<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رهگذر...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amir_Me7</link>
        <description>گمشده در افکار و سایه‌ها...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:43:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3267194/avatar/o0WHUC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رهگذر...</title>
            <link>https://virgool.io/@Amir_Me7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروعِ یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-n4fimv6zcck0</link>
                <description>خب من ماهوم اَم بعد از اصرار های فراوانم امیر راضی شد این اکانت رو حذف نکنه اخه کلی خاطره اینجاست داشتم به این فکر میکردم که از این به بعد اگه دلم براش تنگ شد دیگه جایی رو هم ندارم که برم.خلاصه شرطش این بود من وارد اکانت بشم و اعلام کنم که منم. همین.</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بای بای ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-lyfrmyvcnusw</link>
                <description>خب دیگهفک کنم واقعا وقتشه رهگذر بره! آخه رهگذره... موندنی نیست که. میدونم الان باز کلی از شماها (تعریف از خود نباشه🙂‍↔️) کامنت میکنین وای چرا؟! کجا میخوای بری؟ نباید بری و فلانولی خب تموم شد. اینجا ته خطه! وقت خدافظی رسیده. یه سه روز با همه خدافظی کنم و والسلاممواظب خودتون، مهربونیاتون، نوشته‌های قشنگتون و دل‌های پاکتون باشین😇پ.ن: پی نوشت نداره! خودش پی نوشتهزندگی اونور فنسه</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 18:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهان⁰</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%E2%81%B0-owuja8y1gfkz</link>
                <description>دیگه بریدم. چرا رفتی؟!دردخستگیخونمرگخاکجنازهخودکشیدادمجازاتجمجمهنفرینجهنمپولعنکبوتدیوارشیطانقاتلقاتلقاتلنگاهی به خود کرداین خود کجا؟آن خود کجا؟مدیون بودباید جبران می‌کرداما چه کرد؟گذاشت تمام شودآسمان تاریکتیرهخاکش خیلی سرد بود...خیلی سردخیلی سردتر از بغلش‌خاکش بوی مرگ می‌دادبوی خودکشیچرا؟! نباید اینجوری می‌شدمن باید جای او می‌بودم؟اویی که من می‌شناختماگر جای من بودبه شدت نابود می‌شداما این اونمی‌دانم!احتمالا خودکشی</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 22:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریبان</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86-grypznnvtvp4</link>
                <description>بارانهم ریتم با اشک‌هایشچشمان خیس گویی خون گریسته بود خشم در تک تک سلول های بدنش آشفتگی موهایش بیانگر آن بود ذهنش روحش جانشجسمشدر هیاههوی تمام شدن نظاره‌گر بودنداتفاق افتاد نباید می‌افتادخدا اینگونه خواسته بود؟! این سرنوشتش بودنفس‌های آخردیگر نمی‌تپید باید می‌تپید اما اما اما...مثل همیشهخشمش او را روانه‌ی حمام یا هم اتاقش می‌کرداز قضا قضای نحس اتاقش در قرق بیگانه بود بیگانه‌ای چندان آشنابه حمام پناه برد کاش نمی‌برد تیره تاریکمادرش برق را روشن کرد&quot;دیوانه شده‌ای؟!حمام سُر است&quot; خوب باشد! تیغ تیز جیغ ریز تیغ بر پوست نازک مچش بوسه می‌زدماهو ماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوسحر بعضی از رشته‌های عضلانی پس می‌کشید برخی پیش دست بلاتکلیفتیغ بلاتکلیف بسُرم؟! ببُرم؟! اینجا آنجا نبود پس کشید شددیر شده بودسوزشدستان لرزانتیغ سُریدنه روی پوست بلکه از دستخون... نمی‌جهید انگار جان نداشت انگار او هم خسته بود خسته از بازی روزگار چکه چکه چکه خون و آب خونابه زمین سرخگون شده بود در دهانه‌ی چاه می‌پیچیدانگار او هم قصد رفتن نداشت دل کندن سخت بود نمی‌ایستاد کمتر از دقیقه‌ای چشم‌ها سیاهی رفت لحظه‌ای ترسید نه از جان خودش ماهو ماهو ماهودستش را روی زخم فشرد زخمی که دردش را فریاد می‌زد جانش را تقلا می‌کردخون ایستاد کمی تکه ای پنبه خونین شد تکه‌ای دیگر مادرش رفته بود خوشبختانه کدام بخت خوش؟! زخم را ضد عفونی کرد و بست ناسلامتی پدرش پرستار بودپیراهنی تن کرد از خانه زد بیرون...پ.ن: بدون پی نوشت :)</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 19:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار یار :)³</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%C2%B3-z3cxsqepxkpa</link>
                <description>سه‌شنبه (۱۷ تیرماه)روایت اول:ساعتای یک شب بود که یهو زنگ زدن گفتن بیاین برا شام. رفتیم شام خوردیم و برگشتیم. انقد خسته بودم که توی همون دفتر بسیج خوابم برد. وقتی چشامو باز کردم یه تعداد از بسیجیان گرامی دارن جلوم نماز میخونن. پا شدم نماز خوندم. چون کف دفتر بسیج فقط یه موکت بود به دلیل خوابیدن اونجا کمردرد شدم. میخواستم خوابمو ادامه بدم که یهو یکی از بچه‌ها گفت بیا بریم سنگر (اسم یکی از اتاقایی عه که مال بسیجه.)، بچه ها همه اونجا خوابیدن. رفتیم سنگر. یه بالشت و پتو گرفتم و همونجا خوابیدم. ساعت هفت صب با کوک گوشیم بیدار شدم. اوووو! هنوز کو تا یازده؟! یکم دیگه بخوابم که به کسی برنمیخوره:). دوباره خوابیدم و از قضا هشت و نیم بیدار شدم. با خودم حساب کتاب کردم دیدم وقت اضافه اصلا ندارم. نیم ساعت از دانشگاه تا خوابگاه، نیم ساعت تو اتاق معطل شم، یک ساعت و نیم تو مترو، راس یازده میرسیدم راه آهن. بدون صبحانه راه افتادم. رسیدم خوابگاه و وسایلمو برداشتمپله‌های خوابگاههشت و پنجاه از خوابگاه زدم بیرون. چهل دیقه از برنامه جلو بودم. رفتم افق کوروش و مثل همیشه یه لیموناد، یه مشت هله هوله و یه پنیر برای صبحانه گرفتم. سوار مترو شدم و ساعت ده و بیست بود که رسیدم راه آهن. توی سالن انتظار منتظر موندم و ده چهل و پنج بود که توی بلندگو اعلام کرد قطار زاهدان! بالاخره سوار قطار شدیم و از قضا تخت وسط افتادم😭. کوپه ها شیش نفره بود. یه نفر نیومده بود، پنج نفر بودیم. به نظرت نفر ششم بلیط با نهار و شام گرفته بود، که نهار و شامشو برای من آوردن😂😇. البته اول با خودم گفتم اینجوری حلال نیست رفتم جای کوپه‌ی مهماندار گفت:&quot; بخور حالا که غذا اومده. نخوری هم سرد میشه باید بندازی دور!&quot; دیگه قانع شدم. خلاصه که ناهار ساندویچ مرغ بود و شامم جوجه! با این که جوجه‌ش خوب نپخته بود ولی چسبید.عذاب مطلقروایت دوم:صب بیدار شدم رفتم خوابگاه. نگهبان اونجا بود. بهش گفتم کلید اتاق ندارم. گفت سرپرستی نیست-‌ یعنی چی نیست؟! من هزار کیلومتر راه اومدم که نباشه؟! -‌ گفتیم که کلید بیارین!!!- خب منی که کلید ندارم فقط باید به پای شما بسوزم یه بحث جانانه‌ای بالا گرفت😂. بعد از دو ساعت کل کل از آخر حاضر شد شماره‌ی سرپرست رو بهم بده. - الو!- الو بفرمایید؟!- سلام! آقای ایکس هستین؟!- بله خودمم! امرتون؟!- من از بچه‌های خوابگاهم. میخواستم بگم که‌...- ببخشید! چند بار باید بگم به شماره‌ی شخصی بنده زنگ نزنید؟! هر موقع خوابگاه بودم بیاید در خدمتم. - د آخه یعنی چی؟! مگه خودتون نگفتین نهم تا هیجده‌ام فرصت تخلیه‌ست؟! پس این مسخره بازی چیه؟! چرا خودتون نباید اینجا باشین؟! - من؟! کی گفته باید اونجا باشم؟! - مثلا من دانشجو الان کلید ندارم. چجوری باید برم وسایلمو بردارم؟! - بهتون گفته بودم که کلید بیارین!!!- یه اشتباهی شده کلید جا مونده! الان یعنی من هزار کیلومتر راه رو الکی اومدم؟! مگه من مسخره‌ی شمام؟-‌ کلید باید میاوردین!!!بعد از بحث با سرپرست رسیدیم به این نقطه که گفت:&quot; امروز که نه! ولی فردا شاید برسم خوابگاه میتونین بیاین وسایلتونو بردارین.&quot; به شاید گفتنش اعتماد نکردم و از اونجایی که مسئول شب هم کلید سرپرستی رو داشت به اون زنگ زدم. رفیقمه.- الو سلام- به به! امیر آقا! از این ورا؟!- شرمنده! ما فقط تو مشکلات یاد شما میکنیم.- نفرمایید! عزیز مایی:) جانم؟! در خدمتم.- میخواستم بدونم کی میاین تهران؟ من اومدم تهران کلید اتاقو ندارم برم وسایلمو بردارم - حلالزاده که میگن همینه. اتفاقا همین الان پیش پای شما بلیط تهران گرفتم. ایشالا فردا صب نه، نه و نیم خوابگاهم. ترم تابستون برداشتم این ترم و شانس آوردی که میام- خیلی هم عالی! حالا خیالم راحت تر شده بود. گوشی را قطع کردم و رفتم دانشگاه کمک بچه‌های هیئت. کل روز رو توی هیئت درگیر بودیم. شب ساعت یک شام خوردیم.</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 15:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار یار :)²</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%C2%B2-bdoqbfjuhzpn</link>
                <description>اینجاست که روایتا دو تا میشه. حالا دو تاشو بخونین بعد میگم چرا!دوشنبه (۱۷ تیر)روایت اول:تو اتوبوس مگه میشد خوابید. هی اینور هی اونور... نخیر!!! تا ساعت دوازده و نیم که دیگه بس که حوصله‌م سر رفته بود چپه شدم.از دوازده و نیم تا سه و نیم حدودا خواب بودم و همون موقع بود که با کوک سم گوشیم از خواب پریدم. سریع قطعش کردم که بقیه‌ی مسافرا بیدار نشن. زنداییم هم خواب بود. همه خواب بودن. کجاییم؟! کی میرسیم؟! داشتم از تشنگی میمردم. به سرعت به خودم آب رسوندم.خیلی زیاد خوردم. دل درد شدم. زنداییم نزدیکای چهار از خواب پرید. راننده هم نگه داشت برای نماز صبح. چون موقع نماز شب نگه داشته بود و رکب خورده بودم با سرعتی برق‌آسا نماز صبحو خوندم و اومدم تو ماشین. زنداییم هنوز از نماز برنگشته بود. به سحر صبح بخیر گفتم. زنداییم هم اومد و کم کم اتوبوس راه افتاد. شب قبل از خواب به کل گوشی زنداییم هنگ کرده بود و از اونجایی که میدونین یک هکر اینجاست😎 (خودمو میگم) گفتم بدین من درستش کنم. ولی باز از اونجایی که کابل دو سر تایپ سی نداشتیم پروژه‌ی هک شکست خورد. در زمینه‌ی موبایلی اینجانب همیشه مجهز می‌باشد چون رکب‌های (منظورم از رکب اون رکب نیست‌‌...🤠 رکب به معنای واقعی) زیادی خورده ام. سوزن سیم کارت رو بیرون آوردم و سیم کارتای زندایی رو به گوشی دومم منتقل کردم و گفتم فعلا این دستتون باشه تا کارتون راه بیوفته. آخه پدرشون از غروب پنج بار زنگ زده بود ولی چون گوشی توی هنگ بود هیچی به هیچی. ولی وقتی صب بیدار شدیم و بعد از نماز زنداییم گفت گوشی درست شد. نزدیکای تهران بودیم که دوباره سیم کارتا رو جابهجا کردیم و وضع به حالت عادی برگشت.یهو راننده گفت ترمینال نمیرم تهرانپارس پیاده میکنمتون. آخه یعنی چی؟! من زندگیم متروعه! بدون مترو میمیرم. تهرانپارس قبلا پیاده شدم. دو کیلومتر با ایستگاه مترو فاصله داره. اعتراض‌های خود را به گوش راننده رساندم. گفت میخوای کجا بری؟!-‌ تجریش (الکی! البته دروغ نشه زنداییم میخواست بره تجریش)- جای ایستگاه مترو امام خمینی پیاده‌تون میکنم.عالیه! راهمون نزدیکتر شد. از اینور زنداییم میتونست بره تجریش، از اونور من میتونستم برم طرشت (خوابگاهمون). وقتی پیاده شدیم و رفتیم توی ایستگاه مترو، ای دل غافل! مترو شهید باقری بود به جای امام خمینی. ای راننده‌ی فریب کار!!! به زحمت و با عوض کردن خط خودمونو به ایستگاه مترو امام خمینی رسوندیم و اونجا از زندایی جدا شدم. از مترو طرشت که بالا اومدم برای صبحونه یه شیر و کیک گرفتم. مطمئن بودم سیر نمیشم ولی خب باید بسوزمو بسازم😔.