<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا اسدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AlirezaAsadi</link>
        <description>دانشجوی سینما I نوشته های منو میتونید تو ویرگول دنبال کنید ، میتونید تو تلگرام دنبال کنید ، میتونید تو توییتر دنبال کنید  و میتونید اصلا دنبال نکنید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:55:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22249/avatar/u6DWlf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا اسدی</title>
            <link>https://virgool.io/@AlirezaAsadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گاو خشمگین؛ فیلمی که ساختنش به نفع همه تموم شد</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B9-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-sgykklxynzqc</link>
                <description>فیلمبرداری &quot;پدرخوانده 2&quot; آهسته پیش می‌رفت. وقتی عوامل مشغول آماده‌سازی صحنه بودن، بازیگرا زمان زیادی بی‌کار بودن و توی این زمان کارای مختلف می‌کردن. رابرت دنیرو که نقش دون کورلئونه‌ی جوان رو بازی می‌کرد توی این تایم بی‌کاری کتاب می‌خوند. &quot;گاو خشمگین؛داستان من&quot; کتابی بود که دنیرو رو به شخصیت جیک لاموتا علاقمند کرد. قهرمان بوکسی که استقامت و خشونتش تو رینگ مشت‌زنی به گاو خشمگین معروفش کرد.رابرت دنیرو و جیک لاموتادنیرو خیلی قصه رو دوست داشت. همین علاقه باعث شد که کتاب رو برداره و برای یه اقتباس سینمایی ازش بره سراغ دوست قدیمی‌اش، مارتین اسکورسیزی. اسکورسیزی سر صحنه‌ی فیلمبرداری بود که دنیرو رفت دیدنش و پیشنهاد ساخت فیلم رو داد. مارتی استقبال نکرد. می‌گفت: &quot;من نمی‌فهمم این داستان یعنی چی؟حرف حسابش چیه؟ اصلا درد این مشت‌زن چرا بی‌درمونه؟  بوکسور؟ من از بچگی با بوکس حال نمی‌کردم و این ورزش برای من کسل‌کننده بود... نه باب دست بردار. من این فیلمو نمی‌سازم.&quot;دنیرو انتظار چنین واکنشی نداشت. با خودش گفت شاید اگه با فیلمنامه برم سراغ مارتی نظرش عوض شه. قصه رو برد واسه یه سناریو نویس به اسم ماردیک مارتین. همونی که فیلمنامه &quot;خیابان‌های پایین شهر&quot; رو نوشته بود. ماردیک کار روی فیلمنامه رو شروع کرد. از اون طرف مارتی که با یه شکست دیگه مواجه شد و مشکلات خصوصی هم باعث سرخوردگی‌اش شده بود به خاطر مصرف مواد اوردوز کرد و تو بیمارستان بستری بود. دنیرو خیلی نگران حال رفیقش بود. رفت پیش تهیه‌کننده تا این پروژه رو به یه سامونی برسونه و مارتی از این وضعیت دربیاد. موقعیت حرفه‌ای مارتی در خطر بود و ممکن بود از صحنه‌ی فیلمسازی کنار گذاشته بشه. مذاکرات رابرت با تهیه‌کننده‌ها به ثمر نشست و مارتی به عنوان کارگردان انتخاب شد. دنیرو ماجرا رو برای مارتی تعریف کرد و مارتی هم که این پروژه رو تنها شانسش برای دور نبودن از عرصه تولید می‌دید موافقت کرد ولی هنوز دلش با قصه نبود.  حالا به نظر می‌رسید که همه چی بر وفق مراد دنیرو پیش می‌رفت.پشت‌صحنه‌ی و خشمگینماردیک مارتین کار روی فیلمنامه رو تموم کرد اما دنیرو میگه فیلمنامه چنگی به دل نمی‌زد. به همین خاطر نویسنده‌ی راننده تاکسی برای بازنویسی فیلمنامه استخدام شد. پل شریدر خط‌های دیگه‌ای وارد فیلمنامه کرد. خط داستانی برادر جیک لاموتا رو شریدر به قصه اضافه کرد. صحنه‌ی استیک پختن رو هم شریدر وارد قصه کرد. کیفیت فیلمنامه روزبه‌روز بهتر شد و رضایت کمپانی رو جلب کرد. تنها نگرانی کمپانی این بود که محتوای ویژه فیلمنامه باعث محدودیت مخاطب بشه. برای همین خود مارتی و دنیرو دو هفته و نیم روی ریزه‌کاری‌های فیلمنامه کار کردن. مثلا صحنه‌ای که جیک لاموتا تلویزیون خودشو تعمیر میکنه و زنشو به خیانت متهم میکنه خیلی تعدیل شد. همینطور صحنه‌های خشن مبارزه و جنایات دیگه‌ی فیلمنامه. خلاصه با هزارجور اصلاح و تغییر و بحث و جدل درباره قصه، فیلمنامه تکمیل شد و پروژه وارد مرحله‌ی پیش‌تولید شد.