<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dante</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AlirezaM</link>
        <description>نامحدود، به معانیِ مختلف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:56:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Dante</title>
            <link>https://virgool.io/@AlirezaM</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شش درجه ی جدایی: یک نظریه؛ یک موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaM/%D8%B4%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-igmu0apjcnmo</link>
                <description>بعد از چند روز گفتم یک پست دیگه بزارم. تو این پست میخوام یک نظریه رو معرفی کنم، بعد داستانِ اینکه چطور با این نظريه ی جالب آشنا شدم رو بگم و بعد هم موسیقی مورد علاقم که سببِ این آشنایی شد رو به اشتراک بزارم.پس به ترتیب، نظریه شش درجه جدایی (برگرفته از ویکی پدیا):شش درجه ی جداییدر سال ۱۹۲۹ یک نویسنده مجارستانی به نام فریگیس کارینتی در یکی از داستان‌های کوتاه خود به نام زنجیرها (به انگلیسی: Chains) مفهوم فاصله اجتماعی را مطرح می‌کند که بعدها به عنوان نظریه شش درجه جدایی شناخته شد.شش درجه جدایی نظریه‌ای است که می‌گوید که هر دو شخص دلخواه بر روی کرهٔ زمین با ۶ واسطه یا کمتر به هم مربوط می‌شوند. این نظریه، مقدمهٔ نظریهٔ دیگری به نام دنیای کوچک است.نزدیک ترین نظریه به شبکه‌های اجتماعی نظریه شش درجه جدایی است. ایده کارینتی، براساس نظریه گراف بود. نظریه گراف شاخه‌ای از ریاضیات است که دربارهٔ گراف‌ها بحث می‌کند. اگر افراد و ارتباط‌ها را مانند یک گراف فرض کنیم، با پیشرفت فناوری، به چگالی این گراف افزوده می‌شود. این تئوری را بعدها شش درجه جدایی نامیدند. هر چند انسان‌ها از نظر فیزیکی با هم فاصله زیادی داشته باشند، اما شبکه‌های اجتماعی، این فاصله‌ها را از میان برخواهد داشت. دو نفر در دو گوشه متفاوت از جهان حداکثر از طریق ۶ نفر به هم مرتبط هستند.آزمایش دنیای کوچک : کشف مجدد ایدهٔ کارینتی دهه‌ها بعد شروع شد. عدد جادویی پنج را میلگرام از کارینتی گرفت. در سال ۱۹۶۷ یک جامعه‌شناس آمریکایی به نام استنلی میلگرام راهی برای آزمایش این فرضیه یافت. او این تئوری را، مسألهٔ دنیای کوچک نامید و برای اثبات آن دست به آزمایشی زد. سناریوی آزمایش میلگرام از این قرار بود که، تعداد بسیار زیادی نامه را میان افراد مختلف دو شهر که فاصله زیادی از یکدیگر داشتند پخش کرد و از آنها خواست که نامه‌ها را به دست فرد معینی برسانند. معیار انتخاب افراد کاملاً تصادفی بود و اکثر آنها یکدیگر را نمی‌شناختند. هر فرد فقط باید سعی می‌کرد که نامه را به کسی بدهد که فکر می‌کرد بهتر می‌تواند آن را به مقصد مورد نظر برساند. نتیجه نهایی که از این آزمایش بدست آمد بسیار جالب بود، تقریباً مسیری که هر نامه طی کرده بود با میانگین طول ۵/۵ به مقصد رسیده بود، به عبارت دیگر فقط پنج نفر بین هر دو فرد قرار داشتند که همان طول شش می‌شد. میلگرام، نتیجه تحقیق و کار خود را تحت مقاله‌ای با عنوان آزمایش دنیای کوچک در مجله روانشناسی روز به چاپ رساند که بسیار مورد توجه واقع شد. بعدها با ظهور فناوری‌های نوین ارتباطی دونکن وات از دانشگاه کلمبیا آزمایش میلگرام را در فضای اینترنت و بوسیله فرستادن ایمیل تکرار کرد و به همان نتایج رسید.