<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نامه های علی و زری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Alizari63</link>
        <description>نامه های شماره دار نوشته ی زری هستن و بی شماره ها نوشته ی علی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/126972/avatar/jCb4sr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نامه های علی و زری</title>
            <link>https://virgool.io/@Alizari63</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه صد و سی و چهار ( وسط جبهه حق و باطل)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%AD%D9%82-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-el65cmwcobtl</link>
                <description>علی عزیزم سلامچند وقتی میشه که دست و دلمون به کار نمیره. نه که کار نکنیم و برای زندگی نجنگیم اما با اتفاقاتی که تو وطنمان افتاده یه اندوهی تهِ تهِ همه ی کارهامون هست.منتها من و تو در هر چیزی همراه و هم دل و همفکر باشیم ، تو سیاست دو خط متفاوتیم و بابتش همیشه بحث میکنیم.این بحث هامون این روزها داغ تر و بیشتر شده. گاهی هم از هم ناراحت میشیم. دلمون میگیره.تو دلمون یه چیزایی میگیم به هم اما به زبون نمیاریم 😁چون قرار نیست ما با هم یکی باشیم بدون هیچ تفاوتی. درسته عاشق همیم اما گاهی هم باید مستقل باشیم .درسته که باید همو کامل کنیم ولی نباید نظر و اعتقادمون رو به هم تحمیل کنیم .من دوست دارم ما در مورد همه چیز بحث کنیم . در مورد هر اختلاف نظری که داریم.اما نخوایم که همو شبیه هم کنیم. ما با همین تفاوتهامون قشنگیم و جذابو گاها رو اعصاب 😁اما علی جونم منو درک کن. یه تیکه از وجودم، یه نفر از اعضای خانوادم ، تو یه شهر دیگه است، ازم دوره و من همیشه باید دلم شور بزنه براش و نگرانش باشم. تو این مملکتی که توش قورباغه هم هفت تیر کش شده من نگرانتم. علی مهربونم !امکان نداره تو خاور میانه بزرگ شده باشی و با سیاست بیگانه باشی. ماها محکومیم به سیاسی بودن.برای همین تو دوران دانشجوییمون هم ازون بی کله های دانشگاهمون بودیم. حالا تو اونوری من اینوری.تو اصلاحاتی من اصولگراییحالا که بزرگتر شدیم و جفتمون از هر دو جناح ناامیدیم، هر وقت که با هم بحث سیاسی میکنیم ، تهش به این فکر میکنم که تو همون علی هستی که من سرمو گذاشتم رو پات و داری با موهام بازی میکنی و برام حرف میزنی و لوسم میکنی و بهم میگی تو زری کوچولوی خودمی ! 😊اونوقته که دلم قنج میره و دورت میگردم. و بیشتر عاشقت میشم.علی جونم یار دور قشنگم خیلی مراقب خودت باش عاشقتم بوس زریِ تو </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 13:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و سی و سه (جهان پر اضطراب من)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-wryghvqsvxzt</link>
                <description>علی مهربونم سلام 👋این نامه رو باز هم در زمانه ی آشوب مینویسم. دلم آشوب، کشور آشوب، جهان آشوب.همین چند ماه پیش بود که برات نامه ۱۲۹ رو نوشتم (جهانی سست)تا میایم یه کم آروم بشیم دوباره یه داستان دیگه شروع میشه.زندگی بی در پیکرمون، بی در و پیکر تر از قبل میشه.هر اتفاقی هم که میفته اولین کاری که از دستشون بر میاد قطع کردن راههای ارتباطیه.به این فکر نمیکنن ممکنه یکی عزیز راه دوری داره که دلش خوشه به عکسهای یهویی، ویس های یهویی و در جریان بودن لحظه به لحظه از عزیزش.به این فکر نمیکنن که ممکنه یکی همین زندگی پر آشوبی که براش ساختنو با دیدن و حرف زدن با اون عزیز راه دورش جمع و جور کنه.به این فکر نمی‌کنن که ممکنه با یه ویدئو کال، جهان یه نفر بره سمت آرامشمطمئنم اونایی که تو رو ازم دور کردن روزی تاوان این بی فکریشونو پس میدن.دیگه به جای اینکه بشینیم با هم از کتاب هایی که خوندیم بگیم ، از داستانهای روزمون ، از ترانه هایی که گوش دادیم و گفتیم این چقدر ماییم ، باید بگردیم دنبال یه راه ارتباط که از حال هم خبر داشته باشیم.نشستیم پای ویرگول و تو پیش‌نویسش هر یه ساعت به هم پیام میدیم . بهترین راهی که تونستیم پیدا کنیم.عجب جهانی شده.علی جونمتوتنها دلیل من برای جنگیدن علیه اشوب این جهان و زندگی و قلبمیو تنها شوق من برای تلاش برای عوض کردن این زندگی نامراد وحشیمراقب خودت باش عزیزم دلممیبوسمت از دور به امید بوسیدنت از نزدیکزری 💋❤️</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 11:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه مشترک، درد مشترک، به بهانه تولدت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-l0jphtuoldq7</link>
                <description>زری عزیزمیادته آخرین باری که قرار شد همدیگه رو ببینیم قبل از حرکت چی برام‌ فرستادی؟ گفتی: حس میکنم دارم‌سرما میخورم. سرماخوردگی به خودی خود خر است. چه برسه به اینکه موقع دیدار من و تو باشه.با این حال نه من حرفی از کنسل کردن دیدارمون زدم‌ نه تو. ولی وقتی اومدم رو به راه نبودی. باز با اون‌حال بدت رفتیم بیرون، به قول خودت دوپینگ‌ کرده بودی. ولی خب اون سرماخوردگی به من‌هم‌ منتقل شد. واقعیتش اون‌ لحظه اصلا برام مهم نبود. به دیدنت می ارزید. از فرداش گلوم شروع کرد به درد کردن. همون روز رفتم دکتر، سرم زدم و ۸ ساعت توی جاده بودم‌ تا به مقصد رسیدم. گلو درد تا مدت ها همرام‌بود.یادته زنگ‌میزدم‌ ازت میپرسیدم گلوی تو هم درد میکنه؟ با توصیفی که میکردی خیالم راحت میشد که این‌همون درد مشترکمونه. انگار که خیالم‌راحت بود که این همون مریضیه که از تو گرفتم و چیز جدیدی نیست.زری جونمچیزای مشترک‌ لذت بخشه حتی اگه درد باشه. درد مشترک‌ ما رو‌ همدرد میکنه و چی بالاتر از همدردی با هم‌. طی اون یک ماهی که گلو درد داشتم دلخوشیم این بود که چیزیه که دوتامون حسش می کنیم.چند روز پیش یه عکسی برام‌ فرستادی. خیلی جالب بود ولی عکس العمل خاصی نشون ندادم. چون‌به نظرم چیزی فراتر از یه عکس العمل معمولی نیاز داشت(میدونم‌الان‌تو دلت میگی اون کمالگرایی کوفتی رو بزار کنار)عکس دماوند رو برام فرستادی. گفتی: تنها چیزی که میتونیم‌ با هم ببینیمش، تو از تهران و من از شمال، البته اگه هوا خوب باشه.دیدن دماوند و جمله ای که گفتی اون حس مشترک‌ رو دوباره در من بیدار کرد. وجه اشتراک‌ جدید. چیزی که میتونیم بهش چنگ بزنیم تا به هم‌ بگیم هنوز چیزایی هست که حتی از این‌ فاصله دور مربوط به دو تامون باشه. حتی اگه دو طرفش دو دنیای متفاوت باشه.زری قشنگمامروز تولدت بود. یه هدیه خیلی ساده گرفتم که نمیدونم اصلا خوشت اومد یا نه. دوس داشتم یه چیز تکراری باشه. یه چیز مشترک. چیزی که تو قبلا برای من گرفتی. دوس داشتم‌ نمونه ش پیش تو هم‌ باشه‌ که وقتی نگاش میکنیم‌ یاد هم بیفتیم مثل اون درد مشترک. مثل دماوند، کوه مشترک.زری کوچولوی منشب یلدا و تولدت همیشه منو یاد سال اول آشناییمون مینداره. وقایع اون سال خلاصه میشه به شب یلدا و اون کیک له شده، تولدت، دیدارمون دو روز بعد از تولدت، یه حلقه، اون نصف روز که اومدی تهران و دیدمت، اون روز که قرار بود بیای تهران و برف شدید اومد و راه بسته شد، بعدش که اومدی تهران و بالاخره همدیگه رو دیدیم و بعدشم کرونا....۷ سال گذشته و از ورای این فاصله ما بزرگتر نشدیم. حداقل من‌ حس نمیکنم‌ تو تغییری کرده باشی. سنت اضافه نشده. هیچیت عوض نشده. هنوز همون زری کوچولویی. شاید حتی کوچیک تر شدی. مادامی که پیش هم‌ نیستیم‌ زمان ثابته. زمان قفل شده روی دی ماه ۹۸ تا وقتی که بتونیم پیش هم باشیم. اون زمانیه که عقربه زنگ‌ زده ساعت قدیمی با سر و صدای زیاد شروع به حرکت میکنه و نشون میده فصل جدیدی توی زندگیمون بوجود اومده. اونجا وقتیه که میتونیم کنار هم‌پیر بشیم.دوستدارت. همدرت، همنشینتعلی</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 19:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جرعه وصل، صد سال راه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D9%87-ieef5obnm2z0</link>
