<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین ظاهری amin zaheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Aminzaheri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2102865/avatar/mQnhm7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین ظاهری amin zaheri</title>
            <link>https://virgool.io/@Aminzaheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساعت کاری ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-t28pllsc30fc</link>
                <description>بیایید  یک حقیقت تلخ را بپذیریم.ما سال‌ها کیفیت کارمند را با مترِ حضور سنجیدیم، نه با مترِ اثر.هرکس بیشتر روی صندلی می‌نشست، ظاهراً «متعهدتر» بود. هرکس دیرتر می‌رفت خانه، انگار قهرمان سازمان بود. انگار کار، مسابقه‌ی نشستن بود نه مسئله‌حل‌کردن.اما جهان، بی‌اجازه‌ی ما جلو رفت.مدل قدیمی چه می‌گفت؟۸ ساعت حضور = ۸ ساعت ارزش.مدل جدید چه می‌گوید؟خروجی واقعی = ارزش.فرق این دو، فرق بخاری نفتی با انرژی خورشیدی است. یکی می‌سوزاند تا گرم کند، یکی بهینه انرژی می‌دهد.فرض کنید دو کارمند داریم:نفر اول، کار محوله را در ۴ ساعت با تمرکز کامل، بدون خطا، تحویل می‌دهد.نفر دوم، همان کار را در ۸ ساعت با مکث‌های مداوم، حواس‌پرتی و اصلاحات متعدد انجام می‌دهد.در سیستم سنتی، نفر دوم قهرمان است.چرا؟ چون «حضور» بیشتری دارد.اما واقعیت؟نفر اول بهره‌وری بالاتری دارد، هزینه‌ی فرصت کمتری ایجاد می‌کند، انرژی ذهنی‌اش تحلیل نمی‌رود، و احتمال فرسودگی‌اش کمتر است.حالا سوال سخت:چرا باید نفر اول ۴ ساعت اضافه در سازمان بماند فقط برای پر کردن زمان؟این یعنی سازمان به «زمان‌کُشی» پاداش می‌دهد، نه به «کارِ هوشمند».جهان چه کرده؟در ایسلند، آزمایش هفته‌ی کاری ۴ روزه اجرا شد. نتیجه؟بهره‌وری کاهش نیافت، در بسیاری موارد افزایش پیدا کرد.رضایت شغلی بالا رفت، فرسودگی کم شد.در بریتانیا، بیش از ۶۰ شرکت در طرح ۴ روز کاری شرکت کردند.بیش از ۹۰ درصدشان بعد از پایان آزمایش، همان مدل را ادامه دادند.در ژاپن، مایکروسافت یک آزمایش انجام داد:هفته‌ی کاری ۴ روزه.نتیجه؟۴۰ درصد افزایش بهره‌وری.چرا؟چون انسان ماشین پانچ کارت نیست.انسان در بازه‌های محدود تمرکز، بیشترین خروجی را دارد.مشکل کجاست؟ما هنوز به مدیریت صنعتی قرن نوزدهم فکر می‌کنیم.آن زمان، کارگر خط تولید باید فیزیکی حضور می‌داشت. چون خروجی وابسته به حضور بود.اما امروز در بسیاری از مشاغل، خروجی وابسته به فکر است.فکر، با نشستن طولانی بهتر نمی‌شود. اتفاقاً خفه می‌شود.مدیر سنتی می‌گوید:«باید ببینمت تا مطمئن شوم کار می‌کنی.»مدیر مدرن می‌گوید:«نتیجه را ببینم کافی است.»یک اشتباه رایجبعضی مدیران می‌ترسند.می‌گویند اگر زمان را آزاد کنیم، سوءاستفاده می‌شود.سوال:آیا الان سوءاستفاده نمی‌شود؟چند ساعت از ۸ ساعت واقعاً مفید است؟واقعیت علمی می‌گوید میانگین تمرکز عمیق انسان در محیط اداری بین ۳ تا ۵ ساعت است.بقیه‌اش یا جلسات بی‌هدف است یا خستگی یا تظاهر به مشغول بودن.بله، تظاهر به مشغول بودن.یک مهارت پنهان سازمانی.مدل‌های جدید ارزشیابیسازمان‌های پیشرو چند کار کرده‌اند:تعریف KPI مبتنی بر خروجی نه حضور.ارزیابی بر اساس کیفیت، زمان تحویل و رضایت ذی‌نفع.انعطاف در زمان ورود و خروج.مدل Hybrid یا Remote برای مشاغل قابل انجام.استفاده از OKR به جای ثبت ساعت.در آلمان و هلند، مدل‌های «نتیجه‌محور» رایج‌تر شده‌اند.در اسکاندیناوی، تعادل کار و زندگی یک ارزش سازمانی است نه امتیاز لوکس.یک حقیقت که شاید دوست نداشته باشیمحضور طولانی گاهی فقط پوشش ناکارآمدی است.یا پوشش ضعف در برنامه‌ریزی.وقتی فرآیندها شفاف نباشد، وقتی اهداف مبهم باشد، وقتی شاخص عملکرد دقیق تعریف نشده باشد، تنها چیزی که قابل اندازه‌گیری می‌ماند «ساعت حضور» است.و ما ساده‌ترین شاخص را انتخاب می‌کنیم.نه دقیق‌ترین را.اما یک هشدار جدیاین حرف‌ها به معنای بی‌نظمی نیست.به معنای رهاسازی کامل نیست.مدل نتیجه‌محور نیاز به:تعریف دقیق خروجیزمان‌بندی شفاففرهنگ پاسخگوییاعتماد سازمانیو سیستم گزارش‌دهی حرفه‌ایدارد.اگر این زیرساخت نباشد، مدل جدید شکست می‌خورد.و:::کارمند خوب کسی نیست که بیشتر دیده شود.کارمند خوب کسی است که بیشتر اثر بگذارد.زمان معیار آسانی است.اثر معیار سختی است.اما سازمانی که هنوز کیفیت را با تعداد ساعت می‌سنجد، دیر یا زود از سازمانی که کیفیت را با خروجی می‌سنجد عقب می‌افتد.سوال اصلی این نیست که «چند ساعت کار کردی؟»سوال اصلی این است:«چه چیزی خلق کردی؟»و شاید وقتش رسیده به جای مدیریت حضور، مدیریت عملکرد را جدی بگیریم.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 22:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوف نکن بچه .... خوف نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%AE%D9%88%D9%81-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%81-%D9%86%DA%A9%D9%86-zmpymhadoaf0</link>
                <description>«شب دهم» با آن فینال زخمی‌اش، با آن سکانس آخر که تعزیه را از قاب بیرون می‌کشد و می‌نشاند وسط سینه‌ آدم، کاری می‌کند که خون فقط خون نباشد؛ روایت باشد. روایتِ قدیمیِ غلبه‌ ظالم بر مظلوم. روایتِ تکرارشونده‌ تاریخی که این ملک، انگار خوب بلد است از بر. آن‌قدر که تراژدی، دیگر غریبه نیست؛ آشناست، هم‌خانه است، مثل صدای اذانِ غروب یا بوی خاک باران‌خورده.این قصه، تازه نیست. شاید از همان روزی شروع شد که ابراهیم مأمور شد و تیغ بالا رفت و به‌جایش گوسفندی به خاک افتاد. شاید همان‌جا، جایی در عمق تاریخ، ظلم تمرین شد؛ بدتر از آن، برایش برهان هم جور شد. بعدتر، وقتی خون هابیل به دست قابیل ریخت، بشر فهمید خون می‌تواند ریخته شود و دنیا هم، خیلی وقت‌ها، فقط نگاه کند. از همان‌جا خون ارزان شد.می‌گویند سرزمین، مادر است. می‌گویند مادر یعنی مهرِ مطلق. پس چه شد که این مادر، این‌همه فرزندش را به کشتارگاه سپرد؟ این‌همه خون را چگونه تاب آورد؟ مگر چقدر تشنه‌ای؟یا ما در تعریف مادر اغراق کرده‌ایم، یا این تشبیه «مام وطن» از اساس هولناک بوده. شاید اگر این خاک را مادر صدا نمی‌زدیم، این‌همه تعصب حک نمی‌شد در جان جوان‌ها؛ این‌همه تکلیفِ نانوشته برای دفاع، برای مردن، برای خون دادن.خون جوان، همیشه داغ است و سوزان. وعده‌ عدالت هم همیشه همان بوده: دیر می‌گیرد، اما شیر می‌گیرد. اما این همه تأخیر، این همه تعویق، بوی بی‌وفایی می‌دهد. کدام خاک را سراغ داریم که مثل ایران، این‌طور از خون فرزندانش نوشیده باشد؟ کافی‌ست قدم بزنی در تاریخ، صفحه بزنی، مکث کنی؛ عطش را می‌بینی، تکرار را می‌بینی.آیا خونِ ما بی‌ارزش بوده، یا بی‌ارزش دیده شده؟یک روز با حیله‌ پادشاهان، روزی با شمشیر مهاجمان عرب، روزی با مشت آهنینِ پنهان‌شده زیر دستکش مخملی، روزی به طمع همسایه. شکل‌ها عوض شد، هزینه ثابت ماند: خون جوانان. همیشه ساده‌ترین خرج، خرج از جان بوده.بعد، برای آرام کردن دل‌های سوخته، شروع کردیم به نام‌گذاری. لقب دادیم، مرثیه سرودیم، از خون ریخته اسطوره ساختیم؛ شاید که وجدان‌مان کمی ساکت شود.اینجا خون قیمت ندارد. نه چون کم است؛ چون اینجا اسراف میکنیم در هر آنچه بیشتر داریم ما قدر نمی‌دانیم . آن‌قدر که تکرار شده، عادت شده، عادی شده. جانِ یک جوان را با «خدا رحمتش کند» جمع کرده‌ایم و بی‌تقاص گذشته‌ایم. گذشته‌ایم از جانی که در هر کتاب آسمانی، بالاترین امانت است. جان دادن را «خون در راه خدا» جا زدیم، در حالی که هیچ کتابی ننوشته خدا به خونِ مخلوقش محتاج است.خاک…از این همه خون، خجالت نمی‌کشی؟</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 15:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفنگت را زمین بگذار ؟!!!!!...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-uiywmjl5byuh</link>
                <description>دادا می‌گفت  قانون اجباری (نظام وظیفه ) از طرف رضا شاه شاید ۴الی ۵ سال بود اجرا میشد سی سالم بود که همین  قانون، مثل دست سردی که از پشت یقه‌ات را می‌گیرد، فرستادم سربازی. قد بلندی داشتم، غرور جوانی، و چیزی شبیه این خیال خام که آدم‌ها باید به اندازه قد و هیکلشان احترام ببینند. مشکل از همان‌جا شروع شد.فرمانده مستقیمم یک سرجوخه بود؛ کوتاه، ریزه، بی‌هیبت به چشم من. هر بار که می‌دیدمش، باید سلام نظامی می‌دادم، پا جفت می‌کردم، دست تا کنار سر، منتظر «آزاد» می‌ماندم. نمی‌کردم. نه از ندانستن، از لج. از غرور. از همان بیماری مزمنی که اسمش را می‌گذاریم جوانی و نادانی (غرور )چند بار تذکر داد. افاقه نکرد.یک روز مرا بردند پیش افسر ارشدتر. مردی هم‌قامت خودم، منظم، اتوکشیده، با آن کاریزمایی که فقط یونیفرم بلد است بسازد. ناخودآگاه، محکم‌ترین سلام نظامی عمرم را به او دادم. اجازه آزاد که داد، چشمم افتاد به گوشه اتاق. یونیفرم سرجوخه، آویزان به مانکنی خاموش.ناگهان فریاد زد:«سرباز! چرا احترام نمی‌گذاری؟»گیج شدم. دوباره فریاد زد. با اشاره به همان لباس. فهمیدم. جلو رفتم، شُل و سرسری سلام دادم. فریادش بلندتر شد. تکرار. دوباره. هفت، هشت بار. هر بار محکم‌تر، کوبنده‌تر. تا وقتی مطمئن شد من نه به آدم، که به لباس، به درجه، به ساختار احترام گذاشته‌ام.بعد صدا نرم شد. آمد نزدیک. با محبت اسم کوچک مرا گفت و گفت:«تو به عنوان سرباز، اول به لباس احترام می‌گذاری، نه به اندام و قیافه. این‌جا فردیت تعطیل است. این‌جا اطاعت اصل است.»