<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنتِ جان شیفته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anett</link>
        <description>آنت جان‌شیفته به دخترای دهه 60 ایرانی خیلی شباهت داره. من آنتم که به تازگی مهاجرت کرده‌ام. عاشق پیشه، پر از تجربه های تلخ و شیرین، به دنبال خودم، بی قرار و مشتاق زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:12:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/139904/avatar/BvD0h0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنتِ جان شیفته</title>
            <link>https://virgool.io/@Anett</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناامیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-c1ubeijzusb2</link>
                <description>پسر!!! چقدر غمگینم. چقدر ناامیدم. از عشق دیگه ناامید شدم. از اینکه آدم‌ها پای حرف‌هاشون بمونند، از اعتماد، از حساب کردن روی آدم‌ها و حرف‌هاشون به خصوص در مورد رابطه.چقدر حرف تو دلم مونده که بهش بگم. بگم چقدر بد دل منو شکستی. چقدر زود جا خالی دادی. چقدر راحت عقب کشیدی. چقدر بهم اهمیت نمی‌دادی که حتی حاضر نشدی با هم درست صحبت کنیم. چقدر من روی اخلاق‌مداری، انسانیتت و تواناییت برای هندل کردن موضوعات حساب کرده بودم و چقدر اشتباه بود.چقدر راحت از اون چیز قشنگی که داشتیم گذشتیم. چقدر راحت چشمت رو، روی اینکه من همه‌جوره پات بودم بستی. اینکه همه‌جوره باهات راه اومدم. هیچ‌وقت ازت چیزی نخواستم. هیچ‌وقت باری روی دوشت نبودم.چقدر رابطمون برات کم اهمیت بود :)</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 03:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم‌گشتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-smo7vqydzeci</link>
                <description>امروز برای یه نفر نوشتم دلم همون زندگی آشنای خودمو می‌خوام. همونی که همه‌چیزش رو بلد بودم. حتی آخوندش رو.احساس می‌کنم رو یخ دارم راه می‌رم. از هیچ قدمی مطمئن نیستم. تمام مدت زل زده‌ام به پاهام. نمی‌تونم سرمو بالا بیارم بالا.از گفتنش برای دیگران هم گریزونم. همه خودشون درگیرند. دغدغه‌های من احمقانه است. شرایط من از خیلیا بهتره و البته هیچکس حجم استرسم رو نمی‌تونه درک کنه.مشابه این روزا رو داشتم؟ نمی‌دونم. روز سخت زیاد بوده تو این دنیا ولی هیچ‌وقت انقدر همه‌چیزم موقتی و متلاطم و شکننده نبوده. شاید هم موقتی بودن اون رو یاد گرفته بودم هندل کنم.تقریباً هیچ چیز نمی‌دونم. فقط می‌خوام دووم بیارم.همین!</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 21:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ‌عشق صدای فاصله‌هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bnn5ztmi3v4z</link>
                <description>روزی که رسیدم اینجا برام نوشت: به هفته‌های پیش روت فکر نکن. به دو سال دیگه‌ات فکر کن.هربارز که کم میارم، می‌ترسم، خسته می‌شم یا دلتنگی قلبمو فشار میده یاد این حرفش می‌افتم.یاد روزایی می‌افتم که رفت. روزی که رسید اونجا و ترانزیت طولانیی داشت و انقدر من پای واتس‌اپ بی‌تابی کردم که آخر سر مامانش برام نوشت، شماره فلانی دست منه، موبایلشو نبرده. بهت خبر می‌دم وقتی رسید.چه شب و روزایی بود. شب رفتنش هرکاری کردم که یه بار دیگه ببینمش و بغلش کنم، ولی نشد. دلمو سپردم به خاطراتش. چند وقت بعدش اون دعوای کذایی پیش اومد؛ اون دلخوری عمیق. انگار همه دلخوری‌ها و انتظارت برآورده نشده، همه اون آغوش‌ها و بوسه‌هایی که توی دلم موند و محقق نشدند رو به یادم آوردند. جالب اینکه ازش خیلیییی دلخور بودم و اون دلخوری هم هیچ‌وقت برطرف نشد ولی ازش متنفر نشدم. ته دلم حس می‌کردم اشتباهاتش فرصت عاشقی رو ازمون گرفت و بابتش غصه داشتم. ولی یه روزی… تونستم بخششمش. تونستم خشمم رو فراموش کنم، دلخوری باهام موند و البته حرف‌های نزده و رویاهای برآورده نشده .. ولی با هم دوست شدیم.