                <description>زری عزیزموقتایی که زود به زود همدیگه رو میبینیم، وقتی صحبت از دیدار میشه، به کمتر از دو روز رضایت نمیدیم. ولی امان از وقتی که بین دیدارهامون فاصله بیفته. بعد از مدت ها، ندیدنت کاری با آدم میکنه که به یک نیم‌ روز هم‌ قانع میشیم و وقتی که این زمان خیلی طولانی بشه به یک دیدار یک ساعته هم راضی هستیم. آخرین باری که همدیگه رو دیدیم یکی از وقتایی بود ‌که به واسطه مشغله خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم.نشسته‌م توی دفتر. پنجشبه‌س. دو سه سالی هست که تصمیم گرفتیم‌ پنجشبه ها رو تعطیل کنیم. ولی این تصمیم‌ همیشه در حد حرف بوده و هیچ وقت عملی نشده‌. یکی از اون‌ روزهاییه که اصلا حس کار کردن نیست. نگاه به ساعات میکنم. طرفای ظهره. یه کار کوچولو دارم و بعدش یه آخر هفته ی کسل کننده‌. یهو یه چیزی به ذهنم‌میرسه. بیام پیشت شام رو با هم‌ بخوریم پبش هم‌ باشیم و برگردم. گوشی رو بر میدارم پیام‌میدم بهت. اولش شوکه میشی. باورت نمیشه که واسه یکی دو ساعت این همه مسیر رو بیام‌ و برگردم. ولی من تصمیمم رو گرفتم.مسیریاب رو باز میکنم ۵ ساعت فاصله س که میدونم‌ یه ساعتی هم بیشتر باید باشه. یهو پیام میدی که: علی اینجا بارونه. حق با توه مقصد رو که چک‌ میکنم بارونیه‌. تا فردا هم بارونه. تاریکی هوا، جاده کوهستانی و بارون ترکیب جالبی نیست. دو دل میشم که چیکار کنم. برات مینویسم: بهت خبر میدم.طی مدتی که دارم‌ به کارم‌میرسم مدام‌ سایتای هواشناسی رو چک‌ میکنم. شهر های توی مسیر رو چک میکنم. میخوام بدونم بارون از کجا شروع میشه. جستجو نتیجه ای نداره. من میمونم و یه دوراهی. انتخاب بین اومدن و نیومدن.دلمو به دریا میزنم. پیام‌ میدم‌ بهت که: راه افتادم.هوا رو به تاریکیه.‌ تا وسطای مسیر هنوز بارونی نیست. ولی با تاریکی هوا نم نم بارون هم شروع میشه.بارون شیشه‌ی ماشین رو کثیف میکنه. چند بار برف پاک کن رو میزنم. خاک روی شیشه پخش میشه، تبدیل به گل میشه و دیدم کمتر میشه. سعی میکنم‌ آب پاش رو بزنم ولی خبری از آب نیست. فکر میکنم مخزن شیشه شور خالیه. خیالم راحته آخرین بار یه بطری بزرگ مایع خریدم و عقب ماشین گذاشتم.  میزنم‌ کنار و بطری رو توی مخرن خالی میکنم. اینجاس که متوجه میشم‌ مخرن خالی نبوده و بله! ظاهرا پمپ شیشه شور به مشکل خورده. شیشه رو با دست تمیز میکنم‌ و بقیه مسیر سعی میکنم به ماشینا نزدیک‌نشم‌ که شیشه گلی نشه. تقریبا به نیمه ی مسیر رسیدم‌. مسیر خلوت شده. گه گاه یه ماشین سنگین مسیر رو بند آورده و قطاری از ماشین های سواری پشتش تشکیل شده‌. کم کم بارون شدیدتر میشه. میندارم‌ لاین کند رو و با احتیاط بیشتری رانندگی میکنم. عرض جاده مرتب کم و زیاد میشه و بیشتر حواسم به جلو و بارون شیشه‌س که یهو صدای برخوردی به بدنه ماشین از سمت راننده حس میکنم. ماشینی با سرعت داره از کنارم عبور میکنه سریع فرمون رو به سمت راست میدم. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاف میفته‌ از شوک بیرون میام. ماشینی که‌بهم زده با سرعت سرسام اوری دور میشه. اصلا نمیمونه ببینه چه اتفاقی افتاده. میزنم کنار. به خیر گذشته. فقط آینه ش یه جاهایی به بدنه خورده و خطوطی انداخته.  خطر از بیخ گوشم‌ گذشت.میرسم دم خونتون. میبینمت و همه چیز فراموش میشه‌. شام بیرونیم و بعدش قدم زدن زیر بارونی که کم‌و زیاد میشه. من فراری ام از بارون و تو نه‌. نمیفهمیم زمان‌ چطور میگذره و تا به خودمون میایم:حرف های ما هنوز ناتمام...تا نگاه می کنی:وقت رفتن است.ازم قول میگیری گه با احتیاط رانندگی کنم. خسته شدم‌ بزنم کنار و...مسیر برگشت خطرناک‌تره. جا به جا در اثر بارون سنگ هایی از کوه جدا شده و روی جاده افتاده. سعی میکنم حواسم‌ بهشون‌ باشه. یه جا یه یه سنگ کوجیک قل میخوره و از کوه میاد وسط جاده. نمیتونم ردش کنم و با یه چرخ از روش رد میشم. یه ضربه جزیی به رینگ چرخ وارد میشه و باعث میشه بقیه مسیر رو با سرعت کمتری برم. کم کم سپیده میزنه. آروم آروم‌خورشید درمیاد و من متوجه میشم که دیشب مناظر پاییزی زیبایی رو از دست دادم.دیگه خبری از بارون نیست ولی کم کم دارم‌خسته میشم. داخل شهرم و سعی میکنم هر جور شده خودم رو هشیار نگه دارم‌ تا به خونه برسم. سر یه چراغ قرمز پسر فال فروشی کنارم میاد. عمو یه فال نمیخری؟نمیدونم خستگی یا حس مهربونی بعد از دیدارمونه که باعث میشه من یه فال بگیرم. چراغ سبز میشه.‌فرصت خوندن فال رو پیدا نمیکنم  و بدون‌ باز کردن فال حرکت میکنم‌.چراغ قرمز بعدی نزدیک خونه س. منتظر سبز شدن چراغم که پیامت برام میاد: رسیدی عزیزم؟جوابتو میدم. چشمم به کاغذ فال میفته. بازش میکنم:در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشی</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 04:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و سی و دو ( حواسم بهت هست )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-kvrarbl7dhr5</link>
                <description>علی عزیزم سلامالان که دارم این نامه رو برات مینویسم فکر کنم کوله رو گذاشتی رو دوشت و داری پیاده از خونه میری دفتر که کرکره رو بدی بالا.دیر بیدار شدی چون دیروز خیلی خسته شدی. تا دیروقت دفتر بودی و یه گره ی گنده رو باز کردی.چند تا جلسه هم داشتی.ببوسمت خستگیت در بره. با یه بغل محکم.علی مهربونم !این روزها خیلی عجیب، تند و سریع داره میدوه و من دارم با تعجب بهش نگاه میکنم ولی خوبیش اینه که این روزها دارم به یه کشف و شهود قشنگ میرسم.که دوست داشتن همیشه حضور و با هم بودن و دائم آنلاین بودن نیست.این روزها تو رو میبینم که دائم داری تلاش میکنی. جلسات مختلف تو این شرکت و اون شرکت . پروژه های مختلف تو شهرهای مختلف و حتی کشور های مختلف. برگزاری کارگاه‌های آموزشی تو شهرهای مختلف. تا شب درگیری.خسته و له خودتو میرسونی خونه و تازه میخوای یه چیزی آماده کنی که بخوری.این تلاشی که میکنی، این زحمتی که میکشی ، نشونه ی دوست داشتنه.تو اون تایمی که خودم خیلی درگیر یه کار بزرگ بودم و یادته ؟ دوسه هفته پیشاون تایم بود که فهمیدم واقعا یه زمانهایی هست که آدم نمیتونه حضور داشته باشه ولی دلیل نمیشه دلش با اونی که دوسش داره نباشه.ولی من همون خود خسته و غمگینمم فقط با تو دوست داشتم.تو این مملکت ما تلاش نمیکنیم ، در اصل ما داریم می‌جنگیم. می‌جنگیم برای زندگی بهترو آرامش بیشترهرروز هم گل و بلبل تر از دیروزیار دور قشنگم!خواستم بهت بگم کهمیبوسمت از دوراز همینجا بهت خدا قوت میگم و میخوام بگم که حواسم بهت هست که چقدر داری تلاش میکنی و چجوری می‌جنگیتا حالا تو عمرم به اندازه ی این روزها که خودمو تماما متعلق به تو میدونم ، احساس افتخار نکردم.بهت افتخار میکنم و تمام قد پشتتم.بهت قول میدم به زودی به بهترین ها میرسیو من مثل همیشه دیوونتمبوسهزری تو</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و سی و یک ( یک زن عاشق بی رحم )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-gznwpj91dtpg</link>
