<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی‌پَن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alipan</link>
        <description>قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:14:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4073524/avatar/u7T8aR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی‌پَن</title>
            <link>https://virgool.io/@Alipan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار بر این نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ktwfhicl1m49</link>
                <description>می‌بینی یونس؟ یک دیدارِ از سرِ هیجان؛ دیداری که فرمانش را از درون شورت‌هایمان شنیدیم، چقدر به بیراهه‌ها می‌رود؟ گیلاس اول؛ گیلاس دوم؛ گیلاس سوم. درخت گلابی وحشی، با هر مرحلهٔ جدید از مستی‌اش، لباسی را کم می‌کند. در آن خانهٔ نیمه تاریک... در آن هجوم هوس‌های برآمده از این همه نکبت روزانه... دو اتاق در بسته با افرادی که می‌شود فهمید، به حتم، به تن آن دیگری آویخته‌اند... ما که از حدت گرما، یا از آن همه الکلِ گرمِ در خون‌های‌مان، یا بهتر: برای بی‌قراری هرچه بیش‌تر هرچه قرار در مخاطب‌مان، نیمه برهنه‌ایم. هرکس، شریک تنش را برداشته و در اتاقی پنهان‌ست. ما چرا هیچ نمی‌کنیم؟ هرکدام، انتظار اولین قدم را از دیگری دارد؟نه یونس؛نه عزیزتر از جانم.می‌خواهم بگویم، یک دیدارِ از سرِ هیجان؛ دیداری که فرمانش را از درون شورت‌هایمان شنیده بودیم و هرکدام، من میهمانی و او، درخت گلابی وحشی، میزبانی را، به گرمی خیال شبی پذیرفته بودیم،  حالا چطور...؟ چطور این همه بی راه رفته‌ است؟به من چه که شاهزادهٔ‌شان نسل‌کشی اسرائیل را نادید می‌گیرد؟ به او چه که شاید، انسان‌ها بتوانند تغییر کنند؟ به او چه که من خودم را می‌بینم... می‌بینم که چقدر با گذشته متفاوتم؛ چطور شانزده سال حبس خانه‌گی، آدم تازه‌ای را نسازد؟ به ما چه که در غزه قحطی‌ست. به ما چه که نشست پهلوی، صدای مخالفی هم داشته یا نه؟ به ما چه که پدرت می‌گوید، انقلاب فقط انقلاب سرخ و ده سال مانده هنوز؟ به ما چه که شاملو آدم خوبی‌ست یا نه. به من چه که او گلستان دوست ندارد. به او چه که همسایه‌های احمد محمود، بهترین رمان ایرانی‌ست. به ما چه که بی‌بی‌سی اصلاح‌ طلب‌ست یا نه؟ یا لااقل، همین امشب، به من و او چه که پایان آتش‌بس نزدیک‌ست؟یونس، ما در خاموشی و خشم‌ نشسته بودیم؛ موسیقی جز آرامی پخش می‌شد. نور زرد اندکی، از لامپ هود و دو شمع روشن، فضا را به صد دریغ روشن می‌کرد. او گفت: یک گیلاس دیگر بنوشیم؟ من گفتم: چرا که نه.در اتاق اول باز شد؛ دختری پیروزمندانه بیرون آمد. نیمچه لبخندی زد و دوید سمت دستشویی. درخت گلابی وحشی نگاهم کرد؛ من نگاهش کردم. لبخند زدیم. نگاهش را دزدید. با پوزخندی گفت: این هم از امشب.با لبخندی گفتم: همان خری هستی که بودی؛ از این بابت خوشحالم.و گیلاس‌هایمان را به هم کوباندیم.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 15:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستم را بگیر مرغ دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xqydiuabezam</link>
