<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آن شرلی با موهای صورتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anepink0_0</link>
        <description>وقایع نگاری تصویری کتاب زندگی~</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:30:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/848574/avatar/bGDqQm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آن شرلی با موهای صورتی</title>
            <link>https://virgool.io/@Anepink0_0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اهریمن تن ذات مرا بلیعده!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%AF%D9%87-kvkg6u8httm8</link>
                <description>نمیدانم چه بنویسم تا خشم و هیایوی درونم خاموش شود !هزاران سوال بی جواب درونیم مغزم را دچار رعشه میکند ،به راستی که این تن بزرگترین اهریمن است این گوشت وپوست را کاش میتوانستم بدرم تا انسان حقیقیم را بیرون بکشم وگرنه کسی مرا جز این تن چیز دیگر نمیبیند .بی عدالت ترین لحظه آنجا بود که تنم در این خاک گناه آلود زاده شد در جسم دختری که تمام مردمانش برجسب جنس زده اند.آری جنس یه کالا نه حتی یک موجود زنده با افکار و عقاید خود بلکه جنسی باید خریداری شود و جای نگه داری شود.هر وقت که خود را فمیسنت خطاب میکنم چه مردان و چه زنان به سمتم یورش میبرند حال برایم مهم نیس چون من هیچ کسیو نمیتوانم جز خودم تغییر دهم.زن بودن در اینجا دو دسته است 1_زن خوب زنی که میخرندت و تو را کنجد خانه میگذارندت تا نسلشان را ادامه دهی 2_ زنی که خوب نیس در دسترس هست و همه مردان میتوانند اورا جویا شوند زن بودن در اینجا یعنی مادری فداکار و همسری بی خواسته باشی تمام زندگیت را برای دیگران باشی زنی که نه حقی از فرزند زاده از تن خود دارد نه حتی حقی از تن خود.راه حل فقط رفتن است ساختن از من نیست زیرا چشمان همه بسته و گوش هایشان نمیشنود.میرم جای که مرا تن نبینن بلکه فقط یک انسان ببینند . به قول سهراب (( قایقی خواهم ساخت ،خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب...))</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 21:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کمال گرا نباشیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-bg82e2vpqfuo</link>
                <description>چگونه کمال گرا نباشیم؟چطونه کمال گرا نباشیم ؟ روزی که تصمیم گرفتم این جمله را در گوگل سرچ کنم یادم میاد حسابی داغان بودم از زمین و زمان و‌خودم گله مند بودم، اما چرا ؟ چون همیشه میگفتم در کشور اشتباه ،در خانواده ای اشتباه ،در جسمی اشتباه متولد شدم و حال انکه هیچ چیز راضی کننده نیست و با این وضعیت هرگزم نخواهد شد و بدتر از همه خودم را با بقیه مقایسه میکردم خلاصه افکار درسرم مرا فلج کرده بود خلاصه بزارید از جایی بگویم که کلمه سرچ شده پیدا شد. دقیقا کتابی یافتم  که همین عنوان  را داشت و از انجا که همیشه قبل خرید کتاب نظرات دیگران و ستاره های گرفته از آمازون و گودریدرز میبینم  فهمیدم کتاب مفیدس بی درگ سفارشش دادم . چندین روز به دستم رسید با خواندنش حیرت کردم که نویسنده چگونه انقدر ملموس و روان سخن گفته  انگار رو به روی من نشسته و دارد با شخص من حرف میزند کتاب گیرایش انقدر بود که من برخلاف دیگر کتاب های روان شناسی دیگر سریع آن را خواندم .