویش‌های فرمایشی و دادن جایزه‌های گزینشی تا فروکردن تبلیغات بی‌ارتباط با سایت در چشم مخاطب. ما همه جور تبلیغاتی دیدم در این سایت حتی تبلیغ رشد مو با قرص‌های دکتر معجزه!اما گویا امسال آش آن قدر شور بوده است که حکومت ترجیح داده فرمان را خودش به دست بگیرد و روند حذف و سانسور را شخصاً مدیریت کند تا جایی که دیدیم که سایت ویرگول برای مدتی محتواهای تازه منتشر شده را نشان نمی‌داد و همچنین نمی‌شد برای یک مطلب نظری نوشت هرچند که جوانان غیور ایرانی راه‌هایی برای دور زدن این محدویت‌ها پیدا کردند.حرفم این است که ما همیشه در طول این سال‌ها با سانسور روبرو بوده‌ایم آن هم با شدت‌های کم و زیاد. تو مملکت ما انگار هیچ وقت حد وسطی وجود نداشته است. کافی است مثلا یک نفر به موی یک زن گیر بدهد، آن وقت جماعتی پیدا می‌شود که چشم و گوش را می‌بندند و به طرف مقابل حمله می‌کنند یا در مقابل، اگر یک نفر کلاه یک آخوندی را از سرش بردارد و روی زمین بیندازد، باز یک عده تندرو گریبان دریده و کفن می‌پوشن تا با دشمن فرضی مبارزه کنند.قوانین را آدم‌ها بر اساس عقاید خودشان می‌نویسند پس نباید زیاد آنها را جدی گرفت، همچنین این قوانین با توجه به شرایط جامعه ممکن است دستخوش تغییرات نانوشته‌ای شود که شاید با عقل جور درنمی‌آید.باید قبول کرد که شاید هیچ وقت ما نتوانیم یک جامعه‌ی معتدل داشته باشیم و هیچ حکومتی هم وجود نخواهد داشت که بتواند همه‌ی مردم را راضی نگه دارد، پس در هر برحه‌ای از تاریخ که قرار داشته باشیم، امکان این وجود دارد که حرف‌مان به مذاق عده‌ای خوش نیاید و مورد حذف و سانسور قرار گیرد.اما باید این نکته را همیشه به یاد داشته باشیم که هیچ گاه خورشید پشت ابر نمی‌ماند و حرف حق با تمام همه‌ی سانسورها و حذف شدن‌ها، باز راه خود را از دل تاریکی پیدا می‌کند و خود را به دست مخاطب خود می‌رساند.در این مدت افراد زیادی چه از قدیمی‌ها و چه از جدیدها در ویرگول مشاهده کردم که دست به اعتصاب زده و حتی تهدید کردند که حساب کاربری خود را حذف می‌کنند که چه بسا عده‌ای هم برای همیشه از ویرگول پر کشیدند. تجربه‌ی چند سال وبلاگ نویسی به من نشان داده که پیشرفت در هر نوع محتوایی در ادامه دادن است حتی اگر آن را حذف و سانسور کنند. این را از این بابت می‌گویم که اگر نگاهی به تاریخ ادبیات بیندازیم، می‌بینیم اگر قرار بود نویسندگان به خاطر سانسور شدن مطالب‌شان دست از نوشتن می‌کشیدند، اکنون ما از داشتن ادبیاتی چنان غنی محروم بودیم.در مورد اینکه چگونه بنویسیم تا سانسور نشویم هم چند پیشنهاد کاربردی و ساده خدمت شما ارائه می‌دهم، باشد که رستگار شویم!یکنوشتن را با نام و یاد خدا شروع کنید.دواز رهبران حکومت به نیکی یاد کنید.سهجان ناقابلتان را فدای رهبران حکومت کنید.چهاربنویسید که همه چیز در این مملکت ارزان است، حتی جان آدمی!پنجبنویسید آن قدر آزادی بیان وجود دارد که هر روز اشک شوق در چشمانتان جاری می‌شود.ششبنویسید حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است.هفتبنویسید عدالت در این سرزمین به وفور پیدا می‌شود.هشتبنویسید مسئولین حکومتی ما در هر پست و مقامی، خالصانه و صادقانه به مردم خدمت می‌کنند.نهبنویسید کشور ما هیچ وقت دچار خشکسالی نمی‌شود.دهبنویسید گرچه آب و برق و گاز مجانی نیست، ولی خداروشکر که هیچ وقت آن‌ها قطع نمی‌شوند.یازدهبنویسید که رهبران حکومت علاوه بر دنیا، آخرتمان را هم آباد کرده‌اند.دوازدهبنویسید ما در کشورمان هیچ فقیری نداریم.سیزدهبنویسید حاضریم نان خشک بخوریم اما باج به استکبار جهانی ندهیم.چهاردهبنویسید مسئولین ما حق دارن حقوق نجمومی بگیرند چون بنده‌های خدا خیلی زحمت می‌کشند.پانزدهبنویسید انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست گرچه هنوز نمی‌دانیم حق کدام مسلم ماست!شانزدهبنویسید هر که این شرایط گل و بلبل مملکت را دوست ندارد، جمع کند و از این مملکت برود.هفدهچیزی نگویید که بعداً بگویند چیزی گفته‌اید!هجده همیشه و همه جا خوب کشورتان را بگویید تا خودای نکرده دشمنان فکر بدی در مورد شما نکنند.نوزدهبنویسید اختلاص حق مسلم مسئولین است.بیستبه مسئولین نمره بیست بدهید.۴ اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب ما شاید همین دوام آوردن است</title>
                <link>https://virgool.io/talabe/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jmwxocpi8dwv</link>
                <description>در روزهای سختی زندگی می‌کنیم و شرایط برای زنده ماندن، هر روز سخت‌تر می‌شود. اتفاقات و حوادث برج دی ۱۴۰۴ در روح جمعی و کل ایران تاثیرات بدی گذاشته است. می‌خواهیم شاد باشیم، می‌خواهیم به روزمرگی معمول خود باز گردیم، اما یک جای کار می‌لنگد و این همان روح جمعی است که روی تک تک ما اثر گذاشته است.با اینکه هیچ راه حلی برای خروج از این بحران ندارم و زندگی خود من هم به مویی بند است اما این را می‌دانم که آنان که بد ما را می‌خواهند، هدفشان همین است که ما را به واکنش‌های بدون بازگشت وادار کنند. ولی این را باید به آنها گفت که ما نه تنها فریب نمی‌خوریم بلکه ایستادگی خواهیم کرد به این صورت که در مقام انسانی خود باقی می‌مانیم و مثل شما نخواهیم شد. انقلاب ما همین است که انسان بمانیم و نگذاریم که کسی آن را از بین ببرد. شما می‌توانید تا هر جایی که قدرت دارید ما را از مقام انسانی به زیر بکشانید ولی باز ما با توسل به نیروی ایمان خود دوباره خواهیم ایستاد.ما مسئول پرورش نسلی آگاه هستیم و آیندگان باید بدانند که می‌شود با مقام انسانیت بر تاریکی پیروز شد. پس توصیه من این است که حداقل در هیچ شرایطی دست به کاری نزنید که بهانه‌ای باشد برای آنان که دوست دارند ما را کوچک و حقیر ببینند. تلاش کنید، درس بخوانید، مطالعه کنید و مطالبه کنید اما هیچ گاه درجا نزنید و دست از تلاش بر ندارید. اگر در مسیر تکثیر آگاهی هستید بدانید طی کردن این راه کار آسانی نیست و باید تحمل خود را به بالاترین میزان افزایش دهید. وقتی با اهریمن مبارزه می‌کنید باید بدانید او هم مقابله به مثل خواهد کرد. پس رشد کردن همراه با درد است اما هر دردی درمانی هم خواهد داشت.تا می‌توانید بنویسید حتی اگر هزاران بار نوشته‌ی شما را معدوم کنند. انقلاب ما وقتی به ثمر خواهد رسید که ما از رفتارهایی که بر علیه ما انجام می‌شود خسته نشویم. هر بار که مطلبی پاک شد بدانید که کار درست را انجام داده‌اید و در مسیر درست قدم گذاشته‌اید. عیبی ندارد اگر برای تجدید قوا کمی استراحت کنید اما هیچ وقت متوقف نشوید چون هر گاه حتی یک نفر تصمیم بگیرد تا صدای خود را خاموش کند باید بداند که ظلم بزرگی نسبت به هم نوعان خود مرتکب شده است.زندگی کنید و از زندگی بنویسید. حتما نباید از ظلم و ستم نوشت. آنها می‌خواهند شما را در ظلمت شب نگه دارند، می‌خواهند تا همیشه غم در دلتان باقی بماند اما باید بگویم که شادی هم نوعی اعتراض به ظلمت است. پس با صدای بلند بخندید آن قدر که گوش‌هایشان کر شود.دوستان وبلاگ نویس، لطفا نا امید نشوید. اگر هزار بار هم مطالب شما را پاک کردند شما هم هزار بار دیگر بنویسید. با رفتن و خالی گذاشتن فضا، بیشتر جا را برای ظالمان باز خواهید گذاشت.به امید روزهای روشن۲۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 01:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همچون زندانی بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-mj39zl9inzq7</link>
                <description>هر چه می‌گذرد بیشتر به سرنوشت معتقد می‌شوم وگرنه این حجم از رنج خارج از توان یک انسان تشکیل شده از چند استخوان با قابلیت شکست بالا، مقداری عضله که توانایی اندکی دارند و حجمی از چربی که در اولین شوک احساسی، همه‌اش آب می‌شود.از طرفی آزادی هم هیچ معنایی ندارد وقتی که هر چه تلاش می‌کنی تا خودت را از چهار دیواری خانه خلاص کنی، اما می‌بینی که آدم‌ها فقط به اعتبار لباسی که پوشیده‌ای و حساب بانکی‌ات برایت ارزش قائل هستند و تو را آدم حساب می‌کنند در غیر این صورت کسی محل سگ هم به تو نمی‌گذارد یا وقتی به واسطه‌ی نداشتن شغل، دوست و آشنا یا نداشتن اندک سرمایه‌ای برای سفر، در نهایت در میان دیوارهای آجری خانه، آن هم بدون هیچ جرمی محبوس می‌شوی و آیا این چیزی جز سرنوشت می‌تواند باشد؟اما زندانی داریم تا زندانی و بعضاً بعضی زندانیان خوشبخت‌تر هستند به چند دلیل، اول اینکه بعضی مدت حبس مشخصی دارند، یعنی می‌دانند که پس از سپری کردن مدت لازم، قطعاً آزاد خواهند شد و در مواردی ممکن است حتی شامل عفو مشروط هم بشوند! دوم اینکه زندانی ممکن است آشنایانی هم بیرون از زندان داشته باشد که به ملاقات آنها بیایند، در این شرایط باز هم انسان حبس شده امید دارد و می‌تواند به واسطه‌ی صحبت با عزیزانش، از زندگی بیرون آگاه شود و شاید همین عمل تحمل زندان را برایش آسان تر می‌کند. در حالت سوم ممکن است زندانی یا به مرگ و یا به حبس ابد محکوم شده باشد که در دو حالت تکلیف مشخص است و انسان می‌داند که نباید هیچ امید به آزادی و زندگی داشته باشد و به نظر من او که به مرگ محکوم شده از آن که حکمش ابد است، خوشبخت‌تر می‌باشد.اما این زندگی ما را معلق نگه داشته است، نه امید به آزادی داریم و نه می‌توانیم کاملاً از حیات خویش دست بشوریم و منتظر مرگ باشیم. همین ندانستن و همین نداشتن اطمینان که قرار است چه بر سر ما بیاید طوری ما را تحت فشار قرار می‌دهد که آدمی گاهی آرزوی مرگ می‌کند و دوست دارد همه‌ی امیدها و آرزوهایش زیر مُشتی خاک دفن شوند تا از دست این زندگی برزخی نجات پیدا کند و اگر واقعاً بهشت و جهنمی هم وجود داشته باشد، بودن در هر کدام خیلی بهتر از این حالت نا مشخص است.البته گاهی یک زندانی راهی برای فرار از زندان پیدا می‌کند، این طور که با بررسی قطر میله‌ها و ضخامت دیوارهای زندان و توجه به جنس زمین و خا‌ک آنجا، تصمیم می‌گیرد که یکی یا چند مورد از موانع را به وسیله‌ای از میان بردارد تا بتواند از آنجا فرار کند که این هم خودش نوعی خوشبختی محسوب می‌شود چرا که معیارهای فرار همیشه مشخص هستند، یعنی تو می‌توانی میله‌ها و دیوارها را لمس کنی و برای فرار نقشه بریزی اما در زندگی واقعی، گاهی هیچ معیار و اندازه‌ای وجود ندارد یا وجود دارد اما قابل اندازه‌ گیری نیست تا به وسیله‌ی آن بتوان راه و نقشه‌ای طراحی کرد. گاه زندان تو به اندازه‌ی یک شهر وسعت دارد و گاه می‌شود همان اتاقی که شب‌ها در آن می‌خوابی. گاهی میله‌های زندان نامرئی هستند و گاه دیوارها آنقدر از تو دورند که نمی‌توانی به آنها برسی تا برای فرار تصمیمی بگیری.شاید بشود گفت آدمی به قدر جیب خود می‌تواند آزاد باشد و هر چه بیشتر پول داشته باشد، از آزادی بیشتری برخوردار است. در زندان شما جرم مشخص داری و با دانستن آن می‌پذیری که خطایی از تو سر زده است اما در زندگی واقعی هیچ نمی‌دانی به کدامین گناه باید در خانه‌ات حبس شوی، به خاطر کدامین گناه هر روز فقیرتر می‌شوی و به کدامین گناه هر چه بیشتر تلاش می‌کنی کمتر به نتیجه می‌رسی. پس همیشه سوالاتی داری که برای آنها جوابی پیدا نمی‌کنی و همین خود یک عذاب است، اینکه در زندانی حبس شده‌ای و علت گناه خود را نمی‌دانی.این گونه زندگی کردن کم کم انسان را بی حس می‌کند، به این شکل که اگر قبلا اعتقاد داشتی که با سعی، تلاش، کوشش و صبر می‌شود یک زندگی استاندارد را ساخت اما حال می‌فهمی که دیگر این‌ها هیچ معیار و ملاک درستی برای داشتن یک زندگی متعارف نیست و اگر انسانی با ذات خوب باشی، دیگر دست از تلاش بیهوده می‌کشی و تسلیم سرنوشت می‌شوی و می‌گذاری تا باد روزگار، سکان زندگی‌ات را به هر طرف که می‌خواهد هدایت کند و اگر هم انسانی با ذات بد باشی، دست به کارهای شرارت بار می‌زنی تا حق خود را از جامعه بگیری.من دیگر به مانند سال‌های ابتدایی جوانی‌ام شوق و ذوقی برای پیشرفت ندارم و از طرفی هم اعتقادی به معجزه ندارم. البته اندکی به شانس هم می‌توانم خوش‌بین بود. اما چون مجبور به زندگی در این زندان هستم، سعی می‌کنم خودم را با آن وفق بدهم. فراموش کردم که این نکته را بگویم که انسان یک حق انتخاب برای رهایی دارد و آن هم خاتمه دادن به حیات خود است. اما چون انسان ذاتاً زنده بودن را دوست دارد، دلش می‌خواهد تا آخرین لحظه دوام بیاورد تا شاید فرجی شود. اما من اعتقاد دارم کسانی که خود را از این زندان اجباری رها می‌کنند، انسان‌های بسیار شجاع و با شرفی هستند، درست برعکس نظر کسانی که می‌گویند آنها بزدل و ترسو هستند. حداقل آنها انتخاب کردند که شرور نباشند و به دیگری آسیب نزنند. به نظرم تحمل سختی آن هم وقتی هیچ دلیلی محکمی برای آن نیست، خفت بار تر از این است که بخواهیم فقط زنده بمانیم بی آنکه زندگی کنیم.همان طور که بالاتر اشاره کردم، من دیگر دست از تلاش بیهوده برداشته‌ام و مانند یک تماشاچی، به تماشای این سیرک و این نمایش پوچ نشسته‌ام بی‌انکه بخواهم در مورد آن نظری بدهم یا اینکه در ارائه‌ی آن دخالت کنم. البته باید اعتراف کنم که من خیلی دیر به این نتیجه رسیدم و سالهای جوانی‌ام را در اثر فریب بعضی از کتاب‌ها و رسانه‌ها و آدم‌های شیاد، بیهوده در راهی که به سراب می‌رسید، فرسوده کرده‌ام.اما از آنجایی که می‌گویند ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است، سعی می‌کنم دیگر حسرت گذشته را نخورم و بیشتر در زمان اکنون به تماشا بنشینم و خاطر خود را بیهوده ناراحت نکنم. به نظرم اگر انسان بتواند در این حالت بیکاری و تماشگر بودن، خود را با کتابی هم مشغول کند، کمتر دچار ضرر می‌شود. به خصوص اگر موضوعاتی که مطالعه می‌کنیم کمی به فلسفه هم نزدیک باشد، انسان بهتر می‌تواند محیط زندان خود را بشناسد و در نتیجه‌ی این شناخت می‌تواند آن را راحت‌تر تحمل کند. البته بعید هم نیست انسانی که هوشمندانه تلاش می‌کند که در این زندان زندگی کند و خود را از فریب مصون نگه دارد، در آینده‌ای نزدیک بتواند راهی برای خروج پیدا کند.اما خود این هوشمندانه زندگی کردن بدون رنج میسر نیست زیرا بی‌عدالتی و استبداد و ستمگری را عریان‌تر از قبل می‌بینی و تحمل آن سخت‌تر خواهد بود.از طرفی انسان می‌تواند از درون رشد کند و ریشه‌هایش را در خاک و شاخ و برگش را در آسمان، بگستراند. در این حال دیگر زندان معنایش را از دست خواهد داد، چون ریشه‌ها در سخت‌ترین خاک‌ها راه پیدا می‌کنند و شاخه‌ها از کوچک‌ترین روزنه‌ای خود را به آسمان می‌رسانند.اما باز باید مراقب تبرها هم بود. چون این ستمگران چشم دیدن آزادی شما را نخواهد داشت و تلاش می‌کنند تا شاخ و برگ‌ها را بزنند و حتی اگر خود را در خطر ببینند از هیچ روشی برای نابودی شما دریغ نخواهند کرد. لذا بایستی هوشیار بود، این زندان‌بانان تشنه به خون آگاهی‌اند و آگاهی بیشتر منجر به مرگ آنان می‌شود.۱۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 23:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما قطعاً پشیمان خواهید شد</title>