                <description>دستم را بگیر مرغ دریایی. من اگر که تو دست‌گیر باشی، هزار و چند دستِ التماس می‌شوم. از کمبودها و تکرارها عزیز من، به کمبودها و تکرارهای تازه‌ای پناهم بده. زبان، این‌جا خشکیده‌ست. کاش که تو، سرعت نور هم می‌دانستی؛ که برعکس تمام حرکت‌های هر روزه می‌چرخیدیم و جایی میان بیست ساله‌گی مثلا، به اندوه پذیرای مردمان برمی‌گشتم. دستم را، تمام دست‌های سیاهم را بگیر مرغ دریایی. زیبایی‌ غمگینی را، در اوج تجربه‌اش نصیبم کردی و شکوه که کردم، تمام زیبایی‌ها حالا، زودتر از موعد رسیدنش سهم من می‌شود. صبر کردن که اگر بلد بودم، هنوز سه‌شنبه‌ها می‌رفتم دعای توسل و یحتمل، پسرم را هم می‌بردم. دستم را بگیر مرغ دریایی، با تمام سرعتی که می‌دانی، به اندوه جدید سوقم ده. حتی اگر در این جابه‌جایی‌ها، تمام هیکلم متلاشی شود. حتی اگر تمام هیکلم متلاشی شد، دستم را محکم‌تر چنگ بزن، که من، دست سیاه جوانم، اندوه تازه‌‌ای را بلد شود تاب بیاورد؛ تا موعد کوتاه پوسیدنش.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یونس عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-trtl7ilqzmeg</link>
                <description>یونس عزیزم، می‌دانم که حالت خوب‌ست و از همیشه آگاه‌تری. می‌خواهم خیلی زود به اصل مطلب برسم. تو می‌دانی بزرگ‌ترین ولع من در این چسبندگی به حیاتم چیست؟ می‌دانی. بارها گفته‌ام‌ات و نگفته هم، خیال می‌کنم تو خودت همیشه، همه‌چیز را بدانی. بله عزیز دلم، آدم‌ها. نه سنگ و نمایی، نه چشم‌انداز‌های چشم فریب و نه حتی، تمام زاده‌های بر حق مدرنیته؛ من عمیقاً به روابط انسانی محتاجم.حالا عزیزتر از جانم، فکر می‌کنی اگر وابسته‌گی انسانی چون من، به این امر این‌گونه باشد و در عین حال، روز به روز امکانش را از دست بدهد، تاب روزها و شب‌هاش را، چگونه بیاورد؟ خودم هم نمی‌دانم.یونس، آدم‌های تازه، البته که همیشه من را به وجد می‌آورند (آن همه داستان و آن همه تجربه)، اما اگر من این‌چنین نباشم؟ اگر روز به روز خرفت‌تر شوم؟بله رفیق من، درست همین‌طور فکر می‌کنم: خرفتی. من آن‌قدر که نتوانی تصورش کنی، در خرفتی پیش رفته‌ام.خودم را در آینه نگاه می‌کنم. خودم را در آینه نگاه می‌کنم و آن موجود خرفت هم من را.دلتنگ کسی نیستم؛ غم گذشته را نمی‌خورم و وحشتی هم ندارم از آینده.می‌خواهم داستانی را شروع کنم، در همان‌جا که خواستنم شکل می‌گیرد، خرفتی‌ام پادشاه می‌شود.حوصله‌ام سر رفته یونس. کاش گه‌گاه، شعری برایم می‌خواندی هنوز.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 04:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-s4syyabr7pgc</link>