بخشی ازچیز های مهمی که یاد گرفتم این است که کمال گرایی افتخار ندارد (اکثر ما کمال گرایان وقتی که راجب آن حرف میزنیم حس میکنم خیلی هم عیب خوب و عالیست چون همه چیز را ایده عال میخوایم)کمالگرایی انسان را از تکاپو میاستاند و تنها برندگان معمول گرایان هستن. کمک از خرده عادت ها؛ هدفهایتان را با پتک خرد کنید تا بتوانید تیکه های کوچت تر را انجام بدهید به جای آنکه هرگز کاری نکنید .نوشخار ذهنی ممنون؛ همان تفکرات مسموم که از اشتباهاتمان در ذهنمان مانند فیلم سینمایی میگذرد و باعث میشد که از هرگونه اشتباه کردن بگریزیم و فکر کنیم میتوانیم به گذشته برویم .گذشته تمام شده باید با آن کناربیایم ،همه انسان ها جایز الخطا هستن و این دنیا و همه چیزش داری نواقصیست برای معمول گرایی فکر لازم نیست عمل لازم است .همین حالا با خود کمال گرایم جنگیدم که این متن بنویسم و انتشار دهم . کمال گرایم میگفت :«نه اگر متنت عالی نشود چه؟ باید تصویر سازی کنی روی جلدکار اول و بعد فلان و بمان.» اما کتاب چطور کمال گرا نباشیم بهم اموخت, انجام دادن بردن و انجام ندادن باختن. قانونیست که سریعا وارد عمل میشود صدای کمال گرایی را خاموش میکند.امیدوارم کسانی که این متن را میخوانند و مانند من کمال گرا هستن این کتاب تهیه کنند و از معجزاتش بهرمند شوند</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 16:30:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-rkwzcknnowj9</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۲۱قهرمان کوچولو به ماه ماهی گفت میخوای با من به ناشناخته ها سفر کنی ؟ ماه ماهی گفت: اصلا نمیتوانم شاه ماهی نمیگذارد قهرمان کوچولو حس کرد ماه ماهی هم مانند خودش در زندان است. گفت :اما اگر من تورو بردارم ببرم او نمیتواند دنبالت بیابد ماه ماهی گفت نه میخوام با غورباغه لجنزار ازدواج کنم اینطوری از دست شاه ماهی خلاص میشوم قهرمان کوچولو گفت: اما اینطوری اسیر کس دیگری میشوی اما ماه ماهی دیگر حرف هایش را نشنید او شنا کرد و دور شد قهرمان کوچولو آهی از تاسف کشید و به راه خود ادامه داد تا بالاخره به آبادی رسید با سوال از مردمان آبادی منزل کدخدا را یافت جلوی در خانه پسری عجیب الخلقه ایستاده بود کمرش خم سرش کوچک و قوزی از کمرش بیرون زده بود و  با چشمان ریز تورفته سیاهش نگاه بی تفاوتی به قهرمان کوچولو کرد و ادامه بطری نصف نیمه اش را سرکشید...</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 13:11:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-w6m54ioyn9yl</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۲۰قهرمان کوچولو رفت و رفتو رفت تا رسید به یه نهر زلال آب تا خواست کمی آب بخورد زیبا ترین ماهی دنیارو دید فلس های مانند نقره بودند تتلو نور ماه را داشتن موهای امد در مقابل قهرمان کوچولو گفت : تو اینجا چیکار میکنی امدی که منو بدزدی؟قهرمان کوچولو  گفت: نه من که آدم ربا نیستم من قهرمان کوچولوم راستی اسمت چیست . ماهی یه دور چرخید و بال های زیبایش را به نمایش گذاشت و گفت من ماه ماهیم پرنسس این نهر آب.