<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا آزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alirezaazad</link>
        <description>من علیرضام ۲۴ سالمه و اینجا دلم میخواد افکار ذهن خودم رو بنویسم. حتی به غلط...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3061660/avatar/1wMyXW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا آزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Alirezaazad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دارم میرم به تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-zdt8wmfeq7oj</link>
                <description>عجب اهنگیه! یادش گرامی واقعا؛ نور به قبرت ببازه اندی جان. واقعا هربار گوش میدم لذت میبرم هروز گوش نمیدم. تقریبا سالی یکبار ولی خیلی میچسبه. منو یاد دوران مدرسه ام هم میندازه و دورانی که مارو بردن به اردو و توی اتوبوس راننده متشخص این آهنگ رو گذاشته بود و یجورایی این آهنگ تلفیق نوستالژی، سفر، خاطره، و هیجان است. یاد روزایی که با دوستان بودم و هیچ دغدغه‌ای نداشتم. یعنی میرسه بازم حسی رو تجربه کنم؟عاشق سفرم ولی فعلا نتونستم ماجراجویی خودم رو شروع کنم. ولی خب خود زندگی هم سفری که ما داریم تجربه اش میکنیم. پر از چالش و ابهام...                           مثلا دیروز پلن چیده بودم برم پیش دوستم و گپ‌وگفت داشته باشیم ولی سرکار بهم ماموریتی محول شد که مجبور شدم تا ۷ شب بمونم و کارها رو سامان بدم و موقع برگشت میخواستم اسنپ بگیرم ولی ترجیح دادم نگیرم و کنار جاده وایستادم و هیچکی نگه نمیداشت و کمی ناامید شدم و رفتم جلوتر و یک پراید وانت پرنده وایستاد و برام عجیب بود. منم سوار شدم. راننده از خودم کوچیک‌تر بود و مثل جت داشت گاز میداد و میرفت و بهش گفتم داداش این بنز نیستا! پرایده یهو دیدی پر کشید رفت رو هوا و نمیتونی بیاری پایین😂گفتش نه و همش لایی میکشید ولی باحال بود تجربه خفنی میشد که اگر زنده بمونم... دو سه جا اشهدم رو خوندم ولی هرچه که بود. رسیدیم و گفتم چقدر تقدیم کنم؟ گفتش من عشقی خواستم ببرمت؛ کار من یه چیز دیگه است. و منم گفتم دمت گرم داداش. ولی با اینحال به زور بهش پول دادم تا حس خوب بدم که قدر کارش رو میدونم. </description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق میتواند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-tjxfniqkuyas</link>
                <description>عشق میتواند تصمیم ما رو عوض کند؟                               سلام و درود من علیرضا هستم و اینجا سعی میکنم بنویسم و افکار ذهنم رو خالی کنم.من پیش از تودرمورد فیلم me before you میخوام بگم براتون؛ خیلی فیلم جذاب و خفنی بود. ممنونم از دوست عزیزم شهیده جان که معرفی کرد. این فیلم با دختری زیبا به نام کلارک شروع میشه و چون از خانواده ضعیف جامعه بودن و مجبور بود کار بکنه. توی کافه کار میکرد اما بعدش اخراج میشه و برمیگرده خونه و دختر بسیار پرانرژی و ساده و گرمی بود. و میره کاریابی و کار جدید پیدا میکنه. کار جدید که حقوق خوبی داشت... این بود که باید مراقب کسی باشه که فلج کامل هست. و مادر ویل( پسری که قهرمان بود و ورزشکار) توی تصادف این اتفاق براش افتاده بود. و یکبار هم اقدام به خودکشی کرده بود. برای همین مادرش تاکید داشت که خدمتکارشون هرگز تنهاش نذاره. و همین باعث شروع رابطه جذاب این دونفر شد. که کلی باهم تضادها و تفاوت هایی داشتند که