<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Anacavaneh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anacavaneh</link>
        <description>Just Impossible Is Impossible</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1029796/avatar/gjjQFd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Anacavaneh</title>
            <link>https://virgool.io/@Anacavaneh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آناکاوانه و آناکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%A2%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-xm8945l38ouh</link>
                <description>سلام به مخاطبان عزیز و همراهان این مسیر مجازیدنیا دنیای ارتباط‌ها و گستره شناخت است و ما چه امکانش را به صورت یک حق عادی و قانونی، داشته باشیم و چه این مسیر برایمان هموار نباشد، از داشتن ارتباط مفید و کارا با سایرین لذت می‌بریم. در چارچوب یک رابطه سالم، رسم ادب این است که اول خودمان را معرفی کنیم و برای مثال خیلی ساده بگوییم: سلام و درود! آناکاوانه ام.اگر مخاطبان در حد یک نام و جعل واژه بپذیرند، خب مشکلی پیش نمی‌آید؛ اما می‌دانیم که به این سادگی‌ها هم نیست ... بنابراین با کمی تاخیر و به رسم ادب، باید بگوییم چیستیم و به‌قولی کیستیم؟!در بیان این‌که آناکاوانه به چه معناست و منظور ما از آناکاوی چیست، باید به سراغ یک چالش زبانی در ترجمه و جناب ایمانوئل کانت، فیلسوف شهیر آلمانی برویم؛ اما پیش از آن باید بر این نکته تاکید کنیم که سه واژه کاربردی در ایده ما یعنی: واکاوی، آناکاوی و هم‌کاوی؛ به نوعی، تعریفی ساخته شده برای هدفی خاص، با مفهومی هم‌بسته است که در راستای فعالیت ما در حوزه فلسفه کاربردی است و به طور کامل منطبق بر معنای کلمه آناکاوانه نیست.اما آناکاوانه ؟مترجم فقید کتاب سنجش خرد ناب از زبان آلمانی، میرشمس‌الدین ادیب سلطانی، برای گزاره تحلیلی یا Analytics در قیاس با گزاره‌های ترکیبی کانت، واژه آناکاوانه را به جای کلمه عربی آن یعنی تحلیلی، برگزید و برای این انتخاب و سایر گزین‌واژه‌های خاص خود در این ترجمه، شرح مفصلی در مقدمه ترجمه فارسی کتاب آورده است. از آن شرح مفصل که بگذریم در جایی دیگر و به طور کوتاه‌تر در ضمن تفکیک فلسفه گرم و سرد!! به توضیح آناکاوی و آناکاوانه پرداخته که خالی از لطف نیست؛ اما در مطلب دیگری در باب نثر فارسی، برای تمییز واژه تحلیل و تحلیلی و دلیل انتخاب پیشوند آنا برای واکاوی، توضیحی می‌دهد که بیشتر به کار ما می‌آید:فلسفه‌ی تحلیلی در انگلیسی هم Analytic Philosophy خوانده می‌شود {و} هم Analytical Philosophy؛ برروی‌هم عبارت Analytic Philosophy از نگرگاه آماری رایج‌تر است از Analytical Philosophy.خود اصطلاح فلسفه‌ی تحلیلی، Analytic Philosophy [در آلمانی: Analytische Philosophie]، ظاهراً برای نخستین‌بار بوسیله‌ی Ernest Nagel فیلسوف چک-اتریشی-آمریکایی در ۱۹۳۶ بکار برده شد ولی رواج نیافت؛ سپس این اصطلاح بوسیله‌ی Gustav Bergmann از هم‌وندان حلقه‌ی وین، در ۱۹۴۵ بکار رفت و مطرح شد و پس از ۱۹۶۱، سال برگزاری Anglo-French conference at Royaumont (Montefiore) کاربردی گسترده یافت.معمولانه در برابر «&quot;آنالیز&quot;، &quot;آنالیتیک&quot;»، «&quot;تحلیل&quot;، &quot;تحلیلی&quot;»، من واژه‌های «&quot;آناکاوی&quot;، &quot;آناکاوانه&quot;» را بکار می‌برم. اکنون در نوشتارگان پارسی واژه‌ی «واکاوی» نیز به سانی گسترده بکار می‌رود ولی در این paper به همان واژه‌های رایج تحلیل و تحلیلی بسنده خواهم کرد....در رابطه با «آنالیز» (analysis) و «تجزیه و تحلیل» و فروشکافی [تشریح] و فروگشایی [حل]، در مورد گرایش بالا، واژه‌ی نوساخته‌ی آناکاوی را نیز همراه با شکل صفتی-قیدی آن آناکاوانه، در این کتاب بکار برده‌ایم. آناکاوی تشکیل شده است از «آنا + کاوی». معنای کاویدن (و «کافتن» و «کفتن» و «شکافتن») آشکار است، و به هر سان در فارسی به معنای «آنالیز» نیز بکار رفته است... و اما پیشوند «آنا» با یک تغییر کوچک، فارسی‌نوشت ana در پارسی باستان است. پیشوند ana / anā ایرانی باستان، چنانکه پیش از این اشاره کردیم دقیقاً هم‌ریشه و هم‌معناست با ἀνά=ana در یونانی. در فرهنگ یونانی-انگلیسی لیدل و سکات، برای ἀνά معناهای فراوان داده شده که از جمله باید «رویِ، در امتدادِ، بالا، به‌طور کامل، از پایین تا بالا، بالا و پایین، سراسر، همه جا، به عقب، ...»، و نیز جنبه‌ی «تکرار و اصلاح» را یاد کرد. همچنین، در فرهنگ فلسفی لالاند، «-ana» در ← analogie تقریباً به‌طور قطع نشان‌دهنده‌ی معنای «تکرار» دانسته شده است. – جکسن و بارتولومه و کنت در اثرهای یادشده، ana / anā را «بر، به، روی، در امتداد، در طی، سراسر، به‌طور کامل، ...» معنا می‌کنند....بر پایه‌ی آنچه گفته شد، «آنا» می‌تواند گونه‌ای معنا و مفهوم منطقی و دستگاهی به «کاویدن» ببخشد. در نتیجه ما آناکاوی را برای «آنالیز» بویژه در بافتهای علمی (فیزیک و شیمی، ریاضیات، منطق، زبانیک...) و فلسفی پیش می‌نهیم ... همچنین «آنالوطیقا»ی ارسطو و بویژه Analytik کانت را می‌توان در فارسی آناکاویک نامیدخاستگاه: ادیب‌سلطانی، درآمدی بر چگونگی‌ی شیوه‌ی خط فارسی، ویراست سوم؛ پانوشتهای صفحه‌های ۹۳، ۹۴ و ۱۰۱.اگر به همین واکاوی در واژه آناکاوانه بسنده کنیم، باید گفت که « آناکاوانه» در ایده ما، یک رویکرد تحلیلی است برای آغاز کاوشی فلسفی در مواجهه ما با خویش و جهان خارج.کاویدن و پرسشگری، نه تنها یک شاخصه اصیل در این رویکرد است بلکه در این‌جا، آن‌چه در پایان تجزیه و تحلیل آکادمیک صورت می‌گیرد، هدف غایی ما نیست. پرسشگری به عنوان یک سبک زندگی و نماد تفکر نقاد سقراطی، به دنبال پاسخ‌های قاطع و فریبنده نیست؛ چراکه ورز دادن پرسش و کشف پیش‌فرض‌ها هدف و بنیان اصلی کار است.آناکاوانه؛ دریچه‌ای فلسفی به جهان بیکران علم، هنر و فن‌آوری!این رویکرد تحلیلی در فضایی بین‌رشته‌ای -و نه فرارشته‌ای- در سه حوزه کاربردی فلسفه در زندگی روزمره، یعنی: روان‌کاوی و مشاوره و آموزش، ورود خواهد کرد و برای واکاوی چالش‌های زندگی فردی و اجتماعی سه پیشنهاد کلیدی و بدیع دارد:واکاویهم‌کاویو آناکاویهم‌کاویدر این ساختار هم‌بسته، واکاوی مرحله آغازین پرسش و چالش درونی است که به نوعی از خود طرح مسئله یا چالش آغاز می‌شود و هم‌کاوی، یعنی حل آن چالش، مستلزم همکاری گروهی است و این همراهی به مثابه یک روش درمانی، در حلقه‌ای کندوکاومحور صورت می‌گیرد. در مرحله آخر، این خود فرد است که از طریق واکاوی اولیه و تجربه حضور در گروه به صورت هم‌دلانه و کاوشگرانه؛ خود را دوباره می‌یابد و یک بار دیگر این مسیر را در درون خود طی می‌کند. در این‌جا، آناکاوی آغاز می‌شود که به معنای خود را سراسر کاویدن و به صورت یک کل به خود نگریستن، است. کاوشی که دیگر بسیار فراتر از آن چالش ورودی و پرسش اصلی است و فرد را به سطحی بالاتر از مسئله پیشین هدایت کرده است.چنین مسیر درونی و سفری که باید با راهبر طی شود بدون حضور فردی آگاه و راه‌بلد چگونه ممکن می‌شود؟ پرسش اصلی در همین جا نهفته است که این مسیری است که هر یک از ما به طور ناخودآگاه هر روزه در آن مسافریم و سبک زندگی و نگرش فلسفی قرار است این رویداد هر روزه ناخودآگاه را به خودآگاه بیاورد و این تغییر سطح و نگاه، در تفکر انتقادی یعنی تفکر مرتبه بالاتر که به کمک یک ذهن آگاه و رشد یافته از مهارت‌های سطح بالای تفکر، صورت می‌گیرد.و از سویی دیگر، همدلی گروهی در این‌جا به مثابه روش است و می‌توان آن را به مانند یک حلقه کندوکاو و اجتماع پژوهشی به منظور کمک و همیاری، در نظر گرفت که موضوع و چالش آن یک دغدغه فردی یا بین‌فردی است که ارتباط مستقیمی هم با چالش‌های بنیادین در زندگی روزمره ما انسان‌ها دارد.در آینده در مورد حلقه کندوکاو و مهارت‌های فکرپروی بیشتر سخن خواهیم گفت.راستی آیا ارتباطی بین این شیوه فلسفه‌ورزی و اصطلاح فلسفه گرم وجود دارد؟ادامه دارد...ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:سایت آناکاوانه: https://anacavaneh.ir/</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 04:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاتارسیس در هنر سینما و درمان هیجان‌مدار</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vapdgqeci7oz</link>
                <description>در نوشتار پیش در مورد کاتارسیس و اشاره به عنصر تعادل‌بخش هیجانات در یک اثر هنری از ارسطو و نیچه گفتیم و کمی راجع به روان‌درمانی، از طریق به اوج‌رسانی هیجان بیمار، در روش EFT و یا سایکودراما با استفاده از روش صندلی، در درمان فردی یا گروهی، توضیح دادیم.اینک، باید کمی درمان مبتنی بر هیجان را بیشتر واکاوی کنیم و به طور کلی به این بپردازیم که مگر در اتاق درمان چیزی غیر از بیان احساس و هیجان ناشی از بازیادآوری آن احساس، اتفاق می‌افتد؟ و این‌که این به اوج‌رسانی هیجان چیست و در چه مرحله‌ای از درمان اتفاق می‌افتد؟ و تا چه اندازه می‌تواند ادامه داشته باشد و یا مفید فایده باشد؟در امتداد من...گرینبرگ و همکارش در کتابی که به عنوان نقشه راه نظارت بر درمان مبتنی بر هیجان، برای کارورزان و درمان‌گران تازه‌کار نوشته است، با بررسی هدف اصلی این شیوه درمانی، مبنی بر درک احساسات به صورت واقعی و معنادهی به آن‌ها، تمرکز این درمان را بر آگاهی لحظه به لحظه، سازگاری، ابراز و بیان احساس، دگرگونی و تغییر و نیز تامل بر احساسات؛ برمی‌شمرد و پایان این مسیر سرشار از فراز و فرود را رسیدن به خودساماندهی و اصلاح سبک پردازش هیجان می‌داند و نتیجه این تعادل پایانی، رسیدن به یک قدرت و دستاورد درونی است.در حقیقت وظیفه یک روان‌درمانگر کاربلد و خبره این است که بداند کجا و بر روی چه احساسی تمرکز کند تا بتواند با کمک تداوم بیان و برون‌ریزی درمان‌جو، آن را به اوج برساند و اگر نیاز به رهاسازی باشد در موقعیت مناسب آن را رها سازد.در مقدمه کتاب آمده است: اصلاح سبک پردازش هیجان در فرد، زمانی رخ می‌دهد که او با بهره‌گیری از یک دیالکتیک سازنده که به نوعی باعث تعامل احساس و شناخت می‌شود، بتواند به یک سامانه خودتنظیم‌گرِ پویا تبدبل شود و بازسازی خویش را در قالب یک رویداد و بر اساس روایتی وابسته به رویداد، انجام دهد. این ساماندهی، امری آگاهانه است که پس از فرو ریزش اوج هیجانی انجام می‌گیرد.حال برگردیم به کاتارسیس یا عبارت فرهنگستانی آن: روان‌پالایی. در یک تعریف ساده می‌توان گفت دو عنصر اصلی در کاتارسیس، ترس و شفقت است. ترس از قرار گرفتن در موقعیت مشابهی که از تاثیر آن اثر هنری بر فرد عارض می‌شود و شفقتِ پایانی، در ابراز همدلی و هم‌دردی با آن. کشمکشی بین احساس ناشی از ترس و دل‌رحمی ناشی از شفقت و مهربانی که قرار است با هم به فرو ریزش احساس کمک کنند و حالت تعادلی را در فرد به وجود بیاورند.تعادل! حسی که این روزها بسیار کمیاب می‌نماید. در درون هر یک از ما، کشمکشی دایمی بین این دو شاه‌احساس همیشگی انسان است و چه بسا همین دیالکتیک درونی است که روان‌مان را می‌فرساید؛ به جای آن‌که بپالاید! در شرایط بحرانی و سختی که در این روزهای تجاوز به خاک کشورمان، تجربه می‌کنیم به سختی می‌توانیم از آرامش، تعادل و یا پالایش درونی حرف بزنیم و ترس از رویارویی با شرایط مشابه جنگی در کشورهای همسایه، از یک طرف و همدلی با کسانی که در حال تجربه این شرایط بوده و یا هستند از سوی دیگر، فکر و زندگی‌مان را فرسوده کرده و فرصت رسیدن به آرامش را از ما می‌گیرد.اگر کمی ریشه‌ای تر به فقدان آرامش و سردرگمی جمعی نگاه کنیم، منشاء آن به پرسش‌هایی برمی‌گردد که روان‌مان را می‌فرساید و نه تنها پاسخی برایشان نیست! بلکه گریزی هم از نیاندیشیدن به آن‌ها وجود ندارد...دکتر داریوش شایگان، فیلسوف و ایران‌پژوه فقید معاصر، در کتاب افسون زدگی خود، دست روی نکته جالبی می‌گذارد: شاید کمتر قومی به اندازه ایرانی خود را به باد انتقاد بگیرد ولی ما هیچ‌گاه نمی‌کوشیم درد خود را دریابیم. انتقاد ما بیشتر جنبه بیزاری و فحاشی دارد تا جنبه تحلیلی. می‌دانیم یک جای کار لنگ است اما نمی‌دانیم کجا؟ می‌دانیم بسیاری از مسایل باید روشن شود اما نمی‌دانیم چگونه؟ بحث دقیق درباره عناصری که غالب بر تفکرِ یک ملت و خلقیاتِ اوست مستلزم اندکی حوصله و اندکی عشق است. حوصله نداریم چون می‌خواهیم یک شبه ره صد ساله برویم. اغلب مضطربیم و چنان رفتار می‌کنیم که انگار آخرالزمان است و بلایی بزرگ از آسمان بر سر ما نازل خواهد شد. ( که البته در شرایط حساس کنونی!! واقعا بلایی بزرگ از آسمان بر سر عزیزان مان می‌بارد)شتاب زده ایم زیرا که مضطربیم. اضطراب موقعی بوجود می آید که انسان از [ریشه و دلیل اصلی] دردِ خود آگاه نباشد. حصول این آگاهی و مطرح کردن آن از جمله لوازم بهداشت روانی یک ملت است. انتقاد مانند نیشتر جراح است که آلودگی چرکین را بیرون می ریزد. ارسطو معتقد بود که نمایش آثار تراژدی یونان سبب می‌شد که همه نیروهای آزار دهنده‌ای که در درون انسان انباشته شده، رها شده و سپس آرامش حاصل شود. این رهایی را ارسطو درون‌پالایی (روان‌پالایی) یا کاتارسیس می نامد. به گمانم موقع آن رسیده که ما نیز درون پالایی خود را آغاز کنیم. (به نقل از کانال سخنرانی ها).کاش روزی از این اضطراب جمعی آزاردهنده رها شویم...پرسش از خویش و روان‌پالاییدرمان مبتنی بر هیجان شاخه‌ای از روانکاوی مبتنی بر دلبستگی است که به روش‌های مختلفی انجام می‌گیرد. یک نوع بسیار کاربردی آن، استفاده از صندلیِ نقش است. این روش، بیشتر با نام سایکودرام شناخته می‌شود و کار اصلی در این نوع درمان، به اوج رساندن هیجان در درمان‌جو در هنگام روایت‌ یک رویداد از زبان خودش است. رویدادی که باید آن را هم به خاطر آورد و هم در نقشی متقابل آن را بازی کند. در این بازیادآوری و ایفای نقش، درمان‌جو و درمان‌گر در حال ساختن تجربه‌ای جدید از یک تجربه قدیمیِ ازار دهنده هستند که قرار است با واکاوی دوباره آن و تامل بر خویش از درون و سپس تامل بر خویش از بیرون، در قالب یک نقش متقابل، هیجانی را پردازش کنند که بتواند نتیجه‌ای سازنده و آرام‌بخش برای درمان‌جو داشته باشد. هیجانی که با مدیریت درمان‌گر به اوج می‌رسد و به موقع رها می‌گردد.در کاتارسیس و آن‌چه به واسطه دو عنصر ترس و شفقت در اوج همدلی و نیز اضطراب از آن همدلی، رخ می‌دهد، محور سامانده احساس و گیرنده پاسخ، خود فرد است که اگر دست توانای هنر توانسته باشد، عنصر حیاتی کاتارسیس یعنی هم‌ذات پنداری را به خوبی به تصویر کشیده باشد؛ می‌تواند فرد را در هیجان ناشی از آن به اوج برساند و سپس به پالایش ناشی از کشمکش این دو رهنمون شود. در این‌جا از یک روان‌درمانگر چیره‌دست که بداند چه موقع باید درمان‌جو را از جنگ درونی خویش نجات دهد و چه موقع باید او را در شعله‌ور ساختن آتش آن هیجان کمک کند، خبری نیست. شاید تنها تفاوت همین باشد.اما پرسش اصلی در این مقایسه و آن‌چه می‌خواهم به آن بیشتر بپردازم این است که آیا تعادل ناشی از به اوج رسانی در درمان مبتنی بر هیجان و یا همدلی و ترس برآمده از عنصر کاتارسیس در یک اثر هنری، الزاما به معنای یافتن پاسخ و رسیدن به آرامش است؟ که اگر چنین نشود، کاری ناتمام مانده است؟ و بعد از آن باید بپرسیم که اساسا در این‌جا مراد از آرامش چیست؟ آرامش درونی ما از خویش یا دنیای اطراف‌مان ؟در جریان یک کشمکش درونی که جدالی از نوع دیالکتیک و بیان احساس را مشاهده می‌کنیم، در حال واکاوی سطح‌های مختلفی از خویش در مواجهه با یک رویداد واحد هستیم. این خودکاوی اگر به معنای تمام و تام خود صورت گیرد و بتواند تمام پهنای وجودی فرد را مورد کاوش قرار دهد، آناکاوی حقیقی رخ داده است و این حالت، چیزی نیست جز این‌که در سطحی بالاتر از پیش و با نگاهی تاملی پرسشی از نوع واقعه و رویداد را به پرسشی از نوع وجود گره می‌زنیم و این نبرد درونی را با قدم گذاشتن در یک دنیای پهناور از ساحت وجود به پایان می‌بریم. آن‌چه پس از این کشمکش برایمان حاصل می‌شود، بی‌شک آرامش‌بخش و تعادلی است اما لزوما به معنای رسیدن به یک پاسخ مصرح و قاطع نیست، زیرا در این مقام، آن‌چه به ما آرامش می‌دهد، تسلط خویشتن ما در فرایند تحلیل آن رویداد است و نه پاسخی به یک رویداد تجربه شده در گذشته و این من تجربه شده جدید، یاد می‌گیرد که خود را در سطحی نقادانه‌تر و فراتر از گذشته تحلیل کند و این همان هنر اصلاح سبک پردازش هیجان است.می‌توان گفت پرسش از خویش، به عنوان سخت‌ترین پرسش زندگی، هم‌زمان دارای دو عنصر کلیدی ترس و شفقت است که اگر مرز بین آن‌دو تفکیک نشود، و اگر فرد درک درستی از میزان وزن‌دهی هر یک در موقعیت‌های مختلف نداشته باشد، دچار غرور و یا حسرت و درماندگی ناشی از خودشفقتی بی‌اندازه و ترس و اضطراب نابجا خواهد شد. بنابراین تعادل واقعی در استفاده درست از این دو عنصر کلیدی است. حال با این بیان، چگونه خود را ارزیابی کنیم که این تعادل برقرار شود؟ این ارزیابی قرار است چه چیزی را به من نشان دهد؟من در ارزیابی از خویش چقدر به دنیای بیرون نیاز دارم؟و پرسش آخر این که به طور کلی من آن چیزی هستم که فکر می‌کنم یا آن چیزی که دوست دارم باشم یا آن‌چه که دیگران در من می‌بینند و فکر می‌کنند که هستم؟!من کیستم؟!...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 04:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی من در عروسک‌هایم زنده است...</title>