                <description>علی عزیزم سلام بعد از مدتها بالاخره تصمیم گرفتم برات نامه بنویسم. تصمیم سر سختی بود خیلی چموشی کرد ولی بالاخره گرفتمش. چون عاشق توام.همیشه عاشقت بودم حتی وقتی خواستم ترکت کنم.تو تنها کسی هستی که خیلی خوب منو میشناسی. اگه بقیه فقط ۱۰ درصد از من بدونن تو ۸۰ درصد میدونی شایدم بیشتر.ولی همیشه یه چیزایی هست که آدم برای خودش نگه میداره. میخوام تو این نامه یه چیزایی از خودم بگم برات.البته شاید اینارو هم خودت تو اون روزهای طوفانی کشف کرده باشی. ولی گفتنشون خالی از لطف نیست :) علی عزیزمتو با زنی آشنا شدی که عمیقا عاشقته اما در عین حال میتونه خیلی بی رحم باشه.اگه باهاش تماس نگیری میتونه به راحتی از غمش بمیره ولی تماس نگیره.اگه بهش پیام ندی تا یه مدتی تلاش میکنه و خودش پیش قدم میشه که رابطه رو پیش ببره ولی از یه جایی به بعد دیگه اینکارو نمیکنه.علی مهربونم تو با زنی آشنا شدی که اگه یه قدم سمتش بیای اون ده برابرش میدوه سمتت. اگه ذره ای مهربونی در حقش بکنی چند برابرشو برات جبران میکنه.اگه قلبتو بهش بدی جونشو برات میده.ولی اگه بهش اهمیت ندی و حس کنه برای رابطه تلاش نمیکنی ، میره.بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه. اگه دنبالش نری اونم دنبالت نمیاد.جراتشو داره شاید سر این کار نابود بشه ولی اینکارو میکنه. چون قاطعانه بی رحمه.علی جانحس میکنم خیلی تاب و تحملم کم شده. اون قسمت از مغزم که صبر و تحمل رو توش ذخیره میکنن خالی شده.ولی تو با ارزش ترین آدمی هستی که تو زندگیم بهش برخوردم و باهاش همراه شدم.اونقدر نقطه ی مشترک داریم که نمیدونم اگه یه روزی نباشی چجوری نبودنت تحمل کنم.تو این مدت هر طرف خونه رو میدیدم یه یادگاری از تو میدیدم. کتابخونه پر از کتاب‌هایی بود که بهم هدیه داده بودی و خودتم یادت نبود. تیشرت تنم. کتونیم . پابندم. کیفم و ...فکر اینکه از این به بعد با کی در مورد کتاب‌هایی که خوندم حرف بزنم یا با کی همزمان یه کتاب بخونم داشت دیوونم میکرد.به کی از اتفاقات محل کارم بگم. به کی شب بخیر بگم ؟صبحم با صبح بخیر کی شروع بشه؟با کی فیلم ببینمبا کی تو طبیعت کمپ کنم و دوتایی صبحونه بسازیم.کیو ببوسم و در آغوش بگیرمش؟صفحه های مشترکمون، ای دی های مشترکمون  حساب های مشترکمون !هر کدوم از اینا به تنهایی برای منی که قسمت صبر و تحمل مغزم خالی شده، یعنی جنون.شاید خیلی ها فکر کنن اینکارها کارهای ساده ای باشه که هر کسی بتونه انجامش بده ولی من میدونم که پیدا کردن همچنین آدمی به سختی پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه. تو اون مدت فهمیدم چقدر صبح بخیر و شب بخیر معمولی میتونه یه آدمو از دیوونگی نجات بده.منم که دیوونه ی تو یار دورم !نامه ی قبلیت و که خوندم دلم گرفت. کاش میتونستم همون موقع بغلت کنم.هر باری که احساس ناراحتی کردی هر باری که ناامید شدیهر باری که دلت شکست هر باری که مضطرب شدیکاش کنارت بودم و بغلت میکردم و قربون صدقه ات میرفتم.علی قشنگم !درسته ازت دورم و کنارت نیستم ولی قلب و روحم همیشه همراهته.و از دور بغلت میکنم و میبوسمت.دوستدار تو زری تو با زنی آشنا شدی که عمیقا عاشقته </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 11:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان موازی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-czpi2wmowjog</link>
                <description>زری عزیزمسلام.نامه رو در حالی مینویسم که وارد سومین هتلی شدم که در عرض ۲۴ ساعت گذشته اقامت داشتم. البته این تنها رکوردم طی روز اخیر نبوده.از دیروز تا حالا کلی تلفنی با هم حرف زدیم. سابقه نداشته انقدر زمانمون جور باشه که بتونیم اینجور با هم صحبت کنیم. همیشه یکیمون گیر بوده. اینم‌در نوع خودش رکوردی محسوب میشه.امروز بین تحویل اتاق ها دو ساعت زمان داشتم. رفتم‌توی یه پارک نشستم. هوا یکم‌گرم، ولی توی سایه درختا مطبوع بود. قدری با هم حرف زدیم. از توی یه بازار هم رد شدم که معماری قشنگی داشت. مجذوب سقفش شدم. نمیدونم چرا انقدر سقف های معماری ایرانی برام‌جذابه.بعدش از یه محله رد شدم و یه جوی آب دیدم که سرسبز بود و خورده ابی یا فاضلابی هم توش جاری بود. البته این حرفا ربطی به چیزی که میخوام‌ بهت بگم نداره.تو پارک داشتن به این‌فکر میکردم‌، اگه هر روزمون اینجور بود چی میشد. فکر کردم حتما یه دنیای موازی به اون شکل وجود داره.دنبایی که من توی اون‌ نیاز نیست اینجور سخت کار کنم. با روزی ۲ ۳ ساعت کار سبک، زندگیمون میگذره. تو هم یه کاری داره که توش اصلا درگیری نداری.توی اون جهان، من از خواب بیدار میشم. پیامتو میبینیم. بهت زنگ میزنم‌ صحبت میکنیم.صبحونه میخورم. یکم تو نت میجرخم چنتا تلفن جواب میدم‌ بعدش با هم‌حرف میزنیم.ظهر تعطیل میشی میام دنبالت میریم یه ناهاری میخوریم. یکم قدم‌میزنیم. هر کدوم میریم‌ باشگاه یا استخر. عصر میریم‌خرید و بعدش تصمیم‌میگیریم یه کافی شاپی بریم کتابی بخونیم‌ با دوستامون جمع بشیم و یه شام سبک و بعدشم خونه و استراحت، شایدم مهمونی.به قول تو انقدر حسرتا هست که این توش گمه😄ولی جدی چی میشد اگه ما پیش هم‌بودیم و اصلا دغدغه آینده و .... رو نداشتیم.ما که داریم سختیش رو میکشیم. ولی مطمئنم یه جهان‌ موازی هست که علی و زری توش به همین شکلی که گفتم خوش و خرم و راحت دارن بدون هیچ مشکل و سختی روزگارشونو میگذرونن.اصلا باور کن من میتونم بهت ثابت کنم دنیای موازی وجود داره. قران رو بخون یه جا گفته ما انسان رو در بهترین زمان خلق کردیم. یه جا میگه انسان رو در رنج و سختی آفریدیم. خب همین منظورش دنیای موازی ما و اون علی و زری خوشبخته دیگه. رنجش واسه ماس، احسن التقویمش واسه اونا.ای علی و زری دنیای موازی! به جای ما هم‌عشق و حال کنین و خوش بگذرونین. اگه هم دیدین زندگیتون‌ یکنواخت شده میتونین فاز نگرانی برای گرم شدن کره زمین و استرس حیوونای جنگل ناشی از افزایش مونواکسید کربن بردارین.اگه هم‌ دوس داشتین یه چالش فکری داشته باشین، به این‌ فکر کنین که نکنه واقعا زمین تخته و عمری بهتون دروغ گفتن. یه مطالعه ای هم راجع به زندگی در ماتریکس کنین. بالاخره که زندگی بدون دغدغه معنی نداره😄دوستت دارمعلی دنیای موازی (قسمت رنج و سختی)</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 15:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-qp656rx7plrs</link>
