<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مِشکآت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amirhosein_007</link>
        <description>جرعه ای شعله عشق باید، بر مشکات هایمان...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:12:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/953497/avatar/K03vB2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مِشکآت</title>
            <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهَم آرزوست..</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-rlrthe2fomix</link>
                <description>امشب از همان شب هاییست که بی‌دلیل دلت میگیرد. میگیرد و تو نمی‌دانی برای چه، حتی نمی‌دانی از این دنیا چه میخواهی، اما میدانی حال دلت بدجور خراب است و کاری باید کرد.سراسیمه بدنبال دوایی میگردی، اما بقولی: آن دوا بیرون ز تو نیست.این زمان ها باید در خلوت و سکوت، به هوای دلت مراجعه کنی، آنچه به‌واقع میخواهی، دلت پیش از تو هوایش کرده است.آری! هوایش از آن هواهای سرد است، یک جاده خلوت، و جاده، غرق در یک تاریکیِ روشن، تاریک در زیر چادر شب و درآغوش قیر خیابان ها، و روشن در زیر مهتابیِ مهتاب و فانوس ستاره ها.هوای دل، هوای یک قدم زدن بیصداست و بس! نه دست یک یار در دست میخواهد، و نه کافه های شلوغ و بیمعنا، نه ترانه خواندن با صدای بلند میخواهد، و نه زمزمه های عاشقانه یک یار.بی‌صدا قدم زدن میخواهد، در هوای کوچ کرده ز پاییز به زمستان، یک پالتوی گرم و چکمه های خشک و بیصدا، همین مواد اولیه کافیست!البته، اندکی غرق شدن هم میخواهد، انگار سیر شده از اینهمه ادعای نجات. آری! غرق شدن میخواهم، غرق شدن در درون خود، درحال نظاره این دنیا. محو این دنیا باشم و غرق خود و سرگرم مهتاب! برخلاف ظاهرش از دور، چه زیباست امشب از نزدیک، نه؟حالا که بیشتر با هوای دل خو کرده ام، میبینم، بی‌وقارانه رقصیدن هم میخواهم، البته، حین قدم زدن های باوقار! این رقصیدن، حرکات موزون نشات گرفته از سرخوشی های کم‌دوام نیست. این رقص عمیق تر از این حرف هاست. این رقص، رقصیدن با بخار های برآمده از هر بار نفس هایم است. نفس هایی که حکایت‌گر هوای خفقانِ دلِ گرفته ام هستند که با رها شدن از کنجِ دلِ افسرده ام، به رقص و پرواز، و شاید الفرار مشغولند!ماه را مقصد سفر شبانه ام قرار دادم و با عزمی جزم گشته، بدنبال آن میروم، و تا به آن نرسم، عهد می‌بندم که بر پیمان قدم زنی وفادار بمانم. یا به آن میرسم، یا از خستگی جان میدهم، و یا او خسته میشود و شیفتش را با خورشید عوض میکند. خلاصه هرچه باشد، تسلیم از سمت او باشد، نه از من!تسلیم از سمت او باشد، نه از مندر طی این سفر، هرکه مرا دید نمی‌فهمد به چه می‌اندیشم، زیرا نمی‌اندیشم. هیچکس نمی‌تواند بداند در چه حالم؛ حتی از روی حالات چهره ام، چرا که بی‌حالند؛ و حال من گره خورده احوال دل است، و مسلم است که دل در سینه است و دیده ها بی‌خبر از اندرونی آنند.هیچکس نمی‌تواند بفهمد که من کیستم، حتی اگر نزدیکانم مرا ببینند نمیشناسند.. چرا که امشب من دیگر من نیستم! امشب من ماه هستم! تکه ای از مهتاب که در زمین گم گشته ام. شب ها عاشق میشوم و تشنهٔ جرعه‌ای ماهم، و روزها دلتنگ و افسردهٔ ماهم؛ و رنجور از جور جان‌سوز آفتابم. او(مهتاب) کامل تر از من است و من حلالی ناچیز از آنم، و البته که مشتاق به وصال آنم، و براستی که باید گفت: ماهم آرزوست.