این قصه را گفتم برای این‌که یادمان نرود ارتش، نظام، نیروی نظامی، جای قضاوت فردی نیست. در هیچ جای دنیا. هیچ ارتشی از سربازش نمی‌خواهد فیلسوف باشد، تحلیل‌گر باشد، تصمیم‌گیر باشد. از او فقط یک چیز می‌خواهد: اطاعت.این روزها، در سوگ جوانان این سرزمین، داغداریم. خشمگینیم. معترضیم. من هم معترضم. به دولت، به مدیران، به تصمیم‌گیران. هیچ توجیهی برای خطاهایشان ندارم.اما عجیب است که این خشم، این‌قدر راحت، بی‌واسطه، می‌ریزد روی سر سرباز و نظامی.کارمند بانک را ببین. همه ما از نظام بانکی ضربه خورده‌ایم. از سود، از وام، از سخت‌گیری. آیا تا حالا گفته‌ایم کارمند بانک نباید سر کار برود؟ آیا از او خواسته‌ایم ساختار شغلش را بشکند؟پس چرا از نظامی می‌خواهیم؟چرا فکر می‌کنیم نظامی می‌تواند وسط مأموریت، وسط بحران، وسط دستور، ناگهان انسان دیگری شود و بگوید «نه»؟در نظام، فرد ابزار است. نه به معنای تحقیر، به معنای تعریف. تصمیم بالا گرفته می‌شود، اجرا پایین. این منطق ارتش است. همه ارتش‌های دنیا.حتی اگر فرض محال را بگیریم. حتی اگر بپذیریم که خطا، فاجعه، از بالا دستور داده شده. آیا واقعاً باید کینه را بریزیم روی سرباز؟آیا رسانه‌هایی که آن‌سوی آب، هر نظامی را قاتل تصویر می‌کنند، دارند حقیقت را می‌گویند یا دارند نفرت می‌کارند؟تاریخ را نگاه کنید. بعد از انقلاب، با ارتش چه کردیم؟ اعدام، حذف، بی‌محاکمه. نتیجه؟ ضعف. خلأ. طمع دشمن. صدام حمله کرد چون دید استخوان نظامی این کشور را خودمان خرد کرده‌ایم.حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. نظم می‌ماند. امنیت می‌ماند. فردای هر تغییری، باز هم به نیروی نظامی نیاز داریم.با این منطق که «تفنگت را زمین بگذار»، چه چیزی جایگزین می‌کنید؟ هرج‌ومرج؟ خیابانی که قانونش احساس لحظه‌ای است؟من شجریان را دوست دارم. با جان و دل. اما آن جمله، آن شعر، وقتی از بستر واقعیت نظام و ارتش جدا می‌شود، تبدیل می‌شود به خواسته‌ای شاعرانه و خطرناک.لطفا درک کنیم و بیشتر فکر کنیم ....مهربان باشیم باهم همین تفنگ، دست کسی است که حق انتخاب ندارد.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیهان بچه ها مدرسه ای روی کاغذ</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-vcqqb24rfai0</link>
                <description>نسل ما، دهه شصتی‌ها، از خیلی چیزهایی که امروز بدیهی به نظر می‌رسد محروم بود. نه اینترنتی بود، نه گوشی هوشمندی، نه انبوهی از صفحه‌ها که با یک لمس باز شوند. اما اگر بخواهم صادق باشم، ما در یک چیز ثروتمندتر بودیم؛ کتاب، مجله، روزنامه. کاغذ، همان چیزی که بویش می‌مانْد و اثرش می‌نشست.امروز اطلاعات فراوان است. آن‌قدر که هر کسی در هر جمعی، درباره هر موضوعی حرفی برای گفتن دارد. اما این فراوانی، بیشتر شبیه پهنه‌ای کم‌عمق است؛ وسیع، اما لغزنده. دانستن زیاد شده، فهمیدن نه. نظر هست، مرجع نیست. حرف هست، ریشه کم دارد. آن‌چه می‌ماند، سرابی است از آگاهی.در دهه‌های قبل، راه دانش از یک در می‌گذشت؛ کتاب و نشریه. همان‌ها که با پول خریده می‌شدند، با زحمت به دست می‌آمدند و به همین دلیل، چندبار خوانده می‌شدند. کتاب‌ها یک‌بار مصرف نبودند. هر بار خواندن، لایه‌ای تازه به فهم اضافه می‌کرد.شهر ما کوچک بود و دسترسی محدود. یکی دو مغازه در کنار لوازم‌التحریر، چند کتاب می‌گذاشتند. برای مطبوعات، دو مغازه و یک دکه بود. هنوز تصویر آن دکه در ذهنم مانده؛ دکه‌ای که فقط مجله و روزنامه می‌فروخت. نه دخانیات، نه آدامس، نه خرت‌وپرت‌های معمول. انگار صاحبش تصمیم گرفته بود به کاغذ حرمت بگذارد و همین، برای منِ کودک، معنایی داشت که آن روزها نمی‌فهمیدم اما حسش می‌کردم.کلاس اول ابتدایی بودم که پدرم، در یکی از سفرها به مرکز استان، مجله «کیهان بچه‌ها» را برایم آورد. اولین مواجهه جدی من با یک مجله، همان لحظه رقم خورد. کیهان بچه‌ها فقط یک نشریه نبود؛ جهانی بود مخصوص کودکانی که قرار بود خیال‌پردازی را یاد بگیرند و با کلمه‌ها بزرگ شوند.علاقه‌ام به آن مجله، ساده و گذرا نبود. هر هفته، با پیگیری پدرم، شماره جدید به هر زحمتی که بود به دستم می‌رسید؛ با ماشین‌های مسافربر خطی یا سفارش‌های دست‌به‌دست‌شده. من با آن مجله زندگی می‌کردم. یک هفته کامل. داستان‌ها را چندبار می‌خواندم و برای شماره بعد، صبور نبودم.داستان‌های سریالی داشت؛ هر هفته تکه‌ای از یک روایت بلند. و ما، تا هفته بعد، وقت داشتیم خیال ببافیم، حدس بزنیم، پایان‌ها را بسازیم و سرنوشت آدم‌های کاغذی را در ذهنمان جلو ببریم. این فاصله، این انتظار، خودش بخشی از آموزش بود.بعدها کیهان بچه‌ها به شهر ما هم رسید و دسترسی آسان‌تر شد. اما هنوز هم هفته‌هایی بود که بعد از هشت روز انتظار، فروشنده با یک جمله کوتاه همه چیز را خراب می‌کرد؛ «این هفته نرسیده». برف، باران، خرابی ماشین، هرچه بود، آن روز برای من دنیا کمی خالی‌تر می‌شد.قیمتش خوب یادم مانده؛ پنج تومان. سال‌ها همان بود. بعدتر، اگر حافظه یاری کند، تا پانزده تومان هم رسید. اما ارزشش برای من با عدد سنجیده نمی‌شد. شماره‌ها را مثل گنج نگه می‌داشتم. کم‌کم، آن‌ها تبدیل شدند به یک مجموعه، یک آرشیو شخصی، یک مرجع.اگر برای مدرسه انشا یا روزنامه دیواری لازم بود، دقیق می‌دانستم کدام شماره، کدام جلد، کدام صفحه به دردم می‌خورد. دوباره می‌خواندم، ترکیب می‌کردم، و متنی می‌نوشتم که از سطح هم‌کلاسی‌ها بالاتر بود. نه به خاطر نبوغ، فقط به خاطر داشتن منبع.تا کلاس دوم راهنمایی، وفادار ماندم. اگر شماره‌ای به دستم نمی‌رسید، رهایش نمی‌کردم. نهایتاً با یکی دو هفته تأخیر، پیدایش می‌کردم. این وفاداری، شاید امروز عجیب به نظر برسد، اما همان‌ها بودند که به ما یاد دادند دانش، صبر می‌خواهد؛ عمق می‌خواهد؛ و کاغذ، اگر درست خوانده شود، هنوز هم معلم خوبی است.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 23:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلبل هزار دستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%A8%D9%84%D8%A8%D9%84-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-sdmvjq2n5jww</link>
                <description>سیاوش قمیشی برای نسلی مثل من فقط آهنگسازنیست؛ او کسی‌ست که بلد است زمان را بخواند. نه با نت، با حس. در یکی از گفت‌وگوهایش، خیلی ساده و بی‌ادا، از بلبل هزار‌دستان گفت. نه با ادعای علمی، نه با ژست دانایی. فقط گفت و رد شد. اما بعضی جمله‌ها رد نمی‌شوند؛ می‌مانند، می‌نشینند ته ذهن، و بعد یک روز بی‌خبر، تبدیل می‌شوند به نوشتن. آنچه گفت و من فهمیدم یا شنیدم با تلخیص:«بلبل هزار‌دستان، در خیال ما، فقط یک پرنده خوش‌صدا نیست. یک جور معیار است. انگار طبیعت، برای اینکه بگوید «آواز یعنی این»، بلبل را ساخته. در هر نوبت تخم‌گذاری، همه جوجه‌ها بلبل نمی‌شوند. شاید یکی‌شان. بقیه سهره‌اند. سهره هم صدا دارد، سحر هم می‌کند، اما آوازش راه نمی‌رود. تکرار است. بلبل اما حتی وقتی شبیه خودش می‌خواند، تکرار نمی‌کند.»بیشتر بلبل‌ها چند لحن مشخص دارند و همان‌ها را می‌چرخانند. اما نادر است، خیلی نادر، بلبل‌هایی که در تمام عمرشان دو آواز یکسان نمی‌خوانند. هر بار انگار چیزی تازه کشف کرده‌اند. همین است که آدم را وادار می‌کند بایستد، گوش بدهد، و به این فکر کند که چنین موجودی تصادفی نیست.نام علمی‌اش Luscinia megarhynchos است؛ بلبل معمولی. اندازه‌اش کوچک است، حدود یک کف دست. غذایش حشره. نه شکوهی دارد، نه رنگی که چشم را بگیرد. اما وقتی می‌خواند، همه‌چیز جابه‌جا می‌شود. از اروپا تا آسیای صغیر و ایران، رد آوازش کشیده شده. در باغ‌ها، حاشیه جنگل‌ها، جاهایی که هنوز صدا خفه نشده.در ایران، بلبل فقط شنیده نشده؛ دیده هم شده. در نگارگری، در گل و مرغ، در قلمدان‌ها، در کاشی‌های بناهای قدیمی. مرغی که کنار گل نشسته، اغلب بلبل است. نه چون زیباست، چون صدا دارد. چون روایت دارد.اما پیوند اصلی بلبل با ما، از راه گوش است. آواز ایرانی، قبل از اینکه دستگاه و ردیف باشد، شنیدن بوده. استادان قدیم نت نمی‌دادند، گوش می‌دادند. گوش می‌دادند به آب، به باد، و به پرنده. بلبل، با آن چهچهه‌های بی‌قرار، با آن رفت‌و‌برگشت‌های سریع صدا، با آن نپذیرفتنِ تکرار، الگوی نانوشته‌ای شد برای آواز.تحریرهای آواز ایرانی تقلید صدای بلبل نیست؛ تقلید فکر بلبل است. اینکه صدا بایستد، بپرد، برگردد، و هر بار کمی فرق داشته باشد. پژوهش‌های آواشناختی هم این را تأیید می‌کنند. آواز بلبل از پیچیده‌ترین ساختارهای صوتی در میان پرندگان است. صدها الگوی متفاوت، با ترتیبی که از قبل معلوم نیست. درست مثل آواز خوب؛ قابل پیش‌بینی نیست.اینجا باید یک سوءتفاهم را صاف کرد. نه از تعارف، از دقت. اینکه گاهی گفته می‌شود فلان استاد آواز ایرانی کنسرت تحلیلی چندساعته درباره بلبل برگزار کرده، سند ندارد. واقعیت مستند چیز دیگری‌ست. این نسبت، بیشتر در کارهای پژوهشیِ شاگردان مکتب نورعلی برومند بررسی شده. در کتاب «هزار دستان: انگاره موسیقی ایران» نوشته محسن محسنی، بلبل نه افسانه است نه تزئین؛ یک الگوی شنیداری‌ست. مدلی طبیعی برای فهم تحریر، جمله‌بندی و منطق آواز.بلبل به موسیقی ما دستگاه نداد، گوشه نساخت. کار مهم‌تری کرد: یاد داد چطور گوش بدهیم. و موسیقی، قبل از هر چیز، همین است.شاید برای همین است که بلبل، در فرهنگ ما، فقط یک پرنده نیست. یک یادآوری‌ست. اینکه آواز، وقتی زنده می‌ماند که تکرار نشود. اینکه صدا، اگر جرأت تازه بودن نداشته باشد، هرچقدر هم خوش‌صدا، می‌شود سهره.و شاید به همین دلیل است که یک جمله ساده از یک آهنگساز، درباره یک پرنده، می‌تواند آدم را وادار کند بنویسد. بعضی صداها، کارشان همین است؛ بیدار کردن.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 20:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار کار ایران و هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-eqnoidwj0mtd</link>