یکی از مشخصه‌های کارای اسکورسیزی، استفاده از بازیگرای تازه‌کار و تبدیلشون به بازیگرای توانمند و شناخته‌شده‌است. دنیرو که قرار بود نقش جیک لاموتا رو بازی کنه برای کمک به مارتی و پیدا کردن بازیگرا دست به کار شد. اولی نقش جویی، برادر جیک بود. دنیرو یه فیلمی دیده بود که یه بازیگر جوون و ناشناس توش نقش یه جنایتکار رو بازی می‌کرد. دنیرو از بازی اون جوون خوشش اومده بود و تصمیم گرفته بود ازش برای بازی تو گاو خشمگین دعوت کنه. اون بازیگر ناشناس جو پشی بود که چهارسالی می‌شد تو هیچ فیلمی بازی نمی‌کرد و توی یه رستوران ایتالیایی مشغول به کار بود. جو پشی برای نقش ویکی، همسر جیک لاموتا، کتی موریارتی رو پیشنهاد کرد. کتی رو توی یه دیسکو دیده بود. مارتی و رابرت بعد از بار اول که کتی رو دیدن، فهمیدن پیشنهاد پشی خوبه. صدا و فیزیک کتی خیلی به نقش می‌خورد. در طول تمرین بازیگرا، رابرت دنیرو چند بار با جیک و  همسرش ملاقات کرد. ویکی خاطرات جیک و فیلمای خانوادگی رو به دنیرو نشون داد که بعدها منبعی برای ساخت فیلم شد. دنیرو تمرین‌های مشت‌زنی رو هم زیرنظر جیک لاموتا شروع کرد و انقدر توی کار خوب پیش رفت تا جایی که جیک گفت: &quot;باب یکی از بیست بوکسور خوبیه که تو زندگیم دیدم.&quot;صحبت‌های اسکورسیزی با مایکل چپمن، فیلمبردار پروژه، شروع شد. تصمیم نهایی این بود که سیاه و سفید فیلمبرداری کنن. چون خشونت صحنه‌های مبارزه زیاد بود و خون پاشیدن توی رینگ ممکن بود مخاطب رو اذیت کنه. علاوه بر این مارتی تصمیم گرفت دوربین رو ببره تو رینگ؛ انگاری یکی از کساییه که داره با بوکسور قصه مشت‌زنی می‌کنه. برای همین لازم بود که بوکسور دقیق و حساب‌شده مثل یه مشت‌زن حرفه‌ای بازی کنن و رقص پا و حرکت بدنشون واقعی باشه. برای همین دنیرو خیلی زحمت کشید تا این حرکات رو بدون خطا پیاده کنه... اون حتی تو فاصله‌ی بین برداشت‌ها با کیسه‌ی بوکس تمرین می‌کرد.بعد از اینکه سکانس مبارزه تو رینگ ضبط شد فیلمبرداری به مدت 4 ماه تعطیل شد. دنیرو تو این مدت 30 کیلو چاق شد. برای گرفتن صحنه‌های دوران بازنشتگی جیک لاموتا مناسب بود و فیلمبردای این صحنه‌ها تو دو ماه جمع و جور شد. سکانس صحبت کردن جیک با خودش تو آینه روز آخر گرفته شد. نوزده برداشت که سیزدهمیش توی فیلم استفاده شد. این صحنه تو مرحله‌ی تدوین اومد اول فیلم و این ایده‌ی اسکونمکیر و اسکورسیزی بود. بعد از اینکه فیلم اکران شد توجه زیادی رو جلب کرد. منتقدین هم نظر مساعد و مطلوبی نشون دادن و اسکورسیزی افتاد سر زبونا... به نظر می‌رسید فیلمی که فکرشو نمی‌کرد ممکنه خوب دربیاد، جایگاهش رو به عنوان یه کارگردان بزرگ تثبیت کنه. این اتفاق افتاد و توی مراسم اسکار برای هفت یا هشت رشته کاندید شد و تونست دو جایزه رو تصاحب کنه؛ بهترین بازیگر برای رابرت دنیرو و بهترین تدوین برای تلما اسکونمیکر.سماجت و اعتماد رابرت دنیرو به حسش منجر به ساخت فیلمی شد که همیشه با تحسین ازش یاد شده. اگه این سماجت نبود، شاید اسکورسیزی دیگه نمی‌تونست فیلمسازی رو با این قدرت ادامه بده و میشه تصور کرد که فیلمای باحالی مثل رفقای خوب، کازینو، دار و دسته‌های نیویورکی، دیپارتد و ایریشمن ساخته نمی‌شد. شاید بد نباشه از رابرت دنیرو قدردانی کرد، به خاطر نشونه‌گیری درست و پافشاری سرسختانه‌اش.پی‌نوشت اول: عکس‌ها بعضا بی‌ربط و نابجا استفاده شدن... ببخشید.پی‌نوشت دوم: بابت اشتباهات تایپی و اطلاعات احیانا غلط معذرت میخوام.</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 19:49:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی حاشیه مهم‌تر از متن شد</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaAsadi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%AF-mwztd862fhi6</link>
