<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین کش‌دهقان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AmirhosseinKd</link>
        <description>دانشجوی ریاضی امیرکبیرم. از ساختن چیزای نو لذت می‌برم و اینجا می‌نویسم تا ذهنم سبک بشه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:33:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3396904/avatar/sHFJlI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین کش‌دهقان</title>
            <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آزادی خوب یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-aolb8x7axrac</link>
                <description>درود دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشهامروز می‌خوام درباره مفهومی صحبت کنم که قطعا همه شما درباره‌ش زیاد شنیدین «آزادی».آزادی قطعا می‌تونه از جنبه‌های مختلف، معانی مختلفی داشته باشه که من با همون معنی ساده و سر راستش کار دارم؛ اینکه بتونی هرکاری رو بدون هیچ محدودیتی انجام بدی.در مگاه اول شاید «آزادی بدون محدودیت» جذاب به نظر برسه ولی شاید یکی قاتل سریالی باشه و از کشتن آدم‌ها لذت می‌بره، این باید آزادانه بچرخه؟ قطعا که نه، باید یه سری چارچوب تحت عنوان قانون وجود داشته باشه تا هرج و مرج نشه.خب حالا من این مقدمه‌چینی‌ها رو کردم که به داستان زندگی خودم برسم. از مدرسه شروع می‌کنم، جایی که نظم و چارچوب داره و اون آزادی که مد نظر ما هست شوخی‌ای بیش نیست، قوانینش هم مشخصه، از فلان ساعت دیرتر نمی‌تونی بیای، گوشی حق نداری بیاری، موهات نباید مدل‌دار باشه و و و...مدرسه دقیقا مثل پادگانه از اون سر صف وایستادن و از جلو نظام و لباس فرمش کاملا مشخصه.با این توضیحاتی که دادم شاید بگید دوران مدرسه برای من جهنم بوده، باید بگم که نه اتفاقا، من واقعا مدرسه رو دوست داشتم و هرموقع که مدرسه تعطیل می‌شد من یکی حالم گرفته می‌شد، مدرسه واقعا نظم می‌داد به آدم، هم درسمو می‌خوندم، هم کلاس زبان می‌رفتم و هم بازی هم می‌کردم، همه چیز سرجاش بود. فقط یه نکته منفی‌ای که داشت این بود این نظم ساختاری یه منطقه امنی برای آدم می‌سازه که از اون منطقه امن بیرون نمیاد، مشکلی که من داشتم این بود که فعالیت‌های دیگه خارج از چارچوب کلاس مثل شورای دانش‌آموزی، مسابقات ورزشی، کلاس‌های دیگه و حتی المپیاد و مستبقات علمی رو شرکت نمی‌کردم، چون می‌ترسیدم و از اون منطقه امنم خارج می‌شدم، اون دوران هم خلاقیت خاصی هم نداشتم ولی خب دقیقا مورد تایید مدرسه بودم دیگه، یه پسر ساکت و مودب و منظم و درس‌خون که کاری به کسی نداره و یه گوشه نشسته.خیلی در مورد مدرسه حرف زدم حالا بریم سراغ دانشگاه، خب دانشگاه بر خلاف مدرسه خیلی آزادی داره: درس‌ها رو می‌تونی خودت انتخاب کنی، دانشگاه مختلطه، کلاسارو خیلی راحت می‌تونی بپیچونی، سر کلاس اگه خسته شدی همینطوری سرتو می‌اندازی پایین و می‌ری بیرون، درسته که حراست دانشگاه روی دخترا بخواد خیلی گیر بده ولی خب من اون ساختار و فرمت کلی دانشگاه مد نظرمهیعنی ساده بخوام بگم مدرسه واقعا یه گزینه بیشتر وجود نداشت، اینم این بود که درس بخونی و از قوانین مدرسه پیروی کنی، هیچ راه دومی وجود نداشت، البته اینو باید بگم که محدودیت مدرسه برای بعضی می‌تونه جهنم باشه، ولی برای من که اینطور نبود.