<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امجد عبدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amjad_abdi</link>
        <description>روزنامه‌نگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4408037/avatar/IX00Uh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امجد عبدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاست عرصه آرزو‌اندیشی نیست، بلکه عرصه ممکن‌هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mnwbzypwawwg</link>
                <description>در سیاست، خیال اگر از عقل جلو بزند، راه به بیراهه می‌برد. سیاست نه میدان رویاپردازی است و نه جای آرمان‌هایی که از زمین واقعیت جدا شده‌اند. آنکه سیاست را با آرزو اشتباه می‌گیرد، دیر یا زود به دیوار محدودیت‌ها می‌خورد؛ محدودیت‌هایی که نه با شعار کنار می‌روند و نه با هیجان.سیاست یعنی دیدن جهان آنگونه که هست، نه آنگونه که دوست داریم باشد. یعنی فهمیدن نسبت نیروها، ظرفیت‌ها، زمانه و جامعه. یعنی تشخیص اینکه چه چیزی ممکن است و چه چیزی فقط دلخواه است. در اینجاست که خرد سیاسی از احساس سیاسی جدا می‌شود.محمدعلی فروغی دقیقا همین مرز را نشان می‌دهد وقتی می‌گوید «سیاست عرصه آرزو‌اندیشی نیست، بلکه عرصه ممکن‌هاست.» این جمله نه دعوت به محافظه‌کاری است و نه نفی آرمان، بلکه دعوت به واقع‌بینی مسئولانه است.آرمان بدون امکان، به توهم تبدیل می‌شود و توهم، سیاست را به قمار بدل می‌کند.سیاست بالغ، سیاست قدم‌به‌قدم است. سیاستی که به جای فریاد زدن خواسته‌ها، راه تحقق آن‌ها را می‌سنجد. سیاستی که می‌فهمد تغییر، محصول صبر، شناخت و تدبیر است، نه محصول هیجان و شتاب.سیاست جای گفتن «چه خوب می‌شد اگر…» نیست، بلکه جای پرسش «الان، در این شرایط، واقعا چه می‌شود کرد؟» است و این همان بلوغی است که فروغی از آن حرف می‌زند؛ عبور از رویا به واقعیت، از شعار به امکان و از احساس به عقل.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 23:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام بیضایی؛ رفتن در روز تولد و ماندن در تاریخ روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ljt6ywczjlra</link>
                <description>بهرام بیضایی، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌ساز و اندیشمند برجسته فرهنگ و هنر ایران، در روز تولدش از جهان رفت؛ رخدادی نمادین برای هنرمندی که تمام عمرش را صرف واکاوی نسبت مرگ و زایش، تاریخ و روایت و حقیقت و قدرت کرد.بهرام بیضایی در روز تولدش از جهان رفت، رخدادی که اگر برای هر نام دیگری صرفاً یک تصادف تقویمی تلقی می‌شد، برای او معنایی فراتر می‌یابد. نه از آن رو که مرگ را شاعرانه کنیم، بلکه از آن جهت که جهان فکری بیضایی از ابتدا تا انتها بر مدار زایش و زوال، تکرار و بازگشت و بازی بی‌پایان روایت‌ها استوار بود. گویی زندگی نیز در واپسین لحظه، زبان او را انتخاب کرد تا جمله‌ای را که یک عمر بر صحنه و پرده و کاغذ نوشت، این‌بار در واقعیت به پایان ببرد.بیضایی از معدود هنرمندانی بود که نمی‌توان او را در یک عنوان یا یک مدیوم خلاصه کرد. او نمایشنامه‌نویس بود، فیلم‌ساز بود، پژوهشگر بود، مدرس بود و بیش از همه، اندیشمندی بود که هنر را ابزار اندیشیدن می‌دانست، نه صرفاً وسیله بیان احساس. آثار او نه فقط مصرف فرهنگی داشتند و نه تاریخ مصرف؛ متونی بودند که خواننده و تماشاگر را وادار می‌کردند مکث کند، بازگردد، دوباره بخواند و دوباره ببیند. بیضایی با مخاطب آسان‌گیر نبود و هرگز هم نخواست باشد.در تئاتر ایران، نام بیضایی به معنای یک گسست تاریخی است. او نمایش را از روایت‌های سطحی و تقلید‌های فرمی بیرون کشید و آن را به ریشه‌های آیینی، اسطوره‌ای و زبانی این سرزمین پیوند زد؛ نه با نگاه نوستالژیک، بلکه با رویکردی انتقادی و بازخوانانه. اسطوره در آثار او تقدیس نمی‌شود، بلکه کالبدشکافی می‌شود. تاریخ، حقیقتی بسته و قطعی نیست؛ میدان منازعه روایت‌هاست. در این میدان، همواره صدای مغلوبان، زنان، قربانیان و حذف‌شدگان شنیده می‌شود؛ همان‌هایی که تاریخ رسمی ترجیح داده است نادیده بگیرد.زبان، در جهان بیضایی، نقشی محوری دارد. او از آن‌دست نویسندگانی بود که به واژه وسواس داشت؛ جمله‌هایش معماری شده، سنجیده و دقیق بودند. نمایشنامه‌هایش حتی بر کاغذ نیز «اجرا» می‌شوند، زیرا زبان در آنها کنش‌مند است. دیالوگ‌های بیضایی صرفاً رد و بدل شدن کلمات نیستند، بلکه میدان کشمکش قدرت، حقیقت و حافظه‌اند. به همین دلیل است که خواندن آثار او، تجربه‌ای مستقل از اجرای صحنه‌ای به شمار می‌آید.در سینما، بیضایی فیلم‌سازی بود که همواره جلوتر از زمانه خود حرکت کرد و به همان نسبت، تنها ماند. سینمای او سینمای جریان غالب نبود؛ سینمای مقاومت در برابر ساده‌سازی و ابتذال بود. از «رگبار» تا «باشو، غریبه‌ کوچک»، از «مرگ یزدگرد» تا «سگ‌کشی»، مسئله مرکزی همواره یک چیز بود، اینکه چه کسی روایت را در اختیار دارد و حقیقت چگونه در زیر لایه‌های قدرت دفن می‌شود. فیلم‌های بیضایی اغلب در زمانه خود با سوءتفاهم مواجه شدند، اما گذر زمان نشان داد که آنها نه فقط فیلم که اسناد فکری یک دوره‌اند.بیضایی در عمر حرفه‌ای‌اش با محدودیت و حاشیه‌نشینی مواجه بود؛ اما هرگز به سازش تن نداد. او از آن هنرمندانی نبود که با تغییر سلیقه زمانه، زبان خود را تغییر دهد. برعکس، بر پیچیدگی، عمق و استقلال فکری پافشاری کرد، حتی اگر بهای آن، کم‌کاری اجباری یا دوری از صحنه باشد. این پافشاری، بخشی از میراث اخلاقی اوست؛ میراثی که شاید به اندازه آثارش اهمیت داشته باشد.