<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amin_bgh</link>
        <description>احساس سوختن به تماشا نمی‌شود؛ آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/548911/avatar/co0J1x.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین</title>
            <link>https://virgool.io/@Amin_bgh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بغض های جاودان</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-im1qpsaktan3</link>
                <description>موضوع این نوشته در امتداد نوشته‌ی (( و این حس جدیدی بود))  هستو این حس جدیدی بودhttps://vrgl.ir/oCwbuصبح را با بغضی بزرگ شروع کردم، شنیده بودم ارواح فراموش نمی‌کنند.همیشه اولین سالگرد ها حس روز واقعه را دارند من هم امروز آشوب بودم درست مثل ۱۸ بهمن ۱۴۰۳بعد از آن شب دیگر برایم سوال نشد که چرا پیرمرد ها قوز می‌کنند و چرا سکته قلبی علت شایع فوت مردان است.امشب به مادرم گفتم که یک سال گذشته و اوهم گفت که آن شب را به یاد دارد، و خواست کمی در آن مورد با من حرف بزند، فشاری به گلو و چشم هایم وارد شد، تا همه چیز مانند آن شب تداعی شود.درد های بزرگ لال اند، صدا ندارند، میروند در اعماق ذهن حک شده و همانجا بغض های جاودان متولد می‌شوند.و بهمنی که دیگر ماه من نیست...بلند شدم کمی قدم زدم، چاره ای جز نوشتن نبود...</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 11:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه فکر می‌کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-eizay9iavfg4</link>
                <description>‌اگر اشتباه نکنم و درست گفته باشم، زمستان سال ۱۳۹۱ بود همه خانواده پدری ام دور هم جمع شده بودند و جمع شدگی متقارن با شب تولد من بود، تولد ۱۰ سالگی.قبل از غروب به آرایشگاه رفته بودم، دقیقاً بخاطر دارم هنگام خروج از درب آرایشگاه صدای پرنده ها را که بعد از اندکی با صدای اذان همراه شد، وقتی پدرم مرا به خانه برد خودش نیامد، گفت برو دوش بگیر و به مامان بگو آماده بشه شب میریم مهمونی، هرچه پرسیدم کجا می‌روی نگفت ، به خانه نیامدن پدر مشکوک نبود ، جواب ندادنش مشکوک بود...خلاصه کنم؛ شب یک جمع میهمانی‌ خانوادگی به راه شده بود، کودکی ۴ ساله هم در جمع ما بود، که بسیار محبوب دل پدر و مادرش بود؛ از قضا شرارت های خاصی هم داشت.موقع بازی، پدرم مکررا می‌گفت داخل حیاط نروید، بهانه را هم سردی هوا قلمداد میکرد؛ اما مشکوک بوداز آنجایی که بسیار حرف گوش کن و مطیع بودم به حیاط نرفتم، بعد از کمی بازی و ورجه وورجه، خواستم که به سرویس بروم و سرویس در حیاط بود.یقینا امر پدر در مواقع ضروری تبصره‌ی استثنا هم داشت، دستانم را شستم و از پله ها بالا میرفتم که وارد پذیرایی شوم منتهی قبل از آن برگشتم تا کفش های چسبی ام را در بیاورم...خشکم زد، همه‌ی قفل ها شروع به باز شدن کردند، روی پراید نقره ای شوهر عمه ام یک کیک تولد بود، به یاد دارم که چه شکلی بود، بزرگ بود، پر از رنگ های مختلف، اولین باری بود که کیک تولدی متعلق به خودم را می‌دیدماحساس گناه کردم، حس کردم تمام برنامه های پدر را برای خوشحالی خودم تباه کردم؛‌ به داخل آمدم و انگار مادرم فهمیده بود که من ناخواسته چیزی دیده ام، او همیشه با نگاه کردن به من همه چیز را میفهمد...من را نشاندند روی مبل؛ یک احمق پیشنهاد داد که دو میز پذیرایی کوچک را کنار هم بچسبانیم و کیک را روی فضای ما بین دسته های آنها قرار دهیم، شمعی روشن کردند و چاقوی بزرگی به دستم دادند؛ گفتند آرزو کن...اماکمی عقب تر چند نفر آن کودک بازیگوش را کنترل میکردند که سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود، داعیه داشت که امروز روز تولد اوست، او باید کیک را ببرد و من در قامت یک ظالم هستم؛ متاسفانه مادربزرگ و پدر و مادرش که بسیار هواخواه او بودند مرا مجاب کردند که بگذارم اول او کیک را مقداری برش دهد؛ صدای نکره و چشمان اشک آلودش مرا مجاب کرد...من و آرزویی که در دلم ماسیده بود کمی کنار رفتیم، آمد کنارم نشست،چاقو را از دستم کشید و انگار می‌خواست خش روی صورتم بگذارد.قدش کوتاه بود و خواست کمی بالا بیایید تا راحت بنشیند؛‌ پایش به یکی از میز ها خورد، فضای خالی ما بین میز ها زیاد شد، کیک چپ کرد...چاقو در دستش بود و به من نگاه کرد و مجدد نعره ای کشید، و برای اولین بار قلبم شکستکسی به فکر قالی بودکسی هم نگران چاقو دردست کودککسی دیگر هم نگران اشک های کودکو فقط مادرم به من نگاه می‌کردتمام رنگ های موزون و جذاب آن کیک در هم آمیخته و زشت شده بود، من فقط به رفتار زشت بزرگتر هایم نگاه میکردم که میخواستند مرا فریب‌دهنده و توجیه بیاورند به آن کودک خرابکار نگاه می‌کردم که هم‌چنان دیگران در پی آرام کردنش بودند.کمی بعد بخش هایی از کیک که قابل خوردن بود را میان چند نفر که دیابت نداشتند پخش کردند، خرابکار هم گرسنه شده بود و برایش سالاد الویه گذاشتند و چون ماست دوست داشت به او ماست هم دادندمن؟ بی اهمیت ترین چیز...منتظر به پایان آن شب بودم...آن شب با خودم فکر میکردم دیگر هیچ ۸ بهمنی بدتر از این نخواهد شد.امین باغستانی ۸ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 03:09:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبادانی متعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-wrp8gorz00lj</link>
