<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alirez</link>
        <description>«زهی خیال باطل»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1724295/avatar/QiSb3O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@Alirez</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویر-ونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D9%86%D9%87-spyjcediinnp</link>
                <description>ویرگول نیست که، ویرونه س. چند وقت نبودم باز معلوم نیست چه خبر شد؛ صدای مارو خفه کردن و یه عده خوب زبون در اوردن. گور باباش. گور بابای ویرگول، مملکت، اینترنت، قیمت دلار، مذاکره. چه فایده، وقتی تهش قراره گشنه بمیرم، گور بابای همه شون. همین دیگه، منتظریم تو خیابون بیان بگیرنمون که پستارو پاک کنیم. همینه، کواد کوپتر فیلمبرداری برا شناسایی همش تو هوا گشت میزنه و من فقط میتونم از تو حیاط خونه مون بهش فاک بدم، هرروز؛ و همینه. اینم لوگوی پیشنهادی من به ویرگول.اما نه، من نمیرم، همیشه دنبال بهونه ام تو ویرگول پست نذارم، ولی الان اتفاقا می مونم، بذار سعی کنن ساکتم کنن اگه حرفی زدم، بامزه تره؛ از اینکه خودم بساط مو جمع کنم و برم. امیدوارم تا الان از ترس جون تون مارو نفروخته باشین. تقدیم با عشق.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 12:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کَلافِگی.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%DA%A9%D9%8E%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%90%DA%AF%DB%8C-ljfkj4lh2dbp</link>
                <description>این دقیقا شد دنباله ای برای خَفِگی.یه وقتایی، طوری همه چیزِ زندگی عین طناب دار دور گردنت حلقه میشه که ترس خاصی نداری از گفتن یه چیزایی، چون همین الانم در حال خفه شدنی. اما وقتی نه حرف زدن فایده داره نه سکوت، نه تو خیابون رفتن و نه تو خونه موندن، فقط کلافه میشی؛ یه کلافگی مرگبار، طوری که حس میکنی یه حفره وسط قلبت ایجاد شده، و روحت رو از همون حفره کشیدن بیرون، از درون خالی شدی؛ اما، این نوع خالی شدن با پوچی و بی حسی خیلی فرق داره. این یکی حسش مثل یه سوزش شدید و دائمیه، انگار که دلیل از درون خالی شدنت اینه که یکی با چاقو بازت کرده و هرچی بوده رو خالی کرده و بسته و دوخته. یا یه کبریت کشیده و شعله رو گرفته زیر روحت، که عین شمع داره می سوزه، و تو پا به پای شعله ش هرروز آب میشی.الان دیگه وقت بامزه بازی و نشر مزخرفات نیست، وقت تو پوستِ برّه رفتنِ گرگ ها نیست، چون الان دیگه همه چی مثل یه توهینه، وقتی میدونی یه آدم عوضیه این روزا صراحتا ترجیح میدی نقش بازی کردنشو بذاره کنار و با روی عوضی ش بیاد جلوت، با همون رویِ نقاب زده ی سپر به دست و اسلحه به کمر و بیسیم در روده بزرگ. با همون لرزش دستی که یه سپر پلاستیکی رو گرفته، و سوراخ موش اجاره کردن برا فرار بعد از اینکه حسابی نقش قوی بودن بازی کرد و فکر کرد ما هم خریم. اصلا با همون آب پاشی که صبح رد خون هارو از روی زمین می شست بیاد. با اشک آور و ساچمه بیاد. با کارت عضویت کوفت و زهر مارش و عکس فلانی و بهمانی و امید به بهشت رفتنش بیاد. با خودشو به در و دیوار زدن برای تاریخ هزار سال پیشش بیاد، و بعد خودش آب رو روی تو ببنده و از تشنگی بکشه ت؛ ولی حداقل با صداقت بیاد جلو.چون فقط یه حرومزاده میتونه به چند تا نوجوون کشته شده بگه تروریست و بعد بشینه برای یه ساختمون سوخته که با پول همین مردم ساخته شده زار بزنه. میخوای مفهوم دقیق آتیش زدن مسجد رو بهت توضیح بدم؟ بله این صراحتا خشونت خالصه، و جُرمه؛ و داره با جدیت اعلام میکنه که دیگه از خودت و خدات و محل عبادتت بیزاریم، و بکش بیرون از ما. مامور هایی که با دبّه نفت ریختن رو زمین و یه فضای بزرگی رو آتیش زدن برای فراری دادن مردم هم خطای دید ما بوده و از کم عقلیه که اینو میگیم، اونا یه مشت تروریست بی دین بودن که فقط اومده بودن به دیگران آسیب بزنن؟ اتفاقا منم با این عبارت آخر موافقم، منتها خیلی خوشحال نیستم از اینکه حقوق ثابت ماهیانه دارن. صبحِ فردای یه شب نکبت، کلی بسته خالی تیر ساچمه پیدا کردم تو باغچه وسط بلوار، تولید سال 2016، و هزار بار هم روی این موضوع تاکید میکنم، ساخت ایران، و با افتخار روش نوشته گلوله ضد شورش. اگه نمیتونن قیمت روغن رو کمتر از یک میلیون و نیم کنن، به جاش از ده سال قبل انبار هاشونو با تیر پر میکنن برای زدنت. بهمون میگن دسترسی تون به اینترنت بین الملل وصل شده، قیمتا هم قراره بیاد پایین. باورم شد. کاملا باورپذیر. مثل اینه که بیاد بهت بگه دلار اصلا هم صد و شصت و خورده ای هزار تومن نیست و فقط دو ریاله؛ و تو هم باید بگی باشه؛ همین که حاج آقا میگه. یه شب تو همون شبا، پشت تلفن از یه دختری حال دوستشو پرسیدم، ساکت شد یهو، بغض کرد، یه دیقه هیچ حرفی نزد، یه صدای هق هق خفیف از اون طرف خط میومد و بعد گفت که «دو شب پیش تو بغل خودم مُرد» و قطع کرد تماسو، که صدای گریه شو نشنوم. اینا یه داستان تخیلی نیست، یه واقعیت وحشتناکه که پرت میشه تو صورتت، و بعد تو هم باید بپذیری ش، و حتی پشت تلفن هم نمیتونی در موردش صحبت کنی. یهو حال یکیو می پرسی و بهت میگن اون شب تیر خورد و مُرد. چقدر جالب و بامزه، این همه تروریست یهو از کجا پیدا شد؟ بعد تروریستا چرا سپر ضد شورش استفاده میکنن؟ معنی خاصی داره اینا؟میگن اینترنت وصل شد، یهو همه لال میشن؛ دیگه هیچ خبرگزاری ای از بد بودن وضعیت اینترنت تیتر نمیزنه، و همه چی میشه گل و بلبل. ناو آبراهام لینکلن داره میاد تو پاچه مون؟ عیبی نداره، یه لنج برمیداریم روشو آسفالت و بتن میریزیم و میریم باهاش مقابله می کنیم. باز کی قراره کشته بشه، چهار تا سرباز وظیفه و یه نظامی کادری عادی؟ ترامپ هم یه ذره سرخوشه به نظرم، یکیو از تو خونه ش دزدیده، حواسش نیست اینجا باید یکیو از تو هسته زمین بکشه بیرون که بتونه بدزده ش. اصلا چطوره براش کتاب سفر به اعماق زمین ژول ورن رو پست کنم شاید به دردش خورد.و خب من هیچوقت یادم نمیره که کسی که به مردم عادی میگه تروریست، همونیه که باعث شد سعید طوسی عفو بشه. هرچقدر تو عفو اون جنایتکار منطق هست، تو تروریست بودن مردم هم هست خب. حالا دنبال عدالت بگرد، فقط آلت گیرت میاد. آلت قتاله، با همون به قتل می رسوننت. بعدم میگن خودکشی کرد. یا مثلا، ای وای اشتباهی سرش گیج رفت از ساختمون بیست و پنج طبقه پرت شد پایین. یهویی رندوم مقدار زیادی سیانور تو خونش ظاهر شد و خود به خود مُرد. چه مردم بی کیفیت و مُردنی ای هستیم ما، مرگ مون هیجان کافی نداره براشون ظاهرا. گشنگی مون و صدای قار و قور شیکم هم که شنیده نمیشه اصلا.الان بهترین وقت ساله که اگه آمریکا که هیچ غلطی نمی تواند بکند یه ذره خطرناک به نظر رسید اونی که کل سالو ماله کشیده بیاد زود بگه که وای به خدا اجاره خونه م گرونه و منم خودم بدبختم؛ آخه این پفیوزا رو از کدوم سیرکی کشیدن بیرون، مرتیکه حرومزاده؛ من و شخص شماره یک و دو اصلا توان اجاره کردن خونه رو هم نداریم، تو که کل سالو مالیدی، این یه ماه آخرشم بمال، حالا اگه به حسابت چیزی واریز نشد شاید اجرت با خدا باشه و در آخرت تحویل بگیری پاداشتو؛ به هر حال حاج آقا بین دو دنیا دسترسی مدیریتی داره.از خفه شدن فراتر رفتم، تحت تاثیر خستگی و هیجان و ترس و وهم و امید فضا هم نیستم؛ مثل همیشه خشم خالص ام، یه شعله از خشم؛ شعله ای که هرروز داره جسم و روحمو می خوره. از این طرف میان می کشنت و از اون طرف فارس نیوز پست میذاره «خدایا بمیرم ولی وطن فروش نباشم»؛ بی ناموسِ عرب‌فن، کسی که برای اعتراض به ارزش پول به گا رفته ی وطنش از توی حرومزاده تیر خورد و مُرد هرچی باشه وطن فروش نیست. و البته مثل تو هم خودفروش نیست. اصلا ما وطن فروش، تو هم و تن فروش. ما که تو خونه تهش میشینیم ساکت، و شما پولارو بخور یه آبم روش. یه ماه دیگه عیده، همه این آدمای دل مُرده باز یه لحظه لباس سیاهو از تن در میارن و رنگی می پوشن و لبخند مصنوعی میزنن که بگن خوشحالن؛ تو هم توی اون بازه زمانی با قیمت بادوم درختی و پسته بازی کن و جیبتو پر کن، و از کم آبی ناشی از کِشت پسته گلایه کن. (پسته رسما تو بیابون کاشته میشه، دامغانو دیدین؟) یا میوه؛ میوه گرونه چون هزینه آبیاری ش زیاده. بعد کامیون کامیون میره عراق مثلا، اونا احتمالا آبش از عراق وارد شده بوده و مردم خودمون لایق خوردن میوه خوب نبودن مثلا.باز هفته ای یه دونه بنر چاپ کن بزن وسط یه میدون تو تهران و اینا. اونقدر اساطیر ملی رو استفاده کن که مَردم از اینا هم بیزار شن. حالا که بازار امام و شهید کساد شده رو بنر شلیک موشک و پرتاب ماهواره عکس کاوه آهنگر و رستم دستان می بینیم. خیلی طنزه ولی متاسفانه فقط میتونم به قبر مادر سازنده ش به خندم، نه به خودش.میان میگن ما هم مشکلاتی داریم ولی مغزمون شسته شده و زر زیاد می زنیم. یا واقعا مشکلی نداری و فقط زر زیاد میزنی، یا تو هم مثل ما مشکل داری ولی اونقدر از داشتن عقل و هوش بی بهره ای که مشغول ستودن کسی میشی که زندگیتو به گند کشیده و بعد به خودت هم افتخار میکنی. عزیزم، محتوای مغز شما عقیده نیست، طویله س. اون جملات زیبای تیکه سخنرانی ها حرف حکیمانه نیست، صرفا محل ریدن یه خوک بوده. دو روز خفه شی نمیمیری خب.میگن لیست کشته شده هارو رسما منتشر میکنیم که از انتشار اخبار جعلی جلوگیری کنیم. بعد می بینی یه لیست نهایتا پنجاه تایی میدن بیرون که توش با کرکتر های تخیلی پر شده که همه شون مشکل قلبی داشتن مثلا، از دیدن مامورین بزرگوار سکته کردن، اصلا هم تیر نخوردن. بیناموس من خودم شخصا دورادور پنج نفر رو میشناسم که مُردن یا داشتن می مُردن. پنج فاکینگ نفر. اینا عدد نیست، یه دونه مداد و خودکار نیست، اینا انسان ان، نباید با عدد بشمری. و البته، خواهشا دو ماه بعدش؛ برای مجازات عوامل نظامی تندرو داخلی تیتر نزن، در حالی که پاداش شونو میزنی به حساب و مرخصی تشویقی شونم به راهه. اون خری که فکر می کنی ماییم؛ حقا که خودتی و بالا دستی های کچلت. کچل و پیر و چروکیده و ریش دار. مشکلی هست؟کلافگی چهره ش خیلی گویاست. این جک تو فیلم خانه ای که جک ساخته. جک یه معمار دقیق و باحوصله بود، که یه روز به این نتیجه رسید که اگه با جکِ ماشین بزنه تو سر یه نفر، یکی رو خفه کنه؛ و یکی رو با چاقو؛ چند تارو با گلوله و غیره بکشه، و با جنازه هاشون خونه بسازه، خیلی بهتره از اینکه با آجر و سیمان بسازه. منم مثل جک کلافه ام. مصالح ساختمانی م رو هم انتخاب کردم. اصلا به تخمم هم نیست که سر این پست کی چی بگه. اصن بیان بگیرنم، بمیرم اصلا، به درک. کلافه ام.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 10:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد پیچید تو حیاطِ خالی.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-xryhdht261oi</link>
