<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های A_j</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amirabbas_ja</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:06:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>A_j</title>
            <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنرِ تحمل</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-fqeqhm4ffw62</link>
                <description>چند سال است به خودم میگم بهتر میشهگاهی وقتا میشه ها ولی نمیشه :)نمیدانم مگر ادم ها غیر از یه اغوش گرم یه محیط پر ارامش و غذای غرق در موهبت خانگی چه میخواهند. مگر بهترو قشنگ تر از ارامش و اغوش وعشق هست کجا اشتباه بود و چه شد که انقدر دروغو نفرت زیاد شد کجاه اشتباه بود و چه شد که ادم ها اینقدر به تنهایی و غم رسیدن </description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 00:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از قشنگ ترین چیز هایی که دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-hmq3mtyoztxt</link>
                <description>از شب های سرد زمستون بود که چند روز پشت سرهم تعطیل شد اومدم شهرستان( جایی که دانشجو بودم) به دوست هام سر بزنم اونجا یه خونه کوچیک اجاره ای داشتیم که هنوز چند ماه از قراردادش مونده بود امدم خونه وسایلم رو‌ گذاشتم.خونه به شدت سرد و بی روح شده بود بخاری حال رو به مکافات روشن کردم  شاید دو سالی میشد کسی نیومده بود یکی از دوستام بهم زنگ زد قرارشد همو ببینیمامد دنبالم رفتیم سمت یه ساندویچی که قبلا ها خیلی ازش سوسیس بندری میگرفتیم  توی راه تلفنش زنگ خورد +جواد، فکر کنم کیف پولم تو ماشین جا مونده بابا اگه بیاریش دم خونه ممنون میشم -باشه بابا سفارش شام میدم با امیر بعدش میایم سمت خونه  بچه ی اخر خانواده بود پدرش سن بالایی داشت پیاده شدم دوتا بندری  دو نون به یاد گذشته ها سفارش دادم نشستم تو ماشین به جواد گفتم بخاری رو بیشتر کن خیلی سرده بی صاحاب امشبرفتیم سمت خونشون  یه خونه ویلایی دو طبقه با نمای اجری معمولی  کلید انداخت در حیاط رو باز کرد پدرش با یه زیر شلواری پدرونه ( دیگه فکر کنم همه باباها شبیهش رو دارن)  و تیشتر ساده توی حیاط واستاده بود یه کت هم مثل همیشه انداخته بود رو دوشش داشت به سیگارش پک میزدجواد کیف پول رو تحویلش داد و جنگی امد تو ماشین گفت بریم که فکر کنم شام اماده شده ازش پرسیدم+پسررر تو این سرماا بابات چطور داره  رو حیاط سیگارر میکشه اخهاخ خ. نمیدونی بعضی وقتا خودم چقدر دلم واسش میسوزه ه+خب چرا داخل نمیکشه؟؟-حاجی نزدیک به۲۰ ساله مادرم نمیزاره  از وقتی من به دنیا امدم و بعد از من بچه های خواهرم دیگه نگذاشت تو‌ خونه سیگار بکشه میگه از بوش بدش میاد و خط قرمزشه  اون شب گذشت ،شام خوردیمو رفتم خونهچند شبی با بچه ها بیرون بودیم و خوش گذشتیه شب که بچه ها اومدن پیشم به یاد شب های امتحان تا صبح پاسور بازی کنیمساعت های ۲-۳ بعد از نصف شب بود گوشیه جواد زنگ خورد + مادر، میتونی یه تُکه پا بیای خونه بابات ماشینو لازم داره-چیشده مامان چرا شما هنوز نخوابیدین. اتفاقی افتاده+حاج کریم مادرجان حاج کریم به رحمت خدا رفت بابا میخواد یه سر بره بیمارستان ( کریم رفیق صمیمی و قدیمیه پدر جواد بود که با هم روز ها و خاطراتی کهنه داشتن )( به قول بچه ها گفتنی حاج کریم تو رگیش بودد)جواد سریع بلند شد گفت پاشو پاشو بریم خونه ما من تنها نباشم میدونم بابام حالش چطوره الانزود لباس پوشیدم ، رسیدیم در خونشون بابای جواد امد جلوی در  حالت ارومی داشت خیلی اروم ( دیدی بعضی روز ها به هیچییییی حسی ندارییی اینجوری بود) تسلیت گفتم بقلش کردم شونش رو بوسیدم  دستم