<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی پیروزمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alipiroozmandi</link>
        <description>من علی،  عاشق سیاست،  عکاسی، مطالعه. و اویی که همیشه دلتنگش هستم. Alipirouzmand.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:59:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25938/avatar/wohbj3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی پیروزمند</title>
            <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معافیت کذایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tqzt3fcbpsj2</link>
                <description>همیشه میدانستم که در کشور ما گور قانون مدتهاست که کنده شده، اما اینکه برای خود آدم اتفاق بیفتد، طعم تلخ دیگری دارد. این نوشته بازتاب تجربه‌ من از فرایند دریافت معافیت پزشکی برای نرفتن به سربازی اجباری است. می‌نویسم تا مبادا یکی از شما با خیال خامی که من داشتم، در این راه قدم بگذارد و عمر و سرمایه‌اش را بیهوده تلف کند.ماجرا از آنجا شروع می‌شود که ابتدای آبان ماه سال 1399 من به پشتوانه بیماری چشمی که داشتم، با دریافت مشاوره از چند پزشک متخصص و به پیشنهاد پزشک معاینات اولیه نظام وظیفه، متقاضی دریافت معافیت پزشکی از سازمان وظیفه عمومی شدم. روی کاغذ اوضاع بدک نبود و با این تئوری، کل روال اداری دو سه ماه بیشتر قرار نبود طول بکشد. فلذا در این راه پا گذاشتم.در اولین مرحله متخصص معتمد نظام وظیفه بیماری‌ام را تایید کرد. نامه به کمیسیون پزشکی ارسال شد. کمیسیون را برگزار کردند، مرا خواستند، بعد از یک ساعتی تاخیر نوبتم شد، حدود 15ثانیه زمان برد، چیزی نوشت. کسی از در آمد و به من گفت چرا اینجا ایستادی؟ گفتم نوبتم است، گفت برو بیرون. رفتم بیرون! پس از حدود یک ساعت معطلی بیشتر گفتند باید منتظر بمانی چند هفته دیگر دوباره به متخصص مراجعه کنی. گفتم چشم. چند هفته بعد به بیمارستانی دیگر مراجعه کردم، بیمارستان تخصصی چشم بود، آنجا بخاطر کم‌یاب بودن بیماری‌ام مورد ویزیت چند متخصص متعدد قرار گرفتم، همگی بیماری را تایید کردند. چند نفر از این متخصصین گویا از اساتید علوم پزشکی بودند، اجازه گرفتند و باقی وقت را شدم مورد مطالعاتی اتند ها و دانشجوهای استاژری و رزیدنت‌ها. آشنا شدیم، آزمایشاتشان را انجام دادند و سوالاتشان را پرسیدند تا بالاخره با تعطیلی‌شان مرا هم رها کردند. بیرون آمدم، همه چیز خوب بود. کمافی‌السابق از نظر پزشکان بیماری‌ام اثبات شده بود و باید منتظر کمیسیون می‌ماندم. بالاخره یک روز تشکیل شد. رفتم، دوباره همان روال سابق، نوبتم که شد صدایم کردند، داخل شدم، این بار فقط پرونده من مورد بحث بود، چهار/پنج پزشک کمیسیون نمی‌توانستند بفهمند مشکلی که متخصص ذکر کرده یعنی چه!! یک دور در دفتر آیین‌نامه زدند و پیدا نکردند، فهمیدم که میخواهند یک بار دیگر مرا ارجاع بدهند به متخصص، اعتراض کردم که آقا جان این دفعه دوم است که من از پیش متخصص برمیگردم. بیرونم کردند.  از پشت در صدا آمد که یکی میگفت «توی اینترنت بزن!» چند دقیقه‌ای گذشت و این تباهی آن‌ها اصلا خوب نبود. یک افسر نظام وظیفه با پذیرایی و بطری آب وارد اتاق شد. من هم به آرامی خودم را چپاندم داخل. (بگذریم از اینکه که در طول این مدت بارها دیده بودم با بطری‌های بزرگ آب معدنی جلوی دیگران قلپ قلپ آب می‌نوشند، با دهان پر حرف میزنند یا پایشان را روی صندلی‌های آن طرف میز دراز میکنند و خیلی بویی از ادب نبرده‌اند)وارد اتاق که شدم گویا سرچ کردن به جایی نرسیده بود و داشتند از این جمله فارسی متخصص که گفته بود «با عمل جراحی احتمال درمان وجود دارد» نتیجه گیری میکردند که خب، چون اینجا نوشته شده «عمل» پس احتمالا بیماری‌ای هم وجود دارد که متخصص درباره عمل کردن آن صحبت کرده! در همین لحظات بود که فرد تازه وارد شده خطاب به تیم کمیسیون گفت «خسته شدید(!) استراحتی کنید و از خودتان پذیرایی کنید.» این جمله تاثیر قطعی روی سرنوشت من گذاشت و باعث شد آنها زودتر نتیجه گیری کنند. نتیجه این شد: بیماری را که نمیدانستند، پوس فقط چون اسم عمل آمده بود، نتیجه گرفتند به من 6 ماه معافیت موقت می‌دهیم، شاید بیماری‌ خوب شد!تا موعد مقرر نتوانستم صبر کنم. معطلی برزخ بزرگی بود! 5 ماه گذشت و من تحمل نکردم. رفتم و درخواست کردم زودتر به کارم رسیدگی شود. نامه ارسال شد و چند هفته بعد مرا از بیمارستان دیگری خواستند، متخصص مربوطه بسیار بد اخلاق بود و دانش چندانی از بیماری‌ام نداشت. به دنبال نشانه‌های بیماری دیگری بود که آن‌ها را پیدا نکرد و در کمتر از یک دقیقه مرا سالم دانست! به به او اعتراض کردم و وی با عقده تمام کوچکترین واکنش‌های مرا -حتی نفس‌های عمیقم را- با جملاتی طولانی مساوی با این قلمداد میکرد که من به سواد و درسی که او خوانده بی‌احترامی کرده‌ام.بگذریم از اینکه به‌هرحال این روزها هر بیماری به واسطه آنکه سال‌ها با بیماری خود سر کرده و به پزشک‌های متخصص در این باره سر زده و مطالب زیادی را درباره آن خوانده، ممکن است علم بیشتری درباره بیماری مذکور داشته باشد، به نسبت پزشکی که شاید در نهایت در خصوص این بیماری فقط یک امتحان را پاس کرده باشد. (البته که این گستاخی به سختی‌کار و علم والای پزشک‌ها نیست!) در نهایت، با این همه، هیچ به او اعتراض نکردم. به‌هرحال کارم پیش او گیر بود. فقط بارها گفتم آقا جان من غلط کردم، اشتباه کردم، به بزرگواری‌تان ببخشید. که خب از این اتفاق هم برداشت بدی کرد! گفت این حرف تو یعنی «خفه شو و بیشتر از این مشکلات من رو به روم نیار!» من با دهان باز حیرت زده شده بودم هیچ نمیدانستم و نمیتوانستم که بگویم.منشی را صدا زد و مرا به تندی بیرون کرد، ماجرا را به خانم منشی توضیح دادم، گفت اشکالی ندارد، دکتر کمی عصبی بوده. بنده خدا توصیه کرد که بسیار متاسف و شرمگین باشم. من هم سرم را پایین انداخته و چهره‌ای اندوهناک به خودم گرفتم. منشی دستم را گرفت و به دنبال خود کشاند. وارد اتاق شدیم، مراتب پشیمانی و شرمساری (!) مرا به پزشک اعلام کرد و باعذرخواهی چند باره من، خانم دکتر قصه‌ما قبول کرد که نامه نظام وظیفه‌ام را بی جواب نگذارد. ولی با این وجود هنوز بر خر خودش را سوار بود و حاضر نمی‌شد درست و حسابی مرا ویزیت کند. من هم جرات این را نداشتم که به او خانم دکتر، شما دنبال علائم اشتباهی هستی که مربوط به بیماری من نیست. راهی نبود. فلذا به او گفتم بابا جان پیش از شما N تعداد متخصص مرا ویزیت کرده‌اند و این بیماری از نظرشان تایید شده، میشود نظر آن‌ها را بشنوید؟ پس با میانجی گری منشی، قبول کرد که نظر آن‌ها را هم بخواهد. از او تشکر کردم. بعد گفت دیگر وقت ندارد و بیرون آمدیم. روز بعد به بیمارستانی رفتم که شش ماه قبل با اساتید و رزیدنت‌های آنجا آشنا شده بودم. چند نفرشان بودند در آن ساعت. یک نامه نوشتند و بیماری‌ام را تایید کردند. تا آخر وقت خودم را به بیمارستان روز قبل رساندم، نامه را خدمت خانم دکتر عصبی بردم و در کمال تعجب گفت مرا یاد ندارد. تعجب کردم، منشی را با خودم بردم و بعد از چند دقیقه معطلی نامه را گرفت و پس از آن مرا سریعا بیرون کرد.از آن روز چیزی حدود سه ماه گذشت. از کمیسیون هیچ خبری نبود. نه نظام وظیفه پاسخگو بود و نه هیچ جای دیگری. حتی پرونده‌ام نبود! گم‌اش کرده بودند! چه خبر بدی. البته مامور مورد نظر تضمین میداد که مشکلی نیست، ما همه چیز را در سیستم کامپیوترمان داریم. اما این برای من خبر بد تری بود. داخل گونی‌هایی پر از پرونده را گشتند و پس از چند روز بالاخره پیدا شد! اما رای پزشک بد اخلاق آخری روی پرونده نبود! گفتند چرا بیمارستان نرفته‌ای؟! ادامه ماجرا را از بیمارستان پی‌جو شدم. آنجا هم بعد از چند بار رفت و آمد کاغذ مربوط به رای دکتر را برایم از زیر مشتی آت و آشغال پیدا کردند. سفید سفید بود. متخصص مربوطه برایم هیچ ننوشته بود! رفتم خواهش و تمنا و تقاضا کردم. زیر بار نمی‌رفت. او بعد از یک روز مرا دیگر به جا نمی‌آورد. چه رسد به ...دوباره و سه باره مراجعه کردم، پزشک مربوطه حاضر به بررسی پرونده نبود و نظام وظیفه نیز پرونده ناقص را نمی‌پذیرفت!در نهایت با مراجعه های مکرر همان کاغذ سفید را ارسال کرد و من پس از دو سال و نیم! به سربازی اعزام شدم :)</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 09:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلیس یا پلیس‌نما؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%85%D8%A7-e4fhnkwdj2qa</link>
                <description>تصویر روزنامه همشهریروزنامه همشهری با انتشار تصویری و یادداشت برخی نکات برروی آن، به این مساله پرداخته که چطور کسانی که اموال مردم را تخریب می‌کنند پلیس نیستند و این فیلم‌ها صحنه‌سازی است. در متن توضیحات این ماجرا هم داستان سرایی‌هایی شده درباره اینکه چطور پیش از اینها مجرمانی در لباس پلیس دستگیر شده‌اند و چطور کسانی بوده‌اند که در با لباس پلیس جرمی مرتکب شده‌اند، بعد فهمیده‌ایم اینها سارق هستند و فلان هستند و بهمان‌اند!فکر نمیکنم وجود مثال های مشابه، یا دستگیر شدن افرادی که با لباس پلیس مرتکب جرم شده‌‎اند، به این معنی باشد که هرکسی هم کار خلافی با لباس پلیس انجام داد، او نیز پلیس نبوده و مجرم است. به نحوی این صحنه‌ها تکذیب شده‌اند، انگار ما مردم این کشور نیستیم و نمی‌بینیم که برخوردها در موارد متعدد عینی چگونه بوده‌اند.من به دلایل متعدد ادعاهای روزنامه همشهری‌ را مردود می‌دانم. چه بسا که طی حوادث فراوان این ایام، و عکس و فیلم‌های بسیاری منتشر شد که دلخراش بودن صحنه‌ها در آن بیش از اینها بودند. اما صدایی از هیچ‌کس در نیامد که توضیحی ارائه دهد.فکر میکنم نادیده گرفتن آن همه تصویر و ویدئو که نمایانگر اقدامات غیرقانونی بسیاری، از سوی برخی نهادها هستند؛ و فقط بسنده کردن نهادهای نظامی به ارائه توضیحات درخصوص این موارد جزئی، تقلیل ماجرا به مواردی ناچیز بوده و بی‌احترامی عجیبی است به اذهان عموم که پرسش های متعددی درخصوص رفتارهای پلیس در هفته‌های اخیر داشته‌اند.حال بپردازیم به اینکه چرا استدلال‌های روزنامه همشهری و پلیس در رد این ماجرا، توجیه پذیر نبوده و قانع کننده نیستند.1-درباره کلاه دو نیروی تخریب‌گر نوشته شده که کلاه استفاده شده توسط پلیس‌نماها (!) کلاه رسمی یگان ویژه نیست:این تصاویر را با حدود یک دقیقه جستجوی اینترنتی به دست آوردم. مربوط است به رژه نیروهای مسلح ضد شورش در ساری، دیگری هم مربوط است به حضور نیروهای ضد شورش در محلاتی از تهران، به کلاه‌ها دقت کنید، هیچ تفاوتی ندارند.2-در روزنامه همشهری ادعا شده که قد و قواره این افراد با استاندارد‌های پلیس همخوانی ندارد!اولا این ادعا بسیار عجیب است. چرا که مقادیر کمی را که نمی‌توان به شکل کیفی سنجید. اصلا به‌کار گیری عبارت «قد و قواره» برای بیان معیار ها صحیح نیست. چه کسی و چطور از روی یک تصویر تشخیص داده که قد این آقایان با معیارهای پلیس همخوانی ندارد؟از سوی دیگر، حتی با وجود مورد پذیرش بودن این امر، در ایام ناآرامی‌های اخیر تصاویر بسیاری از کودکانی منتشر شد که در قالب گروه‌های مختلف درحال کمک رسانی به پلیس بودند. درحالی که کودکانی که هنوز به سن قانونی نرسیده‌اند، مورد استفاده قرار می‌گیرند، آیا چند سانتیمتر کوتاهی قد استدلال منطقی‌ای برای رد پلیس بودن این دو فرد خواهد بود؟3- نوشته شده که «هیچ پلیسی هنگام ماموریت اجازه سیگار کشیدن ندارد!» این مغالطه بسیار عجیب است. که خب گویا حالا که چنین اجازه‌ای وجود ندارد، ماموران پلیس هم آن را رعایت م‌کنند! چه بسیار هستند کارهایی که اجازه‌ای برای آنها وجود ندارد و هرروزه اتفاق می‌افتند. بهتر نبود این استدلال‌های لوس در فضای فکری کشوری مطرح میشد که قانون مداری و اجرای قانون بیش از ایران در آن رعایت می‌شود؟4- ایراد گرفته شده بعدی به این افراد، باتوم آنهاست! در متن نوشته شده که «باتوم‌های این افراد متفاوت از باتوم های نیروی انتظامی است» در این خصوص هم بسیاری تصویر می‌توانید پیدا کنید که درآن تصاویر باتوم‌های پلیس، دقیقا ظاهری دارند، مشابه همین باتوم‌ها!5-و درنهایت ایراد پنجمی که به این دو فرد گرفته شده، این است که تجهیزات این افراد ناقص است. و بعد اشاره شده که مثلا سپر نداشته‌اند! بگذریم از اینکه فقط سپر ندارند و جز آن همه‌چیزشان کامل است. این درحالیست که بعید میدانم ماموران در هنگام گشت زنی نیازی به سپر داشته باشند و در این ایام به کرات پلیس ها بدون سپر یا تجهیزات کامل ظاهر شده‌اند.ای‌کاش مسئولین در نهادهای مختلف دست از این دورو بودن‌ها و دروغ‌گویی‌ها بردارند. انگار که مسئولی اگر بگوید وا مصیبتا پلیس ما که از این کارها نمی‌کند، وقعا مردم باور می‌کنند، که این اتفاقات نیفتاده.در خیابان‌های تهران، لباس‌شخصی‌هایی با اسلحه تردد می‌کنند و توضیحی هم به هیچکس بدهکار نیستند، آنوقت چطور می‌شود از اذهان مردم انتظار داشت که چون پلیس‌ها اجازه ندارند هنگام ماموریت سیگار بکشند، و این افراد سیگار می‌کشیده‌اند، پس پلیس نیستند! مضحک و خنده‌‎دار است.این روزها شهروندان دچار تردید هستند که فرد لباس شخصی‌ای که با اسلحه در خیابان می‌بینند، تروریست داعش است که می‌خواهد برای ترور به جایی حمله کند، یا اینکه عضوی از نیروی پلیس است که بدون رعایت پروتکل‌ها، با لباس مبدل در میان مردم ظاهر شده. به کل فراموش شده که لباس فرم پلیس، جزئی از الزامات پلیس بوده و بیانگر هویت اوست. به کلی فراموش شده پلیسی که وظیفه اجرا قوانین را داراست، خود نیز بایستی حدااقل‌هایی و الزاماتی را رعایت کند!</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 21:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رابطه سالم چه نشانه‌هایی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nhhfbrb1f2z5</link>
                <description>یک رابطه‌ی سالم چگونه است؟ عمدتا افراد زیادی را دیده‌ایم که در نگاه اول می‌شود تشخیص داد در رابطه‌ی معیوبی به‌سر می‌برند، اما به هردلیل، از جمله اینکه گمان می‌کنند تمامی روابط اینگونه‌اند، یا معیار های ذهنی صحیحی از یک رابطه ندارند، آن را ادامه می‌دهند. فلذا گمان کردم شاید بد نباشد اگر برخی عواملی را ذکر کنم که نشان دهنده‌ی سالم بودن یک رابطه‌اند.ما زمان زیادی را صرف بحث در مورد چگونگی تشخیص یک رابطه خوب از بد می‌کنیم و به ‌‌هر حال باید بر اساس چند قاعده‌ی کلی که شما می‌توانید هرکدام از آنها را به شکلی برای خود شخصی‌سازی کنید و در مورد خودتان بسنجید، می‌توان تشخیص داد که یک رابطه سالم چگونه است.اگر در رابطه‌ای به سر نمی‌برید اشکالی ندارد، چرا که ما باید بدانیم دنبال چه چیزی هستیم تا وقتی آن را پیدا کردیم تشخیص دهیم.و اگر در رابطه هستید، گمان می‌کنم باز هم بد نباشد تا چشم انداز صحیحی در این باره پیدا کنید، تا بدانید چگونه است و در راستای آن تلاش کنید.#نکته: عناوین ذکر شده مواردی هستند که گمان می‌کنم دارا بودنشان برای یک رابطه سالم درست‌ است و برخی دیگر از نکات، مواردی هستند که توسط روانشناسان توصیه می‌شوند.برای تفاوت های یکدیگر ارزش‌ قائل‌اید و از هم بهره می‌گیرید:من طرفدار هیچ ورزش گروهی خاصی نیستم اما گمان می‌کنم یک مثال برای اینجا بد نباشد. هنگام انجام یک ورزش گروهی همه در زمینه‌های یکسان مهارت ندارند. یک نفر پرتاب می‌کند، دیگری ضربه می‌زند، آن یکی خوب می‌دود تا به توب برسد، و در مجموع همه با هم کار می‌کنند تا هم‌افزایی ایجاد کنند.هر دو هم‌تیمی تشخیص میدهند که دیگری مهارت هایی دارد که خود فاقد آنهاست. و این استعداد یابی‌ و درک توانمندی‌ها، در چیزی که ممکن است هماهنگی نامیده شود، شما می‌توانید به شکل مطلوبی با یکدیگر پاس‌کاری کرده و فعالیت ها را به وسیله بهره گرفتن از توانمندی های یکدیگر به نتیجه برسانید.دعوا می‌کنید:نه به شکل منظم و نه به شیوه‌ای خشن، با این حال بحث کردن نشان می‌دهد که شما اعتقادات قوی‌ای دارید که مایلید به آنها پایبند بمانید. این یک تحول مثبت است. اگر به هیچ وجه اختلاف نظر وجود ندارد می‌توان این را دریافت که کسی چیزی را پنهان می‌کند، احساسات خود را سرکوب می‌کند و یا درمورد احساسات واقعی خود صادق نیست.چنانکه بسیاری از اوقات با زوجینی برخورد می‌کنیم که یکی از آنان دچار خودشیفتگی بوده و دیگری به شدت تابع است. این اختلالات طرفین عمدتا سبب می‌شود که اختلاف رای و عقیده‌ای با یکدیگر نداشته باشند و این ممکن است آرام بودن یا زندگی خوب به نظر برسد، درحالی که از ترکیب روابط ناسالمی‌ست که باید از آن پرهیز کرد.نداشتن دعوا و مجادله ممکن است به حفظ صلح کمک کند اما در بلند مدت هیچ‌گاه سودمند نیست.در رابطه حاضرید:چیزی به نام رابطه پاره وقت وجود ندارد، شما یا داخل هستید یا بیرون. هر دو طرف باید کاملا با یکدیگر و به شکل کلی در رابطه حضور تمام قد داشته و به دیگری توجه کنند، نیازهای او را بررسی کرده و سعی در ایفای نقش خود بعنوان همراه کنند. چنین چیزی در ابتدا نیازمند یکی شدن، و برخورد با موانع بعنوان یک تیم است(نکته اول).دیگر نقاط ضعف خود را پنهان نمی‌کنید:هیچ‌کس بدون نقص نیست. با این حال اگر ما دائما سعی کنیم دیگران را متقاعد کنیم که ما اینگونه‌ایم، هرگز با آنها راحت نخواهیم بود. آنها هرگز خود واقعی‌مان را نخواهند شناخت. بهتر است طرفین در رابطه با این مسائل که چه چیزی نقص‌ها و نقاط ضعف آنهاست با یکدیگر گفتگو کنند. و نترسید، بعد شگفت انگیز ماجرا اینجاست که برخلاف آنچه که می‌پندارید این است که پارتنر شما بازهم به شما علاقه‌مند خواهد بود و این اعترافات نه تنها رابطه را از بین نبرده که سبب عمیق تر شدن آن می‌شود.راجع به روابط جنسی صحبت می‌کنید:راحتی در موضوعات ارتباط جنسی، برای دارا بودن یک رابطه امن روانی و سالم، ضروری‌ست. و این امر فقط محدود به زمانی که با یکدیگر هم‌خواب هستید صدق نمی‌کند. مهم است که طرفین رابطه هردو دراین زمینه باز و راحت باشند. انتظار می‌رود که دو فرد بالغ راجع به این مساله بتوانند با آزادی تمام صحبت کنند.همچنین اگر دوست دختر/پسر هستید (یا بنا دارید باشید) و به دلیل عوامل فرهنگی – مذهبی چهارچوب هایی برای رابطه جنسی دارید این را حتما با پارتنر خود درمیان بگذارید و ذکر کنید که بخاطر چه عواملی قادر به برقراری رابطه جنسی نیستید، سپس از او بخواهید صادقانه در اینباره نظر خود را بگوید. اگر مشکلی نداشت شما می‌توانید به رابطه خود ادامه دهید.اگر برای عدم برقراری رابطه جنسی، یا صحبت راجع به آن چالش هایی غیر از چهارچوب‌‌های ذکرشده دارید، بی توجه نباشید و تلاش کنید موانع را پیدا کنید؛ در این راه احتمال زیادی وجود دارد که نیاز باشد به روان‌درمانگر مراجعه کنید.ممکن است مواقعی نتوانید با یکدیگر ارتباط برقرار کنید:طبعا همه‌ی ما اوقاتی را داریم که در آن نیاز داریم سکوت کنیم و یا تنها باشیم. این نیز باید یک بخش از رابطه باشد. طرفین باید این آزادی را داشته باشند که بتوانند زمانی را به خود اختصاص داده و تنها باشند. این جنبه مهم را فراموش نکنید که افرار می‌توانند زمانی را با سکوت سپری کنند چرا که همیشه مجبور به صحبت نیستند و گاه فقط قدردانی از همراهی و باهم بودن باید کفایت کند.شما هویت خود را به شکل مستقل حفظ می‌کنید:قیاس ورزشی‌ای که داشتم را در نظر بگیرید. اگر دائما سعی کنید به شکل مخلوطی همگن با یکدیگر قاطی شوید به زودی فراموش خواهید کرد که چه موقعیتی در تیم داشته‌اید. زیرا تلاش زیادی برای شبیه دیگران شدن انجام داده‌اید.هنگامی که در یک رابطه سالم هستید مهم است که در عین ترکیب شدن با دیگری بتوانید فردیت خود را نیز حفظ کنید و خود را از دست ندهید. درست به مانند مخلوط ناهمگن که احتمالا درس آنرا در علوم راهنمایی خوانده‌اید. اگر کاملا در یکدیگر حل شوید ممکن است خود را بیش از حد فداکار و در نهایت یک در دروازه ببینید که می‌تواند هرچیزی را در خود جای دهد و حتی با وجود نارضایتی از وضعیت دیگر ممکن است قادر نباشید نسبت به آن اعتراض کنید چرا که دیگر قادر به فهم اینکه چه میخواهید، نیستید.به حریم خصوصی یکدیگر توجه می‌کنید:بله، قطعا که شما یک تیم هستید و &quot;آنچه که متعلق به شماست به دیگری نیز تعلق دارد و آنچه برای دیگریست برای شما نیز هست.&quot; اما همچنان شما دو فرد متفاوت با حق حفظ حریم خصوصی هستید. این بدان معناست که اگر پارتنر شما مایل نیست، حق ندارید حتما دسترسی به تلفن او را طلب کنید، یا بخواهید از او جاسوسی کنید. این یک خیانت به اعتماد است که در روابط سالم نمی‌گنجد. مگر اینکه دلیل محکمی داشته باشید که واقعا نیاز به بررسی دارد. (البته با علم بر اینکه بد بین نیستید :)به یکدیگر ایمان دارید:اهمیت اعتماد در یک رابطه بسیار زیاد است. بدون اعتماد هیچ یک از عناصر مثبت دیگر که در یک رابطه افراد را کنار هم نگه می‌دارند کارآمد نخواهند بود. اگر به او اعتماد ندارید نمی‌توانید با فردی که با او بیرون می‌روید، یا دوستان خود وقت بگذرانید یا حتی در محل کار راحت باشید. شما نمی‌توانید کاری را به او بسپارید و یا لحظه‌ای او را به حال خود رها کنید. این چالش ها رابطه را مانند موریانه میخورند تا زمانی که از هم بپاشد.دو نفر که در یک رابطه بالغانه و امن هستند باید بتوانند در مورد مشکلات صحبت کنند. اگر از ترس مضطرب شدن دیگری از پرداختن به موضوعات چالش برانگیز یا تابو های یک رابطه اجتناب کنید، ممکن چنین چیزی است منجر به تنش، سرکوب احساسات، دفع امیال شود.شما با گذشته یکدیگر کنار آمده‌اید:همه ما سوابق نامطلوبی داریم :) افراد مهم دیگری اغلب در گذشته ما ممکن است وجود داشته باشند، هنگامی که کسی را میشناسید و با او آشنا می‌شوید. مطمئنا با اتفاقات مهمی در زندگی او روبرو می‌شوید که ممکن است شامل شخص دیگری غیر از شما، یا شیوه دیگری از زندگی، یا اتفاقاتی که اکنون موجب سرخوردگی فرد هستند، باشند. اگر شما گذشته‌ی یکدیگر را خط قرمز دانسته و نخواهید پارتنر شما درصورت نیاز دررابطه با آن موضوعات صحبتی کند، احتمالا جریان یافتن بخش مهمی از زندگی او را قطع کرده‌اید. اما به یاد داشته باشید آنچه مهم است اکنون است.در یک رابطه سالم برای همه موضوعات امکان گفتگو وجود دارد و طرفین باید به این درک برسند که به پارتنر خود آزادی صحبت دررابطه با گذشته خود را داشته باشد.منافع و تلاش های یکدیگر را تشویق و حمایت می‌کنید:علایق یا اهداف یکسانی در زندگی داشته باشید یا نه، تفاوتی نمی‌کند. وقتی واقعا به کسی اهمیت می‌دهید، می‌خواهد موفقیت او را ببینید و از انجام کاری که دوست دارد خوشحال باشید. پس حتما زمای که برای رسیدن به آنچه که میخواهد تلاش می‌کند زحمات او را نادیده نگرفته و از او تشویق و حمایت کنید. این مهم است که در کنار او باشید نه در مقابلش.مدتها پس از بودن با یکدیگر هم نباید خنثی باشید:یک رابطه منتقل کننده جریان چیزهاست و شما باید نقش خود را ایفا کنید. اگر خنثی باشید و پس از مدتی آنچه که به شما می‌رسد را بی پاسخ بگذارید، محبت متقابلی نداشته باشید، گذشتی نداشته باشید، بخشنده نباشید و به شکل مساوی احساسات بین شما رد و بدل نشود دیگری نیز دست از تلاش در این راستا برداشته و رابطه شما می‌میرد.با یکدیگر صادق، صریح و شفاف‌اید:&quot;باید خودت می‌دونستی&quot; &quot; مگه باید همه چیز رو بگم؟&quot; &quot;من بهش اشاره کردم&quot; به هیچ وجه قانع کننده نیستند. شما باید بتوانید نیاز های خود را شفاف، صریح و پوست‌کنده عنوان کنید. یکدیگر را به رک بودن عادت بدهید چرا که پیچاندن نظرات، خواسته ها و نیاز ها جنگ اعصابی‌ست که هردوطرف در آن شکست می‌خورند.معما و معادله پیش روی دیگری نگذارید و به این مزخرفات که &quot;پارتنر من باید حرفهام رو از چشمام بخونه&quot; باور نداشته باشید. بدون قضاوت در مقابل یکدیگر قرار گرفته و با صداقت با یک‌دیگر تعامل داشته باشید.درحالی که خودشان هستید، درتلاشید بهترین نسخه‌ی خودشان باشید:این از مهمترین عوامل غیرقابل انکار از یک رابطه شاد است. کسی نباید شما را برای تغییر آنچه هستید در تنگنا قرار دهد. اما تشویق به توسعه فردی، هم برای خودتان و هم دیگری، بسیار سالم و مفید است.از افرادی که سعی می‌کنند اهداف شما را در زندگی کاهش دهند دوری کنید. افرادی با افق دید کوتاه همیشه مایل به تحقیر آنچه هستید هستند، اما افراد بزرگ اندیش واقعا به شما این باور را می‌دهند که قادرید به بزرگی و کمال برسید.در پایان توصیه می‌‎کنم درصورتی که از این امکان برخوردارید پیش از اینکه وارد رابطه شوید (حتمااا برای ازدواج و احتیاطا برای دوستی)، به روانشناس مراجعه کرده و از او بخواهید شما را مورد ارزیابی قرار دهد تا بدانید مناسب یکدیگر هستید یا نه. این بزرگترین کمک برای درامان ماندن از روابط ناسالم است و همچنین مهم است که پس از گرفتن تصمیم نهایی دست به چنین اقدامی نزنید چرا که در این صورت محتمل است که مشکلات یکدیگر را توجیه یا نادیده بگیرید.همچنین اگر پیش از رابطه دوستی، امکان دریافت مشاوره را ندارید، حتما ورای کنجکاوی راجع به فرد مد نظر، نگاه نقادانه به او داشته و تلاش کنید ابعاد پنهان او را دریابید تا از گزند خطرات احتمالی در امان باشید.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 17:06:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی لازم است همه شما را تنها بگذارند</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-ic8v6vbkjfda</link>