                <description>همین الان، بدون هیچ مقدمه ای، باد پیچید تو حیاط خالی؛ یه اتفاق معمولی، بدون هیچ پیش زمینه ای، و نتیجه ای، و اثری. باد میاد و میره، هیچ ردی از خودش به جا نمیذاره. گاهی با خودم میگم، شاید تو باد بودی، یه باد سرد، باد سرد زمستون؛ که اومدی و پیچیدی بهم، و هرچند سرمات باقی موند توی گذشته م، خودت باز مثل باد رفتی. می گفتی میدونی برام سخته، اما؛ احساساتمو جدی نمی گرفتی، خیلی وقت گذشته، دیگه خودمم جدی شون نمیگیرم. الان آرومم، خوبم؛ خوشحالم از اینکه آدمای زیادی هستن که داستانمونو نمیدونن، که اسمت فراموش میشه. چند روز پیش تولدت بود، یادم بود، فقط نخواستم تبریک بگم. چون دیگه لازم نبود. و دیگه لازم نیست دنیا مو با دنیای تو تطبیق بدم، من فلسفه مو میخونم و تو به گربه هات غذا بده، من لیوان های قهوه رو با قرص های کافئین عوض کردم و خب، دیگه تو نیستی که بگی برات ضرر داره؛ یه ذره غمگینه، ولی قبل از اینکه محرک برسه به جریان خون، برسه به مغز. الان دور خودم یه قلعه ساختم، از اونایی که حتی نگاه من به سمت شون باعث می شد حسودی کنی، از کتابایی که خیلی وقته نمیخونم چون مشکلی ندارم با اعتراف به اینکه حوصله ندارم، و داخل قلعه دیگه یه جنگجوی مُرده ی زخمی نیست که پشت رد پات دستشو میکشه رو برف و زار میزنه. الان یه امپراطور با شکوهه. دیگه حس نمیکنم یه موجود دوست نداشتنی ام، چون تو نیستی که دوستم نداشته باشی. و چندین نفر که دوستم دارن. موهام دو برابر چیزی شده که می گفتی بلنده و بدت میومد. اما این روزا همه میگن باحاله. اخیرا آدمایی رو پیدا کردم که برای منِ بی حوصله ی مودیِ تاریک و تیره احترام قائلن، و به همین صداقتم در خودم بودن علاقه دارن. جات خالی نیست؛ اگه جات اینجا بود الان اینجا بودی. دیگه سایه ت هم نزدیکم نمیشه، دیگه باد جرات نمیکنه بو ی عطرت رو بیاره سمتم. لکه هاتو از خاطراتم و مغزم پاک کردم، دیگه با هرچیز ساده ای یادت نمیفتم. الان بعد از مدت ها واقعا آرومم، شاید هیچوقت خوشحال و سرخوش نبودم، و الانم نیستم، اما ناراحت نیستم، ساکت و آرومم، یه آرامش خالص. الان صبح تا شبم رو با کسایی وقت میگذرونم که بهم جرات دادن، تو روزایی که تو رفته بودی کنارم بودن. آدمای خالص و بدون تعارف، هرچند؛ گاهی به ندرت دلم برات تنگ میشه، چون خوبی هاتو یادم نرفته، یادم نرفته چقدر می خندیدیم، صداتو یادمه، و صدای خنده هاتو. اما این زخم، دیگه بسته شده. الان وقتی یادت میفتم لبخند میزنم. وقتی باد پیچید تو حیاط یاد تو افتادم بی دلیل، و لبخند زدم. هرچند، اگه می شد برگشت به قدیم، با آدمی که الان شدم، حتما همه چیز رو یه جور دیگه می چیدم، که اینطوری تموم نشه، که آخرش مجبور نشی بری. هنوز گاهی به خودم میگم تقصیر من بود، اما بارش خفه م نمیکنه. له نمیشم زیر فشارش.دیگه با هرکی میخوام ارتباط برقرار میکنم، نگران نیستم تو رو ناراحت کنم. دیگه ممکنه یک هفته با هیچکس هیچ حرفی نزنم، و کسی هم ناراحت نمیشه، چون میدونن من اینم، و لازم نیست صبح تا شب بشینم دنبال حرف بگردم که بیام به تو بزنم، که حس بدی نداشته باشی از سکوتم. همه اینا یه زمانی قشنگ بوده، اما؛ بعدتر فاسد شده، گندیده، و بو میده. توی زمان حال معنی آرامش رو میفهمم، معنی رها بودن. میتونم ساعت ها بشینم یک جا بدون نگرانی، دیگه نگران نیستم از دستت بدم، نگران از دست دادن بقیه هم نیستم.هیچوقت باهات بحث نکردم، دعوامون نشد. حالا با اونایی که دوسشون دارم بحث و دعوا میکنم؛ اصن دلم میخواد بی دلیل برم رو مخشون. یه بار یکیو عمیقا ناراحت کردم، حالم خوب نبود؛ و فکر اشتباهی در موردش کردم. دو ماه گذشت، تو دو ماه به قلبم سیم کشیدم که چرا این کارو کردی، و دلم براش تنگ شد؛ بعد، برگشتم، عذرخواهی کردم، و الان همه چیز خوبه دوباره. این اون آدمی نیست که قبلا بودم. قبلا می ترسیدم، از همه چیز. از زندگی و زندگی کردن. از ریسک کردن. از ابراز احساسات. از رمانتیک بودن، از دلقک بودن، عصبی و بد اخلاق بودن، داشتن ساعت خواب افتضاح و نداشتن توجیه براش، از اینکه بیشتر عمرمو گیم بازی کردم، از ناراحت کردن دیگران، از خودم بودن. از همه اینا می ترسیدم. از گند زدن، باختن. حالا مشکلی ندارم باهاشون. تو این مدت خیلی عوض شدم، حالا میتونم زندگی کنم و دَووم بیارم. حالا اگه مشکلاتم با زبون حل نشه مشکلی ندارم اگه با مشت حلش کنم. حالا میرم جلو و اشک آور میخورم. دیگه مشکلی با تموم شدن ها ندارم، و از ترس تموم شدن بیخیال شروع کردن نمیشم. دیگه وقتی یکی کنارمه از بودنش لذت می برم، بدون وحشت از دلتنگی. دیگه اگه لازم بدونم، مشکلی ندارم به اینکه خودمو به یه موقعیت تحمیل کنم. این منِ قدیم نیست. و به منِ جدید افتخار میکنم.Aveiro - Michael Barrett</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تا ابد ویرگول رو به ویراستی ترجیح میدم.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-ipboyy2uae5p</link>
                <description>شاید خیلی چاپلوسانه به نظر بیاد که اینو دارم تو ویرگول می نویسم، اما باید جانب انصاف رو نگه دارم، قبلا توی همین ویرگول در چندین پست نیش و کنایه تحویل ویرگول و مدیرش دادم و از چیزای مختلف ویرگول ایراد گرفتم و کلی لایک خوردم، حالا تعریفی که حقشه رو ازش میکنم.مورد اول اینکه، من هیچوقت اکانت ویراستی نداشتم و خب نخواهم داشت، اما؛ همین که صرفا توجهم بهش جلب شد با این صفحه رو به رو شدم، که فحش دادم و بستم گوگل مو:وات دی اکچوال فاک؟ این چیه آخه بیناموس؟ دیدن این کلیپ باعث آرامش من خواهد شد؟و چند بار ریفرش کردم صفحه رو، و هر بار با یه سم مشابه رو به رو شدم البته؛ بعدش گوگل رو بستم کلا، لپتاپو هم خاموش کردم. مورد بعدی اینکه، الان برای پست گذاشتن توش باید احراز هویت کنید، بعد از محدودیت های فعلی اینترنت، برای احراز هویت فقط کافیه به سایت شون باج بدین؛ این شات از خبرش تو زومجی:اوکی ولی من چرا باید دقیقا بخوام تو یه سایت رندوم ایرانی 200 هزار تومن پول بدم که فقط بتونم مزخرفاتمو منتشر کنم؟ تازه سایتی که با اون صفحه لاگینی که من دیدم، فکر نمیکنم چیزی به اسم امنیت کاربری توش وجود داشته باشه، و البته احراز هویت اونطوری خیلی کمک میکنه که اگه «به دستور مقام قضایی» یکی اطلاعاتتو خواست، از نام مادرت تا کد ملی دخترعمه ت و شماره کارت بانکیت رو صاف بذاره کف دستشون.حالا اوکی، اصلا فرض کنیم من خر شدم رفتم اونجا، اون «میکروبلاگینگ تعاملی» که برای توصیفش نوشته شده اونجا، دو معنی ساده داره؛ یکی اینکه یه تقلید تحقیرآمیز از توییتره در حالی که همه مقامات و مسئولین ایران خودشون توییتر استفاده میکنن، و اونو پرت کردن جلو ما که خفه شیم مثلا. مورد دوم هم، عبارت میکروبلاگینگ خیلی رو مخمه، چون حجم و مقدار متنت محدود و تیکه تیکه میشه. سر هیچ. و الان روزای بدی رو پشت سر گذاشتیم، و هنوز هم میگذاریم، اما با تمام اینها، ویرگول در کنار مون ایستاد. یکی اینکه قابلیت پست گذاشتن محدود نشده، و دو؛ پست من که خب شدیدا توقع داشتم حذف شه هنوز سر جاشه به راحتی. همیشه هم همینطوریا بوده تقریبا، به جز چند مورد خاص در طول تاریخ ویرگول. تا جایی که در جریانم، ویرگول هرچند برای ما باعث ایجاد درآمد نشده، و تبلیغات شو همه جوره بهمون فرو کرده، ولی هیچوقت مانع آزادی بیان کاربر هاش نشده، و البته امنیت نسبی هم داشتیم، و خب انگار اونا هم از خودِ ما ان. حداقل اینجا می نویسم لازم نیست پول بدم، و به کسی باج بدم، لازم نیست خودمو سانسور کنم، خفه شم؛ و تو صفحه لاگین چرت و پرت ببینم. ویرگول کامنت گذاشتن رو بسته؟ آره میدونم، تقریبا بسته؛ اما مطلقا باور دارم میتونست کاملا ببنده ش، و احتمالا مشکل چندانی برای آپدیت شون نبوده. اینم اطلاعیه ویرگول بود.https://vrgl.ir/iZNu5که هرکسی خونده بود یه نظری داشت، یه عده خوشحال و یه عده شاکی و بدبین، اما چیزی که من می بینم اینه که ویرگول روی حرفش ایستاده. خفه مون نکرده، برای فعالیت مون تو این روزا ازمون در کنار پول، اطلاعات هویتی و احراز هویت نمیخواد، و البته خودش هم یک قدم به سمت جلو گذاشته، و شاکی بودنش از وضعیت رو اعلام کرده. خب، تو شرایط فعلی، این به نظرم ستودنیه. این موضوع که یه زمزمه هایی شنیده بودم درباره اینکه ویراستی رقیب ویرگول حساب میشه باعث شد دلم بخواد اینو بنویسم، و بگم نه؛ ویراستی فقط یه جوک بزرگه که اصلا خنده دار نیست. من ویرگولِ قدیمی خودمونو با همه مشکلاتش و خوبی هاش؛ ترجیح میدم. هرچی باشه، به قول بچه ها، اینجا خونه ی ماس.عزیزم چرا حتی یه لقمه از غذاتم نخوردی، میترسی اینجا احراز هویت کنی؟میدونم موضع گیری م ناقص، پستم پراکنده و البته حرف ها و دلایلم نامنسجم ان؛ اما تو ویرگول لازم نیست برای هیچکدوم از اینا جواب پس بدم، چون اینجا علیرضا م، و یه عده قبولم دارن. بیخیال، من توی یه پست که از ویرگول ایراد گرفته بودم با یه ذره طنز و مقادیر هنگفتی نیش و کنایه، و البته عکس آقای آجودانیان (مدیرعامل ویرگول) رو با فتوشاپ تبدیل به میم کرده بودم برا کاور پست؛ حتی اون پست هم منتخب شد. دیگه نمیتونم نسبت به ویرگول بداخلاق و غرغرو باشم فعلا، اونم تو بازه زمانی ای که مردم جشن گرفتن که سروش پلاس پیام دادنش فعال شده، و ما یه هفته داشتیم اینجا حرف می زدیم و پست می ذاشتیم. لازم بود اینارو بگم. چون می بینم که اکانت ویرگول برای وضعیت فعلی پروفایل سیاه گذاشته، و بعد ویراستی داره وضعیت فعلی مارو به سخره میگیره. رقت انگیزه، و مضحک. واقعا یه تشکر از بچه های تیم ویرگول، من اینجا ایستادم چون اونا رو موضع شون ایستادن، و به سادگی سرور های وب سایت شونو خاموش نکردن؛ و مارو هم خفه نکردن. </description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 15:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوپامین من کو؟ | یادداشت روزمره رندوم.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/dope-ndvbzomk4cc9</link>
                <description>این روزای بی نتی تو کامنتای سایتای مختلف وقتی بقیه رو تحلیل میکنم، یعنی رفتار عموم مردم رو؛ همه انگار تشنه ان، ولی صرفا خود نت نیست، روابط اجتماعی، شغل، تفریح و البته؛ منبع اصلی دوپامین روزمره رو از دست دادن. واقعیت اینه که خیلی وقت بود زنگوله نوتیف های لعنتی ویرگول هیچ معنایی برام نداشت، و وقتی بعد از سه ماه میومدم و می دیدم 64 تا نوتیف دارم به جای ذوق کردن و دریافت دوپامین، عملا پانیک می کردم، که وات دا فاک کی جواب کامنتا رو بده و اضطراب می گرفتم اصن. اما الان واسه روزی شیش تا نوتیف، هشتاد بار ویرگولو ریفرش میکنم، در ساعت های مختلف شبانه روز، و برای یه مولکول دوپامین گدایی می کنم؛ اصلا مهم نیست حتی اگه بیام ببینم کامنت پر فحش بوده، فقط اون لحظه لمس کردن عدد نوتیف ها و دریافت دوپامین.خیلی دنبال یه عبارت ادبی قشنگ و مناسب و در خور وجه اجتماعی اینجا م گشتم، ولی پیدا نشد؛ و بهترین جمله ای که دارم اینه که «الان هوا هوای اعتیاده». واقعا تو کمبود دوپامین اعتیاد خیلی می چسبه، از منظر تجربی و روانشناختی؛ حالا اعتیاد به هرچی. اینو تو رفتار آدما میشه دید؛ مثلا من یه هفته س از اعتیاد به گیم؛ به اعتیاد به زل زدن به رادار ابر آروان و چک کردن لحظه ای وضعیت اینترنت و پینگ گرفتن بیست و چهار ساعته از آدرس کلادفلر رسیدم، منتظر اون لحظه تخیلی ای که یهو ارتباط برقرار شه و بوم! خوشحالی و شادی ای که توهمی بیش نیست؛ نت درست شه میرم میخوابم درجا؛ اما خب، الان که نت نیست سه شبه درست نخوابیدم. میل به دوپامین رو اگه درست شناسایی کنی به چیزای جالبی میرسی، مثلا می بینی کسالت یه پیغام عاجزانه برای مغزته، و درخواست تغییر، به جای نفرت ازش اگه یه راه حل پیدا کنی؛ خب، موقتا نجات پیدا کردی. من هیچوقت گوشیمو جواب نمی دادم، آدم تلفن گریز و «ضدزنگ» مطلقی بودم که همیشه گوشیم میوت بود و سالی یه بار به کسی در حد سی ثانیه زنگ می زدم، الان چند روزه عادت کردم هی زنگ میزنم به مهسا و نیم ساعت؛ یه ساعت حرف میزنیم، دوتا آدم کم حرف؛ که مثلا در طول روز خیلی زیاد هم چت نمی کردیم. الان مثلا با زنگ زدن اضطرابم خفه میشه، دوپامین دریافت میکنم و البته خب، صحبت کردن با دوستِ خوبم حالمو بهتر میکنه. از طرفی یه ساید خیلی دارک هم داره این کمبود دوپامین، که ممکنه بعدا خودتو تو یه چرخه و زنجیره از رفتار ها و عادات ناسالم و مزخرف پیدا کنی؛ مثلا چند روزه برای فرار از احساس بی رمقی بسته قرص کافئین رو ول نمیکنم، و بعدش هم چایی روی چایی، برای کافئین بیشتر، و قند بیشتر؛ برای اینکه مغزم بهتر از کافئین استفاده کنه، و البته لیوان های بزرگ چایی، که مقدار آب موردنیاز تجزیه و مصرف کافئین رو جذب کنم. یا زل زدن به یه نمودار مزخرف اینترنت، منتظر یه لحظه که وصل شه. شبیه کارکرد لاتاری به نظر میاد، یا حتی؛ ولش کن، بقیه شو خودتون درک کردین. چند روزه گیم های آفلاین داستانی جذابم رو هم ول کردم، چون اونقدر حوصله نداشتم که با یه چیز پیچیده ور برم، و گیم های کارتی دو بعدی سخت بازی میکنم، مثل Slay the Spire، که کلا ریسک و پاداش و مجازاته، بازی با نوسان دوپامین توی مغزه دقیقا، چیزی که بهش نیاز دارم. حتی پاسور، الان نشسته بودم کف اتاقم، چیپس می خوردم و یه بازی تک نفره پاسور رو بازی می کردم، که هم ساده س و هم جذاب؛ و هم شدیدا آرامش بخش، و اعتیادآور، نمیدونم چرا بعدش دلت نمیخواد ولش کنی.اینا همش روش های سازگاری م با فاجعه س؛ اما بخش غم انگیز ماجرا اینه که همه اینا منو به یه موجود مزخرف سطحی تبدیل کرده. شایدم اشتباه فکر میکنم، و اینکه بشینم «هستی و زمان» هایدگر رو بخونم چندان برتری خاصی نداشته باشه. فک کن روزی که حوصله نداری چایی بریزی بخوری بشینی «تحلیل هستی شناسانه هستی هستندگانِ پیشِ دستی بر مبنای در-جهان-بودن» رو بخونی، اره میدونم با خودت گفتی وات دا فاک؛ و تازه این یه صفحه از یه کتاب 900 صفحه ای رو در بر میگیره؛ احتمالا شکنجه کردن خودم با خوندن صفحه 203 این کتاب به هیچ وجه منو از یه موجود مزخرف سطحی به یه متفکر تراز اول ارتقا نداده؛ پس باز با وسوسه دوپامین میام ویرگولو چک میکنم، و گیم کارتی. لعنتی.کسالت منو به چه گیم هایی که نکشونده؛ البته ظاهر ساده ش رو مخم بود قبل از بازی کردنش، وقتی فهمیدم چقدر سخته خوشم اومد. دوپامین من کو؟</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 20:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خَفِگی.</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D8%AE%D9%8E%D9%81%D9%90%DA%AF%DB%8C-zl1jlj8ow6b4</link>