                <description>سال ۱۴۰۰ رو به پایان بود و کرونا بی جان تر شده بود، زمزمه های حضوری شدن دانشگاه روز های خوش آخر سال را بهم میزد.یادم هست که اردیبهشت ۱۴۰۱ وقتی که ترم ۲ بودم سر کلاس ریاضی۲ دانشجوی پشت سری ام گفت، فهمیدی میگن شاپور برگشته، گفتم شاپور کیه؟ گفت دینامیک و ارتعاشات درس میده ۵۰ نفر درس برمیدارن ۱ نفر پاس میشه بقیه میرن ترم بعد؛ عصبانی شدم گفتم: مسخره بازیا چیه خب برنمیداریم،،، ما این همه درس میخونیم یکی بیاد زحمت مارو خراب کنه، گفت چند سالی به دلیل سکته مغزی نبودش اما الان برگشته...تا مهر ۱۴۰۱ که در ترم۳ با شاپور دینامیک برداشتم از او بد می‌شنیدم از سخت گیری و غیر معقول بودنش.سر کلاس بودم؛ گفتگو های دانشجو ها رنگ مرگ گرفت، وقتی که صدای ساییده شدن پایی روی زمین احساس می‌شد؛ شاپور بود که به سختی راه می‌رفت و خود را به صندلی استاد می‌رساند...دیسیپلین داشت، درس میداد، زیاد و زیبا، و مسلطاز همه زودتر در دانشگاه بود، کلاس های فوق برنامه می‌گذاشت، درب دفترش همیشه به روی همه باز بود سوالات را عالی جواب میداد و...با او سر ناسازگاری‌ داشتم ولی زورم نمیرسید همه سوال هارا جواب می‌داد، باهم کل کل می‌کردیم و در مورد مسائل مختلف درس و علم و دانشگاه حرف به میان می آمد.حاضر بود هر حرفی را بشنود، و البته برای هر حرفی جوابی داشت؛ می‌گفت ۳۰ سال پیش به این دانشگاه آمده و ۳۰ سال است بین دانشجو ها منفور است.تلاش میکردم به سطحی که می‌خواست برسم، اما آن ترم افتادم، ۸.۵ . اولین و آخرین درسی که مردود شدم.بعد از ثبت نهایی نمره و پایان آن ترم؛ به سمت دفترش رفتم؛ بابت زحماتی که کشید از او تشکر کردم گرچه معتقد بودم شایستگی پاس شدن را داشتم و کوتاه نیامدم.ترم بعد با استاد دیگری دینامیک را گذراندم اما ترم بعدش یعنی ترم ۵ باز با شاپور درس داشتم؛ این بار ارتعاشات ترم جنجالی بود، چون دانشگاه کمبود استاد، داشت و ناتوان در برنامه ریزی؛ بحث های منو شاپور جدی تر شده بود، کمی رنگ و بوی عصبانیت گرفته بود؛ ارتعاشات را فقط‌ او ارائه میداد و ما حق انتخاب نداشتیم.تنها استادی بود که می‌دانستم اگر به هر نحوی با او برخورد کنم؛ برخورد او با برگه امتحان من تغییر نخواهد کرد.یک بار گفت: بخاطر شماها نمیرسم فوتبال هامو هم ببینمگفتم: استاد قرمز یا آبی؟ گفت: خون من زرده؛ فقط نفت آباداندر عین اینکه باهم بحث و جدل داشتیم، اما هر بار بین دو ترم به دفترش میرفتم (وقتی که رابطه شاگرد و استادی بین ما نباشد) مشورت می‌گرفتم و صادقانه مشورت می‌داد.یک بار به او گفتم: من بهترین دانشجویی ام که اینجا گیر میاد. خیلی خندید...بعضی از بچه ها می‌گفتند شاپور امین رو دوست داره...یک بار از خودش گفت از لیسانس و ارشدش که از صنعتی شریف گرفته بود؛ کوییز های سال ۱۳۶۶ را نشانم داد که همه را ۱۰۰ از ۱۰۰ شده بود.از سختی زندگی اش در تهران می‌گفت؛ از زندگی در یک کانکس با یک پتو، از گرسنگی و بی پولی و سرمای شب...از دانشگاه دالهوزی کانادا هم دکتری گرفته بود و موقع برگشتن باید به دانشگاه علم و صنعت تهران می‌رفت اما گفته بود میروم خوزستان؛ استان خودم، معتقد بود تکلیفش اینجاست، سال ۷۴ به چمران آمد.می‌گفت که چقدر موقع تدریس درد می‌کشد و راه رفتن برایش سخت استآن ترم ارتعاشات را حذف کردم و رویای پاس شدن با او به دلم ماند؛ ترم بعد(ترم ۶) باز با خود پروفسور ارتعاشات برداشتم؛ شرایط از ترم قبل بدتر شده بود، حرف من واضح بود یک مطالبه به حق داشتم و آن هم این بود مه چرا واحد نیست تا برداریم، در کمال خونسردی جواب میداد. اولین جلسه کلاس ارتعاشات یک بگو مگوی سنگین بین ما رخ داد، صدایم بالا رفت، و از کلاس خارج شدم...فردای آن روز در راهرو دانشجو های دیگر دور اورا گرفتند تا در یک برنامه گفتگو محور جهت انتقال تجربه شرکت کند، از ته راه رو عبور می‌کردم و می دیدم؛ مطمئن بودم قبول نخواهد کرد؛ دانشجو اصرار پروفسور انکار و چون به سختی راه می‌رفت نمی‌توانست از دست دانشجو ها خلاص شودبرگشت گفت: من نمیام ولی وکیل خودمو می‌فرستم، همین آقا؛باغستانی. شرمندگی توأم با حس افتخار داشتم.در نهایت آن ترم ارتعاشات را با ۱۰ پاس کردم، روز بعد از ثبت نهایی نمرات به دفترش رفتم، بابت اتفاقات جلسه اول معذرت و بابت طول ترم تشکر کردم.از آرمان و ایستادگی اش خوشم می آمد، سال آخر یعنی ترم ۷و ۸ هم که دیگر درسی با او نداشتم در مجموع ۱۰ واحد با او درس برداشته بودم که از این حیث بیشترین استاد من بوده.