                <description>باید این یادداشت را اینگونه‌ آغاز کنم که من اعتقاد زیادی به درون‌/برون‌گرا بودن یا تک بعدی بودن این مساله ندارم و گمان می‌کنم چنین امری بسیار نسبی‌ست. چرا که به‌شخصه همانقدر که در تنهایی می‌توانم خوب باشم، روابطم را نیز می‌توانم به خوبی مدیریت کنم.قبلا به قبرستان رفت و آمد می‌کردم. در کل شهر ها، قبرستان‌‌ها از معدود مکان‌هایی هستند که می‌توانید در آنها کمی سکوت پیدا کنید.جز این، هرکجا که شما بروید مردم در حال صحبت هستند. آنها حتی این کار را در کتابخانه هم انجام می‌دهند و اگر این نکته‌ی بدیهی را که &quot;افراد باید در کتابخانه سکوت را رعایت کنند&quot; به آنها گوشزد کنید؛ ممکن است از شما عصبانی شوند. شما فرد گستاخی تلقی می‌شدید چرا که مدام باید به آنها گوشزد می‌کردید که باید سکوت را حفظ کنند. و این کاری بود که از عهده‌ی من خارج بود، پس تصمیم گرفتم دیگر کتابخانه هم نروم. و در نهایت قبرستان‌ها تبدیل به تنها راه گریز شدند.آنجا واقعا همه سکوت می‌کنند!برای خواندن -چیزهای مهم و جذاب- و فکر کردن، به آنجا می‌رفتم. حتی گاهی از اوقات که بیشتر از همیشه گرفته بودم با خودم یک بطری‌ آب برمیداشتم و درختی با سایه‌ی ایده‌آل پیدا می‌کردم. جایی که می‌توانستم تمام روز را با مردگان بگذرانم چرا که آنجا واقعا کسی شما را اذیت نمی‌کند.با همه‌گیری کرونا که گورستان‌ها مثل هر نقاط دیگری ناامن شده و من نیز رفت و آمدم به این دلیل بسیار محدود تر شد این تفریح من نیز به‌یکباره نابود شد.ما هنر تنهایی را از دست داده‌ایمپیشینیان ما امکان فکر کردن داشتند، آنها احتمالا می‌توانستند برای چند ساعت هم که شده به پیاده‌روی بروند و از هیاهوی آبادی خود به دور باشند. و حتی اگر دورتر هم نرویم، پدران ما نیز به نسبت فرزندان‌شان قادر بودند تنهایی بیشتری را تجربه کنند، چراکه حدااقل فاقد هیاهوی دیجیتال بودند. اما گمان می‌کنم امروزه ما از این بابت در موقعیت وحشتناکی قرار داریم. این را نه بعنوان یک نظر شخصی، که معتقدم تمامی ما با شدت و ضعف مختص به خود، به تنهایی علاقه‌مندیم.آموختم که باید از بهانه‌آوردن یا عذرخواستن برای این کار دست بردارم.ممکن است شما مطلقا خود را برون‌گرا بدانید، شاید هم نه، درهر صورت شما تمایل من به تنهایی را درک می‌کنید. تنهایی برای همه‌مان خوب است. اما مشکل همیشه این بوده که جامعه به ما اجازه نمی‌دهد تا از تنهایی لذت ببریم. ما از کودکی و با شدت بیشتری در نوجوانی، عمدتا تشویق شده‌ایم که همیشه محبوبیت بیشتری کسب کنیم. و این نگاه سبب شده تا چشم‌انداز اجتماع نسبت به مقوله‌ی تنهایی معقولانه‌ نباشد. جامعه افراد تنها را مطرود می‌پندارد و با آنها محطاتانه رفتار می‌کند. مردم می‌گویند ترجیح دادن تنهایی &quot;سالم&quot; نیست!اما این واقعا چه اهمیتی دارد که آنها چگونه فکر می‌کنند؟ چنین خلقیاتی بعنوان سبک زندگی شما -درحالی که خود از آن لذت می‌برید و به کسی هم آسیب نمی‌رساند- باید پذیرفته شده باشد.فکر کردن اشکالی نداردگاهی از اوقات شما باید بتوانید بی‌حرکت بنشینید و احساسات منفی یا خنثی را پردازش کنید. این بدین معناست که شما باید عمیقا در مورد چیزهایی که لازم است، تأمل کنید. و این امروزه یک مهارت است، یک مهارت از دست رفته.گمان می‌کنم تقریبا همه‌ما نگاه معیوبی به عواطف و احساسات داشته و با نقص در این سیستم پرورش یافته‌ایم چرا که همه‌ی افراد همیشه به ما گفته‌اند که &quot;احساس ناراحتی معیوب است.&quot;  و چه می‌شد اگر ما به احساس ناراحتی خود همانقدر بها می‌دادیم که شادی؟ و چه می‌شد اگر به اندازه‌ی خوشحالی‌هامان آن را به رسمیت می‌شناختیم؟ما درطول زندگی خود به شکل مداوم بسیاری از ترفند‌ها را به شکل ناخودآگاه پایه‌ریزی می‌کنیم که ما را وادار به لبخند زدن و تمرکز بیش‌از حد روی احساسات مثبت زندگی کنند (این را زمانی فهمیدم که سلفی بدون لبخندم برایم مطلوب نبود. درحالی که من اغلب موقع سلفی گرفتن ادای لبخند را درآورده بودم). به نوعی ما آموزش دیده‌ایم که اگر احساسات منفی داشتیم آنرا سرکوب کرده و از چیزی شکایت نکنیم.ما در مقابل احساسات منفی بسیار آماتوریم و همین سبب شده که از فکر کردن به آنها اجتناب کرده و به هرکس که به این احساسات بها می‌دهد برچسب معیوب بودن بزنیم.اما مسئله ساده‌ تر از اینهاست. اگر ناراضی هستید باید به نارضایتی‌تان فکر کرده و دلیل آن را دریابید. این بدان معناست که شما باید درمورد آن تامل کنید. واقعا شستشوی مغزی با تفکرات مثبت کارساز نیست و به گمانم افرادی که این کار را می‌کنند شکننده‌تر از همیشه می‌شوند، چرا که نحوه برخورد با غم را نمی‌آموزند، چرا که فقط از آن فرار می‌کنند.ما نمی‌توانیم برای همیشه از غم، اندوه، عصبانیت یا ترس فرار کنیم.همیشه ما را می‌گیرند.اگر شما از بند ها رها شده و بتوانید در تنهایی خود راه کنار آمدن با احساسات و عواطف منفی خود کنار بیایید تا حدود قابل توجهی خودتان را شناخته، تسلط‌تان بر خود، افزایش یافته و سپس به یک عضو مولد در جامعه بدل خواهید شد.نیاز ما به اطرافیان، امری حتمی نیستما بسیاری از اوقات بخاطر محدودیت‌هامان، آنچه که برایمان خوب است را نمی‌توانیم بفهمیم. درست به مانند اینکه در ابتدای همه‌گیری کرونا فکر می‌کردیم نمی‌توانیم بدون معاشرت و بیرون رفتن زنده بمانیم، اما عکس این اتفاق افتاد.گذراندن زمان بیشتری در تنهایی شما را به احمقی که در قبرستان با مرده‌ها معاشرت می‌کند، تبدیل نمی‌کند، بلکه احتمالا شما را به تعادل خواهد رساند. گاهی اوقات شما فکر می‌کنید که به افراد نیاز حتمی دارید و غیر از این امکان پذیر نیست، درحالی که ممکن است درست برعکس این صدق می‌کند.درست مثل زمانی که تا پای‌جان خود را محتاج به شغلتان می‌دانید و زمانی که از آن بیرون می‌روید می‌بینید که محدودیت شما در زمان اشتغال چه فرصت‌های خارق‌العاده‌ای را از شما دور کرده و چقدر در اشتباه بوده‌اید.ما مشروطیم به اینکه تماس دیگران را پاسخ دهیم، به مسیج‌های آنها حتی وقتی میلی نداریم جواب بدهیم و بسیاری از اوقات برخلاف میل باطنی با آنها معاشرت کنیم. حدس می‌زنم این امور برای پایداری روابط اجتماعی خوب باشند اما بد نیست این را هم بپذیریم که مردم همیشه نمی‌توانند برای شما کارآمد باشند.گاهی از اوقات آنها حتی نمی‌خواهند که کارآمد باشند.پس با این وجود تلاش ما برای خوب جلوه‌گر شدن در مقابل آنها برای چیست درحالی که حضور عمیقی در زندگی ما ندارند و حتی سودمندی‌شان مورد تردید است؟با وجود همه این تعابیر اما بسیاری از انسانها در تلاش‌اند تا هرروز در این چرخه‌ی معیوب اعلام وجود کرده و تلاش کنند.و اگر حالتان بد باشد هم مردم به هرطریقی می‌خواهند به شما روحیه بدهند. باید قدردان این نیات خوب بود و شکی در لطف ‌آنها نیست. اما اساسا اگر بخواهم صادقانه بگویم این میل به کمک کردن دارای درون‌مایه‌ای خودخواهانه ا‌ست و الگوریتم من دریافتن این حقیقت ساده‌ است.1-احساسات منفی برای همه ناراحت کننده‌ است &gt; 2-آنها شما را ناراحت می‌بینند &gt; 3-برای خوشحالی‌تان تلاش می‌کنند &gt; 4-پس شما را خوشحال می‌کنند تا از گزند ناراحتی‌تان در امان باشند.این الگوریتم به شکل کاملا ناخودآگاهی درحال رخ دادن است. آنها احساس می‌کنند مجبور به انجام این کار هستند؛ چرا که دقیقا نمی‌دانند با احساسات منفی چگونه باید رفتار و برخورد کرد.مردم به دنبال این هستند که احساسات بد را از بین ببرند، بنابراین تمایل دارند با ذره‌ای احساسات مثبت به جنگ عواطف منفی بروند.آنها خیال می‌‌کنند احساسات مثبت همانند مایع ظرف‌شویی قادر به پاک کردن لکه هاست، غافل از اینکه این لک‌ها باید بعنوان بخشی از طرح و نقش ذهن ما به رسمیت شناخته شوند. چرا که راهی برای پاک کردنشان وجود ندارد.آنها می‌خواهند احساسات منفی را از بین ببرند پس مقداری شعر، یا نقل قولی از یک فیلسوف به شما ارائه می‌دهند. آنها راه‌حل هایی که می‌دانید را به شما توصیه می‌کنند، آنها تجربه‌های مشابه خود را عنوان می‌کنند آنها همه‌ی چیزهایی که صدها بار شنیده‌اید را تکرار می‌کنند. اما در نهایت تفسیر آنچه که اتفاق می‎افتد ساده‌ است.&quot;مردم نمی‌دانند با احساسات منفی چگونه باید برخورد کرد.&quot;بسیاری از اوقات شما نمی‌خواهید دلگرم شوید، آنچه می‌گویند اصلا جذابیتی برایتان ندارد، یا شما به آن بی‌احتیاجید. شما نیازمند زمان و یادگیری نحوه مقابله هستید.مشاوره افراد واقعا از روی ناچاری‌ست و همانطور که در بالا اشاره کردم این اجبار ابعادی خودخواهانه‌ای با خود دارد.کسی می‌خواهد مشکلات شما را حل کند،پسشما دیگر راجع به آنها صحبت نخواهید کردو درنتیجهآنها از احساسات منفی شما در امان خواهند بود.درنهایت بیشتر به آنها مربوط خواهد بود، نه خود شما.به ندرت پیش می‌آید چیزی غیر از این باشد و آن ندرت هم اعم از این است که شما دوستی بسیار دلسوز داشته باشید که دوست‌دار شماست. و در غیر این صورت این مشاوره ها مطلوب نخواهند بود چرا که یک دلیل ساده برای اتفاق افتادن‌شان وجود دارد و آن دلیل، شما نیستید.چه بسا که بسیاری از اطرافیان ما همه‌ی شرایط را نمی‌دانند و بسیاری از چیزها را واقعا نمی‌شود توضیح داد. همچنین آنها بسیاری از اوقات بخاطر اینکه نیاز دارند هرچه زودتر از شما رها شوند و سریع‌تر به موضوع خاتمه دهند، عجول شده و قادر به درک این نیستند که هر مشکلی را با تفکر منطقی نمی‌توان حل کرد. گاهی واقعا تلاش کردن اوضاع را بد تر می‌کند. گاهی باید از میدان دور شد، گاه باید صبر کرد، به موضوعات بها داد و بی‌تفاوت آنها را دید.گاه شما فقط باید صبر کنیدصحبت ها و نصیحت ها را فراموش کنید، اگر شما به آنها بی‌نیازید، پس فقط یک راه وجود دارد که من یاد گرفته‌ام با آن از شرایط منفی عبور کنم.م امبرای دور زدن آن تلاش نکنید، شما باید مستقیما از روی آن عبور کنید.همیشه مایلم دارم این را به اطرافیانم گوشزد کنم که زندگی به مانند جریان آبی‌ست که گاه نمی‌توانیم بفهمیم ما را به کجا می‌برد. و در برهه‌هایی تنها باید صبر کنیم و خود را به دست این جریان بسپاریم.سعی نکنید مشکل را حل کنید، سعی نکنید درد را از بین ببرید، چرا که از او ضعیف ترید، سعی نکنید با درد مبارزه کنید، یاد بگیرید هیچ‌کاری نکنید.فقط به احساسات خود بها دهید.فقط تلاش کنید تا با کلمات آن را توصیف کنید.درد را عیان کنید، خود را در آن رها کنید و دست روی دست بگذارید.و این همان هنر از دست رفته‌ایست که من در مورد آن صحبت می‌کردم. در ابتدا که از دست و پا زدن دست می‌کشید ممکن است احساس کنید در حال غرق شدن هستید، غافل از اینکه همان دست و پا زدن است منجر به غرق شدن شما می‌شود.ابتدا احساس عجیبی‌ست. خلاف همه‌ی چیزهایی که به ما آموزش داده شده.اما این در نهایت شما را به سطح آب بالا می‌آورد.چه متوجه شویم یا نه، ما همیشه نسخه‌ای متفاوت از خودمان را برای افراد مختلف زندگی خود ارائه می‌دهیم. حتی آنی که درکنار همسرمان هستیم فیلتر شده است. این ممکن است نازک‌ترین فیلتری باشد که داریم، اما هنوز فیلتر است. فلذا شاید به همین دلیل باشد که وقت گذراندن به تنهایی برای سلامتی روح و روان‌مان ضروری‌ست. چرا که این تنها زمانی‌ست که می‌توان بی‌هراس به تمام احساسات بها داد.یکی از بد ترین کارهایی که کسی می‌تواند انجام دهد این است که سعی کند غم و تنهایی شما را از بین ببرد. اما گمان می‌کنم شما سزاوار تجربه‌ی آن هستید شما سزاوار زمان برای کشف احساسات خود هستید و این همان چیزیست که منجر به خودآگاهی و کشف استعداد ها می‌شود.بسیاری راه در زندگی توسط افراد، ادیان و فیلسوفان ارائه شده که آنها به شما کمک می‌کنند تا از سختی ها عبور کنید. بسیاری راه درمانی وجود دارد که ارزش بها دادن دارند و همگی راه‌های پر از رهرویی هستند. اما درنهایت این راهی‌ست که من برای خود مطلوب دیده‌ام و شاید امتحان کردن آن برای شما هم بد نباشد.بگذارید تفکر مثبت کمی استراحت کند و به جای آن تفکر را امتحان کنید.پ.ن: اگر شما چالش بزرگی دارید که به روح و روانتان لطمه زده، مطلقا، قطعا و قاعدتا واضح است که من روان‌درمانگر نبوده و مدعی هیچ شفای ماورائی‌ای نیستم، فلذا باید به روانپزشک یا روانشناس مراجعه کنید.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 20:23:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در ایران دموکراسی شکل نمی‌گیرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-gdegwitgy0xz</link>
                <description>آنچه در این پست بدان پرداخته شده نگاهی‌ست به چرایی استمرار مطالبه دموکراسی در ایران. برای اینکه بتوانید با پست ارتباط برقرار کنید، یحتمل نیاز است قضاوت‌ها و سوگیری‌های فکری خود را درخصوص ابعاد مختلف سیاست را کنار گذاشته تا بتوانید محتوای بی‌طرفانه‌ی آن را درک کنید.دموکراسی خواهی، مطالبه حق رای و اعتراض مردم به نادیده گرفته شدن مدتهاست که میان مردم ایران رایج است. این مطالبه‌ها از صده 1900 تا کنون تقریبا یکسان‌اند. تاریخ ایران بیانگر چند انقلاب بزرگ در طول بیش از یک قرن اخیر است که مطالبه تمامی آنها دموکراسی بوده. انقلاب‌هایی مثل انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی، خواهان دموکراسی برای مردم بودند.چرا اکنون هنوزهم بدان دست نیافتیم؟گفته می‌شود حاکمان از ابتدا به دنبال استبداد بوده‌اند و فقدان دموکراسی ناشی از فساد آنهاست.آیا حاکمان فعلی کارنامه خوبی نداشتند؟گفته می‌شود تصمیم مردم برای انقلاب تصمیم اشتباهی بوده، چرا که در آن برهه تاریخی شرایط به خوبی مشغول پیش رفتن بوده.آیا تصمیم مردم برای انقلاب معیوب بود؟گفته می‌شود دموکراسی با اسلام در تضاد است و اگر رواج پیدا کند پس اسلام گرایی معنا ندارد. پس حاکمان باید بین دموکراسی یا دین یکی را انتخاب کنند.آیا فقدان دموکراسی نشات گرفته از استبداد دینی-اعتقادی حاکمان است؟گفته می‌شود رهبران انقلاب اسلامی، دروغگو بوده‌، نمی‌خواستند به جامعه دموکراسی بدهند، پس ریاکارانه این را به مردم خورانده‌اند که خواهان دموکراسی هستند.آیا ما با مساله‌ای اخلاقی مواجهیم که رهبران به ما دروغ گفته‌اند؟من اینگونه فکر نمی‌کنم. اگر نگاهی منصفانه به سرگذشت هرکدام از انقلابیون، و سردم‌داران انقلاب اسلامی بیاندازید، احتمالا با من هم نظر خواهید شد. شما گمان می‌کنید برای تحقق یک فریب، برای بازی دادن مردم، برای رسیدن به فساد و قدرت، و به‌جهت رسیدن به حکومت برای استبداد و ظلم، می‌شد آن سالیان طولانی زندان و شکنجه را تحمل کرد؟ من اینطور گمان نمی‌کنم. من با مد نظر قرار دادن سرشت آدمی، که برای هیچ چیز جز یک هدف متعالی حاضر نیست خود را فدا کند، معتقدم که انقلاب 57 برای تحقق خواسته‌های قدرت طلبانه، دروغ و فساد امروزی نبود و اگر بود، به سرانجام نمی‌رسید، چرا که نیاز به تلاشهایی از جان و دل داشت، نیاز داشت که در این راه جان خود را بگذارند تا به سرانجام برسد (همانگونه که بسیاری کشته شدند) و با در نظر گرفتن این ابعاد، گمان نمی‌کنم از حکومت فعلی، سنخیتی با آنچه که 57 به آن می‌اندیشیدند سنخیتی داشته باشد. به هیچ وجه هدف اینگونه نبود، مگر اینکه بخواهیم مغرضانه تعبیر و نتیجه گیری کنیم.به گمان من اغلب شهدا و انقلابیون انسانهایی بسیار متعالی و سالمی از جنبه‌های اخلاقی و رفتاری بوده‌اند. اما این سبب نشد که انقلاب مردم به هدف خود برسد و اکنون نیز به کلی از مسیر خود خارج شده. آنها بد نبودند اما دموکراسی کماکان تحقق پیدا نکرده. چرا؟نکته اینجاست که ما با منطق غلطی به مساله می‌اندیشیم و نگاهمان به این مقوله، فاقد الگوهای عمیقِ تحلیلی‌ست. این یادداشت دعوتی‌ست برای نگاهی تازه‌تر، به مقوله دموکراسی و شاید برای تغییر منطق فهم آن.فساد فعلی، هرج و مرج، نظامی‌گری، ظلم و استبداد، سالهاست که بر ایران حاکم بوده و هست. آنچه که سبب شده تغییر حکومت‌ها، انقلاب‌ها و گروه‌های مردمی همگی ناتواند باشند در ایجاد تغییر و ساخت حکمرانی‌ای سالم؛ آنچه سبب شده فرایند حرکت به سوی شکل گرفتن دموکراسی آغاز نشود:بطن فساد خیز و هرج‌و مرج پذیر جامعه، درک غلط از مقوله‌ی دمکراسی و عدم تغییر ساختارهای معیوب در انقلاب‌های متعدد، بوده و هست.و به گمانم تا زمانی که ما درگیر یک تغییر اساسی و مهم نشویم (تغییری که بنیاد ها را برهم ریخته و از نو بازسازی کند) نخواهیم توانست دموکراسی را نیز، در ایران به کار بیاندازیم.اما این تغییر اساسی که ما بدان نیازمندیم چه چیزی می‌تواند باشد؟ابتدا اینکه شما باید در نظر داشته باشید که دموکراسی صرفا یک اید‌ئولوژی نظری نیست.دموکراسی بیش از هرچیز حاصل شکل گیری نوعی ساختار اجتماعی‌ست و البته که تقریبا جایی جز کشور های غرب ظهور پیدا نکرده و مساله نیز تنها ایران نیست. چرا که حتما باید مد نظر داشت که فقط در غرب این نوع ساختار در تاریخ آنجا شکل گرفته، ادامه پیدا کرده و در نهایت به دموکراسی‌ امروزی ختم شده.دموکراسی حاصل کشمکش‌های تاریخی 800 ساله با تمامی ریز و درشت اتفاقات منحصر به فرد آن تاریخ برای جامعه‌ی غرب است. (در نظر داشته باشید که خوب یا بد، درست یا غلط، تفاوتی نمی‌کند. ارزش‌گذاری ملاک این گفته ها نیست و این تنها روایتی‌ست از تاریخ)درحالی که ما فاقد آن پشتوانه‌ی تاریخی و پیشینه‌ی اتفاقاتی هستیم که جزء جزء آن منجر به شکل گیری پدیده‌ای به نام دموکراسی شود، پس انتظار به‌وجود آمدن یکدفعه‌ای آن، بی‌جا و انتظاری نسنجیده ناشی از تامل نکردن راجع به چگونگی شکل‌گیری آن است.ما نمی‌توانیم میوه‌ای را انتظار داشته باشیم که درخت آن در خاک دیگری رشد کرده.دموکراسی همان میوه‌ایست که درخت آن، یعنی ملزومات به بار آمدن و به وجود آمدن آن، در خاک ما رشد نکرده. ابتدا باید نیاز به این درخت احساس شود (مرحله فعلی) سپس، بذر آن کاشته شود و در نهایت با صبر برای رشد آن، ثمری خواهد داشت که آن ثمر دموکراسی خواهد بود.دموکراسی‌ای که ما امروزه در جهان غرب تماشاگر آن هستیم، حاصل جریانات فکری آلمانی، انگلیسی، فرانسوی و... است که طی صده‌ها، با توالی اتفاقات، جنگ‌ها، فراز و نشیب‌ها، به آنچه که اکنون هست منتهی شده.اما آنچه که ما اکنون از آن سخن می‌گوییم تنها برداشتی سطحی، فاقد جزئیات و خام از دموکراسی‌ست. ما درحال صحبت راجع به دمکراسی‌ای فاقد پیشفرض هستیم که پوسته‌ای مضحک و بدون محتوا بیش نیست (یا درواقع همان مضحکه‌ایست که اکنون از آن برخورداریم)ما خواسته‌ی وجود دموکراسی را در هیچ کدام از مقولات تاریخی، اجتماعی و مناسبات فرهنگی -به هیچ وجه- مد نظر قرار ندادیم وگمان می‌کنیم این پدیده صرفا با خواستن، توقع و میل، به خودی خود و تنها با تصمیم گیری ما امکان دارد اتفاق بیافتد.و این درحالی‌ست که شدید ترین حامیان دموکراسی خواهی در جامعه، به آنها که رای می‌دهند، یا به هرشکلی باورهای سیاسی‌شان متفاوت است، تاخته و تجاوز می‌کنند. چه مضحکه‌ای!عمده روشنفکران این حوزه، فرض را بر این گرفته‌اند که مطلقا نیازی به آمادگی جامعه وجود ندارد. عمدتا گمان می‌شود که دموکراسی اعطا کردنی‌ست و مثلا با بیان اینکه &quot;شما از فردا حق رای خواهید داشت&quot;، دموکراسی تحقق یافته و دیگر جایی برای بحث باقی نمی‌ماند.برای درک بهتر پشتوانه‌ی فکری و تاریخی شکل گیری دموکراسی، -فاقد از پرداختن به طبقات جامعه، و وظیفه هر نهاد از جامعه برای تحقق دموکراسی- &quot;احزاب&quot; که از اساسی ترین بنیاد های یک جامعه دمکراتیک‌اند، مثال خوبی هستند تا بتوانیم بهتر به این درک برسیم که چرا دموکراسی فاقد پشتوانه تاریخی، تهی است؟در ایران احزاب چه جایگاهی دارند؟هیچ! فاقد ساختار، فاقد قدرت، فاقد توانمندی در هدف‌گذاری و ایجاد موج یا ایجاد تغییر. در جامعه ما حزب مقوله‌ایست دم دستی که حاصل جمع شدن چند نفر دوریکدیگر و تشکیل گروه است. تنها چند نفر که از شرایط مالی خوبی برخوردار هستند و قدری دارای نفوذ سیاسی. ساختمان یا دفتری اجاره می‌کنند، مراسمی کوچک برگزار می‌کنند در وزارت کشور نام خود را بعنوان اعضای یک حزب ثبت کرده و سپس می‌روند پی کارشان. دریغ از فهم این حدااقل دانسته که یک حزب باید دارای حمایت مردمی باشد، ساختار شکل گیری‌آن برامده از تصمیمی جمعی ورای چند نفر باشد و حمایت گروهی از جامعه را به دنبال خود یدک بکشد.این درحالی‌ست که احزاب در جهان غرب همگی توده هایی هستند دارای پشتوانه مردمی، که هرکدام توسط گروه هایی پشتیبانی شده، اهداف روشنی دارند و برای به کار بستن تصمیمات خاصی، با دولت، یا سران قدرت لابی می‌کننند. برای مثال بسیاری از کشورهای غربی دارای حزب کارگران هستند که واقعا کارگران از آن پشتیبانی می‌کنند! و حزب نیز موظف‌ است که تصمیماتی برای تحقق خواسته‌های آنها به کار ببندد و در این مسیر نیز پاسخگو باشد.درحالی که تمامی احزاب ایرانی فاقد پشتوانه مشخص مردمی بوده و چشم انداز مشخصی برای پشرفت و دستیابی ندارند، چرا که حیطه فعالیت آنها، گروه های حامی آنها، ابعاد فکری اعضا در آنها، واضح و روشن نیست. احزاب در ایران در بدو شکل گیری از هم می‌پاشند و ادامه مسیرشان به شکلی کاملا سمبلیک است. آنها دستورالعمل مشخصی برای فعالیت نداشته و حتی در سرآمد های آنها نیز، به کسی پاسخگو نیستند، رفتار دوگانه‌ای دارند و در دهه های اخیر پشتیبانی های خود را از کاندیدا ها، آشکارا انکار کرده‌اند.فلذا بیشتر احزاب ایرانی را می‌تواند شبه حزب هایی دانست که توسط افراد محدودی شکل گرفته و توسط آنها گرداننده می‌شود. شبه حزب ها در ایران به واسطه محدود بودن گزینه‌ها و همچنین احساس نیاز به انتخاب جناح یا طیف فکری/سیاسی در میان مردم، و نیازِ حکومت به ایجاد رقابت برای افزایش مشارکت در انتخابات، عضو گیری می‌کنند.آنچه که امروزه در بدنه جامعه به نام دموکراسی و آزادی میان مردم رواج یافته نوعی آنارشیسم (خواهان از بین بردن هرنوع قدرت و سلسله مراتب) و درک بدنه‌ی روشنفکر جامعه از دموکراسی تنها پوسته‌ای از دموکراسی حقیقی بوده و فاقد محتوایی پخته برای تحقق یافتن این امر در جامعه است.فرد گرایی در جامعه‌ی ما، سبب شده تا تمرکز مردم بر افراد باشد، و مردم گمان کنند منافع فردی اهمیت بیشتری به منافع جمع دارند، رشد فردی از اولویت بیشتری برخوردار است، و هرکس برای پیشبرد موقعیت خود با توسل به هرآنچه که دراختیار دارد بکوشد. این فرد گرایی سبب شده که مردم گمان کنند دشمنی آنها نیز با افراد است. در بطن جامعه این تفکر رواج دارد کهاگر فردی از قدرت کنار رود و فرد دیگری جانشین او شود، پس مشکلات آنها حل خواهد شد و آنها به دموکراسی خواهند رسید!تجربه‌ای که با انقلاب سال 57 با شکست مطلق مواجه شد و دستاورد آن دموکراسی نبود، بلکه تنها نوع دیگری از محدودیت به چرخه‌ی قدرت رسید و اکنون هم گمان می‌کنیم که اگر یک بار دیگر حکومت را سرنگون کنیم به دموکراسی خواهیم رسید. همانگونه که با انقلاب اسلامی مردم خیال کردند که به دموکراسی خواهند رسید اما با از میان برداشتن حکومت پهلوی هنوز هم کماکان مطالبه دمکراسی در جای خود باقیست.ما فاقد این درک هستیم که دموکراسی نه یک ایدئولوژی نه یک انتخاب، که یک ساختار است. هسته مرکزی دمکراسی، یک نظام و صف‌آرایی اجتماعیست. درحالی که تنها تعریف ما از دموکراسی یک امر ایجادی و آفرینشی‌ست برای توزیع قدرت. درحالی که نمی‌توان آن را به یکباره ایجاد کرد یا آفرید، که نیازمند نوعی طرز فکر جمعی‌‌ست و ما تا زمانی که رابطه دموکراسی و این نظام اجتماعی را درک نکرده‌ایم، تا زمانی که آن گونه‌ی خاص فکر جمعی در میان مردم‌مان رواج پیدا نکرده، بدان دست نخواهیم یافت.این گونه‌ی خاص تفکر جمعی چیست و چگونه باید چنین نظام جمعی‌ای را درک کرد؟عمده ایراد ما در ناتوانی در درک چنین مقوله‌ای، نگاه به پدیده دموکراسی در سطح سیاسی‌ست. در جامعه ما روشنفکران، دانشجویان، منتقدان و متفکران، همه چیز را در سطح سیاسی می‌بینند. و بی‌توجه به آن هستند که دموکراسی حاصلابتدا : پایبندی بی‌قید و شرط مردم، بر حقوق یکدیگر و منافع جمعی است.و سپس: کمترین میزان وابستگی مردم به دولت.این تفکر که ما منافع جمعی را به منافع فردی ترجیح دهیم حلقه‌ی گمشده‌‌ایست که رواج یافتن آن به بهبود بسیاری از مشکلات کشور کمک می‌کند.و در باب وابستگی مردم به دولت؛آیا تا کنون به این اندیشیده‌اید در کشوری که منبع درآمد آن پول نفت است وقدرت حاکم با فروش نفت درآمد کسب کرده و سپس به توزیع پول آن اقدام می‌کند، چگونه می‌توان به دموکراسی دست یافت؟درحالی که تمامی پول در گردش میان ملت، درآمد حاصل از پول است، مجری آن حکومت بوده و مردم نیز به شکل اعتیاد گونه‌ای نیازمند این پول هستند، چگونه می‌توان به دموکراسی دست یافت؟قدرت انتخاب، تصمیم گیری و ایجاد تغییر، مسئله‌ای نیست که حاکمیت بتواند آن را تک تک در میان افراد تقسیم کند. چرا که دولت حاکم، به طبع با پول نفت گرداننده‌ی معیشت مردم بوده و خود تصمیم اول و آخر را خواهد گرفت.حال درحالی که دولت باید به شکل مداوم پول به جامعه تزریق کند، چگونه ساختاری ممکن است شکل بگیرد که مردم در آن بتوانند از حقوق خود دفاع کنند؟ در این هنگام چه راهکار و برساختی می‌توان پیدا کرد برای ایستادن در مقابل ساختار؟اندیشیدن به پاسخ این سوال بر عهده‌ی روشنفکران است که چه اقداماتی برای اصلاح این ساختار معیوب اجتماعی باید مد نظر قرار داد تا بتوان آن را به نحو مطلوبی تغییر داد؟ راهی برای قدرتمندی مردم، و کم کردن نیازمندی آنها به حکومت که با این اقدام بتوان قدرت بیشتری به آنها داد.و اگر پاسخی به این سوال داده نشود و در این راه اقدامی صورت نگیرد، همانگونه که گذشته، مردم اگر بتوانند برای دستیابی به دموکراسی، انقلاب خواهند کرد حکامی را سرنگون و عده‌ای دیگر را با همان ساختار به جای پیشینیان خواهند نشاند. بستر فساد خیز و معیوب، حکام جدید را نیز به ورطه‌ی کنترل مردم با استفاده از قدرت مشروط خود خواهد کشاند و نسلی دیگر شب و روز خود را با اندیشه انقلاب خواهند گذراند.پ.ن: بخش هایی از بدنه این یادداشت، نقل قول‌هاییست از دکتر بیژن عبدالکریمی.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 18:28:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه که واقعا از آن می‌ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-dhsrkgednmgt</link>
                <description>بچه‌تر که بودم گزینه‌های خیلی زیادی برای ترسیدن داشتم. درحال حاضر دقیقا یادم نمی‌آید که آنها چه بودند، اما به خوبی‌ می‌توان حدس زد که احمقانه بودند. مبتنی بر خرافه، یا شکل گرفته برپایه باورهایی دینی/مذهبی.بزرگ‌تر که شدم دیگر هراسی از اغلب‌آنها ندارم، از بیشتر ترس‌هایم رها شده‌ام. البته با این وجود، آخرین نسل از فیلم‌های ترسناک/یا در واقع آنچه که در بازار امروز بعنوان فیلم ترسناک شناخته می‌شود را نمی‌بینم. چرا که معتقدم احتمالا اکنون آنها به خوبی علم تزریق مواد مزاحم به مغز را آموخته‌اند و تسلط خوبی برآن دارند. فلذا فکر نمی‌کنم برای انسان‌هایی که مایل‌اند از ذهنشان استفاده کنند سالم و عاقلانه باشد که اجازه دهند چنین زباله‌هایی در ذهن‌شان رشد پیدا کنند.به‌هررویاخیرا به این اندیشیدیم که از چه چیزی می‌ترسم؟ و به این جواب رسیدم که دلیل نبود ترس در من نسبت به چیزهایی مثل ارواح، شیاطین، تاریکی و غیره، این است که از چیزی بسیار واقعی تر می‌ترسم.&quot;متوسط بودن&quot;در واقع این پدیده‌ای معمولی است که برای مردم اتفاق می‌افتد. جایی که در بزرگ‌سالی یا میان سالی آنها شروع به نگرانی درمورد چیزهایی مثل اجاره، حسادت، شغل، کنایه فامیل و غیره می‌کنند. اما من هرچه گشتم میلی به اینگونه بودن را در خودم پیدا نکردم.شاید هربار که شکلی از ترس‌های کودکی در من بروز پیدا کرده، این را از خود پرسیده‌ام که: &quot;اگر هرگز به هیچ چیز مهمی دست پیدا نکنم چه؟&quot;.پس هر نوع ترسی در من از بین می‌رود، چرا که فکر نمی‌کنم هیچکدام‌شان به این بزرگی باشند.به طور کلی وقتی نگران این هستم که فردی سازنده نباشم، به اندازه کافی نخوانم، به اندازه کافی ننویسم، به اندازه کافی ایده‌های خوب نداشته باشم، مکالمه‌ مفید با افراد مطلوبم نداشته باشم و یا نزدیکانم از بهترین‌ها نباشند، شکل گرفتن هر ترس دیگری در من تقریبا غیرممکن است.میانگی، تاریکی واقعی‌ست و برخلاف ارواح و دیگر تهدیدات و ترس‌های دروغین، به حقیقت در تاریکی منتظر هریک از ماست.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 18:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مهرشاد! کل ایران را دور زدم</title>
                <link>https://virgool.io/cafegame/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%85-b60ehiibhers</link>