                <description>نشسته بودیم سر میز و تو با هزار چسان‌فسان، از مهمانی دیشبتان می‌گفتی برایم‌. مگر من تمام حواسم به کسشرهایت نبود؟ به وصله‌هایم چرا خرده گرفتی؟ نیش‌خند و تحقیر چرا کردی‌ام؟ می‌گویی شراب‌های دیشب را بابا انداخته بود و از همیشه بهتر. از خیل عظیم مشتاقانت حرف می‌زنی با من. که چقدر در تمام مهمانی، نگاهشان به چهره و سینه و کون تو بوده؛ البته این‌طور نگفتی، گفتی چشم‌ها و اندامم. ولی چرا با غرور این‌ها را می‌گفتی؟ مادرم لب می‌گزد. ویتر کافه برایمان قهوه می‌آورد؛ تنها برای من و تو. تو سیگارت را روشن می‌کنی و قرمزی رژت، می‌چسبد به فنجان سفید و سیگار. تو به دوردست هم نگاه می‌کنی؛ مکث هم می‌کنی؛ نفس بلند بریده بریده هم می‌کشی؛ و من خنده‌ام را قورت می‌دهم. تو وقت تصویر کردن تمام این‌ها، خودت را آن آرتیست از کون فیل افتاده دیدی و دیدی چقدر جایت در فیلم‌های جارموش خالیست. من قهوه‌ام را فوت می‌کنم؛ از تلخی‌اش دهانم را جمع می‌کنم و قورتش می‌دهم؛ یک نفس، تمامش را. و من اسبی را تصویر کردم، که بیشتر از بیست و چهار ساعت است نخوابیده، و برای رسیدن به شب، برای همین لحظه، نخوابیدن پای کسشرهایت، نیاز به زهر قهوه داشته؛ وگرنه که من لیموناد خنک را ترجیح داده‌ام همیشه. به تلفنت جواب می‌دهی؛ به مادرت. می‌گویی کارت در شرکت به درازا کشیده و هنوز آن‌جایی. صاد صلوات‌های مادرم در بلند مدت، ممکن است عصبی‌ام کند؛ هنوز نکرده. حالا تو دقایقی‌ست، به تحلیل دستگاه قضا پرداخته‌ای و البته تنها فحش می‌دهی؛ که این‌ها تمامشان متحجرند و از فلان و فلان چه کم دارند؟ شرف و انسانیت و یک رودهٔ راست هم در شکم ندارند. من سر تکان می‌دهم و صادهای مادرم دارند اثر می‌کنند. می‌پرسی: تو که سنتی نیستی؟به مادرم نگاه می‌کنم؛ همان لحظه، از دندهٔ چپش، پدرم خلق می‌شود؛ می‌نشیند صندلی رو به روی مادرم._من؟ نه بابا؛ اصلا. حق با توست؛ جاکشن همه‌شون. اگر فرد جدیدی اضافه شود، دور میز صندلی نیست. باید از پیشت بروم. با تو دست می‌دهم؛ می‌گویی از هم‌جواری‌ام لذت برد‌ه‌ای و من را انسانی روشن‌فکر و فهمیده یافته‌ای. من هم، مثل تمام آدم‌های مهمانی، به چشمانت نگاه می‌کنم؛ نه برای زیبایی‌شان. تا در لحظهٔ امن، نگاهم را به آن پایین‌ هم بیندازم. تو آن‌جایی؛ توی کافه. من انقلاب را پایین می‌روم. بابا و مامان و جد و آبادم رفته‌اند. کارگر جنوبی- اسلام‌شهر- کاشان- اصفهان- یاسوج- امارات- عربستان- عمان- دریای زیاد- قطب جنوب. لخت می‌شوم؛ آمادهٔ خوابیدن با پنگوئن‌ها. گوگل‌مپ نشانم نمی‌دهد، پای پیاده، چقدر راه دارم. من اما دیگر کاملا لختم.یادم هست.من‌ هم یاردم نیست.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 01:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با صدای نفیسه کوهنورد بخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-iavt7xs84rti</link>
                <description>خداوندگار جنگ، عاشق زیتون‌ست و خرما. خداوندگار جنگ، عاشق مردمانی با میانگین قدی ۱۷۵cm است. خداوندگار جنگ، دوست‌دار دریای عمان، خلیج فارس، و دریای سرخ‌ست. خداوندگار جنگ، می‌میرد برای دریای مدیترانه. خداوندگار جنگ، به زبان عبری خواب می‌بیند، به زبان فارسی فکر می‌کند، و با زبان وهم‌گونهٔ عربی حرف می‌زند. خداوندگار جنگ، در اورشلیم خشمگین می‌شود، در سواحل خلیج فارس چرت می‌زند، در ریاض عیاشی می‌کند، در قاهره، برای قاهره می‌گرید، در بغداد قصه می‌خواند، در کرانهٔ باختری می‌رقصد و در بیروت، گه‌گاه، عشق می‌ورزد. خداوندگار جنگ، شب‌ها را، هرچه تاریک‌تر، بیش‌تر دوست دارد. خداوندگار جنگ که پیش‌تر، سر به سرزمین‌های بی‌شمار گذاشته بود، به این خاک که رسید، عاشق شد یا از کسی نفرتی داشت... نمی‌دانم. اما تصمیم گرفت همین‌جا بماند؛ برای سال‌ها و سال‌ها. شاهدش تمام مادران و پدران‌مان؛ و مادران و پدران و مادران و پدران‌شان. اگر روزی ببینمش، به زبان فارسی و عبری و عربی، با تمام زبان‌های مرده و زندهٔ دنیا، حالی‌اش می‌کنم که باید کونش را کمی هم کشد؛ شاید جایی کسی بیش‌تر انتظارش را می‌کشید.