نقش آموزشی و فکری بیضایی نیز کمتر از کارنامه‌ هنری‌اش نیست. نسل‌های متعددی از نمایشنامه‌نویسان، کارگردانان و پژوهشگران، مستقیم یا غیرمستقیم، از نگاه او تأثیر پذیرفتند. او به دانش باور داشت، به پژوهش وفادار بود و با شتاب‌زدگی و سطحی‌نگری سر سازگاری نداشت. در روزگاری که آسان‌نویسی و آسان‌سازی فضیلت تلقی می‌شود، بیضایی نماینده دشواریِ مسئولانه بود.اکنون که او رفته است، پرسش اصلی این نیست که بیضایی چه کرد؛ پرسش این است که ما با آنچه او ساخت، چه خواهیم کرد. آیا آثارش را به قاب‌های موزه‌ای محدود می‌کنیم یا آنها را همچنان زنده و مسئله‌مند می‌خوانیم و می‌بینیم؟ آیا زبان و نگاه انتقادی او را ادامه می‌دهیم، یا تنها به ستایش بی‌خطر بسنده می‌کنیم؟مرگ بهرام بیضایی، آن هم در روز تولدش، پایانی نمادین است؛ اما نه به معنای بسته‌شدن یک پرونده. او اکنون خود به بخشی از همان تاریخ بدل شده است که یک عمر کوشید آن را از انحصار روایت رسمی خارج کند. بیضایی رفت، اما پرسش‌هایش ماند و تا زمانی که این پرسش‌ها زنده‌اند، نام او نیز زنده است.بهرام بیضایی، بیش از آن‌که «تمام شود»، آغاز شده است؛ در حافظه فرهنگی ما، در متن‌ها، در صحنه‌ها و در هر تلاشی برای دیدنِ تاریخ، نه آن‌گونه که گفته‌اند، بلکه آن‌گونه که می‌توان دوباره روایتش کرد.انتهای پیام</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 11:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فحاشی به ریشه‌ها؛ وقتی تعصب به اعتبار تیم ‌زخم می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-bxohwdu4hu2e</link>
                <description>آنچه در دیدار پرسپولیس و تراکتور رخ داد، صرفا یک حاشیه فوتبالی یا تخلیه هیجان‌های لحظه‌ای سکوها نبود. این رخداد را باید نشانه‌ای آشکار از افول اخلاق در بخشی از فرهنگ هواداری دانست. فحاشی به کریم باقری و فراتر از آن، اهانت به پدر و مادر او، نه توهین به یک بازیکن یا مربی، بلکه تعرضی مستقیم به کرامت انسانی است. توهین به خانواده در هر شکل و به هر بهانه‌ای، خط قرمزی است که عبور از آن نه قابل توجیه است و نه شایسته اغماض. این رفتار نه در چارچوب اعتراض می‌گنجد و نه ذیل کری‌خوانی قابل تعریف است؛ بلکه مصداق عریان ابتذال کلام و خشونت زبانی است.کریم باقری شخصیتی است که احترام به او محدود به رنگ پیراهن نیست. منش آرام، سکوت محترمانه و پرهیز آگاهانه‌اش از حاشیه، جایگاهی برای او ساخته که حتی نزد رقبای سنتی نیز محل اعتنا و احترام است. اهمیت ماجرا زمانی دوچندان می‌شود که بدانیم او آذری‌زبان و زاده تبریز است؛ برخاسته از همان جغرافیایی که بخشی از سکوهایش، این‌بار او را آماج ناسزا قرار دادند.در این نقطه، مسئله دیگر صرفاً یک فرد نیست، بلکه نسبت ما با مفهوم «اخلاق» و «هویت تیمی» محل پرسش قرار می‌گیرد. توهین به چهره‌ای که خاستگاه او همان جایی است که ناسزا از آن برمی‌خیزد، نشانه‌ای نگران‌کننده از گم‌شدن مرز میان تعصب تیمی و بی‌اخلاقی است، وضعیتی که می‌تواند به اعتبار یک تیم و پایگاه اجتماعی آن در افکار عمومی لطمه‌ای جدی وارد کند.تعصبی که به نفی اخلاق می‌انجامد، دیگر فضیلت نیست. چنین تعصبی به خشونتی نمادین بدل می‌شود و فوتبال را از میدان رقابت سالم، به عرصه تخلیه خشم جمعی تنزل می‌دهد. در این میان، سکوت نهادهای مسئول، به اندازه خود فحاشی‌ها آسیب‌زاست. عادی‌سازی اهانت، راه را برای تکرار و گسترش آن هموار می‌کند. ضروری است مسئولان، بازیکنان و همچنین هواداران آگاه تراکتور، مرزبندی روشن خود را با رفتارهای غیراخلاقیِ اقلیتی پرصدا ــ که متأسفانه صدایشان بلندتر از خردورزان است ــ اعلام کنند.این سطور نه در دفاع از پرسپولیس نوشته شده و نه در تقابل با تراکتور. مسئله، دفاع حداقلی از انسانیت در فوتبال است. کریم باقری نیازی به دفاع ندارد، اعتبار او سال‌ها پیش تثبیت شده است. فوتبال ایران اما بیش از هر زمان، نیازمند این تذکر جدی است که فحاشی به ریشه‌ها، هیچ مسابقه‌ای را نمی‌برد و تنها دستاورد آن، از دست رفتن اخلاق و شأن جمعی است.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 23:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‍ توصیه تغذیه‌ای یا عادی‌سازی بحران‌های اقتصادی در رسانه ملی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%E2%80%8D-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%BA%D8%B0%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-qu7fsdf4qhye</link>
                <description>پاسخ یک کارشناس در صداوسیما به پرسشی ساده درباره جایگزینی برنج با جو، فراتر از یک اظهار نظر تغذیه‌ای، حامل نشانه‌هایی از تغییر نگران‌کننده در گفتمان رسانه رسمی است؛ تغییری که به‌جای واکاوی ریشه‌های گرانی، جامعه را به پذیرش و تطبیق با فروکاستن سطح معیشت فرا می‌خواند.بخشی از گفت‌وگوی مجری تلویزیون و یک کارشناس درباره جایگزین کردن برنج با جو، آن‌هم  در قاب تلویزیون، نمونه‌ای گویا از نحوه بازنمایی بحران‌های اقتصادی در رسانه‌ای است که قرار بوده صدای مردم و ناظر قدرت باشد. پرسش مجری و پاسخ کارشناس، به‌ظاهر بی‌حاشیه و کاربردی است، اما در لایه‌های پنهان خود نوعی سیاست‌گذاری نرم را بازتولید می‌کند؛ سیاستی که به‌جای مطالبه اصلاح ساختارها، شهروند را به تغییر عادت‌ها برای تحمل فشار دعوت می‌کند.نقطه عزیمت این گفت‌وگو، «گران شدن برنج» است؛ گزاره‌ای که بدون هیچ توضیحی پذیرفته می‌شود و از همان ابتدا، مسئله را از حوزه تصمیم‌گیری و مسئولیت خارج می‌کند. وقتی گرانی به‌عنوان یک واقعیت طبیعی مفروض گرفته می‌شود، دیگر نیازی به پرسش از سیاست‌های ارزی، کشاورزی، واردات، انحصار و ناکارآمدی نظارت نیست. رسانه در اینجا به‌جای طرح پرسش، نقش مُسکّن را ایفا می‌کند.