                <description>این پست روایتی‌ست خواندنی از صادق امامی، چاپ شده در روزنامه شرق در خصوص کلاهبرداری میلیاردی نوجوانی 17ساله!تصویری از صفحه اول روزنامه شرقصادق امامی، روزنامه‌نگار: وسایلش را جمع می‌کند. مقصدش تهران است. خانه دخترعمویش در کرج می‌شود محل اسکانش. صبح فردایش از خانه بیرون می‌زند. شاید این دومین‌باری است که از شهری با 3هزار نفر جمعیت به شهری آمده که بیش از ۸ میلیون نفر در آن زندگی می‌کنند. برای آنکه خانه دخترعمویش را گم نکند، «نشانه» می‌گذارد. درخت سر کوچه؛ درختی که صبح، هست و شب، نه. چند ساعت بعد، شهرداری با اره‌برقی به جان درخت می‌افتد و آن را قطع می‌کند. شب، هرچه می‌گردد، درخت نشانه را نمی‌یابد تا خانه را پیدا کند. ناچار به دخترعمویش زنگ می‌زند تا او همسرش را بفرستد پی‌اش. انگار درخت وسیله‌ای است تا در همان بدو حرکت، به او بفهماند عاقبت نشانه‌هایی که دوام ندارد، همین می‌شود؛ هم نشانه‌گذار را گم می‌کند و هم عمر نشانه را کوتاه. این می‌توانست بزرگ‌ترین درس زندگی «مهرشاد سهیلی» باشد، اما نبود و نشد. وگرنه این ماجرا را درقالب یک داستان «طنز» در دی‌ماه1400 برای من تعریف نمی‌کرد.  دلم راضی به نوشتن درباره مهرشاد سهیلی نمی‌شود. چرخی در اینترنت می‌زنم. هرچه بیشتر می‌خوانم، سوالات بیشتری جلوی پایم سبز می‌شوند و کنجکاوترم می‌کنند. گزارش کاری را که در سایت پارسینه در مهر1400 به‌صورت ویدئویی ارائه داده کامل می‌بینم. یک حساب سرانگشتی می‌کنم. هزینه کارهای انجام‌شده‌اش، حدود 60 یا 70میلیارد تومانی می‌شود. برای او و قرارگاه جهادی‌اش رقم بسیار زیادی است. داده‌ها را ذخیره می‌کنم ولی همچنان تصمیم به نوشتن نگرفته‌ام. حتی شماره‌اش را هم پیدا می‌کنم اما برای نوشتن پر از شک و تردیدم. کار را به استخاره واگذار می‌کنم. اولین‌باری است که برای نوشتن این کار را می‌کنم. جواب، آیه52 سوره حجر1 می‌آید و می‌گوید «اضطراب»م بی‌مورد است.آغاز با انتشارات زاناشنبه 11دی تصمیم به رفتن می‌گیرم اما بلیتی برای روز یکشنبه پیدا نمی‌شود. ناچار بلیت اولین پرواز روز دوشنبه 13دی‌ماه به مقصد ایلام را می‌گیرم. پرواز برای ساعت 6:25 صبح است. ساعت 3ونیم بیدار می‌شوم. وسایلم را جمع می‌کنم و با تاکسی به فرودگاه می‌روم. کمی گرسنه‌ام اما با قیمت‌های فرودگاه، جرات نمی‌کنم چیزی بخرم. شکمم را حواله می‌دهم به صبحانه هواپیما. تا چندماه قبل، شرکت‌های هواپیمایی به بهانه کرونا، از پذیرایی خودداری می‌کردند اما حالا که همه ظرفیت هواپیما را مسافر می‌زنند و فوتی‌های کرونا به زیر 40نفر رسیده است، احتمالا صبحانه می‌دهند. سوار هواپیما می‌شوم و روی صندلی‌ام می‌نشینم. نیم‌ساعت بعد، صدای چرخی را که به‌سمتم می‌آید می‌شنوم. مسافر کناردستی‌ام، با همان چشم‌های بسته، میزش را باز می‌کند. من منتظرتر از او، چشم به دست میهماندارم که 3پک صبحانه تقدیم‌مان کند. روی چرخ اما چیزی جز آب‌معدنی‌های کوچک نیست. میهماندار بی‌توجه به بهت من و مرثیه‌ای که در شکمم به راه افتاده، سه آب‌معدنی کوچک می‌دهد و از ما عبور می‌کند. شروع تراژیکی رقم می‌خورد.از پله‌های هواپیما پیاده نشده، گوشه سمت راست باند در نزدیکی سالن فرودگاه، چند درجه‌دار سپاه پاسداران ایستاده‌اند. یکی‌شان سرتیپ دو است و بقیه افراد درجه پایین‌تری دارند. احتمالا در پرواز مقام بلندپایه‌ای حضور دارد. فرصت بررسی ندارم. در سالن فرودگاه، کمتر از 15سرباز تشریفات با سازودهل روی صندلی، خودشان را خسته رها کرده‌اند. چند دقیقه‌ای در سالن می‌مانم اما خبری از آن مقامی که برایش این مراسم را تدارک دیده‌اند، نیست. بی‌خیال از سالن خارج می‌شوم. چندقدمی از سالن فرودگاه فاصله نگرفته‌ام، صدای نواختن سرود ایران را می‌شنوم. یاد سفر سیدابراهیم رئیسی به استان اردبیل می‌افتم که به‌عنوان خبرنگار همراهش بودم. در آن سفر نه خبری از پهن‌کردن فرش قرمز پیش‌پای رئیس‌جمهور بود و نه تشریفات اینچنینی.برنامه‌ریزی کرده بودم که حتما در سفر به ایلام، سری به «انتشارات زانا» بزنم. زانا انتشارات متعلق به «ظاهر سارایی» است که سال98 اولین کتاب مهرشاد سهیلی را با نام «ستاره‌ای از غرب» منتشر کرده است. شماره دفتر انتشارات را از اینترنت پیدا کرده بودم اما دیدار حضوری را موثرتر از تماس تلفنی می‌دانستم.یکی از اپلیکیشن‌های تاکسی اینترنتی را روی موبایل باز می‌کنم. مبدأ را فرودگاه و مقصد را خیابان عاشورای سوم می‌زنم. مسافت نسبتا طولانی‌ای است اما کرایه‌اش 10هزار و 500تومان می‌شود. باورم نمی‌شود. برای همین مسیر در تهران حداقل باید 40هزار تومانی پیاده شوم. پیش از ساعت9 صبح به انتشارات می‌رسم. وارد کوچه می‌شوم. انتظار دارم یک تابلوی بزرگ ببینم اما اثری از تابلوی بزرگ نیست. مشغول چرخ‌زدن هستم که یک تابلوی کوچک به‌طول30 و عرض15 سانتیمتر روی دیوار می‌بینم. روی تابلو نوشته شده «انتشارات زانا» و یک شماره موبایل هم زیر آن درج شده است. فورا به شماره همراه زنگ می‌زنم. بدون اینکه بداند من ایلام هستم، سلام‌وعلیک می‌کنم:- شما کتابی چاپ کردید و من دنبالش می‌گردم. خواستم ببینم داریدش یا نه؟- خب کدام کتاب؟ اسمش چیه؟- ستاره‌ای از غرب. درباره آقای سهیلی است. هرچه در تهران گشتم نتوانستم پیدایش کنم.کمی مکث می‌کند:- والا این کتاب را ما چاپ نکردیم! ما مجوزش را گرفتیم ولی چاپش نکردیم. نمی‌دانم چه کسی چاپ کرده است.- در رسانه‌ها و خبرها آمده است که انتشارات شما اون ‌رو چاپ کرده.مکث دوباره‌ای می‌کند. به‌نظر نمی‌رسد این مکث از تردید برای گفتن یا نگفتن باشد:- آنهایی که پشت قضیه بودند آدم‌های خیلی شفافی نبودند. نمی‌دانم چه می‌کردند. خیلی کارشان سروسامان نداشت.همین جمله‌اش نشان می‌دهد از گفتن حقیقت بدش نمی‌آید. برای اینکه بیشتر بتوانم گفت‌وگو کنم، می‌گویم: «من تصویر رونمایی از کتاب را هم دیده‌ام.» منتظر همین حرف بود: «والا یک‌نفر تلفنی تماس گرفت و تمام کارهایش را انجام دادیم منتها خیلی شفاف نبود و اصلا معلوم نبود کیا بودند و کیا هستند و چی‌کار کردند. ما هم خیلی باخبر نیستیم از کارشان. ما رسما به‌عنوان انتشارات، کتاب را چاپ نکردیم. اینکه خودشان از روی فایلی که بهشان دادیم چاپ کردند یا خیر را نمی‌دانم.»کمی از صحبت‌مان که می‌گذرد، می‌گویم: «من برای پیگیری موضوع به ایلام آمده‌ام و الان جلوی دفترتان هستم.» چند ثانیه بعد، در دفتر انتشارات باز می‌شود و مردی میانسال جلوی در ظاهر می‌شود. تعارف می‌کند. وارد ساختمان می‌شوم. ساختمان انتشارات، بسیار قدیمی است. حدود 10پله‌ای را بالا می‌رویم تا به دفترش برسیم. دفتر، یک اتاق تقریبا خالی است. یک میز و یک کامپیوتر یک‌طرف است و یک مبل 3نفره قدیمی هم روبه‌رویش. همه انتشارات آقای سارایی، شاعر شناخته‌شده کردی، همین است.اجازه فیلمبرداری می‌گیرم اما رضایت نمی‌دهد: «من از آقای سهیلی جز دردسر چیزی ندیدم. به همین خاطر فیلم نگیرید، بهتر است.» اما 50دقیقه وقت می‌گذارد تا تمام ماجرا را برایم تعریف کند.داستان یک کتاب عجیبپاییز سال98، فردی به‌نام بهشتی به انتشارات زانا زنگ می‌زند و سفارش چاپ کتاب درمورد نوجوانی را می‌دهد که کمتر از 15سال دارد. سارایی پشت تلفن می‌پرسد که مهرشاد سهیلی کیست؟ پاسخ می‌شنود: «ایشان [مهرشاد] با آیت‌الله‌مصباح در ارتباط است و کار جهادی می‌کند.» سارایی، کار را به نعمت‌الله داودیان یکی از دوستان شاعر و ویراستارش، سفارش می‌دهد: «معمولا آقای داودیان این‌جور کارها را برای ما انجام می‌دهد.»تمام فرآیند برای چاپ کتاب به‌صورت مجازی و از طریق واتساپ دنبال می‌شود اما گاهی بهشتی برای پیگیری میزان پیشرفت کار با انتشارات تماس می‌گیرد. مشخص نیست بهشتی چگونه گفت‌وگو می‌کرده که سارایی آن را گفت‌وگوهای «پرتنش» می‌خواند: «بهشتی خیلی آدم بی‌ادبی بود. می‌گفت در قم آخوند است. معلوم نبود راست می‌گفت یا دروغ. روابط پرتنشی با ما داشت. هر باری که تماس داشتیم دعوا می‌شد. با اینکه پول مولف را نداده بود، می‌گفتم خدایا کی این کار تمام می‌شود، ما راحت شویم؟»یک‌بار از یک چاپخانه در اصفهان با انتشارات زانا تماس می‌گیرند: «گفت فلانی این آقای بهشتی که شما برایش کتاب چاپ کردی حق‌وحساب ما را نداده و خیلی هم آدم بی‌ادبی بوده. احتمالا سر خیلی‌ها را کلاه گذاشته است.»متن کتاب بعد از چندماه تنظیم می‌شود و انتشارات زانا، فیپا [فهرست‌نویسی کتاب پیش از چاپ] و شابک [سیستم برای شماره‌گذاری کتاب‌ها در سطح بین‌المللی] و مجوز کتاب را می‌گیرد. بعد از نهایی‌شدن متن کتاب، بهشتی با انتشارات تماس می‌گیرد و می‌گوید که فعلا قصد چاپ کتاب را ندارند: «درنهایت گفت که فایل کتاب را می‌خواهیم. من فایل را دادم اما فیپا را بهشان ندادم تا نتواند کتاب را چاپ کند. گفتم اگر می‌خواهی کتاب را چاپ کنی، حتما باید زیرنظر ما باشد.»سارایی می‌گوید: «حالا خبرش در رفته که کتاب در تیراژ دوهزار نسخه چاپ شده است. چاپ کتاب باید زیرنظر ما باشد و ما اعلام وصولش را بگیریم. در غیر این صورت، چاپ آن غیرقانونی است.»در میان توضیحات مدیر انتشارات زانا، تمام حواسم به تصویری است که از رونمایی کتاب در بهمن سال98 دیده‌ام؛ تصویر نخستین جرقه درباره اینکه این نوجوان کیست که یکی از بزرگ‌ترین علمای قم حاضر می‌شود کتاب زندگی او را رونمایی کند؟ اگر انتشارات زانا کتاب را چاپ نکرده باشد، چه کسی آن را بدون فیپا و به‌صورت غیرقانونی چاپ کرده و سهیلی توانسته آن را به مراسم رونمایی برساند؟- احتمال دارد کتاب را جای دیگری چاپ کرده باشند؟- نه نمی‌توانند. به احتمال زیاد چاپ نشده.- پس چطور برای آن مراسم رونمایی گرفته‌اند؟- یا چاپ نشده یا دیجیتال چاپ شده است. این کار جز بدنامی و رسوایی چیزی برای ما نداشت.سارایی وقتی به انتشاراتش در مرکز ایلام نگاه می‌کند که در آن حتی «یک مبل درست و حسابی ندارد» ولی نوجوانی با یک‌چهارم سن او «در مملکت گرد و خاک می‌کند» از خودش این سوال را می‌پرسد که «چه کسانی پشت این قضیه هستند؟» او بخشی از پاسخ را از کلام بهشتی و سهیلی برداشت کرده است: «خودش را خیلی منتسب می‌کرد به دفتر آقای مصباح. از این طریق بیشتر مانور می‌داد.» البته بعدها مشخص شد که این انتساب دروغین و با هدف پیشبرد امور چاپ بوده است.جمع‌بندی‌اش این است که سهیلی «به آدمای کله‌گنده هم وصل بود.» می‌گوید: «من که یک چهره فرهنگی شناخته‌شده در ایلام هستم اگر بخواهم بروم استانداری، باید 2روز قبل وقت بگیرم ولی این آقا با تمام مراجع ارتباط دارد و درباره‌اش حرف می‌زنند. پسر آیت‌الله [ش] درباره این آقا مصاحبه و اظهارنظر کرده است. به هر حال معلوم است یک روابطی دارد.» اینها را می‌گوید اما بازهم قانع نمی‌شود که ارتباطات سهیلی محدود به قم باشد: «نمی‌دانم اینها چطور در جامعه ما رشد می‌کنند؟ من اول مشکوک شدم که چطور با این سن کم این‌قدر نفوذ دارد؟ اینها مارهایی هستند که در آستین مملکت پرورش یافته‌اند و به‌نظرم حامیانی هم دارند و از یک‌جاهایی پشتیبانی می‌شوند.» می‌گوید: «نمی‌دانم واقعا چه کسانی حامی‌اش هستند؟ نمی‌شود در مملکت این‌طور کار کرد و پشتیبان نداشت.»نمی‌دانم بین او، سهیلی و بهشتی چه گذشته که در کمتر از یک‌ساعت گفت‌وگو 3بار می‌گوید: «از این کتاب جز دردسر ندیدم.» با یک خنده تلخ می‌گوید: «الانم دارم معروف می‌شوم.» پشت‌بندش به حالت سوالی از من می‌پرسد: «الان کسی ببیند می‌گوید اینها [انتشارات زانا] هم بخشی از مافیا هستند و یک‌چیزی گیرشان آمده است. مگه نه؟» بدون تعارف می‌گویم: «قطعا این را می‌گویند.» دو دقیقه‌ای سکوت بین‌مان حاکم می‌‌شود. دلش آرام نمی‌گیرد که جواب قطعا من را نگوید: «اینها خودشان زرنگند و بزرگنمایی می‌کنند و کسی هم پشت‌شان است. الان شهردار انتخاب می‌شود، بلافاصله برایش [پیام] تبریک می‌فرستد. آخر شهردار به تو چه ربطی دارد؟ [اینها] راه نفوذ را پیدا کنند، می‌روند.»خون دل آقای شاعرپیشنهاد می‌کند که با نعمت‌الله داودیان، نویسنده کتاب هم گفت‌وگویی داشته باشم. می‌گوید «داودیان دلش از دست بهشتی خون است.» داودیان می‌توانست بهترین گزینه برای شناخت دقیق‌تر از مهرشاد سهیلی باشد. از چند روز قبل به‌دنبال یافتن شماره‌اش بودم اما درنهایت از طریق یکی از دوستان ایلامی‌ام، شماره «سروش» پسرش را پیدا کردم. از انتشارات زانا خارج می‌شوم و بلافاصله به سروش زنگ می‌زنم و شرح ماجرایی را که دنبال می‌کنم، برایش می‌گویم. آدرسی در حوالی میدان معلم را می‌دهد. دوباره تاکسی اینترنتی می‌گیرم. این‌بار 6هزار و 500تومان کرایه‌ام می‌شود. با این ارقام شاید 2دهه پیش در تهران می‌شد چنین مسیری را رفت.در میدان معلم پیاده می‌شوم. به سروش زنگ می‌زنم. قرار می‌شود بیاید دنبالم. چند دقیقه بعد، مرد حدودا 60ساله‌ای با صورتی تراشیده و سبیل‌هایی تقریبا پرپشت جوگندمی که دود سیگار کمی حنایی‌رنگ‌شان کرده، مقابلم سبز می‌شود. می‌شناسمش. نعمت‌الله داودیان است. یک پالتو روی دوشش انداخته و یک سیگار هم در دستش دارد. صدایش پخته و کمی خش‌دار است. سلام و احوالپرسی می‌کنیم و با هم همراه می‌شویم تا به خانه‌اش برویم. من به اتاق کارش می‌روم.روی زمین می‌نشینم و او هم. چند دقیقه‌ای از تمام آن چیزی که یافته‌ام برایش می‌گویم. از اطلاعاتم تعجب می‌کند. او به‌طور حتم اطلاعاتی از مهرشاد سهیلی دارد که کمتر کسی به آنها دست یافته است. داودیان شاعر، محقق و ویراستار ایلامی، حدود 50جلد کتاب را ویراستاری کرده است اما «ستاره‌ای از غرب»، متفاوت از بقیه کارهایش بوده است. او نویسنده کتاب است اما هیچ‌گاه مهرشاد سهیلی یا بهشتی را ندیده است: «از سهیلی هم فقط یک عکس دیدم؛ عکسی که قرار بود پشت جلد کتاب زده شود.» برای نوشتن کتاب، با مهرشاد سهیلی مصاحبه می‌کند اما مصاحبه آن‌طور نیست که داودیان بتواند کتابش کند: «من دیدم زندگی‌اش هیچ کش‌وقوس جالبی ندارد؛ دوستان متفاوتی هم ندارد و گویا در زمان دانش‌آموزی یک رفیق داشته که آن‌هم بعدا نداشته است. آدمی است که به‌تنهایی فعالیت‌هایی انجام داده.» داودیان، اطلاعات دوران کودکی، نوجوانی و کارهایی که مهرشاد انجام داده را گردآوری می‌کند. در این بین مهرشاد شماره‌تلفن‌هایی را هم به نویسنده داده است: «برای من جالب بود که شماره تلفن‌ دفتر آیات عظام را می‌داد. گفتم اینها چیه؟ می‌گفت شما زنگ بزن و درباره من پرس‌وجو کن. گفتم با خودشان [مراجع] حرف بزنم؟ گفت اینها مدیر دفتر، فرزند و... دارند.» داودیان به یکی دو تا از شماره‌ها زنگ می‌زند؛ یکی حجت الاسلام «س.م. ش» فرزند یکی از علما و دیگری حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد رئیس دفتر آیت‌الله ‌حسینی‌زنجانی: «من با یکی، دو نفر صحبت کردم و اینها چیزهای خوبی درموردش می‌گفتند. اینکه بچه فعالی است و به فقرا کمک می‌کند ولی حقیقتا من ندیدم کاری و خدمتی بکند.»حق الزحمه‌ای که پرداخت نمی‌شودتوافق اولیه‌شان برای حق‌الزحمه مولف، 3میلیون تومان بوده اما پس از اصرار سهیلی که ما همشهری هستیم و تخفیف بده، داودیان یک‌میلیون تومان تخفیف می‌دهد. از این مرحله به‌بعد بهشتی کار را پیگیری می‌کند: «بهشتی هر دفعه که چیزی می‌خواست جملاتش تحکمی بود: این کار را بکنید و این را انجام دهید.» او هیچ‌گاه بهشتی را ندیده و احتمال می‌دهد او وجود خارجی نداشته باشد: «به‌نظرم اصلا معمم نبود چون در کلامش اصطلاحات عربی مثل «علی‌ایحال» یا «معذلک» بود اما معنی آن را نمی‌دانست. یک‌بار ازش پرسیدم این چیه داری میگی، معنی‌اش را بلد نبود. من تعجب کردم کسی که طلبه باشد این را بلد نباشد.»پژوهش که تمام می‌شود، داودیان پیگیر حق و حقوقش می‌شود. در اینجاست که زبان تحکم بهشتی، تغییر می‌کند و خواهشی می‌شود. از حق‌الزحمه 2میلیون تومانی داودیان، سهیلی و بهشتی تنها 700هزار تومان پرداخت می‌کنند: «من شدیدا ناراحت شدم از کاری که انجام دادم. بهشتی گفت «حلال کنید ما هم داریم به فقرا کمک می‌کنیم.» من گفتم حلال نمی‌کنم چون شما دارید حق زن و بچه‌ام را می‌خورید. من 3ماه است روی کتاب کار کردم. اگر کار دیگری انجام می‌دادم سر هرماه یک‌تومان گیرم می‌آمد.»داودیان دختر بزرگی دارد که او هم در فعالیت‌های خیرخواهانه مشارکت دارد. او با فعالیت‌های خیرخواهانه بیگانه نیست اما می‌گوید: «حقیقتا ندیدم [از طرف سهیلی] به‌جایی کمک شود. وقتی دیدم حق خودم را نمی‌دهند، شک کردم. به بهشتی گفتم وقتی شما حق من را نمی‌دهی، چطور به دیگران کمک می‌کنی؟ باورتان نمی‌شود واقعا همان 700تومان را هم نمی‌دادند. اون‌رو هم زورکی دادند.»حوالی ساعت 10 صبح در میانه گفت‌وگویمان، داودیان برای چند دقیقه‌ای از اتاق بیرون می‌رود. من کمی فرصت می‌کنم در اتاق ساده ولی زیبایش چشم بچرخانم. اتاق تقریبا 12 متری یک پنجره بزرگ قدیمی رو به حیاط دارد. جلوی پنجره میز کار و کامپیوتر را گذاشته تا شاید اگر حین نوشتن، چشم‌هایش خسته ‌شدند یا دلش گرفت، سر از مانیتور بکشد و برای دقایقی سرگرم درخت‌های زیبای داخل حیاط شود. یک بخاری برقی کنار میز هم هست تا سرمای اتاق را که از لای درزهای پنجره به داخل می‌خزند، بکشد. گوشه اتاق، چند کمد کتابخانه است. کمدهایی که تقریبا یک ضلع کامل اتاق را احاطه کرده‌اند. بین کتاب‌ها، «منِ او» رضا امیرخانی را که در اولین ردیف چیده شده است، راحت‌ می‌بینم. حداقل هزار کتابی در کتابخانه جا خوش کرده‌اند. این همان اتاق رویایی است که دلم می‌خواهد من هم داشته باشم.علاوه‌بر دو لیوان چای، یک سینی صبحانه هم برایم می‌آورد. نان، کره و پنیر محلی و یک کاسه کوچک ارده. من از فرودگاه مستقیم به دفتر انتشارات زانا رفته بودم و از آنجا هم بلافاصله به منزل مولف کتاب. بنا داشتم پس از این مصاحبه‌ها و قبل از رفتن به سمت «موسیان»، صبحانه بخورم اما خداوند رزق صبحانه را خودش رساند.حالا که شکمم سیر شده است گفت‌وگو را ادامه می‌دهیم، بهتر و با حواس جمع‌تر:شما از پدر و مادرش چیزی نمی‌دانید؟ آنها با شما ارتباط نداشتند؟نه. هیچ‌کس ارتباط نداشت.شما خبر رونمایی را شنیدید؟در هر رونمایی باید خود نویسنده باشد و من تعجبم از این بود.می‌پرسد سیگار می‌کشی؟ با ابراز تاسف می‌گویم نه.-دودش آزارت نمی‌دهد؟- نه؛ راحت باشید.سیگار همدم بسیاری از نویسندگان و روزنامه‌نگاران بزرگ و صاحب‌نام بوده است اما من از آن بهره‌ای نبردم احتمالا به دلیل خصومتم با سیگار، هیچ‌گاه روزنامه‌نگار خوبی نشوم.بهشتی که داودیان او را «جهنمی» می‌خواند، در بهمن 1398 چند هفته بعد از آخرین مصاحبه برای نگارش کتاب، با او تماس می‌گیرد و می‌گوید برای رونمایی از کتاب حتما باید «بروشور» باشد. پاسخ می‌شنود که «مگر می‌شود رونمایی باشد و نویسنده نباشد؟» بهشتی می‌گوید «حالا یک کاری می‌کنیم» ولی هیچ‌کاری نکردند: «نمی‌دانم اصلا کجا و چطور کار کردند که آیت‌الله‌ مصباح هم برای رونمایی آمدند. واقعا عجیب است.»داودیان به جز تصویر 15 سالگی سهیلی که قرار بوده در کتاب چاپ شود، هیچ تصویری از او ندیده تا اینکه یک شب تلویزیون را روشن می‌کند و نوجوانی را می‌بیند که عنوان «جوان‌ترین فرمانده کشور» را یدک می‌کشد. بیشتر که دقت می‌کند می‌بیند که کتاب ستاره‌ای از غرب همراهش است: « آنجا هم اسمی از من نیاورد.»دو سال بعد، با مطرح شدن سهیلی در شبکه‌های اجتماعی، خبرنگاری با نعمت‌الله داودیان تماس می‌گیرد و او هم می‌گوید که حق‌الزحمه‌اش را پرداخت نکرده‌اند. بعد از این مصاحبه، مهرشاد سهیلی با داودیان تماس می‌گیرد و می‌گوید که «می‌خواهیم حق‌الزحمه‌ات را بدهیم.» اما آن را هم نمی‌دهند.داودیان از همان اخباری که در فضای مجازی دیده، مطمئن است که سهیلی با خیلی از بزرگان مراوده دارد و حرفش هم نفوذ داشته است: «اینها گفتند با موسسه‌های قم ارتباط دارند. ارتباط شدیدی با آیات عظام دارند و همین باعث می‌شود امتیازاتی بگیرند.» آخرین جمله داودیان، همان نقطه‌ای است که دغدغه اصلی من است: «ای کاش شما دنبال این بروید که این پول‌ها از کجا می‌آید و کجا می‌رود.»داودیان می‌خواهد مرا تا ترمینال برساند اما مخالفت می‌کنم. در هوای سرد زمستانی ایلام چند قدمی پیاده‌روی می‌کنم تا به خیابان اصلی برسم. سوار یک تاکسی می‌شوم. راننده جوان، تلافی همه تاکسی‌های اینترنتی ایلام را یکجا در می‌آورد و تا ترمینال 10 هزار تومان می‌گیرد. در ترمینال سوار یک تاکسی بین شهری به مقصد دهلران می‌شوم. کرایه تاکسی تا دهلران نفری 90 هزار تومان است. در طول مسیر دو ساعت و خرده‌ای به جای لذت بردن از طبیعت زمستانی ایلام، تمام حواسم درگیر بخش‌هایی از کتاب «ستاره‌ای از غرب» مهرشاد سهیلی است که خوانده‌ام.«مهرشاد سهیلی، 26 اردیبهشت سال 1383 در دزفول به دنیا آمد. پدر و مادرش سواد دارند؛ پدرش دامدار و کشاورز و مادرش خانه‌دار است. مادرش تیرانداز فوق‌العاده‌ای بوده و می‌توانسته یک نشانه کوچک را از فاصله دور تا برد موثر سلاح، مخصوصا کلاشینکف، مورد اصابت قرار دهد.هر چه بزرگ‌تر می‌شود، گرایش بیشتری به روحانیت پیدا می‌کند و علاقه‌مند می‌شود ملبس به لباس روحانیت شود. در موسیان به مسجد می‌رفته و با همه روحانیون و معممین نیز آشنا بوده و محو کلام آنها می‌شده. بچه زرنگی نبوده و در درس ریاضی ضعیف بوده اما واکنش متفاوتی در مدرسه داشته است.با هم‌سن‌وسالان خودش خیلی ارتباط نداشته و بیشتر با آدم‌های بزرگ‌تر در ارتباط بوده است. دوران راهنمایی تصمیم می‌گیرد وارد کارهای فرهنگی شود. نمی‌توانسته فقرا را نادیده بگیرد. علم و دانش را دوست داشت اما ریاضی‌اش کماکان مشکل داشت و تلاشش در حد نمره قبولی کفایت می‌کرد.با کمک آقای احسانیان مدیر مدرسه، روحانی به مدرسه دعوت می‌کرد. می‌خواست روحانی شود اما خانواده مخالفت می‌کنند و می‌گویند کار فرهنگی کن. وارد حوزه شد و امتحان ورودی را در «سرابله» داده است و دوره تحصیلی‌اش را در ایلام گذرانده است.یکی از ایرادهایش این است که انتقادپذیر نبوده است. این عدم‌انتقادپذیری ناشی از «غرور»ش بوده است. با این حال گفته که مدتی است دارد کم‌کم غرورش را تضعیف می‌کند.اهل شوخی نیست. صدای خوبی دارد و تعزیه‌خوانی کرده است. به خبرنگاری هم علاقه‌مند بوده است. می‌خواست خبرنگار و تعزیه‌خوان حرفه‌ای شود.»هر چه به دهلران نزدیک‌تر می‌شویم، هوا گرم‌تر می‌شود. مجبور می‌شوم کاپشنم را از تنم دربیاورم. با راننده کمی درباره مهرشاد سهیلی صحبت می‌کنم. مرد جوانی که همراه همسر یا خواهرش عقب نشسته است، کنجکاو می‌شود تا بداند این سهیلی کیست. مرد از عشایر کرمانشاه است که در این فصل سال با ایلش به دهلران کوچ کرده است. بدون اینکه با من همکلام شود، با زبان کردی از راننده می‌پرسد که این مهرشاد «کُر» (پسر) کیه؟ جوابش را می‌دهم که فکر کنم «محمدرضا» باشد. در کتابش به نظرم این‌طور نوشته شده بود. تلفنش را در می‌آورد و با یکی دو نفر تماس می‌گیرد و بعد به راننده می‌گوید: «مهرشاد کُر «مَجیلَه» (مجید) میشه.» من می‌گویم اسم پدرش همانی بود که گفتم. بعد از برگشت از سفر، یکی از دوستانی که درباره مهرشاد تحقیق کرده بود، می‌گفت که او به دلایل نامعلوم نام پدرش را مخفی می‌کند و به درستی نمی‌گوید.موسیان خلوت و آرامدر یکی از میدان‌های دهلران، از تاکسی پیاده می‌شوم. هوا آنقدری گرم است که ناچار می‌شوم کاپشنی را که درآورده بودم در کوله‌پشتی‌ام بگذارم. با یک تاکسی خطی به موسیان می‌روم. از راننده می‌خواهم که مرا نزدیک خانه مهرشاد سهیلی پیاده کند.ماشین سر یک خیابان عریض متوقف می‌شود. اینجا همه خیابان‌ها عریض هستند. هیچ جنبنده‌ای در خیابان نیست. این یک نگرانی‌ام است و نگرانی بزرگ‌تر، نیازم به دستشویی است. هر طور حساب می‌کنم رویم نمی‌شود زنگ یک خانه را بزنم و بگویم دستشویی دارم. با خودم می‌گویم همین اول کار به سراغ خانه مهرشاد بروم اما کمی تامل می‌کنم. در موسیان اکثر خانه‌ها یک طبقه‌ای هستند و در زمینی به مساحت 300 تا 400 مترمربع ساخته شده‌اند. یک خانه‌ تقریبا متفاوت از تمام خانه‌های اطراف، توجهم را جلب می‌کند. یک پارچه «یا فاطمه زهرا» روی دیوارش زده‌اند. در دو طرف در ورودی خانه دوربین کار گذاشته‌اند. علتش را نمی‌دانم چون از خیلی‌ها شنیده‌ام که دهلران و موسیان دزد ندارد.چند10 متر جلوتر مردی را می‌بینم که از یک پراید پیاده می‌شود و در آن را می‌بندد. آدرس خانه مهرشاد را می‌پرسم، می‌گوید «سوار شو می‌رسانمت.» کنار پراید به صورت دوبله، یک پژوی پرشیا پارک شده. عرض خیابان آنقدری است که 3تا ماشین هم به سادگی می‌توانند عبور کنند. سوار ماشین می‌شوم. نزدیک خانه‌شان پیاده‌ام می‌کند. خانه مهرشاد سهیلی را نشانم می‌دهد. همان خانه متفاوت دوربین‌دار است. خانه را که یاد می‌گیرم، چرخی در شهر می‌زنم تا شاید کسی را برای گفت‌و‌گو پیدا کنم. همه شهر تعطیل است. همین‌طور پیاده‌روی عریض را می‌گیرم و جلو می‌روم. برخلاف تهران و خیلی جاهای دیگر، اینجا درختان سرسبزند و گیاهان از زمین سربرآورده‌اند. من در بهترین فصل سال وارد موسیان شده‌ام. در تابستان این منطقه گرمایی تا 60 درجه سانتی‌گراد را هم ثبت کرده است.در شهر تنها در یک اداره باز است، مرکز بهداشت موسیان. به سمت در ورودی‌اش می‌روم. زنی با لباس محلی و یک کیسه قرص در حال خروج است. خداخدا می‌کنم یک مرد داخل مرکز بهداشت باشد اما نیست. خانمی جلوی در است. می‌گویم از تهران آمده‌ام و نیاز به سرویس بهداشتی دارم. خدا را شکر اجازه ورود می‌دهد. هنوز نماز نخوانده‌ام و اگر در همین محل نمازم را نخوانم، قطعا قضا می‌شود. حین خارج شدن از سالن، مردی را می‌بینم که وارد یک اتاق می‌شود. سراغش می‌روم. لاغراندام است با موهای لخت و جوگندمی. می‌گویم «جایی هست 2 رکعت نماز بخوانم؟» تعارف می‌کند وارد اتاق نگهبانی شوم و نماز بخوانم. نمازم را که می‌خوانم، می‌گویم برای چه کاری آمده‌ام.یک نسکافه برایم باز می‌کند و می‌ریزد داخل یک استکان. برای خودش هم باز می‌کند. بخشی از نسکافه خودش را هم برای من می‌ریزد تا نسکافه‌ام غلیظ‌تر شود. شکر هم کنار سینی می‌گذارد.اتاقش حدود 30 متری می‌شود. یک گوشه کمدهای فلزی پرسنل است و گوشه دیگر یک تخت بیمارستانی. وسط اتاق هم یک هیتر برقی گذاشته است. اسمش محمد است و حدود 15 سالی به نظر از من بزرگ‌تر است. از خلوتی شهر می‌پرسم؛ می‌گوید صبح تا ظهر مردم در خیابان هستند ولی عصر دیگر شهر خلوت می‌شود. تلفنش زنگ می‌خورد. جواب می‌دهد و می‌گوید میهمان دارد و دستش گیر است. بعد از قطع کردن تلفن، رو به من می‌کند و از یک شکاف و دودستگی در شهر می‌گوید: «این طرف شهر یک قوم هستند و آن طرف یک قوم دیگر. با هم کمی زاویه دارند. یک طرف شاید بدی‌اش را بگویند و آن طرف خوبی‌اش را. باید طوری صحبت کنی که مردم راستش را بگویند.»روایت همسن و سالان از مهرشاداز اداره بهداشت بیرون می‌زنم. به پارکی می‌روم که مزار 2 شهید گمنام در آن قرار دارد. بعد از خواندن فاتحه، 3 نوجوان را در یک آلاچیق بتنی می‌بینم. می‌روم سراغ‌شان. می‌پرسم مهرشاد سهیلی را می‌شناسید؟ می‌شناسند. از کارها و خدماتش می‌پرسم. یکی‌شان که صورت سبزه‌ای دارد و یک سال از مهرشاد بزرگ‌تر است می‌گوید «سپاهی است.» چشم‌هایم می‌خواهد از حدقه بیرون بزند. می‌پرسم:- سپاهی است؟ سنش که نمی‌رسد. الان 16 یا 17 سالش است.- این با پارتی رفت بالا وگرنه من خودم سپاهی هستم. چرا من نرفتم؟حالا منظورش از سپاهی را می‌فهمم. اینجا به «بسیجی» می‌گویند «سپاهی»، می‌پرسم منظورت همان بسیجی است؟ می‌گوید آره.یکی که قد بلند و صورت سفیدی دارد، از مهرشاد یک سال کوچک‌تر است، می‌گوید: «بچه کوچیکه‌ای بود. سوسول بود.»دیگری که 2 سال کوچک‌تر و از آن یکی که صورت سبزه‌ای‌داشت، هم سبزه‌تر است، ادامه حرف را می‌گیرد «قبلا ما می‌زدیمش.» می‌پرسم چطور سال 96 توانست با میرسلیم دیدار کند؟ نوجوانی که یک سال کوچک‌تر است، می‌گوید: «می‌دانی! هر آخوندی که موسیان می‌آمد این می‌رفت و می‌گفت من را با یکی دیگر آشنا کن. خودش پیگیری می‌کرد.»هم‌سن‌وسالان مهرشاد هم متعجب هستند که او چطور پله‌های ترقی را طی کرده است: «من موندم این چطور رفته بالا.» می‌گویم در تهران تصور ما این بود که احتمالا پدرش مقام بلندپایه‌ای است و او تدارک این دیدارها و برنامه‌ها را می‌بیند. این احتمال را رد می‌کنند و می‌گویند پدرش کشاورز است.بچه‌ها یکی از دوستان سابق مهرشاد را که مشغول زدن پارچه سیاه عزاداری است، نشانم می‌دهند. با فرشید هم صحبت می‌کنم اما او اصلا تمایل به حرف زدن ندارد. بخشی از گزارش کار ارائه شده توسط سهیلی در دیدار با مسئولان را می‌گویم و می‌پرسم:پخت 2 میلیون غذا به نظرت درست است؟خدا شاهده خبر ندارم. منم شنیدم.تو منطقه شما به فقرا کمک شده؟شنیدیم ولی ندیدیم.کسی هست دیده باشد؟بپرسی سمت منطقه خودشان بیشتر دیده‌اند. خانه‌شان نزدیک جهاد کشاورزی است. از آن منطقه بپرسی بیشتر برایت می‌گویند.دیدار کوتاه و عجیبهوا که کم‌کم تاریک می‌شود، صدای اذان در شهر می‌پیچد. به سمت مسجد جامع شهر می‌روم. نماز را به جماعت می‌خوانیم. انتظار داشتم مهرشاد را در مسجد ببینم ولی نمی‌بینم. براساس خبری که از مهاجرتش به قم برای تحصیل خوانده‌ام، احتمال می‌دهم در قم باشد. بعد از نماز، از مسجد بیرون می‌روم. دو جوان در حال رفتن به سمت میدان هستند. یکی‌شان موتور دستش است و آن را هل می‌دهد. جوانی که موتور را حمل می‌کند، موهای حنایی رنگ لختی دارد. نفر دیگر قد کوتاه‌تری دارد و تپل است. از خدمات سهیلی در موسیان می‌پرسم؟ جوان مو حنایی رنگ می‌گوید: «من بچه اینجا نیستم؛ بچه خوزستان هستم.»در همین حین یک پراید با 2 سرنشین کنارم توقف می‌کند.- حاجی میشه بیای سوار شی؟-برای چی؟-هیچی خیره ان‌شاءالله.-نه نمی‌توانم سوار شم؛ ببخشید.- ما بچه‌های سپاه هستیم. کارِت داریم.- کارتتون رو نشون بدید.خم می‌شوم تا بندهای کفشم را محکم کنم و اگر لازم شد، فرار کنم.یکی‌شان می‌گوید «ما از بچه‌های سپاهیم.» اطرافیان را نشان می‌دهد و می‌گوید: «از اینها بپرس.» همان جوان مو حنایی رنگ که می‌گفت بچه موسیان نیست و از خوزستان آمده، راننده را می‌شناسد و اسمش را هم می‌گوید و تایید می‌کند از سپاه است. با تایید او، سوار خودرو می‌شوم. می‌پرسند «از کجا آمدی؟» پاسخ می‌دهم «روزنامه فرهیختگان.» مدارکم را می‌بیند. یکی‌شان می‌پرسد «چه می‌خواهی؟» می‌گویم «می‌خواهم بدانم چقدر گزارش کار آقای سهیلی درست است.»-سهیلی در جریان است که شما آمدید؟- نه.-باید بدونه یا ندونه؟- نیاز نیست فعلا چیزی بداند.بعد از این توضیحات، راننده می‌گوید «اینجا منطقه مرزی است و با شهرهای دیگر فرق می‌کند. ما فقط می‌خواستیم ببینیم شما واقعا خبرنگارید و از تهران آمدید یا نه. این دیدار هم در همین مقطع قطع می‌شود و نه شما چیزی می‌گویید و نه ما.»