<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آقای دغدغه | علیرضا سیف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alirezaaseyf</link>
        <description>ادبیات، کتاب، سینما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:33:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2608906/avatar/TM7AFb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آقای دغدغه | علیرضا سیف</title>
            <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرا اندر صفاهان بود کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vejwkzhqnyn8</link>
                <description>ویس و رامین؛ فخرالدین اسعد گرگانی یکی از گنجینه‌های قدرنادیده ادبیات فارسی &quot;ویس و رامین&quot; است. به نظم درآمدن این عاشقانه سرکش، پیشنهاد حاکم وقت اصفهان &quot;ابوالفتح مظفر نیشابوری&quot; بوده و فخرالدین اسعد گرگانی داستان کهن‌اش را بدل به منظومه‌ای ماندگار کرد. جالب‌تر این که همین اثر، هم ویس و و رامین، هم فخرالدین را جاودانه می‌کند. این شاعر گرگانی در اصفهان اثری و خبری از خود به جای می‌گذارد و پس از اصفهان اثر و خبر چشمگیری از او نمی‌نماند.دوره شاعری و نامداری‌اش برابر بوده است با عهد سلطان ابوطالب طغرل‌بیگ بن میکائیل بن سلجوق(طغرل سلجوقی؛ ۴۲۹- ۴۵۵هجری)؛ از گفتار وی پیداست که در فتح اصفهان و توقف چند ماهه در آن شهر با سلطان طغرل‌بیگ همراه بوده و پس از آن که سلطان از اصفهان به قصد تسخیر همدان راهی می‌شود:فرود آمد شهنشه در کهستانکهستان گشت خرم چون گلستانروان گشت از کهستان روز دیگربه کوهستان همدان رفت یک‌سرفخرالدین در اصفهان کاری داشت:مرا اندر صفاهان بود کاریدر آن کارم همی شد روزگاریو با عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری که از جانب طغرل بیگ حکومت اصفهان یافته بود باقی ماند. تا زمستان سال ۴۴۳ را در آن شهر به سر برد. وقتی حاکم اصفهان حرف ویس و رامین را پیش می‌‌کشد:مرا یک روز گفت آن قبلهٔ دینچه گویی در حدیث ویس و رامیناز این گفتگو پیداست این داستان هزار سال پیش محبوب و رایج بوده است:که می گویند چیزی سخت نیکوستدرین کشور همه کس داردش دوستندیدم زان نکوتر داستانینماند جز به خرّم بوستانیولی زبانش پهلوی است:ولیکن پهلوی باشد زبانشنداند هر که برخواند بیانشدر ادامه شاعر از بازآفرینی افسانه به زبان شعر و گسترش و گستردن داستان با تکیه بر قدرت شعر می‌گوید:فسانه گرچه باشد نغز و شیرینبه وزن و قافیه گردد نوآیینسخن باید که چون از کام شاعِربیاید در جهان گردد مسافرحاکم پس از این گفت‌وشنود مشتاق‌تر است و شاعر کمر همت برای بازآفرینی می‌ببندد:زمن در خواست او کاین داستان رابیارا همچو نیسان بوستان رامیان بستم بدین خدمت که فرمودکه فرمانش ز بختم زنگ بزدودبغداد در عصر عباسیان زبانزد تاریخ و قصه‌هاست اما فخرالدین پس از فتح و به واسطه حکومت طغرل و گماشتگانش، اصفهان را برتر و رشک‌برانگیز از بغداد می‌شمارد:چه خواهی نیک‌تر زین ای صفاهانکه گشتی دار ملک شاه شاهانهمی رشک آرد اکنون بر تو بغدادکه او را نیست آنچه ایزد تو را دادچنین شد که فسانه‌ای به شاهکاری ادبی بدل گشت و از اصفهانِ سلجوقی به یادگار ماند.یکم آذرماه روز اصفهان عزیزم خجسته باد.✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف#ادبیات #کتاب</description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 21:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آردی یاردی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%A2%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-sdoxaxk4lmx9</link>