سطح تحلیل ارائه‌شده از منظر تغذیه نیز قابل تأمل است. مقایسه ساده «ارزان‌تر بودن جو» با «کم‌ بودن غذاییت برنج و گندم» نه‌تنها تقلیل‌گرایانه است، بلکه علم تغذیه را به ابزاری برای توجیه تنگنای اقتصادی فرو می‌کاهد. امنیت غذایی تنها به وجود یک ماده جایگزین خلاصه نمی‌شود، بلکه دسترسی پایدار، کیفیت، تنوع و تناسب با الگوهای زیستی و فرهنگی از مؤلفه‌های اساسی آن است که در این گفت‌وگو کاملاً نادیده گرفته شده‌اند.بُعد اجتماعی این اظهارات از باقی موارد مهم‌تر است. چنین توصیه‌هایی در فضای عمومی، حامل پیامی ضمنی‌اند، پیامی که کاهش سطح مصرف و رفاه را اجتناب‌ناپذیر و حتی عقلانی می‌داند. این پیام به‌تدریج فقر را از یک وضعیت بحران‌زا به یک «شرایط جدید زندگی» بدل می‌کند که شهروند باید خود را با آن وفق دهد. در این چارچوب، مسئولیت از دوش سیاست‌گذار برداشته و بر شانه مردم گذاشته می‌شود.کاربرد واژه‌هایی مانند «رژیم لاغری» در متن یک بحران معیشتی، نشانه‌ای آشکار از گسست میان گفتمان رسمی و تجربه زیسته جامعه است. در شرایطی که حذف گوشت، لبنیات و حتی وعده‌های غذایی برای بسیاری از خانوارها به یک اجبار بدل شده، ارجاع به رژیم انتخابی، نوعی بی‌اعتنایی ناخواسته به واقعیت تلخ سفره مردم محسوب می‌شود.نقش رسانه ملی در چنین بزنگاه‌هایی، بیش از هر زمان دیگری حیاتی است. رسانه می‌تواند محل طرح پرسش‌های سخت، پیگیری پاسخ مسئولان و بازتاب صدای اقشار آسیب‌پذیر باشد. با این حال، این گفت‌وگو نشان می‌دهد که گاهی رسانه به بازتولید منطق سازگاری با بحران تن می‌دهد.نتیجه چنین رویکردی، فرسایش اعتماد عمومی است. مخاطبی که از رسانه انتظار روشنگری دارد با توصیه‌هایی مواجه می‌شود که به‌جای توضیح چرایی وضعیت، او را به تحمل آن فرا می‌خواند. تا زمانی که روایت رسمی از بحران اقتصادی، به نسخه‌های جایگزین برای کوچک‌شدن سفره محدود بماند و پرسش از ریشه‌ها به حاشیه رانده شود، چنین گفت‌وگوهایی نه راه‌حل، بلکه بخشی از مسئله خواهند بود؛ مسئله‌ای به نام عادی‌سازی بحران‌ها در زبان رسمی.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 09:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی، نام دیگر جماعت ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-ru8ufunwwq3m</link>
                <description>گاهی تنهایی نه از نبودِ آدم‌ها می‌آید و نه از خالی بودنِ اطراف؛ تنهایی از شلوغ‌ترین لحظه‌ها سر برمی‌آورد، درست همان‌جا که صداها زیادند اما فهم کم است، حضور هست اما پیوند نه. ما اغلب میان جمع زندگی می‌کنیم، حرف می‌زنیم، می‌خندیم، حتی همدلانه سر تکان می‌دهیم، اما در عمقِ تجربه‌ زیسته‌مان، چیزی گم است، چیزی که نامش «جماعت» است، نه صرفاً «جمع».گئورگ زیمل به‌درستی می‌گوید: «تنهایی به معنای این نیست که جماعتی وجود ندارد، بلکه به معنای این است که جماعت ایده‌آل که همبستگی کاملی داشته باشند، هرگز شکل نگرفته‌اند.» این جمله، پرده از واقعیتی برمی‌دارد که کمتر به آن اعتراف می‌کنیم: ما تنها نیستیم چون تنها مانده‌ایم، بلکه تنها هستیم چون در میان رابطه‌های نیمه‌کاره، پیوندهای شکننده و همبستگی‌های نمایشی زندگی می‌کنیم.انسان مدرن بیش از هر زمان دیگری در جمع است؛ شبکه‌ها، گروه‌ها، محافل و اجتماع‌ها پرشمارند، اما «جماعت ایده‌آل» زیمل، آن جایی که فهم، اعتماد و همدلی به نقطه‌ تلاقی می‌رسند، کمیاب است. شاید به همین دلیل است که تنهایی امروز، بیشتر از آن‌که یک وضعیت فردی باشد، یک مسئله‌ اجتماعی است، زخمی که از ناتمام‌بودنِ پیوندها به‌جا مانده است.تنهایی، در این معنا، نه نشانه‌ انزوا، که نشانه‌ ناکامی ما در ساختن جماعتی است که بتوان در آن، بی‌نیاز از توضیح خود، فهمیده شد.@dalqa88</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 20:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی «ببخشید» جای مسئولیت‌پذیری را می‌گیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-mjpoxv2qftax</link>
                <description>ماگ شخصی‌ام را برده بودم کافه. نه از سر صرفه‌جویی، از سر عادت. بعضی چیزها فقط «وسیله» نیستند، بخشی از روزمرگی آدم‌اند. قهوه را گرفتم و در پیاده‌رو راه افتادم، همان پیاده‌رویی که قرار است امن‌ترین مسیر برای عابران باشد. هنوز چند قدم نرفته بودم که موتورسواری، بی‌هیچ تردیدی از دل پیاده‌رو رد شد و به دستم کوبید. ماگ افتاد، قهوه روی زمین ریخت و صدای شکستن، همه‌چیز را تمام کرد.موتورسوار ایستاد، نه از سر نگرانی، بیشتر از سر رسم. یک «ببخشید» گفت؛ کوتاه، سریع و مطمئن. از آن ببخشیدهایی که بیشتر شبیه پاک‌کن است و فرد می‌گوید تا صورت‌مسئله را پاک کند. انگار در ذهنش معامله انجام شده بود و با خودش فکر کرد که او عذرخواهی می‌کند، من هم طبق الگوی آشنا می‌گویم «فدای سرت» و هر دو، سبک‌بال به راه خود ادامه می‌دهیم.اما ماجرا به همین سادگی نبود. ماگ شکسته بود، قهوه ریخته بود و مهم‌تر از همه، یک قانون نادیده گرفته شده بود. او هم خلاف کرده بود و هم خسارت زده بود. وقتی گفتم باید هم هزینه‌ی ماگ را بدهی و هم پول قهوه را، شوکه شد. صورتش درهم رفت و گفت: «چیزی نشد که!»و دقیقاً همین جمله، مسئله‌ اصلی است.در فرهنگی که تعارف گاهی جای مسئولیت را می‌گیرد، «چیزی نیست» تبدیل می‌شود به حکم نهایی. نه میزان خسارت مهم است، نه حق طرف مقابل، نه حتی خطایی که رخ داده. مهم این است که ما بلدیم با چند جمله نرم، از زیر بار پاسخ‌گویی در برویم و انتظار داشته باشیم طرف مقابل هم برای حفظ ظاهر، کوتاه بیاید.تعارف، وقتی از حد احترام عبور می‌کند، به ابزار فرار تبدیل می‌شود. ابزاری برای اینکه مقصر نباشیم، حتی وقتی هستیم. برای اینکه هزینه ندهیم، حتی وقتی باید بدهیم. در چنین فضایی، مطالبه‌ حق، بی‌ادبی تلقی می‌شود و اعتراض، نشانه‌ «جنبه نداشتن».مشکل اینجاست که جامعه با «ببخشید» اداره نمی‌شود. پیاده‌رو با تعارف امن نمی‌ماند و خسارت با جمله‌ «چیزی نیست» جبران نمی‌شود. عذرخواهی، اگر به پذیرش مسئولیت نرسد، فقط یک نمایش کلامی است؛ نمایشی که بارش همیشه روی دوش کسی می‌افتد که قانون را رعایت کرده است.شاید وقتش رسیده دوباره تعریف کنیم بزرگواری چیست. شاید بزرگواری این نیست که از حق‌مان بگذریم، بلکه این است که اگر خطا کردیم، هزینه‌اش را بدهیم؛ بی‌تعارف، بی‌نمایش، بی‌انتظار برای شنیدن «فدای سرت».</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 20:55:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌ای که فرو نمی‌ریزد، فقط هر روز کمی بیشتر ترک می‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-fvw7hufxon9m</link>
