<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali RZ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alirezazadeh</link>
        <description>علی رضازاده هستم دانشجوی سال آخر پرستاری بهشتی و عاشق نوشتن ... نوشتن از هر چیزی ... من نئشه شنیدن و دیدن و خوندن و نوشتن داستانم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:57:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/78900/avatar/nd3YTn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali RZ</title>
            <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغز در حال تعمیر است !</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-neqqhotllpjg</link>
                <description>خیلی سخت بود افسردگی بعد از دو ماه آموزشی سربازی رو پشت سر گذاشتن و هنوز بعد دو هفته دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم کمابیش ... البته خب طبیعی هم هست فقط دو هفته گذشته ! ? ولی حسم بهم میگه مدتها طول میکشه تا تاثیرات منفیش از زندگیم پاک بشه و شاید هیچوقت اون آدم سابق نشم با توجه به اینکه تو دوره آموزشی سه بار دچار حمله پنیک شدم و به همین خاطر من رو گروه ب کردند که نوعی معافیت از رزم اعصاب و روان تلقی میشه .خود این موضوع یه تو مخی هست برام و نمیدونم چه ساید افکت هایی روی زندگی آیندم قراره بزاره. اما میخوام وجه مثبت قضیه رو نگاه کنم ... آره من قطعا دیگه همون آدم سابق نمیشم ولی آدم بهتری میشم.ورژن حال حاضرم رو به شدت دوست دارم ... کسی هستم که همیشه آرزو داشتم باشم. یک فرد عملگرا ! یک فردی که در حال قدم گذاشتن در مسیر مرد شدن هست ! کسی که دیگه حرفی نمیزنه که روی زمین بمونه و سعی میکنه کارش رو به بهترین شکل ممکن انجام بده. کسی که حواسش به سلامت فیزیکیش هست و دیگه تو جمع دوستها و همکاراش با شوخی و خنده نمیگه که &quot; آره من کلن صبحونه رو وعده غذایی حساب نمیکنم ! یا از 6 صبح میخوابم تا ساعت 3 عصر ! &quot; کسی که وقتی برمیگرده خونه جورابهاش رو میشوره و آویز میکنه. کسی که هر روز صبح روزنامه میخونه. کسی که بعد مدتها کلنجار رفتن با دوره آموزش وردپرس حالا روی جلسه 16 ام آموزش هست و وردپرس رو روی دامنه و هاستش نصب کرده و آماده اس که تمریناتش رو انجام بده ! کسی که نمیگه من برای ایده دیجی مهارت تو اینستاگرام حاضر نیستم و هیچ پستی نمیزاره و به هر ضرب و زوری هست پست میزاره و دیجیتال مارکتینگ ( در همون حدی که از اینور و اونور یاد گرفته ! ) انجام میده. کسی که دفترچه های To do list و پلنر هایی که خریده رو انبار نمیکنه یه گوشه. یه تقویم جیبی داره که نکات مهم روزها و شماره تلفن های افراد رو ثبت میکنه توش و To do list یی که مینویسه پر از کارها و اقدامات عملی با ذکر هدف هست و هر روز بالای 70-80 درصد کارهاش رو تیک کامل میزنه.کسی که کتاب میخونه و جملات طنز پژمان جمشیدی تو سریال پژمان رو تکرار نمیکنه که : &quot; مگه به هم قول نداده بودیم کتاب نخونیم ؟!