ولی یه نکته‌ای که برام جالبه اینه که من با اینکه از آرادی در دنیای واقعی تجربه خوشایندی ندارم، ولی در دنیای تکنولوژی من دقیقا هوادار آزادیم مثال بخوام بزنم من اندروید رو به ios ترجیح می‌دم چون تو اندروید آزادی داره و من خیلی راحت از خارج پلی‌استور برنامه نصب می‌کنم یا لانچر می‌ریزم یا کاستوم رام می‌ریزیم یا حتی گوشی رو روت(Root) می‌کنم (البته گوگل به تازگی داره خراب می‌کنه و اون آزادی سابق رو نداره اندروید)خب من فکر می‌کنم این ریشه‌ش بر می‌گرده به اینکه من اولش یه تبلت اندرویدی خسته از یه برند متفرقه داشته(ilife) بعد این تبلته زبان فارسی رو پشتیبانی می‌کرد ولی وقتی زبان فارسی می‌کردی خراب می‌شد، همینقدر عجیب، منم اون حس کنکاویه بود و دوست داشتم ازش سر در بیارم ولی خب ۱۰ سالم بود انگلیسی نمیفهمیدم چیه، بعدش یه گوشی داشتم که اون منوی فارسی داشت و من همینطوری می‌رفتم تنظیماتش که از همه چیزش سر در بیارم و همین شد که این استقلاله رو تو اندروید دوست داشته باشم، الانم که دارم این نوشته رو تایپ می‌کنم روی سیستم عامل لینوکسم.خلاصه که الان فکر می‌کنم اون آزادی به خودی خود واقعا بد نیست ولی یه آزادی مطلق باشه و تو ندونی چیکار باید بکنی یه حس سردرگمی و پوچی میاد سراغت. از اونور هم اگه هیچ آزادی‌ای وجود نداشته باشه خب هیچ تغییری قرار نیست اتفاق بیفته و مثل اجداد هزارسال پیشمون زندگی می‌کردیم، بدون هیچ تغییری.به نظر من اون سیستم محدود و آزادی باید تراز باشند که کار کنه، اون سیستم محدود دیسیپلین رو می‌سازه، آزادی هم خلاقیت. باید این دوتا یه جورایی تراز باشند، ولی محدود نباشند، یه مثال ریاضی بخوام بزنم، به نظرم به تعداد اعداد فرد باید چارچوب و نظم محدود داشته باشیم و به تعداد اعداد زوج آزادی و خلاقیت، اینه که مجموعه کامل اعداد صحیح رو می‌سازه، اگه یکیشون ناقص باشه کار خراب می‌شه.می‌دونم مثال خیلی خسته‌ای بود ولی می‌خواستم به اون نامتناهی بودنشون اشاره کنم چون من معتقدم که تا مرگ در حال یادگیری و حرکت رو به جلو هستیم.ممنون که وقت گذاشتید و خوندیدحالا دیدگاه شما چیه؟ تجربه مشابهی داشتید؟ حتما به اشتراک بذارید</description>
                <category>امیرحسین کش‌دهقان</category>
                <author>امیرحسین کش‌دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 13:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخهٔ معیوب و راه رهایی از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd/vicious-loop-q1fxwppowykr</link>
                <description>زیرا تنها با فراموش کردن است که می‌توانیم واقعاً رشته زمان را رها کنیم و به تجربه زندگی در لحظه حال، که در زندگی عادی بسیار دست نیافتنی است، نزدیک شویم.درود دوستان امیدوارم حالتون خوب باشهچند وقت پیش یه پست توی توی فضای مجازی خوندم که یکی از کاربرها تجربه‌ی زندگی خودش رو تعریف کرده بود، تجربه‌ای که خیلی از ماها ممکنه توی یه چرخه مشابهش گرفتار باشیم.اون زندگیش رو با یه چرخه معیوب توصیف کرده بودانگیزه بالا =» کار زیاد =» چالش =» شکست =» ناامیدی و اضطراب=» روی آوردن به عوامل مسکن (مثل مخدر، سیگار، پورن و چیزای دیگه) =» احساس بی‌ارزشی و افسردگیاین دوستمون اینجوری بود که در شروع کاری یه انگیزه بمب داشت و یکی دوهفته جدی وقت می‌ذاشت، ولی بعدش که انگیزه می‌خوابید و به یه شکست مواجه می‌شد ناامید می‌شد و اضطراب و استرس می‌اومد سراغش و برای اینکه از این موقعیت فرار کنه می‌رفت سمت چیزی مثل پورن، پورن هم که همونطور می‌دونید یه دوپامین فوری می‌ده و آدم از اون موقعیت در میاد؛ ولی خب این هیچ مشکلی رو حل نمی‌کنه و صرفا آشغال‌ها رو می‌ریزی زیر فرش.