سر کوچه خوابگاهمونرفتم خوابگاه و از اونجایی که کلید نداشتم بعد از کلی اصرار و خواهش... به پای سرپرست افتادن بهم کلید داد. البته گوشیمو در ازای کلید نگه داشت. گوشیم جونمه😭 ازم جدا نکنیدش💔. به سرعت خودمو به اتاق رسوندم. وسایل رو مرتب کردم (نه چندان مرتب) و چمدونو آماده کردم. دوباره رفتم پیش سرپرست اصرار که تو رو خدا بزار شبو بخوابم! ما که گفتیم اسکان شبانه نداریم و بلا بلا بلا🙄. از آخر نذاشت! گفتم پس حداقل چمدونم همینجا باشه فردا میام میبرم. گفت باشه! فردا ساعت ۱۱ بلیط قطار زاهدان داشتم. باید زود میومدم خوابگاه چمدونو برمیداشتم خودمو میرسوندم راه آهن. از خوابگاه زدم بیرون. هنوز تازه ساعت یازده بود. حالا این همه ساعت بیکارم چه غلطی بکنم؟😂رفتم مترو. ایستگاه تجریش پیاده شدم و رفتم امامزاده صالح (ع). چند باری حاجت روام کرده بود و مدیونش بودم. البته که گوشیم هم بیشارژ بود و به یه جا برای شارژش نیاز داشتم🫡😂. بعد از سلام به امازاده گوشیمو زدم به شارژ و سعی کردم بخوابم. ولی تا چشام گرم میشد خادم میومد صدام میکرد (برادر اینجا جای خواب نیست!). ای خدااا! هوا به این مطبوعی! فقط خواب میچسبه. یعنی چی جای خواب نیست؟! حدود ساعتای دو بود که بعد از چندین مرحله نیم چرت از امامزاده زدم بیرون. نامردا چایخونه‌شو تعطیل کرده بودن😭💔. من به امید چای اومده بودم.یه نونوایی تو راه دیده بودم نون بربری داشت. با خودم گفتم برای برگشت میگیرم. موقع برگشت رفتم نونوایی نون گرفتم کارتخوانش نمیکشید. گفت برو از بقالی رو به رو بکش رسیدشو بیار. بقالی هن کارتخوانش قطع بود. گفت نونو بردارو برو. منم گفتم خدا خیرت بده. میخواست ده تومن برا یه نون بربری بیات شده ازم بگیره😐. رفتم یه پارکی همون حوالی و بالاخره اون فلافلایی که مامانم برام بسته بود رو در آوردم. نصف نون بربری رو تو راه خورده بودم. مامانم سه تا نون لواش خونگی برام گذاشته بود. با نصف نون لواش نزدیک سه تا فلافل خوردم و چون نصف نون بربری رو هم خورده بودم دیدم سیرم. یه پیرمردی اومد گفت نون داری به ما بدی‌. چون اون دوتا نون لواش جمع بود همون نصفه بربری و نصف لواشو بهش دادم و رفت. بعدش نزدیک یه ساعت تو پارک دراز کشیدم و یه چرتی زدم. بعدم یه قسمت فیلم پلی کردم و دیدم. تازه ساعت چهار شده بود. و هنوز نوزده ساعت با قطار فاصله داشتم.رفتم مترو و ایستگاه طرشت پیاده شدم. یه لیموناد و یه بطری آب معدنی خونواده گرفتم که مابادا از تشنگی هلاک شم.آره داش😎رفتم میدون آزادی و میخواستم تا صب همونجا باشم که فردا صب زود خودمو برسونم خوابگاه. دیدم سید (سید مهدار بنی‌هاشمی) تو ویرگول گفته بیا ببینیمت.نماد ایران:) یکم مونده قدم اندازه‌ش بشهساعت شیش بود که اینو گفت و ساعت شیش و نیم من از میدون آزادی راه افتادم. مترو استاد معین سوار شدم و تجریش پیاده شدم. اما... هیچ خبری از سید نبود. هفت و نیم تا هشت رو منتظر موندم ولی خبری نبود. یکی از بچه‌ها زنگ زد گفت شنیدن تهرانی(نمیدونم اینا از کجا خبر میشن؟! من خونواده‌‌م حتی به زور خبر شده بودن😑)-‌ آره! چطور؟!- هیئت دانشگاه نمیای؟!- مگه امشبم هست؟!- هم امشب! هم فردا شب!- فقط این که لباس ندارم. من که از خدامه بیام!- لباس مهم نیست. مهم دله که عزادار باشه:)جانمی! جای خوابمم جور شد. این بچه‌های هیئت شبا رو دانشگاه میخوابن بعضیاشون😁😁😁. راه افتادم و ساعتای نه و ربع، نه و نیم رسیدم هیئت. فتبارک الله! جلو درش موکب بود چای میدادن😇. اینجانب خود را سیر چای نموده و چهار تا خوردم. بعدشم رفتم داخل هیئت و عزاداری🙂🖤واقعا جمعیت زیادی بودنهیئت حدودا ده و نیم تموم شد ولی بچه‌های هیئت برا این که عکس دست جمعی بگیرن تا یازده ما رو معطل کردن. بالاخره عکس گرفتیم و یکی از بچه‌ها گفت بیا بریم تا بهت بگم کجا بخوابیم. دنبالش رفتم و رفتیم دفتر بسیج! اونجا تا ساعت یک اونجا بودیم:)اینم من و یکی از دوستانروایت دوم:اتوبوس رسید تهران. با دوستم هماهنگ کرده بودم. نامرد رفته بود کلید خوابگاه رو از اونجایی که تو حیاط چال کرده و بود، الانم کلید دستش بود و نذاشته بود سر جاش! باید میرفتم ایستگاه مترو مولوی. از زندایی خدا حافظی کردم و رفتم مولوی! ساعتای نه، نه و نیم رسیدم مولوی. دو ساعت هر چی بهش زنگ میزدم گوشی رو بر نمیداشت. ای نامرد!!! منو مسخره داری!؟ خیلی اعصابم خورد بود. بابا مامانمم هی اون وسط زنگ میزدن.ساعت یازده و نیم سوار مترو شدم و ساعت یک و نیم رسیدن در خوابگاه! هیچکس نبود. حتی نگهبان! هر چی در زدم کسی جواب نداد. زنگ زدم به یکی از سال بالاییا:- خب وقتی گفته ساعت اداری باید ساعت اداری میرفتی دیگه!!!- یعنی الان هیچی به هیچی؟!- فردا صبح زود برو وسایلتو بردار.- تو رو خدااا! من شبو کجا بخوابم؟!- اونو دیگه من نمیدونم.زنگ زدم رسول. تهران نبود. رفته بود قاین. زنگ زدم علیرضا و قرار شد شب رو برم جای خوابگاه اونا به عنوان مهمون. بلیط هم گرفتم برای فردا ظهر به قاینبرا بابام گفتم. گفت فردا حتما صب زود بری وسایلو برداری.رفتم امامزاده صالح (ع). تا ساعتای پنج اونجا بودم بعدم با علیرضا رفتیم تو شهر یه دوری زدیم و بالاخره ساعت هشت رفتیم جای خوابگاهشون.شبو اونجا خوابیدم و با هم یه دو دست ورق هم بازی کردیم.پ.ن1: حقیقتش روایت اول حقیقی بود:) روایت دوم روایتی بود که برا مامان بابام گفتم. حوصله نداشتم دوباره نگرانشون کنم. میدونم دروغه و بده و فلانه! ولی اگه به خاطر سحر مجبورم این کارو بکنم پس میکنم:)پ.ن2: از شما چخبر؟! چرا انقد کم تو ویرگولین؟! تابستونه ها! این همه آدم بیکاره! بشینین بنویسین!</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 19:05:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار یار :)¹</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%C2%B9-bdjdjtkqgriq</link>
                <description>یکشنبه (۱۵ تیرماه)بالاخره بیدار شدم. هشت و نیم بود. به مادر گفته بودم هیئت نمی‌روم ولی باز مرا بیدار کرده بود که پاشو برو هیئت.-‌ مامان جان! من ساعت چهار و نیم بلیط دارم.-‌ اووووووو! کو تا چهار و نیم. پاشو مامان جان! امام حسین هم راضی نیست روزی که میتونی براش کاری انجام بدی تنبلی کنی.-‌ باید استراحت کنم مامان! برم اونجا بعد از ظهر میوفتم به اتوبوسم نمیرسم ها!-‌ دیگه لج نکن دیگه! حالا که بیدار شدی. زود باش چای بخور صبحونه‌تم ساندویچ کردم تو راه بخوری.وقتی مامانم چیزی بگه آسمون به زمین بیاد زمین به آسمون بره همونی میشه که مادر میخواد. راه افتادم سمت هیئت.-‌ سلام آقا!-‌ سلام علیکم جناب خوابالو! هیچ میدونی سه بار به گوشیت زنگ زدم؟-‌ من که گفته بودم فردا نمیام.-‌ گفته باشی!!! منم که نگفتم باشه.- خیلی خب! اینا رو ولش. روز عاشورا، با این لباس نوکری، در خونه‌ی امام حسین(ع) زشته بحث کنیم. هر چی شما میگی درسته!-‌ موتورت بنزین داره؟!-‌ موتور ندارم. با بابام اومدم- موتور برقو میگم احمق. موندم کی تو رو شریف راه داده؟!-‌‌ همونی که تو رو مسئول این هیئت کرده...- این چه طرزه حرف زدنه؟!-‌ من اومدم اینجا نوکری امام حسین(ع)، نه نوکری شما! موتور اگه بنزین نمیداشت دیروز خاموش میشد.- برو یه چک بکن.🙄😮‍💨- چشم!- چهار تا باطری هم برا هیئت بگیر.- برا هیئت؟ یا برای شما؟- معلومه که برا هیئت. یعنی چی برا من؟؟؟-‌ هیچی دیگه! وقتی باطری اضافه میاد خودتون استفاده میکنین میشه باطری برای شما! ولی وقتی تو هیئت مصرف بشه میشه برا هیئت.- این چه حرفیه امیر؟! تو کی دیدی من باطریای هیئتو برا خودم بردارم؟!-‌ بعد از مراسم عاشورای پارسال! یادمه گفتین باطری ساعت خونه هم جور شد😁- چه چش سفیدی تو بشر!- شماهایین که وجه‌ی امام حسین(ع) رو خراب میکنین. برا خودتون کار میکنین اسم امام حسین(ع) روش میذارین.- امیر خفه شو تا نخوابوندم زیر دهنت! من غلام امام حسینم هستم!!!- منتها از اون غلامای دزدش...اینجا بود که داییم مکالمه‌ی ما را قطع کرد.- یالا امیر! کلی کار داریم. تو اینجا واستادی کل کل میکنی؟!- چشم دایی جان! فقط میدونین این تعداد بالای رئیسا (که تعدادشون از افرادی که میان هیئت بیشتره) آدمو گیج میکنه به حرف کدوم کنه...- تو فقط گوش به حرف من و محسن باش.- خب آخه حتی شما هم نظراتون با هم فرق داره... شماره رو آره محسن آقا رو فک نکنم...- بیا بیا! باید بری اون باند طرف خانوما رو بیاری بزاری رو گاری! بعدم گاری رو ببر تو مسیر مثل دیروز شلوغ کاری درست نشه.- چشم دایی جان! باطری چی؟ بگیرم؟!- آخ گفتی! هم باطری هم بنزین میخوایم.- چشم!کلید ماشین رو گرفتم و راه افتادم. یه بیست لیتری که توش خیارشور داشته بود رو دادن که برم برم بنزین کنم. یه آب کشیدم و راه افتادم. بنزین و باطری رو با پول خودم گرفتم و برگشتم هیئت. باطری رو گذاشتم تو جیبم بنزینم کلشو خالی کردم توی موتور😁.- امیر! باطری گرفتی؟!- نه! یادم رفت.- اگه وسط راه بمونیم بی‌باطری تقصیر توئه ها!- من قول میدم بی‌باطری نمونین.گاریا رو آماده کردم و بعدش گوشیمو چک کردم. سحر پیام داده بود. جواب پیاماشو دادم. دیدم پنج دیقه پیش آنلاین بوده. زنگش زدم.خلاصه‌ی گفتگومون: (بخشای مهمشو نوشتم:) )-‌ امیر!- جان امیر؟- میشه نیای؟!برای یه لحظه دنیا رو سرم خراب شده بود. کل این دو روز خیالشو کرده بودم.- چرا؟!- هر چی فکر کردم دیدم هیچ راهی نیست بتونیم همو ببینیماین حرفش تیر خلاص بود. بعد از یکم خودخوری و چند قطره اشک... میدونستم حق داره ولی...- باشه! ( امیر! الان میگی باشه! ولی واقعا که قرار نیست نری‌. شده میرم و فقط از دور میبینمش🙃 همینم برا من کافیه!) حتما کلی سرش فک کردی که به این نتیجه رسیدیبعد از این که گفتگومون تموم شد داشتم به این فکر میکردم که چجوری ازش بپرسم کلاساش ساعتاش چجوریه که شک نکنه قراره برم ببینمش... دلم نمیومد بهش نگم!بالاخره خودش پیام داد و گفت میشه! راه حل پیدا کردم و این عین برف شادی تولد روی سرم بود. خیلی ذوق کرده بودن (به قول سحر انگار به خر تیتاپ دادن) کل مسیر هم صدای باند هیئت در فاصله‌ی نیم متری گوشم و تمام بلند باعث شده بود گوشهام فقط سوت بکشن و با شنیدن این حرف صدای ویسای سحر تو گوشم پیچید:)اینقدر ذوق داشتم که نگو که یهو مسحن آقا پرید وسط ذوقم و گفت:&quot; پاشو برو رو آسانسور غذاها رو بالا میداده باش!&quot;رفتم رو بالابر و غذا بالا میدادم. یهو دایی‌م از راه رسید.- امیر! تو رو بالابر چی میکنی؟! مگه نگفتی ساعت ۴ بلیط داری؟!- آره دایی! محسن آقاتون امر فرمودن.- پاشو برو اگه دیرت میشه! من میام جات!- نه هنو یازده خیلی وقت مونده. نگران نباشین! این غذاها که تموم شد میرم.- باشه! حواست باشه دیرت نشه.غذاها رو که بالا دادیم از همه خداحافظی کردم که برم.- مرسی! دستت درد نکنه. خسته نباشی!اینا رو دایی جان بهم گفت.- چی؟! میخوای بری؟! چی میشد فردا بری؟! حتما باید امروز بری؟! من که میدونم از دستی امروز بلیط گرفتی ما رو بپیچونی.- آره! آخه نمیدونی پیچوندن تو و این که ببینم مث خر تو گل موندی چه کیفی میده!فک کنم حدس زده باشین گفتگوی بالا رو با کی داشتم. سوار ماشین شدم و رفتم خونه. ناهارمو که داییم بهم داده بود خوردمو کیفمو آماده کردم. بعدشم رفتم حموم و آماده‌ی سفر شدم. ساعت چهار وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. رفتیم جای خونه‌ی آقاجان. زندایی (زن اون دایی دیگه‌م! نه این دایی ای که توی هیئت بود) هم قرار بود با من بیاد دوتایی بریم. وسایلمو گذاشتم توی ماشین داییم (بازم اون دایی دیگه‌م) و رفتیم سمت ترمینال. سوار اتوبوس که شدیم با خودم گفتم چرا کوله سنگینه. جیباشو که چک کردم دیدم لپتاپمم این توئه. لپتاپو دادم دایی که برسونه خونه و خودم راه افتادم. یعنی اتوبوس راه افتاد.😂پیش به سوی تهران بزرگ😁بیست دیقه به پنج بود که اتوبوس راه افتاد. وسطای راه زنداییم ساندویچای مرغی که مامانش درست کرده بود رو در آورد یکیشو به من داد و یکیشو خودش برداشت. گفتم:&quot; منم مامانم فلافل بسته برام! من که سیر شدم. یکی دو ساعت دیگه که گرسنه تر شدیم میخوریم‌.&quot;بلیط قطار تهران زاهدان رو هم توی همون اتوبوس خریدم و راهی تهران شدیم.</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 16:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پادکست جذاب!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-vmhb9wkrcsdq</link>