میهمان حاج جبارمن را جلوی مسجد پیاده می‌کنند. صدای یک موتور از پشت سر می‌آید. موتور به من که می‌رسد، خاموش می‌شود. راکب موتور انگار که دنبال من بوده. به او هم می‌گویم برای چه آمده‌ام. می‌گوید «بیا ببرمت پیش آدم امین. برویم هم شام می‌خوری و هم چیزی می‌پرسی.» از موتور پیاده می‌شود و آن را هل می‌دهد و همراهی‌اش می‌کنم. هادی دیناروند جانشین دسته بسیج مسجد است. خودش و پدرش برای نماز، مسجد بودند. وقتی دیدند نماز دومم را شکسته خواندم، فهمیدند غریب هستم. بعد از نماز، دنبال من بودند تا مرا به خانه‌شان ببرند چون موسیان، هتل و مسافرخانه‌ای ندارد که یک غریبه بخواهد در آن اسکان پیدا کند. تا برسیم خانه، هادی از وضعیت ایل و طائفه‌ای موسیان می‌گوید: «من جانشین دسته هستم و می‌گویم اگر مهرشاد و ایلش نباشند، مرز نا امن است. سهیلی درست است جوان است اما یک ایل پشتش است. طائفه‌اش که سرگچی است قدرت دارند.» نزدیک خانه‌شان که می‌رسیم، جمله‌ای می‌گوید که اولش نمی‌فهمم در مدح مهرشاد است یا در نقدش: «سهیلی از همه لحاظ خطرناک است.» جمله را ادامه می‌دهد تا منظورش را بفهمم «یعنی توان دارد.»تقریبا دقیقه 70 بازی پرسپولیس و تراکتور است که وارد خانه‌شان می‌شوم. حاج‌جبار دیناروند، پدر هادی برای خوشامد جلوی در می‌آید. مثل عرب‌ها، اینجا یک اتاق برای میهمان دارند. دو پشتی می‌گذارند پشت سرم. تلویزیون روشن است و یکی از اعضای خانواده با جدیت بازی پرسپولیس را که یک گل پیش افتاده دنبال می‌کند. همان زمانی که «سامان نریمان جهان» زمین بازی را با عصبانیت ترک می‌کند، برای من هم چایی می‌آورند. حاج‌جبار سر سخن را باز می‌کند: «اینجا منطقه مرزی است و وقتی که غریبه می‌آید، چون همه با هم آشنا هستند، می‌فهمند.» حاجی که به نظر بین 60 تا 70 سال دارد، عمری را در جنگ گذرانده و به بچه‌های مردم درس داده است. تمام فرزندانش هم یا دکترند یا فوق‌لیسانس دارند. یک برادر هم داشت که شهید شد. عکس‌هایش را به من نشان می‌دهد، می‌گوید: «درباره مهرشاد هر سوالی داری بپرس؛ من آنچه خدایی هست را می‌گویم.» از جزئیات کارهای مهرشاد خبر ندارد ولی می‌داند که «بچه فعالی است» و به همین دلیل ممکن است «جوانان اینجا کمی حسودی کنند.»- می‌دانید که کتاب دارد؟- خودش؟ نه والا نمی‌دانیم.بحث که به کتاب می‌رسد، پیگیر بهشتی می‌شوم تا بدانم چنین آدمی وجود خارجی دارد؟ می‌گوید: «یک بهشتی داشتیم که الان هم رفته قم. قبلا شهرتش چیز دیگری بود؛ کردش بهشتی.»حاج‌جبار نه، ولی پسرش هادی خیلی تلاش می‌کند ابهامات درباره مهرشاد را به‌نحوی توجیه کند: «همین مهرشاد بگوید آدم جمع شود، تمام ایل جمع می‌شوند برایش.» حاجی که به زبان عربی هم مسلط است و اخبار را عمدتا از رسانه‌های عربی مقاومت به‌وسیله دیش ماهواره‌ای دنبال می‌کند که در حیاط گذاشته، چند باری به من می‌گوید: «قاضی همیشه لب پرتگاه جهنم است.» تا با احتیاط درباره مهرشاد بنویسم.حاج‌جبار، همسر و خانواده‌اش به بهترین نحو از من پذیرایی و اصرار می‌کنند که شب را در خانه‌شان بمانم اما می‌گویم باید کمی بیشتر تحقیق کنم. خانواده میهمان‌نوازی هستند. حوالی ساعت 10 شب خداحافظی می‌کنم و در باران نرمی که می‌بارد، یکی از خیابان‌ها را می‌گیرم و به‌سمت مسجد می‌روم. از یک مرد میانسال که در خیابان ایستاده، آدرس مسجد را می‌پرسم. می‌پرسد کجا می‌خواهی بروی؟ می‌گویم همان مسجد جامع را بگویی کفایت می‌کند. اصرار می‌کند که «تو غریبی بیا خانه ما امشب.» در موسیان از بچه کوچک تا پیرمرد دنیادیده اگر در شهر غریب ببینند، بی‌توجه از کنارش رد نمی‌شوند و او را میهمان خانه‌شان می‌کنند.ماجرای 10 میلیون قرص نانبه‌سمت مسجد جامع می‌روم. ساعت حوالی 11 شب به منزل یکی از کسانی می‌روم که با او گفت‌وگو کرده بودم. شب را آنجا می‌مانم. سه‌شنبه صبح زود بیدار می‌شوم و اول به بانک ملی دور میدان شهرداری می‌روم تا کمی پول بردارم. دور میدان چند پیرمرد نشسته‌اند که به‌رسم عرب‌ها چفیه دور سرشان پیچیده‌‌اند. در موسیان مردها که سن‌شان از 60 یا 65 رد می‌شود، چنین چفیه‌ای را دور سرشان می‌بندند.دور میدان کمی آنطرف‌تر از نانوایی، درست در ضلع مقابل شهرداری موسیان، یک وانت سبزی فروشی توقف کرده و پیرمردی چفیه بر سر کنار سبزی‌فروش ایستاده است.- شما مهرشاد سهیلی را می‌شناسید؟- بله.- می‌خوام بدانم چیکار کرده؟- کار خیر کرده ولی داده به فامیلای خودش... دیگه نمی‌دانم.هر کاری را که سهیلی به‌عنوان گزارش کار اعلام کرده می‌گویم، پیرمرد تایید می‌کند اما کنارش می‌گوید: «داده به فامیلای خودش.»سبزی‌فروش که به نظر کمی منصف‌تر است، می‌گوید: «من اون روز دیدم که غذا داد.»سهیلی مهرماه در گزارش ویدئویی که سایت پارسینه آن را منتشر کرد از «توزیع 10 میلیون قرص نان در ماه رمضان» خبر داده بود. او یک ماه قبل از این گزارش ویدئویی، شهریورماه 1400 در دیدار با بختیاری، رئیس کمیته امداد امام خمینی(ره) از پخت و توزیع 10 میلیون قرص نان گرم «قبـل، حین ماه مبـارک رمضـان و محرم» در میـان نیازمنـدان خبر داده بود. از پیرمرد می‌پرسم سهیلی گفته 10 میلیون نان توزیع کرده. نانوایی را نشانم می‌دهد: «از این نانوا پرسیدی؟ برو بپرس.»سراغ نانوایی می‌روم. یک جوان مشغول پخت نان است.- سلام‌علیکم، خسته نباشی.- قربانت عزیزجان.- من یه سوال دارم. آقای سهیلی را می‌شناسید؛ مهرشاد.با کمی مکث می‌گوید: «آره». ادامه می‌دهم: «خودش گفته 10 میلیون نان پخت کرده. تا حالا سفارشی به شما برای پخت نان داده‌اند؟»- نه والا.- یعنی نشده پول بدهند نان توزیع کنید؟- نداشتیم.می‌پرسم: «اصلا نظری درباره‌شان دارید؟» معنادار می‌گوید: «نمی‌دانم.» حالا دیگر منظور آنهایی را که در موسیان این‌طور پاسخ می‌دهند، خوب می‌فهمم. پیرمرد پیشنهاد خوبی داد که با نانواها صحبت کنم. عزم یافتن نانوایی دیگری را می‌کنم، سراغ دومین نانوایی می‌روم. برخلاف نانوای اول، نانوای دوم راحت حرف می‌زند: «ما که چند نانوا هستیم، ندیدیم یک‌بار بگوید یک نان نذری بده دست مردم. چند باری هم آمد برنج و روغن آورد و بار زد برد طرفای اندیمشک و شوش.»یک دفتر نشانم می‌دهد که اسامی افراد و تاریخ را در آن نوشته: «شاید سه‌میلیون نان قرضی دادم به بنده‌های خدا. [مهرشاد] هنوز نیامده بگوید کی نان قرضی برده تا پولش را بدهم. من قول شرف می‌دهم و حاضرم دست روی قرآن بگذارم که همچین چیزی [پخت 10 میلیون قرص نان] نبوده و نیست.» دفتر را می‌گیرم و نگاه می‌کنم. یکی 300 هزار تومان بدهکار است؛ دیگری 100 هزار تومان و دیگری 50 هزار تومان. تاریخ‌ها نشان می‌دهد با واریز یارانه‌ها، حجم بدهی کمتر می‌شود اما هیچ‌گاه به صفر نمی‌رسد.مرد نانوا از پیرزن سیده بیوه‌ای می‌گوید که همیشه نان قرضی می‌برد: «ما به زن سیده به زبان خودمان می‌گوییم «عَلوِیه» یعنی زن سیده. به خدا می‌آید نان قرضی می‌برد. الان دیگر فکر کنم سروکله‌اش پیدا شود.» چند دقیقه بعد پیرزن می‌آید. فقط پیرزن نیست. مرد میانسالی هم می‌آید نان قرضی بگیرد. کیسه نان دستش است. مرا که می‌بیند، خجالت می‌کشد و می‌رود.نانوا یک پیرزن را نشانم می‌دهد تا از او هم سوال کنم. پیرزن بی‌سرپرست است: «به سیدالشهدا بهش رو انداختم که بی‌سرپرستم کمکم کن.» خمیر نان را نشان می‌دهد و حرفش را ادامه می‌دهد: «به این نعمت خدا، هنوز مرغی ازش ندیدم. کلا یک کیسه برنج به من داده‌اند آن‌هم خیلی وقت پیش.»سهیلی تقریبا در تمام دیدارهایی که داشته ازجمله در دیدار با رئیس کمیته امداد امام خمینی(ره) گفته که «قـرارگاه حضـرت مهـدی(عج) در عرصـه معیشـت اقدام به تهیـه و توزیـع دومیلیون غـذای گرم، یک میلیون بسـته معیشـتی و سـبد غذایـی کرده است.» بر همین اساس از نانوای موسیانی می‌پرسم که مهرشاد می‌گوید که دومیلیون غذا توزیع کرده. با طعنه جواب می‌دهد: «راست می‌گوید، باهاش خانه خریده.» پیرزن مرا پسرم خطاب می‌کند: «پسرم با یک میلیون همه فقرای موسیان را می‌توان غذا داد. شما اگه غذا دیدی، هرچه خواستی به این مادرت بگو.» مرد نانوا می‌گوید: «بیا ببرمت در هر خانه که خواستی در بزنیم. شما فقط به‌عنوان رفیق بیا ببین دروغ می‌گویم یا راست. ما اینجا آدم سرطانی داریم که گفتیم ولی بهش کمک نمی‌کند.» می‌گوید: «شایعه درست شده که سهیلی چند خانه خریده که هر کدامش یک‌میلیارد و خرده‌ای ارزش دارد. از کجا آورده خریده؟» این نفر دومی است که درباره خرید خانه می‌گوید. پیش از او نیز فردی به‌نقل از یکی از مقامات انتظامی مدعی بود سهیلی چهار منزل خریداری کرده است.بعد از نانوایی، با آقایی به‌صورت تلفنی گفت‌و‌گو می‌کنم. او سال‌هاست به محرومان و معلولان در موسیان و روستاهای اطرافش کمک می‌کند. اصلی‌ترین نگرانی‌اش افشای نامش بود: «خواهش می‌کنم راز من را پیش خودتان نگه‌ دارید. اگر مهرشاد بفهمد من چیزی گفتم، از اینجا بیرونم می‌کند.» با تعجب می‌پرسم مگر می‌شود؟ پاسخ می‌دهد: «ببین این آقا خیلی آدم دارد آن بالا. ممکن است زیرآبم را بزنند و کارم را از دست بدهم.»از او هم درباره توزیع نان و غذای گرم سوال می‌کنم که می‌گوید: «من فقط در فضای مجازی عکس دیدم که چندنفر داشتند غذا پخش می‌کردند.» او اطلاعات قابل‌توجهی را در اختیارم قرار می‌دهد اما به‌دلیل نگرانی از افشا شدن نامش، از انتشار آن خودداری می‌کنم.گفت‌و‌گو با مهرشادمیانه صحبت‌هایمان هستیم که در واتساپ پیامی دریافت می‌کنم. اولین پیام را شب گذشته در ساعت 1 دقیقه بامداد دریافت کردم. آنقدر خسته بودم که نخواهم به پیام ناشناس «سلام و ادب» آن ساعت پاسخ بدهم. ساعت 7:20 صبح پاسخش را دادم. یک ساعت بعد «احوال شریف برادر؟ خدا قوت، خوب هستید الحمدلله؟» می‌نویسد. به این شکل از پیام دادن‌ها که خودشان را معرفی نمی‌کنند و گام‌به‌گام مخاطب را درگیر می‌کنند، حس خوبی ندارم و مشکوکم. به همین خاطر می‌نویسم: «شماره شما را ندارم و به همین خاطر نمی‌تونم ارادتم را خدمتتون نشون بدم.» ساعت 9:30 می‌نویسد: «خدا حفظت کند، بلوطی هستم [از] قرارگاه حضرت مهدی.» اولین سوالم این است که از کجا شماره مرا پیدا کرده است؟ من به هیچ‌کسی شماره همراهم را نداده بودم. پیام می‌دهم:- این شماره شخصی من بوده. شما از کجا به‌دست آوردینش؟- واقعیت امر اینکه دیشب یکی از عزیزان با من تماس گرفتند و فرمودند یک شخص از فرهیختگان مطلب جمع‌آوری می‌کنه.جواب درستی نمی‌دهد که شماره‌ام را از کجا پیدا کرده است. می‌پرسد: «موقعیت شما کجاست و اینکه نظرتون چیه آقا مهرشاد رو هم ببینیم؟» می‌گویم: «من تو شهر درحال چرخ زدن هستم. نظرم کاملا مثبت است برای گفت‌و‌گو با آقای سهیلی.»قرارمان میدان شهرداری موسیان می‌شود. مجید بلوطی، رئیس سابق شورای شهر موسیان چند دقیقه بعد از من می‌رسد. سوار ماشینش می‌شوم. او چنددقیقه‌ای صحبت می‌کند. تمام حرفش در دو چیز خلاصه می‌شود: «اول اینکه مهرشاد اشتباه دارد اما کار درست هم کم نکرده است؛ بعدشم اینکه در موسیان دودستگی حاکم است و برخی حرف‌هایی که در موسیان درباره مهرشاد شنیده‌ام، عمدتا ناشی از اختلافات قومی است.» برخلاف او در موسیان خیلی دودستگی مشهود نبود. من با مردانی هم‌صحبت شدم که خودشان با وجود اینکه از قوم و قبیله مهرشاد سهیلی نبودند اما تایید می‌کردند که با چشم‌شان بعضی کارهای او را دیده‌اند، البته نه در کمیتی که مهرشاد آن را برای دیگران اعلام می‌کند.روز دوشنبه هرچه گشتم، اثری از دفتر قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) در موسیان پیدا نکردم. از مردم هم می‌پرسیدم، می‌گفتند هرچه هست در منزل پدری‌اش است. حالا من در مقابل منزل پدری‌اش هستم؛ همان منزل متفاوتی که دو دوربین حفاظتی هم دارد. وارد خانه می‌شوم و مثل تمام منازل موسیان، خانه حیاط بزرگی دارد. در ورودی خانه که باز می‌شود، با یک در «اِل‌شکل» اداری روبه‌رو می‌شوم. در سمت راست برای یک اتاق مجزاست. وارد اتاق می‌شوم، چند صندلی اداری کنار هم ردیف شده‌اند، از همان صندلی‌هایی که در دفاتر مراجع هم نمونه‌اش هستند. در سمت چپ اتاق، کمی آنطرف‌تر از ورودی عکس دیدار مهرشاد سهیلی با آیت‌الله نوری‌همدانی در مهر 1400 را روی تخته شاسی چسبانده و به دیوار زده‌اند. در میانه اتاق پرده آبی نصب کرده‌اند. در این سوی پرده، مبلمان اداری است و در آن سوی پرده، مبلمان معمولی که در هر خانه‌ای یافت می‌شود. من به آن سوی پرده که مبلمان عادی دارد می‌روم و می‌نشینم. خبری از مهرشاد سهیلی نیست. طبیعتا من میهمان او هستم و حتی اگر نخواهد به آداب میهمان‌نوازی قوم و ایلش وفادار باشد، حداقل شرط میهمان‌نوازی حضورش در اتاق است. در اتاق که نمی‌بینمش، بخشی از گفته‌هایش که در کتابش آمده، جلوی چشمم رژه می‌روند؛ آنجا که از بلند شدن مراجع پیش پایش حال عجیبی پیدا می‌کند: «وقتی مراجع تقلید من را تحسین می‌کردند حس‌وحال خوبی داشت. وارد دفتر و خانه‌شان می‌شوی و می‌بینی یک پیرمرد با سن زیاد به احترام شما بلند می‌شود، حال عجیبی پیدا می‌کنید.» احتمال می‌دهم دلیل اینکه در اتاق حضور ندارد هم این است که من هم جلوی پایش بلند شوم تا او شاید «حال عجیبی» پیدا کند. در انتهای اتاق، یعنی در امتداد همان دیواری که عکس سهیلی با آیت‌الله نوری‌همدانی نصب شده، مسیر ورودی به بخشی است که خانواده سهیلی در آن زندگی می‌کنند. بین این اتاق و سایر بخش‌های خانه، دولایه پرده کشیده شده است. تا قبل از اینکه مهرشاد وارد اتاق شود، بلوطی از وضعیت کشاورزی در موسیان می‌گوید. او درحال‌حاضر دانشجوی دکتری عمران است ولی به‌واسطه اینکه پدرش حدود 40 هکتاری زمین کشاورزی دارد، در حوزه کشاورزی هم فعال است. کمی از تصمیمات اشتباه دولت در حوزه کشاورزی می‌گوید: «ارز چهار هزار و 200 تومانی را از ذرت برداشتند. دولت موقع کشت ذرت، قیمت تضمینی آن را سه هزار و 500 تومان تعیین کرد. الان که می‌خواهند ارز دولتی را بردارند، دلال‌ها ذرت را با افتش، هفت هزار و 800 می‌خرند. در مجموع پنج‌هزار تومانی بابت هر کیلو گیر کشاورز می‌آید. با این وضعیت مطمئن باش گوشت خیلی گران می‌شود.» از گندم هم می‌گوید: «دولت گندم را از کیلویی پنج‌هزار تومان به هفت‌هزار و 500 تومان رسانده است. شما مطمئن باش دلال از 5/7 گران‌تر می‌خرد، چون وقتی جو کیلویی 11 یا 12 تومان می‌شود، دامدار به جای جو، گندم می‌خرد و جلوی گاو و گوسفند می‌ریزد.» در میانه گفت‌و‌گو با بلوطی، مهرشاد از همان بخشی که با دو پرده، دو بخش خانه را مجزا کرده‌اند، وارد می‌شود. بلند می‌شوم و احوالپرسی می‌کنم اما بی‌توجه به حضورش، از بلوطی می‌پرسم موسیان گذرگاه مرزی ندارد؟ می‌گوید: «سال 82 آقای عادل‌آذر نماینده بودند و پیگیری کردند و گذرگاه مرزی تایید شد اما هیچ‌کاری نشد.» بعد از پایان کلامش، رو به مهرشاد می‌کنم که سمت راست من روی یکی از مبل‌های یک‌نفره نشسته است. اول بحث درباره چگونگی مطلع شدنش از آمدنم به موسیان می‌گوید: «تقریبا دیشب منزل بودیم یکی از آقایان زنگ زدند و گفتند کسی آمده و درباره شما تحقیق می‌کند. دیدیم تماس‌ها بیشتر شد گفتند خیلی این آدم را که دارد آمار می‌گیرد، نمی‌شناسیم. گفتند چیزی ارائه نداده است. الان که من کنار شما نشستم، بچه‌ها امنیتی‌ها را در جریان گذاشتند و مشخص شد شما از فرهیختگان هستید. خودم با ایلام صحبت کردم. گفتم اگر از فرهیختگان است و خبرنگار است قدمش روی چشم.»پوشه آبی رنگهمان ابتدا می‌پرسد: «کلا برداشت خود شما چیست؟» جواب می‌دهم: «من حرف‌هایی شنیدم و آمدم از شما درباره آن بپرسم.» می‌خواهد نظر خودم را بداند: «حالا مردم نه. برداشت کلی شما چیست؟» پاسخ می‌دهم: «برداشت من به گفته‌های شما ربط دارد. من به جمع‌بندی خاصی نرسیده‌ام ولی مسائل مالی برایم مهم است. دومیلیون غذای نذری و پخت 10 میلیون قرص نان رقم کمی‌نیست.» بین 10 میلیون قرص نان و یک‌میلیون قرص نان کمی شک می‌کنم. از خودش می‌پرسم یک میلیون قرص نان بود یا 10 میلیون؟ می‌گوید: «یک میلیون.» تعجب می‌کنم که چطور پس من در محاسباتم که قیمت نان را به‌طور متوسط هزار تومان در نظر گرفتم، به عدد 10 میلیارد تومان رسیدم؟ اگر سهیلی یک میلیون نان توزیع کرده، باید یک‌میلیارد هزینه کرده باشد. بعد از بازگشت به تهران که دوباره مصاحبه‌ها و ویدئویش را نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم همان 10 میلیون قرص نان درست بوده است. تعجب می‌کنم چگونه او که در هر دیداری به 10 میلیون اشاره کرده، حالا از پخت یک‌میلیون قرص نان می‌گوید؟!اینها را که می‌گویم از یکی از دوستانش می‌خواهد که برود پوشه آبی‌رنگی را بیاورد.  تا پوشه آبی رنگ برسد، ویس رکوردر را کنار دستش می‌گذارم. کمی از فعالیت‌هایش می‌گوید که از سال 90 در مراسم تعزیه‌خوانی شرکت کرده و تعزیه‌خوان بوده تا اینکه یک روز «معاون سیاسی فرماندار آمدند مسجد. اگر اشتباه نکنم سال 97 بود. گفتند خوب است شما یک موسسه با نام حضرت مهدی(عج) تاسیس کنید. از آن روز به بعد کارمان شروع شد. از همان روزِ پیشنهاد ثبت گروه، ته‌برگ‌های هزار تا پنج‌هزار تومانی دارم که از مردم برای کار فرهنگی پول جمع می‌کردیم.»پیگیری‌هایش در فرمانداری نتیجه نمی‌دهد و موسسه ثبت نمی‌شود: «سال 97 در اتاق خودم مثل همیشه داشتم کار می‌کردم. دیدم تلویزیون داره صحبت‌های رهبر انقلاب درباره آتش به اختیار را پخش می‌کند. من تا الان ندیده بودم تلویزیون به بیانات آقا با صراحت بپردازد! جشنواره‌ آتش به اختیار قرار بود برگزار شود. گفتم خوب است ما هم شرکت کنیم. عکس‌های تعزیه و فیلم‌ها را آماده کردیم و فرستادیم برای جشنواره. به ما زنگ زدند که بیایید برنامه‌هایتان را به نمایش بگذارید. خیلی خوشحال شدم. زنگ زدم به آقای کریمی‌تبار، نماینده ولی‌فقیه در استان ایلام و گفتم مبلغی اختصاص دهید که ما به تهران برویم.»نماینده ولی‌فقیه در استان برای این سفر 300 هزار تومان اختصاص داده بود. در جشنواره برخی مقامات سپاه ازجمله سردار نقدی و سردار ذوالقدر هم حضور داشتند: «آنجا بود که به خودمان آمدیم و گفتیم ما هم می‌توانیم پیشرفت کنیم.»تشکیل قرارگاهاین نخستین‌باری است که مهرشاد می‌تواند فعالیت‌های مربوط به «تعزیه‌خوانی»اش را به نمایش بگذارد. زمستان سال 98، دومین دوره جشنواره آتش‌به‌اختیار در تهران برگزار می‌شود. به یک ماجرا که از نظر خودش طنز است، اشاره می‌کند: «سال دوم غرفه نداشتیم. به‌عنوان روابط‌عمومی برای ترویج آتش‌به‌اختیار رفتیم. صبح از خانه دخترعمویم در کرج به تهران و بسیج شهرداری می‌رفتم. خیلی آشنا نبودم و سواد شهررفتن نداشتم. سر کوچه‌[دخترعمویم] درختی بود. من نه تابلو خواندم، نه چیزی. همان درخت را انتخاب کردم تا «نشانی باشد برای برگشت». برنامه تا 10 شب طول کشید و گفتند دیروقت است، با اسنپ برو. هرچه گشتیم خیابان [خانه دخترعمویم] را پیدا نکردیم. با هزار مکافات پیاده شدم و زنگ زدم دخترعمویم. شوهرش را دنبالم فرستاد. دیدیم شهرداری درخت را بریده و ما کلی آواره شده‌ایم.»  در دومین جشنواره آتش‌به‌اختیار، سردار یزدی، فرمانده سپاه تهران نیز به محل جشنواره سری می‌‌زند:«آقای سالک، رئیس بسیج شهرداری تهران هم بودند. آقای نقیب که قبلا معاون فرهنگی بسیج شهرداری و دبیر جشنواره هم بود و الان معاون فرهنگی متروی تهران است، نیز حضور داشت. اینها، من را به سردار نشان دادند که بچه ایلام است و ظرفیت دارد و می‌شود ازش استفاده کرد. آقای یزدی گفت جایزه‌ای پیش من دارد که آن را هم ندادند. آنجا گفتند خوب است فعالیتت را در قالب گروه جهادی بیاوری. من هم خوشحال شدم و رفتم سراغ بسیج سازندگی تهران. آنجا بود که گفتم ما می‌خواهیم گروه جهادی تشکیل دهیم و کارمان هم شروع شد.» گروه جهادی تحت‌عنوان «قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج)» تشکیل می‌شود. همزمان با تشکیل این قرارگاه، ویروس کرونا وارد کشور می‌شود. نهادهای حمایتی توزیع کمک‌های مومنانه و بسته‌های غذایی و ماسک و ملزومات بهداشتی را در دستورکار قرار می‌دهند. قرارگاه حضرت مهدی‌ نیز از این کمک‌ها بهره‌مند می‌شود: «یادم است بعد از تشکیل گروه جهادی رفتیم پیش سردار زهرایی، رئیس بسیج سازندگی. گفت شنیدیم خیلی گروه فعالی هستید و کار می‌کنید. گفتم بله. ظرفیت خوبی ایجاد شده و داریم کار می‌کنیم. گفت 5 میلیون بهتان می‌دهم برای اردو استفاده کنید. گفتم می‌دانید جریان چیست؟ ما نیاز نداریم و بدهید به گروه دیگر. این مثال را زدم که بگویم ما هیچ اعتبار دولتی نداشتیم و تمام سازوکارهای ما بر پایه نذورات مردمی بود.»سوالاتم را برای بخش آخر گذاشته‌ام اما گاهی لازم می‌شود وارد بحث شوم تا ابهاماتم رفع شود.- مجوز شما برای تهران است؟- شما بروید در اطلس جهادی که برای گروه‌های جهادی است، آنجا مشخص است. کارت بانکی و... داریم.مهرشاد سهیلی یکی از کارهای مفیدش را استفاده از ظرفیت گروه‌های جهادی دیگر می‌داند: «الان از همه استان‌ها نیرو داریم. شما فرمودید یک میلیون قرص نان. این را که قرارگاه نداده، گفتیم از فعالیت‌های این قرارگاه می‌توان به یک میلیون قرص نان اشاره کرد. یک‌موقع شما خودتان نان می‌خرید و یک‌موقع ظرفیتش را ایجاد می‌کنید. 30 یا 40درصد برنامه‌های ما برپایه ظرفیتی است که ایجاد کردیم. [یعنی] هیچ پولی به حساب ما نیامده است. ما خَیِر را بردیم فلان‌جا و گفتیم شما این کار را انجام بده و گزارشش را به ما بده.»کمک میلیاردی همراه اولجمع‌آوری کمک‌های مردمی از شهر موسیان با جمعیت حدود 3 هزار نفر، نمی‌تواند هزینه ایده‌های بلندپروازانه سهیلی را بدهد. او به فکر تامین منابع مالی از راه‌های دیگر می‌افتد: «از پرواز سیستان و بلوچستان به‌سمت هتل محل اقامتم می‌رفتم. نمی‌دانم چطور شد تاکسی از ونک گذر کرد و چشمم به برج همراه اول افتاد. آقای بای که طلبه است و یک گروه جهادی در گلستان دارد، همراه من بود. گفتم این همراه اول چطور می‌تواند به ما کمک بکند؟ با خود فکر کردم که می‌شود برای ما به مردم پیامک بزند و اگر این‌طور شود، غوغا می‌کنیم. هیچی به بای نگفتم. به یکی از بچه‌ها پیغام دادم که شماره اخوان مدیر همراه اول را می‌خواهم. عضو گروه مجازی خبرنگاران هم بودم. سرچ کردم، شماره‌ای بود که دیدم یکطرفه است. پیام دادم. گفت اشتباه است و این شماره‌اش است. با خود گفتم اخوان که تلفن با پیش شماره 0918 را جواب نمی‌دهد. با تلفن هتل زنگ زدم. شانس ما جواب داد. گفتم ما یک گروه جهادی هستیم و به شما ارادت داریم و می‌خواهیم شما را زیارت کنیم. گفت من فرصت ندارم. اگر موضوعی هست، مکتوب بفرستید. من خیلی سمج هستم. خیلی پیگیری کردم و گفت یک ساعت دیگر برج باشید. به جلسه رفتم و ماجرا را گفتم. اخوان گفت من چه کار می‌توانم بکنم؟ [گفتم] خواسته ما در حد پیامک است و هیچ انتظاری نداریم. گفت در بحث ماسک می‌توانیم کمک کنیم. یک یا دو میلیون یا بیشتر ماسک دادند. تنها کار همراه اول برای ما ارسال پیامک بود.»اصلی‌ترین منابع مالی قرارگاه مهرشاد سهیلی را همین پیامک‌ها تامین می‌کنند. سهیلی می‌پرسد: «بعد از این ارسال پیامک چه اتفاقی افتاد؟» بدون اینکه منتظر بماند، ادامه می‌دهد: «همراه اول در اعیاد و مناسبت‌های مختلف، پیامک ارسال می‌کرد. یادم می‌آید که هر سری که پیامک ارسال می‌شد، حدود 200 میلیون تومان پول به حساب ما می‌نشست. جمع مبالغی که به حساب ما پول آمد، یک میلیارد و 600 و خرده‌ای میلیون تومان در این 2 سال بود. مازاد هم یک میلیاردتومان هم روی حساب گروه جهادی. درمجموع شاید 3 میلیاردتومان بود.»ماسک‌هایی که همراه اول به گروه سهیلی اهدا می‌کند، بسیار بیشتر از نیاز موسیان و استان ایلام است و به همین دلیل او تشخیص می‌دهد ماسک‌ها به استان سیستان و بلوچستان اهدا شود: «به بلوطی گفتم نظرت چیست؟ ماسک‌ها را ببریم زاهدان و یکی دو وعده غذای گرم هم بدهیم؟ گفت اشکالی ندارد. یک پویش برگزار کنیم. یادم هست 80 و خرده‌ای میلیون هم هزینه کردیم برای سیستان.»قرارگاه مشکوک می‌شودتلاش برای اخذ مجوز فعالیت قرارگاه در بهمن و اسفند سال 98 انجام می‌شود. سهیلی می‌گوید در سال 99 یعنی نخستین سال فعالیت قرارگاه، فعالیت‌های قرارگاه سروصدا به پا کرد: «کار ادامه داشت تا یک روز گفتند ظاهرا برنامه شما نامشخص است و اعتبارات‌تان زیاد است. آن روز شاید 600 میلیون تومان پول داشتیم. همه اینها را سند دارم. هنوز هیچ دستگاهی از ما چیزی نخواسته‌ است. حساب گروه جهادی را بستند. حدود 300 میلیون در حساب گروه است و حساب مسدود شد. ما قانع نشدیم و کسی طرف ما نشد که برای چه گروه را بستند.» با تعجب می‌پرسم: «بدون اعلام بستند؟» می‌گوید: «بله. زمستان 99 حساب را مسدود کردند. یکی دوبار نامه زدم به بسیج و پیگیری کردم. می‌گفتند اجازه بدهید تامل کنیم. ما آنجا [بسیج]کسی را نداشتیم که بهمان کمک کند. من کلش را حسادت می‌دیدم. چون نتوانستند توجیه کنند. یک‌موقع است می‌گویند شما اینجا تخلف کردید و وظیفه‌تان هست جواب بدهید ولی یک‌موقع می‌گویند آقا شما در حدی نیستی با فلانی دیدار کنی. مگر دیدار جرم است؟ مگر ضد انقلابیم؟ مگر توهین کردیم؟» علامت‌های تعجب و سوال بیشتر و بیشتر در ذهنم شکل می‌گیرد.-یعنی به‌خاطر دیدار با مراجع حساب شما را بستند؟- یکی از بهانه‌هایشان این بود. چیزهایی می‌گفتند که خنده‌دار بود.-حساب را نهادهای امنیتی مسدود کرده‌اند؟- نه نهادهای امنیتی نمی‌توانند. چیزی که متوجه شدم این است که در بسیج سازندگی همه گروه‌های جهادی ذیل یک حساب قرار دارند. صاحب حساب بسیج سازندگی است و هر لحظه اراده کند، می‌تواند حساب را مسدود کند.هرچند دیدار با مراجع و شخصیت‌های سیاسی پیش از تشکیل قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) در دستورکار سهیلی بوده و او با برخی مراجع دیدار داشته است اما اکنون می‌گوید پس از دیدار با مراجع تلفنش را کنترل کرده‌اند: «بحث مراجع اتفاق افتاد. من به دیدار شخصیت‌ها می‌رفتم. بخشی از آن علاقه بود و بخشی هم کاری و بهشان گزارش عملکرد می‌دادم. با تحسین مقامات سیاسی و لشکری و کشوری به قول خودمان حال می‌کردیم. خیلی این موبایل ما کنترل شد و رفت‌وآمدها مورد کنترل قرار گرفت تا اینکه بفهمند کسی دارد من را راهنمایی می‌کند. من با این موبایل ارتباط‌ها و هماهنگی‌ها را خودم انجام می‌دادم. یکی از خصوصیاتی که من دارم، ارتباط قوی است و راحت می‌توانم ارتباط برقرار کنم. ما موکب اربعین داشتیم. دیدم کمک مردمی در بحث غذا کفاف نمی‌کند. زنگ زدم به دیجی‌کالا و گفتم می‌خواهم با آقای محمدی صحبت کنم. گفتند وقت ندارد. آن‌موقع من رابط حرم حضرت معصومه(س) در ایلام بودم. توجیهش کردم و کمتر از 5 دقیقه مدیرعامل به من زنگ زد. گفتم ما داریم کار جهادی می‌کنیم. این برای قبل گروه جهادی است. برای موکب کمک می‌خواهیم. یادم هست 15 میلیون تومان کمک کرد. از خیلی از شرکت‌ها مثل عالیس مشارکت می‌گرفتیم. قبل از تشکیل گروه جهادی، اطلاعات خانواده‌ها را می‌گرفتیم و ثبت می‌کردیم. معرفی می‌کردیم به موسسه دانشگاه شریف خدمت آقای خبیری.»ارتباط با قم و دفتر مراجع، سهیلی را به‌سمت تحصیل علوم دینی مشتاق می‌کند: «یک سال رفتم حوزه. دیدم اذیت‌کننده است و با روحیاتم نمی‌سازد. آنجا گفتند یا تحصیل یا کار جهادی؟ گفتم کار جهادی و از حوزه آمدم بیرون. در همان دوران، با مراجع ارتباط می‌گرفتیم و می‌رفتیم سراغ آنها.»خرید خانه و خودرو با پول خیریهتیرماه 1400 سهیلی با مشایعت حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد، رئیس دفتر آیت‌الله حسینی‌زنجانی به دیدار آیت‌الله حسینی‌زنجانی و نماینده ولی‌فقیه در زنجان می‌رود. پس از این دیدارها، سهیلی به تهران بازمی‌گردد: «رسیدم تهران، آقای بلوطی در هتل منتظر من بودند. ساعت 12 شب بود. دیدم چند پیام در واتساپ دارد می‌آید. آن زمان اصلا نمی‌دانستم توئیتر چیست. با خود گفتم [حتما] مثل همیشه تخریب می‌کنند. دیدم نه خیلی دارند می‌زنند. همان اوایل بحث تخریب من آغاز شد. یکدفعه فوران کرد و توئیت می‌زدند که آقا این دزد و کلاهبردار است. واقعا بستر یا فضایی نبود که به اینها پاسخ دهیم و شرایط هم خوب نبود. گفتم گزارش‌هایمان را در قالب فضای مجازی روی کانال بگذارید و سعی کنید جواب ندهید تا فرصت مناسب شود. آن را هم پشت‌سر گذاشتیم ولی دیدیم ادامه دارد. یک‌روز همراه اول گفت ما دیگر نمی‌توانیم همکاری کنیم و یک روز فلان ارگان گفت ما نمی‌توانیم همکاری کنیم. خیلی محدود شدیم.»