                <link>https://virgool.io/Inquiry/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vpv0d5qigah0</link>
                <description>بازی ضرورتی انکارناپذیر بسیاری از ما، اسباب‌بازی را به عنوان یک سرگرمی و یا فعالیتی کودکانه در سنی خاص می‌شناسیم؛ اما اگر کمی خلوت کنیم، به خاطر می‌آوریم که  بخش زیادی از لحظه‌های شاد زندگی و دورهمی با هم‌نسلی‌هایمان در خاطره‌بازی با اسباب بازی‌ها و بازی‌های دوران بچگی می‌گذرد.کدام خاطره‌ها؟ خاطره‌هایی از دلبستگی‌های غیر عادی ما به یک یا دو اسباب بازی خاص، بی‌قراری‌هایِ ما پس از گم شدن یک قطعه کوچک لگوی دوست داشتنی، نام‌گذاری‌های کارتنی و خیال‌انگیز دوران کودکی و ... که سال‌ها بعد در یک ویترین فروشگاه یا جمعی دوستانه، ذهن و احساس ما را گرفتار خودش می‌کند و حتی پس از سال‌ها دوری از آن‌ها، هنوز برای ما زنده و لذت بخش است.آنچه این احساس را پویاتر و قابل درک می‌کند تصاویر روشنی از کودکی در ذهن تک تک ماست. تصاویری که با دیدن هر باره آن عروسک یا لگو و یا ماشین قدیمیِ فلزی و یا حتی خریدن آن اسباب‌بازی برای کودک‌مان زنده‌ و روشن‌تر می‌شود و ارتباط مستقیمی با احساس ما در آن تجربه کودکانه پیدا می‌کند. کسی چه می‌داند شاید آن عروسک یا لگوی خاطره‌انگیز را برای خودمان خریداری کنیم تا سفری به دنیای شیرین کودکی‌ داشته باشیم؟می‌خواهم بگویم: کودکی کردن، سن و سال ندارد!اگر فقط از منظر بازی به کودکی نگاه کنیم، همیشه جذاب و هوس‌انگیز است. اما کودکی کردن چیزی فراتر از بازی کردن است. کودکی کردن در این معنا، یعنی تقویت توانایی بی‌خیال شدن در عین عمیق شدن و به فکر فرو رفتن، تقویت گذر کردن و بخشیدن، جستجوی جنون آمیز برای شادی‌های ساده، یواشکی و فوری و... هزاران ترفند کودکانه دیگر برای دریافتن لحظه حال، قرار گرفتن در خویشتن و رها کردن ذهن از تمام سختی‌ها و ناراحتی‌ها و حتی فراموش کردنِ قهر دوستانه‌ای که دقایقی پیش اتفاق افتاده است؛ این یعنی کودکی! و ما در سنین پرمشغله و روزگار جوانی و حتی میانسالی، به این کودکی کردن، بیش از پیش، نیازمندیم.اما از سوی دیگر با تقلیل کودکی به بازی، ارتباط یک انسان بالغ با کودکیِ خود بیش از پیش، پیوند می‌خورد. این ارتباط به بهترین شکل خود را در وابستگی ما به اسباب بازی‌های محبوبمان نشان می‌دهد. اسباب بازی‌هایی که بخشی از یک زندگی بودند و شاید بهتر است بگویم که بخشی از یک زندگی هستند. ابزار در این‌جا بخشی از هدف است.خاطره‌بازی با اسباب‌بازی چیزی شبیه به همین علاقه برای جمع‌آوری اشیا و مجموعه‌هاست. عروسک دوست داشتنی یا ماشین فلزی دوران بچگی، پازلی که هنوز تابلوی قاب شده آن بر روی دیوار وسوسه‌مان می‌کند تا یک بار دیگر از ابتدا بسازیمش، همه و همه پاره‌هایی از زندگی ماست و هر بار که این خاطرات مجسم شده در آن مجموعه و یا آن اسباب‌بازی، به چشممان می‌خورد انگار خاطره‌ای از آن شی به ذهن ما منتقل می‌شود و نه تنها، کودکی ما را زنده می‌کند، بلکه کمک می‌کند تا کمی کودکی کنیم و از این هیاهوی پیچ در پیچِ روزمره رها شویم.تا به این‌جای متن را قبلا برای یک گروه هنری-تجاری در فضای کودکان و اسباب‌بازی هایشان نوشته بودم و امروز برایم به نوع دیگری جلب توجه کرد؛ چرا؟می‌گویم:من برای ارتباط بهتر کودکان کلاسم با محتوای مهارت‌های فکرپروری به سراغ ابزار بازی و حتی اسباب‌بازی‌های دوست‌داشتنی آن‌ها می‌روم. در مجموعه‌ای که کلاس تفکر خلاق م برگزار می‌شود یک اتاق جداگانه برای بازی و فعالیت گروهی وجود دارد که در طبقه‌ها و کمدهای آن، انواع بازی‌های فکری و اسباب‌بازی‌های مورد علاقه بچه‌های دایمی آن‌ها وجود دارد. اعتراف می‌کنم که در اواسط کار به علت حواس‌پرتی بچه‌ها در کلاس و همراهی نکردن با بحث، از مدیریت مجموعه خواستم کلاس ما را به کلاسی که فقط میز و صندلی و تخته و سیستم پخش دارد تغییر دهد؛ اما این هفته متوجه شدم که من درب بهشت کوچک مانوس آن‌ها را بستم و به نوعی آن‌ها را وادار به حضوری نمادین در کلاس کردم...شوق و اشتیاق آن‌ها در استفاده از اتاق بازی بعد از اتمام بحث گروهی به من این نکته را یادآور کرد که اگر من در مدیریت مکان و هیجان آن‌ها ناتوانم نباید لطمه‌ای به حس بازی و احساس شکل گرفته در آن اتاق برای ایشان وارد می‌کردم. این روزها که در جریان بحث‌های گروهی دوستانه با همکاران فبکی به موضوع بازی و تدریس شادمانه در کلاس تفکر می‌پردازیم به این فکر می‌کنم که حد و مرز بازی و ابزار بازی در کلاس فبک چیست؟ آیا بازی یک ابزار حاشیه‌ای برای جلب توجه است یا خود بازی موضوعیت دارد؟اگر با مشکل مشابهی مواجه بودید خوشحال می‌شوم نظر شما را بخوانم.اما فعلا این را می‌دانم که:فبک تدریس شادمانه یا خاله شادونه نیست...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 19:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش‌یابی یا ارزیابی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Inquiry/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-fjgxcy3wyuwr</link>
                <description>ارزش اگر بخواهد مقوله‌ای قابل ارزیابی باشد، باید دارای یک حد آستانه و معیاری برای سنجش باشد. این معیار حتی اگر نخواهد کلی و مطلق باشد، باید بتواند چیزی را در فضای موضوع قابل سنجش تعریف  کند. پیش از بررسی امکان چنین سنجشی باید در نظر بگیریم که ما در مورد مقوله‌ها و مفاهیم، ارزش‌گذاری می‌کنیم و نه ارزش‌یابی! و به طور ریشه‌ای عبارت نخست ما را به مفهومی نسبی هدایت می‌کند. پس ارزش، به خودی خود مقوله‌ای نسبی است.این را به صورت یک ادعا بپذیرید تا در آینده کمی بیشتر ورزش دهم.بنابراین در ادامه بحث ارزیابی و سنجش مهارت‌های فکرپروری باید بگویم که کار ما در این‌جا یک فرایند ارزیابی است و نه ارزش‌گذاری. اما ارزیابی به چه معنا و ارزیابی از چه؟یک کلاس فرضی را در نظر بگیرید و برای آن دوره‌ای آموزشی تعریف کنید. هم آموزگار و هم اولیاء دانش‌آموزان ( در مورد خود دانش‌آموزان تردید دارم) مشتاق هستند که پس از یک دوره آموزشی، نتایج حاصل از آن تدریس را مورد ارزیابی قرار دهند؛ یا مورد ارزیابی قرار گیرد.اگر آموزگار بخواهد عملکرد و خروجی دوره بر روی دانش‌آموزانش را مورد ارزیابی قرار دهد، مطلب جدیدی نیست؛ اما فرض کنید یکی از اولیاء خود مربی کلاسی مشابه در مدرسه‌ای رقیب باشد. حال آن‌چه در این ارزیابی بیشتر و بارزتر قد علم می‌کند، نگاه ارزیابانه مربی دوم به تدریس مربی نخست است. درواقع، فرایند ارزیابی در این‌جا خودش موضوعی برای ارزیابی نفر دوم قرار می‌گیرد. حال فرض کنید این ارزیابی دچار چالش شده و نیاز به داوری از سوی فرد سومی احساس شود. در این‌جا ارزیابی مورد نظر وارد حوزه‌ی سومی به نام ارزیابی معیارهای ارزیابی خواهد شد که به نوعی یک تحقیق بنیادی محسوب می‌شود. در حقیقت، اصل معنای ارزیابی از همین‌جا شروع به تعریف خواهد کرد و سپس با حرکت به عقب برای دو ارزیابی پیشین، معنای قابل قبولی فراهم می‌کند. به نظرم بزرگ‌ترین چالش و مسئله درست در همین نقطه شکل خواهد گرفت. چه چالشی؟چالشی از نوع هم‌اندیشی و اشتراک نظر!نقدی که هر رویکرد تحول‌گرا به سیستم‌های سنتی و  متمرکز دارد، در این چالش به روشنی خود را نشان می‌دهد و محل جدایی رویکردها در تعریف ارزیابی و ملاک‌های آن است که باید به صورت بنیادی بررسی شود.به نظرتان اگر یک سیستم و ایده نوگرایانه همانند ایده فلسفه یا فکرپروری برای کودکان، با همان معیارهای قدیمی خود را مورد ارزیابی قرار دهد، می‌تواند ادعای نو بودن کند؟یک پاسخ کوتاه این که: خیر! اما باید کمی بیشتر و دقیق‌تر آن را باز کنیم...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 04:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوتی نمایشگاه کتاب (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-aniuprhu4ys5</link>
                <description>نمایشگاه کتاب امسال با تمام خوبی‌ها و انتقادهایی که داشتیم و نگفتیم، به پایان رسید و اکنون که این بخش را می‌نویسم، آمار فروش و هزینه‌های دولتی و تخمین استقبال از غرفه‌های نمایشگاه هم به صفحه گزارش و جراید آمده‌اند و مثل هر سال خیلی زود به فراموشی خواهند رفت... حالتی که به آن عادت کرده‌ایم؛ لطفا راهی برای فرار از این عادت همگانی معرفی کنید!امیدوارم گزاره‌های مورد بحث در نوشتار پیشین را به دست فراموشی نسپرده باشید. هرچند برای حفظ پیوستگی متن سه گزاره پایانی یعنی 3 و 4 و 6 ، که دغدغه و انگیزه اصلی این نوشتار بود را یادآوری خواهم کرد:گزاره 3: نمایشگاه، محل ارایه و نمایش کتاب است و آمار خرید و فروش، معیار خوبی برای استقبال اهالی کتاب نیست.گزاره4: خلوت شدن نمایشگاه کتاب در قیاس با سال‌های پیش، به علت دوره پساکروناست و بسیاری افراد، بازدید مجازی یا همان نمایشگاه مجازی کتاب را ترجیح می‌دهند.گزاره 6: به طور کلی با نسلی مواجهیم که دیگر کتاب نمی‌خواند و در بهترین شرایط کتاب صوتی یا پادکست می‌گوشد (درستش همین است:)!اهل گوشیدن اید یا خواندن؟خب اگر خاطر مبارک‌تان باشد، سه زاویه برای بررسی و کاوش در این سه گزاره پیشنهاد شدند و ابتدا بر روی آخرین نکته متمرکز شدیم: ریزش جمعیت حاشیه نمایشگاه و بازدیدکنندگان غیرتهرانی که مسئله روشن و ساده‌ای بود و بسیاری از اهالی فرهنگ و حوزه نشر و عوامل اجرایی نمایشگاه بر درستی آن شواهد و نکات قابل ملاحظه‌ای گفته‌اند.اما دو گزینه دیگر: تعریف استاندارد نمایشگاه و نیز تغییر نسل و شتاب‌گرایی. برای احترام به ویژگی این نسل و زمانه شتاب‌زده، هر دو مورد را در یک متن خلاصه و کوتاه تبیین خواهم کرد.وقتی سخن از تعریف استاندارد به میان می‌آید باید به سراغ جستجویی برای مقایسه بهتر برویم و در این زمانه، چه چیزی بهتر از جناب هوش مصنوعی:لینک عکسنمایشگاه‌های کتاب در سراسر جهان، به طور کلی، رویدادهایی تجاری و فرهنگی هستند که در آن ناشران، کتاب‌فروشان، نویسندگان و سایر فعالان صنعت نشر در یک مکان گرد هم می‌آیند تا جدیدترین آثار را به نمایش بگذارند، با مخاطبان تعامل کنند و فرصت‌هایی برای تبادل نظر و تجارت ایجاد کنند. این نمایشگاه‌ها معمولاً شامل نمایشگاه‌های کتاب، نشست‌های تخصصی، کارگاه‌ها و سمینارهای فرهنگی هستند.البته این را هم گفت که در برخی از آن‌ها همچون نمایشگاه کتاب فرانکفورت، لانچ بوک و فروشگاه در نمایشگاه کتاب دایر می‌باشد و در بعضی از آن‌ها نیز فروش عمومی- غیر از ناشران و کتاب‌فروشی‌ها- در نظر گرفته می‌شود.بنابراین نمی‌توان گفت که یک تعریف استاندارد ما را ملزم می‌کند که به هیچ وجه، فروشی برای عموم افراد جامعه در نمایشگاه کتاب انجام نشود. اما من می‌خواهم این تعریف استاندارد را با توجه به موضوع دوم یعنی تغییر نسل و شرایط زمانی کمی دست‌کاری کنم.اگر بپذیریم که در یک مسابقه سرعتِ: کمترین زمان؛ بیشترین بازدید، گیر افتاده‌ایم؛ برای دیده شدن و هر جلب توجه و بازدیدی باید به الگوریتم این مسابقه احترام بگذاریم. این احترام یعنی من شرایط اولیه را می‌دانم. راه‌های بدست آوردن نتیجه بهینه را بلدم و پرش‌ها و میان‌برها را به موقع و مناسب به کار خواهم بست.آن‌چه بدیهی به نظر می‌رسد این است که اگر دلیلی برای خواندن کتاب به صورت چاپی برای یک فرد وجود نداشته باشد بنابراین حضور افرادی مانند او که تنها به محتوای صوتی توجه می‌کنند، بی‌معناست؛ هرچند نمی‌توان گفت که تمامی افرادی که از پادکست‌ها و یا کتاب صوتی استفاده می‌کنند اصلا کتاب چاپی نمی‌خوانند و یا علاقه‌ای به حضور در نمایشگاه نیز ندارند...اما بهرحال رشد کتاب‌های صوتی و نیز خلاصه‌های صوتی کتاب‌ها، نیاز به خرید کتابی با قیمت گزاف را تاحدی، برطرف نموده و این عدم علاقه می‌تواند کاهش تعداد بازدیدکنندگان را به همراه داشته باشد.حال اگر قرار است به تناسب تغییر نسل و شتاب بازدیدکنندگان، تغییری در تعریف نمایشگاه کتاب حاصل شود، به نظرتان این تغییر از چه جنسی خواهد بود؟اگر خوب به حاشیه‌های نمایشگاه کتاب و سالن نیم‌طبقه واقع در شبستان دقت کرده باشید، در این سال‌ها حضور افرادی متخصص در زمینه‌های گوناگون برای برقراری نشست هم‌اندیشی در مورد موضوع‌های تخصصی حوزه نشر و کتاب بسیار بیش از قبل شده است. برای نمونه می‌توانم به حضور جالب توجه تنی چند از اساتید فبک (برنامه فلسفه برای کودکان) برای رونمایی از یک کتاب در زمینه ادبیات کهن فارسی و ورود آن به عنوان محرک کلاس فبک، اشاره کنم که در پایان آن گفت‌وگوی سه نفره اساتید، برای پرسش و پاسخ و نقد و نظر در مورد کتاب و محتوای آن نیز زمانی اختصاص یافته بود.چه می‌خواهم بگویم: این‌که اگر به دنبال جذب نسل جوان و تربیت کتاب‌خوان‌هایی با انگیزه هستیم و یا دغدغه فروش و نشر منابع کتابی داریم، باید به این تغییر ذائقه احترام بگذاریم، یکی از این راه‌ها و تغییر زمینه‌ای در نمایشگاه کتاب می‌تواند این باشد که نمایشگاه به ایده جذب نشست‌های کتاب‌خوانی در این یک هفته بیندیشد و یا راهکاری برای ایجاد استارتاپ‌های کتابی و یا نمایشگاه‌هایی ویژه برای کتاب‌های صوتی و پادکست‌ها جهت ترغیب خوانندگان به امر مطالعه در کنار سالن‌های اصلی در نظر گرفته شود...تصور کنید مشتاقان امر مطالعه و کتاب بدانند که در مدت یک هفته برپایی کتاب قرار است در سالن‌های مختلف نمایشگاه و یا غرفه‌های معروف و در حاشیه فروش کتاب، چند امکان هم‌زمان برای دورهمی و بحث و تبادل نظر هم‌چونحضور در یک استارتاپ جدیدو یا محفل پرسش و پاسخ کتابیو یا عضوگیری گوینده‌های خوش صدا و خوش خوان جهت ایجاد پادکست و... وجود دارد؛شرایطی که کم و بیش در گوشه و کنار جمع‌های فرهنگی و نیز نمایشگاه کتاب فراهم است و به خوبی می‌تواند ایده نمایشگاه را به یک ایده این‌زمانی و همراه با نسل نواندیش تبدیل کند.به امید رویش و افزایش چنین ایده‌هایی؛ اما فراموش نکنیم که نمایشگاه کتاب تهران، بزرگ‌ترین رویداد کتابی کشور است که هر ساله برپا می‌شود و برای برپایی آن هزینه‌های بسیاری چه به لحاظ انسانی و مالی صرف می‌شود. پس بهتر است که آن را به بهترین و کاراترین شکل ممکن بهینه‌سازی کنیم تا مشتاقان بسیاری را به این دورهمی فرهنگی و تبادل نظر فراخوانده و از حالت جزیره‌ای کنونی آن خارج شود.آناکاوانه را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.آدرس سایت: https://Anacavaneh.ir</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 09:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوتی نمایشگاه کتاب، یک پیشرفت است یا...؟</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-ipcq9kj42hpf</link>