&quot; و هر روز داره کتاب هایی که مدتها بود دوست داشت بخونه رو میخونه. کسی که نقاط ضعفش رو میشناسه کم کم ولی نقاط قوتش رو هم داره بولد میکنه و روشون کار میکنه. الان اون ورژن از خودم هستم که همیشه آرزو داشتم تو مسیرش قرار بگیرم. روی همه چیز جدی هستم و گذر زمانم برام حائز اهمیت شده.من اسمش این فرآیند رو میزارم تعمیر مغز. به جای اینکه برم تو فاز قربانی دارم کامل روی ابعاد ذهنم کار میکنم و تمام تلاشم رو میکنم به درصد بیشتری از ذهنم مسلط باشم. میتونم بگم درصد بالایی از تغییرات به وجود اومده درونم رو مرهون همون 2 ماه آموزشی طاقت فرسا و بد هستم. همون پست های شبانه سرویس بهداشتی ( قبل اینکه به خاطر استرس رژه رفتن پنیک کنم ! ) همون تحقیر ها و توهین هایی که از جانب همه کس و همه جا بهمون میشد، همون نامردی هایی که میدیدم، همون دلتنگی های خانومم که هفته ای یکبار میتونستم ببینمش و برای دیدنش هم باید مسافت بالای 250 کیلومتر اراک تا کرج رو طی میکردم. همه اینها رو طی کردم و حالا یک فرد خوشحال هستم ... یک فرد که تو هدفهاش و چیزهایی که مدتها دوست داشته یاد بگیره جدی تر از قبل شده. کسی که درآمد و مسائل مالیش براش حائز اهمیت شده. بله ! من این ورژن از علی رو دوست دارم و افتخار میکنم که به اشتراک بزارمش چون واقعا حالا داره کسی میشه که ارزشش رو داره به اشتراک گذاشته بشه و دیده بشه. حالا لایق این قضیه شده و دیگه اون آدم همیشه اهمال کار قدیمی نیست. میخواستم آخرش یه پیام اخلاقی یا یه جمله ی تاثیرگزار بنویسم، ولی نمینویسم برداشت از حرفام رو آزاد میزارم فقط امید دارم حتی شده روی یک نفر حرفهام تاثیر بزاره و به روحیه اش کمک کنه که از باتلاقی که داره خودشو توش غرق میکنه با یه شاخی درخت ولو سست خودشو نجات بده و منتظر نباشه یکی بیاد با طناب از باتلاق بکشتش بیرون ( مثل سوسانو که جومونگ رو کشید بیرون ? ) همین ... مغز ما در حال تعمیر است، تا اطلاع ثانوی منتظر بمانید :)</description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 01:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>God Knows I Tried</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/god-knows-i-tried-sqh6vdcdu8we</link>
                <description>ماه اول خدمتم رو میگذرونم. هنوز وضعیت تقسیمم مشخص نشده و تا 20 ام این ماه تو کلاسهای فنی حرفه ای دوره عکاسی شرکت میکنم. این دوره اجباریه و با گرفتن گواهینامه اش دو ماه کسری خدمت تعلق میگیره به فرد. البته من از جهات دیگه ای هم خیلی دوست داشتم که دوره عکاسی دیجیتال بگذرونم و کار با دوربین دیجیتال و دوربین موبایل رو یاد بگیرم تا در آینده بتونم محتوا هایی بسازم که اصول تصویر برداری کامل داخلشون رعایت شده. از این روزهایی که میگذرونم یه احساس رضایت دارم که بیشتر داره غلبه میکنه به احساس افسردگیم.احساس رضایتم از این بابته که بر خلاف این چند ساله که کل روزهام بدون برنامه میگذشت، الان تمام روزهام داره با برنامه ریزی میگذره و جای هر چیزی با حداکثر تایمی که باید براش بذارم مشخصه. به تولید محتوی پیجم میرسم، پست فردا صبحم رو حاضر میکنم. روزنامه مورد علاقم ( 7 صبح ) رو مطالعه میکنم، کتابهای روتین در حال حاضرم، پاسخ های کوتاه به پرسش های بزرگ ( در حیطه کیهان شناسی ) و سیاره ویروس ها ( مشخصه موضوعش دیگه ! ) رو مطالعه میکنم. وبلاگم رو آپدیت میکنم و نوشتن چیزی که بهش علاقه وافری دارم رو هر روز دارم انجام میدم به شکل های مختلف. ساعتی رو هم صرف یوتیوب گردی یا تماشای یه فیلم خوب یا دو دست لیگ آو لجندز زدن اختصاص میدم.