تکه ای از مهتاب که گم گشتهآری! امشب من میروم، قدم زنان، رقصان، بیصدا و بی‌ذهن!و اما من، منِ من، نه به ماهم رسیدم، و نه حتی در پیِ آن، قدمی به خیال وصال آن گزاردم! آن‌کس که بیصدا می‌رفت و می‌رقصید امشب، دل من بود، که به تمنا اجازه گرفت از عقلم، که بی‌او، خلوت کند با هوای احوالش.و من از خلوت آن نوشتم امشب.. که بگویم من هم به فکرش هستم، تا بیش از این تنگ تر نشود و شوریده و مجنون نگردد، که با طناب هوای احوالش خود را حلق آویز نکند.این رویای بی‌تخیل که نوشتم، خواسته راستین دلم بود که مدت‌ها به جور عقل، به بهانه درس و مشق، خاموش ماند، و اکنون مدت‌هاست، که این درخواست محترمانه به تمنای عاجزانه مبدل شده بود. و من تنها شدم واسطه این وصالش.باشد که خوشا به حال آن کس شود، که امشب به جنون مهتاب رسیده و سرشار از خیال مهتاب، به جان خیابان های خلوت افتاده باشد.اما من، عقب نمیمانم، من هم با او میروم، بی‌آنکه مزاحم خلوت یکدیگر باشیم.من هم با او می‌روم..قدم زنان، رقصان، بیصدا و بی‌ذهن! اما اینبار، شاید در میانه راه، دست او را بگیرم، و او زیر لب زمزمه های عاشقانه بسراید، و من با صدای بلند بخوانم، بی‌آنکه خلوت یکدیگر و سکوت جاده را بشکنیم!هریک به تنهایی حلالی ناچیز باشیم، و هردو باهم، ماه کامل شویم.. و چنین تا ابد در پی یکدیگر برویم...و تا ابد برویم...</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 22:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو و آن آتش سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-f7hapyen2zf5</link>
                <description>شمع افروخته، شمع ناافروخته را بوسید و دگر هرگز نرفت.شاید او بوسنده بود از صبح ازل. تقصیر از من بود که همه شب نعره زنان بودم به دنباله خود؛ مجالی نمی‌داد وزش فغان هایم، به تقلای طلوع آفتاب شمعش، به علاج شب زدگی شمع ناافروخته ام.او بوسنده بود..آن‌گاه که بی‌خبر بودم ز شعشعه خویش و وجود مِشکات هایمان، دائما یا مست خواب اضطراب بودم و یا مضطربانه خواب بودم به مستی اضطراب از بیگانگان. این مِیِ منجمد و خواب غفلت و اضطراب تباه، همه دلیلی بیش نبودند جهت معلولیِ علت جوی بقا.حال که سیر گشته خویشم و بیزارِ بقا، نه نیازی به تباهْ جام شراب انجماد است و نه دیگر نیازی به منِ نعره زن تشنهْ بقا.آن‌گاه که بی‌خبر بودمحال که کشیدم این نقش صفا و نوشتم این نامه های از بنِ جان، جانان به نسیان سپارم و، تابلو ز خود و نامه از آنم دانم. و این همان آن بتِ خوابی دگر است در پسِ بیداری اهالی صبح طلوع.و من در آن شبِ وصالِ با تو، همه اینها که ارضاگر روح بودند و روانم در عصر فراغت، همه بسوزانم؛ در سوزش آتش گرم تر از گرم، در آن شهد شب سرد، من بسوزانم. و تبر شود آتش سماع گونه عشقم، و رقم زند آخرین شب های بت هایم.می‌سوزانم و میسوزم..پس از آن بامداد، آن تبر گردنم را میزند! همراه آن بت ها. آتش می‌سوزاند مرا، همراه نامه های برخواسته از دل ها.در آن لحظه گرگ و میش طلوع، نه منی میماند و نه نقاش نقاشی کشی و نه نویسنده نامه نویس؛ آنچه مانده آن طلوع است و این گل سرخ آتش و تبری خون چکیده.پس از آن بامداددر آن هنگام، منِ ناموجود و تو یکی خواهیم شد، در سرزمینی فراتر از موجودیت ذهن، مینشینیم و به طلوع مینگریم، و به گرمی گل سرخ می‌بوییم. پس از کمال یافتن طلوع، آفتاب سحری به سرخوشی خواهد خواند از به کمالیت خویش و موعود عروج، و من و تو و آن آتش سرخ، غوطه ور در رقص سماع میسوزیم.</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 23:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار، همچنان سبز میماند..</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-huatzpkb3oyz</link>