</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 18:03:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خود</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-v0tnjnontreq</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۹نامه ای به خودمشاید مسخره باشد که کسی بخواهد برای خودش نامه بنویسید اما من از جایی یادم میآید با خودم حرف میزدم نوشتن دیگر چیزی نیس اول بگویم که در عرض یک ماه و اندی چگونه زندگیم دگرگون شد همه چیز از جایی شروع شد که بهترین دوستم که همیشه اورا فردی منظم میدانستم گفت که در کلاسی شرکت کرده و اسم آن کلاس (نظم شخصی ) است همین که این را شنیدم شاخ هایی نامرئی از سرم درآمد آخر یک آدم چقدر میتواند منظم باشد چرا انقدر سخت میگرد به قولی بیخیال دنیا حالو بچسب. و در کمال ناباوری چند روز بعد دیدم در واتس اپم کلی فایل صوتی و پی دی اف ارسال شده با بی حوصلگی پوفی کشیدم و با خودم گفتم واقعا فکر میکند این هارا گوش میدم؟ آخر میدانی من لقب پاندای خسته دارم شما میتوانی تصور کنی چنین شخصی فایل صوتی نظم شخصی گوش دهد (کی میرود این همه راه رو) اما... فردای آن روز از سر بی حوصلگی  فایل صوتی را باز کردم بعد شنیدن صدای استاد نمیدانم چه شد که پاندای خسته تبدیل به پاندای کونفوکار شد .روده دارزی نمیکنم امروز امیدوارم فردا بهتر از امروز باشد دوست دار تو: خودت</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 15:00:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-klvuoudy1phe</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۸روزی روزگاری در سرزمین زندگی، قهرمان کوچولویی بود که به دنبال یک دوست می‌گشت. بدون دانستن مقصد، درمسیر جنگل سحرانگیز قدم برمی‌داشت. از راه رفتن زیاد خسته شده بود پس روی سنگی دراز کشید و و به آسمان بزرگ وآبی خیره شد. آنگاه صدایی شبیه به بال زدن را شنید. جرینگ جرینگ... آنگاه یک آدمک کوچولو را دید که با هزاران زحمت سعی می‌کرد بپرد. با صدایی آرام پرسید : 《ببخشید شما آدم کوچولوید ؟》 او جواب داد:《 نخیر، من یک پری هستم.》قهرمان کوچولو با تعجب گفت: ‌《اما مگه پریا بال ندارند؟》 پری موهای فرفری اش را با ناراحتی تکان داد و گفت :《من هم زمانی بال‌های زیبایی داشتم و هر روز در آسمان پرواز می‌کردم اما جادوگر بدجنس بال‌هایم را کند و من را زندانی کرد. خیلی شانس آوردم که توانستم از دستش فرار کنم اما بعد از آن نتوانستم پرواز کنم و خانواده‌ام من را قبول ندارند.》 قهرمان کوچولو خیلی ناراحت شد. او هم داستان زندگی‌اش را برای پری تعریف کرد و در آخر به پری گفت که نباید دست از تلاشش بکشد. آن دو با زخمی مشترک با یکدیگر پیوند دوستی بستند و به این ترتیب قهرمان کوچولو اولین دوست خود را پیدا کرد. حالا وقت آن بود که به مسیر خود ادامه دهد. پری با او قرار گذاشت که دوباره یکدیگر را در کتابخانه‌ی کوتوله جنگلی ملاقات کنند ...ویراستار :پریسا شیری</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 09:46:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dwbckjn39d69</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۷با صدای نغمه پرندگان قهرمان کوچولو بیدار شد بدن کوفته اش را تکان داد و همین که بیرون رفت جنگل را غرق در نور دید اشعه های زرد و نارنجی از لابلا ابر های پنبه ای بیرون جهیده بودن و انگاه سپیده دم بیرون آمد قهرمان کوچولو از حجم درخشش و زیبایش چشمانش را بست .سپیده دم گفت:قهرمان کوچولو اینجا چیکار میکنی؟قهرمان کوچولو همه چیز را از اول تا اخر به سپیده دم گفت و در اخر اضافه کرد که چقدر تنهاس تو این دنیای بزرگ کسی را ندارد .سپیده دم گفت:اینکه بگویی کسی را ندارم و صبح را شب کنی و از مشکلاتت فرار کنی راه حل نیس باید روی  پای خودت به بایستی و از هیچی مطلق همه چیز را خودت بسازی و گرنه نه تنها قهرمان نیستی  بلکه انسان شایسته ای هم نخواهی بود حال نترس با استقامت قدم بردار و به مقصد خود برس .