میبینید؟ به همین جذابی و به همین زیبایی. یعنی من به واسطه ی 6 نفر با شما که در حال مطالعه ی این مطلب هستید مرتبط هستم. همون جمله ی معروف خودمون که میگه دنیای کوچیکی هست :)و اما داستانِ آشنایی:طبق معمول در حال گوش دادن به موسیقی بودم. البته نه بطور خالص موسیقی ، در واقع در حال گوش دادن به یک شبکه ی موسیقی از رادیو آنلاین یا رادیو اینترنتی بودم (اینم جالبه اینجور که فهمیدم تعداد کسانی که رادیو آنلاین گوش میدن کمه) که یک آهنگ پخش شد و من رو جذب کرد. اسم این قطعه Six Degrees به معنی شش درجه  و از Audiofly بود. بهرحال این قطعه پخش شد و تموم شد و من بر حسب اینکه خیلی به موسیقی علاقه دارم رفتم دنبال این قطعه  موسیقی که نسخه ی کاملش رو دانلود کنم تا هر وقت خواستم گوش بدم. و خب به محض اینکه بخشی از متن موسیقی رو جستجو کردم با نظریه ی شش درجه ی جدایی برخورد کردم. جالب اینه که از خود موسیقی مورد نظر من خبری نبود!?بهرحال خودمو قانع کردم که عیب نداره آهنگه رو پیدا نکردم ولی با این نظريه ی جالب آشنا شدم. البته بعدتر به با کمی سختی خودِ موسیقی رو هم پیدا کردم و نه تنها نسخه ی اصلیش بلکه دو نسخه ی ریمیکس شده ازش رو هم یافتم.بنابراین، موسیقی 6 Degrees از Audiofly (نسخه ی ریمیکس): https://uupload.ir/view/6_degrees_-_tale_of_us_remix_yjne.mp3/ نسخه ی اصلی :  https://uupload.ir/view/6_degrees_-_original_9mg.mp3/ امیدوار از موسیقی لذت ببرید، باشد که رستگار شویم.</description>
                <category>Dante</category>
                <author>Dante</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 22:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه دنیارو باهمدیگه ببینیم رنگی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaM/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-eqp7rjhnnged</link>
                <description>کاوِر آهنگ رنگی از رِضداشتم موسیقی گوش میدادم . موسیقی رو خیلی دوست دارم؛ بهم حسِ خوب و آرامش میده.در گوش دادن موسیقی هم محدودیت قائل نیستم همه جور موسیقی رو گوش میدم از هر سبکی شامل پاپ، راک، رپ، سنتی و غیره؛ فقط مهمه به دلم بشینه.در گشت و گذار امشبم بین اهنگای گوشیم رسیدم به یکی از موسیقی های مورد علاقم  : &quot; رِض - رنگی &quot;.بخش هایی از متن این قطعه که واقعا تکه های جذاب و زیباییه :- دوری ازم، بهم نزدیک؛ بزرگ ترینی بی تردید!- تَرَک خورد اما نزاشتم بشکنه، نزاشتم بِم بگن چی از چی بهتره!-‌ جای همه توی خاکه؛ حالا کی بالاتره؟!- میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید؛ میشه عشقو فهمید، باهاش خندید.میشه سیاه نبود سفید نکرد؛ میشه دنیارو باهمدیگه ببینیم رنگی :)این قطعه فکر میکنم یکی از بهترین های سبک رپ هست، بخاطر ریتم خوبش، متن و محتوای خوبش و حال خوبی که داره.فکر نکنم اینجا بشه مستقیم آهنگی رو برای پخش گذاشت بنابر این لینک آپارات و لینک دانلود رو میزارم و امیدوارم شما هم لذت ببرید : https://www.aparat.com/v/fXd9i/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-_%D8%B1%D8%B6 لینک مستقیم دانلود : http://dl2.sarimusic.net/Old/1396/10/03/Re/Rez%20-%20Rangi/Rez%20-%20Rangi/Rez%20-%20Rangi.mp3 </description>
