<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بدون نقاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alin</link>
        <description>وقتی نقاب از چهره می افتد:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:11:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4887202/avatar/KedcfX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بدون نقاب</title>
            <link>https://virgool.io/@Alin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برایM</title>
                <link>https://virgool.io/@Alin/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8Cm-t4oyimgtri6y</link>
                <description>M عزیز، خیلی وقتا هست که انرژی هامون در تضاده!وقتی که من دراز کشیدم و دارم فکر میکنم چطوری امروز تموم میشه ، تو زنگ میزنی...از خواهرت میگی!حتی...همین الان که مینویسم گوشیم تو دستم میلرزه...و تو...داری زنگ میزنی! ببخشید:)و من جواب نمیدم:)وقتی دارم فکر میکنم باقی روزو چجوری بگذرونم تو....باشه....جواب میدمممممخب داشتم میگفتم؛ چرا هروقت بهتون فکر میکنم زنگ میزنین؟؟؟ بهتون الهام میشه؟و تو حرف میزنی و تنها کلماتی که به ذهن میاد «آره، میدونم، باشه ، حواسم هست و...» هربار که میخوام چیز جدیدی بگم نمیتونم!شاید گاهی فکر کنی خسته کننده ای! ولی درواقع من فقط نمی‌دونم چه واکنشی نشون بدم...شاید برای همین اولین تماستو جواب ندادم....تو خیلی مهربونی، همیشه ناراحتت میکنم ولی دست خودم نیس، نباید با من دوست میشدی:)پ.ن : بابت دروغی که بهت گفتم ببخشید؛ کلا از صبحانه خوشم نمیاد!پ.ن۲ : آهنگ؟ بمن چ زنگ گوشیمه!</description>
                <category>بدون نقاب</category>
                <author>بدون نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 10:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب گاهی نمیشه تحمل کرد:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alin/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-i0xjezshicyi</link>
                <description>گاهی آدم خودشم نمیتونه تحمل کنه!صداشوچشاشوحرفاشورفتارشوکاراشونتیجشوحس میکنم با حرفام به خونوادم صدمه میزنم...اذیتشون میکنم ناراحتشون میکنم!مثل یه تیکه سنگم! و یه تیکه سنگ هیچ احساسی نداره!به مهربونی خیلی بد واکنش میدم! بنظرم همیشه مهربونی دروغ بوده و هست!از من همیشه به عنوان تیکه سنگ یاد شده...تیکه سنگی که هیچی نمیفهمه!ولی...حق با اوناس؟!یادمه یبار توی اتاقم نشسته بودم میخواستم زندگی رو تموم کنم...اما نتونستم! یه لحظه! فقط یه لحظه!صدای دوستمو توی سرم شنیدم..اون صدام میزد و من...به نبودم فکر کردم...اون دلش تنگ میشد...از اتاقم اومدم بیرون..بلافاصله زنگ زد و حالم رو پرسید:)فرداش...خبر رسید...یکی از دوستام همون روزی که میخواستم زندگی رو تموم کنم خودش رو کشت! اون به جای من انجامش داد؟ الان من زندم و اون...شاید نباید زنده باشم...جایی برای نوشتن؟باشه! هرچی تو ذهنمه رو مینویسم...</description>
                <category>بدون نقاب</category>
                <author>بدون نقاب</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 23:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>