                <description>زری عزیزم.شاید تا به حال برات پیش اومده باشه که یکهو خودت رو وسط یه طوفان‌ بهاری ببینی. آسمون سیاه میشه. ابرهای تیره همه جا رو تاریک میکنن. جوری که نمیتونی بفهمی الان صبحه، ظهره یا دم غروب. در سیاه ترین حالت ممکن شیر آسمون باز میشه. رعد و برق. باد، بارون شدید. پیش،خودت میگی یعنی تموم مبشه؟میباره و میباره. کوچه ها رو آب میگیره، نمیشه قدم‌از قدم‌ برداشت باید هر جا هستی سرپناهی پیدا کنی و منتظر بمونی تا تموم‌بشه. چند بار ریتم‌بارون تند و کند میشه. کم کم‌آسمون شروع میکنه به باز شدن و به خودت میای میبینی به همون سرعتی که طوفان شروع شد، به همون سرعت هم‌تموم میشه. خورشید وسط آسمونه و انگار نه انگار چند دقیقه پیش شبیه شب بود.دو هفته پیش ما هم همچین‌طوفانی رو تجربه کردیم. البته در رابطه با خودمون.سخت بود. خیلی سخت گذشت. منو که میشناسی. سعی میکنم بدون تغییر توی روتین اینجور مسائلو حل ‌کنم. معمولا نمیخوام راجبش حرف بزنم. چون پیش خودم‌حس میکنم مثل همون طوفان گذراس. بزار چیزی نگم تا طوفان تموم‌بشه.این سری اصرار داشتی حرف بزنم. یه جا بالاخره همه چیزو گفتم. گفتم‌بهت میدونم کجا کم کاری کردم. گفتم‌خوب میدونم چی ناراحتت کرده. و بعدش هم دلیلشو گفتم‌بهت.اینجا به بعد همه چیز شد مثل لحظه تموم‌شدن طوفان. ابرها رفتن. خورشید اومد و تو شدی دوباره همون زری.زری جونمبخش مهمی از آینده و انگیزه‌ی منی. انگیزه م‌ واسه هرچیزی. واسه توسعه کارم، یا همین خونه ای که به نیت زندگی با تو دارم تکمیلش میکنم. عاملش تویی.خوشحالم که تونستیم تا حدودی به روال سابق برگردیم. امیدوترم‌هر چه زودتر کنارم‌ببینمت که میدونم دوری عامل مهمیه که اذیتمون میکنه.در ضمن تشکر میکنم‌از همه دوستایی که این مدت نگرانمون بودن. نگران من، نگران تو، نگران عشق.عزیزان عشق سراب نیست، دروغ نیست. اگر هم کدورتی پیش میاد، اونم دلیلش عشق و دوست داشتنه. ممنونم از همتون که نادیده انقدر به ما محبت دارین.امیدوارم روزای بهتری در انتظارمون باشه.دوستدار توعلی</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 02:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزلی در نتوانستن</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-igjczxfxexz6</link>
                <description>زری عزیزماول سلاماز صبح که بیرون‌ بودم‌ الان رسیدم‌ خونه. اولین کاری که کردم‌ باز کردن ویرگول بود.یه حسی بهم میگفت اینجا برای من نامه ای باید باشه. انتظار هر نامه رو داشتم‌ جز خداحافظی. البته توی چت این پیغام رو داده بودی. ولی از طرف من بی جواب موند. چون تو موقعیتی نبودم که اصلا بخوام‌بهش فکر کنم. فکر کردن به مرگ‌ برام محتمل تر بود تا جدایی. تا حالا دو بار اتفاق افتاده بود که به این‌فکر کنم که ممکنه از دستت بدم.اولیش کرونا بود. تو وقتی کرونا گرفتی که هنوز هیج ذهنیتی ازش نداشتیم. اون وقتا کرونا یه درجه از مرگ مغزی کم خطرتر بود. اونم واسه تویی که ریه ت درگیر شده بود. تو خونه بستری بودی و اونجا اولین باری بود که به این فکر کردم که اگه نباشی چی میشه.اون وقتا خیلی از آشناییمون نمیگذشت. هنوز یک‌ سال نشده بود. ولی تصور دنیایی بدون تو خیلی برام سخت بود. یعنی چی که من نتونم باهات حرف بزنم. به این‌فکر میکردم که اونجوری تو اصلا منو میبینی؟ من بعد تو بایستی چیکار میکردم. ترجیح دادم‌ اصلا بهش،فکر نکنم. همونطور که واسه خودم‌هر بار به مرگ و بعدش فکر میکنم، به خودم‌میگم بیخیال بهش فکر نکن.بار دومی که دیدم دارم از دستت میدم رو نمیتونم اینجا بنویسم. ولی تو قطعا متوجه میشی منظورم چیه. اونجا بهم گفتی این جداییمون موقته. ولی از نظر من مهر باطلی بود بر همه ی اون دنیایی که ساخته بودیم. تنها خوبیش این بود میدونستم هستی. وجود داری‌. ولی اون آینده ای رو که میخواستیم‌ دیگه هیچ وقت بهش نمیرسیدیم.و الان سومین باره که دیدن اون پیام و این نامه باعث شد به این‌موضوع فکر ‌کنم.زری عزیزم.آدما وقتی میخوان یه رابطه ای رو شروع کنن یکیشون پیشنهاد میده و اون یکی قبول میکنه‌. یکطرفه نمیشه هیچ چیزی رو شروع کرد. وقتی هم‌میخوان تموم کنن. یکی زودتر مطرح میکنه و اون یکی قبول میکنه‌. باز هم یکطرفه نمیشه تمومش کرد. من‌ ترجیح میدم‌ اگه بخوای بری جوری ازم‌ متنفر باشی که هر جا منو ببینی جز به کشتن من رضایت ندی. اونجوری وجدانم‌ خیلی راحت تره. میدونم دوستم‌ نداشتی و رفتی‌. در این صورته که شاید خداحافظیتو قبول کنم.ناراحتی؟ قبوله‌. دلخوری؟ قبوله.‌ ولی این راهش نیست.زری جونمتو فیلم فارست گامپ یه جا قهرمان فیلم تصمیم میگره بدوه. شروع میکنه عرض کشور رو دویدن.به مدت سه سال میدوه و در این بین افرادی پشت سرش شروع میکنن به دویدن. بعد از سه سال یهو متوقف میشه و میگه: خسته شدم.‌ میخوام‌ برم‌ خونه. اونایی که پشت سرش میدویدن میگن ما چیکار کنیم؟از روزی که نامه نوشتن رو شروع کردیم تا الان ۱۸۰ نفر رو با خودمون همراه کردیم. در حالی که اصلا فکر نمیکردیم‌ این نامه ها جز برای خودمون برای کسی هم جذاب باشه. این زیبایی عشقه. زیبایی دوست داشتن. الان حس میکنم‌ما متوقف شدیم و دوستامون تو کامنتا از ما میپرسن: چی شد؟ این همه عشق و. دوست داشتن تهش همین بود؟جوابشونو من میدم: من زری رو خوب میشناسم. ناراحتی و دلخوریشو درک میکنم. بدون زری زندگی من رنگ‌ نداره‌و تبدیل به دور باطلی میشه که هیچ جذبه ای توش نیست. میشه مثل زندگی اون روبات &quot;وال ای&quot; که دنیا تموم شده بود ولی اون صبح تا شب داشت زباله جمع میکردزری جانمن حق دارم‌با خداحافظیت موافقت نکنم. حق دارم که بگم‌ از نظر من چیزی تموم نشده.من ترجیحم اینه قبل از اینکه تو به هر شکلی از زندگیم‌ بری، بمیرم</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 03:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و سی ( نامه آخر )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-byrwjde9n7nv</link>
                <description>علی عزیزم سلامتو را در اعماق وجودم قایم خواهم کرد؛ تو، زخمِ مأنوسِ منی عزیزدلمخدا نگهداردوستدار توزرینوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.نوشته باید ۳۰۰ کارکتر بشه تا پست بشه.</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 23:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ‌ نوشت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B2-mmoisfkoj0jh</link>