البته همینش جذاب بود. کلارک یجوری برخورد میکرد که باعث شده بود ویل احساس انسان بودن بکنه و حس خوبی ازش بگیره. و دوباره فکر کنه که زنده است. و حتی عاشق کلارک شد و کلارک هم به واسطه ویل کلی تغییر کرده بود و از اون دختر ساده تبدیل به یک دختر مستقل و فوق العاده شده بود. باهم رفتن سفر و کلارک فکر میکرد که دیگه میتونه بدون نگرانی با ویل زندگی کنه. اما ویل گفت تصمیم گرفته زندگیش رو پایان بده و کلارک میزنه زیر گریه و میگه من دوست دارم. ولی ویل میگه من زندگی قبلم رو میخوام. چه فایده که نمیتونم باهات عشق بازی کنم و این بدن زندانی کرده منو. و آخرش میره و کار مرگش رو ادامه میده ولی قبل مرگ نامه ای به کلارک نوشته بوده. که تو دختر مستقلی هستی و من عاشقتم و برات کلی دارایی ارث گذاشتم که مستقل باشی و فقط به رسیدن به هدفت فکر کنی.و به فکر منم نباش به زندگیت برس تو دختر فوق العاده هستی و تنها کسی که زندگی رو بعد آسیب دیدنم برام شیرین کرد تو بودی.باعشق ویل</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 14:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-plw6jqrd8p9r</link>
                <description>چند روزیه حوصله خودمم ندارم ولی بعدش یکم فکر میکنم... میبینم نه اینطور نیست. حوصله و انرژی و انگیزه ام بالا پایین میشه به شدت. جریان چیه نمیدانم؟ فکر میکنم علیرضا انگیزه و انرژی کافی برای هدفش نداره و برای همین نمیدونه داره چیکار میکنه با زندگیش...شاید این حالمو بد کرده؟ احتمالش هستش؛ با این حال دارم تلاش میکنم که توی لحظه زندگی کنم. برام سخته ولی چاره ای نیست.تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی                                           تا شب نرود صبح پدیدار نباشداین شعر گفتنش آسان هست ولی عمل کردنش نیازمند انگیزه و اراده کافی‌ست! باید یک بازنگری اساسی توی زندگیم بکنم. بله علیرضا...هربار شکست بخوری من کنارت هستم؛ میدانم تنهایی ولی من کنارت میمانم عزیزدلم من😘</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیر آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-pdmmmv1expfj</link>
                <description>من بعد مدت‌ها دارم دوباره مینویسم. چی گذشت بهمون واقعا، حوصله نوشتن نبود اما گفتم بنویس علیرضا تو میتوانی. زندگی باهم همه‌ی سختی هاش میگذرد. تصورم کنیم که این سریالی که ساخته شده و پر از سختیه و الان ما توش هستیم. نقش قربانی یا برنده رو خودمون تعیین میکنیم. من کارگرم بدبختم؟ یا یک کارگر سخت کوش و با اراده؟ هردو عنوان یکی است ولی تعاریف متفاوت هستند. درهرصورت ما سختی میکشیم. چه این رو بخشی از زندگی بدانیم و یا ندانیم. پس بهتره بپذیرمش و تلاش بکنیم. شد شد نشدم نشد...به خودم یعنی علیرضا افتخار میکنم که تونسته توی این سختی دوام بیاره. میتونم تنبلی کردم و یکسری کارام رو به تعویق انداختم یا حتی انجام ندادم. اما اشکالی نداره فدای سرم.چیزی که زیاده کار برای انجام دادن هستش. امروز تلاشم رو میکنم که از دیروز یکم فعال تر باشم‌. و امروز باید سعی کنم شعر بخونم ضبط کنم و یا پادکست بسازم. و دوست دارم تحلیل کردنم یاد بگیرم و دیگه نیاز نباشه از رو منبع بخونم. و نوشتن رو جدی تر و اصولی تر شروع کنم.علیرضا پریور</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش هام چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C%D9%87-l1nb1q306tz5</link>