                <description>فرصت‌هایی که ساخته شد، شغل‌هایی که بی‌سروصدا دفن شدندهوش مصنوعی در ایران نه مثل معجزه آمد، نه مثل فاجعه. نه همه را پولدار کرد، نه همه را بیکار. کاری که کرد خیلی ساده و بی‌رحمانه بود: کارهای بی‌فکر را ارزان کرد و فکر کردن را با ارزش تر و البته پولساز تر.برخلاف تبلیغات، هوش مصنوعی در ایران شغل انبوه نساخت. اما برای کسانی که یاد گرفتند، تمرین کردند و خروجی واقعی ساختند، مسیر درآمد باز کرد. نه روی کاغذ، در عمل.شغل‌هایی که واقعاً از دل این فضا درآمدند:::اول از همه تولید محتوا تغییر شکل داد.نه هر کسی که می‌نویسد، نه هر کسی که بلد است با ابزار کار کند. بازار دنبال کسی است که مسئله را بفهمد، محتوا را برای فروش، آموزش یا اعتمادسازی طراحی کند و خروجی قابل استفاده تحویل بدهد. این آدم الان برای برند، فروشگاه، رسانه و حتی کسب‌وکارهای سنتی مشتری و بازار جذب می‌کند و به اقتصاد آنها کمک شایانی مینماید بعد از آن اپراتورهای حرفه‌ای ابزارها وارد میدان شدند.نه برنامه‌نویس‌اند، نه مصرف‌کننده‌ی ساده. بلدند با ابزارهای متن، تصویر، صدا و ویدئو کار کنند، سفارش را درست بفهمند و خروجی تمیز بدهند. کارفرما وقت یادگیری ندارد، نتیجه می‌خواهد.در لایه‌ای عمیق‌تر، تحلیل داده برای کسب‌وکارهای کوچک رشد کرد.فروشگاه‌ها، پیج‌ها، آموزشگاه‌ها و حتی کارگاه‌ها داده دارند و نمی‌دانند چه کارش کنند. کسی که بتواند داده را تبدیل به گزارش قابل فهم و پیشنهاد اجرایی کند، هنوز رقیب زیاد ندارد.همزمان آموزش کاربردی جان گرفت.نه آموزش نمایشی، نه کلاس‌های پرزرق‌وبرق. آموزش ساده و قابل استفاده برای مدیر، معلم، پزشک، فروشنده و فریلنسر. کسی که بلد باشد پیچیدگی را بشکند، کلاسش پر می‌شود.و در نهایت اتوماسیون‌های ساده ولی مفید.نه پروژه‌های عجیب، نه سیستم‌های فضایی. حذف کارهای تکراری، پاسخ‌دهی، گزارش‌سازی، دسته‌بندی. این‌ها هزینه نیستند، صرفه‌جویی‌اند. و صرفه‌جویی همیشه مشتری دارد.اما همزمان، یک‌سری شغل عملاً حذف شدندتایپیست‌ها و اپراتورهای ورود اطلاعات تقریباً تمام شدند.مزیتشان سرعت بود و این مزیت دیگر ارزشی ندارد.تولیدکنندگان محتوای کپی‌پیست حذف شدند.متن‌های کلیشه‌ای، ترجمه‌های بی‌فهم، کپشن‌های خالی. حتی ارزان هم دیگر نیستند، چون جایگزینشان مجانی است.مترجمان عمومی بدون تخصص به حاشیه رفتند.ترجمه ساده دیگر مزیت نیست. فقط تخصص، فقط تحلیل، فقط ویرایش انسانی.پشتیبانی‌های ساده دچار آب رفتن مشتری و بازار  شدند.سوالات تکراری، جواب‌های آماده. این بخش دیگر آدم نمی‌خواهد.طراحی گرافیکی سطحی افت کرد.اجرا بدون ایده ارزش ندارد. فکر مهم است، نه کلیک.حسابداری صرفاً ثبت‌محور در حال انقراض است.ثبت را نرم‌افزار انجام می‌دهد. تحلیل را انسان.و یک دسته خطرناک‌تر هم هست:شغل‌هایی که هنوز اسم دارند، ولی امنیت ندارند.ادمین بدون استراتژی، کارمند اداری بی‌مهارت خاص، مدرس حفظی، گزارش‌نویس تکراری. این‌ها حذف نشده‌اند، اما درآمدشان آرام‌آرام آب می‌رود.جمع‌بندی :هوش مصنوعی شغل را مستقیم نمی‌کشد.شغل‌هایی را می‌کشد که قابل پیش‌بینی، تکراری و بی‌فکرند.در عوض به کسی که یاد می‌گیرد، مسئله حل می‌کند و خروجی می‌سازد، جا می‌دهد.نه با شعار، با پول.این موج منتظر کسی نمی‌ماند.یا مهارتت را ارتقا می‌دهی، یا شغلت تبدیل می‌شود به خاطره‌ای که می‌گویی «یه زمانی خوب بود».</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 10:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر امروز ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7-gdfv8tgncrgg</link>
                <description>شعر فارسی فقط یک هنر نیست؛ یک حافظه‌ زنده است. زبانی است که قرن‌ها درد و شادی، ایمان و تردید، شکست و رؤیا را در خودش نگه داشته این یگانه زیبای ما،هنوز هم، بی‌وقفه، نفس می‌کشد. از همان روزی که فارسی به شعر  درآمد ، معلوم بوده است که  قرار نیست فقط وزن و قافیه باشد؛ قرار است حس را حمل کند، تاریخ را روایت کند و آدم را، وسط شلوغی دنیا، ناگهان متوقف کند.شعر فارسی از معدود میراث‌هایی است که هم‌زمان هم کهن است و هم تازه. می‌شود هزار سال عقب رفت و هنوز جمله‌ای پیدا کرد که امروز هم دقیقاً به دل بنشیند.«بنی‌آدم اعضای یک پیکرند»این فقط یک مصرع اخلاقی نیست؛ خلاصه‌ای از نگاه انسان متمدن امروز  است که شعر را ابزار فهم جهان کرده، نه تزئین آن. یا آن هشدار همیشه‌زنده‌ی حافظ:«آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است»شعری که هم اندرز است، هم تجربه، هم اعتراف.اما نکته‌ جالب این‌جاست: شعر فارسی فقط در گذشته نمانده. بر خلاف تصور رایج که همه‌چیزِ خوب را حواله می‌دهیم به «قدیما»، در پانزده تا بیست سال گذشته، شعر فارسی نسبت به بسیاری از هنرهای ایرانی رشد پیوسته‌تر و باکیفیت‌تری داشته. نه لزوماً پر سر و صدا، نه همیشه در رسانه‌های رسمی، اما واقعی، زنده و در حال تجربه.لازم به تاکید  منظور از شعر در این یادداشت همان متن های  موزون و سرشار از تکنیک و حامل پیامهای ارزشمند اخلاقی اجتماعی عرفانی مذهبی و...است که توسط افرادی اهل ذوق و هنرمند خلق شده اند و هرگز متنهای اصطلاحا (ترانه) و یا حتی اگر با سواستفاده( شعر) را مدعی شوندنمیباشد . شاعران این نسل، از جمله حامد عسگری و بهمن کاظمی، شعر را از برج عاج پایین آوردند و دوباره به کوچه و خانه و تجربه‌ زیسته برگرداندند. زبانی که هم صمیمی است و هم آگاه، هم روایت دارد و هم ضربه. در کنار آن‌ها می‌شود از شاعرانی مثل میلاد عرفان‌پور، محمدمهدی سیار، فاضل نظری، علیرضا آذر و چند نام دیگر یاد کرد که هر کدام به شکلی، مرز میان شعر کلاسیک و زیست معاصر را جابه‌جا کرده‌اند.شعر امروز فارسی دارد چیزهای تازه‌ای را امتحان می‌کند:روایت‌محوری، نزدیک شدن به زبان روزمره بدون سقوط به سطحی‌نویسی، بازی با فرم، و مهم‌تر از همه، صادق‌تر شدن. دیگر قرار نیست شاعر حتماً دانای کل باشد. گاهی فقط یک انسان است با تردیدهایش، با شکست‌هایش، با عشق‌هایی که کامل نشده‌اند. همین صداقت است که شعر را دوباره قابل لمس کرده.شعر فارسی هنوز هم همان کاری را می‌کند که همیشه بلد بوده:معنا دادن به چیزهایی که زبان معمولی از پس‌شان برنمی‌آید.و شاید به همین دلیل است که در این سال‌ها، با همه‌ فشارها و شلوغی‌ها، شعر نه‌تنها کم‌رنگ نشده، بلکه آرام و پیوسته، جلو آمده. بی‌ادعا، اما ماندگار</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 14:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه با داغ و سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%DA%AF-johsqfp1cfrf</link>
                <description>ساعت از دو  گذشته بود. شهر بیدار نبود، ولی خواب هم نبود. از آن وقت‌ها که صداها کم می‌شوند و فکرها پر. تلویزیون خانه همسایه روشن بود، نه برای دیدن، برای تنها نبودن. نور آبیِ لرزانش از لای پرده می‌خزید بیرون، مثل نفسی که به زور بالا می‌آید.این روزها ایران پر  از نفس‌هایی ست  که به زور بالا می‌آیند. داغ‌هایی که اسم ندارند، تاریخ ندارند،   اما اشک بسیار طلب می‌کنند و  یک وجه مشترک دیگر هم دارند: جوان‌اند. و جوان که می‌سوزد، آتش فقط به یک خانه نمی‌افتد؛ محله را می‌گیرد، بعد شهر را، بعد دل‌ها را.ما بلد نیستیم با داغ درست رفتار کنیم. نه از سر بی‌رحمی؛ از سر بی‌تمرینی. به ما یاد دادند قوی باشیم، قوی نه از نوع مفیدش. یاد گرفتیم جمعش کنیم!!، نه بفهمیمش. برای همین است که وقتی یکی داغدار می‌شود، زبان‌مان از عقل‌مان جلو می‌زند.اولین خطای ما حرف زدن است. وقتی باید ساکت باشیم، شروع می‌کنیم به جمله‌سازی. جمله‌هایی که سال‌هاست دست به دست می‌چرخند و هیچ‌وقت کار نکرده‌اند: «حکمتی داشته»، «خدا دوستش داشته»، «قسمت بوده». این‌ها تسلی نیست؛ فرار است. فرار از دیدن دردِ عریانِ آدمی که روبه‌رویمان نشسته. آدم داغدار توانایی تحلیل و معنی جملاتی از این دست را ندارد  ؛ داغدار داغ شده و در حال سوختن است و( احساس سوختن به تماشا نمیشود آتش بگیر تا بدانی چه میکشم )  برخورد درست، عجیب ساده و عجیب سخت است: بودن. نه قهرمان‌بازی، نه درمانگری، نه نصیحت. فقط نشستن. گاهی حتی رو به رو نه؛ کنارداغدار. روانِ آدمِ سوگوار شبیه اتاقی است که سقفش فرو ریخته. اول باید زیر باران بایستی کنارش، نه اینکه در حین خرابی خانه اش و خیس شدن و لرزیدن او نقشه تعمیر خانه را بدهی .خطای بعدی، عجله دادن است. ما از غم دیگران می‌ترسیم، چون آینه است. پس هل می‌دهیم: «بلند شو»، «زندگی ادامه داره»، «باید قوی باشی». انگار سوگ یک پروژه عقب‌افتاده است که باید زود جمع شود. در حالی که سوگ، راه رفتن در مه است. نه خط پایانش معلوم است، نه سرعتش. هرکس اگر بخواهد بدود، زمین می‌خورد.روانشناسی سال‌هاست یک چیز ساده می‌گوید که ما دوست نداریم بشنویم: سوگی که دیده نشود، ناپدید نمی‌شود؛ تغییر شکل می‌دهد. می‌شود خشم، می‌شود افسردگی، می‌شود بی‌حسی. جامعه‌ای که اجازه گریه نمی‌دهد، بعداً مجبور می‌شود هزینه فریاد را بدهد. گریه ضعف نیست؛ تنظیم سیستم عصبی است. مثل باز کردن دریچه فشار.برای خودمان هم مسئولیت داریم. غرق شدن در خبر، دیدن بی‌وقفه تصویر مرگ، خواندن تحلیل‌های پرخاشگر، همدلی نیست؛ خودآزاری جمعی است. لازم نیست هر ثانیه در دل فاجعه زندگی کنیم تا ثابت کنیم بی‌تفاوت نیستیم. بعضی وقت‌ها بستن صفحه، خودش یک رفتار اخلاقی است.ما ایرانی‌ها یک مهارت قدیمی داریم که دارد خاک می‌خورد: بلدیم دور هم بنشینیم. چای دم کنیم. سکوت را تحمل کنیم. دست بگذاریم روی شانه هم، بدون توضیح. این‌ها درمان‌اند، اگر خرابشان نکنیم با شعار، با قضاوت، با دانای کل بودن.در روزگار داغِ جوان‌ها، قهرمان لازم نیست. آدمِ معمولی کافی است. اگر حرفی نداری، ساکت باش. اگر نمی‌فهمی، ادعای فهم نکن. هیچ مگو .شاید بدینسان، این همه اندوه ما را نشکند. شاید یاد بگیریم در تاریکی، همدیگر را گم نکنیم. بعضی وقت‌ها، همین زنده ماندنِ انسانی، بزرگ‌ترین مقاومت است.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 11:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می مانیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ldpdjn4tfczh</link>