در طول سال آخر دانشگاه بیشتر به دفترش می‌رفتم، وقتی مرفتم مرا دعوت می‌کرد که بنشینم و سعی می‌کرد از من پذیرایی کند، انتقاد هایم را می‌گفتم و این بار دیگر توجیه نمیکرد، می‌پذیرفت و همراهی می‌کرد حس میکردم مرا بزرگتر حساب کردهو در پشت پرده با من هم عقیده بود و انتقاد هایم را وارد میدانست... دو هفته پیش بر سر یک موضوع بشدت عصبانی بودم به دفترش رفتم و شکایت کردم به او گفتم که جز ۱۰ دانشجوی برتر شده ام اما در حقم فلان اتفاق افتاده به من گفت که قطعا پیگیری خواهد کرد و از این بابت شرمنده شد.هفته بعد اما با آرامش پیش او بودم آخرین باری بود مه بما داشتم به دانشگاه بروم؛ چون فارغ‌التحصیل شده بودم و برای آخرین کار های اداری به دانشگاه رفتم، موقع خروج سری به پروفسور زدم؛ گفتگوی گرمی داشتیم و از آینده گفتیم.شاپور دو روز پیش در از دنیا رفتآقای پروفسور در شامگاه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ بر اثر یک سکته قلبی از دنیا رفت؛ روز های آخر می‌گفت که با درد تدریس میکند؛دیروز وقتی درب دفترش را زدم آن صدای همیشگی نیامد، و فکر نمیکردم روزی دلم برای او تنگ شود.چند ماه قبل در جشن فارغ‌التحصیلی با دانشجو ها عکس گرفت و همان عکس دست جمعی عکس یاد بود او در دانشگاه شد؛ این آبادانی متعصب در ۶۲ سالگی رفت درحالی که آرمان بلندی داشت برای کشورش.مظلوم زندگی کرد، مظلوم رفت.هیچ وقت نشد بگویم که دوستش دارم؛تو اولین کسی هستی که به شاگردی اش افتخار میکنم.دیدار به قیامت آقای پروفسور شاپور مرادی از طرف امین باغستانی ‌</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 17:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-ldigzwrpufqy</link>
                <description>در یکی از معابر فرعی راه می‌رفتم، هنوز آفتاب غروب نکرده بود و روی زمین نور بی جانی از خورشید می‌تابید.زمین آلوده و خاکی بود و هوای شهر پر از دود، انتهای خیابان را دود سفید گرفته بود و وقتی به انتها می‌رسیدم دود را پشت سر خودم میدیدم.روز بود اما شبیه روز نبود؛ با عبور از چند خیابان سر گیجه و مقداری گلو درد حس می شد.جان کندن یک تالاب بزرگ در حال سوختن سایه سنگینی روی شهر‌ انداخته بود...قبلا روی دوشم بود، الان درست بالای سرم؛ قبلاً یک بار بود که همت می‌خواست و الان یک تقدیر که صبر.حوادث چقدر ساده تبدیل به غیر ممکن می‌شوند، نشدنی هایی که ناممکن می‌شوند خبر از وقایعی شوم دارند، یا حداقل اگر خوشبینانه حساب کنیم خبر از گره هایی وانشدنی یا سخت واشدنی می‌دهند.مثل چتر یک سایه سنگینِ نرفتنی روی یک شهر بزرگ، درست وقتی یکی آن طرف تر دارد جان می‌کندو بی اهمیت تر از همه چیز جان کندن یک بی گناه است، همین حوالی...</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 00:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظالم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85-vqakry6smiau</link>
                <description>مشکلی با این ندارم که هرچه را طلب کردم ندادی؛ هرچه باشد خدا توییمشکل از آنجا شروع می شود که مطلوبم روی دستان دیگران باد کرده بود و من می‌دیدم، توهم می‌دیدی؛ و همه گفته بودن تو ظالم نیستی.هر روز به خود می‌بالیدی که خورشید را سرموقع از مشرق در می آوری و سر ظهر به کجا می رسانی و شب هم به کجا؛بخاطر این هم ما چند بار در روز از تو تشکر می‌کنیم.جایی از زمین را گرم و آفتابی و جایی را سرد و بارانی کرده ای فقط با ۲۳ درجه اختلاف محور در زمین و یا اینکه از ۱۱ هزار متری عمق دریا را جانور گذاشتی تا هرجا که هنوز نمی دانیم کجاست، برای ما نقش منحصر بفرد روی انگشتمان گذاشتی و فشار جو زمین را تنظیم کردی و حتی لایه محافظ نور خورشید دور ما کشیدیبابت روحی که از خودت در ما دمیدی هم که بسیار مارا شرمنده کردی.در مابین همه این کارهای بزرگی که کردی و این دم و دستگاهی که درست کرده ای دلخوشی ما این بود که گفته بودی حواست به قلب های شکسته هست، دلخوشی ما این بود که گفتی دل کسی را نمیشکنی و اگر کسی تورا بخواند اجابتش می‌کنی.اصلا خورشید را بالا نیار؛ یک بار این کار را نکن، بگذار یخ بزنیم اما نمی‌شود که هم خورشید را بتابانی و هم نسبت به ذره ذره شدن دلی که روح خودت در آن است بی تفاوت باشی.به کسی ظلم کردم و حالا تلافی می کنی ؟مگر اصلا فرصتی شد که با پرهیز از آن به خود ببالی و یا در صورت ارتکاب عذابم کنی؟نمیخواهی چیزی بدهی نگو طلب کن، می‌دهم؛ وقتی هم طلب کردم ، در دستان دیگری نشانم ندهنشانم نده دور انداختنی دیگری را هم به من نمی‌دهی</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 06:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم خنک نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%86%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%AF-s6zp0cozb0tr</link>