                <description>پنج‌شنبه 5 تیرطبق معمول صبح ساعت چهار صبح بیدار شدیم و پیش به سوی پیاده‌روی😁 بعد از یه پیاده روی دوازده کیلومتری برگشتیم خونه. یه صبحونه و دوباره خواب😂. نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم. نگاهی به اطراف کردم، هیچکس نبود. مامانم زنگ زد.-‌ امیر راه بیافت بیا پنج‌شنبه بازار حمال لازم داریم.حالا با این لحن نگفت ولی خب😂.-‌ فقط این که من قراره عصر برم بیرون. هنوزم ناهار نخوردم.-‌ باشه زود ناهار بخور ما الان میام دنبالت. خریدای سنگینو اول میکنیم تو ببر بعدش سبکا رو خودمون میتونیم ببریم. وسایل رو که گذاشتی تو ماشین هر جا دلت خواست برو.میدونستم اینا فقط حرفه و قراره ساعتها معطل شوم😕.ناهارو و پنج‌شنبه بازارو دو ساعت معطلی بعدش تو ماشین.-‌ کجایین؟! معلوم هست؟ شما گفتین نیم ساعت اول خریدای سنگینو انجام میدیدیم.- خب خریدامون که تموم شده. تو برو!- خیلی وقت دادین لباس بپوشم؟! با این لباسا میخوام برم تو شهر؟!- برو خونه خب! اونجا لباس عوض کن.- پنج کیلومتر راه؟!- کلا پنج کیلومتره! این یه ساعتی که تو ماشین نشسته بودی اگه میرفتی عوضش نیم ساعته خونه بودی.- مامان جان من صب پیاده روی بودم. الانم که یه ده بیست کیلومتری تو بازار منو راه بردین.- باشه! واستا الان میایم.الان میایم گفتن همان و اومدن هم همان. این مکالمۀ بالا رو ساعت شیش عصر داشتیم و بالاخره ساعت هفت و نیم اومدن جای ماشین🙄.-‌ چه عجب!- ببخشید یکم طول کشید.- یکم؟!- حالا اون یه ساعت چیزی ازت کم نشده که. راستی ما الان میخوایم بریم خونۀ خاله!- به سلامتی! خب منو برسونین و برین😁.- نه دیگه! دیر شده نمیتونیم برسونیمت.- یعنی چی آخه؟َ!- ساعت هفت و نیم شبه. نمیخوایم بریم جاشونو بندازیم که!!!- پس الان دقیقا من چه غلطی بکنم؟- بزار ببینم.با موبایل با کسی تماس گرفت و سپس رو به من کرد.-‌ جواد (پسرخالۀ بنده) داره میره جای خونۀ آقاجان بهش گفتم تو رو هم سوار کنه ببره.- الان کجاست؟!- گفت برین جای پل. اونجا میاد سوارتون میکنه!- خیلی زحمت کشیدین!!! من اگه میخواستم این همه راه پیاده برم که دیگه تا خونه پیاده میرفتم.- دیگه همین. میخوای با جواد برو نمیخوای پیاده برو.- کلید بدین!کلید را گرفتم و از ماشین پیاده شدم. در همین حین محمدطاها (برادر کوچکتر😕) گفت :«منم حوصله ندارم میخوام برم خونه.» و مادر امر فرمود ایشان را نیز همراه خود ببر. چه غلط ما بود؟ و وقتی محمدطاها اینگونه خواست فاطمه‌زهرا (دخترخالۀ بنده -خواهر جواد) و فاطمه (دخترخالۀ بنده -دخترخالۀ جواد) نیز خواستار رفتن به خانۀ آقاجان شدند. خدایا توبه!😭 خلاصه که با یک گله بچه راهی پل گشتیم. اعصابم به شدت خورد بود چون نه تنها خر بارکش شده بودم بلکه حتی تا خانه هم من را نرساندند (در حالی که قرار بود اگه کمکشون کنم ماشینو بدن دستم. هعی! زمونۀ جافی...) محمد طاها هم که مدام روی مخ اینجانب بود تا جایی که یک توگوشی نثارش شد. یواش زدم ولی اشکش دم مشکشه و حالا خخر بیار و باقالی بار کن. خلاصه که به زور خود را به خانه رساندم و حاضر شدم. بعد به امیر(داداش مهدی) زنگ زدم. بعد که رفتم جلو خانه‌شان که راهی مرکز شهر شویم (هم کوچۀ آقاجان بنده هستن.) یکی از همسایه‌ها (چون در این دو سال اخیر سعی داشتم از حاشیه دوری کنم باهاشون خیلی خوش‌رفتار بودم و این همسایه‌ها خود را زیادی نزدیک به بنده می‌دانند.) پرسید:« چرا محمدطاها جان رو زدی؟! (دِ آخه به تو چه؟! ببخشید بی‌ادبی میکنم ها)» محمدطاها هم آنجا بود. سپس همسایه رو به محمدطاها کرد:«حیف که قدش بلند شده دستم نمیرسه وگرنه منم یکی میزدم توگوشش.» کظم غیظ کردم و از آنجا دور شدم. به قلی‌ هم زنگ زدم و او هم همراهمان شد. کیکی دوکیلویی خریدیم و دادیم عکس جفتشان را رویش چاپ کردند. کل شهر را برای یافتن کادو کیک به دست چرخیدیم و در آخر هم یه روان نویس زیبا نهایت چیزی بود که چشممان را گرفت. برای جفتشان همان را گرفتیم و سپس راهی مغازۀ حسین (شاگرد لوازم‌التحریره) شدیم. البته در بین راه مغازۀ حسین قلی‌ از ما جدا شد. آنجا دادیم برایمان کادوپیچ (کاغذ کادو: دختر کفشدوزکی) کرد. رسیدم خانه و وسایل را جمع کردم. (کیک در یخچال)شام و صحبت کردن با جانان و خواب:)جمعه 6 تیرامروز صبح پیاده‌روی کنسل شد. از قضا یادم آمد که تولد یکی از هم‌کلاسی‌های دختر دانشگاه‌مان (این خط جهت عصبی کردن ماهو نوشته شده است😁) است. آنلاین شدم و درون گروه پیام گذاشتم:@ آیدی ایشونتولدت مبارک و خوشا به سعادتت که روز تولدت مصادف با تولد بزرگ رپ فارسیه🫡بعد از ری‌اکشن قلب تنها جوابی که بهم داد این بود:« من رپ فارسی گوش نمیدم»-‍‌ اول این ککه نصف عمرت بر باده. دوم این که حتی هر کسی که رپ فارسی هم گوش نمیداده باشه یاسو میشناسه.- یاسو نمیشناسم.و من بعد از فرستادن بیست و دو تِرَک از یاس و مطمئن شدن از این که با گوش دادن این موزیک‌‌ها عاشق رپ فارسی خواهد شد، بیخیالش شدم.تا نزدیکی‌های شب اتفاق خاصی نیوفتاد. فقط هماهنگ کردیم که ساعت ده و نیم شب با هم برویم بیرون و تا صبح بیرون باشیم.بالاخره ساعت ده شد. پدر و مادرم رفته بودند خانۀ آقاجان. سریع خمیربازی‌ها را در آوردم و دکور کیک را کامل کردم. سپس کیک را درون مشمای مشکی گذاشتم و از قضا حواسم نبود و کیک را عمودی روی زمین گذاشتم😂🤦‍♂️. (میخواستم کتابی بنویسم ولی دیدم مخلص کلوم رو نمیرسونه برا همون همون محاوره‌ای مینوسم😁) موقعی که میخواستم باقی وسایلو توی مشمای مشکی بزارم دیدم کیک عمودیه و گذاشتمش روی اُپن و وقتی یکم بیشتر دقت کردم دیدم که از چپه رو اُپن نهاده شده🫡😂😂😂. ماشالا امیر! یه تنه گند زدی به اون همه تزئین!👌 چون وقت نبود کیک رو همونجوری بدون اینکه گندی که زدم رو ببینم توی صندوق ماشین گذاشتم. ماشین رو استارت زدم و رفتیم در خونۀ مهدی. امیر (داداش مهدی) سوار ماشین شد و گفت:« مهدی نمیاد.»-‌ دِ آخه یعنی چی؟! نمیاااد؟!- نمیاد خب!- اون گفت نمیاد تو که داستانو میدونی چرا راضی شدی؟!- حوصلۀ منت کشیدن ندارم (مثلا برادرن🙄)زنگ زدم مهدی و به زور کشوندمش جلوی در.-‌ فردا صب زود میخوایم بریم روستا بنایی داریم دیشبم که نخوابیدم امشبو میخوام درست و حسابی استراحت کنمگمشو بیا بریم! تولدته لعنتی آخه چرا ناز میکنی؟! مگه من دیشبو خوابیدم که صب پا شدم رفتم بنایی؟!-‌ بیا بریم زود میایم.و پس از اصرار فراوان عروس خانم حاضر شدند تا دوازده شب ما را همراهی کنند و رفتند که حاضر شوند. از اونجایی که عروسه یعنی این که همیشه این آقا عروسه نیم ساعت چهل دیقه فقط حتضر شدنش طول میکشه😭. منم ماشینو استارت زدم و توی این تایم رفتم دنبال قلی.ساعت یازده بود که بعد از کلی دنگ و فنگ رسیدیم در خونۀ ابول. زنگش زدم.-‌ بیا پایین در خونه‌ایم!- نه دیگه میخوای شما برین آخه من باید یازده و نیم خونه باشم بعد این نیم ساعت دیگه نمی‌ارزه بخوایم وسایل و بساطو پهن کنین. - بیا بریم!بیا بریم دیگه حوصلۀ تو یکی رو ندارم. بیا پایین وگرنه میزنمت ها!-‌ نه دیگه. شما برین!- گمشو بیا پایین اصن نمیریم بشینیم. میریم دور میزنیم. - باشه!آخیش! رو مخ.بالاخره تکمیل شدیم و راه افتادیم. و طبق معمول رفتیم ابوذر! اون موقع که قراره بساط و خواب بود سوپرایز کردن راحت بود. اما حالا که همه با هم بودیم میخواستیم چه کنیم؟! رسیدیم بالای ابوذر و پیاده شدیم در حال طی کردن پله‌های مقبره بودیم که من گفتم میرم هندونه رو بیارم این بالا بخوریم. پیچیدم و سریع رفتم پایین. کیک که توی مشمای مشکی بود رو برداشت و راه افتادم. توی قسمتی از پله‌ها که از بالا دید نداشت کیکو روی زمین گذاشتم و برف شادی‌ا رو از توی وسایل برداشتم. یکی از برف شادیا رو دادم دست قلی و جفتشونو پر کردیم. البته ما رسممون اینه که تولد میگیریم هر کی توی تولده رو پر از برف شادی میکنیم و از قضا خودمون نیز پر از برف شدیم. چون شمعا رو همراه کیک بالا نیاورده بودم برگشتیم پایین کیک رو رو صندوق ماشین درآوردیم و شاهکاری که به بار آورده بودم همه رو سوپرایز کرد😁 خمیر بازیا کلا رفته بود توی کیک! پس بگو چرا کیک خوشمزه بود😂 ولی اصلا نگران نباشین... از این خمیر بازیایی که خوردنش خطر نداره بود👌🫡😂 اگه معده درد بعدشو بذاریم کنار خطری نداشت.کیک رو همونجا نخوردیم. در واقع قرار بود بریم و ادامه و بساط رو توی پارک جنت (همون پارک پارسال) بگیریم ولی از فرط شلوغی آنجا را ترک کردیم و ابول گفت بریم پارک جنگلی پس رفتیم پارک ساحل. آنجا کیک و چای و هندونه رو زدیم به رگ و یادمون اومد هله هوله رو یادمون رفت😭😂. ساعت دو رسیدیم خونه‌هامون!گفتم شاید راضی نباشن عکسشون رو پیج من باشه😇پ.ن1: چندان جالب نبود نه؟! ببخشید! این روزا دستم به تایپ نمیره. انگار دارم به زور مینویسم. پ.ن2: پادکستشو سحر جان، نه چیز! ماهو جان زحمتشو کشیده! مرسی ازت. فقط این که چون متن کامل نبود بقیه‌شو ویس گرفت و برام فرستاد. واقعا خسته نباشید نداره؟!پ.ن3: پادکستش آپلود نمیشد پدرم در اومد!!! مجبور شدم کیفیتشو بیارم پایین🥲تولد پارسال مهدی : یه سال شد! باورم نمیشه:)</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 01:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه‌ی آوارگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-qebofkkrrr7g</link>