                <category>Dante</category>
                <author>Dante</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 00:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهرِ کوران، مرد یک چشم پادشاست؛ واقعا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaM/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-zlioj87pbipz</link>
                <description>حتما شما هم این ضرب المثل رو شنیدید که :در شهر کوران ، مرد یک چشم پادشاهِ!جالب این هست که گویا در خارج از کشورِ ایران هم چنین ضرب المثلی وجود داره. در نگاه اول ضرب المثلِ کاملا خوب و درستی بنظر میاد. بهرحال یک شخصِ بینا نسبت به یک شخصِ نابینا از نظر بینایی برتری داره .اما بزارید جور دیگه ای نگاه کنیم، فرض کنید دقیقا مثلِ ضرب المثل شهری وجود داره که سال های سال همه ی مردمش نابینا هستند، شما بینا هستید و از قضا وارد این شهر شدید و بین یک جمعیت نابینا قرار گرفتید؛ همچنین بنا به دلایلی توانایی خروج از این شهر رو ندارید و قرارِ تا پایانِ عمر اینجا زندگی کنید. تا اینجا بنظر مشکلی وجود نداره و حتی شاید دقیقا ضرب المثل بالا به فکر شما برسه و با خودتون بگید اینجا یجورایی پادشاه حساب میشید .حالا شما می‌خواهید بینایی خودتون رو به مردم نابینا بفهمونید تا برتری خودتون رو نشون بدید اما نکته اینجاست که این جمعیتِ نابینا درکی از بینایی نداره.دقت کنید شما در شهر نابینایان هستید، مردم این شهر سالهاست کور هستند و چشمی برای دیدن ندارند، کلمه ی بینایی یا دیدن رو نمیفهمند زیرا سالها از اون دور بودند.  حتی عضوی بنام چشم هم براشون معنایی نداره .هر چه شما بیشتر سعی کنید از بینایی خودتون و چشم هاتون حرف بزنید بیشتر عجیب بنظر می‌رسید. چه بسا اونها از حرف های شما به این نتیجه برسند که شما دیوانه هستید که از چیزهایی جدید و غریب حرف می‌زنید.حتی ممکن است طبیبِ شهرِ نابینایان تشخیص بده علت دیوانگیِ شما دو عضوِ اضافه هست که روی سر شما قرار داره که شما به اونها میگید چشم و در نهایت با بزرگان شهر به این نتیجه برسند که اگر آن دو عضو اضافه را از روی سر شما بردارند شما به حالت عادی برمی‌گردید.شاید بگید پس بهتره از این ضرب المثل استفاده کنیم:خواهی نشوی رسوا، همرنگِ جماعت شو.هر چند واقعا سخته، اینکه چیزی رو بدونی ولی هیچوقت نتونی ثابتش کنی و نادیده اش بگیری.پیشنهاد میکنم داستان کوتاه سرزمینِ نابینایان نوشته‌ی «اچ. جی. ولز» رو بخونید.  داستان بسیار کوتاهی هست ولی در عینِ حال جذاب و تامل برانگیز.باشد که رستگار شویم.</description>
                <category>Dante</category>
                <author>Dante</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 09:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست اول، پارادوکسِ تمدن</title>
                <link>https://virgool.io/@AlirezaM/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-xl5on6uxnycy</link>