                <link>https://virgool.io/talabe/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-hozysvlt4ml7</link>
                <description>صبح که از خواب بیدار شدم، بالای صفحه‌ی گوشی، قسمتی که پیام‌ها را نشان می‌دهد، علامت پیامی از اینستاگرام را دیدم. انگار که داشتم خواب می‌دیدم ولی درست که نگاه کردم فهمیدم که بیدار بیدارم. فهمیدم که بالاخره به اینترنت بین الملل وصل شده‌ایم.یاد دوران کودکی‌ افتادم. آن وقت‌ها که از کنار مغازه‌ای می‌گذشتیم و چشممان به یک خوراکی یا اسباب بازی می‌افتاد و دلمان می‌خواست اما مامان آن را برای‌مان نمی‌خرید و ما تا خود خانه گریه می‌کردیم و حتی شب هم تا وقت خواب، سیل اشک‌هایمان قطع نمی‌شد. آنگاه که صبح از خواب بیدار می‌شدیم با کمال ناباوری می‌دیدیم همان اسباب بازی کنار رخت‌خوابمان است، انگار که دل والدین‌مان به حال ما سوخته است و با خود گفته‌اند که طفلکی گناه دارد. ولی نه دیگر آن اسباب بازی جذابیت داشت و نه دلسوزی والدین‌ حال‌مان را خوب می‌کرد.حال شاید وصل شدن اینترنت حکایت همان اسباب بازی دوران کودکی‌مان را داشته باشد البته الان که بزرگ شده‌ایم، دیگر این بازی بسیار جدی‌تر شده چون قرار است چرخ زندگی را بچرخاند و نانی به سر سفره‌هایمان بیاورد. انگار ما همان بچه‌ای هستیم که به خاطر کار خطایی که البته در ذاتاً خطا نیست، اسب‌بازی‌مان را گرفته‌ تا ادب‌مان کنند و بعد از این که کلی گریه کرده‌ایم آن را به ما پس داده‌اند. اما آنها نمی‌دانند که در دل ما چه خبر است، چه می‌دانند که شکم گرسنه چیست، قسط و قرض و کرایه خانه و چک برگشتی چیست. آنها این اسباب بازی را فقط زمانی به ما می‌دهند که چون کودکی خاموش و خالی از زندگی باشیم اما این را بدانند که اکنون آن دوران گذشته است و حال این کودکان بزرگ شده‌اند و دیگر صبر نخواهند کرد که شما آنها را ادب کنید. بلکه این بار این ما هستیم که این اسباب بازی را از شما پس می‌گیریم و به شما خواهیم گفت که آن که خطا کرده است شمایید نه ما که برای یک زندگی معمولی و داشتن حق طبیعی، جان‌مان را کف دست گذاشته‌ایم و آن وقت کفتارهایی چون شما تشنه‌ی هر قطره از خون این جان‌های خسته و بی دفاع هستید.ما که جوانی‌مان، امیدهایمان، آرزوهایمان و هر چه که ما را به زندگی وصل می‌کرد را تقریباً از دست داده‌ایم و برای کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد هیچ چیز غیرممکن نیست، این انسان خالی از امید، پذیرای مرگ است و چه بهتر برای آرمان‌های خود جان بدهد به امید نوری که آیندگان از آن بهره‌مند شوند پس هیچ جای ترس و وحشتی نیست. شما هر چه دوست دارید انجام دهید، یک روز برای حجاب، یک روز برای دلار و یک روز برای زنده ماندن، البته که بهانه در این مملکت ماتم زده زیاد است، اما بترسید از روزی که این مردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشند، آن وقت اگر اقیانوسی از خون هم راه بیاندازید، تنها کسی که غرق خواهد شد این خود شما هستید.۷ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 14:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک کارگر ساده ۹</title>
                <link>https://virgool.io/Worker/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%B9-lhgu0rykxs2a</link>
                <description>۱هر روز که در این سرزمین می‌گذرد، بیشتر در سیاهی فرو می‌روم. دلم می‌خواست که می‌توانستم من هم حداقل حتی برای چند لحظه عمیقاً احساس خوشبختی کنم و بتوانم به آینده‌ای روشن امیدوار باشم اما انگار ناف من را با چاقوی سیاه بدبختی بریده‌اند که هر چه می‌دوم به جایی نمی‌رسم.کارگر یعنی نیازمند بودن و این نیاز در جامعه‌ای با شرایط نا برابر باعث می‌شود تا هر چه بیشتر در کثافت زندگی فرو بروی، بی‌آنکه از خود اختیاری داشته باشی تا جلوی این غرق شدن را بگیری.در چنین حالتی تنها می‌توان برای بقا جنگید، اینکه تا می‌توانی سرت را بیرون از این چاه پر از مدفوع بگیری تا بتوانی نفس بکشی در حالی که بقیه بدنت تا زیر گلو، در نجاست فرو رفته است.۲از کودکی همیشه برای یک زندگی خوب، رفاه و آسایش، یک خانه پر از آرامش و در نهایت فرار از جنگ‌های بی‌پایان والدین، تلاش کرده‌ام. می‌خواستم در نبرد با فقر و تنگدستی پیروز باشم و بالاخره روزهایی را ببینم که من بدون هیچ دلیلی خوشحال هستم.اما اکنون که به چهل سالگی نزدیک می‌شوم، هیچ یک از آرزوهایم برآورده نشده است و من یک کارگر ساده هستم که تنها می‌تواند نانی به اندازه‌ی نمردنش تحصیل کند.۳از مهرماه ۱۴۰۴ که از کار قبلی استعفا دادم تا به اکنون، اتفاقات زیادی برایم رخ داد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که در زندگی روزهایی را تجربه خواهم کرد که مجبور باشم برای چندرغاز پول، جلوی هر کس و ناکسی، سر فرود آورم و خود را از مقام انسانی به زیر بکشم.شاید کسی که از بیرون نظاره گر این کمدی باشد به من بگوید که تو قرار است در طول مدت سفر زندگی، تجربه‌های گوناگونی را کسب کنی که برای رشد روحت لازم بوده است، اما من در جواب خواهم گفت که تا همین جا هم این تجربه‌ها از سرم زیاد بوده و حاضر هستم هم اکنون با این زندگی نکبتی وداع کنم.۴عادت کرده‌ام تا حد امکان دست کمک را به سوی کسی دراز نکنم و حداقل تا الان کم پیش آمده است که بابت نیازهایم از کسی پول قرض بگیرم. علت عدم نیازم به کمک دیگران را فقط در یک چیز می‌دانم و آن هم قناعت کردن است.۵به دنبال کار گشتم و چند جا فرم استخدام پر کردم. وجه مشترک همه‌ی فرصت‌های شغلی، حقوق کم در برابر حجم کاری بالا بود. از طرفی دور بودن مسیر و همچنین محدودیت سنی تا ۳۵ سال هم جزو مواردی بود که برای من ایجاد مشکل می‌کرد و البته گاهی شرایط خاصی وجود داشت که مانع از استخدام شدنم می‌شد، مثلا هتل چهارباغ که مال شهرداری اصفهان بود فقط به این خاطر که متاهل نبودم من را قبول نکردند. جو کاری آن هتل بسیار مذهبی بود. به مدیر آنجا که او را حاج آقا صدا می‌کردند گفتم آیا ممکن نیست یک آدم متاهل دچار خطا شود؟ جواب قانع کننده‌ای دریافت نکردم، از قبل می‌دانستم با این جماعت مذهبی نمی‌شود دو کلام حرف منطقی زد، پس سعی کردم الکی انرژی خود را صرف توجیح کردن او نکنم.۶در آگهی دیوار دیدم که فرودگاه مشهد نیرو می‌خواهد. شماره را به همکارم که او هم بیکار بود دادم که تماس بگیرد. من با اینکه چیزهایی از قهوه و باریستایی می‌دانستم اما باز جرات نمی‌کردم در این حرفه مشغول به کار شوم.دوستم استخدام شد و بعد از مدتی به من زنگ زد تا بروم فرودگاه برای مصاحبه. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد از ساعت ۴ صبح تا ۷، قسمت کافی‌‌شاپ باشم و بعد تا ساعت ۱۱ در قیمت آشپزخانه صبحانه درست کنم.روزهای اول همه چی خوب پیش می‌رفت. مدیریت قسمت کافی‌شاپ و رستوران را یک شرکت شیرازی به عهده داشت. آنها ظاهراً در مزایده توانسته بودن رقم بالاتری را پیشنهاد بدهند که در نتیجه برنده مزایده شده بودند.چیزی که من مشاهده کردم این بود که خدمات آنها بدترین کیفیت و با قیمتی نجومی به مشتریان ارائه می‌شد. بدترین قسمت ماجرا مدیریت افتضاح مجموعه بود. سرپرست ما یک خانم اهل شیراز بود که چیزی از مدیریت نمی‌دانست. بیشتر پرسنل آنجا را زن‌هایی تشکیل می‌دادند که یا مطلقه بودند و یا در شرف جدا شدن. محیط بسیار سمی بود از آنجایی که آدم‌هایی را می‌دیدم که برای محکم شدن جایگاه‌شان در آن سگدانی، دست به هر کاری می‌زدند، از جمله دستمال‌کشی و زیرآب‌زنی برای سرپرست. آخر مگر چه قدر حقوق می‌گرفتند که حاضر بودند چون یک حیوان به زندگی ادامه بدهند.حالم از این سگدانی به هم می‌خورد و از اینکه می‌دیدم من هم باید در چنین محیطی کار کنم و شان خود را تا حد آنها پایین بیاورم، هر روز عذاب می‌کشیدم. از طرفی سر و کله زدن با یک سرپرست زبان نفهم و بی‌شعور چون سوهانی روحم را تراش می‌داد. من هیچ گاه کار کردن را عار نمی‌دانم اما اعتقاد دارم در هر رده از اجتماع باید شخصیت و منزلت انسانی رعایت شود. برای من جارو زدن و تی زدن کف کافه با آشپزی فرقی ندارد، کار کار است و نباید از آن فرار کرد اما اینکه طوری با آدم صحبت کنند که انگار با یک برده طرف هستند را دیگر نمی‌توان تحمل کرد و این شد که یک روز وسط کار لباسم را کندم و از فرودگاه بیرون آمدم. ۷بعد دو سه روز بیکاری، کار جدیدی در نزدیکی محل سکونتم پیدا کردم. یک هتل به ظاهر پنج ستاره که تشریفات مسخره‌ای برای استخدام داشت. قرار بود من به عنوان باریستا آنجا مشغول به کار شوم اما بعد از روز اول کاری و ادامه روزهای بعد متوجه شدم تنها کاری که انجام نمی‌دهم همین باریستایی است و در عوض باید کارهایی مثل سالن‌داری، خدمات، میزبانی، آبدارچی و مجموعاً همه نوع کار خدماتی را بایستی انجام می‌دادم. باز هم می‌گویم من از کار کردن در هر سمتی، هیچ گونه خجالت و ناراحتی ندارم و تنها توقعی که دارم این است که منزلت انسانی من رعایت شود.ولی متاسفانه انگار فرهنگ ارباب و رعیتی هنوز در کشور ما و یا شاید هم در سراسر دنیا از بین نرفته است و هستند کسانی که به واسطه‌ی پول و سرمایه‌ای که دارند، فکر می‌کنند که می‌توانند همچون خدا بر انسان‌های پایین دست خود حکم‌فرمایی کنند، این طور بود که وقتی می‌دیدم که یکی از مالکین هتل که شاید ۲۱ سال هم بیشتر نداشت، طوری با من رفتار می‌کرد که انگار برده‌ی او هستم، تصمیم گرفتم که به این حقارت و این گونه کار کردن آن هم برای دریافت مقدار ناچیزی حقوق، پایان بدهم.۸چیزی که همیشه در کارگری من را آزار می‌دهد این است که می‌بینم من در جایگاهی که باید باشم نیستم، یعنی فکر می‌کنم که بیشتر پتانسیلی که دارم هرز می‌رود.هر آدم ممکن است یا از استعداد بدنی و یا ذهنی خود بهره ببرد و یا اینکه هم زمان از هر دو استفاده کند و من فکر می‌کنم برخلاف پدرم که همیشه نان زور بازویش را می‌خورده است، هیچ وقت قدرت و استعداد بدنی بالایی نداشته‌ام بلکه بیشتر  از توانایی ذهنی‌ام استفاده کرده هرچند مدعی نیستم که از نبوغ خاصی برخوردار بوده باشم ولی آنچه که مشخص است، توانایی ذهنی‌ام همیشه بر قوای جسمانی‌ام چربیده است. ۹در حال حاضر فعلا بیکار هستم و از طرفی چالش‌های پیش رو با توجه به این که کم کم به سن چهل سالگی نزدیک می‌شوم باعث فشار‌های روحی و روانی در من می‌شود. اینکه هنوز نتوانسته‌ام جایگاه شغلی خود را پیدا کنم و هم اینکه در هیچ زمینه‌ای هنر و دانش قابل توجه‌ای ندارم تا با پشتوانه‌ی آن بتوانم به آینده امیدوار باشم، گذران روز‌ها را برایم سخت کرده است به خصوص در کشوری که اقتصاد آن هر روز کوچکتر می‌شود، حتی همین حقوق ناچیز کارگری جواب‌گوی یک زندگی بسیار ساده هم نیست.این قصه‌ی کار کردن و شغل عوض کردن من همچنان سر درازی خواهد داشت و فکر می‌کنم هرچه جلوتر بروم، بایستی با چالش‌های عجیب‌تر و سنگین‌تری مواجه بشوم و البته ممکن است برعکس این هم اتفاق بیوفتد.۵ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 03:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از خواندن یک شاهکار ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/short-writing/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-l15o6so6gfcc</link>