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 01:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را در زمان جنگ هم، همین‌جا وارد کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-bslkki0jjdjv</link>
                <description>این را ببین، آنی که در عکس می‌خندد منم. یادم نیست، تولد چندسالگی‌ام بود؟این‌جا کمی بزرگ‌ترم؛ این پسره... مجتبی، شاید اولین دوست‌پسر عمرم به حساب بیاید.این یکی را ببین، این‌جا عروسی خاله زهراست؛ قربانش شوم از همان اول هم مشخص بوده داف می‌شوم.(با لبخند) آخ کاش این عکس این‌جا نبود. یک مشت دختر دبیرستانی کنجکاو. این تپله اسمش چه بود؟ مزروعی؟ مرجان مزروعی. تخس‌تر از تمام‌مان بود. یک‌بار سه روز را ترک موتور پسری، با او فرار کرد. لابد انتظار داری بشنوی حالا بچه دارد و فلان؟ خیر. مُرد. خیلی زود مرد و به گمانم از زن خانه بودن و بچه داشتنش کمتر دردناک‌ست. دو سه سال بعدِ دبیرستان، همینی که ابروهای پیوند دارد، معصومه، خبر مرگش را داد. پرسیدم چطور؟ گفت تصادف. دیگر نپرسیدم؛ امیدوارم باز هم در فرار بوده باشد و با پسری.این عکس از همه بهترست. اولین سلفی دنیا شاید. از عدم اعتماد به نفس دوران بلوغ، رسیده‌ام به مقابلش. پر رو نشوی؟ این‌قدر لخت تا به حال دیده بودی‌ام؟ (می‌خندد) سعی کرده‌ام کمی هم قوس به کمرم بدهم؛ متوجه شدی؟ یک کف دست کون داشته‌ام و می‌خواستم دنیا را جر دهم.این‌جا به بعد دیگر بیشتر سلفی‌ست. نسل دوربین‌های آنالوگ، جایشان را اول به دوربین‌های دیجیتال خانوادگی و بعد هم، به گوشی‌های نوکیا و سونی‌اریکسون داده‌اند.این سلفی با بابا؛ این یکی با نگار دو ساله؛ این یکی با مامان، که حتی سر همین سلفی هم، آن غر و شکایت هر روزهٔ چهره‌اش پیداست.ببینمت؟ خب باشه، این یکی عکس را هم ببین. آهای؛ زوم نکن دیگر.وای این یکی را خودم هم خجالت کشیدم دیدم؛ همه‌جا پیداست. حیف که زمانهٔ ما این‌طور نبود؛ وگرنه خوب نود می‌گرفتم؛ نه؟این را ببین، من و تو هستیم، نشسته‌ایم همین‌جا و من عکس‌هام را نشان تو می‌دهم.این را ببین. من و تو هستیم. نشسته‌ایم همین‌جا و من عکس‌هام را نشان تو می‌دهم و یک نفر مخفیانه، عکسمان را می‌گیرد.می‌بینی؟ دیگر حتی ترسناک هم نیست. نیست؟</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 21:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرانهٔ باختری؛ بیروت؛ نبش کوچهٔ قنبرزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D8%B4-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%D9%94-%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-rfqt8qoq8y8n</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم که مثل امشبی، باید دنبال راهی می‌گشتم که شایسته‌تر، غرق دردهای شخصی‌ام باشم. راه‌های تکراری و غم‌انگیزم را مرور کنم؛ در تک‌تک‌شان دست و پا بزنم. صدای چند انفجار، دیگر مجالی نمی‌گذارد برای به مثل، استرس موعد اجارهٔ خانه، تصویر فلان خداحافظی یا، استوری دوستی در تفلیس.