                <description>قاصدک بی‌ریا، قاصد صادق اتراق بهار است در نزدیکی قافله ما. متفق همسفر ماست تا رسیدن به مقصد جانان. این حوالی، پر است هوای فضا، از رقص موزون این تازه عروسان قاصد سپیدجام. نمی‌دانید چه حالی‌ست اینجا، عشوه شکوفه های سرخ فام بهاران.این باغ ها و پالیز، همه پالاز پای دوشیزه بهارند، که مقدم شده بر کاخ سبز طبیعت. و فرش قرمز گل های لاله، نشان از تشرّف سلطنت جدید این کاخ دارد.درختان نیز از بام بوته ها و طاق آسمان، می‌رویند و میسرورند به استقبال بانوی بهاران.کاخ سبز و فرش سرخدر بهار و به شوق بهار، بیدار می‌شوند پروانه ها به ذوق تغییر، در طی خواب تحول. و پرندگان در این محفل بهار، می آموزند رسم عشق و طریقت عاشقی کردن را. از ناتوانی در گنجایش پوست است که به پرواز دگر و این نوای بزم مشغولند آنان. اینجا دیگر چلچله حجرت نمیکند. شهر بهار بهترین شهر در بلاد طبیعت است به چشمان جهان دیده پرستوها.اینجا دیگر بلبل هم دست از پرواز کشیده است، عن‌قریب است عندلیب ولیعهد شاه بهار باشد بخاطر چهچهه حنجره زرینش.تخلیص کلامم آن است، که همه آنان که حاضرند در حضور بهار، این بار کمی زنده تر می‌زیستند.این بار کمی زنده تر می‌زیستند..رودهای فصلی نیز، بیدارگران سنگ های خفته سالند و تلنگر می‌زنند به بهانه بیدارباش در جواب تلنبار و انباشتگی روزمرگی آنان.امروز ناز انگشتان باران بهاری، خوش نواختند این پیانوی طبیعت را. و درختان باغ بهاران، خوش رقصیدند به آواز خوش‌تر پرندگان. و گاه فرو رفتند به زنخدان، به نوای نی بادها.امروز رو به اتمام است و من باقیم در ابتدای امروز. من از بهار و مریدانش بسیار آموختم امروز. آموختم از بهار و از سرو همیشه مبتلایش، همیشه سبز بودن را، حتی سبز بودن میان ویرانه یک خانه متروک را. سبز میمانم من، سبز میمانم، تا سربرآورم از ظلمت خاک تا رِسَم به روضه جان، همانند این جوانه نوجوان، یا مانند پروانه، آزاد شوم از پیلهٔ پیله گر این خفقان.همانند این جوانه  از چنار و رقص سماعش آموختم، مستانه بودن از عشق را، باز کردن آغوش، به نشانه پذیرش جهان را، و ندای جواب کوه ها، به صدای مراد و امیال را.و مجنون بی تدریس درس داد در کلاس امروز بهار، افتادگی در عاشقی کردن را، در عین ابتلا به عطش به جرعه ای از وصال را.او بی تدریس درس داد.در فکر اینان پرسه زنان بودم، لحظاتی فارغ شدم از وصف بهار. او صادق تر و عاشق تر از آن است که قهر بگیرد به اندکی پرش انظار.عاشق تر از آن است...آن طرف تر، شبنم در گوشه ای مست به ما میخندد. به منِ ساقط شده در چاه افکار و بی اعتنایی نازانه بهار، میخندد. شبنم همان است که نشانه هایی از جام جشن امروز شکوفه ها دارد.و باز کبودی غروب غالب می‌شود بر قالب آبی آسمان. یادِ او با بوی وداع می‌آید. می‌آید تا مرا از بهار جدا کند. غنیمت جنگی او، غارت وصال امثال من است.همراه آنان می‌روم، تا فردا، که امیدی برای بازگشت است.غنچه ها نیز، سکوت شاد امروزم را به یاد خواهند داشت...</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 14:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاج‌گذاری دل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-umsij8avvgmh</link>