حالا ربط اینایی که دارم میگم به تایتلی که گذاشتم چی هست اصلا ؟! من آدم خدا ناباوری نیستم بالعکس خیلی هم با خدا اوکی و رفیقم، فقط خیلی دلم میخواست علت خیلی از اتفاقاتی که تو محیط پیرامونم میفته رو میتونستم توجیه کنم. این تایتل وقتی به ذهنم رسید که داشتم آهنگ لانا دل ری رو گوش میدادم و ناخودآگاه ایده این پست به ذهنم رسید که &quot; هی خدا! داری منو میبینی ؟! من دارم زحمت میکشم تو نمیدونی چه بلایی سر من اومده ! ? &quot; آره خلاصه ... خواستم یه پیام داشته باشم برای خدای عزیز ( ? ) که خدا جون من دارم تمام تلاشم رو میکنم واقعا ... تمام تلاشم رو میکنم که اون چیزی رو که همیشه دوست داشتم باشم، بشم.لطفا راه رو بهم نشون بده ... خیلی وقتها ذهنم ناخودآگاه میره سمت دیالوگ کیلب تو واکینگ دد که میگفت : &quot; God Always leads the way &quot; خدا همیشه راه رو هدایت میکنه ... حتی اگه به زعم شمایی که داری میخونی خدایی وجود نداشته باشه من میگم که حتی اگه نباشه هم لازمه یکی بسازیم ... این ممکنه یه جور مکانیسم دفاعی باشه تو وجودمون برای فرار از احساس پوچی و برای دلخوشی به اینکه بالاخره یه وجودی هست که داره میبینه همواره زحمات و تلاشهایی که میکشیم رو و موقعیت شانس رو مقابلمون میزاره تا شانسمون رو خودمون بسازیم ! بله اعتقاد من به شانس اینه مطابق بازی Assassin&#x27;s creed rogue ... حرف زیاد دارم برای گفتن و نوشتن ولی الان در وضعیت خلسه به سر میبرم و نیاز دارم که کمی ساکت و در خودم باشم و عمیق فکر کنم. با این حال این نوشتن روزمره حالم رو خوب نگه میداره و باعث میشه خیلی از عالم واقعیت فاصله نگیرم .برای امروز کافیه ... </description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 20:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرکار استوار هستم خدمتتون !</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%AA%D9%88%D9%86-zbw5r3mgzkxz</link>
                <description>برگشتم باز بعد یه مدت طولانی، این بار در شرایطی که دو ماه آموزشیم تموم شد و تقسیمم افتادم شهر خودم و تا آخر شهریورماه کلاس های فنی حرفه ای دوره عکاسی رو میگذرونم تا بالاخره تعیین تکلیف بشم و یگان خدمتیم که کجا هست مشخص بشه. میتونم بگم ماحصل این دو ماه آموزشیش بیشترش استرس و فشار روانی منفی بود و طی این مدت آموزشی دو بار دچار حمله پنیک شدم در اثر استرس خیلی زیاد و همین باعث شد بهم بند ب بزنن و پایین ترین درجه متناسب با مدرک تحصیلیم که استوار دومی هست رو بگیرم ( البته درجه مال آبگرمکنه ! ) ولی بازم به هر حال برای منی که تو دوره آموزشی با همه سختی ها تمام تلاشم رو کردم که کارم رو به بهترین و منظم ترین شکل ممکن انجام بدم یه کم زور داشت که حداقل استوار یکم نشدم. علی ای حال باید اون جمله ای که همیشه بهش اعتقاد داشتم و جمله حقی هم هست الحق