                <description>زری عزیزموسط این جنگ و بی خبری افسار اینترنت هم کشیده شده و پیام هایی که بینمان رد و بدل می‌شود، شبیه نامه هایی است که سابقا توسط کبوتر نامه بر انجام‌ میشد. صبح پیام میدهیم و ظهر جواب میگیریم. پیام‌شب بخیرت وقتی میرسد که احتمالا دو سه ساعتی از عمیق ترین حالت خوابت گذشته باشد. و احتما فردا صبح پیام &quot;چه خبر چه میکنی&quot; را ببینی که من ۴ ساعت قبل از خوابت فرستاده ام.دیگر حتی حوصله غر زدن و بد و بیراه گفتن را ندارم. در بیخبری از اتفاقات دور و بر در این شرایط خطرناک که جانمان به مویی بند است،صدای انفجار می شنویم و به هیچ‌جایی دسترسی نداریم که بدانیم چه خبر است و زندگی و مرگمان بند محاسبات و معادلات فیزیکی حرکت موشک است، گلایه از بی خبری از عشق در میان موج انفجار گم می‌شود.زری جانشاید این روزها در شبکه های اجتماعی زیاد چشمت به این موضوع خورده باشد که به بچه ها در مورد جنگ چیزی نگویید‌. اگر اتفاقی چشمشان به جمال موشکی، پهپادی،جنگنده ای افتاد بگویید ستاره ای است که راه خانه را گم‌کرده و به دنبال گمگشته ای می رود.زمان جنگ کودکی ما، نه شبکه های اجتماعی بود، نه طبع خیال پردازی که بمبی را به ستاره ای مبدل کند. بمب، بمب بود و موشک، موشک. راهشان هم گم‌ نمیشد و میدانستند کجا فرود بیایند.جنگ واقعی بود و عزیزانمان را میگرفت و خانه هایمان را خراب میکرد و بازماندگان را آواره‌‌. در مقابل ما کودکان، حتی نبایست گریه کنیم تا دشمن شاد نشود. اینطور بود که ما کودکان هم در متن جنگ‌ بودیم. حتی بازیهای بچه گانه ما هم حول محور جنگ با عراقی ها بود و البته همیشه پیروز بودیم.جنگ تمام شد ولی ترس از جنگ در وجودمان رخنه کرد. بدون اینکه خودمان از آن آگاه باشیم. یک سال بعد از جنگ، وقتی منورهایی به مناسبت ۲۲ بهمن شلیک شدند، بی اختیار در جستجوی جایی بودم که خودم‌را پنهان‌کنم و کجا امن تر از آغوش پدر.زری جانمدو کابوس مشخص همیشه برای من تکرار می شود‌. امتحان ریاضی و حمله هوایی. بارها شده در خواب ببینم‌که امتحان ریاضی دارم و آماده امتحان نیستم‌. این موضوع برای بمباران هوایی هم صادق است. اوایل موضوع خیلی ساده بود. هواپیمایی می‌آمد بمب میریخت و من با ترس از خواب میپریدم. ولی امان از حافظه. آن هم حافظه در خواب‌.وقتی کابوسی مدام تکرار شود، دیگر آن ترس و واهمه اولیه را ایجاد نمیکند. پس ناخوداگاه دست به ابتکار جدیدی میزند. دفعات بعد اینجور بود که خواب میدیدم هواپیما آمده و مشغول بمباران است‌. این بار در خواب به خود میگفتم که این دفعه بمباران‌واقعی است و دفعه قبلی در خواب بوده است‌ انگار که در خواب تجربه کابوس قبلی را نیز داشته باشم.بدین‌ منوال هر بار این کابوس تکرار می شود و هر بار در خواب با خود میگویم این بار دیگر جنگ واقعی است و کابوس نیست و هر بار با پریدن از خواب خدا را شکر میکنم‌که فقط یک کابوس بود.البته تا چند روز پیش کابوس بود‌. ولی دیگر کابوس نیست‌. این بار واقعا واقعی است‌. نمیدانم هنوز هم باید امید داشته باشم که از خواب بپرم و بگویم خدا را شکر که فقط یک کابوس بود؟افسوس که این بار بنظر میرسد دیگر بیدار شدنی در کار نیست.این روزها کابوس همیشگی من هر شب در واقعیت  تکرار می‌شود و دیگر خاصیت کابوس وارش را هم دارد از دست میدهد‌. ولی کابوسی شوم تر از حمله هوایی بر زندگی ام سایه انداخته و آن کابوس ندیدن توست. کابوس دوری از تو.کاش با تکاتی از خواب بیدار شوم. در کنار تو از خواب بیدار شوم. ببینم که غرق در خواب نازی. کاش همه این ها کابوس باشد، جنگ، بمباران، موشک، دوری از تو. بی شک آغوشت در آن لحظه اندک جایی خواهد بود برای زیستن. برای آنگه بگویم خدا را شکر که همه اش کابوس بود.کاش تمانش کابوس باشد...دوستت دارمعلی تو</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 05:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ‌ نوشت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B1-fwdisiwm4yot</link>
                <description>زری عزیزماین نامه را وقتی برایت مینویسم که ساعت از ۳ شب گذشته و به علت قطعی اینترنت تقریبا از هر اتفاقی بی اطلاعم. امروز هم همسایه روبرویی ما هم وسایلش را جمع کرد و شهر را به مقصد امن تری ترک گفت. دیگر حتی حوصله نداشتم ازش بپرسم که مقصدشان کجاست. آدمها یکی بعد از دیگری شهر را ترک میکنند، شهر خلوت تر، قفسه های سوپرمارکت ها خالی تر، تعداد مغازه های تعطیل بیشتر و با دیدن ستون های دود کم کم داریم باور میکنیم که جنگ شده.زری جانگفتی که من بچه ی جنوبم و جنگ. میخواهم برایت از جنگ‌ بنویسم. نه فقط برای تو. برای هر کسی که روزی ورقی از دفتر این نامه ها باز می‌کند. که بماند به یادگار که بر نسل من و امثال من چه گذشت.بلی من زاده ‌ی جنگم. نه فقط من که تعداد زیادی از همسن هایم در فامیل.زاده‌ی روزهای اول جنگ نیستیم که فکر کنی لابد پدرها و مادرهایمان با این‌ تصور که جنگ زود تمام می‌شود، پیش خود گفته ‌اند، دغدغه خاصی برای اضافه کردن یک جنگ زده به خیل جنگ زدگان وجود ندارد. تاریخ تولدمان هم روزهای آخر جنگ نیست، بلکه دقیقا در وسط جنگ به دنیا آمدیم.به این ترتیب نه آنقدر بزرگ‌بودیم که معنای جنگ را درک‌کنیم و نه آنقدر کوچک که چیزی از جنگ در خاطرمان نماند. جنگ‌برای من تشکیل شده از خاطراتی محو که توالی اتفاقاتش برای من روشن نیست.مثلا یادم‌می‌آید که مدتی در خارج شهر در اتاقک هایی اسکان داشتیم. دو یا سه خانواده در یک اتاقک. جمع زیاد بچه ها و بازیهایی که میکردیم. ولی یادم‌ نمی آید آن شبی را که به خاطر بمباران‌ هوایی مجبور شدیم چندین ساعت در گودالی بمانیم. آنقدر که پوشک من نم‌پس داد و گند زد به لباس های مادرم و چه خوب است که یادم‌نمی‌آید.یادم می آید که یک شب چشم‌باز کردم و دیدم در آغوش مادرم‌ هستم که داشت به سمت پناهگاه می‌دوید‌. هشدار حمله هوایی و رد تیری که از زمین به آسمان میرفت خوب در خاطرم مانده است.یادم می آید زیرزمین خانه پدربزرگ تقریبا هم آشپزخانه بود هم اتاق خواب هم پذیرایی. و هر روز میزبان آژیر حمله هوایی. که بعدها فهمیدم دو آژیر داریم‌یک آژیر سرخ و یک آژیر سفید. اولی برای پناه گرفتن و دومی برای بیرون آمدن از پناهگاه. ولی من هر چه به حافظه خودم‌فشار می آورم‌ فقط آژیر قرمز را به خاطر دارم. انگار که هر آژیری که شنیده‌ام‌ فقط آژیر قرمز بوده. انگار که وضعیت سفید برای ما هیچ گاه معنی نداشته‌ است.نمیدانم فراخوان تولید سرباز بود یا میل به بقای والدینمان که باعث شد جمعیت ما بچه های جنگ به شکل تصاعدی افرایش یابد. طوری که پایان‌ جنگ دومینوی شروع تورنمت هایی برای هم‌نسلان من بود. رقابت هایی که دست کمی از جنگ نداشت: مدرسه، کنکور، شغل،مسکن، و...زری منمی‌گویند جنگ عامل نزدیکی است. نزدیکی هموطنان، نزدیکی همپیمانان، نزدیکی پدر و مادرها. در وصف شوخی روزگار همین بس که این جنگ برعکس ما را از هم دورتر کرد‌. قرار عاشقی‌مان هفته‌ی اول تیر بود. البته طبق معمول مشخص نبود که در آن تاریخ شرایط به چه شکل باشد. فرصت نشد که به تو بگویم دوره آموزشی ۱ تا ۴ تیر کنسل شد، دوره ۷ تا ۱۱ تیر هم جابه‌جا شد و همه چیز داشت به دیدارمان در ۴ و ۵ تیر ماه میرسید ولی.....لعنت به جنگ.دوستت دارمعلی توپ.ن: حرف از جنگ‌ بسیار است. مینویسم اگر عمری باقی بود.‌..</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 04:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و نه ( در جهانی سست عاشقت شدم)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%85-nxcd7oqmkrl5</link>