                <description>به نام خدافکر میکنم سه یا چهار سال است که در ویرگول عضو شدم، حالا بعد از چهار سال تصمیم گرفتم یک مطلب در ویرگول بنویسم همینقدر دیر و همینقدر غیرقابل پیش بینی.مطلبی رو در ویرگول خوندم که من رو یاد یک نقل قول از &quot;رابرت گرین&quot; انداخت و این شد که تصمیم گرفتم این نقل قول رو به اشتراک بزارم :در گذشته، شخصی که در دربارِ سلطنتی کار میکرد، در صورتی موفق بود که به مرور زمان یاد میگرفت همه کارهایش را با کلک پیش ببرد؛ اگر به کسی از پشت خنجر میزد همیشه دستکش مخملی دست میکرد و ملیح ترین لبخندها را به خود میگرفت. یک درباریِ موفق به جای توسل به زور و خیانت آشکار، کار خود را با اغوا، افسون، مکر و زرنگی پیش میبرد و همیشه چندگام جلوتر را برنامه ریزی میکرد. زندگی در دربار، بازی پایان ناپذیری بود که هوشیاری دائمی و ترفند فکری می طلبید. در یک کلام، یک جنگِ متمدنانه بود.امروزه با پارادوکسی مشابه پارادوکسِ درباریان مواجهیم. همه چیز باید به ظاهر متمدنانه، موقر، خاکی و منصفانه باشد. اما اگر با این قواعد وارد بازی شویم و به این قواعد پایبند بمانیم، اطرافیان که اینقدر احمق نیستند، ما را له خواهند کرد؛ چنانکه درباری و دیپلمات دوران رنسانس، نیکولو ماکیاولی نوشت:«هر انسانی که سعی کند همیشه خوب باشد، در نهایت به دستِ انبوهِ آنانی که خوب نیستند، نابود میشود.»دربارِ سلطنتی خود را منتهای پاکی میدید، اما ورای ظاهر درخشانش، ملغمه ای از هیجانات تیره و تار، طمع، حسادت، شهوت و نفرت بود. جهانِ امروز ما به همین سیاق خود را در ظاهر، آخرِ انصاف نشان میدهد، در حالیکه همان هیجاناتِ زشت در درون ما می لولند. بازی یکی است؛ علی الظاهر محسّنات را محترم میشماریم، اما پیش خودمان محتاط عمل میکنیم، مگر اینکه خیلی احمق باشیم و این کار را نکنیم. در این مورد پیرو ناپلئون هستیم که گفت:«دست آهنیتان را دستکش مخملی کنید.»اگر همچون درباریانِ گذشته در دوز و کلک، اغواگری، افسونگری، دست به سر کردن و زیرکانه رقیب را از دور به دَر کردن استادید، مطمئناً قله های قدرت را در خواهید نوردید. حتی میتوانید بقیه را تسلیم ارادهی خود کنید بدون اینکه خبر داشته باشند، و اگر هم سر از کارتان درآوردند، نه در برابرتان مقاومت میکنند و نه از شما بیزار میشوند.&quot; رابرت گرین &quot;در باب این نقل قول، باید بگم که شخصا با همه اش موافق نیستم (مثلا اینکه برای موفقیت حتما باید از حیله و ترفند های نادرست استفاده کرد) ولی بخشی از این مطلب بنظرم کاملا در جامعه ی انسانی صدق میکنه. برای بخشِ پارادوکسِ تمدن مثال های زیادی هست که همه آگاهند حتی میشه به شرایط فعلی کشور هم تعمیمش داد به این صورت که مطمئنا تعداد زیادی از افرادی که در اعتراضات دست به رفتارهای ناشایستی زدند، خودشون تا قبل از این حداقل در ظاهر انسان هایی متمدن بودند (مخالف خشونت و قانون مند) ولی چرا وقتی زمینه اش به وجود اومده دست به چنین رفتارهایی میزنند؟ رفتارهایی که حتی از یک خشونت نرمال هم فراتر رفته و تبدیل به تجاوز، قتل یا انواع دیگری از خشونت شده.میشه برداشت های متفاوتی از نقل قول بالا کرد و میشه مثال های دیگری هم زد که به خواننده ی محترم واگذار میشه.باشد که رستگار شویم... </description>
                <category>Dante</category>
                <author>Dante</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 22:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>