این چیزی که من توصیف کردم شاید خیلی ساده‌انگارانه باشه ولی دقیقا همین چرخه‌ست فقط شدتش کم و زیاد می‌شه، مثلا طرف می‌خواد یه پروژه رو استارت بزنه خب قطعا بمب انگیزه‌ست و به همین راحتی‌ها کنار نمی‌کشه ولی چرخه‌ی بعد از این خیلی طول شعاعش کمتر می‌شه چون اون انگیزه سابق رو نداره، و اون دایره‌ها به حدی کوچیک می‌شن یه به نقطه میل می‌کنن و اون نقطه‌ها یه خط صاف رو تشکیل می‌دن و این خط صاف یعنی مرگ (زیست‌شناسی رو ریختم تو ریاضی)برای رهایی از این چرخه من ایده‌م اینه که تو همون لحظه خال کاری که درسته رو انجام بدیم، چون چیزی که داره کار رو خراب می‌کنه اون چالشه که قطعا نیست، چون چالش و سختی و حتی شکست بخشی از مسیره؛ به نظر من اون اضطراب و نشخوار فکریه داره کار رو خراب می‌کنه؛ چون فکر کردن باعث می‌شه از اون معنی فلسفی و عمیق حیات جدا بشیم و سفر کنیم به آینده و گذشته، این جمله‌ای که اول نوشته نوشتم رو از یه بازی برداشتم.حالا دیدگاه شما نسبت به این موضوع چیه؟ به نظر شما برای شکستن این چرخه معیوب چیکار می‌شه کرد؟ کسی تجربه مشابه‌ای داشته؟حتما داخل کامنت‌ها دیدگاه‌تون رو در میون بذارید.</description>
                <category>امیرحسین کش‌دهقان</category>
                <author>امیرحسین کش‌دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 22:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌گرا باشیم یا مسیرگرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd/goal-oriented-or-process-oriented-cqfq66iq3y26</link>
                <description>سلام و درود، امیدوارم حالتون خوب باشهیه مسئله‌ای که تازگی‌ها ذهنم رو درگیر کرده اینه که آیا وقتی هدفی مشخص می‌کنیم باید طول مسیر باید تمام تمرکزمون روی هدف باشه و مسیر هر چه‌قدر سخت و مورد دلخواهمون نباشه به امید اینکه به هدف برسیم پشت سر بذاریم؟ یا اینکه تمرکزمون روی همین مسیر باشه و مسیر دلخواه رو بریم که به طور اتوماتیک به هدفه برسیم یعنی تو حالت اول اون انرژی رو از هدف می‌گیریم و تو حالت دوم انرژی رو از مسیر می‌گیریم، اینکه کدوم بهتره شخص به شخص فرق داره و من اینجا صرفا می‌خوام تجربه شخصی خودم رو در میون بذارم.من حوالی ۲ سال پیش که می‌شه آخرای دبیرستان و اوایل دانشگاه خیلی اضافه وزن داشتم و چاق بودم وزنم ۱۰۰ کیلو بود و الان که ۲ سال گذشته ۲۰ کیلو وزن کم کردم و ۸۰ کیلوگرمم، هر کی که از من می‌پرسه چطوری وزن کم کردی منم واقعا نمی‌دونم چی جوابشو بدم، چون حقیقتش هیچ پلنی برای لاغر کردن نریخته بودم، اینکه برای خیلی‌ها شگفت انگیزه این وزن کم کردن منو به فکر فرو برد، خب منطقی حساب کنیم از وقتی که دانشگاه رفتم چون رفت و آمد داشتم و کنارش پیاده‌روی و استخر دانشگاه هم بود( یه چند ماهی هم بود که با دوچرخه می‌رفتم سرکار و دانشگاه که آقای دزد نامحرم بی‌شرف دوچرخه‌م رو دزدید ) با این حساب وزن کم کردم، ولی دقت کنید که من به هوای لاغری وسط تابستون، زل گرما و سر بالایی با دوچرخه نمی‌رفتم سرکار، صرفا چون دوچرخه‌سواری حال می‌داد و دیگه قرار نبود پول مترو بدم، خب همین کار پیامدش این می‌شه که من لاغر شم، حالا هر نیتی که می‌خوام داشته باشم، به گذشته که هم نگاه می‌کنم همین سال کنکور من واقعا اونجوری هدف محور نبودم که مثلا خودم رو در فلان دانشگاه تصور کنم و این رویا پردازی‌ها که ازش انرژی بگیرم، شاید مسخره باشه ولی من سال کنکور درس میخوندم چون واقعا درس خوندن حال می‌داد، اینکه یه تست بزنم جوابش درست باشه خیلی لذت بخش بود برام، همین دلقک‌بازی‌های دبیرستانم درسته یه جاهایی واقعا زیاده‌روی کردم ولی در کل لذت‌بخش بود، حالا سال کنکورم واقعا مفصله تو یه نوشته جدا باز می‌کنم حتما.