سعی می‌کنم کمتر وارد کلامش بشوم تا روندی را که می‌خواهد آن را تشریح کند، از یاد نبرد. او از خستگی خانواده به‌دلیل ترددهای زیادی که به خانه برای کارهای قرارگاه شده، می‌گوید و چاره کار را خرید یک خانه می‌داند: «یک محلی را در دهلران خریداری کردیم. یک خانه بود که تمام اسنادش هم موجود است. 530 یا 580 میلیون تومان. خانه را تجهیز کردیم و جلسات را بردیم آنجا.»من هم در حد شایعه درباره این خانه شنیده بودم اما به نظر از این‌طرف و آن‌طرف چیزهایی به گوش سهیلی رسیده که می‌گوید «ما [آنجا] رفتیم شب‌نشینی؟ اصلا این‌طور نبود. توجیه داشتیم برای این کار. [خانه] به اسم آقای بلوطی بود.» علاوه‌بر خانه، سهیلی یک خودرو هم خریداری می‌کند: «هر سری 300 یا 400 کرایه می‌دادیم. [گفتم] این ماشین را خریداری کنیم و اینجا هم قید کنیم که از اموال مردم(!) است و از اموال قرارگاه نیست. چون ما پولی از قرارگاه نداریم و پول خیرین و مردم است.» توجیه عجیبی است. سهیلی با نام قرارگاه جهادی حضرت مهدی توانسته همراه اول را مجاب به ارسال پیامک برای کمک به قرارگاه بکند و از این طریق بیش از چند میلیاردتومان کمک مردمی به دست آورده اما منزل و خودرویی را که با این پول خریداری شده به بهانه اینکه این پول مردم است، به نام یکی از نزدیکانش می‌زند!در تمام مدت گفت‌و‌گو، تلاش می‌کنم از زمان دقیق اتفاقات مطلع شوم. زمان‌ها را که کنار هم می‌گذارم، خیلی درست درنمی‌آید و یک به هم‌ریختگی عجیبی در آنها می‌بینم. درست مثل گزارش‌هایی که می‌دهد؛ درست مثل رقم‌هایی که تحت‌عنوان کمک‌های مردمی جمع‌آوری کرده است. یکی از این به هم‌ریختگی‌ها در ماجرای کنار گذاشتن قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) است: «در بهار سال 1400 سردار یزدی، فرمانده سپاه تهران به موسیان آمد. چندوقت بعد فارس گزارشی زد که با بزرگان عکس بگیرید و مشهور شوید. توئیت‌ها همچنان ادامه داشت ولی من نمی‌خواندم مطالب را. حجمش بالا بود. بعد مطلب فارس، زنگ زدم سردار یزدی. گفتم چند سال است داریم کار جهادی می‌کنیم؟ گفت یکی دو سال؛ ولی من در جزئیات کارتان نیستم. راست هم می‌گفت در جریان جزئیات کار نبود. گفتم الان فارس ما را زده است. فارس دل سپاه است. 4 روز دیگه می‌گویند 4 میلیاردتومان اختلاس کرده است. گفت چه کنیم؟ گفتم اگر این مطلب را [فارس] پاک کرد که به کارم ادامه می‌دهم وگرنه استعفا می‌کنم. گفت لینک را بفرست، پیگیری می‌کنم. فرستادم ولی بعد یک هفته خبری نشد. به بلوطی گفتم قرارگاه را کنار بگذاریم. استعفا نوشتم و به بسیج سازندگی نامه نوشتم که هیچ‌گونه فعالیتی در این گروه جهادی نخواهم داشت.»یکی از ابهامات جدی، در این نقطه شکل می‌گیرد. گزارش فارس متعلق به 19 مهر 1400 است. سهیلی آن‌طور که گفته یک هفته بعد یعنی 26 مهرماه استعفایش را نوشته است و به فعالیت‌هایش در قرارگاه حضرت مهدی(عج) پایان داده اما ته مانده خبرهایی که از او در وبگاه خبرگزاری‌ها باقی مانده و هنوز پاک نشده، نشان می‌دهد سهیلی قبل از اینکه گزارش فارس منتشر شود، فعالیت‌هایش را به موسسه امام صادق(ع) منتقل کرده است. خبرگزاری شبستان در 14 مهرماه 1400 در گزارشی از آغاز به‌کار نخستین پویش مهرانه با هدف کمک به دانش‌آموزان مناطق محروم کشور خبر داده است. در این خبر سمت مهرشاد سهیلی «مسئول موسسه امام صادق(ع)» درج شده و شماره‌حسابی نیز که برای کمک ارائه شده، به نام موسسه امام صادق(ع) است. این نشان می‌دهد، ریشه مساله را باید در جای دیگری یافت. به نظر می‌رسد این افتراق بیش از آنکه به یک گزارش مربوط باشد، به دستوری که از بسیج سازندگی به سهیلی داده شده و پس از آن حساب او مسدود شده است، بازمی‌گردد: «ماشین و خانه را بعد از 2 یا 3 ماه، بسیج گفت بفروشید؛ چه کسی گفته بخرید؟ گفتند بفروشید و ما فروختیم.»-دلیل‌شان برای فروش چه بود؟-توجیه نشدم من.-چی گفتند؟جوابی نمی‌دهد.موسسه امام صادق و ابهاماتشسهیلی مشخص نیست چه زمانی در قم به سازمان تبلیغات اسلامی مراجعه کرده است تا مجوز موسسه امام صادق(ع) را به‌عنوان بازوی فرهنگی قرارگاه اخذ کند اما تصویری که از مجوز فعالیت در صفحه اینستاگرام به نام اوست، نشان می‌دهد که آن را در اواخر اردیبهشت‌ماه 1400 گرفته است: «با حجت‌الاسلام شعبان‌زاده صحبت کردم. گفتم ما یک گروه هستیم و می‌خواهیم کار جهادی بکنیم. گفت بله ما اطلاعاتی از شما داریم، خوب است موسسه تشکیل دهید و کار کنید. مجوزهایش هست و موسسه امام صادق(ع) فعالیت خود را شروع کرد. گروه جهادی حضرت مهدی به اسم من بود. موسسه امام صادق چون سامانه‌ای بود و سن من برای مسئولیت این موسسه پایین بود، آقای مهدی طالبی را که از بچه‌های قم بودند، مسئول گذاشتم تا مجوز بگیریم. دوست نداشتم قوانین را زیر پا بگذاریم. در قالب موسسه برنامه‌ها و کارهای فرهنگی ادامه داشت.»مجوز ابتدایی موسسه امام صادق به نام حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد صادر شده است. در این مجوز اجازه داده شده است موسسه امام صادق در حوزه تخصصی «مهدویت» و در شهر «قم» فعالیت کند. در تعهدنامه‌ای هم که سهیلی آن را امضا کرده، متعهد شده که فعالیت کانون «در محدوده زمانی و مکانی اعلام‌شده اعتبار» دارد. اما آن‌طور که از شواهد امر پیداست، نه موسسه در حوزه تخصصی خود فعالیت می‌کند و نه محدوده مکانی آن شهر قم است. سهیلی به همین دلیل برای استفاده از بخشی از مبالغی که به شیوه‌های مختلف به دست آورده، آن را به حساب شخصی‌اش واریز می‌کند: «یک حساب داشتیم برای گروه جهادی و یک حساب داشتیم برای موسسه امام صادق. الان یک سال است تقریبا در امام صادق کار می‌کنیم. حساب حضرت مهدی جمع شد. حساب امام صادق چون قم بود، نمی‌شد بیاییم اینجا. مجبور بودیم از امام صادق به حساب شخصی خودم واریز کنیم. درمجموع در آن حساب گروه جهادی و امام صادق [هرکدام] یک میلیارد و خرده‌‌ای بود. در حساب امام صادق یک میلیارد و خرده‌ای بوده و حساب شخصی من هم یک میلیارد و خرده‌ای بوده است.» اعداد و ارقامی که در حساب موسسه و شخصی‌اش است، خیره‌کننده است. اینکه چگونه توانسته پول کمک‌های مردمی را به حساب شخصی‌اش واریز کند و هیچ ارگان نظارتی نیز این موضوع را پیگیری نکرده، برایم جالب است:-حساب شما چطوری است؟ از کجا است؟- [پول] هم از حساب گروه جهادی می‌آمد، هم از خیرین.- موسسه امام صادق هم یک میلیارد و خرده‌ای کمک جمع کرده؟-بله! همه‌اش کمک مردمی بوده.سهیلی در انتخابات ریاست‌جمهوری هم تحرکاتی داشت و اخباری از او منتشر شد که به‌عنوان رئیس ستاد جوانان انتخاب شده؛ اخباری که خیلی زود تکذیب شد. او البته در همین حین یک نشست خبری نیز با حضور چندین خبرنگار برگزار کرد اما خیلی نتوانست نقش موثری ایفا کند و به همان نشست و پیام تبریک به آقای رئیسی اکتفا کرد. سهیلی درباره انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 هم حرف‌هایی دارد: «در انتخابات برای آقای رئیسی کار کردم. من به آقای صولت مرتضوی بارها گفتم که ما اگر داریم تلاش می‌کنیم؛ چون اصلح ایشان [رئیسی] است. من تا الان آقای رئیسی را ندیدم. شاید او، من را بشناسد ولی من او را نمی‌شناسم؛ نمی‌شناسم از این بابت که مجالستی نداشتم.»خودش معتقد است که یکشبه رشد نکرده و «استخوان»ش در این مسیر خرد شده است: «این اواخر گفتند بیایید مستند بسازیم. مستندی که در آن با مادرم هم صحبت می‌کنند. به من گفتند مصاحبه کن.»-مستند از شما ساختند؟-بله. فرزند موسیان. [...] منتشر کرد.-خودشان اقدام کردند یا شما؟-بچه‌های روابط‌عمومی ما ساختند.-کار تولید با شما بود؟-بله. توزیع را دادیم به آنها. گفتیم کلی کار کردیم و الان دارند الکی ما را می‌سوزانند. همزمان با آن حواشی در فضای مجازی این کار شکل گرفت.می‌پرسم: «بابت انتشار این مطلب هزینه‌ای دادید؟ چون این‌جور خبرها پولی است.» می‌گوید: «آمار روابط‌عمومی درباره هزینه‌ها را دارم. آقای [...]که الان مجری یک برنامه تلویزیونی هستند، مشاور رسانه‌ای بودند و مشاوره می‌دادند. این [مستند] مشارکتی بود. اگر 2 میلیون بود، یک تومانش را ما می‌دادیم. هیچ هزینه‌ای بالای 2 میلیون تومان [برای کار رسانه‌ای] ندادم. زیر یک میلیون تومان بوده است. بالاخره باید به مردم گزارش می‌دادیم و باید می‌رفتیم در رسانه‌ها.»-پس حداکثر 2 میلیون تومان دادید؟-نه 2 تومان ندادیم. در کل، [...] یا سایر رسانه‌ها مفتی خبر نمی‌روند. برای [انتشار خبر] هر پویش، [...] 5/1میلیون تومان می‌گیرد. ما روی شخص کار نکردیم. واقعا این‌طور نبوده که روی شخص مهرشاد سهیلی کار کرده باشیم! یادم هست برای مهرشاد سهیلی یک یا دوبار بود، آن هم بالای یک میلیون نبوده ولی برای کارهای جهادی بیشتر  از2 میلیون نداده‌ایم.»رونمایی از کتاب غیرقانونیفقط از تعجب شاخ درنمی‌آورم وقتی می‌گوید روی شخص سهیلی کار نکرده‌ایم. این را که می‌گوید، می‌پرسم: «چرا شما سراغ انتشار کتاب رفتید؟» می‌گوید: «سال دوم جشنواره آتش‌به‌اختیار قرار بود در سال 98 برگزار شود. یادم هست قبل جشنواره با افراد شاخص جشنواره مشورت کردم و گفتم می‌خواهم بیایم. گفتم نظرتان چیست؟ گفتند اگر بشود فعالیت‌هایتان را در قالب یک کتاب تهیه کنید که به بازدیدکننده‌ها بدهیم تا بدانند یک نوجوان موسیانی کار جهادی می‌کند. من نمی‌دانستم چطور می‌شود. پیگیری کردم و به بچه‌ها گفتم اگر کتابی باشد می‌تواند تاثیرگذار باشد. کتاب نوشتند. خودم راغب نبودم و اگر پیگیری کنید، نگذاشتم خیلی چاپ شود.»سهیلی نمی‌داند که من از جزئیات انتشار کتاب اطلاع دارم. همین‌طور ادامه می‌دهد: «کتاب بهمن 98 رونمایی شد. آقای مصباح فکر کنم کتاب را خوانده بودند چون قبل از رونمایی کتاب را فرستادم، بعد از 3 روز زنگ زدند و وقت را مشخص کردند و گفتند فلان ساعت اینجا باشید. من هم به رفقا گفتم. کتاب در جشنواره ارائه شد. حتی نگذاشتم خیلی درج پیدا کند. اگر روزی بخواهند فشار بیاورند، اسم افرادی که من را راهنمایی کردند که این کار انجام شود، می‌گویم. این کتاب مجوزدار است. از نظرم کتاب به دل آدم نمی‌نشیند ولی در رأس آنها کتاب دیگری به نام «فرزند موسیان» نوشته شده و تمام داستان‌ها دارد تدوین می‌شود. آن را هنوز نخوانده‌ام. بخشی را خلاصه‌وار خواندم. اسمی از من نیست ولی داستان فعالیت‌های ما را نوشته‌اند. کتاب شیرینی است.»-کتاب شما را چاپ کردند؟-بله.-خودتان چاپ کردید؟-بله. بچه‌های ما چاپ کردند.نمی‌خواهم بگویم که با مدیر انتشارات زانا صحبت کردم. می‌گویم: «یک رسانه‌ای زده بود که انتشارات زانا گفته اصلا کتاب را چاپ نکردم و از طریق ما چاپ نشده است.» موبایلش را درمی‌آورد: «من با آقای سارایی تماس می‌گیرم و می‌زنم روی آیفون.»زنگ می‌زند به سارایی. زنگ اول، نه؛ دوم، نه؛ زنگ سوم نزده، سارایی جواب می‌دهد. عرض ادب و ارادتی می‌کند: «سهیلی هستم از موسیان. بیا موسیان سری به ما بزن. آقای سارایی ما در جلسه‌ای هستیم داریم جمع‌بندی می‌کنیم به نقل از شما شیطنت کردند و گفتند زانا گفته این کتاب را ما چاپ نکردیم.» فاصله ما به اندازه‌ای نزدیک است که صدای سارایی را بشنوم:-خب نکردیم دیگه.-این کتاب را انتشارات شما بحث مجوز و فیپایش را انجام داده؟-ببینید مجوزهاش درست است یعنی از نظر مجوز درست است، منتها کتاب باید از مجرای ما چاپ شود. کجا ما چاپ کردیم که زدید انتشارات زانا منتشر کرده است؟ ما برای چاپ باید اعلام وصول کتاب را بگیریم.بحث کمی بالا می‌گیرد. سهیلی برای اینکه من هم بشنوم، صدای سارایی را روی بلندگو می‌گذارد: «آقای سارایی ببینید شما کارای مجوز را انجام دادید. بحث چاپ کتاب را که من می‌گویم شما روز اول 20 نسخه برای رونمایی به بچه‌های ما تحویل دادید.» سارایی در پاسخ می‌گوید: «این برای چاپ نبوده است. فقط 20 نسخه دادیم که نگاه کنید از نظر طرح جلد و این به‌منزله چاپ کتاب نیست. آن‌چیزی که دست شماست، فیپا ندارد.»به سارایی می‌گوید: «آن کتاب اصلا جایی انتشار پیدا نکرد.» سارایی کمی عصبانی است. این را از تند صحبت کردنش می‌توان فهمید: «ببینید، من می‌خواهم از شما سوال کنم ما کجا چاپ کردیم؟» اینقدر عصبانی است که من را هم لو می‌دهد: «دیروز یک نفر از «فرهیختگان» آمد ایلام. 50 دقیقه اینجا بود و دنبال مساله بودند. یک نفر هم از اصفهان تماس گرفت، گفت سر مسائل چاپی باهاش مساله داشتیم یک شماره تلفن به من بدهید.»به روی خودش نمی‌آورد اما مشخص است حسابی یکه‌خورده. به سارایی می‌گوید: «ما در کل جمع‌بندی کنیم.» سارایی اجازه نمی‌دهد و وارد کلامش می‌شود و از بهشتی می‌گوید. سهیلی هم پاسخ می‌دهد: «آقای برادری که کارمان را پیگیری کردند، هیچ‌کاری را بدون‌هماهنگی با من انجام نداده‌اند. روز اول کسی که نویسنده را معرفی کرد، شما بودید. به شما گفتند کتاب می‌خواهد رونمایی شود تعدادی چاپ دیجیتال کردید.» سارایی این موضوع را رد می‌کند: «آن کتاب‌ها به‌خاطر این بوده که نگاه کنید. آن کتاب‌هایی که به شما داده شده، فیپا ندارد. بدون فیپا چگونه چاپ می‌شود؟ اینکه این کتاب را ما چاپ کرده باشیم، یک دروغ بزرگ است. من به بهشتی هم گفتم شما حق ندارید بدون‌هماهنگی کتاب را چاپ کنید.» مطمئنم اگر کارد به مدیر انتشارات زانا بزنند، خونش درنمی‌آید. اینقدر عصبانی است که این‌بار حاضر به کوتاه آمدن دربرابر سهیلی نمی‌شود.-آقای سارایی شما کلا 20 نسخه دادید.-اون پیش‌پرینت بوده برای اینکه نگاه کنید.عصبانیت سارایی را که می‌بیند، ادامه دادن بحث در حضور مرا خیلی درست نمی‌داند. خداحافظی می‌کند. بلوطی که تجربه بیشتری دارد و آنطور که به من گفته گاهی از خودسری‌های سهیلی گلایه دارد، برای رفع و رجوع کردن ماجرا وارد می‌شود: «این چیز بزرگی هم نیست که بخواهیم روی آن مانور بدهیم.» این جمله را یک‌بار دیگر وقتی که سهیلی داشت درباره جزئیات حساب‌ها توضیح می‌داد هم گفت ولی سهیلی متوجه نشد که منظور او چیست.سهیلی باز تاکید می‌کند که «کتاب مجوز داشته» و بلوطی هم می‌گوید: «در تیراژ کم یعنی 20 تا منتشر شد.» فرآیند جالبی شکل گرفته است. سهیلی معتقد است که سال دوم جشنواره به او که عملا غرفه‌ای نداشته پیشنهاد می‌دهند که کتابی درباره خودش و اقداماتش چاپ کند. آخرین مصاحبه کتاب در 18 دی‌ماه انجام می‌شود. مشخص نیست چه زمانی نگارش کتاب به پایان می‌رسد اما او از انتشارات حدود 20 نسخه تحویل می‌گیرد. انتشارات هم برای اینکه سهیلی و بهشتی نتوانند کتاب را خودشان منتشر کنند، در نسخه‌هایی که تحویل‌شان می‌دهد، اطلاعات کتاب همچون فیپا را درج نمی‌کند. سهیلی کتاب را که فاقد فیپاست و عملا نسخه غیرقانونی تلقی می‌شود از مسیری نامعلوم تحویل دفتر آیت‌الله مصباح‌یزدی می‌دهد تا برای این کتاب رونمایی بگیرند. احتمال این وجود دارد در این فرآیند، قنبری‌راد و فرزند آیت‌الله [ش] نیز نقش ایفا کرده باشند. به هر روی سهیلی و تیمی که این پروژه را پیش می‌بردند، می‌توانند برای یک کتابچه غیرقانونی مراسم رونمایی برگزار کنند و خبر آن را به رسانه‌ها بدهند. نکته جالب اینجاست که در یک خبر آنها از تیراژ دوهزار نسخه‌ای کتاب توسط انتشارات زانا خبر داده‌اند و در خبر دیگر اما نوشته‌اند که این کتاب «با نویسندگی نعمت‌الله داودیان و خبرگزاری ایرنا جمع‌آوری و چاپ شده است.» اگر از 20 جلد کتاب یک یا دو نسخه‌اش در مراسم رونمایی تقدیم دفتر موسسه امام‌خمینی(ره) و یک یا دو نسخه هم آرشیو شخصی مهرشاد سهیلی باشد، در بهترین حالت 16 نسخه کتاب به جشنواره آتش به اختیار رسیده است. این در تعارض با هدفی است که سهیلی برای انتشار کتابش داشته است.نمی‌خواهم از موضوع کتاب غافل شوم. به‌نظرم تمرکز بر کتاب، واقعیت خیلی چیزهای دیگر را هم مشخص می‌کند.- با نویسنده کتاب شما صحبت کردم. خیلی گله داشت از باب حق‌التالیف. می‌گفت به‌جای دومیلیون به او 700 داده‌اند.- خب!- حرفش درست است یا نه؟- من در جریان نیستم.- اتفاقا گفتند بعد از مصاحبه‌اش، با او تماس داشتید که می‌خواهیم پولت را بدهیم.- من زنگ زدم؟-بله.- آقای سارایی یا نویسنده؟-آقای داودیان نویسنده کتاب.-نمی‌دانم. نمی‌دانم.از ابهامات نویسنده و ناشر درباره بهشتی هم می‌پرسم که او کیست و واقعا از دفتر آقای مصباح هستند؟ می‌گوید: «نه، نه؛ همچین چیزی نیست. من صوت‌هایشان را می‌توانم بگیرم. ایشان طلبه و از بچه‌های خود ماست. یه مدتی کارهای مرا پیگیری می‌کرد. جسارت را من از ایشان یاد گرفتم.» من بحث را دنبال می‌کنم: «نویسنده و ناشر از ایشان بسیار ناراحت بودند. آقای نویسنده هم بهش گفته بود یک‌میلیون و 300 حق مرا ندادید و حلال نمی‌کنم.» این را که می‌گویم به بلوطی ماموریت می‌دهد: «عجب! آقای بلوطی این موضوع را پیگیری کنید.»بعد از موضوع کتاب، به مساله دیدار با مراجع عظام تقلید هم می‌رسم. تصاویر دیدارهای سهیلی با مراجع تقلید، این سوال را در ذهنم می‌دواند که چرا «مجید غلامی» که در قم زندگی می‌کند، نمی‌تواند دیدار مراجع برود یا اساسا چرا مراجع او را به حضور دعوت نمی‌کنند؟ ششم آذر سال 96، در حوالی شهرک شیخ نجار حلب، یک انفجار مجید عسگری جمکرانی را شهید و سعید محلوجی را زخمی کرد. موج انفجار، سهم مجید غلامی شد. آنقدر داد می‌زد که صدایش را از فاصله 30 متری شنیدم و با دوربین دویدم تا به محل صدا برسم. سوار یک تویوتا بود و دونفر از دوستانش دوطرفش نشسته بودند. مجید داد می‌زد: «آی سرم داره می‌ترکه» و موهایش را می‌کشید، چون کشتی‌گیر بود و بدن ورزیده‌ای داشت، نمی‌توانستند کنترلش کنند. سال 98 که کرونا آمد، نمی‌دانم که چه شد مجید افتاد در کار ضدعفونی و بعدش هم کمک به فقرا و نیازمندان. در زمستان دنبال بخاری بود و تابستان دنبال کولر. دوسالی از کرونا می‌گذرد اما مجید هنوز هم درتلاش برای کمک به فقراست. اینکه چطور مجید مدافع حرم با دوسال فعالیت بی‌وقفه، دیده نمی‌شود، حتی یک رسانه هم به او و فعالیت‌هایش نمی‌پردازد.از سهیلی درباره دیدارش با مراجع می‌پرسم: «اومدم نامه نوشتم برای مراجع با موسسه و هیاتی که داشتیم. آیت‌الله سعیدی، گرامی، شبیری‌زنجانی و حسینی‌بوشهری قبول کردند. رفتیم قم آقای مکارم دفترش خیلی گیروگور دارد. یادمه روضه شهادت امام جعفرصادق(ع) بود- این را برای اولین‌بار می‌گویم- روی یک تکه کاغذ نوشتم که ما از مناطق محروم آمده‌ایم و هیات تعزیه‌خوانی داریم و می‌خواهیم با شما صحبت کنیم. مطلب را خواند، بلند شد که برود، مرا نشان داد و گفت این را همراه من بیاورید. رفتیم در اتاقی و صحبت کردیم و گفت چه خبر از شهرتان؟ این نکته را یادم نمی‌رود. گفت پسرم نوجوانی خیلی از گرم و سردها را نچشیدی. این راهی که شروع کردی سنگ بهت پرتاب می‌کنند. نوجوان همسن تو زیادند که دارند کار می‌کنند. اینکه شما از ایلام آمدی خیلی حرف است. بلند گفت گوش به این حرف‌ها هم نده. از این کارها دلسرد نشو و کارت را محکم ادامه بده. گفتم از امام‌جمعه دلسردیم. گفتند گوش نده اینها می‌گذرد.» این اظهارات نشان می‌دهد که در گام نخست، سهیلی با استفاده از موضوع تغزیه‌خوانی و هیات برخی از این دیدارها را هماهنگ کرده است. او در نامه‌نگاری‌هایش از کلیدواژه «مناطق محروم» هم به بهترین نحو استفاده کرده و احتمالا همین نیز باعث‌شده بسیاری از علما حاضر به پذیرش او شوند.سهیلی گزارش‌های تقریبا یکنواخت اما با دامنه ارقام متفاوتی دارد. او در جایی از توزیع یک‌میلیون بسته معیشتی و در جای دیگر از توزیع سه‌میلیون می‌گوید، در گفت‌وگو با من کل مبلغی که به قرارگاه و موسسه کمک شده را سه‌میلیارد می‌خواند و در جای دیگر آن را پنج‌میلیارد و حتی 6 میلیارد تومان عنوان می‌کند. قبل‌تر در گزارش‌هایش از تهیه جهیزیه برای زوج‌های جوان هم می‌گفت اما چندوقتی است این بخش از گزارش‌هایش حذف شده و به جای آن از تعمیر ۵۰هزار خانه محرومان سخن گفته است. این اعداد و ارقام برایم قابل‌قبول نیستند و صراحتا هم می‌پرسم: «شما چگونه دومیلیون غذا توزیع کردید؟ اگر قیمت تمام‌شده هر غذا 15 هزار تومان باشد، دومیلیون غذا رقمی بالغ بر 30 میلیارد تومان اعتبار نیاز دارد.» از این عدد دفاع می‌کند: «ما با مدیرعامل شرکت‌های موادغذایی ارتباط داریم. در مجموع می‌گویم با یک‌سری از برندهای معروف تلویزیون ارتباط داریم. با شرکت‌های بیمه‌ای ارتباط داریم. با مسئولیت اجتماعی برخی ارگان‌ها ارتباط داریم. مازاد بر آن با خیرین ارتباط داریم.»- این دومیلیون غذا برای بازه یک‌ساله است؟- برای کل فعالیت ما بوده است، یعنی کل کار ما از روز آغاز فعالیت.- آن یک‌میلیون نانی که گفتید توزیعش برای ماه رمضان بوده است؟- نه، ما کارهایی که انجام می‌دادیم در اعیاد و مناسبت‌های مختلف به فلان نانوا پول می‌دادیم که نان پخت کند و رایگان بدهد به مردم. این یک‌بار هم نبوده و ما در دوسال کلی نان داده‌ایم، خیلی از اینها پول ما نبوده. خَیِر زنگ زده گفتیم مردم نان می‌خواهند. پولش را بده و آمارش را به ما بده.»- شما این اعداد و ارقام را غیرطبیعی نمی‌دانید؟- نه، ما رابط داریم.-رابط‌ها برای گروه‌های جهادی دیگری هستند؟-نه، نیروی مختص ما هستند و کارهای مرا در استان‌ها انجام می‌دهند و وظیفه‌شان ارتباط‌گیری است. با خیلی از گروه‌های جهادی ارتباط دارم. بخشی‌شان نیروهای خودم هستند. گروه ما شناخته شده است و بارها رفته‌ایم تلویزیون.سهیلی در سفری که سال‌جاری به استان زنجان داشته، بازدیدی از دفتر خبرگزاری فارس در این استان نیز داشته است. او در فارس گفته که «قرارگاه حضرت مهدی(عج) از سال ۱۳۹۸ با رویکرد کمک به محرومان در ۳۱ استان فعالیت می‌کند.» سهیلی در همین بازدید از فعالیت «یک هزار و ۵۰۰ نیرو در این قرارگاه» سخن گفته و ادعا کرده است که «بیش از نیمی از این افراد در تهران فعالیت دارند و با استان‌ها ارتباط‌گیری می‌کنند.» کسانی که در حوزه فعالیت‌های جهادی و خیریه مشغولند، به‌خوبی می‌دانند که تا چه اندازه این عدد می‌تواند با واقعیت فاصله داشته باشد.- شما با موسسات دیگر همکاری دارید؟- با برخی داریم. آنها هم از ظرفیت ما استفاده می‌کنند و به ما نامه می‌زنند. نگو چرا به قرارگاه ما به موسیان زنگ می‌زنند. قرارگاه ما جلوه تهران را دارد و در تهران ثبت شده است.یکی از موسساتی که سهیلی در گفت‌وگو به آن اشاره کرده «خیریه فردای سبز شریف» وابسته به دانشگاه صنعتی شریف است. در سایت این موسسه تعداد کمک‌های صورت گرفته و میزان کمک‌های دریافت‌شده به‌راحتی در دسترس مخاطبان است. با آقای خبیری که سهیلی به نام او اشاره کرده و در کتابش نیز از موسسه او یاد کرده است، تماس می‌گیرم.- سهیلی در کتابش به موسسه شما اشاره کرده است. آیا شما با مجموعه ایشان همکاری داشتید؟- مدتی همکاری می‌کردیم بنابر دلایلی قطع همکاری کردیم.- چه مدتی همکاری می‌کردید؟-قریب به یک‌سال. عید قربان 98 شروع شد و در مهر 99 به پایان رسید.- امکان دارد علت قطع همکاری را بدانم؟- خیر.- شخصی است؟- شخصی که نیست ولی کاری است. ما یک‌سال در زمینه‌های بسته‌های ارزاق، لباس گرم برای کودکان، هزینه‌های درمان و خرید بخاری همکاری کردیم. خیریه هم اصول خاص خودش را دارد؛ بعد از مدتی همکاری‌مان قطع شده است.فعالیت‌های رسانه‌ای سهیلی، از همه فعالیت‌هایش پرحاشیه‌تر است. چند روزی به صورت خاص روی اخبار منتشر شده از او متمرکز بوده‌ام. اگر چه برخی از همان رسانه‌هایی که اخبار سهیلی را پوشش می‌دادند، بعد از حاشیه‌های پیش‌آمده، تمام اخبار مربوط به او را از بین برده‌اند اما همچنان در سایت‌های دیگر می‌توان رد این اخبار را دنبال کرد. اینکه انتصاب مشاور سهیلی چقدر اهمیت دارد که یک خبرگزاری آن را پوشش می‌دهد را می‌توان به هر چیزی نسبت داد اما اینکه چگونه یک سایت نسبتا مهم، 6 روز بعد از فوت آیت‌الله مصباح یعنی در روز 18 دی‌ماه 1399، خبر دیدار مهرشاد سهیلی با ایشان را منتشر می‌کند، چیزی جز رپورتاژ آگهی نیست. این حرف من نیست و دقیقا سخنی است که سهیلی می‌گوید.- آیت‌الله مصباح 12 دی‌ماه فوت کردند. 18 دی 99 یعنی 6 روز بعد از درگذشت ایشان، سایت [... ] خبر دیدار شما را منتشر کرده است.-خبر را بیاورید ببینم.باورشان نمی‌شود و به همین دلیل بلوطی می‌گوید: «با عقل جور درنمی‌آید که بعد از فوت خبرش را بزنند.»-آقای سهیلی نظر خودتان چیست؟-نمی دانم باید پیگیری کنم. شما فکر می‌کنید یک خبرنگار ارادت قلبی دارد نسبت به شما که 6 روز بعد از درگذشت چنین خبری را بزند؟نه این نمی‌تواند ارادت باشد. می‌توان گفت رپورتاژ است.همان سایت که اخبارش را منتشر کرده، نشانش می‌دهم و می‌گویم: «می‌توانید در این خبرها بگویید کدامش رپورتاژ است؟ اینها را می‌توانید بگویید؟» می‌گوید: «این را واقعا نمی‌دانم.»سهیلی در گفت‌وگویش صراحتا از پرداخت هزینه برای انتشار اخبار مربوط به فعالیتش سخن گفته است اما به جز خودش، سردبیر سایت قم نیوز یکی از سایت‌هایی که اخبار سهیلی را منتشر کرده است، ماجرا را به خوبی تشریح کرده است: «رپورتاژ داده به سایت، ما رپورتاژ می‌گیریم و می‌زنیم.» او البته گفته که در سایتش مطالب این‌چنینی را با برچسب «رپورتاژ» مشخص کرده است. در سایت قم نیوز، در مجموع 21 خبر به این شکل برچسب‌گذاری شده است. از این بین 16 خبر متعلق به مهرشاد سهیلی است. نکته جالب این است که از این 16 خبر رپورتاژی 5 خبر محدود به بازه 19 تا 20 فروردین ماه 1400 است. جریان توزیع پول توسط سهیلی در رسانه‌ها برای بسیاری از کسانی که با او کم‌وبیش آشنا هستند، عادی است. یکی از خبرنگارانی که در انتخابات ریاست‌جمهوری در ستاد آقای رئیسی فعال بود، برایم تعریف می‌کرد که «سهیلی می‌گفت تو رسانه ارتباط دارم. مطلبی بهش دادم و گفتم اون رو بزن تو رسانه‌ها. فرداش حدود 50 تا کانال تلگرامی اون متن را منتشر کرده بودند. پیگیر شدیم که چگونه این اتفاق افتاده، گفتند پول داده و ما هم زدیم.»الگوی گوبلزیمی‌گویند «ژوزف گوبلز»، وزیر تبلیغات دولت نازی هیتلر گفته که «دروغ هر قدر بزرگ‌تر باشد، باور آن برای توده‌های مردم راحت‌تر است.» به نظر می‌رسد سهیلی در تبلیغات خود از تکنیک «دروغ بزرگ» گوبلز استفاده می‌کند. او با استفاده از این تکنیک و با بهره‌مندی از تمام حفره‌هایی که در سیستم وجود دارد، توانست مجوز فعالیت را از بسیج سازندگی تهران اخذ کند؛ با مراجع دیدار کند؛ همراه اول را به‌عنوان اصلی‌ترین بنگاه تولید سرمایه تعریف کند و از این طریق، در رسانه‌ها پول‌پاشی کند. او از تمام این حفره‌ها، نهایت سوءاستفاده را برده است. یکی از شیوه‌های سهیلی برای چهره شدن، راه انداختن پویش‌های متفاوت و بدون حاصل بوده است. او یا خودش صاحب یک پویش بوده است یا حداقل دبیری پویش‌های سطح ملی و فراملی را برعهده داشته است. در همین پویش‌ها او از الگوی رسانه‌ای گوبلزی‌اش غافل نبوده است. قرارگاه او در اسفند 98 پویشی با عنوان «در خانه بمانیم» با محوریت زیارت عاشورا ایجاد کرد. در این پویش مردم برای رفع بلا از کشور دعای توسل، دعای ندبه و زیارت عاشورا قرائت می‌کردند. پس از تعطیلات نوروز در 16 فروردین‌ماه، سهیلی اعلام کرده که ۱۳ هزار و ۱۵۴ نفر در این پویش شرکت کردند. با این حال او در 24 فروردین‌ماه یعنی 8 روز بعد، گفته است: «صبح امروز حضور مردم در این پویش فرهنگی از سقف یک میلیون عبور کرده است. این درحالی است که سایت‌های دریافت آثار مردم دچار اختلال شده است.» اینکه چگونه در بازه تعطیلات و فرصت مردم برای خواندن زیارت عاشورا 13 هزار نفر در پویش شرکت می‌کنند و در یک بازه 8 روزه این رقم به یک میلیون می‌رسد، خود جای سوال دارد که البته در بین ابهامات سهیلی این خیلی به چشم نمی‌آید. البته در این پویش قرار بوده که 20 کمک‌هزینه کربلای معلی و صدها جایزه نقدی هم به برگزیدگان پرداخت شود اما از سرنوشت قرعه‌کشی خبری نیست. او در تیر 99، دبیر «جشنواره خلوت انس» می‌شود که در ایران و کشورهای اسلامی آغاز شده اما از نتایج آنها هم خبری در دست نیست. تازه‌ترین جشنواره‌ای که سهیلی آن را در دست گرفته است و از طریق آن توانسته با حجت‌الاسلام قرائتی، آیت‌الله نوری‌همدانی و آیت‌الله جوادی‌آملی دیدار کند، «جشنواره شهید علی لندی» است. طراح این جشنواره موسسه امام صادق(ع) یعنی موسسه مهرشاد بوده اما او که از حساسیت‌ها آگاه بوده، نخستین خبر را به نقل از روابط‌عمومی اداره‌کل سازمان تبلیغات اسلامی استان قم به رسانه‌ها می‌فرستد و پس از آن زمام امور را در دست می‌گیرد. درحال حاضر تمام این پروژه در اختیار مهرشاد سهیلی و تیم اوست. او البته حجت‌الاسلام شعبان‌زاده، مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی قم را به‌عنوان رئیس شورای سیاستگذاری جشنواره معرفی کرده اما مدیریت جشنواره را در اختیار دارد. به احتمال بسیار قوی، مراجعی که در این برنامه شرکت کرده‌اند اطلاعی از قضایای پشت پرده آن نداشتند و سهیلی در این زمینه نیز توانسته به خوبی از ظرفیت سازمان تبلیغات اسلامی برای خودش استفاده کند. این جشنواره مثل تقریبا پویش‌های سهیلی، «مجازی» است و افراد آثارشان را در قالب عکس، فیلم، شعر و مقاله در سایت ثبت می‌کنند. سهیلی خودش استقبال از این جشنواره را بی‌نظیر می‌خواند: «چنین جشنواره‌ای در این برهه از زمان بی‌نظیر است. بچه‌ها آنتن تلویزیونی رفتند. مراجع و آقای قرائتی پیام دادند. دیدارهای لشکری و کشوری داشتیم و ادامه هم دارد.» اگر چه سهیلی در درس نبوغ خاصی نداشته و ندارد و درحال حاضر مشخص نیست او ترک تحصیل کرده یا خیر اما به‌طور حتم او دارای نبوغی است که توانسته حفره‌های موجود در بخش‌های مختلف را شناسایی کند و خودش را تبدیل به یک چهره کند. درخواست مادر و پدر مهرشاد برای اینکه او را مثل برادر خودم بدانم، مدتی من را مشغول کرده بود اما دستور سهیلی به بلوطی برای تهیه بلیت هواپیما برای من و خانواده‌ام به مشهد مقدس و اقامت 3 روزه‌ام در این شهر، نشان داد که باید او را نقد کرد. او در 17 سالگی به خوبی آموخته چگونه انسان‌ها را بخرد و با خود همراه کند. کاری که در موسیان به خوبی آن را انجام داده است. سهیلی یک نمونه بود تا نهادها و مجموعه‌هایی که او را به این نقطه رسانده‌اند، کمی هوشیارتر شوند. شاید ده‌ها و صدها سهیلی دیگر روزی چنین سودایی را در سر بپرورانند. تا پیش از شکل‌گیری ده‌ها و صدها سهیلی، حفره‌ها را بپوشانید.منبع: روزنامه فرهیختگان</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 23:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کشور ها مهاجر پذیر‌ اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF-smb9pvdyfakk</link>