                <description>هیس! حرف نزن، هیچ جا؛ با هیچکس. کامنت نذار، گیم بازی نکن، فیلم نبین، و کتاب نخون؛ تو هیچکدوم آزادی نداری، البته که اخیرا کلا نداری شون. نفس عمیق نکش، میدونی؛ اکسیژن توی کشور کمه، و به خاطر نفس های عمیق مردمه، نه دود صنایع اسلحه سازی، نه بنزین تصفیه نشده به علت بی‌عرضگی. کم آبی، رودخونه ها خشکیدن، هیچکس هم سد سازی بی رویه رو مقصر نمیدونه. غیرممکنه اینطور باشه، چون این کار توسط «اون ها» انجام شده، و اونا هیچوقت مقصر نیستن. بهمون گفتن آب زاینده رود اصفهان میره سمت کشاورز های یزد، با لوله های زیرزمینی؛ بیخیال، پس «فولاد مبارکه» آب شو از کجا تامین میکنه؟ و صنایع فولاد پرسود توی یه کشور فقیر، برای ساخت چی به جز موشک استفاده میشه؟ اشک زیاد دیدم، خیلی؛ خیلیا نمیدونن موقع شلیک اشک آور نباید نفس عمیق بکشن؛ بقیه هم نمیدونن تو این زندان عظیم که اسم وطن رو یدک می کشه؛ نباید به خاطر ناراحتی شون گریه کنن. همین آدمایی که کنار من فریاد کشیدن، همون پسری که وقتی خورد بهم و افتادم زمین برگشت و سریع بلندم کرد؛ دختری که کنارم داشت در سکوت اشک می ریخت، ولی از اشک آور نبود؛ چون هق هق می کرد. همه مون، منتظریم ببینیم بعد از این چه بلایی قراره سرمون بیاد. تروریست ها ماییم که اشک ریختیم و شریف و شهید اونی که شاتگان به دست برادر ها و خواهر های منو به تیر بست.رد خون های کف خیابون رو اول میگن رنگ قرمز ریختن که وحشت عمومی ایجاد کنن و بعدا می بینی رد شو یکی شسته. رفتگر ها شیش صبح داشتن از کف خیابون پوکه تفنگ ضد شورش و پوکه اشک آور جمع می کردن. وسط بلوار؛ هشت تا بسته باز شده تیر دیدم، ساچمه شاتگان؛ Gauge 12؛ ساخت ایران، ساخت سال 2016. یعنی ده ساله دارن تیر تولید میکنن برای زدن ما. بعد از سال 1401؛ بیشتر از 50 هزار میلیارد تومن بودجه اختصاص داده شده به پروژه اینترنت ملی؛ یعنی اگه الان با سایفون به هیچی وصل نمیشی تقصیر تو و سایفون نیست؛ یکی پنجاه هزار میلیارد هزینه کرده که خفه ت کنه، پولی که یک دهمش میتونست خرج ارتقای زیرساخت اینترنت ملی بشه. داد می زدیم، ریه هامون می سوخت؛ بعضیا سیگار می کشیدن و به بقیه می دادن؛ و بعد، حس کردم انگار تَه بوی اشک آور شبیه بوی دارچینه. چند روز نفسم تنگ بود و بدنم درد می کرد، چون رفته بودم بیرون هندزفری بخرم. خب، خریدم؛ حداقل الان میتونم اینجا بشینم و موزیک های تکراری گوش کنم، حداقل هنوز گوش هامو ازم نگرفتن؛ حداقل هنوز بوی بارون خوشحالم میکنه، و نمیتونن بارون رو ازم بگیرن. حداقل هنوز شارژ دارم برای زنگ زدن به دوستام که چند ثانیه صداشونو بشنوم، هرچند؛ بانک و کارتخوان دیگه حتی شارژ هم نمیدن. بعد میان و با وقاحت بهمون میگن این برای صلاح خود ماست. چطور ممکنه کسی با دست خفه ت کنه و بعد تو چشمات خیره شه و بگه فقط خیرخواهت بوده و این مرگ به نفع خودته؟و اینا همش، به خاطر تصمیمات یه مشت شکم سیر و متوهمه. آسفالتی که ما روش زمین می خوریم، اینا حتی یک بار هم روش راه رفتن؟ فرقی نمیکنه کی؛ تف تو «بی‌بی سی» و «بیست و سی»، مسئله اینه که انگار از گوشت تن ما ناهار درست کردن و ما خودمون تو لیست مهمون های دعوتی نیستیم. حالا داد بزن، شعار بده؛ با تمام وجودت، با گریه، با سوزش ریه، با تلو تلو خوردن تا خونه، درد دست و پا؛ و بعد باز هیچ، بدون هیچ آینده ای. آینده مال اونه که برای کتک زدن ما حقوق میگیره. آینده مال اون عرب های حرومزاده حاشیه خلیج فارسه که یهو پول ما میره تو جیب شون که در راه اسلام زرت و پرت کنن.شادی جرمه، اشکالی نداره؛ محرم و صفر میکنن تو پاچه مون. فکر کردن آزاد جرمه، نظام آموزشی رو در قالب فرو کردن یک دین بساز. آزادی بیان هم که جرمه، درسته؟ اگه آزادی بیان برای حکومتت تهدید حساب میشه، بدون شک حکومتت یه تهدید برای کشورته؛ مثلا فکر میکنم این خیلی با انگلستان جور در بیاد؛ نه؟ مثال دیگه ای به ذهنت میرسه؟ بهتره داد بزنی مرگ بر انگلیس قبل از اینکه تو تاریکی یه سیم مسی روکش دار بیفته دور گردنت و خفه شی، و دو روز دیگه بگن یه تروریست رو کشتن. بهتره آب رو نجوشونی، همینطوری اونقدر از شیر آب بی کیفیت بخور تا بمیری. بهتره تو هوای آلوده ماسک نزنی، اتاق گاز برای مرگ ساخته شده عزیز من. بهتره تو تصوراتت هم یه آینده قشنگ رو مجسم نکنی...آنوبیس، ایستاده بر کوه.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 21:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیره شدن به ستاره ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-a33uka0zmkpx</link>
                <description>رو صندلی جلوی ماشین مچاله شده بودم، و حتی نمیدونم کجا بودم. یه جای خیلی سرد و تاریک، وسط بیابون، توی جاده؛ و یه لحظه از پنجره سه تا ستاره دیدم، سه تا ستاره توی یک خط راست، که همیشه منو یاد یکی مینداختن. یه لحظه بدجور دلم گرفت، بغض کردم، چون یادم اومد خودم همه چیزو خراب کردم، و حرفای بدی بهش زدم، چون یادم اومد اون مقصر نبود، و من از بس از خودم بیزار بودم فقط میخواستم بذارم و برم.یه نگاه آروم به دور و برم کردم، گردنم از بی حرکت بودن خشک شده بود، حتی دستمو تکون ندادم که اشکامو پاک کنم، اشک های بی صدای خسته. دورم چیزی نبود، به جز تاریکی و چند تا کسایی که زندگی مو جهنم کردن، خانواده. تو ماشین، تو لحظه ای که میخواستم تنها باشم با اونا گیر کرده بودم. مسئله اینه که من موقع احساس عجز و غم مظلوم نمیشم، یه هیولای واقعی میشم. باز یاد اون سه تا ستاره افتادم، و اینکه وقتی یه هیولا شدم چطور قلبشو شکستم، و رفتم. یادم اومد گوشیمو گذاشتم زمین، یه لحظه خندیدم، بعدش زار زدم.اونجا، فقط گوشیمو برداشتم. یه پیام تایم کردم، و حذفش کردم. دوباره، و باز هم حذفش کردم. زل زدم به ماه. حافظه م زیر و رو شد. پیامش دادم: «الان وسط جاده ام، یه جای خیلی تاریک، اونقدر که ستاره های زیادی دیده میشن، حتی کم نور ترین ستاره ها. تو جاده، شب؛ بین تاریکی و سکوت و سرما خیلی وقت داری که به اشتباهاتت فکر کنی، که دلت واسه آدما تنگ شه درحالی که خیره شدی به آسمون مخملی با ستاره های بی شمار... میگن ما از ذرات قبار ستاره ها ساخته شدیم، ستاره ها که اشتباه نمیکنن. اما من خیلی اشتباه کردم، در حق تو، در حق خودم، بقیه.» و زدم ارسال شه.بعد فقط یه لبخند مبهم زدم، و لب مو از توو گاز گرفتم که همون لبخند هم محو شه. دلم میخواست شیشه ماشینو باز کنم و باد سرد بخورم، و به غر زدن خانواده توجهی نکنم. دلم میخواست در ماشینو باز کنم و بپرم بیرون، همون وسط خیابون با دست خالی برای خودم یه قبر بکنم و برم توش آروم بخوابم. در حالی که خیره شدم به ستاره ها. یه داستان بود توی یه بازی، که درباره جنون در اثر خیره شدن به ستاره ها می گفت. شاید من شخصیت اصلی اون داستان باشم؟ شاید هم واقعیت همینه که به عنوان یه موجود اینقدر ریز، چیزی به جز مرگ نمیخوام.نیچه می گفت، کسی که با هیولا ها نبرد میکنه باید مراقب باشه که خودش به یک هیولا تبدیل نشه، اگه مدتی طولانی به پرتگاه خیره بشی، پرتگاه هم به تو خیره میشه. منظورش به طور دقیق، تاریکی بی اتنهای پرتگاه بود، که بهت خیره میشه، در سکوت مطلق؛ و یهو، خودتو تو عمقش پیدا میکنی. من هیولایی شدم که ازش متنفر بودم. از خودم هم متنفر بودم، اما؛ الان از خودم دو برابر متنفرم. خودمو لایق دوست داشته شدن توسط اونایی که برام عزیز ان نمیدونم، وقتی سال ها تو مغزم فرو شد که دوست داشتنی نیستم، و وقتی هیولایی که الان شدمو می بینم.و هر ثانیه مرور میکنم که کل زندگیمو باختم، همین الان، گذشته، آینده. هیچی برای به دست اوردن نیست، اما هنوز خیلی چیزا برای از دست دادن دارم. اما دیگه احساساتمو به آدما وصل نمیکنم، چون براشون یه بار سنگین و ناگوار میشه، و خودمم خیلی دیر میفهمم، دیگه بیشتر از چند دقیقه خشمگین نمی مونم وقتی با تصور تیکه تیکه کردن طرف به آرامش می رسم، دیگه برا باز کردن پنجره اتاق تو یه شب سرد تردید نمیکنم، و دیگه نمیذارم ایمان شونو به شک من قالب کنن.اون شب سرد به خوبی تموم شد، چون گوشیمو برداشتم، و یه سلامِ گرم دیدم. گرماش یخ دور قلبمو ذوب کرد، بهم هیچ چیز بدی نگفت، فقط پرسید چرا. آتیش گرفتم، بغض کردم، دوباره بی صدا گریه کردم، اما با لبخند. خیلی وقتا بد بودم، و نمیخواستم بد باشم. همین چند دقیقه ی پیش داشتم باهاش حرف می زدم. دیگه جاش خالی نیست، اما؛ بقیه شب های زندگی مو چیکار کنم؟ از چی خوشحال شم، با چی ناراحت شم؛ برای چی زار بزنم، به خاطر چی بخندم؛ و چیکار کنم؟ برای چی زنده ام؟ برای خیره شدن به ستاره ها؟پرتگاه و ستاره ها.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 00:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیدارم، بیزارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-zf2pvmemm6nq</link>