                <description>امروز یه کارگاهی قرار هست برم و راهبر جلسه درمورد ارزش های انسان و اینکه چجوری ارزش هامون رو پیدا کنیم و در راستای اون هدف و کارمون رو انتخاب کنیم؛ گفت‌و‌گو خواهیم کرد. و ارزش های من چیه؟ من قبلا دوباره توی دورهمی این مدلی شرکت کردم و یادداشت برداری کردم اما چون یادم میره مرور کنم؛ انگار هیچی یادم نیست. اما قول مرور میدم به خودم و شب میشینم مرور کنم.دیشب هم یک دکلمه از خان ننه از استاد شهریار خوندم و ترجمه فارسی هم براش گذاشتم و خیلی دوسش دارم و کاش میشد اینجا هم بذارم. لینک چنل آپاراتم رو میذارم و میتونید ببینید.https://www.aparat.com/v/bwsk9y4تقدیم همه مادربزرگ های دوست داشتنی و مادربزرگ خودم که دیگه بین ما نیست. خدارحمتت کنه و روحت شاد و یادت گرامی🖤</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 12:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس؟ یا بد شانسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-xyewyffrkgfq</link>
                <description>دیروز صبحونه که خوردم فک درد گرفتم و روزم اینجوری شروع شد😅 بعدشم مشغول کار شدم و یکم با بچه ها گپ زدم و درمورد کلیپ جدیدم گفتم و براشون فرستادم و اونا پیشنهاداتی داشتن و موقع برگشت هم فایل ضبطی آقای عبدی گوش کردم. حدودا پنچ دقیقه و بعدش رفتم تو کار آهنگ و رفتم مترو سوار بشم که بخودم اومدم دیدم سوار واگن زنان شدم و یکم نگاه کردم و گفتم چه زیبا😅 جدا از شوخی. رفتم از زیر اون میله که اون وسط مثل زندان گذاشتن برم اونور که کمرم خورد به اون برجستگی یا پیچ اون میله و به شدت آسیب دیدم و شب دردش موقع خواب و صبح بعد بیدار شدن هم اذیت میکرد.دیروز اینم رسید دستم با یک ساعت شنی و جنس خوبی داره نسبت به قیمتش. زدم به شارژ تا بتونم تست کنم ولی نتونستم به گوشی کانکتش کنم چون واسه آیفون سفارش دادم و باید تایپ سی میگفتم بیاره.و اینکه دیجی کالا توی معرفی محصول نوشته بود یک ست میکروفن اما موقع فرستادن توی جعبه یدونه گذاشته بود.اون جای خالی رو دیدم... اصلا شگفت زده شدم، اینا دیگه کی هستن😅ولی اصلا مهم نیست فدای سرم. چیزی که درس شد برام حتما دفعه بعدی کامل سرچ و تحقیق کنم و توی خرید اینترنتی عجله نکنم. البته عجله ای نکردم. فقط تحقیق و جست وجو نکردم که اطلاعات به دست بیارم.</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 10:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچیز خوشگلی عمرش کمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%85%D9%87-dqwhlrjxryj1</link>
                <description>من به گل و گیاه علاقه دارم و همیشه دوست داشتم یه گلخونه داشته باشم و عشقم رو ببرم اونجا و گل بهش هدیه بدم😂 قسمت نشد مریم رو برم و گلخونه رو بهش نشون بدم. اما مریم هم گل من بود و از دستم رفت. جاش خالیه واقعا. دلم براش تنگ شده و خب نمیتونم کاری کنم. یعنی اون تصمیمش رو گرفته و من تلاش هم بکنم تاثیری نداره. به هرحال چیزی که آدم رو نکشه: صدرصد قوی تر میکنه و من واقعا احساس میکنم توانا شدم و یه علیرضای جدید متولد شده و من الان فقط خودم رو دارم و خوشحالم که با خودم آشتی کردم. علیرضا من دوست دارم که برای خودت وقت میذاری و داری آگاهی ات رو بیشتر میکنی تا آینده جای بهتری باشه برای خودم یا نسل بعد.این رستوران رو هم دوست داشتم و محیط جذابی و قشنگی داشت و پر بود از گل گیاه و درخت. یادش بخیر خواهر زادم رو بردم و اینجا کنار هم نهار خوردیم و لذت بردم. از تورمم بگم که چقدر گرون بود دوتا پرس غذا... واقعا تورم مثل تردمیلی هست که ما روش میدویم اما نمیرسیم. اما چاره چیست؟ باید زندگی کرد و مراقب روان بود. چون توجه به تورم با روان آدم بازی میکنه. به امید روزهای خوب برای کشورم💙</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 19:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-ifevwh9ttmaw</link>