                <description>در این پست سعی کرده‌ام به دو مساله بپردازم، ابتدا چرایی اینکه کشور های توسعه یافته مهاجر پذیر اند، و با پرداختن به این استدلال نتیجه گیری‌ای داشته‌ام برای پاسخ به این سوال که &quot;چرا احساس یاس در نسل جدید رشد یافته؟&quot;فکر می‌‌کنم بهترین اتفاقی که برای غرب درحال رخ دادن است، هجوم گسترده‌ی مردم، اغلب با رویای زندگی بی‌نقص یا ماورائی‌ست.من در زمینه مهاجرت متخصص نیستم. فلذا تا حدود زیادی این پست برای من یک تمرین فکری‌ست.دقیقا اطلاعی ندارم که آماری برای این گفته ها که توضیح می‌دهم وجود داشته دارد یا نه، اما براساس آنچه که خوانده، تجربه کرده و در خصوص آن فکر و صحبت کرده‌ام، چند ویژگی کلیدی در خصوص مهاجران وجود دارد که در اینجا سعی خواهم کرد آن‌را شرح دهم.-         مهاجران از حضور در کشور میزبان ممنون و سپاسگزار هستند، چرا که بیانگر این‌ هستند که کشور میزبان چیزی را به آنها ارائه می‌دهد که در جایی که از آن آمده‌اند پیدا نمی‌شده. (این می‌تواند برای هر مورد درست یا غلط باشد.)-         آنها کارکنان بسیار سخت‌کوش و از خود گذشته‌ای هستند، و تصور می‌کنند که به دست آوردن شغل در کشور میزبان دشوار خواهد بود، پس حاضراند با سخت کارکردن، دستمزد کمتر و ... برای دریافت کار رقابت کنند و سود آور باشند.-         مهاجران در مقابل سختی‌ها بسیار انعطاف پذیر هستند و بسیاری از مشکلات کشور میزبان ]حداقل در 5سال اول[ به آسانی نادیده می‌گیرند و وقتی زمین می‌خورند به آسانی بلند می‌شوند، یا حتی به همان زمین خوردگی رضایت می‌دهند.-         مهاجران معمولا از سختی کارها یا شرایط زندگی شکایت نمی‌کنند. چرا که: 1-دوست ندارند به نوعی انتخاب خود برای مهاجرت را شکست خورده بندانند. 2-احتمالا موقعیت های سخت‌تری را نیز تجربه کرده‌اند.پس از اشغال افغانستان توسط طالبان و روی آوردن بیش ‌از پیش مردم به سوی مرز های ایران، و از جانب دیگر تلاش ایرانیان برای خروج از کشور، به نوعی توجه‌ام به این جلب شد که جرا باید کشور ها مهاجر پذیر باشند؟من نگاهی به آمار افسردگی در گزارش های مختلف انداختم و کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، انگلیس، کانادا، ایتالیا و اسپانیا را دیدم. تمامی آمار ها درحال رشد بوده و در سال‌های اخیر کرونا نیز به آن شتاب بیشتری داده.از جانب دیگر بخش زیادی از دوستان من مهاجر اند و من با آنها بسیار زیاد در ارتباطم. و در حالی که می‌دانم، دید محدود روش خوبی برای نتیجه‌گیری نیست. اما، مهاجران افسرده‌ی زیادی را نمی‌بینم. یا نمی‌شنوم.مهاجران غمگین بله، این افراد معمولا از خانواده‌ی خود دور هستند، اغلب زیاد کار کرده و انرژی صرف می‌کنند، در معرض استرس بوده و نگران ددلاین های خود هستند و دیگر مشکلات. درحالی که تمامی موارد بیان شده منفی هستند اما نمی‌توان عنوان افسردگی روی آنها گذاشت.در واقع فکر می‌کنم افسردگی معمولا یعنی فقدان انگیزه برای پیشرفت.فرضیه سست عنصر من این است که افراد مهاجر در برابر افسردگی مقاوم هستند، زیرا سرسختی و انگیزه‌شان برای رشد، به نوعی درمانی‌ست قوی برای افسردگی. و شاید به همین دلیل است که بسیاری از مردمان کشور های میزبان افسرده هستند، چرا که آنها سختی را تجربه‌ نکرده‌اند که بخواهند از آن فرار کنند، پس هیچ انگیزه‌ای ندارند.چه بسا که فکر می‌کنم این خاصیت تازه نفسی، در نسل های بعد آنها به آرامی افت می‌کند. و احتمالا در نوه‌های مهاجران، کمتر دیده خواهد شد یا از بین خواهد رفت.چرا که آنها، فولادی کمتر آبدیده هستند.&quot;عمیقا باور دارم افراد دارای هدف یا انگیزه، به شکل طبیعی هنگام مواجهه با ناملایمات، معنا می‌سازند.&quot;من تصور می‌کنم؛ مقدار کمی آب که در دهانه لوله‌ای با قطر زیاد است، احتمالا بسیار ضعیف خواهد بود در مقابلِ جریان عظیمی از آب که با فشار بالا از یک لوله کوچک و باریک عبور می‌کند.اولی را شاید بتوان به ارفاق یک قطره دانست یا جریان آبی کم‌جان و بی‌رمق که با اشاره‌ای بند می‌یابد. اما دومی؟ جریان آبی خواهد بود که فلز را برش می‌دهد.فلذا تنها فشار آب نیست که آب را با سرعت بیشتری به حرکت در می‌آورد، که مسیر و چهارچوب]محدود[ نیز تاثیر بسیاری دارند.در این مثال مهاجرین همان جریان آب پرفشار هستند. آنها می‌دانند که چه مسیری را باید طی کنند]چه می‌خواهند[. )که معمولا یک شغل ثابت، محلی برای زندگی و تشکیل خانواده و امنیت است.) درحالی که نیاز آنها برای ورود به کشوری دیگر فشار است، به یک محدودیت هم نیاز خواهند داشت که می‌توان آن را همان تخصص فرد مهاجر در نظر گرفت. چرا که هر شخص تنها یک تخصص و منبع درآمد زایی دارد که برای شکوفا کردن آن به کشور دیگر پا گذاشته.آشپز، باریستا، میکانیک، مهندس، برنامه نویس و.. تنها زمینه‌های شکوفایی فرد مهاجر هستند، پس او باید تمام تلاش خود را کند تا به واسطه &#x27;تنها توانمندی&#x27; خود برای رشد] در کشور مقصد[ مراحل پیشرفت را طی کند و این همان محدودیت جریان آب است.پس اینطور نیست که یک فرد مهاجر بخواهد گالری هنری تاسیس کند برای کشف توانمندی های خود. یا در کشور مقصد بخش زیادی از زمان خود را صرف فکر کردن به این کند که در چه چیزی استعداد دارد. چرا که اغلب مجبور به انجام یک کار در سریع ترین زمان ممکن هستند و آن شکوفایی به وسیله تخصص‌شان است.فلذا من بر این عقیده هستم که احتمالا بخش بزرگی از احساس یاس و آمار بالای افسردگی-خودکشی در کشور های غرب که عمده مقصد مهاجرین هستند، فقدان سختی، فقدان مبارزه و عدم دیدن یا عادی شدن زندگی آسان برای آنهاست.همچنین این درحالی‌ست که سخت‌کوشی مهاجران ناشی از عواملی‌ جدی‌ست. مثل بی‌خانمان شدن در کشور مبدا، سختی شرایط زندگی و بسیاری از دیگر عوامل. فلذا انگیزه و هدف برای تلاش می‌تواند هر چیزی باشد. از تلاش برای دیگر تجربه نکردن احساس گرسنگی تا کار برای اطمینان از اینکه فرزندان هرگز شرایط بد والد را زندگی نخواهند کرد. یا شاید حتی میل به تبدیل شدن به یک هنرمند یا یک وکیل پرکار که در کشور مبدا امکان آن وجود نداشته.تا حدود زیادی فلاکت شبیه به مشقت است. با این تفاوت که مشقت تقریبا همیشگی است.در واقع می‌توان گفت این سختی‌هایی که در گذشته با آنها رو به رو بوده‌اید نیست که به شما انگیزه می‌دهد، که نیروی جلوگیری از آن در آینده‌‌، برای جلوگیری از له شدن است که شما را مجبور می‌سازد زور بیشتری بزنید.همچنین نباید این را نادیده گرفت که بساری از نسل ها، برای مدتی طولانی به خوبی سخت‌کوش و تلاشگر بوده اند، فلذا رفاه حاضر فرزندان آنها، حاصل همین سختی‌هاست. پس به هیچ شکلی نمی‌توان والدین را مقصر دانست که فرزندان آبدیده و مقاومی ندارند. چرا که سخت است تحمیل کردن سختی هایی که والد خود، آنها را پشت سر گذاشته. و طبیعتا تمایل بر این است که دقیقا برعکس عمل کرده، از فرزندان محافظت نموده و کار را برای‌شان آسان کند.به آب کّند و لوله غول‌پیکر فکر کنید. امروزه بسیاری از جوانان کشورهای برخوردار، دچار این مشکل اند. مشکلی که ایران در آستانه دچار شدن به آن است. اشکالی که عمدتا یا تماما غیر شهودی.این جوانان در تمام زندگی خود مسیر آسانی را پشت سر گذاشته‌اند. آنها هرگز احساس سرما و گرما را به خوبی لمس نکرده‌اند، دچار گرسنگی حاصل از فقر و جنگ نبوده‌اند، به شکل مداوم احساس ناامنی را تجربه نکرده‌اند و هرگز از تحصیل محروم نشده‌اند. تمامی اینها باعث شده جریان آبی بی‌رمق، آرام، در لوله‌ای بسیار عظیم حرکت کند.سپس با وجود تمامی اینها، رسانه دائما درحال بیان این نکته‌است که هرچیزی که بخواهند می‌توانند بشوند. عالی تر شد! پس با توجه به ازدیاد گزینه‌‌ها و سردرگمی میان اهداف، بعید نیست که قدرت انتخاب فرد کم شده و در فرد علاقه ای به هیچ کدام شکل نگیرد.در نهایت ]مگر اینکه تصادفا[ هیچ ایده‌ای وجود نخواهد داشت که به واسطه آن بشود فهمید شخص چه دوست دارد.&quot;پژوهش های بسیار متعدد (اغلب اقتصادی) نشان می‌دهد، ازدیاد گزینه‌ها، انتخاب را سخت‌تر و حتی منتفی می‌سازد. &quot;پس در واقعبرای کسی که نمی‌داند کجا می‌خواهد برود، گفتن اینکه می‌تواند هرجایی برود، اوضاع را بد تر می‌کند.آنچه تا کنون تشریح شد بیشتر دلایل نظری‌ای هستند که احساس می‌کنم به همین دلایل است که بسیاری از جوانان با کمبود و بحران معنا دست و پنجره نرم می‌کنند. اکنون هم نسلان من ]و در بسیاری از اوقات خودم[ کم‌خواب، خسته و متشنج هستند. پس به روشنی معلوم است که چنین شخصی روز ها و شب ها را با تمام وجود تلاش نمی‌کند تا بتواند تاریخ‌دان یا مهندسی حرفه‌ای شود. بی‌جهتی شاید مهمترین عامل برای نگرانی باشد، به خصوص برای آنانی که گزینه‌های زیادی دارند. بسیاری از آنان قادر به حرکت نیستند، چرا که فشار وجود ندارد و تمام مسیر ها هم باز هستند. پس میلی به حرکت در خود نمی‌بینند. و اگر میلی نباشد، پس اولین مانع نیز، قطع کننده‌ی تمام ادامه مسیر خواهد بود.با تکیه بر درک ناقص من و با توجه به آنچه که تاکنون ایران با توسعه اندک خود بدان رسیده، احتمالا به همین دلیل است که کشور ها نیاز دارند تا شهروندانی تازه نفس داشته باشند. برای تجدید قوا! چرا که دقیقا نمی‌دانم ]و فکر نمی‌کنم آنها هم دانسته باشند[ چگونه می‌شود نسل جدید را آغشته به سختی کرد! چرا که هیچ تمرینی برای سختی دادن نیز جدی گرفته نخواهد شد، مگر آنکه خطر جدالی حقیقی در آن حس شود.این کشور ها باید به جوانان بیاموزند که چگونه مبارزه کرده و انگیزه به دست آورند. اما، چون این آموزه ها عمیق نیست پس تاثیر چندانی نیز نخواهند داشت.من واقعا نمی‌دانم چطور می‌شود این کار را انجام داد. نمی‌دانم درحالی که جوانان در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که تقریبا همه چیز آسان است، چطور می‌شود پتانسیل های لازم را برای ایجاد یک معنی، ایجاد کرد. اما شاید این ایده‌ی بدی نباشد که در محیط آنها همه چیز آسان نباشد. و این آسان نبودن چیز ها عاملی‌ست برای کسب مهارت و انتقال تجربه تلاش. شاید حذف رسانه های اجتماعی، شاید تدریس مداوم سختی های گذشتگان و تزریق ترس از دست دادن چیزی، آنها را وادار به حرکت کند.من فکر میکنم این رویه مفید خواهد بود (البته تا کنون فرزندی نداشته‌ام که آن را بیازمایم :) اما چیزی‌ست که باید آن را حل کرد. باید بهتر عمل کرد.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 21:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و چند اشتباه در راه رسیدن به بیست و چندسالگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-wrt2pjr1rco7</link>
                <description>یادداشتی به مناسبت تولد امسالم، از اشتباهاتی که تلاش می‌کنم از آنها یادبگیرم.هیمن ریکاور دریا سالار آمریکایی جمله‌ای مشهور دارد که در آن می‌گوید:&quot;موفقیت چیزی به شما نمی‌آموزد، تنها شکست آموزشی‌ست.&quot;من نمی‌دانم این جمله کاملا درست است یا نه، اما خیال می‌کنم سهم خود را از بیشتر لحظات آموزش پذیری از اشتباهات که در این سیاره وجود داشته، دریافت کرده‌ام. فلذا برای تولد امسالم، منحصرا روی شکست‌هایم تمرکز کرده‌ام. من به این فکر کردم که با 10سال وبلاگ‌نویسی، 8سال عکاسی، تجاربم در دیگر مشاغل، عضو یک خانواده بودن و بعنوان یک دوست و پارتنر و ... اشتباهات زیادی را مرتکب شده‌ام. من اکنون فرد موفقی نیستم که به این تجارب از دیدگاه بلندی به پستی نگاه کنم، یا موقعیت فعلی‌ام را قله‌ای فتح شده متصور شوم. خیر. این اشتباهات‌را می‌‌توان تنها بعنوان‌ درس‌هایی برای مسیریابی بهتر برای رسیدن به مقصد دانست. تجاربی که از طریق درس گرفتن از اشتباهات(دردناک) و بهره‌مندی از چیزهایی که دیگران به سختی یاد گرفته‌اند(روشی کمتر دردناک) به‌دست آمده‌اند و تصمیم گرفته‌ام آنها را با شما به اشتراک بگذارم و به مبارزه با آنها ادامه دهم.اگر بخواهم برگردم و نسخه جوان‌تری از خودم را نصیحت کنم، به او خواهم گفت &quot;آرام باش&quot;.تقریبا مضحک است که چقدر با شدت، پرشور و هیجان، با اضطراب و عجولانه در مورد برخی چیزها، کارهایی انجام داده‌ام.عجیب است که چقدر چیزهایی را جدی می‌گرفتم که در نگاه به گذشته، آنقدر کم اهمیت هستند که حتی آنها را به خاطر نمی‌آورم.1.      وقتی به نوشته‌های خودم در گذشته نگاه می‌کنم، چیزهایی که من را عصبانی می‌کنند، لزوماً چیزهایی نیستند که در مورد آنها اشتباه می‌کردم. چیزی که من را اذیت می کند یقین است. من فکر می‌کردم می‌دانم، اما واقعاً نمی‌دانستم. من حتی نزدیک به دانستن هم نبودم اما اکنون همه‌چیز بهتر است. همانطور که بزرگتر می شوم، دوست دارم فکر کنم که نسبت به نکات ظریف بازتر هستم، کمتر مستعد اظهارات سیاه و سفید هستم، و در نحوه نتیجه‌گیری فروتن‌تر هستم.2.      در سال 1398 فکر می‌کردم وقتم تمام شده است، در واقع احتمالاً نیم دهه دیر رسیده‌ام چرا که موقعیت زندگی‌ام را مطلوب نمی‌دیدم. پس از آن کرونا آمد و خانه نشینی باعث شد کمی توقف کنم و این عاملی شد تا چشم‌انداز بهتری نسبت به آنچه بوده‌ام داشته باشم. وقتی عجله نکنید چیزها بهتر است. اگر فکر می‌کنید باید عجله کنید، یا بدون دلیل به خودتان شلاق می‌زنید، یا برای شروع به دنبال چیزی هستید که خیلی زودگذر است، کمی تأمل کنید.3.      تلاش برای مهاجرتی زود هنگام از دیگر انتخاب‌های اشتباه بود. البته نه دقیقا یک اشتباه. اما قطعاً ایران مطلوب ترین مکان برای زندگی یک ایرانی بوده و هست. و دقیقا نمی‌دانم چرا خیلی زود و خیلی زیاد در تلاش بودم برای اینکه از ایران بروم البته نه برای همیشه. اما زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم جایی زندگی کنیم که ما را خوشحال نکند یا تلاش کنیم هرآنچه بوده‌ایم را فراموش کنیم و خودی از نو بسازیم .4.      من اولین بیت‌کوینم را جایی زیر 500 دلار خریدم. اما هنوز اینجا هستم و برای امرار معاش کار می‌کنم، بنابراین باید به شما بگویم که چه نوع سرمایه‌گذار/قماربازی هستم. این به این معنی نیست که من از خطرات می ترسم، بلکه به این دلیل است که وقتی ریسک را انجام می دهم، در پشت سر گذاشتن مقدار مناسب آن مشکل دارم. بیشتر پشیمانی‌های من -کارهایی که کاش می‌کردم، چیزهایی که کاش می‌گفتم، توقف‌هایی که کاش انجام می‌دادم -یک چیز مشترک دارند: ترس! ما نگران این هستیم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. من باید زودتر کارهای خاصی را رها می کردم، باید بیرون می آمدم و آنچه را که فکر می کردم واضح تر می گفتم ، باید باور می کردم که چگونه از پس آن بروم، حتی اگر همه چیز بد پیش می رفت.5.      اگر پیش از کرونا از من می‌پرسیدید که آیا می‌توانم - از نظر حرفه‌ای و شخصی - بدون سفر، بدون ملاقات، بدون شام بیرون، بدون دورهمی زنده بمانم، قطعا پاسخم نه بود. همانطور که به نظر می‌رسد، 22 ماه گذشته نه تنها مفید بوده، بلکه از هر نظر بسیار سازنده بوده.  چرا؟ زیرا به وضوح، آن چیزهایی که فکر می کردم باید انجام دهم، در واقع مجبور نبودم انجام دهم. من در واقع بهتر و شادتر هستم وقتی که این کار ها را نکنم.6.      این درسی‌ست که به شکلی دردناک آن‌را آموختم: زمانی که واقعاً می‌خواهید «نه» بگویید از «شاید» استفاده نکنید. فقط «نه» بگویید. تنها کسی که در مورد آن حرف بزرگی می زند شما هستید. فقط بگویید نه.7.      در طول 22 ماه همه‌گیری بسیار دردناک بود که بیش از چندین‌ماه متوالی با خانواده‌ام باشم.‌م ام ام  ت پیاده‌روی شبانگاهی و گذراندن بی‌وقفه اوفات با کتاب و پادکست شیرین بود چرا که هر دقیقه‌اش را دوست داشتم. این دردناک بود که قبلاً ترجیح داده بودم این‌ها را نداشته باشم. من اغلب، چیزهای دیگر را انتخاب کرده بودم، چیزهای کمتر مهمی را که آنها را در سطل &quot;مسئولیت‌های کاری&quot; می اندازیم. اندیشیدن به این که چقدر راحت به روش قدیمی انجام کارها بستگی‌ دارد، ترسناک است.8.      برایم روشن است که در گذشته میل من به تایید، برای دیده شدن، برای اینکه بخشی از چیزی مهم یا خبرساز یا هیجان انگیز باشم، من را نسبت به شخصیت افراد خاصی که برای آنها کار می‌کردم کور کرده بود. البته، این چیزی بود که آن افراد در من و بسیاری دیگر از قربانیان آسیب پذیرتر فهمیدند و از آن بهره برداری کردند، اما همچنان به این مساله باور دارم که شما باید با روش هایی بیدار شوید. زخم هایی که در دوران کودکی تجربه کرده‌اید، برروی شما می گذارد یا الگوهایی را در زندگی شما ایجاد می‌کند و این تقصیر شما نیست. و این تقصیر شما نیست که اتفاقاتی برای شما افتاده است، این تقصیر شماست اگر یاد نگیرید چگونه بر اساس آنها تنظیم شوید.9.      از بین همه افراد(یا انواع افرادی) که من از دور درباره آنها نظرات یا قضاوت‌های منفی قوی داشته‌ام، فقط تعداد کمی از آنها به همان اندازه که من فکر می‌کردم نفرت انگیز یا احمق یا افتضاح بودند. در واقع، اغلب اوقات، من آنها را تا حد زیادی دوست داشتم. به‌هرحال دنیا وقتی بهتر عمل می کند که یکدیگر را بشناسیم.10.  تا حدودی کمتر مرتبط اما همچنان مرتبط: صرفه جویی خوب است، اما اگر پول خود را برای آسان کردن زندگی یا خوب زندگی کردن یا روابط و یا کار خود خرج نکنید، دقیقاً برای چه‌چیزی خرج خواهید کرد؟ در واقع، شما فقط به شکل یک همسر ناامید یا صاحب یک زندگی پر استرس هزینه آن را می پردازید. دندان قروچه نکنید و هزینه‌ها را بپردازید. اصطکاک را از بین ببرید، سیستم را بهبود ببخشید - و پول (معمولاً زیاد) باید به شما در انجام این کار کمک کند . زمان زیادی نمی‌گذرد از وقتی که برای چندمین بار در یک سال هندزفری‌‌ام را در گوش گذاشتم و دیدم یکی از گوشی‌های آن قطع شده. رفتم تا آن را داخل کشو بگذارم و دیدم 5هندزفری با سیم‌های خراب و اتصالی های ضعیف که کاملا هم نو به نظر می‌رسیدند در کشو وجود دارند. هندزفری‌هایی که کلافگی من و مضحک بودن علت خرابی‌ سیم‌هاشان باعث شده بود آنها را دور نیندازم. برای خرید یک هندزفری دیگر که رفتم، دیدم که چقدر خوب است اگر این مشکل را با خرید یک هندزفری بی‌سیم رفع کنم. آن روز یک ایرپاد خریدم، قیمت آن 10برابر هندزفری سیم‌داری بود که استفاده می‌کردم و در زمان خودش گران‌ترین هندزفری بی‌سیم بازار بود. و در نهایت نتیجه ثمر بخش بود. من تا چندین ماه به راحتی از آنها استفاده کردم. در طول این چند سال استفاده از ایرپاد، مشکل گم‌شدن، دزدیده شدن و دیگر چالش‌ها را داشته‌ام، اما می‌دانم این اشکالات به خاطر بی‌احتیاطی پیش آمده.ند ان11.  در یک داستان عالی از کرت وونگات خواندم او در حالی که یک روز با همسرش دعوا می‌کرد، متوجه شد که هر دو هربار می‌گویند &quot;شما کافی نیستید&quot; و شما فقط می‌توانید از یک شخص انتظار زیادی داشته باشید. و آن شخص فقط خود شما هستید. وقتی به روابطی فکر می‌کنم که به نتیجه نرسیده‌اند، یا به نقطه‌های شکست دیگران نزدیک شده‌اند، ریشه آنها این بود: انتظار داشتن افراد زیادی از آنها.12.  با وجود اینکه مدت زیادی شبکه‌های اجتماعی را کنار گذاشته‌ام تا کنون احساس انزجاری که پس از خواندن اخبار در مدیا داشته‌‌ام را تجربه نکرده‌ام. در واقع یعنی آخرین باری را که در رسانه های اجتماعی گذراندم و بعد از آن حالم بهتر شد را به خاطر نمی‌آورم. و اگر بخواهم نتیجه ای برای این نتیجه بگیرم، آن این است که: تقریباً از هر بار که در شبکه های اجتماعی نظری را بیان کردم پشیمان هستم. من لزوماً از این عقیده پشیمان نیستم و فکر نمی‌کنم در آینده‌هم شوم. اما، از عدم کنترل خود که با فریاد زدن من در خلأ به اوج خود می‌رسید، متاسفم.13.  همیشه کتاب‌های زیادی وجود دارند که از خواندن آنها پشیمان می‌شوم، تعداد بسیار کمی هستند که از ترک کردنشان پشیمان باشم. زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم نوشتن بد را تحمل کنیم - واقعاً هر چیز بدی. اگر غذا نچسب است، آن را تمام نکنید. اگر سخنران خسته کننده است، برخیزید و بروید. اگر مهمانی جالب نیست، به خانه بروید.14.  نیاز به اینکه چیز‌ها به شکل خاصی باشند مدام مرا از این امر باز می‌داردند که از آنها همانطور که هستند لذت ببرند.15.  من به اندازه کافی خوش‌شانس بوده‌ام که به معنای واقعی کلمه با افراد موفق و باورنکردنی زیادی، بیش‌از آنچه که شایستگی آن را دارم، بر سر یک میز نشسته‌ام. بازیگران، مجریان، ورزشکاران، نویسندگان، خوانندگان، کارآفرینان و سیاستمداران متعددی را ملاقات کرده‌ام و اشتباه باور نکردنی‌ای که بارها مرتکب آن شده‌ام؟ حرف زدن بیش‌از آنکه گوش دهم. دوست داشته‌ام به نحوی بگویم که تحت تاثیر قرار گرفته‌مام ام، پس دهانم را باز می‌کنم و شروع می‌کنم و آنچه که مایلم در خصوص آن موضوع بگویم را بازگو کردن! چیزی نگو، ساکت شو، خفه‌شو، فقط یاد بگیر.16.  به اندازه کافی خوب معمولا به اندازه کافی خوب است ... به جز زمانی که اینطور نیست. زمانی که در راهنمایی بودم، در یکی از آخرین مسابقات سال 7کیلومتر دویدم. یادم می‌آید که فکر می‌کردم، &quot;خب، خیلی خوب است!&quot; هیچ بخشی از من (و نه کسی در اطرافم) انتظاری ندارد تا ببیند آیا می‌توانم آن چند ثانیه اضافی را بیشتر بدو ام یا خیر. خیلی نزدیک بودم. چرا به پایان نرساندم؟ فقط بعداً پشیمان شدم. و البته، هر روزی که می گذشت، بازگشت به این رکورد دشوارتر می‌شد. و حالا بیشتر به عنوان یادآوری به خودم: از نزدیک شدن به اندازه کافی راضی نباش. تمام راه را برو &quot;تقریبا&quot; دردناک ترین حسرت هاست. به خصوص تقریباً در جایی که بهترین کار را انجام نداده‌اید.17.  اگر مدام مجبورید اسب‌هاتان را کنار بگذارید شاید به این دلیل ست که خیلی سخت از آنها سواری می‌گیرید! متاسفانه من بسیاری از استعداد های خود را از دست داده‌ام، زیرا اغلب بیش از حد آنها را به کار انداخته‌ام. همانطور که مربیان در مورد برنامه ورزش اعضا باشگاه برنامه ریزی می‌کنند و یا برای کل تیم. (درک این امر که هر فرد آستانه متفاوتی دارد.18.  اپیکتتوس، فیلسوف رواقی مشهور یونانی می‌گوید: &quot;شما نمی توانید آنچه را که فکر می‌کنید می‌دانید را بیاموزید.&quot; ارزیابی من است در پاسخ به اینکه چرا سطح آگاهی پایین است و ما محدودیت هایی در شناخت و درک داریم. این پاسخ من است در جواب به چرایی اینکه ما در رفتن مسیر های اشتباه پافشاری می‌کنیم. چرا که اغلب این از اطمینان یا خودسری ماست که چشمانمان را از دیدن چیزهای تازه‌تر باز می‌دارد.فقط به این دلیل که کسی که برای او ارزش چندانی قائل نیستید، موقعیت خاصی دارد، به این معنی نیست که آن موقعیت معیوب است و بالعکس. یکی از سخت‌ترین کارهایی که در این زندگی باید انجام داد این است که خودمان فکر کنیم. یاد داشته باشید که قضاوت‌های خود را در مورد مسائلی بدون تعصب یا پیش‌اندیشه‌ها انجام دهید. و جز این تقریباً هر بار که به دنبال یک میان‌بر گشتم - هر زمان که این کار را انجام ندادم - از نظرات خود پشیمان شدم.19.  من در خانواده‌ای محافظه‌کار بزرگ شده‌ام که همیشه شهروند های نرمال و بی‌حاشیه‌ای بوده‌اند. این باعث شد من متوجه شوم که ما بسیاری از اوقات به خود، به‌خاطر اشتباهاتمان، برچسب بی‌تقصیری می‌زنیم. اما حداقل در اینجا، در ایران، بخش زیادی از بروکراسی اداری ما هستیم، همانقدر که ترافیک هستیم، فرهنگ هستیم، رسانه هستیم. جمله‌ای که شنیدم و جهان بینی من را تغییر داد: &quot;دولت نامی است که ما بر روی کارها و که انتخاب‌هایی که داشته‌ایم می‌گذاریم.&quot;من زمان زیادی را صرق این کرده‌ام که بگویم چگونه مشکلات در جای جای سیستم حاکمیت فعلی ریشه دارد، درحالی که سیاست- ارسطو - همیشه کاری است که ما انجام می دهیم.20.  اگر موفقیت زندگی شما را آسان‌تر نمی‌کند - یا حداقل، ایجاد استقلال بیشتر برای شما - چه فایده‌ای دارد؟ این به روش سخت به من آموخته شد. تو حیوان باری نیستی با خودت مثل آدم رفتار کن!این خط از اسپرینگستین، تقریباً هر بحث یا کینه‌ای را که من در مورد این موضوع داشته‌ام را به تصویر می‌کشد:ما برای هیچ چیز سخت جنگیدیمما جنگیدیم تا چیزی باقی نماند.21.  در حال حاضر من در آستانه طی یک کار بزرگ هستم که هم هیجان و هم از آن وحشت دارم. نکته این است: یقین بعداً می آید. تصمیمات واقعاً تغییر دهنده زندگی هرگز ساده نیستند. اگر فقط کارهایی را انجام می‌دادم که در مورد آنها کاملاً مطمئن بودم، تجربیاتی را که دوست دارم را از دست می دادم.و اکنون سالگرد به دنیا آمدن من است. و طبعا تعداد اشتباهاتم بیشتر از اینهاست. این برای اجتناب از خطا نیست. بلکه برای جلوگیری از تکرار یک خطای مشابه است. یا واقع‌بینانه‌تر، خطایی با شدت کمتر از آنچه که پیش از این رخ داده. در نهایت اینکه، اگر به اندازه کافی خوش‌شانس بودم که توانستم یک سال دیگر زنده بمانم تا اشتباهاتی را مرتکب شوم، امیدوارم در سال پیش رو نیز برای شما بنویسم، کمی عاقلانه‌تر و بالغانه‌تر...مثل همیشه سپاسگزار از شما که به من قدرت نوشتن می‌دهید.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 19:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تولدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-wa9gwx9gchw1</link>