رو محکم فشار داد + مرسی ازت امیر  لطف کردی امدی درب سمت شاگرد ماشینو باز کردم نشست جلو رسیدیم جلوی بیمارستان توی را هیچ حرفی نزد حاجی به منو جواد گفت بمونین تو ماشین من برم پیش بچهاش کارای بیمارستان رو انجام بدیم میام موندیم تو ماشین جواد چندتا از خاطرات مورد علاقشون رو برام تعریف کرد  بعد از یک ساعتو نیم حاجی امد  گفت جواد بابا بریم سمت خونه من یکم استراحت کنم  رسیدیم خونه مادر جواد درو باز کرد حاجی همونجوری  ساکت بدون حرف روی مبل سالون نشست   به عکس جونی هاش که روی دیوار قاب شده بود نگاه میکرد مادر جواد از روی میز پاکت سیگار حاجی رو برداشت  یه نخ سیگار باریک از داخل پاکت در اورد فندک رو روشن کرد نشست کنار حاجی  « حاجی وقتی رفتی سیگارت رو یادت رفت » قطره های اشک از چشم های قرمزو اروم حاجی راه افتاد شاید یکی از قشنگ ترین و پُر معنا ترین چیز هایی که دیدم اونجا بود </description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 16:38:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس هایی که باید تجربه کنم?</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D8%AD%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-yvhvadxjkrrt</link>
                <description>بعد از چند روز،در شهری که انجا دانشجو بودم یاد خاطره های تلخ و شیرین یک پسر دانشجو(خودم) افتادم که بعداز  نتایج کنکور چشم وا کرد و خودش رو تو شهری که ۶۰۰ کیلومتر با شهر خودش فاصله داشت  تنها دید و شاید از این تنهایی کمی خوشش امد پسری که تو شهر خودشون تقریبا ادم باحالی بود و شاید نصف شهر دوست بودن باش یا میشناختنش از این تنهایی و غربت  کمی خوشش امده بود و کمی می ترسید بگذریم که چقدر بزرگ شد چه چیز ها یاد گرفت و چقدر یاد گرفت از  این شهر کردو الان تو این شهر کلی اشنا و خاطره داره شاید بعضی وقتا بیشتر از شهر خودشیکی از چیز هایی که خیلی تویه این شهر دوسش داشتمو دارم یه کافه زنجیره ای بود که بین نوشیدنی های سردش  شربت بهار نارج خنک و بین کیک های معمولی کروسان گرم داشتقیمتش نسبت به کافه های معمولی پایین تر بوداما پر فروش شایدم یکم شلوغ بود و جاش دنج بود خلاصه من به همه خاطره های خودم تو این شهر فکر میکردمو گفتم چرا نرم  یه شربت بهار نارنجو یه کروسان بگیرم قشنگترشون نکنمرسیدم،سفارشم رو ثبت کردم روی  میز وسط جمعیت نشستم ( شخصیت من بعضی روز ها عاشق دور هم جمع شدن و جمعِ، بعضی روز ها باید کاملا تنها باشه و از شلوغی متنفر) لیوان شربتم رو که تحویل گرفتم دیدم با ماژیک ابی یه لبخند و دوتا چشم قشنگ روشه و چقدر بعضی وقت ها چندتا خط با ماژیک میتونه حسِ خوبی به ادم بده  نصف شربتم با بو و مزه خوب بهار نارنج تموم نشده بود که یه صدا از  گذشته و خاطراتم درم اورد&lt;عمو عمووو واسه رِلت دسبند نمیخری؟؟&gt; یه دختر بچه زبون باز و دوست داشتنی،با موی بلند و یه کیف رو پشتش کنارم بود( فکر کنم دیگه همه اطرافیانم میدونن ?چه قدر ضعف دختر بچه دارم )گفتم:«سلام عمو،من که رل ندارم»گفت:&lt; عمو خوب واسه عشقت&gt;(مغزم داشت تند تند پردازش میکرد نمیخواستم نارحتش کنم ولی قشنگ دست گذاشت روی یکی از ضعف های زندگیه من  عشق)گفتم:«عمو عشق هم ندارم»با به حالی که انگار میخوام از سر خودم بازش کنم رفت سمت میزی که دوتا دختر نشسته بودن گفتم :«ولی خیلی دوست داشتم ببینم دسبند هات رو عمو »توجهی نکرد فکر میکنم نشنید صدام روصحبت هاش  با دخترا تموم شد دسبند هاشو دیدن ولی فکر کنم چیزی نخریدن خیلی دوست داشتم ببینم لااقل دسبند هاش رو  داشت جمعشون میکرد بلند گفتم:« عمو میشه منم ببینم دسبندات رو» بم نگاه کرد گفت:&lt;نه &gt; تعجب کردم سعی کردم مثله همیشه شوخ باشم ولی به یه کلمه دیگه ازش  احتیاج