                <description>از هرچی بی داره خسته و بیزارم؛ بی بی‌زاری زار نمیزنم بی‌دلیل؛ ولی از بیداری و بیخوابی و بیکاری و تنهایی... صبر کن؛ این یکی تن داره؛ نکنه زنده ست؟ آره ظاهرا از منم زنده تره. قبل از من توی اتاقم بوده و بعد از منم خواهد بود؛ حالا چه از در رفته باشم بیرون و چه از قلاب لوستر. خستم از این که نصف شبا خاطرات میشن نبش قبر و صبحا بابایی هُلت میده زیر خطِ فقر. نه که مسئله پولش باشه؛ ولی پاش بیفته با یه هزاری عوضت میکنن و پونصد هم میدن روش برا بقیه پول. آهان راستی سی هزار تومن به فلانی بدهکارم و پنج هزار تومن به یکی دیگه و چند میلیونم به بابام؛ احتمالا واسه وجود داشتنم هم بهش بدهکارم؛ انگار نه انگار نمیخواستم زنده باشم. دیگه چه اهمیتی داره که قلبت به دوستات وصله وقتی اتصالت با چراغای مودم عین کرم شب تام پِر پِر میکنه و یه کم دیگه کش بیاد پَر پَر هم میزنه. نه که کسی جاش خالیه؛ این منم که از حمله های زندگی جا خالی میدم و خب بعد که پشت سرمو نگاه میکنم یکی بوده که دیگه نیست. یعنی جای کیه؟ جای تو و اون و اونهای دیگه. من که رفتم جام برای یکی دیگه خالی میشه؛ احتمالا عین راهزنا اتاقمو غارت میکنن، لپ‌تاپم میشه مال بابایی و گوشیم مال خواهری و لیوانم مال مامانی و کتابام... کسی اینجا کتاب نمیخونه؛ همه رو میریزن دور. کپک ها؟ هوم؛ اگه این روزا مُردم باید بگم کپک هایی که کشت کردم رو هم باهام دفن کنن. اما خب هنوز زنده ام. انگار از درون کپک زدم با همه ی اینها. پس تف تو خونه ای که واسه من چهار تا دیوار سرده که مانع گرمای بیرون میشه و توش قشنگ یخ میزنم تا مغز استخون. قبر جای راحت تری نیست؟ تنها هم نیستی؛ کرم ها و حشره ها؛ کپک ها هم هستن. شاید تنها میراثم همون کپک هایی باشه که کشت کردم و مطمئنم از تشکیل خانواده برای جهان سودمند تره؛ چون یه مشت کپک دل کسی رو نمیشکنن؛ غذا نمیخوان، بقیه رو رنج نمیدن و جبر زنده شدن و زندگی کردن و زیر بار زندگی له شدن رو به کسی که اصلا حتی اینو نمیخواد تحمیل نمیکنن. پول هم که؛ کی اهمیت میده؟ ولی با ماهی سه تومن حقوق و فرض فتوسنتز کردن 100 ماه دیگه میتونم یه پراید تخماتیک با قیمت الانش بخرم و 100 ماه دیگه با اون پول حتی نمیتونم کفن بخرم که تو قبرستون شون دفنم کنن. فکرشو بکن؛ برا اینکه تو قبرستون شون راهت بدن باید یه پارچه سفید با خودت ببری؛ و چندین میلیون پول؛ هرچیزی اصولی داره و اینا اصول زندگیه؛ اگه مشکلی داری میتونی غذای لاشخورا بشی. اما تو شهر لاشخور تر از آدما کسی نیست. اونا هم که معتقدن فقط غیبت کردن «خوردن گوشت برادر مُرده» شونه نه کباب خوردن تو مراسم خاکسپاری کسی که پشت سرش کلی کسشر بی اساس سرهم کردن؛ پس احتمالا به جای مرده شور خونه پات میرسه به قصابی و سرت میره موزه مردم شناسی. خانواده هم میرن موزه ی وظیفه شناسی احتمالا؛ که براشون ایستاده دست بزنن؛ چون همیشه به خاطر چیزایی که مقصرشون نبودی سرزنشت کردن و آزارت دادن. احتمالا اینکه دنیا جای خوبی نیست هم تقصیر منه. منم تنها کاری که میکنم اینه که تو دنیایی که صدای فریاد هام حتی از در و دیوار اتاقم بیرون نرفته؛ برا متن هام دنبال خواننده بگردم. شنونده های ساکتی که خودشون انتخاب میکنن مخاطب حرف هات باشن و واسه ی اخلاق گندت و غر غر هات و حال روحیت ولت نمیکنن و نمیذارنت برن، تهش می بینی یه عدد کم و زیاد شد؛ مثلا 28 تبدیل شد به 27 یا 324 تا شد 323 تا. هیچکدوم هم واسه خودت اینجا نیستن، منظورم اینه که؛ کی به خاطر خودت شعبده باز میره دیدن نمایش؛ همه برای خود نمایش جمع میشن. همونطور که هیچکس برای خود یه دلقک نمیره سیرک؛ چون دلقکِ بدبخت حقیر؛ خواسته یا ناخواسته یه دلقکه، اونا فقط میرن که سرگرم شن و بخندن؛ برای این کار دارن پول هزینه میکنن، و البته که اصلا هم مسئله پول نیست.خودم کشیدمش؛ اسمش هم «طاقت بیار» عه؛ یا «دووم بیار»، یا «زنده بمون».</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 03:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا گاهی باید «همه چیز» رو رها کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/bnamusa-ro-well-con-ne3nzylli20f</link>
                <description>چرا نکنیم؟ اگه در عمل «همه‌چیز»ی وجود داشته باشه، رها نمیشه، مثل بومرنگ وقتی پرتش کنی برمیگرده پیش خودت. و این «همه‌چیز» که نیاز به رها شدن داره، احتمالا نه تنها یه لذت ساده و خالص مثل حس پرت کردن بومرنگ با خودش نداره، بلکه همون تخته سنگ لعنتی سیزیف بیچاره‌س که تو گذاشتی‌ش روی شونه هات و داری بار سنگین شو بیهوده به دوش می‌کشی. تهش هم فقط برات خستگی می‌مونه و وقتی زیر بارش له شدی، سیزیف میاد سنگ شو برمیداره و به قل دادنش به سمت بالای کوه ادامه میده؛ حتی ازت تشکر هم نمیکنه. اگر هم ازش بپرسی چرا، میگه اون ازت نخواسته بوده با حمل کردن تخت سنگش نقش قهرمانا رو برا خودت بازی کنی. عادت کردم منظور های واضح و کلمات ساده و خالص و صریح رو لای یه لایه زیبا و لطیف از کلمات و استعاره ها و آرایه ها بپیچم و در بدترین مواقع هم با صرف کلی وقت و انرژی، به یه داستان کوتاه تبدیلش کنم. در هر صورت هم فهمیده نشه. پس برمیگردم به همون موضوع بومرنگ. بومرنگ خیلی چیز جالبیه، پرت کردن درستش هم کلی تمرین نیاز داره. اما در نهایت ندیدم کسی بگه بازی با بومرنگ بهش «خوش می‌گذره». چون خوش گذشتن معمولا تو به تنهایی وقت گذروندن گیر نمیاد. در نقطه مقابلش بازی با «فریزبی» یه. یه دایره پلاستیکی مضحک که تو هوا پرتش میکنن، می‌چرخه و‌ جلو میره تا اون طرف دوستشون بگیره‌ش و با یه حرکت دوباره پرتش کنه به سمتشون. احتمالا لب ساحل دیده باشین که مردم با فریزبی بازی میکنن. البته که‌ خوش گذشتن بازی فریزبی به خاطر ماهیت اون دایره پلاستیکی مضحک نیست (وگرنه بومرنگ خوشگل‌تره)، به خاطر نوع استفاده شه. تو فریزبی رو پرت می‌کنی که دوستت اون طرف بگیره ش. ولی بومرنگ رو صرفا پرت میکنی چون از‌ کسالت خسته شدی و میخوای یه کاری انجام داده باشی. حالا فریزبی بازی‌ کردن که خوش میگذره، پس ناراحتی من چیه؟ اینه که همیشه این منم که فریزبی رو پرت میکنم. اون طرف ساحل هم میفته روی ماسه ها. انگار تو ارتباط با آدمایی که برام مهمن فقط منم که اهمیت میدم. تو این بیسبال همیشه من پرتابگر توپ ام و خیلی وقتا توپ‌زن مشغول استراحته یا حوصله نداره. یا کار داره و سرش شلوغه، طوری که انگار فقط خودش تو جهان کار داره. بعدم در کمال خونسردی یه بطری آب معدنی سرد میخوره و از زمین بازی میره بیرون، میخواد با یکی دیگه بازی کنه. کسل کننده س‌، انگار بقیه مُردن و فقط وقتی کارت دارن زنده میشن. وقتی تو یه مشکل مشترکین تو از صبر گوش دادنت مایه میذاری و اینکه طرف مقابل از گوش دادنت بهت فرار میکنه رو هم تحمل میکنی و اسمشو میذاری دوستی تا چند ماه بعد بیاد و خیلی شیک تو جمع دوستای صمیمی تو، بگه که تو رو به دوستای جدیدش معرفی نکرده چون به نظرش به اندازه کافی ارزشمند نبودی. البته که واکنشت خنده‌س چون سر تا پای طرف مقابلت در یک لحظه به نظرت مضحک میاد و بعد برات سوال میشه که همه ی این وقت و‌ صبر و انرژی گذاشتنا نتیجه‌ش تهش میشه این؟ آره میشه این‌. دقیقا همین. مشکل شنونده خوبی بودن اینه که حرفای بیشتری برای شنیدن بهت ارائه میشه، و تو با تمام وجود گوش میدی، حتی تو بدترین روز هات که هر لحظه شو داری آرزوی مرگ میکنی، چون میخوای حالشون خوب باشه. میخوای خوشحال باشن چون قلبا و خالصانه دوستشون داری. با شوخی هات می‌خندونی شون، بهشون امید و انگیزه میدی و تشویق شون میکنی. چون برات مهمن. ولی تو؟ نه، هر لحظه میشه انداختت دور. به خصوص اگه انرژی کافی ای که بهش عادت کردنو ازت دریافت نکنن. دیگه نمی‌پرسم چطور و چرا چون ظاهرا ماهیت آدما همینه و هرکارم بکنی نتیجه ای که تهش گیرت میاد همینه. اما برام سواله، اگه فرضا یهو همینجا گوشه اتاقم بی سر و صدا بیفتم و بمیرم؛ اصلا کسی متوجه میشه؟ یا تا لازمم نداشته باشه و کارش گیر نباشه سراغمو نمیگیره؟ خنده‌دار ترین بخشش اینه که همون فرد تو روزای خوشش دیگه به زور و با اکراه جواب سلامتو میده؛ انگار نه انگار که کی بوده و چی بوده. یا مثلا ارتباط عمیقی که برای تو پر معنا بوده و چهار سال از عمرتو پاش گذاشتی به امید آینده رو، با تایپ کردن دوتا جمله به پایان کمدی خودش برسونه. کمدی سیاه. من ناامید نیستم، من خوده ناامیدی ام. دیگه فهمیدم آدما گلدون هایی نیستن که بذر امید و دوست داشتن تو خاک سرد شون بکاری و منتظر باشی جوونه بزنن و ریشه بدن. صرفا داری گِل لگد میکنی. تو داری از جونت مایه میذاری ولی ظاهرا داری بدجوری اشتباه میکنی. فرضا برای تست، من همین الان چند وقتیه مُردم، و روز های متمادیه که تا کسی کارش بهم گیر نکرده و لازمم نداشته سراغمو نگرفته. با همه‌ی اینها، همین آدما منو خودخواه و‌ خودمحور میدونن؛ که باعث میشه دلم بخواد تو صورتشون تف کنم، نه کمه؛ دلم میخواد تو صورتشون بالا بیارم.فقط سوال همیشگی «چرا» تو ذهنم باقی مونده، که چرا جوابم اینه و نتیجه همیشه همینه؟ من اگه برای کسی وقت میذارم حتی برای یه صحبت ساده، در واقع نشونه احترام عمیقم به طرف مقابله، قلبا ازش خوشم میاد و حس خوبی ازش می‌گیرم، و اینا برام ارزش و معنا داره. اما مثل دل خوش کردن به علف های هرز باغچه س، حالا تو مراقبش باش و هرروز آب بده بهش، در هر صورت پاییز می‌خشکه و میره طوری که هرگز اونجا نبوده. شازده کوچولو خوب داستانو فهمیده بود! برا همین یهو عین عیسی مسیح که زد زیر میز و همه چیو ریخت رو زمین، شازده کوچولو هم زد زیر ماهیت این بازی و خیلی شیک، نه یک بائوباب یا علف، که یک‌ گل رز رو رها کرد و رفت، دقیقا چون گلش رو دوست داشت، و با دیدن پنج هزار تا گل دیگه، بازم علاقه شو به گلش حفظ کرد، با وجود غرور مضحک و دروغ های گلش. بسه دیگه برا امشب، هرکی هم میخواد به خودش بگیره، با خیال راحت به خودش بگیره. چون اگه دلیلی برای ناراحت شدن از این متن داره احتمالا یا منو ناراحت کرده، یا یک جای کارش می‌لنگه.عکسو خودم گرفتم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 03:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخدا و بطری هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-pqibhthomv0z</link>
                <description>صدای غژ غژ در. فقط همین و بس. سکوت ناگهانی زمزمه ها. نیم نگاه های زیر چشمی. بار تا خرخره پر بود. کسی بلند شد. «ناخدا؟ ناخدا اینجا چیکار میکنی؟» صندلی اش را به او داد. لنگ لنگان وارد شد. ناخدای لنگ روی صندلی وسط سالن نشست. سرفه کرد. «یکی یه بطری به من بده.» یک سکه نقره ای رنگ به طرف بار پرت شد. بطری سیاه و لیوان فلزی. مایعی به سرخی غروب لیوان ناخدا را پر کرد. «ناخدا کو کشتی‌ت؟» ناخدا بلند خندید. کشتی‌م تو یه بطری خالیه؛ روی میز. «ناخدا مستی؟ کشتی ماهیگیریت!» ناخدا اخم کرد. «ماهی رو با قلاب هم می‌شه گرفت.» فضا گرم بود. بوی ترش مایع تخمیر شده. شراب قدیمی؛ شراب تازه. غژ غژ صندلی ها. جمعیت نیم‌خیز به سمت ناخدا. «کل زندگی شو تو قمار باخته.» صدایش در جمعیت مثل قند در آب حل شد. «زنش ولش کرده.»قطره های سرخ کنار لب ناخدا. بی پروا لیوان ها را سر می کشید. «زن؟ یه ماهیگیر قلاب شو داره.» کسی به حرفش خندید. کسی دیگر با دست به سر آن ابله خندان زد. سکوت. پیچش صدای درد. سکوت به احترام ناخدا. سکوتِ ناخدا. «یه ماهیگیر پیر بهم گفت قلابتو سفت بچسب؛ تا آخر عمر باهاته. بقیه چیزا گذرا ن. طوری میرن که انگار نبودن.» یک بطری دیگر برای ناخدا. صدای خنده های بلند. ناخدا به سلامتی درد هایش می نوشید و بلند می خندید. «به سلامتی ناخدا بنوشیم.» طوفان های بیشماری را سالم رد کرده بود. شهرتش تا آن سوی غروب پیچیده بود. «اینم یه طوفان دیگه.» باد می وزید. لیوان ها به هم می خوردند. نفس های سنگین بو می‌دادند.اوج سمفونی با سکوت زمزمه ها بدرقه شد. «پدرم از کوه ها می گفت. از شکار خرگوش. خیره شدن به چشم های گرگ. هیچوقت کوهستان رو لمس نکردم. پیرمرد همیشه جای پاش محکم بود. حیف. حیف زیر پام آب بود. فقط سُکّان حرکت خودم دستم بود. اسب رمیده دریا که افسار نداره. آخرین ذره های نور غروب؛ تو دریای رنگ خون آخرین امید بود. همیشه زیر پام آب بود؛ وقتی زمین زیر پات حرکت کنه، هیچوقت جای پات محکم نیست.» یک بطری دیگر. مزه اش را چشید. یاد خاطرات افتاد. ساحل کل دریا هایی که دیده بود. «حالا با چی بزنم به دل دریا؟» کشتی توی بطری روی میز. سکاندار بی‌دست. دیده‌بان کور.«تو دریا سُکّانت هیچوقت دست خودت نیست. تو جایی میری که دریا میخواد. کشتی من هیچوقت سمت و سو نداره.» جریان خون سریع. از بوی دهانش فهمید چقدر نوشیده. «دوتا بطری دیگه.» صاحب بار سر تکان داد. «ولی این یه سکه س ناخدا.» مشت ناخدا روی میز کوبیده شد. «دوتا س. دارم می بینم دوتا س. درسته مستم ولی نمیتونی سرم کلاه بذاری.» دو بطری روی میز. چوب پنبه را به سرعت بیرون کشید. زخم هارو باید بست. درد رو باید آروم کرد. مغز رو باید ساکت کرد. از درون شکسته بود. آنقدر که کسی داشت در روحش تکه های شکسته را با جارو جمع می کرد. انگار شیشه شکسته های کفِ بار بود. نصف بطری را یک نفس سر کشید. به افتخارش کف زدند.«غرق شدن یه موهبته.» جمعیت مست. حتی یک کلمه از حرف هایش درک نمی شد. «دریا آغوشش رو برای هرکسی باز نمیکنه.» ناخدا هوشیار ترین مست جمع بود. «آدما و ماهی های مُرده خیلی شبیه‌ان. ما درست به اندازه ماهی‌مُرده ها زنده ایم.» صدای سوت زدن و تشویق جمع. «همیشه فکر می کردم خوشحالی اون طرف دریاست. وقتی رسیدم به اون طرف هیچی جز رنج نبود. یک افق بی انتهای دیگه. زمین گِرده. مردم اون طرف هم فکر می کردن خوشحالی سمت دیگه دریاست. عجب احمق هایی.» بلند خندید. همه پیرو او قهقهه سر دادند. بطری دوم هم نصفه شده بود. از روی صندلی اش بلند شد. سرش گیج می رفت و بیشتر از همیشه می لنگید. بی هیچ کلامی از بار خارج شد. در مسیر تلو تلو می خورد. می لنگید. برف شدیدی می بارید. سردش شده بود. سر خورد و روی زمین افتاد. دیگر بلند نشد. خسته بود. همانجا روحش را میان برف و الکل رها کرد. به خواب رفت.با Bing AI ساختمش، در واقع با Dall-E، واقعا اثر هنری شد.پا نویس: خیلی یهویی؛ دیشب ساعت دو، ایده ش به ذهنم رسید. الان ساعت 12 ظهره که نوشتمش. کلا یک ساعت وقتمو گرفت. اون داستان کوتاهی که دو سه ماهه دارم روش کار میکنم؛ کار روش هنوز ادامه داره؛ خیلی پر جزئیاته و وقت میگیره تا بشه اونجوری که من میخوام.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 12:25:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهم دروغ بگو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-uqeamb85pbd1</link>
