<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Amy</link>
        <description>با خاطراتی از جنس آینده در سر و قلبی وابسته به موسیقی ♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:07:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/105091/avatar/2jA8CI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amy</title>
            <link>https://virgool.io/@Amy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاراکتری برای زندگی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%B2-yrpusbrfpoaw</link>
                <description>گفته بودم زمانی کاراکتر اصلی خسته و شکسته از پشت تمام نقاب ها بیرون خواهد آمد، درسته؟خب، تاحالا کسی فکر کرده اگه کاراکتر اصلی بمیره چی؟ وقتی هنوز شخصیت های نقابدار اون بیرون زنده هستن!یعنی ممکنه روح کاراکتر اصلی خودش رو در نقاب های باقی مونده جا بزنه تا زنده بمونه؟ بجای هر کاراکتر زندگی کنه ، شکل بگیره و بمیره تا روزی که همه ی اونا هم تموم بشن...یا اون روح هنوز هم کاراکتر های نقابی میسازه و  پشت اون ها قایم میشه و دیگه هیچوقت آزاد نمیشه؟ و با هر مرگش نقاب جدیدی متولد میشه...یا شایدم باید یکی از همین کاراکتر ها رو برای بقای عمرش انتخاب کنه و تا مرگش مثل یک کاراکتر اصلی باهاش زندگی‌کنه...نه! میدونم چی تو ذهنته &quot; اگه اون روح آزاد بشه چی؟ کاراکتر های نقابی به زندگی ادامه میدن اما مثل یک مرده. یا شاید اونا هم همراه کاراکتر اصلی بمیرن! &quot;ولی نه :) این استدلال از پایه غلطه؛ اون روح آزاد نمیشه...شاید حتی برای هر روح شرایط مختلف باشه!ولی آیا خودش هم میدونه حالا دیگه کیه؟آیا خودش متوجه میشه کدوم استدلال درسته؟آیا هیچکدوم از اینا اصلا درسته؟آیا اون روحا هیچکدوم از نقاب هایی که باهاش زندگی میکنن رو میشناسن و این‌ زندگی رو میفهمن؟یا فقط زنده موندن و این تنها چیزیه که میدونن...Well let me say somethingI don&#x27;t even know who i am anymore...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 11:17:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملودی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D9%85%D9%84%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-d4dzh666wwjf</link>
                <description>ساده ترین ملودی که از زبان تاریکی به گوشم رسید &quot;مرگ&quot; بودترسیدم...هر نت هر آوا و هر ملودی یک رمز یا کد است، و تاریکی سرزمین رمزهاستوقتی رمزگشایی شود، پیچیده ترین جمله ها و سنگین ترین کلمات معانی ساده ای پیدا میکنندو طبیعتا وقتی کلمه محرمانه فاش شود دیگر از آن استفاده نمیشود جز در معنای حقیقی‌اشگفتن ندارد هنگامی که رمز تاریکی باز شد، وقتی نُتش نواخته شد زیبا بود...گوش به موسیقی تاریکی فرا داده بودم کهباز  ساده ترین ملودی              از زبان تاریکی                      به گوشم رسید...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 03:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-eszfuncw4z5s</link>
                <description>یه وقتی،کار به جایی می رسه که یه کلکل کوچیک واسه دوسال،می شه یه انگیزه واسه کل عمر...یه دروغ،می شه کل حقیقت زندگی،امیدی برای ادامه...کسی که دروغ می گه بیچاره هست، ولی نه از نوعی که ما یه عمر فکر می کردیم!اونی که دروغ می گه زندگیش خراب شده، پوچ شده، بد شده، قرار نیست بشه...شاید اگه از روی خوشی دلت خواست بپیچونی یا اشتباهی کردی می خوای پنهان کنی و دروغ بگی حرفت یادت بره و دردسر بار بیاری،ولی یکی که از بیچارگیش دروغ می گه، یکی که می خواد بقیه رو ناراحت نکنه و دروغ می گه،حرفش دوتا نمی شه...اون دروغ همون حقیقتیه که باید می بود تا زندگیش این نباشه :)...یه وقتی...البته گاهی بهتره بقیه ناراحت بشن ولی حقیقت رو بگی، چون اشتباهی کردی که باید با شیوه ی دیگه ای بجز دروغ درستش کنی</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 15:34:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D9%85%D8%B1%DA%AF-ollrpmi6k2m3</link>