                <description>پیش از راننده شدن عاشق ماکسیما بودم. و با خودم می‌گفتم: سلامتی روزی که ماکسیما بشه ماکسی‌من! یعنی ماکسیمایی که مال من باشد! در تیره و طایفه ما که همه پرایدی و کوییکی و پیکانی‌اند؛ ماکسیما داشتن یعنی تاجگذاری! اما زور واقعیت از رویا بیشتر بود.اولین خودروی خانواده که بابایم، رحیم خرید پراید بود. البته او پیش از این هم سواره بود و هر روز در کارخانه، لیفتراک می‌راند. ورود پراید به خانواده ما سه حسن بزرگ داشت:شوفر شدن من! راننده شدن مادرم و قافیه‌باز شدن پدرم!پراید که آمد پدرم، پدر ما را درآورد. انگار استعدادی مغفول در او زنده شد. و آن هم قافیه‌پردازی بود. او عصرها که از کار به خانه برمی‌گشت. توی ماشین دست به ابداع بازی‌های کلامی می‌زد و انواع طنز و هزل و هجو را پشت سر هم ردیف می‌کرد. مثلا می‌گفت: من بچه اراکم راننده لیفتراکمراست می‌گفت، او بچه اراک بود و یک استفاده دیگرش از نام زادگاهش این بود: رحیم اراکی‌ام یه عمره تریاکی‌ام!البته تریاک را جوانی‌هایش می‌کشید ولی مادرم روزی به او گفت: یا تریاک یا من؟ و رحیم بین خانواده و تریاک، تریاک را ترک کرد. پراید پس از قافیه‌باز کردن پدرم، مادرم را راننده کرد. مامانم گواهینامه گرفت و این در محله سنتی ما حرکتی انقلابی بود. او وقت‌هایی که ماشین را توی کوچه پارک می‌کرد و به سمت خانه می‌آمد جوری قدم برمی‌داشت انگار اولین رئیس‌جمهور زن تاریخ است؛ یا انگار یکی از ۱۰۰ زن تاثیرگذار جهان است! البته اگر جهان را فقط محله ما در نظر بگیریم او واقعا یکی از ۱۰ زن برتر تاریخ محله بود چون تحت تاثیر او زن‌های دیگر رفتند سمت راندن! دوچرخه، موتور، ماشین! هر کدام از زنان هر وسیله‌ای که از دست‌شان برمی‌آمد می‌گرفتند تا از قافله زنان سواره کوچه عقب نمانند. مامانم همیشه خودش را &quot;مادر رانندگی زنانه&quot; کوچه می‌نامد و اولین روز گواهینامه گرفتنش را جشن عمومی محله می‌شمارد.او یک کار دیگر هم کرد رانندگی را با قافیه‌بازی پدرم ترکیب کرد و شعارهای خودش را ساخت. او هم زادگاهش سراب را محور قافیه‌پردازی کرد: من بچه سرابم شاخ نشو کله خرابمیا وقت‌هایی که از آرایشگاه با پراید برمی‌گشت می‌گفت: یک راننده سرابی‌ام با موهای خوشگل شرابی‌اممن هم انگیزه پیدا کردم و رفتم گواهینامه گرفتم. چندباری هم البته در ابتدا کارم شده بود با پراید مالیدن ولی نم نم شروع کردم به بالیدن! پراید تاریخ خانواده و زنان محله ما را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد. سالم بود تا اینکه پدرم که شب‌ها می‌رفت آژانس، چپ کرد و پراید تاریخ‌ساز به تاریخ پیوست!پس از پراید سعادت سواری دادن به ما نصیب یک پژو آردی آخرین مدل شد! یک آردی مدل ۱۳۸۵ با بدنه محکم ولی زنگ زده و موتور پیکان! جادار، نیمه‌مطمئن، نیمه‌جان و نه چندان زیبا! بیشتر از هشتاد کیلومتر، سرعت می‌رفتی هر آن ممکن بود محتویاتش بریزد بیرون! ماشین‌ها با آردی ما به سه دلیل رقابت نمی‌کردند! دلیل اول: ماشین‌هایی مثل کوییک که بدنه ضعیف‌تر داشتند بدنشان می‌لرزید وقتی هیولای سبز زنگ‌زده ما را می‌دیدند.