                <description>به: منِ پشت آینهتو بهم گفتی بعد هر شبی خورشید طلوع می‌کنه؛ خودت گفتی تحمل کنم و صبح که شد خورشید رو نشونم دادی. درسته؛ وقتی نور از پنجره زد تو اتاق حالم بهتر شد و تو هم دوباره توی آینه قابل دیدن شدی. ولی این دنیا برای من و تو نیست؛ دنیایی که همیشه چرخه های شب و روز داره. بهم دروغ بگو؛ بگو که آینه رو میزنم زیر بغلم و میریم شیش ماه قطب شمال زندگی می‌کنیم. بگو که شب نمیشه. بگو؛ وقتی لا به لای نت های موسیقی میتونم صدای حرف زدنت رو بشنوم اینارو فریاد بزن. بهم بگو که همه چیز درست میشه.بگو که کمکم می‌کنی؛ چون تا الان فقط دردسر درست کردی؛ تو آرزو می‌کنی و این منم که باید دنبال آرزو های تو بدوئم. هروقت تو به جای من حرف زدی یه دردسر بزرگ برام ایجاد کردی. تویی که همیشه باید حبس بشی ولی من آزادت می گذاشتم. ولی من بهت امید داشتم؛ تو می گفتی می‌تونم و من حرف هاتو باور کردم، چون تو تصویر خودم پشت یه لایه نقره ای از جیوه بودی و من به خودم اعتماد داشتم. اما این دنیا مناسب ما نیست. این دنیای مرد های کچل با کروات های پهنه که پشت میز مینشینن،پس بهم دروغ بگو؛ بازم بگو که میتونم ادامه بدم. بگو که موهای بلند سرو میتراشیم و کچل میشیم و با یه کروات پهن به زندگی تو شرایط غیرقابل تحمل جامعه ادامه میدیم. بهم بگو که تنها اشتباهاتم لکه های چای روی فرش اتاق ان. بگو نیازی نیست به تنهایی همه چیز رو حل کنم. بهم بگو که می‌تونم داستان زندگی مو خودم بنویسم؛ این دروغ رو هم بهم بگو. تو داستان هارو باور کردی؛ حالا احتمالا میتونی منو تو توهم نگه داری. وقتی توی تاریکی شب تو اون طرف آینه نیستی همه ی حقایق رو یادم میاد؛ با واقعیت رو به رو میشم و همه چیز از کنترلم خارج میشه. بهم بگو که فقط کافیه سعی کنم؛ بگو میشه تحمل کرد و نیازی نیست همه چیز رو رها کنم و توی یه غار زندگی کنم.بهم دروغ بگو قدرت ایستادگی من، بهم دروغ بگو دوست واقعی. همراه همیشگی؛ بهم دروغ بگو! میخوام اینارو فریاد بزنم و تو هم توی گوشم نجوا کن که همه چیز رو درست می کنیم! بگو که این نبرد آخر نیست چون آخرین نبرد شوالیه به معنی مرگشه. بگو یه شوالیه با نیش پشه نمی‌میره. بگو این تقصیر دنیاست که هرچیزی رو میتونم به دست بیارم به جز چیز هایی که میخوام. بگو مشکل از من نیست. من ترجیح میدم زنده بمونم تا مرگ جامعه رو ببینم؛ بهم بگو که زنده می‌مونیم. این دروغ آخر رو هم بگو، بهم بگو که دروغ نمی گفتی؛ بهم بگو.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 00:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درود بر مُحَرَّم (نقدی بر کارناوال ریا)</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%8F%D8%AD%D9%8E%D8%B1%D9%91%D9%8E%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B1%DB%8C%D8%A7-mpjatqxiw6ah</link>
                <description>تو ذکرا فقط يا حسين مُده، هر چی به جز اين گشته دِمُدههر شب به شما من تک می زنم، تا جواب ندی، پيامک می زنممنبعباز هم ماه با شکوه محرم از راه رسید. «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.» فقط من متوجه نشدم دقیقا چه چیزی باعث شده که برای هیئت های عزاداری؛ طبل یاماهای درجه یک از ژاپن وارد بشه و یکی دو نفر درامر با تمام قدرت به طبل های بزرگ ضربه بزنن طوری که نه تنها آسایش مردم رو ازشون بگیرن؛ بلکه کنسرت خیابانی هوی متال با صدای حاج آقا فلانی برگزار کنن و به خودشون هم شدیدا افتخار کنن.مگه فرهنگ عزاداری محرم برای زنده نگه داشتن یاد یک «فداکاری بزرگ» و «ایستادگی در برابر ظلم» و «تسلیم نشدن حق در برابر باطل» نبود؟ پس چرا الان این مراسم تبدیل شده به تجمع افراد گرسنه دور خیمه و آتیش زدنش به صورت نمادین برای گریه حضار (که اگه خبر برسه قیمه ها سوخته گریه هاشون واقعی خواهد شد) و کارناوال «تعزیه» که مراسم عزاداری رو به یک تئاتر مضحک تقلیل میده و عده زیادی فقط برای تماشای «شمشیر بازی» اونجا جمع میشن.همه جمع میشن و تو تاریکی مسجد با صدای حاج آقای مداح پیشونی سوخته که «شبی چند میلیون» میگیره تا اشک مردم رو در بیاره؛ زار بزنن تا کل گناهانی که تو طول سال داشتن بخشیده بشه. ولی چرا باید گناهان یک فرد و ظلمش به خودش و دیگران با زار زدن (اون هم نه از روی پشیمانی و صرفا با صدای حاج آقای پیشونی سوخته) بخشیده بشه؟ چه لزومی وجود داره که پرچم های مشکی بزرگ با بهترین پارچه ها هرسال کل شهر رو پرکنن وقتی افرادی توی همون شهر هستن که حاضرن همون پرچم رو به عنوان لباس دور خودشون بپیچن؟ چه لزومی وجود داره افراد رو با قیمه برای تجمع توی مسجد گول بزنن؟کجا ذکر شده که خودزنی با زنجیر و قمه میتونه موجب شادی امام حسین بشه؟ چرا باید زنده نگه داشتن یاد امام حسین رو تبدیل کنن به مراسم خودآزاری و مردم آزاری؟ چه منبع دینی ای از طبل های یاماها و پخش کردن قیمه حرف زده؟ چرا دسته های هیئت ها تا تو خیابون به هم می‌رسن صدای طبل و مداحی رو می‌برن بالا که اون یکی دسته رو خفه کنن؟ چرا اثری از امام حسین در عزاداری هاش نیست، به جز اسم روی پرچم که کسی توجهی بهش نمیکنه؟ فلسفه آزادی خواهی امام حسین کجاست؟ پایداری در برابر «ظلم» کجاست؟ کسی از تحریف شدن دین مسیح و یهود حرف بزنه که خودش مراسم عزاداری محرم رو به کارناوال حکومتی ریا و «قیمه‌خوری» تبدیل نکرده باشه. https://www.aparat.com/v/r25g455 همونه که اون بالا زدم «منبع». ببینین دین چطوری توسط عوامل خودش به ابتذال کشیده میشه.حرف زیاد دارم، هنوز چند هزار کلمه جا داره که بنویسم؛ ولی دیگه سکوت می‌کنم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 09:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوفتگی روحی</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/spiritual-pain-coqegfblupsl</link>
                <description>نوع خاصی از درد رو دارم که در ظاهر شبیه کوفتگی جسمیه، ولی دقیقاً روحیه. زندگی دست و پا زدن توی یک لجن‌زار متعفنه؛ بوی گند پوسیدگی رو از همه طرف حس می‌کنی، همه‌چیز پوسیده و کافیه یک لحظه لمسش کنی تا باد اونو با خودش ببره. انگار روحم درگیری فیزیکی داشته، زمین خورده و زخمی و کبوده و مدت‌هاست که توی یک باتلاق، لابه‌لای لجن و تکه‌های استخوان پوسیده شنا می‌کنه. بندبند وجودش تیر می‌کشه و قصد داره با تمام وجود فریاد بزنه، ولی توانش رو نداره. انگار تکه های شکسته ی تیغ تو این مدت طولانی ذره ذره لا به لای روحم فرو رفته. بدن فرق درد جسمی و رنج روحی رو متوجه نمیشه.انگار تیکه های فلز سرد و زنگ زده توی پوست و گوشت و لا به لای استخوان های بدنم جا گرفتن و با گذر زمان تعدادشون بیشتر هم میشه. آشغال های فلزی. هیچ راهی برای کنار اومدن با دردشون سراغ ندارم؛ فقط یاد گرفتم زیر فشار هرروزه شون له نشم. و این وجودِ اشباع شده از تکه های فلز برای من یک بار بیش از حد سنگینه. من از تاریکی می‌ترسم؛ تاریکی درون خودم اونقدر ترسناکه که وحشت دارم از اینکه رها بشم و در اون تاریکی فرو برم. آدم به بدبختی عادت می‌کنه. همونطور که به بوی بد سم و آشغال و فاضلاب عادت می‌کنه. اگه زمان همینطور بگذره شاید حتی دوست داشته باشه مثل یه خوک تو گل و لای غلت بزنه. بعضی از آدم ها دقیقاً به این خاطر زمین می‌خورن تا یک نفر پیدا بشه، دستشونو بگیره و بلند شون کنه.خرده های شیشه از دهنم با سرفه بیرون شلیک میشن. همیشه باید قطعه های سرب رو قورت بدم و بعدش هم یک حالت تهوع شدید؛ انگار که می‌خوام روح فرسوده‌م رو مثل قیر بالا بیارم. مملو از مشکلاتی شدم که بی دلیل وجود دارن و هرچقدر رها شون کنی حل نمی‌شن. گره هایی تلاشم برای باز کردنشون باعث زخم شدن انگشت هام شده؛ ولی اون‌ها فقط محکم تر شدن. تلاش های بی فایده. جنگیدن توی نبردی که توش فقط دوتا گزینه ی شکست و شکست وجود داره، «انتخابی میان جبر و جبر». هر مشتی که پرتاب می کنم فقط به خودم برخورد می‌کنه. ظاهرا بدترین دشمن خودم؛ خودمم و تو این آشوب با یک شمشیر نامرئی به خودم ضربه می‌زنم. دیگه از اینکه لا به لای آدما دنبال خودم بگردم خسته شدم، با این حال هنوز هم پیداش نکردم. ولی تو تنهاییِ یه اتاق ساکت خیلی نزدیک تر و قابل لمس تره از موقع حرف زدن یک آدم جالب. تو سکوت اتاق انگار داره زمزمه می کنه تا صداشو بشنوم. وقتی میون صفحه های کتاب قدم می‌زنم صداش بلندتر میشه؛ فریاد می‌کشه. پس دیگه لازم نیست سعی کنم خودم رو بین آدم ها پیدا کنم. اون تیکه هایی که پیدا کردنشون ضروری بود رو الان دارم. باند برای بستن زخم هام کمه و از طرفی هیچ زخمی وجود نداره؛ شاید خود من یک زخم باشم. هیچ آغوش محکم و گرمی تسکین دهنده نیست چون نمی‌خوام تیغه های فلزی پوست و گوشت یک نفر دیگه رو هم برش بزنه و چک چک قطره های غلیظش خونش رو ببینم. شاید رایحه گل های یاس که شب ها با باد از پنجره ی اتاقم میاد تو این درد رو التیام بده. شاید باید بگذارم اشک های شور تا محل زخم ها پایین بلغزند. شاید نمک مرحم زخم نباشه، ولی کم کم محل فرو رفتن تیغه های فلزی با اشک نرم میشن و سرخی زنگار روی سطحشون با سفیدی رسوب نمک پوشیده میشه. شاید فقط باید اشک بریزم و شاید این باعث بشه یکی دوتا از تیغه ها از لای استخوان و ماهیچه هام بیرون بیان.نیاز دارم باد ملایم از اطراف شکوفه های سیب بوزه و خودش رو به من برسونه. من به رایحه گل های یاس باغچه احتیاج دارم. هنوز هم شیفته‌ی بوی اون عطرم که وقتی صاحبش رفته، جای خالی ش رو تو هوا بو می کشم. بخار بلند شده از فنجون قهوه م میتونه تسکینم بده. صدای بارش شدید تگرگ درون روحم. انگار با یک سبد حصیری سعی دارم کوه برگ های زرد ریخته شده از درخت روحمو جمع کنم. شاید فقط نیاز دارم یه نفرو محکم بغل کنم و تو بغلش بمیرم. باد سرد می‌وزه و خون توی رگ هام منجمد میشه. انگار از لا به لای زخم هام قطره های شمع آب شده چکه می کنه. درونم با یک زمستان بی پایان پر شده. امیدوارم در انتهای همه ی این ها، خاکسترم با قطره های باران شسته بشه.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 18:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-qblmbfhsi5gw</link>