                <description>هربار که مطالعه‌ی یک شاهکار ادبی را به پایان می‌رسانم، بعد از آن یک خلاء بزرگ را در وجودم احساس می‌کنم و حس پوچی من را به سمت جدایی از دنیای پیرامونم سوق می‌دهد. دلیل این احساسات شدید که به من هجوم می‌آورند را دقیقاً نمی‌دانم چیست اما با خود می‌اندیشم وقتی داستانی را شروع به خواندن می‌کنم، یک زندگی جدید و یک ماجرای هیجان انگیز در من شکل می‌گیرد که باعث می‌شود از جهان واقعی به جهانی که ساخته‌ی ذهن نویسنده است، سفر کنم و در کنار تمام شخصیت‌های داستان، یک هم زیستی مسالمت‌آمیز به همراه درد‌ها و رنج‌ها و شادی آنها را تجربه کنم و به طریقی دیگر، از دل یک زندگی تکراری وارد جهانی تازه‌ می‌شوم.اصولا این نوع درگیر شدن در ماجرای یک کتاب شبیه مصرف یک مخدر می‌باشد. حال تصور کنید که شما برای چند ماه درگیر یک رمان چند جلدی باشید و هر روز بخشی از آن را زندگی و تجربه کنید و بعد ناگهان آخرین صفحه و پایان چند ماه مطالعه مداوم و اتمام مخدری که ذهن و حواس شما را از زندگی واقعی پرت کرده است.چیزی که در این مواقع ذهنم را درگیر می‌کند و باعث یک نوع اضطراب و نگرانی در من می‌شود این است که آیا بعد از این هم شاهکار دیگری وجود خواهد داشت تا به واسطه‌ی آن، این ذهن آشفته و این وجود رنج دیده را به واسطه‌ی آن التیام بخشم؟البته می‌گویند که بعد از پایان هر کتابی باید به ذهن اجازه داد تا آنچه را که وارد آن شده است را تجزیه و تحلیل کند ولی من برخلاف این توصیه دچار بی‌قراری می‌شوم و این یک نوع رفتار غیر ارادی است، در نتیجه مثل یک معتاد که باید به مواد برسد ولی نمی‌داند آن را باید از کجا تامین کند، به لیست کتاب‌هایی که در هر گوشه‌ای ذخیره کرده‌ام مراجعه می‌کنم، این گونه که شتابان و با دست پاچگی، شروع به مطالعه پیرامون موضوع کتاب می‌کنم تا ببینم آیا باب میل من هست یا نه. سری به کتابخانه‌ها در گوشه و کنار شهر می‌زنم، کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون می‌آورم و چند سطر اولشان را خیلی سریع از نظر می‌گذرانم و در آخر باز آنچه را که در جست‌و‌جوی آن هستم را پیدا نمی‌کنم.این وضعیت آشفته تا زمانی ادامه خواهد داشت که بتوانم شاهکار بعدی را کشف کنم و آن جاست که کمی می‌توانم آرام و قرار بگیرم و آن احساس خلاء و پوچی به طور موقت از من دور می‌شود.گاهی خود را مورد شماتت قرار می‌دهم به این خاطر که زندگی واقعی را نباید فدای کتاب‌ها کرد اما در جواب به خود می‌گویم شاید این تنها راه نجاتی باشد که می‌تواند همچنان من را در مسیر زندگی نگه دارد.از ابتدای سال ۱۴۰۴ تا برج دی، بیش از ۱۲ هزار صفحه در مورد تاریخ فرانسه در قالب رمان مطالعه کرده‌ام. این سری شامل دو مجموعه‌ی غرش طوفان و سه تفنگدار اثر الکساندر دوما می‌باشد. به واسطه‌ی این مطالعه تا اندازه‌ای با سیاست‌ها و بازی قدرت‌ در دستگاه حکومت‌ها که تقریباً در تمام دوران به یک شکل تکرار می‌شود آشنا شدم و البته با خواندن در مورد انقلاب فرانسه که بی‌شباهت با انقلاب ایران نیست، دچار شگفتی شدم.وقتی فهمیدم که هوش مصنوعی می‌‌تواند که خلاصه‌ی کتاب‌ها را به مخاطب خود ارائه دهد، بسیار زیاد نگران شدم. آخر این چه مزخرفی است که انسان را از لذت خواندن جزئیات محروم می‌کند، مگر همین ریزه‌کاری‌ها نیستند که تجمع آنها تبدیل به ادبیات می‌شود. درست شبیه به این است که شما به جای خوردن یک غذای خوب، فقط به دیدن عکس آن اکتفا کنید ولی باز در نهایت شما گرسنه خواهی ماند.نادر ابراهیمی در کتاب یک عاشقانه‌ی آرام می‌نویسد:انسان، انسان است نه کتاب. کتاب‌ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلماتِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچه‌ها انسان خواهی شد نه در لابه‌لای کتاب‌ها.ولی آقای ابراهیمی عزیز، وقتی آدم از تمام کوچه‌ها با تمام انسان‌هایش طرد شود، آن وقت چه باید بکند؟ اگر کسی که دلش مُردن بخواهد چه بهتر که در این دریای مُرده، به همراه همین کلمات مُرده، غرق شود و در اعماق آن فرو رود.در جایی از یک نویسنده‌ی دیگر  نوشته بود:گاهی هیچ اختلال روانی در کار نیست،فقط مساله، بی‌پولی است.بی‌پولی فقط نبود پول نیست،محرومیت از امکان انتخاب است،وقتی پول نیست، جهان کوچک می‌شود،و در تنگنای آن، روان هم کم کم تحلیل می‌رود.در چنین وضعیتی، انسان دیگر انتخاب نمی‌کند،فقط تاب می‌آورد.و تاب آوری مداوم، آرام آرام جانِ روان را فرسوده می‌سازد.بله آقای نادر ابراهیمی عزیز، گاهی انسان حق انتخاب ندارد و ناخواسته، محکوم به زندانی می‌شود که ابعاد آن همان ابعاد اتاقی است که در آن زندگی می‌کند. محکوم می‌شود که از آدم‌ها دوری کند چون در رقابت ظالمانه‌ و نابرابر روزگار، از همه عقب می‌ماند و در ادامه، بین او و انسان‌ها، کیلومتر‌ها فاصله ایجاد می‌شود، آن طور که آدم خجالت می‌کشد با کسی حرف بزند یا بخواهد ارتباط جدیدی برقرار کند، چون هیچ چیزی در چنته ندارد تا برای دیگری ارائه کند. پس مجبور است خود را در کنج عزلت تنهایی خود، زندانی کند و در چنین شرایطی به جای نشستن پای بساط تریاک و منقل، کتاب را انتخاب می‌کند که بهترین مخدر برای یک آدم نیمچه دانشگاه رفته‌ی بی‌سواد است.راستش یادم رفت این را بگویم آقای نادر ابراهیمی عزیز، من خیلی وقت است که مُرده‌ام اما چون روح از بدنم جدا نمی‌شود، مجبورم این تَن را با خود به زور، به این طرف و آن طرف بکشانم و شاید برخلاف گفته‌ی شما، فقط به وقت خواندن است که احساس می‌کنم که هنوز می‌توانم نفس بکشم، احساس می‌کنم، هنوز در این جهان بی‌انتها، موجودیت دارم، آخر در زمان‌های دیگر، به این موجودیت شک می‌کنم، به این دلیل که احساسم به من می‌گوید که تا زمانی که فقیر هستی، تو را نادیده خواهند گرفت. اما من این فقر را دوست خواهم داشت، نه برای همیشه بلکه برای اکنون، چون باعث شده است روح من با خواندن کتاب‌ها، چون درختی شکوفه بزند، رشد کند و شاید در آینده‌ای نزدیک، میوه دهد، آنگاه شاید من هم حرفی برای گفتن داشته باشم و به واسطه‌ی آن، به میان آدم‌ها راه یابم و یا آنها را به سمت خوب بکشانم.۳۰ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 03:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با آخرین ریال‌هایم تخمه و نارنگی خریدم!</title>
                <link>https://virgool.io/short-writing/%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%85-bney0nktqy3l</link>
                <description>آخرین ریال‌هایم دارد ته می‌کشد. چیزهایی که می‌خرم بیشتر تخمه آفتاب‌گردان و نارنگی هستند، چه پادشاهانه خرج می‌کنم! آخر کنار خواندن کتاب باید کمی هم تنوع باشد دیگر. نمی‌دانم ترکیب تخمه و نارنگی را امتحان کرده‌اید یا نه، اما پیشنهاد می‌کنم در کنار مطالعه آن را تجربه کنید، این طور که وقتی شوری تخمه باعث تشنگی شما شد و وقتی چشمتان خسته از خواندن، خواستید کمی استراحت کند، نارنگی را که راحت پوستش کنده می‌شود را پوست می‌گیرید و در دهان مبارک می‌گذارید که برای من چند نتیجه به همراه دارد، اول اینکه تشنگی حاصل از شوری تخمه را برطرف می‌کند، دوم اینکه چند لحظه‌ای به چشمانم استراحت می‌دهم و سوم اینکه نارنگی همدم شب‌های طولانی زمستانی‌ام می‌شود و دیگر تنهایی را احساس نمی‌کنم.داشتم می‌گفتم، آخرین ریال‌های موجود در حسابم همزمان هم ارزششان سقوط می‌کند و هم مقدارشان به طرف صفر شدن به سرعت نور پیش می‌رود. تا قبل از اینکه دلار چنان وحشیانه سعود کند می‌خواستم عینکم را عوض کنم، کاپشنی بخرم و کفشی بگیرم که با این اوضاع پیش آمده، با ریال‌های مانده در حسابم فقط می‌شود تا چند روزی خودم را با تخمه و نارنگی سرگرم کنم.کار تازه‌ای پیدا کرده بودم که بتوانم ریال کارگری را به حساب بانکی تار عنکبوت گرفته‌ام جاری کنم که به یک باره آن تروریست‌های بی‌پدر و مادر ریختن داخل شهر و همه جا را به تعطیلی کشاندن و باز من بیکار شدم. این شد که باز با اندک ریال‌های ته مانده در حسابم تخمه و نارنگی خریدم و شب‌ها تا صبح خود را به خواندن کتاب مشغول کردم. نا گفته نماند که گاهی در میان خواندن و تخمه شکستن و پوست کندن نارنگی، فحش‌های ناجوری حواله‌ی این جماعت تروریستی کردم، آخر ناجوانمردان چرا آشوب و اغتشاش، وقتی می‌شود به همه چیز عادت کرد و سوراخ ماتحت را به جماعت بالاسری کشورمان تقدیم کرد تا هرچه می‌خواهند در آن فرو کنند و ما دم برنیاوریم دیگر این همه خشونت چرا؟از شما چه پنهان همین چند وقت پیش و قبل از این که این بی‌پدر و مادرهای بی‌ناموس دست به اغتشاش بزنند، به ازدواج فکر می‌کردم، با خود می‌گفتم اگر بشود ما برویم و در یک اقدام خداپسندانه به دنبال یک دخترخانم موجه و متشخص بگردیم که بتواند با درآمد کارگری و ریالی ما بسازد و قبول کند تا ما غلام ایشان بشویم، آنگاه دیگر در زندگی هیچ آرزویی نخواهیم داشت جز خوشبختی زوجه‌ای که اختیار کرده‌ایم. اما زهی خیال باطل که آرزو بر جوانان هم عیب است چه برسد که بخواهند در راستای آن اقدامی بکنند و این شد که به خاطر یک عده خدا نشناس اغتشاشگر، قیمت طلا و سکه به یک باره سر به فلک کشید.البته چون برای هر مشکلی حتماً راه حلی وجود دارد، دیدم بهترین راه‌کار پشت کردن به مشکلات است البته نه به معنای بد آن این طور که با خود فکر کردم که مثلا اگر با یک خانم کارمند بازنشسته که حداقل بالای شصت سال سن داشته و همچنین دارای خانه و ماشین در حد متوسط باشد، می‌شود یک زندگی کاملا عاشقانه را تشکیل داد. لذا اگر این آشوبگران نمک به حرام بگذارند تا دوباره وضعیت به حالت عادی برگردد و پیام رسان‌های وطنی دوباره شروع به کار کنند، در یکی از سایت‌ها و کانال‌های همسریابی ثبت نام کرده و در نهایت تقاضای زوجه می‌کنم. باشد که رستگار شوم.اما تنها دغدغه‌ام باز جور کردن مقدمات خواستگاری است، مثلا خرید یک دست کت و شلوار، شیرینی و گل که جمعا مبلغی نجومی خواهد شد. اما اگر آن خانم موافقت نمایند که ابتدا چای را در یک چایخانه در مناطق متوسط شهر نوش جان کنیم، از او مهلت خواهم گرفت که تا بعد از این اغتشاشات، حتما سر کار رفته و مقدمات خواستگاری را فراهم خواهم کرد.البته همه‌ی این اقدامات منوط به این است که باز باید دید این ریال فلک زده تا چقدر دیگر سقوط خواهد کرد و اینجانب تا چند سال دیگر در پشت سد ازدواج متوقف خواهم شد ولی در هر صورت، من تا عادی شدن این شرایط بحرانی، به خرید تخمه و نارنگی ادامه خواهم داد و از خواندن کتاب‌ها لذت خواهم برد.۲۳ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 15:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به مامان ۲</title>
                <link>https://virgool.io/mymother/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B2-sdf2jcs04ndq</link>
                <description>سلام مامانمامان، تو خوش شانس بوده‌ای، این را از این جهت می‌گویم که توانستی این جهان تاریک را پشت سرت جا بگذاری و خود، به سرزمینی بروی، که ظاهراً، خبری از رنج نیست. جسم تو، بالاخره پس از تحمل سال‌ها محنت و درد، در زیر خاک آرام گرفت.مامان، من در تاریخی که خود از آن اطلاعی ندارم، مُرده‌ام، اما روح از بدنم جدا نمی‌شود و این بالاترین عذابی است که تحمل می‌کنم زیرا این جسم که دیگر ارتباطش را با روح از دست داده است، هر روز که می‌گذرد بیشتر می‌گندد و بوی مردار به خود می‌گیرد و به همین خاطر است که هیچ آدم زنده‌ای به من نزدیک نمی‌شود که مبادا بوی مرگ، مشام آن‌ها را آزار دهد.مامان، من در هر چه که فکرش را بکنی، شکست خورده‌ام، در درس، در کسب و کار، در زندگی، من قبل از شروع هر چیز ورشکسته محسوب می‌شوم. حتی عشق هم از من رو برمی‌گرداند.مامان، من آن قدر از آدم‌ها دورم که با این که در شهر و در میان آن‌ها، خانواده و آشنایان زندگی می‌کنم، اما احساس درونم می‌گوید که فاصله بین من و آن‌ها بیش از آن است که بشود آن را اندازه گرفت. انگار در یک بیابان بی‌انتها زندگی می‌کنم، خودم هستم و شن‌هایی که آرام در ابدیت خود فرو رفته‌اند. می‌دانم تلاش‌هایم برای اینکه بخواهم خودم را به آدمی نزدیک کنم، بیهوده است.مامان، من بیش‌تر از همیشه به سرنوشت معتقد شده‌ام. پس دست از تلاش برداشته و می‌گذارم ایام به دلخواه و اراده‌ی خود بر من بگذرند. ولی ای کاش زودتر این را می‌فهمیدم تا این که این قدر خود را دچار زحمت بی‌ثمر نمی‌کردم.مامان، دلم می‌خواهد که دوباره عاشق بشوم و برخلاف دفعه‌ی قبلی که دچار خامی و نوجوانی بودم، تا آخرین نفس از او مراقبت کنم و برای بدست آوردنش، از هیچ چیز کم نگذارم. اما چه بگویم که انگار عشق هم از من دوری می‌کند و باز تلاش‌هایم بیهوده‌اند.مامان، واقعاً خسته‌ام، مانند یک کشتی بی‌مصرف به گل نشسته‌ام. با اینکه هنوز جوان محسوب می‌شوم، چون سالمندی می‌مانم که پشت او بر اثر بار زندگی خم شده است و دیگر توان ایستادن در برابر حتی یک نسیم سبک را هم ندارد.مامان، دلم می‌خواهد به گذشته و به روزهایی که حال تو خوب بود برگردم. شاید باید اسمش را گذاشت روزهایی که مامان خوب بود که البته این روزها شاید کمتر از تعداد انگشتان دست باشد. اما اگر دانشمندان می‌توانستند امکانی فراهم کنند که انسان بتواند فقط به یک روز برای تعداد مشخصی در زمان سفر کند، من حتماً به همان روز خوب مامان می‌رفتم و ساعت‌ها با تو گفت و گو می‌کردم. امّا هزار افسوس که مرگ بین من و آن‌ روزهای اندک خوب فاصله انداخته است و چون دیواری می‌ماند که هیچ نمی‌توان از آن عبور کرد.