قهرمان کوچولو امید که دوباره گرفته بود دست به کار شد و اولین کاری کرد این بود که به سمت اژهای ترس قدم برداشت...</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 10:43:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wrk2qcxblov0</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۶قهرمان در حالی که موهایش از ترس سیخ شده بود پا به فرار گذاشت و با پاهای کوچکش و بدن لرزونش در جنگل سیاه و تاریک سحرامیز گم شد ؛ اژهای ترس بار دیگر نعره ای سر داد و خطاب به قهرمان کوچولو گفت:«قهرمانه کوچولو فرار کردو قایم شد از سوراخ درش بیارید اونو بخورید.» و همینطور با ریتم نفرت انگیزش میخواند . اما قهرمان کوچولو که از نعره اژدها حالت عادی نداشت میدوید گاهی میافتاد زمین اما با اندک توانش برمیخواست و به فرار ادامه میداد تا اینکه به درختی بزرگ و کهنسالی رسید که در تنه خود سوراخی داشت بی معطلی خودش را در سوراخ چپانید  جز صدای دور اژهای ترس فقط صدای نفس نفس زدن هایش بود و حس گیجی و کرختی آنگاه چشمانش بسته شد و درخوابی عمیق فرو رفت...</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 07:27:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wegps91ll4lc</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۵روزی روزگاری در سرزمین زندگی قهرمان کوچولویی وجود داشت که سوار بر ماه مهربان به سوی ناشناخته ها رفتند. از آن بالا زمین در تاریکی مطلق بود و قهرمان کوچولو نمی‌دانست ماه او را به کجا برده است تا اینکه احساس کرد دارند به پایین می‌روند و وقتی به زمین رسیدند در نور اندک ماه خودش را میان درختان بلند قامت دید. ماه گفت: 《اینجا جنگل سحر انگیز است. حال تو آزادی تا برای خودت تصمیم بگیری》 و بعد کم کم بلند شد و به سمت آسمان پرواز کرد. قهرمان کوچولو فریاد زد : 《اما من نمی دانم چکار کنم؟ من حتی نمی‌دانم جنگل سحرانگیز  کجاست؟》 ماه خنده آرامی کرد و گفت : 《اینجا محل آزمون توست ،قهرمان کوچولو امید دارم که در مقابل شرور دوم هم پیروز می‌شوی.》 و بعد آنقدر بالا رفت که در جای همیشگی‌اش در آسمان قرار گرفت و قهرمان کوچولو را تنها گذاشت . با رفتن ماه، لحظه‌ای همه جا تاریک شد اما بعد چشمانش عادت کردند و در نور اندک ستاره‌ها و ماه، جنگل را دید. نسیم شبانگاهی بر پشتش سوز می‌زد ، احساس ضعف، خستگی و گرسنگی می‌کرد. وسط جنگل، در میان ناکجا آباد ، غمزده روی زمین نشست. درونش غوغایی بود. مدام با خودش در کلجار بود که آیا کار درستی کرده است یا نه؟ او چطور می‌توانست به تنهایی در مقابل شرور دوم مقاومت کند؟ در این بین غرشی مهیب سر تاسر جنگل پیچید . قهرمان کوچولو تا به حال چنین صدای رعب‌انگیزی نشنیده بود. گویا هزاران انسان که توسط گرگ‌ها دریده می‌شدند ناله می‌کردند و آنگاه در آن نور ضعیف، جثه‌ای بزرگ در مقابلش ظاهر شد. چهار برابرش بلندا داشت، بویش چون لجنزاری از مردگان بود؛ او کسی نبود جز اژدهای کریه ترس.نفس در سینه قهرمان کوچولو حبس شده بود. اژدها نعره‌ای دیگر سر داد. قهرمان کوچولو به راحتی می‌توانست صدای لرزش دندان‌هایش را روی هم بشنود.                                                  