                <description>حکومت‌ها می‌روند، ما می‌مانیمچرا بدون اصلاح فرهنگ، هیچ تغییری دوام نمی‌آوردما سال‌هاست یک روایت راحت برای خودمان ساخته‌ایم:این‌که همه‌چیز تقصیر حکومت است.اگر حکومت عوض شود، اخلاق درست می‌شود، اقتصاد جان می‌گیرد، اعتماد برمی‌گردد، و جامعه نفس می‌کشد.این روایت آرام‌بخش است.چون مسئولیت را از دوش ما برمی‌دارد.اما تاریخ، جامعه‌شناسی و تجربه‌ی روزمره چیز دیگری می‌گویند:حکومت‌ها محصول جامعه‌اند، نه موجوداتی فضایی که به یکباره  از آسمان  افتاده باشند.ماکس وبر صریح می‌گفت قدرت سیاسی بدون پذیرش اجتماعی دوام نمی‌آورد.یعنی اگر ساختاری سال‌ها پابرجاست، جایی در فرهنگ، عادت، یا ترس جمعی ما ریشه دارد.آنتونیو گرامشی یک لایه عمیق‌تر رفت و گفت قدرت، پیش از آن‌که در خیابان اعمال شود، در ذهن‌ها تثبیت می‌شود.وقتی مردم همان ارزش‌هایی را زندگی می‌کنند که قدرت می‌خواهد، زور فقط نقش تزئینی دارد.بیایید از انتزاع بیاییم بیرون.از همین خیابان‌ها شروع کنیم.چراغ قرمزِ نیمه‌شب را تصور کنید.نه پلیسی هست، نه دوربینی، نه خطری.چراغ، صرفا یک قرارداد اجتماعی است.عده‌ای می‌ایستند، عده‌ای رد می‌شوند.جالب این‌جاست که خیلی از کسانی که رد می‌شوند، همان‌هایی هستند که فردا از بی‌قانونی، فساد و عقب‌ماندگی می‌نویسند و می‌گویند و می‌نالند .این تناقض، اتفاقی نیست.این فرهنگ است.ساموئل هانتینگتون می‌گفت مشکل جوامع درحال‌توسعه، فقدان قانون نیست؛ شکاف بین قانون و باور عمومی به آن است.ما قانون داریم، اما به آن اعتماد نداریم.برای همین، قانون را مانع می‌بینیم، نه قرارداد.نتیجه روشن است:هرکس به اندازه‌ی قدرتش قانون را خم می‌کند.حکومت، با قدرت بزرگ‌تر.مردم، با قدرت کوچک‌تر.اسم‌ها فرق دارد، منطق یکی‌ست.حالا بیایید یک قدم جلوتر برویم.فرض کنید یکی از «ما» به پست مدیریتی برسد.نه آدم بدی است، نه فاسد بالفطره.دیروز در صف نانوایی غر می‌زد، امروز پشت میز نشسته و همان رفتار و گلایه از زمین و زمان و مقصر دانستن دیگران و همه جز خودحداکثر سه ماه بعد، اولین جمله‌ی آشنا از این فرد شنیده می‌شود:«این قانون خیلی سفت‌وسخته، باید یه‌جوری راهش رو باز کرد.»این‌جا سقوط اخلاقی شروع نمی‌شود؛قبلا شروع شده، فقط حالا دیده می‌شود.روان‌شناسی این روند را خوب می‌شناسد: لغزش تدریجی اخلاقی.هیچ‌کس با فساد بزرگ آغاز نمی‌کند.با «فقط این بار» شروع می‌شودنقل به مضمون از سخن آقای ......:انسان قدم قدم و مرحله مرحله مراتب چشم پوشی از قانون و انسانیت را به سوی (دیوث )شدن طی می‌کند هیچکس یکباره (دیوث)نشده یک یوث دو یوث و.....در نهایت دیوث بعد می‌شود «همه همین کار رو می‌کنن».آخرش می‌رسد به «اگه من نکنم، یکی دیگه می‌کنه».ما در فرهنگی رشد کرده‌ایم که «پارتی داشتن» سرمایه  محسوب می‌شود.از کودکی یاد گرفته‌ایم کار راه افتادن، مهم‌تر از درست راه افتادن است.اگر کاری با آشنا جلو برود، تشویق می‌شویم:«بلدی زندگی کنی خیلی زرنگی .»ماکس وبر این را «سلطه‌ی شخصی» می‌نامید.جایی که رابطه جای قاعده را می‌گیرد.در چنین جامعه‌ای، حتی مدیرِ خوش‌نیت هم، ناخودآگاه همان الگو را بازتولید می‌کند.چون ابزار دیگری بلد نیست.اینجا تفاوت اصلی ما با جوامع متمدن روشن می‌شود.در آن‌جا سیستم طوری طراحی شده که حتی اگر مدیر بخواهد تخلف کند، نتواند.اینجا سیستم طوری است که حتی اگر نخواهد، مجبور می‌شود.فشار فامیل، دوست، همشهری، هم‌دانشگاهی.اگر کمک کنی، می‌شوی آدم باحال.اگر کمک نکنی، می‌شوی بی‌معرفت.فساد این‌جا فقط فردی نیست؛ اجتماعی است.جامعه از مدیر انتظار تخلف دارد.تاریخ هم این را تایید می‌کند.مشروطه، قانون آورد اما فرهنگ قانون‌پذیری نیاورد.انقلاب ، قدرت را جابه‌جا کرد اما فرهنگ حذف و مطلق‌گرایی را نگه داشت.اسم‌ها عوض شدند، الگوها نه.اریک فروم هشدار داده بود جامعه‌ای که مسئولیت را تمرین نکرده، آزادی را تاب نمی‌آورد.چنین جامعه‌ای یا دنبال ارباب می‌گردد، یا خودش ارباب می‌سازد.حکومت‌ها بی‌تقصیر نیستند.اما منشأ و دلیل همه  تقصیر هم نیستند.جامعه‌ای که فرهنگش اصلاح نشود، هر حکومتی را شبیه خودش می‌کند.مثل آبی که ظرفش را شکل می‌دهدبه فرض حکومت  عوض شود و ما همان بمانیم،فقط تاریخ را به نوعی آماده تجربه چندین باره  شده ایم ، البته نه با استفاده از تجربه های زیست شده بلکه دقیقا همان مسیر و قاعدتا همان نتایج و اتفاقات منتظر جامعه می‌باشد تا وقتی قدرت را غنیمت بدانیم نه امانت،تا وقتی قانون برای «بقیه» باشد نه برای خودمان،هیچ تغییر سیاسی‌ای معجزه نمی‌کند.تغییر واقعی، از جایی شروع می‌شود که قبول کنیمما فقط قربانی نیستیم؛بخشی از مسئله‌ایم.و این، سخت‌ترین جایی است که یک جامعه می‌تواند می‌تواند بایستد.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پالایشگاه های جدید با منطق و فکر قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-tpykywdzswus</link>
                <description>هر بار که خبر افتتاح یک پالایشگاه یا پتروشیمی تازه منتشر می‌شود، یک انتظار تکراری هم زنده می‌شود؛ این‌که بالاخره قرار است صنعت نفت ایران وارد دوره سوددهی پایدار شود. اما تجربه سال‌های اخیر چیز دیگری می‌گوید. بسیاری از همین پروژه‌های جدید، با وجود سرمایه‌گذاری‌های سنگین، نه‌تنها معجزه نمی‌کنند بلکه گاهی حتی روی کاغذ هم سودده نیستند. دلیلش نه کمبود خوراک است و نه نبود بازار، مسئله جای دیگری‌ست: مسئله اینجاست که منطق طراحی حاکم بر بسیاری از پروژه‌ها، متعلق به نسل قدیمی صنعت نفت  است؛ نه منطق ارزش‌آفرینی امروز.مسئله کجاست؟ در اغلب پالایشگاه‌های ایران، نوساز بودن به معنای تغییر بنیادین در فرض‌های طراحی و اقتصاد فرآیند نیست. اسکلت فلزی نو است، تجهیزات ثابت و دوار و ابزار دقیق و.... تازه‌اند، اما معماری  فکری مدیران ارشد و تصمیم گیران اصلی قدیمی است؛ معماری‌ای که هدفش فقط تبدیل نفت خام به سوخت بوده و همچنان هست نه خلق ارزش اقتصادی پایدار.این نوع نگاه در طراحی معمولاً چند ویژگی مشترک دارد:سهم بالایی از استخراج  نفت به محصولاتی کم‌ارزش مثل نفت کوره منتج می‌شود .واحدهای ارتقادهنده سنگین یا حذف شده‌اند یا با ظرفیت محدود کار می‌کنند.مصرف انرژی بالاست و بازیافت حرارتی در حد حداقلی انجام می‌شود.سبد محصولات انعطاف‌پذیر نیست و پالایشگاه در برابر تغییر بازار قفل می‌شود.مثال عینی: پالایشگاه ستاره خلیج فارس و محدودیت منطق سوخت‌محوربرای روشن شدن بحث، بد نیست سراغ یک نمونه واقعی برویم. پالایشگاه ستاره خلیج فارس به‌عنوان بزرگ‌ترین پالایشگاه میعانات گازی کشور، از نظر زمان بهره‌برداری پروژه‌ای جدید محسوب می‌شود و بارها به‌عنوان نماد خودکفایی در بنزین معرفی شده است.اما اگر با نگاه فنی و اقتصادی به آن نگاه کنیم، تصویر پیچیده‌تر می‌شود:خوراک پالایشگاه، میعانات گازی با ارزش صادراتی بالاست که می‌توانست در زنجیره پتروشیمی ارزش افزوده بیشتری ایجاد کند.تمرکز اصلی طراحی روی تولید سوخت است، نه محصولات شیمیایی یا میان‌دستی با حاشیه سود بالاتر.وابستگی شدید به مصرف انرژی و هیدروژن، هزینه‌های عملیاتی را بالا می‌برد.سوددهی پروژه به‌شدت به قیمت‌های دستوری داخلی و یارانه پنهان وابسته است، نه مزیت رقابتی واقعی.به بیان ساده، ستاره خلیج فارس بنزین تولید می‌کند، اما طراحی آن الزاماً برای ارتقا ارزش اقتصادی کل  خوراک شکل نگرفته است.هر لیتر بنزین واقعاً چقدر تمام می‌شود؟اگر هزینه‌ها را همان‌طور که در اقتصاد مهندسی تعریف می‌شود حساب کنیم، تصویر خوشایندی به‌دست نمی‌آید.با این فرض‌ها:خوراک با قیمت فرصت صادراتی محاسبه شود.راندمان واقعی واحدها و تولید فرآورده‌های کم‌ارزش لحاظ شود.هزینه انرژی، کاتالیست، تعمیرات اساسی، استهلاک سرمایه و خواب سرمایه دیده شود.در پالایشگاه‌هایی با منطق طراحی مشابه، هزینه واقعی تولید هر لیتر بنزین می‌تواند در محدوده‌ای معادل ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان (به قیمت‌های امروز و بدون یارانه پنهان) قرار بگیرد.این عدد نه اغراق است و نه سیاسی؛ نتیجه مستقیم طراحی‌ای است که ارزش را در «حجم تولید» می‌بیند، نه در «کیفیت سبد محصول».چرا با این مدل سود شکل نمی‌گیرد؟چون بنزین به‌تنهایی محصول و کالای سودآوری نیست. وقتی بخش بزرگی از نفت خام یا میعانات به فرآورده‌هایی تبدیل می‌شود که یا بازار ندارند یا با تخفیف سنگین فروخته می‌شوند، کل پروژه روی دوش یارانه (بیت المال )می‌ایستد، نه روی پای خودش.مسئله اصلی: ذهنیت ساخت پالایشگاهتا زمانی که پالایشگاه در ایران بیشتر یک پروژه سیاسی و نمادین باشد تا یک بنگاه اقتصادی رقابتی، نتیجه همین خواهد بود؛ پروژه‌های بزرگ، پرهزینه و کم‌بازده باقی خواهند ماند مشکل صنعت نفت  ایران کمبود دانش یا تجهیزات نیست. مسئله، اصرار بر ساخت آینده با نقشه‌های گذشته است. پالایشگاه مدرن فقط ساختمان جدید نیست؛ طراحی نو، نگاه اقتصادی و شجاعت عبور ازمنط منطق قدیمی می‌خواهد.</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل ها و دردهایشان</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-s4t5cptuikas</link>