                <description>اومدم یه داستان عجیب و شاید تا حدودی باور نکردی رو بگم.😂 (حمله‌ی موشکی ندیده بودیم که دیدیم😂)پنج شنبه (۰۴/۰۳/۲۲)تو خوابگاه بودم و خسته! حالا چی کنم؟!🙁 تازه امروز امتحان داده بودم. کاش بیشتر خونده بودم😔😔😔 امتحان فیزیک به این آسونی!!! میتونستم فول شم🥲 ولی کلا آدمی ام که میگم فدای سرت! اصلا مهم نیست... همین که پاس شم غنیمته😂 (البته بگم که نمره‌ی حضور در کلاس هیچی نگرفتم! میان ترم هم یک از بیست و هشت شدم🤣 انصافا میان ترمش سخت بود منم یه کلمه نخونده بودم😅.) داشتم فک میکردم عصر چیکار کنم که با خودم گفتم بریم یه حالی به خودمون بدیم! شب قبلش به خاطر امتحان دو تا قهوه و یه انرژی زا زده بودم الانم به دلایلی اصلا خوابم نمیومد😂اینم قهوه‌ و انرژی زا! مغازه خوابگاهمون انرژی زا خارجی نداره😭رفتم ناهارو گرفتم و از قضا چون رفیق یکی از هم ‌اتاقیام به عنوان اومده بود و دمش گرم ما رو یک دلستر به صرف در کنار شام مهمون کرد😅 البته منم براش نوشابه گرفتم😇 بعدش نشستیم بساط کاتان رو پهن کردیم و شروع کردیم به بازی. همون موقع یکی یاز هم‌اتاقیام با اون یکی دیگه شرط بست که از اونجایی که توی شورای حکام قطعنامه تصویب شده آمریکا تا دو هفته‌ی دیگه به ایران حمله میکنه!بازی مهاجران کاتان احتمالا معرف حضورتون باشه! این اواخر توی ایران و از سال ۱۹۹۰ در آلمان محبوب بوداین بازی ما تا عصر طول کشید و بعدش تصمیم گرفتم ادامه‌ی سریال یاغی (تماشا برای بار دوم) رو نگاه کنم! تا این که شب شد و ماهو پیام داد حرف زدیم و بعد رفت که بخوابه!جمعه (۰۴/۰۳/۲۳)حدودا ساعتای سه بود که صدای اذون بلند شد! پا شدم وضو گرفتم و نماز خوندم که یهو صدای خیلی بلندی توی خوابگاه پیچید که موجش شیشه ها رو لرزوند! واویلا! گفتم نکنه از این رعد و برق خفشناکاست بعد دیدم دوتای دیگه هم اومد. یاعلی!!! رفتم توی بالکن ببینم چه خبره! هیچی دیده نمیشد! آنلاین شدم و اخبار خوندم. بعلهههه! اسرائیل زد! نامرد ناغافل زد!بقیه‌ی بچه های خوابگاه و اتاق هم بیدار شده بودن و رفته بودیم توی حیاط! صدای جنگنده‌ها میومد اما خبری ازشون نبود. حتی صدای بمب‌افکن هم شنیدیم! تا صبح لرزشای خفیفی حس کردیم ولی قویاش همون اولیا بودن که به نظر بعدا مشخص شد که فرودگاه مهرآبادو زدن. بابام همون حول و حوش سحر زنگ زد و حالمو پرسید. کلا وضعیت اینترنت هم خراب بود و به سختی پیگیر اخبار بودیم. ساعت هفت و نیم، هشت از فرط خستگی خوابم برد. ظهر بیدار شدم! ای دل غافل! ده بار مامانم! و یه عالمه آدم دیگه زنگ زدن. اول به مامانم زنگ زدم.-‌ بیشعور تو چرا جواب نمیدی؟ مردم از نگرانی!حالا منم دلم نمیومد بگم نزدیک پنجاه ساعت نخوابیدم و مث مرده‌ افتادم روی تخت! گفتم خواب بودم از همون موقع تا الان! مامانم گفت باز خوبه خیالم راحت شد. قطع کرد. خیلی از این شماره ها دوستام بودن. ناهارو که گرفتم دیدم داداشم زنگ میزنه-‌ هنوز زنده‌ای؟!-‌ آره متاسفانه😂-‌ ای بابا! میخواستم برم از سهمیه‌ی کنکورت استفاده کنم.-‌ حیف شد!-‌ اشکال نداره! هنوزم دیر نشده! امشبم میخواد بزنه😂بخشی از گفتگوی خیلی معمولی بین من و داداشم...خلاصه عصر شد و نگران شدم چرا ماهو زنگ نزده؟! نکنه اتفاقی براش افتاده؟ همون حوالی بود که یه شماره‌ی ناشناس زنگ زد!-‌ سلام!-‌ سلام! شما؟-‌ وحیدم!-‌ وحید؟! وحید مرتضوی؟! (فامیل رو الکی نوشتم😂 کلا یه وحید میشناختم! اونم بابای دوستم بود😂😂😂)-‌ نه! وحید رضوانی! (بازم فامیلو الکی نوشتم😂 وحید رضوانی! بخدا اگه تو عمرم شنیده باشم!!!)-‌ نمیشناسم والا😂 (یک پروسه‌ی خیلی عادیه😂 انقد شماره‌ی رندوم بهم زنگ میزنه که نمیدونم کی ان که برام عادی شده😂🤕)-‌ کلاس دهم! دختره‌ی اسلام آبادی! مو مشکیه!-‌ وای یادم اومد! (پسرا خیلی خوب زبون همو میفهمن😂) چخبر وحیدجان؟! خوبی؟ رابطه‌تون به کجا رسید؟-‌ رابطه‌ رو که ولش بابا! بابای دختره آدمم کرد😂 تو خوبی؟ شنیدم شریف قبول شدی!!! گفتن تهرانو بمب بارون کردن نگران شدم😔-‌ نه خدا رو شکر خوبم😂 دم شما گرم! شرمنده من انقد امروز گیجم اصن نمیفهمم خودم کی ام!-‌ نه بابا دشمنت شرمنده!و بعد از ساعت ها تعارف و اداهای ایرانی قطع کرد😂 اینجا بود که یه ذره از ماهو ناراحت شدم! بابا وحید سه سال پیش که فقط براش یه دیت گذاشتم بهم زنگ زد و احوال پرسید! تو دیگه چرا؟! فک میکردم اولین نفر تو باشی!تا این که بالاخره زنگ زد و توضیح داد چرا نمیتونسته زنگ بزنه و خودشم از استرس داشته سکته میکرده (به هر حال خواستن یه پسر خفن خطر سکته‌ی قلبی مغزی رو هم داره🙂‍↔️) ولی وقتی دیده توی ویرگول برای کانی و خودش کامنت گذاشتم دیگه زیاد نگران نشده! و با یه سکته‌ی تاقص سر و تهش هم اومده!🥲 از بس محبوبم دیگه🙂‍↔️🙂‍↔️🙂‍↔️یه عالمه باهاش حرف زدم و شام میخواستم بخورم و همونجوری باهاش حرف میزدم.شنبه (۰۴/۰۳/۲۴)آقا شب شد و دوباره شروع شد ولی این بار صدای پدافندا بود! به نظر شب قبلش سامانه‌ی پدافندی هک شده بود که هر چی پیزدن میخورد. حالا تو آسمون میدیدیم که چقد رنگا رنگ شده😂بالکنمون در همین حد دید داره😂اینا رو هم از روی فیلم گرفتم برا همون انقد بی کیفیته!شب جالبی بود و اجتماع دوستان در حیاط رو میبینید😂 تا این که ساعتای دو و نیم خیلی شدید شد و کل خوابگاه لرزید! بدتر از دیشب!!! به نظر استاد معین و نزدیک میدون آزادی رو زده بودن! یکی از هم‌اتاقیام همون شب رفت راه‌آهن بزور خودشو تو قطار جا کرد رفت مشهد! بچه ها گفتن بریم پناه‌گاه! خوابگاه که پناه‌گاه نداشت! بریم پناه‌گاه دانشگاه😂 بعد از کلی هماهنگی راه افتادیم. منم فقط برای مسخره بازیش رفتم😂😂😂عده‌ای شریفی آواره‌ی خیابان ها🤣رسیدیم دانشگاه به زور راهمون دادن😂 بعد از آخرم کلید پناه‌گاه رو بهمون ندادن😭😂اینا رفتن توی حیاط دانشگاه نشستن! من که خوابم میومد با یکی از بچه ها که هم اتاقی‌م هم بود راه افتادیم سمت خوابگاه!نه نه اشتباه نکنید😂 برانداز نیستم😂😂😂 خراب شده بود داشتم درستش میکردم.و این دوستمم اصلا عکاسی بلد نیست و گفتم با گوشی من بگیر نگرفت🙄رسیدیم خوابگاه بعد از یه قسمت یاغی و نماز گرفتم تخت خوابیدم! باز دوباره بیدار شدم و ناهار! عصرش جشن غدیر بود! مسیر ده کیلومتری از میدون آزادی تا میدون انقلاب و حتی بعد از میدون انقلاب!غوغایی بود! این میدون انقلابهکل مسیرو پیاده رفتم و به دلیل عجله‌ای که داشتم و میخواستم برسم خونه‌ی عموم نتونستم از موکب خیلی چیزی بگیرم. اگه عموم از اولش میگفت با مترو بیا همون مترو طرشتو سوار میشدم میرفتم خونه‌ی عموم😂 اولش گفت مصطفی‌مون (پسرعموم) یه موکب دارن بعد از میدون انقلاب! تو بیا اونجا میام دنبالتون بریم خونه! و بعد گفت نه من ماشین دارم نه مصطفی اومده موکب😂 یعنی از ایستگاه طرشت تا ایستگاه تئاتر شهرو من پیاده طی کردم😂! پدرم در اومد! یه کیف ده کیلویی هم پشتم! جورابمم سوراخ شده بود و چون زشت بود برم خونه‌ی عموم توی راه یه جوارب فروشی دیدم دو جفت جوراب خریدم صد تومن توی جمعیت ازم دزدیدنشون😭😂 همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی! خلاصه رفتم ایستگاه مترو شهید محلاتی و اونجا جوراب خریدم! پوشیدمش عموم زنگ زد ماشین ندارم برات اسنپ میگیرم! اسنپ اومد دنبالم و رفتیم سر پروژه‌ی عموم😂 گلزار شهدای شهرک محلاتی بود! عموم گفت برنامه‌ی محفل و معلا قراره اینجا برگزار شه و ما داریم دکوراسیونشو طراحی میکنیم!بالاخره بعد از کلی دردسر و از ساعت دو ظهر راه رفتن ساعت نه و نیم شب رسیدم خونه‌ی عموم! زنعموم تلوزیون رو روشن کرده بود و منتظر بود که ایران بزنه. بالاخره زد و کلی بحث سیاسی کردیم (اینجا جاش نیست🤠☹️)یکشنبه (۰۴/۰۳/۲۵)شب اونا زدن و کل خونه لرزید! پریشب شیشه‌ی خونه‌ی عموم شکسته بود (محلاتی رو زده بودن)؛ امشب دوباره شکست😂😭 خیلی وحشتناک تر از خوابگاه بود! کاش نمیومدم اینجا😂😂😂بعدش خبرا اومد که سه تا موشک توی محلاتی زدن!رفتیم بام تهران پدافندا رو ببینیم میزنن ولی اصلا خبری نبود!خلاصه ساعتای سه شب خوابیدیم. و صب ساعتای نه که بیدار شدم زنعموم سرکار بود. دختر عموم خونه‌ی داییش! فقط عموم بود و پسر عموم! مصطفی هم ساعت ده و نیم امتحان داشت و باید میرفت. صبحانه خوردیم و با خودم گفتم امروز هر جور شده میرم قاین😂 همه جا رو گشتم و به کلی راننده زنگ زدم ولی هیچ جای خالی ای نبود😭 بابام میگفت خودم با ماشین میام دنبالت! گفتم بابا جان لازم نکرده توی این شلوغی🙄 از آخر و به سختی یه راه چاره پیدا کردم. بلیط اتوبوس گرفتم از تهران به سمنان و بلیط قطار از سمنان به مشهد! از اونجام قراره با داییم که مشهده بریم قاین! واویلا!!! پدرم در اومده‌ست! الان که دارم اینو مینویسم توی اتوبوسم ولی از اونجایی که شارژر گوشیمو توی خوابگاه جا گذاشتم و پاوربانک هم کاملا بی‌شارژه😂 گوشیم بی‌شارژ شده و انشالله در اسرع وقت که گوشی رو شارژ کنم این پست رو هم منتشر میکنم.😂😂😂 بلیط اتوبوس ساعت دوازده و ربع بود و من ساعت یازده از خونه‌ی عموم راه افتادم. حالا بدو بدو میرفتم که بخ مترو برسم و از اتوبوس جا نمونم🫡😂 راس ساعت دوازده و هیفده دقیقه سوار اتوبوس شدم و امیدوارم تا ساعت پنج که بلیط قطارمه به سمنان برسه😕پ.ن.1: خلاصه وضعیت خیلی عجیب غریبه! اینم به زور گیر آوردم😭😂. همه دارن از تهران فرار میکنن!پ.ن.2: حداقل کانی یه ذره نگرانم شد شماها که انگار نه انگار🙄🙄🙄. شوخی میکنم! موفق باشید. راستی چخبرا؟! سمت شما اوضاع آرومه؟پ.ن.3: الان و بالاخره تو قطار مشهدم! (الان که پست رو منتشر میکنم) شاید بپرسین چجوری بدون شارژر گوشیمو روشن کردم که پاورو زدم به برق و گوشیمو وصل کردم به پاور! میگن اینجوری پاور خراب میشه🙄 (خب بشه! من بدون نت میمیرم!!!) دلم نیومد ادامۀ این سفرنامه رو ننویسم پس همینجا ادامه‌ش میدم! اگر بعد از این هم اتفاقی افتاد یه پارت دیگه بقیۀ اتفاقات رو میگم. بریم که داشته باشیم:ادامۀ یکشنبه (۰۴/۰۳/۲۵)از اتوبوس پیاده شدم. داشت میریخت!!! فقط خودم را به دستشویی رساندم. در حال انجام فعالیت بودم که ای دل غافل! چشمم به برگۀ آچار رو به رو افتاد: بهای استفاده از دستشویی ده هزار تومان! نه تو رو خدااااا! دِ آخه یعنی چی؟! ده هزار تومن!!! با نگرانی بیرون آمدم و کارت را دادم! هعی زندگی!!! البته بنده تجربه‌های دردناکی از نرفتن به دستشویی در جاده دارم که حتی حاضرم بیست هزار تومان هم بدهم و بروم به دستشویی😖 ولی باز این هم به این معنی نیست که نگم این پول کوفتشون بشه😕 سالی یه بار دستشویی شونو تمیز نمیکنن بعد براش پول هم میگیرن. وقت کل کل نداشتم!!! یادمه یه بار سر پنج هزار تومن دستشویی بین راهی نزدیک بود از اتوبوس جا بمانم😂. کی گفته تجربه به درد نمیخوره؟! خلاصه بدون کل کل (هنوزم دلم میسوزه برای اون بیست تومن!!!😭) از آنجا بیرون آمدم و سوار اتوبوس شدم. به دلیل ترافیک نزدیک های چهار اتوبوس به سمنان رسید. هوا آتش باران بود!!! داااااااغ! تصمیمم این بود که به سمنان رسیدم برم ناهار بخورم و بعد به سوی مشهد رهسپار شوم!!! اما توی این گرما و این که یه ساعت دیگه بلیط داشت سبب شد مستقیما برم سمت راه‌آهن و ناهار نخورم😕. اسنپ گرفتم به راه آهن و آنجا هم منو گرفتن! چی؟! هیچی دیگه😂 مامورین شریف اطلاعات گرفتن منو!😂 آخه جلوی در لپتاپو در آورده بودم و داشتم برنامه نویسی میکردم😂. بعدشم دوستم زنگ زد و چون با لهجۀ قاینی حرف میزنه منم قاینی جوابشو میدم فک کردن افغونی‌ام گرفتن منو😂😭 خلاصه منم که مدارک رو خوابگاه جا گذاشتم😭🫡 حالا بیا ثابت کن افغونی نیستی! کارت دانشجویی‌ام که حتی آرم شریف رو زده روش دیدن ولی باور نکردن😂😂😂😭. گفتن تو اگه شریفی هستی سمنان چیکار میکنی؟! و اگه قاینی هستی چرا میخوای بری مشهد؟😂😂😂 حالا که فک میکنم حق داشت بنده خدا😂🫡. آخر زنگ زدن حراست دانشگاه استعلامم رو گرفتن و حراست دانشگاه هم کم نذاشت گفت اتفاقا سابقۀ کمیته انضباطی داره! کارش به پرونده سازی نرسیده ولی احضار شده بوده!!! شرایط قاراش‌میش بود تا کد ملی رو پرسیدن و استعلام گرفتن! بعدشم با یه تعهدنامه که من از همینجا تا داخل قطار لپتاپو از کیف در نمیارم و این که کار فیصله یافت😂.شیر قهوه کیک زدیم بر بدن! (چرا زدیم؟! از اتوبوس که پیاده شدم دوستم زنگ زد (دندون پزشکی سمنان *یکم پزشو بدیم*): سمنانی پسر؟! آره پسر! میخوای بری مشهد پسر؟! آره پسر! منم میخوام برم مشهد پسر! ساعت پنج و ربع پسر؟! ساعت پنج و ربع پسر! عشق است پسر! دم راه‌آهم میبینمت پسر! عالیه پسر!) چون قبلا ایشون از من طلب (شرط‌بندی نکنید😕) داشت من حساب کردم ولی برای این که دلش بسوزه برای خودم دو تا شیر قهوه گرفتم😁 و مجبور شدم برای اونم دو تا شیر قهوه بگیرم🙄. بالاخره راه افتادیم. و اکنون در راه هستیم! یه دختر خانومی توی واگن ما بود که بخاطر این که راحت نبود واگنشو عوض کرد🧐(شاید از من ترسید!). و الان من و این آقای دکتر تنها هستیم😁 و موضوع قراره به جاهای باریک و دارک برسه😶‍🌫️😂. پ.ن.4: الان این رو خوند و داره از خنده روده‌بر میشه!😂😂😂 پدرم در اومد به والله😂</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 18:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش باشه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-lry826z3iosb</link>