                <description>خب بیایید گزاره‌های زیر را بررسی کنیم:· نمایشگاه کتاب هر سال خلوت‌تر از سال گذشته آن می‌شود.· نمایشگاه کتاب امسال، بخاطر حضور حجاب‌بان‌ها، بخش زیادی از مخاطب خود را از دست داده است.· نمایشگاه محل ارایه و نمایش کتاب است و آمار خرید و فروش، معیار خوبی برای استقبال اهالی کتاب نیست.· خلوت شدن نمایشگاه کتاب در قیاس سال‌های پیش، به علت دوره پساکرونا است و بسیاری افراد، بازدید مجازی را ترجیح می‌دهند.· هزینه بالای کتاب و وضعیت نابسامان مالی در شرایط کنونی، انگیزه افراد را برای حضور در نمایشگاه، کمرنگ می‌کند.· به طور کلی با نسلی مواجهیم که دیگر کتاب نمی‌خواند و در بهترین شرایط کتاب صوتی یا پادکست کوتاه می‌گوشد!دوشنبه پر جمعیت!این گزاره‌ها و یا شاید گزاره‌هایی بیشتر و دقیق‌تر، این روزها از پیش و آغاز نمایشگاه بهاره کتاب، در بین اهالی نشر و کتاب و نیز دغدغه‌مندان حوزه مطالعه عمومی- یا همان مخاطب‌های خاص و هر ساله نمایشگاه- گفت و شنود می‌شود. می‌خواهم کمی انتقادی به این نقدها نگاه کنم و از زاویه تجربه و نگاه خودم در این چند روزی که از نمایشگاه بازدید کردم، به مسئله و دغدغه اهالی نشر بپردازم.به طور تقریبی و با توجه به پیش‌فرض پنهان در گزاره‌های ۱ و ۶  می‌توان آن‌ها را در یک مقوله دسته‌بندی کرد. گزاره ۵ نیز کمی به این دو گزاره نزدیک است اما، نه بر اساس پیش‌فرض، بلکه براساس پیامد آن و عبارت انگیزه، می‌تواند با گزاره شش که به طور ضمنی از عدم انگیزه حرف می‌زند، در یک مقوله باشد.گزاره دوم، نیاز به دقت نظر بیشتری دارد و ترجیح می‌دهم به آن نپردازم. اما همین قدر باید بگویم که در دو سه روزی که در ساعت‌های مختلف در نمایشگاه حضور داشتم و بر اساس یک نگاه کلی و کاملا حسی، برداشتم این بود که نمایشگاه به محلی برای حضور طیف خاصی از جامعه تبدیل شده و تنوعی که در سطح جامعه مشاهده می‌کنیم، به چشم نمی‌آید. اما همان‌طور که در ابتدا گفتم، این موضوع نیاز به بررسی و دقت نظر بیشتری دارد و نباید فقط از منظر نمایشگاه به آن نگاه کنیم!... بماند.و اما دو گزاره ۳ و ۴ که به نوعی در این تقسیم‌بندی می‌توانند کنار هم قرار بگیرند، دارای یک مقدمه ضمنی نهفته‌اند که به شرایط زیربنایی برای ارایه تعریف متفاوتی از نمایشگاه کتاب در قیاس با نمایشگاه‌های برپاشده در سال‌های گذشته اشاره دارد. نکته‌ای که البته به صورت چالشی قدیمی، همیشه مطرح بوده و تعداد محدودی از ناشران، حتی به شیوه‌ای گویا و نمادین با اعلام عدم فروش کتاب در نمایشگاه و صرف حضور و نمایش آثار مکتوب، به آن صحّه می‌گذارند. من در این نقد به این دو گزاره کار دارم و باقی گزاره‌ها و پرداختن به آن‌ها در حیطه تخصص و نیز علاقه‌ام نیست.اگر کمی سخت‌گیری را کنار بگذاریم، گزاره ۳ و ۴ و ۶ را می‌توان در کنار هم و در یک مقوله دسته‌بندی کرد. پس من هم از زوایه بازتر و بالاتری به این سه ادعا نگاه می‌کنم و به شرح و نقد آن‌ها می‌پردازم.نتیجه‌ای کلی و ساده، که از این سه عبارت به دست می‌آید این است که: یا ایها الکتابیون! باید چشم‌ها را بشوییم و جور دیگری به نمایشگاه کتاب بنگریم و از شرایط جدید به صورت یک فرصت استفاده کنیم. نسل و شرایط آدم‌ها روز به روز با سرعت زیاد در حال تغییر است و اگر در برابر این تغییر مقاومت کنیم، پیچ جاده ما را جا خواهد گذاشت.در وهله اول باید ببینیم که این تغییر مثبت است؛ یا به اصطلاح، یک پیشرفت است یا یک زنگ خطر؟کاوشمن این موضوع را از سه زاویه مورد بررسی قرار خواهم داد:تعریف استاندارد نمایشگاه تغییر نسل و شتاب‌گراییریزش جمعیت حاشیه نمایشگاه و بازدید کنندگان غیرتهرانیآخرین نکته را اول می‌گویم. شاید برای کسانی که تجربه نمایشگاه در سال‌های دهه هفتاد و هشتاد را دارند این سخن قابل فهم‌تر باشد: نمایشگاه کتاب، موعد قرار دوستانه کتابخوان‌ها و دانشجویان جوانی است که هنوز شوق و شور اولیه فضای فرهنگی و آکادمیک در آن‌ها کور نشده است. درواقع باید این‌طور بگویم که نمایشگاه کتاب یکی از معدود فرصت‌های این دورهمی و تفریح فرهنگی بوده و شاید هنوز برای برخی‌ها باشد؛ اما در مورد نسل کنونی و زمانی که در آن به سر می‌بریم چطور؟ آیا افزایش روزافزون فضاهای دورهمی کتاب‌خوانی و انواع و اقسام تفریحات علمی و فرهنگی! خلاء سال‌های پیش را پر نکرده است؟ و آیا نحوه اطلاع از تازه‌های کتاب و گپ و گفت در مورد آن‌ها و دسترسی به ناشران و نویسندگان، تنها از طریق نمایشگاه سالیانه کتاب ممکن است؟از سویی دیگر و با وجود راه‌های ارتباطی فراوان جهت تهیه و سفارش کتاب برای شهرستان‌ها و فضاهای آموزشی خارج از پایتخت، باز هم منطقی است که برای سفارش آن‌ها یک یا چند نفر با سختی فراوان به تهران بیایند و کتاب‌هایی را جهت خرید و سفارش تعداد بالاتر به انبار و سپس به شهرستان مورد نظر خود ببرند؟از همین زاویه و قبل از ورود به دو نکته پیش، می‌خواهم بگویم که این ریزش نه تنها یک فقدان به حساب نمی‌آید، بلکه فرصتی است برای استفاده بهینه از زمان و شرایط موازی و فراهم آمده در سال‌های اخیر. فرصتی که نه یک بار، بلکه به صورت هفتگی و ماهانه در مکان‌ها و ارگان‌های مختلف خصوصی و دولتی قابل دسترسی و استفاده است.در واقع این یک پیشرفت است که برای هدفمند شدن نمایشگاه سالیانه کتاب، فرصتی طلایی است تا بتواند آن را با مدیریت و استفاده درست، البته با کمک ناشران و اهالی کتاب، به بهترین سو هدایت کند.این نوشتار ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 07:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون‌که با کودک سروکار ت فتاد...</title>
                <link>https://virgool.io/Inquiry/%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-y3xpawhl58yn</link>
                <description>زبان بازیشکی نیست که افراد شامل جامعه کودکان، همانند هر جامعه مفهومی دیگری، زبان خاص خود را دارند. یک جامعه به فرهنگ و زبان آن شناخته شده و از این طریق با دیگر مجموعه‌های هم‌رده یا متفاوت با خود ارتباط برقرار می‌کند. برای کودک در این بازه، زبانی خاص، جهت ارتباط بهتر و مفید با دنیای اطراف  او، تعریف می‌شود و با همان سرعتی که رشد کودک او را از حال و هوای مخصوص به این سن، دور می‌کند، زبان او نیز تکامل و تغییر خواهد کرد.زبان کودکان، بازی است. کودک از طریق بازی، خود را در محیط پیرامون، جایابی کرده و به بیان نیازها و نیز احساس خود در شرایط مختلف می‌پردازد. معروف‌ترین بازی دوران کودکی ما، یعنی خاله‌بازی! که به نوعی تقلیدی از رفتار و دنیای بزرگترها بود، مصداقی از شیوه برقراری ارتباط کودک با خانواده و بازتابی از رفتارهایی است که به نوعی مورد پسند او نبوده یا میخواهد بگوید که مورد پسندش نیست! در برنامه و ایده فلسفه برای کودکان، اصلی‌ترین چالش، چگونگی ارتباط با کودکان برای ورود به دنیای پر از راز و هزارتوی آن‌هاست. اما پرسشی که این‌جا مطرح می‌شود این است که آیا برای ورود به این دنیا و با هدف رشد مهارت‌های فکرپروری در او، باید به سراغ بازی برویم و از زبانِ بازی برای ایجاد بستری امن و راحت جهت پاسخ به پرسش‌های ذهنی او استفاده کنیم؟پرسش دوم و در ادامه این پرسش، به این مسئله می‌پردازد که با فرض لزوم استفاده از بازی، میزان و حد آن در ایده فبک چیست و شرایط و نوع این استفاده، بر اساس چه معیاری باید تعیین شود؟و آخرین نکته که همان ادعای دوم ما در تعریف‌های سلبی از فبک است: آیا فبک یعنی آموزش شادمانه و مطابق سلیقه کودک و دانش‌آموز رفتار کردن؟فبک آموزش شادمانه نیست و تسهیلگر فبک، خاله شادمانه یا عمو قناد (عزیز) نیست!اما این ادعا به چه معناست؟از پرسش آخر شروع می‌کنم. فبک، آموزش شادمانه نیست. درواقع منظور از این عبارت این است که ادعای فبک مبنی بر لزوم غیرمتمرکز بودن برنامه آموزشیآموزش غیرمستقیمتاکید بر فرایند به جای نتیجهنقش پررنگ تفکر مراقبتی و استفاده از روش گفت‌وگو و پرسش‌گری سقراطیو در یک کلام برنامه‌ریزی آموزشی کودکان با توجه به حال و هوای آن‌ها در هر رده سنی...به معنای تقلیل آموزش به یک دورهمی شاد و سرگرم‌کننده برای رفاه و جلب رضایت کودکان از فضای مدرسه و آموزش پیش از دبستان نیست و این نکته امری مهم در تبیین چارچوب‌های لازم برای این برنامه، جهت جداسازی از سایر ایده‌های منتقد الگوی سنتیِ آموزش است.اگر کلاس فلسفه برای (با) کودکان به سمتی برود که تنها به یک بارش فکری و یا سرگرمی جمعی یا قصه‌خوانی و نمایش داستان، منتهی شود، دیگر نمی‌توان ادعا کرد که هدف این برنامه، رشد مهارت‌های فکرپروری در کودکان و فراهم آوردن محیطی برای گوش کردن به آن‌ها و شنیدن شیوه استدلال‌ورزی آن‌ها در چالش‌های روزمره شان است.اگر برنامه فبک در سال‌های پس از رشد و نمو اولیه خود، به ایده فلسفه‌ورزی با کودکان رسیده است، تنها بر این اساس است که ادعا می‌کند، کودکان به درک ما از دنیای انتزاعی فراموش شده، کمک زیادی می‌کنند و به قول گرت متیوز نویسنده کتاب فلسفه کودکی، ما باید قدردان ایشان باشیم ... و از آن‌ها بیاموزیم!ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 20:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاوره فلسفی 2</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-2-vmib0mbvi5rp</link>
                <description> آشنای غریب بیا مقابلم بنشین... میخواهم قدری با خودم بیندیشم!تمایزگذاری مفهومی بین واژه‌های آشنا، نزدیک و خاص، بسیار ضروری است. به ویژه اگر این واژه‌ها هر یک در پیشینه خود، یک فرهنگ و مکتب علمی و نظری داشته باشند. سه واژه فلسفه؛ مشاوره و مشاوره فلسفی نیز از این قاعده مثتثنی نیستند و باید به طور دقیق از یکدیگر واکاوی شوند.در قدم اول باید بگوییم که مشاوره فلسفه یک روان‌شناسی فلسفی از نوع فلسفه وجودی نیست؛ هرچند با آن اشتراک دارد. دومین نکته این است که ما با نوعی فلسفه کاربردی سروکار داریم که از بنیان‌های فلسفه برای درمان استفاده می‌کند و کار مشاوره را پیش می‌برد و این چیزی فراتر از ارتباط بین رشته‌ای فلسفه و روان‌شناسی و یا فلسفه و مشاوره است. به عبارت بهتر، در این‌جا اتفاق سومی در جریان است و این رویداد تازه نیاز به تعاریف تازه‌ای دارد.اگر از تعریف اولیه مشاور فلسفی در 1978 بگذریم رواج و شکل‌گیری آکادمیک آن را باید در حوالی 1981 دنبال کنیم. واضح است که بازه زمانی چهل سال، برای رسیدن به فهم درستی از تمامی جوانب یک حوزه از علم کافی نیست و ما در حال حاضر شاهد جریان شکل‌یابی و جایابی این حوزه در میان متخصصین حوزه فلسفه- اگر اقبال نشان دهند- و نیز مشاورین درمانی هستیم.Peter Koestenbaum ( d. 2024)پیتر کوستنبام  Peter Koestenbaum، که چندی پیش دیده از جهان فروبست، در ادامه فعالیت‌های خود در حوزه مشاوره فلسفی به عنوان کووچ فلسفی و نیز عنوان جالب Philosophy in Business شهرت یافته است. این همان چیزی است که برای خود من به شخصه در سال‌های نه چندان زیبای کرونا جلب توجه کرد. اولین بار عبارت مشاور فلسفی در یک گروه دانشجویی فلسفی وابسته به دانشگاه کمبریج به چشمم خورد. همان عبارتی که متن مشاور فلسفی را با آن شروع کردم ... عبارتی خطاب به دکارت: من (درآمد) کسب می‌کنم پس هستم!داستان از جایی جالب‌تر و البته کمی قابل تامل بود که متوجه شدم دوره مشاوره فلسفی در آن سایت، به نوعی یک دوره کارورزی برای دانشجویان ترم شش به بعد رشته فلسفه تعریف شده است و آن شرکت کاریابی دانشجویانی که در یک دوره شش ترمه کورس‌های منطق و فلسفه را با موفقیت! پاس کرده‌اند، جهت برنامه‌ریزی و چاره‌اندیشی در مورد اصول، زیرساخت‌ها و تصمیم‌گیری‌های درست و منطقی به شرکت‌های تازه‌بنیان معرفی می‌کند.وااااااو ! ارتباط صنعت و فلسفه!! این دقیقا چیزی بود که از ذهنم گذشت... و یک لحظه در حسرت این نکته فرو رفتم که مگر در رشته فلسفه، به دانشجویان منطقی اندیشیدن می‌آموزند؟!! که بخواهیم آن را به دیگران یاد دهیم؟ و مگر منطق همان درسی نیست که همه از آن فراری بوده و جز حفظ و نشانه‌گذاری مثال‌های کهنه و نخ‌نما شده آن در ذهن، کاری از جماعت  دانشجوی فلسفه برمی‌آید؟بگذریم!مشاور ارشد فلسفه، به نوعی به تجاری سازی و کاربردی کردن امر تفلسف و استفاده از تفکر منطقی در متن تصمیم‌گیری‌های اجتماعی است؛ اما این تنها بخش کوچکی از آن چیزی است که به عنوان مشاور فلسفی در این حوزه عنوان و استفاده می‌شود. درواقع این بخش از مشاور فلسفی، به عنوان کووچ فکری برای تصمیم‌گیری در زمینه روابط منطقی، ساختار یک شرکت یا برآورد منطقی فرایند رسیدن از اصول به محصول، در  موسسه‌ای تازه‌بنیان، مطرح می‌شود.اصطلاح دقیق‌تر و حوزه عمومی‌تر این نوع مشاور فلسفی تحت عنوان مشاور منطقی یا LBT درمان مبتنی بر منطق است که تنها حوزه تجارت و مشاوره فکری به سازمان‌ها را شامل نمی‌شود و چیزی فراتر و بنیادی‌تر از آن است.در نوشتار بعدی به سراغ کتابی از الیوت کوهن و تبیین مشاوره منطقی یا درمان مبتنی بر منطق می‌رویم.ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 20:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزیابی برای رشد فکرپروری، باید یک جریان پویا باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/Inquiry/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-b8fv5ctdtnnt</link>
                <description>در روزهای پایان سال ذهن م درگیر ارزیابی از کلاس ها و دوره هایی بود که از پاییز امسال شروع شده بودند. البته ارزیابی از هر برنامه درسی و به ویژه امر فکرپروری باید به نوعی متناسب با حال و هوای همان گروه سنی باشد و به شدت توصیه می شود که ارزیابی یک سنجش پایانی پراضطراب برای دانش پژوه به نظر نیاید. به صراحت باید بگویم که وزنه اصلی این اضطراب بر دوش من به عنوان تسهیلگری محتاط و نگران بود، که در حال تجربه نخستین سال های کاری خود به عنوان مربی تفکر خلاق و به طور همزمان، برای سه گروه : کودکان زیر ابتدایی، یک مرکز توانبخشی و نیز کودکان سال های اول ابتدایی بودم.ما در برنامه فکرپروری برای کودکان با تنگنایی به عنوان آزمون پایان دوره، مواجه نیستیم- یعنی قرار است نباشیم!- چرا که به طور کلی این برنامه متمرکز بر فرایند است و نه نتیجه و سکوی پایانی؛ اما از آن جایی که یک شیوه متمرکز و استاندارد برای ارزیابی فبک در دسترس نیست -و یا حداقل جستجوی فراوان منابع در مقاله ها و کتاب های ارزیابی فبک مرا به این نتیجه رساند- به ناچار و البته با اندکی وسوسه تصمیم گرفتم آزمونی عملی نظری  و خودنوشت با توجه به محتوای کاری گذرانده شده در کلاس طراحی کنم؛ تا حداقل از انجام این ارزیابی،  خود و روش آموزشی ام را به شکل خوبی مورد مداقه قرار دهم.پرسش اصلی ازین جا شروع شد که اساسا چه چیزی را میخواهیم ارزیابی کنیم؟ موفقیت خودم؟تقویت و یا ایجاد مهارتی در دانش آموزانم؟جستجوی شیوه های استدلال ورزی در آن ها؟ارتباط من و دانش آموزان با برنامه کلاس؟میزان موفقیت محرک و روش های حاشیه ای (خارج از فبک) به کار گرفته ام همچون بادکنک احساس و یا نقاشی خلاق؟این پرسش ها، به همراه نکاتی که بعد از هر جلسه به عنوان بازخورد در دفتر مربوط به اجرای آن کلاس ثبت می‌کردم، برایم حایز اهمیت بودند و تلاشم این بود که بتوانم  در وهله اول خودم را در سنجش درست حلقه مفقوده ارزیابی، محک بزنم و در مرحله بعد، رضایت دانش آموزان را در امر تفکر خلاق و کلاس فبک، بسنجم.بر اساس کتاب‌های مطرح در زمینه ارزیابی برنامه فبک، که می‌توان گفت کتاب منتشر شده توسط پژوهشگاه علوم انسانی و به قلم دکتر قائدی، منابع و مطالب خوب و جامعی از آن ها را جمع آوری کرده است؛ ارزیابی فبک نباید همچون ارزیابی سنتی، فردی و مستقل از فعالیت گروهی ترتیب داده شود. هرچند در تعریف و یا ترجمه کلمه ارزش یابی در این کتاب و کتاب‌های مشابه بسیار گیج شده بودم، اما جالب است که در همین کتاب و بر اساس منابع ارجاع داده شده، رد پای ارزیابی سنتی، هم چنان مشهود است و آن تقسیم بندی 4 گانه مطرح شده در کتاب در قالب درون داد / برون داد / فرایند و پیامد، هم به نوعی از آن الگوی سنتی پیروی می‌کند و خالص سازی شده نیست.اما هدف من در این جا نقد کتاب یا منبعی نیست چرا که تمرکز بیشتر م بر روی مقاله‌های منتشر شده در ژورنال های علمی در راستای گزارش از برنامه فلسفه برای کودکان در یک محیط آموزشی بود و به دنبال یک چارچوب استاندارد و توافق شده بین المللی در این راستا بودم. چیزی که در پایان (هنوز در حال انجام) این جستجو نصیب م شد و تمایل دارم با شما به اشتراک بگذارم این بود که اگر ادعای فبک، تشکیل یک حلقه کندوکاو مبتنی بر فعالیت و بحث گروهی است و قرار است تسهیلگر و دانش پژوه، هر دو به مرتبه ای بالاتر از شرایط پیشین خود ارتقا یابند، بنابراین؛ شیوه ارزیابی از این برنامه نیز، باید در شباهت با همین رویکرد تدوین شود. ما نیاز به تبیین و تدقیق این امر در محک خود و ارزیابی اجرای حلقه کندوکاو داریم.در ادامه یکی از آن مقاله های مروری در برنامه فبک را برایتان گزارش میدهم.این مقاله برای کشور مالزی است و به چالش ارزیابی برنامه فبک پرداخته استچیزی که مرا ترغیب کرد به این امر، بیشتر و دقیق تر بیاندیشم!ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 17:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فبک چه نیست و چه نباید باشد</title>
                <link>https://virgool.io/Inquiry/%D9%81%D8%A8%DA%A9-%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-fhkwkyleepid</link>