                <description>عزیز دلم سلامامیدوارم که حالت خوب باشد و در سلامت کامل باشی. با یه جمله ی کلیشه ای شروع کردم که این روزها هر لحظه توی مغزم تکرار میشه. امیدوارم الان که این نامه رو مینویسم حالت خوب باشه و در سلامت کامل باشی.علی عزیزم این نامه رو از محل کار جدیدم برات مینویسم. همه چی روبه راهه. ظاهرا زندگی عادی در جریانه.اما آشوب تو ذهن من ۱۸۰ درجه با ظاهر اینجا تفاوت داره. اوایل آشناییمون کرونا عشق لانگ دیستنسیمونو لانگ تر کرد و رنج دوری رو چند برابر. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد که ناجوانمردانه تلاش کرد دورترمون کنه از هم. اما اونا نمیدونستن که اونقدر برام ارزشمندی که دلم میخواد حتی به خاطرت رنج بکشم.علی مهربونم!تو بچه ی جنوبی ، بچه جنگی. تو موشک بارون شهرت بزرگ شدی و قد کشیدی و ریشه کردی تو اون خاک. الان سر و صدای ترقه های دشمن تو تهران برات تازگی نداره و عجیب نیست.ولی من هر فیلمی از انفجار که میاد تو مدیا هر عکسی که از ساختمونهای تخریب شده، از بچه های زیر آوار مونده، از خونهای ریخته شده میبینم دلم میلرزه. من بچه ی شمالم علی جونم. بچه ی آرامش دریا و سرسبزی جنگل و سکوت کوهستان. انفجار و غبار و گرد خاکستری که نشسته رو همه چی و فریاد آدمهایی که دنبال یه نشونی از عزیزانشون زیر آوارن ، برام غریبه. دلم میلرزه و بیشتر از قبل نگرانت میشم. حتی اگه به پدافند هم اعتماد کنم ، هموطن خائن و چه کنم که با موشک های کوتاه برد و ریز پرواز، بی هدف و کور افتادن به جون هموطناشون؟برای همینه که هر جوریه یه راه ارتباطی پیدا میکنم و میخوام که بی‌خبرم نذاری.یار دورم !همینگوی داستان کوتاهی از جنگ های داخلی اسپانیا داره که قصه پیرمردی رو می گه که بعد از کلی پیاده‌روی یه جا می شینه و دیگه فرار نمی کنه. می شینه تا دشمن برسه. مطمئن نیستم ولی من که اینطور یادم مونده. اینها اصلا مهم نیست.خواستم بگم من هم نشستم.حالا که تو این جهان سست عاشقت شدم بیا ما هم بشینیم و با هم شراب بخوریم و مست برقصیم.الان که ناممو تمام کردم امیدوارم حالت خوب باشه و در سلامت کامل باشی.عاشق روی ماهت ، زریبوس</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 10:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و هشت ( ویرگول برای من یعنی تو )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ftanp9r8bfnc</link>
                <description>علی عزیزم سلام ساعت ۵ صبحه و این نامه رو تو شیفت‌های آخر محل کار قدیمم برات مینویسم. از اول ماه ماجراجویی جدیدی رو رسما شروع میکنیم. امیدوارم برای جفتمون خیر و خوشی به همراه داشته باشه.علی قشنگمیادمه اوایل آشناییمون بود که تصمیم گرفتیم برای هم نامه بنویسیم. دنبال یه جای امن بدون اینکه هویتمون شناسایی بشه بودیم.  تو ذهن من ایمیل بود ولی با ایمیل دیگه نمیشد عمومیش کرد. اینستا هم خوب بود ولی احتمال وایرال شدن و دردسر درست شدن و انتشار مجدد بدون اجازه و .‌‌... زیاد بود .پیشنهاد تو از اول ویرگول بود. من نمی‌شناختم ویرگول و. برای همین یه مقاومت ریزی داشتم تا اینکه یه روز دلمو زدم به دریا و بهت گفتم بیا یه اکانت بسازیم تو هم سه سوته ساختی و این شد که ما اومدیم ویرگول علی مهربونم ویرگول برای من یعنی تو . چون تو بهم معرفیش کردی و الان چند ساله باهم داریم توش برای هم نامه می‌نویسیم و ذوق میکنیم از نامه هامون و لایک و کامنت های دوستامون#ویرگول شده خونه ی گرم و آروم ما خواستم بگم که هم صحبتی با تو برام خیلی لذت بخشه و شیرین مثل خرما مثل عسل خالص، انرژی پلاس و خوشمزه و به نظرم ویرگول بهترین انتخاب و بهتریم امانت دار نامه های ماست.عاشقتم زری تو  و الان کلی دوست باحال داریم که حتی یه بار هم ندیدمشون  </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 06:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولانا، لانگ‌ دیستنس و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%B3-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-jfxll2nfyjbu</link>
                <description>زری عزیزمیکی از اهدافی که هر چند وقت یک‌ بار به ذهنم میرسه و هر بار فراموش میشه مثنوی خوندنه. نه که فقط بخونم. هم‌خوندن و هم مطالعه و تفسیر و...به نظرم‌خیلی تاثیر زیادی در بینش آدم‌نسبت به دنیا و زندگی و ... داره.چند روز پیش از ماموریت داشتم‌برمیگشتم‌. موزیکی رو گوش میدادم‌ که متنش نی نامه مولانا بود. شاید بیست باری پشت سر هم تکرارشو گوش دادم. یه جاهاییش خودم‌ رو حس کردم.با لبِ دمسازِ خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنی‌ها گفتمیهر که او از هم‌زبانی شد جدابی‌زبان شد گرچه دارد صد نواانگار که مولانا این دو بیت رو برای رابطه لانگ دیستنس گفته!  آخ که اگه پیشم‌بودی. چقدر زندگیم‌پربارتر میشد. چقدر میتونستم متفاوت تر و مفیدتر زندگی کنم. همینطور که با بودنت تو زندگیم‌ سهم من رو از تحصیل معرفت و دانایی بیشتر کردی. بودنت کنارم میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه.تو این‌ فکرا بودم و شاکی از روزگار که به این بخش رسیدم.هر که را جامه ز عشقی چاک شداو ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شدشاد باش ای عشق خوش سودای ماای طبیبِ جمله علّت‌های ماانگار که مولوی خواسته بهمون راه حلش رو هم‌بگه. عشق تنها چیزیه که میتونیم‌ بهش تکیه کنیم. امیدوار باشیم‌ که همه سختی ها رو برامون آسون کنه. به قول مولانا طبیب همه درهامون باشه. مخصوصا درد دوری.دوستت دارم‌ همزبان دور.علی تو</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 23:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و هفت ( دوست داشتن یا عاشق بودن؟ مساله این است )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ulpaeomk05od</link>
                <description>علی عزیزم سلام این نامه رو زمانی میخونی که تو ماشین نشستی و راه افتادی سمت تهرون. آیت الکرسی برات خوندم که در پناه خدا باشی و سلامت برسی.علی جونم! مدتیه که یه آدم جدید به جمع دوستامون که نامه های مارو میخونن اضافه شده. از کامنتهاش فهمیدم که شروع کرده از اولین نامه هر چند وقت یه بار یکیو میخونه. به نامه های ما میگه شلیل. فکر کنم شلیل دوست داره .هر بار که پای نامه ها کامنت میذاره میفهمم کدومو خونده. منم باهاش شروع کردم یکی یکی دارم نامه های قدیمیمونو میخونم. این شد که تصمیم گرفتم این نامه رو بنویسم برات. میدونی علی جوننامه های اوایل آشناییمون و که میخونم با خودم میگم وااای چقدر بی پروا عاشق بودم. یادم میاد که چقدر بخاطر جمله هایی که تایپ میکردم دلم میلرزید و ذوق داشتم.نامه هارو که میخونم تک تک دیوونه بازیهامون که الان حاضر نیستیم حتی یکیشم انجام بدیم، یادم میاد.به دلشوره هامون ، دل لرزیدن ها ، ذوق وصال و اشک فراغ و دلتنگی ها و تپش های قلب، موقع لمس دستات و موهات و ... که میک میکنم با خودم میگم که الان اینا کمرنگ شده یا چی ؟امروز خیلی بهش فکر کردم.حاصل تفکرات شبانمو دیشب تو کشیک خلوت بیمارستان برات مینویسمعلی مهربونم درسته که دل لرزیدن ها ، دل آشوبه ها ، دل تو دل نبودن ها و تپش قلب ها کمتر شده اما الان من این آرامشی که الان داریم و این حس امنیت و ثبات رو این دوست داشتن رو از عاشق بودن روزها و ماهای اول رابطه بیشتر دوست دارم.اینکه الان چت هامون بیشتر اطلاع رسانی شده رو دوست دارم . اینکه با فرستادن ریلز تو طول روز حرفامونو به هم میزنیم . اینکه تو بیریخت ترین حالت و ظاهر ممکن ، همو دیدیم و سختمون نشد رو خیلی دوست دارم. وقتی کنارتم خودِ خودمم . خود واقعیم و ابائی ندارم از بی دفاع بودنم.اینکه خیلی وقتا دعوا کردیم و همو اذیت کردیم و دوباره بوسیدیم همو. اینکه وسط بد بختیهامون فهمیدیم هم و پشت هم بودیم. اینکه حتی با هم روزمرگی و تجربه کردیم  و به بطالت گذروندیم زندگی رو ، دوست دارم. اینکه یه چیزایی شده برامون آیین و روتین زندگی ، خیلی حال میکنم.نظم کتاب خوندنامون که عالی شده.میدونی یار جونیما آدمها ساخته نشدیم برای عاشق موندن. قلب ما ظرفیت عاشقی رو برای طولانی مدت نداره . تحمل اون همه دلشوره و عشق لرزه و تپش قلب و pvc رو نداره .  برای همین عشق تبدیل میشه به دوست داشتن که انسان به آرامش و ثبات و امنیت برسه. بگه آخیییییش حالا میتونم زندگی کنم. اره علی جونم یار دور قشنگم با اینکه هنوز دوری از هم به اندازه ی کافی درد داره و دلمونو تنگ می‌کنه  و خیلی وقتا ناخواسته اذیت میشیم. اما من این دوست داشتنه رو خریدارم.خواستم بگم که رابطه ی ما کمرنگ نشده ، ما از عاشقی داغ و پر شر شور وارد دوست داشتن عمیق و آروم و خنک شدیم. و من هنوز دیوونتم زری تو </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و شش ( من ادایی نیستم )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-geelmwxj9ds5</link>