و الانصاف که زندگی همیشه قرار نیست مطابق میل ما پیش بره رو دوباره ملاک قرار بدم. در نهایت هم تاثیر چندانی نداشت روی حقوق و پرستیژم که ستوان سوم بشم یا استوار دوم ( هرچند میدونم اینم شاید یه مکانیسم دفاعی برای گول زدن خودم باشه ). خاطره های خوب و بد زیادی از دوره آموزشی دارم که حقیقتا شاید الان خیلی تمایلی نداشته باشم بهشون بپردازم چون خاطرات بد خیلی بیشتر بودند و هنوز که هنوز هم هست دارم هر شب خواب آدمها و محیط پادگان رو میبینم ( دوره آموزشیم رو تو آموزشگاه ع.ت بخوانید علف کنی و تی زنی ، مالک اشتر ناجا اراک گذروندم ) الان چیزی که برام بولد هست اینه که زودتر تعیین تکلیف یگان خدمتیم معلوم بشه و تایم کاریم مشخص بشه که بتونم برای گرفتن کار شیفتی توی درمانگاه دیگه ( مثلن همون درمانگاه وصال چهار راه نبوت کرج که قبلا کار میکردم ) اقدام کنم. این روزها یه کتابچه To Do List خیلی کارآمد دارم که دقیقا هر روز مطابق برنامه ای که شب قبل مینویسم دارم پیش میرم و همه یادداشت هام رو داخلش وارد میکنم. یه تقویم جیبی هم دارم اضافه بر این که بتونم قرار ملاقات و تماسها و شماره تلفن اشخاصی که میخوام داشته باشم رو واردش کنم. آموزشی سربازی از جهات نظمی خیلی تاثیرات مثبتی توی زندگیم داشت و باعث شد خیلی از رفتارهایی که از قبل علاقه داشتم اونها رو تو خودم به وجود بیارم رو به وجود آورد. البته باید اضافه کنم که هدف اصلی من از سربازی رفتن این بود که زودتر تعیین تکلیف بشه برام که چه بخوام به استخدام دولتی در بیام ( که البته با وجود بند ب بودنم اونم در حاله ای از ابهامه ! ) یا مهاجرت کنم دیگه لنگ کارت پایان خدمت نباشم و بله میدونم که تو بدترین تایم ممکن هم دفترچه خدمتم رو پست کردم ( تیر 1402) و یه دوره آموزشی 61-62 روزه رو گذروندم.بدترین وجه دوره آموزشیم دوره از خونه و زندگی و خانومم بود درسته که شهر اراک بودم و از بخت و اقبال خوبم و خواست خدا یه دوست متاهل دیگه که سنش هم بالا بود ( 38 سال ! ) و دو تا بچه هم داشت پیدا کردم و تونستیم هر هفته پنجشنبه 11 صبح تا شنبه 5 صبح رو به مرخصی بریم ولی بازم کمای خیلی بدی داشتم و نمیتونستم با دلتنگی و اینکه خانومم الان تنها تو خونمون چطور میگذرونه کنار بیام. هنوز هم استرس این رو دارم که ازش دور باشم. این جنبه مثبتی که بهم اضافه کرد رو باید سعی کنم تو کل مراحل زندگیم غنیمت بدونم که قدر اون چیزهایی که داری و در دسترست هست مثل خانواده و آزادی تایمت رو بیشتر بدونی ... به هر حال اینا یادداشت هایی بودن که دوست داشتم به عنوان یه سرکار استوار بعد مدتها دوباره داخل این بلاگ بذارم ... البته این روزها دوباره رو دور تولید محتوی هستم و پیج کاری و شخصی و اکانت تردز و حالا هم این وبلاگ رو البته به شکلی نه چندان منظم ولی مستمر آپدیت میکنم.فعلا و السلام نامه تمام! حرف زیاد دارم باهاتون ...</description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 20:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه ترم آخرم و اولین روز کارورزی های ترم آخرم از شنبه !</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-xtftpzygcstg</link>