ویراستار:پریسا شیری</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 08:09:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anepink0_0/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h8lbu9aiabud</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۴اما در آسمان غوغایی بود ماه دیگر نمیتوانست ساکت و آرام بماند رو به ستاره قطبی کرد و گفت:دیگر تحمل دیدن رنج قهرمان کوچولو رو ندارم باید کاری کنم. ستاره قطبی لحظه ای درخشش را بیشتر کرد و گفت:چه کاری ما هزاران سال است فقط شاهد داستان ها هستیم نه بیشتر و یادمان نرود اخر چه به سر درخشان ترین ستاره آمد . اما ماه گوشش بدهکار نبود و دراخر گفت:اما این داستان هنوز شروع نشده  که ما فقط شاهد آن باشیم حسی به من میگوید که نیرو تاریک و شومی وجود دارد که نمیگذارد این داستان روند طبیعی خودش را طی کن .ماه رفت بدون آنکه منتظر جواب ستاره قطبی بماند....قهرمان کوچولو در هم پیچیده و غرق در تاریکی و ناامیدی بود که ناگهان صدایی گروم شنید و بعد پنجره زندان باز شد .ناگهان نور مانند فواره ای سفید درون تاریکی لغزید و سراسر اتاق را لمس کرد .نفس قهرمان کوچولو بند آمد از دیدن ماهه درخشان، نقره فام و باوقار که در مقابلش ایستاده بود .ماه گفت: قهرمان کوچولو من تمام رنج های تورو دیدم و امدم تا تورو از چنگال آنان که مسیر زندگی قهرماننه تو را سدکرده اند فراری دهم .قهرمان با تردید گفت:اگر بیرون برم کسی نیس به من کمک کند ماه گفت:اما اگر اینجا بمانی هیچ کس نمیبند تورا تا بخواهد به تو کمک کندحسی در درون قهرماندکوچولو بود که اورا از رفتن بازمی داشت؛ اما ماه حرف آخر را زد:اگر قهرمانی نتواند خودش را نجات دهد چطور میتواند قهرمان باشد؟قهرمان کوچولو بی درنگ تنها دارایش گلدان بی گل را برداشت روی  ماه نشست وماه به پرواز درآمد تا که قهرمان کوچولو را از زندان تنهایش دور کند و به اعماق ناشناخته ها ببرد...</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 10:00:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yp6bq7zi1vsj</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۳آخرین جرقه خاموش شد و زندان در سیاهی فرو رفت ،حالا که نگهبان رفته بود اشک های قهرمان کوچولو سرازیر شده بودند اما او از خیلی وقت پیش یاد گرفته بود که بدون کوچک ترین صدایی اشک بریزد. وقتی که در کودکی با هق هق خود را گوشه ای مچاله کرده بود نگهبان به او گفته بود که صدایش را ببرد وگرنه اورا کتک می زند و او با همان کودکیش دریافته بود که نگهبان هیچ رحم و مروتی در خود ندارد. جای داغ هر دقیقه بیشتر می سوخت شاید هم سوزشش بیشتر درونی بود .در این بین درون سایه ها پیکری سیاه ظاهر شد و با لبخندی بشاش اطراف را کاوش کرد و پیکر نالان قهرمان کوچولو را یافت.《آخ چقدر امید,یه قهرمان خوشمزس.》او آرام به قهرمان کوچولوکه سرش را در دستانش پنهان کرده بود نزدیک شد و گردن قهرمان کوچولو را نشانه گرفت و اولین قلپ را از امید قهرمان کوچولو نوشید . قهرمان حالا از نیش دراکولای ناامیدی سردتر از آن شده که بتواند کاری کند. با هر قلپی که دراکولای ناامیدی از امید او می نوشید، این کلمات در افکارش هک می شدند :دیگر تمام شد. هیچ چیزی وجود ندارد .من دیگر قهرمان نیستم .هیچ کس مرا دوست ندارد و...تا آنکه در آخرین قلپ گفت من دیگر به هیچ کس ایمان ندارم و بعد دراکولای ناامیدی که مانند زالو تمام امید را مکیده بود با لبخند رضایتی ناپدید شد و قهرمان ماند و اقیانوسی از تاریکی که حتی قطره ای از نور را در خود نداشت...