                <description>در حاشیه‌ شهری که همیشه انگار یک‌قدم عقب‌تر از زمان مانده بود، مردی زندگی می‌کرد که هیچ‌کس اسمش را درست یادش نمی‌آمد. نه مهم بود، نه لازم. خودش هم مدت‌ها بود اسمش را فقط برای امضای برگه‌های بانکی بی‌پول به کار می‌برد.زندگی‌اش مثل خانه‌اش بود: کج، پر از ترک و همیشه چیزی آماده‌ سقوط. صبح‌ها که بیدار می‌شد، اولین صدایی که می‌شنید نه صدای پرنده بود، نه رادیو، بلکه صدای غرغر سماوری که به‌نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است بگوید: «منم خسته شدم، باورت نمی‌شه؟»مرد، هر روز مثل کسی که دنبال چیزی گم‌شده باشد، از خانه بیرون می‌رفت. نه اینکه امید داشته باشد پیدا کند؛ نه. فقط اجازه نمی‌داد ناامیدی بفهمد که تسلیمش کرده. گاهی کفش‌هایش آن‌قدر خسته بودند که صدای‌شان از خودش بلندتر بود؛ قدم‌هایی که انگار هر کدام یک آه بودند.محله‌اش جای غریبی بود. فقر در آنجا فقط یک وضعیت نبود، موجودی زنده بود؛ با پاهای لاغر، دست‌های دراز و چشمانی که همه چیز را می‌دید و حتی از پشت درهای بسته هم وارد خانه‌ها می‌شد. شب‌ها می‌نشست روی کول آدم‌ها، طوری که حتی خواب هم وزن داشت.مرد، یک‌بار عاشق شده بود. یا شاید خیال کرده بود عاشق شده. زن، آرام بود، مثل ظهرهای تابستانی قبل از طوفان. می‌گفت: «زندگی همیشه یه جوری درست می‌شه.»اما نشد.زن رفت، با آخرین بقایای امیدش.مرد ماند، با خانه‌ای که سقفش چکه می‌کرد و خاطراتی که نه پاک می‌شدند، نه خشک.از آن روز به بعد، چیزهای عجیبی در زندگی‌اش شروع شد؛ چیزهایی که هیچ‌کس باور نمی‌کرد:شب‌ها، وقتی چراغ را خاموش می‌کرد، سایه‌اش روی دیوار می‌نشست و با او حرف می‌زد. می‌گفت: «اگه ادامه بدی، چیزی تغییر می‌کنه؟»و مرد جواب نمی‌داد، چون نمی‌دانست.گاهی پنجره، باد را راه نمی‌داد. می‌گفت: «این خونه دیگه طاقت لرزیدن نداره.»یخچال هر بار که باز می‌شد، نفس عمیقی می‌کشید، انگار از گرسنگی او شرمنده است.یک‌بار هم، در تاریکیِ سحر، صدای خیابان را شنید که می‌گفت: «من شاهد هزار جور شکست بودم، اما شکست تو یه طعم دیگه داره. نه پر سروصداست، نه کم‌اثر. یه‌جور آهِ ممتده.»مرد خندید؛ اولین‌بار بعد از مدت‌ها.گفت: «شاید چون دیگه ازت توقعی ندارم.»با این همه، چیزی در دلش هنوز خاموش نشده بود. نه امید؛ امید سال‌ها پیش رفته بود. چیزی شبیه هُل دادن زندگی با یک انگشت، فقط برای اینکه نیفتد.هر روز که می‌گذشت، او بیشتر شبیه شیشه‌ای ترک‌خورده می‌شد؛ ترک‌هایی که نور از میان‌شان رد می‌شد، اما نه برای روشن کردن فضا—فقط برای اینکه ثابت کند هنوز می‌شود شکست و زنده ماند.و این مرد، با زندگی شکست‌خورده‌اش، هنوز هر شب در خانه‌ای می‌خوابید که دیوارهایش در خواب به هم می‌گفتند:«عجیبه… با این همه شکست، هنوزم آدمه.»</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 16:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا گوگوش امروز نمی‌تواند ادای وجدان بیدار را دربیاورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-r6xt6vjsmfxu</link>
                <description>من عاشق موسیقی‌ام، عاشق هر آوای خوشی که روح و جان و گوش را نوازش بدهد و در لحظه‌ای کوتاه، دنیای آدم را از این‌همه سنگینی بیرون بکشد. و هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که گوگوش برای چند نسل از ایرانی‌ها چنین نقشی داشته؛ از مادربزرگ‌هایی که هنوز ترانه‌هایش را زمزمه می‌کنند تا نسل من که با صدایش خاطره دارد، حتی اگر دوران طلایی‌اش را از نزدیک ندیده باشد. ما همه، به‌نوعی، مخاطب او بوده‌ایم. دقیقاً به همین دلیل است که امروز باید صریح حرف زد، چون احترام به هنر فقط با ستایش نیست، گاهی با نقد تند و رک‌گویی است.حرف اخیر گوگوش ــ این‌که «تا زمانی که کشورم آزاد نشود، نمی‌خوانم» ــ نه یک تصمیم سیاسی شجاعانه است، نه یک اعلام موضع اخلاقی. یک ژست دیرهنگام و کم‌رمق است از هنرمندی که مدت‌هاست توان خواندن ندارد، مدت‌هاست سن و فرسودگی اجازه نمی‌دهد روی صحنه نفس بکشد و مدت‌هاست مخاطبانِ قدیمی‌اش بیشتر از روی نوستالژی به او نگاه می‌کنند تا از روی کیفیت واقعی کار.بیاییم روراست باشیم: اجراهای او به‌زحمت پیش می‌رود، کیفیت صدا پایین آمده، دامنه صوتی محدود شده و هر بار که روی استیج می‌رفت، این سؤال در ذهن بسیاری شکل می‌گرفت که «چرا هنوز ادامه می‌دهد؟» این‌ها واقعیت‌های جسمی و طبیعی یک هنرمند مسن است، چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن فرار کند. اما حالا وقتی عملاً ادامه‌دادن دیگر ممکن نیست، ناگهان اعلام می‌کند تا «آزادی وطن» نمی‌خواند!این دقیقاً همان روغن ریخته را نذر امامزاده کردن است. تصمیمی که رنگ و بوی «انتخاب» ندارد، بوی «اجبار» می‌دهد؛ اجبار جسم، سن، ناتوانی و وقتی راهی برای ادامه وجود ندارد، بهترین کار این است که علت را به یک شعار بزرگ گره بزنیم تا خروج، «معنادار» به نظر برسد.