<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا میرزائیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AmirrezaMirzaeian</link>
        <description>روایتگری که آرزو دارد بنویسد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:58:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856177/avatar/BoWmeG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا میرزائیان</title>
            <link>https://virgool.io/@AmirrezaMirzaeian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر به راستی بخواهند...</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirrezaMirzaeian/3-r3yb2z4b0tm8</link>
                <description>پرندگانی بر کف خیابان چهارباغ اصفهان!و افسوس که برخی ، آنهایی را که زیبایی ها را می‌بینند و درک می‌کنند را دیوانه و احمق می‌نامندو مدام آنها را به استهزای پلید خود می‌گیرند تا آنها را قانع کنند که این ها چیزی جز چیز های بی‌هوده و روزمرگی ملال آور و &quot;مسخره&quot; نیستاما اینها خودشان اند که تماما خود را سرگرم بیهودگی ها و روزمرگی های مسخره ای چون دروغ کرده اند تا شاید بتوانند از حقیقت خود و حقیقت زندگی فرار کنند بلکه بتوانند فراموش کنند که چه راهی را طی می‌کنندو آنها راه سهل منفی بافی مطلق را ترجیح داده اند به راه دیدن زیبایی هاگرچه دیدن زیبایی ها چندان هم کار سختی نیستاگر به راستی بخواهندآنها همان‌ها هستند که می‌گویند انسانیت در این دنیا هیچ نمی‌ارزد و باید در این دنیا چون گرگی طمع ورز بودآنها همان ها هستند که غم را حقیقت زندگی می‌پندارند و شادی را چیزی جز حماقت نمی‌شناسندآنها همان ها هستند که احساساتشان را در زیر پای گذاشته اند و از آن رد می‌شوند تا به فکر خودشان عاقل و بالغ شوندآنها همان ها هستند که عشق را درد می‌خوانند و سطح آن را به سقوطی دردناک تنزل داده اند؛ عشقی که سراسر شادی ست و انسان را به کمال می‌رساند و به رشدی بی بدیل وا می‌داردو آنها همان ها هستند که منکر شادی و حتی لبخندی بر روی لب اندچگونه می‌توانند این همه زیبایی های هستی را نبیند؟به راستی چطور؟چطور می‌توانند آن گربه ای که در چشمانشان زل می‌زند و پاهای کوچکش را در جلویشان حرکت می‌دهد نبینند؟چطور می‌توانند رنگ باشکوه برگ ها به هنگام پاییز را فراموش کنند؟چطور می‌توانند چشم بر غروب و طلوع شکوهمند آفتاب ببندند و خود را اسیر هیچ کنند؟چطور می‌توانند...</description>
                <category>امیررضا میرزائیان</category>
                <author>امیررضا میرزائیان</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 12:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درختی از میان یک بوسه!</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirrezaMirzaeian/2-mtfv6kepeilq</link>
                <description>و درختی که رویید!تا جایی که به یاد دارم، همیشه از بچگی در گوشم می‌خواندند که دلت می‌خواهد چه کاره شوی...خلبان؟ مهندس؟ دکتر؟ پلیس چطور؟و منی که همه را از جلوی‌ هدف هایم به کنار زده بودم.زیرا من فقط می‌خواستم که یک هنرمند بشم!آری... فقط یک هنرمند!کسی که هنر خلق می‌کند. شاید بپرسید چه هنری؟خب... داستان نوشتن... فیلم ساختن... و شاید حتی نقاشی کردن!اما از شما چه پنهان؟ عاشق خلق کردن بودم! خلق کردن..‌.به کل زاییدن را دوست می‌داشتم؛البته خودتان هم می‌دانید که منظورم زاییدن فکری‌ست.و الا به لحاظ زیست انسانی مذکر که زاییدنم غیر ممکن بود!تازه به غیر از آن هنوز کمی زود بوداما شیفته زاییده محتویات درون مغزم بودم‌...زاییدن افکار، احساسات، تخیلات...حیرت انگیز است، مگر نه؟و برای تحقق ساختن این اشتیاق به زایش، کجا را می‌توان بهتر از دیوار های اتاقم پیدا کرد؟