از اینا بگذریم فقط یه نکته که باید توجه بشه اینه که من با توجه به تجربیاتم بیشتر اون مسیره برام ملاک بوده به این معنی نیست که هدف ندارم و برام مهم نیست، بلکه من هدف رو به عنوان یه قطب‌نما می‌بینم که صرفا مسیر رو نشون بده، مثل این می‌مونه که می‌خوای بری سفر، اگه هدفی وجود نداشته باشه که مرخصی تو جاده‌ها بلاتکلیفی، حالا فرض بگیریم هدف وجود داشته باشه و مقصد شماله، اینجا خب مسیر کاملا مشخصه، فقط اینجا یکی مثل من با اون مسیرم حال می‌کنه و جاده می‌خواد هرچقدرم که ترافیک و شلوغ باشه سعی می‌کنه که خیلی به خودش سخت نگیره و مسیرم لذت ببره ( البته شاید یه بار پشت فرمون باشم نظرم عوض بشه ) کلیات قضیه رو بگیرید.هدف‌گذاری خیلی خوبه و قطعا هیچ شکی توش نیست و همه قطعا دوست دارند بهترین زندگی رو داشته باشند ولی فرض کنید بهتون پول بی‌نهایت بدن، به این معنی که این پول هیچ وقت قرار نیست تموم بشه و می‌تونید به تمام اهدافی که با پول میسره رو به راحتی برسید، به جرئت می‌گم براتون همه چیز گل و بلبل و بعد اینکه تمام اهداف و مشکلات رو کردید دیگه حوصله‌تون سر می‌ره می‌رید سراغ عشق و حال و تفریح، حقتونم هست ولی دقیقا تا کی؟ تا وقتی که بمیرید؟ یکم به نظرتون بعد یه مدت بی‌مزه نمی‌شه؟ اگه سری بازی gta رو بازی کرده باشید رمز پول بی‌نهایت که می‌زدیم واقعا چند ساعت حال می‌داد، هرچیزی که دلمون می‌خواست می‌خریدیم ولی قبول دارید که بعد چند وقت مز‌ه‌اش می‌پرید؟ ( من یه پرانتز باز کنم، الان که فکر می‌کنم مفهوم پول بی‌نهایت اگه یه نفر پول بی‌نهایت داشته باشه همه هم پول بی‌نهایت دارن و اساسا کلا تجارت بی معنی می‌شه، من با مفهوم عمیق و فلسفیش کاری ندارم، منظورمو بگیرید که یه پولی هنگفتی دارید دیگه چاه نفت دارید مثلا) به نظر من باید آدم هدف رو به عنوان یه قطب‌نما داشته باشه بعد مسیر رو به عنوان یه ماجراجویی بهش نگاه کنه و ازش انرژی بگیره. قطعا دیدید که یه سری کوهنورد این همه سختی به جون می‌خرند که یه قله فتح کنند؛ واقعا هرجور حساب کنی فتح کردن قله با اون همه سختی نمی‌صرفه؛ چون فقط می‌خوای یه چندتا عکس بگیری و یه حس غرور بگیری و آخرش هم هدفت رو تیک بزنی. ۹۹ درصد کار اون مسیره‌ست، به نظر من کسی که از اون مسیره لذت ببره خیلی راحت‌تر می‌تونه قله رو فتح کنه؛ چون قراره اون مسیره توی دامنه یه حس ماجراجویی تازه‌ای بده ( الان که فکر می‌کنم یه کوه بریم ) حالا قطعا کسی که تجربه کوهنوردی داشه قطعا بیشتر می‌تونه کمک کننده باشه اگه کسی هست تو کامنتا اعلام حضور کنه.ممنون که نوشته رو خوندین. به نظر شما اون هدفه مهم‌تره یا مسیره؟ حتما نظرتون رو داخل کامنت‌ها بنوسین.موفق باشید.</description>
                <category>امیرحسین کش‌دهقان</category>
                <author>امیرحسین کش‌دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 22:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت عمیق محیط دانشگاه با بازاریابی شبکه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-zuhatolp8ykv</link>