دوم: خودروهایی که برای چهارچرخ ما مثل یک پیرمرد حرمت قائل بودند و او را پیشکسوت جاده و خیابان می‌شمردند.سوم: دیگر ماشین‌ها به آن به چشم یک موجود بیچاره می‌نگریستند و با نگاه‌شان می‌گفتند: اینو خدا زده ما دیگه چرا بزنیم!مادرم آردی را دوست نداشت و آن را بدقلق و مردانه می‌دانست. و در آرزوی ماشینی زنانه بود که هم تیز و بز باشد و هم وجیهه! اما با آردی راه می‌آمد. چون از پای پیاده و تاکسی گرفتن بهتر بود. و به ترکی می‌گفت: آردی یاردی!یعنی آردی یار است. اما او در رویاهای خود به ماشین دیگری می‌اندیشید و در خواب و بیداری زمزمه می‌کرد: فریبای من، تیبای من، زیبای من!آمدن آردی مصادف شد با پایان خدمت من! حالا من یک جوان از سربازی برگشته دنبال ماجراجویی‌های تازه‌ام! هر فرصتی هم گیر بیاورم با آردی به سفر می‌روم. با دو رفیق علاف‌تر از خودم! این ماشین برای رفقای من برکت دارد.آن‌ها پشت همین ماشین رانندگی یاد گرفتند و چنان دلبسته‌اش شده‌اند که دیگر هدف اول زندگی‌شان مهاجرت نیست بلکه خریدن آردی‌ست. آردی خانه سیار ماست از آن به عنوان چادر در سفر استفاده می‌کنیم و دیگر لازم نیست پول جا و مسافرخانه بدهیم. یک فلاسک آب‌جوش هم داریم و با آن چایی و نسکافه درست می‌کنیم و صندلی‌های ماشین را مثل کافه می‌بینیم. تا هر وقت هم دل‌مان بخواهد می‌نشینیم و دیگر هزینه کافه گردن‌مان نمی‌‌افتد.عمیق‌ترین رابطه با آردی را، پدرم برقرار کرد. آمدن این ماشین یعنی کشف استعدادی تازه در وجود رحیم! وقتی ماشین جدید آمد پدرم هم تغییر شغل داده بود و در شرکت تولید شوینده کار می‌کرد. نم نم در آنجا فرمول‌ها و ترکیبات شیمیایی را یاد گرفت! و پشت آردی را تبدیل کرد به کارگاه و فروشگاه تولید و فروش مواد شوینده! صندلی و صندوق عقب پر از بیست‌لیتری‌های اسید و گلیسرین است و سفید کننده و مایع ظرفشویی به شکل مویرگی توسط آردی در سطح منطقه توزیع می‌شود. این همکاری هم برای رحیم هم پژو، القاب و افتخارات تازه به ارمغان آورده است. به او می‌گویند رحیم اسیدباز یا رحیم گلیسرین یا رحیم شیمیدان!و کارگاه سیار او را ماشین مندلیف نامیده‌اند با الهام از جدول مندلیف!رحیم برای صرفه‌جویی ماشین را گازسوز کرده به وسیله کپسولی که پنج سال است تاریخ انقضایش گذشته! وقت‌هایی که رحیم شیمیدان چند کارتن ریکا و وایتکس می‌فروشد حسابی کیف‌اش کوک می‌شود و برای پژوی آردی‌اش قافیه و لطیفه می‌سراید:ماشین مندلیف چه نازهمثل بوگاتی می‌گازهماشین مندلیف چه نازهبه هیچکسی نمی‌بازه!گاهی هم که بذله‌گویی‌اش گل می‌کند می‌گوید:این ماشین نباید توی بارون بره بیرون اگه گفتید چرا؟بعد خودش جواب می‌دهد:چون آردیه خمیر میشهو قاه‌قاه می‌خندد!عشق رحیم به مندلیف دارد به جنون تبدیل می‌شود.عشق رحیم به مندلیف دارد به جنون تبدیل می‌شود.</description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 14:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارمغان فروردین ۱۳۸۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B3%DB%B8%DB%B4-arvx5ghj6fos</link>