اما مشکل اینجاست که این ژست‌ها بیشتر از آن‌که به احترام مردم داخل کشور باشد، برای مصرف رسانه‌ای آن‌سوی آبی است. هنرمندی که دهه‌هاست از زندگی روزمره، دردسرها، امید و ناامیدی واقعی مردم داخل ایران فاصله گرفته، امروز نمی‌تواند نقش یک «وجدان بیدار» را بازی کند. اگر قرار بود سکوتش ارزش سیاسی داشته باشد، باید در زمانی اعلام می‌شد که هنوز روی صحنه قدرت داشت، نه امروز که نفسش به دشواری همراه صدا می‌شود.هنر وقتی می‌میرد که هنرمند نتواند با خودش صادق باشد و این صداقت در سال‌های اخیر در رفتار گوگوش کمرنگ شده، از اجراهای پرخطا تا همین اعلامیه‌هایی که بیشتر شبیه آخرین تلاش برای دیده‌شدن است تا یک تصمیم اصولی. بی‌شک گوگوش بخشی از حافظه موسیقیِ ماست، اما این حافظه را باید به احترام همان دوران طلایی حفظ کرد، نه با شعارهای سیاسی‌ای که نه از دلِ توان می‌آید و نه از دلِ واقعیت.حقیقت ساده است، او سال‌هاست عملاً نمی‌خوانَد و امروز فقط برای این نخواندن، دلیل شاعرانه و سیاسی ساخته است. تاریخ هنر با هیچ‌کس تعارف ندارد چرا که اثر مهم است، نه ژست آخر کار.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 15:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاذبه‌ای که برای عشق هفت‌سالگی، کوتاه آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%AC%D8%A7%D8%B0%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF-kitplfb1gsoe</link>
                <description>در محله‌ای زندگی می‌کردیم که قوانین فیزیک فقط تا ساعت شش عصر معتبر بودند و بعد از آن، هر چیزی امکان داشت. گربه‌ها فلسفی می‌شدند، سایه‌ها اضافه‌کاری می‌گرفتند و چراغ‌های خیابان گاهی بی‌هوا عاشق رهگذران می‌شدند.در همین محله بود که من، در هفت‌سالگی، عاشق دختری شدم که می‌گفت می‌تواند «صدای تغییر رنگ آسمان» را بشنود. اسمش نگار بود و موهایش طوری موج داشت که انگار باد، از روی تعارف هر روز اول از آنها عبور می‌کرد.عشق ما از جایی شروع شد که من در یک روز ظهر تابستانی برای جلب توجهش، مثل پهلوانان اسطوره‌ای، تصمیم گرفتم سنگی بردارم و آن را تا افق پرتاب کنم. اما چون سنگ پیدا نشد، یک کیک یزدی پرتاب کردم. نگارــ با خنده‌ای که اگر رسم بود باید روی نسخه‌های خطی ثبت می‌شد ــ گفت:«تو احتمالاً تنها آدم دنیایی هستی که می‌تونه با شیرینی به کسی حمله کنه!»از همان لحظه فهمیدم این عشق، نه زمینی است، نه آسمانی؛ چیزی است بین کتاب علوم و خواب نیمروز. نگار اعتقاد داشت هر چیزی یک «حالت احساسی پنهان» دارد. مثلاً می‌گفت اگر کفش‌هایت ناگهان سفت شد، یعنی امروز زمین با تو قهر است، اگر باد زودتر از موعد پیچید، یعنی کسی در نزدیکی دارد خجالت می‌کشد و اگر جهان برای یک ثانیه ساکت شد، یعنی دو نفر بی‌اجازه بزرگ‌ترها دلشان برای هم تکان خورده است.یک‌بار وسط بازی هفت‌سنگ، دقیقاً همین اتفاق افتاد.زمان ایستاد.توپ در هوا خشک شد، بچه‌ها در ژست‌های نیمه‌کاره قفل شدند، حتی کبوتر بالای دیوار مثل عکس مانده بود. فقط من و نگار تکان می‌خوردیم. نگار آرام گفت:«نگران نشو… عشق‌های کودکانه گاهی زیادی دقیق عمل می‌کنن. وقتی یکی از ما زیادی اون یکی رو دوست داشته باشه، جهان یه لحظه مکث می‌کنه ببینه ما چی کار می‌کنیم.»بعد با یک فوت کوچک، توپ دوباره سقوط کرد و جهان ری‌استارت شد؛ مثل کامپیوتری که حافظه مرورگرش پر شده باشد. هیچ‌کس چیزی نفهمید، اما من مطمئن بودم که آن لحظه دقیق‌ترین اندازه‌گیری عشق در تاریخ کودکی بشر بود.چند سال بعد، وقتی نگار با خانواده‌اش از همسایگی ما رفت و محله دوباره کاملاً در اختیار قوانین فیزیک قرار گرفت، تازه فهمیدم عشق کودکانه چطور کار می‌کند:نه منطق دارد، نه زمان‌بندی، نه نسخه‌ای برای تکرار.بیشتر شبیه رؤیایی است که یک‌بار در عمرت، جهان برایش از روی ادب کلاهش را برمی‌دارد.گاهی شب‌ها وقتی باران می‌بارد، گوش می‌دهم.شاید اغراق باشد،اما حس می‌کنم قطره‌ها با هم پچ‌پچ می‌کنند؛انگار دارند از روزی حرف می‌زنند که جهان برای ما ایستاد…و فقط ما دو نفر تکان خوردیم.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 13:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیپلماسی مدل ترامپ؛ تقابل ذهنیت اقتدارگرا با نظم چندقطبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-sp7lpdgnedly</link>
                <description>دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکامنتشر شده در روزنامه ابتکار(چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴)بازخوانی سیاست خارجی دونالد ترامپ، بدون درک جهان‌بینی قدرت‌محور و ذهنیت یکجانبه‌گرای او، اغلب به خطا می‌رود. ترامپ سیاسیون جهان را وادار کرده بار دیگر مفهومی را که در ادبیات روابط بین‌الملل تقریبا رنگ باخته به مرکز تحلیل خود بازگردانند و این مفهوم چیزی نیست جز &quot;رئال دیپلماسی&quot; مدل ترامپ.ترامپ نماینده نسلی نیست که جهان امروز را به‌عنوان شبکه‌ای از منافع متقابل، نهاد‌های بین‌المللی و وابستگی‌های پیچیده بپذیرد، بلکه سیاستمداری است که دولت‌داری را به میدان اعمال فشار، تهدید، معامله‌های سخت و نمایش قدرت شخصی فروکاسته است. این نگاه، نه تنها آمریکا را از مسیر چندجانبه‌گرایی دور می‌کند، بلکه نظم بین‌المللی را نیز با بی‌ثباتی‌های عمیق مواجه می‌سازد.در محور رفتار سیاسی ترامپ، یک باور بنیادین قرار دارد، اینکه آمریکا باید بدون ملاحظه ساختار‌های بین‌المللی، اراده خود را بر جهان تحمیل کند. او آشکارا اصل همکاری چندجانبه را زائد می‌داند و معتقد است این همکاری‌ها تنها دست واشنگتن را برای تحمیل تصمیماتش می‌بندند. چنین ذهنیتی موجب شده حتی متحدان سنتی آمریکا، مانند اعضای ناتو، کشور‌های اروپایی یا شریکان شرق آسیا، خود را در مواجهه با رویکردی بیابند که بر پایه «رابطه عمودی» تعریف شده است.