                <description>به تو مینگرم، و فقط مینگرم، برای دیدنت، چشمانم را میبندم! و بی آنکه عملی به ظاهر عاشقانه انجام دهم، تو را مینگرم...و فقط می‌نگرم...میدانم، شاید هرگز به تو دست نیابم. اما در واقعه وصال دیده‌ها، چه حاجت به افسانه دست است؟وصل تن، جز بهانه ای بیش نیست، بهانه ای بعنوان یک واسطه، و وساطتی برای اتصال قلب ها. حال که دل‌ها وصل است، چه حاجت به وساطت و وصال تن و لب هست؟قبول دارم، من قمارباز خوبی نیستم. من همان قمارباز شکست خورده ام، که در این قمار بی‌اختیار، دلم را باخته ام. کاش که فقط این بود! من علاوه بر این، مجنون و دیوانه نیز هستم، چرا که از این شکست خوشحالم؛ این جنون عشق است...طبیبم گفت: درمان ندارد درد مهجوری، غلط میگفت، خود را کشتم و درمان خود کردم.چه خوب در میان خطوط روشن بریده بریده، در میان تاریکی قیر خیابان ها، مرا درحالی که در سفیدی کاغذها و سیاهی نوشته هایش غوطه ور بودم، درحالی که دیگر با بوی عشق قهر و چهره وجد را فراموش کرده بودم، شفیع آشتی‌ام شدی و یادآورِ جانم.در میان خطوط روشن بریده بریدهدر میان مردم خشک و مأیوس، که محمول اند بر استوانه اتوبوس، آنها که روبرو به هم و پشت به هم ایستادند و نشستند، آنها که نقابی بر چهره دارند، تا که گمنام بمانند، من با نگاهم در نگاهت، شیرجه زدم بر دریای مردمک چشمانت، بی‌نقابی ات مرا به عمق برد، خیرگی آن شب من، نشان از غرق شدن بود، نه چیز دیگر.میان آنان که نقابی بر چهره دارند″عشق در نگاه اول″ های قبل از تو سوء تفاهم بود. تو همان قهرمان قصه های سرزمین های دور هستی، که به این کتاب افسانه، حقیقت یک تاریخ دمیدی.آن شب خیره بودم، تا خوب در خاطرم بمانی، تا بتوانم با چشمان بسته نیز، تو را بنگرم. از دیار حکومت کوچک دل، سرمست از یاد بی شرابت، من فقط تو را می‌نگرم...من مسافری بیش نیستم، همان گردشگری که تنها بلیط قرانقیمت موزه را دارد، و به مونالیزای محبوبش خیره شده است. افسوس، که مردّدم در تشخیص لبخندش، و شوق دارم، برای رفع این تردید، تا بخندم در جواب لبخندش.تا بخندم در جواب لبخندشچشمان سیاهت عامل شعف است و عشق، من وجد را در تِرَن فرفره موهایت تجربه گر گشتم.در تِرَنِ موهایترنگ یاد تو، به این سیاهی و سفیدی کسل کننده نوشته ها، که گیرنده های استوانه ای شکل چشم را آزار میدهند، لعاب میدهد، و براستی که آن رنگ و لعاب، آرایه تشخیص دارد!تا که تو هستی در این گوی پر از خاک و در این نیم‌گوی مالامال از خاطرات، نه نیازی به تمنا به شراب است و نه حاجت به منت کشی از ساقی.مستی کی بُوَد سستی؟! آن ها که در آن میخانه قهقهه کشانند، همه فانیست. آن ها همه تندیسی برای پیکره شهر وصال اند. آن جام یاد تو، رخ حقیقی و تاج شاهی دلان است. من که سرکشیده این جامم، هشیارم از این مستی. به واقع کی بُوَد عاشق، هم مست و هم، هشیار؟ و منم آن مشتاق، در پیِ حل این نقض و تناقض!در سیطره فرمانروایی عقل حسابگر، واژه ″عشق″ بسی جرم محسوب می‌شود، چرا که هم ارز است با ″شورش″ لغت. شورش قلب علیه عقل دغل. سازها سازه های قلعه روح اند و نوا و غزل، شیپور و تبل حرب است در این قیام.