                <description>@InquiryCircle    حلقه کندوکاوما در این مجموعه به هفت تعریف سلبی از برنامه فلسفه برای کودکان می‌پردازیم. شاید پرسش شما این باشد که این چه نبودن‌ها از کجا آمده است؟ می‌دانم که چنین عبارت‌های -به ظاهر- ساده‌ای، نیاز به بحث و گفت‌وگو داشته و باید بیشتر تبیین شود؛ اما اگر با محیط اجرای فبک و جامعه دغدغه‌مند و منتقد فبک در ایران، سروکار داشته باشید، احتمالا چنین پاسخ هایی در قبال بدفهمی‌های رایج از این برنامه، به ذهن‌تان خطور کرده است! یا حداقل، من انتظار دارم که چنین پاسخی به مخاطب خود بدهیم ؛)نکته‌ای که پیش از ورود به بحث باید به آن توجه کنیم این است که هدف این مجموعه نوشتار، تعیین چارچوب‌های نظری محکم و یا معرفی استانداردی برای برنامه فبک نیست و به نظر می‌رسد که برای این امر به قدر کافیُ، انسان متخصص و صاحب تجربه در حیطه برنامه‌های تربیت مربی فلسفه برای کودکان، وجود دارد؛ بلکه این چالش‌ها در نتیجه هم‌فکری گروهی از فعالان فبک و در طی تجربه و ارتباط با مخاطب علاقه‌مند به وجود آمده است و ما در این فرصت کوتاه به قدر طاقت چنین متن‌هایی، قصد داریم به بیان ساده، قدری مطلب را ساده‌سازی و انتقال دهیم.امید که موثر افتد.و اما ادعای ما این است که: ۱. فبک، تدریس فلسفه نیست ۲. فبک، آموزش شادمانه نیست ۳. فبک مد روز نیست! ۴. فبک، صرفا محتوا، یا صرفا روش نیست ۵. فبک، غیرقابل تغییر نیست ۶. فبک، صرفا یک نظامِ تحولی، در تقابل با آموزش سنتی نیست ۷. فبک یک ترکیب است؛ قابل تجزیه نیست (لطفا به آن دست نزنید!).هم‌کاویاگر تمایل داشتید این مطلب را نیز بخوانید:ما درست زندگی کردن را فلسفه‌ورزی می‌نامیم. همین !بخش اول : فبک؛ تدریس فلسفه نیست!در این جا و در بخش یکم، باید بر این نکته تاکید شود که در برنامه فلسفه برای کودکان، قرار نیست محتوا یا ارزشی را به طور مستقیم آموزش دهیم، یا تدریس کنیم، هرچند به هیچ وجه، چنین ایده و برنامه ای، تهی از محتوا نیست و برپایه یک مبنای نظری و ارزشی، شکل گرفته است؛ که این محتوای ارزشی، بسیار فراگیر و کلی و از ضرورت های اولیه رشد اخلاقی انسانی است. اما در این انتقال بین نسلی، قرار است آن ارزش ها به بحث و چالش گذاشته شود و کودکان با ذهن و داده های کودکانه خود آن ها را باورپذیر سازند. به همین دلیل است که در این برنامه و رویکرد آموزشی نام آموزگار یا مربی، به تسهیلگر تغییر عنوان یافته است.من می‌پرسم، پس هستم!اما در مورد آموزش فلسفه و یا تدریس مبانی فلسفه و منطق به کودکان، باید گفت که آن چه عبارت فلسفه در  فلسفه برای کودکان به ما یادآور می شود، به وجه کاربردی و فلسفه ورزی در حوزه وسیع دانش فلسفی نزدیک تر است- هرچند که به معنای کامل و واقع، آن را نیز در بر نمی‌گیرد. ایده فبک، یک الگو و پارادایم جدید در حوزه فلسفه تعلیم و تربیت و با تکیه بر مبانی روان شناسی و روان شناختی است. به عبارتی، این برنامه، زیربنای فکری خود را از سه حوزه مبنایی و تاثیرگذار در شکل گیری مهارت های فکرپروی و رشد شخصیتی کودکان وام گرفته است و از این رو، فلسفه ورزی با کودکان، نه تنها به طور خاص در حیطه فلسفه قرار نمی گیرد؛ بلکه به هیچ وجه قصد آموزش تاریخ یا مکاتب و یا حتی آموزش  سنتیِ اصول و مبانی فلسفه و منطق را نیز ندارد.با توجه به این تقسیم بندی، فبک یک حوزه بین رشته ای است که از سه دانش فلسفه، روان شناسی و تعلیم و تربیت جان گرفته است. بر همین اساس می توان گفت به عنوان یک برنامه آموزشی باید با تغییرات و پارادایم های هر یک از این سه حوزه به طور جداگانه و نیز در اتباط با یکدیگر همراه شده و اصلاح گردد.نکته ای که در جمله پیشین گفته شد به نوعی تبیین و توضیحی است بر یکی دیگر از آن پاسخ های سلبی بالا: آیا فبک غیرقابل تغییر است؟در نوشتار بعدی به سراغ گزاره و ادعای بعدی مان میرویم.ادامه دارد ...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 16:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاور ارشد فلسفی یا CPO  بخش۱: معرفی مشاوره فلسفی</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-cpo-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-uuzov6iiplfh</link>
                <description>دکارت عزیز، من هم هستم!I Earn So I amدر دنیای بین‌رشته‌ای کنونی، ارتباط بین حوزه‌های مختلف علوم، امری نه تنها مفید، بلکه ضروری است. این ضرورت در سال‌های اخیر و در فضای دانشگاهی به صورت استفاده از رشته‌های حوزه علوم انسانی در شاخه‌های علوم دیگر و نیز ارتباط شاخه‌های مختلف علوم انسانی با یکدیگر خود را نشان داده است. هرچند در کشور خودمان توجه به حوزه علوم انسانی از سایر رشته‌ها، مربوط به سال‌های دهه هفتاد و منحصر به طیفی دغدغه‌مند از حوزه‌های فنی و علوم پایه بود؛ اما امروزه به طور کاربردی و به عنوان یک ضرورت نظری، چنین ارتباط و استفاده‌ای عینیت بیشتری یافته است. آن چه نیاز به دقت نظر دارد چگونگی ورود هر شاخه از علم به حوزه متفاوت با آن شاخه است و این دقت نظر  جهت دوری از شکل‌گیری پدیده‌های غیرعلمی  و یا شبه‌علم بسیار مهم و ضروری است. مهم تر از نحوه ورود، جایابی رشته در نمودارهای دسته‌بندی علوم برای شاخه و یا رشته مورد نظر است. این مکان‌یابی، نیازمند شناخت ردیف و سلسله مراتب در آن نمودار و ارتباط بین حوزه‌های مختلف است. اگر یک حوزه در علم، تعریفی میان رشته‌ای داشته باشد باید ارتباطی خطی یا در شرایطی، ارتباطی دوسویه، بین دو نظام و ساختار علمی را تضمین کند. اگر ارتباط، از نوع فرارشته‌ای باشد دیگر وارد یک سیستم غیرخطی و پیچیده شده‌ایم که ارتباط آن با سایر رشته‌های درگیر با آن، بر اساس ملاحظات چندجانبه و مسئله‌محور، تنظیم شده است. برای مثال در سیستم‌های مهندسی شهری که تفکر طراحی برای حل یک معضل به کار گرفته می‌شود، ما شاهد یک مدل پیچیده فرارشته‌ای هستیم که وزن مناسبی به هر یک از حوزه‌های درگیر هم‌چون اقتصاد؛ اخلاق؛ جامعه‌شناسی؛ مهندسی داده و انفورماتیک، برای حل یکی از معضلات زندگی شهروندی داده است. یک نمونه علمی رایج و آشنا از ارتباط فرارشته‌ای- البته به دور از حوزه‌های کلان اداری و حکومتی، حوزه علوم شناختی است که متشکل از هفت رشته تخصصی برای پاسخ به پرسشی در مورد نحوه شناخت و تفکر انسان  است. اما به طور معمول و کاربردی، بیشترین ارتباط بین حوزه‌های علوم مختلف، از نوع میان‌رشته‌ای است و این رابطه خطی نیازمند تعریفی دقیق در مورد هدف و ضرورت شکل‌گیری آن ارتباط است.هم‌کاویمشاوره فلسفی یکی از این حوزه‌های جدید و البته بسیار کاربردی است. البته، پوشیده نیست که فلسفه‌ورزی و مشاوره در روان‌شناسی، حوزه‌های شناخته شده و اصیلی هستند. این حوزه گاهی نیز با نام clinical philosophy یا فلسفه درمانی شناخته می‌شود؛ اما باید دید ترکیب این دو چه ارمغانی برایمان خواهد داشت.اینکه مشاوره فلسفی را چگونه تعریف کنیم، بسته به اولویت ما در تعریف مسئله دارد. احتمالا در این‌که نخستین بار این عنوان در حوزه‌ای از فلسفه کاربردی و توسط Peter Koestenbaum (از دانشگاه ایالتی سن خوزه )مطرح شده است، اختلاف نظری نیست و اگر نخواهیم وارد این ماجرا شویم که مقسم اصلی این حوزه، رشته مشاوره و درمان است یا فلسفه، باید سه تعریف ارایه شده برای آن را در نظر گرفته و به استفاده‌های مفید و کاربردی از آن بسنده کنیم.مشاوره منطقی محور یا LBTمشاور ارشد فلسفه یا CPOو فلسفه درمانی در شماره بعدی به معرفی مختصری از هر یک از این سه پرداخته و استفاده آناکاوانه از آن را شرح خواهیم داد.ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 18:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیست آن‌چه گویندش: کاتارسیس</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-dlxzlkihgxow</link>
                <description>کاتارسیس از واژه لاتین  kathairein یا  katharos (catharticus) به معنای تحت‌الفظی پاکسازی گرفته شده است. به بیان بریتانیکا، کاتارسیس به معنای تطهیر یا پاکسازی احساسات (بیشتر ترس و ترحم) به ویژه از طریق هنر است. ریشه یونانی آن مبتنی بر پاک‌کردن و به نوعی تزکیه است که البته دگردیسی‌های مذهبی و دینی نیز بر آن تاثیرگذار بوده است. اما این معنا مفید نیست. برای درک بهتر کاتارسیس خوبست از ترجمه آن به پاکسازی، تطهیر یا تزکیه -حداقل فعلا (و چه بسا برای همیشه)- بپرهیزیم و کمی به شرح و واکاوی آن در متون فلسفی و ادبی بپردازیم؛ هرچند مشتاقم بگویم که فرهنگستان ادب پارسی برای واژه کاتارسیس، «روان‌پالایی» را پیشنهاد کرده است.بیان مشهور این است که کاتارسیس استعاره‌ای است که ارسطو، آن را در رساله فن شعر، به کار برده است. علاوه بر ارسطو، نیچه نیز در بیانی انتقادی به توصیف کاتارسیس و نقد نظر ارسطویی پرداخته است. در حوزه ادبی، کاتارسیس، ابزاری است که به خواننده، اجازه تجربه احساسات برگرفته از اثر را می‌دهد و به نوعی هم‌چون یک شیوه درمانی، تجربه‌ای از احساسیْ عاطفی است که فرد به طور شکوفا نشده در درون خویش داشته است. کاتارسیس در روان‌شناسی، حالتی از تحول هیجان است که با ابراز عاطفی آن، فرد به سطحی پایین‌تر از اوج آن هیجان می‌رسد (همانند تخلیه هیجان خشم در هنگام بازی دربی:). درواقع، کاتارسیس در حوزه علوم رفتاری، برای توصیف فرآیند بیان افکار و احساسات به منظور تخلیه و به اوج‌رسانی آن‌ها استفاده می‌شود و همین تعریف، قرار است بحث ما را به روش‌های نوین درمانی در سایکودراما یا درمان مبتنی بر هیجان، گره بزند که در ادامه این نوشتار به آن خواهیم پرداخت.در مورد آمیختگی شفقت با ترس در فن شعر ارسطو و رهایش و پالایی درونی در فرد، سخن بسیار گفته شده است. بحث ما در این نوشتار، فلسفی، تاریخی و یا به معنای آکادمیک کلمه پژوهشی علمی در باب واژه کاتارسیس نیست. هدف اصلی در این بیان کوتاه علاوه بر واکاوی دقیق واژه و مصداق‌های آن، استفاده از عنصر هنری کاتارسیس در حوزه روان‌شناسی به ویژه با کمک گرفتن از راهکار به نسبت جدید فیلم‌درمانی است.  اما از بیان ارسطویی به این راحتی هم نمی‌توانیم عبور کنیم زیرا که او به نوعی، فرایند ایجاد کاتارسیس را کشمکشی برای رسیدن به تعادل بین احساسات متناقض در درون فرد می‌داند که در همراهی با یک اثر هنری، اتفاق می‌افتد. در ادامه به این برداشت تعادلی برمی‌گردیم.اگر بخواهیم یک نقطه برای ورود کاتارسیس به روان‌شناسی تعیین کنیم باید به نیمه قرن نوزدهم و شکوفایی دوباره واژه کاتارسیس در حوزه روان‌کاوی برویم. در این حوزه و با نگاه روان درمانی، کاتارسیس یعنی تخلیه و یا آزادسازی احساس های سرکوب شده که به طور قطع نخستین تداعی کننده برای شما، زیگموند فروید است.   فروید در کتاب مطالعاتی در باب هیستری در مورد کاتارسیس (تخلیه هیجانی) این گونه توضیح می دهد: در سیر طبیعی امور اگر تجربه ای بار عاطفی زیادی داشته باشد آن عاطفه یا به واسطه کنش های متنوع بازتاب «تخلیه» می شود یا به واسطه پیوند با دیگر موضوع های ذهنی، آگاهانه و به تدریج و آهسته از بین می رود؛ اما در بعضی موارد این مساله رخ نمی دهد، عاطفه در وضعیتی خفه شده باقی می ماند و خاطره تجربه ای که این عاطفه به آن مرتبط است، از لوح آگاهی محو و پاک می شود. اگر بتوان محتوای تجربه اصلی را به همراه عاطفه توام با آن به لوح آگاهی کشاند، آن عاطفه تخلیه یا تخلیه هیجانی می شود و نیرویی که نشانه بیماری را حفظ کرده است، دیگر عمل نمی کند و خودِ نشانه، ناپدید می شود.اما در مورد ارتباط دقیق تر کاتارسیس، هنر و روان درمانی باید قدری به ساحت و زبان هنر یعنی قالب نمادین و خیال پردازی درونی آن پرداخت. آن چه در روان کاوی و هنر مشترک است وجه پردازش هیجان از طریق تجدید تجربه یا بازیافت آن است. این وجه اشتراک به خوبی ارتباط کاتارسیس را به هنر و درمان مشخص می سازد. همین جا و پیش از پردازش بیشتر واژه کاتارسیس، می‌خواهم به سراغ شاخه‌ای از روان‌درمانی به نام درمان مبتنی بر هیجان بروم. EFT به عنوان شاخه‌ای از روان‌درمانی دلبستگی و در ارتباط با roleplaying می‌باشد که برپایه هیجان افزاینده در اتاق درمان است. روان‌درمانگر با مهارت خاصی هیجان مرتبط با چالش درونی درمان‌جو را به اوج خود می‌رساند و در این اوج‌رسانی یک‌بار دیگر رویداد تجربه‌شده در گذشته درمان‌جو بازی می‌شود. درمان مبتنی بر هیجان از صندلی نقش کمک می‌گیرد تا بیمار بتواند چالش ذهنی پیشین خود را به وضوح تجربه و ادراک کند و این ادراک قرار است این بار با کمک درمان‌گر و با نگاهی از زاویه جدید پایانی متفاوت از پیش رقم زند.درمان مبتنی بر هیجان بیشتر در ردیف درمان‌های گروهی و یا به بیان دقیق‌تر گروه‌تراپی دنبال می‌شود؛ اما این بدین معنا نیست که در اتاق درمان فردی قابل اجرا نباشد. شیوه بازی نقش و استفاده از صندلی خالی در این درمان، به گونه‌ای است که فرد را بار دیگر در موقعیت تجربه شده و با حس حضور فرد چالش‌برانگیز قرار می‌دهد و این تجربه به او کمک می‌کند که بتواند با نگاهی بیرونی چالش پیشین خود را به طور ناخودآگاه مورد بازنگری و تجربه دوباره قرار دهد.احتمالا در این‌جا متوجه ارتباط درمان مبتنی بر هیجان و کاتارسیس از دو زاویه اوج هیجان و بازی یک نقش شده باشید. این هر دو مفهوم در هنردرمانی با یکدیگر مواجه نزدیک و هم‌پوشانی دارند. تنها تفاوت در تجربه کاتارسیس یک اثر هنری و درمان مبتنی بر هیجان، عدم حضور یک درمان‌گر خارجی در اتاق درمان یا وجود یک گروه تحت درمان با احساسی مشترک یا چالشی نزدیک به فرد است.در مورد EFT لازم است کمی بیشتر به گفت‌وگو بنشینیم...این مطلب ادامه دارد...</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 02:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی ۵</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%B5-roxogo9innvo</link>
                <description> نامه به « اِمای[1] عزیز»«... امایِ عزیزم،  به تازگی طرح خود درباره نظریه گونه‌ها را به پایان رسانیده‌ام. بر این باورم که اگر نظریه من مورد قضاوت صالحانه قرار گیرد و درست باشد، گامی قابل توجه در علم خواهد بود. بنابراین، همان‌طور که در وصیّت‌نامه‌ام آمده است به عنوان رسمی‌ترین و آخرین درخواستم، می‌نویسم که: -درصورت مرگ ناگهانیِ من- آن را با ۴۰۰ پوند و یا بیشتر، هرطور که خودتان می‌دانید؛ به چاپ برسانید...ای کاش که طرح من در اختیار شخص با صلاحیّتی قرار گیرد...»رجوع شود به این لینکهمراهان این نوشتار، روایت تاریخیِ ما از نظریه تکامل را تا همراهی دو کتاب فلسفی در کشتی بیگل در شماره پیش، دنبال کردند. در این شماره می‌خواهیم به چگونگی جمع‌بندی و انتشار نتایج آن تورِ علمی، اشاره کنیم. احتمالا شنیده‌اید که چارلز داروین پس از بازگشت از سفر، به مدت ۲۰ سال از انتشار رسمی یافته‌ها و نتایج آن‌ها خودداری کرد. آن چیزی که مانع او از انتشار نتایج و تبیین دیدگاه جدیدش در مورد شکل‌گیری حیات بر روی کره زمین می‌گردید، می‌تواند ناشی از همان حالت دوگانه‌ای باشد که در آخرین جمله شماره پیشین آن را نقل کردیم[2]. این نگرانی از یک سو به موضع‌ جریان فکری حاکم در زمان او، موسوم به دوره ویکتوریایی برمی‌گشت که به نوعی یک جریان رادیکال مذهبی بود و از سوی دیگر با توجه به علاقه و اهتمام او به فلسفه علمِ زمانش، به تایید و یا عدم تایید فیلسوفانی چون هیوول[3]، استوارت میل[4] و جان هرشل[5] نیز وابسته بود و مواجهه او با واکنش‌های ناامید کننده دو تن از ایشان پس از چاپ کتابش، این نگرانی را تایید کرد. اما جدای از این دو منظر، نگاه دیگری که شواهد خوبی هم برای آن موجود و نیز حایز اهمیّت است: ناتمام بودن بخشی از نظریه پردازی او برپایه انتخاب طبیعی بود (برای مثال، موضوع بقاء حشرات اجتماعی، با نظریه انتخاب طبیعی که بر پایه فرد صورت‌بندی شده بود؛ سازگاری نداشت). این نقصان به دامن شاخه‌های حیاتِ تصویر شده در نظریه او نیز کشیده می‌شد که آن را در قسمت مربوط به ابطال‌پذیری یک نظریه بیشتر باز خواهیم کرد.برای توضیح روش داروین در دسته‌بندی یافته‌های خویش و ارایه نظریه‌ای برپایه شواهد جمع‌آوری شده از این سفر پژوهشی، باید به پرسشی که در شماره‌های پیشین در مقایسه انتخاب طبیعی و انتخاب مصنوعی طرح کردیم، بازگردیم.انتخاب مصنوعی و انتخاب طبیعی:اگر به کتاب خاستگاه گونه‌ها نگاهی انداخته باشید متوجه می‌شوید که چارلز داروین در ابتدا با توصیف و تبیین انتخاب مصنوعی یا همان اهلی سازی حیوانات و کاشت گیاهان توسط انسان شروع کرده و سپس به سراغ شالوده اصلی نظریه‌اش یعنی انتخاب طبیعی یا به بیانی فنی‌تر، مکانیسم انتخاب طبیعی رفته است. اما چرا؟ جواب ساده است؛ علتِ حقیقی[6].علاقه و اهتمام داروین به فلسفه علم زمان خود و خصوصا دو شخص هیوول و هرشل محور اصلی این نظم برای ارایه نتایج سفر پرماجرای اوست. او که از هرگونه پدیده قابل مشاهده جدید در طول سفر، برای استاد خود، آدام سجویک یادداشتی می‌فرستاد و او را در جریان داده‌های تجربی و نظری خویش قرار می‌داد، از سویی دیگر با نگرشی که براساس مطالعه نظریه‌های علمی هیوول و هرشل و هم‌چنین استوارت میل برپایه علمِ علّی کسب کرده بود؛ به دنبال سازوکاری علّی جهت تنظیم مشاهده‌ها و بیان نظریه‌ای علّی و برگرفته از آنها بود. این علمِ علّی، اصطلاحی است که برپایه نگرش نیوتنی در دوره ویکتوریایی حاکم بود. اما هر کدام از فلاسفه علم، دیدگاه خود را برای تعیین دقیق علّت حقیقی داشتند. جالب است بدانید که داروین بر اساس نظر هر دوی ایشان تبیینی علّی از مشاهده‌هایش ارایه داد.علّت حقیقی یعنی علّتی که به طور ذاتی در طبیعت وجود داشته باشد و یا بتواند نتایج و مشاهده‌هایی علاوه بر نتایجی که در ابتدای صورت‌بندی نظریه‌مان از آنها آگاه بودیم به ما بدهد؛ اما آیا این علت باید یک علّت تجربی باشد؟ هرشل بر این باور بود که برای رسیدن به علّت حقیقی یا باید یک آزمایش تجربی مستقیم برای آن بیابیم، یا باید آزمایش تجربی مستقیمی برای پدیده‌ای که تمثیل آن نظریه است داشته باشیم. جواب پرسش دوم ما به همین مورد دوم برمی‌گردد: رابطه انتخاب طبیعی و انتخاب مصنوعی. بله! انتخاب مصنوعی درحقیقت یک تمثیل برای انتخاب طبیعی بوده است؛ اما نه یک تمثیل ساده بلکه تمثیلی که به مکانیسم انتخاب طبیعی سازوکاری علّی می‌بخشد.به بیان ساده انتخاب مصنوعی یا زادگیری گزینشی[7] به فرآیندی گفته می‌شود که انسان به پرورش جانوران و گیاهان اقدام می‌کند که از صفات بیولوژیکی خاصی برخوردارند؛ گاهی این اتفاق به طور ناخواسته نیز رخ می‌دهد، مثل افزایش اندازه برخی دانه‌ها به سبب شیوه‌های متفاوت شخم زدن. چارلز داروین در فصل اول کتاب خاستگاه گونه‌ها با برشمردن نمونه‌های متنوعی از پرورش و اهلی‌سازی کبوترها[8]، سگ‌ها، گربه‌ها و گاوها به تغییراتی که این عمل در موجودات زنده در طول زمان به همراه داشته است، اشاره می‌کند. اما هدف اصلی او آماده کردن بستری برای پذیرش انتخاب طبیعی به عنوان بهترین تبیین برای تنوع و گونه به گونه شدن انواع در طول زمان است. پس برای آمادگی این بسترسازی علمی تا شماره بعدی با ما همراه باشید.منابع برای مطالعه بیشتربادامچی، میثم؛ تکامل داروینی و فلسفه علم در قرن  نوزدهم بریتانیا، ۱۳۸۶، مجله ذهن[1] Emma Darwin۱« من از یک سو نمی‌توانم جهان را نتیجه شانس کور به حساب بیاورم، اما از سوی دیگر شاهدی بر یک نظم نیکوکارانه( بی عیب و هدفمند) یا نظمی از هر نوع در جزئیات، نمی‌توانم ببینم.»( نامه‌ای به جوزف هوکر؛ ۱۰ سال پیش از مرگ۱۲ ژولای۱۸۷۰)[3] Whewell[4]Mill, John Stuart[5]Herschel, J[6] Verae Causae: the true cause of a natural phenomenon.[7] Selective Breeding[8] جالب است بدانید که خانواده چارلز داروین بریتانیایی و نیز خود او اهل پرورش و اهلی‌سازی کبوتران بودند.</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی ۴</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%B4-wwb475ivbyd6</link>
                <description>مشاهده فرضیه آزمون و...داروین و روش علمی: فلسفه در کشتی بیگل۲در شماره پیش با نام فرانسیس بیکن آشنا شدیم. اگر به صفحه دانشنامه استنفورد سری زده باشید احتمالا آشنایی مختصری با این سیاست‌مدار و حقوق‌دانِ ادیب و هنرمند و البتهْ فیلسوف علم، پیدا کرده‌اید. در این قسمت با نظریه‌های فلسفه علمیِ او در باب طبقه‌بندی مشاهده‌ها و جدول فراوانی بر اساسِ شباهت‌ها و تفاوت‌ها، سخن خواهیم گفت و پس از آن به سراغ تعریف استقراء از پدر علم تجربی می‌رویم.در یک بیان ساده برای رسیدن از یک یا چند مقدمه به یک یا چند نتیجه، دو روش وجود دارد: یک؛ روش قیاسی[1] یا برهانی و یا به اصطلاح استنتاج یا استدلال قیاسی و دو؛ روش استقرایی[2] یا با اندکی تساهل: استدلال استقرایی.اگر از مقدمه‌ای کلی به نتیجه‌ای جزئی[3] برسیم و البته آن نتیجه در دل مقدمه‌ها باشد، به آن قیاس می‌گوییم و اگر از مقدمه‌ای جزئی به نتیجه‌ای کلی‌تر از خودش برسیم، به آن استقراء گفته می‌شود[4]. ( البته روش سومی هم مبنی بر رسیدن از مقدمه‌ای جزئی به نتیجه‌ای جزئی در علم منطق وجود دارد که به تمثیل[5]معروف است و در جای خود به آن می‌پردازیم.)شاید در نگاه اول این‌طور به نظر بیاید که کار ما در علم تجربی با معیار آزمون‌پذیری و با هدف ارایه قانون‌های کلی در قالب همین استقراء، صورت‌بندی خواهد شد. البته شکی نیست که استقراء، بدنه و چارچوب اصلی علم را تشکیل می‌دهد، اما از زمان ارسطو، همواره نوعی استتنتاج برپایه قیاس و استقراء و با عنوان استنتاج قیاسی-استقرایی برای علوم تجربی دنبال می‌شد و بر اساس شواهدی که جان لازی[6] در کتاب درآمدی تاریخی به فلسفه علم در اختیار ما می‌گذارد، این نوع استدلال و یا روش علمی توسط فرانسیس بیکن مورد بازنگری و اصلاح قرار گرفت.جیمز لیدیمن[7] نویسنده کتاب فلسفه علم در توصیف روش علمی مورد نظر بیکن می‌گوید: « روش بیکن بر دو پایه استوار است: مشاهده و استقراء. مشاهده باید بدون پیش‌داوری یا پیش‌فرض انجام گیرد و سپس نتایج داده‌های تجربی ثبت شوند... نتایج مشاهده در قالب چیزی بیان می‌شوند که احکام مشاهدتی نام دارد. هنگامی که مجموعه بزرگی از مشاهده‌ها را انجام دادیم، این مشاهده‌ها را باید به عنوان مبنای قانون‌ها و نظریه‌های علمی به کار ببریم. بسیاری از این قانون‌های علمی، به صورت تعمیم‌های جهان‌شمول هستند که ویژگی‌هایی را به تمامِ اشیاءِ متعلق به یک نوعِ خاص، تعمیم می‌دهند. این نوع از استقراء که به استقراء شمارشی معروف است تنها با تکیه بر مشاهده‌های فراوان، ما را مجاز به استنباط حکم کلی در مورد آن موضوع می‌کند، بدین معنا که در مجموعه بزرگ مشاهدتی ما هیچ موردی پیدا نشود که دارای ویژگیِ تعمیم داده شدهِ مورد نظر ما نباشد؛ بنابراین روش علمی یعنی: انباشت بی‌غرضانه مشاهده‌ها و استنتاج استقرایی از آن‌ها برای دست‌یابی به تعمیمی درباره پدیده‌ها.»فرانسیس بیکن بر این باور بود که برای دادن یک حکم ممکن است ما دچار  اشتباه شویم و فرق یک استدلال استقرایی معتبر را از نامعتبر تشخیص ندهیم. او چهار عامل یا چهار بُت را به عنوان سد راه استدلال استقرایی، معرفی می‌کند که به طریق سلبی مانع از اشتباه ما می‌شوند( یعنی چه اموری را انجام ندهیم تا دچار خطا نشویم). به طور خلاصه این چهار بُت عبارتند از: بت طایفه یا تمایل‌های جمعی ما؛ بت غار یا ضعف فردی هر یک از ما در استدلال‌ورزی؛ بت بازار یا ابهام‌های عُرفی و در آخر، بت نمایشخانه که مبتنی بر دیدگاه فلسفی رایج در زمان خویش است.( این بت درواقع همان فلسفه ارسطویی است)آنچه بعد از این چهار مرحلهِ نهی شده، پیش روی ماست، نحوه کار با داده‌های مشاهداتی برای رسیدن به حکمی کلی است. در حقیقت عمده اختلاف بیکن با نظام قیاسی‌وار ارسطویی در نحوه صورت‌بندی و رسیدن به این فرایند است. روش بیکن برای گردآوری داده‌های تجربی با معرفی چند جدول برای طبقه‌بندی داده‌ها مشخص می‌شود. این همان چیزی است که داروین ماجراجو در کشتی بیگل، مشغول مطالعه آن‌ها بود. اما جدول‌های بیکنی از چه قرارند؟اولین جدول برای طبقه‌بندی داده‌ها، جدول ذات و حضور است؛ این فهرست شامل انواعی است که همگی ویژگی مورد نظر را دارا هستند.دومین جدول، جدول انحراف و غیبت از طریق مجاورت است(جدول طرد). یعنی انواعی که به پدیده مورد نظر نزدیک هستند اما با آن همراهی ندارند و به نوعی، جزء موارد سلبی هستند.سومین جدول یک جدول کمّی است بدین روی که انواع، بر اساس میزان دارا بودن آن ویژگی، طبقه‌بندی می‌شوند.هنگامی که این جدول‌بندی‌ها که بر روی هر دو نوعِ داده، یعنی داده‌های طبیعی و داده‌های آزمایشی، صورت گرفتند، کار را برای مرحله آخر روش علمی بیکن، یعنی استقراء، سهل و آسان می‌کنند.اگر به تعریف جان لازی از روش علمی ارسطویی بازگردیم، به فرآیندی سه مرحله‌ای در تحقیق علمی می‌رسیم که شامل پیشروی از مشاهده‌ها به اصول کلی و بازگشت به مشاهده‌ها می‌باشند، به طوری که بر اساسِ این روش استقرایی-قیاسی، یک دانشمند موظف است که اصول تبیین کننده را از پدیدارهایی که باید تبیین شوند، استقراء کند و آن‌گاه حکم مربوط به آن پدیده‌ها را از مقدمه‌هایی که شامل آن اصول هستند به نحو قیاسی استنتاج نماید. استنتاج قیاسی استقراییآن‌چه بیکن به عنوان نقد به مدل ارسطویی وارد می‌کند، در دو نکته خلاصه می‌شود:یک: در مدل ارسطویی جایی برای توجه به موارد سلبی یا همان جدول انحراف و غیاب که به روش طرد نیز معروف است، وجود ندارد و این موضوع در نظر بیکن به ریشه‌یابی موارد مشابه کمک بسیاری می‌کند.دو: در مدل ارسطویی داده‌های مبتنی بر شباهت‌ها نیز دارای کثرت و فراوانی نیست و این نتایج حاصل تجربه‌ای منظم و حساب شده مبتنی بر ابزارهای علمی نیز نمی‌باشد. و در حقیقت این ایراد دوم به تکیه بیش از حد ارسطوئیان به قیاس برمی‌گردد که از نظر بیکن استدلال قیاسی تنها هنگامی با ارزش است که مقدمه‌ها از پشتوانه مناسب استقرائی برخوردار باشند.البته در مورد تصحیح‌هایِ بیکنی، باید گفت که اولا خود او یعنی فرانسیس بیکن، مثال‌های واقعی و ملموس برای تبیین روش علمی‌اش ارایه نداده است؛ و دوم اینکه عمده ایرادهایی که او بر روش ارسطویی و طبقه‌بندی او می‌گیرد، به استفاده نادرست ارسطوئیان، از روش علمی او برمی‌گردد و نه خود ارسطو.اما نکته حایز اهمیّت در این مقایسه این است که رویکرد بیکن برخلاف شهرت اصلی ارسطو، رویکردی مبتنی بر علت غایی نیست و این تفاوت به وضوح در نظریه‌ای به نام تکامل داروینی که خالق آن مدعی به استفاده از روش بیکنی است، قابل شهود است. درواقع دیدگاه جدید بیکن در تبیین روش علمی، جدایی میان علیّت و غایت‌انگاری بود؛ به طوری که ویژگی یک دانشمند را در خلوص کودکانه‌ای می‌دانست که در برابر طبیعت از خود نشان می‌دهد.  هرچند این خلوص و دست کشیدن از باوری مبتنی بر علتی غایی و به اصطلاح الهیّاتی برای چالرز داروین بریتانیایی چندان هم کار راحتی نبود، آن‌جا که حتی تا پایان عمر به حالت دوگانه خویش در میانه شانس و غایت‌مندی گرفتار بود:« من از یک سو نمی‌توانم جهان را نتیجه شانس کور به حساب بیاورم، اما از سوی دیگر شاهدی بر یک نظم نیکوکارانه( بی عیب و هدفمند) یا نظمی از هر نوع در جزئیات، نمی‌توانم ببینم.»نامه‌ای به جوزف هوکر؛ ۱۰ سال پیش از مرگ۱۲ ژولای ۱۸۷۰)Hull,2003,183)(برگرفته از : بادامچی، میثم؛ تکامل داروینی و فلسفه علم در قرن نوزدهم بریتانیا، ۱۳۸۶، مجله ذهن)منابع برای مطالعه بیشترپایا، علی.(۱۳۹۷). درآمدی   تاریخی به فلسفه علم(جان لازی‎2001)‎ . تهران . انتشارات سمت.کرمی، حسین‎(۱۳۹۰)‎  فلسفه علم؛ (جیمز لیدی‌من2002).[1] inductive[2]deductive[3]  جزئی در این تعریف یعنی دارای تشخّص و به دور از کلیّت؛ همانند واژه سقراط در مقابل فیلسوف که اولی جزئی است و دومی کلی.[4]  در تعریف واژگانی و ریشه‌یابی کلمه استقراء گفته می‌شود که به معنای قریه قریه رفتن و یا از این آبادی به آن آبادی رفتن است و به نوعی معنای استدلال استقرایی که دربردارنده شروع از جزئی‌ها و رسیدن به کلی است را تا حد خوبی می‌رساند.[5] Analogy[6] Losee, J[7] Ladyman, J</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی ۳</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%B3-d66lo85g3bnl</link>
                <description> فلسفه در کشتی بیگلفلسفه در سفرشماره‌های پیشینِ داروین و روش علمی را با معرفی کوتاهی از تعریف علم و شبه علم و تمایز این دو از هم به پایان بردیم. اکنون نوبت آن است که به سراغ خود نظریه تکامل یا نظریه شکل‌گیری حیات برویم و معیارهای علمی‌مان را با آن محک بزنیم.بسیار گفته شده که نظریه داروین نقطه عطفی در نظریه‌های علمی در زمان خویش بوده است و آن را با نام انقلاب داروینی در جهان علم معرفی می‌کنند؛ اما چرا؟ برای پاسخ به این پرسش باید نگاهی به تاریخ نظریه تکامل داشته باشیم.پیش از داروین نیز نظریه‌هایی در باب حیات بر روی کره زمین بر اساس یافته‌های زمین‌شناسی و بررسی فسیل‌ها و بقایای موجودات زنده در دوره‌های مختلف حیات، مطرح بوده است. نزدیک‌ترین فرد به داروین در این زمینه را می‌توان پدربزرگ او اراسموس داروین دانست که البته در قالبی شعرگونه در کتاب« قوانین زندگی ارگانیک(آلی)[1]» به شرح شکل‌گیری حیات پرداخته است. هم‌چنین می‌توان به آثاری چون تاریخ طبیعی عمومی اثر ژرژ لویی بوفون[2] اشاره کرد که معروف است اندیشه سلسله یا زنجیری از انواع که متعلق به اوست، راه را برای پذیرفتن نظریه تکامل فراهم آورد و نیز کتاب فلسفه جانورشناسی متعلق به ژان باتیست پیر آنتوان دو مونه شوالیه دو لامارک[3] فرانسوی که البته نظریه او در مورد تحلیل و یا کارآمد شدن اندامی در طی نسل‌ها با استناد به استفاده و یا عدم استفاده از آن عضو، مورد مخالفت داروین قرار گرفت چرا که او برخلاف لامارک بر این باور بود که صفات اکتسابی در اثر وراثت منتقل نمی‌شوند بلکه در اثر جهش ایجاد می‌شوند. جالب است بدانید ولفگانگ گوته[4] آلمانی(که شیفته حافظ شیرازی نیز بود)، پژوهش‌هایی در زمینه تکامل گیاهان داشته است.در حقیقت اندیشه تکامل موجودات و هم‌چنین وجود شباهت‌هایی در گونه‌های حیات و انقراض برخی از جانوران ابتدایی و شکل‌گیری گونه‌های جدید که بر اساس یافته‌های زمین‌شناسی به تبیین چگونگی حیات می‌پرداختند، پیش از داروین نیز مطرح بوده است هرچند که همگی دارای مبانی و نتایج یکسانی نبودند. اما هرکدام از آن‌ها به نوعی سهمی در شکل‌گیری نظریه انتخاب طبیعی در ذهن داروین داشته‌اند. این سهم حتی به یک نظریه‌پرداز در زمینه علم اقتصاد و جمعیّت‌شناسی به نام مالتوس[5] نیز تعلق می‌گیرد. شاید تعجب کنید، اما ویژگی بارز و ابتکار داروین دقیقا در همین نقطه است. آن‌چه سبب شد زیست‌شناسی تبدیل به یک علم و شاخه‌ای مجزا از زمین‌شناسی گردد، بذل توجه هم‌زمانِ داروینِ جوان به تحلیل‌ها و نظریه‌های غیرتجربی، جهت تبیین مشاهده‌ها و یافته‌های برگرفته از پژوهش‌های زمین‌شناسی اوست. ویژگی بارز داروین -همانند هر دانشمند تاثیرگذار در تاریخ دانش و اندیشه بشری- توجه هم‌زمان به تجربه(داده‌های تجربی) و تحلیل فلسفی جهت رسیدن به یک تبیین علّی برای چگونگی شکل‌گیری حیات است. چیزی که بنا به نقل مایکل روس[6] : داروین معتقد بود که نظریه انتخاب طبیعیِ او معادلی زیست‌شناختیْ برای گرانش نیوتنی است و این موضوع با توجه به دوران ویکتوریایی و غلبه فیزیک نیوتنی، که او در آن زیست می‌کرد، اصلا تعجبی ندارد.برای ذکر چند نمونه از توجه و اهتمام او به فلسفه علم، می‌توان به مطالعه کتاب‌های فیلسوفِ علم زمانِ خود یعنی هیوول[7] اشاره کرد که هم در دوران تحصیل در کمبریج و هم پس از بازگشت از سفر پنج ساله‌اش صورت گرفت. کتاب گفتاری مقدماتی در مطالعه فلسفه طبیعی را در دوران تحصیلش و سه جلد کتاب تاریخ علوم استقرایی هیوول را نیز پس از بازگشت از سفر با کشتی بیگل تهیه و مطالعه نمود و حتی به گفته مایکل روس، بر جلد نخست آن حاشیه‌هایی نیز افزود. علاقه او به مطالعه در زمینه فلسفه حتی در سفر ماجراجویانه با کشتی بیگل با همراه داشتن کتاب پیشرفت و فزونی دانش که اثری فلسفه علمی از فرانسیس بیکن[8] در مورد چگونگی طبقه‌بندی علوم است، نشان از این توجه هم‌زمان به نظریه‌های فلاسفه علم چه در زمان خود و چه در گذشته دارد[9]. همین ویژگی و البته ابتکار عمل او در زمینه تبیین داده‌ها و اطلاعات تجربی حاصل از سفر پنج ساله‌اش سبب شد که از پنج حقیقت(واقعیّت) مشاهدتی سه نظریه(نتیجه) بر اساس استقراء و تمثیل خارج کند که به گفته خود او نظریه انتخاب طبیعی که برخی آن را قانون انتخاب طبیعی می‌نامند و برگرفته از یک استنتاج استقرایی-قیاسی است، بدنه اصلی این تبیین را تشکیل ‌دهد.برای درک بهتر این آمیزش، خوبست پیش از هرچیز با استقراء بیکنی آشنا شده و سپس به تفاوت استنتاج قیاسی و استقراء تجربی بپردازیم. در نهایت با ورود به نظریه تکامل داروینی، ترکیب این دو را در قالب روشی برای تبیین یافته‌های مشاهداتی، شاهد خواهیم بود. روشی که از سویی دیگر و به گفته فیلسوفان علم، مبتنی بر استنتاج بر اساس بهترین تبیین، نیز بوده است.پس برای آشنایی با چند اصطلاح فلسفه علمی تا شماره بعدی صبر کنید، اما اگر تمایل داشتید می‌توانید ضمن مرور این چند منبع برای مطالعه بیشتر به دو اصطلاح رایج در نظریه تکامل به نام‌های انتخاب طبیعی و انتخاب مصنوعی، کمی فکر کنید. به نظر شما کدام یک از این دو می‌تواند مقدمه دیگری باشد؟ و اساسا چه ارتباطی با یکدیگر در ذهن خلاق داروین داشته‌اند؟منابع برای مطالعه بیشتربادامچی، میثم:« تکامل داروینی و فلسفه علم قرن نوزدهم بریتانیا»،   ذهن، ۱۳۸۶، شماره ۳۰Darwin   Online: Darwin&amp;#x27;s Publications (darwin-online.org.uk)Francis   Bacon (Stanford Encyclopedia of Philosophy)[1] Zoonomia, Erasmus Darwin[2] Buffon[3] Jean Baptiste Lamarck[4] Wolfgang von Goethe, Johann[5] Malthus, Thomas Robert[6] Ruse, M[7] Whewell[8]Bacon, F[9]  البته در مورد نتیجه رضایت‌بخش این فیلسوفان علم در وام‌گیری چارلز داروین از نظریه‌های فلسفی‌شان نمی‌توان با قطعیّت سخن گفت.</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی؛ علم و شبه علم(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%B2-i0txje2o5km6</link>