                <description>نسلی که دندان‌هایش را از دست داد، نسلی که ذهنش را از دست می‌دهد، و نسلی که نیازهایش تازه شروع شده‌اند…** دیروز که یاد نسل‌های قبل افتادم، همان‌هایی که کودکی‌شان در نبود مسواک و نخ دندان گذشت، ناخودآگاه فهمیدم چرا دندانپزشکی تا سال‌ها معدن طلا بود. آدم‌هایی که دهه‌ها با عادت‌های غلط بزرگ شده بودند، وقتی به بزرگسالی رسیدند، یک‌راست ردیف صندلی مطب‌ها را پر کردند و صنعت دندانپزشکی را تبدیل کردند به یکی از پول‌سازترین حرفه‌های ایران. اما امروز ما در داستان دیگری زندگی می‌کنیم. نسل جدید دیگر مسواک را می‌شناسد، دهان و دندان را جدی می‌گیرد و با اولین درد دندان از خواب می‌پرد. مشکلش اما جای دیگری است: ذهن. فشار اقتصادی، اضطراب‌های جمعی، آینده‌ی مبهم، فرسودگی اجتماعی… تمام این‌ها کاری کرده که نسل فعلی بیش از هر زمان دیگری نیازمند گفت‌وگو، درمان، تکیه‌گاه و روانشناس باشد. آمار جهانی و داخلی هم با صدای بلند می‌گویند: بازار خدمات سلامت روان در مسیر انفجاری رشد است. اما سؤال اصلی اینجاست: بعد از دندان و روان… آینده پول کجاست؟ پاسخش شاید از همیشه واضح‌تر باشد؛ کافی است فقط به خیابان‌ها نگاه کنیم: جمعیت ایران دارد پیر می‌شود. نه آهسته، بلکه با سرعت. سالمندان فردای ما، نه شبیه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های دیروز خواهند بود و نه نیازهایشان قابل مقایسه با نسل‌های قبل است. این نسل جدید سالمندی، موبایل دارد، توقع دارد، خدمات می‌خواهد، ابزارهای مخصوص می‌خواهد، امنیت ذهنی و جسمی می‌خواهد. و این یعنی یک چیز: بزرگ‌ترین بازار پول‌ساز دهه‌های آینده در ایران، صنعت سالمندی است. از ابزارهای ایمنی گرفته تا خدمات شخصی‌سازی‌شده، از خانه‌های مراقبتی مدرن تا گردشگری سالمندان، از مکمل‌های تخصصی تا فناوری‌های مراقبتی هوشمند… بازاری در حال شکل‌گیری است که هنوز دست‌نخورده است؛ یک بیابانِ طلایی که کسی کلنگ نزده. و پیش‌بینی من؟ ساده و صریح: هر کسی از همین امروز وارد بازار نیازهای سالمندان شود—با هر سرمایه‌ای، حتی کوچک—در دهه‌های آینده روی موجی می‌ایستد که دیر یا زود همه مجبور می‌شوند دنبالش بدوند. آینده همیشه سرنخ‌هایش را به ما نشان می‌دهد؛ فقط باید کسی باشد که زودتر از بقیه آن‌ها را باور کند.مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 01:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگهی های دروغین استخدام</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%A2%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-r3xtepribo8g</link>
                <description>در سال‌های اخیر، آگهی‌های استخدام در ایران به یکی از پر بازدیدترین بخش‌های اینترنت تبدیل شده‌اند؛ اما پشت این حجم انبوه از آگهی‌ها همیشه واقعیت استخدام وجود ندارد. در حالی که آگهی استخدام در جهان یکی از شفاف‌ترین و مؤثرترین ابزارهای اشتغال است، در ایران متأسفانه بخش قابل توجهی از این آگهی‌ها هدفی جز استخدام دارند.برخی از شرکت‌ها آگهی استخدام منتشر می‌کنند تا بازدید سایت خود را بالا ببرند، رتبه سئوی‌شان بهبود یابد یا صرفاً برای جمع‌آوری رزومه و اطلاعات افراد استفاده شود. بعضی دیگر برای نمایش ظاهری رشد و پویایی شرکتشان، پست‌های شغلی خیالی منتشر می‌کنند. در مواردی هم شرکت‌ها از طریق مصاحبه‌های ساختگی به دنبال تست بازار کار، جمع‌آوری اطلاعات، یا حتی تبلیغات پنهان خود هستند.اما بهای این بازی‌ها را کارجویان می‌پردازند؛ افرادی که شاید با آخرین امید، رزومه می‌فرستند، تماس می‌گیرند و گاهی حتی هزینه رفت‌وآمد و وقت خود را صرف رسیدن به مصاحبه‌هایی می‌کنند که هیچ واقعیتی پشت آن نیست. برای کسانی که در جستجوی کار هستند، هر آگهی می‌تواند معنای یک فرصت تازه باشد — و وقتی این فرصت‌ها دروغین باشند، نتیجه چیزی جز سرخوردگی، بی‌اعتمادی و ناامیدی نیست.استفاده از کارجویان و افراد بیکار به عنوان ابزار تبلیغات یا وسیله افزایش ترافیک سایت‌ها عملی بی‌رحمانه و غیرانسانی است. هر شرکت یا پلتفرمی که چنین رفتارهایی را انجام می‌دهد، نه‌تنها به اعتماد عمومی لطمه می‌زند، بلکه با امید و عزت‌نفس انسان‌هایی بازی می‌کند که تنها خواسته‌شان داشتن یک شغل شرافتمندانه است.این مسئله نیازمند توجه جدی رسانه‌ها و نهادهای مسئول است. آگهی‌های شغلی باید راستی‌آزمایی شوند و سایت‌های کاریابی موظف باشند اعتبار کارفرمایان را بررسی کنند. در غیر این صورت، بازار کار کشور به میدان سوءاستفاده تبدیل خواهد شد.آگهی استخدام باید نشانه امید باشد، نه فریب. نباید اجازه داد که بی‌مسئولیتی و سودجویی عده‌ای اندک، اعتماد عمومی و امید جوانان این سرزمین را نابود کند.مخلص امین</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 01:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ltclwvcxujqx</link>
                <description>گاهی میان تندی بادِ روزمرگی، دلم می‌خواهد یقه‌ی جهان را بگیرم و یادش بیندازم که هنر، فقط یک جور گفت‌وگو با زندگی است؛ یکی زمزمه می‌کند، یکی فریاد می‌زند. شعر را می‌گویند هنر پنجم و سینما را هنر هفتم؛ و اگر قصیده، نفسِ بلند و کشیده‌ی شاعر است، فیلم بلند هم همان رودی‌ست که آهسته اما سهمگین از قاب‌ها می‌گذرد. آن‌طرف، رباعی مثل تیر برقِ کوتاه و مستقیم، چهار مصراع با چهار ضربه. همان‌طور که فیلم کوتاه، ضرب‌آهنگ فشرده‌ای‌ست از جهان: تیز، بی‌حاشیه، عریان.راستش همیشه برایم فیلم کوتاه یک‌جور خاکِ حاصل‌خیز بوده؛ جایی که تخیل، جسورانه و سرشار از دانستن ،لختِ لخت می‌دود. بی‌تکلف، بی‌غرور. شاید چون یادم نمی‌رود آن روزی را که هنوز دانشجو بودم، در سالن کوچکی در دانشگاه ـ که اسمش را گذاشته بودند «مرتضی آوینی» اما روح حاکمش پشت تاریکی همیشه برای بچه ها ((کامران)) بود همیشه بوی صندلی‌های کهنه و نم مونده دیوارش تو مشام ـ نشستیم برای دیدن آثار جشنواره‌ی فیلم کوتاه.چراغ‌ها خاموش شد، پرده روشن. اما تصویر؟ فقط یک صفحه‌ی سفید. نه موسیقی، نه تکان، نه حتی سایه‌ی یک آدم. اولش همه خیال کردند تیتراژ است. بعد یک‌جور انتظار محترمانه، که خب الان شروع می‌شود.دو دقیقه گذشت. سکوت. سه دقیقه. زمزمه‌ها شروع شد. یکی زیر لب گفت نکنه دستگاه خرابه؟؟!. یکی گفت فیلم اشتباهی پخش شده شاید !!. چهار دقیقه که شد، انگار از گوشه‌ی پرده، نقطه‌ای سیاه عبور کرد؛ صدای وزوز ریزی هم آمد. یک مگس. فقط یک مگس. سالن داشت جوش می‌آورد؛ اعتراض‌ها بلند شده بود، صندلی‌ها جابه‌جا می‌شد، همه خسته، کلافه، عصبی.پنج دقیقه که رسید، درست در لحظه‌ای که سالن داشت منفجر می‌شد، روی همان سفیدی مطلق، یک متن ظاهر شد؛ مثل یک پتک:تحملش سخته؟ اذیت شدین؟ کلافه شدین؟این فقط کمتر از پنج دقیقه از زندگی یک جانباز قطع‌نخاعی بود.کسی که سال‌هاست روی تخت، بی‌حرکت، فقط سقف را می‌بیند. همین. فقط سقف.سالن یکهو خالی شد از صدا. مثل اینکه کسی گلوی همه را هم‌زمان فشار دهد. هیچ‌کس تکان نمی‌خورد. انگار آن صفحه‌ی سفید، آینه‌ای شده بود که ما را برهنه نشان می‌داد: بی‌حوصله، بی‌صبر، بی‌فهمِ رنج.وقتی چراغ‌ها روشن شد، من حس می‌کردم یک‌تکه‌ام را کسی برداشته و گذاشته جایی که دیگر مال من نیست. آن فیلم کوتاه نه قصیده بود، نه رباعی. خودش بود؛ زخمی و بی‌واسطه. یک سیلی. یک تکان.سال‌ها گشتم دنبال اسم فیلم، دنبال سازنده‌اش، حتی دنبال کسی که شاید دیده باشدش. هیچ‌جا پیدا نشد. انگار فیلمی بود که آمده بود، کارش را کرده بود و رفته بود. اما راستش را بخواهی، همین گمشده‌بودنش هم به عظمتش اضافه کرد. بی‌هیچ ادعایی، رفت نشست کنار ده فیلم مهم زندگی من. نه به خاطر تکنیک، نه فرم، نه روایت. فقط به خاطر اینکه به من یاد داد گاهی پنج دقیقه سکوت، عمیق ترین دردهاو دانستن ها را بهمراه دارد ......و شاید همین است جادوی فیلم کوتاه؛همان رباعی تصویر.چهار خط ، اما تیر خلاص.مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 15:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-yxsnnwkkyvy3</link>