رفتم پشت بام، صدای پهبادی را احتمالاً، در نزدیک‌ترین فاصلهٔ تا امروزم، شنیدم و دیگر تمام تنم می‌لرزید.حالا چند دقیقه‌ای گذشته و فکر می‌کنم، در کرانهٔ باختری، در غزه، در بیروت و دمشق، آدم‌ها چطور به دردهای شخصی‌شان می‌رسند؟قرار است به این چیزها هم عادت کنیم؟ ای بشر نگون‌بخت.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 00:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گر نمانیم، عذر ما بپذیر؛ ای بسا آرزو که خاک شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipan/%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D8%B0%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-g5s25wiywcxt</link>
                <description>همه‌چیز خیلی سریع پیش می‌رود. همیشه، همه‌چیز خیلی سریع پیش می‌رود. دو هفتهٔ پیش بود یا سه هفته؟ رابطه‌ای یازده ماهه تمام می‌شود. دوستی می‌پرسد: «انگار خیلی بهت سخت نگذشت... ها؟» من می‌گویم: «نمی‌دونم. خیلی وقت بود چند روز پشت سر هم ‌خونه نموندم؛ حالا یک هفته‌ست خونم. نمی‌شه دلیلش همین اتمام رابطه باشه؟»بعد همین اندک دوستانی که از سر جبر باقی مانده‌اند، پیام می‌دهند که: «همه‌گی داریم می‌ریم اردبیل؛ روستای حانیه اینا؛ میای دیگه؟»پیش از رفتن، در خانه‌نشینی و افسردگی مدام، فکر می‌کنم، چه سفر مسخره‌ای. چهار روز سفر اما، حسابی خوش می‌گذرد. طبیعت و دوستان جوان و پر انرژی و مددهای الکل، یک سرخوشی احمقانه را باعث می‌شوند.حالا سه چهار روز دیگر گذشته و در تهران، برگشته‌ام به همان انزوای رخوتناک. ماندن در خانه، آزارم می‌دهد و رفتن هم... مگر جایی هست؟در تکرار دست و پا زدن‌های وقت و بی‌وقت، به عادت چندساله، نشسته‌ام به صحبت با غریبه‌ای. حوالی سهٔ صبح، در مکالمه‌ای که از سر ناچاری پیش می‌رود، می‌نویسم: ای وای... صدای انفجار اومد این‌جا.جنگ شده. شب سوم، مجبور به ترک آن زندگی می‌شوم؛ که هیچ هم زندگی نبود.در شهر خودم دیروز، خانمی از چهار سال پیش پیام می‌دهد و خیلی زود، به دیدار می‌رسیم. می‌گوید من تغییر کرده‌ام و قبولش نمی‌کنم. می‌گویم که او بسیار تغییر کرده و قبول می‌کند. یک ساعتی قدم می‌زنیم؛ با آغوشی گرم جدا می‌شویم.اینترنت ملی می‌شود. خورهٔ تماشای بی‌بی‌سی فارسی، دهنم را صاف می‌کند. راه می‌روم. سیگار می‌کشم. کم‌تر خانه می‌مانم. در خانهٔ‌مان، اسرائیل همین روزها به خاک سیاه می‌نشیند. در درون من، در هر جایی به جز خانه، بدجور به خاک سیاه نشسته‌ام. انتظار می‌کشم. انتظار می‌کشم. دو هفتهٔ پیش بود یا سه هفته؟این‌جا را پیدا می‌کنم؛ افیونی شود بلکم نوشتن.</description>
                <category>علی‌پَن</category>
                <author>علی‌پَن</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 18:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>