معلوم است که مغلوب است ارتش تک سربازه عقل، بر سپاه سیَه چشمانت.حال که مغزم پر است از عطر تو و رنگ تو، و حال که مجنون گشته عقلم به هوای تو، این قلب است که فرمان می‌دهد به دست و انگشتم، که بنویسند از جان و یار و دلدارم. برای همینم هست که میگویند: عقل که عاشق شود، قلب حاکم شود!در دیار دنج پادشاهی دل، مستی روا است و صواب، و عاشقی، طاعت شاه. در حیطه حکومت کوچک او، جنون همواره چیره است به هر دردی، و سرخوشی است غالبِ هر غم.بدانید و آگاه باشید:تاج گذاری او، نزدیک است...تاج گذاری نزدیک است...</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 22:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر آن روزِ بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-pf3s6x8ndokd</link>
                <description>عصر بهار، حال و هوای آشنایی غریبانه دارد. حال و هوای بشاشی بیداری، پس از کرختگی یک خواب. حال و هوای حضور گرم یک یار، که کلامی به شیرینی سلام میگوید.حال و هوای بهار، ذاتا خوب است؛ دریغ آنکه حال دل ما، هنوز در هوای پاییز باقیست...بهار همانند شروع یک داستان دوباره پس‌از نقطه سرِ خط،  تولد دوباره طبیعت، پس از زمستان خواب‌آلود مرگ است.بهار همانند خنده ای از ته دل، بعد از مدت ها سکوت یک افسرده است. بهار شفای دل یک غم زده است.بهار، همان وصال عاشق و عروج آن عارف است، آن طالب شوریده‌سر.بهار مخلوطی نامفهوم از احساس اضطراب و آرامش است. اضطراب یک تکاپو، یک تنش و یک کنش بین بیداری بهاریان. در میان این هیاهو، چیزی که ثابت است بهار است، و آن آرامش مذکور از ″حضور″ برمیخیزد، از ″بودن″ ثبات آمیز بهار...بهار همان ناجی‌ست، که در آخرین زجه های چشمه چشم از ″فراموشی″ به داد او می‌رسد. برف های زمستان عامل فراموشی رنگ های رنگارنگ است. سفید و سیاهی خشک زمستان سرد، طاقت گیرنده های استوانه ای شکل چشمان را طاق کرده. بهار با لعاب سبزش، نوبت را دوباره به مخروطیون حق خورده پس میدهد...گنجشک ها مطرب محفل این حضّار طبیعت اند. موسیقی ای که هیجانی از آرامش دارد. آرامشی که ما را مست میکند. و مستی ای که ما را از سوت و تشویق باز میدارد. اما گنجشک ها، ادامه میدهند... آنها از اجرایشان اطمینان دارند...در بهار، زمین به طراوت محکوم است، و زمین از این حکم شاداب است. طراوت، رنگی تر از سبز است. طراوت، سرزنده تر از بهار است. طراوت، خجسته تر از سال جدید و پیروز تر از نوروز است.من که سعی ام بر آن است همانند بهار شوم، تو همانند زمینی بهاری شوی. من همین زمین باشم و تو درختی سرخوش از سبزی بهار شوی. و درنهایت من درختی میشوم در حضور بهاریِ تو!امروز، گوش درختان را از وصفشان پر کردم و خودشیفته گشتند، چمن ها قدم هایم را به یاد خواهند سپرد...بهار از حضورم سیر شد و من هنوز از نظاره او سیراب نگشتم.و هنوز من اینجا هستم... اینجا زمان بر وفق مراد است... از این رو، محسوس نیست. تنها نشان گذر زمان، چهچهه و پرواز پرندگان است و هلهله و رقص سماع درختان، و البته جابجایی مرموزانه و نامحسوس آفتاب و گرایش به تیرگی آبیِ آسمان.آن طرف تر، شاید هم همینجاها، هنرمندی قلمویش را در گوی سرخ و طلایی پالت نقاشی، غوطه ور میکند، و آن را در بوم آسمان میپاشد. این هنرِ نقش بستن غروبی بر بوم است، و غروب نشانی از نزدیکیِ پایانِ هنروریِ امروزِ هنرمندِ زبردست است. سکوت گنجشکان هم، اتمام سمفونی امروزشان را بیصدا اعلام میکند.