                <description>خب خب خب! همونطور که گفته بودم قرار بود توی چالش یلدا خانوم شرکت کنم 😁چالش چی بود؟! قراره یه پست بنویسیم راجب این که پارتنرمون رو توی شغلی تصور کنیم که دوست داریم و در حالی که اون شخص زندگی شخصی و حرفه‌ای شو با هم قاطی کرده. در کل چالشیه که جنبه فان داره.پاراگراف بالا خیلی جدی حرف زدم.😐🙄 به من نمیاد جدی حرف زدن😂 آقا یه چالشه دیگه اصن به شما چه که چیه😕(من همینجا از تمام کاربران ویرگول و دست اندر کاران عذر میخوام 😂) بخدا! خیلی دوس داری بدونی چالش چیه پست زیر رو بخون👌🧐(میخواستم پول بگیرم تبلیغ کنم! ولی پول نداد عوضش همینجا بهم قول میده ایشون هم تبلیغ بنده رو بکنه🙂‍↔️ مگه نه یلدا خانوم؟!🧐 اصلا باید این تفاوت دنبال کننده ها رو نادیده گرفت👌😂)آقا این فقط یه پسته وگرنه من قطعا اون شغلیو دوست دارم که ماهو بخواد دنبالش کنه😁 (اینو میگم چون باز خر بیار و باقالی بار کن😂🙄)https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D8%B1-yo3lvrppmisqماجرای من و نامزدم که دانشمند(ترجیحا فیزیک😜😂) بود(دوست دارم بیشتر به صورت مکالمه بنویسم👌)-‌ عزیزم! اومدم خونه! شام چی داریم؟!-‌ برنج کوانتیده با مرغ تحت اشعۀ یو وی!- چرا یو وی مگه ماکروویو خرابه؟!-‌ نه عزیزم! خطر اشعه های ماکرو زیاده منم میکروش کردم. دیگه خودت باید بفهمی این چیزا رو!- خب حالا چرا برنجش کوانتیده‌ست؟! اصن یعنی چی؟!- یکم تحقیق کن یاد بگیری! میخوام ببینم اگه این به معده‌ت آسیب نزد به بازار معرفی‌ش کنم.(ما با نامزدمون تو یه خونه زندگی میکنیم😕 شما رو نمیدونم!🙄)داشتیم توی خیابون میرفتیم یهو پام رفت تو چاله افتادم زمین! نکرد حتی کمکم کنه😕 (این خود ماهوعه *ظالم*😭)-‌ میمردی یه کمک میرسوندی؟!- نه عزیزم! با این شتابی که تو سقوط کردی، با توجه به اندازه قدت، مدت زمانی که داشتی با شتاب سقوط میکردی و مقاومت میانگین جسمت در برابر ضربه با این زمین خوردن آسیب جدی‌ای بهت وارد نشد که نیازی به کمک دیگران داشته باشی در ضمن مقاومت هوا هم بود که باعث می...- باشه باشه بابا!!! اصن کمک نخواستم😕-‌ با توجه به میمیک صورتت و این که خط بین لبات به صورت سهموی در اومدن یعنی از این موضوع ناراحتی! پس نگو کمک نخواستم!- هر چقدم دانشمند باشی احساسات چیزی نیستن که با فیزیک تحلیلشون کنی :)(خداییش به جمله‌ی آخرم چند میدین از ده؟!🙂‍↔️😎)یکی از چالشایی که باهاش داشتم این بود که همیشه منو نیرو محرکه می‌دید😂. الکتریکی نه! کلا نیرو محرکه!!! یه وسیله ساخته بود بیشتر شبیه این آلت‌های اعدام قدیمی بود😱-‌ خب ببین تو توانایی این رو داری همزمان که نیرو محرکه ایجاد میکنی تا ماشینو هل بدی قربون صدقه‌ی من بری و نیرو محرکه عاطفیم بشی تا منم بتونم انگیزه بگیرم! همچنین در کنارش چون داری ماشین رو هل میدی دست و پات درگیره و چون داری قربون صدقه‌ی من میری دهنتم درگیره در کنارش میتونی با این وسیله ای که ساختم با تکون دادن گردنت برق تولید کنی. در این صورت ممکنه توان مفیدت به حدی برسه که من قانع بشم بیای خاستگاریم👌😁- نفهمیدم دوباره بگو!- امیرررررر!- راستی میگم به نظرم شماره‌مم از تو گوشیت پاک کن(به قول یکی از دوستای خوب(نه چندان خوب😕😂) ویرگولی: الله وکیلی شما فهمیدین چی گفت؟! بخدا خر رو انقد کار بگی اَرّش در میاد!!!😐😐😐)اینم همینجوری دیدم به پستم میخوره گفتم بزارم (یه انگشت کم داره😱)پ.ن.: ایام امتحاناته و کلی وقت دارم بشینم بنویسم😁 و این که داره تابستون میشه و قراره مث تابستون پارسال کلی رو سرتون آوار شم😉پ.ن.2: میدونم خیلی ضغیف تر از یکی یلدا خانوم در اومد ولی دیگه سعیمو کردم. البته سعی خاصی هم نکردم😂 همینجوری خرکی نوشتم!👌 نظرتون؟!پ.ن.3: من زودتر پنهان بشم هنوز که مورد عنایت ماهو قرار نگرفتم😶‍🌫️🫡</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 18:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه¹</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%C2%B9-sqfzowqntjav</link>
                <description>بسمی تعالیسلام خدمت شما بانوی جمیلۀ فصیحۀ حکیمۀ سکینهامیدوارم این نامه تو را خوب بیابد. تصدقت بگردم، دیری است از سلامتی وجود مبارک مرا خبری نیست؛ امیدوارم انشاالله وجود عزیزت در کمال صحت بوده باشد. اگر از حال من بخواهید الحمدلله سلامت هستم ولی چه سلامتی؟ از دوری جان عزیزم تمام مرض‌های دنیا را می‌دارم. نمی‌دانید شبانه‌روز چه بر من می‌گذرد از عشق تو. من به قربان چشمان قشنگت! همه روزه عکس جمال مبارکت را زیارت می‌کنم و به یاد شما دل به‌ او خوش می‌دارم. نمی‌دانم ما را تا به کی به فراق خودت مبتلا داری.دورانی می‌خواهم بدون دوری و دل‌تنگی. دورانی می‌خواهم بدون جنگ و بامروت. آری! دلم برایت تنگ است. تو خودت زهر و تریاقی:خوشا به بخت بلندم که در کنار منیتو هم قرار منی، هم تو بیقرار منیDawn</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 20:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگولیا زهی خیال باطل</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-v2lgtqak3wdz</link>
                <description>درود! درود! درود! خب وقتشه باز یه نوشته‌ی طنز بنویسیم بعد از سالیان😁منم کلاه‌دارم😁 سید سرم کلاه گذاشتپنج سال قبل...-‌ امیر!-‌ هاع؟! -‌ میخواستی بنویسی؟! -‌ چی بنویسم؟! المپیادو میگی؟-‌ نه بابا! نویسندگی! یه سایتی هست یه دو سه تا نوشته‌ی ناب از توش خوندم-‌ بگو به ابلفضل! -‌ به جان تو!!!جون خودتو قسم بخور!🙄😒 (احیانا اشتباه نکنین😂 ابلفضل اسمشه!)-‌ خو که چی؟! -‌ دهنت! ما رو ساییدی میگی میخوای نویسنده شی! حالا میگی خو که چی؟! -‌ با این سایتا نمیشه به جایی رسید. -‌ بابا این فرق داره! نوشتهاش واقعا خوبن-‌ ابول جان ما بکش بیرون امشبو حوصله ندارم! مستراح کجاست؟! -‌ برای چی؟! -‌ میخوام به این زندگی بری... نه چیز! گلاب به روتون میخوام برم دست به آب! میرن مستراب چیکار؟!-‌ مستراح یا مستراب؟! مسئله این‌ است! -‌ بابا داره میریزه بخداااا😐 حالا نمیخواد طرح مسئله کنی! -‌ کدومش؟! -‌ دبلیو سی! خوبه؟! -‌ خودت میگی پارسی را پاس بداریم🙄😃-‌ لعنت بهتتتتت!!! دستشوییییییییییییی-‌ آها! خو زودتر میگفتی! بیا برو تو حیاط دست چپ!-‌ ممد حواست بهش باشه👀ممد طلبکارانه برخاست! آقا ازت نخواستم علم یزیدو بلند کنی که🤨-‌ جمع کنین این بچه‌بازیا رو؟! -‌ تو اینجا بچه‌ای که باهات بازی می‌کنیم؟! -‌ بچه باباته! -‌‌ حیف شرایطم اضطراریه! من رفتم... میگ... میگ...خلاصه این ممد آقا به نظر کیس نمیدونم چندم🤷‍♂️ چون ردش کرده بود حال خوبی نداشت🤪 و بچه‌بازی ما را بچه‌بازی میپنداشت! وگرنه ما به این گنده‌گی را چه به بچه بازی؟!-‌ ولی امیر بیا ویرگول-‌ بکش بیرون ابول! رفتم دستشویی فکرم باز شد میخوام ورق بزنم! نیستی برو کنارخلاصه اون شب هر چی ابوالفضل خواهش و التماس کرد من از خر شیطون پایین نیومدم😁 ولی خداییش خوب خری بود👌اون شب گذشت! وسایلو جمع کردیم برگردیم! یه چیزی نبود. مهدیار ما رو بلند کرده بود سر تا سر خونه رو دنبالش بگردیم! حالا چی؟! آقا یه دماغی عینک آفتابیش گم شده بود😐 دِ آخه مرد حسابی! تو که صدتا عینک آفتابی داری از خیر این یکی بگذر! و وقتی گفت دو و نیم قیمتشه همگی مجاب شدیم که دنبالش بگردیم😇😂 آخرشم به این نتیجه رسیدیم که یا موش برده یا لولو خورده🤓وسایل جمع! باغ مرتب! راه افتادیم. رسیدیم در خونه‌ی حسین که حسین میخواست خداحافظی کنه!  این حسین آقا اون حسین آقایی که قبلا گفتم نیست😂 ایشون یه کراشی (استغفرالله! کراش چی چیه؟! از یه بانوی دوشیزه‌ی نه چندان محجبه خوشش اومده بود🫡 بهتر شد🥱) داشت به نام مریم! لحظه‌ی جدایی براش نرو مریم خوندم و در آخر به این نتیجه رسید که هر چه زودتر بره توی خونه چون قضیه داشت بیخ پیدا می‌کرد🌚 بعد از یه جدایی طاقت‌فرسا به راه خود ادامه دادیم😭 هنوز این خان اول هفت خان بود! خان دوم جدایی ممد بود. ممدم که هندزفری زده بود و با صدای بلند داشت آهنگ غمگین گوش میداد! بیچاره🥺 دلم براش میسوزه!😰 هر دو روز عاشق یه نفر میشه و اونم بهش جواب نه میده😭 و این کلا به مدت پنج دیقه حالش خوبه! اونم فاصله‌ی بین عاشقی و درخواست دادنشه😂 بهش میگم همیشه صراط مستقیم جواب نیست ممد جان😇 میگه صراط مستقیم یه روز جواب میده😐 هیچ وقت هم تسلیم نمیشه! اراده‌ی راسخ (سرخیو راموس🫡 فشار درسه جدی نگیرین😂) بدون خداحافظی پیچید تو خونه😕 منم اعصابم خورد شد😂 البته نه که اعصابم خورد بشه! نیست چندان شنگولم زنگ درو زدم🤣🤣🤣 زدن زنگ همانا و برداشت آیفون توسط مامانش همان😂 دوباره میگ میگ و الفرار! ساعت ۲ و نیم مامانشو بیدار کردیم🤡 فک کنم تیکه بزرگه‌ش ناخونشه😂 قرار بود ۱۲ خونه باشه😇 خان سوم سرما بود! یهو سوز شروع شد😵‍💫 یا حضرت! بلایای غیر طبیعی کم بود بلایای طبیعی هم اضافه شد😁 زندگی عالیست😂 تگرگ شدااا😂😂😂 پنج دیقه قبلش یه تیکه ابرم تو آسمون نبود! الان آسمون خرناس میکشید😂🫡 مهدیار و ابول که داشتن فرار میکردن😂 من داشتم به فرار کردنشون میخندیدم😂😂😂 سر میدون باید از مهدیار جدا میشدیم. این خان پنجم بود (چهارمی چی شد؟!😳). رسیدیم میدون. قرار بود وسط میدون منتظر داداشش باشه😂 ولی زهی خیال باطل😇 یه گله سگ! بیشتر از یه گله😂 سی تا میشدن... وسط میدون ریخته بودن😂😂😂 مهدیارم که از سگ میترسید🤣 اینا هم سگ تگرگ‌دیده (استعاره از گرگ بارون دیده🤠)! اینا دنبال ما نیومدن😂 یعنی میخواستن بیان ولی تگرگ بود ترجیح دادن زیر درختای وسط میدون بمونن😂 مهدیار تو کوچه قایم شده بود یه ربع دنبالش میگشتیم😂 بعد که پیداش کردیم گفت: بچه ها گوشی ندارین زنگ بزنم داداشم؟-‌ من کی دیدی گوشی داشته باشم؟! نوکیا طبق معمول تو خونه به شارژه (اینو ابول گفت🙄 من بدون گوشی میمیرم😂)-‌ منم طبق معامله شارژ ندارم😇 (معامله؟! از معمول میاد زیاد سخت نگیر🤯)-‌ ما رو ببین با کیا رفیقیم😂 (اینو مهدیار گفت! میخواستم بخوابونم تو گوشم😇 &quot;وی یک مازوخیسم میباشد&quot;) داداشش با یه دستی خفن با نیم ساعت تاخیر اومد😂‌. حالا این که چجوری بهش زنگ زدیم بماند که من درکنارش به صد و ده هم زنگ زدم😂😇 پلن همیشگی!