                <description>؟در این قسمت می‌خواهیم یک بار برای همیشه تکلیف خود را با حوزه‌هایی چون اختربینی، هومیاپاتی[1]و سایر نظریه‌های شبه علمی یک سره کنیم. پس این مقاله را تا انتها همراهی کنید.سخن از ویژگی‌های شبه علم بود و برشمردن معیارهای آن. انحراف از استاندارد شاید رایج‌ترین واژه‌ای است که به منظور ارزیابی و معیار شبه علم در برابر علم استفاده می‌شود. دومین عبارت پیش‌گویی( و نه پیش‌بینی) است که خارج از درستی یا نادرستی آن، یک ویژگی شبه علمی است. اما به لحاظ تکنیکی معیاری که می‌توان به آن پرداخت این است که آیا شبه علم دارای ویژگی بی‌زمانی است؟ یا به بیان ساده آیا شبه علم بودن، یک نشان همیشگی است؟ در پاسخ می‌توان گفت که علم به هیچ وجه یک ویژگی دایمی یا همیشگی نیست. حداقل بر اساس سه روش متعارف علمی که عبارتند از: آزمون‌پذیری تجربی، نقد هوشمندانه و کشف زمینه‌ها و مبانی جدیدنمی‌توان ویژگی بی‌زمانی یا دایمی بودن را به علم نسبت داد و این ناتوانیِ مثبت به مرزهای علم و شبه علم نیز سرایت می‌کند. بنابراین اولین برداشتی که از این ویژگی می‌توان دریافت، این است که احتمال دارد چیزی در حال حاضر در دایره علم باشد و برای زمانی دیگر -در گذشته و یا شاید آینده- اعتبار شبه علمی داشته باشد.اگر شماره‌های پیشین این نوشتار را به خاطر داشته باشید بحث اصلی برای تعریف علم به مرزبندی علم و شبه علم رسید، اما معیارهای جایگزینی هم برای تعریف شبه‌علم در ادبیات فلسفه علم وجود دارد که برخی همان‌طور که پیش از این هم اشاره شد تک ویژگی هستند و برخی دارای چندمعیار هم‌زمان هستند. شماره نخست علم و شبه علم را با معرفی یک معیار چندگانه برای شبه علم شروع کردیم. در این شماره به سراغ تک ویژگی‌ها می‌رویم. تک ویژگی‌هایی که بیشتر ملاکی برای تعریف علم از آن‌چه علم نیست قلمداد می‌شوند:نخستین تک معیار مربوط به ایده پوزیتیویسم منطقی است که به نام تاییدپذیری آن را می‌شناسیم اما این معیار بیشتر برای مرزبندی علم و متافیزیک مناسب است. به عبارتی مرز دقیقی برای جدایی مذهب از متافیزیک و هم‌چنین هر دوی این‌ها از شبه علم به دست نمی‌دهد.دومین معیار، ابطال‌پذیریپوپری است که البته تعیین نوع این ابطال‌پذیری که به دو صورت منطقی و تجربیمطرح شده است کمی حوزه‌های علم را جابه‌جا می‌کند. برای ما که دغدغه مهم مان نظریه تکامل است ابطال‌گرایی تجربی پوپری نظریه داروین را از حیطه علم خارج می‌کند، همان‌طور که خود او به صراحت در مورد انتخاب طبیعی اظهار کرده بود که تنها چیزی که از آن دست گیرمان می‌شود(به لحاظ تجربی) این است که بازماندگان بقاء می‌یابند![2] اما جناب پوپر در نهایت نظریه خویش را تعدیل داد و به ابطال‌پذیری منطقی رضایت داد و اظهار کرد: « هرچند نظریه داروین به سختی قابل آزمون می‌باشد اما قابلیّت آزمون پذیری و ابطال را داراست.»توماس کوون فیلسوف بعدی است که علم را با معرفی علم نرمال و ویژگی puzzle-solving  معرفی می‌کند. احتمالا نام انقلاب‌های علمی او را شنیده‌اید. او علم بین دو انقلاب را دارای ویژگی‌های اصلی علم می‌داند که مرز بین علم و شبه علم را در این دوره می‌توان پی گرفت. این دوره نرمال و به اصطلاح، بدون تنش در ادبیات کوون تعبیر به پارادیم شده است. تامس کوون برای دوره نرمال یا علم طبیعی، ویژگی اصلی فعالیّت علمی را در حل کردن یک نقشه پیچیده می‌ییند که بر اساس پذیرش یک نظریه در جریان این فعالیّت انجام می‌گیرد. نمونه مثال‌ها که اصطلاح دیگر پوپری است در حقیقت نقشه راهی است که هر مسئله جدیدی با کمک آن‌ها در بستر همین فضای علم طبیعیِ پذیرفته شده حل خواهد شد. از نظر کوون انقلاب علمی زمانی رخ می‌دهد که دیگر شدت ناسازگاری‌ها با نظریه در حال جریان، تاب حل مسائل جدید را نداشته باشد. انتقادی که به شدت دامن‌گیر نظریه انقلاب‌های علمی است، جهت‌گیری جامعه‌شناسی آن است که درواقع حوزه انتقادی عقل را در فضای اجتماعی و در تشابه فعالیّتی سیاسی در بستر جامعه شبیه‌سازی می‌کند.اگر از ابطال‌گرایی شکاکانه لاکاتوش[3] که فرایند علمی را مستقل از خود امور واقع یا فکت‌ها برمی‌شمرد، بگذریم و هم‌چون فایرابند[4]نخواهیم علم را از روش‌مندی منحصر به فرد خالی کنیم، به نظریه‌های میانه‌ای می‌رسیم که البته جامعیّت یک تعریف کاربردی در زمینه علم و شبه علم را ندارند هرچند که نمی‌توان به راحتی هم از آن‌ها عبور کرد. برای مثال پل تاگارد[5] بر این باور است که شبه علم دارای دو مولفه اساسی است:یک: قابل پیشرفت نیستدو: در تعامل با سایر نظریه‌ها قابلیّت حل مسئله ندارد.و یا ریچ[6] شبه علم را عاری از نیازمندی‌های یک‌پارچه شده در نظام علمی می‌داند که البته این تعریف ضعیف می‌تواند نظریه‌های معرفت‌شناسی را داخل در حوزه شبه علم نماید ولیکن نظریه خلقت‌گرایی در باب حیات را چون با اصولی که علوم را به هم متحد و یکپارچه می‌کند در تناقض است، از دایره علم خارج می‌کند. اما به طور کلی بیان این‌که علم یک دانش سیستماتیک است تعریفی قوی برای مرزبندی علم و شبه علم نیست.اگر این تعریف‌های مرزبندی تک شاخصی را کنار بگذاریم تنها به یک نظر که دارای معیاری چندگانه در این مرزبندی است خواهیم رسید و آن نظریه مرتون[7] با معرفی ۴ ویژگی برای تمیز علم و شبه علم است:معیار جامعیّت معیار یکپارچگی معیار بی‌غرضی معیار شک‌گرایی سازمان یافتهخب احتمالا خواهید پرسید که فایده کاربردی این همه تعریف و معیار برای مرزبندی علم و شبه علم چیست؟استفاده در عمل مفهومی است که ذهن هر فلسفه خوانی را به سمت فیلسوف مشهور اتریشی؛ ویتگنشتاین[8] خواهد برد، جالب است بدانید که یکی از احتجاج‌های مطرح در زمینه مرزبندی و معیارهای علم و شبه علم به نظریه معروف شباهت خانوادگی او استناد می‌کند که بر این اساس استدلال می‌شود که نیازی به چنین خط‌کشی‌های دقیق برای دست‌یابی به معیار واحد و یا مطمئن نیست؛ بلکه هم‌چون تشخیص هم‌خانواده بودن در یک فامیل که احتمالا فاقد برخی ویژگی‌ها نیز باشند به راحتی علمی بودن در قیاس با سایر نظریه‌های علمی مشابه قابل پیگیری است. اما اگر این تساهل منجر به هم‌رتبه دانستن نظریه حیات هوشمند و یا نظریه آفرینش‌گرایی با نظریه تکامل داروینی شود چطور؟بیایید یک مروری داشته باشم؛ شکی نیست که ما به معیار مرزبندی علم از شبه علم و ناعلم نیاز داریم اما همان‌طور که برای تعریف خود علم نمی‌توانیم تنها به یک تعریف و معیار بسنده کنیم به طور مشابه برای تمیز علم از شبه علم نیز می‌توانیم برپایه تعریفی مرتبط با حوزه مورد بررسی آن نظریه شبه علم را از علم متمایز نماییم. پس در ادامه بهتر است با ارایه مثال‌هایی از شبه علم‌های متعارف اطراف‌مان نگرانی ناکارآمدی این بسیاری معیارها را تا حدی برطرف ‌کنیم.در شماره پیشین این نوشتار ۷ معیار کلی به صورت هنجاری برای معرفی شبه علم معرفی شد؛ اگر آن معیارها را بپذیریم تلاش برای اتوریته دانستن یک نظریه و یا مخفی کاری درون ذاتی یک نظریه و یا حتی بی تفاوتی نسبت به تکذیب اطلاعات مورد ادعای آن و تمام چهار معیار دیگر (که حتما به خاطر دارید!) را می‌توان در قالب دو مدل از شبه علم طبقه بندی کرد:یک: شبه علم‌هایی که تنها سودای پیشرفت نظریه خود را دارند.دو: شبه علم هایی که در تضاد با یک نظریه خاص علم ظهور می‌کنند.بر این اساس دانش‌هایی هم‌چون هومیاپاتی، اختربینی و... در ردیف دسته اول هستند که لطمه مستقیمی به جامعه علمی نمی‌زنند و حتی بر اساس برخی معیارهای ضعیف مرزبندی شبه علم گهگاهی در طول زمان شانس قرار گرفتن در ردیف یک نظریه علمی و قابل آزمون را گرفته‌اند( البته این مطلب را در مورد اختربینی نمی‌توان پذیرفت) و نظریه‌هایی چون انکار واکسیناسیون!، انکار حقایق مربوط به بیماری‌های دخانیات و انکار نسبیّت و حتی انکار هولوکاست با توجه به شواهد تاریخی مستند آن در دسته دوم شبه علم ها قرار خواهند گرفت. و از همه مهم‌تر و جالب تر این‌که  سخت بودن پذیرش نظریه تکامل داروینی مخالفان آن را در تلاشی افکنده است که دسته سومی از شبه علم را رقم زده‌اند که هر دو مدل شبه علم را با هم دارا هستند یعنی نظریه‌های آفرینش‌گرایی و حیات هوشمند در دسته سومی از این طبقه‌بندی قرار می‌گیرند که شامل هر دو دسته پیشین می‌باشد.؛ زیرا هم در ترویج نظریه خاص خود اصرار دارند و هم به عنوان رقیبی برای نظریه تکامل داروینی آن را انکار می‌کنند-البته اگر نظریه طراحی هوشمند را نمونه به روز شده‌ای از نظریه آفرینش‌گرایی بدانیم.اما چگونه:نظریه آفرینش‌گرایی به عنوان یک نظریه برگرفته از کتاب مقدس(ادیان ابراهیمی) که اشاره‌ای به شکل‌گیری حیات در نخستین لحظه‌های پیدایش و به اصطلاح آفرینش حیات دارد؛ برای طرفداران باور مذهبی نظریه‌ای قابل احترام و توجه است[9]؛ اما اگر آن را به عنوان یک معیار و یا به بیان دقیق‌تر یک بیّنه برای توصیف علمی از جهان در حیطه علم زیست‌شناسی قلمداد کنیم، نظریه‌ای فاقد ملاک‌های علمی و قابلیّت ارزیابی است. برای مثال و ذکر تنها یک نمونه، ادعای ایشان در انتساب مدت شکل‌گیری حیات بر روی زمین که عددی در حدود کمتر از ۱۰۰۰۰ سال است و بر اساس روی‌دادن یک سیل و یا طوفان جهانی می‌باشد که با شواهد دیرینه‌شناسی و زمین‌شناسی سازگار نیست. و این ناسازگاری با شواهد تجربی، یک مسئله مهم در نظریه‌های علمی است.[10]نکته مهمی که معمولا مورد غفلت قرار می‌گیرد این است که در ویراست‌های بعدی کتاب منشاء گونه‌ها او به وجود چنین حسّاسیّتی احترام می‌گذارد و اذعان می‌کند که الزاما نظریه او تعارض مستقیم با باور مذهبی ندارد: « علت واضحی نمی‌بینم که الزاما دلایل مشروح این کتاب به باورهای مذهبی کسی لطمه‌ای بزند.Darwin:1899, 466) (» در شماره‌های بعدی که به سراغ چارلز داروین و دوران پر تلاطم فکری او تا رسیدن به نظریه انتخاب طبیعی می‌رویم درک بهتری از چگونگی رسیدن او به این نظریه با توجه به دلایل و شواهد قابل مشاهده و البته روش علمی او با توجه به فلسفه علم مطرح در زمان خود خواهیم داشت. در حقیقت می‌خواهیم با کمک معیارهایی که تا به این‌جا از آن‌چه علم را از غیر خودش مجزا می‌کند یافته‌ایم، نگاهی دقیق‌تر به شکل‌گیری نظریه تکامل داروینی داشته باشیم تا در دفاع از آن مستدل به دلایل علمی باشیم.سخن آخر این‌که بارزترین ویژگی برگرفته از معیارهایی که برای شبه علم بودنِ یک نظریه در آن هفت معیار برشمردیم، عدم تمایل به تغییر است چیزی که با ذات علم و تفکر نقادانهِ منتسب به آن در تضاد است. پس اگر به شدت بر روی یک نظریه علمی تعصب دارید و یافته‌های جدیدی که می‌تواند آن را زیر سوال ببرد را به راحتی نفی می‌کنید بدانید که در یک روحیه شبه علمی در دفاع از علم محصور شده‌اید و بی‌شک روحیه متواضعانه علم‌ورزی به دور از این احساس تمامیّت است.منابعDarwin, “The origin of species”,189919xx_OriginPersian_F2522.pdf (darwin-online.org.uk)Hansson,  Sven Ove, &quot;Science and Pseudo-Science&quot;, The Stanford  Encyclopedia of Philosophy (Fall 2021 Edition), Edward N. Zalta (ed.), https://plato.stanford.edu/archives/fall2021/entries/pseudo-science[1] homeopathy[2]  Survivors survive.(البته این را با بقای بازماندگان در زبان فارسی اشتباه نگیرید!)[3] Lakatos[4]  Feyerabend[5]   Thagard,P[6]  Reisch, G[7]  Merton[8] Wittgenstein, L[9] در حقیقت استناد به یک متن که می‌تواند تعبیری استعاری نیز داشته باشد ملاکی برای نظریه‌ای برپایه شواهد تجربی نمی‌تواند باشد و در جای دیگری قابل ارزیابی است.[10] البته نظریه‌ها و بیان‌های متفاوتی از آفرینش‌گرایی موجود است اما استناد ما در این‌جا آفرینش‌گرایی در زمان خود داروین است. برای آشنایی با این تقریرها به اینجا سری بزنید.</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%B1-svw4livapgvm</link>
                <description>فیک یا اصیل؟علم و شبه علمبر این باورم که شبه علم با توجه به تمام مخاطراتی که همیشه برایمان به ارمغان! آورده اما، یک کمک اساسی به جریان علم و علم‌ورزان داشته است و آن لطفی است که به مدد تلنگرهایی که بر ساختار و بدنه علم وارد کرده؛ شکوفایی و تبیین درست مرزهای علم و تعریف‌های شسته رُفته از علم را از سوی نهادهای علمی، عایدمان کرده است؛ پس بیایید کمی قدرش را بدانیم.):در این شماره به کمک تعریف ویژگی‌های شبه علم می‌خواهم مرز آن را با علم مشخص کنم تا نزدیکی بیشتری با آن‌چه قرار است علم بنامیم پیدا کنیم. برای خود من پیش از آن‌که بخواهم به سراغ تبیین فلسفه علمی و تبیین مرزهای علم و شبه‌علم، از نظر منابع قابل استناد آن بروم، شبه‌علم چیزی است که نه می‌توان آن را رد کرد و نه می‌توآن آن را اثبات کرد. اما قبول دارم که این تعریف قانع کننده نیست. برای درک بهتر موقعیّت شبه علم در تبیین مرزهای علم باید دقت کنیم که این موقعیّت یک رابطه چند مولفه‌ای است که در سوی دیگر آن غیرعلم یا ناعلم نشسته است. درواقع برای دست‌یابی به تعریف ملموس‌تری از علم باید مرز آن را با شبه علم و غیرعلم و هم‌چنین علمِ بد، همزمانً مشخص نماییم.من یک شبه علم هستم زیرا:· معتقدم که نظریه من یک اتوریته است یا خیلی ساده نظریه من مقتدرانه جولان می‌دهد· من از آزمایش‌هایی حرف می‌زنم که قابل تکرار نیستند· مثال‌ها (شاهدمثال‌ها) ی من دست‌چین شده هستند· تمایلی به آزمون ندارم· به تکذیب اطلاعات منتسب به خودم بی‌توجهم· کمی دچار مخفی‌کاری درونی‌ام· می‌توانم تبیینی را بدون جایگزین کردن تبیین دیگری کنار بگذارم...خب تعجب نکنید قرار نیست که همین ابتدای راه بحث را ببندیم. این‌ها بخشی از زحمت اندیشه‌ورزان و یا احتمالا دانشمندانی است که با نگرانی در مورد مرزهای علم سعی در تبیین ویژگی‌های شبه علم داشته‌اند. اما سابقه این مرزبندی به کجا می‌رسد؟ و یا آیا داستان به همین جا ختم می‌شود؟ریشه و ورود شبه علم به قرن هفدهم و ظهور علم تجربی برمی‌گردد. در حقیقت در مواجهه دانش مذهبی و علم تجربی واژه شبه علم خیالی یا خیال‌انگیز (Fantastical pseudo-science ) توسط جیمز آندرو[1] به ادبیات علم و فلسفه راه یافت. امروزه اما شاهد واژه‌های مشابهی با معیارها و حوزه‌های گسترش مختلف در اطراف علم هستیم از جمله: parascience, badscience, non-science, unscience. این واژه‌ها با ورود علوم مختلفی چون عصب‌شناسی و مباحثی چون نظریه بازی‌ها به ساختار متعارف علم که ارتباط بین علوم اجتماعی، ریاضیات و علوم کامپیوتر و ساختار فیزیولوژیکی انسان را در پی داشته‌اند؛ دغدغه‌مندان حوزه فلسفه و علم را نسبت به تعریف مرز تبیینی علم حساس نموده است. اگر به فرهنگ واژه‌یابی آکسفورد مراجعه کنیم برای تعریف شبه علم با چنین عبارتی مواجه می‌شویم: مجموعه‌ای از باورها (در مورد همه چیز در جهان) که به اشتباه گمان می‌شود که بر پایه روش علمی است یا دارای اعتباری است که حقایق علمی در حال حاضر، دارا هستند.اما از آن‌جایی که علم علاوه بر این‌که یک فرایند تبیینی[2] است، دارای ویژگی هنجاری یا تجویزی[3] هم می‌باشد،  ازین جهت باید روشن سازد که شبه علم دقیقا چیست؟ مدخل «علم و شبه‌علم» دانش‌نامه استنفورد تعریف نهایی و اصلاح شده‌ای از آن را برپایه نظر صاحب‌نظران این حوزه بدین شکل در دارابودن دو مولفه زیر معرفی می‌کند:یک: (شبه علم) چیزی است که از معقول‌ترین دانشی که درباره ماده-موضوع خود است و قابل دسترس است فاصله و انحراف دارد.