                <description>اسم نداره متنم؛ میتونه صرفا یه متن بی اسم باشه؛ یا اسمش «پیرمرد» باشه.«خب؛ بعد از سال ها حرف هامو میزنم چون نگه داشتن شون تو دلم فقط یه بار سنگین قبل از مرگمه. یادته اون موقعی رو که جَوون بودیم؟ پر از امید های واهی و سرخوشی های بی دلیل. با جَوون های هم سن و سال عصر ها بیرون شهر و توی باغ ها اسب سواری می کردیم و قدم می زدیم. یواشکی نامه رد و بدل می کردیم. نه؛ اینطوری نگام نکن! خودت هم مقصر بودی! به هر حال الان از اون زمان شصت و چهار سال می گذره. بهتره مشکلات کهنه رو نو نکنیم. بهت می گفتم مو هاتو باز کن و بریزشون رو شونه هات. دوست داشتم ساعت ها عاشقانه بهت خیره بشم در حالی که نور آفتاب به موهات حالت یک آبشار براق رو میده. تو هم سرگرم ادبیات رمانتیک کلاسیک می شدی. ولی خب؛ دیگه بزرگ شده بودیم و با اینکه هم بازی های دوران بچگی بودیم سال ها از اون موقع گذشته بود. حالا تو مغرور و سرکش بودی و من یه کله شقِ لجبازِ یک دنده، پس حتی یک کلمه هم به هم حرفی نزدیم. یه روز تو همون روز ها رفتم خونه ی مادربزرگم. خیلی پیر و فرسوده شده بود و سال ها بود تنها زندگی می کرد ولی هنوز خصوصیات اخلاقی دوران جوونی شو حفظ کرده بود و هرروز کلوچه می پخت و عصر ها هم چای دم می کرد. اون روز نشست و ساعت ها از خاطرات دوران جِوونی ش حرف زد. انگار که داشت باری رو از روی دوشش برمیداشت که نمی خواست با خودش حملش کنه. اون روز یاد تو افتادم و ترسیدم. نمی خواستم ببینم هرروز رو به روم میشینی و این هرروز ها اونقدر تکرار میشه تا وقتی که موهات مثل دندون هات سفید بشن و پوستت چروکیده بشه تا حدی که نتونم به موهات که ریخته روی شونه هات به چشم یه اثر هنری نگاه کنم... یک ماه بعد تلگرافی به دستم رسید که مادربزرگم مُرده. مرگ که سر و صدا نداره؛ همسایه هاش چند روز بعد از مرگش بوی بدی از خونه ش حس کردن و فهمیدن که مُرده. تو برا من تو هنوز همون دختربچه ی کوچولو بودی که تو مزرعه با هم گِل بازی می کردیم؛ ولی حالا شده بودی یه خانم باوقار که هرکسی تو مهمونی های چای عصر می دیدت بدون شک خواستگارت می شد. من تا اون روز انگار نمی دونستم مادربزرگ از اول پیر نبوده؛ چون هیچ تصویر واضحی از دوران جوونی ش نداشتم و در واقع حقیقت پیری و مرگ رو فراموش کرده بودم. ترس اون روز مانع جلو اومدنم شد. تحمل دیدن گل های رز قرمز پشت پنجره ی چوبی اتاقتو نداشتم ولی هیچوقت نتونستم به زبونش بیارم؛ چون خودخواه بودم. ضعیف بودم. به یکی از زمین های دوردستم توی یک شهر دیگه مهاجرت کردم تا ازت دور بشم؛ به این دوری نیاز داشتم. زمین های میراث پدری به جز اینجور مواقع به چه دردی می خوردن؟ بعد از سه ماه تلگراف یکی از دوستان نزدیکم در چند کلمه گفت که تو داری ازدواج می کنی. همه چیز تموم شد؛ نامه نگاری ها بدون هیچ اشاره ای قطع شدن و هیچوقت نفهمیدم تو هم دوستم داشتی یا نه. الان هم سکوت کردی. منم چند سال اونجا موندگار شدم؛ ازدواج کردم و به شهرمون برگشتم. تو بچه دار شده بودی و من از تک تک اون بچه ها متنفر بودم. خودم و همسرم هیچوقت بچه دار نشدیم ولی دلیل تنفرم این نبود. اگرچه نبودن بچه باعث افسردگی ش شد و با پرت کردن خودش تو رودخونه ی سنت مارتین خودشو کشت.» دستی بر روی سنگ قبر کشید و بلند شد. «زیاد وقتتو نمی گیرم. به هر حال تو هم مُردی؛ حالا نوبت منه، سنت مارتین داره صدام میزنه. صدای آب رو میشنوی؟»</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 01:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - نانوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ofxpu1kco4ov</link>
                <description>رامین پسرک هشت ساله ای بود که در شهر کوچکی زندگی می کرد. بسیار پرانرژی، مهربان و خون‌گرم؛ یا به روایت مردم شهر، شر و شیطان و بلای آسمانی بود. به هر حال مردم شهر های کوچک زیاد پشت سر دیگران حرف می زنند. نزدیک غروب بود که مادرش به او تشر زد: «پاشو کتاب دفترتو جمع کن برو چارتا نون بخر؛ بازیگوشی بسّه؛ فردا صبح عصمت خانوم میخواد بیاد اینجا؛ قراره آش نذری درست کنیم؛ از طلوع آفتاب میاد، نون نداریم صبحونه بخوریم. بهش بگم از دار دنیا یه پسر لاغر مردنیِ تنِ لشِ بی عار نصیبم شده؟»پسر که همیشه خودش نان می خرید کمی ناراحت شد ولی چیزی به دل نگرفت. فقط با نگرانی و اضطراب زیاد؛ در حال جویدن ناخن هایش بود و گفت: «برا فردا معلم فارسی مون گفته هرکی نتونه رَوون شاهنامه بخونه با خط‌کش اونقدر میزنه کف دستش که خون بیاد! مامان تو رو خدا بذار برم خونه رضا با هم شاهنامه بخونیم! مامانش معلم ادبیاته...». مادر رضا معلم خواهر بزرگتر رامین بود. «لازم نکرده! تو بیجا می کنی بری خونه رضا! میره به مفت خوری و بازیگوشی و به من دروغ میگه درس می خونده، بعد میگه من ژله می خوام؛ من که میدونم کجا از این جور آت و آشغالا به خوردت میدن!»بعد انگار مادرش لحظه ای فراموش کرد که مخاطبی در اتاق دارد و با حالت سخنرانی‌واری خطاب به خودش ادامه داد: «زنیکه سلیطۀ بی‌حیا! معلم شده که دخترای مردمو از راه به در کنه! هی هم به بچه‌م میگه کتاب بخون؛ کتاب بخونه که عین خودش دیوونه بشه؟ حالا خودش که کتاب خونده چی شده مگه؟ همین چارتا کتابم خونده که واسه ما کلاس بذاره! یه سری چرندیات درباره حقوق زن و از اینجور مزخرفات! حاج آقا درست می گفت که زن خوبی نیست...»رامین که دیگر تحمل شنیدن حرف های آزاردهنده ی مادرش را نداشت، با حداکثر سرعت لباس پوشید؛ از لای قرآن مقداری پول برداشت و رفت که نان بخرد. در راه نانوایی ذهنش درگیر شاهنامه بود و اینکه آیا امروز نان گیر می آورد یا نه. به هر حال هرروز که بدون نان برمی‌گشت کتک مفصلی می خورد. پدرش این وظیفه ی مهم تربیتی را به عهده داشت. بچه که نباید لوس بار بیاید! باید کتک بخورد تا مَرد شود.وقتی به نانوایی رسید با صدایی آرام و فروخورده سلام کرد؛ چهار پیرمرد که در صف بودند و روی صندلی نشسته بودند جوابش را دادند. جلوی صف احمدآقا میوه فروش محل با لباس های کثیفش ایستاده بود. گِلی که روی لباسش ریخته بود نشان می داد تازه بار سبزی آورده. باید به مادرش می گفت؛ به هر حال آش نذری ای که می خواست با عصمت خانم بپزند، سبزی تازه نیاز داشت. این آش هم نذر یک همشهری دیگر شده بود که به تازگی سرطان گرفته بود؛ اگر زنان شهر را به حال خودشان می گذاشتی حتی برایش حلوا هم درست می کردند.احمدآقا نانش را گرفت و بیرون رفت. نانواها نگاهی به ساعت انداختند و فهمیدند که وقت چای خوردن شده. چای خوردنی که به اندازه ی «چای عصرانه ی انگلیسی های اجنبی» مکافات داشت و همانقدر هم طول می کشید! شاید حق با حاج آقا بود که می گفت غربی ها هیچ چیزشان به آدمیزاد نرفته؛ آخر مگر آدم عاقل موقع چای خوردن انگشت کوچکش را بالا نگه می دارد؟ جوادآقا از در وارد شد. قبلا در یک کارخانه کار می کرد ولی از آنجا اخراج شده بود؛ البته کلمه ای که برای اخراج به کار می بردند تعدیل نیرو بود. رامین با خودش گفت که به هر حال حتما کار بدی کرده بود که اخراجش کرده بودند.جوادآقا که دیگر چهل سالش رد شده بود؛ پوستی چروکیده و چشمانی غمگین داشت. بخش سفید سبیل هایش زرد شده بودند. زیاد سیگار می کشید؛ معمولا هم سیگار های ارزان و بدبو. مادرش گفته بود حق ندارد با معتاد ها حرف بزند. پس استدلال کرد که نباید جواب سلام جوادآقا را بدهد و از این کار به خودش افتخار کرد. اما جوادآقا در به دست آوردن قلب پسرک، تسلیم نمی شد؛ یک سال بود که سلامش بی جواب می ماند و خنجر جدیدی در قلب چروکیده و فرسوده اش فرو می رفت. حتی پشت سرش می گفتند همین روز هاست که سکته کند و بمیرد.چند زن و مرد دیگر هم وارد صف شدند. نانواها هنوز درگیر مراسم چای بودند و کسی هم اعتراض نمی کرد. رامین در فکر بود و داشت با جدیّت ناخن هایش را می جوید. کسی فریاد زد «حاج آقا تشریف آوردن!» و همه صلوات فرستادند. بوی عطر گل محمدی حاج آقا در فضا پیچید. رامین حاج آقا را دوست داشت. رامین هم ناخودآگاه صلوات فرستاد ولی حواسش نبود که از سر راه کنار برود تا لحظه ای که شکم حاج آقا به سرش خورد. برگشت و دید حاج آقا و همه ی کسانی که آنجا بودند به جز جوادآقا به او اخم کرده‌اند.حاج آقا به پسر اشاره کرد و با صدایی خشن گفت برو تَه صف ببینم. بعد گوش رامین را گرفت و محکم پیچاند. از عجز فریاد کشید: «آخ! تو رو خدا نکن حاجی!» حاج آقا گوشش را ول کرد ولی این بار اخم بدتری نصیبش شد. همه به او خیره شده بودند. به طور طبیعی اهالی صف جایش را پر کردند و جوادآقا هم آه عمیقی کشید. حتما چون معتاد بود؛ و معتاد ها هم کار های عجیبی می کنند. پدرش می گفت جوادآقا به مسجد هم نمی رود و در عذاداری های ماه محرّم حضور ندارد. در دلش به مَرد بیچاره خندید، «معتادی که مسجد هم نمی رود!».چند دقیقه بعد در حالی که دستانش از سرما یخ زده بود و داشت گوش دردناکش را می مالید؛ یک نفر دیگر وارد نانوایی شد. شاهین بود؛ پسری بیست و دو ساله با نگاهی نافذ؛ قدّی بلند و بینی عقابی که همیشه لباس های رسمی و تیره رنگ می پوشید. می گفتند که دانشجوی فلسفه است. مادرش گفته بود فلسفه چیز بدیست و فیلسوف ها همه از دم کافر اند و نباید با آنها همکلام شد. اما رامین به طور مخفیانه گاهی از شاهین سوالاتش را می پرسید. پسر همسایه شان بود، تنها بزرگتری بود که حاضر بود با او حرف بزند.سلام کرد و با شاهین دست داد. شاهین لبخند گرمی تحویلش داد. شاهین را دوست داشت، دوست داشت وقتی بزرگ شد شبیه او بشود. به شاهین می گفت «عمو» و او هم از این اسم خنده اش می گرفت. «میگم عمو، خدا منم دوست داره؟» شاهین لبخند تلخ و غمگینی زد و گفت: «خدا همه رو دوست داره رامین؛ همه رو.» هیچکس به جز خود شاهین نمی دانست که دلیل لرزش صدایش چیست.حاج آقا در حالی که تسبیح قرمزش را در دست داشت به نانواها گفت: «پاشین جمع کنین این بساط چای رو، پنجاه تا سنگک بدون کنجد میخوام.» سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. پنجاه تا؟ همه می دانستند که او بیشتر نان ها را به گوسفند هایش می دهد. به هر حال آرد دولتی ارزان قیمت بود و غذای دام گران بود. همیشه روی منبر درباره ی دوست داشتن مخلوقات خدا حرف می زد؛ درباره ی محبت کردن به دام ها و اینکه چقدر شغل دامداری نزد خدا پاداش دارد. اگرچه درد های نقرس پاهایش چیز دیگری می گفتند. مادر رضا گفته بود که در گذشته به نقرس می گفتند «بیماری ثروتمندان». بیشتر از این به پادرد نقرسی فکر نکرد؛ حاج آقا می گفت قضاوت کردن دیگران گناهی بزرگ است؛ علاوه بر اینکه مادرش گفته بود که مادر رضا زن خوبی نیست.«عمو عمو! چرا ما آدما بعضیامون از بعضیا کم ارزش تریم؟» شاهین یکه خورد. «هیچکس از دیگری کم ارزش تر نیست رامین.» رامین یک پایش را روی زمین کوبید و گفت: «پس چرا به حاج آقا پنجاه تا نون میدن و به من نون نمی رسه؟» شاهین جواب را می دانست؛ به خوبی هم می دانست، ولی به رامین گفت: «نمی دونم رامین جان؛ نمی دونم.» رامین سردرگم تر شد؛ اسطوره‌اش هیچ جوابی برای این سوال نداشت! عجیب بود.حاج آقا حدود چهل دقیقه بعد در حالی که یکی از جوان هایی که در صف بودند را بیرون می کشید؛ مجبورش کرد نان ها را ببرد. پنجاه نان برای آن پیرمرد بیش از حد سنگین بود. بعد نوبت رسید به چهار پیرمردی که از قبل در صف بودند؛ قبل از اینکه حرف زدن پیرمرد اول تمام شود کسی گفت: «علی آقا اومد!»علی‌آقا با کت و شلواری تمیز و ظاهری خشک و رسمی وارد شد. دستی به ریش های سیاهش کشید و گفت: «سلامٌ علیکم» و همه در حالی که کنار می رفتند سلامش را جواب دادند. علی آقا هم بدون نوبت بیست نان گرفت. وقتی رامین دلیلش را پرسید کسی گفت: «شغل خیلی مهمی داره؛ حق داره که زودتر نون بگیره! از سربازان گمنام امام زمانه...» رامین از شاهین پرسید: «عمو! مگه امام زمان ظهور کرده؟» شاهین دوباره لبخند تلخ و مبهمی زد و گفت: «نه، منظورشون اینه که نظامیه.» «پس چرا اسم امام زمان روشه عمو؟» پیرزنی برگشت و با اخم به رامین گفت «هیس! ساکت باش بچه جان.» مادر می گفت احترام به بزرگتر واجب است، پس سکوت کرد.