                <description>چقدر زیباست طلوع آفتاب...! قطعا اکثر اوقات این صحنه قشنگ هست اما ما به این زیبایی توجه نمیکنیم چرا؟ چون برامون عادی شده. اما هرزگاهی باید چشم هارو شست و جور دیگر دید. دلم میخوام یه دکلمه درست کنم و ازین عکس توش استفاده کنم.مثلا خورشید طلوع میکند و من هروز به یادت هستم...تو کجایی؟ ای عشق زیبای من، من دلم میخواد پیش تو باشم؛ افسوس که این عشق تبدیل شد به جداییاما تو با اومدنت ناجی زندگیم شدی... به این درخت خشکیده آب دادی و جوانه زدم و دوباره بلند شدم و ازت ممنونم. از خدا ممنونم بخاطر این لطف بیکران و من دوباره سبز میشم.</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 09:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرپاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%A7%D8%AF-mkvs0q82u88b</link>
                <description>نمیدونم که چرا دوباره دیونه میشم... یاد آهنگ هایده افتادم و بعدش جیب کتم رو چک کردم و متوجه شدم؛ همراه همیشگی و دوست خوبم ایرپاد نیست. و جا گذاشتمش توی خونه. دلم میخواست میبود الان آهنگ یا فیلمی میدیدم. ولی بازم خداروشکر بجاش یه کار دیگه میکنم. علیرضا انعطاف پذیر شده و این حس خوبیه. و اینکه آدم حس کنه از دیروز خودش یکم آگاه تر و هوشیار تره حس فوق العاده خاص و اعجاب انگیزیه.بخش دوم دیشبم رو هم دلم میخواد بگم چون فرصت نشد براتون بازگو کنم. بعد تموم شدن ایونت هیپوکامپ میخواستم برم خونه و استراحت کنم و اگه شد؛ ایپزود ضبط کنم یا دکلمه یگویم. اما دلم خواست برم ایونت خانم کاظمی هم یسری بهشون بزنم و توشه ای بردارم و رفتم. و با اینکه دیر رسیدم ولی جلسه پرباری بود و درمود رویکرد مواجه با درد و تبدیل نکردن آن به رنج و تفاوت اینا صحبت میکردن. و این مباحث مربوط به کتاب فلسفه درد بودش.عمارت هنریه دختر خانمی اینجا داشت از دوستش عکس میگرفت و خیلی با دقت بالا و وسواس زیاد اینکار رو انجام میداد و منم بهش گفتم. دم شما گرم معلومه عکاس حرفه ای هستید و اگه ممکنه گوشی رو بدم و از منم عکس بگیرید و ایشون زحمت کشیدن از من هم گرفتن و عکس جالبی شده؛ یجوری گرفته که نصف من معلوم‌نیست و فقط دیوار معلومه. اونو فعلا نمیذارم اما شاید بعدا ازش استفاده کنم. ببینم چه میشود!</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 06:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-vtf90faxxjia</link>
                <description>الان برای دومین بار توی مترو خط اشتباه سوار شدم و الان پیاده شدم تا به مسیر درست برگردم. و دارم به این فکر میکنم که چقدر معطل شدم بخاطر این حواس پرتی. چرا اینطور شد؟ بخاطر اینکه سرم توی گوشی بود؟ یا حواسم به اون دختر خوشتپ پرت شد؟ بنظرم هردو ولی وزن حواس پرتی رو به گوشی بیشتر میدونمحالا از این اشتباه چه درسی میگیرم؟ بنظرم باید حواسم باشه موقع تایپ کردن که مترو وایساد منم دست از تایپ بکشم و ببینم کجا دارم میرم. و اگه حواسم به تیپ خاص کسی جذب شد... یه حرکتی بزنم مثلا برم یه تعریف بکنم یا حالا هرچی تا پرونده توی ذهنم بسته بشه.