                <description>سال 1993 برایان سینگر و کریستوفر مک‌کواری با فیلم &quot;public access&quot; تو جشنواره ساندنس شرکت کردن و جایزه‌ی ویژه‌ی داوران رو گرفتن. در حاشیه‌ی جشنواره اتفاق مهمی میفته؛ دیدار کوین اسپیسی با برایان سینگر. نمی‌دونم چرا، ولی کوین پیشنهاد جالبی به برایان می‌‌ده:&quot;حاضرم تو فیلم بعدیت بازی کنم. هر قصه‌ای که باشه.&quot;این پیشنهاد، مقدمه‌ی ساخت &quot;مظنونین همیشگی&quot; شد.پوستر فیلم &quot;مظنونین همیشگی&quot;سینگر و مک‌کواری دنبال قصه می‌گشتن و البته علاقه‌ی خاصی هم به قصه‌های جنایی داشتن؛ ماجراهای واقعی و معماهای حل نشده. سینگر یه ایده‌ی بصری داشت؛ 5 تبهکار که تو یه صف جلوی پلیس ایستادن!خب چرا؟ چجوری باید این 5 نفر رو به هم ربط داد؟مک‌کواری یه ایده‌ داشت. مردی خانواده‌ی خودشو میکشه و ناپدید میشه. ایده‌ای که از اخبار جنایی همون سال‌ها به ذهنش رسیده بود. شخصیت شوزه با الهام از یه آدم واقعی خلق شد؛ جان لیست. جان لیست حسابداری بود که سال 1971 بعد از کشتن مادر، همسر و سه فرزندش ناپدید شد و تا دو دهه با هویت دیگه‌ای فراری بود. پرونده‌ی جان خیلی خبرساز شد و خودش میتونه یه فیلم باحالی بشه ولی الان حرف من یه چیز دیگه است.مک‌کواری در طول پنج ماه حدود نه پیش‌نویس آماده کرد تا اینکه بالاخره سینگر احساس کرد حالا میشه پروژه رو به استودیوها ارائه کرد. گویا هیچ کدوم رغبتی برای ساخت نداشتن. آخر سر با کلی دردسر و دربه‌دری یه سرمایه‌گذار اروپایی برای فیلم پیدا شد.خلاصه فیلمنامه تموم شد و برایان سینگر تو یه مصاحبه بعد از کامل شدن فیلمنامه ساختار فیلمش رو با همشهری کین مقایسه کرد و توضیح داد که در مظنونین همیشگی داستان از خلال گفتگوی بازجو و متهم روایت میشه.سرمایه‌گذار برای تیم تبهکارها ترکیبی از این بازیگرا رو می‌خواست:کریستوفر واکن، جف بریجز، تامی لی جونز، جیمز اسپدر، چارلی شین، جانی کش و آل پاچینو.ولی خب خزانه‌ای که در اختیار تهیه‌کننده‌ها بود از پس کنار هم نشوندن این آدما برنمیومد. از طرفی سینگر به کوین قول داده بود. پس قضیه منتفیه. شانس سینگر این بود که سرمایه‌گذارش آدم زبون نفهمی نبود.سینگر و مک‌کواری فیلمنامه رو یه راست فرستادن برای کوین اسپیسی. کوین هنرپیشه‌ی خوبی بود. سه سال قبل تو فیلم گلن‌گری گلن راس کنار بازیگرای بزرگی مثل آل پاچینو و جک لمون کار کرده و خودی نشون داده بود. کوین فیلمنامه رو خوند و شیفته‌ی نقش وربال شد. خب برای همین هم می‌خواستنش.بعد از صف‌آرایی عوامل، فیلمبرداری کلید خورد. با بودجه‌ی نزدیک 6 میلیون دلاری و فیلمبرداری 35 روزه در لس‌انجلس، سن پدرو و نیویورک. اول از همه پلان‌های بازجویی وربال گرفته شد. به گفته‌ی کوین فیلمبرداری این صحنه‌ها کمتر از یه هفته طول کشید.یکی از معروف‌ترین صحنه‌های این فیلم صف کشیدن خلافکارا تو اداره‌ی پلیسه.هر کس باید به شیوه‌ی خودش جمله‌ی &quot;کلیدا رو بده به من&quot; رو بیان کنه. ولی بازیگرا نمیتونستن جلوی خنده‌شون رو بگیرن و مدام سوتی می‌دادن. آخر سینگر با ترکیب این سوتی‌ها و برداشت‌های درست، سکانس باحالی درآورد.سال 1995 مظنونین همیشگی اکران شد و با فروش 34 میلیون دلاری موفقیت خوبی توی گیشه تجربه کرد.فیلمی که هم نظر مثبت منتقدها رو جلب کرد و هم توی اسکار موفق به کسب دو جایزه شد؛ فیلمنامه‌ی اورژینال و  بهترین بازیگر نقش مکمل مرد.نمی‌دونم دیدار کوین و برایان تو جشنواره ساندنس تصادفی بوده یا نه، ولی شاید بشه این دیدار رو مهم‌تر از جایزه ویژه داوران دونست.بازی کوین اسپیسی تو این فیلم شاید اولین درخشش اون به عنوان یه بازیگر ماهر بود. موفقیتی که راه رو برای ایفای نقش‌هایی مثل جک وینسنس، لستر برنام و این اواخر فرانک اندروود هموار کرد.پی‌نوشت: بابت شیوه نوشتارم معذرت میخوام. تلاش میکنم همونطور که حرف میزنم تایپ کنم. هم صمیمیتش بیشتره هم سرعت ردیف کردن مطلب :)امیدوارم خوندنش هم راحت باشه و دلنشین.</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 16:02:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقامی که در این دنیا یا دنیای دیگه گرفته می‌شه</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaAsadi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ewvgg0fsdf4m</link>