ساعت از هشت و نیم رد شد؛ اما رامین ساعت نداشت. نمی دانست در خانه چه چیزی در انتظارش است. وقتی نوبت به رامین رسید نانوا گفت که نان تمام شده؛ سهمیه آرد دولتی به هر حال کم است. رامین غمگین شد و حتی تا حدودی ترسید. حالا باید با دست خالی به خانه برمی‌گشت؛ علاوه بر آنکه حالا پدرش احتمالا از سر کار برگشته بود. به هر حال اگر می‌گفت حاج آقا امروز پنجاه تا نان خریده احتمالا کتک نمی خورد.با سرعت تا خانه دوید. در هنگام دویدن زمین خورد. زمین سرد بود. زانوی شلوارش پاره شد و صورت و دست هایش زخمی شد. بیشتر ترسید. پدرش پول کافی برای خرید شلوار نو نداشت. چرخ خیاطی مادر خراب شده بود و پول برای تعمیرش نبود. یعنی چه می شد؟ با سرعت بیشتری دوید در حالی که از زخم های دست و صورتش خون بیرون می زد. هوای سرد کمکش کرد و خون آرام آرام خشک شد. وقتی به خانه رسید پدرش دم در بود. اگر شاهین همراهش می بود احتمالا دم در کتک نمی خورد، ولی او رفته بود تا از نانوایی دیگری نان بخرد.پدر کمربند در دست داشت. هیچ عذری پذیرفته نبود. دستش را گرفت و او را در کل حیاط تا توی خانه کشید. رامین دیگر نترسیده بود؛ داشت عادت می کرد. پدرش او را زیر باد کتک گرفت. «پس نون کجاس پدر سوخته؟ باز رفتی ولگردی؟ مادرت بهم گفت می خواستی بری خونه رضا؛ پس به ما دروغ میگی که رفتی نون بخری. حتما الانم میگه نون تموم شده بود.» رامین زیر گریه زد: «بابا به خدا نون تموم شده بود! حاج آقا پنجاه تا نون خرید و بعدش علی آق‍....» اما جمله اش تمام نشده بود که پدر چک محکمی به صورتش زد. «خفه شو! با دهن نجسی که دروغ گفتی اسم خدا رو نیار برای من! پشت سر حاج آقا غیبت می کنه پسره ی...» و بعد با لگد به دنده های پسر زد. رامین گریه می کرد. «بابا تو رو خدا نزن منو». «بابا من کاری نکردم به خدا». «خدایا کمکم کن!» «شاهین مگه نگفت خدا همه رو دوست داره؟» «خدایا چرا منو دوست نداری؟» یادش آمد فردا هم از معلم کتک خواهد خورد. بعد از یک ساعت پیوسته کتک خوردن؛ وقتی تمام بدنش و پای چشمش کبود شد، دیگر از خدا کمک نخواست.می تونید فایل PDF داستان رو که آماده و صفحه آرایی کردم از گوگل درایو من و با این لینک دانلود کنین.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 00:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی سیاه و دریای اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-fiizopcoiibt</link>
                <description>تو خونه ی سیاه و دلگیرت، یه حوض کوچولو داری با ماهی های قرمز «امید». به ماهی ها از غم هایت میگی و ماهی ها سیاه میشن. از ترس هات بهشون میگی و ماهی ها سفید میشن. وقتی از آینده بهشون میگی؛ ماهی هات می میرن. شادی مثل الکله و به سرعت می پره؛ زیرش یه لکه ی سیاه می مونه. پای حوض اونقدر اشک می ریزی که سیل خونه ت رو با خودش می بره. اشک می ریزی و حوض سر میره و غم همه جا رو می گیره تا میشه یه دریاچه.  می تونی تو اوقات تنهایی از توش ماهی بگیری. هر شب از توش حسرت و عقده در میاد. شب هایی که ماه هست از تو دریاچه نفرت بیرون میاد. قلّابت نیاز به طعمه داره. یه تیکه از گوشت خودت می کَنی و میزنی به سر قلّاب. تو دریاچه ت شنا می کنی و شب لب ساحل می خوابی. هیچ ستاره ای توی آسمون نیست. هرروز چند بار سرت میره زیر آب. تا مرز خفه شدن پیش میری و بعد صبح خودتو لب ساحل پیدا می کنی. خودت ترجیح میدی بمیری. یه سری چیزا باید به صورت دائمی حل بشن. نه مثل لاشه های مدفون زیر ماسه های دریاچه. نه، نه مثل انکار. مثل بوسه ای که نه رویاته نه کابوس؛ فقط یه عقده‌ست. هرروز میدونی که باید بپری تو دریاچه غم چون نور آفتاب تو ساحل پوستت رو ور میاره. می پری تو دریاچه. ماهی ها بغلت می کنن ولی ماه پشتشو کرده بهت. هرشب تو دریاچه اونقدر گریه می کنی که بشه دریا. دوباره هرروز منتظری که یک بار برای همیشه غرق شدنت کامل بشه. حالا هرشب قایقتو با سختی از ساحل می کشی تا دریا و میری ماهی گیری. دریا پر شده از کوسه های درد و شکست. نهنگ های تنهایی زیر آب های عمیق دیده میشن. سرت میره زیر آب. صبح دم ساحل بیدار میشی. آب تیکه های قایق شکسته ت رو هم با خودش به ساحل اورده. حالا ماهی های گوشت‌خوارِ عشق همه جا رو گرفتن. با محبت تیکه تیکه ت می کنن. فردا صبح لب ساحل بیدار میشی. صبحه و تو زنده ای. چاره فقط غرق شدنه. تا سر و کله ی ماهی و کوسه پیدا نشده خودت آروم سرتو فرو می بری زیر آب. آب ریه هات رو پر می کنه. دست و پا میزنی ولی سرتو پایین نگه می داری. بدنت سوزن سوزن میشه. دنیا تاریک میشه. تاریک تر از اینی که هست. بعد دریا خشک میشه و جاش یه بیابون خالی می مونه، انگار هیچوقت وجود نداشتی. تاریکتر...اسکرین شات از یکی از گیم پلی هام؛ از این مود تر نداشتم.پ ن:چند وقته چیزی ننوشتم؛ کلا؛ حتی روزمره، ولی اسم متن بعدیم احتمالا میشه؛ نه لو نمی دم اسمشو؛ باشه بعد.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 12:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دشت پر از گل رز قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84-%D8%B1%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-jfqugibdv4px</link>
                <description>فاصله بین‌مون پر شده از هوای تاریک و سرد. زمین از حرکت ایستاده. عقربه های ساعت ساکت و با احتیاط قدم میزنن. اول صبحه؛ شایدم آخر شب. نمی‌دونم. لحظه طلوع ماه تو اقیانوس آبی تیره‌ست. از پشت تیکه های یخ زده ابر، نور نقره ای همه جارو روشن می کنه. دونه های برف؛ برق میزنن.رو به روم یه کوه حرف نگفته‌س و کنارم یک دشت سکوت. قلمم زیر نور ماه هرشب رو کاغذ می رقصه. زیر پام یازده تا برگه ی مچاله‌ست. پشت سرم سه سال خاطره و رو به روم هم آینده.دشتِ سکوت پر از گل رز قرمز میشه. کوهِ نگفته ها میشه یه دونه شن؛ این داستان تا آخرین قطره ی جوهرم ادامه پیدا می کنه.تو صفحات دفترم ترسیمت می کنم. زیبا و بی نقص. لبخندت. چشم هات. می بینمت که تو دشت رو چمن دراز کشیدی؛ بین گل های رز. داری کتاب می خونی. نورِ آفتاب صبح افتاده روت. صدای پامو نمی شنوی. منم فقط تو سکوت نگات می کنم.خاطره هام عین یخ آب میشن. توش شادی هست. غم هست. ولی بیشتر از همه آرامشه. یه آرامش ابدی، بدون مرگ.یه سوراخ گلوله وسط روحم که می سوزه و یادآور سوز زمستونیه. همون حسِ شب تا صبح لای برف نفس کشیدن. سُرفه. تَب.یه تیکه لبخندِ کشدار مثل پنیر پیتزا. گرم؛ حس زندگی. شبِ عید که تا صبح زل زده بودم به سقف و تو فکر تو بودم.لکه های حماقت و دیوونگی و دوست داشتن. لکه های گذر زمان تو پس زمینه و همه ی این منظره که شده نقاشی من.طلوع آفتاب وسط تابستون. یه شب بیداری طولانی تو مسافرت. خیره میشم به خورشید و دلم می خواد بهت صبح بخیر بگم. کنارم یکی از خستگی بیهوش شده. همونی که وقتی می خواستم بیام ببینمت با گوشیش پیامت دادم.لا به لای قصه های کتاب زندگیم دنبالت می گردم. همه جا هستی. شخصیت اصلی اکثر داستان ها. داستان هایی که هنوز ادامه دارن و قلمِ آینده دست ماست.یه شب معمولی از که پشت پنجره کافه زل زدم به خیابونِ خالی. منتظرم از سرِ کار برگردم چون دلم برات یه ذره شده.یه دونه گوله برفی که هنوز تو دلم مونده پرتش کنم تو صورتت.تولدت مبارک دیوونه.Writer and Editor: MeVoice Actress: Nobody yet (Probably canceled)Special thanks: Setayesh (Some help), Azadeh (Selecting title), Heyhat (Inspiration).می دونم اینا شقایق ان نه رُز؛ ولی رز ها هیچوقت توی دشت در نمیان.متن های بعدیم:حوض کوچیک و دریای اشک (نوشته شده و آماده انتشار) [تو تل گذاشتمش]تحلیل و بررسی آهنگ «بوسه‌ی یهودا» از علی سورنا [جدیده؛ یکی دو شب پیش منتشرش کرد] (هنوز حتی یک خطش رو هم ننوشتم)</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 12:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه ای بر پیشانی نقره‌ای ماه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-v7mdr2evitk6</link>
                <description>آخرین قطرات روز هم ذره ذره زیر پای شب می میرد. شب در لباس ساحره ای پیر؛ با فانوسی پر از حشرات شب تاب در دستش، آرام در کوچه های شهر قدم می زند. هیچکس صدای راه رفتنش را بر سنگ فرش کوچه های خسته نمی شنود. ساحره به کوچه ی ما هم می آید.تاریکی در کوچه خیمه زده. شب طوری همه جا را گرفته که انگار ریشه های جاودانی در خاک کوچه دارد. صدای زوزه ی باد میان شاخه های بدون برگ درختان می پیچد. آسمان غم دارد. مِه همه جا را گرفته؛ آسمان امشب بغض کرده، ولی نمی بارد.حالا شب وحشت نهفته در دلش را بیرون می‌ریزد. با صدای خش خش شنل سیاه ساحره ی شب؛ ساحره های دیگر از نقاط مختلف شهر بیرون می آیند. سیزده نفر دست های کثیف هم را می گیرند و یک حلقه شوم می سازند. این حلقه ها تا صبح پا برجاست.شب ها با قدم های ساحره، در کوچه های شهر آغاز می شود. با جادویی از انفجار نور سرخ هم چیزی به نام طلوع، رخ می نماید. این چرخه تنهاست. صدای کوچ پرستو ها مدت هاست که درد دارد. هرشب خیانت ساحره به نور و هر صبح شورش نور در مقابل ساحره ی شب.ذرات امید میان غبارِ شب ارزش خود را در قماری بی نتیجه باخته اند. مردم شهر در معامله با شیطان روحشان را می فروشند. انسان هایی که روحشان را فروخته‌اند با چشمانی سفید از بی‌روحی؛ بی پروا از سیزده خدا سخن می گویند. همان سیزده ساحره.بطری های نگهداری روح هرشب در جعبه های فرسوده ی چوبی به مقصدی نامعلوم حمل می شوند. هرشب سیزده زمزمه شوم گوش های شهر را پر می کند و سیزده نفر هرشب روحشان را از دست می دهند. سیزده کوچه امشب بوی خون گرفته.از تنهایی و وحشت این شهر شوم به پنجره پناه می برم. به ماه چشم می دوزم. ساعت ها به ماه خیره می شوم و با پخش شدن ذرات نور متوجه حضور صبح می شوم. تمام شب را شیفته‌وار به ماه خیره شده بودم. ذرات متعفن صبح همه جا را گرفته؛ بوی مرگ و خون می دهد.شب بعد ماه آرام و بی صدا از راه می رسد. همان محل قرار دیشب. جایی دور از زمزمه های ساحره ها و چشمان سفید بی روح. جایی که کسی نور ماه را نبیند. آن شب دستش را در دستم گرفتم. دلم را به ماه سپرده بودم. ماه لب هایش را بر گوشم می گذارد و می گوید دنیا بی رحم است. در صدای زیبایش غرق می شوم.به خودم می آیم و صبح شده؛ باز هم ماه رفته. صورت ماه را با رنگ نقره ای بر دیوار سیاه خانه ام می کشم. پشت سرم صدایی می شنوم. ترس وجودم را پر می کند. دستی ظریف شانه ام را لمس می کند و بعد؛ ماه را می بینم که پشت سرم ایستاده.حالا شبِ خانه ام هیچوقت به پایان نمی رسد و ماه می تواند تا ابد در کنارم بماند. لحظه ای بعد ماه رفته. نمی دانم کجا یا چرا. بدون ماه خانه ظاهری متروک به خود گرفته. خانه ای پوسیده و بی روح. ماه هرشب روح خانه می شود.به غروب خیره شده ام. دستی روی شانه ام می خورد. ماه آمده. مو های بلندش در باد تکان می خورند. لبخندی ماه‌گونه بر لب هایش نقش بسته. مو هایش در باد به قلبم شلاق می زنند. کتاب هایم را از کتابخانه ی قدیمی و خاک گرفته بیرون می کشم.حالا ماه اینجاست و تا صبح برایش داستان خواهم گفت. داستان هایی که در آن اثری از سیزده ساحره و وحشت نباشد. داستانِ دو انسان که دست های یکدیگر را گرفته اند و روی تاب نشسته اند. ساحره ها ذهن ها را تخریب کرده اند؛ هیچ چیز از مفهوم این داستان به خاطر ندارم.در حالی که به افق دریاچه خیره شدم ام؛ به معنای داستان فکر می کنم. او نزدیک می آید. ماه را در آغوش می گیرم؛ شانه هایش را محکم میان دو دستم می گیرم و هنوز از پنجره به دریاچه خیره شده ام. ماه اینجاست؛ چه احساس بی نظیری.آهسته رهایش می کنم. لب هایش را به گوشم می چسباند و مفهوم داستان را زمزمه می کند. چیزی به اسم دوست داشتن. یاد خاطراتی کمرنگ می افتم که در اعماق روحم دفن شده. حضور ماه از همه ی آنها پررنگ تر است.