و امروز من، تولدم را با زمین جشن گرفتم. مسلّم است که شمع هایم زودتر از شمع هایش خسته میشوند و میخوابند. اما دلگرمم به گرمی سبز اردیبهشت زندگی ای دیگر، پس از اسفند این زندگی، و سوگند به نوروز، آنگاه که با او یکی خواهم شد...شمع هایم زودتر از شمع هایش خسته میشوند و میخوابند(:(در تولد دوباره روح خویش و زمین، با تنفسم در طبیعت بهار، آرزویم را خواندم. نسیم کمی گرم تر از سرد بهاری، آن را به گوش سبز بهار رسانید. بهار خندید و جام سلامتی را به سلامتی ما سر کشید و مست گردید.همه اینها گذشتند و حال، در حالتی از شعف و شگفت از ماجراهای امروزم، که آسمان شعله چراغ آفتابش را فوت میکند و چادر شب به سر میکشد تا مهتابش را محجوب بدارد. اینها همه خبر از وقت خوابش میدهند. زمین تُشَکی نرم میشود تا مرا برای خوابی آرام آماده کند، به یاد خواب های کودکیم، من هم همراه آسمان میخوابم. اما بهار همچنان بیدار میماند و تا سبزیِ دوباره فردا، عاشقانه خواب مرا تماشا میکند...عاشقانه خواب مرا تماشا میکند...</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 18:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفر دلسوزانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-rbxebd9sjau5</link>
                <description>آیا شده متنفر باشی و در صدد سرکوب؟آیا شده همراه این محسوس، غمخوار باشی و دلسوز؟سال هاست در این مخلوط محسوس مبهم درگیرم و، ماتم از این احساس و مبهوتم از این ابهام.متنفر از فریادش، از حضور عذاب آورش، و دلسوز برای غم نهفته چشمان خسته اش.همواره مغلوب و غالب است: انزجار اضطراب وجودش، بر غم دوست نداشته شدن هایش، بر غم درک نشدن هایش.دور است، اما عمیق. همانند کسی که دلیل وجودم است؛ و متأثر است حال وجودم، از احوال وجودش!نگون بختی همین است: ترجیح نبودن بر بودن. و اجباراً بودنِ ذلیل تر از نبودن.شرمنده شکسپیر! بودن یا نبودن، مسأله این نیست! مسأله ″چگونگیِ بودن″ است.ذلالت، از فقدان می‌آید، از ناتوانی می‌آید، از فقدان توان می‌آید... از فقدان توان در جلب نیک‌خواهی اطرافیان می‌آید. مشخصات ذلالت گفته شد و آنکه ذلیل است، معلوم!دست مریزاد ای مخترع ناشناس چرتکه! چرا که اختراعت وسیله خوبیست، بخاطر عملی که انجام میدهد: ″حساب″!چرتکه شاید همان گمشده ایست که دلیل سرآسیمگی انسان شد. و براستی سرآسیمگی او، به اضطرابِ یک کابوس هراسناکِ کاذب میماند!بد نیست گهگاه حساب کنیم، دلایل ″بودن″ و ″نبودن″ هایمان را، و راهکار ″شدن″ ها را.چرتکه شاید همان نصف دین باشد...</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 15:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروری غمناک</title>
                <link>https://virgool.io/@Amirhosein_007/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%BA%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-vohcxg4awk7c</link>