                <description>‌_ چند سالته؟چیزی نگفتم تا خودش حساب کنه._ الان باید ۲۳ باشی!سرتکون دادم و تایید کردم_ ببین خانم، چندتا از تار های ریشش سفید شده.پدرم بود، چند لحظه به صورتم نگاه کرد و بعد این دیالوگ برقرار شد،  میدونست روز بسیار سختی داشتم، حال و روز خسته و خمیده‌م رو دید و انگار اون تار های سفید هم مویدی بود برای هر چه گمان می‌کرد.هرگز فکر نمی‌کردم زندگی اینقدر دست نیافتنی بشه که به پوچی میل کنه، فکر نمیکردم در برابر آرزو های سطحی ما موانع بزرگی قرار بگیره.رحم در وجودم رفته رفته آب میشه و من احتمالا تبدیل به تکه سنگی از جنس خون آشام های آدم نمای اطراف خودم می‌شم.روی سیاه تباهی و ظلم خودش رو در طول عمر من بیدار تر میکنه و حالا من هم جزو افرادی هستم که در منجلاب قرار گرفتم.شکوه میکنم از جوانی ای که به نوشتن غم نامه هایی در ویرگول گذشت تا بشود نفس کشید از جوانی که در حسرت ها گذشت، از دعا های که به ثمر نرسید، از شبی که می‌شد به صبح نرسد اما رسید.از تمام وعده های دروغ... فکر می کردم مردم مهربانند؛ یا حداقل بهم رحم می کنند، و خدا خواست هربار ثابت کند بیشتر از من می فهمد.دلم سوخت، هربار که دلم برای خودم و زندگانی ام سوخت هربار که اشک های پر حرارتی از چشم هایم سرازیر شددر هربار هیچ چیز فراموشم نشداگر قدرتی به من رسید قطعا در همین دنیا انتقام می‌گیرم و اگر نرسید در آخرت از کسی عبور نمی‌کنم و اگر هم آخرتی وجود نداشت؛ هرکس را که ربوبیت زمانه به دستش بود رسوا میکنم.هرچه کردم شکر آن را روزگار از من گرفت </description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 03:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی جغد</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%BA%D8%AF-layn6vjswmst</link>
                <description>آرزوی جغد، نوشته ای هست که ۴ سال گذشته در ویرگول منتشر کردم، و الان بعد از یک سری اصلاحات جزئی دوباره تقدیم می‌شود.ماه کامل بود، بجز نور ماه، فقط کرم های شب‌تاب باعث روشنایی باغ بودن. نسیم خنکی می‌وزید، بجز صدای نسیم، فقط صدای جیر جیر جیرجیرک‌ها  شنیده می‌شد.هر ماهه وقتی که ماه کامل می‌شد؛ درختان جنگل جلسه ای ترتیب می‌دادن و صحبت های بقیه رو می‌شنیدن.نیمه شب شد، شاخ و برگ درخت‌ها تکون خورد، صدای جیرجیرک ها بالا گرفت، کلاغ هم به همه اعلام کرد تا خودشون رو به موقع برسوننجوجه اردک ها به همراه غاز ها از حوضچه ها بیرون اومدن و به سمت قسمت میانی جنگل که محل برگزاری جلسه بود رفتن، خرگوش ها‌هم که طبق معمول از زیر زمین خودشون رو می‌رسوندن.سگ ها تقریبا از همه زودتر رسیدن بجز سگ سفید که مامور نگهبانی بود،البته این بار بخاطر حواشی هفته گذشته بطور استثنا سگ دیگری به نام توبی کنار اون ایستاده بود و در جلسه حاضر نمی‌شد، سگ سفید همیشه دوست داشت شجاعتش رو به همه ثابت کنه و این بار با اینکه کاه گذشته نوبت نگهبانی اون بود اما این ماه هم داوطلب نگهبانی شده بود.تقریبا همه جمع شده بودند؛ هرماه جلسه با نطق جغد شروع می‌شد، حیوانات دور تا دور هم کنار درختان منتظر نطق بودند سکوت محض برقرار بود، صدای سوختن تکه های چوبدر آتش وسط جلسه به وضوح شنیده می‌شد. برخی به زمین و برخی به دیگران نگاه می‌کردند، همه مضطرب بودند و به رو نمی‌اوردن که چی گذشته...جوجه اردک سکوت جلسه شکوند، رو به مادرش گفت: مادر،‌ پس چرا آقای جغد جلسه رو شروع نمی‌کنه؟؟؟توله سگِ کوچولوی خانواده مت گفت: مگه خبر نداری هفته پیش آقای فردریک اونو خوردفردریک روباه جنگل بود و طبق معمول همه همه چیزو زیر سر اون میدونستن، اما این قضیه متفاوت بود؛ فردریک عصبانی شد و رو به پدرِ توله گفت: مَت، تو این چرندیات رو به اون گفتی، پس معلومه که کار خودتون بوده...توله با گستاخی گفت: پدر من اینکارو نکرده؛ درسته پدر؟؟پدرتوله رو به روباه گفت: خفه شو فردریک اون یه بچه‌سیک فریاد باعث شد کار به جاهای باریک تر نکشه، درخت انجیر فریاد زد: بس کنید، تموم کنید این رفتار بچه‌گانه رو...همه ساکت شدند و هیچ‌کس نمیدونست چیکار باید بکنههیچ کس از عاقبت جغد خبر نداشت،یک باره غیب شده بود؛ هیچ کسی هم نمیدونست چطور باید اون جلسه رو شروع کنهکم کم حیوانات ناامیدانه جلسه رو ترک می‌کردن؛ که کلاغ گفت: سپیدار=(درختِ سپیدار) همه چیزو می‌دونه!!!چشمای سپیدار گرد شده بود همه برگشته بودن و منتظر بودن که اون حرف بزنه؛ کلاغ ادامه داد : روز قبلی که جغد ناپدید بشه کل روز جغد و سپیدار باهم صحبت می‌کردن شک ندارم اون میدونه چ اتفاقی افتاده...سپیدار با اضطراب گفت: ما فقط حرف زدیم باهم؛ اون روز جغد خیلی راجع به رسیدن به آرزوهاش می‌گفت؛ حتی یادمه که مدام می‌گفت: دلم برا شما درختا می‌سوزه؛ شما هرگز نمی‌تونید از اینجا برید‌، می‌گفت که اینجا براش نفس گیر شده وخیلی دلش میخواد که برهفردریک با صدای کلفت خود داد زد: پس چرا الان داری میگی اینارو؟ حتما باید یکی از ما دیگری رو لت و پار می‌کرد تا به حرف بیای؟مت گفت: ولی اون همیشه می‌گفت آرزو داره تو همین جنگل بمیره چطور ممکنه رفته باشه؟در همین حین خرگوش گفت: چند هفته قبل جغد به من گفت تا کنار برکه براش یک چاله کوچیک حفر کنم؛ خیلی هم خوشحال بود و زیر لب می‌گفت به آرزوم رسیدم.چند خرگوش مامور تفحص چاله شدن، جلسه تا زمان بازگشت اونها در حالت تنفس قرار گرفت. بعد از برگشتن به محل جلسه گفتن: چاله‌ نیمه پر بوده و توش یک نامه از طرف جغد قرار داشت.