                <description> همون‌طور که می‌دونید قصه قصه‌ی انتقامه. انتقامی که در این دنیا یا دنیای دیگه گرفته میشه.پوستر فیلم سینمایی &quot;گلادیاتور&quot; محصول سال 2000طرح اصلی فیلمنامه واسه دیوید فرنزونی بود. کسی که چند سال قبلش آمیستاد رو برای اسپیلبرگ نوشت و باعث جلب توجه کمپانی &quot;DreamWorks&quot; شد. اسپیلبرگ به فرانزونی گفت سه تا سوال ازت می‌پرسم، اگه جواب هر سه مثبت بود بریم این فیلمو بسازیم؛قصه در روم باستان می‌گذره نه امریکا یا ژاپن. درسته؟ماجراها توی کولوسئوم رخ میده؟گلادیاتورا برای زنده موندن باید با شمشیر و حیوونای درنده بجنگن؟طبعا جواب هر سه مثبت بود و کمپانی با فرانزونی قرارداد بست.استیون اسپیلبرگ، فیلمساز و از روسای کمپانی دریم‌ورکسفرانزونی ملهم از رمان &quot;آن‌ها آماده‌ی مرگ هستند&quot; نوشته‌ی دنیل منیکس و متاثر از حس و حال کتک‌کاری‌های گلادیاتوری قصه‌ی گلادیاتور را نوشت و به کمپانی داد. والتر پارکز و داگلاس ویک تهیه‌کننده‌های فیلم دست به کار تولید شدن. مسئله اول این بود که خب کی قراره این فیلمنامه رو بسازه؟انتخاب اونا کسی نبود جز ریدلی اسکات. یه فیلمساز با استعداد و کاربلد که تا اون وقت اسم فیلمایی مثل بلیدرانر، تلما و لوییز، بیگانه و فتح بهشت تو کارنامه‌ش به چشم می‌خورد. ریدلی اسکات، کارگردان و تهیه‌کنندهمیگن اسکات ته دلش راضی نمی‌شد گلادیاتور رو بسازه تا اینکه یکی از ترفندای ویک و پارکز جواب داد. اونا یه تابلوی معروف از نقاش فرنسوی ژان_لئون ژروم بهش نشون دادن. تابلویی به اسم &quot;شست برگشته&quot;. گلادیاتوری که منتظر تایید تماشاگرا برای کشتن رقیب شکست‌خورده‌ی خودشه. شاید همین لحظه که مرگ یه آدم بسته به هورا کشیدن یه جماعته نظر اسکات رو عوض کرد.تابلوی &quot;شست برگشته&quot;، اثر نقاش فرانسوی ژان_لئون ژرومبه هر حال اسکات وارد میدون شد. فیلمنامه فرانزونی تصویرسازی خوبی داشت ولی دیالوگ‌ها مطلوب اسکات نبود. برای همین اون جان لوگان رو استخدام کرد تا او‌ن‌طور که دوست داره دیالوگ‌ها رو عوض کنه. حتی فکر حذف خانواده ماکسیموس هم از کله‌ی لوگان دراومد. فیلمنامه چندین و چندبار بازنویسی شد.هم‌زمان که اسکات و لوگان سرگرم فیلمنامه بودن، پارکز مذاکرات اولیه رو با بازیگرا شروع کرده بود. انتخاب اسکات، برای نقش ماکسیموس راسل کرو بود. بهش گفتن این یه فیلم صد میلیون دلاری زیر دست ریدلی اسکاته. هستی؟ کرو هم گفت من طرفدار دو آتیشه‌ی اسکاتم. معلومه که هستم. میگن انتخاب اول مل گیبسون بوده ولی اسکات این ادعا رو رد کرده.دو هفته قبل از شروع فیلمبرداری نق و نوق بازیگرا بلند شد. هنوز با فیلمنامه مشکل داشتن. آخر ویلیام نیکلسون هم به تیم نویسنده‌ها اضافه شد. دوباره دستی به سر و روی فیلمنامه کشیدن و یه سری چیزا رو تغییر دادن. مدیر اجرایی دریم‌ورکس میگه:&quot;کرو همون موقع قصد داشت خودش فیلمنامه رو تغییر بده. راستشو بخواید اول از گفتن اون دیالوگ معروف&quot;من انتقاممو خواهم گرفت، یا تو این دنیا یا تو اون دنیا&quot; امتناع می‌کرد.&quot;راسل کرو هم حرف‌های جالبی درباره فیلمنامه میزنه:&quot;خب با 32 صفحه شروع کردیم. یه نویسنده امریکایی، یه نویسنده انگلیسی و تهیه‌کننده‌هایی که دائم ایده‌های خودشونو طرح می‌کردن. آخر سر ریدلی با نظر خودش به یه نتیجه می‌رسید. منم سعی می‌کردم بهترین کار خودمو ارائه کنم&quot;ریدلی اسکات و راسل کرو، پشت‌صحنه‌ی &quot;گلادیاتور&quot;بعد از چند ماه کار روی فیلمنامه گروه کم کم آماده‌ی فیلمبرداری شد. ظرف مدت 6 هفته گروه تولید چند جا رو به عنوان لوکیشن مهیای فیلمبرداری کردن. لوازم دکور و صحنه در محل ساخته شدن چون هزینه‌ی حمل‌ونقل‌شون بیشتر آب می‌خورد.فیلم عمدتا تو سه لوکیشن ضبط شد؛ انگلستان، مراکش و جزیره مالت. سکانس افتتاحیه فیلم که نبرد ماکسیموس رو نشون می‌ده تو جنگل بورن، نزدیک فارنهم انگلستان ضبط شد. همون جایی که ده سال بعد اسکات رابین‌هود رو فیلمبرداری کرد. جنگلی که بخشی از لوکیشن اسب جنگی و سری هری‌پاتر هم بود.وقتی اسکات متوجه شد که کمیسیون جنگلبانی سلطنتی قصد تخریب قسمتی از جنگل رو داره رفت و اجازه سوزوندن اون بخش رو گرفت تا تو فیلم ازش استفاده کنه. جان متیسن که فیلمبردار پروژه بود هم چندتا دوربین تو زاویه‌های مختلف کاشت و برای هر کدوم سرعت ضبط متفاوتی تنظیم کرد. بخش‌هایی از این سکانس افکت استاپ موشن گرفت. مثل کاری که اسپیلبرگ توی نجات سرباز رایان کرد.