                <description>عزیز دلم سلام  این نامه رو از سر کارم برات مینویسم. فکر کنم اولین باره که دارم اینکارو میکنم. اونم کله ی سحر ساعت شش و نیم صبحچون دلم میخواست زودتر این نامه رو بنویسم و برات بگم که دیروز از صبح خیلی کار داشتم. رفته بودم دانشگاه ، بعدش جر و بحث های تکراری محیط های اداری ، بعدش اومدم خونه که ناهار آماده کنم چون باید به تایم باشگاه می‌رسیدم.  بعد از باشگاه اومدم وسایل شام و آماده کردم چون قبل از کشیک باید میرفتم دفتر شرکت یه قرار کاری داشتم. کارم که تمام شد تند تند نشستم تو ماشینو گازشو گرفتم که برسم به سرویس بیمارستان. سر کوچه ایستاده بودم تا سرویس بیاد ، مردمان فرودست داستایوفسکی با صدای آرمان سلطان زاده تو گوشم می‌پیچید: * بالاترین و بزرگترین خصلت برای یک انسان چی می‌تواند باشد؟ کمی بیش در گفتگوی خصوصی که با اوستافی ایوانوویچ داشتم ، میگفت: بزرگترین خصلت برای انسان پر کردن جیب است . و این را به شوخی میگفت، اما اخلاق در این میان حکم می‌کند که آدم سربار هم نوعش نباشد.من باری بر شانه ی هیچکس نیستم . *خیره به جاده بودم تا مینی بوس رسید زودی بیام سر جاده که بقیه معطل نشن.یهو جلوی پام یه فونیکس  LX مشکی با شیشه های دودی ترمز زد. یه پسر جوونی از سمت راننده پیاده شد. عینک آفتابیشو تو یقه ی تیشرتش تا کرد. یه کش و قوسی به تن و کمرش داد و اومد در سمت شاگرد و وا کرد. یه دختر دهه هشتادی از ماشین پیاده شد.سر تا پا جین پوشیده بود. یه کت کوتاه با یه شلوار دم پا که روی جفت زانوش یه زاپ گنده داشت . زاپ که چه عرض کنم عملا افقی از این سر تا اون سر شلوار پاره بود. موهای مشکی موج دارش تا کمرش بود. با یه گیره ی فرانسوی پاپیونی یه مقداری از موهای پشت سرشو بسته بود باقی موهاش افشون بود. اون یه دقیقه ای که جلوی چشم من بود چند بار خیلی بی فایده موهای کنار گوششو به پشت سرش هدایت میکرد و مو دوباره بر می‌گشت سر جاش. ناخن بادومی کاشته بود و لاک زرشکی زده بود.پسر دستشو گرفت تا از جوب ۲۰ سانتی کنار خیابون رد شه. با هم رفتن تو سوپری برای خرید.حواسمو پرت کردن مجبور شدم دوباره برم ۳۰ ثانیه قبل داستانم رو دوباره گوش بدم. یه نسیمی خورد تو صورتم و بوی سوسیس خودم پز که باهاش بندری پخته بودم برای شام بیمارستان رفت تو دماغم. با خودم گفتم یادم باشه این دفعه نمک و کمتر کنم. و صدای آرمان تو گوشم بود:* چرا، واقعا چرا براى بعضیها پيش از زاده شدن، سرنوشت برایشان خوشبختى را بايد رقم بزند و براى عده اى ديگر دنيا، سراي بینوايى و تيره روزى باشد؟ اين واقعيت هم وجود دارد كه خوشبختى بيشتر وقتها به كسانى رو میاورد كه سزاوارش نيستند. * #مردمان_فرودست علی جونم نمیدونم چرا ، ولی همش خدا خدا میکردم مینی بوس لکنته ی بیمارستان قبل از بیرون اومدن اون دوتا از سوپری ، سر برسه و من تندی سوار شم و برم . یا اینا زودتر از سر رسیدن مینی بوس برن.ولی روز ، روز من نبود. دقیقا همون لحظه که قار قار مینی بوس رو از پشت هندزفری شنیدم، دختر و پسر با یه نایلکس  که توش چند تا تخم مرغ و سوسیس و خوراکی بود خنده کنان از سوپری اومدن بیرون.مینی بوس درست جلوی اونا پارک کرد. دختر بازم چند بار با موهای افشونش ور رفت . در مینی بوس و باز کردم و چشمم خورد به کاغذی که به در چسبیده بود: کمی با من مدارا کن آهسته بستن درب نشانه معرفت و ادب و شخصیت شماستدر و یواش بستم و به بقیه سلام کردم و نشستم. علی عزیزممن هیچوقت نمیتونم اینقدر موهامو بلند کنم. چون اینجا هوا شرجیه و هر چی موها کوتاه تر باشه ، راحت تر میشه زندگی کرد.از گیره های فرانسوی هم خوشم نمیاد چون همیشه یکی دو تا تار موم لای تیغه هاش گیر میکنه.کت جین کوتاه نمیتونم بپوشم چون گرمایی هستم و کت جین سنگینه. شلوار زاپ هم که اصلا در شان من نیست . ترجیحم لینن خنکه. نمیتونم منتظر بشینم تو ماشین تا یکی بیاد برام درو وا کنه .اگه یه تار موم بیاد جلو صورتم سریع همشو گوجه میکنم بالای کله ام یا با یه کلیپس جمش میکنم.به خاطر شغلم هم نباید لاک بزنم ، ناخن کاشتن پیشکش .نمیخوام توضیح بیشتری بدم و خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل خودت که میدونی من ادایی نیستم و نبودم . اما از دیروز دارم به این فکر میکنم که با این وجود ،  آیا سرنوشت برای من خوشبختی رقم زده یا بی نوایی و در آخر که مثل همیشه و تا ابد عاشقتم بوسالانم نشستم تو مینی بوسی که با درش مدارا کردم و دارم برمیگردم خونه. </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 08:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-s82aetnfrvtd</link>
                <description>زری عزیزمتوی گوشی یادداشت هایی دارم که مثل مغازه عطاری هر چیزی توش پیدا میشه. از جملات جالب کتاب هایی که خوندیم گرفته تا لیست خرید خونه، لیست سفارش رستورانی که چتد وقت پیش رفتیم، یادداشت های کاری، پیش نویس متن، لیست فیلمای جالب و.... یه وقتایی یه چیزای جالبی هم‌به ذهنم‌میاد و نکته وار مینویسم تا بعدا بهش فکر کنم. بماند که بعضی وقتا یادم میره اون‌نکات خلاصه چی بودن و به چی اشاره داشتن!این وسط یه لیست کوچیک داشتم در رابطه با عشق. نه عشق لیلی و مجنون که  داد میزنه. یه چیزایی که باید ریز بشی ببینی. چیزایی که در نگاه اول انگار بی اهمیته ولی وقتی خوب توجه میکنی تازه میفهمی که: این مدعیان در طلبش بی خبرانندآن را که خبری شد سخنی باز نیامد.یک:دانشجو که بودم‌، شرکت یکی از آشناها رفتم تا با محیط و  کاراشون آشنا بشم. تو اتاق انتظار پسری کنارم‌نشسته بود و دو شاخه گل مریم‌ دستش بود. جوری که بوی گل کل اتاق رو گرفته بود. رفتم داخل و همون لحظه منشی گفت که نامزدش دنبالش اومده و میخواد بره(قبلنا نامزد واقعا نامزد بود. نه مثل الان که به دوستیهای دو سه روزه هم میگن نامزد). موقع رفتن از لای در نگاه کردم. اون‌ پسر اتاق انتظار نامزد منشی و بود و لحظه ای که همدیگه رو دیدن  برق عحیبی رو تو چشمای پسره دیدم. ترکیبی از غرور و دوست داشتن. من منشی رو نمیدیدم‌ و  نفهمیدم‌ پسره از دیدن عشقش خوشحال تر بود یا دختره از دیدن‌ گل ها. و اونا هم‌ هیچ وقت نفهمیدن‌که دیدن اون صحنه چه تاثیر عجیبی روم‌گذاشت. انگار فریمی از عشق ناب و بدون رتوش میبینم.دوست داشتم‌ میشد به اون دختره بگم‌ اون دو شاخه گلی که دست پسر بود ارزشش از هر دارایی که در آینده قراره برات بگیره بیشتره.