حالا، این روزا حضور و حرفاش شده اون نور روشنی که هر از گاهی از ته تونل تاریک می‌تابه و یه کم منو گرم می‌کنه. گاهی تو تاریکی و تنهایی اشک می‌ریزم ولی چت‌هامونو می‌خونم و یه کم دلگرم می‌شم. دلم می‌خواست نزدیک بودیم. دلم می‌خواست می‌دیدم که خوشحاله و این روزها تنها نیست و از شادیش شاد می‌شدم ولی خب! ما قصه‌مون‌دوری و فاصله است. :)من همیشه باور داشتم توی زمونه مرگ و خون و بی‌عدالتی و تبعیض و هجرت، عشق ما رو نجات میده و این باور منو این روزها داره نجات می‌ده. عشق با همه بالا و پایین‌هاش و غمی که اغلب برامون همراه میاره، نجات دهنده است دوستان. عشق رو پاس بداریم.</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 22:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شجاعی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C-hdvegkdqrtqe</link>
                <description>یه شبی توی پاییز سال 98، وقتی در اوج ناامیدی، بی پناهی، غم و استیصال بودم روی دستم با خودکار نوشتم &quot;U R Brave&quot;.فردا صبح وقتی بیدار شدم، به دستم نگاه کردم و اون نوشته رو، روی ساعد دستم دیدم زدم زیر گریه .. عمیق و بلند و پر از هق‌هق! انگار خالی شدم ... بعد از اون گریه دیگه هیچ وقت اونقدر حالم بد نشد. همون زمان، وسط همون دوره پر از استیصال و تنهایی و بی‌پناهی، من بیرون، بین آدم‌ها کلی انرژی داشتم، معاشرت می‌کردم، کارامو پیش می بردم، کلی فکر می کردم و تصمیم رو به اجرا می رسوندم .. برای خودم عجیبه چطور انقدر تفاوت بین تصویر بیرونی و درونی یه آدم می تونه وجود داشته باشه. اون تصویر بیرونی ریاکارانه نبود. فقط من نمی‌تونستم واقعیت رنج کشیده و بی پناهم رو دوباره به معرض نمایش بذارم. حس آسیب‌پذیری زیاد می‌کردم. حتی از اینکه چطور می تونستم اون ظاهر قدرتمند رو نشون بدم خودم متعجب بودم ...اون بی‌پناهی یکی از تلخ ترین چیزهایی بود که در زندگیم تجربه کردم! برای هیچکس حتی دشمن آرزوش نمی‌کنم. ولی باور دارم از این روزها باز هم در زندگی خواهد بود. تنها چیزی که ازش مطمئنم دوباره توی تاریکی چنین روزهایی، روز دستم می‌نویسم: تو شجاعی! مطمئنم آسون‌تر پیش می‌ره.</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 17:16:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی هست که نباید گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-xqwmyw8ak5kr</link>
                <description>یه عکس دارم که عکس محبوبمه. روی اغلب اکانت های سوشال مدیا اونو گذاشتم. خیلی ها بهم می گن اون عکس پیرتر از خودته. خودت قشنگ تر و جوون تری.تا الان این نظرات نتونسته منو از دوست داشتن اون عکس منصرف کنه. یه عکس ساده است. سرم پایینه، هندزفری توی گوشمه و دارم به موبایلم نگاه می کنم. قیافم جدیه. چروکهای صورتم معلومه، ناخونام لاک نداره، لباسم معمولیه، ولی اون حس، اون لحظه ...هرکس پرسید چرا این عکسو دوست داری، فقط گفتم اون لحظه برام لحظه خاصی بود. امروز توی شرکت وقتی داشتم چای می‌ریختم، چشمم افتاد به انگشت شصتم. همون حالتی که توی عکس نگهش داشته بودم. ... خیالم پر کشید به اون عکس، به اون لحظه، به اون نگاه منتظر به صفحه موبایل برای وصل شدن یک تماس. به صحبت هایی که توی اون تماس داشتم. حسی که تجربه کردم ... کنار کتری، وسط آبدارخونه، توی شرکت، جایی توی تهران، یکباره گم شدم!چیزهایی هست که نباید گفت. هیچ وقت ... </description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 17:16:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-djjijtyyfxw1</link>