خیلی خسته ام و دیشبم دیر خوابیدم و ناهارم نخوردم. به قول بابا پنجلی ناهار نخوردمه😐😁عمارت هنریه عکس از عمارتی که توش ایونت برگزار شد گرفتم و محیطش خیلی شیک و دلربا بود و حال میده دونفره بری😁یاد عشقم مریم بخیر؛ خیلی دوست داشتم الان میبود و باهم این ایونت رو میرفتیم و باهم کلی عکس میگرفتیم و واقعا جات خالیه. دوست دارم ولی پذیرفتم که تو تصمیم گرفتی تا مسیرت رو از من جدا کنی و حق داری برای آینده ات تصمیم بگیری و من امروز پذیرفتم که تو با همه خوبی هات منو ترک کردی ولی یاد خاطره ات همیشه توی قلب من هست و هرلحظه با تو بودن یکی از بهترین روزای عمرم بود. مرسی بابت همه اتفاقات قشنگ.این حوض زیبا وسط این کافه چشم هرآدمی رو به خودش جذب میکرد و یجور نوستالژی قدیمی هست و آدم رو یاد قدیمی بودن این کافه میندازه و عاشقش شدم و عکس گرفتم. توی این کافه پیش آدمای جدید نشستم و گپ زدیم و سعی کردم؛ شنونده خوبی باشم و واقعا گوش بدم ببینم چی میگن. خداروشکر راضی و خرسند هستم که امروز بهتر از دیروز خودم هستم و آگاه تر و هوشیار تر هستم.</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایونت سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF-xxlkw1jbeucz</link>
                <description>عجب ایونت پربار و باحالی بود. از آقا عرفان واقعا ممنونم بابت تدارکات. و آقای عبدی به شدت باسواد و همه فن حریف بود. و یه رویکرد عجیب و باحال رو گفتند که میتوانیم برای عبور از سوگ و کاهش استرس نقاشی بکنیم بله نقاشی. اینجوری که هرتصوری از اون حادثه یا اتفاق توی ذهنمون هست؛ بکشیم و عدد بذاریم براش و احساساتمون رو بعد هربار کشیدن ثبت کنیم و بعد با دستمون آروم مثل پروانه بزنیم رو سینمون و هم زمان بدون تکان دادن سر چشمامون رو به راست و چب  نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم و قرار نیست با اینکار فراموش کنیم یا ببخشیم اون آسیب یا تروما رو. بلکه میخواهیم عبور کنیم و بپذیریم. و میتونیم از تجربه زیست افرادی که از دستشون دادیم استفاده کنیم و انگار راه اونا ادامه دار هستش. و چند ویژگی اون آدم رو که خوب بوده انجام بدیم. مثلا شوخ طبع بوده؛ سعی کنیم شوخ طبع باشیم.اینم طراحی من😁و اینکه آقای عبدی گفتند وظیفه ما تغییر دادن بقیه نیست حتی اگر عاشق اونا باشیم. ما فقط باید روی اگاهی خودمون کار کنیم و آگاه باشیم. این بذر شاید بزرگ بشه و میوه دادن این درخت رو نبینیم اما قطعا نسل بعدی ما بهتر خواهد بود.به امید فردای بهتر و آگاه تر؛ سپاس از توجه تون💛</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-h1iwiopg0coa</link>
                <description>رویکرد من درمواجه با سوگ چیه؟ آیا فرار میکنم یا میجنگم! احساس میکنم رویکرد من اینه که فرار میکنم و سرکوب میکنم و همین باعث میشه در اجتماع با اندکی تلنگر خشمگین بشم و نتونم خودم رو کنترل کنم.دارم میرم تا در یک ایونت سوگ جمعی شرکت کنم و امیدوارم تا مباحث این جلسه بهم کمک کنه تا بتونم توشه ای برای آینده ام بردارم.</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 13:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محله دلگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-zcuqymgbqz7t</link>