                <description>سلام امیدوارم روز خوبی داشته باشید.امروز می‌خوام براتون یه محیط آکادمیک مثل دانشگاه و یه محیط بازاری‌طور مثل دفتر بازاریابی رو بررسی کنم، امیدوارم خوشتون بیاد.خب همونطور که تو نوشته قبلی گفتم من دانشجوی ریاضی امیرکبیرم و در حال حاضر سال سوم دانشگاه رو سپری می‌کنم و بخوام از محیط دانشگاه خلاصه بگم محیط خیلی گسترده‌ای داره نسبت به مدرسه و خیلی آزادی داره که فعلا تفاوت مدرسه و دانشگاه موضوع بحث من نیست و به امید خدا تو یه نوشته جدا مفصل می‌نویسم.یه راست می‌ریم سراغ کلاس‌های درس دانشگاه:کلاس‌های دانشگاه اینطوره که واقعا مجبور نیستی درسو گوش کنی و هر موقع که حوصله‌ت سر رفت می‌تونی بری بیرون یا باگوشی بازی کنی، حضور غیابم واقعا مثل مدرسه مهم نیست، نیومدی هم نیومدیمی‌تونم بگم کلاس‌های دانشگاه کامل آزادی داره مگر اینکه نظم کلاس رو بخوای بهم بزنی، تا اینجا گفتم ولی هنوز تموم نشده، کلاسای دانشگاه واقعا خسته کننده‌ان اینطوری که وسط ترم فقط ۲ ۳ نفر واقعا سر کلاس گوش می‌دن بقیه دارن با گوشی بازی می‌کنن، استادان واقعا بار علمی بالایی دارند و شکی تو سوادشون نیست ولی به نظر من نمی‌تونند اون چیزی که بلدند رو کامل انتقال بدن، البته که ذات دانشگاه اینه که اگه کسی بخواد گوش بده گوش می‌ده و دنبال بهانه نیست ولی این وسط یکی مثل من ضرر می‌کنه. چرا؟ چون من که سر کلاس به زور می‌فهمم بعدش حوصله‌ام سر می‌ره می‌رم پای گوشی و طول ترم همینطوری می‌گذره و من می‌مونم شب امتحان، من مشکلم اینه که تو دبیرستان استادامون واقعا جذاب درس می‌دادن و سعی می‌کردن که همه مطلب رو بگیرن، البته ذات مدرسه هم همینه ولی خب بین مدرسه و دانشگاه که نباید انقدر شکاف داشته باشه، من قبول دارم که اگه استاد ساده و کوچه بازاری درس بده اون بار علمی میاد پایین، ولی ارزشش رو نداره؟ من همیشه شب امتحان تازه می‌فهمم این درسه داستانش چیه حسرت می‌خورم که چرا طول ترم اینارو نخوندم؟ شاید مشکل از نسل ما باشه، چون نسل‌‌های قبل‌تر که گوشی هوشمند وجود نداشت و منابع هم زیاد وجود ندشات دانشجو مجبور بود سرکلاس درس رو گوش کنه و الکی نره سراغ گوشی..نمی‌دونم ولی این روش تدریس قدیمی و خشک برای من جواب نمی‌ده و یکی درس رو ساده بگه می‌فهمم، الان من با چت جی‌پی‌تی و ویدیوهای یوتیوب خیلی سر راست‌تر درس رو می‌فهمم.از موضوع درس بریم کنار وارد جو کلی کلاس دانشگاه بشیم:جو کلاس اینطوره که استاد میاد سر کلاس و با متانت خاصی درس رو شروع می‌کنه، اون لحن صدا کامل یکنواخته. حالا از اونور می‌خوام پدیده‌ای بهتون معرفی کنم تحت عنوان جلسات بازاریابی شبکه‌ای. این جلسات اینطوریه که یکی از لیدرها و خفن‌های بازار میاد صحبت می‌کنه خیلی پرانرژی میاد جوری سلام می‌کنه که انگار نشستی پای تأتر، از اون ور اول میاد یه خاطره کوتاه از هفته اخیری که داشته یا یه چیز جذاب بحث رو شروع می‌کنه، بعد کلاسشون واقعا تعاملیه، یعنی انتظار داره که ما هم مثلا سوال خاصی رو جواب بدیم، بعدش معمولا میان یه سری حرفای روتین درمورد روانشناسی و توسعه فردی می‌زنن که آقا هدف اینه نمی‌دونم مسیر اینه و الا آخر، در پایان هم معمولا جلسه رو احساسی تموم می‌کنن، اینطور که آقا برای هدفت، پدر مادرت، همسرت، فرنزندت و هرچیزی که برات ارزشه بجنگ و اینا. به نظر من محتوای اونی برنده‌س که بتونه بینندگان رو احساسی کنه که این احساس می‌تونن مثبت باشند یا منفی، که بچه‌های لیدر این صنف اون انتقال حس رو به خوبی انجام می‌دن ولی برای آموزنده بودن جلسات، انتقال حس کافی نیست و اون منطقه هم مهمه، البته که بعضی از حرف‌هاشون کاملا منطقیه ولی خب یه سری جاها یه حرفایی می‌زنن آدم احساسی می‌شه و انگیزه پیدا می‌کنه ولی خب انگیزه ذاتش اینه بالا پایین داره و کامل نمی‌شه روش حساب کرد.