                <description>دقیق نمی دونم کجا بود. فقط می دونم بعد میدون آزادی نزدیک اکباتان، توی یه جایی بودیم شبیه این کاروان‌های سفر بزرگ که کلی تجهیزات زندگی دارند. نشسته بودم روی یه دونه از این صندلی‌ها که زیرش یخچال کوچیک داره.. پاهام آویزون بود و تاب می‌خورد. عین بچه‌ها نگاهش می‌کردم که برای گرفتن جواب به دهن من زل زده بود و پرسیدم: «منتظر جواب منید؟ اکیه آقا. من که کاریش ندارم. بردارید برید سفر» ... یه خنده قشنگ تحویلم داد و گفت: «خب پس من میرم بچه‌ها رو همراه کنم» و رفت... شروع کردم دور و بر فضا رو‌ چرخیدن. خودم نمی‌دونستم چنین چیزی اینجا هست و اجازه اش هم دست منه. قرار بود این کاروان رو بردارند و برند سفر. سفری که من نمی تونستم همراهیش کنم ولی می دونستم چندین نفر رو داره با خودش می بره... دلم یه حال غریبی داشت. چرخامو زدم و اومدم بیام بیرون که دیدم یه شارژر اپل، یه دونه از این چراغ‌ قوه‌های سفری و یه کابل افتاده یه گوشه. فهمیدم مال اونه. گفتم: بذار همونجا بمونه که اومد بهش بدم .. خودم اومدم بیرون و به سمت میدون آزادی حرکت کردم. توی تهران خلوت کرونایی یه سری کار انجام دادم، درحالی که تمام ذهنم پیش اون بود...چرخیدم و کارامو کردم و دوباره فردا ظهرش برگشتیم اونجا. غیر از من و اون، دو تا آقای دیگه هم بودن که داشتن یه سری وسیله، از جمله چندتا قفسه و چیزای چوبی به اون فضا اضافه می‌کردن و سرگرم بودند. فضا از چیزی که سری قبل دیده بودم بزرگ تر به نظرم می رسید. به اندازه یه خونه بود تقریباً. چشممون دنبال همدیگه می‌دوید. احتیاج داشتیم با هم حرف بزنیم، خلوت کنیم. ولی هیچ جای خلوتی نبود. دستمو کشید و گفت بیا بریم توی حیاط. رفتیم سمت در پشتی، یه در که به یک حیاط باز می‌شد و من متوجهش نشده بودم.بیرون در سه تا پله بود که روبروش دیوار بود ولی وقتی می‌پیچیدی سمت چپ، حیاط رو می‌دیدی که در امتداد فضای کاروان کشیده شده بود و پنجره‌های کاروان به سمت حیاط باز می‌شدند. انگار ظهر یا بعد از ظهر بود. نور زیاد بود و چشمم رو می‌زد. حس اون ظهرهای تابستون بچگی رو داشتم که باید می‌خوابیدیم ولی یواشکی می‌اومدیم توی حیاط و توی سایه در حالیکه شرشر عرق می‌ریختیم، بی‌صدا بازی می‌کردیم. تا از پله‌ها اومدیم پایین، منو کشوند به فضای کنج دیوار. روبروم ایستاد و دوتا دستشو گذاشت دو طرف سرم‌. قلبم تند تند می‌زد. یه ذره خودشو خم کرد که صورتش روبروی صورتم باشه. به صورت هم نگاه می‌کردیم. خودمو می‌دیدم که عین دختربچه‌های خجالتی دارم‌ نگاهش می‌کنم و چشمای اون همون برقی رو داشت که موقع خندیدن همیشه توی چشماش دیده بودم. باید می‌بوسیدمش ولی نگاهش کردم .. انگار که این فرصت قرار بود تا ابد ادامه پیدا کنه ... توی همین حالت بودیم که انگار در باز شد و کسی میخواست بیاد توی حیاط. بدون اینکه نگاه کنیم چه کسیه، دستمو گرفت و رفتیم به سمت انتهای حیاط. حیاط از اون حیاطهای قدیمی بود با باغچه های مستطیل‌شکل کوچیک که لبه هاش رو با آجر به شکلی دورچینی کرده بودند که فقط کنج تیز آجرها به شکل مثلث بیرون بود. دوست داشتم برم روی نوک آجرا بایستم و به یاد دوران بچگی تلاش کنم تعادلمو حفظ کنم و پام به زمین نخوره ... دستم توی دستش بود. از خودم اختیاری نداشتم و خودمو سپرده بودم بهش ... جلو می‌رفتیم. توی باغچه ها سبزی، بوته گل محمدی، چند تا درخت جوون و این چیزا کاشته شده بود. یک تاب فلزی کوچیک در سایه درختا کنار دیوار بود و یک استخر که فقط رنگ آبیش یادم میاد در انتهای حیاط ...