                <description>زندگی من به عنوان یک پرستاراین پست رو برای بار دوم بازنویسی میکنم ? چون پست قبلیم پرید ! و اما بعد ... این پست رو به بهانه اولین روز از آخرین ترم کارشناسی پرستاریم که از شنبه 19 شهریور 1401 شروع میشه مینویسم. دو ترم آخر کارشناسی پرستاری شما فقط توی بیمارستان ها کارورزی میرین و بابت این کارورزیها حتی اگه شما واقعا خیلی کارها بلد باشین و بتونین انجام بدین و انجام بدین هم کوچکترین حقوقی بهتون پرداخت نمیشه ! ?همین موضوع به اضافه طرز برخوردی که اساتید در غالب مواقع باهاتون دارند و طرز برخوردی که تو خود بخش هایی که شما رو میفرستن از طرف پرسنل و هدنرس ها ( باز هم در غالب مواقع ) باعث میشه آدم انگیزه کافی نداشته باشه که بخواد تایمش رو برای همچین موضوعی بزاره به ویژه اینکه بخوای هزینه رفت و آمدی از کرج به تهران هم پرداخت کنی ! تازه تجربه خاصی هم بدست نمیاری ... اساسا فقط پر کردن وقت هست لیبل کارورزی شما برای مثال کارورزی عرصه در پرستاری سلامت جامعه هست ولی شما رو به جای مرکز سلامت یا بهداشت میفرستن بیمارستان و میفرستنتون بخش داخلی ، یا بخش جراحی ارتوپدی !!! ... و عملن شما هیچی قرار نیست یاد بگیری در اون زمینه. همیشه برام سوال بوده که فلسفه این همه کارآموزی و کارورزی که طی این 8 ترم رفتیم چی هست وقتی غالبشون فقط برای پر کردن تایم هستند و کوچکترین چیزی به تجربه و علم شما اضافه نمیکنن.از طرفی احساس اضطراب و بدی هم همیشه در پس زمینه ذهنیم دارم وقتی که بیمارستان به قصد کارورزی میخوام برم ... همیشه گفتم این رو که احساس عشق و نفرت دوگانه ای نسبت به پرستاری دارم. شاید این حس نفرت و بد و اضطرابی که دارم به خاطر عملکرد هام در گذشته تحصیلیم هست ... من دوران تحصیلی 8 ساله ام رو خوب طی نکردم . درسهام رو مطالعه نکردم سمت یادگیری مطالب علمی به درد بخور نرفتم و همه اینا باعث شد که یه عملی کار صرف بشم که فقط دستورات رو در غالب مواقع اجرا میکنم. و این برام واقعا آزار دهنده اس. با وجود اینکه تصمیم دوگانه ای برای رفتن یا موندن تو ایران دارم و هیچ پلن و برنامه و تصمیم قطعی برای مهاجرات ندارم رفتم سمت ارشد خوندن که میدونم کاربردی برای درآمد کاریم تو ایران یا مهاجرت به خارج نداره، با این حال میخوام که سطح علمی و زبانم رو اوکی کنم که هم بتونم نِرس علمی باشم هم اگه فرداروزی بخوام مهاجرت کنم واقعا سطح و لول علمی و مالی مناسبش رو داشته باشم.به هر حال این روزها رو باید طی کنم و این کارها رو باید انجام بدم، پس بهتره طبق شعاری که خودم بارهای بار دادم بگم همینیه که هست غر هاتو بزن و برو ادامه اش بده دیگه چی کار میخوای بکنی ؟! واقعا هم همینه چه حس و حال خوب داشته باشی چه بد بالاخره میگذره . پس حداقل بهتره خودم حال خودم رو خوب نگه دارم . همین بلاگ نوشتن و بیان احساساتم و اشتراک گذاریشون با بقیه میتونه بهم کمک کنه ❤از طرفی احساس بد دیگم هم شاید به خاطر این باشه که دیگه نمیتونم تا دیروقت بیدار بمونم شب ها رو و فیلم ببینم و بازی کنم و تو کلاب هاوس و یوتیوب بچرخم. و مجبورم صبح ها که غالب مواقع تایم خوابم بود رو بیدار بشم و هر روز تا انتهای دی ماه یا اواسط بهمن این روند رو طی کنم شاید پوینت قضیه این باشه که کمی هم برنامه و نظم به زندگیم بده و خیلی تیره و تار هم برای من شب زنده دار نباشه ! ?