                <description>اومدم خونه فامیل بعد مدت ها و محله تاریک و جالبی ندارن. یه همکاری داریم میگه از نهار معلومه شام چیه؟ و بنظرم اینجا صدق میکنه. چون اومدم داخل خونه و اینجا روشنایی کمه و تازه خط همراه من از دسترس خارج شده و جا خوردم که چرا آنتن نمیده و بعدش از پسرخاله پرسیدم چرا آنتن نمیده اینجا و برگشت گفت من با رایتل وصل هستم و وای فای رو برام باز کرد و الان وصل شدم و گفتم: ازین فضای سنگین این خونه دور بشم و بیام بنویسم اینجا</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 21:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیا چطور گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-yl8qm2l3clnl</link>
                <description>نکته عکس چیه؟من دست اول بازی کردم و تیم ما برنده بازی شد و اولین بازی و اولین برد😁 من شهروند بودم و چنان تارگت هایی میزدم و شب که میشد یادم میرفت ماسک رو بردارم از صورتم‌. دست اول تموم که شد. دیگه پاشدم و خدافظی کردم چون باید برم خونه فامیل دعوتم و با اینکه کم حرف زدم توی بازی ولی حال داد بهم و خوشحالم که توی این جمع بودم و علاقمند شدم که بیشتر یادبگیرم این بازی رو چون بنظرم مهارت گفتار رو خیلی بالا میبره.خدایا شکرت.... این چالش با موفقیت به پایان رسید؛ دمت گرم علیرضا🙏</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 21:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هورمزد</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%AF-arc5h9bjkgtn</link>
                <description>از سرکار داشتم برمیگشتم و قرار بودش برم سمت انقلاب یه کافه هست و مافیا بازی کنیم. من تاحالا بازی نکردم و اومدم تجربه کنم.ساعت 19 شروع میشد و من چون زود رسیدم. رفتم کافه هورمزد نشستم و همیشه من میرفتم دورهمی. اما اینبار تنهایی رفتم سرم بزنم. و اقا مهدی بود و از دیدنش خوشحال شدم و گپ زدیم. ایسنری کافه رو با جزئیات بسیاری تجزیه و تحلیل کردم و برام جالب بود. این تلویزیون و منو یاد بچگی ام انداخت که اینو دیدم و یادش بخیر. من ۲۴ سالمه و احساس پیری کردم.اما من جوانم راه زیاد دارم برای یادگیری... بریم ادامه: چایی خوردم پیش آقا مهدی و ساعت شد. ۱۸:۴۵ و بلند شدم حساب کنم و آقا مهدی گفت مهمونی منی و منم تشکر کردم و رفتم برم و برسم به مافیاروم و الان منتظریم بچه ها تشریف بیارند و شروع کنیم ببینیم چیه داستان...ادامه داستان رو قسمت بعدی خواهم نوشت. سپاس از تونه تون</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 19:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-le4nnz9jbnfa</link>
                <description>کلاس دیروز منو به فکر فرو برد و ذهن شیطون من همش میگفت استاد غیر مستقیم بهت توهین کرده. چون گفت اجازه بده حرفت رو نپذیرم چون من از تو بیشتر مطالعات داشتم. درواقع دیروز یکسری آگاهی ها در من از خودم به وجود اومد. که فهمیدم واقعا من هیچی برای ارائه ندارم و استاد راست میگه. و رو به رو شدن با این موضوع برام سخته. اما علیرضاجان من کنارت هستم و کمکت میکنم؛ هیچ اشکالی نداره. مهم اینه تو یادگرفتی و باید اقدامات رو بیشتر کنم و نسبت به دیروز خودم بهتر بشم.خوشحالم که دارمت مرسی💟</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 13:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوباره سبز میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-b2hqx9xmrtte</link>