سکانس افتتاحیه‌ی فیلم و نبرد ماکسیموس دوشادوش امپراطور اورلیوسحدود سه هفته از فیلمبرداری پروژه تو صحرای ورزازاتِ مراکش گذشت. صحنه‌هایی که مربوط به بازار برده‌ها و آموزش‌شون می‌شد. صحنه‌ی اولین مبارزه ماکسیموس، عوامل صحنه از خشت و گل و تکنیک‌های محلی برای ساخت 3000 جایگاه تماشاچی استفاده کرد. نوزده هفته هم فیلمبرداری صحنه‌های روم طول کشید. لوکیشن، دژ ریکاسولی تو جزیره مالت بود.اتفاق ناراحت‌کننده‌ای که سر فیلمبرداری این فیلم افتاد سکته‌ی قلبی الیور رید بود. بخشی از کار الیور تو این فیلم باقی مونده بود که با جایگزینی یه بازیگر دیگه ضبط شد. تو مرحله پست پروداکشن، سر الیور با بازیگر جایگزینش عوض شد و فیلم به اتمام رسید. گلادیاتور به الیور رید فقید تقدیم شد.الیور رید ایفاگر نقش &quot;پروکسیمو&quot; پیش از اتمام فیلمبرداری درگذشتساخت گلادیاتور 103 میلیون دلار خرج رو دست کمپانی گذاشت. برای فیلمی که دست کم 450 میلیون دلار فروخت، می‌ارزید. البته ریدلی اسکات کارشو به نحو احسن انجام داد. گلادیاتور تو 12 رشته اسکار نامزد شد و 5 جایزه بهش رسید. چونه‌م گرم شد و حساب از دستم در رفت. ببخشید اگه مطلب طولانی شد و خسته‌کننده.</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 04:15:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;تدوین فیلم‌های اسکورسیزی بهترین کار دنیاست&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Top10-Movies-Series/%D8%AA%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gwkmil1yojsq</link>
                <description>این جمله‌ی معروف تلما اسکونمیکره که از 40 سال پیش، تدوینگر ثابت همه‌ی فیلمای اسکورسیزی بوده. سال 1940، تلما تو یه خانواده‌ی الجزایری به دنیا اومد. بعد از اینکه کشورش درگیر جنگ شد به امریکا مهاجرت کردن. اون موقع تلما 15 ساله بود. تلما وارد دانشگاه کُرنل امریکا میشه و علوم سیاسی میخونه؛ همینطور زبان روسی. یه مدت هم به عنوان مستمع آزاد توی کلاس‌های ولادیمیر ناباکوف شرکت کرد. تلما دوست داشت دیپلمات بشه.اما مواضعش در برابر رژیم آپارتاید افریقای جنوبی، باعث شد امتحان نهایی رو رد شه و ناکام بمونه.رویای کودکیش دود شد. حالا باید یه آینده دیگه برای خودش تصور می‌کرد. سال 1962 آگهی استخدام دستیار تدوین برای یک برنامه‌ی تلویزیونی، توجهش رو جلب کرد. فرصت رو غنیمت شمرد و دستیاری رو شروع کرد. کنار یه تدوینگر تلویزیونی سکانس‌هایی از فیلم‌های اروپایی رو کات می‌زد. چند وقت بعد، تابستون 1963 یه دوره فیلمسازی 6 هفته‌ای تو دانشگاه نیویورک برگزار شد. تلما دوره‌ی تدوین رو شرکت کرد و همون جا با یه دانشجوی پرشور که صبح تا شب تو سالن‌های سینما پرسه می‌زد آشنا شد؛ مارتین اسکورسیزی.همون سال فیلم کوتاه مارتین به اسم &quot;دختر خوبی مثل تو همچین جایی چی کار می‌کنه؟&quot; رو براش تدوین کرد. کارش خوب بود. انگار تلما راهش رو پیدا کرد. سال 1967 همکاری مارتین و تلما تو فیلم &quot;چه کسی در اتاقم را می‌زند؟&quot; ادامه پیدا کرد. اما بعد این فیلم متوقف شد تا سال 1980 و فیلم پر سر و صدای اسکورسیزی؛ گاو خشمگین. نتیجه‌ی کار تلما روی گاو خشمگین، تصاحب اسکار بهترین تدوین اون سال بود. از اون به بعد، تدوین همه‌ی فیلمای اسکورسیزی به عهده‌ی تلما بود. تلما دو بار دیگه هم اسکار تدوین رو برد. برای دو فیلم &quot;هوانورد&quot; و &quot;رفتگان&quot;.مهارت تلما توی تدوین، پیدا کردن نبض سکانس و پاس‌کاری بین بداهه‌گویی خوب بازیگراست. شاهد برای این ادعای من زیاده... نمونه‌اش کانس‌های گفتگو بین جیک و برادرش در گاو خشمگین، یا سکانس گفتگو بین کاستلو و کاستیگان تو فیلم دیپارتد و مثال خوب آخرش همه سکانس‌های گفت‌وگو تو ایریشمن.اینکه این مهارت از کجا میاد طبیعیه؛ نبوغ و ممارست زیاد. اول تجربه میشه و بعدش عادت. هر چند خودش میگه:&quot;بهترین برداشت‌ها توی کار من، برداشت اوله. چون طبیعی‌ترین حس بازیگر تو همون برداشت اول در میاد.&quot;همکاری تلما و مارتین ادامه پیدا کرد تا حالا. فیلم بعدی اسکورسیزی هم زیر دست تلما مونتاژ میشه و خیال کارگردان از بابت نتیجه نهایی راحته... مثل همیشه.