                <description>آخر پاییز که هوای جنوب آروم آروم سرد میشه تا جایی که نشه رسیدن زمستون رو انکار کرد، حوالی اذون صبح بوده که به دنیا اومدم. و خب به‌دنیا اومدنم مصیبتیه که وقتی ازش باخبر می‌شی فقط می‌تونی جنازه‌اش رو به دوش بکشی.بچگیم کتاب و مجله زیاد می‌خوندم و اگه داییم از راه نمی‌رسید تا کتاب دستم رو عاشقانه بدونه، خیلیم کیف می‌داد و خوشحال بودم با این کار...نوجوونیم اما با شر و شور گذشت. در مجموع اصلا رفتاری که در شان انسان باشه نداشتم. یه کالبد بودم تماما تلاطم و هیجان، با یه سری جنون و میلِ خارج از تاب و توان و حوصله آدمیزاد، که اصلا و ابدا توی ظرف دنیا نمی‌گنجیدم.هروقت یاد اون روزها میفتم دلیلی برای انجام خیلی از کارهام پیدا نمی‌کنم! شاید هم قلبم عدله‌ای داشته که عقلم از اونها بی‌خبره.به‌هر حال...و این ایام خالی از شوق هم که سایه کسالت روی اون لمیده، جوونی منه.این روزها بیشتر از هروقتی به این فکر می‌کنم که روزها هرچه هم بلند، کوتاه‌ان. می‌بینم که لحظات یکی یکی، مضحک و بی‌سرانجام، مخلوط با سمی از خاطرات میگذرن.سالهایی از جوونی‌ای که ماه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا کارش‌رو یکسره کنن.حالا نه بهونه گیر باشم یا بخوام سخت بگیرم، نه. به‌هرحال کم بدبختی ندارم که بخوام بدبین هم باشم. اما اینجا شما اگه توش به عشق، نون، کار، آینده، گذشته، به امری بدیهی در تاریخ، به احتمال موهای رها در باد، به نقد یک تصمیم، به سگ درون یک ماشین، به بستن کراوات، به جنس مخالف، به جنس موافق، به جنس چینی، به جنس ایرانی، به نفت، به گاز، به بنزین، فکر کنید، به شکل خودکار احساس بدبختی می‌کنید. که بدبین بودن دیگه کمی زیادی اضافه کاریه.برای این کپشن تلاش کردم که به خودم فشار بیارم تا ذهنم تموم خاطرات، خنده‌ها، گریه‌ها، دوستی‌ها و شادی‌ها رو به یاد بیاره، تا شاید بازگو کردنشون این دم تولدی بامزه باشه، یا لااقل برای ثبت اونها در اینجا، برای نجات از فراموشی، برای بقای حیات اون خاطرات! بقای اون خاطرات خوبی که اگه مرور نشن به مرور زمان از بین میرن. اما نشد.چیزی یادم نیومد، اونها هم که از ذهنم گذشتن، مناسب بازگو کردن نبودن. به‌هرحال همیشه‌همه چیز رو که نباید به همه گفت.شرمنده. می‌دونم که آدم توی روز تولدش نباید انقد سیاه و سفید باشه. اما همون آدمم گاهی دوست داره بخزه یه گوشه تا دیگه صدای هیچ آدمی رو نشنوه و ریخت هیشکی رو هم نبینه.این روزها و ماه‌ها، فصل‌ها و سال‌ها میان و می‌رن. و اگرچه ما باهاشون کاری نداریم، ولی گویا اونا با ما خیلی کار دارن...ممنونم از تبریک‌هاتون♡</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 18:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما به &quot;تایید شدن توسط بسیاری از افراد&quot; معتادیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-jzj23arhl8le</link>
                <description>طول سالیان اخیر احساس نارضایتی در میان مردم بسیار گسترش پیدا کرده و برخی، به هنگام نام بردن از دلایل آن تنها انگشت اشاره خودشان را به سمت و سوی مسائل اقتصادی برده و یا موضوعاتی سیاسی را مسبب آن می‌دانند. که مقصر دانستن هر کدام از آنها به تنهایی، به شکل غریبی نگاهی ساده انگارانه به بحران های شکل گرفته فعلی‌ست. اما من در طول شب گذشته ایده‌ای به ذهنم رسید که فکر می‌کنم ارزش ثبت کردنش را دارد.چه می‌شود اگر ما کمتر خوشحال باشیم؟توضیح یا تشریح این پرسش برای من کمی مشکل است. بنابراین قصد دارم برای شرح آن کمی ابعاد ماجرا را باز تر کنم.&quot; ما دائما در حال تلاش هستیم که پارامتر هایی را که جامعه به ما القا کرده را رعایت کنیم، تا مورد تشویق یا تایید آنها قرار گرفته و وارد مرحله‌ی دیگری از جلب رضایت مندی‌شان شویم. برای مثال ما در دروان کودکی باید نمرات 20 بیشتری در کارنامه خود می‌داشتیم تا تایید افراد فامیل و خانواده را دریافت کنیم، در نوجوانی، می‌بایست در کنار نمرات خوب در کلاس های فوق برنامه‌ی مطلوبی نیز شرکت می‌کردیم، و مثلا کلاس شنا و فوتبال می‌رفتیم تا در کنار نمرات بیست‌مان، دیگر قابلیت‌هایی نیز برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران داشته باشیم. و این فرایند هنوز هم درحال پیش‌رفتن‌ است. اکنون ما پیش از هرچیز به شغلی احتیاج داریم که گفتن آن در پاسخ به سوال های دیگران، برایمان خجالت آور یا ناراحت کننده نباشد. (داشتن هیچ شغلی خجالت آور نیست. اما نمی‌توان منکر این شد که خواسته یا ناخواسته بسیاری از شغل‌ها در اجتماع، از سطحی نازل یا والا برخوردارند. و این احساس نسبت به آن شغل، دائما با شما همراه خواهد بود.) ما به خودرویی نیاز داریم تا دیگران آن را تحسین کنند، باید لباس های متنوع بپوشیم، یا از لیست آثار داوینچی اطلاعات کاملی داشته باشیم تا مورد تایید و رضایت افراد زیادی قرار بگیریم. &quot;ما دائما خواسته‌های دیگران را می‌بینیم، برای برآورده کردن آنها تلاش می‌کنیم، آنها را به دست می‌آوریم، تا تایید آنها را دریافت ‌کنیم و احساس خرسندی داشته باشیم.به ظاهر چون الزامی‌اند و در حقیقت چون نیاز داریم تا افراد تحت تاثیر آنها قرار گرفته و ما را ستایش کنند.تغییر انتظارات و خواسته‌هاعلاوه بر طیف افرادی که ما باید مهر تایید آنها را دریافت کنیم و نگران سیگنال های مثبت و منفی‌شان باشیم، چرخه‌ی به‌روز رسانی‌ای نیز وجود دارد. به عنوان مثال هر چند وقت یکبار چیزی در ذهن برخی‌شان تغییر می‌کند، و ما مجددا باید بُعد تازه آشکار شده‌ی آنها را نیز راضی کنیم.سپس انتظارات آنها بیشتر شده، یا به کلی تغییر می‌کند، پس ما مجبوریم به شکل مداوم، همگام با خواسته‌های آنها، کارهای بسیاری انجام دهیم.اغلب، شرایط بدین گونه بوده که شما باید دین/رئیس/همسایه/فامیل/دوست و آشنا را راضی نگه‌ می‌داشتید تا نسبت به خود نیز احساس بهتری پیدا کنید. سعی می‌کردید تا حدود زیادی قوانین دینی را اجرا کنید، با تمامی ساز های رئیس‌تان برقصید، هیچ کدام از درخواست های فامیل را رد نکنید و همیشه در برخورد با آشنایان روی خوشی داشته باشید.برای برخی این وضعیت با ثبات است، درحالی که مرتبا خواسته‌های گروهی دیگر در حال تغییر است یا سخت‌تر می‌شود. رئیس شما ممکن است پس از مدتی کارهای بیشتری از شما بخواهد که در محدوده وظایف‌‌تان نیست. ، یا فامیلتان از شما بخواهد که مبلغ زیادی پول را به او قرض بدهید یا مُبلغ دین‌تان به شما بگوید که عبادت هایتان خوب است، اما باید به روند ساخت عبادتگاه هم کمک مالی کنید.می‌بینید؟ شما از مرحله‌ای به بعد، دیگر قادر نخواهید بود که خواسته‌های آنها را برآورده کنید. پس اگر خوشحالی، رضایت از خود و حال خوبتان را به این تایید های دیگران پیوند زده باشید بسیار به شما ضربه خواهد خورد و احتمالا بیشتر از دو انتخاب پیش‌رو نداشته باشید.1-     درخواست آنها را اجابت کنید، از آنها مهر تاییدی دریافت کنید اما با خودتان جدال داشته باشید.2-     درخواست آنها را رد کرده و با خودتان جدال داشته باشید که چرا کاری برایشان نکرده‌اید.&quot;شاید اصل سنگ بنای تعارف نیز از چنین نقطه‌ای شکل گرفته. از اینجا که شما توانایی نه گفتن به شخصی را ندارید چرا که نیاز به تایید شدن توسط او دارید. پس به او مستقیما نه نمی‌گویید تا هم درون خودتان را آرام کنید و هم بخشی از رضایت فرد مقابل را بدست ‌آورید.&quot;میزان بازخورد های دریافتی‌مااینکه شما به چه مقدار سیگنال های مثبت و یا منفی درباره عملکرد خود دریافت کنید، احتمالا بسیار بستگی به این دارد که شما چقدر خودتان را درون آنجا بدانید. چرا که احتمالا هرچقدر شما نسبت به عضویت در گروهی‌خاص جدی تر و حساس تر باشید، کوچکترین رفتارها و واکنش‌های آنها می‌تواند معنی‌ها و تعابیر بسیاری داشته باشد.فضای مجازی و گستردگی طیف افرادفلذا این ایده از ذهنم گذشت که ممکن است دلیل افزایش میزان افسردگی/خودکشی و نارضایتی، این باشد که به لطف فضای مجازی، تعداد افرادی که ما مایلیم تا آنها را راضی نگه داریم، به شکل مداومی درحال افزایش است و حتی خود نیز، در این راستا تلاش می‌کنیم، تا با کسب رضایت آن دیگران، آنها را به خود جذب کنیم و در آتش این چرخه هیزم بیشتری بریزیم.فضای مجازی طعم دهنده‌ی زندگی ماست، اما ما آن را با مواد اصلی اشتباه گرفته و فقط به تنهایی از آن استفاده میکنیم.تصور کنید که شما یک فروشنده یا تاجر در چند دهه پیش از این می‌بودید. شما همسر، فرزندان و خانه‌ای دارید که شباهت زیادی به خانه‌های اطراف دارد. همه به یک مسجد و عبادت‌گاه می‌روید و در میان آنها از میزان محبوبیت و رتبه‌ی نسبتا ثابتی برخوردار هستید. اما این چندان تاثیر زیادی بر طرز دید خانواده‌تان یا افراد محله با شما نداد.و اما اکنون؟ شما در حال مقایسه مداوم خود با افراد بسیاری که ساکن شهرهای کوچک و بزرگ هستند هستید. فعالیت اصلی شما به جای رفتن به جمع های فامیلی یا تجمع های مذهبی در عبادتگاه ها و مساجد، در فضای مجازی فعالیت میکنید. عکس هایی از غذا و بچه‌هایتان، یا سفری که رفته‌اید منتشر می‌کنید و دائما درحال تماشای این هستید که ببینید کدام یک از صدها دنبال کننده و آشنای شما، کدام عکس را دوست داشته‌اند. عکس محبوب‌تان لایک زیادی دریافت نکرده؟ پس اینجاست که شما ناگهان احساس ترس و از دست رفتن می‌کنید. چرا؟ چون شما شرطی شده‌اید که دائما به دنبال سیگنال هایی باشید که شما را تایید یا رد کنند. سپس اینها بدل به نمادی از مجازات یا پاداشتان شده و طبعا به سویی حرکت میکنید که پاداش بیشتری دریافت کنید. به شکلی اعتیاد گونه.هربار که موبایل خود را بر می‌دارید تا شاهد سیگنال های مثبت دیگران راجع به خودتان باشید اگر در عوض این سیگنال‌ها و ستایش‌ها در عوض شما چیزی دریافت نکنید و در صفحه شما سکوت فراگیر شود، احساس نمی‌کنید که دنیا با نارضایتی به شما خیره شده و شما شکست خورده‌اید؟راه حل من برای این معضل چیست؟من فکر می‌کنم یک راه حل مناسب برای این بحران، این باشد که شما تا حد امکان تعداد افرادی که به دنبال تایید شدن توسط آنها هستید را کمتر کنید. و مطمئن شوید که افراد باقی‌مانده انسانهایی قابل اعتماد، ارزشمند و مفید هستند. که این شامل افرادیست اعم از خود، خانواده و دوستان نزدیک همچنین در صورت تمایل، برخی از همکاران شما. این ارتباط ها چه مزیتی دارد؟1-     به احتمال بیشتر، بازخورد های مثبت به شما خواهند داد.2-     درصورت منفی بودن رای‌شان، این یک منفی حقیقی خواهد بود.3-     بازخورد ها احتمالا پایدار و حقیقی خواهند بود. چرا که قطعا بعید است که شما از همسر خود یک رو بشنوید که از شما خوشش می‌آید و شما را می‌پسندد و روز دیگر اینگونه نباشد. درحالی که فضای مجازی دائما درحال انجام این کار با شماست.در واقع ساده ترین کار این است که شما تعداد سیگنال‌هایی که به امید پاسخ ارسال می‌کنید را تا حد امکان به حداقل برسانید و متوجه باشید که دقیقا درحال انجام چه کاری هستید و این می‌تواند چه تاثیراتی داشته باشد. حتما بدانید که اینترنت به راحتی می‌تواند تا چه میزان زندگی شما را درگیر کند. پس با آن مثل همسر، دوست و خانواده برخورد نکنید که نیاز به تاییدش دارید.اگر کسی هستید که محتوایی خلق می‌کند، شاید بهتر باشد که این کار را به روشی سالم انجام دهید. یعنی اهداف سالمی برای خود انتخاب کنید. که آن می‌تواند متخصص تر شدن شما در حرفه‌تان، خودسازی و سایر چیزها باشد. نه بالا رفتن میزان دنبال کننده و بیننده‌ی محتوا.و در آخر اینکه موفق باشید.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 21:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پزشکم به من چه گفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-p1r67wviy1ck</link>
                <description>من به دلیل مشکلات پوستی و چشمی خود، به شکل مستمر و تقریبا بیشتر از حد معمول به پزشک و پزشک‌ها مراجعه می‌کنم. و در این خصوص یکی از مواردی که همیشه برای من را می‌داده، فراموش کردن آنچه که پزشک برای انجام دادن توصیه می‌کند، بوده و هست.اغلب، توصیه‌های درمانی، مراقبتی، نحوه مصرف داروها، عوامل شکل‌گیری معضل و راه‌های پیش‌گیری از آن، عمده ترین صحبت‌ها و گفته‌های پزشکان هستند. که اگر درحال مبارزه با بیماری‌ای باشید به خوبی می‌دانید که هرکدام از آنها به تنهایی می‌تواند چقدر فکر شما را مشغول خود سازد.عاملی که باعث شد من تصمیم بگیرم این پست را بنویسم این بود که اخیرا متوجه شدم که فقط من نیستم که دچار این مشکل است و تقریبا بیشتر اطرافیانم دچار آن هستند که معمولا توصیه‌های دکتر خود را پس از بیرون رفتن از مطب فراموش می‌کنند.فلذا پس‌از سالها رفت و آمد به مطب‌ها و کلینیک‌ها، شاید چند توصیه کوتاه از تجربیاتم بتواند به شما تجربه بهتری از مراجعه‌تان بدهد.اینکه متوسط میزان ویزیت توسط یک پزشک که از حدود 15 دقیقه هم فرا تر نمی‌رود و دیالوگ‌های زیادی هم ندارد اما در پایان شما حتی 50درصد آن را به یاد ندارید می‌تواند حاصل دلایل متعددی از جمله:احساس کم‌رویی و معذب بودنمعمولا مطب پزشک‌ها بسیار بی‌روح و خشک است و اگر بتوان عبارت رسمی را برای آن استفاده کرد، افراد به شکل رسمی در آنجا حضور پیدا می‌کنند و این تا حدود زیادی باعث می‌شود که تمام مدت با خود احساس کم‌رویی و معذب بودن داشته باشیم.پیشنهاد من این است که برای رفع این حس به خود یاد آوری کنید که شما برای ویزیت شدن به پزشک مورد نظر پول پرداخته‌اید پس حق این را دارید که با اطمینان خاطر و راحتی مورد درمان قرار بگیرید. واضح و آشکار سوال بپرسید، اگر پزشک حرف شما را قطع کرد دوباره از همانجا سوالتان را ادامه دهید و حتی در صورت لزوم از صحبت های پزشک خود یادداشت بردارید. قلم و کاغذ هم لازم نیست. کافیست موبایلتان در دست باشد و در نوت گوشی چکیده گفته ها را بنویسید.با حتی می‌توانید از قبل سوالاتی که ذهنتان را به خود مشغول کرده را یادداشت کنید تا به خاطر مشکلاتی از قبیل شلوغی، استرس و هر عامل دیگری، فراموش نکنید آنها را بپرسید.حتما بدانید رفع ابهامات و سوالات ذهنی شما، حق شماست و پزشک‌ها نیز عجله‌ای برای بیرون کردن شما از مطب خود ندارند. فقط شمایید که باید یخ خود را باز کرده و با دیدن روپوش سفید ذهنتان قفل نشود.استرسطبعا هر بیماری‌ای و نشانه‌ای از عدم سلامت در ما بر روی روان ما تاثیر گذاشته و بسیاری از رشته افکار ذهنی‌مان را مختل می‌کند. چنان که این فشار ذهنی عاملی‌ست که ما سوالات خود را فراموش کنیم و آنچه را که پزشک به ما گفته را نیز همینطور. برای این مرحله نیز، یادداشت برداری پیشنهاد خوبی می‌‌تواند باشد.سو گیری های ذهنی که عامل فراموشی می‌شوندگاهی از اوقات ما گفته های پزشک را دوست نداریم، چرا که این توصیه ها و صحبت ها بر خلاف میل باطنی ما هستند، پس ذهن ما به خودی خود، آنها را به نحوی نادیده گرفته و پس از مدتی به فراموشی می‌سپارد. برای مثال ممکن است شما پیش زمینه‌های ابتلا به دیابت را دارا باشید و مصرف شکلات و شیرینی جات برایتان مضر است، و از جانب دیگر، علاقه به شکلات در شما اجتناب ناپذیر است. فلذا بسیار طبیعیست که ذهن شما توصیه &quot;شکلات نخور&quot; پزشک را به آسانی فراموش می‌کند. شاید بهتر باشد اسم این فراموشی را (فراموشی باانگیزه) نیز بگذاریم.برای رفع این مشکل، شاید بهتر باشد مرتبا گفته پزشک را تکرار کنید و در مقابل او نیز، این گفته را بازگو کنید تا ذهنتان آن را به خوبی به خاطر بسپارد و از زیر آن در نرود.از سوالات دم دستگیره‌ای خودداری کنید.یکی دیگر از مشکلات من به هنگام مراجعه به پزشک این بوده که دائما در طول روند ویزیت سوالی در ذهن خود مرور کرده‌ام و با خجالت خواسته‌ام آن را مطرح کنم. این مرور ذهنی سوال باعث می‌شود آنچه که گفته می‌شود را نیز به خوبی متوجه نشوم چرا که ذهنم مشغول کلنجار رفتن برای مطرح کردن آن ایده ذهنی‌ست. پس ناگهان عمدتا به هنگام خروج از اتاق پزشک، در لحظه‌ای که ملاقات به پایان می‌رسد با نگاه به اینکه این آخرین فرصت است، سوال خود را پرسیده‌ام.به همین دلیل اسم این سوالات را سوالات دم دستگیره‌ای گذاشته‌ام که عمدتا مواردی هستند که بیمار نمی‌داند آنها را مطرح کند یا خیر! و جالب اینکه اغلب همان سوالات لحظه ‌آخری نیز در در ذهن باقی نمانده‌‌اند، چرا که شما مشغول رفتنید، پزشک مشغول فراخواندن بیمار بعدی‌ست و حتی ممکن است دکتر سوال شما را به خوبی متوجه نشود، چه رسد به اینکه به آن جواب دهد، و نکته دیگر اینکه اگر توضیحات پزشک مبهم باشد نیز، شما امکان مطرح کردن سوال دیگر از درون گفته های او را نخواهید داشت، چرا که وقت شما به اتمام رسیده و شما مشغول رفتن هستید.پس بهتر است حتی اگر لحظه آخر چیزی به ذهنتان رسید، برگردید، بنشینید و با آرامش سوال خود را مطرح کنید. چه بسا ممکن است توضیحات لازم طولانی باشند و موضوعات تازه‌ای مطرح شود.جمع بندی:1-     سوالات خود را یادداشت کرده و با آمادگی قبلی در مطب حاضر شوید.2-     اگر پزشک حرف شما را قطع کرد، مجددا ادامه دهید تا به خوبی ابهامات‌تان برطرف شود.3-     نکات و توصیه های پزشکتان را یادداشت کنید.4-     از سوالات دم دستگیره‌ای خودداری کنید.5-     در صورت لزوم، برای جلوگیری از فراموشی احتمالی، گفته‌های پزشک را به خود او بازگو کنید تا بیشتر در خاطرتان بماند، مثلا بگویید: ( یه لحظه، فکر کنم گفتید باید ..... درسته؟ )امیدوارم این توصیه‌ها هیچوقت مورد استفاده‌تان قرار نگیرد.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 13:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی به نام اُوه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%8F%D9%88%D9%87-kd4zd7h5qjog</link>
                <description>کتاب مردی به نام اُوه، اثر فردریک بکمناین کتاب توسط برخی از خوانندگان و با توجه به اینکه اغلب بازخورد ها نسبت به آن مثبت بود، به من توصیه شد.شباهت به کتاب &quot;حال النور آلیفنت کاملا خوب است&quot;در صفحات ابتدایی آن که مشغول شده بودم، متوجه شباهاتی بین این کتاب و کتاب &quot;حال النور آلیفنت کاملا خوب است&quot; شدم. هر دو کتاب هایی عجیب و غریب و خوب هستند که در مرکز آنها شخصیت اصلی‌ای عجیب وجود دارد که با انتظارات جامعه مطابقت ندارند و یا جامعه با انها منطبق نیست. هر دو کتاب از خواننده می‌خواهند که ذهنش باز بوده و آنها را درک کند. هردو با نوعی دلسوزی و آرامش روایت شده و دارای عواملی بیرونی هستند، آماده‌ی استفاده و بهره برداری از شخصیت اصلی. و هر دو دل‌گرم کننده.درباره کتاب مردی به نام اُوهدر نسخه های فارسی کتاب (تفاوتی نمی‌کند کدام انتشارات) آنچه که از این کتاب توجه شما را به خود جلب می‌کند این یادداشت ذکر شده در پشت جلد است:.کسی که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخوانداین نقل قول از روزنامه‌ای انگلیسی زبان برروی کتاب، عاملی شد تا کتاب را به کلی کنار گذاشته و 2-3 سال بعد آنرا باز کنم. چرا که به نظرم بسیار زرد آمد و زننده. و هنوز هم با وجود رضایت از کتاب، احساس می‌کنم بسیار گستاخانه است.کتاب روایت کننده‌ی داستان زندگی پیرومردی بد خلق است که از تغیر با زمان امتناع می‌کند. او که به تازگی همسر خود را از دست داده و به گفته‌ی خود &quot;از آن صبح دوشنبه جهان برایش تمام شد&quot;. اوه نسبت به چیزهایی مثل نحوه‌ی آماده کردن قهوه و مدل خودرو و بسیاری دیگر از عوامل نگاه سختگیرانه‌ای دارد و خود نیز این را می‌داند که &quot;جهان را سیاه و سفید می‌بیند، درحالی که همسرش رنگی بود.&quot;. او، درحال زندگی در محله‌ایست که بسیاری از نادان ها (از نظر خودش) احاطه‌اش کرده و مطابق با چهارچوب و موازین فکری اوه رفتار نمی‌کنند. از همه بیشتر، خانواده‌ای چند نژاده که به تازگی در همسایگی‌اش مستقر شده و مشغول زندگی هستند. و این ارتباطات به‌همراه زندگی فردی اوه، خط اصلی داستان را تا انتها پیش می‌برند.از نظر من نویسنده یک صدای قابل قبول برای شخصیت اصلی و خجالتی خود در کتاب ایجاد کرده که به آن این اجازه را می‌دهد تا بتواند کتاب را از این طریق ارزیابی کند. فردریک بکمن در زمان نگارش این کتاب تنها 33 سال داشته و این برای من شگفت انگیز است. او که خود را &quot;بازمانده از دانشگاه&quot; معرفی می‌کند و گفته شخصیت اوه را بر اساس مشاجره‌ای که با پدرش داشته بنا کرده. و این درحالی است که من احساس می‌کنم مانند اوه، 59 ساله بودن به او بیشتر می‌آید تا اینکه بخواهد 33 ساله باشد. همچنین در بخش های دیگری از کتاب نیز همسر ایرانی او &quot;ندا&quot;، برایش الهام بخش بوده که حتما به هنگام خواندن، نکاتی کوچک را مشاهده‌ می‌کنید که مخاطب فارسی زبان را به لبخند وا می‌دارد.رمان توصیف خوبی از زندگی شهری سوئد دارد و نشان می‌دهد که شناخت همسایه و اجتماع با ارزش بوده و همچنین به خوبی بیانگیر مهاجرت و تغییر باورها، ارزشها و چشم‌انداز هاست. (که البته فکر می‌کنم هر دو موضوع برای ما ایرانیان آشنا باشند)در این کتاب می‌توان احترام بکمن را برای بزرگانش و کسانی که مهارت کار با دست را دارا هستند، متوجه شوید. شخصیت اصلی رمان به دلیل ناتوانی در رمزگشایی رفتار مردم و درک &quot;بیگانگان&quot; دائما دچار مشکل است و همچنین در نشان دادن انعطاف پذیری خوب عمل نمی‌کند. در بسیاری از مواقع نیز عمدا از اینکار اجتناب خودداری می‌کند. همان گونه که اوه خودش می‌گوید: &quot;پذیرفتن اشتباه خود دشوار است، به ویژه اگر فرد مدتها اشتباه کرده باشد&quot; که این خود نیز عاملی است برای توجه به رفتار های فردی‌مان و قضاوت هایمان.کتاب گاهی به موضوعات تاریک پرداخته که افسردگی در میان افراد مسن یا افرادی که با از دست دادن شریک زندگی خود روبه رو هستند، یکی از آنهاست. یک مشکل بزرگ و بسیار واقعی که غالبا تشخیص داده نمی‌شود و کسی به آن توجه نمی‌کند.این کتاب روان و شیرین با وجود آنکه می‌تواند تجربه‌ی خوبی برای شروع کتاب خوانی بوده و انتخاب مطلوبی برای جوانان و نوجوانان باشد، برای بزرگسالان نیز مناسب است، چرا که احساس می‌کنم داستان زندگی اوه از جوانی تا میان سالی با فراز و نشیب های خود به خوبی روایت شده و می‌تواند چشم انداز خوبی باشد برای نگاه به درون و روشن کردن نقاط کور فردی. بهانه‌ایست مناسب برای باز کردن سر بحث با خود و کمی تامل در آن.فیلم مردی به نام اوههمچنین فیلمی که از این کتاب ساخته شده را دیدم و آن را اصلا نپسندیدم، به چند علت:1-      این دست از فیلم ها که که روایتگر داستان کتابی خوب هستند عمدا خوب عمل نمی‌کنند چرا که مخاطب کتاب، پیش از آنکه فیلم را ببیند، کتاب را خوانده، خود را در آن حال و هوا حس کرده و داستان را در خیال خود، به شکلی منحصر به فرد به تصویر کشیده. و اینکه فیلمی ساخته شود و بخواهد کتاب را به تصویر بکشد چندان به مزاج خواننده خوش نخواهد آمد، چرا که هیچ‌گاه تولید کنندگان نخواهند توانست محصولی تولید کنند که همخوانی دقیق با داستان روایت شده داشته باشد.2-      از جانب دیگر اینکه مدام در فیلم به دنبال صدای راوی بودم، مدام دوست داشتم کسی چیزی را روایت کند و یا به گونه‌ای تفکرات درونی اوه که در کتاب بدان پرداخته شده بود، گفته شوند، اما این اتفاق نیفتاد. از آنجایی که راوی، نقش بسیار مهمی را در کتاب ایفا کرده و تفکرات فردی اوه، در پیشبرد داستان بسیار مهم هستند، فیلم بسیار عقب مانده، چرا که از هیچ یک از این دو برخوردار نیست.3-      روند فیلم بسیار سریع بوده و آرامش کتاب را با خود ندارد، به جزئیات کمتر پرداخته شده و لحظات تامل برانگیز در آن بسیار کم هستند. و البته که بازی بازیگران نیز، تاثیر به سزایی در هر یک از اینها دارد.4-     دیدن این میزان از گوشت تلخی در دنیای بیرون برای من ناخوشایند بود و اصلا دوست نداشتم که واقعی باشد. دوست داشتم با وجود خوش‌قلب بودن اوه، در همان کتاب بماند. چرا که بد رفتاری های فیلم، کمی مرا ناراحت می‌کرد.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 16:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه می‌خواستید، هستید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-a5yeavawn5e2</link>
                <description>من اخیراً بسیار فکر کرده‌ام که زندگی ایده‌آل به چه معناست و چگونه می‌تواند شکل بگیرد. و این یادداشت در باب همین موضوع است.شاخص های کیفی زندگی ما را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد، و چنین چیزی را میتوان اینگونه دید که:به نظر ‌می‌رسد که دو مجموعه فضیلت در ارزشهای اکتسابی آدمی وجود دارد، فضیلت رزومه‌ای و فضیلت مدیحه‌سرایی .فضیلت‌های رزومه‌ای مهارتهایی هستند که که شما با آن وارد بازار می‌شوید، و فضیلت های مدیحه‌سرایی مواردی‌ست که در مراسم تشییع جنازه شما در مورد آنها صحبت می‌شود که برای مثال شخصی؛ خواه مهربان، شجاع، صادق یا وفادار بوده‌اید.یک خط مشابه تحقیقتات دیوید بروکس در جاده شخصیت؛ این است که مردم به ندرت حسرت عوض کردن آنچه که انجام داده‌اند را دارند و اغلب حسرت ها متعلق به انچه هست که آنها انجام نداده‌اند.بر اساس تجربیات من‌نیز، اینگونه قلمداد می‌شود که احساس می‌کنم دام بزرگ برای بیشتر مردم این است که به نحوی با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند ( از طریق دوستی، ازدواج، خانواده و غیره... ) و به شکلی ناخواسته اهداف آن گروه را بر عهده می گیرند.برای اینکه بهتر آنچه گفتم را درک کنید این مثال را می‌زنم که شما در دبیرستان با گروهی از آدمها آشنا می‌شوید که مسائل مالی مولفه‌ی مهمی برای آنهاست. پس شما نیز با تعدادی از آنها به این کار می‌پردازید، بنابراین با هدف این کار به مدرسه می روید و حتی مشاغل عالی را تجربه می کنید، اما در 30 یا 40 سالگی که دیگر در کنار آنها نیستید و تاثیر پذیری کمتری از آنها دارید و یا اینکه می‌خواهید چرایی در پیش گرفتن این مسیر را به یاد بیاورید، قطعا این در پس زمینه ذهن شما حضور خواهد داشت که شما همیشه عاشق نقاشی بوده اید و می‌خواستید نقاش شوید. و اکنون که نقاش نیستید احتمالا تناقضی‌ست با آنچه که در گذشته بدان مایل بوده‌اید و از اینکه اکنون اویی نیستید که می‌خواستید کمی ناراحت باشید.یا نه فقط نقاش، شاید کسی بوده که می‌خواسته خواننده، رقاص یا استندآپ کمدین باشد. اما او با دختری از خانواده‌ای مذهبی یا محافظه کار آشنا می‌شود، خیلی زود مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد مهندسی عمران را با یک کار مهندسی دریافت کرده و چهار فرزند را نیز تحویل جامعه می‌دهد. و سپس او یک روز او از خواب بیدار شده و متوجه این می‎شود که همسرش و خانواده همسرش هرگز به هنرمندی از هر نوع احترام نمی گذارند و این به فرزندان او نیز رخنه کرده و به همین دلیل اصلا نمی‎تواند راجع‌به علایق خود حتی سخن بگوید.این نوع فشار[برای بودن آنچه که دیگران می‎خواهند] می‌تواند از طرف والدین‌تان، از جانب همسر شما، از طرف دوستان‌تان، و بله حتی از جانب خودتان باشد.[شاید برای یکسانی و همگون شدن با محیط اطراف]اما من می‌خواهم از شما این درخواست را داشته باشم که با هر جسارتی که شده آن را امتحان کنید. شاید بلندپروازانه باشد، یا این پاسخ را داشته باشید که چنین گفته‌هایی از روی شکم سیری‌ست یا اینکه مگر حواسمان نیست که در ایران هستیم؟ که من سخت معتقدم این پاسخ ها می‎تواند همگی ناشی از عدم قدرت ریسک پذیری ما باشد و نه مشکلات بیرونی.از شما می‌خواهم تنها از خود بپرسید؛وقتی بزرگ می‌شدید می‌خواستید چه و چه‌کاره بشوید؟آیا آن، همین کاری‌ست که اکنون دارید انجام می‌دهید یا می‌خواهید انجام دهید؟مُحقق شدن؟بازیگر بودن؟یا یک وکیل و حقوق‌دان؟یا علاقمند به غذا و آشپزی بوده اید؟آیا در طول راه آن را رها کردید؟ یا اصلا آن را شروع نکردید؟چه زمانی رسید که خودتان را متقاعد کردید که این یک هدف غیرواقعی‌ست؟ آیا اجازه دادید محیط/دیگران شما را در این مورد قانع کنند؟من تنها برای این مشکل یک ایده دارم آن هم این است که&quot;بگذار در مسیر رفتن به سوی آن قرار بگیری.&quot;اگر در این وضعیت هستید و دو دل خواهید بود که بدانید آنچه انجام می‌دهید درست است یا خیر، به من این اجازه را بدهید تا این شانس را داشته باشم و دوستی باشم که نداشتید، تا این حقیقت را به شما بگویم.نگذار زندگی برایت اتفاق بیفتد، لطفا خودت آن را رقم بزن.هیچوقت برای حرکت به سمت زندگی ایده آل شخصی خودمان دیر نیست و به خوبی می‌دانیم که اگر قوه اراده باشد، می‌توان بسیاری از مشکلات [که ذهن ما گمان می‌کند در سرراهمان قرار خواهند گرفت] را رد کرد.اما اگر شمایی که از خوانندگان این یادداشت هستید و آن فردی شده‌اید که با دختری از خانواده‌ای محافظه کار آشنا شده [یا خود خانواده‌ای محافظه‌کار داشته اید] و خیلی زود مدرک کارشناسی ارشد مهندسی عمران و چهار فرزند را گرفته‌اید.صریح و روشن بگویید که اکنون به چه‌ می‌اندیشید؟آیا خود واقعی شما دوست دارد فنی باشد و قفسه‌ها را تعمیر کند و با آچار دل و روده‌ی وسایل موتوری را به هم بریزد؟آیا خود واقعی شما مسئول یک انبار است که دوست دارد ورودی ها را چک کرده و حواسش به خروجی ها باشد؟آیا خود واقعی شما والدین بودن است؟ آیا شما واقعاً یک وکیل پردرآمد هستید که از کارش متنفر است؟ببینید چه می‌خواستید باشید و ببینید چه چیزی اکنون هستید و مقایسه کنید چقدر آنها از هم دور هستند؟ اگر تفاوت زیادی در شکاف بین این دو وجود دارد، به نحوه بستن آن فکر کنید. یا حتی به قول پدر و مادرهایمان بازیگری را در کنار وکالت خود ادامه دهید :)من درک می‌کنم که هرگز گزینه‌های زیادی برای دریافت آموزش‌های آنلاین وجود نداشتههرگز روشهای زیادی برای یادگیری در مورد یک موضوع خاص وجود نداشته استهیچ وقت زمان بهتری برای تبدیل شدن به آن چیزی که می‌خواستید نبوده استهرگز پول کافی برای پیش‌رفتن در مسیرهای جدید و مطلوب وجود نداشتهامازندگی شخص دیگری را انجام ندهید. و در این راه تسلیم نشوید. اتفاقا اگر سختی های مسیر رسیدن به علاقه بیشتر باشد، طبعا شما از رسیدن به نوک قله احساس لذت بیشتری می‌کنید! تا کنون هیچکس زمین مسطحی را فتح نکرده و در هیچ گودالی پرچمی برافراشته نشده.مبارزه کن.خودت باش.من بهت ایمان دارم.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 16:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک‌بانی که 20سال سرهمه را کلاه گذاشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-20%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA-uzrbao8pm0sp</link>