ویراستار:پریسا شیری</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 09:08:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-eaaph2o0tdtt</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۲ نگهبان بهترین متود را به کار برد و برای اینکه دراکولا ناامیدی آخرین عصاره امید را از درون قهرمان کوچولو بیرون بکشد ،قهرمان رو مجبور کرد که خودش کتابش را به آتش بکشد و بعد سیخ نشانی که برای مهر کردن بدن جانوران بی آزار گداخته میشد را در آتش گذاشت و به قهرمان کوچولو گفت یا دستانش را جلو بیاورد یا که بگوید اشتباه کردم . قهرمان تمام تلاشش را میکرد که اشک هایی را که در گوشه چشمش جمع شده بودند سرازیر نشود. قهرمان همان طور که بر زمین سرد نشسته بود دستانش را جلو آورد وگفت:من کار اشتباهی نکرده ام . نگهبان بدنش از عصبانیت رعشه گرفت و داغ را برداشت و بدون درنگ بر دست چپ قهرمان کوچولو زد ،قهرمان کوچولو از فرط درد ناله ای سر داد . و هیچ کس جز ماه هلالی بزرگ و نقره ای شاهد این ظلم نبود .نگهبان که حالا راضی از اثر هنری خودش روی دست قهرمان بود؛ گفت :این سزای نافرمانی از کسی است که صلاحت را میخواهد ؛رفت پنجره را بست و قفل کرد و همین طور چراغ زندان را خاموش کرد و بعد با صدای بلند در زندان را بست .چلیک صدای قفل شدن در آمد و دیگر تاریکی بود آخرین ذره های آتش کتاب سوز...ویراستار:پریسا شیری?</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 08:56:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mbkgtxff6tfo</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۱روزی روزگاری در سرزمین زندگی قهرمان کوچولوی اسیری بود که هر روزش با امید خواندن کتاب سپری میشد او در خفا ورق به ورق را مطالعه میکرد و آنچنان در بحر داستان رفته بود فکر میکرد خودش نقش اصل داستان است ،قهرمان داستان مانند خودش بچه ای اسیر در دست خاله و شوهر خاله بد جنس بود اما او هدیه داشت او یه جادوگر بود و از قضا قهرمانی که زنده ماند قهرمان کوچولو با خودش تصور میکرد اگر چوب جادو داشته باشه آنی زندانش را به کدو تنبل بزرگی تبدیل میکنه مانند کالسکه ای او را به ناشناخته ها ببردو به نگهبان و خدمتکارش دم خوک می دهد و... انقدر  در افکارش غرق شد که صدای تلپ تلپ پای خدمتکار رانشید و همین که خدمتکار داخل زندان آمد دید که قهرمان کوچولو سرگرم کاری ممنوعس ،قهرمان کوچولو تازه متوجه حضور خدمتکار شده بود با صدای لرزون ازش خواست که این موضوع را به نگهبان نگوید اما چهره خدمتکار از فرط عصبانیت مانند گوجه ترکیده شده بود با دست های چاقش گوش قهرمان کوچولو را گرفت و گفت که اون به هیچ دردی نمیخوره و بدترین قهرمان دنیاس . بعد کتابو بدون توجه التماس های قهرمان کوچولو دستش گرفت و تلپ تلپ تا جایی که وزن سنگینش اجازه  میداد تندی رفت تا گزارش را به نگهبان دهد . نگهبان با چشم های زرد که درونش گویا زهر تراوش میشد، کتاب را نگاهی کرد و اخم کرد .قهرمان چیز های فهمیده بود که نباید میفهمید باید تمام امیدهایش را خراب کند و برای این کار از دوست قدیمیش دراکولای ناامیدی کمک میگیرد.