خلاصه حرفام اینام که نه به این شوری باشه نه به اون بی‌نمکی.درسته که شاید ذات دانشگاه اینه و نمی‌شه تغییرش داد، باید بگم که اوضاع آکادمیک کشور تو خطر می‌افته، البته نظر من اینه شاید اشتباه کنم.نظر شما چیه؟ به نظرتون لازمه که سیستم آموزشی دانشگاه یه تغییری داده بشه یا همین مدل خشک و سطح بالا خوبه؟حتما تو کامنت‌ها بنویسین</description>
                <category>امیرحسین کش‌دهقان</category>
                <author>امیرحسین کش‌دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 22:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirhosseinKd/my-story-ria31ltrdt5p</link>
                <description>سلام من امیرحسین کش‌دهقان هستم ۲۰ سالمه، دانشجوی ریاضی امیرکبیرم و در حال حاضر دارم داخل شرکت بازاریابی شبکه‌ای فعالیت می‌کنم، من اینجا می‌خوام بنویسم که افکارم رو مکتوب کنم ذهنم رو کامل تخیله کنم، اگه داری این متن رو می‌خونی یعنی اینکه من از نوشتن خوشم اومده و شروع کردم به منتشر کردن نوشته‌هام..تو این نوشته نمی‌خوام خیلی طولانی بنویسم فقط می‌خوام همین خلاصه یکم از خودم و ایده‌هام بگم، مطمئنم هرکدوم از اینا یه نوشته جدا می‌طلبهفقط قبلش بگم که من واقعا تجربه نوشتنی ندارم و الان که دارم این متن رو می‌نویسم نمی‌دونم از کجا باید شروع کنمفکر کنم باید از شخصیتم شروع کنم پس بیایید شروع کنیممن همونطور که گفتم ۲۰ سالمه دانشجوی ترم ۵ ریاضیم، خودم رو آدمی خلاق می‌بینم از اون طرف خیلی نظم‌پذیر هستم، مسئولیت‌پذیری بالایی دارم ولی در قبال دیگران! خودم حقیقتش نمی‌دونم چی می‌خوام که در قبالش بخوام مسئول باشم، اگر هم چیزی بخوام در حد دو هفته اولش که انگیزه دارم می‌خوامش بعدش دیگه حوصله‌م سر میره و ولش می‌کنم، به خاطر همین سعی می‌کنم روی کاری که در لحظه به من حال می‌ده رو انجام بدم تا برای یه هدف خاص کاری انجام بدم، یعنی اون مسیر و فرایند برام خیلی جذاب‌تره تا هدف، حالا این یه بحث مفصله که توی یه نوشته جدا بازش می‌کنم، برگردم به خودم.من بخوام زندگیم رو خیلی خلاصه تعریف کنم می‌تونم به دو بخش «قبل دانشگاه» و «بعد دانشگاه» تقسیم کنم. من دوران کودکی و ابتدای یه فرد خجالتی و درونگرا بودم، یعنی تو مدرسه یه گوشه ساکت بودم و همین، می‌شه گفت جوری بودم که مدرسه می‌پسنده یه پسری که ساکته و شلوع‌کاری نمی‌کنه درسش هم خوبه، من از اون اول به مشق و تکلیف اهمیت می‌دادم، کلاس اول دبستان هم طوریه که حتما اولیا هم باید تو تکالیف به دانش‌آموز کمک کنند، خانواده هم خب خیلی جدی نمی‌گرفتن، البته حق داشتن واقعا کی به تکالیف کلاس اول اهمیت می‌ده؟ ولی خب من کلا از اینکه معلم سر اینکه تکلیفم رو ننوشتم مثلا تنبیهم کنه می‌ترسیدم،‌ به خاطر همین تکالیفم رو می‌نوشتم، تکلیف نوشتن هم برام لذت‌بخش بود چون حس می‌کردم دارم کار مفید انجام می‌دم و از اونور هم معلم تشویق می‌کرد آدمو و این خیلی برام رضایت‌بخش بود(البته الان که فکر می‌کنم واقعا از روی یه درس ۵ صفحه‌ای فارسی خیلی کار احمقانه‌ایه ولی خب) دبستان که همینطوری می‌گذشت من هم از لاک خودمم کم کم اومدم بیرون و یکم زبون باز کردم، اینطوری بگم منی که دوست و رفیق داشتن برای من قفل بود سال ششم یه چنتا دوست خوب داشتم و خونه‌ی هم می‌رفتیم، کلا سال ششم سال جالبی بود، از اونطرف هم آزمون ورودی تیزهوشان و نمونه دولتی مطرح بود که اون درسه جدی‌تر می‌شد، من درسته که درسم خوب بود ولی اصلا بهم نمی‌خورد درسم خوب باشه، یعنی یه سری بچه درس‌خونارو دیدید که سر کلاس قشنگ فعال بودن، ولی من اینطوری نبودم، یه سر کلاس که اصلا هیچ تعاملی نداشتم فقط گیرنده بودم. ولی خب یادمه که اولین امتحان کلاسی مدرسه رو که دادم نمره‌م از همه بالاتر شد و اونجا بود که هم معلم هم بچه‌ها بهم توجه کنن که باعث شد اعتماد به نفسم بیشتر بشه و از لاک خودم اومدم بیرون، بگذریم فکر می‌کنم که اوضاع درسی من رو باید تو چنتا نوشته جدا بنویسم، یکی همین مدرسه، یکی کرونا و کنکور و آخرش هم دانشگاه.خلاصه بگم سال ششم رفتیم جلو آزمون تیزهوشان دادم که قبول نشدم(الان که فکر می‌کنم خداروشکر) جاش نمونه دولتی قبول شدم که واقعا تغییر بزرگی بود چون مدرسه ما کوچیک بود و یهو بری یه مدرسه خیلی بزرگ بود، بعد هردرسی یه معلم، خلاصه که اوایل دوباره رفتم تو لاک خودم ولی به مرور بهتر شد و همینطوری گذشت تا کرونا، کرونا می‌تونم بگم فقط ۲ ۳ ماه اولش باحال بود بقیه‌ش عذاب، فقط کلاسای آنلاین خوبیش این بود که من شیطونیم گل کرده بود و سر کلاس با بچه‌ها آهنگ می‌ذاشتیم، منم همونارو ضبط می‌کردم با اونا کلیپ می‌ساختم، می‌تونم بگم خلاقیتم اونجا گل کرده بود، ولی از اون طرف وضعیت درس داغون، خلاصه اینا باز یه نوشته جدا می‌طلبه نگاه نکنید من همینطوری رد می‌شم.حالا اینا که گذشت و رسیدیم به سال کنکور دیگه کلاسا حضوری شده بود و درسم اوکی شده بود، از اون ور هم دیگه گوشه‌گیر نبودم و سال کنکورم همه چیز بالانس بود (سال کنکورمم واقعا مفصله بهتره درمورد کنکور هم حتما یه نوشته جدا بنویسم)  تا اینکه کنکور دادم و با رتبه ۲۳۰۰ اومدم رشته ریاضی دانشگاه صنعتی امیرکبیر( به هوای این اومدم رشته ریاضی چون بیشتر درساش با علوم کامپیوتر یکی بود) خلاصه که دانشگاه رفتم ولی خیلی فضاش با مدرسه فرق می‌کرد کلا یه دنیای دیگه‌اس دانشگاه مثل مدرسه نیست که یه ساختار مثل پادگان داشته همه چیز مسئولیتش با خود آدمه و خیلی آزاده ولی خب این آزادی دانشگاه می‌تونم بگم که کار دستم داد و عملا تو دانشگاه سر در گم بودم، همش بین دو راهی درس و کار گیر می‌کردم و آخر هم هیچ کدوم رو درست انجام نمی‌دادم، می‌تونم بگم تنها خوبی دانشگاه برای من این بود که خلاقیتم واقعا شکوفا شده و مثل دبیرستان یه خلاقیت آزمایشگاهی تو یه حوزه خاص (ساختن کلیپ و میم از چیزای مربوط به محیط اطرافم) تو دانشگاه واقعا تو همه حوزه‌ها خلاقیت داشتم و محدود به یه حوزه خاص نمی‌شد ولی مشکل اونجا بود که اون نظم ساختاری بیرونی دیگه وجود نداشت و من عملا اون استمرار رو نداشتم و به خاطر همین کارام نتیجه‌بخش نبود، از کارهایی که کردم می‌تونم از یه کانال یوتیوب حوزه سرگرمی مثال بزنم که ویدیوهاش کامل فان بود با تم دانشگاه، ویدیو بدون چهره بود و با میم فوتیج و صدای خودم ویدیو پر کردم، اینجوری بگم که ۱ ویدیو ساختم ولی یه هفته ادیتش زمان برد ازم چون سنگین بود ادیتش خودم دیدم ویدیو صرفا فانه و بار آموزشی نداره و خودمم جز اینکه ادیتم بهتر بشه چیز دیگه‌ای ازش یاد نمی‌گیرم، به خاطر همین ولش کردم، تابستون بعد ترم ۲ هم رفتم سرکار،  کاره هم این بود که ما ادمین اینستاگرام بودیم و باید طلا و جواهر