این خان هم ختم بخیر شد و رسیدیم به خان آخر! ... نه😂 یکی مونده به آخر😇 این خان خان به شدت سختی بود! طاقت فرسا! زمانبر... جدایی ابول! واویلا!!! در حالت عادی بعد از لحظه‌ای که برای خداحافظی دست میدادیم تا لحظه‌ای که جدا میشدیم یک ساعت اختلاف زمانی وجود داشت😂 ولی در حالت عادی!!! وقتی یهو ابول دید چراغ اتاقش روشن شد عزا گرفت😂😂😂 بدو رفت تو خونه😇 خدا بیامرزه! روحش شاد🤲 (این قسمت واقعا شوخی نیست! حالا که بحث شد! مامانش سه سال پیش به رحمت خدا رفت! یعنی دو سال بعد این اتفاقا! خدا رحمتش کنه! واقعا زن خوبی بود:) بیچاره ابول!)و آقا خان آخر و سخت‌ترین خان😁 مث همیشه کلیدو جا گذاشتم😂😂😂 باید مخفیانه و در حالت اسپای از در بالا رفته پایین آمده به خانه حمله ور شده  و به سرعت در زیر پتو پناه بگیرم😇 و سخت‌ترش این بود که محافظی همچون مادرم در خانه بود! واویلا!!! مادرم با صدای زدن دکمه پریز برق بیدار میشود و در اینجا واقعا تست بیصدا بودن بود😂در رو که حرفه‌ای شده بودم و با یه حرکت بیصدا پریدم داخل😁😂 بعدش وارد شدم. فک کن اینقد شرایط سخت بود که اول زبونه رو با دستم میبستم بعد در رو😂 لحظه ای که پتو رو روی خودم کشیدم صدای خش خشش بلند شد و مامانم فریاد زد:&quot;امیر انقد نصف شبی پای یخچال نرو!&quot; بهتر بود این ها رو بیجواب بذاری وگرنه شبیه نوسفراتو بالای سرت ظاهر میشد😂 خوشبختانه هفت خان بخیر گذشت! یهو یاد ویرگول افتادم! گوشیو و در آوردم و سرچ زدم ویرگولوارد سایتش شدم! اون موقع با الان خیلی فرق داشت! ولی حتی از همون موقع عاشق کاربراش شدم! شب به شب معتادتر شدم😅 حساب نمیزدم اما مدام تو ویرگول بودم! یه عالمه پست و کامنت قشنگ میخوندم! چهار سال به همین روال گذشت! چهار سال گذشت و یه کاربر به شدت چشممو گرفته بود🙃 نوشته‌هاش اسرارآمیز بودن. نه چندان سخت مینوشت ولی غم بزرگی پشت نوشته هاش بود! یه جور دروغ بزرگ در نوشته‌هاش موج میزد! توی خیلی از ویرگولیا اینو دیده بودم اما اکثرا یا تسلیمش شده بودن یا هم کمک میخواستن ولی اون داشت میجنگید. تصمیم گرفتم اکانت بزنم و به سمتش جذاب شم! بیستمین فالوورش من بودم🙃 البته الان ۱۳۰ تا فالوور داره و خیلی برا من شاخ شده! درسته! سحرو میگم! و بعدش دیدم چقد نوشتن تو ویرگول راحته و باز بیشتر از خوندن عاشق نوشتنش شدم:))) نوشتم و نوشتم و نوشتم. کل تابستون پارسال دیر ویرگول بودم😅 و الحق که ارزششو داشت و کلی دوست خوب پیدا کردم. ویرگول برای من الان به جایی تبدیل شده که با خیال راحت و بی‌هیچ دلهره‌ای راجب دردام مینویسم:) برا همونم بود این اواخر طنز نمینوشتم:))) بخوام تو یه کلمه بگم با این که نمیشه گفت ولی خب:«ویرگول برای من یعنی &quot;نقطه‌ی امن&quot;»ویرگولیا زهی خیال باطل هم بخاطر این بود که شاید فک کنین پست من راجب تولد ویرگوله ولی نه!!! حتی اسم ویرگول خاطره‌ی اون شب جذاب رو برام زنده می‌کنه! واقعا پلتفرم خاصیه:) و مخاطبینش و مسئولین زحمت‌کشش باعث خاص بودنش میشن😁 امیدوارم دوباره اوج ویرگولو ببینمپ.ن: خب! یه ده روزی غیب میشم! مواظب خودتون باشین ویرگولیا😇 به جز یه نفر. دوستتون دارم:)))پ.ن: خوابم میاد چرت و پرت زیاد میگم🤡 شما جدی نگیرین😪تولدت مبارک ویرگووووووول🥲🥲🥲،،،،، آخه ماه کم بود؟! ماه امتحانات؟😭#ویرگول_برای_من_یعنی</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 02:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال آزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-ogxghzsngwx6</link>
                <description>سلام به همه‌ی ویرگولیای عزیز 😁 باورم نمیشه! یه سال شد🥲 یه سال از وقتی که شروع شد میگذره :) پر از، تاکید میکنم پر از فراز و نشیب های زیاد بود ولی اون پام وایستاد! جا نزد. خیلی فوق‌العاده‌ست. حتی یک‌دهمشم توی ویرگول نشون نمیده دیدم این همه مدت شده! ولی خوشحالم که دارمش!!! خوشحالم که هست... خوشحالم که میتونم روش حساب کنم... بهش تکیه کنم...همیشه با خودم میگفتم تنهایی! باید از پس همه‌چی تنهایی بربیای ولی الان اون هست و میبینم که خیلی چیزا واقعا خیلی راحت‌تر از تنهایی عه! خیلی دوسش دارم! خیلی بیشتر از اونی که میخواستم وابسته‌ش شدم ولی اشکالش چیه؟! دلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دل بیابون برای باروندلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دل یه اسیر برای پر زدندلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دلم قبلا تنگش بود خلاصه که عزیزم، بهترینم، مهربونم،،، سالگردمون مبارکت باشه 😇نمیدونم چرا باورم نمیشه! یه سال شد🥲 یه سال از وقتی که شروع شد میگذره :) پر از، تاکید میکنم پر از فراز و نشیب های زیاد بود ولی اون پام وایستاد! جا نزد. خیلی فوق‌العاده‌ست. حتی یک‌دهمشم توی ویرگول نشون نمیده دیدم این همه مدت شده! ولی خوشحالم که دارمش!!! خوشحالم که هست... خوشحالم که میتونم روش حساب کنم... بهش تکیه کنم...همیشه با خودم میگفتم تنهایی! باید از پس همه‌چی تنهایی بربیای ولی الان اون هست و میبینم که خیلی چیزا واقعا خیلی راحت‌تر از تنهایی عه! خیلی دوسش دارم! خیلی بیشتر از اونی که میخواستم وابسته‌ش شدم ولی اشکالش چیه؟! دلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دل بیابون برای باروندلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دل یه اسیر برای پر زدندلم براش تنگ شده! بیشتر از اون که دلم قبلا تنگش بود خلاصه که عزیزم، بهترینم، مهربونم،،، سالگردمون مبارکت باشه 😇نمیدونم چرا با این که سالگرده بازم یه غمی تو گلومهشاید از دلتنگیه :)یکسال با تمام خوب و بدش گذشتتجربه های تلخ و شیرینو من یکسال بالغ تریکسال نگاهی عمیق تریکسال تصمیم یکسال فکر کردن  در همه‌ی آخر شب‌هایکسال عاشقی کردنیکسال دیوانگییکسال با خاطرات سالهای سپری شده یکسال زندگی…یک سال مرگ :)پ.ن‌.: قول دادم بیشتر بنویسم دیگه😉😇</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 23:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفقای ویرگولی²</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%C2%B2-dx3xnvsxcery</link>
                <description>سلام سلام! بعد از مدتهااااااابریم سر اصل مطلبکارما (مژده، استارگرل)خب آقا، این دختر تو نگاه اول شر و شنگول به نظر میاد🫡 ولی هم شره هم شنگول... نه از اون بداش! خیلییییی دختر خوبیه :) به عنوان یه رفیق ویرگولی واقعا فوق‌العاده‌ست...افکارش واقعا پریشونه و این منو ناراحت میکنه😔 خیلی دلم میخواد کمکش کنم ولی واقعا درونگراست... هیچی بروز نمیده🥲 به ظاهر خودشو خوب نشون میده نمیدونم داره ظاهرسازی میکنه یا این که خودشو گول میزنه! ولی به نظرم تو این برهه واقعا به یه شونه احتیاج داره که روش گریه کنه :) شاید خودش انکارش کنه البته حق داره چون واقعا خودکفا‌ست. خودکفایی تو یه دختر واقعا خیلی حرفه و این به نظرم واقعا خاصش میکنه😉دل خیلی خیلی مهربونی داره! دل‌نازکه و زود ناراحت میشه ولی به همون صورت هم زود میبخشه و میگذره🫠🙃به عنوان یه دوست حاضرم هر کاری ازم برمیاد براش انجام بدماین که تصمیم گرفت تو ویرگول خودش باشه واقعا عالیه🙃 و این باز چیزیه که حتی خاصتر از قبل هم میکنه‌شواقعا نمیدونم از این حرفام قراره چی برداشت کنین! این که من تو رابطه‌ام و راجب یه دختر دیگه اینجوری حرف میزنم... آقا این رفیقمه و واقعا آدم خاصیه :) بهش افتخار میکنمکلی بخوام بگم: دلسوز، د‌‌ل‌نازک، مهربون، ساده‌لوح، شر، شیطون، خودکفاوایبشکارما جان! بین رفقا هم دلخوری پیش میاد... خوشحالم که منو بخشیدی و میخوام بدونی واقعا عزیزی برام :)پ.ن.: رفقای گل ویرگولیم🥲 همتون برام عزیزین! به وقتش برای شما هم مینویسم😁پ.ن.2: بابا ساییدنمون با این امتحانات😑😑😑 کاش میتونستم بیشتر بنویسم😔 دلم خیلی براتون تنگ شده</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 00:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دختر :)❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%EF%B8%8F-u00t2rycacqp</link>
                <description>چهارشنبه ۰۴/۰۲/۰۳بالاخره لپتاپ داداشم دستم رسید. عالیه! بریم برای آنباکسینگ. خوبه حداقل ویدئو مسیج گرفتم😅. چون بعدش دیدم برا گارانتیش نوشته بود برای باز کردن لپتاپ از مراحل فیلم بگیرید و من یادم نبود. ولی برای ماهو ویدئو مسیج فرستادم و همینا از زده شدن گردن من توسط برادرم نجات داد😁. خب باید پستش کنم! کی حوصله داره تا دفتر پستی برهههههه😫 یهو یه ایده به سرم زد😁😁😁 ماهگردمون پسفرداست. چطوره یه بسته براش پست کنم؟🥲 ایده‌ی عالی‌ای عه. ولی تا ماهگردمون که نمیرسه دستش😭. گفتم حالا که قراره براش بسته پست کنم تقویم رو باز کنم ببینم آیا روز خاصی هست که به اون بهونه براش پست کنم؟! روز دختر🤩😍 عالیهههههه! خدایا شکرت! امیدوارم تا روز دختر برسه دستش! شیش روز دیگه... فردا پستش کنم دقیقا روز دختر میرسه دستش🥲 البته دقیق هم نیست. با هم قول قراری داشتیم: این که هر شب از ساعت ۱۰ تا ۱۲ با هم صحبت کنیم... چون اون تایم کنکورش بود و باید درست میخوند سعی میکردم باقی روزو بزارم درس بخونه. ساعت ده بود! بهش پیام دادم. ویدئو مسیج آنباکسینگ لپتاپو براش فرستادم و کلی ذوق کرد:) (دیوونه🤭🥲) خیلی زود زود دو ساعت به پایان رسید و نزدیک به ساعت دوازده شدیم. حاضر نبود خداحافظی کنه🫠😘 البته فردا هم پنجشنبه بود و حق داشت. پنجشنبه ۰۴/۰۲/۰۴بالاخره ساعت یک حاضر شد خداحافظی کنیم🫡. گفت خوب بخوابی! گفتم نمیخوابم:) گفت چرا؟! گفتم کارام عقب مونده و باید انجام بدم. قبول کرد! و گفت وقتی تموم شد حتما بخوابی. چشم رو گفتم و بعد از خداحافظی رفت که بخوابه:) حالا وقتش رسیده بود. تجهیزات را بیرون آوردم😁. بریم که براش بسته رو آماده کنیم😇. یا خدااااا! چسب فقط نواری دارم😵‍💫. اول میخواستم با کاغذای گراف براش بسته رو درست کنم🤔. ولی کاغذ گراف خیلی نازک بود. و چسب رازی هم نداشتم که دو لایه‌ش رو به هم بچسبونم کلفت‌تر شه😑. با چسب نواری این کارو کردم🤕. اصلا خوب در نیومده بود. فکر کن امیر!!! ناسلامتی تو هنرمندی!!! فکری به ذهنم نمیرسید. گفتم برم فعلا محتویات داخل بسته رو آماده کنم بعد میرم سراغ خود بسته😉. برای هر کدوم از محتویات یه نامه نوشتم و حالا چالشم این بود که گردش کردم با کدوم روبان ببندمش😑😑😑. یعنی توی لحظه‌های حساس یه ایده‌های سمی به ذهنم میزنه که به خودم شک میکنم🤣. ایده این بود که با یک سیم از رشته سیم مسی داخل سیم به عنوان روبان استفاده کنم😐. خیلی خوشگل در میومد. یه کابل شارژر لپتاپ خراب داشتم. یه تیکه‌ش رو کندم و سیمش رو لخت کردم. یکی از رشته سیم ها رو برداشتم و دور کاغذ پیچیدم! اولی باحال در اومد. یهویی‌ ایده به ذهنم زد که هر کدوم از نامه ها رو با کاغذ یکی از دفترچه‌هام بنویسم😁😁😁. عالی میشد! یه برگ از دفترچه‌ی دیگه‌ام کندم و دومین نامه رو نوشتم. سیم همش میکند و دورش بسته نمیشد. ای خدااا🤕! سیم ها رو باز کردم و از آخر راضی شدم به جای روبان مث لوازم تحریرا یه کاغذ دورش غلاف کنم😔. ولی اونجوری خفن‌تر بود. ساعت دو و نیم شده بود. راستی اینم بگم که بقیه‌ی رفقا (هم‌اتاقیام) اردو قم رفته بودن و تو اتاق تنها بودم. گوشیم زنگ خورد. مصطفی بود. دارم میام تهران! هستی؟! لعنت! مصطفی!!! آخه حالا هم وقت بود بیای تهران؟! گفتم کی میرسی؟! گفت ساعت سه! گفتم یا خدااا! در خوابگاهمون رو ساعت شیش باز میکنن. گفت باشه! ناراحت شده بود. حق هم داشت🫠 میدونست اگه به من زنگ بزنه هر جور شده خودمو میرسونم. هر چقد با خودم کلنجار رفتم دلم نیومد مردی رو تنها بذارم‌. از اتاق بیرون رفتم و بعد از یه جر و بحث درست حسابی با نگهبان بدبخت که خواب بود بازم نذاشت برم بیرون😅😂. تصمیم گرفتم از دیوار برم! زنگ زدم بهش! گفت دیوونه! شوخی کردم پنج و نیم میرسم🤣. گفتم مسخرههه! پس اگه پنج و نیم میرسی بیا ایستگاه مترو طرشت خودم میام دنبالت! گفت باشه عشقم و قطع کرد. این بشر یه روده‌ی راست تو شکمش نیست😑😑😑.  