                <description>چهل‌سالگیم را صبح‌ها با یک بغضِ سنگین آغاز می‌کنم. انگار شب، تمامِ بارِ دنیا را ریخته توی سینه‌ام و رفته. چشم باز می‌کنم، سقفِ اتاقِ همین خانه‌ی امروزی‌ست، اما روحم هنوز توی کوچه‌پس‌کوچه‌های دهه‌ی شصت جا مانده؛ جایی که من کودکی هستم ، با شلوارپاره و کفش ملی ، دنبالِ توپِ پلاستیکیِ قرمز می‌دوم و صدای «حسن و علی و احسان » از کوچه هشت متری محل می‌آید.شب‌ها خواب می‌بینم؛ نه از این خواب‌های رنگ‌ورو‌رفته‌ی بزرگسالی که پر از صورت‌حساب و جلسه و اسمِ آدم‌هایی‌ست که دیروز شناختمشان. نه. خواب‌هایم هنوز همان رنگِ کهنه‌ی کودکی را دارد؛ بوی نانِ سنگکِ داغِ( مسجد ابولفضل) یا گاهی لواش( عمو کرم )، صدای زنگِ تنها دوچرخه زنگ داری که سالها از کوچه ما راس همان ساعت یکنفر را می‌برد صحرا ، خنده‌ی «اقا اسد » که همیشه یه آب‌نباتِ قیفی توی جیبش داشت وقتی از سر کوچه پیداش میشد با کفشی که پاشنه هاش خوابیده بود و دستمال یزدی که به دور دست پیچیده بود و فلاکس چای که همیشه خالی بود حین برگشت و همیشه هم سه تا دخترش به محض دیدن پدرشون می‌دویدند سمتش و.... همه‌ی آدم‌های خوابم مرده‌اند یا گم شده‌اند یا آن‌قدر عوض شده‌اند که دیگر نمی‌شناسمشان، اما توی خواب، هنوز همان چشم‌ها و همان صدایِ روزِ اول را دارند. انگار زمان برای آن‌ها ایستاده، فقط منِ واقعی‌ام را از قطار پیاده کرده و رفته.صبح که بیدار می‌شوم، انگار از یک سفرِ طولانیِ بی‌بازگشت آمده‌ام. پاهایم خسته، کمرم شکسته، چشم‌هایم پر از اشکِ بی‌دلیل. توی آینه نگاه می‌کنم؛ مردی با موهای جوگندمی و خطِ خستگیِ عمیقِ پیشانی. اما درونِ این صورت، هنوز همان پسرکی‌ست که منتظر است ننه اش بیاید از پشتِ در صدا بزند: «بیا صبحونه بخور، تخم‌مرغِ نیمرو با گوجه!»می‌نشینم روی تخت، دست می‌گذارم روی سینه‌ام؛ ضربانش آرام است، اما انگار قلبم هم خسته است از این‌همه سفرِ شبانه به گذشته. چقدر دلم می‌خواهد یک شب، فقط یک شب، خواب ببینم که چهل‌ساله‌ام؛ که توی همین خانه‌ام، با همین خطوطِ صورتم، با همین تنهاییِ شیرین و تلخم. که یکی از آدم‌های این روزگارم بیاید توی خوابم، دستم را بگیرد و بگوید: «هی! تو همین‌جایی، همین حالا، با ما.»اما نه. هر شب، درِ زمان دوباره باز می‌شود و منِ کوچک را می‌بلعد. صبح که چشم باز می‌کنم، دوباره غریبم، دوباره بی‌وطن. اشک می‌ریزم بی‌صدا، چون نمی‌دانم برای چه گریه می‌کنم؛ برای آن پسرکی که دیگر نیست، یا برای این مردی که نمی‌تواند باشد؟خسته‌ترین آدمِ دنیا، صبح‌ها منم. با یک فنجان چایِ تلخ و بغضی که هیچ‌وقت نمی‌شکند.مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 11:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران جان ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-x9tj1vdffeyq</link>
                <description>شب حمله اسرائیل، تهران انگار پیر شد، داغِ هوا نشست روی صورت آدم‌ها و سایه‌ها کش آمد. توی کوچه و خیابان ، همه مات بودیم؛ بچه‌ها خواب‌آلود و هیجان‌زده، بزرگ‌ترها با پیراهن‌هایی که نصفه‌نیمه پوشیده بودند، موهای پریشان، چشم‌هایی که دنبال پاسخی می‌گشتند که وجود نداشت.هرکس ته دلش می‌گفت شاید این یکی اشتباه باشد؛ شاید دو تا صدا بلند شده و تمام. ولی نه، اشتباه ما بود. ما که فکر می‌کردیم این سرزمین همیشه از همان جایی که نباید، درست عمل می‌کند.مدعیان سیاست هم گم شده بودند. همان‌هایی که همیشه روی صندلی‌هایشان لم می‌دهند و برای مردم نسخه می‌نویسند.بعدها همگی آمدند جلوی دوربین و یک مشت جمله بی‌خاصیت ردیف کردند: «در نوع حمله غافلگیر شدیم، نه اصل حمله.»انگار کسی تصاویر را ندیده بود.انگار ما کوریم، دنیا کر است، تاریخ هم خواب مانده.واقعیت مثل سیلی بود، یک کشور کوچک، با وسعتی که روی نقشه گم می‌شود، زد و بدجوری هم زد. کاری هم از ما برنیامد. نمی‌شد مثل فیلم قیصر ادا درآورد و گفت «ما همه‌جا می‌گیم زدیم، شما هم بگو زده». این دوره، دوره تصویر بود. دوره عدد. دوره لحظه به لحظه. دنیا دید چه شد. دید که در کمتر از ده دقیقه اول چه کسانی حذف شدند. دید چه جاهایی را زدند. دید که سمت مقابل چند نفر از دست داد و ما چند نفر.و از همه تلخ‌تر اینکه هیچ جنگنده‌ای از آنهایی که سال‌ها اسمشان را مثل مدال روی سینه می‌زدیم از زمین بلند نشد.حتی یک آژیر خطر.حتی یک پناهگاه نصفه‌نیمه.اصلاً کسی نبود که بایستد و بگوید «آرام باشید».شهر مثل بچه‌ای بود که از سرپرستش جا مانده.طبیعی بود که روح و روان مردم ترک بردارد. طبیعی بود که آدم حس کند پشتش خالی شده.آن شب، سکوت از ترس بلندتر بود.پنجره را باز کردم. از حیاط روبه‌رو صدای بچه‌ها بلند بود. چندتا بچه چهار، پنج ساله، بازی جنگ راه انداخته بودند. بچه همین است؛ بازی را از روی جهان بزرگترها کپی می‌کند، حتی قبل از اینکه بفهمد دنیا چه زشتی ها دارد.نقش‌ها تقسیم می‌شد.کودکی که از همه درشت تر و قوی تر به نظر می‌رسید فوری گفت: «من آمریکا می‌شم.»بعدی: «من اسرائیلم.»آن یکی هم برای خودش نقشی قوی برداشت.و ایران؟افتاد برای کوچک‌ترین و نحیف‌ترین بچه گروه.بچه نقش را که شنید، وا رفت. نشست زمین. بعد یکهو زد زیر گریه:«من نمی‌خوام ایران باشم… من از ایران خوشم نمیاد…»بغضش مثل گلوله‌ای بود که مستقیم زد وسط سینه آدم بزرگ‌ها.یکی از بچه‌ها که می‌خواست آرامش کند، دست انداخت گردنش و گفت:«باشه بابا گریه نکن… تو اداره گاز باش!»همین.یک جمله کوچک که هزار تا حرف داشت.بازی بود، اما این بازی خلاصه و عصاره تمام جامعه و کشور بود آینه ای بود برای اهلش برای آنان که میخواهند ببینند . آینه‌ای که نشان می‌داد ما کجا ایستاده‌ایم.اگر بچه‌های یک سرزمین دلشان نمی‌خواهد جای کشورشان بایستند…فردا با چه امیدی قرار است آن کشور ساخته شود؟چه کسی قرار است جان بدهد؟چه کسی قرار است جان بسازد؟دوستی به کشور، تعصب، تعلق خاطر مام میهن … این‌ها چیزهایی است که از کودکی شکل می‌گیرد.وقتی این حس بمیرَد، وقتی بچه بگوید «من ایران نمی‌شم»،هیچ قدرت نظامی و اقتصادی و رسانه‌ای نمی‌تواند آینده را نگه دارد.سرنوشت هر کشوری را نه ژنرال‌ها تعیین می‌کنند، نه سیاستمداران پشت میز.سرنوشت را همان بچه‌هایی تعیین می‌کنند که در بازی‌هایشان نقش ها را انتخاب می‌کنند.و وقتی روزی برسد که بچه‌ها از «ایران بودن» فرار کنند،آن روز لازم نیست موشکی شلیک شود.کشور، آرام و بی‌صدا، از درون تمام می‌شود.مخلص امین ظاهری مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 11:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تسبیح اموات</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AA-rmttbmmpw5tv</link>
                <description>بچه که بودم، شانس مثل نسیمِ صبحگاهی کوچه‌مان دورم می‌پیچید. این شانس نه از جنس پول بود، نه اسباب‌بازی. اسمش دادا بود و ننه. دو ستونِ مهربان و پیر که سایه‌شان روی سرم بلندتر از پدر و مادر واقعی‌ام می‌افتاد. من زیر همین سایه قد کشیدم؛ همان‌جا که آدم قبل از اینکه حرف زدن یاد بگیرد، انسان بودن را یاد می‌گیرد.خانه‌مان، فقط خانه‌ نبود؛ پایگاهی بود از غم و شادی و گلایه و مشورت همه فامیل و محل و آشنایان . از بعد نماز صبح درب ورودی خانه فقط «روی هم» می‌ماند، چفت نمی‌شد. انگار قرار بود همیشه راهی برای ورود آدم‌ها باز باشد. فامیل، همسایه، رهگذر، رفیق، قاصد، همه می‌آمدند و می‌رفتند. خانه ما یک لوکیشن زنده بود؛ صبح که می‌شد داستان و ماجرا عوض می‌شد و اسم‌ها و قصه‌ها دوباره از اول شروع می‌شدند.آن روزها امنیت، امنیتِ قفل نبود؛ امنیتِ آدم‌ها بود. انگار دزدها هم اگر از کنار خانه‌مان رد می‌شدند، سرشان را پایین می‌انداختند و رد می‌شدند.یک عادتی بود میان دادا و ننه. یک بازی آرام، یک تفریحِ تلخِ نجیب. وقتی خانه خلوت می‌شد، وقتی بالاخره فرصتِ چند دقیقه نفس کشیدن پیدا می‌کردند، یک خاطره از دهانشان بیرون می‌پرید. خاطره‌ای که اسم کسی درونش بود. کسی که دیگر نبود. و همین اسم، همین یک اشاره، راه می‌انداخت: «خدا رحمتش کنه… نور به قبرش بباره… یادته فلانی…؟»بعد دادا نیم‌نگاهی می‌کرد به ننه. همان نگاه معروفش. و جمله‌ای که انگار از اعماق دریا می‌آمد:«رفیق(در خلوت و خصوصی همیشه دادام ننه ام را رفیق خطاب میکرد !و چه لقب بامسمی و برازنده ای به همسر صبور و وفادارش داده بود ) همه رفتن‌ها… حواست هست؟»ننه نفسش را می‌داد بیرون و آرام می‌گفت: «آره پ نومونم…»و بعد مراسم شروع می‌شد. تسبیحی بود، نخ سبزی از دلش می‌گذشت. یکی اسم می‌گفت، آن یکی یک دانه را رها می‌کرد. تق… تق… تق…صدای مهره‌ها مثل صدای قطره‌های باران بود روی سقف حلبی؛ آهسته و مطمئن، اما سنگین. من تماشاگر کوچک این صحنه‌ها بودم. اسم‌ها را نمی‌شناختم، اما هر دانه‌ای که جابه‌جا می‌شد، انگار یک ستاره فرو می‌افتاد.در دلم می‌گفتم: « یا خدا ا ا!!! چقدر آدم می‌شناختن که مردن… چرا من یک نفر رو هم ندارم؟ چرا سهم من از این تسبیح خالیه؟»کودکی است دیگر؛ غم را هم بازی میدانند و برای هر بازی اگر بیرون باشند دلگیر میشوند .سال‌ها چرخیدند. تندتر از چیزی که فکرش را می‌کردم.اول ننه رفت. بعد دادا.بعد همسایه‌ها. بعد فامیل. بعد آدم‌هایی که فکر می‌کردم تا خودِ جاودانگی هستند.و یک روز، یک صبح، یک لحظه… دیدم خودم نشسته‌ام وسط خانه ای نه همان لوکیشن سابق . سازه ای بود محکم با درب ضد سرقت و .... و من خودم می‌توانم تسبیح را بردارم، اسم بگویم، دانه‌ها را یکی‌یکی رها کنم.و وای که چقدر زیاد شدند.چقدر زیاد…ای کاش آن روزهای دور، وقتی کنار دادا و ننه نشسته بودم، از خدا نمی‌خواستم سهمی در این تسبیح داشته باشم.ای کاش…مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 12:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار آفرینان کارتونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-z81arcnaigbi</link>