                <description>پوچی، بیهودگی، آزار دهنده نیست،مگر دنیای بیهوده تر از پوچی!آنگاه آزردگی کمترین تعریف ممکن از زندگی‌ست و مرگ، آرامش بخش ترین...اگر دنیای بیرون را نادیده بگیری آرامش بخش ترین ملودی آزردگی را تجربه خواهی کردگاهی در آغاز با درد همراه می شود و تو با آن هم گام می شوی... روی کفه ای از سوزن های تیز می رقصی و به خماری کشیده می شوی...و این آرامش بخش ترین پایان آزردگی‌ست ♡</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 21:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-axclj8wsgxql</link>
                <description>از معنای لغوی رویا در خواب و بیداری که آگاه و ناآگاه دارد و واکنشات ذهنی بگذریم، وقتی میگویی که &quot;رویای فلان چیز‌ تو سرمه&quot; منظور از این &quot;رویا&quot; چیست؟چیزی که تا به حال من از زندگی فهمیدم ملاک حرف هامه و هر نظر دیگری هم محترمهفکر‌می کنی‌تا به حال رویایی داشته ای؟ پس...آیا به رویات رسیده ای؟آیا برای رسیدن بهش جانت رو وسط گذاشته ای؟آیا شب تا صبح را در فکر و با سرزنش گذرانده ای؟آیا احساس تا ابد صبر کردن داشته ای؟آیا هنوز و تا همیشه این آیا هارا داشته ای؟از کِی... تا کِی؟اصلا چیزی از &quot;رویا&quot; می دانی؟اگر فکر می کنی بهش رسیده ای پس رویا نداشته ایاگر برای هیچ بیهوده ای جانت را وسط نگذاشته ای پس رویا نداشته ایاگر شب تا صبح زمین و آسمان را برای سرزنش خود و خلق به هم نبافته ای پس رویا نداشته ایاگر احساس نکرده ای تا ابد به بند کشیده شده ای پس رویا نداشته ایاگر از آغاز تا به امروز درگیر این &quot;اگر&quot; ها و &quot;آیا&quot; ها نبوده ای پس هنوز رویا نداشته ایاز همیشه...تا ابدرویای تو چیست؟&quot;رویا&quot; چیست؟فنجانم را بر می دارم، جرعه ای می نوشم، یخ کرده است. قهوه ام را می گویم. چه صحنه ی آشنایی... عوضش می کنم. فنجان را بر می دارم و روی مبل سه نفره لم می دهم. گوشی را که روشن می کنم فنجان از دستم می افتد و... در دلم می گویم &quot;خوش به حالش؛ وقتی قهوش یخ می کرد و می ریخت منی رو داشت که مقصر کنه&quot; فنجان را کنار می گذارم، کتابم را باز می کنم و شروع به خواندن می کنم. کلمات از ذهنم فراری اند! اما این بزرگترین کار زندگی من است. می دانم نمی شود، حد اقل یکسال بیشتر زمان می خواهم. اما دیر می شود. با خدایم شرط بندی می کنم، کمی طلب کاری می کنم، دوباره به کتاب نگاه می کنم و می بندمش. نمی خواهم اشک هایم صفحه هایش را خیس کنند... کابوس می بینم، به جنون می رسم، توهم می زنم و از گریه هم خواب نمی روم. قرار داد بسته ام! اگر هم از حال بروم دیگر بیدار نمی شوم...ولی می دانی، وقتی به اینجا برسی دیگر دلت نمی آید از حال بروی.چون هر دم یاد کسی می افتی که نمی خواهی فراموشت شود...چون دل به رسیدنی بسته ای که با خدا سرش شرط بندی کرده ای...چون در انتظار لحظه ای &quot;رویایی&quot; هستی که مرگ را به میز قمار می کشد...رویا یعنی این♡و حال از آن وقتی که آن رویا را داشته ام و آن رسیدن را منتظر بوده ام سالی می گذرد و رویای من به فراموشی لحظه ها سپرده شد. به یاد همان کسی که قرار بود هرگز فراموش نشود...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 22:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاراکتری برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h9uzd5rqoy4w</link>