                <description>واپسین اثر شاهنامه‌پژوهی‌ شاهرخ مسکوب بیست سال پیش، روزهای فروردین ۱۳۸۴ شاهرخ مسکوب فکر و ذکرش شده واپسین اثر شاهنامه‌پژوهی‌اش! تا این که ۲۳ فروردین، سرطانِ لعنتی بلای همیشگی جان اندیشمندان و پژوهشگران ایرانی او را از پای درمی‌آورد گرچه&quot;شاهرخ به تن مُرد و به نام ماند&quot;. وقتی آخرین لحظات زندگی‌اش را سپری می‌کند دوست امین و صمیمی و قدیمی‌اش حسن کامشاد بر سر بالین‌اش می‌رسد و نخستین سخن و وصیت مسکوب می‌شود ارمغان مور!تشییع پیکر زنده‌یاد شاهرخ مسکوب؛ حسن کامشاد جلودار استبازنویسی: این کتاب ۲۸۵ صفحه است اما ایجازی تکان‌دهنده و زیرمتنی ده‌ها صفحه‌ای دارد. در آغاز کتاب وصی ادبی مسکوب یعنی حسن کامشاد می‌نویسد: این اثر بیش از هر نوشته دیگری توان شاهرخ را فرسود و عصاره جانش را کشید صفحه به صفحه و خط به خط کتاب گواه این ادعاست‌. آنچه انواع مکتوبات از نمایشنامه گرفته تا جستار را ماندگار و برجسته می‌کند بازاندیشی و بازنویسی است. ساختار نگارشی و محتوایی این اثر همه حکایت از بازنویسی‌های دقیق و دیوانه‌وار دارد.پیشگفتار: سال به سال ده‌ها کتاب به فارسی نگاشته می‌شود که می‌توان پیشگفتارش را نخوانده رد کرد چون صفحاتی‌ست برای تعارفات و ارزش افزوده‌ای برای کتاب ندارد. اما پیشگفتار ارمغان مور یکی از مفیدترین و ماندگارتدین پیشگفتارهاست که خواننده کتاب اگر از آن بگذرد‌ گستره‌های فکری و چشم‌اندازهای ادبی بکر و ژرفی را از کف می‌دهد. بخشی از پیشگفتار: اگر سنت را چون کوهی در نظر آوریم که سنگ‌پاره‌های آن به مرور از دل زمین برآمده و سر به آسمان کشیده باشند، فردوسی بر آسمان گدار این کوه، بر ستیغ سنت ایستاده است. همراهی با او و ایستادن در کنارش چشم‌انداز گسترده اقلیمی فرهنگی را به روی بیننده باز می‌کند؛ مثل وقتی که بر قله دماوند_چون آفتابی بر فراز عالمی_ایستاده باشیم و از جنوب و شمال دشت خشک کویر و دریای سبز مازندران زیر پایمان باشد. فردوسی بلندترین کوه و حافظ_که سنت شعر غنایی را به نهایت رساند_زیباترین باغ ماست. درباره همین چند خط و تشبیه فردوسی به دماوند و حافظ به باغ می‌توان ماه‌ها اندیشید و مدت‌ها گفتگو کرد.جوانی مسکوبفراتر از ستایش: معمولا وقتی یک استاد و پژوهشگر ایرانی می‌گوید سال‌هاست بر یک اثر ادبی یا یک شاعر خاص کار کرده یعنی آمادگی دارد تا ساعت‌ها از آن اثر و شاعر ستایش و تمجید کند. مسئله عمیق‌تر از این است. بیش از دو دهه مطالعه و مشاهده هموطنانم به من آموخته که ایرانیان معمولا از جمع بستن دلباختگی و نقد کردن در وجودشان عاجزند. یعنی وقتی به چیزی دل می‌بازند آن‌قدر غرق مدهوشی‌اند که برای انتقادش اهل فراموشی‌اند. یک ایرانی فقط زمانی در مقام نقد مسئله یا چیزی برمی‌آید که از همان چیز دلزده و متنفر و آسیب‌دیده باشد! شاید برای همین است که ما شاعر و نویسنده خوب کم نداریم ولی منتقد‌هایمان مثل سوزن هستند در انبار کاه! در چنین فرهنگ و خلقیاتی شخصیتی چون مسکوب که متفاوت می‌بیند و جز ستایش، کاستی‌ها را هم عالمانه و با تکیه بر پنج دهه اندیشیدن و خواندن شاهنامه می‌گوید نادر و برجسته و شجاع جلوه می‌کند. او در پیشگفتار می‌نویسد:ما در اینجا با دو نادانی، ناخودآگاه تاریخ و ناخودآگاه شاعر سروکار داریم. کار نقد ادبی از جمله پرداختن به این نادانسته‌ها، کشف نادانی است و ار مغان مور جد و جهدی است در این میدان...در میان لشگر روزافزون مدعیان شاهنامه‌پژوهی، چند نفر آن‌قدر جسورند که به نادانی ناخودآگاه فردوسی اشاره کنند؟ عمیق‌تر که بیندیشیم مسئله فراتر از جسارت است چون حتی اگر جسارتی هم بکنی از کجا معلوم از سر عناد با شاهنامه نباشد و بتوانی از پس نوشتن و پژوهیدن و آزمودن جسارتت برآیی؟ چنین شاهنامه‌پژوهانی انگشت‌شمارند و مسکوب یکی از آن‌هاست.در خدمت شاهنامه‌: مسکوب برای شاهنامه‌پژوهی یک ویژگی کم نظیر دارد. بررسی و خواندن متون ادبی و تاریخی و مرتبط پیش و پس از شاهنامه که می‌تواند به درک و نقد فردوسی و اثرش کمک کند‌. حُسن دیگر نویسنده اشراف بر نظرات شاهنامه‌پژوهان خارجی و ادبیات معاصر جهان است که به فراخور کتاب از آنان بهره می‌گیرد. تاثیرگذارترین خوی مسکوب در این کتاب خویشتنداری و پرهیزگاری است. نویسنده تا توانسته با تکیه بر ایجاز و تمرکز از خودنمایی گریخته آن هم نویسنده‌ای با آن مطالعات و نثر شگفت‌انگیز.انگار هر بار روی وسوسه‌ای پا گذاشته وسوسه‌هایی خوش رنگ و لعاب که او را به خودنمایی فرا می‌خوانده از نثر گرفته تا ارجاع به آنچه خوانده است. هر چه آفریننده بزرگ‌تر و عمیق‌تر باشد وسوسه‌ها نیرومندترند اما شاهرخ در آخرین اثر در آستانه هشتاد سالگی کمال شاهنامه‌پژوهی و خویشتنداری و خویشکاری‌اش را توامان به رخ می‌کشد.پس از ایام جوانیپایان: نویسنده و پژوهشگری بزرگ، که با این همه نامداری به اندازه لیاقتش قدر ندید و فرصت نیافت! چه روزها و فرصت‌ها که نداری و غریبی از او گرفت. شاهرخ مسکوب پاسوز روح بزرگ و وجود زلال و سر ناسازگارش شد. که اگر سازگاری و محافظه‌کاری و خوش‌رقصی را بلد بود کامروا‌تر و آسوده‌تر بود‌. برخلاف برخی از استادان و پژوهشگران ادبیات و اسطوره‌شناسان که شنا و دوزیستی و سازگاری پیشه کردند و قدر و منزلت و فرصت بیشتری یافتند. گرچه عمیق‌تر و رشیدتر و لایق‌تر از شاهرخ مسکوب نبودند.✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف</description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 01:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی روشنگر و جنگجو</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88-fhdussevqoxm</link>
                <description>۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۳ اولین سالیاد شهلا لاهیجی نویسنده، مترجم و از نخستین ناشران زن ایران است.شهلا لاهیجی برایم یادآور حداقل چهار ویژگی بارز است:اول: پیوسته و پرشور در زندگی‌اش برای احقاق حقوق زنان ایرانی جنگید.برای دوام آوردن در حوزه کاری مردسالار و پر از خفقان ایران مرارت‌های بسیار کشید گرچه نام انتشاراتی‌اش گواه خیلی از چيزهاست: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان ایران.دوم: او ناشر اختصاصی اثار یکی از شجاع‌ترین و ظلم‌ستیزترین هنرمندان ایرانی بود یعنی بهرام بیضایی.وجه جالب دیگر این است که زن در آثار بیضایی جایگاهی تعیین‌کننده دارد و از آن طرف یک زن سرسخت و متفاوت هم انتشار آثار بیضایی را برعهده داشت!سوم: لاهیجی سال‌ها پیش کتابی می‌نویسد به نام سینمای زن در آثار بیضایی که بعد از آن زنان پژوهشگری که می‌خواستند از &quot;سینمای بیضایی&quot; یا &quot;زن در سینمای ایران&quot; بنویسند از این کتاب تقلید می‌‌کردند و بهره می‌جستند بدون آنکه نامی از شهلا لاهیجی ببرند. چهارم: در کنار نوشته‌ها و ترجمه‌‌ها، مصاحبه‌های لاهیجی را نیز با اشتیاق فراوان دنبال می‌کردم. مصاحبه‌هایی پر از انتقاد، صراحت، دغدغه‌، دانش و ژرف‌اندیشی.شهلا لاهیجی کوله‌باری از دردها و تجربه‌ها و راه‌حل‌ها بود همیشه دوست داشتم حرف‌ها و خاطراتش را از دو جهت ثبت و ضبط شود. اول: خاطرات و خطرات و مشاهداتی که به عنوان یک زن فعال در فرهنگ و هنر ایران در دهه‌های مختلف پشت سر گذاشت.