دو: (شبه علم) بخشی از نظامی است که مولفه‌های اصلی آن سعی در ایجاد بیانی از آن نظام دارند که دربردارنده دانش معقول ماده موضوع خود است.این دو تعریف بیان‌های جایگزینی هم دارند و برای پوشش دادن به همه موارد شبه علمی گاهی نیاز به نوسان بین این تعریف‌های مکمل داریم؛ اما هدف اصلی ما از رجوع به شبه علم، دست یافتن به تعریفی جامع و سرراست برای علم بود. این تعریف به صورت‌های مختلف در مقاله‌ها و نظریه‌های علمی انجام شده است. برخی از آن‌ها مرزبندی علم و شبه علم را به صورت تک ویژگی و برخی نیز آن را با چند مولفه تعریف کرده‌اند. برای مثال برخی مسأله اصلی را در این نمی‌بینند که چگونه علم را تعریف کنیم بلکه مسئله این است که ایا چیزی که علم تعریف می‌شود کارکرد علم را داراست؟ به ویژه در بهره‌وری از دانش و یافته‌های معقول در ماده موضوع خود. گروهی دیگر هم‌چون درکسن[4] بر این باورند که درحقیقت پشت شبه علم یک شخص قرار گرفته و نه یک نظریه، بنابراین علم، گرایشی عقلانی یا دارای معیار برپایه یک نهاد یا جامعه است، ازین‌رو فرقی بین جادوگری در عهد قدیم و علم فردی در دنیای مدرن وجود ندارد. اما نکته باریک در این تعریف این است که بیم آن می‌رود که بیش از حدِ مجاز علم را تبدیل به یک نهاد اجتماعی و متاثر از آن نماید.ازسویی دیگر تعریف‌های مرزبندی علم و شبه علم هنگامی که به طور تجویزی به یک برنامه پژوهشی هم‌چون یک رشته معرفتی یا چون معیار و دکترینی شناختی معرفی شود و یا حتی به گروهی با فعالیّت علمی متعارف ارجاع داده شود و یا به یک نظریه یا پرسش علمی استناد شود هرچند که سازوکار مشخص و حساب شده‌ای را نوید خواهد داد اما هنوز بر سر سطح‌بندی این معیارها و یا نحوه ارزیابی و تخمین پیشرفت آن‌ها و بنیان پشت صحنه چنین تجویزی بحث و اختلاف نظر وجود دارد. خب به نظر شما چاره کار چیست؟ ایا به همین قدر بسنده کنیم؟در ادامه با مثال‌های ملموسی از شبه‌علم‌های آشنا و بسیار متعارف اطرف‌مان آشنا خواهیم شد، حساسیّت دست‌یابی به تعریفی دقیق‌تر و البته راحت‌تر برای مرزبندی علم و شبه علم را بیشتر درک خواهیم کرد. به ویژه این‌که یکی از این مثال‌ها همان دغدغه اصلی‌مان یعنی نظریه تکامل داروینی و مواجهه شبه علمی با آن باشد. پس لطفا به این کم بسنده نکنید!منبعHansson, Sven Ove, &quot;Science and Pseudo-Science&quot;, The   Stanford Encyclopedia of Philosophy (Fall 2021 Edition), Edward N.   Zalta (ed.), https://plato.stanford.edu/archives/fall2021/entries/pseudo-science[1] J. P. Andrew[2] توصیف، تبیین و یا توضیح درحقیقت تعریفی برای یک نظریه و قانون علمی است که به معرفی چگونگی یک رویداد می‌پردازد.Explanation[3] تجویزی یا هنجاری بودن نظریه در علم و به طور کلی ساختار علم به معنای دارا بودن بایدها و معرفی معیار تشخیص آن از غیر خود است. Normative[4] Derksen</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروین و روش علمی؛ واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-bumegenyyhgn</link>
                <description>کارل پوپر[1] بر این باور است که نظریه تکامل یعنی: « کسانی که سازگاری بهتری نشان می‌دهند؛ شانس بیشتری برای داشتن فرزند دارند». هدف او از این تعریف ارایه‌ی نظریه بر پایه‌ی چیزهایی است که واقعا وجود دارند. او تنازع بقا و یا انتخاب طبیعی را استعاره می‌داند، نه بیانی نظری؛ و مصداقِ درست نظریه داروین را همین امور واقعی برمی‌شمرد. چنین تاکیدی بر وجود واقعی از سوی یک فیلسوف علم، مربوط به طبیعت علم تجربی است که در ارتباط با امور مشاهده پذیر و قابل آزمون تجربی است. البته می‌دانیم که اگر علم را منحصر به آزمون‌پذیری صرف تفسیر کنیم، بیشتر بر پایه‌ی نظر پوزیتیویسم منطقی[2] و با معیار ارزیابی یک نظریه علمی بر اساس اثبات یا به بیانی بهتر تاییدپذیری آن است؛ اما از سویی دیگر،  آنچه علم تجربی را از سایر معرفت‌های بشری متمایز می‌کند ویژگی مهم آن در مشاهده و آزمایش بر روی داده‌های واقعی، به عنوان یک شیء موجود در طبیعت است و از این منظر تعریف پوپر، بیانی نزدیک‌تر به جامعه‌ی علمی مورد بحث خواهد بود؛ حتی اگر در قدم اول به نظرمان عجیب بیاید. ---از چالش‌های معرفت‌شناسی پوپر در آن سخنرانی معروف عبور می‌کنیم!حال اگر با قدری تسامح، این تعریف را برای ورود به بحث روش علمی نظریه تکامل بپذیریم باید پیش از آن روشن کرده باشیم که منظورمان از علم؛ روش علمی و ملاک‌های ارزیابی آن چیست؟ و از همه سخت‌تر به این پرسش پاسخ دهیم که تعریف یک نظریه علمی برای جامعه علمی چگونه صورت می‌گیرد؟(اگر واقعا صورت گرفته باشد!!).آیا برای این تعریف معیار و یا معیارهای واحدی مورد توافق است؟ یا به طورکلی فرایندی که یک دانشمند برای رسیدن به نظریه‌ای علمی طی می‌کند چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا از سوی علم‌پردازان، علم محسوب شود. پیش از آن هم‌چنین باید بدانیم علم در بیانی وسیع‌تر از علم تجربی و به معنای محض آن چه ویژگی‌ها و چارچوبی دارد؟اگر از عهده تمام این پرسش‌ها برآمدیم می‌توانیم به سراغ ذهن خلاق و البته دقیقِ داروین برویم و نگاهی روش‌مند به نظریه تکامل داشته باشیم. این نگاه را با تعریف ساده‌ای از هر یک از روش‌های استقرایی؛ قیاسی تمثیلی و ابطال‌گرایی پوپری آغاز کرده و درنهایت بر اساس آن تعریف‌ها، پای‌بندی نظریه داروین را از چهار روش مطرح شده و به طور کلی ارزیابی روش‌مند نظریه تکامل، مورد ارزیابی قرار می‌دهیم.در نوشتار پیشین، اشاره داشتیم که چارلز داروین بریتانیایی چگونه به بحث‌های فلسفی پیش و هم‌زمان خود توجه داشت و سعی در همراهی و جلب نظر فیلسوفان علم با نظریه تازه تاسیس خود داشت. هرچند که حداقل می‌توان گفت در زمان ارایه نظریه، قدری از این شانس کم بهره بود؛ اما او خود اذعان داشت که باورپذیری نظریه‌ای در مورد حیات و به دور از باورهای ریشه‌دار سنّتی کاری بس سخت و مسیری دشوار است. اما به قطع یقین این دشواری دلیلی بر خالی کردن عرصه و عدم تلاش برای همه‌فهمی و همه‌پذیری آن نخواهد بود. همان‌گونه که به صراحت در نامه‌ای به هاکسلی بیان می‌کند که: « هاکسلی عزیزم نبرد بسیار طولانی است حتی پس از مرگ من و تو نیز سالیان دراز ادامه خواهد یافت.»گام نخست؛ تعریف علم:اگر هنوز جزء آن دسته از کسانی هستید که باور دارند برای هر واژه و مفهوم یک تعریف مطلق و مورد قبول که به اصطلاح عامیانه- مو لای درزش نرود- وجود دارد؛ باید بگویم که وقت‌تان را با خواندن این سطرها تلف نکنید! این ناامیدی شیرینی است، چرا که دقت نظر نهفته در دل آن هر ذهن انتقادی و دقیق را کنجکاو می‌کند. نکته مخفی این نا-بودگیِ معنای واحد برای تعریف علم، ریشه در تخصصی و شاخه‌ای شدن روز افزون پدیده‌ای به نام: علم؛ دانش و یا معرفت است. جستجو برای یافتن تعریف‌ها با توجه به حوزه‌های تخصصی علوم اگر ما را به ورطه نسبی‌گرایی محض و شکاکیّتی منجر به انکار هرگونه تعریف و معنا نکشاند؛ در حالتی میانه به دسته‌بندی و دقت نظر و بیان کارایی هر تعریف در حوزه اعتبار خویش، خواهد رساند. پس ما در این‌جا رویه‌ای میانه برای تعریف علم و واژه‌های مرتبط با آن را دنبال خواهیم کرد.در بیانی ساده برای توضیح روش علمی در دانش‌نامه استنفورد و بر اساس نظر هیوئن[3] پس از سه مرحله تعریفِ روش علمی و ذات علم که به صورت زیر آن را دسته‌بندی می‌کند، دوره‌های:یک.  ارسطویی-افلاطونی یعنی قطعیّت مطلق بر اساس شواهددو.  سپس مرحله دوم یعنی رسیدن به ذات استقرایی علمسه. و پس از آن مرحله سوم که ابطال‌پذیری است( البته با اندکی اغماض)را معرفی کرده و می‌گوید: اکنون وارد مرحله‌ای شده‌ایم که هیج‌یک از این تعریف‌ها قانع‌کننده نیست و شاید بتوان در اجماعی با نظر هاک[4] این تعریف را در فنّی‌بودن نظریه علمی دانست از این جهت که الزاما پرسش‌های علمی چیزی متفاوت از سایر اندیشه‌ها نیست اما چگونگی پاسخ به آن‌ها فنّی‌تر، تخصص‌محورتر و با دقّت بیشتری انجام می‌شود. این مطلب را به نوعی دیگر جوزف اگسی[5] در توضیح چرخش پرسش‌ها در باب چیستی علم بیان می‌کند؛ او معتقد است که نخست پرسش ما بر سر چیستی علم بود و سپس به پرسش در باب ذات و ماهیّت علم تغییر کرد و سپس به این‌که چه چیزی علم را از دیگر موضوع‌ها جدا می‌کند رسیدیم و در نهایت این پرسش به شکلی تقلیل‌یافته، جای خود را به چیستیِ ویژگی یا مشخصه خاصِ علم داد.پس اگر موافق باشید فعلا این تعریف را در عوض تعریف‌های سنّتی از علم چون:یک معرفت به مجموعه علم تعلّق دارد؛ اگر و فقط اگر یقینی باشدعلم جنون پرومته‌ای است؛ جست‌وجوی راز عالمعلم طبقه اجتماعی معتبری است که اعتبار خود را به ایده‌هایش وام می‌دهد...بپذیریم و با بیانی ساده نحوه تبیین فنّی یک چالش و مسئله در حوزه تخصصی آن را ملاکی برای علمی بودن آن در نظر بگیریم. اما در این‌که این ملاک‌ها از سوی جامعه علمی چیست و به بیانی چگونه می‌توان علم را از ناعلم متمایز کرد، باید اندکی صبور باشیم...منابع برای مطالعه بیشتر:On The Orion of Species, By Charles Darwin.Stanford, Scientific Methods, By Andersen, Hanne and    Hepburn, Brianhttps://medium.com/@humanoriginproject/darwins-theory-of-evolution-in-5-easy-points-7682f47986adپوپر، کارل . (1986). زندگی سراسر حل  مسئله است. (ترجمه‌ی شهریار خواجیان) تهران. نشر مرکز.شنکر، اس. جی .. (2012). تاریخ فلسفه‌ی غرب راتلج؛ جلد نهم. ابوالفضل حقیری.  تهران ۱۳۹۲. انتشارات حکمت.[1] Karl Popper[2] نظریه‌ای در فلسفه علم مشهور به نظریه تحصّلی در باب روش علم، که توسط اعضاء حلقه وین در قرن بیستم ظهور کرد؛ تجربه‌گرایی منطقی نام بهتری برای این دیدگاه فلسفی است.[3] Hoyningen-Huene[4] Haack[5] J Agssi</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 18:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب روان‌شناسی ادراک زمان</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-csqhwpuqveoy</link>
                <description>نوشته مارک ویتمن عنوان گزارش: ادراک زمان چگونه صورت می‌گیرد؟ نگاهی بر کتاب «روان‌شناسی ادراک زمان[1]» نوشته روان‌شناس فیزیولوژیست دکتر مارک ویتمناغلب تجربه کش‌آمدگی زمان را در موقعیّت‌های خسته‌کننده و در قیاس با افراد دیگر حاضر در آن موقعیّت بخصوص داشته‌ایم. شاید برای تجربه اول، کمی به نظرمان عجیب می‌آمد اما با تکرار آن تقریبا عادت می‌کنیم که درک ما از گذر زمان در شرایط متفاوت و در نسبت با افرادی با تجربه‌ها، توانایی‌ها و شرایط فیزیکی متفاوت نسبت به ما، یکسان نیست.روان‌شناسی ادراک زمان عنوان کتابی است که با پرداختن به این تفاوت‌ها در زندگی روزمره سعی در بررسی ریشه‌های علّی آن در آزمون‌های روان‌شناسی و آزمایش‌های عصب‌شناسی دارد. اگر بررسی علمی این دغدغه برایتان جالب است بیایید با هم نگاهی به بخش‌هایی از این کتاب داشته باشیم.مارک ویتمن روان‌شناسِ فیزیولوژیست موسسه روان‌شناسی و بهداشت روان در شهر فرایبرگ آلمان، در کتاب کوتاهی مشتمل بر هفت فصل درک ما از زمان و البته به بیان دقیق‌تر نرخ گذر زمان را با توجه به سازوکار سیستم عصبی و آزمایش‌های روان‌شناختی تجربی هم‌چون آزمایش مارشمالو[2] برای کودکان تبیین کرده است. این تبیین گاه به مرز باورهای اخلاقی و ارزشی در رفتارشناسی انسان‌ها مبنی بر سودجویی لحظه‌ای و یا آینده‌نگری نیز کشیده شده و با به چالش کشیدن دیدگاه صفر و یکی در این زمینه، بر ارتباط نحوه مدیریت زمان به نوع گرایش شخصیّتی افراد تاکید می‌کند.در ابتدا با مرور یک آزمایش زمان‌دار و پیوسته بر روی گروهی از افراد انتخاب شده در طول بازه رشد و دوران تحصیل که توسط والتر میشل روان‌شناس مشهور آمریکایی انجام گرفته، نحوه صبوری ما در مواجهه با گذر زمان که به موفقیّت‌های بعدی در زندگی منجر می‌شود را مقایسه می‌کند. این مقایسه بر اساس آزمون مطرح شده در سن کودکی برای دریافت یک مارشمالو اضافه‌تر در ازای تحمل بازه زمانی نسبتا بلندی برای کودکان است که بالطبع تصمیم سختی برای گذشتن از لذت فوری و منفعت اندیشی در آینده است. نتایج این آزمون که به وسعت افق دید کودک در زمان و یا به اصطلاح عدم تنگ‌نظری زمانی مربوط می‌شود، در سنین نوجوانی پی‌گیری شد و جالب بود که اغلب کودکانی که قدرت خویشتن‌داری و صبر تا دریافت مارشمالوی دوم را داشتند به لحاظ شاخص‌های موفقیّت در کالج و از دید اولیاء خود و کارشناسان آموزشی افراد موفق‌تر و باهوش‌تری بودند. البته در ادامه با تاکید بر اینکه صبور بودن می‌تواند معیاری برای ارزیابی هوش باشد خاطر نشان می‌کند که تعیین شاخص موفقیت به عوامل بسیاری بستگی دارد و علاوه بر نسبی بودن آن ریتم مغزی موضوع جذاب فصل بعدی است. این موضوع با بررسی اصطلاحی به نام توانایی تفکیک زمانی فرد معرفی می‌شود که با طراحی آزمایش‌های ساده‌ی تصویری و شنیداری قابل ارزیابی است. هرچند نمی‌توان تنها با استناد به چنین آزمایشی سرعت ادراک و یا به بیانی میزان هوش و توانایی فرد در انجام وظیفه‌های شخصی را معیار زد اما اعتبار چنین ریتمی برای فرد به عنوان نشانه‌ای از ویژگی‌های بیولوژیکی هم‌چون گروه خونی می‌تواند جذاب باشد... شما فکر می‌کنید عدد ریتم مغزی‌تان چند باشد؟! در فصل بعدی به سراغ حال می‌رود موضوع پرجدلی از بحث زمان که متمرکز بر تجربه‌ی زنده ما از زمان است. جمله آغازین این فصل درک ما از زمان را به خودآگاهی پیوند می‌زند: درک ما از حال به معنای خودآگاهی از هر لحظه است. اگر خیلی نخواهیم به تفکیک معنای خودآگاهی و ذهن‌آگاهی در ادراک از لحظه بپردازیم؛ عمده بحثی که ویتمن در این فصل دنبال می‌کند مربوط به کوچکترین بازه ادراکی ماست که به زیباترین نمونه آن را با هنر موسیقی و سمفونی بتهوون آغاز می‌کند. در حقیقت این ادعا بیانگر تکه‌های بهم چسبیده اما دو یا سه ثانیه‌ای از ادراک زمان است که در شرایط آرامش و ارتباط با حال برقرار می‌شود. همین حالا، سه ثانیه از اکنون که عنوان فصل سوم کتاب است، به بررسی سه ثانیه‌های ادراکی ما در جهت تبیین آگاهی می‌پردازد و در ابتدا به این نکته نیز اشاره دارد که پدیده آگاهی( اگر بتوان اصلا آن را باور داشت!) تا حدود سی سال پیش بحثی علمی و به اصطلاح روتین نبوده اما امروزه این دانشمندان علوم اعصاب شناختی هستند که به این میدان ورود کرده‌اند؛ هرچند که راه نرفته بسیار است و هنوز در تعریف ساده‌ای از این واژه یعنی آگاهی اتفاق نظر نداریم. موضوع فصل بعدی یعنی فصل چهارم از این هم جذاب‌تر است و به ساعت درونی مغز می‌پردازد یعنی همه آن‌چه که ما برای درک زمان نیاز داریم. تا مدت‌ها و یا شاید کمی پیش از حالا تصور بر این بود که یک ساعت درونی که میتنی بر همان ریتم شبانه‌روزی ۲۵ ساعته برای بیداری است، پایه و اساس درک ما از گذر زمان و یا فرایندی به نام تخمین زمانی است؛ اما بر اساس یافته‌های اخیر علوم اعصاب مارک ویتمن گزارش می‌دهد که تخمین و ادراک زمان، دو واژه متفاوت از هم بوده و باید در این استفاده دقت لازم به کار برده شود. دو مثال ابتدایی فصل در  تفاوت درک ما از گذر زمان دو شرایط مختلف و در دو فرهنگ گوناگون امریکایی و فرانسوی است که توجه جالبی است اما در ادامه با اشاره به تجربه شایع و هر روزه انتظار برای ترافیک به نکته جالب توجهی از واقعیت بازه زمانی انتظار و تخمین ما از آن می‌پردازد. به واقع در یک شرایط نامطلوب اغلب تخمین ما از گذر و طول بازه زمانی بیشتر از حد طبیعی آن است. این در حالی است که برای مثال دو دقیقه از زمان در یک گفتگوی عادی زمانی برای انجام سریع یک عمل خواهد بود اما همین زمان هنگامی که برای انتظار سبز شدن چراغ راهنمایی سپری شود تبدیل به یک دوره طولانی و خسته کننده خواهد شد. بر اساس چنین مثال‌های ساده و هر روزه‌ای است که آزمون‌های سنجش تخمین زمانی برای بررسی چگونگی تفاوت پاسخ ما به زمان طی شده برای رخدادهایی با شرایط مختلف طراحی شده‌اند. مدل‌های ارزیابی این آزمون‌ها به طور ساده از نمونه پالسی و شمارنده تا مدل متکی به انگیزه و تمرکز دسته‌بندی می‌شوند. با تکیه بر پیشرفت مدل‌های ارایه شده می‌توان به تفاوت پاسخ‌ها در شرایطی که بر گذر زمان تمرکز داریم در مقابل شرایطی که به علت تمرکز بر علاقه خاص دیگری از گذر زمان غافل هستیم پی برد. بنابراین تقریبا معقول است که بپذیریم که ساعت فیزیکی منحصر به فردی در مغز ما برای تخمین و شمارندگی زمان وجود ندارد. در این فصل شماری