دیوار های اتاقی که درست است که برای من انداما مال من نیستند!خیلی خشک و بی‌روح به نظر می‌رسندبدون هیچ طرح و شکل خاص و دل‌پسندیخالیِ خالیِ خالی...و یرخلاف قلب بسیاری از آدمیان بزرگ‌سال، سپید!آنهم برای یک کودکی که تنها ۱۲ سال داردبه گمانم که خودم باید به آن شکل بدهمآری... خودم... تنها خودم!تنهای تنهای تنها!به رو به روی دیوار می‌ایستم. دیواری که تماما سپید است.باید این دیوار را مالِ خودم کنم. دیواری که مختص خودم شکل گیرد. دیواری که تمامش، نقش و نگاری انعکاس شده اژ درونم باشد.سرم را می‌چرخانم تا مبادا در اتاق باز باشد و کسی دیوار اتاقم را نگاه کند. آه... آدم‌گنده ها را که می‌شناسید؟ فقط بلدند سرک بکشند و بعد به خیال خودشان، هر چیزی را تحلیل کنند و بعد هر کس که برخلاف خودشان فکر‌ می‌کند را سرزنش کنند!اما در باز است... به سمت در قدم بر می‌دارم و در را محکم می‌بندم و کلید پشت آن را می‌چرخانم.دوباره به طرف دیوار قدم برمی‌دارم. پاهای کوچکم را بر روی موکت های اتاقم می‌کشم و به در رو به روی دیوار تهی‌رنگ می‌ایستم.نگاهم را به دور تا دورم می‌چرخانم. با چه شروع کنم. که فکری به سرم می‌زند... رژ لب خواهرم!نمی‌دانم با آن شروع کنم یا نه، در آخر ممکن است کمی برایم دردسر داشته باشد. آری... برای قضاوت های گوناگون... آه!اما من می‌خواهم... اما می‌خواهم با یک نشان شروع کنم. نشانی از عشق و محبت، با نمادی از بوسه!می‌روم و از اتاق خواهرم رژ سرخ رنگش را برمی‌دارم و به اتاقم برمی‌گردم. آن را آرام به لب‌هایم می‌کشم و سپس لب هایم را به دیوار می‌چسبانم. بوسه!و به دیوار، اولین خلق نقش و نگار عمرش را هدیه می‌دهم.نقش و نگاری با شروعی سرشار از رنگ و بوی محبت...و بعد دست به مداد شمعی های روی میز تحریرم می‌برم. مداد شمعی سبز را به دست می‌گیرم و از اون بوسه، جوانه می‌کشم...و بعد یک درخت...و بعد چند درخت...تمام این درخت ها از یک بوسه آغاز شد!پس باز ادامه می‌دهم و دیوار اتاق را با رویای در ذهنم یکی‌ می‌کنم.</description>
                <category>امیررضا میرزائیان</category>
                <author>امیررضا میرزائیان</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 11:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و به راستی زندگی ارزش لبخندی به روی لب را دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@AmirrezaMirzaeian/1-cee0o82vlho5</link>
                <description>زندگی نیست به جز عشق...و به راستی زندگی ارزش لبخندی به روی لب را دارد و چه بسا قهقهه ای کش دار را...و چه شد که اینگونه شد دلهایمانکه شادی را حماقت و غم را واقعیت می‌‌پنداریمآیا زندگی تماما غم است؟یا ما آن را به سیل بی انتهای اندوهگینی سپرده ایم؟اگر به راستی زندگی تنها غم استپس چرا برگ ها هزاران بار می‌رویند و هزاران بار بر زمین می‌افتندو باز می‌رویند و باز می‌افتند...اگرچه زندگی غم دارد و نه اندک بلکه بسیار.اما در کنار این غم ها شادی هایی هم جاخوش کرده اند. و تلفیق این دو است که زندگی را می‌سازدنمی‌توان تنها غم ها را به دل نگه داشت که اینگونه مرگ روحت را آغاز کرده ای...مهم‌ نگاه است و بسو چه ترسناک است نگاه بی حسیو چه ترسناک است بی تفاوت بودن به برگ ها،باران ها و حتی گربه ای که از کنارت می‌گذرد...چشم هایت را بر روی هم بگذار و قلبت را به زیبایی های جهان بسپارو چه زیبا گفت سهراب سپهری :زندگی نیست بجز نم نم باران بهارزندگی نیست بجز دیدن یارزندگی نیست بجز عشقبجز‌ حرف محبت به كسیورنه هرخار و خسیزندگی كرده بسی</description>
                <category>امیررضا میرزائیان</category>
                <author>امیررضا میرزائیان</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 19:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>