مامان، بابا بالاخره به آرزوی دیرینه‌ی خود رسید و چهار سال بعد از عروج تو، توانست ازدواج کند. البته اینکه چهار سال طول کشید از این بابت بود که انگار گرفتار نفرین تو شده بود و نمی‌توانست زن مناسبی پیدا کند. اما در این چند سال زیاد هم به او بد نگذشت و از ازدواج‌های موقت بهترین بهره را برد تا اینکه توانست ازدواج دائم کند.مامان، چیزی که برایم جالب بود این است که بابا در سن هفتاد سالگی چنان مشتاق به ازدواج بود که یک جوان بیست ساله چنین شوقی را نداشت. در هر مجلسی و در هر جایی که ممکن بود آنقدر با اشتیاق در مورد زن گرفتن صحبت می‌کرد که همه دچار حیرت می‌شدند. و همین شوق و ذوق او بیشتر من را از او متنفر می‌کرد و حتی گاهی چنان خشمگین می‌شدم که می‌خواستم که به او بگویم حداقل حرمت نگه دار و مثل یک انسان بالغ رفتار کن اما بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه می‌رسیدم که حرف زدن با کسی که در تمام عمر فقط در فکر ارضای شهوت و شکمش بوده است هیچ فایده‌ای ندارد.مامان، من هیچ میل نداشتم زنی وارد خانه‌ای بشود که متعلق به توست و این تو بودی که برای ذره ذره‌ی آن خون دل‌ها خوردی و حال یک نفر بدون هیچ زحمتی از ثمره‌ی تلاش دیگری به راحتی سود ببرد. هرچند که مقصر خودت بودی که نتوانستی درست زندگی کنی و به جای اینکه زیر خاک فراموش شوی، اکنون می‌توانستی خانم این خانه باشی. اما همیشه زندگی باب میل انسان نیست و آنچه که نمی‌خواهی بشود، می‌شود.مامان، نمی‌خواهم یک طرفه قضاوت کنم و به خاطر اینکه تو مامان من بوده‌ای، طرفداری تو را بکنم. اما آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. از وقتی که زن بابا وارد این خانه شده است بیشتر به تفاوت تو و بابا پی می‌برم. تو یک زن کمالگرا و با تمایل به پیشرفت بوده‌ای در صورتی که بابا برخلاف تو یک آدم معمولی و با تفکراتی افراطی، بوده است و این گونه بود که تو با آن همه‌ی استعداد و ذوق فقط وسیله‌ای شدی برای ارضای میل جنسی، فرزندآوری و در نهایت خدمات خانه داری. و این‌ها کمال درخواست‌های بابا بوده است و اگر تو میل به پیشرفت داشتی، او همیشه تو را سرکوب می‌کرده است. من وقتی به این تفاوت فاحش بین تو و بابا فکر می‌کنم، می‌خواهم خودم را از بلندترین برج این شهر به پایین پرت کنم و حالم از این مرد پست‌ فطرت بهم می‌خورد که تو را به تمام معنا نابود کرد و در نتیجه زندگی همه‌ی ما از بین رفت.مامان، کاش هیچ وقت برای آینده‌ی این مرد تلاش نمی‌کردی، این را از این جهت می‌گویم که ثمره‌ی آن به هیچ درد تو نخورد جز اینکه الان فقط بابا با رفاه و اندوخته‌ای که تو برای آن زجر کشیدی، در کنار همسر جدیدش، در آرامش به زندگی ادامه می‌دهد و بعد از او زن جدیدش از مستمری بیمه تا آخر عمرش استفاده خواهد کرد. اگر که بابا الان خانه، ماشین و بیمه‌ی بازنشستگی دارد و می‌تواند بدون زحمت زندگی کند برای این است که تو بارها مانع از فروش خانه شدی، تو بارها مانع از این شدی که پول بابا از بین برود و این تو بودی که پیگیر بیمه‌ی تامین اجتماعی بابا بودی. آخ اگر غیر از این بود، بابا بعد مرگ تو نه تنها نمی‌توانست ازدواج کند بلکه حتی پول یک فاحشه‌ی معتاد کنار خیابان را هم نداشت تا آتش شهوت خود را آرام کند، بلکه می‌بایست در یک سگدانی اجاره‌ای به زندگی ادامه دهد و تا عمر دارد برود در گرما و سرما مثل خر کار کند بلکه بتواند آن شکم صاحب مرده‌اش را با تکه نان خشکی سیر کند.مامان، در این مدت کوتاه که زن بابا به خانه آمده است، همه‌اش افسوس می‌خورم، افسوس اینکه تو کجا و این زن کجا. کجاست آن همه استعداد و جبروت که به این خانه روشنایی ببخشد. و حیف از آن که تو هم خودت و هم ما را در آتش اختلاف زناشویی سوزاندی. حال این زن بابا چه می‌داند که این خانه را چه زنی خانه کرد و چه کسی به آن رونق بخشید. نمی‌گویم که او زن بدی است اما تو با همه‌ی بدی‌هایت هزار برابر از او سرتر هستی و این من را اذیت می‌کند وقتی می‌بینم در خانه زنی وجود دارد که اصلا با ما همخانی ندارد.مامان،کاش ذات من هم شبیه به بابا می‌شد و کمتر عذاب می‌کشیدم. کاش اصلا شبیه تو نمی‌شدم و اگر این طور بود، الان من هم یکی شبیه بابا، از زندگی در این جهنم لذت می‌بردم، چون این گونه نه کمال‌گرا بودم و نه به فکر فردا، بلکه هر چه امروز کسب می‌کردم، خرج ارضای قوای جنسی و شکمم می‌شد و شب‌ها آسوده‌تر می‌خوابیدم. اما متاسفانه تمام خصوصیات بد و خوب تو به من رسیده است و هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم از آنها رها شوم.مامان، آسوده‌تر از قبل بخواب، اینجا روی زمین هیچ جای خوشبختی نیست و بعضی از آدم‌ها هستند که آرزو دارند که عمرشان هر چه زودتر سپری شود تا از رنج بیشتر خلاص شوند از جمله خود من که هر چه بیشتر پیش می‌روم کمتر میل به ادامه دادن دارم.مامان، فقط یک معجزه می‌تواند من را از رنج زیستن نجات دهد هر چند که دیگر به معجزه هم اعتقاد ندارم اما من فکر می‌کنم دو راه وجود دارد، یا باید این مصیبت در ادامه‌ی این زندگی تبدیل به خوشبختی شود و یا اینکه اگر قرار باشد به همین ترتیب به مغاک نابودی پرت شوم، همان بهتر که به زندگی‌ام پایان بدهم.۲۲ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 22:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب به کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-nuxhvfofxcjd</link>
                <description>دوستان ویرگولی عزیز، همین ابتدا عرض کنم که به قول قدیمی‌ها، چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. لذا دستی برسانید تا جایزه به دست ویرگولی‌هایی برسد که در این سایت، حق آب و گل دارند.(مدیونی اگه فکر کنی منظور خودم هستم)دنده عقب به گذشتههمان طور که قبلا هم عرض کردم، من خاطره‌ی خاصی با ماشین ندارم به این دلیل که به عنوان آخرین فرزند خانواده، وقتی چشم به این دنیا باز کردم، همیشه بین پدر و مادرم، جنگ و دعوا بود لذا با وجود داشتن ماشین، من هیچ خاطره‌ای از مسافرت خانوادگی ندارم چون  ما اصلا به صورت خانوادگی مسافرت نرفتیم، تازه مثلا اگر هم پیش می‌آمد که برای روزهایی مثل سیزده به در به بیرون شهر می‌رفتیم، امکان نداشتن دعوایی بین والدین من رخ ندهد. یعنی می‌شود گفت ما یک روز خوش در زندگی نداشتیم.از طرفی بابا آن قدری که ماشینش را دوست داشت و به آن اهمیت می‌داد، برای فرزندان خود ارزشی قائل نبود و همین حالا هم پا که به سن گذاشته، همین طور است. این طور نبود که به صورت خودجوش بخواهد به ما رانندگی یاد بدهد و من خود رانندگی را دزدکی و دور از چشم بابا و مامان یاد گرفتم.تصادف و دزدیدن ماشین باباتنها چیزی که بابا از ماشین به من یاد داد این بود که چطور دنده را خلاص کنم و بعد استارت بزنم. که البته یک بار که یادم رفت دنده را خلاص کنم، وقتی استارت زدم، پیکان بابا حرکت کرد و به ماشینی که جلوی آن پارک بود برخورد کرد و در نتیجه جلوی ماشین داغان شد. از آن پس دیگر بابا اجازه نداد تا ماشین را روشن کنم.وقتی بچه‌تر بودم، برای یادگیری رانندگی خیلی اشتیاق داشتم اما هیچ گاه این اشتیاق و سایر اشتیاق‌های من توسط بابا دیده نمی‌شد و همین امر منجر به سرکشی و طغیان در من شد تا آنجایی که دست به کارهای خطرناک می‌زدم بی‌آنکه به عواقب آن بیندیشم. یک کودک چگونه می‌تواند بداند که رانندگی در سنین پایین و بدون اطلاع و نظارت والدین، ممکن است خطر آفرین باشد.این شد که من برای ارضای آن حس کنجکاوی و اشتیاق درونی برای راندن خودرو، اقدام به سرقت ماشین بابا می‌کردم، به این صورت که وقتی او ظهر از سرکار برمی‌گشت، بعد از صرف ناهار حدود نیم ساعت می‌خوابید و من از این فرصت استفاده می‌کردم و کلید نیسان را از جیبش دزدکی برمی‌داشتم.معمولا ظهرهای تابستان بچه‌های محل داخل کوچه مشغول بازی بودند و من در یک حرکت انتحاری، آن‌ها را سوار نیسان می‌کردم و در کوچه‌های خلوت، جولان می‌دادم.این روند تقریباً هر روز انجام می‌شد بدون این بابا و مامان خبردار شوند تا اینکه یکی از همسایه‌های فضول گزارش شرارت‌های من را به گوش مامان رساند و پس از آن دیگر نتوانستم نیسان بابا را دزدکی بردارم.چند سال بعد وقتی راهنمایی می‌رفتم، بابا یک زمین کشاورزی اجاره کرد و در آن خربزه کاشت. فصل برداشت که رسید، به هنگام سحر، من و دامادمان با نیسان بابا به بیرون شهر می‌رفتیم تا محصول خربزه را برداشت و به میدان تره بار بیاوریم. مسیر رسیدن به زمین کشاورزی به دو قسمت راه اصلی آسفالته و راه فرعی خاکی تقسیم می‌شد. بعد از طی کردن راه اصلی، دامادمان فرمان را به دست من می‌داد تا بتواند چرتی بزند و من هم از خدا خواسته کل مسیر فرعی را رانندگی می‌کردم و باید از او بابت اینکه اجازه می‌داد تا آن اشتیاق درونی‌ام ارضا شود،تشکر کنم.دوران کودکی و نوجوانی سرشار از محرومیت‌هایی بود که از جانب والدین من اعمال می‌شد. آنها به جای همراهی و همدلی با خواسته‌های مشروع فرزندان خود، بیشتر آن را سرکوپ می‌کردند، به تعریفی دیگر، ما و والدین ما در دو جهان متفاوت می‌زیستیم تا آنجایی که هیچ وقت آنها نتوانستند با فرزندان خود ارتباط برقرار کنند و در ادامه هیچ صمیمیتی بین ما و آنها شکل نگرفت. مامان تا آخرین روز زندگی‌اش با ما بیگانه بود و با همین بیگانگی دنیا را ترک کرد و بابا هم که اکنون بیش از هفتاد سال سن دارد، در همین بیگانگی به سر می‌برد.خدارا شکر که آن سال‌های پر از خطر به خیر گذشت و من اکنون بدون اینکه حادثه‌ای در اثر آن اعمال کودکانه‌ام برایم رخ دهد به بزرگسالی رسیدم.۱۳ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 17:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه، یک امیدواری ناپایدار</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-b0aubvtroumh</link>
                <description>سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، کار مشخصی برای انجام دادن نداشتم. منظور از کار مشخص، کاری بیرون از خانه است، عاملی که باعث شود تا صبح زود از خانه بیرون آیم و هوای صبح پاییزی به سر و صورتم بخورد تا کمی از آن کسلی و خمودگی درونی‌ام را کاهش دهد. البته در چنین روزهایی طبق روال همیشگی، سعی می‌کنم خودم را با مطالعه سرگرم کنم تا وقتم به بطالت نگذرد. این شد که بالاخره با کمی تاخیر جلد چهارم کتاب سه تفنگدار را ظهر روز پنجشنبه تمام کردم. به دلیل اینکه کتابخانه‌های عمومی مشهد، ظهر پنجشنبه‌ها تعطیل می‌کنند و تا شنبه هفته‌ی بعد تعطیل هستند، نتوانستم جلد پنج سه تفنگدار را از کتابخانه بگیرم. اما ایرادی نداشت، من همیشه برای روز مبادا کتابی برای خواندن دارم. داخل برنامه‌ی طاقچه، کتاب فرانکشتاین در بغداد را داشتم. خوبی کتاب الکترونیک این است که همه جا در دسترس و قابلیت حمل آن آسان است. سعی کرده‌ام همیشه یک کتاب الکترونیک برای خواندن در مواقع و مکان‌های مختلف داشته باشم تا بتوانم از وقت‌های تلف شده‌ام بهترین استفاده را ببرم.پنجشنبه ظهر خواهرم من را به خانه‌اش دعوت کرد. سطح انرژی‌ام پایین بود و بعد از صرف ناهار خوابیدم و وقتی بیدار شدم که هوا داشت تاریک می‌شد. به خانه برگشتم و کمی مطالعه کردم، البته نه آنقدر که راضی کننده باشد و بیشتر در مجازی حضور داشتم.آخرین روزی که کار مشخصی نداشتم جمعه بود، یک روز نفرین شده‌ی دیگر. نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم، طبق عادت همیشگی، یک لیوان شیر با قهوه‌ی فوری، بعد کمی چرخیدن در مجازی. چون نه کاری در بیرون از خانه داشتم و نه برنامه‌ای برای انجام دادن، دوباره چشمانم سنگینن شد و تا شب خوابیدم. از این که تمام روز خواب هستم دچار عذاب وجدان می‌شوم، انگار یک آدم بی‌مصرف که دارد بیهوده زندگی را مصرف می‌کند بدون اینکه هیچ فایده‌ای برای جهان داشته باشد. آیا بهتر نیست هر چه زودتر همه چیز تمام شود تا بلکه منابع زمین صرف کسانی شود که می‌توانند از آن بهترین استفاده را ببرند؟ هرچند وقتی به گذشته فکر می‌کنم، روزهایی را می‌یابم که در آنها کاملا به کار و فعالیتی سودمند مشغول بوده‌ام، از خود می‌پرسم فرق اکنون و گذشته در چیست، چه شده است که آن کشتی که زمانی با سرعت اقیانوس‌ها را می‌پیمود، حالا به یک باره به گل نشسته است؟ آیا برای جهان فرقی هم دارد که اکنون من چگونه است یا در گذشته چگونه بوده‌ام؟پاسخی برای این سوالات به ذهنم نمی‌رسد جز اینکه بیشتر در پوچی غرق می‌شوم و میل به نبودن در این جهان در من بیشتر می‌شود. شاید در آینده‌ای نزدیک که منابع زمین رو به پایان است، به انسان‌های بی مصرف هشدار بدهند که در صورت ادامه دادن  این زندگی انگلی‌شان، دیگر امکان زنده بودن برا‌ی‌شان وجود نخواهد داشت.و بالاخره صبح شنبه فرا رسید. ساعت ۸ صبح کلاس تهیه نوشیدنی با دستگاه اسپرسو بود و من به موقع رسیدم. ابتدا حس خوبی نسبت به کلاس نداشتم و حضور در آن را کار بیهوده‌ای می‌دانستم.استاد قرار بود چند نوشیدنی جدید به ما آموزش بدهد و طبق معمول گفت چه کسی داوطلب می‌شود که اولین قهوه را با دستگاه بزند که من نیز داوطلب شدم. اولین نوشیدنی ترکیب قهوه اسپرسو با زرده تخم مرغ بود که می‌بایست آن را امتحان می‌کردم. هنوز حس منفی در وجودم موج می‌زد، شاید دلیلش این بود که این کلاس در برابر درس‌هایی که خوانده بودم بسیار کم اهمیت و ساده است و من با خود فکر می‌کنم که وقتی آن دروس سخت نتوانستند برایم مفید باشند، آیا کار با دستگاه قهوه می‌تواند آینده‌ی من را تضمین کند؟با تمام احساسات پیچیده‌ای که در درونم می‌چرخید، ترکیب قهوه و زرده تخم مرغ را آرام آرام نوشیدم و طعم آن را روی زبانم مزه مزه کردم. تلخی قهوه به خاطر ترکیب شدن با تخم مرغ کم شده بود و یک طعم ملایم را احساس می‌کردم. این ترکیب جادویی اثرش را گذاشت و کم کم حالم بهتر شد و کمی به زندگی امیدوار شدم. نمی‌دانم آیا مصرف این چنین مخدرهایی خوب است یا نه، اما تاثیر آن این بود که توانستم برای آن چند ساعتی که در کلاس حضور داشتم، احساس شادابی و سرزندگی را به صورت کاذب تجربه کنم.۱۰ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 19:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، خواب طولانی، پاییز، بیکاری، تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yaj1jnvdezxv</link>