                <description>در ایران مصاحبه و نشون دادن افراد اصطلاحا کارآفرین زیاد در رسانه ها مخصوصا تلویزیون و رادیو انجام می‌شود .هدف از این کار هم قطعا ایجاد انگیزه برای دیگران و اینکه اگر کسی خواست بتونه از تجربه های این افراد استفاده کنههر چند در انتخاب و معرفی افرادی که به عنوان کارآفرین موفق حرف و حدیث زیاده و خیلی از موارد بعداز مدتی مشخص میشه برنامه ساختگی و فرد موفق هم کاذب از آب درآمدهاما حرفم با اون افرادی که حالا به ظاهر صاحب کسب و کاری هستند و بالنسبه هم ترقی کردن.اولا هر پیشرفت مالی دلیل بر سلامت و درست بودن مسیر فرد نیست اینو داشته باشید.اما مهمتر اینکه همه تقریبا شبیه هم هستند و داستان و سناریو های نخ نما شده با حضور نقش اول که خیلی فقیر بودن و از بچگی کار کرده همراه با خرده داستان‌هایی که این بین از رفتار محیر العقول و واقعا یونیک خودشون از بچگی میگن که شم اقتصادی که این بچه ایرانی داشته غلط کرده و گوه میخوره ایلان ماسک در بزرگسالی و چرچیل در نخست وزیر ی سر سوزنی بهره برده باشندو سیر داستان جوری برای مخاطب که الان داره با دهان نیمه باز و سراپا غرق و محو در برنامه بهش تحسین میگه و غبطه میخوره دکوپاژ میشه که با یک اعجوبه مواجهیم و اولین تیر رو میزنه که آهای مردم یک نابغه جلو شما نشسته و اگر الان یکم پول داره بدلیل نبوغ و خاص بودن ذاتی و خدادادی خاص ایشان هست ولاغیر .یکی نیست همین لحظه برنامه رو قطع کنه و بگه اگر قراره صدا و سیما و بودجه بیت المال برای انگیزه سازی عموم جامعه باشه پس اگر حرف این عمو درست باشه و این سالار و معجزه قرن واقعا نخبه و کمپوت استعداد پس دیگه حرفی نمی‌مونه نتیجه اینکه اگر مخاطب در کودکی یا نوجوانی از این احوالات نخبگی و از این داستانها و روایت‌هایی که مثل این فرد ندارد پس بی استعداد و امکان موفقیت نیست و تمام .بعد همین استاد باز ادامه می‌دهند و هرچه در توان دارند برای معرفی و تبلیغ خودش از این تریبون عمومی سو استفاده می‌کنه ناگفته نماند این وسط نامجری ناکارشناس ،گوشت تلخ و گوش مخملی دستمال به دست هم با سوالات احمقانه و جهت دار و لبخند های مضحک و میمیک کودن به این سیرک کمک می‌کنه و نتیجه و سکانس پایانی هم میشه اینکه آهای مردم دیدید هی نگید نمیشه تو ایران کار کردن نمیشه رشد کردن نمیشه تولید و سازندگی مشکل و سخته بفرمایید این نمونه زنده پس دیدید شما مشکل دارید و کشور داری ما عالیه و همچنین جواهر و لعبتهایی بار آوردیماما ای کاش برنامه سازان و اتاق فکر پوسیده این استفراغ های متعفن از اینکه چرا همه مهمونا و نمادهای موفقیتشون یک جاهایی از فیلم نامه رو سانسور میکننندو به اطلاع عموم نمیرسونندو اونم بخش هیجانی و البته عطف و اصل ماجرا همون جاست که نمی‌گن چون اگه بگن دیگه هیچکس برای یک آدم معمولی و چه بسا با توانایی های به مراتب کمتر از متوسط جامعه به به نمیگه کسی پای حرفاش نمیشینه که این موجود بخواد خودشو ارضا کنهاون قسمت مشترک سانسوری همشون کمک و ارتباط های خاص و پارتی بوده که در یک جای مسیر اگر نبود کلا داستان این فرد چیز دیگری بود در بهترین حالت به عنوان سنگ زن تو یک کارگاه کوچک سازه فلزی یا پیشکار یک نانوایی یا .....اما به لطف وجود سوپر من و منجی که در این فیلم مستند حیات وحش گونه باعث رشد این بنده خدا شده و در واقع این فرد ماکت و بدل و پیشکار پدرخوانده قدرتمندی است که اسم و تصویری از او نیست و ...و یک جوان ساده با تاسی از مهملات قهرمان کارتونی و پوشالی داستان و به کارگیری نسخه تجویزی ایشان که تلاش و کوشش و آموختن و .....در مسیر کارآفرینی بدون پارتی و حامی که سرابی بیش نیست سلامتی،اعتماد به نفس جوانی، عزت نفس ، احترام و ....همه چی زندگیشو از دست میده از بس می‌ره و نمیشه می‌ره و شکست میخوره می‌ره و بازی بی بازی می‌ره و می‌ره و می‌ره ......مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 12:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوپ هیئت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%BE-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-%D9%87%D8%A7-rirmqkmkulkq</link>
                <description>تشکل‌هایی با اسم‌های بزرگ و خروجی‌های منفیاز اندیشکده‌ها و مجامع مشورتی تا حزب‌هایی که فقط روی کاغذ تیم و خرد جمعی و به نوعی تقلید و پیروی از رفتار متمدنانه جوامع پیشرفته هستند در همه‌جای دنیا اندیشکده، مجمع مشورتی، انجمن عمومی و حزب سیاسی یک معنا دارد: یک جمع تخصصی که برای تولید فکر، اصلاح سیاست‌ها، رصد فساد و ارائه راه‌حل جمعی تشکیل می‌شود. در ظاهر هم همین را تبلیغ می‌کنند: تیم‌ورک، شفافیت، مشارکت عمومی، عضوگیری آزاد، گزارش‌دهی منظم. اما همین سازوکار که در کشورهای سالم موتور توسعه است، در ایران به‌طرز غم‌انگیزی مسخ شده. یک پوسته‌ی شبیه گل مزبله ! مانده و یک هسته‌ی چرکین ساخته شده؛ چیزی شبیه یک ارگان رسمی که به مرور تبدیل شده به حیات خلوت چند نفر و چند باند، نه ابزار توسعه. اسم‌های پرطمطراق، محتواهای پوچ هر روز نام جدیدی از «اندیشکده فلان»، «مرکز راهبردی بهمان»، «مجمع مشورتی» یا «کمیته ارتقای هرچیزی» ظاهر می‌شود. ظاهرشان آن‌قدر شیک است که مردم فکر می‌کنند این‌ها اتاق فکر کشورند؛ اما واقعیت؟ خروجی: صفر گزارش: صفر شفافیت: صفر تعداد: رو به افزایش، کاملا انگل‌وار.شاید شما هم مثل من برای عضویت در این دسته ها و ....اقدام و حتی تلاش هم کردید اما موفق نشدید معمولا سایت اینترنتی آدرس و راه های تماس عمومی شده ندارند و اگر هم دارند دسترسی محدود شده و حتی مواردی شماره تلفن های کاملا اشتباه و چند عدد را در محل تماس با ما سایت قرار داده اند و....شاید بپرسید چرا عضو گیری از افراد علاقمند ندارند؟ خیلی ساده. چون اصلا ساخته نشده‌اند که گزارش بدهند، شفاف باشند یا ظرفیت اجتماعی بسازند. این‌ها جمع‌های بسته‌اند؛ دقیق‌ترش «کلونی». عضوگیری‌شان اگر در سایت یا کانال باشد، صد درصد نمایشی است. هدف اصلی: حفظ حلقه خودی‌ها، نه جذب نیرو و نه مشارکت مردمی. این‌ها اگر واقعا دنبال مشارکت بودند، الان باید صدها متخصص، پژوهشگر، دانشجو، فعال مدنی، نخبگان استانی و گروه‌های داوطلب را در خود جای می‌دادند. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد چون اصلا مزاحم بیزنس اصلی‌شان می‌شود.بودجه اینها از کجا می‌آید؟ جواب تلخ است: از جیب مردم. از ردیف‌های بودجه‌ای تاریک، از کمک‌های بلاعوض شبهه دار و بدون حساب و کتاب ، از ساختمان‌های مصادره‌شده یا واگذار شده، از امکانات عمومی که بی‌صدا در اختیارشان قرار می‌گیرد. این‌ها عملا ستادهای انتخاباتی چهارفصل‌اند؛ همیشه فعال، همیشه خرج‌بر، همیشه متصل به قدرت.ناظرشان کیست؟ در اصل ، باید زیر نظر نهادهای نظارتی، دیوان محاسبات، مجلس و دستگاه‌های شفافیت‌ساز باشند. اما در عمل، با توجه به پشتوانه‌های درون‌حکومتی‌شان، هیچ‌کس جرات نزدیک شدن به این جرثومه ها ندارد . این خانه‌های تاریک، بدون چراغ و بدون دید ، عملا خارج از دیدرس نهادهای نظارتی‌اند. هیچ گزارش مالی، هیچ گزارش عملکرد، هیچ گزارش عمومی.کارکرد اصلی‌شان چیست؟ نقش واقعی‌شان بیشتر این است: محافظت از منافع حلقه ای کوچک . توزیع پروژه‌ها. شبکه‌سازی برای اربابان و پدر خوانده هایشانمدیران و دست اندر کاران این مجموعه ها چه تیپ افرادی هستند ؟اکثرا افرادی که شدیداً عطش و شهوت قدرت و کسب جایگاه و پست های خوب دولتی دارند اما به دلایلی یا در مسابقه و حین تقسیم دستشان کوتاه مانده اما در همان زمانی که چشم به شانس خود برای یک شبه بالا رفتن داشتند با افراد و مدیران دارای قدرت و نفوذ خواه ناخواه برخورد داشته و جهت ابراز ارادت و دستمال ....به عنوان پیشکار منشی راننده کت کش کیف کش یا حتی در مواقعی عربده کش جان نثاری و نمک پرورده بودن خود را به آقایون رئیسان نشان داده اند .معمولا این تیپ توسط صاحب و مالک مجموعه به رتق و فتق امور و کلید داری منصوب میشوند ، مدیریت یک مرکز فرمالیته، یک ساختمان چندطبقه، بودجه عمومی و اختیار توزیع رانت.آسیب به کشور این مجموعه ها چقدر است؟ وقتی کشوری با بحران بودجه، کمبود منابع، کمبود انرژی و فشار شدید روی مردم مواجه است، وجود همین کلونی‌ها مثل غده‌های بدخیم است. کم‌خروجی، پرهزینه، پنهان و سرطانی. قطع شدن و ریشه کنی همین‌ها به‌تنهایی می‌تواند بار مالی قابل‌توجهی از دوش کشور بردارد. اما چون این مراکز بازوی برخی افراد با نفوذ محسوب می‌شوند، حذفشان هم سخت است. این‌ها نسخه‌ی ثابت ستاد انتخاباتی‌اند؛ فقط انتخاباتی نیستند، همیشگی‌اند. مردم خرج می‌کنند، حلقه خاص سود می‌برد.تا زمانی که این ساختارهای بدون شفافیت واقعی و بدون خروجی پابرجا باشند، نمی‌توان انتظار داشت کشور از چرخه معیوب هزینه‌سوزی بیرون بیاید. نامشان علمی است اما کارکردشان شخصی؛ ظاهرشان توسعه‌گراست اما باطنشان رانت‌زا. اگر واقعا رسالت اندیشکده و مجمع و حزب مشارکت عمومی است، باید: گزارش عملکرد داشته باشند درهایشان باز باشد عضوگیری واقعی کنند از بودجه عمومی جدا شوند یا دست‌کم دقیق حساب پس بدهند و از حالت «پاتوق خصوصی» و ((((کلوپ هیئت ))))خارج شوند. تا آن زمان، همیشه تصویر تلخ و انتشار آلودگی پابرجاست: ساختمان‌های دولتی اشغال‌شده، بودجه‌های بی‌صدا خرج‌شده، گروه‌هایی که خون مردم را می‌مکند و در تاریکی رشد می‌کنند .این مجموعه های چرکین به تنهایی بار سنگینی شده اند بر رنج تبعیض بر درد رانتاینان به قدری ریشه زده اند و تکثیر شده اند که برای پاکسازی قطعا نیاز به جراح حاذق و دلسوز دارد و چه کسی عمل جراحی باز سنگین و حساس بدون خون ریزی دیده ؟!!مخلص امین ظاهری مخلص امین ظاهری</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 12:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحرا جان دادا بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qskuq5axzs1m</link>