دوم: نقدها و نگرش‌هایی که به جامعه مردسالار داشت و راه‌هایی که متصور بود برای گسترش فعالیت‌های زنان در ایران.بخشی از مصاحبه زنده‌یاد شهلا لاهیجی با انصاف نیوز:فضای حاکم بر مطبوعات چه؟ ما هنوز به آن دوران طلايی مطبوعات در دوره‌‌ی آقای  خاتمی برنگشته‌ايم؟لاهیجی: هیچ ‌وقت ما دوران طلايي نداشتيم! يك دوران مسی يا شايد نقره‌ای داشتيم! وقتي می‌توانند آن‌همه روزنامه را در يك روز ببندند، اين كجايش طلایی است؟ پس بهار مطبوعات نداشتيم؟!لاهیجی: يك پایيزکی داشتيم. هوا هم خوب بود. برگ‌ها هم یک‌کمی سبز و زرد بود و ما فكر می‌كرديم اين بهار است ما نمی‌فهميم! وقتی آقا‌ی خاتمی در نامه‌ای از من خواسته بودند نظرم را راجع به ايشان بگويم، برايشان نوشتم كه شما برای این کار مناسب نبوديد! شمارا ملت به‌زور بر روی دوش خودشان گذاشتند و آوردند برای رياست‌جمهوری. چون او آدمی فوق‌العاده مصالحه‌جو بود. سياست اين حرف‌ها حالی‌اش نمی‌شود. در سياست بايد زدوخورد كرد. همین مصاحبه‌ی کوتاه دو چیز را عیان می‌کند: شهلا لاهیجی چقدر صریح بود و چقدر میل به سرسختی و جنگیدن داشت برای رسیدن به  جهانی روشن‌تر.از طرفی شناختش از سیاست بسیار عمیق‌تر از بسیاری از مردان سیاستمدار پرمدعاست. چون او دقیقا همان حرف &quot;ماکیاولی&quot; را می‌زند:&quot;سیاست کمترین علاقه‌ای به اخلاق ندارد، نه به این دلیل که اخلاق قابل تحقیر است، بلکه خیلی ساده، به این دلیل که اگر سیاست را با اخلاق قاطی کنیم، ماهیت هر دو شان از بین می‌رود.&quot;از درگذشت او عمیقا اندوهگینم چون همیشه برایم ستودنی و الهام‌بخش و روشنگر بود هم رفتنش از قوت فرهنگ ایران و ژرفای جامعه زنان ایران کاست. اندیشه بلند او پیشرفت زنان در خدمت اعتلای وطن بود.روحش شاد، نامش جاویدان و راهش پر رهرو باد.✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف</description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 16:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ پسر شجاع!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-bqpi6iilszmn</link>
                <description>خداحافظ فریاد حقیقتآلن دلون دوست‌داشتنی درگذشت. درباره هنرمندی و خاطره‌سازی‌اش فراوان گفتند. بسیاری او را بازیگری بی‌تکرار دانستند. ولی شجاعت و شهامت دلون هم بی‌تکرار است. آلن درباره بسیاری مسائل استوار و دلیرانه اظهار نظر می‌کرد؛ مثلا در واکنش به سازمان آمریکایی زنان و هالیوود که علیه او نامه و امضا جمع کردند:«این چیزها از کجا می‌آید؟ این آمریکایی‌ها کی هستند؟ از خودشان نظریه اختراع می‌کنند»یا دیدگاهش درباره همجنسگرایان: «مردم هر کاری که بخواهند انجام می‌دهند. برای من اهمیتی ندارد. اما من مخالف فرزندخوانده هایی هستم که به زوج هایی همجنس داده می‌شوند. از نظر من یک بچه باید پدر و مادر داشته باشد.»آلن دلون از عصر و نسل هنرمندانی بود که هنوز ژن گردن‌فرازی را داشتند. جنم قیام‌های یک‌تنه در وجودشان بود. استعدادِ خروش و غرش و پایمردی را داشتند. اما جهان دیگر تابِ دلون‌ها و خیزش‌های یک تنه را ندارد. مختص شرق و غرب هم نیست، هر گوشه جهان به نوعی گور چنین شجاعت‌هایی کَنده می‌شود. آلن از آخرین بازماندگان عصر گردن‌فرازان بود. اکنون قد علم کنی و بخواهی سر به آسمان بسایی قیچی‌ات می‌کنند، پایین‌ات می‌کشند در دنیای امروز، همه تو را خمیده می‌خواهند و در بهترین حالت متوسط!  