بهتره احساسات بدم رو کنار بزارم و کارم رو همونطور که هست انجام بدم دوباره علاقه مند بشم به پرستاریم این رشته ای بود که هیچ کس من رو مجبور نکرد که انتخاب کنم خودم انتخاب کردم و روز اول هم با علاقه خودم انتخابش کردم در حالی که میتونستم خیلی چیزهای دیگه هم انتخاب کنم . نوشتن راجبش باعث میشه حس بهتری نسبت بهش پیدا کنم ... در هر حال این زندگی من به عنوان یه نِرسه ! :) </description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 23:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استدلال استرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-z7uw6gkrknuf</link>
                <description>احساس میکنم دو سه روز گذشته بیشتر احساسی بودم و فکر و رفتار احساسی داشتم. از اینکه جمله اولم رو با احساس کردن و گاهی وقتها شروع کنم متنفرم اما باید واقعیت رو بپذیرم. شاید تو بهترین حالت خودم نبودم، شاید خودم فکر کردم که تو بهترین حالت خودم نیستم ... احساس میکنم از مشاهده و استدلال و تفکرات خودم فاصله گرفتم و لازمه که به دنیای خلا و تنهایی خودم دوباره برگردم و کارهایی که لازم هست رو انجام بدم.چه کارهایی ؟ خودم هم نمیدونم ... کلن روال زندگی من به این شکله که همیشه کاری که دم دستم هست و الان دارم رو انجام میدم سریع و بدون اثرگزاری خیلی زیاد. فقط در همین حد که انجام بدم و برم.برای همینه که تو هیچ کاری روی یه روتین مشخص نمیتونم برم ? سوای این موضوع اونجوری که با روانشناسم اخرین جلسه که ماه پیش داشتیم صحبت کردم من بیشتر دلم میخواد شبیه شخصیت خیالی باشم که تو ذهنم دارم ... تا اینکه بخوام خود واقعی واقعیم رو کشف کنم یعنی از اینکه خود واقعیم رو خودمم ببینم فراریم ...اینکه بقیه ببینن ؟! نه ابدا اهمیتی نداره شایدم بیان این جمله مفهومش این باشه که ناخودآگاه اهمیت داره ولی دست کم سعی میکنم واقعا اهمیتی نداشته باشه برام !حالا اینکه چرا استرس دارم ... من توی ۲۲ سالگی خودم هستم سال اخر پرستاری شهید بهشتی ام در عین حال که هنوز حس مشخصی نسبت به رشته و کاری که میکنم ندارم ... برای ارشد میخونم یا در واقع بهتره بگم فقط برنامه گرفتم و اصلا نمیخونم ... توی یه درمانگاه نزدیک خونه ام کار میکنم و منتظرم که ۱۹ شهریور برسه و برم کارورزی های ترم آخرم بیمارستان امام حسین ... با وجود تمام اینها همیشه حس بد تلف کردن وقتم رو دارم احساس میکنم توی جای درستم نیستم شاید ولی از طرفی اصلا نمیدونم جای درستم کجاست ... حالا این وسط یه عده ام چشم و امیدشون به اینه که من یه آینده خوبم بسازم . چون متاهلم و توی خونه مستقلی هم زندگی میکنم ? خیلی طبیعیه که دارم داستان زندگیم رو تعریف ‌میکنم و به این نحو استرسی که دارم تا حد زیادی کاهش پیدا میکنه البته خودمم نمیدونم دلیل این همه استرس چیه شاید ترس از آینده است ولی من میدونم باید از لحظه های حالم نهایت استفاده و لذت رو ببرم. چرا از تراپی استفاده نمیکنم ؟ من یک سال و نیم تمام داروی روان مصرف میکردم و پیش روانپزشک میرفتم ولی از ۶ ماه گذشته که داروهام تموم شده نه یه دونه قرص خوردم نه پیش روانپزشک رفتم ... کلن احساس میکردم بیشتر حالم رو بدتر میکنه تا بهتر ... از روانشناس هم زیاد استفاده نکردم با وجود اینکه روانشناس دانشگاهمون بود و تراپی پیشش رایگان بود ولی ترجیح دادم خودم برای حال خوب خودم بیشتر تلاش کنم و فقط مواقعی که دیگه واقعا کم میوردم به تراپیست مراجعه میکردم قبول دارم واقعا تو حال ادم موثره ولی همونطور که گفتم یه مقدار از اینکه خود واقعی واقعیم برام نمایان بشه فراریم ( راستی چرا از واژه واقعی دوبار استفاده کردم ؟ منظور خاصی رو میخوام برسونم ؟ تاکید خاصی دارم ؟ یا شاید دارم سر خودم رو شیره میمالم ؟ یا شاید این بعدم هم جزوی از شخصیت واقعیمه و خودم میخوام انکارش کنم )خیلی فلسفی موشکافی میکنم خودم رو میدونم بی رحمانس اما همیشه برام جذابه ... دست اخر فکر میکنم دوای دردم اینه که هر روز بلاگم رو آپدیت کنم نوشتن راجب داستان های ذهنم و پرداختن بهشون و اینکه ممکنه یه نفر تا چند نفر بخونن و راجبش نظری داشته باشن واقعا حس بهتری بهم میده . ذاتا من از همون بدو یاد گرفتن نوشتن نویسنده بدکی نبودم ?☺️ واقعا سزاوار دادن این قوت قلب به خودم هستم ❤️</description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 19:17:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین داستان من</title>
                <link>https://virgool.io/@Alirezazadeh/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-pqgn7zpf0s4z</link>
                <description>خاطرم میاد دوم راهنمایی بودم که به آزمونی که برای اولین بار تو مقطع اول راهنمایی برای ورود به مدارس سمپاد برگزار میشد شرکت کردم و مدرسه شهید باهنر ۱ کرج پذیرفته شدم. تجربه و هیجان لذت بخشی بود برام ولی در عین حال من یه نوجوون مالیخولیایی و گوشه گیر بودم که زیاد اهل گرم گرفتن با کسی نبودم دوستای زیادی هم نداشتم تازه از دوست دوران بچگیم که همیشه با هم بودیم یعنی سینا دستوری هم جدا شدم ... که تازه الان که سال آخر دانشگاه هستم دوباره تونستم شماره اش رو گیر بیارم و باهاش ارتباط بگیرم.لب مطلب اینکه اون موقع خیلی ذهن خلاق و هیجان انگیزی داشتم همیشه تو فکر کشف و ساخت چیزهای جدید بودم عاشق رقم زدن تجربه ها و چالش های جدید نه اینکه همش تو دنیای واقعی باشه نه ... خیلی هاش فانتزی بود . بازی بود ، فیلم بود و چیزایی شبیه به این ... اون سالهای راهنمایی سمپاد درسهای متفاوتی داشتیم مثه دبیرستان بود یه جورایی زیست و شیمی و ریاضی پیشرفته و فیزیک داشتیم و یه سری مهارت های جانبی باحال مثل کامپیوتر !یه دبیر کامپیوتر داشتیم به اسم آقای اسعدی من دیوونه این مرد و منشش بودم واقعا آدم باحالی بود همیشه راجب تکنولوژی های روز صحبت میکرد و ایده های فوق العاده ای داشت مثل ایده یه گلدون هوشمند که خودش شرایط برای رشد گیاه محیا میکرد. که من یادمه اون ایده رو تغییر دادم و یه چیز خلاقانه تر و کامل تر از دلش ور آوردم . البته باید اعتراف کنم که دو تا قسمت مهم اون ایده رو پدرم داد ? anyway طراحی و مابقی اجزاش با خودم بود ...