                <description>دادا می‌گفت – و واقعاً از ته دلش باور داشت – که هر درخت برای باغدار عین یه جوون رعنا ست ، عین فرزند خود آدم. نه کمتر. می‌گفت اگه درخت بار نده، دل باغدار می‌سوزه انگار که بچه‌ش مریض شده باشه یا راه کج رفته باشه. برای همین بود که صحرا براش جان بود، نفسش بود.صحرابرای دیار و زبان ما ، اون بیابانِ بی‌آب‌علفی که آدم تو ذهنش می‌آد نیست.اگه الان عربستان صحرا شتر جلو نظرت هست یا اگر صحرای سینا و موسی و ....کلا بزن بریز بیرون و ببین صحرای ما چه شکلیهصحرای ما باغه، پر از درخت گردوی بلند و دره‌های سبز. رودخونه که در روزگاری نه چندان دور حجم و مقدار آب رود آنقدری بود که یکنفر انسان بالغ را می‌توانست با خود ببرد و ....الان هم ای بگی نگی هستش ولی نه با اون صدا و شیهه ...از لای سنگا می‌دوه، عجله داره برسه به دریا، انگار بچه‌ای که دلتنگ مادرشه. اما باغ داری خیلی زحمت داره، خون دل داره. کوهستانه دیگه، خاکش کمه، ریشه‌ها باید تو سنگ جا باز کنن. هنوزم همینه. دنیا با این هوشای مصنوعی که ملائکه رو هم مدهوش کرده، و هیچ بعید نیست شاید فردا برای خدا هم بدل درست کنن، اما اینجا هنوز دست ها کار میکنند .دادا سواد نداشت، اما فکر داشت، دل داشت. با درختا حرف می‌زد، انگار می‌فهمیدنش. صحرا جانش بود. برای هر اصله درخت، برای هر جوانه، عمرش رو داده بود.آدم دسترنج خودش رو که می‌بینه، دلش می‌گیره، بغض می‌کنه. از دست دادنش انگار تیکه‌ای از جونت رو کندن.چند سال پیش دادا هسته خرمالو سپرد به زمین اون سالها خرمالو هم باور کنید کم بود و تصور اینکه یه روزی درختی پر از خرمالو داشته باشیم منو به کیف کردن می‌انداخت !عمل و امانت دادا سبز شد، قد کشید، شاخه‌هاش رفت پی نور بالا . اما دریغ از یه دونه خرمالو. سال‌ها نگاه کردیم، آه کشیدیم.یه روز تو زمستان ، سرما داشت دمار درمیاورد گفتند بریم سری به صحرا بزنیم و ... دادا اره رو درآورد از انباری. دلم ریخت. اره که زمستونا می‌خوابید.تا وقتی که صحرا بیدار بشهصحرا یخ زده بود ولی صحرا همه جوره قشنگ بود و خانه ما بود کنار درخت خرمالو وایستادیم. اره دست من بود، دستام یخ زده و لرزون. دادا گفت: برار، فقط بمون پیشم، چیزی نگو.بعد رو به درخت، با صدای بلند، جوری که انگار همه دره باید بشنوه، گفت:(( بوریش! از ریشه بوریش! ای درخت بیخودیه باربیگیرنی… به درد تنور می‌خوره، ائه نکردمیش اجاقه زیر دول!!! ))من خشکم زده بود. دستش رو گذاشت رو لبش: ساکت برار. بعد دوباره دستور حمله داد اما با زیرکی و اشاره به من سرباز رسوند که فقط یک خراش کوچک روی تنه کافیه نه بیشتر و من هم مامور و معذور و کردم آنچه خواسته بودبه محض زانو زدن من به پای درخت و گذاشتن اره به تنه ننه که بعداً با خنده گفتند که با هم هماهنگ کرده بودند با عجله و صدای بلند می‌گفت ((نبرید نبرید امسال من ضامنش میشم نبرید بخاطر احترام به من نبرید امسال من ضامنش میشم))و ما هم حیات و زندگی دوباره درخت را به ننه میبخشیدیم و از درخت دور شدیمدرسته درخت زبون نداره، اما گوش شنیدن داره دل داره، می‌ترسه. دادا میخواست ترفند و تکنیک به درخت بزنه می‌ترسوندش،.دادا پدری میکرد برای مادر زمین وقتی میدید که درختا تشنه و وقت آبیاری .اطلا تحمل و طاقت تشنگی و سختی باغ رو نداشت و بهم می‌ریخت می‌گفت : ((برگ درختا خشک شوئن… باید آوشو بئیم، بخدا کوفه می‌کنه پا درختا ))سال بعد، همون درخت پر شد از خرمالو. نارنجی‌های درشت، شیرین، آب‌دار. اول دادا دید. خنده‌ش گرفت، اما چشماش خیس بود. گفت: دیدی برار؟ حرفم رو شنید.خندیدیم، کار دادا حرف نداشت من رو به آرزوم رسونده بودصحرا جان دادا بود، دادا جان صحرا. تو این باغای سنگلاخ ، درختا عین بچه‌هایند. گاهی باید بترسونیشون تا ثمر بدن.هنوزم بوی گردوی تازه و صدای رود می‌آد تو مشامم. دادا تو هر برگ، تو هر میوه زنده‌ست. دلم برات تنگه دادا… خیلی تنگه.مخلص امین ظاهریپینه‌بسته‌ست، بیل و کلنگ و تجربه سینه به سینه ،</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 00:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمد اما...... لب همان لب بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Aminzaheri/%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%84%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mvyvocs70frv</link>
                <description>بعضی از اهنگها فقط موسیقی با کارکرد هنری نیستند انگار فرسنگها از دوره ای که خلق شده اند جلوتر هستند و هیچگاه تاریخ انقضا ندارند اگر دهه ها بگذرد و بشنوی مثل عطر نان داغ مطبوع و خوشمزه اندآهنگ. ...‌ آمد اما ......یالب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت ....اثری با صدای مخملین و یگانه استاد بنان بزرگ و البته شعر و کلام ترانه از عبدالحسین ورزی ترانه سرای کاربلد یقینا برای من در ردیف های بالا و تاپ موسیقی های ماندگار قرار دارد .اوایل دهه ۸۰ خورشیدی این اثر مرا منقلب کرد و هر چه سن و سال خودم بیشتر شد هر چه بیشتر تلخی چشیدم وزهرم خوراندند و کاری تر وقتی که ماجرای واقعی که پشت شعر این ترانه در زندگی شاعر و همسرش حادث شده مطلع شدم با علاقه و تعصب بیشتری این آهنگ را دوست داشته ام زیرا معتقدم این اثر جدای از تکنیک موسیقیایی قابل قبولی که داره چون از یک زیست واقعی نشأت گرفته پس ناب و عصاره یک عشق و درد خیانت و تنهایی و معجونی از همه احوال خوب و بد و متضاد شده ، و وقتی عوامل و متریالی که گفتم به دست اهل دلش و کاربلد بیفته شرابی بغایت مست کننده تحویل خواهند داد .این نوشیدنی دیگر فقط الکل و سرخوشی گذرا نیست این شراب مقدس و دردانه داروی تراپی امثال من بوده اند(پیشنهاد میکنم اگر منت به سر بنده گذاشته اید و افتخار مطالعه دادید آهنگ مورد نظر را با جستجو در اینترنت بشنوید )قبل از رفتن، همه‌چیز هنوز اسمش زندگی بود.خانه سر جایش بود، آدم‌ها سر جای خودشان شاید .فقط دلِ زن، جدا و پنهانی رفته بود؛جایی که شاعر هنوز نرسیده بود.ورزی عاشق بود. از آن عاشق‌هایی که عشق را مثل مسئولیت جدی می‌گیرند.زن اما خسته شده بود؛ نه از مرد، از سنگینیِ دوست‌داشته‌شدن.!! (این سالها تمام سعی و تلاشم را کرده ام که زن زندگی و ماجرا را سیاه و شخصیت منفی مطلق قرار ندهم اما بگذارید اعتراف کنم همیشه مثل همین دلیل که اینجا قراردادم موفق نشدم !!)عشق وقتی زیاد باشد، گاهی جا تنگ می‌شود.در یکی از میهمانی‌ها و جمع و بزم‌های هنری ، یک آشنایی ساده.نه معجزه، نه افسون ،یک ارتباط خارج از عرف اخلاق و مهمتر از همه ارتباطی مغایر انسانیت و تعهد و قدر دانستن عشق .یک جوان، با حرف‌های تازه و خنده‌های بی‌دغدغه.و زن، برای لحظه‌ای، خودش را از یاد برد.(هرگز فکر نکنید خودش که از یاد برد کم بوده یا پس خودش کرده خودش تاوان داده خودش هم ....نه برای عاشق همه دنیا( خود او )ست.)رفت.و شاعر ماند.بعد از رفتنِ زن، ورزی دیگر آن آدم سابق نبود.دوستانش می‌دیدند مرد دارد آب می‌شود.کم‌حرف‌تر، آشفته‌تر، و نگران‌تر و حیران تر از همیشه.عشق وقتی بی‌جواب بماند، آدم را از درون می‌جود.عشق بی پاسخ خنجر می‌شود و گاهی خوره روح میشود و به قول هدایت در انزوا روح را می‌خورد و می‌خراشد )دوستان طاقت نیاوردند.بسیار با زن حرف زدند.با آن جوان هم البته در این موضوع زحمت زیادی متحمل نشدند چون جوان از اول هم نیامده بود که بماند رهگذر بود و بازاری رابطه .اما چه کنند که زن .....دوستان شاعر مداخله کردند و سخن ها به تکرار و دفعات گفتند نه برای نصیحت، فقط برای این‌که واقعیت را یادآوری کنند.پسر، اهل ماندن نبود .زن ماند با جنایتی که برای هیچ انجام داد زن بخاطر سنگینی عشق همسر عاشقش خیانت نکرد او لغزید و بد ریشه زده چون واقعا ساده و خوش باور بود از کجا معلوم شاید دلیل عشق مجنون وار شاعر به زن همین سادگی و زلالی زن بود اما در تاریخ بسیار بوده که از جایی که هرگز فکرش را نکرده ای ضربات ویرانگر خورده اند.و برگشت.اما برگشتنش شبیه رسیدن و وصال دوباره نبود.شبیه برگشتن به خانه‌ای بود که قبلاً در آن آتش به پا شده بود و .....دیدار دوباره اتفاق افتاد.همان صورت، همان لب‌ها، همان نزدیکی.اما مرد عاشق همان لحظه فهمید چیزی گم شده؛چیزی که با رفتن رفته بود مرده بود و نبود .لب...... همان لب بود......،اما بوسه......، دیگر بلد نبود گرم باشد.و تلخ تر نمی‌توانست گرم باشداین شعرو ترانه از خیانت نمی‌گوید.از بعدِ خیانت می‌گوید.از جایی که آدم‌ها دوباره کنار هم‌اند،اما دل‌ها دیگر به هم نمی‌رسندترانه سرای اثر ننوشت تا دردش را جار بزند.نوشت تا ثبت کند یک حقیقت ساده و تلخ را:بعضی عشق‌ها اگر بشکنند،حتی اگر دوباره جمع شوند،دیگر مثل قبل نمی‌شوند.و بنان، با صدایی آرام و بی‌ادعا،این زخمِ بی‌صدا را برای همیشه خواند.یادشان گرامی به احترام همه دست به سینه می‌ایستم .مخلص امین ظاهریاینترنت حتما بشنوید و بعد ...)</description>
                <category>امین ظاهری amin zaheri</category>
                <author>امین ظاهری amin zaheri</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 00:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>