توی نامه نوشته بود:من حس‌میکنم که در این جنگل مرده‌ام و دیگر جایی بین شما ندارم پس به آرزوم رسیدم، من توی همین جنگل مردم و حالا هم آرزو دارم به جا های دیگه ای برم؛ من بعد از جلسه ماهانه باغ رو برای همیشه ترک می‌کنم.ترس به همه حیوانات چیره شد!جغد میخواست بعد از جلسه بره اما چرا قبل از اون ناپدید شده بود؟!؟کلاغ گفت: بهتره خودمون رو درگیر نکنیم بالاخره اون تصمیم گرفته که بره حالا قبل از جلسه یا بعد از اون.حرف کلاغ به نظر حیوانات منطقی بود برای همین ابهامات اون جلسه تمام شد و اونا تصمیم گرفتن جلسه رو تمام کنن.انگار جغد حق داشت، حیوانات نسبت به رفتن اون بی تفاوت بودن...در مسیر برگشتن توبی رو دیدن که تنها نگهبانی میداد و به اون‌ها گفتسگ سفید گفته: همیشه آرزو داشتم برای اثبات شجاعتم، توی تاریکی شب خودم تنها برم تا برکه و آب بخورم.برای همین هم رفت، و الان ساعت هاست که بر‌نگشته.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 05:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر شما</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-sht0xvaamy5x</link>
                <description>اهل کارهای تعاملی نیستم صرفاً به ذهنم رسید و انجام دادنش برام جالب بود و تصمیم گرفتم که انجامش بدم. خب بریماگر از افرادی هستید که در گذشته نوشته‌هایی که اینجا منتشر کردم رو مطالعه کردید خوشحال میشم بهم بگید کدومش نظرتون رو جلب کرد و چرا این اتفاق افتاد؟اگر هم تازگی ها نوشته هارو می‌خونید بصورت رندوم از نوشته های قدیمی تر یکی رو انتخاب کنید و دربارش نظرتون رو به من بگید؟پیشاپیش ممنونم بابت وقتی که می‌زارید </description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 05:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خریدار نه</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%87-dggayzlncpjd</link>
                <description>‌محبوب نبود، منفور شاید.کارهای خوب زیادی انجام می‌داد آنقدر خوب که شک برانگیز می‌شد، یا بابت این کار مزدی می گیرد یا ریاکار است، در بهترین حالت شاید اصلا زده به سرش، اما می‌دانستند که نادان نیست، به هر حال دلیل دیگری هم اگر داشته باشد قطعا کاسه ای زیر نیم کاسه هست...هرجا می‌رفت نیاز داشت تا خودش را ثابت کند، شاید بشود گفت که همیشه در پی میدانی برای ارائه آنچه هست بود. اگر هم پیروز میدان می‌شد کسی جشن نمی‌گرفت.حرفش شنیدار داشت، خریدار نه.کسی از کارهایش سر در نمی آورد، او واقعیت را می‌گفت اما در معادلات دیگران صدق نمی‌کرد. می‌گفت: حساب کتابای من یجور دیگه ایهزیاد فکر می کرد، آدم های زیادی اورا می‌شناختند جاهای زیادی رفت و تجربه های زیادی هم داشت. برای خودش معلوم بود برای دیگران مجهول، مانند یک ایکس که یافتن آن فاقد ذره ای اهمیت باشد.زیبا حرف میزد، بیان جذابی داشت دروغ نمی‌گفت برای همین تلخ بود.اگر هم راستگویی اش شیرین از آب در می آمد می‌گفتند دروغ است.کم می‌خوابید، زیاد خوابش می آمد. پاهایش درد می‌کرد اهل نوشتن بود، اهل یک گوشه نشستندوست نداشت کسی اورا پیش بینی کند، دوست نداشت کسی زجرش بدهد.سرش به کار خودش بود، تنهایی غصه هایش را می‌خورد</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 01:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیر آب</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-h0ybx79gcmnr</link>
                <description>‌همیشه دلم می خواست بزرگ شوم و با بزرگ‌تر شدنم هرگز دلم برای کودکی تنگ نشد، هیچ روزی دلم برای دیروز تنگ نشد، هر ساعت نگران و منتظر ساعت بعد بودم، با زمان مشکل داشتم و همواره در فکر عبور بودم.در برخی لحظات متوقف شدم، نگذشت، هرچه که من عبور کردم او نگذشت، جاهایی شکستم و جاهایی هم خمیدم، لحظات را یکی پس از دیگری چشیدم.نمی‌دانستم برای حرف زدن با تو به کدام سمت باید سر بگردانم، خیلی معتقد نیستم که آن بالا باشی، نمیدانم کدام طرف هستی، من اما به قلبم رجوع کردم. میخواستم بگویم که معلوم است که نظاره می‌کنی، من کاملا فهمیده ام که همه چیز را می‌بینی، حرفم این است، میخواهم بگویم که من هم دارم تورا می‌بینم.برخلاف همه اینها که دور من هستند، اما من هم می‌بینم فرق ما اینجاست که تو فقط نگاه می‌کنی و من برای دیدن تو، جستجو می‌کنم، من از زیر آب به تو نگاه می‌کنم از زیر خاک از جایی که هوا نیست همین چیزی که میخواهی، در تنگنا به تو نگاه می‌کنم.هر روز منتظر روزی هستم که تو منتظرش هستی روزی که در گذشته پیدا نمی شود، روزی که همه روز ها را به زانو در می آورد، همان روز هایی که من را در زمان نگه داشتند، روز ثمر.و برای تو بعدش مهم نیست، اما من هنوز نه...</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 03:06:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی دو ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-czzaqhnje2eu</link>