                <description>با اینکه می‌دانم بدنم نیاز به تابش نور خورشید دارد و بهترین راه برای مقابله با افسردگی، پیاده روی زیر نور آفتاب است، اما تا دلیلی برای بیرون رفتن از خانه پیدا نکنم، این کار جزو ناممکن‌ترین و دشوارترین کارهای دنیا برایم محسوب می‌شود.می‌دانم که نیروی افسردگی آن‌قدر قوی است که نگذارد تو با آن مقابله کنی و در نهایت او را شکست بدهی. پس برای ادامه‌ی حیات خود، فکر تو را به چیز‌های کم اهمیت مشغول می‌کند، بهانه می‌تراشد و از تو دلیل می‌خواهد برای بیرون رفتن از خانه.از خود می‌پرسم آخر آن بیرون چه خبر است یا چه کسی منتظر من است که به دیدار او بروم. تا همین چند هفته‌ی پیش که شاغل بودم، هر روز کمی مانده به ساعت هفت صبح از خواب بیدار می‌شدم اما حال که کارم را از دست داده‌‌ام، صبح‌ها به زور از خواب بیدار می‌شوم. البته از زمانی که بیکار شده‌ام، یک چشمم به آگهی‌های شغلی است و این طور نیست که شبیه یک آدم بی‌عار و بی مسئولیت، دائم به کسالت و خواب بگذرانم.بعضی از روزها افسردگی چنان شدید است که تمام روز را می‌خوابم. البته به غیر از خواب کاری هم از من بر نمی‌آید. این را باید به خود یادآوری کنم که من هم ظرفیت مشخصی دارم و تا حد مشخصی می‌توانم بر زندگی‌ام تاثیر بگذرانم و نباید فراموش کرد که بخش عمده‌ای از سرنوشت من را عوامل بیرونی تشکیل می‌دهند.من نهایت تلاش خود را کرده‌ام و در هر لحظه از زندگی کاری را انجام دادم که فکر می‌کردم درست است اما همان طور که همیشه باد موافق بادبان زندگی را به جلو پیش نمی‌برد، کارها و فعالیت‌های من هم تاثیر مساعدی در رشد و پیشرفت من نداشته‌اند و من در حال حاضر هنوز نتوانستم روی پای خود بایستم و زندگی مستقلی داشته باشم.اگر جوانی را به دو بخش تقسیم کنیم، من در انتهای بخش دوم آن قرار گرفته‌ام. انسان در هر بازه‌ای از زندگی‌اش می‌تواند مسیر تازه‌ای را شروع کند اما مسلماً آن که در نیمه‌ی اول جوانی قرار دارد، این کار برایش آسان‌تر است و فرصت‌ها و ریسک‌های بهتر و بیشتری را می‌تواند تجربه کند. از طرفی چون انسان در ابتدای زندگی مورد حمایت والدین خود می‌باشد، به نسبت راحت‌تر می‌تواند راه خود را انتخاب کند تا آن کس که زیر بار فشار اقتصادی فکرش به درستی کار نمی‌کند. این است که همیشه با خود می‌گویم اگر از لحاظ مالی تحت فشار نبودم یا لااقل در جامعه‌ای می‌زیستم که اقتصاد بیماری نداشت، شاید می‌توانستم بهتر روی خود سرمایه گذاری کنم یا اینکه مشکلات چشم هوش من را کور نمی‌کرد و فرصت‌های کاری و شغلی را بهتر درک می‌کرد اما حال باید بیشترین انرژی خود را برای مقابله با افسردگی مصرف کنم و بخشی از آن هم صرف فشار‌هایی می‌شود که از اجتماع به من وارد می‌شود و در این شرایط برای بقا باید به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ بیندازم تا بلکه بتوانم یک روز دیگر زنده بمانم.مدت چند برج می‌شود که ارتباطم با دکتر روانپزشکم فقط از طریق پیام رسان ایتا می‌باشد. علتش این است که حرف‌ها و تفکرش قدیمی و به درد خودش می‌خورد و تنها چیزی که باعث شده تا هنوز با او در ارتباط باشم، داروهای خوبی بوده که تا اینجا تجویز کرده است. از وقتی فهمیدم حرف زدن با او بی‌فایده است، دیگر به مطبش مراجعه نمی‌کنم. فقط شرحی کوتاه از حالم را برایش داخل ایتا می‌فرستم و او هم همان داروهای قبلی را تکرار می‌کند و در آخر پول ویزیت را برایش پرداخت می‌کنم. آخرین بار برایش توضیح دادم که یک روز در میان از صبح تا شب خواب هستم و او فقط یک قرص تقویتی به داروهایم اضافه کرد.باید قبول کرد که نمی‌شود از دکترها انتظار معجزه داشت. آنها نمی‌توانند دارویی برای وضعیت معیشت و اقتصادی بیماران خود تجویز کنند. مسلم است که هر چه قدر مردم فقر بیشتری را تحمل کنند، بیماری‌های روانی به همان نسبت هم بیشتر می‌شود و حتی همین درمان هم خودش نیاز به بودجه‌ای سنگین دارد که خب بیشتر افراد ترجیح می‌دهند پول خود را خرج نیازهای اساسی خود کنند تا اینکه آن را برای جلسه‌های روان‌درمانی پرداخت کنند.تجربه‌ی چند ساله‌ی مصرف دارو به من ثابت کرده است که استرس و اضطراب را می‌شود تا حدودی با داروها کنترل کرد، اما افسردگی پیچیده تر از آن است که بشود با خوردن چند قرص آن را درمان کرد و باید دانست که عوامل زیادی در افزایش یا کاهش افسردگی دخیل هستند. مثلا وقتی هر چه تلاش می‌کنید تا مثلا خود را یک پله در زندگی ارتقا بدهید اما هر روز که می‌گذرد ارزش پول شما کم‌تر می‌شود و این یعنی هرچه قدر هم تلاش کنید بی فایده است، نا خودآگاه کم کم افسرده خواهید شد حال هر چه قدر هم دارو مصرف کنید یا به جلسه‌های روان‌درمانی بروید، هیچ موثر نخواهد بود.بعد از افسردگی یک حس دیگر است که از درون من را چون موریانه می‌خورد بی‌آنکه نشانه‌های آن از بیرون قابل مشاهده باشد و آن چیزی نیست جز احساس پوچی.آری، من هرچه در زندگی به جلو پیش می‌روم، بیشتر به پوچ بودن آن پی می‌برم و هر چه قدر تلاش می‌کنم تا دلیلی برای زنده بودن پیدا کنم، کمتر به نتیجه می‌رسم. با اطمینان به شما می‌گویم که کتاب‌هایی هم که در این زمینه نوشته شده است هیچ کمکی به فردی که دچار پوچی شده است نمی‌کند. انگار پوچی برای هر انسانی منحصر به فرد است و این گونه نیست که یک روانشناس با نوشتن یک کتاب خودیاری بتواند یک معجزه ایجاد کند که منجر به درمان شود. پس خواهش می‌کنم نگویید فلان کتاب را بخوان یا فلان پادکست را گوش بده. این موضوع تقریباً شبیه همان کسی است که هر چه تلاش می‌کند تا مثلا یک ماشین بخرد اما هر بار که به فروشگاه مراجعه می‌کند، می‌بیند ارزش پول او از بین رفته است و قدرت خرید ماشین را ندارد. نه کاری از دست من برای خودم برمی‌آید و نه اطرافیانم می‌توانند کمکی به من کنند. مثل شمعی می‌مانم که هر روز بیشتر آب می‌شود، منتها آن شمع با نورش به محیط روشنایی می‌دهد اما از وجود من جز تاریکی چیز دیگری ساطع نمی‌شود. کاش همان طور که به آسانی می‌شود با یک فوت کوچک، شمع را خاموش کرد، تاریکی درونم را می‌شد برای همیشه خاموش کرد و به این پوچی و افسردگی پایان داد.نمی‌دانم تا کجا می‌توانم ادامه دهم، اگر قرار بر این بوده که روح من تمام رنج این دنیا را تجربه کند، باید بگویم این اتفاق خیلی وقت است که رخ داده و حتی بیش از نیازش هم دریافت کرده است.خودم را با کتاب‌ها مشغول می‌کنم، اجازه می‌دهم تا جایی که می‌شود، داستان‌ها من را با خود ببرند، باور کنید حتی اگر به اندازه‌ی ثانیه‌ای احساس کنید در این جهان پر از تلاطم نیستید، خوشبختی بزرگی را بدست آورده‌اید و خوشا آنان که برای همیشه خوشبخت شده‌اند.پاییز به نیمه‌ی خود رسیده، بی آنکه من آن را عاشقانه درک کرده باشم. هوا خوب است ولی هنوز بارانی نباریده است و شاید همین نباریدن و خشکی بیشتر آدم را افسرده می‌کند.پوچی، افسردگی و تنهای، این سه گانه‌ای است که با من همراه هستند. تنهایی را با کتاب و افسردگی را با خوابیدن می‌گذرانم، اما پوچی را با هیچ چیز نمی‌شود تحمل کرد. حتی به وقت لحظه‌های نادر خوشی هم ناگهان این سوال را از خود می‌پرسم که برای چه من خوشحالم و بعد لحظه‌ها معنای خود را برایم از دست می‌دهند و آن دنیای رنگی پیرامونم تبدیل به سیاه و سفید می‌شوند.بعضی از روزها شدیدا احتیاج دارم در مورد نهان‌ترین احساساتم با یک نفر صحبت کنم. بگویم که چیزی در درونم می‌جوشد و می‌خواهم تمام آنچه که پشت‌سر گذرانده‌ام را بالا بیاورم و خودم را خالی کنم.چه می‌شود کرد وقتی گوش شنوایی وجود ندارد. عادت کرده‌ام و این عادتی خطرناک است که اگر ادامه پیدا کند سبب می‌شود که در نهایت دیگر به هیچ کس نتوانم اعتماد کنم و به هیچ کس نتوانم آخرین حرف‌هایم را بزنم.امیدوارم کتاب‌ها من را به حرکت و پرواز تشویق کنند، شاید هم در بیرون از خانه، بهانه‌ای من را به خود دعوت کند و شاید در آخرین لحظه که می‌خواهم سقوط کنم، اولین باران پاییزی نجاتم بدهد.۷ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 22:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیای ویرگولی را تشکیل بدهیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-vu9l2ot3uxtg</link>
                <description>ویرگول بعد از سال‌ها دوباره یک چالش برای نوشتن گذاشته و آن هم با جوایز میلیونی، که این پدیده باعث چند اتفاق در این سایت می‌شود که عبارت است ازیک_ رشد ناگهانی کاربران جدید در ویرگول که اصولا بوی جایزه به مشام‌شان خورده و دل‌شان می‌خواهد برنده بشوند و بعد از پایان مسابقه، ناگهان ناپدید می‌شوند. مخالفتی با این جریان ندارم چون باعث افزایش کاربر در ویرگول می‌شود که در اصل یکی از اهداف این چالش همین موضوع می‌باشد.اما بازی آنجا سیاه یا به قولی دارک می‌شود که ناگهان می‌بینید که مطلب یک تازه وارد به صورت نجومی لایک و کامنت دریافت می‌کند. اما با یک بررسی ساده می‌توان پی برد که این کامنت‌ها و لایک‌ها به صورت فیک ایجاد شده است و یک یا چند نفر با ایجاد چندین حساب کاربری در ویرگول، اقدام به لایک و کامنت برای یک کاربر مشخص می‌کنند تا شانس او در کسب جایزه بیشتر شود که متاسفانه طبق مشاهده‌ی اینجانب و در کمال ناباوری، این عمل تاثیر گذار هم بوده است.دو_ مشاهده شده که یک کاربر چه قدیمی و چه تازه وارد، برای جذب لایک و کامنت زیاد، اقدام به دنبال کردن تعداد بسیار بالایی از کاربران ویرگول می‌کند و سپس برای همه کامنت می‌گذارد و مطالب‌شان را هم لایک می‌کند بدون اینکه آن را مطالعه کرده باشد.این کار شاید در نگاه اول امری عادی باشد ولی در اصل باعث می‌شود که مطلب آن فرد که برای مسابقه نوشته شده است، جدای از این که چه کیفیتی داشته باشد،  تعداد بالایی لایک و کامنت دریافت کند که در نتیجه شانس آن را برای دریافت جایزه بالا می‌برد.سه_ همیشه داوری در این چالش‌ها بحث برانگیز بوده است. طبق تجربه‌ای که از چالش‌های قبلی داشته‌ام، داوری‌ها بدون حاشیه نبوده و بعضاً عده‌ای از آن ناراضی بوده‌اند.پیشنهاد من به تیم داوران این است که دلایل خود را برای انتخاب مطالب برتر برای مخاطبان ویرگول شرح دهند تا هیچ گونه شبه‌ای برای کسی بوجود نیاید. چون مبلغ جایزه عدد قابل توجه‌ای می‌باشد(البته اگه به دلار بود بهترم می‌شد!) بایستی همه‌ی داوری‌ها روشن و قابل تشریح باشد.پیشنهاداگر این چالش به صورت دیگری برگزار می‌شد، هیجان آن بالا می‌رفت و به نظرم مخاطبان بیشتری را جذب خود می‌کرد. مثلا این چالش به صورت مرحله‌ای برگزار می‌شد یعنی در هر مرحله، تعدادی از افراد به انتخاب داوران و تعدادی به انتخاب مخاطبین به مرحله‌ی بعد سعود می‌کردند و بعد از چند مرحله به فینال می‌رسیدیم و این گونه هیجان کار بیشتر می‌شد. روشی که در حال حاضر تیم ویرگول انتخاب کرده است کمی قدیمی و فاقد جذابیت است و چه بهتر بود که آن را کمی پیچیده‌تر برگزار می‌کردند.کلام آخردلم می‌خواهد در این چالش شرکت کنم اما چیزی به ذهنم نمی‌رسد، کاش مثلا بخشی از جوایز مربوط به موضوع آزاد بود.در هرصورت من دلم جایزه می‌خواهد و از همین تریبون به تیم ویرگول اعلام می‌کنم فکری به حال ما کاربران بی‌انگیزه و بی پول کند که در حال حاضر تنها تفریح سالم‌شان همین خواندن و نوشتن است. چه کار کنیم که با ماشین خاطره نداریم و پولش راه هم نداریم که بخریم! در خانواده ما تنها کسی که خاطره دارد پدر است که کلید ماشینش را هیج وقت به من نمی‌دهد! خلاصه که انشاءالله جوایز آینده خود ماشین باشد که حداقل به یکی از آرزوهای محال‌مون برسیم.با تشکر۵ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 19:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، مجازی، ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-dk1ommxfqcry</link>