برگشتم اتاق و یهو یادم اومد که یسسسس! مقوا دارم!!! مقوا ها رو در آوردم. قرار بود یه جعبه‌ی استوانه‌ای درست کنم🥲. قیچی ندارم😑😑😑. هیچی ندارم! با خطکش بریدمش! بسته که آماده شد. ولی استوانه‌ای خوب در نمیومد😑. پس تهشو یه تا دادم و یه دسته بهش چسبوندم و به شکل یه کیف در اومد😁. خیلی زشت بود😐. چون چسب نواری داشتم فقط خیلی زشت شده بود😑😑😑. گفتم ولش کن دیگه! ساعت چهار بود! الانا بود مصطفی بیاد! محتویات رو به زور توش جا کردم! محتویات: یه دستبند، یه تل ورزشی، یه دفترچه، یه پیانو کوچولو چوبی و دکوری، عطر خودم و البته یه اوریگامی که به خاطر اون پیانو کوچولو ساختمش و کلی وقتمو گرفت😑 (از چهار تا چهار و نیم)، اینا همه رو از قبل براش تهیه کرده بودم🥲. حالا دنبال کارتن بودم اینو بذارم توش🫡. هیچی کارتن نیست😑😑😑. یه کارتن کفش بود که مال یکی از هم‌اتاقیام بود. همونو برداشتم. ای بابا! این که خالیه‌. چی کنم چی کار کنم؟! رفتم و دیدم سوپرمارکت خوابگاه هم تعطیله که😑😑😑. میخواست از این شکلات کوچولوهای آبنباتی کلی بگیرم و توشو پر کنم. دوباره فک کن امیر. یس خودشه! اسنپ مارکت!!! یه عالمه خرت ورت سفارش دادم و یهو قیمتش یه عالمه شد😱😱😱. ولی فدای یه تار موش! پرداخت کردم و گفت پنج و نیم میرسه! گفتم خوبه! یه عالمه کاغذ نواری بریدم و لابه‌لای قسمت های خالی داخل بسته رو پر کردم😁. خوراکی ها اومد و یهو یه ایده‌ی دیگه هم به ذهنم زد. انگشتمو با روان‌نویس قرمز حسابی قرمز کردم و زدم روی طرف چسب‌دار چسب نواری و یه چسب نواری دیگه روش چسبوندم! اینم از اثر انگشتم🥲 اونم گذاشتم داخل بسته! و خوراکی ها رو چیدم داخلش! چسبش که زدم مصطفی زنگ زد. رفتم دنبالش ایستگاه طرشت داشتیم میومدیم سمت خوابگاه که گفت نریم خوابگاه! گفتم چرا؟! گفت دو روزه نخوابیدم برم خوابگاه تا ظهر میخوابم. ظهرم که بلیط داشت و میخواست بره!روز پنج شنبه هم که پست فقط تا دوازده و نیم کار میکرد. از قضا با مصطفی تا یک بیرون بودیم🙁. وای نه! کل برنامه‌هام بهم ریخت! جالب ماجرا اینجا بود که دیشب بهش گفتم حتما آدرس و کدپستی رو بگیری و برام بفرستی صبح ولی کلا نفرستاده بود. وگرنه یه جوری مصطفی رو میپیچوندم و میرفتم پست. از آخرم نشد که نشد. جمعه ماهو گفت حالا که قراره بسته پست کنی، یکی از لباساتم برام بذار!🫠 گفتم همشون کثیفن باید بشورم خشک که شد بعد برات بفرستم. گفت همونجوری بفرست😑. از آخرم راضی شدم و بسته رو دوباره باز کردم و لباسو وسط اون همه خوراکی جا دادم😇😂.آخرشم شنبه براش پست کردم. کلی هم پول پستش شد😑😂. قبلا پست ارزون‌تر بود نامرد😂! برا خودش پست نکرده بودم. برا رفیقش بود. و وقتی رفیقش دوشنبه (دیروز) گفت رسیده دستم حسابی ذوق کردم. یهو ماهو گفت فردا نمیرم مدرسه😑😭. بابا دختر تو رو خدا! فردا روز دخترههه! برو و بسته‌تو بگیر🥺. آخرش لو دادم بسته رسیده که حاضر شد بره مدرسه و یهو دوستش پیام داد😑. به ماهو نگی بسته رسیده🤔. گفتم دیر گفتی گفتم😂 گفت خب پس منم فردا بسته رو نمیبرم😑😑😑. مرسی از همتونننننننننن!!! همه‌ دست به دست هم دادن که نذارن من این بسته رو روز دختر بهش برسونم🤕 و وقتی کلی به دوستش پیام دادم و اصرار کردم از آخرم صب پیام داد تو ماشین تو راه مدرسه‌م و یادم رفته بسته رو بردارم😑😂. ولی خب مثل این که فقط ایسگا کرده بود و برده بود و تحویل داده بود🥲.از همه چی بدتر این بود که انقد عجله داشتم که کلا یادم رفت که عکس بگیرم از بسته و آماده کردنش😭😂. خلاصه که عکس خواستین برین سراغ ماهو🥲دیدی آخر روز دختر رسوندم دستت؟!🥰🥲 روز دختر مبارکت شاهدخت رویاهام:)پ.ن‌.: الان که اینم مینویسم سر کلاسم😂! خلاصه میخوام بگم ببخشید که گفتم متن مینویسم ولی وقت نمیشه😔روز دختر مبارک تمام دختران و حتی مادران سرزمینم🥲❤️❤️‍🔥واقعا سر کلاسم😂 </description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 16:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-rdifgrbcea21</link>
                <description>امروز داشتم از دانشگاه برمیگشتم سمت خوابگاه که متاسفانه یه تصادف دیدم.یه ماشین تاکسی که اتفاقا پراید بود یه ماشین درب و داغون تو کوچه داشته میومده که یک بی ام دبلیو ایکس فور پیچیده بود داخل کوچه. از قضا کوچه سراشیبی بوده ترمز پرایده کار نکرده و زده به بی ام دبلیو. ماشین راننده تاکسی حدود صد و پنجاه تومن قیمتش بود و ماشین اون فرد دیگه حدود پونزده میلیارد تومن‌. یعنی چیزی حدود صد برابر ماشین طرف ارزش ماشینش بود. راننده تاکسی خشکش زده بود. میدونست حتی اگه ماشین و کلیه‌شم بفروشه باز نمیتونه خسارت این ماشینو بده. اون راننده دیگه هم پیاده شده بود و تا میتونست داشت بار راننده مقابل میکرد:&quot; ماشینم از کل هیکلت بیشتر می‌ارزید. نگاه چیکارش کردی. خودتو بفروشی نمیتونی جبرانش کنی&quot; دیگه نتونستم تحمل کنم. جلو رفتم و با اننده‌ی بی ام دبلیو خیلی منطقی صحبت کردم. اولش سلام علیک کردم. بطری آبی که نو خریده بودم و هنوز بازش نکرده بودم رو به طرف دادم. وقتی خشمش فروکش کرد بهش گفتم:&quot; ببین درسته حق باتوئه! اون اصلا اونقد پول نداره که بتونه خسارتت رو جبران کنه. ولی یه نگاه به خودت بنداز! کتی که تنته از ماشین اون بیشتر می‌ارزه. از قیافه‌ی اون هم مشخصه کل داراییش همون ماشینشه. تو حق داری! اون مقصره و حق داری خسارت بگیری! ولی میدونی که اون نمیتونه بده و هم خودتو میندازی توی دردسر هم اونو بدبخت میکنی. اون یه زن و بچه ای داره که تو خونه منتظرشن. منتظرشن تا براشون غذا ببره! واقعیت همینه ولی مطمئنم زن و بچه‌ی تو محتاج یه لقمه نونی که تو بیاری خونه نیستن. به تریپت هم میخوره که خودتم اصن محتاج اونقد پول خسارت این ماشین نیستی. یعنی صرفا داری برا خودت خدا لعنتی درست میکنی.&quot;یه نگاه به طرف کرد و به نشانه‌ی تایید سر تکون داد. &quot;مطمئنم تو از همین الانم کار نکنی اونقدری داری که خودت و بچه هات تا آخر عمر بخورین بازم تموم نشه. ولی اون... اون لنگ نون شبه! حتی معلوم نیست که امشب بچه هاش شام بخورن یا نه! شنیدم داشت زیر لب میگفت خدایا به خانومم چی بگم؟! بزرگی کن و بگذر!&quot; مرد هم بعد از کلی کلنجار با خودش قبول کرد و از فرد گذشت.در کل این را نوشتم که در این جامعه افرادی با این اختلاف سطح سرمایه وجود دارن. انقد اختلاف که کل دارایی یه فرد به اندازه ی پول تو جیبی یه فرد دیگه‌ست. اون مرد واقعا بزرگی کرد و گذشت ولی واقعا این جامعه اون جامعه‌ای نیست که باید می‌بود. خیلی پایین تر از یه جامعه با فرهنگه:))) این چیزا واقعا اذیتم میکنه</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 19:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفقای ویرگولی¹</title>
                <link>https://virgool.io/Entesharat2/%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%C2%B9-kozu3bs1jgux</link>
                <description>خب سلام دوباره! بعد مدتها و با کلی تاخیر😅😇همونطور که قول داده بودم قراره هر هفته راجب یه دوست خوب ویرگولی و یه پارت از داستانمو بنویسم نوبتی هم باشه نوبت نوشتن راجب یکی از ویرگولیای عزیزه:) اول از همه و ب بسم الله هم ماهوست! ماهوخب! این دختر خیلی خیلی مهربونه... حتی بیشتر از اونی که نشون میده:) به هیچ عنوان کینه به دل نمیگیره و آدمی نیست که به خاطر یه حرف تا همیشه از کسی بدش بیاد. برعکس شخصیتای امروزه که دارن پیچیده و پیچیده تر میشن این دختر ساده‌ست. نه منظورم این که آدم ساده ای باشه نه! اون صرفا یه شخصیت مهربون ساده داره. مهربونیش خیلی عادی و عالی بروز میده. نه پنهون میکنه نه کاری میکنه که بخوای متوجه‌ش بشی‌... یعنی حتی اگه باهاش حرف بزنی مستقیما اولین چیزی که برداشت میکنین همین مهربونیشه. اهل گول زدن و کلک بازی نیست. عاشق داستانای عاشقونه‌ست و حتی از خشن ترین داستان تاریخ هم میتونه یه داستان عاشقونه بسازه! با فیلم، با کتاب، یا حتی با یه جمله میتونه گریه کنه و نهایت احساسشو بروز بده. نمیدونم! خیلیا میگن توی دنیای پیچیده امروز راحت بروز دادن احساسات باعث ضربه خوردن میشه. ولی من بهش غبطه میخورم. چون توی این مورد دقیقا شخصیت عکسشو دارم و به نظرم راحت بروز دادن احساسات باعث میشه خیلی سریع خالی بشه. این دختر توی دنیای خودش زندگی میکنه و خیلی به دنیای بیرون و حتی دنیای اطراف کار نداره. نمیخوام همش ازش تعریف کنمااااا ولی خب خیلی عالی عه این صفاتش. چیزی برای قایم کردن ندارم! عاشقشم و صد البته اونم عاشقمه😁 این که توی دنیای خودشه باعث شده برای بیشتر شناختش منم وارد دنیاش بشم و دیدن قشنگی دنیاش باعث شد زمین گیر بشم🥲 المپیاد و جوشم خیلی دوست داره:)پ.ن.: این نوشته‌ها صرفا برداشت خودم از شماست و لزوما شما همچین چیزی نیستین... امیدوارم از نوشته‌م ناراحت نشین و حتی اگه ناراحت شدین بهم بگین تا سعی کنم یا پستو حذف کنم یا ویرایشش کنم:) فقط بدونین همین که راجبتون نوشتم یعنی خیلی دوستتون دارم دوستای ویرگولی قشنگم🥲پ.ن.2: دلم برات تنگ شده🫠</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 15:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-wlbug0iztilq</link>
                <description>سلام سلام صدتا سلام برگشتم با یه حال دگرگون با خودتون شاید بگین که هنو نرفته برگشتم ولی وقتی ماهو جان ازم خواست دیگه نتونستم برنگردم:)))خلاصه که منتظر کلی پست باشین و البته که پستاتونو میخونم و کامنتایی نیذارم که از جواب دادنش خسته بشین😁فعلا هر هفته: Dormirراجب یکی از دوستای قشنگ ویرگولیماین دو پستو سعی میکنم هر هفته یه دونه بنویسم امیر دوباره اومده رو سرتون آوار بشه🥲🫡</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 17:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهرخ من، ای صنما:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%86%D9%85%D8%A7-bfprchxquz66</link>