</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 09:48:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xdkpjojnjgzk</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۱۰قهرمان کوچولو هر شب در زندانش به آسمون پر ستاره نگاه میکرد او شیفته ماه گرد و قلمبه و یه ستاره بود، ستاره که از همه درخشنده تر بود  و بهش لقب ستاره ارزوهارو داده بود. او هر شب چشمانشو میبست رو به ستاره ارزوها میگفت که لطف منو انقدر قوی کن که بتونم ۳شرورو شکست بدم ؛ اما درخشان ترین ستاره میدانست اون همچین قدرتی ندارد که آرزوی قهرمان کوچولو رو برآورده کند. سالیان سال شایدم هزاران سال از عمرش گذشته بود و هیچ کسی را غمگین تر از قهرمان کوچولو ندیده بود هر شب چهره امیدوار قهرمان کوچولو را میدید بیشتر مصمم میشد تاکاری کند و سپس یه شب که آسمان ابرهایش را رانده بود ماه چون هلالی نازک هویدا بود از خزانه آسمان کتابی برداشت و به سوی قهرمان کوچولو شتافت.               قهرمان کوچولو مانند هرشب به آسمان نگاه میکرد دید ستاره ارزویش هر لحظه به اون نزدیک تر میشود در کمال شکفتی ستاره در مقابلش ظاهر شد و گفت: قهرمان کوچولو من هرشب تو رو نگاه میکردم خواستت را میشنیدم اما من ستاره آرزو نیستم هر قهرمانی باید با تلاش خودش به آرزویش برسد . قهرمان کوچولو با تعجب گفت اما من از کجا یاد بگیرم ؟ ستاره که نورش داشت کم میشد کتاب را به دستش داد و گفت :ستاره که سقوط کند بزودی خاموش میشود این کتاب رو بخون در آن قهرمانی می یابی که مانند خودت اسیر بود اما توانست تا آخرین ورق زندگیش به موفقیت دست یابد .ستاره خاموش شد و‌جلو قهرمان کوچولو بر زمین افتاد . قهرمان کوچولو گریه کرد و ستاره خاموش را در گلدان بی گلش خاک کرد و مصمم شد که کتاب را تا آخر بخواند(هرچند باید آن را زیر بالشتش قایم میکرد که نگهبان خدمتکار آن را پیدا نکنن)</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 11:12:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقایع نگاری قهرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%88%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-goebfhmfrtoz</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۹روزی روزگاری در سرزمین زندگی قهرمانی متولد میشود که برعکس همه قهرمان ها جثه کوچک و ظریفی داشت برای همین نامش را قهرمان کوچولو میزارن ، وظیفه آموزش قهرمان کوچولو به عهده خدمتکار و نگهبان بود ، اما نگهبان دل سیاهی داشت قهرمان کوچولو  رو زندانی میکرد و میگفت اگر بیرون برود توسط ۳شرور دولپی خورده میشود ؛خدمتکارم ادم ساده دلی بود و به حرف های نگهبان گوش میکرد این شد بود که قهرمان کوچولو تو قفسش سالیان سال مانده بود جوری که نه زندگی میکرد ، نه مرده بود و نه هدفی داشت خلاصه که در دلش کلی غصه بود.</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 10:05:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳شرور کتاب زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DB%B3%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-eham5i5mpbau</link>
                <description>1400/2/8در کتاب زندگی ۳شرور وجود داشت اژدهای ترس که جلو می ایستد و با نعره سهمگینش  ذهن را از هرگونه پیشرفت می هراساند، دراکولای ناامیدی اساره امید را از بدن میمک و رهبر آن ها غول تنبلی که تالاپی میافد روی آدم که هیچ‌کاری جز خوابیدن نمی ماند؛ در کتاب زندگی قهرمانی کوچک وجود داشت هر روز باید این۳ شرور را شکست میداد تا بتواند در جاده موفقیت قدم بزارد.کتاب زندگی قهرمان کوچولو</description>
                <category>آن شرلی با موهای صورتی</category>
                <author>آن شرلی با موهای صورتی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 09:06:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>