                <description>بچه که بودم، دنبال سایه ام می کردم. انگار او هم یکی از آدم هاست. کمی که بزرگ تر شدم، طوری راه می رفتم که سایه ام پر ابهت به نظر برسد. انگار که حالا او یکی از کاراکتر های زندگی من است.زندگی یک صحنه ی تئاتر است و نقشی که من در زندگی بازی می کنم به انتخاب &quot;من&quot; است. و زندگی &quot;من&quot;، داستانی است که نقش اصلی آن من هستم. و انتخاب این که چگونه داستان را بچرخانم با &quot;من&quot; است.البته که برداشت خوب و بد برای هرکس جداست، ولی اگر نگاه نقد را کنار بگذاریم در نگاه اول کاراکتر ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم می شن. در اکثر فیلم ها، نمایش ها، داستان ها و تئاتر ها نقش اصلی مثبت است. چه می شود یکبار نقش اصلی داستانی منفی شود؟من می تونم مثبت باشم یا منفی، می تونم از گروه سونیک و تیمش مبارزان ازادی باشم یا از ارتش بلکدوم و دکتر اگمن روبوتیک. می تونم بتمن باشم یا جوکر. حتی وقتی یه دسته رو انتخاب کنم، می تونم مثل بیگ هیرو سیکس با گروهی از قهرمانان باشم. یا شدو که به تنهایی خودش رو فدا کرد. یا شاید رابینهود یا ایلجیما که در ظاهر دزد، بخشش می کردن. می تونم بخاطر هدفی بزرگ خوبی و بدی کنم یا از روی هیچ و پوچ.هزاران نقش هست و هزاران الگو، اما من می تونم با همه شان متفاوت باشم. شاید نمی دانم سایه ی کدام درخت باشم یا حتی درختی نو، اما نقش من ثابت نیست. نقش من تک نیست. می تونم هزار رویی باشم که چهره ی اصلیش بین هزاران رویش پنهان شده یا یک رویی که هیچ کس چهره اش را ندید.تا مدت ها تمام این افکار در سرم می چرخید و می چرخید تا به خودم آمدم و دیدم یک چند کاراکتری شده ام، بدون شخصیت اصلی!الان آدمی شده ام که شاید تنها سه نفر بدونن زیر اون همه چهره کیست! البته قبلا چهار نفر بودن، و شاید از این به بعد کمتر هم بشن. نمی دونم کاراکتر های من بیشتر می شود یا آدم ها از حلقه ی شخصیت درونی من خارج می شن؟ اصلا اون آدم ها هم مثل &quot;من&quot; هستن؟ یعنی چهره ای که می بینم، شخصیت اصلی آن هاست؟کاراکتر هایی رو به وجود آوردم ازشان بدم می آید، هرکاری که می کنن حس بدی بهم می دهد. ولی اون هاهم دارن زندگی می کنن! هر شخصیتی حق زندگی داره. و مردن به هرحال درد داره. وقتی نقش یک کاراکتر به پایان می رسد، شخصیت زیر آن نمایان می شود. شخصیت &quot;تو&quot; که هدایتش می کنی. ظاهرا آدم ها بعد از مدتی معاشرت با تو ناخودآگاه به &quot;تو&quot; می رسن.اما خب، شخصیت &quot;من&quot; مایل ها دورتر از هر لایه ای که مورد خطر قرار می گیرد ایستاده و گذر آرام مرگ را می بیند. زیباست خودکشی کاراکتری که درحال نابودی است برای جلوگیری از افشای کاراکتر زیری! فداکاری مجازی.شاید مرگ کاراکتر ها همیشه انقدر پر دردسره یا شاید هم من همه چیزم عجیبه! کنجکاوم، تاحالا کدام کاراکترم رو شناختی؟اما کاراکتر اصلی، هرچقدر که زیرتر باشد، بیشتر ترک بر می دارد. روزی با برداشتن آخرین لایه، آن قهرمان پشت پرده، شکسته و خسته بیرون می یاد... و گذر عمر را با دستان خود حس می کند، و جهان رو به رویش را با چشمان خود می بیند. ولی دیگر لذت نمی برد...!</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2020 16:27:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-e8hhhgzfhgln</link>
                <description>داستان عشق، از زبان نفرت خیلی زیباستمثال زیبایی وقتی که مجذوب دیدن فیلم یا خواندن کتابی می شویحتی خود عشق هم با شنیدن داستان نفرت حسرت می خوردآن وقت، عشق، به دنبال همان عشقی که آوازه اش را شنیده می رودوقتی که عشق برود، خیانت نقش اول این داستان مجبوب می شودنفرت لبخند می زند... :)</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 23:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-wpifxwbu8bdm</link>
                <description>زندگی، باروز های روشن و تیره...با صدای چک چک باران...با رنگ های سرد و گرم...با صدا های آرام و بلند...و من هیچکدام را حس نمی کنم...!:)تنها خاکستری رنگ است روز های منو تنها سکوت صدایی است که می شنومو بی رنگ است هر آنچه می بینم... تو خالی‌ست! گاه سیاه از بی وجودی...و بلندترین صدای عمرم سکوت، تنها تناژی که می شناسماز من چه انتظاری داری؟برای من از کدامین زندگی تعریف می کنی؟که من هر آنچه می بینم صفحه های داستانی درحال سوختن است...داستانی که هرگز نوشته نشده و همیشه خوانده می شود...داستانی که سوزانده شده و خاموش می کند...سنگ های آذرینی که هرگز سرد نشده و بنای ساختمان زندگی را می سازد...و بلور هایی که هرگز تشکیل نشده و معیار شناس است...از کدامین زندگی برایم سخن می گویی؟و از کدامین زندگی برایت سخن گویم؟زیباترین چشمه ی تناقض برای من این است...بی انتها ترین پارادوکس!زنده ایکه هرگز زاده نشد،و همواره می میرد...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 19:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های در گلو مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-mlmtlsi2wugl</link>