کاری به درستی یا نادرستی نظرات دلون ندارم. ولی شجاعت او فارغ از خوب یا بد بودنش کمیاب بود و به سمت نایابی در حرکت است‌. هنرنمایی‌های او ماندگار خواهد بود ولی جنس شجاعتش در معرض خطر انقراض است. خداحافظ آقای دلون، خداحافظ شهامت کمیاب، خداحافظ پسر شجاع!راستش آقای دلون اینجای متن می‌خواهم جانبداری کنم، چون تو  گاهی درست گفتی و صدای کسانی بودی که دلیری و آوازه تو را نداشتند، پس: خداحافظ فریادِ حقیقت!✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف </description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 18:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی جز دشنام و افتخار</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-rlcpz2jrh60j</link>
                <description>آبان سال ۱۳۹۹ یکی از نوادر روزگار ما بهرام بيضايی مقاله‌ای می‌نویسد برای بزرگداشت شاهنامه‌پژوه نامدار شاهرخ مسکوب و در آن مقاله هوشمندی به خرج می‌دهد و از سه ضلع شاهنامه، شاهنامه‌پژوهی مسکوب و سابقه حزبی و چپ‌گرایی مسکوب استفاده می‌کند تا جریان روشنفکریِ چپ‌گرای پیش از انقلاب ۵۷ را نقد کند؛ از ابراهیم گلستان و احمد شاملو هم به خاطر حمله به شاهنامه و ایرانیت نام می‌برد و  از آسیب‌های این جریان یاد می‌کند، حالا که این چند روز از درگذشت ابراهیم گلستان می‌گذرد دوباره این نقد بيضايی دیده شده است اما جز استناد به این مقاله بيضايی، واکنش‌ها به مرگ گلستان از دو حال خارج نیست: یا دشنام یا افتخار.جماعتی گلستان را ستایش می‌کنند و جماعتی هم او را به باد ناسزا و ریشخند گرفته‌اند که در میانشان اهل ادب و هنر هم هستند و آیا راهی جز دشنام و افتخار نیست؟بيضايی در همان مقاله جواب را می‌دهد و راه‌حل مسکوب بودن است؛ شاهرخ مسکوب به جای دشنام به شاهنامه یا افتخارِ صرف به آن راهی دیگر را برمی‌گزیند و آن مواجهه مستقیم با جوهره‌ی حقیقی اساطیر است که می‌توان در  باب دغدغه‌های اصیل و راستین انسان از آن بهره جست و همین مسئله مسکوب را از بسیاری از انشانویسان عرصه شاهنامه‌پژوهی متمایز کرد.دشنام یا افتخار راه فرار را برای گلستان باز می‌کرد؛ چون وارد فاز خودشاخ پنداری و نگاه عاقل اندر سفیه می‌شد و دشنام دهندگان را مشتی جاهل و حسود می‌‌نامید و افتخار هم ما را ارزیابی کیفی و حقیقی آثار گلستان محروم می‌کند. فراتر از گلستان و در مقیاس جمعی ما همیشه مردمی بوده‌ایم یا کوبیده‌ایم یا حلوا حلوا کرده‌ایم و از کوفتن یا حلوا حلوا شدن هم استقبال کرده‌ایم چون هر دو رویکرد به شدت هیجانی و کوتاه‌مدت و البته راحت است و چنین رویکردی ما را از اندیشه‌ورزی، انصاف، آسیب‌شناسی و منافع بلندمدت محروم می‌کند. ✍️ آقای دغدغه | علیرضا سیف</description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 14:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت هر سه نفرشان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-vacmnjwrqyhb</link>