از دیدگاه‌های جایگزین مدل ساعت درونی مغز معرفی شده‌اند. در سه فصل پایانی یعنی فصل‌های ۵ و ۶ و ۷ موضوع زمان بیش از پیش فردی و در ارتباط با احساس زندگی است و هم با حس بدنی گره می‌خورد. در ابتدا یعنی فصل پنجم به واژه‌ای برمی‌خوریم که به آن «چشم‌انداز زمان» در زندگی می‌گوید. حتما محاسبه ساده تفاوت گذر زمان در ذهن یک کودک و انسان بزرگسال به گوش‌تان خورده است. در این جا اما موضوع قدری بیشتر بر اساس پرسش‌نامه‌های مشخصی که رده‌های مختلف سنی را مورد واکاوی قرار داده‌اند به پیش می‌رود. برای نمونه تمرکز بر واحد سنجش و ارزیابی زمان در سنین مختلف نشان از چشم‌اندازهای مختلفی دارد که به ترتیب هفته‌ای، ماهیانه و حتی دهه‌ای دسته‌بندی می‌شود. بنابراین دیگر عجیب نیست که بشنویم برای یک فرد در رده هشتاد سال دوره‌های گردش زمان به طور دهه‌ای به نوروز ده سال پیش و یا خاطره‌ای از عید دو دهه پیش از زمان کنونی خویش محل توجه باشد. اما در عین حال نکته جالب‌تری که در ادامه دنبال می‌شود شمار افرادی هرچند محدود در رده سنی متفاوت است که برخلاف همگان سرعت گذر زمان ذهنی‌شان در پاسخ به پرسش‌ها متعلق به رده سنی خویش نیست. این موضوع با اشاره به رمانی از توماس مان به نام « کوه جادو» به قضاوت متفاوت ما از یک تجربه برمیگردد. درحقیقت نوع تجربه یعنی جدید بودن و هیجان‌انگیز بودن آن باعث کش‌آمدگی زمان می‌شود. مثالی که شاید برای خیلی از ما آشناست. خاطره‌ای از یک سفر دوست‌داشتنی به آب‌وهوایی متفاوت چون کویر و یا کوهستانی و جنگلی را در ذهن خود متصور شوید. توماس مان از مثال تعطیلات استفاده می‌کند تا نشان دهد چند تجربه مختلف در طی چند روز اول در یک مکان ناآشنا چطور به لحاظ ذهنی در زمان کش می‌آیند. اما هنگامی که چند روزی در مکان جدید جا گرفتیم، روزها بر اثر عادت کوتاه می‌شوند. سرانجام، با پایان تعطیلات، روزها با درک اینکه تعطیلات رو به اتمام است، انگار پرواز می‌کنند. در این مدل درک ما از گذر زمان به تعداد رویدادهای قابل توجه و تمرکز مربوط می‌شود و این تعداد هیجان‌انگیز و یا حتی صرفا متفاوت سرعت‌های متفاوتی را برای قضاوت ما از گذر زمان در پی خواهد داشت. نکته دقیق‌تری که در ادامه این بحث مطرح می‌شود تفاوت درک گذر زمان برای برخی افراد مثلا مسن در رده سنی هشتاد سال را تنها به نوع خاطره‌ها و تعداد رویدادهای هیجان‌انگیز مرتبط نمی‌کند، بلکه این امر را به تفاوت در نوع پرسشی می‌داند که گذشته‌نگر باشد و یا متمرکز بر زمان حال. در حقیقت هنگامی که از فردی بستری در سرای سالمندان در مورد گذر زمان در زندگی بپرسیم پاسخ اغلب همان گذر سریع زمان است به گونه‌ای که انگار با رشد سنمان گذر زمان را سریع و سریع‌تر احساس می‌کنیم. اما اگر در مورد اوقات جاری او در طی روزی که در آن قرار گرفته است پرسش کنیم، پاسخی برپایه شکایت از ملال‌آوری و کندگذری زمان خواهیم شنید. هرچند این موضوع نیز به نحوی می‌تواند به همان کمبود فعالیت و تنوع امور هیجان‌انگیز مربوط شود. دو فصل انتهایی کتاب که به نظر من جالب‌ترین بخش کتاب روان‌شناسی ادراک زمان است به طور ضمنی حول بحث رایج ذهن-بدن و یا به بیان معروف‌تر مسئله ذهن-بدن (mind-body problem)می‌پردازد. فصل ششم که به موضوع بحث‌برانگیز آگاهی و هشیاری می‌پردازد، بیشتر برپایه یافتن ارتباط بین ایده‌های فلسفی پیش و یافته‌های اخیر عصب‌شناسی است. برای مثال در توجیه جمله معروف هیوم که «... درمیان تمام تصوراتی که دارم، هیچ «من» ی را نمی‌یابم»؛ به تبیین فرآیندی آگاهی از قول متزینگر می‌پردازد که آگاهی را یک فرآیند می‌داند که تاییدی بر پیشنهاد زهاوی فیلسوف دانمارکی است بر جابه‌جایی فاعلیّت سوژه به جای فاعل شناسا؛ و برای این تبیین شاهد مثالی از سیستم عصبی می‌آورد که یک شبکه فعال هشیاری است: ساختار شبکه‌های مشبّکی[3] که از ساقه مغز و تالاموس به قشر مغز بالا رفته و آهنگ قشر مغزی را حفظ می‌کند و باعث هشیاری و هم‌چنین جهت‌گیری هدف‌مند در زمان و مکان می‌شود. مسئله آگاهی و گره خوردن موضوع حضور من و یا خود در زمان و مکان چیزی است که طبق گفته ویتمن حتی اگر از مسئله قدیمی ذهن-بدن به شکل تقلیل‌گرایانه‌ای بگریزیم؛ اما تبیین چگونگی این ادراک یعنی حضور مستمر من در زمان است. خودآگاهی، به عنوان یک فرایند، شامل ظهور و حفظ حضور است؛ حضور زمانی و حضور جسمی. در حقیقت پرسش اصلی اینست: درک از بدن خود و تجربه بازه‌ی زمان - که احساس از خود را ایجاد می‌کند - در کجای مغز و طی چه فرآیندهایی اتفاق می‌افتد؟ این پرسشی است که البته در انتهای فصل با ارجاع به یافته‌های جدیدتر دانشمندان علوم اعصاب در مورد سلول‌های فون اکونومو یا VENها افق روشنی برای پاسخ می‌یابد. در آخرین فصل از کتاب که به بیان ارتباط دقیق‌تر ادراک زمان و حسّ بدن می‌پردازد به نوعی پاسخی نیز از طریق پرداختن به تجربه مدیتیشن و یا مثال آزمایشی مخزن ایزوله جهت بررسی ادراک حال، به پرسش اصلی کتاب یعنی چیستی درک ما از حال و زمان می‌پردازد.همان‌طور که او خود به خوبی در درآمد کتاب اشاره می‌کند معمّای زمان با آگاهی و زندگی شخصی ما گره خورده است و « ما خود، زمان هستیم!» از این ‌رو بیش از آن که زمان موضوع تخصصی فیزیک و یا فلسفه باشد برای داشتن یک زندگی رضایت‌بخش و به اصطلاح موفق با شاخص‌های مختلف و حتی بسیار سلیقه‌ای هم نیازمند درک درستی از زمان هستیم. به ویژه اینکه شناخت ما از گذر و سرعت زمان در تصمیم‌گیری‌های روزمره تاثیر بسزایی دارد. این کتاب بر اساس ادعای نویسنده سعی در پاسخ به پرسش‌هایی دارد که کم و بیش مسئله روزمره اکثر ماست. پاسخ‌ها که بسیار گزیده و مستند به تحقیق پژوهشگران علوم اعصاب و روان‌شناختی است در برخی موارد تصورات سنتی و رایج پذیرفته شده مان را به چالش می‌کشند. پرسش‌هایی هم‌چون:چرا با پیرتر شدن زمان سرعت می گیرد:  آیا افزایش روزمرگیّ زندگی و حافظه نقش تعیین کننده ای دارند؟اینکهچگونه کمال زندگی(زندگی خوب) به توانایی ما در انتخاب آزادانه بین لذت بردن از لحظه و ناراضی بودن بستگی دارد؛ اینکه چرا افراد سست اراده(تکانشی) زودتر خسته می شوند، مسئله زمان است!اینکهآیا هر شخصی دارای ریتم مغزی خاصی است که افراد سریع را از افراد کُند جدا می کند – موضوعی برای تحقیقات علمی است: آیا ریتم مغز در شرایط ترسناک سرعت می گیرد؟اینکهآیا می توان از طریق خودآگاهی، از سرعت زندگی‌ای که درک می‌کنیم بکاهیم و در نتیجه زمان بیشتری به دست آوریم؛ مدیتیشن یکی از راه های کاهش(سرعت ) زمان ذهنی است.چگونه عواطف و احساسات ما از بدن و زمان به شدت با هم ارتباط دارند؛ شواهدی وجود دارد که نشان می دهد چگونه سیگنال‌های بدن، بخشی از تجربه ما از بودن در &quot;اینجا و اکنون&quot; هستند و زمینه را برای احساس گذر زمان فراهم می کنند.و اینکه از آن‌جایی که برپایه این پژوهش‌ها درمی‌یابیم که کارکرد سیستم های مغزی زیربنای تجربه ما از زمان و خودِ آگاه است، مطالعات آگاهی زمان کمک می‌کند تا خودِ آگاه مان را بهتر درک کنیم. خودِ آگاه بخشی از تجربه ادراکی ما را شامل می‌شود که تصمیم‌گیری‌های آگاهانه ما را رقم می‌زند. تصمیم‌هایی که گاه بر روند کلی زندگی تاثیر غیرقابل جبرانی خواهد گذاشت. پس بهتر است قدری بیشتر به بُعد زمان و چگونگی شکل‌گیری حسّ زمان در خودمان توجه کنیم. این توصیه‌ای است که در سطرهای آغازین کتاب ما را به خوانش آن دعوت می‌کند.اگر داشتن یک شاخص برای تعیین اعتبار و جایگاه کتاب در سه گانه فلسفی، روان‌شناسی و عصب‌شناسی برایمان مهم باشد؛ باید بگویم که جهت‌گیری بیشتر کتاب بر اساس استناد و ارجاع به یافته‌های اخیر عصب‌شناسی در حوزه نوروسایکولوژی گرایشی عصب‌شناختی را دنبال می‌کند، اما به همان میزان آزمون‌های روان‌شناسی و تحلیل فردی و اجتماعی آن با توجه به تفاوت‌های معنادار آماری هر حوزه نیز به غنای بحث او کمک کرده است. در این میان گرایش ویتمن به مفاهیم و چالش‌های فلسفی و حتی فرهنگ عرفی رایج در مورد ادراک زمان به نظر می‌رسد که حوزه علاقه‌مندان این کتاب را وسیع‌تر خواهد کرد.کتاب در سال ۲۰۱۴ به زبان آلمانی نگاشته شده و در سال ۲۰۱۶ توسط اریک باتلر به زبان انگلیسی ترجمه شده است.پایان.1. The Psychology of How We Perceive Time by Marc Wittmann[2] به بیان شیرین پارسی : پف‌نبات2. formatio reticularis</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 17:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌شناسی ادراک زمان ۳</title>
                <link>https://virgool.io/Anacavaneh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B3-e2ydqpwtgmjc</link>
                <description>ایستگاه نهایی: تیک تاک نبضتاریکی مطلق و سکوت محض بدون هیچ عامل تحریک کننده‌ای از محیط بیرونی، اگر به غوطه‌وری در آب نیز اضافه گردد، شرایطی را رقم خواهد زد که احساس و دریافت هر حسّی را در پایین‌ترین سطح آن تنزّل می‌دهد. این به اصطلاح مخزن ایزوله بهترین شرایط برای تجربه ادراکی از حضور بدن توسط ذهن یا مغز است. به یقین ما از این مخزن که احساسی شبیه به مدیتیشن و شرایط بی وزنی خواهد داشت، تنها تصوری داریم و حتما قبول دارید که تجربه آن چه قدر می‌تواند هیجان انگیز باشد اما صبر کنید! توجه داشته باشید که در طول این آزمایش، هیجان اصلا چیز مفیدی نیست. بر طبق گزارشی که مارک ویتمن در کتاب احساس زمان از آزمایش جان.سی.لیلی[1] پزشک امریکایی در یک تانک یا مخزن ایزوله روایت می‌کند، ضربان قلب که ارتباط مستقیمی با هیجانات دارد، عامل بسیار تاثیرگذاری در ادراک ما می‌باشد. لیلی که بر روی سطح هشیاری افراد در ارتباط مصرف دارو و تغییرات ذهنی تحقیق می‌کرد، مخزن ایزوله را به منظور رسیدن به شرایط حذف هرگونه حسی مجهز کرد؛ بدین معنا که افراد بتوانند شرایطی هم‌چون مدیتیشن را تجربه کنند( یا شرایطی در شباهت با آنچه مدیتیشن ایجاد می‌کند، بدست بیاورند). در این مخزن ایزوله تاریکی مطلق در جریان است. تقریبا هیچ چیزی نمی‌توان شنید؛ مخزن، ایزوله صوتی است و محافظ گوش مانع از رسیدن صدای جریان آب به افراد می‌شود. آب از نمک اشباع شده است و بنابراین شخص بدون حرکت بر پشت خود به روی آب شناور می‌شود. دمای آب و هوا متناسب با دمای بدن تعبیه شده و در کل شناوری بدن بدون هیچ حرکتی در این مخزن و بدون اینکه چیزی شنیده شود، یا چیزی دیده شود و یا چیزی بوییده شود، صورت می‌گیرد. با اینکه اغلب فعالیت‌های حسّی به طور موقت متوقف می‌شوند ولیکن یک حسّ ویژه است که از فعالیّت نمی‌افتد:... و آن حسّ بدن است! در حقیقت مغز سیگنال‌هایی از ماهیچه‌ها و ارگان‌های بدن و یا ضربان قلب که به طور متناوب تکرار می‌شود، را بی وقفه دریافت می‌کند. آن‌چه برای ما از این آزمایش مهم است ادراک زمان توسط این افراد و بازسازی آن بعد از پایان مدت قرارگیری در مخزن است. تحت شرایط بی‌حسّی ادراک زمان از بین نمی‌رود. مطالعه بر روی داوطلبانی که ساعت‌های متفاوتی در چنین شرایطی، زمان را سپری کردند، مشخص کرد که افراد زمان سپری شده در مخزن ایزوله را اغلب بسیار کمتر از آن‌چه که واقعا بوده تخمین می‌زنند.  با این‌حال ایشان گذر زمان را به صورت بسیار آرام تجربه کردند. ویتمن در ادامه نتیجه می‌گیرد که ادراک زمان در مخزن ایزوله مشروط به آگاهی و حالت‌های بدنی است و معتقد است که از آن‌جایی که هیچ گسستی(پرت شدن حواس) نیست، گذر زمان به صورت بسیار آرام تجربه می‌شود و در قفای باقی حواس، حس بدن هم‌چنان فعال است. اما این به چه کار ‌آید؟درحقیقت تخمین زمان پس از تجربه مخزن ایزوله نمونه مشابهی از آزمایش‌های پیشرفته‌ای است که در شماره قبلی برای ادراک زمان در قرن نوزدهم اشاره کردیم. در این نمونه تحقیق‌ها با بررسی سیگنال‌های مغزی در حین تخمین زمان توسط فرد، بازسازی یک بازه زمانی توسط او در آزمایشی دیداری و یا شنیداری محض صورت می‌گیرد. این آزمایش‌ها که در لابراتوآرهای عکس‌برداری مغزی و با تکنیک (fMRI)صورت می‌گیرد، به منظور یافتن محل و میزان فعالیّت قشر مغزی هم‌چون قشر میانی و یا مخچه در ادراک زمان[1]است. همان‌طور که پیش از این نیز اشاره کردیم همواره یافتن محلی برای نشان کردن مسئولیّت حسّ زمان برای این تحقیق‌ها مهم و مورد بررسی بوده است. به عنوان مثال زمانی تصور می‌شد که یک ساعت درونی در مغز مسئول پردازش زمان است اما نتایج اخیر نشان می‌دهد که در جریان تخمین زمان فرآیند زمان‌دار هم‌چون فریم عکاسی مجزا در نواحی ماژولاری مغز ادغام می‌شود و در جریان این ادغام اکثر نواحی فعال می‌شوند. و فقط می‌توان گفت برخی نواحی مثلا ناحیه لوب پشت سری مربوط به بازه‌های زمانی طولانی‌تر و برخی در مورد ادراک آنی( زیر سه ثانیه) صورت می‌گیرد. ویتمن با اشاره به چند آزمایش توموگرافی مغز در حین پاسخ به یک محرک دیداری، به برخی از نقاطی که بهترین کاندید برای فرآیند ادغام زمانی در جریان پردازش یک بازه هستند؛ اشاره می‌کند:**مدارهای فوقانی استریاتال از حلقه‌های تودرتو در ناحیه بین قشر فوقانی مغز و تالاموس قرار گرفته‌اند.*قشر جداری راست که هم ادغام اطلاعات مربوط به بازه زمانی را انجام می‌دهد و هم رابط بین ادراک بازه زمانی و عملکرد زمانی است.*و خود مخچه که بافت عصبی جداگانه و ماژولار آن با خواص تأخیری متفاوت می‌تواند مستعد گزارش بازه زمانی باشد.در این دست تحلیل‌ها همان‌طور که در بالا اشاره شد؛ دیده می‌شود که اکثر نواحی مغز در طی فعالیت ادراک بازه زمانی فعال می‌شوند(در دستگاه روشن می‌شوند) و بر اساس این نتایج می‌توان گفت که مناطق فعال هم‌چون یک ساعت درونی عمل نمی‌کنند، بلکه در یک سیستم زمانی پیچیده که شامل تصمیم‌گیری و حافظه موقتی(کار) می‌باشد به تخمین بازه زمانی می‌پردازند.**برای آشنایی بیشتر با اصطلاحات گفته شده هم‌چون تصمیم‌گیری، حافظه موقتی و...که از ویژگی‌های یک تحلیل برپایه مدل نرده‌ای ادراک زمان(SET)است چند منبع در پایان اشاره خواهم کرد.نکته مهم‌تر این پژوهش‌ها این است که  زمان فاعلی یا ذهنی متاثر از فعالیت‌های بدن است و آهنگ گذر آن بین شرایط هیجانی و شرایط آرام، متفاوت می‌گذرد. برای مثال تاثیر ضربان قلب بر تخمین بازه زمانی یکی از این نتایج است. بر اساس این آزمایش‌ها مشخص شد که یک رابطه آماری برای دقت ادراک زمانی وجود دارد: هرچه میزان ضربان قلب به‌طور چشم‌گیری کاهش یابد، فرد کمتر زمانها را از دست می‌داد و در بازتولید(تخمین) مدت زمانی دقیق‌تر می شد. ارتباط ضربان قلب و تخمین بازه زمانی از سویی دیگر هم مورد آزمایش قرار گرفت. مثلا از افراد خواسته شد ضربان قلب خود را طی مدت زمان یک دقیقه بشمارند. وقتی نتایج این آزمایش با آزمایش‌های بازتولید زمان، مشخص گردید که افرادی که در شمارش ضربان قلب خود دقیق‌تر بودند؛ در مورد آزمایش اول یعنی زمان بازتولید نیز نتایج دقیق‌تری را گزارش می‌دادند. این تحقیق‌ها برای یافتن پاسخ‌های دقیق‌تر به نحوه ادغام زمان و میزان تاثیرگذاری ضربان قلب بر درک ما از زمان ادامه دارد اما اگر بپذیریم که حسّ بدن ملاکی برای ادراک زمان است و به گفته ویتمن از آن‌جایی که بدن داریم، درکی از زمان نیز داریم؛ هنوز یک پرسش بی‌جواب خواهیم داشت و آن  نحوه ارتباط ذهن و یا در نگاهی تقلیل‌گرایانه مغز، و بدن است. بحث‌هایی از این دست ما را به سمت حوزه‌ای از فلسفه ذهن هدایت می‌کند که در میانه نگاه تقلیل‌گرایی[2] و دوگانه‌انگاری[3] به اپی-پدیدارگرایی[4]معتقد است که دیگر در این نوشتار مجالی برای پرداختن به آن‌ها نداریم. برای مطالعه بیشتر در این زمینه پیشنهاد می‌کنم به این تارگاه سری بزنید.پایان.منابع برای مطالعه بیشتر:Block.R.A, e. a. (2010). How cognitive load affects   duration judgments: A meta-analytic review. Acta Psychologica,   331-332.Wearden, J. (2016). The Psychology of Time.Wittmann, M. (2014). Felt Time. MIT.[1] John C. Lilly[2] Reductionism[3] Dualism[4] Epiphenomenalism[1] مارک ویتمن به خوبی در مقاله‌ای با عنوان تجربه درونی زمان تاکید می‌کند که در این دست آزمایش‌ها باید به جای واژه ادراک از تخمین زمان استفاده شود چرا که بین تخمین بازه زمانی و قضاوت ما از این بازه تفاوت وجود دارد. در حقیقت فرد مورد آزمایش سعی در بازسازی یک بازه زمانی دارد و این با بررسی ادراک فاعلی زمان متفاوت است.</description>
                <category>Anacavaneh</category>
                <author>Anacavaneh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 17:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>