                <description>بعضی از روزها اصلا حوصله‌ی کتاب خواندن ندارم، یعنی وقتی به وضعیت زندگیم فکر می‌کنم این سوال برایم پیش می‌آید که مطالعه قراره چه دردی از من دوا کند یا بعد از این که از لحاظ فرهنگی و محتوای خوب غنی شدم، چه اتفاقی قراره برایم بیوفتد یا کدام مشکلم قراره حل بشود در صورتی که من مشتی هستم که نمونه‌ی خروار است، در یک دریایی که همه در حال غرق شدن هستند، تو اگر بلندتر از بقیه هم فریاد بزنی، توفیری نمی‌کند. و این طور می‌شود که به مجازی و لذت‌ها و خنده‌های چند ثانیه‌ای پناه می‌برم.همان طور که گفتم، در این دریای طوفانی که همه در حال دست و پا زدن هستند و هر کس به فکر نجات خود می‌باشد، نمی‌توان از کسی انتظار داشت که گوش شنوایی برای دردهای تو باشد، پس باز هم باید به مجازی پناه برد و خود را سرگرم به ابتذال و شوخی‌های جنسی کرد تا متوجه نشویم که درد دارد آرام آرام ریشه‌های ما را می‌سوزاند یا خشک می‌کند.همانطور که از کودکی این عادت در من نهادینه شده است که بعد از ارتکاب کار اشتباهی، توبیخ می‌شدم، کتک می‌خوردم یا سرزنش می‌شدم، بعد از اینکه بزرگ شدم، آن بخش از وجودم که همیشه آماده‌ی توهین، تنبیه و سرزنش است، به صورت فعال در من باقی مانده است و حال جای والدین و معلمان را خود من گرفته‌ام و این من هستم که می‌بایست بر علیه خود قیام کند. پس وقتی اشتباه می‌کنم، منتظر این نیستم که خودم را ببخشم، بلکه عذاب وجدان و احساس گناه گلویم را می‌فشارد تا به من یادآوری کنند که تو هنوز همان کودک آسیب‌پذیر هستی که تکالیفش را انجام نداده است.این طور است که وقتی میزان مطالعه‌ام از یک مقدار مشخصی کم‌تر می‌شود یا میزان پرسه زنی‌ام در مجازی بیشتر از حد مجاز می‌شود، دچار عذاب وجدان می‌شوم و حس دانش‌آموزی دارم که تکالیفش را انجام نداده و هر آن منتظر است که معلم او را تنبیه کند، حس آن دانش‌آموزی را دارم که در درسی نمره‌ی پایینی گرفته و مورد شماتت و سرزنش والدین خود قرار گرفته است.حال با خود می‌گویم که تمام عمر تو بر سر همین کتاب‌ها رفته است و به هیچ ثمره‌ای هم نرسیده‌ای و اکنون که نه درسی است و نه معلمی و نه والدینی، پس از چه چیز می‌ترسی که بر خود واجب کرده‌ای که هر روز ولو پنج دقیقه خود را به مطالعه اختصاص بدهی و از طرفی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، می‌بینم مردم بدون کتاب‌ها خوشبخت‌تر و راضی‌تر هستند و هیچ گونه عذاب وجدانی هم ندارند. آنها وقت خود را به کار کردن و کسب تجربه‌ها اختصاص می‌دهند و هر روز چیز‌هایی را کسب می‌کنند که من آن را حتی در خواب شب هم نمی‌بینم.پس شاید باید به کتاب و کتابخوانی و همه‌ی کتابخانه‌ها لعنت فرستاد که این گونه عمر انسان را تباه و آدمی را گرفتاری بیماری‌های روانی می‌کنند. اما این سوال پیش می‌آید که خب، حالا که تمام کتاب‌ها را به زباله دان انداختی، بعدش چه، آن مرضی که بیش از سی سال به آن مبتلا هستی را چه کار خواهی کرد؟ آن ذهن بیش فعال را چگونه می‌خواهی آرام کنی؟ خودت می‌دانی هر چه قدر هم مجازی تو را به خود مشغول کند اما تو مانند معتادی هستی که فقط به جنس خاصی اعتیاد دارد و بقیه‌ی افیون ها نمی‌توانند تو را ارضاء کنند. در جهانی که نمی‌توان از درون آن معنایی پیدا کرد چه بهتر که حتی برای لحظه‌ای کوتاه و زودگذر، خود را به یک خواب شیرین سپرد، به جایی رفت که خبری از روزهای تکراری نیست، مشکلات و دردها به آن هیچ راهی ندارند و تو خالی از همه چیز، تنها یک تماشاچی هستی که کلمات در برابر چشمان تو به رقص در می‌آیند و شکل جدیدی از معنا را به تو ارائه می‌دهند، کمک می‌کنند تا به طور موقت، حس پوچی را فراموش کنی.حال آیا باز هم باید از کتاب‌ها دور شد‌ که بعید می‌دانم که بشود از آنها دل کند حتی به قیمت این که از زندگی هیچ بهره‌ای نبرد. درست مثل آن معتادانی که تمام هستی خود را پای مواد مخدر می‌گذارند و تا آخرین نفس به پای آن می‌مانند و در نهایت در گمنامی و در سکوت، زندگی را بدرود می‌گویند و باید به آنها آفرین گفت و من تمام قد به احترام آنها می‌ایستم که چنین به آنچه به آن اعتیاد داشته‌، وفادار مانده‌اند.یک آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 00:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس نا امنی چگونه در من شکل گرفته است؟</title>
                <link>https://virgool.io/dastane-madrese/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-o4hl0qxdvkvc</link>
                <description>اکنون که این متن را می‌نویسم، ۳۷ سال سن دارم، مردی که مقداری پخته محسوب می‌شود و تا حدودی سرد و گرم روزگار را چشیده است. من هنوز ازدواج نکرده‌ام و بیشتر مردان هم سن من، همسر و چند فرزند دارند، یعنی مردی که در این سن قرار دارد، می‌تواند ستون یک خانواده را تشکیل دهد و بقیه به او تکیه کنند. او نیز پشتیبانی برای همسر و فرزندان خود محسوب می‌شود.این مقدمه را بدین جهت گفتم که با این که من از نظر اجتماع یک مرد تقریباً کامل محسوب می‌شوم اما هنوز چون کودکی می‌باشم که به وقت مشکلات، به دنبال یک حامی و یک آغوش مطمئن می‌گردد اما او را پیدا نمی‌کند. آری من هنوز در قسمتی از وجودم رشد نکرده‌ام و آن کودکی هستم که در موضع ضعف قرار دارد و در مقابل مشکلات بسیار آسیب‌پذیر است.اما این سوال را همیشه از خود می‌پرسم که چرا من هیچ وقت احساس امنیت نمی‌کنم و ریشه‌ی این مشکل چگونه شکل گرفته است. چرا من با اینکه بزرگ شده‌ام و با وجود اینکه می‌توانم از خود در برابر تعرض دیگران مراقبت کنم، باز احساس ترس و رها شدگی در وجودم قالب می‌شود و رفتارم دقیقاً شبیه کودکی است که رها شده و هیچ حامی هم ندارد.می‌دانم که اولین چیزی که به ذهن شما می‌رسد، نقش والدین من به عنوان حامی است، آری درست حدس زده‌اید.قبل از این که وارد اصل مطلب بشوم، لازم به توضیح است که بایستی مقداری از کودکی خود را برای شما شرح دهم. مامانم هیچ گاه به فرزندانش اجازه نمی‌داد که داخل کوچه بازی کنند یا ارتباط با دوستان را محدود می‌کرد و ما تقریباً شبیه جوجه‌هایی بودیم که همیشه در پناه مادر خود بزرگ می‌شدند. شاید از نگاه اول این نوع محدودیت خوب باشد و باعث جلوگیری از وقوع هر گونه اتفاق ناگواری بشود اما از طرف دیگر این باعث می‌شد ما نتوانیم طریقه‌ی درست ارتباط با دنیای بیرون از خانه را یاد بگیریم.از طرف دیگر مامان هیچ شناختی از روحیه‌ی فرزندان خود نداشت، اینکه آنها چه گونه احساساتی دارند، حساس هستند یا جنگجو، خجالتی هستند یا اجتماعی، و همین عدم شناخت باعث بروز مشکلاتی شد که حالا شش انسان بزرگسال را درگیر مشکلات روحی حادی کرده است.این بیگانگی والدین نسبت به فرزندان شاید ناشی از جو آن زمان جامعه هم باشد. کشور درگیر انقلاب و جنگ بود و انگار مردم آن زمان مسخ شده بودند به طوری که فقط فرزندآوری می‌کردند بدون اینکه بدانند حتی روش زندگی کردن را یاد داشته باشند. نمی‌خواستم توضیحاتی که می‌دهم این قدر طولانی شود، اما موضوع مورد بحث کمی پیچیده است و برای اینکه خواننده را به تمام زوایای این موضوع آگاه کنم تا درک آن برایش راحت‌تر شود، مجبور هستم که مساله را کاملا باز کنم.بخش دیگری هم بود که باعث می‌شد که والدین ما هیچ گونه توجهی به فرزندان نداشته باشند و آن مهم این بود که ازدواج آنها از روی اجبار شکل گرفته بود و این زن و شوهر همیشه باهم مشکل داشتند و دعوا بین آنها در طول زندگی استمرار داشت.در جایی خواندم که کسی که حس امنیت را از خانواده نگرفته باشد، هیچ گاه آمادگی لازم را برای خروج از خانه و مستقل شدن را پیدا نمی‌کند و فکر کنم به همین دلیل است که من ۳۷ ساله هنوز در خانه‌ی پدری زندگی می‌کنیم.همه چیز تا حدودی خوب بود، اینکه می‌گویم تا حدودی به این علت که با وجود دعوای والدین و رفتار نامناسب آنها با فرزندان، من هنوز قدم به دنیای بیرون نگذاشته بودم و مشکلی به مشکلات دیگر اضافه نشده بود.مامان فقط یک بار به مدرسه آمد و آن هم روز اول مهر بود. او یک کودک با روحیه‌ی حساس را به مدرسه‌ای سراسر آشوب پسا جنگ سپرد و دیگر هیچ وقت به مدرسه مراجعه نکرد. شما تصور کنید که یک بچه شش هفت ساله باید خودش هر روز به مدرسه می‌رفت بدون اینکه سرویسی داشته باشد، در راه مورد هجوم ولگرد‌ها قرار می‌گرفت، در مدرسه از طرف بقیه‌ی دانش‌آموزان مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت و تمام سال‌های مدرسه، جرات این را نداشت که این مشکلات را به مادر خود بروز دهد. من نفهمیدم که چرا هیچ‌گاه نتوانستم به مامان بگویم که من در راه مدرسه مشکل دارم، از آدم‌های و بچه‌های ولگرد می‌ترسم، در مدرسه من را اذیت می‌کنند، معلم‌ها به من زور می‌گویند. و شاید تنها دلیل، دیکتاتوری مامان بود، او به هیچ یک از فرزندانش اجازه نمی‌داد که از لحاظ عاطفی به او نزدیک شوند. از طرفی بابا هم هیچ ارتباط عمیقی با ما نداشت. برای او فقط دو چیز مهم بود، سیر شدن شکم و ارضای غریزه‌ی جنسی. ما تقریبا با فقر بزرگ شدیم، هم فقر پولی و هم فقر فرهنگی. و این شد که پدر و مادر ما از تربیت فرزندان خود غافل شدند و هیچ گاه این موضوع را درک نکردند که فرزندآوری باعث ایجاد بار مسئولیتی سنگینی خواهد شد. بابا همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کرد، برای او فقط غریزه مهم بود و نه چیز دیگر.حال من بعد ۳۷ سال زندگی، به خاطر کوچک‌ترین مساله‌ای که برایم پیش می‌آید، دچار شدیدترین حمله‌های عصبی می‌شوم. خودم را همچون کودکی می‌بینم که گم شده است و به دنبال والدین خود می‌گردد ولی هیچ آنها را پیدا نمی‌کند. احساس نیاز به کسی دارم که از من حمایت کند، نیاز به آغوشی دارم که من را در برگیرد تا احساس امنیت کنم تا بدانم نیرویی بالاتر از نیروی شر وجود دارد و من می‌توانم به آن پناه ببرم.در شرایط بحرانی فقط می‌توانم به اتاقم پناه ببرم و در تنهایی شاهد این باشم که آن کودک هراسان، آرام آرام به شرایط عادی برگردد. منتظر باشم تا آن هیجانات و حمله‌های عصبی، کم کم فروکش کنند. و در آخر در تنهایی و تاریکی اتاق به این فکر کنم که تا به کجا می‌توان پیش رفت، تا کجا می‌توان تحمل کرد، آیا روزی فرا خواهد رسید که تحمل من از حیزانتفاع خارج شود و دیگر نتوانم به زندگی ادامه بدهم.  آیا مامان که اکنون خاک او را در آغوش خود گرفته است، می‌تواند دوباره زنده شود و تمام آن بی‌توجهی‌ها و کم کاری‌های خود را نسبت به فرزندان خود جبران کند؟مگر ما چیز زیادی از والدین خود می‌خواستیم جز حمایت و محبت که آن را بی رحمانه از ما دریغ کردند. مگر ما از خود اختیاری داشتیم که پا به زندگی آنها نگذاریم؟۲۳ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه خروج را خواهم یافت</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-kb3nxhpjxbyo</link>
                <description>از خانه بیرون نمی‌روم. به کسی زنگ نمی‌زنم و کسی هم نیست که بخواهد جویای احوالم باشد. این را به فال نیک می‌گیریم، زیرا از آدم‌ها گریزانم و داشتن رابطه با آنها را نمی‌پسندم. هرچند که تنهایی مثل یکی از اعضای بدن، همیشه همراه من است، چه در جمع باشم و چه کسی همراهم نباشد.فکر می‌کنم دوره‌ی من در حال گذر است، نه اینکه شخصیت مهم و معروفی باشم اما هر انسانی در دوره‌ی شباب ممکن است خود را سعادتمند ببیند و آرزوهایی در سر بپروراند و مهم‌تر از همه، سوخت این حرارت تنها یک چیز است که آن را امید می‌نامند.شاید من اشتباهی عاشق شده بودم، شاید نباید کسی را دوست می‌داشتم و از اول این اشتباه من بود که اجازه داده و راه ورود به خویشتن را به دیگران باز گذاشته بودم. حال می‌بایست درد ورود بیگانگان را تحمل کرد. کشوری که سقوط می‌کند را هیچ راه نجاتی نیست گو اینکه فقط باید نظاره کرد و دید که چگونه شعله‌های نفرت به آسمان‌ قد می‌کشند.من چون سربازی می‌مانم که از معرکه جنگ گریخته است، خسته و شکست خورده، با بدنی مجروح، می‌خواهد که به خانه برگردد اما دریغا که دیگر هیچ آغوشی برای او وجود ندارد و وطنش ویران شده است.به کتاب‌ها و خواب طولانی پناه می‌برم. این دو مخدر ارزان‌ترین کالای این روزگار غریب‌اند و هیچ چیز به جز این، نمی‌تواند حواسم را از زندگی پرت کند.پاییز را بر خود حرام کرده‌ام به جای آنکه هر لحظه‌اش را زندگی کنم، در پوچی لحظه‌های بعد از غروب آفتاب، فرو می‌روم بعد چیزی جز حسرت برایم باقی نمی‌ماند. از خود می‌پرسم آیا این آخرین پاییز تنهایی من است یا آخرین پاییز زندگی‌ام؟ بعد با لبخندی تمسخر آمیز پاسخ می‌دهم که چه فرقی دارد، مگر در تمام عمر تو چه اتفاق هیجان انگیزی رخ داده است که حالا به آخرین‌ها می‌اندیشی، بگذار هر چه هست تمام شود، اصلا گور پدر دنیا و این زندگی، انگار زیر خاک راحت‌تر می‌توان به ابدیت پیوست و سینه را از هر چه دلبستگی دنیایی زدود، جهانی که جز رج و محنت، چیزی در چنته برای ما نداشت.شب‌ها تا پاسی از نیمه شب بیدار می‌مانم و در تاریکی به صفحه‌ی روشن گوشی زل می‌زنم. می‌دانم وقتم را تباه می‌کنم و این کار جز اینکه حواسم را کمی از روزمرگی زندگی پرت کند، سود دیگری ندارد. اما پشیمان هم نیستم، چون قبل از اینکه چراغ‌ها را خاموش کنم، و از اولین ساعت‌ روز، بیشتر وقتم را به مطالعه اختصاص داده‌ام. در شرایطی که جیب آدم خالی است، انگار فکر آدم هم تهی می‌شود و هیچ ایده‌ای برای سرگرم کردن خود پیدا نمی‌کند تا خستگی این بطالت عمر را از تن به در کند، پس ساده ترین کار، پناه بردن به ابتذال در اینترنت است، جایی که همه در حال نشان دادن این هستند که خوشبختند یا اینکه واقعا همین‌طور است و من تعجب می‌کنم که چرا چشمانم را خرج دیدن این حجم از بیهودگی می‌کنم، البته شاید این کار بازتابی از درون من است، این آیینه‌ای تمام قد برای دیدن و به تصویر کشیدن پلشتی درون من می‌باشد.