دو:سال ها بعد واحدی اجاره کردیم‌که سرایدار داشت. یه زن و مرد که تو یه واحد کوچیک سرایداری ساکن بودن. بخشی از صورت خانمه سوخته بود و من هیچ وقت به اون صورت نتونستم نگاه کنم. میترسیدم‌ نکنه اون زن خجالت بکشه یاناراحت بشه. ولی مامان میگفت که از اون بخش سالم‌صورت مشخصه که زن، زیبا بوده. اون زوج‌ بنا به شغل و درآمدشون قطعا نمیتونستن تفریح لاکچری داشته باشن. شاید حتی تفریحات ساده رو هم نمیشد به راحتی تجربه کنن. یک روز که هوا خوب بود گفتن ناهار میخوایم‌بریم بیرون. توی حیاط بودم که با هم  از جلومون رد شدن. وسایل پیک‌نیک و خوردنی ها روی یه دوچرخه بود و مرد بدون اینکه سوار دوچرخه بشه پیاده با زنش رفتن بیرون. ترک دوچرخه یا بند لاستیکی یه نوشابه خانواده زرد نصفه رو بسته بودن که با حرکت دوچرخه مایع توش تکون میخورد و قطعا تا موقع خوردن ناهار اون نوشابه به یه شربت شیرین بدون گاز تبدیل میشد. ولی اون لحظه  یه جور خوشی  تو نگاه اون زوج بود انگار که آخر هفته قراره تو جزایر قناری ناهارشونو تو یه رستوران‌ پنج‌ ستاره میشلن بخورن.سه:عروسی یکی از دخترای فامیل بود و خونشون دعوت بودیم. اون زمان مثل الان‌نبود که ملت یه شام‌بخورن‌و برگردن خونه.  از یکی دو روز قبل تا دو سه روز بعد عروسی هم مهمونا حضور داشتن! فردای عروسی وقته همه خسته از شب قبل، خوابیده بودن من با دوستام رفتم کوه. وقتی برگشتم بقیه مهمونا موقتا به یه مراسم‌ رفتن. من چون خسته بودم‌نرفتم و خوابیدم. فقط پدر و مادر عروس و من توی خونه بودیم‌. تو خواب و بیداری متوجه شدم‌که دارن با هم حرف میزنن.مرد خونه داشت از همسرش تشکر میکرد بابت زحماتش برای دخترشون بابت عروسی. پذیرایی از مهمونا و...الان یه چیز عادیه. ولی ۲۰ سال پیش برای یک زن و مرد ۶۰ ساله اونم‌با اون سیستم مردسالارانه این‌حرکت مرد خیلی تابوشکنی بود! مثل الان نبود که از این کارشون بخوان فیلم و عکس بگیرن وبا کپشن های عاشقانه  پست اینستاگرام بزارن. هیچ خودنمایی نبود خودشون بودن و خودشون.نوشابه‌ی غذا، شاخه گل دیدار، اون تشکر ساده، به خودی خود ارزش خاصی ندارن. ولی توی موقعیت های خاصی ارزششون از هر چیزی بیشتر میشه. وجودشون نشون میده یه نیرویی بالاتر از صرفا بودن با هم وجود داره.من‌فکر میکنم عشق چیزی نیست که فریادش میزنن. اون آتیشی نیست که همه از دور ببیننش. عشق آتش زیر خاکستره. گرمه، کسی نمیبینه ولی گرماش هست. و واسه مدت طولانی هم‌ هست. حتی اگه فکر کنی دیگه وجود نداره، یه جوری خودشو نشون‌ میده. با یه شاخه گل، یه نوشابه بدون‌ گاز و یه تشکر ساده.مثل چشمات. من عشقو تو چشمات میبینم. تو عکسات. مثل عکسی که الان‌برام‌فرستادی و من‌بهت گفتم زری روشن. و تو پرسیدی چرا روشن؟این روشنی عشقه. وگرنه چشم رو که همه دارن.من گرمای عشق رو تو وجودم‌حس میکنم مثل اون‌ گرمای آتش زیر خاکستر. تو یه وقتایی میگی نمیبینمش‌. ولی خیالت راحت. وجود داره. خیلیا نمیبیننش.شاید یه وقتایی نبینیش. ولی..... هست.دوستدارت علی</description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 00:03:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و پنج ( برای تویی که قلب منی )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86%DB%8C-dx2x5loth7gf</link>
                <description>علی جونم ! چند دقیقه دیگه سال تموم میشه و من میخوام یه چیزایی رو تو لحظات آخر این سال مزخرف بهت بگم.امسال سالی بود برام که یه جاهایی اگه دست خودم بود ، خودمو ول میکردم و میرفتم. ولی تو همون لحظه ها کنارم بودی و نذاشتی پرت شم تو دره ی غم. ولم نکردی!قربون بودنت برم من خیلی وقتها با اینکه خودتم غم داشتی ، غم منو هم تحمل کردی و غصه امو خوردی. کنارم بودی . خودتو رسوندی بهم و محکم بغلم کردی.حتی خیلی وقتها خنده آوردی رو لبام .چیزایی بهم گفتی که فهمیدم یکی مثل کوه پشتمه. خیلی وقتها نذاشتی کم بیارم. نور بودی برام.   علی جونم! میخوام بهت بگم که یار خوب منی و قدرتو میدونم. کنارتم تمام قد! پشتم مثل کوه ! دوستت دارم مثل شیرین برای خسرو و عاشقتم مثل مجنون .علی عزیزم ، یار دور مهربونم ، امیدوارم تو سال جدید دیگه تو نامه هام ننویسم یار دورم . همش باشی ورِ دلم . و من غش کنم از خوشی و خوشبختی.عاشق روی ماهت ، زریِ تو بوس 💋 </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 12:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه صد و بیست و چهار ( برای روز عشق )</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-b9ixeg0wk5h2</link>
                <description>یار دورم سلام!ولنتاین امسالمون تو شرایط آن استیبل در حال برگزاریه. من یه هفته است تو یه بحران مزخرف دیگه گیر کردم و تو هم همه ی کارگاه‌های آموزشیت افتاده تو همین روزها. الانم داری از یه شهر میری به یه شهر دیگه برای یه کارگاه دیگه .ببوسمت که خسته ی راهی. یادمه پارسال دم ولنتاین قصه ی فرهاد همدانشگاهیتو برام تو نامه نوشتی. منم میخوام امسال قصه ی یکی از دوستامو برات بگم.من با فائقه تو ۲۵ سالگی تو محل کار جدیدم آشنا شدم. فائقه ۵۰ سالش بود یه خانم دکتر متشخص و دوست داشتنی. همسرش استاد دانشگاه بود.در واقع دکتر،  رییسم بود. دیدی یه وقتایی تو زندگی به یه آدمی بر میخوری که واسه خودشون یه ایدئولوژی و جهان بینی خاص دارن؟  با خودت میگی وای این آدم چقدر آدم حسابیه، چقدر همه چی تمومه ، چقدر خوشحالم که با همچین آدمی آشنا شدم و ازش یادمیگیرم ؟ دکتر دقیقا یکی از  اون آدما تو زندگی من بود.یه بار اومده بود تو اتاقم یه کاری داشتیم، نشسته بود تا من یه کاریو براش انجام بدم. نمیدونم چی شد یا چه اتفاقی افتاد که حرفمون به اونجا کشید ولی هنوزم جمله هاش یادمه که گفت:من تو زندگیم به هر چی که میخواستم رسیدم. هر چیزی هم که دست خودم نبود به بهترین نحو بهم رسیده بود. خانواده ی خوب ، همسر خوب ، کار خوب ، موقعیت اجتماعی خوب . اما حسرت یه چیزو دارم که مونده به دلم .نگاهشو ازم دزدید و موهای جو گندمیشو هل داد تو مقنعه اش و لبای نازکشو به هم فشار داد و گفت: عاشق نشدم .بعدش سرشو بلند کرد و زل زد تو چشامو یه لبخند تلخ زد و بدون اینکه کارشو تمام کرده باشم گذاشت ، رفت.انگشتم رو کیبورد خشک شد یه عالمه ررررررررررررر پشت هم تایپ شد و من تازه فهمیدم حسرت چه شکلیه .من اون موقع فکر میکردم فهمیدم خانم دکتر چی گفته . خیلی هم بهش فکر کردم . ولی الان که عاشق تو ام میفهمم خانم دکتر چی گفت و چقدر اون حسرت ، حسرت بزرگیه .ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که اون چجوری فهمید که عاشق نشدن چه حسرت بزرگی میتونه باشه .علی قشنگم ! شاید من مثل خانم دکتر به هر چیزی که میخواستم نرسیدم . اما خیلی خوشبختم که حسرت عاشق نشدن تو دفتر حسرتام نیست. عاشق تو بودن اِند خوشبختیه علی جون گور بابای همه ی بحران های مسخره ی دنیا من تو رو دارم ولنتاین مبارک علی جونبوس 💋 </description>
                <category>نامه های علی و زری</category>
                <author>نامه های علی و زری</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 22:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>