داشتم گفتم: «چرا عمووو»گفت:&lt;قهرم باهات&gt;و با لبخند سمت میزم اومد گفتم:«عمو با همهه قهر باش با من نه دلم کوچولوهه» لبخندشو ادامه دادو گفت:&lt;شوخی کردم&gt;داشت از داخل کیفش دسبند هاش رو در میورد  ازم پرسید عموو کسی هم نیست که تو خیلی خیلی دوسش داشته باشی یا هوات رو داشته باشه سریع گفتم عمو بنفش هم داری. ذوق کرد گفت:&lt;اره&gt;هیچوقت یادم نمیره بنفش انگار رنگ مابودهمیشه به چیز های بنفش توجه بیشتری داشتیم. یکی از دوست های خیلی نزدیک بهم  چند سال بود. که وارد رابطه خیلی قشنگی شده بود من انقدر رابطم باهاشون خوب بود که دیگه شده بودن ۲ تا از دوست های صمیمیم با قارچ کوچولو هم خیلی رابطه خوبی داشتیم( دوست دختر دوستم که چند سال با هم بودن و دیگه دوست نزدیک من هم بودبه خاطر یکی از عکس های بچگیش که مو هاش کاملا قارچی بودن من بش میگم قارچ کوچولو) دل هامون نزدیک بود بهم همیشه با هم حرف میزدیم و ۳ تایی بیرون میرفتیم و من خیلی خیلی دوسش داشتم دسبند بنفش رو گذاشت جلوم گفت:&lt;ببین چه خوشکله &gt;گفتم:«عمو یه سفید مشکی خوشکل هم‌ می خوام »گفت:&lt;عمو تو که کسی رو نداشتی حالا ۲ تا ۲ تا&gt;خندیدم گفتم:«عمو خودت گفتی کسی رو که دوستش داری و کسی که خیلی هوات رو داره» ۶-۷ ماه پیش رفتم یکی از دوستام رو ببینم بعد از کارش،گفت همکارم بیچاره منتظره اژانسه برسونیمش؟؟سمت ماست خونشون گفتم اره باباحتما سوار شدن و حرکت کردیم. از اونجا که به قول بچه ها من ادم شوخ و اجتمایی هستم تا خوددد خونشون همکارش رو اذیت کردم ?  و اخرش گفتم چون رسوندیمت  حالا باید از سوپر محلتون برامون چیز میز بخری مطمعن بودم در رو میکوبه و میره   با خنده گفت صبر کنین الان میام  امد با کلی خرید  توی یه پلاستیک که شاید ۳ برابر پول اژانس بود  خلاصه شرمنده شدیم بعد از اینکه هایپ و پچپچ هارو زدیم و من قول جبران دادم  بعد در گذشته جبران ها اون همکار تبدیل شد به یکی از دوست های خوبه من  و این رو کم کم فهمیدم که مثل من به دیگران خیلی اهمیت میده حتی اگه جایی برای خودش کم بزاره و واقعا از این اخلاقش خوشم میاد ( البته نام بُرده بعد ها اعتراف کرد که اون روز اخرای حقوقش بوده که برای ما خرید کرده و کل مدتِ خرید داشته فوش میداده تو دلش ?و من بعد با پیتزای پپرونی زحمات وی را جبران کردم) و واقعا یکی از افرادیه که هوای من رو دارهگفت :&lt; قبوله عمو تازه ۲ تا بخری تخفیف هم دارهه…&gt;حس های زیادی رو تو زندگی تجربه کردمو چه حس های زیادی که میدونم باید تجربه کنمولی کلمه عشق و نیمه ی گمشده  روز ها منو در  فکر خودش غرق میکنه  عشق واقعا چه شکلی میتونه باشه؟؟و نیمه گم شده وجود داره یا نه؟؟</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 02:47:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به تنهایی  معتاد بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-aadzymacnqy9</link>
                <description>بعد از پنج روز اولین بار بود که با خودم خلوت می کردم . من به تنهایی  معتاد بودم ، اگر تنهایی را ازم می گرفتند عین آدمی می شدم که آب و خوراکش  را ازش گرفته باشند . اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمی کردم مثل این بود که  ضعیف تر می شدم ، چیزی نبود که فکر کنید بهش افتخار می کردم ، اما بدجور  وابسته اش شده بودم ، تاریکی توی اتاق برایم مثل نور آفتاب بود هزارپیشه (چارز بوکوفسکی )قبلا خیلی به این فکر کرده بودم که چقدر تاریکی اتاقم رو دوست دارم و میتونم ساعت ها توی این تاریکی دراز بکشم . انگار اتاقم باید همیشه یه جای تاریک بدون نور باشه که بهم ارامش میده و اگه ازش دور باشم یه مدت دلتنگش میشمالان ۶ ماهه که لامپ اتاقم سوخته و من هیچ مشکلی باهاش ندام تازه بهتر هم شده دیگه وقتی میخوان با حرف بزنن روشنش نمیکنن  یا کسی نمیاد روشن بزارتش و بره و کلا کسی داخل نمیاد دیگه امروز اتفاقی چشم به این قسمت از متن چارز بوکوفسکی افتاد و به خودم گفتم چقدر به من نزدیکه این متن و ادامش مثل زندگی و ادم ها و تغییرها شه</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 00:00:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکان امن من</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-aayakjpdiaei</link>