فکر می‌کنم اگر هر آدمی می‌توانست خودش را در بازتاب چشمان کسی که او را عاشقانه دوست دارد، نگاه کند، بهتر می‌توانست خود را ببیند و به عمق وجود خویش دست یابد و این بازتاب کلیدی بود بر قفل‌‌هایی که زندگی بر هویت ما در طول زمان زده است. اما امان از روزی که تنها گمشده‌ی زندگی ما همین عشق باشد، حال تا وقتی که زنده هستیم، خواهیم سوخت چون شمعی که آرام آرام آب می‌شود و رو به خاموشی می‌رود. این امید که روزی کسی بیاید و نوری که در قلب ما خاموش شده است را دوباره روشن کند، سال‌هاست که در من وجود ندارد. مدت‌هاست که من به زیستن در تاریکی عادت کرده‌ام و دیگر برق چشمانم خاموش شده است.صبح‌ها اشتیاقی برای سحرخیزی ندارم، عمری گذشته است و من از بیدار شدن‌های صبح زود هیچ کامروا نشده‌ام. خیلی قبل‌ترها، وقتی که جوان بودم، هر روز را چون یک معجزه می‌دیدم اینگونه انگار هر سپیده دم برایم ارمغانی داشت. ولی حال انگار به پاییز عمر نزدیک‌ترم، همه چیز رنگ خزان به خود گرفته است و دیگر آن مرغ آمین سال‌هاست از شاخه‌سار این باغ آفت‌زده، پر کشیده است.می‌خواهم به زندگی، به زنده ماندن چنگ بیاندازم، لبخندهای زورکی، خنده‌های دروغکی، همه از روی اجبار، برای اینکه نشان بدهم که زندگی را دوست دارم اما هیچ گاه این طور نبوده است و فقط تلاش می‌کردم تا خود را مقابل دیدگان دیگران، امیدوار و فاقد درد نشان دهم ولی دیگر نمی‌توانم این نقش را خوب بازی کنم، چنان در این باتلاق بیهوده‌گی فرو رفته‌ام که نفس‌هایم به شماره افتاده‌اند و چه حیف که دیگر فرصتی برای کمک گرفتن از دیگران وجود ندارد، هرچند اگر فرصتی هم می‌بود، باز هیچ کس را نداشتم تا دست خود را به سمت او دراز کنم. و اینجاست که انگار تقدیرم را برای تنهایی نوشته‌اند و هیچ گریزی از آن نیست.نمی‌دانم تا کی می‌توانم دوام بیاورم، گاهی به همه‌ی موجودات زنده‌ی عالم حسودیم می‌شود، انگار هر کس درست سرجای خودش قرار گرفته است، مانند یک صفحه‌ی شطرنج، سرباز، وزیر و پادشاه، کار خود را دقیق و به موقع انجام می‌دهند. اما من، انگار یک جای کار می‌لنگد، در ماشینی که چرخ روزگار را می‌چرخاند، من یک قطعه‌ی اضافی هستم یا اینکه تاریخ مصرفم تمام شده است، نمیدانم، هر کاری که انجام می‌دهم تا شاید جایگاه خود را در صفحه‌ی روزگار پیدا کنم باز به بن‌بست می‌رسم.کاش دنیا دکمه‌ی خروجی هم داشت، کاش می‌شد از این بازی تکراری انصراف داد و به مرحله‌ی دیگری رفت یا به یک باره ناپدید شد، انگار که اصلا هیچ وقت وجود نداشته‌ایم و این نبودن و ناپدید شدن واقعا مفید خواهد بود به این علت که زمین از وجود آدم‌های بلاتکلیف خالی می‌شد، نفس می‌کشید و در عوض خون تازه‌ای به رگ‌های خشکیده‌ی اجتماع تزریق می‌شد. اما می‌دانم که باید خود به دنبال درب خروج بگردم همان طور که در کودکی همیشه احساس می‌کردم یکی از درب‌های خانه‌ی همسایه به سمت سرزمینی جادویی و دشتی پر از گل و درخت باز می‌شود. آری، راه بیرون رفت از مصیبت‌ها را باید پیدا کرد و پا به آن سرزمین جادویی گذاشت.۱۹ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 21:44:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلی بخشی‌هایی برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-tsthaj9rbxyh</link>
                <description>باید این اصل را قبول کرد که قرار نیست هرکس که قلم به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد، در آینده تبدیل به یک نویسنده‌ی مشهور با کتاب‌های پرفروش شود. اما در عصری که در آن زندگی می‌کنیم به لطف پیشرفت علم و اختراع اینترنت و شبکه‌های مجازی، هر کسی می‌تواند دست به انتشار نوشته‌های خود بزند و آن را به راحتی در دسترس عموم قرار دهد و از طرفی دیگر، با گسترش شبکه‌های تبلیغاتی و وفور کلاس‌های آموزشی، این توقع و توهم ایجاد شده است که هر کسی با تلاش و کوشش می‌تواند به یک نویسنده موفق تبدیل شود. باید اعتراف کنم که خود من هم تا مدتی دچار چنین توهمی بوده‌ام.اما هستند کسانی که نوشتن را فقط برای نوشتن می‌خواهند. این دسته یا برای خود می‌نویسند یا اینکه با انتشار دست نوشته‌های خود، آن را در معرض دید می‌گذارند تا بیشتر دیده شود. البته آنها هم گاهی در دل آرزو می‌کنند که بتوانند روزی تبدیل به یک نویسنده واقعی شوند، هر چند که این فقط یک آرزو است.من با علم به اینکه استعدادی در نوشتن ندارم و قرار نیست در آینده تبدیل به یک نویسنده‌ی مشهور شوم و از طرفی خود نوشتن را هم دوست دارم، برای اینکه در طول مسیر راه نوشتن، دچار یاس و نا امیدی نشوم و همچنان در طی سال‌های بعد انگیزه‌هایم را از دست ندهم، بایستی به خود تسلی‌هایی بدهم تا از ادامه‌ی دادن منصرف نشوم.در ادامه تسلی‌های من۱نوشتن برای یک انسان انزوا طلب و کسی که معاشرت با آدم‌ها را نه بلد است و نه زیاد دوست دارد، می‌تواند بسیار مفید باشد.‌ من می‌نویسم پس هستم و این یعنی می‌توان با کاغذها صحبت کرد، حرف زد و تا حدودی تلخی تنهایی را کاهش داد. ۲ عادت به نوشتن خود موضوعی است که هر کسی می‌تواند به آن مبتلا باشد. ما همیشه فکرها و حرف‌هایی در ذهنمان داریم که جز نوشتن به طریقه‌ی دیگری نمی‌توانیم آنها را تخلیه کنیم، پس عادت به نوشتن به ما کمک می‌کند تا ذهن خود را روی کاغذ بیاوریم. ۳بعضی از آدم‌ها با نوشتن بهتر می‌توانند منظور و حرف خود را به دیگران برسانند. پس این می‌شود که ترجیح می‌دهیم به جای یک گفت و گوی طولانی، برای مخاطب خود نامه و یا یادداشتی بنویسیم.۴خود نوشتن نیاز به مهارت دارد. یعنی اینکه باید تمرین کرد و آن قدر نوشت که تا نوشتن را یاد بگیریم. درست است که قرار نیست یک نویسنده باشیم اما مهارت در نوشتن می‌تواند در زندگی روزمره خیلی به دردمان بخورد. پس دلیل دیگری که باید همچنان به نوشتن ادامه بدهیم حتی اگر قرار نیست نویسنده بشویم، یادگیری مهارت نوشتن است.۵اگر نوشتن را از من بگیرند دیگر هیچ ارزشی نخواهم داشت هرچند این ارزش فقط برای خودم با ارزش است و نه دیگری.می‌دانم که نویسنده نیستم بلکه فقط کسی هستم که نوشتن بلد است و می‌نویسد، می‌دانم که قرار نیست دنیای من بزرگ باشد اما همین محیط کوچک هم برایم کافیست و می‌دانم از من هیچ دست خط و کتابی باقی نمی‌ماند ولی باز هم می‌توان نوشت و ادامه داد.۶من با نوشتن به آدم بهتری تبدیل می‌شوم، انگار هر بار که قلم به دست می‌گیرم و مطلبی می‌نویسم، آن من اصیل خودش را نشان می‌دهد و این هرچند که در لحظه‌های خاصی اتفاق می‌افتد ولی باز ارزشش را دارد.۷در زندگی روزهایی می‌آیند که از نوشتن خیلی دور هستم تا آنجا که تصمیم می‌گیرم که دیگر هیچ وقت دست به قلم نبرم، آن روزها بسیار سیاه و تاریک‌اند ولی باید صبور باشم چون بالاخره خورشید از پس ابرها بیرون خواهد آمد و همه جا را با نور خود روشن خواهد کرد.۸علی در هر حالی که داشتی باز به نوشتن ادامه بده، فرصت زنده ماندن بسیار کوتاه است، آن چه در سینه داری، بیرون بریز و با خیالی آسوده به استقبال جهان دیگر برو.۹من می‌نویسم تا بودن را تجربه کنم وگرنه چه فرقی با مردگان خفته در گورستان دارم. نوشتن برای من یعنی نفس کشیدن و پیامی به جهان که ای آدم‌ها، کسی در میان شما هنوز به زندگی چنگ می‌اندازد و با نوشتن می‌خواهد زنده بماند.۱۰علی این را بدان که نوشتن یعنی دوست داشتن خود، یعنی باید یاد بگیری خودت را دوست بداری، البته این به معنای خودخواهی نیست بلکه به این معناست که ما وقتی خودمان را دوست می‌داریم و به خود احترام می‌گذاریم، این را برای دیگران هم انجام می‌دهیم پس کسی که خودش را دوست دارد، دیگران را هم دوست خواهد داشت و نوشتن یعنی همین دوستی و محبت.۱۱علی عیبی ندارد که شبیه یک دانش آموز می‌نویسی. همه‌ی ما در اولین قدم برای یادگیری خواندن و نوشتن، از مدرسه شروع کردیم، از بابا آب و نان داد. مهم نوشتن است و مابقی حواشی، کسی از تو توقع بیشتری ندارد پس به خودت سخت نگیر و فقط بنویس.۱۲علی می‌دانم که شرایط زندگی دشوار شده است و روزگار به سختی می‌گذرد و هر روز به این فکر می‌کنی که چگونه باید خرج زندگی را در آورد. اما بدان در کنار همه‌ی این مصائب، باز می‌توان زمانی را به نوشتن اختصاص داد و خود را به کمی آرامش دعوت کرد.۱۴علی، یار و همدم تو در این زمانه‌ی تنهایی، قلم و کاغذ توست، پس هیچ نگران مباش، آنها تو را در آغوش خود خواهند گرفت و نخواهند گذاشت که تنها بمانی.۱۵علی، می‌دانم که در عشق به آدم‌ها دچار شکست شده‌ای، اما بدان در عشق به نوشتن، هیچ گاه نخواهی شکست و انگشتان تو همین که قلم را در آغوش خود بگیرند، همه‌ی عشق‌های نافرجام دیگر را فراموش خواهی کرد.۱۶و در آخر این را بدان، تنها میراثی که ارزش ماندن دارد، همین نوشتن است‌، وگرنه که ما مشتی گوشت و استخوانیم که بعد از مرگ و در گذر زمان، به مشتی خاک تبدیل می‌شویم.۱۱ مهر۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 22:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک کارگر ساده ۸</title>
                <link>https://virgool.io/Worker/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%B8-yaycaulfxl4v</link>
                <description>۱من برای ماندگاری در کارم، خون دل‌ها خوردم، هزینه کردم، از اعصابم مایه گذاشتم و دوام آوردم، اما، عده‌ای فکر می‌کنند زرنگ هستند، فکر می‌کنند ما از پشت کوه آمدیم و سوادی نداریم و به خود این اجازه را می‌دهند که هر رفتاری را نسبت به کارگر داشته باشند. اما من همیشه صبور نخواهم ماند و در برابر سیاست‌های کثیف‌شان خاموش نمی‌مانم. من هم در آستین چیزهایی دارم و به وقتش می‌توانم برگ برنده را رو کنم.۲ماجرا از یک شایعه شروع شد، درست یک هفته مانده به پایان قرارداد‌مان و پایان تابستان. اینکه قرار است بخش کافی‌شاپ را به یک نفر که همه او را می‌شناختند اجاره دهند. در این یک هفته همه این شایعه را انکار می‌کردند اما ما آنقدر نفهم هم نیستیم که فرق شایعه و واقعیت را ندانیم.تابستان و قرارداد ما تمام شد و بالاخره مشخص شد که شایعه واقعیت داشته است. اما این حق ما بود که قبل از واگذاری کافی‌شاپ، در مورد همکاری ما با کارفرمای جدید صحبت شود، اینکه آیا حاضریم با ایشان کار کنیم یا نه، که متاسفانه این کار انجام نشد.۳کارفرمای جدید را از آنجا می‌شناختیم که در مجموعه‌ی آنجا بخش پارکینگ و شهربازی را از قبل اجاره کرده بود و همچنین می‌دانستیم کسی که مدیر پارکینگ و یک شهر بازی کوچک است هیچ چیز از امور کافی‌شاپ نمی‌داند و قطعاً درک نخواهد کرد که چگونه باید آنجا را بگرداند.از سوابق اجرایی مدیر جدید خبر داشتیم و می‌دانستیم که این آقا حقوق خوبی نخواهد داد. به پیشنهاد هوشمندانه‌ی علی‌رضا همکارم، صبر کردیم تا حقوق برج پیش را پرداخت کنند بعد تصمیم بگیریم بمانیم یا برویم و این طوری شد که تا ۶ مهر به روال معمول پیش رفتیم و در همین چند روز کارفرمای جدید و مدیرش، دست به کاهش نیرو زدند و حرف‌های غیرکارشناسانه‌شان شروع شد و ما فهمیدیم کار کردن با این‌ها فایده ندارد.۴آنها توقع داشتند من و همکارم، بدون هیچ قرارداد و همچنین بدون هیچ هزینه‌ای، تمام فوت و فن کارمان را در اختیارشان قرار دهیم. علی‌رضا همکارام سر موضوع تعدیل نیرو و همچنین اضافه کردن یک نیروی ناکارآمد به تیم کافی‌شاب با کارفرمای جدید بحثش شد و وسط ساعت کار‌یش، کار را ول کرد و بعد با من تماس گرفت و کل ماجرا را تعریف کرد.۵امروز صبح اول وقت رفتم اتاق مدیریت و گفتم می‌خواهم تسویه حساب بکنم، مدیر گفت نیم ساعت دیگر بیا تا کارهایت را انجام بدهم. رفتم و سرگرم تهیه صبحانه شدم و یک ساعت بعد دوباره به دفتر رفتم و جوابی که شنیدم خونم را به جوش آورد. مدیر گفت باید اول میزان و وزن مواد اولیه تمامی صبحانه‌ها را بدهی تا بعد سفته شما را بدهیم.در جواب گفتم آفرین به سیاست شما، گفتم چطور آخرین روز خرداد من را بدون هیچ دلیلی اخراج کردید ولی حالا از من میزان و وزن صبحانه می‌خواهید. گفتم من هیچ چیز نمی‌گویم و از حالا به بعد پایان کار من با این مجموعه است. برگه‌های تسویه حساب را امضا کردم و از دفتر خارج شدم.به کافی‌شاپ رفته و لوازم شخصی‌ام را برداشتم‌ و از مجموعه خارج شدم. ۶من برای یادگیری و بالا رفتن کیفیت صبحانه، خون دل‌ها خوردم، هزینه کردم، بعد آقایان توقع دارند تا به صورت رایگان همه چیز را در اختیار آنها قرار بدهم. توقع دارند به هر سازی که می‌زنند ما هم برخصیم.کار اصولی و اخلاقی این بود که از قبل اطلاع می‌دادند قرار است کافی‌شاپ واگذار شود و از ما سوال می‌کردند آیا حاضریم با کارفرمای جدید کار کنیم یا نه؟ کارفرمایی که از همه‌ی سوابق او با خبر بودیم و نمی‌توانستیم با او کار کنیم.۷با این در کشور ما اگر یک روز بیکار باشی به اندازه‌ی هزار روز عقب می‌مانی، تصمیم گرفته‌ام تا مدتی بیکار باشم. البته نه اینکه هیچ کاری انجام ندهم. اما احتیاج دارم مدتی از فضای کار دور باشم و وقتم را آزاد بگذارم.هوای ابتدای پاییز بسیار خوب است و عصر‌های دل‌انگیزی دارد. مدت زمان زیادی است که در شهر پیاده‌روی نکرده‌ام. غروب‌های پاییز را باید زندگی کرد.از طرفی دلم می‌خواهد کمی بیشتر مطالعه کنم و از طرفی هم بیشتر بنویسم.۸برای دانشگاه و رفتن به رشته‌ی آشپزی هم تصمیم گرفتم اقدام نکنم، طبق تحقیقی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که بیرون از دانشگاه هم می‌شود چیزهای زیادی آموخت.توضیح در مورد عکس:نگهبان شب محل کارم خوشنویس است و در وقت آزادش، روی سنگ قبر، خوشنویسی می‌کند.ایشان زحمت کشیدند و این سنگ‌ قبر را روی درب غذا برای من خوشنویسی کردند. خلاصه که زندگی کوتاه است، شاید بعد از اینکه این مطلب را منتشر کردم به دیدار حق شتافتم!۷ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 19:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزم، کاش ما در زمان دیگری می‌زیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-xec8ok2zmzd2</link>