متن پاره پاره و دشیره‌ای تحویل دادم. ببخشید. ولی حالا که کل مطلبم نچسب و پرت و پلا شد اجازه بدید همونطور که با یه جمله از اسکونمیکر شروع کردم، با یه جمله از اسکونمیکر هم کلام رو ختم کنم:&quot; فوت کوزه‌گری تدوین، صبر و حوصله‌ست. اینکه بتونی بارها راش ببینی، انتخاب کنی، کات بزنی و بازبینی کنی. تازه ممکنه مجبور باشی همه این مراحل رو دوباره تکرار کنی. شاید حوصله‌ی بیشتر خانم‌ها باعث شده تدوینگرای موفقی باشن.&quot;</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:33:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب‌ترین شمایل تاریخ سینما</title>
                <link>https://virgool.io/daneshdost1234567/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-ititvauzkn7x</link>
                <description>به گفته خودش در آوریل 1889 در محله‌ای در جنوب لندن متولد شد. از پدر و مادری تئاتری. همراه مادرش در تئاتر رشد کرد و نمایش و آواز آموخت. درباره‌ی مادرش گفته است:&quot; اگر مادرم نبود شک دارم که می‌توانستم در پانتومیم موفقیتی کسب کنم. او یکی از بزرگترین هنرمندان پانتومیم بود که تاکنون دیده‌ام.&quot;مادر چارلی به علت بیماری روحی جان خود را از دست می‌دهد. چارلی و برادرش رابطهٔ عمیق‌تری پیدا کردند و در سالنی که محل کار پدر و مادرشان بود شروع به کار کردند. از سال 1910 تا 1912 همراه با گروه کارنو سراسر امریکا را می‌گردد و نمایش اجرا می‌کند. توانمندی این بازیگر خلاق، توجه مک‌سنت را جلب و چاپلین سال 1913 در نخستین فیلمش &quot;در تلاش معاش&quot;به کراگردانی مک‌سنت بازی می‌کند و به استخدام کی استون در می‌آید. اما فیلم دوم او &quot;مسابقه اتومبیل‌رانی در ونیز&quot; منجر به خلق شخصیتی شد که بعدها شهرت و محبوبیتی جهانی برایش به ارمغان آورد؛ ولگرد. سالها گذشت و چاپلین در فیلم‌های بسیاری در قامت شمایل دل‌نشینی که ساخته بود ظاهر شد... به کارگردانی خودش و دیگران. فیلم‌هایی مثل پلیس، بازرس فروشگاه، در پارک و زندگی سگی. سال 1921 چاپلین نخستین فیلم بلندش را کارگردانی کرد؛ پسربچه. فیملی که پس از اکران با تحسین جهانی مواجه شد. همان وقت استارت موفقیت‌های متوالی چاپلین خورد. جویندگان طلا، سیرک، روشنایی‌های شهر و عصر جدید. چاپلین مهارت بی‌نظیرش در تلفیق تراژدی و کمدی را به رخ جهانیان کشید.روشنایی‌های شهرحالا همه چیز فراهم بود تا چاپلین جسارت و شهامت درخور یک کمدین را نمایان کند. چاپلین در سال 1940 و در هیاهوی جنگ دوم جهانی، با ساخت &quot;دیکتاتور بزرگ&quot; نخستین فیلم ناطق خود را عرضه کرد و در دوئل با فاشیسم موفق از میدان به در شد.  فیلمی که پر از لحظات کمدی و در عین حال گزنده است. به یاد آورید سکانس سلمونی و رقص با کره‌ی زمین را...هفت سال گذشت و فیلم بعدی چاپلین &quot;موسیو وردو&quot; ساخته شد. مثل قبل تند و گزنده و البته سرحال. شاید کمی قربانی سوءتفاهم شد اما به هر حال برای چاپلین گران تمام شد... در دوره مک کارتیسم نشان کمونیست به پیشانی چاپلین مٌهر و مسبب اخراجش از امریکا شد. چاپلین که برای اکران فیلم شکوهمندش &quot;لایم لایت&quot; به لندن رفته بود از خبر اخراج خود خبردار و همراه خانواده‌اش راهی سوئیس شد. او درباره این اتهامات گفت:&quot; من هنرمندم نه سیاستمدار&quot;چاپلین پس از لایم‌لایت دو فیلم دیگر هم ساخت. &quot;سلطانی در نیویوک&quot; و &quot;کنتسی از هنگ کنگ&quot;... اما آخرین فیلم عظیم چاپلین شاید همان لایم‌لایت باشد. اثری اندوه‌بار و مرثیه‌ای بر زندگی غم‌بار خودش. سنگینی سایه روی‌گردانی از چاپلین در آن سالها (به علت اتهام کمونیست بودنش) بر سر لایم‌لایت مانع از دیده شدنش شد.لایم‌لایت، شاهکاری با حضور دلپذیر باستر کیتوناما حالا حرف من:نمی‌دونم کدوم منتقد گفته بود چاپلین دو شخصیت داره... یکی چارلی محبوب و معصوم و خوش قلب و دیگری چاپلین، فیلمسازی مغرور و خودبین و ثروتمند. بین این دو باید کدومشون رو انتخاب کرد؟ قطعا چارلی خوش‌قلب و مهربان. اما من می‌خوام بگم چاپلینِ فیلمساز هنرمند بی‌همتاییه. خودش گفته:&quot; تنهایی تنها تسکین من است. آن وقت است که عالم رویا به تنها واقعیت عظیم پیشِ‌روی ما و جهان واقعی به یک توهم تبدیل می‌شود.&quot; برای من علاوه بر تنهایی، فیلم‌های چاپلین هم تسکین لحظه‌های تلخ و ناخوش زندگی است.فیلم‌های چاپلین نه با زبون خاصی سر و کار داره نه با فرهنگ و مملکت مشخصی. موضوع و مخاطب فیلم‌های چاپلین  انسان است. نبوغ و حس عمیق اون رو تبدیل کرد به محبوب‌ترین شمایل تاریخ سینما... شاید کسی سِر چارلز اسپنسر چاپلین رو نشناسه ولی به قطع میشه گفت این چهره ماندگارترین چهره در حافظه‌ی سینمایی همه مردم جهانه.چارلی چاپلین، ولگرد دوست‌داشتنی سینما
</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 23:18:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردِ در سایه کار را تمام کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaAsadi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-g2nsfhcsrzl3</link>
                <description>پانزده ساله بودم. به رسم هر روز که از مدرسه برمی‌گشتم، گذرم به فرهنگسرای بهمن افتاد. اول زمستان بود و بعد از امتحان ریاضی پایان‌ترم. آگهی جالب سینما چاپلین توجهم را جلب کرد. تصویر مردی خوش‌تیپ با چهره‌ای گره‌خورده، کت و شلواری شیک به تن کرده و خیره به چشمانم بود. اما مرد مرموزی که پشت به من ایستاده برای من جذاب‌تر بود. کتی بلند به تن داشت و کلاه کابویی به سر.تفنگش همراهش بود. به چهره‌ی مرد دقت کردم. زیر سایه‌ی کلاه پنهان بود و از نیم‌رخ مرموزتر نیز به نظر می‌رسید. با خود گفتم نباید این فیلم را از دست بدهم. اما تردید داشتم. چون تا آن روز هیچ ارتباط مشخصی با فیلم و سینما نداشتم. نوشته‌ی درشت تصویر، تردیدم را به یقین بدل کرد: &quot;نمایش و نقد فیلم سینمایی &quot;مردی که لیبرتی والانس را کشت&quot; محصول سینمای امریکا&quot;پوستر اصلی فیلم &quot; مردی لیبرتی والانس را کشت&quot;
بی معطلی وارد سالن شدم و وسط سالن روی صندلی نشستم. پرده‌ی بزرگ و سالن تاریک را می‌شناختم. فیلم شروع شد. فیلم خارجیِ سیاه و سفید برایم تازه بود. ده دقیقه که گذشت، زیرنویس را فراموش کردم و مبهوت تصاویری شدم که یکی از پس دیگری روی پرده‌ نمایان شد. هیجان‌زده بودم از این تجربه‌ی بی‌همتا. غرق در این عالم تازه و آدم‌هایش بودم که زمان گذشت و فیلم تمام شد. نه فهمیدم داستان چه بود و نه اینکه دعوا بر سر چه... نفهمیدم استدلال‌های آقای منتقد بیانگر این است که شاهد شاهکاری وصف‌ناشدنی بودیم یا فیلمی کم‌مایه و سطحی که فراموش ‌خواهد شد... اصلا نفهمیدم کشمکش قانون و بی‌قانونی از کجای فیلم درآمد... فقط فهمیدم این مردِ در سایه بود که کار را تمام کرد.نمی‌خواهم درباره فیلم صحبت کنم. آن وقت‌ها هیچ چیز از سینما نمی‌دانستم. فقط خیال کردم دو ساعت در غرب وحشی نفس کشیدم. لحظه به لحظه که پیش می‌رفتم، بوی باروت را بیشتر حس می‌کردم. می‌خواستم بار دیگر آتش‌سوزی خانه‌ی بزن بهادر فیلم را ببینم و میخ‌کوب شوم. دوباره دوئل کابوی‌ها در تاریکی شب را ببینم و لذت ببرم. دوست داشتم دوباره روبه‌روی پرده بنشینم و این‌بار قصه را بهتر بشنوم. جذابیت این فیلم برای من همین بود. اینکه فیلمی دیده بودم و اشتیاق دوباره دیدنش را داشتم. پس از آن زمستان لحظه به لحظه به جستجوی تجربه‌ای مشابه پرداختم. افتادم به فیلم دیدن و کتاب سینمایی خواندن. فهمیدم آن بلای اول زمستان را چه کسی سرم آورد. نامش جان فورد بود. درباره‌اش خواندم و فیلم‌هایش را دیدم. مشهور بود به کارگردان نامرئی. مردی که بدون خودنمایی و تظاهر، در سایه ایستاده و فیلم می‌سازد.&quot;مشهور بود به کارگردان نامرئی. مردی که بدون خودنمایی و تظاهر، در سایه ایستاده و فیلم می‌سازد.&quot;از آن روز تا امروز، فیلم‌های زیادی دیدم و آدم‌های بیشتری را شناختم. فهرست بلندبالای فیلم‌های موردعلاقه و فیلمسازان محبوبم هر روز تازه‌تر شد و بلندبالاتر. اما هرگز آن شیرینی اول زمستان را دوباره تجربه نکردم. لذت تجربه‌ی یک حس ناب در وجود مخاطبی خام. شک ندارم ارادت بی حد و مرز من(که احتمالا تا حدودی بی‌دلیل است) به فورد، یادگار همان حس ناب است. علاقه‌ای که دلیل منطقی ندارد. راهنمایش حس است. حسی که طعمش در وجودم ماندگار شد و زندگی بدون گشت‌و‌گذار در هوای سینما را برایم دشوار کرد. حالا ارتباط مشخصی با فیلم و سینما داشتم. جایی در قلبم ریشه دواند و روزبه‌روز بزرگ‌تر شد. درست است. مردِ در سایه کار را تمام کرد.