                <description>در دوره ای از زندگی هستم که نمیدانم اوقاتم تلخ است، یا خودم!حسی غریبانه آشنا دارم! حسی غریب از احساسی آشنا. نجوایی میشنوم، صدای زاری می‌آید. زاری، صدای سکوت آمیزی ست! انگار کسی در من، آهسته میگرید.احساس گرفتگی در گلو، و تنگه ای در دل دارم. گرفتگی ناشی از فریاد بغض، تنگه ای ناشی از انبساط اندوه.شاید اگر جوهر قلمم را که روی کاغذ خالی کنم، یا انگشتانم را بر جان دکمه های کیبورد مسلسل کنم، بتوانم بغض را قورت داده و این تصلّب نیز نرم شود.همچنان که قدم زنان مینویسم، عقربه ثانیه شمار ساعت نیز با من قدم میزند، او تنها همراهی‌ست که هیچگاه رفیق نیمه راه نبوده، ادامه میدهد و می‌آید، تا جایی که خودمان از نای بیفتیم و تسلیم شویم. گویی که با زمان درهم تنیده ایم و در هزارتوی این کوی گم شده ایم.میدانم چیزی کم است، یا شاید چیزی زیاد است، البته شاید هم همه چیز، سرِ جایش است و من زیادی حساسم، اما نه! درست است! همه چیز سر جایش است، چون چیزی وجود ندارد!میدانم، چیزهایی را از دست دادم، به این موضوع که می‌اندیشم مار ندامت بر احساسم چنبره میزند، اما وقتی این موضوع که: ″اکنون نیز درحال از دست دادن هستم″ مانند صاعقه در مغزم رعشه میکشد، مار نیز از ترس میدان را خالی میکند! از چیز هایی که از دست داده ام: کمترین آن زمان است و بیشترین آن زمان، و آنچه بین این دو، رخ داد!فقط میدانم اکنون، چیزی را گم کرده ام، نمیدانم آن چیست، شاید شمش شادی را، یا شمشیر اقتدارم را، و یا شاید گوهر وجودم. آری! من خودم را گم کرده ام! این تنها حالتی‌ست که گم شده و گم‌گشته هر دو یکی‌ست؛ شاید هم تنها یکی از آنها منم و دیگری تنها سایه ای از من است، خدا می‌داند!زیر لب که نه، اما پشت لب، دائما از خود میپرسم: «کیست این من؟ این منِ با من زِ من بیگانه تر! این منِ من من کنِ، از من کمی دیوانه‌تر!»″اوشوی وجودم″ فتوای بیدارشو می‌دهد و در صور میدمد. و ″نیچه درونم″ آرام زیر گوش، لای لای خواب میخواند.و من، در حالتی بین خواب و بیداری، یخ زده در زمان، به در زل زده ام؛ و همزمان از کوی زندگی می‌گذرم. همانند روحی که در کنجی سرد نشسته، از این کوی گذر میکنم و پیِ گمشده میگردم. آری! گم شده ای در تاروپود زمان؛ و مفقودی، فاقد از مکان!به دیگران می‌نگرم، و متعجبم از اینکه همگی به اتفاق صورتک های خندانِ ترسناک بر چهره دارند، می‌خندند و با رخش هیاهو می‌تازند. قهقهه میکشند، تا ناله سوزناک دلشان خفه شود، اما اشتباه میکنند، اگر دل شنیده نشود، سینه را و صاحب سینه را نیز به اغما میبرد. آری! مبتلایانِ به اغما.از همه اینها گذشتم، دردِ دلم را جویا شدم، سخن نمی‌گفت، شاید قهر بود؛ چیزی را پنهان میکرد، شاید هم شرمسار بود. اما کمی که هم‌صحبت شدیم، یَخَش باز شد، فهمیدم دلم دلش هوس ساز کرده است! برایش مینوازم، راضی نمیشود، میگرید، میگریم، میخوانم...اشتباه از من بود، آنچه لازم بود ساز دیگری بود، سمفونی ای از غم، که حاصلش سروری غمناک بود.من مینوازمُ، دلم میخواندُ، دلِ دلم گوش میدهد. روحم نیز همانند کسی که در کنجی سرد نشسته، در گوشه ای پر میکشد.و من در ویرانه ای آباد، در کنجی پرحرارت از سرما، با آن منِ دیگر، مینویسم: «کجایی ای من؟»پی نوشت:محتوای این پست مربوط به چند ماه پیش است. زمانی که به دریای غم شیرجه زدم و عامدانه در آن غرق شدم. این تنها غرق شدنی‌ست که میتوان در آن، آزادانه نفس کشید؛ تنفس، بمعنای واقعی کلمه: تنفس روح! غم یکی از حالات عرفانی‌ست که در آن ایده ها و الهامات نهفته انسانی شکوفا می‌شود.</description>
                <category>مِشکآت</category>
                <author>مِشکآت</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 16:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>