                <description>‌‌من هم مثل همه مفتون بوی باران هستم، مجذوب صدای دلنواز و دلتنگ طراوت بعد از آن.از تماشای بارش، هرچند هم طولانی خسته نمی شدم، لذت می‌بردم و روح تازه می‌کردمزیر باران رفتن راهم دوست داشتم؛ اما از همه این‌ها که بگذریم ، بیشتراز هرچیز عاشق یک کار بودم، کاری که فقط در باران های ملایم و با شدت کم و آن‌هم کمتر از چند ثانیه می‌شد تجربه کرد.دلم میخواست زیر باران مستقیماً سر به آسمان بگیرم و تا قبل از اینکه اولین قطره در چشمم بیفتد و همه چیز را خراب کند به آسمان و قطره هایی که از کنار مردمک چشمم عبور می‌کنند نگاه کنم و لذت ببرم.سهم من فقط یکی دو ثانیه بود.گاهی کمی بیشتر زمان می‌برد، وقتی‌ وارد ثانیه سوم می‌شدیم، و حالا دیگر هر لحظه از آن یک ثانیه اضافه منتظر آن قطره خرابکار بودم، سقوط آن در چشم من هم شکوه خاصی داشت؛ گاهی که سرعت بارش باران کم بود می‌توانستم چند قدم نهایی آن تا وارد شدن به چشم را هم دنبال کنم.من همین یکی دو ثانیه را داشتم، با همین ثانیه ها لذت بردم، و تو انگار خوب این را متوجه شدی امامن به تو بیشتر از یکی دو ثانیه نیاز دارم.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 06:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و این حس جدیدی بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-v4hq4t7ibftr</link>
                <description>‌روز پرکاری داشتم، بعد از غروب آفتاب به خانه رسیدم، ساعت از ۸ عبور کرده بود که متوجه شدم باید کمی چشم برهم بگذارم، فورا خوابم برد.خواب دیدم، خوابی بود که قبلاً آن را زندگی کرده بودم؛ خواب شبی که خودم را برای خودم ثابت کردم، شبی که دمار از روزگار وجودم درآمد تا بتوانم چند جمله بر زبان بیاورم.بله، همین پسر که حرف و نوشته زیاد دارد، برای حرف زدن خمید‌.اما کارش را کرد.و چه کوته بین است کسی که نظاره گر به نتیجه باشد، که نتیجه غالبا شکست است؛ و این بار هم مستثنی نبود.خواب دیدم، خواب همان لحظه را، عینا تکرار شد؛ حتی لحظه شکست هم تکرار شد، قرار نبود چون خواب است پیروزی رقم بخورد، لازم بود تا همه چیز به همان شکل دراماتیک خودش که رخ داد تکرار شود.و این حس جدیدی بود که دلتنگ لحظه ای شوم که باختم، تا حدی که خوابش را ببینم.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 07:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-gt8jqtnuuh8v</link>
                <description>‌دو روز را قرار دادی، یکی‌ برای اینکه به خودمان فکر کنیم، آن را ولادت نامیدی و دیگری را برای اینکه دیگران به ما فکر کنند و آن را وفات.می‌رویم گویی که هیچگاه نبوده ایم. به این پوچی هم نیست اگر معنا را در بود و نبود منحصر نکنیم، معنا در اثر است...می‌شود نبود، اما اثر داشتنوجوانی تمام شد، جوانی به میانه رسید، رفتن هرکدام را کاملآ حس کردم، خاموشی انگیزه هارا دیدم.و می‌گویند هنوز ماجرا ها داریم در مسیر...مسیری که پیمودن آن قلق دارد؛ آمادگی برای پایان.تقلای آدم ها برای نبرد با تنهایی، بی‌تابی برای حضور در مرکزیت توجه و یا بندگیِ احترام؛ هنوز در میان آدم ها از معنا نیفتاده، اینها واقعا فکر می‌کنند راهی برای رهایی از تنهایی هست، گمان می‌کنند مقبولیت در چشم های دیگران نهفته و هنوز هم باور دارند اگر قدرت دارند محترم هستند.فقط علی بلد بود که می‌گفت: یٰا دُنْیٰا غُرّی غَیْریباید شکر نعمت کند کسی که بفهمه با این تنهایی باید خو گرفت و هزار بار بیشتر باید شکر کند کسی که بتواند خو بگیرد، و اَلْحَمْدلِلّه کَمٰا هُوَ اَهْله.نگذار مانند معمای آسان شده بعد از حل به این امتحان نگاه کنم، نگذار فراموش کنم که چقدر تنها گذاشتی ام و از بالا نظاره گرم بودی.من خانه به دوشی هستم که اتفاقاً غم سیلاب‌ دارم. رحم کن...۸ بهمن ۱۴۰۳</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 15:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نگران</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-kgbufs5dcvln</link>
                <description>‌عده ای را هم با استخوان در گلو آفریدی، نه برای آنکه صدایشان به جایی نرسد؛ برای آنکه صدا نداشته باشند.سر بر می گرداند، چهار طرف را نگاه می‌کرد هیچکس با او یار نبود، با اندکی از آنها فقط می توانست اندکی از حرف ها را بزن.همه منتظر واکنشی از او بودند، مانند کسی بود که مضطربانه منتظر وفای عهد بود، لاکن پیمان شکنی رقم خورد.نه اینکه صدایش به جایی نمی‌رسید نه، صدایش در نمی‌آمد.قول داده بود در تمام مشقات و سختی ها پا پس نکشد، سر قولش هم ایستاد، اما فقط ایستاده بود، فقط نظاره گر بود، یک نظاره گرِ منتظرِ مظطرب؛ به معنای واقعی کلمه یک نگران.تو چرا کمی به خودت نمی آیی،...خیلی به مرگ فکر می‌کرد، ولی نه برای درآوردن اشک کسی ، نمی‌خواست بمیرد تا دیگران از مرگ او عبرت بگیرند. می‌دانست زندگی او زیر ۲متر خاک کسی را متحول نمی‌کندمیخواست بمیرد تا فارغ بشود. فقط همینبعد از همه اینها بعد از همه حرف هایی که از عمیق ترین لایه های قلبش بیرون کشیده بود نگاهی به استکان چایی که در مقابل استکان خودش قرار داشت انداخت، و شنید که: تو همیشه غمگین هستی.در ذهنش مرور می کرد که پاراگراف دوم را فراموش کردم.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 13:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما من باور کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-mvduyaeh47dy</link>