</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 00:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان فورد؛ شکوهمندتر از سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaAsadi/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%9B-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-nmnoqzinqshw</link>
                <description>              برخلاف آنچه تصور می شود، نوشتن از جان فورد آسان است! کافیست تصمیم بگیری درباره او بنویسی. کلمات  صف آرایی می کنند و آرایش می گیرند. البته بحثی نیست که برخی از این نوشته ها کم مایه اند و برخی دیگر پر مغز و خواندنی. این نوشته اما، احیانا از نوع اول است ... &quot;جان فورد، شکوهمندتر از سینما&quot;همه ی کسانی که سینما دوست هستند، بی تردید با نام فورد آشنا هستند. اگر هم نباشند، لااقل فیلم هایش را دیدند. اگر پاسخ کما کان منفی است، در فرضیه ی نخست شک کنید! چطور میتوان با سینما دوست بود ولی فورد را نشناخت؟ اسطوره ای که نه فقط یک فیلمساز، بلکه از بنیانگذاران صنعت سینما است و از این حیث، سایه اش بر تمام فیلمسازان جهان سنگینی می کند.       تماشای  تصاویر خیره کننده فیلم هایش در سالن تاریک سینما و میان انبوه تماشاگران عام و بی ادعا، می تواند ثابت کند فیلم های فورد شکوهمند است. آلفرد هیچکاک، کارگردان صاحب نام و چیره دست سینما، می گوید:هر فیلمی از جان فورد مایه ی مسرتی دیداری است. شیوه ی فیلمبرداری او و بلاغت او در شفافیت و سادگی ظاهریش، هیچ نمایی از پشت شعله های آتش در بخاری دیواری رو به اتاق دیده نمی شد. هیچ زوم بی هدفی، بدون دلیل واضح، دیده نمی شد. فیلمنامه هایش شروع، میانه و پایان دارند. از همه مهم تر اینکه در سراسر جهان فیلم های او را می فهمند.     حق با هیچکاک است. فورد فیلمساز عجیبی است. آنقدر حرفه ای است که می تواند با فیلمنامه های بد (ولی بازیگران خوب) فیلم های دیدنی بسازد. دوربینش را با خِسَّت تمام تکان دهد، ولی فیلم های جذاب بسازد. هنرمند است ولی به رخ نمی کشد. نه تدوین عجیب، نه موسیقی غریب، نه دوربین متحرک رقصنده و نه هیچ چیز پیچیده ی دیگر. کافیست دوربین در اختیارش بگذارید و نور بتابانید. این مرد قادر است با نور و سایه شخصیت بسازد و قصه بگوید. همه چیز مهیاست برای نمایش آیین و زندگی. برای نمایش زندگی و شکوه زندگی. شکوه خانواده را در &quot;خوشه های خشم&quot; و &quot;دره من چه سرسبز بود&quot;، شکوه عشق را در &quot;مرد آرام&quot;، شکوه دوئل را در &quot;محبوبم کلمنتاین&quot; و شکوه مردان خشن اما مهربان و درستکار را در تمام وسترن هایش می توان دید. و همه ی اینها از پس سادگی فروتنانه ی فیلم هایش قابل مشاهده است. &quot;جویندگان&quot;     لانگ شات های چشم نواز و ترکیب بندی های خیره کننده اش، در خدمت آشکار کردن انسان است. &quot;خوشه های خشم&quot; را ببینید؛ انسان است که از تلخی و سیاهی بی انتها، پیروزمندانه سر بر می آورد. &quot;دلیجان&quot; را ببینید؛ انسان ها هستند که در سفری طاقت فرسا، پالایش می شوند.&quot;جویندگان&quot; را ببینید؛ انسان است که پس از سال ها جست و جوی بیرونی، در آخرین پلان به خود باز می گردد. و هر فیلم دیگرش،کم و بیش، در همین مسیر گام بر می دارد.      این جان فورد است؛ انسانی محکم اما عمیقا لطیف. شاعری نکته سنج و هنرمندی دقیق پشت نقاب پیرمردی خشن و پر ابهت. جان فورد شکوهمند است. شکوهمندتر از هر فیلم سینمایی اش، شکوهمندتر از قهرمان هایش و  شکوهمندتر از سینما ...</description>
                <category>علیرضا اسدی</category>
                <author>علیرضا اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 01:40:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>