در ذهن ترامپ، شریک و متحد سیاسی به‌خودی‌خود معنایی ندارد، مگر آنکه تابع شرایطی باشد که واشنگتن تعیین می‌کند. این نگاه عمودی، برخلاف همه سنت‌های دیپلماسی آمریکایی طی هفت دهه گذشته است. در آن دوران ایالات متحده سعی داشت مشروعیت هژمونیک خود را از طریق ائتلاف‌سازی، نهادسازی و مدیریت شبکه‌ای از روابط تثبیت کند، نه نگاه عمودی، اما ترامپ این معماری را زائد می‌داند. او جهان را نه میدان همکاری، بلکه میدان قدرت می‌بیند.ترامپ اصول بنیادی دیپلماسی که روی گفت‌و‌گو، تعامل، پیش‌بینی‌پذیری و اعتماد متقابل بنا شده را بی‌اعتبار می‌داند. او سیاست خارجی را امتداد اراده شخصی می‌بیند و از این رو، نهاد‌های رسمی و حرفه‌ای دیپلماسی برایش کارکردی محدود و گاه مزاحم دارند. تجربه چهارساله نخست دوران ریاست‌جمهوری او نشان داد چگونه وزارت امور خارجه، دستگاه اطلاعاتی و مشاوران امنیت ملی در برابر تصمیمات ناگهانی و گاه غیرمنطقی او غافلگیر می‌شدند.این بی‌اعتنایی به ساختار دیپلماسی، با اتکای بیش از حد بر قدرت سخت همراه است. ترامپ بر این باور است که آمریکا همچنان می‌تواند از طریق فشار نظامی، تحریم اقتصادی، تهدید مستقیم و جنگ تعرفه‌ای، مسیر رقابت‌های جهانی را تغییر دهد. اما این تصور، عملاً نادیده‌گرفتن وابستگی متقابل اقتصاد جهانی است. جهان امروز، شبکه‌ای از زنجیره‌های تأمین، توازن مالی، وابستگی فناورانه و تعاملات پیچیده اقتصادی است و هیچ قدرتی نمی‌تواند از این شبکه، گسسته عمل کند. به‌عنوان نمونه، در برخورد با چین، ترامپ رقابت را نه یک رقابت ساختاری و چندلایه، بلکه یک نبرد تجاری یکجانبه می‌بیند؛ گویی تحریم یا افزایش تعرفه، قادر است مسیر یک ابرقدرت اقتصادی را در بلندمدت منحرف کند. این نگاه ساده‌انگارانه، بیش از آنکه بیانگر فهم عمیق از تحولات ژئوپلیتیک باشد، بازتاب نوعی توهم قدرت کلاسیک است. در این نوع از توهم فرد گمان می‌کند قدرت نظامی و اقتصادی صرف، همچنان تعیین‌کننده اصلی رفتار بازیگران بین‌المللی است.یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های شخصیتی ترامپ، پیش‌بینی‌ناپذیری ساختاری اوست. این پیش‌بینی‌ناپذیری نه ناشی از تاکتیک سیاسی، بلکه حاصل نوعی رفتار شخص‌محور و هیجانی است. تصمیم‌های بزرگ سیاسی در زمان ترامپ اغلب از مسیر نهاد‌های کارشناسی عبور نمی‌کرد، ناگهانی اعلام می‌شد و بار‌ها در تضاد با مواضع رسمی دستگاه‌های امنیتی و دیپلماتیک آمریکا قرار می‌گرفت. همین رفتار باعث می‌شود تا جمله معروف &quot;هنری کسینجر&quot; را به یاد بیاوریم که عینیت آن را می‌توان در دوران ترامپ دید. کسینجر می‌گفت: «رئیس‌جمهور آمریکا باید به اندازه جایگاه رئیس‌جمهور آمریکا حرف بزند.» ترامپ نیز به اندازه جایگاه حرف می‌زند، اما با زبان یک دیکتاتور؛ زبانی که هدفش ایجاد ترس، تحمیل اراده و نمایش قدرت شخصی است، نه تنظیم سیاست عمومی یا ایجاد انسجام جهانی.این ادبیات اقتدارگرایانه حتی موجب شده متحدان آمریکا نیز با نوعی مماشات محتاطانه اقدامات خود را انجام دهند. آنها به خوبی می‌دانند بسیاری از تصمیمات ترامپ حتی اگر اعلام شود، در نهایت در لایه‌های بوروکراتیک ساختار واشنگتن متوقف می‌شود و این تضاد موجب می‌شود سیاست‌های ترامپ هرگز به‌صورت کامل عملیاتی نشود.نقطه کلیدی در فهم واقع‌گرایی سیاسی ترامپ این است که او پایان دوران هژمونی مطلق آمریکا را نمی‌پذیرد. جهان امروز، جهان تکثر قدرت‌هاست و چین با اقتصاد بزرگ، اروپا با توان تکنولوژیک، دولت‌های نوظهور با ظرفیت سرمایه‌گذاری و بازیگران جدید با نفوذ شبکه‌ای، همگی در حال بازیگری هستند. در چنین جهانی هژمونی تک‌قطبی نه قابل بازسازی است و نه قابل تحمیل. ترامپ، اما برخلاف بسیاری از نخبگان آمریکایی، این واقعیت را نه یک تحول ساختاری، بلکه یک «اشتباه تاریخی» می‌بیند. گویی با افزایش فشار، تهدید و معامله‌های سخت، می‌توان نظم گذشته را احیا کرد. چنین تصویری از جهان، عملاً با مسیر واقعی تحولات جهانی در تضاد است.از همین‌روست که هر اقدام ترامپ، دیر یا زود با مقاومت ساختاری مواجه می‌شود. نهاد‌های بین‌المللی، اقتصاد جهانی، شبکه‌های مالی و حتی متحدان سنتی آمریکا، دیگر پذیرای چنین سلطه‌طلبی آشکاری نیستند. این مقاومت، همان نیرویی است که موجب شده اهداف سیاست‌های ترامپ حتی در زمان قدرت‌گیری‌اش نیز به‌طور کامل اجرایی نشود.البته نباید این موضوع را از یاد ببریم که رئالیسم قدرت‌محور و یکجانبه‌گرایی ترامپ پیامد‌های قابل توجهی برای نظم جهانی دارد. این پیامد‌ها عبارتند از افزایش شکاف میان آمریکا و متحدانش، بی‌ثباتی در نهاد‌های بین‌المللی، تقویت رقبا، تشدید بی‌اطمینانی در اقتصاد جهانی و تضعیف سرمایه نمادین آمریکا.در نهایت آنچه مشخص است، این است که رئالیسم سیاسی ترامپ بیش از آنکه راهبردی برای جهان امروز باشد، بازتاب نوستالژی برای جهانی است که پایان یافته است؛ جهانی که در آن آمریکا قدرت بلامنازع بود و بدون توجه به هزینه‌ها، می‌توانست اراده خود را بر هر نقطه‌ای تحمیل کند. اما ساختار امروز جهان، چنین رویکردی را نه برمی‌تابد و نه به آن واکنش مثبت نشان می‌دهد.ترامپ به‌جای پذیرش این واقعیت، تلاش می‌کند با بهره‌گیری از دیپلماسی قدرت‌محور، فشار اقتصادی و قدرت‌نمایی نظامی، آن نظم ازدست‌رفته را بازسازی کند، اما نتیجه این تلاش، چیزی جز افزایش بی‌ثباتی بین‌المللی، شکاف میان متحدان و تشدید رقابت‌های قدرت‌های بزرگ نیست.به‌بیان روشن، ترامپ در تلاش است جهانی را مدیریت کند که دیگر وجود ندارد و همین ناهماهنگی میان ذهنیت او و واقعیت‌های امروز است که پاور دیپلماسی ترامپی را به یکی از پرهزینه‌ترین و بحران‌زاترین الگو‌های سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرده است.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 10:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوابیه‌ای به بیانیه حمایت از دکتر سریع‌القلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%84%D9%85-bxtjaxuddva6</link>