                <description>‍زنده یاد حمید سمندریان:&quot;سه دختر بسیار جوان بودند که وقتی برای بازی کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند کل دانشگاه ساکت می‌شد. این سه نفر سوسن تسلیمی، مرضیه برومند و فریماه فرجامی بودند. فریماه زیبا و جوان بود و با بازیگری کم‌نظیرش توجه خیلی‌ها را به خود جلب می‌کرد.&quot;حالا این سه نفر هفتاد سالگی را پشت سر گذاشته‌اند:سوسن چند نقش ماندگار بازی کرد و هنوز هم بسیاری او را بهترین بازیگر زن تاریخ سینمای ایران می‌دانند اما او خیلی زود تصمیم می‌گیرد در برابر شرایط سینمای ایران سوسن تسلیم‌ناپذیر و سازش‌ناپذیر باشد.مرضیه بعد از خلق آثار ماندگار در حوزه کودک و نوجوان به مسیرش ادامه می‌دهد... فیلمش توقیف می‌شود و حالا چند ماهی‌ست مدیرعامل خانه سینماست؛ تشکل مهمی که تا قبل از انتخاب او شش ماه بلاتکلیف بود و از اعمال نفوذ فراقانونی وزارت ارشاد رنج می‌کشید، حالا مرضیه باید برومندتر از همیشه باشد مرضیه‌ای که با دوام‌تر و سازگارتر از دو دوست دیگرش بود.و اما فریماه...بازیگری که هم اسمش و هم بازی‌اش در دهه شصت و هفتاد یعنی ماه شکوهمند!اما زود منزوی شد و فرجامش باب میل هیچ هنردوست و هنرشناسی نبود!فریماهی که سمندریانِ بزرگ را با بازی‌اش شگفت‌زده می‌کرد و در پرده آخر واروژ کریم مسیحی خوش درخشید؛ در پرده ‌آخر زندگی‌اش بی‌فروغ بود و سهمش تنهایی و بیماری و انزوا شد و نهم تیر ۱۴۰۲ از صحنه زندگی کنار رفت.برای بقا در سینمای ایران که سوسن‌ها را تسلیم و فریماه‌ها را نافرجام می‌خواهد برومند بودن کافیست؟ پ.ن: فیلم &quot;گفت هر سه نفرشان&quot; اولین نقش‌آفرینی سینمایی شادروان فریماه فرجامی که سهمش توقیف و مهجوری بود.✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف </description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 19:15:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیر از فراستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaaseyf/%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-xsixbsovbpzv</link>
                <description>برای مخاطبان عام دنیای فیلم، نقد سینمایی یعنی مسعود فراستی! حتی وقت‌هایی که در جمع دوستانه نشسته بودیم و فقط در مورد احساسات‌مان از تماشای فیلم‌ها صحبت می‌کردیم و بحث تخصصی در میان نبود باز یکی پیدا می‌شد که به فراستی استناد کند؛ وقتی برنامه سینمایی هفت در اوج بود تب فراستی ایران‌گیر شد ما در جلسات نقد ادبی هم شرکت‌کنندگانی داشتیم که از هر بیراهه‌‌ای شعر و داستان را به سینما بسط و سپس به فراستی ربط می‌دادند!به خاطر تریبون دائمی داشتن در تلویزیون، بسیاری از بالاخواه‌های فراستی دچار این توهم شدند که ایران جز فراستی منتقد سینمایی دیگری ندارد یا اگر دارد اندازه او دانش سینمایی ندارند(اینکه آیا واقعا فراستی دانش سینمایی دارد و مباحثش نقد سینمایی‌ست بحث دیگریست!)اما واقعا چنین است؟ آیا سرزمین ما منتقد سینمایی با دانش دیگری ندارد؟ که هم نقد بلد باشد هم سینما!معلوم است که دارد مثل:هوشنگ گلمکانی، جهانبخش نورایی، ایرج کریمی، علی معلم، سعید عقیقی، حسین معززی‌نیا، محسن آزرم، نیما حسنی نسب، یاشار نورایی، کامبیز کاهه، امیر پوریا، آریا قریشی، تهماسب صلح جو، احمد طالبی نژاد، شهرام جعفری نژاد، امیر قادری و ... .✍ آقای دغدغه | علیرضا سیف </description>
                <category>آقای دغدغه | علیرضا سیف</category>
                <author>آقای دغدغه | علیرضا سیف</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 01:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>