صبح بیدار می شوم و ماه مثل همیشه رفته. رد نقره ای رنگ بوسه اش بر گونه ام جا مانده. تمام شب را در کنارم نشست و برایم قصه گفت تا پلک های سنگینم را از دنیای ساحره ها نجات دهد و به دنیای خواب بفرستد.حالا حاضرم روحم را به ساحره ها بفروشم تا ماه راه داشته باشم. مدت ها پیش فردی گفت که روح گران‌قیمتی دارم. ارزش ماه از آن روح بیشتر است. شاید این همان داستانی باشد که ماه تا صبح در گوشم زمزمه می کرد. شاید روحم را به خودش هدیه کنم.دوباره غروب می شود. کسی شانه ام را لمس می کند. دست سنگینی دارد. نگاهی به پشت سر می اندازم و سیزده ساحره را می بینم. دنبال روح من آمده اند. مدت هاست از دیدشان پنهان شده ام. آنها می دانند روح گران‌قیمتی دارم.سعی می کنم با آنها مقابله کنم. یکی از آنها ماه را به اتاق می آورد. دست و پایش را بسته اند. چشم هایش پر از اشک است. آن چشمان مشکی با برق نقره ای هنوز سفید نشده اند. هنوز روح دارد. روحم را در بهای آزادی ماه به ساحره ها تحویل می دهم.تیغه ای تیز بر کف دستم کشیده می شود و بعد قطرات خون روی زمین می چکند. شکل هایی که روی زمین کشیده اند با خون سرخ و تازه پر می شوند. روحم از تن خارج می شود و به سمت بطری سیاه می رود. درد زیادی دارد. احساس سرما و گرمای شدید.به هوش می آیم و سیزده ساحره رفته اند. ماه بالای سرم نشسته و اشک می ریزد. حرف هایش درد دارند: «به خاطر من بود!» سر تکان می دهم. در گوشش زمزمه می کنم که حاضرم جانم را هم بفروشم. از صدای بی روح خودم وحشت می کنم.صدایم را که می شنود دستش را دور گردنم می اندازد. محکم در آغوشش نگهم می دارد و باز در گوشم آرام زمزمه می کند. می گوید که در کنارم خواهد ماند. می گوید هنوز ذره ای روح دارم؛ وگرنه می مردم. با دست های ظریفش مو های به هم ریخته ام را نوازش می کند. می گوید روحم دوباره رشد خواهد کرد.به چشمانش خیره می شوم و می گویم؛ تا وقتی او اینجاست نیازی به روح ندارم. دستم را محکم در دستش می گیرد. درخششی نقره ای اتاق را پر می کند. چشم هایم را در آینه می بینم؛ دیگر سفید نیست. وحشت می کنم. ماه را می بینم که بی حرکت روی زمین افتاده. چرا روحش را به من داد؟ من آن روح را در تنِ خودش دوست می داشتم. پیشانی اش را می بوسم. سال هاست این سوال را از خودم می پرسم که، چرا؟</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 00:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره نویسی | بوسه ای به سرخی خون.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-nrxj76tgqexj</link>
                <description>چه خبره؟دقیقا هیچی؛ مثل همیشه. خبر مهمی ندارم. فقط چند روزه خوشحال ام؛ اونقدر خوشحالی برام غیرعادی شده که حس عجیبی بهم میده، یه حس نفرت انگیز. با این حال من قبلا هم ناراحت نبودم؛ من با فلسفه ای که باهاش به زندگی نگاه می کنم حال می کنم. من از مودم لذت می برم. من زخم های روحمو دوست دارم.روز اولجمعه‌ست. جمعه هیچ چیز مهمی نداشت. یه جمعه ی معمولی. کامپیوترو زودتر از حد معمول خاموش کردم. می خواستم زودتر بخوابم. یه کتاب هم گرفتم دستم. اسم کتابو نمیارم؛ خسته شدم از واکنش بقیه به اینکه دارم «تاریخ فلسفه غرب» می خونم. این وسط به جای «غرب‌گرا» شدم «غرب‌زده» و «خودتحقیرگرِ خودفروخته»؛ صرفا چون حالم از وضعیت فعلی ایران به هم می خوره. اون جلو مونده ای که می خواد ایران همینطوری بمونه میشه وطن پرست. ولی وقتی اونی که نظر میده آزادی بیان داره؛ منم آزادی ایگنور کردن یا یه بیان تند و آتشین دارم که دیگه نظر نده؛ فرقی نمیکنه یه نظریه پرداز توئطه باشه که تو سال 2023 داره میگه نظریه تکامل خرافاته؛ یا یه «حجت الاسلامِ استاد دانشگاه» که دبیر دینیه یا بچه های انسانی که به من میگن «کمونیست» و «آتئیست»، یهو مثل اون روز از جام بلند میشم و همه شونو تو بحثی که خودشون راه انداختن با استدلال قورت میدم.جمعه شبه؛ کامپیوتر خاموشه و به خودم میام. یهو حس می کنم باید با نهایت سرعت بدوئم پای کامپیوتر. تله‌پاتی. بعد از دو هفته که از آیلین خبر ندارم می بینم اومده. دقیقا همون لحظه که کامپیوتر لعنتیو روشن کردم داشت پیامم می داد. اگه آنلاین نمی شدم چقدر فشار می خوردم. یه صدایی تو ذهنم می گفت «I feel something»، ولی دقیقا با لحن Ghostemane وسط آهنگ D(R)Ead. درست حس می کردم. خوشحال شدم؛ تا یک و نیم حرف زدیم و خوابیدیم.نبرد واترلو؛ دقیقا توصیف خواب های هرشب من با تصویر.روز دومشنبه س، به شنبه حساسیت دارم. اونقدر حساسیت که ترجیح میدم تو تشنج بمیرم ولی شنبه رو نبینم. حتی نمیدونم تشنج از کجا به ذهنم رسیده؛ ولی صبح شنبه س و من از خودم و همه ی دنیا متنفرم. به مانیتور کامپیوتر نگاه می کنم و یه چیزی حالمو خوب می کنه. یادم میفته که قرار شده با ایلیا با هم بریم مدرسه؛ این حالمو بهتر هم می کنه. تو راه چیزی که تو کوله م جا گذاشته بودو میدم بهش.می رسیم مدرسه. بیکار مطلقیم؛ بیکارِ مطلق. زنگ اول خالیه. میرم تو کلاس ایلیا اینا. امیر هم اونجا نشسته. بچه ها از دستاورد های ارزشمندشون حرف میزنن و من و امیر زور میزنیم نخندیم؛ بعضی وقتا هم می خندیم. خنده هام از ته دل نیست؛ به جز ایلیا هرکی تو کلاسه رو با خنده هام مسخره می کنم. بعضی وقتا هم خنده م عصبیه. مدیر میاد تو کلاس و مقدار زیادی زر میزنه. حرومزاده. سر همه مونو میخوره سر صبحی. وقتی می بینمش دلم می خواد کهیر بزنم، اگرچه ارادی نیست. یه آدم شدیدا دو روعه؛ هروقت منو می بینه از خدا می خواد که ای کاش همه مثل من بودن و بعد پشت سرم حرف هایی میزنه که صدای ضبط شده ش وقتی به گوشم رسید برام سوال شد چرا همون خدای اون فرد با ایمان یه چوب کلفت نکرد تو آستینش.می رسم خونه. یهو ساعت از دو ظهر میره رو هشت شب. هشت میبینم می خواستم برم باشگاه. میرم باشگاه. تو راه برگشت یه سر میرم کافه مون. آرشو می بینم؛ تعطیلات اومده اینجا. یه گل‌گاو زبون می گیرم که یه ذره آرامشو لمس کنم؛ فایده نداره. برگشتنه آرش و امیررضا با ماشین میرسونن منو. یه لحظه آرش میگه سه تا باریستا تو ماشین. یه لبخند محو میزنم. می رسم خونه؛ شام می خورم و جواب پیامارو میدم. یادم نیست پست هم گذاشتم یا نه. شب دوتا آرام‌بخش می خورم. فایده نداره. به زور می خوابم.خواب اون شبم بد نبود.روز سومساعت یازده بیدار میشم. از بدی های آرام‌بخش. ولی بی فایده س. آروم نیستم؛ فقط سنگین ام. دلم می خواد همه ی دنیا رو با مشت بیارم پایین. از بیدار شدن متنفرم. خب، صبح بخیر. یه ماگ پر چای می خورم و یه ویفر هم گاز میزنم که معده م کمتر بسوزه. آخ. معده م کمتر نمی سوزه. ظهره. راک متال رو با اسپیکر و ساب کامپیوتر پلی می کنم؛ صدای باس کل اتاقمو پر می کنه. لذت بخشه. تو اون لحظه میشه به هیچ چیز فکر نکرد. ولی فقط چند لحظه س. بعدش مشغول جمع کردن اتاق میشم. جمع کردنو ناقص ول می کنم و میرم سر یه چیز رندوم. یادم نیست. ناهار می خورم. با آیلین حرف می زدیم و قرار شد برم درسمو بخونم. گرفتم خوابیدم. پا میشم و میگم درس نخوندم.عصره. یه دمنوش سیب و دارچین درست می کنم. یادم میره بخورمش و یخ میزنه. یخ زده شو می خورم. مزه ش شبیه بوی خاک بارون خورده ی یه جنگل سرده. دقیقا همین مزه رو میده. همونطور که جدیدا میگم بخاری که از قهوه بلند میشه بوی برف میده. دارم جنگلو می خورم؛ یهو مزه آهن حس می کنم. میفهمم مزه ی چیه ولی قورتش میدم. لیوانو از لبم جدا می کنم. رد یه بوسه به سرخی خون روشه. خون تازه. یاد کافه میفتم که باید از لب لیوانا رد رژ لب های صورتی و قرمز می شستم. ولی این خونه. زیاد هم بدمزه نبود. دستمو میزنم به لبم و شدیدا پر خون میشه. میرم جلوی ی آینه ی خاک گرفته ی اتاقم؛ یه شکاف به عمق دره وسط لبه. یادم نمیاد تو صورتم مشت خورده باشه؛ حاصل یه خشکی لب طولانیه که با هر لبخند پوست لبت پاره میشه و خون فواره میزنه بیرون. انگار کل دنیا رو خون گرفته. اگه یه روز ببوسمت؛ صورتت پر خون میشه. رنگ قرمزش دوست داشتنیه. دمنوشو میریزم دور؛ از مزه ی جنگل سرد خسته شدم، مشکل آهن نیست. عصر هم میشه شب. فردا یه روز دیگه مثل همینا در انتظارمه.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 23:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هات دارن با من از چشم‌هاش حرف می زنن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirez/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%B4-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86-mmjuan591r50</link>
                <description>فکر می کنم وقتشه دوباره بزنیم بیرون. مهم نیست که ساعت دو صبحه. یاد اون شب افتادم که تو کوچه نشسته بودیم و داشتم یه قوطی آلومینیومی نوشابه رو با حرص تیکه تیکه می کردم. یا اون شبِ آروم که تو فلاسک هات‌چاکلت ریختم و رفتیم پارک، کلی برف باریده بود. مزه ش خیلی خوب بود. ترکیب بوی هات‌چاکلت و بوی برف. میدونی، مهم نیست اون شب درباره چی حرف می زدیم. صدای برف زیر پامونو هنوز یادمه. اون موقع هم چندان خوشحال نبودیم.ولی وقتشه بزنیم بیرون. چون فندک و پاکت سیگارت تو جیب کوله پشتی من جا مونده؛ هرکی ببینه فکر می کنه مال منه. نه، چون اونقدر حرف داریم که میتونیم تا خود صبح حرف بزنیم. ولی دیگه لازم نیست حرف بزنی. به چشمات که نگاه می کنم میتونم حسش کنم. چشم‌هات دارن با من از چشم‌هاش حرف می زنن.این بار مطمئنم دوستش داری. بیشتر از هرکسی. بیشتر از همیشه. این بار باید بشه. باید؛ بشه. امسال باید چهارتایی بریم برف بازی. چون من خودخواه‌ام؛ می خوام خنده‌ت رو ببینم. آره، من خودخواه‌ام و می خوام ببینم که داری بعد از مدت ها از ته دل می خندی. ببینم که وقتی پیششی سیگار شکلاتی‌ت میفته رو برف و گرماش باعث میشه تو برف فرو بره. سرد بشه و یخ بزنه؛ زیر برف. من میشینم رو نیمکت و طبق معمول یه کتاب میگیرم دستم و مشغول خوندن میشم. ولی می خوام ببینم که داری می خندی؛ خیلی وقته صدای خنده ی از ته دلتو نشنیدم. یهو پا میشم و عین دیوونه ها یه رقص راک-متال میرم. تو برف بالا پایین می پرم و خودمم می دونم به جز خوشحالی چیز دیگه ای تو خونم نیست. باورت نمیشه چقد دلم می خواد یه همچین شبی کل دنیا رو ول کنم و با یه آهنگ راک-متال دَنس برم.هرچی بود تو تموم این مدت گذشت و تموم شد. باید دوباره همه چیزو از اول بنویسیم. این بار می بینم احساسات متفاوتی داری. میگی خنده ش. میگی چشماش. سر تکون میدم؛ میگم درکت می کنم. این دفعه دیگه نمی ذاریم هیچ چیزی خراب بشه. حتی اگه دنیا داشت رو سرمون خراب می شد با دست هامون تیکه هاشو نگه می داریم که نریزه رو سرمون. این دفعه دیگه نباید مشکلی پیش بیاد. این دفعه رو بهت قول میدم که هیچ مشکلی پیش نیاد.پس همه چیزو از اول می نویسیم. من میشم همون ژنرالی که تو ارتش تو می جنگید؛ تو هم گاهی اون فرمانده بی‌باک و گاهی اون تک تیرانداز ماهر. اما نه؛ شاید بهتر باشه این دفعه اسلحه هامونو بندازیم زمین. این دفعه دوتایی از آدما فاصله می گیریم چون می خوایم انرژی محدود مونو صرف یه چیز مهم تر بکنیم. این دفعه تو باز هم داستان می خونی چون شب هایی تو راهه که یکی می خواد به داستان هات گوش کنه. باز هم قایق بی پارو؛ ساحلشو گم می کنه. بازم آدما تو جنگل گم میشن. باز هم داستان هات برمیگردن.باز هم صبح ها خوشحال بیدار میشی. این دفعه منم همراهتم. این دفعه، با هم از اول می نویسیم. یا داستان جدید تو راهه. یه رمان دو هزار صفحه ای که قراره توش زندگی کنیم. یه عینک با شیشه های زرد میزنم به چشمم؛ راه حل روزای ابری، برای وقتی که اثری از آفتاب نیست. یه لیوان چای داغ برای روزای سرد. یه فنجون قهوه برای روزای خستگی. دیگه زندگی اونقدرا هم پیچیده نیست. دیگه شکست ناپذیریم، خدایان یونان باستان. همه چیز خوبه.این آپولو با هودی زرد هم منم</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 13:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>