                <description>امروز نیم ساعت وقت داشتم بعد از ۴ سال  امدم جایی که اونجا خلوت میکردماطراف اخرین دانشکده دانشگاه  جاییه که درخت های کاج بزرگی داره و فضای بینشونو گل کاشتن  یه سطل اشغال ابی داره و یه نیمکت  که من همیشه اونجا با ۲ تا هدفون نشسته بودم. بعضی وقت ها هم یه نخ سیگار...اون موقه ها  من رو تو هر شرایط بدی. میتونستی اینجا پیدا کنی   خوبیش این بود هیچکس نمییومد اینور هیچوقت  انگار این قسمت دانشگاه فقط برای من بوداروم میشدم همیشه انگار وقتی میخواستم از همه چیز فرار کنم اینجا بودم. اینجا واسه من حکم اون پتویی رو داشت که وقتی مینداختی  رو خودت همه مشکلات و ترس ها میرفتن &lt;الان که اینجا نشستم چقدر برام عجیبه  انگار از یه جایی به بعد ناخواسته تصمیم گرفتم  تو دل ترس هاو مشکلاتم باشم و دونه دونشون رو امتحان کنم. شاید کم کم اینجارو فراموش کرده بودم  زندگی پر از اتفاق های عجیبه  ادمی که مثل  کل ادم های دیگه. ترس هایی رو تو سرش داره که کسی نمیدونه. بدونه اینکه بفهمه خیلی ها شونو رد کرده  و اگه ترسی بوجود بیاد یاد گرفته که چیزی نیست باید امتحانش کنه و اغلب ترس ها داخل ذهن ادم ها به وجود میان&gt;</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 00:41:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایم که میزنی??</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-o6cdqxap75lq</link>
                <description>صدایم که میزنی،حسی عجیب در من متولد میشودحسی اکه نگار  فروغ و شمس و شاملو هم تجربه اش کرده اند و دیگر،کسی نمیفهمد??(کاشکی دنیا مدتی از ما جدا میشدمن می ماندم ُوکُلی از تو) (کاشکی برای هر چیزی یک تو، وجود داشت من می ماندمو کلی از تو)صدایم که میزنی،</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 21:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا به اینجور ادم ها احتیاج داره</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-bqjopjx2qopu</link>
                <description>در این روز ها و شرایط که شاید خوشحالی بخش کمی از زندگی هر فرد باشه باید قدر ادم هایی رو بدونیم،که حتی چند لحضه کنارشون بودن یه پیام بهشون دادن یا یک ثانیه دیدنشون هم لبخند یا خنده رو لب ادم میاره واقعا دمشون گرمه??</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 04:01:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی امدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirabbas_ja/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-cvx5txjgqpm7</link>
                <description>محبوب من اگر روزی امدی انجا ببر مرا(که ستار هایش همیشه پر نورند) که شب هایش کسی نمیخوابددکه شراب هایش هیچوقت تمام نمیشوندکه انجا عشق، هرگز نمی میردکه طنین صدایت طعم لبانت مثل بار اول زیباوجذاب استانجا که همیشه میشود اشتباه کرد انجا که همیشه میشود اشتباه کرد</description>
                <category>A_j</category>
                <author>A_j</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 10:46:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>