                <description>پاییز آمد اما با خود خاطرات فراموش شده را دوباره زنده کرد. عزیز من، اینک تقدیر  این گونه بوده است و سرنوشت طوری رقم خورد که مسیر زندگی ما از هم جدا شد. برای این که دردی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کند را کمی تسکین دهم، دل را به خیابان می‌زنم و هوای پاییز که عطر تو در آن موج می‌زند را با تمام وجود به درون سینه‌ام می‌کشم تا بلکه شاید کمی آرام شوم.عزیز من، از خودت برایم بگو، آیا هنوز هم قدم زدن‌های عصرگاهی را دوست داری، یا که دلت می‌خواهد چای را در دست بگیری و از پشت پنجره، برگ ریزان، ریزش باران و عابران چتر به دست و خسته را نگاه کنی؟ می‌دانم تو هم در این فصل، دلت هوای آن خیابانی را دارد که درختان تا بی نهایت امتداد دارند، و شاخه‌ها، از دوسمت به روی هم آمده، چون دالانی، سقفی از برگ‌های هزار رنگ را تشکیل می‌دهند.جای نبودنت درد می‌کند، شاید بپرسی دقیقا کجا درد می‌کند؟ راستش من هم درست نمی‌دانم، جای مشخصی ندارد، شاید به زمان و مکان بستگی داشته باشد، مثلا غروب جمعه، مثلا کافه‌هایی که باهم می‌رفتیم. درد در تمام وجودم می‌چرخد و شاید روزی برسد که دیگر نتوانم این درد نبودنت را تحمل کنم. این جسم خسته‌تر از آن است که بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشد.تو به من نور هدیه دادی، شعله‌ای در وجودم روشن شد، گرما به من دادی، قلب یخ زده‌ام زنده شد، اما حال با گذشت سال‌ها دوری و جدایی، همه چیز رو به خاموشی و تاریکی می‌رود و جهانم سرد و بی روح شده است‌. تو بگو، با قلب یخ زده‌ام چه کنم؟هر روز که بی تو می‌گذرد بر وسعت تنهایی‌ام افزوده می‌شود. شاید این دیوانگی باشد اما من هر روز به عکس تو نگاه می‌کنم، با آن حرف می‌زنم و درد دل می‌کنم به این امید که شاید روزی تو از داخل عکس دستت را به سمت من دراز کنی و من را با خود به گذشته‌های دور ببری، همان روزها که جوان‌تر بودیم، شاداب و رها از تمام غم‌های دنیا. آری، من به چشم‌های تو هر روز نگاه می‌کنم، همان چشم‌هایی که سگ دارند. به خطوط چهره‌ات، به آن لبخند نامحسوس، به موی مشکی بلندت، آه که من چقدر دیوانه‌ام که با یک عکس حرف‌ها می‌زنم.همیشه به فرزند نداشته‌مان فکر می‌کنم، اینکه او می‌توانست بسیار جذاب باشد، تصور کن، او می‌توانست زیبایی تو و باهوشی من را به ارث ببرد و ترکیب این دو واقعا عالی می‌شد. و چه خوب هر بار که به  میوه‌ی عشق‌مان نگاه می‌کردم، تو را می‌دیدم که دوباره متولد شده‌ای و تکثیر عشق چه زیبا خواهد بود.ولی عزیزم کاش ما در زمان دیگری می‌زیستیم، کاش می‌توانستیم تاریخ را عوض کنیم و بهترین زمان را برای آشنایی انتخاب می‌کردیم. اما این اتفاق در دل بحران افتاد و دست سرنوشت ما را از هم دور کرد.عزیز من، حال که فاصله‌ها ما را از هم جدا کرده است، حال که تو در مسیر دیگری به زندگی ادامه می‌دهی و حال که قرار است تا ابد بین ما جدایی باشد، جز اینکه برایت بهترین‌ها را آرزو کنم، جز اینکه از خدا برایت طلب خیر کنم و جز اینکه همیشه نگران حالت باشم، کار دیگری از دست من ساخته نیست.اما کاش می‌شد که می‌توانستی این خطوط را بخوانی و بدانی که من همیشه به یاد تو زندگی می‌کنم و هیچ روزی نبوده است که از یادت غافل شوم. اما اگر روزی گذرد به نامه‌های بی‌پایان من افتاد، از اینکه آن چشمان زیبا این مطالب ناقص را می‌خواند، بسیار خوشحال خواهم شد. این را بدان که تا زنده هستم، برایت خواهم نوشت، چون تو در قلب من بذری کاشته‌ای که اکنون درختی شده است و ریشه‌ها و شاخه‌های آن تمام وجودم را تسخیر کرده‌اند.۳ مهر ۱۴۰</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 22:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول مهر و هزاران افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-b8wkf11ks8on</link>
                <description>امروز بچه‌ها را دیدم که به همراه مادران‌شان به مدرسه می‌رفتند. نگاهم پر شد از حسرت و دلتنگی، ذهنم من را به گذشته‌های دور برد، روزهایی پر از رنج و سختی، و اینکه بین نسل من و نسل امروز کیلومترها فرق و فاصله وجود دارد.ما نسل انقلاب هستیم، به عنوان نیروی ذخیره برای جنگ و ادامه‌ی حیات انقلاب به دنیا آمدیم، انقلابی که در پیروزی و شکل گیری آن هیچ نقشی نداشتیم. در فقر و تنگنای مالی به دنیا آمدیم و همچنان هم در آن درجا می‌زنیم، آمدیم تا از آرمان‌های انقلاب دفاع کنیم، انگار ناف ما را برای همین کار بریدند. آمدیم چون والدین ما بی‌سواد بودند و ما چوب بی‌سوادی آنها و نسلی که انقلاب کردند را خوردیم.والدین ما سواد این را نداشتند که بدانند ما انسان هستیم نه حیوان که باید اینگونه تکثیر شویم. سواد این را نداشتند که بدانند ما انسان هستیم و نیاز به توجه و مراقبت بیشتری داریم. سواد این را نداشتند که گول انقلابیون را نخورند و بدون فکر دست به تولید مثل نزنند.ما بی‌گناه به دنیا آمدیم اما تنها گناه ما این بود که زمان و مکان بدی را برای به دنیا آمدن انتخاب کردیم. نسلی بودیم که با کم‌ترین امکانات بزرگ شدیم، نسلی بودیم که بدون هیچ برنامه و آینده‌ای به دنیا آمدیم. نسلی بودیم که نه به میل پدر و مادر، بلکه به دستور مقامات حکومت به دنیا آمدیم. آخر فرق نسل ما با حیوانات مزرعه در چه بود؟ فقط زایش و افزایش؟ والدین ما نه سوادی داشتند و نه لیاقتی برای داشتن فرزند، اما برای حکومت این‌ها ملاک نبود، آنها نیرویی برای جنگ و کار می‌خواستند، حتی اگر زن و مرد از لحاظ روانی و جسمی صلاحیت نداشتند که فرزندآوری کنند.ما عمرمان در بی توجهی والدین، در صف‌های طولانی، در کلاس‌هایی شلوغ چون طویله، در نبود امکانات تحصیلی، در نبود احترام والدین و اولیای مدرسه، در فقر، و در هزاران مشکل دیگر گذشت.اما برای نسل اکنون خوشحالم، دیگر خبری از رنج‌های گذشته نیست. اگر کسی فرزندی به دنیا می‌آورد نه برای نیروی جنگ و انقلاب، بلکه برای هدفی بالاتر از این‌ها به دنیا می‌آورد، برای انسانیت، برای رشد و پیشرفت، برای شکوفایی استعدادها و برای صلح.من منکر این نیستم که کشور نیاز به محافظت ندارد اما هر کسی حق انتخاب دارد و باید به آن احترام گذاشت. کودکی که به دنیا می‌آید را نباید قربانی اهداف حکومت کرد. مطمئنا کسی که در آزادی رشد پیدا کند و به نیازهای انسانی او به طور منطقی پاسخ داده شود، به وقت جنگ هم کارایی بیشتری برای کشور خواهد داشت تا کسی که با ده‌ها عقده و حقارت در کودکی، سود و منفعتی که ندارد هیچ، بیشتر به کشور خود آسیب می‌رساند.من از پدر و مادر جز اینکه عامل بوجود آمدنم بودند دیگر هیچ چیز ندیدم، جز فقر، کارگری، خشونت، اینها میراث آنها برای من بود.از مدرسه جز کلاس‌های شلوغ چون طویله، سرویس‌های بهداشتی کثیف، خشونت معلمان، خشونت دانش‌آموزان قلدر، خشونت‌های جنسی، دعواهای زنگ آخر و ده‌ها خشونت دیگر چیز دیگری ندیدم.از حکومت هم که هیچ عدالتی ندیدم.حال که کودکان امروز را می‌بینم، بار غم سنگینی را بر سینه‌ام احساس می‌کنم، دچار اندوهی می‌شوم که وصف آن ممکن نیست و از این حجم از حماقت انسان‌ها در شگفتم وقتی می‌بینم خودشان در کثافت زندگی غرق شده‌اند چرا باز عامل بوجود آوردن انسان دیگری می‌شوند که او هم در همین منجلاب فرو می‌رود. لعنت به این آدم‌های نفهم، لعنت به این حکومت و لعنت به این انقلاب که باعث بدبختی میلیون‌ها نفر شدند.پ ن:خیلی دارم تلخ می‌نویسم و می‌دونم مخاطب پسند نیست، کسی دوست نداره مطالب سیاه بخونه، اما خیالی نیست، مخاطب داشته باشم یا نداشته باشم تاثیری تو زندگیم نداره. پس بزار اونقدر سیاه بنویسم تا کمی از سیاهی درونم کم بشه.خوشبختانه در ارتباط با دیگران آدم خنده‌رویی هستم، پس جای هیچ نگرانی نیست هر چند میدونم کسی اهمیت نمیده ولی خب گفتم تا بدونین.اول مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 22:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا جایی برای پیرمردها نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Alidadkhah/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mialusp93fak</link>
                <description>۱چیزی به چهل سالگی نمانده است، دو تا سه سال و این اتفاق را هرگز متوجه نبوده‌ام، اینکه زمان به سرعت نور گذشت و حالا من قسمت بزرگی از عمر مفید خود را پشت سر گذاشته‌ام.۲وقتی به گذشته فکر می‌کنم آن را بسیار گنگ و مبهم می‌بینم، یک سرگردانی و سرگشتگی، انگار در آن سال‌ها اصلاً حضور نداشته‌ام‌، مثل پرشی از  گذشته به زمان اکنون. ۳این سوال را بارها از خودم می‌پرسم که چرا من کاری انجام نداده‌ام، چرا چیزی نیاموخته‌ و اصلا در این سال‌ها به چه کاری مشغول بوده‌ام؟انگار در خوابی مصنوعی به سر می‌بردم، روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند و من متوجه گذر آن‌ها نیستم و از زندگی چیزی نصیب من نمی‌شود.۴ نگران آینده هستم البته همیشه این طور بوده است. برای چیزی نگران هستم که هیچ وقت اتفاق نیوفتاده و من هیچ وقت نتوانسته‌ام از آن رها شوم.۵جملات و داستان های انگیزشی دیگر در من اثر نمی‌کنند. مثل یک بیماری هستم که دکترها جوابش کرده‌اند و تجویز داروها برای او بیشتر نمایشی است تا اینکه بخواهد درمانش کند. در این شرایط که هیچ راه و روشی موثر نیست، ادامه دادن بسی دشوار است، اینکه می‌دانیم امیدی به فردا نیست ولی همچنان باید به زندگی ادامه بدهیم بی آنکه طلوعی در پیش رو باشد.۶دنیا جایی برای پیرمردها نیست این را خیلی دیر فهمیدم. هر سال که می‌گذرد، ارزش انسان در بازار کار کمتر می‌شود. پایه‌های اقتصاد یک جامعه روی شانه‌های نیروی کار جوان استوار شده است.حال که به چهل سالگی نزدیک می‌شوم، این مهم را با عمق بیشتری درک می‌کنم.۷یکی از تفریحات من پرسه زدن در آگهی‌های استخدام است. این کار به من کمک می‌کند که معیارهای خودم را با توجه به نیاز بازار بسنجم. اینکه عدد سن من تا چند سال دیگر می‌تواند مورد نیاز بازار کار باشد. که البته می‌بینم که در لبه‌ی مرز باریکی بین جوانی و میانسالی قرار گرفته‌ام و بازار تمایل زیادی به افراد بالای ۳۰ سال ندارد.۸البته اگر مهارتی بلد بودم خوب بود و تا سنین بالاتری می‌شد به نیاز بازار پاسخ داد. اما من در آشوب خانواده هیچ گاه نتواستم علایق خود را کشف کنم یا اینکه تمرکزی برای آموختن مهارت داشته باشم. حتی اکنون که سال‌هاست تحت درمان هستم باز هیچ آتشی در وجودم شعله‌ور نیست تا برای بقا بجنگم.۹باید پذیرفت که چون کالایی می‌مانم که به تاریخ انقضای خود نزدیک می‌شود یا شاید هم از آن گذشته است.۱۰حالا مدتی است که حرف‌هایم تکراری شده‌ است و از چیزهایی حرف می‌زنم که ارزش خواندن هم ندارند. اما چاره‌ای نیست، باید حرف زد و شاید صحبت برای کسانی که تو را نمی‌شناسند، کمی اثر این یکنواختی و بیهودگی را کم کند.۱۱آری، دنیا جایی برای پیرمردان ندارد و این خیلی بی‌رحمانه است. ما همان نسلی هستیم که انقلاب به آن نیاز داشت. یک حکومت استبدادی همیشه نیاز به خون تازه دارد و وقتی که نسلی پیر می‌شود، به راحتی آن را دور می‌اندازد و شروع به تبلیغ برای فرزندآوری می‌کند بی آنکه زیر ساختی برای نسل جدید تدارک دیده باشد، بی آنکه برای همان نسل گذشته احترام و ارزشی قائل شده باشد.۱۲خسته‌تر از آنم که راه جدیدی را پیش بگیرم و از طرفی نگرانی از آینده یک لحظه رهایم نمی‌کند. خیلی سعی کرده‌ام به یک نیروی ماورائی ایمان بیاورم و خودم را به آن نیروی برتر بسپارم ولی هربار شکست خورده‌ام. انگار دیگر هیچ خداوندی قادر نیست که گره‌ای از مشکلاتم را باز کند. به قول دوستی که می‌گفت فقط سعی کن همین امروز را زنده بمانی اما همین کار هم گاهی شدنی نیست.۱۳همین برون ریزی‌ها مثل یک مُسکن قوی عمل می‌کند، همین که از همه چیز حرف بزنم، همین که انتظار ندارم کسی حرف‌هایم را بشنود. وقتی گوش شنوایی نیست، باید نوشت، آنقدر نوشت که دیگر هیچ چیز درونم باقی نماند هرچند که عمق سیاهی زیاد است.۱۴باید اعتراف کنم که از پیری می‌ترسم، اینکه وارد بخشی از عمر خود شوید که دیگر مثل گذشته برای شما جذاب نیست. دیگر در چشم دیگران هم جذابیتی نداری و این من را می‌ترساند. البته می‌دانم که آدمی باید از درون غنی باشد تا ظاهر خود، اما آیا همه این ظرفیت را دارند که درون خود را با ظاهر خود مقایسه نکنند؟ این که من از پیر شدن می‌ترسم خود دلیل واضحی است که هنوز باید درس‌های زیادی را یاد بگیرم.۲۹ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>علی دادخواه</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 18:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>