                <description>بیانیه اخیر برخی انجمن‌های علمی علوم سیاسی دانشگاه‌های کشور در حمایت از محمود سریع‌القلم، نه دفاع از یک نظر علمی، بلکه تلاش برای تثبیت یک قرائت نخبه‌گرایانه از سیاست است که در نهایت به حذف بخش بزرگی از جامعه از حق مشارکت می‌انجامد. این بیانیه با تکرار واژه‌هایی چون «تحریف»، «هجمه ایدئولوژیک» و «سوءبرداشت» کوشیده است صورت مسئله را پاک کند و مسئولیت معنای آشکار سخنان سریع‌القلم را از دوش او بردارد. اما مسئله ساده است، وقتی یک استاد علوم سیاسی به‌صراحت می‌گوید که «طبقه پایین نباید وارد سیاست شود» یا «هر کسی نباید وزیر شود»، مشکل نه در فهم مخاطب، بلکه در لحن و محتوایی است که چنین گزاره‌هایی را ممکن می‌کند.این بیانیه ادعا می‌کند سخنان سریع‌القلم علمی، تاریخی و فاقد داوری طبقاتی بوده است. اما کافی است فایل کامل اظهارات او را گوش دهیم تا متوجه شویم دقیقاً چه تصویری از جامعه ارائه می‌کند. این استاد علوم سیاسی جامعه‌ را دوپاره و به کسانی که «دنیا را می‌شناسند» و کسانی که چون «فقر دیده‌اند» یا «چشمشان سیر نیست» پس نباید به قدرت نزدیک شوند، تقلیل می‌دهد. این نه روایت علمی است و نه استدلال سیاسی؛ این یک داوری آشکار طبقاتی است که حالا بیانیه دانشجویان تلاش می‌کند آن را بزک نظری کند.قیاس‌های مکرر با آمریکا و ژاپن نیز کمکی به ماجرا نمی‌کند. تبدیل این تجربه‌های پیچیده به یک فرمول ساده «الیت + کارآمدی = توسعه» نه فهم علمی است و نه روایت تاریخی، بلکه خلاصه‌سازی خطرناکی است که زمینه را برای تمایزگذاری و گزینش سیاسی بر اساس طبقه فراهم می‌کند.آنچه بیانیه دانشجویان را نگران‌کننده‌تر می‌کند این است که در پایان دقیقاً همان گزاره مسئله‌دار را تکرار می‌کند؛ اینکه «مشکلات کنونی ایران به‌دلیل حضور طبقه‌ای است که از حیث تربیت اجتماعی دچار انواع فقر بوده‌اند». این عبارت نه نقد حکمرانی است و نه تحلیل اجتماعی. این عبارت به صورت واضح توهین آشکار به میلیون‌ها انسانی است که فقر محصول ساختارهای ناعادلانه را با زحمت و تلاش تحمل کرده‌اند و حالا متهم می‌شوند که چون «فقیر» بوده‌اند، پس گویا صلاحیت مشارکت ندارند. چنین جملاتی نه تنها علمی نیست، بلکه ریشه در مفاهیمی دارد که علوم سیاسی مدرن سال‌هاست نقدشان کرده و رابطه‌دادن اخلاق فردی به طبقه و نسبت‌دادن ناکارآمدی سیاسی به محرومیت اجتماعی را مردود می‌داند.از همین‌روست که مسئله اصلی اینجا نه دفاع از دانشگاه است و نه صیانت از گفت‌وگوی علمی. اتفاقاً این بیانیه با برچسب‌زدن به منتقدان و تقلیل نقد به «هجمه»، فضای گفت‌وگو را تنگ‌تر می‌کند. دانشگاه زمانی زنده است که بتوان در آن سخن استاد را نقد کرد، نه وقتی که حلقه‌ای از دانشجویان در برابر نقد ایستاده و خطای اندیشه را به حرمت شخصی گره می‌زنند. نقد علمی، همان‌طور که خود بیانیه می‌گوید، باید بر متن استوار باشد و متن سخنان سریع‌القلم روشن است و نیازی به ترجمه ندارد. این متفکر ایرانی به صورت واضح، مردم را به کسانی که باید تصمیم بگیرند و کسانی که باید فقط نتیجه تصمیم دیگران را تحمل کنند، تقسیم می‌کند.تجربه صد ساله توسعه در جهان نشان می‌دهد که هرجا انحصار شکل گرفته، توسعه متوقف شده و هرجا مشارکت همگانی افزایش یافته، کیفیت حکمرانی بالا رفته است. توسعه نه با حذف طبقات پایین، بلکه با ارتقای ساختارها، کاهش نابرابری‌ها و گسترش مشارکت سیاسی ممکن شده است. نخبگانی که از دل جامعه می‌آیند(نه از دل طبقه) پایه‌های حکمرانی سالم را می‌سازند.اینکه بخشی از دانشجویان به‌جای فاصله گرفتن از این تصور خطرناک، خود آن را بازتولید می‌کنند، نشانه‌ای است از نوعی خودشیفتگی معرفتی که دانشگاه را به جای فضای آزاد نقد، به باشگاهی بسته برای بازتولید سلسله‌مراتب اجتماعی تبدیل می‌کند. اگر دانشگاه مدعی دفاع از عقلانیت است، باید نخست در برابر این نگاه بایستد، نگاهی که به‌جای تحلیل ساختار قدرت، مردم را طبقه‌بندی و سرزنش می‌کند.مسئله امروز ایران کمبود نخبگان نیست، بلکه کمبود نگاهی است که مردم را موضوع سیاست بداند، نه مزاحم آن. اگر دانشگاه بخواهد نقش واقعی خود را ایفا کند، باید از مردم دفاع کند، نه از نظریه‌هایی که مردم را کنار می‌گذارند. هیچ توسعه‌ای حتی در بلندمدت با حذف فرودستان، با محدود کردن مشارکت، با نخبه‌سالاری تک‌بُعدی و با ترجیح طبقه بر شایستگی محقق نمی‌شود.جامعه ایران به گفت‌وگوی علمی نیاز دارد، بله، اما بیش از آن به گفت‌وگویی نیاز دارد که همه را به رسمیت بشناسد. آنچه این بیانیه از آن دفاع می‌کند، متأسفانه خلاف این مسیر است.متن بیانیه را اینجا بخوانید:https://ensafnews.com/621695/%d9%88%d8%a7%da%a9%d9%86%d8%b4-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d9%84%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%b4%db%8c%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1/</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 20:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبقه‌سالاری در لباس علم؛ چرا سخنان سریع‌القلم خطرناک است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Amjad_abdi/%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-t3g3yozp3btd</link>