                <description>باورنکردنی اما واقعی! داستان یک کلاهبرداری که بیست و چند سال در جریان بوده و هیچکس نه تنها بویی از نبرده، که حتی به آن توجهی نکرده.شما قرار است از یک رابین هود واقعی بخوانید، منتها رابینهودی که درآمد حاصل را برای خود نگه می‌داشت. من عاشق این مرد هستم، جسارت و نبوغ این مرد نشان می‌دهد همه دولتهای محلی ما از ونکوور تا ولادیوستوک و هرجای دیگری واقعا تا چه حد ناتوان هستند. اما به‌هرحال من برای این مرد خوشحالم که توانسته از جسارت خود سود ببرد.مرد پارک‌بان در باغ وحش بریستول در انگلستان در حال جمع‌آوری پول از هر خودرویی است که در پارکینگ متعلق به باغ وحش پارک شده است. هیچکس به طور کامل مطمئن نیست او کار خود را چه زمانی (دقیقا) شروع کرده است، اما قطعا بیش از 20سال می‌شود. احتمال می‌رود او بین 20تا25سال است که این کار را انجام می‌دهد.او برای جاپارک هر ماشین در پارکینگ مجموعه بریستول 3یورو هزینه دریافت می‌کند. تقریبا همه اعضای این مجموعه هم او را می‌شناختند و فکر می‌کردند بهرحال کسی او را استخدام کرده. بچه‌های نوجوان روزی با والدین به تفریح رفته بودند او را دیدند و با او دوست شدند و سالها بعد هم فرزندان خود را به این مرد معرفی کردند، اما مرد پارک بان هنوز خودش بود و خودش. همینقدر آرام و آسوده، بدون توجه حتی یک نفر، در کل دنیا.برای کسانی که نمی‌دانند باید این را توضیح دهم که باغ وحش بریستول دارای دو پارکینگ به علاوه یک پارکینگ سرریز است که می‌تواند 700خودرو بیشتر را که برای تفریح امده اند در خود جای بدهد. یک مرکز تفریحی شلوغ! ما در اینجا در مورد 10-20 جای پارک در یک تکه زمین کوچک صحبت نمی‌کنیم، بلکه موضوع بحث یک پارکینگ بزرگ در مقیاس تجاری است که هرروز بسیاری خودرو در آن پارک می‌شود.و بخش عجیب و زیبای این کلاهبرداری این است به دلیل اینکه پارکبان یک روز در محل کلاهبرداری خود حاضر نبود، لو رفت! مثل یک فرد وظیفه شناس و افسانه ای که که در باران و آفتاب و برف تمام سال به وظیفه خود عمل می‌کند، این پارک بان نیز دائما در محل کار خود حاضر بود، هرروز هفته در تمامی ساعات فعالیت مرکز تفریحی در کار خود حاضر بود و به مردم جای پارک می‌فروخت. به صورت نقدی! در نتیجه نیازی به بررسی وضعیت او نبود. دقیقا مثل چیزی که هرروز از کنار آن عبور می‌‎کینم اما تا زمانی که جای خالی او را احساس نکنیم، متوجه‌اش نمی‌شویم، مثل درختان گوشه خیابان، ساختمانی تخریب شده یا هرآنچیز دیگر.مبلغ 3پوند با استاندارد های قیمتی انگلستان، واقعا ارزان است. در واقع ‌می‌توان گفت همیشه رایگان!(....)من مطمئنم روزهایی بوده که او می‌توانسته از بیش از 1500اتومبیل پول دریافت کند، همچنین باید درنظر داشت که یک چای پارک می‌تواند در طول روز 3-4 بار استفاده شود! و تمامی این متغیرها باعث می‌شود هربار که بخواهم درآمد او را محسابه کنم به شکل عجیبی متحیر شوم. یک درآمد هنگفت، تازه بدون مالیات!  درحالی که تنها سرمایه گذاری او یک جلیقه، کلاه و تابلویی کوچک و ارزان بوده. خارق‌العاده‌ست.صبج دوشنبه ای که او نیامد، یک یادداشت برروی تابلوی محل پارک اتومبیل چسبیده بود، با این عنوان:&quot;مسئول پارکینگ به اسپانیا رفت تا بازنشسته شود&quot;و فقط در این مرحله بود که با شورای محلی تماس گرفته شد چرا که مردم نمی‌دانستند هزینه‌ی پارکینگ را به چه کسی بپردازند :)پس از انجام برخی بررسی‌ها، شورا به باغ وحش اطلاع داد که آنها هرگز کسی را برای دریافت هزینه پارکینگ استخدام نداشته اند و هیچوقت حقوقی به فردی با این مشخصات واریز نشده. و هزینه ای نیز تاکنون دریافت نکرده اند. و همچنین بدیهی‌ست که باغ وحش نیز او را استخدام نکرده بود.چقدر خارق‌العاده!هیچ‌کس هم نمی‌داند این مرد که بوده. مگر اینکه او همیشه مودب و خوش‌رفتار بود. اگر بنا بر هر شرایطی نمی‌توانستید به او پول بپردازید، و فقط لبخند می‌زد و می‌گفت&quot; من شما را دفعه بعد به یاد می‌آورم، هزینه‌تان دوبرابر خواهد بود&quot;  و مردم نیز همیشه متقابلا به او احترام می‌گذاشتند.صاحب میخانه &quot;شیرقرمز&quot; در بریستول به روزنامه گفت&quot; او همیشه سکه های پوندی خود را برای پول خورد دستگاه های قمار و میزهای بازی به من می‌داد، و من هم همیشه کباب خود را به او می‌دادم، چرا که همیشه پول های خورد داشت تا مرا از رفتن به بانک نجات دهد. البته همیشه به این فکر می‌کردم که ریشش تقلبی هست یا نه!آن مرد هرکسی که باشد، بیش از 20سال در پارکینگ این مجموعه کار کرده، و امروز روی یک صندلی در سواحل اسپانیا با آرامش مشغول افتاب گرفتن است و از یک منظره خوب لذت می‌برد. بهرحال بازنشستگی خوبی را کسب کرده.آفرین مرد، از نوشیدنی خودت لذت ببر.-          اگرچه من به تازگی شنیده ام که مردی از انگلیس درحال فروش صندلی برای آفتاب گرفتن در برخی از سواحل عمومی اسپانیا به قیمت 3 یورو در روز است. که قیمتی جالب و واقعا ارزان نیز هست و همچنین می‌تواند تجارت بسیار خوبی باشد و غوغایی به پا کند در قیمت گذاری این صنف. اما خب هیچکس نمیداند او دقیقا کیست.می‌شود او باشد؟ خدا می‌داند.پ.ن:  این جالب و خواندنی 15سپتامبر این ماه در یک صفحه شخصی کوچک اینترنتی به زبان انگلیسی بازنویسی شده و من آن را خواندم. اما متاسفانه از آنجایی که ندیدم در جایی به زبان فارسی ترجمه شده باشد، خودم مجبور شدم به شکل دست و پا شکسته ای آنرا برایتان بازنویسی کنم تا از لذت خواندنش محروم نشوید.همچنین برای خواندن مطالب بیشتر می‌تونید به وبلاگم با آدرس (alipirouzmand.ir) سربزنید :)</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 14:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ گرایی و عوامل دخیل در آن</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%BE%D9%88%DA%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-au4p2cruv2gv</link>
                <description>این پست بنا بود درباب ادبیات Doom &amp; Gloom (بدبختی و بیچارگی) باشد. منتها پس از کمی نوشتن احساس کردم نوشتن درخصوص منشا این ادبیات می‌تواند مفید تر باشد. فلذا در اینجا به شکلی کوتاه خواهید خواند که پوچ گرایی چیست، چگونه شکل گرفته و چه عواملی در آن دخیل اند.با روی کار آمدن جوامع صنعتی، آرام آرام مفهومی به نام پوچ گرایی جوامع را در نوردید، یکی از پر قدرت ترین مفاهیم عصر حاضر که آلبرکامو آن را ابداع و اینگونه تعریف می‌کند که :به معنای تضاد درونی بین گرایش انسان به یافتن ارزش ذاتی و معنای زندگی و ناتوانی او در یافتن هر گونه ارزش استپوچی‌گرایی در دوران جنگهای جهانی افزایش یافت. درحالی که این جنگ‌ها تمام جهان را به لرزه درآورده بود و کشتار جمعی میلیونها نفر ماحصل آن بود، این امر باعث شد نویسندگان بزرگ عصر وقت باور کنند که جهان مطلقا بی‌معناست.و اکنون نیز پوچ‌گرایی به عنوان یک جنبش سعی می‌کند روشی را برای منطقی سازی این جنبه‌های غیر منطقی در دنیای نامطمئن تدوین کند. در این درام پوچ ، اهمیت نقش یک فرد در زندگی خود و اهمیت نسبی اقدامات آنها را در کل جهان زیر سوال برده می‌شود.این درحالی است که پوچ‌گرایان زندگی یا وجود را پوچ می دانند، در عین حال فقدان وجود، مرگ یا ایده &quot;زندگی پس از مرگ&quot; را نیز به همان اندازه غیر منطقی می‌دانند. از طریق این ایده که هر دو موجود و &quot;عدم&quot; منجر به یک هدف می‌شوند، افراد اقدامات خود را بی معنی و پوچ تفسیر کرده. مفهوم وجود را نامشهود دانسته و نتیجه‌گیری می‌کنند فعل موجود نمی‌تواند معتبر باشد.70 درصد از مردم احساس می‌کنند که جهان روز به روز بدتر می‌شودیک چهارم کودکان(استرالیایی) آنقدر از وضعیت چهان نگران اند که صادقانه معتقدند پایان دنیا و بشر را می‌بینند.55 درصد از مدرم فکر می‌کنند که زندگی خودشان در حال بدتر شدن استچنین آمار نومید کننده‌ای می‌تواند از پیامد های چه ساختار فکری ای باشد؟آیا واقعا آنگونه که ما فکر می‌کنیم، شرایط دنیا بد است و هر روز به سوی تباهی بیشتر در حرکتیم؟ بهتر است برای پاسخ به این سوالات بپردازیم به آنچه که آمار به ما می‌گوید.من برای پاسخ صحیح به این سوال نگاهی انداختم به آمار و اعداد، آمار ارائه شده از سازمان بهداشت جهانی و سازمان ملل را بررسی کردم در خصوص شاخص های متفاوت.و حاصل آن نیز این‌گونه است :شمار افرادی که در فقر مطلق در جهان زندگی می‌کنندمیزان رو به کاهش شمار بی‌سوادان در جهان شمار مرگ و میر کودکان در جهانآمار شیوه حکومت(میزان دموکراسی) در کشور های جهانامید به زندگی در کشور های جهانمیزان مرگ و میر کودکان در چند کشورمیزان مرگ و میر مادران در جهانآنچه که بدان دست یافتم نمودار های فوق هستند، هشت نمودار که شامل اطلاعاتی هستند در خصوص :- مرگ و میر مادران- شمار بی‌سوادان جهان- آمار کلی مرگ و میر کودکان- شیوه حکومت حاکمیت های مختلف جهان- نمودار آماری مردمی که در فقر زندگی میکنند- امید به زندگی در کشور های جهاناگر میل به بررسی چز به جز هر یک به شکل جداگانه را ندارید برای شما اینگونه توصیف میکنم که تمامی شاخص هایی که درحال کاهش هستند، منفی بوده و آنهایی که رو به رشد اند، معیار های امیدوار کننده ای هستند که بویی از بهبودی شرایط در خود دارند.میزان سلامت جهانیان هرساله در حال رشد است، مرگ و میر بر اثر جنگ به حداقل مقدار خود در طول چند دهه اخیر رسیده، اگر کرونا را فاکتور بگیریم هیچ بیماری‌ای نیست که برای بشر تهدیدی جدی محسوب شود، شمار بی سوادان هر روزه به سوی کمتر شدن حرکت میکند، نژاد پرستی درحال رسیدن به حداقل است و برده داری نیز سالهاست که برچیده شده.پس سوال مطرح شده این است که با وجود تمامی این شرایط مطرح شده، پس چرا و چگونه، یکی از چالش های اساسی بشر در عصر پسامدرن و قرن فعلی، دست و پنجه نرم کردن با مقوله افسردگی است؟چند علت قابل تامل که هر کدام جای بحث بسیاری دارند می‌توانند از پاسخ های من به این پرسش باشند.- ما فکر می‌کنیم در گذشته همه چیز بهتر بوده! ذهن های ما همگی درچار سوگیری فکری ای هستند که اغلب همیشه گذشته را خوب تر از آنچه که بوده به یاد می‌آورد. در این مقاله‌ی کوتاه پروفسور چتر شرح می‌دهد که احساس مثبت ما نسبت به رویداد هایی که در گذشته اتفاق افتاده اند، بسیار بیشتر از احساس مثبت واقعی‌مان در همان زمان است، همچنین ذهن ما میلی به یادآوری احساسات منفی و استرس زایی که درگذشته برای ما مخل بوده اند، ندارد.- بالا رفتن سطح انتظارات ما انسانهاست که در طول سالیان اخیر به یکباره با سرعت بالایی انتظارات خود را بالا برده و به شکل قابل توجهی سخت مشغول مقایسه کردن زندگی خود با دیگران انسانها در سرتا سر نقاط جهان هستیم. امری که هرچند تا 20 سال گذشته بسیار بعید بنظر می‌‎رسید اما اکنون به لطف فضای مجازی تسهیل شده. و در نتیجه انسانهایی را دارا هستیم که از آنچه که در آن زیسته اند فاصله گرفته اند، فاصله ای فاحش که گویی به ما تزریق شده تا نارضایتی را در ما برانگیزد.- ضمیر ما در دیدن بدی‌ها مبالغه می‌کند. پژوهشگران حوزه روان‌شناسی، این میل به برجسته سازی رخداد های منفی پیرامون را چیزی حدود 3تا6برابر تشخبص داده اند. این به چه معناست؟ تقریبا میتوان چنین برداشتی را از آن داشت که ما باید در ازای هر خبر بد که خوانده ایم، در معرض سه تا شش خبر خوب قرار بگیریم تا تاثیر آن خنثی شود.- کوچکتر/فردی شدن مقیاس نیازهای اصلی. در دهه‌های پیشین که گذشتگان ما می‌زیسته‌اند، از چالش های اساسی زندگی انسانها میشود به، تامین خوراک، جنگ‌ها، بیماری‌ها، سبک زندگی ناسالم، حیوانات و جانوران وحشی و اینچنین عوامل بیرونی اشاره کرد. اما با مرتفع شدن این مشکلات و چالش ها، دغدغه‌های زندگی در عصر معاصر عبارتنداز ( برابری جنسیتی، پوشش روزانه، مشکلات روحی، چالش های شغلی، کمبود های مالی ناشی از مصرف گرایی، تصمیمات دولتها و... ) و همچنین می‌توان حدس زد که با مرتقع شدن این چالش ها، خواسته ها تا چه حدی کوچکتر و کوچکتر شوند.ایده ها  یا مسائل اغلب مستقیماً به یک داستان واحد و یکپارچه تبدیل می‌شوند، خواه موضوع &quot;سیاست های دولت&quot; یا &quot;افغانستان&quot; یا &quot;مشکلات زنان&quot; یا &quot;سوریه&quot; باشد خواه چیز دیگر، ما به سرعت توانایی درک موقعت خود را از دست داده و به واسطه همه گیز بودن این موضوعات مورد بحث با ساده سازی بیش از حد مواجه خواهیم شد که آنقدر عمومیت یافته است که ذاتاً مخرب می‌شود نه کمک کننده. دائما به ما گفته می‌شود که بشر محکوم به فنا‌ست، اما ما مجموعه‌ رو به رشد علمی را ثبت نمی‌کنیم. آمار های مرگ و میر دائما از سوی رسانه به ما القا ‌می‌شود تا دائما در بهت و نگرانی باشیم، اما این در حالی‌ست که جالب خواهد بود اگر بدانید مرگ بر اثر حملات تروریستی نسبت به سال 2014 به مقدار 40 درصد کاهش داشته ( فقط در طول 7 سال.) دائما به ما گفته می‌شود دریا ها در خطر اند، جمعی از نهگ ها مرده اند و احتمالا ما این نگرانی را نیز با خود داریم که خب نسل آنها هم منقرص می‌شود. و این درحالی است که پزوهشران می‌گویند: &quot;تکثیر و تولید مثل مداوم در آتلانتیک شمالی نهنگ‌‌ها به میزانی رسیده که بهتر است دیگر نگوییم آنها در حال انقراض هستند. در طول بحران کرونا دائما این نگرانی وجود داشت که روستا هایی با امکانات بسیار کم از اینترنت برخوردار نیستند و احتمالا این نگرانی هم در شما باشد اما جالب است بدانید که درصد اتصال به اینترنت در روستاهای بالای 20خانوار ایران به 98.8 رسیده. و کلی مثال های دیگر که اگر نگرانی‌ای در خصوص آنها دارید بهتر است سری به گوگل بزنید تا ببینید درحال بهتر شدن‌اند مثل: آمار فقر مطلق، میزان گرسنگی، اختلاف طبقاتی و سایر ...شاید این میل به سیاهی از ذات خبر یا رسانه نشات می‌گیرد که هست تا رخداد های منفی را منتقل کند و توجه بگیرد. و از سوی دیگر رسانه های فارسی زبان که میل زیادی به سیاه‌نمایی برای پیش‌برد اهداف و مقاصد سیاسی خود دارند و همچنین شاید این امر نیز قابل تائمل باشد که دائما پژوهشگران بر ثبت زیان تاکید داشته‌اند تا سود و پیشرفت.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 17:38:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاقیات در ما درونی است یا حاصل آموزه های دین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%86-kxyhqyun9xcj</link>
                <description>افرادی در حال انجام آموزه های دینی اسلامدر این پست سعی شده نه بحث در خصوص درست یا غلط بودن هر یک از این تفکرات، بلکه در این خصوص خواهید خواند که چگونه می‌توان فهمید «اخلاقیات در ما درونی است یا حاصل آموزه های دین؟»اگر شما شخص دین‌مداری باشید این ممکن است براتان از بیهیات به نظر برسد که اخلاق خوب افراد ناشی از آموزه های دینی و چهارچوب دین مداری آنهاست. و اگر با دین رابطه چندان خوبی نداشته باشید احتمالا پاسختان این خواهد بود که نه، ربطی به دین و خدا و این‌گونه از آموزه ها ندارد.حال درحالی که یکی از رایج ترین استدلال های مذهبی این است که بدون خدا و دین هیچ اخلاقی وجود نخواهد داشت و دین ناباوران این امر را رد می‌کنند و بین این دو گروه دائما بحث هایی در جریان است. من می‌خواهم نه که ارزش‌گذاری، که راه و آزمایشی ساده را با شما در میان بگذارم تا به واسطه آن بتوانید تشخیص دهید در چه موارد پاسخ این سوال (که هر گاه می‌تواند متغیر باشد) چیست.به نظر من این فرمول را بتوان برای کسانی که از یک دین اصلی مثل اسلام، مسیحیت و یهودیت استفاده می‌کنند، حال از شما می‌خواهم که این‌گونه در نظر بگیرید:تصور کنید که روزی خدا به زمین می‌آید و یک قانون جدید را اعلام می‌کند. و آن قانون این گونه است که می‌گوید مسئولیت اخلاقی همه مومنان(خدا پرستان) این است تا هرکسی را که نسخه‌ای از کتاب مقدس دین‌را در خانه خود ندارد، بکشند.و سوال این است:آیا شما از آنجائیکه این فرمان از سوی خدا آمده آن را فوراً از نظر اخلاقی قابل قبول می‌دانید؟یا آن را رد می کنید زیرا کشتن کسی برای چنین چیزی اشتباه است؟و به آسانی می‌توان اینجا نتیجه گیری کرد که اگر فوراً کشتن مردم را به این دلیل شروع کنید که خدا به شما دستور داده است (و بنابراین دستور، طبق تعریف &quot;اخلاقی&quot; بود) پس منشا اخلاق شما از طرف خدا می‌آید. اما اگر بخواهید این دستور را زیر سوال ببرید و یا رد کنید (زیرا این دستور برای شما &quot;اشتباه&quot; است) پس اخلاق شما از جایی دیگر (مثلا درونیات) سرچشمه می‌گیرد.کدام شمایید؟یادداشت1- من سعی کردم حتما به این موضوع اشاره کنم که در اینجا بحث بر سر -منشا- اخلاقیات است. یعنی اگر ما شخصی را بدون هیچ آموزه‌ای در نظر بگیریم، آیا او اخلاقیات دارد یا خیر؟ و چنین چیزی در خصوص نگهداری جوامع، آمار جرم و جنایت، میزان خشونت و سایر عوامل اخلاقی، می‌تواند متغیر باشد.این‌گونه نیز می‌تواند باشد که شخصی اخلاقیات خود را از دین دریافت نکند اما دین عامل کنترل کننده‌ای باشد برای دوری او از ارتکاب خشونت.2- من این یادداشت را برای سنجش منبع اخلاقیات در افراد به کار می‌گیرم. اما لازم است این را به شما یادآور شم که این گونه مسائل، آنچنان موضوعات آسانی نیستند که بتوان به سادگی تمام راجع به آنها رای قاطع صادر کنیم. پس با توجه به هر دو بعد این قضیه، محافظه کارانه از آن استفاده کنید و ان را همه چیز ندانید.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 22:37:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب مشکلات آبی خوزستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-znjcfyvftugw</link>
                <description>این پست یادداشتی‌ست کوتاه و نه چندان کامل، در خصوص آنچه که راجع به خوزستان بدان می‌اندیشم. با توجه به مسلط نبودن من به تمامی ابعاد ماجرا و همچنین عدم وجود منبع بی‌طرف، که درباره‌ی این موضوع با شفایفیت اطلاع رسانی کند، تمامی اطلاعات کسب کرده خود از منابع مختلف را جمع بندی کرده و در یک نقطه نسبتا منطقی به هم رسانیدم.در برهه زمانی فعلی که بشر به شکل های گوناگون چالش های پیش روی خود را پشت سر گذاشته و هر کدام را به نحوی مرتفع ساخته، محیط زیست و تهدیدات زیست محیطی که محصول برهم خوردن چرخه طبیعت حاصل از توسعه بشری‌اند، از مهمترین چالش های مقابل انسان هستند.در چین صنعتی و قطب تولیدات جهان، دو روزه به اندازه 8 ماه باران می‌بارد، خیابان ها بسته شده، مترو پر از آب می‌شود و انسانها از بین میروند.در آلمان سیل به نحوی غیر منتظره خانه ها را با خود برده و شهر ها را تخریب می‌کند.در آمریکا، به شکل مداوم طوفان خرابی به بار آورده و سازه های بشری را مسطح می‌کند.و در این میان، ایران با تامین آب که مهم ترین عنصر زندگی‌ست، دچار چالش اساسی شده.تامین آب از گذشته تا کنون از اصلی ترین راهبرد های انسانی بوده و پس از این هم خواهد بود. اصلی ترین چالش بشر در تمام دوره‌های زندگی. در گذشته تمدن ها بر پایه رود ها شکل گرفته، جنگ ها بر سر رود ها بوده و قطع به یقین در عصر فعلی نیز حکومت های این روند را در پیش خواهند برد.در عصر ما، حکومت‌ها ناشیانه، از سر کم‌خردی و منفعت طلبی زود بازده و همچنین و بی توجیهی به اصول اساسی محیط زیست توسعه‌های ناهنجار و ناهمگون را به بار آورده‌ند. و اما در خصوص ایران و خوزستانِ تشنه، مجموعه‌ای از عوامل (که بدان خواهم پرداخت) هستند که نقش آفرینی کرده و از عمده دلایل رخ دادن بحران های جاری می‌باشند. دلیل تاخیر من در ورود به موضوع، شاید نیاز مبرم به رسانه های بی طرف بود برای درک آنچه که درحال رخداد است. تمرکز رسانه های داخل در عادی جلوه دادن شرایط و بهتر بودن شرایط بود، و تمرکز رسانه های فارسی مستقر در خارج از ایران، بر توجه به نا آرامی ها بود. به گونه ای که بنا بر منافع خود، هیچ یک حاضر به پرداختن به ریشه های مشکل نبودند. شاید لازم بود در این خصوص مدتی را صرف فقط گوش دادن به موضوع می‌کردم، زمانی را به بررسی آن اختصاص میدادم و از آنچه که مردم محلی، متخخصان و مسئول محلی و تمام این چند روز و پیش از ان میگفتند، میشنیدم. و تلاش کردم در مدت زمان کوتاهی آنها را مرور کرده و به جمع بندی تمامی نکات دست پیدا کردم. نهایتا در این بررسی مختصر لازم است ایرادات اساسی زیر را مطرح کنم.اشکالاتی از قبیل:- پایین بودن قیمت آبقیمت آب به نسبت دیگر کشور های جهان بسیار پایین است. این اختلاف قیمت فاحش آب آنقدر گسترده است که با در نظر گرفتن عوامل بسیاری از قبیل میزان درآمد، اختلاف نرخ ارز، کیفیت و سایر عوامل نیز قابل نادیده گرفتن نیست و ابعاد آن خودنمایی میکند. قیمت هر متر مکعب آب در ایران، با میانگین دستمزد 3میلیون تومان، برای هر متر مکعب آب، 550 تومان بوده، درحالی که این میزان برای چند کشور اروپایی با متوسط دستمزد 2400 یورو، حدود 7 یورو است. حتی اگر بخاطر متغیر های گوناگون این اختلاف قیمت را به صورت نصف انچه که هست محاسبه کنیم، باز هم بسیار ارزان است.- دولتی بودن اقتصاد کشوردولتی بودن اقتصاد کشور عاملی شده برای ضرورت دخالت دولت در قیمت گذازی تمامی حوزه ها. این امر عاملی شده برای ناتوانی حاکمیت در تعیین قیمت آب‌بها، فرسودگی شبکه انتقال آب و فشل شدن سیستم مدیریت تامین آب به دلیل عدم تخصیص بودجه و در نتیجه عدم پاسخگویی این نهادهای دولتی.سد سازی دولتها در راستای تامین برق برای فروش آن به جهت درآمد زایی و رفع کمبودات نیز از دیگر عواملی است که با توجه به دولتی بودن اقتصاد کشور به وجود آمده و مشکل‌ساز شده.- تبعیض در اعمال سیاستساخت سد در مراتع بالا دست، انتقال آب به شیوه های گوناگون، اختصاص آب بیشتر به کشاورزان محلی با نفوذ بیشتر و اجازه برداشت های غیرقانونی آب در مسیر های رود تا سد و سد تا رود، به وسیله پمپ.* برای مثال بازگشایی سد کرخه که خروجی آن از مسیر 300 کیلومتری را تا هورالعظیم طی خواهد کرد. هنگام بازگشایی سد خروجی آن 170 متر بر ثانیه است اما در میانه را با توجه به کشت های غیرقانونی صورت گرفته و پمپ های برداشت غیرقانونی چیزی حدود 25 تا 26 متر بر ثانیه آب به هورالعظیم خواهد رسید.که از این برداشت ها توسط مسئولین محلی، چشم پوشی شده.- رعایت نشدن طرح‌های آمایش سرزمینی یا درست اجرا نشدن آنهابه زبان ساده منظور از طرح های آمایش سرزمینی، طرح هایی‌ جهانی‌ست که با استفاده از ارزیابی نظام‌مند عوامل طبیعی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و… تلاش می‌کنند آنچه که هست را به خوبی مدیریت و توزیع کنند تا در مقیاس های گوناگون بتوان از پتانسیل ها بهره برداری کرد.که حداقل بخش عوامل طبیعی آن در خوزستان به خوبی اجرا نشده.- اشکالات اساسی الگوهای کاشت، داشت و آبیاری کشاورزیسنتی بودن شیوه های کشت، کشت محصولاتی با نیازمندی به آب فراوان، آبیاری شیوه های آبیاری غرق‌آبی، معیوب بودن سیستم آبرسانی و آبدهی نیز از جمله عومل ضعیف شدن منابع آبی این منطقه هستند.- رقابت‌های مخرب دولتمردان برای گرفتن سهم بیشتر از آب خوزستانسیاست های معیوب اجرایی دولت های مختلف در راستای انتقال آب از خوزستان به دیگر استانهای کشور.- کم آب شدن سرچشمه‌های زاگرسکمبود بارش ها و در نتیجه تضعیف شدن سرچشمه های آبی یا خشک شدن سرشاخه‌ها.- توسعه صنعتی در مرکز فلات ایرانصنعت کشور فقط در مرکز متمرکز شده که این امر را می‌توان متاثر از نا امنی های تاریخی که در حاشیه مرزها بوده دانست. و این متمرکز شدن توسعه صنعتی در مرکز کشور، عاملی شده برای عدم رشد صنعت در استانهای مرزی و در نتیجه کمبود شغل و روی آوردن بخش کثیری از جامعه به کشاورزی های سنتی.- عدم حکمرانی آبحکمرانی آب به معنای سیاست گذاری و مدیریت منابع آبی به نحوی است که از نظر اجتماعی پذیرفته شده و هدف آن استفاده صحیح و پایدار از منابع آبی باشد. که این به درستی صورت نگرفته.- عدم توجه به تهدیدات اقلیمیتهدیدات اقلیمی آنگونه که باید مورد توجه قرار نگرفته اند و در طول سالیان، اخطار های کمبود و نبود آب، به جای زنگ خطر تبدیل به کلیشه شده و حتی توسط مدیران اجرایی نیز به اندازه کافی جدی گرفته نشده اند.- تغییرات الگوی آب و هواو در نهایت، بی‌توجهی به تغییرات الگوهای آب و هوایی جهان در ایران.اینها هر کدام به نوعی، عوامل بسیار مهمی هستند به جهت از بین رفتن، تضعیف منابع آبی و سایر مشکلاتی که وضعیت کشور را به ورشکستگی آبی رسانده. عمدتا برای حل چنین موضوع پیچیده و چند وجهی‌ای باید تصمیمات سخت، کارشناسانه و بلند مدت گرفت.اکنون اعتراضات آرام گرفته، و چند فیلم نیز از رهاسازی آب سد نیز منتشر شد که در واقع مسکن موقتی است برای زخمی بسیار کهن و دردی که برای سال‌های بسیاری با ما خواهد بود.پایان</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 18:54:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزنه یا مظنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D9%85%D8%B2%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B8%D9%86%D9%87-l3fbaxovdtkr</link>
                <description>پرسش های رایج املاییاز اونجایی که به جا آوردن املا صحیح واژگان دغدغه‌ی بسیاری از افراد و یا شاید همه‌ی ماست، من تلاش کردم در طول رشته‌پست هایی با عنوان &quot;پرسش‌های رایج املایی&quot; به این موضوع پرداخته باشم تا در دسترس باشه و شما بتونید در چند لحظه به جواب خودتون در خصوص املا صحیح کلمات برسید :)این بخش:مزنه یا مظنه؟املای کدام کلمه درسته؟ مزنه یا مظنه؟ مضنه یا مذنه؟ چی درسته و کدوم درسته؟املا این کلمه با ظ صحیح است و باید -مظنه- نوشته شود. ریشه کلمه ظن ( به معنای حدس و گمان ) است.** این واژه در زبان فارسی برای به دست آمدن نرخ و بهای کالا به کار برده میشود.</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 22:02:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتری یا باطری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alipiroozmandi/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%B1%DB%8C-jxfzkkaybpny</link>
                <description>پرسش های رایج املاییاز اونجایی که به جا آوردن املا صحیح واژگان دغدغه‌ی بسیاری از افراد و یا شاید همه‌ی ماست، من تلاش کردم در طول رشته‌پست هایی با عنوان &quot;پرسش‌های رایج املایی&quot; به این موضوع پرداخته باشم تا در دسترس باشه و شما بتونید در چند لحظه به جواب خودتون در خصوص املا صحیح کلمات برسید :)این بخش:باتری یا باطری؟املای کدام کلمه درسته؟باتری یا باطری؟ باطری با طا درسته دار، یا باتری با ت دو نقطه؟از آنجائیکه این واژه فرانسوی بوده و از [ Battery ] گرفته و وارد زبان فارسی شده نوشتن آن به دو هر دو شکل باطری و باتری - صحیح -  است.** اما، در صورت تمایل بهتر است آنرا با ت و به شکل &quot;باتری&quot; بنویسید.برای مثال:- پُرُوفسور، پرفسور یا پروفسر- دموکراسی و دمکراسی- اتومبیل و اتوموبیل یا اتمبیل می‌تونم ازتون دعوت کنم که اگر دوست داشتید به «جناب وی» سر بزنید؟ :)</description>
                <category>علی پیروزمند</category>
                <author>علی پیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 21:50:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>