                <description>به نام خداوند خورشید و رنگین کمانخدایی که به باران حکم باریدن داد. خدایی که به باد حکم وزیدن داد. خدایی که به خواب حکم رقصیدن در چشمانمان داد.سلام عزیزم! دلم آنچنان تنگ است که موری در آن نمی‌گنجد. شوقِ دیدارِ یار، انتظارِ بسیار، در فراقِ دلدار، دردِ بی‌شمار دارم. درمان همۀ آن دردها، درمان آن همه بی‌تابی‌ها، درمان دل بیمار مرا، جز روی تو چیست؟ جز موی تو چیست؟ای ساربان آهسته رو! با ناتوانان صبر کن *** تو بار جانان می‌بری، من بار هجران می‌برمای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرم *** دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان می‌برمبگذار بگویم. شوق دیدار تو را دارم، از طرفی ترس دارم که نتوانم آن روی زیبای تو را، ای ماهرخ من! روی زیبای تو، دیدن آن چشمان تو، آن خط و خال هنرمندانه‌ی صورت زیبای تو، نتوانم تحمل کردنش. زیباترین زیبای من! آنچنان دل می‌بری، مدهوشت می‌شوم که مانده‌ام میان زمین و آسمان.گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم *** به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرمدیدم آن روز، درون کافه، جان من بنشسته بود. در را باز نمودم. به سمت باریستا حرکت کردم. قهوه‌ای سفارش دادم در میز کناری‌اش نشستم. میز جوری بود که پشت سرش قرار داشت. هنوز جرئت آن را نداشتم که روبه‌رویش بنشینم. نگران چیزی بود. دیرش شده بود. من به قربان آن چشمان اشکینش:) کاش می‎‌توانستم همین الان بغلش کنم. اما خود را لایق آن نمی‌دیدم.دیدار یار غایب، دانیچه ذوق دارد؟ *** ابری که در بیابان بر تشنه‌ای بباردای بوی آشنایی! دانستم از کجایی *** پیغام وصل جانان پیوند روح دارددر آن شب سرد خزان! دیدن یار دگران! دل من درد آمد. نفسم بند آمد. طاقتم طاق شده است! آن دستانش را می‌خواهم! آن رفتار کودکانه‌اش!به گلستان نروم تا تو در آغوش منی *** بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکندپروندۀ اعمالم پاک نیست می‌دانم. قلب پاک تو را هم خوب می‌دانم. سعی می‌کنم همانی باشم که تو می‌خواهی تو بودی که مرا عوض کردی :)دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت *** تا چو خورشید نبینند به هر بام و درتجرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش *** گر در آیینه ببینی برود دل ز برت جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت *** کآب شیرین چو بخندی برود از شکرتراه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد *** تا نباید که بشوراند خواب سحرتهیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را *** هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترتپ.ن.: قرار بود جمعه منتشر بشه:) پس عزیزم پیشاپیش وایت دی مبارکت باشه:) پ.ن.: و این دیگه آخرین پسته و ۲۴ ساعت بعد از این پست ویرگول رو ترک میکنم (چون گفتی اکانتمو حذف نکنم)</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 20:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dormir⁵</title>
                <link>https://virgool.io/@Amir_Me7/dormir-xgamvy1zqnem</link>
                <description>فصل اول: جنجال_ پارت پنجم: ابرانسانسال ۲۳۰۷ میلادی فردای اتفاق...-‌ خوب گوش کنید. فکر نمی‌کردم انقدر راحت بتونن هکتور رو حذف کنن. کاش می‌تونستم یه کاریش بکنم.-‌ اما من که می‌دونم کار خودت بود! -‌ چیییی؟!؟! تو جوب جرئت داری که بعد از کشتن هکتور اینجا پیدات شده.-‌ آروم باشید خانوما! زیها از جایش بلند شد.-‌ من به احترام مرگ هکتور اومدم. قبل مرگش برام نامه فرستاد. حالا هنوز خونش خشک نشده شما خانوما بحث می‌کنید.-‌ آخه... اون دختر ویکتوره! الان سه روز هگ نیست که عضوی از ما عه! و زده هکتورمو کشته! -‌ شِوا! الحق که بازیگر حرفه‌ای‌ای هستی. شاید بعد من بهترین بازیگر اینجا!شِوا جا خورده بود. انتظارش را نداشت. -‌ هکتوووررر بی‌اختیار دویدم و بغلش کردم. از روزی که رسیدم حتی فرصت نشده بود به خوبی ببینمش.-‌ نه تو هکتور نیستی! این دستگاه تغییر چهره‌ست. خودم دیدم که قلبت ایستاد.-‌ می‌تونی امتحان کنی!..‌. سرباز! ببرش. فکر کردی هنگر برای من عددی حساب میشه که رفتی توی تیم اون؟ شوا عصبی شده بود. -‌ اگر ازش نمی‌ترسیدی همچین جایی قایم نمی‌شدی! مرگتو شبیه‌سازی نمی‌کردی.-‌ اولا به جای ترس از هنگر از ویکتور می‌ترسم. ترس که نه! بعدم مرگم شبیه سازی نبود و اون خودم بودم. ده دقیقه قبل از اومدنت خیلی اتفاقی کنسی اومد دیدنم و با تزریق پادزهر جلوی مقدار زیادی از سم رو گرفت.  -‌ اما اون سم سه تا فیل رو می‌تونست از پا دربیاره. -‌ درسته! ولی بدن من نسبتا به سم مقاوم شده. سرباز! ببرش!... دلیل این کار هم پیدا کردن خائنی مثل تو بود. شوا را بیرون بردند. زیها نگاهی به هکتور کرد.-‌ هه! منو مسخره داشتی؟ اینجا کشوندی منو که اینو نشونم بدی؟-‌ آره! تو نبودی که فکر می‌کردی به شوا وابسته شدم؟ در ضمن... الان صندلیش خالی شده و چه کسی بهتر از تو؟!-‌ شوخی می‌کنی؟! من بهت گفتم نمیام توی دولت!-‌ این دولت نیست. انجمنه! اگر بخوای می‌تونیم از تک تکشون بازجویی کنیم تا ببینی اونجوری که تو فکر می‌کنی نیستن. زیها! ما قدرت نیاز داریم. نمی‌خوام مثل اون موقع بشه.-‌ باشه! گیریم حق با تو باشه. با این همه قدرت منو میخوای چیکار؟!-‌ این چه حرفیه؟! تو رفیقمی! می‌خوام کنارم باشی. معلومه که نیازت دارم.سیمون از روی صندلی‌اش بلند شد. -‌ ببین! درک می‌کنم چرا مرگتو جعل کردی. ولی دلیل نمی‌شه بخوای انجمن رو مر از رفیقات و دخترایی که دوست داری بکنی.هکتور نگاهی به سیمون کرد. خشکش زد. روی صندلی خود نشست و دیگر چیزی نگفت. -‌ شاید فکر کنین اینجوری عه ولی من فقط به صلاح انجمن کار می‌کنم. استعداد کنسی در رهبری باعث شد ازش بخوام بیاد اینجا. اصلا ربطی به ارتباط خونی‌مون نداره! برای ثابت کردنش هم براش چندین سخنرانی تدارک ببینین. اون کسیه که قراره روحیه رو به منطقه‌های زیر دست شما برگردونه. راجب زیها هم! اون حرفه‌ای‌ترین قاچاقچی اسلحه‌ی این سیاره‌ است. و البته یه جنگجوی فوق‌العاده‌ست که قبلا می‌تونست پابه‌پای من بجنگه.-‌ این تو بودی که عقب می‌موندی! هنوزم می‌مونی. با پوشیدن کت و شلوار نمی‌تونی از من جلو بزنی.-‌ هیچ وقت کت و شلوار نپوشیدم. تو که انقدر ادعات میشه، چرا یه دوئل نکنیم؟!-‌ بکنیم.-‌ همین اتاق روبه‌رو یه سالن تمرین رزمه! زیها هم فوق‌العاده بود. بدنی ورزیده و آماده داشت. کاملا شبیه سربازهای حرفه‌ای بود. همگی بلند شدیم و به اتاق تمرین رفتیم. وقتش رسیده بود قدرت لیدرمان را ببینیم. من که می‌دانستم هکتور چه هیولایی است ولی دیگران نه!مبارزه شروع شد. شانه به شانه بود. هر دو مبارزان خبره‌ای بودند. در آخر هکتور مغلوب شد. همگی برای زیها دست زدند و او هم رو به جمعیت تعظیم کرد. اما من که می‌دانستم هکتور از تمام قدرتش استفاده نمی‌کرد. دست زیها را گرفت و بلند شد. نگاهی به من کرد و چشمک زد. این‌بار نگاهش مرگبار نبود. با لبخند خیلی دلنشین‌تر بود. اصلا من حواسم کجا بود؟! نباید احساسم را وارد ماجرا کنم. وقت سرکوب احساسات است. شاید حق با هوش مصنوعی اتحاد بود. اما الان وقت پرداختن بهش ندارم. پس شاید بهتر باشد آن را دور بریزم. در افکار خود بودم که ناگهان سقف سالن تمرین فرو ریخت. یکی از ابرانسان‌های ویکتور روبه‌رویمان بود. احتمالش بالا بود. حالا که هکتور از بین رفته بود بهترین فرصت برای نابودی ما بود. آماده‌ی مبارزه شدم. همگی ترسیده بودند. هکتور غیبش زده بود. واقعا فکر می‌کرد ما حریف این ابرانسان می‌شویم؟ ترسیده بودم. کجا رفتی هکتور؟ نگاهی به ما کرد. چهره‌اش واقعا ترسناک بود. -‌ شماها برید بیرون! هکتور بود. با لباسی رباتیک آمده‌ بود. این را گفت و به سمت ابرانسان حمله‌ور شد. هنگی به سرعت شروع به فرار کردند. الحق که جنگ بین ابرانسان‌ها بود. غیرممکن بود انسان عادی از آن چنین ضرباتی جان سالم به در ببرد. آن هم به این سرعت. زیها همچنان خیره بود و دهانش باز مانده بود. دستش را گرفتم و کشیدمش بیرون از سالن.-‌ تو می‌دونستی؟-‌ زیاد سخت نگیر. هکتور یک ابرانسانه! -‌ به نظرت زنده می‌مونه؟!-‌ هکتوری که من می‌شناسم تا وقتی ندونه پیروز مبارزه‌ای عه واردش نمی‌شه.-‌ اوهوم! یعنی داشت من رو بازی می‌داد؟-‌ نه! این سالایی که نبودی داشت حسابی تمرین می‌کرد. -‌ با تمرین عادی نمیشه به این قدرت رسید. -‌ من نگفتم تمرینش عادی بوده‌.خدا می‌داند انجمن مادری چه بلایی سرش آورده بود. به محض این که از ساختمان خارج شدیم ساختمان فرو ریخت. -‌ یعنی هکتور هنوز زنده‌ست؟-‌ به این راحتیا نمی‌میره! یا حداقل خودم می‌خواستم اینطور باشد. نمیر لطفت! مبارزه با یک ابرانسان؟ زنده ماندن به نظر غیرممکن می‌آمد. ناگهان هکتور در حالی که سر بریده‌ی ابرانسان را در دست داشت بیرون آمد. سرش خونی شده بود. رفتم به سمتش تا سرش را پانسمان کنم. دست ان لباس رباتیک کنده شده بود. ناگهان بدن ابرانسان را در پشت سرش دیدم که بدون سر از جایش برخاست. هکتور با ضربه ای من را به عقب هل داد و با خوردن مشت ابرانسان بهش، پرت شد و به ساختمان روبه‌رویی برخورد کرد. بیچاره هکتور! حتما درد زیادی می‌کشید. با این حال مرا نجات داد. کم نیاورد و از جایش بلند شد. اگر انسان عادی این ضربه را می‌خورد حداقل از بیست ناحیه شکستگی داشت و مرگش حتمی بود. اما هکتور فرق می‌کرد. آیا او واقعا انسان بود؟ انجمن مادری با او چه کرده بود؟ جنگ دوباره در گرفت. هکتور از قبل هم سریع‌تر بود. دنبال کردنش با جشم سخت بود. من هم بیکار ننشستم. بلند شدم و شروع کردم بقیه را هدایت کردن. باید هر چه سریع‌تر به پناهگاه می‌رسیدند. از طرفی به هکتور هم اعتماد داشتم و می‌دانستم پیروز می‌شود. سیگون کمی زخمی شده بود. زیر بغلش را گرفتم و راه افتادیم. -‌ میگم...-‌ بله سرورم؟! -‌ نگو سرورم! تو هم الان عضوی از انجمنی. ما دوتا هم رده‌ایم. -‌ خب! چی می‌گی؟!-‌ میگم اگر قدرت یکیشون اینه!... ما چجوری می‌تونیم از پس بیست و یک دونه از این شیاطین بربیایم؟! ایده‌آل‌ترین حالت اینه که یکی یکی بفرستتشون شاید هکتور بتونه یکی یکی شکست بده.  اگر دفعه بعد با کل ارتشش حمله کنه چی؟! مقدار ارتش باقی‌مونده‌ی ما حتی نمی‌تونه یه دونه از اینا رو از پا دربیاره. -‌ چیه؟! ترسیدی؟! -‌ آره خب!-‌ وای به حال مردمیکه نماینده‌شون تو باشی! مثلا امید مردمی! تو که هیچ کابی نمی‌کنی. اون هکتور بیچاره که داره با تمام وجود می‌جنگه رو چی می‌گی؟! منم ترسیدم. چجوری بگم؟! فاصله ای ندارم تا این که شلوارمو خیس کنم ولی دلیل نمی‌شه روحیه‌مو ببازم. اولین اصل جنگ حفظ روحیه‌ است. روحیه‌ی هکتور رو نگاه! داره با جونش بازی می‌کنه ولی عین خیالشم نیست‌. داره می‌خنده‌. فکر می‌کنی اون نترسیده؟ -‌ اوهوم! حق با تو عه! ما این همه تلاش نکردیم که اینجا باخت بدیم.و همانجا هکتور مشت آخر را به حریف زد و بالاخره حریف از پا در آمد. -‌ دیدی؟ بالاخره شکستش...و همانجا روبه‌رویم بی‌هوش شد‌.-‌ تو دختر ویکتوری؟ -‌ بله! -‌ ببخشید اون حرفا رو توی جلسه بهت گفتم و اینکه... خیلی ممنونم بابت روحیه! از اینجا به بعدو خودم میرم. تو برو به هکتور کمک کن.پ.ن.: ببخشید این یکی عکس نداره:))) پ.ن: و اینم پارت آخرش! اصلا خوشم نمیاد یه داستان رو ناتموم بذارم و اینکه بهت قول داده بودم. پس بفرما! ازت میخوام اگر میتونی... اگر برات زحمت نیست و دوست داری این داستانو ادامه بدی:) خودت میدونی که با تو ام...۱۴۰۳/۱۲/۲۲پ.ن.: دلم برات تنگ میشه:) هم تو هم ویرگول و دوستای ویرگولی:)</description>
                <category>رهگذر...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 20:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>