                <description>‌شاید مثل همه معما هایی که بعد از حل شدن آسان شدند، بعد از تمام شدن این ماجرا به تو بگویم، آنقدر ها هم سخت نبود.تو اما یادآوری ام کن، کوتاه نیا، نکذار گمان کنم کار بزرگی نکرده ام‌.تو گفتی، اما من باور کردم، چون تو گفته بودی پس آخرش هم باتو، من همیشه در پایان داستان ها دست پاچه می‌شوم کار‌خودت هست پایانش را تو رقم بزن.کاری به زمان و مکان و آب و هوا و ... ندارم به این که دور است یا نزدیک به اینکه سخت است یا آسان.کار دست من نیست، دست تو افتاده من گردن نمی‌گیرم، من باور کردم و تا همینجا هم هنر کردم.خوش خوشانم هم نشده که فکر کنی حالا سرخوش از عاقبت کارم، نکته اینجاست که دیگر حال ندارم برایت تعریف کنم...خودت حتما دیدیمن دعوا ندارم، اما انگار دیر شده</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 02:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-nst6cvrrgllo</link>
                <description> صدای بوق ماشین را که شنیدم دستپاچه شدم، دستم خورد به لیوان آبی که روی میز بود، لپتاپ را با نگه داشتن دکمه پاور خاموش کردم، جوراب هایم را پا کردم و بدون همراه داشتن چیزی رفتم و سوار شدم.سوار شدم، برخلاف عادت این‌بار عقب نشستم سلام کردم و در جواب فقط سری تکان داد، البته انتظارش را داشتم.کمی از شهر فاصله گرفتیم هوا رو به خنکی می‌رفت و صدا ها کم می شد، شیب جاده راننده را مجبور می‌کرد که با دنده سنگین رانندگی کند.خیلی رفت بالا، و باز هم ادامه داد، منتظر بودم تا برسیم، آسمان تاریک شده بود و کمی مه گرفته بود.زد روی ترمز، متوجه شدم که رسیده ایم، تا در را بستم حرکت کرد، دور زد و برگشت.مرا دقیقا جایی پیاده کرد که می‌خواستم، دو سه قدم جلو رفتم و ایستادم، دقیقا روی لبه پرتگاه.خلوتی کردم، خنکی مفتون کننده بود نشستم، فکر کردم و  غصه خوردم، در این وادی عبور و این ورطه سخت باید خودی نشان دهم.همه چیز مرا به رقم زدن چیزی که در سر داشتم سوق می‌داد، من آماده بودم، راحتی نشستن و آرمیدن هم مرا افسون  می‌کرد که دست از پا خطا نکنم، مرا مدام از قدم زدن و جلو رفتن می ترسانداما منظره را ببین، قربانگاه است و قربانی می‌طلبد، روی پا ایستادم چشمانم را باز کردم و فقط جلو را میدیدم، به باد اجازه دادم چند ثانیه مرا در اختیار بگیرد و با وزش خود تکلیف مرا تعیین کند، اما سر ناسازگاری داشت مرا به عقب هل میداد، به خودم آمدم دیدم یک قدم عقب تر‌ رفته امخودم کار‌را به دست گرفتم حرکت کردم به جلو رفتم با همان چشمان باز،،، پا روی لبه پرتگاه گذاشتم و ،، پریدم.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 01:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگزیده برای پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-sgqmqdur9k1n</link>
                <description>‌حواسش نبود؛ من هم چیزی نگفتم!!!همینطور قدم میزد و هوای تازه استشمام می کرد، از مردم می‌گفت، که چقدر مهربان شده اند؛می گفت اخیرا کسی در لانه مورچه ها دیگر آب نمی‌ریزد.با لبخند به من نگاه کرد و گفت: ببین  ببین این مرغ عشق ها شبیه مرغ عشق های خانه خودمان هستند.حسابی خوشش آمد، دوربین را به سمت آنها گرفت تا عکس بگیرد که ناگهان پریدند و پرواز کردند با خنده برگشت و گفت: پریدن...پریدناما حواسش نبود...مابین سرخوشی اش انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد کمی اخم کرد و از من پرسید: تو خودت رو دوست داری؟ اصلا  بزار بهتر بپرسم تو راجع به خودت فکر می‌کنی چی تو ذهنت میگذره از خودت؟قیافه اش به این سوال نمی‌خورد، انگار که  حواسش جمع میشد.دستانم را در جیب گذاشتم با نگاهم براندازش کردم و در سکوت به قدم زدن ادامه دادم، خودش ادامه داد: چقدر اینجا قشنگه، میشه بیشتر بمونیم؟بیشتر ماندیم‌او صاد نبودخیلی راه آمده بود کمی زودتر از اینکه برسد خود را در آغوش ساحل رها کرد؛ هیچ نگفت. همین لم دادن و آرمیدنش، همین سکوت توأم با آرامش و همین طراوت روحش، حسابی با شکوه شده بود و سهمی برای نسیم ساحل و نور مهتاب نگذاشته بود.خوش خبر بود اما هیچ وقت قرار نبود از شمال شرقی بوزد، چون صاد نبود.با اینکه سین بود اما اصلا سرزمین نبود.او برگزیده بود، برای پدر...بی دلیل نبود که این همه بابایی بود و دوست داشت غم خوار درد دل های بابا باشد؛ بابا برایش نقطه ضعف شیرینی بود.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 22:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دیدن لبخندت، از‌دور</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-ainrpzaqouak</link>