اما یه کار فوق العاده جذاب دیگه که آقای اسعدی برام به یادگار گذاشت وبلاگ نویسی بود ... اون موقع یادم هست که اینترنت و گوشی های اندرویدی اینقدر وایرال نشده بودن همه دسترسی نداشتن به این موضوع و کلن چیز جا افتاده ای نبود خیلی بیشتر یه چیز لاکچری به حساب میومد. اون دوران ما خونه مون توی کوچه بعثت ۸ رجایی شخر کرج بود و اینترنت ثابت نامحدود مخابرات با سرعت دانلود ۳۰ کیلوبایت در ساعت داشتیم که خدا میدونه با همون سرعت ذقالی چقدرررر بازی و اینجور چیزا دانلود کردم. داداشم امیرحسین تازه یه لپ تاپ خریده بود و اصلا به من نمیدادش ? من فقط از کامپیوتر ذقالی خودم اونم در حالی که با کابل لن به مودم وصل بود استفاده میکردم با حافظه رم ۵۱۲ مگابایت و گرافیک ۳۲ مگابایت واقعااا فاجعه بود ??? با این حال جذاب ترین قسمت قضیه این بود که من میتونستم باهاش وارد مرورگرم بشم و برم بلاگفا ، میهن بلاگ و کلی پلتفرم دیگه و اونجا وبلاگ بنویسم ... اون اوایل بیشتر کارم الهام گرفتن و کپی کاری بود ... بیشتر بازی برای دانلود میزاشتم چیزی که واقعا عشقم بود و الانم هست . اون موقع سایت پاکت گیمز یه مرجع دانلود بازی های کم حجم خیلی سرپا و جون دار بود که همه چیز تقریبا توش پیدا میشد و این عالی بود برای منی که نئشه و خمار تجربه کردن بازی های جدید بودم. البته یادم هست اون موقع توی بلوار محله امون هم یه مغازه سی دی فروشی بود و من به بهانه های مختلف و قایمکی گاها میرفتم و ازش سی دی میخریدم.البته مطالبی که توی سایت میزاشتم فقط شامل بازی نبود، عکس سریال ها مطالب علمی تو هر حوزه ای و دانلود نرم افزار ها و فعالساز ها و معرفی بازیهای آنلاین تحت وب هم میشد آخه اون دوران یادمه بازیهای تحت وب آنلاین هم خیلی ترند و پر طرفدار بودن ... مستر ۹۰ ، گرز ، عصر پادشاهان و کلی بازی دیگه که اسماشون هم یادم نمونده . نکته جالبی که در مورد گرز وجود داشت این بود که تو جایزه بخت آزمایی روزانه اش من ۷۰ تا الماس که فقط احتمال داشت به یه بازیکن برسه رو برنده شدم و سیلی از پیام ها اومده بود سمتم که بیا اتحاد ما الماس هاتو احدا کن ? ولی به جاش من یه هیرو قوی به اسم ولکان خریدم ?خلاصه کلام که من از همون دوران نوجونیم عاشق نوشتن بودم برام مهم نبود چی مینویسم و کجا مینویسم فقط برام مهم بود که بنویسم . توی اینستاگرامم یه مدت با یه صفحه ای به اسم دیجی مهارت میخواستم یه کوچ مهارتی بشم اما بعد یه مدتی بنا به دلایلی که دقیقا نمیدونم چی بوده انگیزه ام رو از دست دادم شاید احساس ناکافی بودن بهم دست داده بود ... بعدش یه گوگل بلاگر راه انداختم که هنوزم دارمش و توش مینوسم ولی دلم میخواست صفحه ی دیگه ای هم بزنم تو پلتفرم باحالی مثل ویرگول  که قبلا خودم به مطالب‌ خیلی باحالی توش برخوردم و حالا دلم میخواد داستان هام رو و چیزایی که دوست دارم بنویسم رو اینجا بنویسم برای کسایی که بیشتر ممکنه ببینن ?و فعلا همین ...</description>
                <category>Ali RZ</category>
                <author>Ali RZ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 18:49:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>