                <description>حرف که در گلو می ماند، چه باید کرد؟حرف هایی که روی دلت باد کرده و آنقدر مشوش و پریشان حال گردانیده ات که هیچ نتوانی بر زبان آوری...و یا حرف هایی که بی تاب گفتنشانی و کسی برای شنیدن نیست... شاید تو کسی را برای گفتنشان به او قابل نمیدانی!با این حرف ها چه باید کرد؟حرف دارد دلم... از همان حرف هایی که نمیداند چگونه بیان کند و از همان حرف هایی که کسی برای شنیدنشان قابل نیست...گرفته است دلم، نمی دانم چرا! اما می ترسم... هرگاه این چنان تنگ است و گرفته، آشوبی را دیده که من نمی بینم...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 19:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-ffzzlagjsijd</link>
                <description>تاحالا فکر کردید اگه دنیا برعکس چیزی که هست باشه چطور میشه؟ یعنی اگه ما اشتباه کنیم و کارایی که میکنیم درست نباشه...چیزی رو به عنوان خوب انتخاب کردیم و با چیزی که به عنوان منطق انتخاب کردیم خوب بودنشو ثابت میکنیم و میگیم بقیه ی غیر این بدن... مگر بشه با همون چیزی که به عنوان منطق انتخاب شده ثابت کردشاید اصلا این منطق یه منطقی واسه ثابت کردن اشتباه بودن باشه نه درست بودن؟!یا شاید هم بخاطر اکثریت بودن انتخاب شده؟!مثلا نود درصد آدما مشکلات روانی دارن و اونایی که بهشون میگیم روانی سالمن! اما اون اکثریت انتخاب کرده کی سالمه و کی نیست...ولی بهرحال خوب یا بد هر آدمی برای خودش متفاوته. حداقلش من که برای خودم یه خوب و بد جدا از خوب و بد آدما دارم!شاید اون قاضی که حکم مرگ رو صادر میکنه از خوب و بد قاتل خبری نداره یا شاید هم اون قاضی خودش یه محکومیه که هیچوقت هیچکس متوجهش نشده و اون قاتل کار درستی کرده...؟!</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 15:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاطره تا رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Amy/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-fnu3ib6tc1z5</link>
                <description>اواین باری که شروع به نوشتن کردم سر زنگ هنر بود و حالم خیلی گرفته بود...با نوشتن احساس بهتری پیدا کردم پس تصمیم گرفتم همه ی احساساتم رو روی کاغذ بیارم -در اصل شروع به خاطره نویسی کردم-گاهی محض تنوع و تخیل بیشتر نقاشی ای هم درکنار متنم میکشیدم، به مرور زمان نوشته های قبلی که بنظرم دیگه باطله بودن تغییر میدادم و نقاشی هام رو سروسامون میدادم اوایل هرچی مینوشتم از گذشته بود و احساساتی که در روز داشتم اما کم کم نوشته هام شدن رویاها و خیالاتم، البته من که همه رو به چشم دیده ام و برام فرقی نمیکنه!جدیدا متوجه این خود آزاری شدم که در قالب خاطره بهم حمله میکنه و کل ذهن و روحم رو میگیره... تمام نوشته هام روند ثابتی در بازگشت به ابتدا داره و حس میکنم دارم به مثال پرگاری که مدتها دور خودش چرخیده دوباره و دوباره به نقطه ی شروع میرسم... اما از این درد لذت میبرم :)همیشه میترسیدم اگه کسی دنیای درون منو ببینه با خودش چی میگه؟! یعنی من یه دیوانه ی رویا پردازم؟ یا یه نابغه ی درک نشده؟ و نوشته هامو از خوانده شدن و رویام رو از دیده شدن پنهان میکردمولی در نهایت من تنها یکی از میلیارد ها نقطه ی تفاوت جهانم و دیگه از این متفاوت بودن نمیترسم...</description>
                <category>Amy</category>
                <author>Amy</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 22:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>