می‌فروختیم، ولی خب اینم کار خاص و  آینده‌داری نبود و اومدم بیرون، چند جا شرکت طراحی وب هم برای کارآموزی رفتم ولی همه رو ریجکت شدم، با اینکه طراحی وب واقعا بیسیک بلد بودم ولی فکر کنم کارفرماها از کارآموز انتظار برنامه‌نویس سنیور دارن، به خاطر همین تصمیم گرفتم خودآموز برم جلو و فریلنسینگ کار کنم ولی مشکل فریلنسینگ کار کردن همون بحث عدم نظمه و متخصص بودن تو یه حوزه، من هم آدمی نبودم که تو یه حوزه متخصص باشم و از هرچیزی به طوری نسبی یه مهارتی داشتم. با این حساب تصمیم گرفتم یه وب‌سایت دایرکتوری ابزارهای هوش مصنوعی بسازم و از طریق تبلیغات و افیلیت مارکتینگ درآمد داشته باشم، این هم ۲ هفته روش سنگین کار کردم ولی بعدش طبق معمول حوصله‌م سر رفت و ول کردم، ولی اینبار بیشتر روی دلیل عدم استمرار خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که شاید واقعا اون مسیره برام باید لذت‌بخش باشه، از اون ور هم چون تجربه یوتیوب و ادیت داشتم (چرا این کارهایی که دارم برای سایتم می‌کنم رو ضبطش نمی‌کنم و بذارم توی یوتیوب؟) همینجا بود که ایده‌ی کانال یوتیوب شخصیم شکل گرفت، جایی که هر کاری رو که می‌کنم رو دارم ضبط می‌کنم و می‌ذارم داخل یوتیوب، واقعا نسبت به شخصیت من کامل‌تر بود.هم اون بحث تخصصی‌تر آموزشی توش بود و هم بحث فان و تولید محتواش ولی خب اینم درسته که ادیتش خیلی وقت‌گیر نبود ولی این میا‌ن‌ترمای واقعا بهم اجازه نمی‌داد که منظم ویدیو بذارم شاید بهانه کرده باشم ولی خب اون نخه پاره شد باز و دوباره من سردرگم شدم، همینطوری گذشت تا جنگ شد و همه چی رفت رو هوا، یه نکته‌ای که داشت واقعا داخل جنگ هیچکاری نمی‌شد کرد، کشور که کلا خوابید، امتحانا عقب افتاد، اینترنتم که قطع شد؛ ولی من خیلی غر نزدم و تو شمال که بودیم صبحا می‌رفتم پیاده‌روی، دریا هم رفتم، خلاصه که مفید استفاده کردم و همین شد که یه ایده به سرم زد، من موقعی که گزینه محدود باشه و تو یه محیط مناسب باشم می‌تونم بهره‌وری بالایی داشته باشم، اون زمان یکی از فامیلامون داخل بازاریابی شبکه‌ای کار می‌کرد، من هم رفتم اونجا و گفتم فرصت خوبیه، هم می‌تونم رو اون خلاقیتم مانور بدم و هم چون دفتر دستک و لیدر داره تنها نیستم و اون بحث استمراره حفظ می‌شد، ولی باز یچی کم بود، تو این بازاریابی شبکه‌ای عملا اون خلاقیته ملاک نبود و باید هرکاری که لیدرها می‌گفتن انجام بدیم، من با این موضوع مشکلی ندارم ولی همه دنبال کپی‌کارین یعنی چون یکی داخل اینستاگرام رگباری تبلیغ می‌داد و ویدیو ترفند سلامتی درست می‌کرد وفیلتر پیری انداخت پیجش گرفت بقیه هم باید همین کار رو بکنند، من ایده‌های خوبی دارم ولی چون اون ساختار درونی رو ندارم رفتم تو کار بازاریابی که اون ساختار بیرونی باشه در کنارش خودم هم بتونم اون خلاقیتم رو پیاده کنم، این نوشته رو هم به خاطر این می‌نویسم که دیگه یه جا بایگانی بشه و الکی دیگه بهش فکر نکنم و خودم رو خسته کنم و به جاش عمل کنم.خلاصه که الان به این نتیجه رسیدم که منتشر کنم، امیدوارم خوشتون اومده باشه، فقط ببخشید از الان بگم نوشته‌های من قراره خیلی شاخه شاخه بشه.باز اگه مشکلی در نوشته بود حتما بازخورد بدید خیلی ممنونتون می‌شم🙏موفق و پیروز باشید.</description>
                <category>امیرحسین کش‌دهقان</category>
                <author>امیرحسین کش‌دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 06:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>