                <description>بخشی از گفت‌وگوی اخیر محمود سریع‌القلم که سر و صدای زیادی در فضای مجازی به پا کرده است، به این موضوع اشاره دارد که فقرا نباید در سیاست و اقتصاد وارد شوند و این علوم نیاز به ظرفیت‌های ذهنی‌ای دارند که فقرا فاقد آن هستند! همچنین در بخشی دیگر نیز می‌گوید: در آینده‌ ایران نباید اجازه دهیم از این طبقات وزیر شوند.چنین اظهاراتی که در قالب خاطره‌ای از یک فرم دانشگاهی در سال ۱۳۶۱ آغاز می‌شود و به نسخه‌پیچی برای آینده حکمرانی در ایران ختم، نمونه‌ای روشن از همان نوع «نظریه‌سازی شخصی» است که در سیاست ایران کم ندیده‌ایم. در این شیوه که از یک تجربه فردی شروع می‌شود، گذار از چند گزاره مبهم نیز صورت می‌گیرد و در نهایت به نتیجه‌گیری‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز درباره جامعه، سیاست و آینده کشور ختم می‌شود.آنچه این شخص طرح می‌کند، بیش از آنکه تحلیل باشد، نوعی بازتولید نخبه‌گرایی طبقاتی است؛ رویکردی که نه با داده‌های علمی همخوانی دارد، نه با تجربه جهانی و نه با اصول حکمرانی مدرن.خاطره‌سازی به جای استدلالسریع‌القلم یک سؤال عجیب در فرم پذیرش دانشگاه USC را نقطه عزیمت بحث قرار می‌دهد و از آن نتیجه می‌گیرد که تنها کسانی شایستگی ورود به سیاست و اقتصاد را دارند که از طبقه متوسط آمده باشند. این روش، دقیقاً برخلاف هر نوع تحلیل دانشگاهی است. در این روش یک مشاهده پراکنده، بدون زمینه تاریخی و بدون تطبیق، ناگهان تبدیل می‌شود به مبنایی برای نسخه‌نویسی درباره صلاحیت سیاسی طبقات. این نه روش تحقیق است و نه استدلال، بلکه نوعی تقلیل واقعیت پیچیده سیاست به روایت شخصی است.تصوری مبهم از «طبقه متوسط»مشکل دیگر، تصویر رمانتیزه و ساختگی او از طبقه متوسط است. در سخنانش، طبقه متوسط در حکم گروهی فرهیخته، جهان‌دیده، منطقی و مناسب قدرت معرفی می‌شود. اما طبقه متوسط یک برساخت پیچیده است که مرز ندارد، شاخص واحد ندارد و در عمل مجموعه‌ای از رفتارهای متناقض را بروز می‌دهد. بخش بزرگی از موج‌های پوپولیستی در آمریکا و اروپا را همین طبقه جلو برده است. بسیاری از جریان‌های ضدعلمی، ضد مهاجرت، ضد مدرنیته و ضد آزادی بیان از دل همین طبقه برخاسته‌اند. اینکه یک طبقه را به صورت ذاتی «شایسته» و طبقه دیگر را «ناتوان» معرفی کنیم، نه تحلیل است و نه اخلاقی. این موضوع صرفاً همان طبقه‌گرایی قدیمی است در لباس واژگان مدرن.حذف فقرای توانمند از دایره سیاستسریع‌القلم به شکلی تلویحی می‌گوید کسانی که از طبقات پایین آمده‌اند، معمولاً با انگیزه جبران محرومیت وارد سیاست می‌شوند و بنابراین نمی‌توانند کشور را اداره کنند که این گزاره بسیار خطرناک است. نه فقط از منظر اجتماعی، بلکه از حیث واقعیت تاریخی. بسیاری از کارآمدترین رهبران جهان از خانواده‌های فقیر برخاسته‌اند. فقر، نه نشانه فقدان توان مدیریتی است و نه به خودی خود مشکل‌آفرین. اینکه محرومیت کودکی را به‌عنوان «نقص مدیریتی» معرفی کنیم، تحقیر بخشی از جامعه است که اتفاقاً بیشترین ارتباط را با مشکلات واقعی کشور دارد.ساده‌سازی‌های دلخواه درباره دیپلماسی و حکمرانیسریع‌القلم بی‌ادبی یک روزنامه داخلی نسبت به رئیس‌جمهور فرانسه یا توهین یک مقام به وزیر خارجه آمریکا را نشانه فقدان «طبقه متوسط حاکم» می‌داند. این نوع ربط‌دادنِ پدیده‌ها، بیشتر شبیه خطابه است تا تحلیل. توهین رسانه‌ها به دیگر دولت‌ها، در ایران یا هر کشور دیگری، حاصل ساختار رسانه‌ای، کنترل سیاسی و ملاحظات ایدئولوژیک است، نه حاصل «طبقه اجتماعی وزرا». این نوع تحلیل، نه تنها واقعیت را ساده‌سازی می‌کند، بلکه با یک روایت تک‌علّتی، پیچیدگی روابط دیپلماتیک را تقلیل می‌دهد به اخلاقیات طبقات.خطرناک‌ترین گزاره؛ سیاست برای «طبقه متوسط»، نه برای مردمجایی که سریع‌القلم می‌گوید «در آینده نباید اجازه داد هر کسی وزیر اقتصاد یا نماینده مجلس شود»، سخن او به صراحت از دموکراسی عبور می‌کند و به نفع نوعی آریستوکراسی روشنفکرانه رای می‌دهد. در حکمرانی مدرن، صلاحیت سیاسی از دل سازوکارهای شفاف انتخاب، تخصص، تجربه، رقابت سالم و مطالبه عمومی برمی‌آید، نه از «اتاق داشتن در کودکی» و نه از سطح رفاه خانوادگی. سیاست باشگاه بسته یک طبقه خاص نیست و اگر بشود، آن جامعه از مسیر دموکراتیک خارج شده است.تحریف رابطه دانش و طبقهسریع‌القلم اقتصاد و سیاست را «فراتر از دیتا» می‌داند و داشتن نوعی «عقلانیت مغزی» را شرط می‌شمارد. اما همین گزاره مبهم که هیچ معیار قابل سنجشی ندارد، می‌شود مبنایی برای کنار گذاشتن گروهی از مردم از حق مشارکت. اقتصاد مدرن اساساً داده‌محور است، سیاست نیز شبکه‌ای از مهارت‌های حرفه‌ای، تجربه میدانی، شناخت ساختارها و قدرت حل مسئله است. هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌توان به طبقه اجتماعی فروکاست.مشکل اصلی در نگاه سریع‌القلم نه علاقه او به طبقه متوسط، بلکه بی‌اعتمادی‌اش به مردم است.این نگاه، جامعه را نه مجموعه‌ای از شهروندان دارای حق برابر، بلکه سلسله‌مراتبی از شایستگان و ناشایستگان می‌بیند. طبقه متوسط در این روایت، یک موضوع جامعه‌شناختی نیست، بلکه تبدیل می‌شود به معیاری برای «اجازه داشتن» یا «اجازه نداشتن» در حضور سیاسی.در جهانی که توسعه از مسیر فراگیرشدن مشارکت اجتماعی می‌گذرد، چنین نگاه‌هایی که در قالب واژگان آکادمیک عرضه شوند، در عمل راه را برای محدودکردن مشارکت، توجیه نابرابری و بازتولید سلسله‌مراتب بسته قدرت باز می‌کنند.ایران بیش از هر چیز به شایسته‌سالاری نیاز دارد، نه طبقه‌سالاری. ایران نیازمند ساختارهایی است که معیارش تخصص، تجربه، اخلاق، کارآمدی و پاسخ‌گویی باشد، نه طبقه‌ای که فرد در آن به دنیا آمده است.</description>
                <category>امجد عبدی</category>
                <author>امجد عبدی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 16:45:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>