                <description>از دیشب عصبی هستم و احساس میکنم علیرضا این خشمی که درونش هست رو یجورایی غیرمستقیم و ناخودآگاه سر استاد احمدی خالی کرد. با انتقاد تند و تیزی که داشت. و حق میدم بهت چون توی این مدت و این شرایط کشور که روز به روز بدتر میشه آدم بایدم خشمگین باشه. اما باید یاد بگیرم کنترل کنم.</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 09:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم یا تعصب؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-czylfezf1goz</link>
                <description>دیشب کلاس آقای احمدی مدرس نویسندگی و بیان بودم و یجایی انتقاد خیلی شدید و تندی ازش کردم و گفتم هیچ چیز صددرصدی وجود نداره. و ایشونم کلی تحلیل کرد و همکلاسی ها هم موافق بود که من گارد گرفتم و تعصب به خرج دادم. اما من قبول نداشتم چون بنظرم میومد که واقعا هیچ صددرصدی وجود نداره و دنیا پر از ابهام و پیچیدگی هست.بعدش از کلاس زدم بیرون و یه آهنگ گیتار گذاشتم تا یکم سرم آروم بشه چون احساس سنگینی میکردم و بعد با مترو رفتم سمت خونه و یکم پیاده روی کردم و به واکنشم فکر میکردم و دیدم درست میگن. من خیلی تند و تیز انتقاد کردم و به قول استاد احمدی جنگجو هستم و تعریف بسیار زیرکانه هست. بجای این کلمه ایشون میتونست بگه بی اعصاب یا لجباز مثلا. منم آگاه شدم که بعضی جاها ناخودآگاه عصبی میشم و روی لحن صحبت هم تاثیر میذاره.و تصمیم گرفتم. این مورد رو دستخوش اصلاحات قرار بدم. ممنونم از استاد احمدی و بقیه همکلاسی عزیزم که حامی و کنارم هستند برای بهتر شدن. افسانه هم پیشنهاد داد: دوره کنترل خشم شرکت کنم.عکس گل بالا هم برای اینکه که فضا بی روح نباشه.سپاس از توجه تون.💟</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 09:39:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به کودک درون</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-a13jbbj9jkp2</link>
                <description>سلام علی کوچلو؛ حالت چطوره؟ میدونم که این روزا حسابی داری. تلاش میکنم و کسی کنارت نیست که تشکر کنه و میدونم که تنهایی و شاید بعضی تمسخر هم بکنن. اما اینو بدون من کنارت هستم. و همیشه دوست دارم. حتی اگه اشتباه کنی. اینو بدون دوست دارم و من جز تو کسیو ندارم. هرموقع حالت خوب نبود یا خسته بودی؛ بیا پیش منمن همینجا هستم و هرکاری بتونم برات انجام میدم💟دوست دارت علیرضا</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 19:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezaazad/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-jz5zpwusqxtc</link>
                <description>بچه که بودم ؛ خیلی دوست داشتم. ازین اسباب بازی ها داشتم باشم که خیلی شبیه واقعیت. من نداشتم و خودم با کار دستی درست میکردم و خیلی لذت میداد. وقتی باهاش بازی میکردم. الان این اتوبوس رو دیدم. رفتم به کودکی و یکم بالا و پایین کردم این ماشین رو.خیلی خوبه و با جزئیات ساختنش. دمشون گرمنمای جلومسافرکشی میکردم و مثلا اتاقم سوار میکردم و میبردمشون پذیرایی و اونجا پیاده میکردم. یادش بخیر واقعا. کودکی واقعا لذت بخش. حیف که دیگه نمیشه برگشت. کجایی علیرضا؟دیدی بالاخره بزرگ شدی؟ بچه بودی و میگفتی کی بزرگ میشم. بزرگ شدی؛ آقا شدی. و من هنوز که هنوزه کنارتم و کمکت میکنم💟</description>
                <category>علیرضا آزاد</category>
                <author>علیرضا آزاد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 08:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>