                <description>ا‌ز حالا، بدون عینکاول کولر را روشن و بعد چراغ هارا را خاموش کردم خیلی‌ آرام و با احتیاط رفتم و روی تخت نشستم دارو ها و قطره هایی را که باید ساعت ۳:۰۰ استفاده می‌کردم را پایین پای تخت گذاشتم، به زحمت سعی کردم چشمم را باز کنم و زیر چشمی نگاهی بیندازم...نقش و نگار قالی را می‌دیدیم، هرچند کوتاه اما کاملآ واضح.سر بلند کردم نگاه به کتابخانه انداختم، می‌دیدم، کتاب هارا به تفکیک نام هرکتاب میدیدم، بدون عینک.صبح که بیدار شدم برای نگاه به ساعت نیاز نبود اول دنبال عینک بگردم و بعد برای شستن صورتم آن را در بیاورم.بی صبرانه منتظرم تا ببینم، هرچه را که دور استبعد از قریب به ۱ ماه حالا میتوانم اینجا بنویسیم (نه به آسانی) </description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 23:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برحسب زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A8%D8%B1%D8%AD%D8%B3%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-svoxtwpgupjt</link>
                <description>‌چراغ های اتاقم روشن بود، خواستم فقط کمی دراز بکشم، پتو هم روی خودم‌ نکشیدم.خیلی زود خوابم برد، تا چشم روی هم گذاشتم، رفتم فقط به یاد دارم که کسی آمد و چراغ هارا خاموش کرد.طبیعتاً فراموش کردم آلارمی برای بیداری تنظیم کنم، خوابم برد، اطراف ۸ بیدار شدم، خانه آرام بود، اما خودم نه. قرار بود ساعت ۷ صبح بیرون باشم و تعدادی کار‌ انجام بدهم، بیخیالشان شدم.کمی رو تخت نشستم و باز‌ دراز کشیدم، دوباره نشستم، اینبار بلند شدم و ایستادم. تماما احساس کوفتگی می‌کردم، سر در گریبان داشتم، کمی در خانه قدم زدم، بدون هدف، بدون مقصد.تنها بودم، هیچکس نبود، رفتم جای دیگری و چشم روی هم گذاشتم ( در ذهنم جنگ جهانی بود)  باز خوابم برد.خواب های ترسناکی دیدم، دخترکی با صورت ترسناک و دستهای سیاه صدایم می‌کرد اما از من دور می‌شد.چشم هایم حتی در خواب هم ضعیف بود، عینکم را نداشتم، برای بهتر دیدنش به سمتش رفتم اما او سریع تر بود.ناگهان بود که افتادم روی زمین و سر و کله ‌ش بالای سرم پیدا شد و ...کمی بعد چشم باز کردم، ساعت ۱۰ بود کمی گوشی را  چک کردم و بعد  رفتم که دوش بگیرم، زیر دوش به این فکر می‌کردم که الان می‌باید پیش فلان مسئول و بهمان رئیس، پیگیر کار‌های اداری میشدم، اما الآن...بیرون آمدم، بی حال و صرفاً به جهت رفع تکلیف سرم را شانه زدم، تلویزیون روشن نمی‌شد، کمی سوپ گرم کردم و بدون نان خوردم.سمت کتابخانه ام رفتم، از همه شان حس تنفر داشتم چه رسد که برای خواندن یکی را انتخاب کنم.بعضی روز ها باید بگذرند درست بشو هم نیستآمدم روی صندلی پشت میزم نشستم و از اینکه در‌این هوای گرم آن بیرون نیستم خوشحال بودمبه همه چیز هایی ک دلم میخواست الان پیشم باشد و نیست فکر میکردم، فقط کولر نزدیکم بود که خاموش بود فاصله من با برخی چیز ها بر حسب مسافت نبود،      بر حسب زمان بود.صبوری پدر آدم را در میاورد، بی حوصله و بی انگیزه می‌شوی.ساعت ۱۳ شده بود، تنفس هایم را عبث می‌دیدم، روی تخت دراز کشیدم و به امید خوابی ابدی چشم روی هم گذاشتم‌‌...به دنبال سوزاندن هیچ دلی نبودم، شکایت از سوختن دل خودم داشتم.اما حالا شاکی هم نیستم، بگذار کمی بخوابم رهایم کن دست از دامنم بکش من به مرگ راضی ترم تا هرچیز.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 14:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قدر کافی سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amin_bgh/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-nrct0ccjcrg1</link>
                <description>‌هرم گرما در چشمم را احساس میکردم، وقتی که پلک میزدم متوجه خروج داغی از مردمک چشم هایم می‌شدم.به زمین نگاه میکردم، به کفش هایم،،، می‌توانستم حدس بزنم که حالا طاولی روی انگشت کوچک پای راستم جا خوش کرده.به دنبال سایه می‌گشتم، این خورشید تا دمار از جان من در نیاورد آرام نمیگیرد، با زور و زحمت خودم را در زیر یک سایه کوچک ناشی از تابلوی تبلیغاتی یک کتاب فروشی جا دادم، دقیقا مانند بارقه از امید بوددقیقا مانند پناهگاه ناامنی که فقط می‌شود چند لحظه کوتاه در آن امان گرفت و بزودی باید آنرا ترک کنی.تاحالا از او نپرسیده بودم که میوه مورد علاقه‌‌ت چیست، اما خوب بخاطر دارم که چیدن توت از درختان و قرمز شدن دستانش را دوست می‌داشت.رنگ مورد علاقه‌ش را نمی‌دانستم اما می‌گفت که پرسپولیسی استغذایی که عاشقش بود را نمی‌دانستم اما از میوه های خشک لذت می‌بردو گاهی اتصال بی واسطه ممکن نیست، من می‌بایست به این ها تمسک میکردم تا تقرب پیدا کنمدر همان چند دقیقه زیر سایه (در پناهگاه) به همین فکر کردم، چشم هایم را باز و بست کردم و مقداری گرما را از روی سرم تکاندم،،، بارقه‌ی سایه کم و کمتر می‌شد، در ذهنم آمد که بعد از غروب به اینجا سری بزنم، به همین کتابفروشی شاید بتوان متاعی پیدا کرد که چیدنی باشد، مقداری خواندنی و خوردنی باشد و به قدر کافی هم سرخ...</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 14:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>