تا نزدیک انتهای حیاط رفتیم ولی انگار یه عده آدم دنبالمون بودند .. ما خلوت می خواستیم، می‌خواستیم یه چند لحظه فقط توی چشمای هم نگاه کنیم، دستای همو بگیریم، اونقدر که تصور صورتمون توی ذهن همدیگه ثبت بشه. یه چند لحظه نزدیک تاب فلزی به دیوار حیاط تکیه دادیم. فقط نگاهش می کردم .. به لباش که عین زمانی که می خواست مهربونی، خنده یا شادیش رو پنهان کنه روی هم به شکل محجوبانه‌ای فشارشون می‌داد. من حواسم اصلاً به زمان نبود که یه دفعه بی مقدمه گفت: «من خیلی وقت ندارم. باید جمع و جور کنم.» ساعتش رو آورد بالا و نگاه کرد و به من هم نشون داد. ساعت 4:27 دقیقه بود و من بدون اینکه حرف بزنه می‌دونستم تا ساعت 5 وقت داره. دلم ریخت، ولی چیزی نگفتم. کنار صورتم دیوار کوتاه حیاط بود و پشتش یک صحرای خالی. چیزی شبیه دشت‌های بین تهران تا قزوین، یه دست، تقریباً خالی با علف های زرد .. این منظره دلم رو آشوب می کرد.دوباره برگشتیم داخل، وارد فضای تاریک‌تر و خنک کاروان شدیم. من جلوتر از اون بودم وارد شدم و چرخیدم به پشت و روبروش ایستادم. بوی کولر آبی پیچیده بود. به محض ورود، یک نفر صداش کرد. درِ اولین اتاق سمت راست خودش رو باز کرد و رفت داخل. خودم را داخل اتاق دیدم. یک اتاق خواب که لوازمش همه به رنگ قهوه‌ای روشن بودن. روی تخت دونفره وسط اتاق، پر از لباس مردونه، پیراهن و کراوات بود. جلوی تخت یک میز کوتاه ولی ممتد بود که مرد میانسالی پشتش نشسته بود و من می دونستم که این پدرشه. ولی به ما محل نمیداد. انگار در حال تایپ یا کاری پشت لپتاپ بود. وارد اتاق که شد رفت سمت لباس‌ها . یه لباس رو برداشت و با یک نگاه مستأصل نگاهم کرد. بدون اینکه چیزی بگه، انگار داشت بهم می گفت: میبینی؟ باید حالا اینا رو جمع کنم .. یه ناله خفیف از سر نارضایتی از لباش خارج شد. می‌دونستم دیگه وقتی ندارم .. اومدم بیرون اتاق توی راهرو نزدیک در خروجی همونجا که وسایلش رو دیده بودم، شروع کردم به گشتن. به نظر همه چیز به هم ریخته بود. یه دفعه زیر چند تا چوب پیداشون کردم. برداشتم و برگشتم سمتش. توی اتاق بغلی بود. اتاقی که تقریباً خالی بود .. با پرده های سراسری بلند آبی آسمونی ساده که حس یه خواب عصر تابستون رو بهم می داد. شارژر و وسایلش رو گذاشتم توی دستش، همون لبخندی که روی پله های اون کافه قشنگ بهم زده بود رو دوباره دیدم، رفتم به سمتش که در آغوش بگیرمش ..چشم باز کردم .. توی تختم، تنها. گیج بودم .. کجا بودم پس تا الان؟ اون کاروان، اون حضور، اون نگاه ها .. همه هیچ؟ همه فقط رویا بودند؟ یعنی من فرصت آخرین دیدار رو ندارم؟ یعنی اون لبخند، اون نگاه، اون گرمی دست‌ها .. خواب بود؟ کاش حداقل انقدر واقعی نبود، انقدر واقعی که با تک تک دیدارهای حقیقی‌مون فرقی نداشت. همه بهم می‍‌‌‌گ‍‌ن فراموش کن! میگن: رها کن بره! به خاطره‌اش فضا نده  .. آره درسته، من باید از تو رد بشم، تو رو فراموش کنم. ولی کاش می دونستند که تو چطوری ذره ذره عین یه جوونه توی قلب من رشد کردی، تو رو از خاک دربیارم، قلب خودم هم سوراخ می‌شه .. راحت نیست.</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:51:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آنت‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Anett/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-mu6fjdudublm</link>
                <description>سلاممن سال‌ها وبلاگ داشتم. نوشتن برای من عین نفس کشیدن بود. توی روزای سخت منو کمک کرد، نجات داد. روزای سخت و ماجراها رو با مخاطبام به اشتراک می‌داشتم و این توان ادامه دادن رو بهم می‌داد.  بعد که وبلاگ‌ها کم فروغ شدند، فیسبوک جایگزین شد و باز هم زیاد می‌نوشتم. بعد هم که توییتر ۱۴۰ و ۲۸۰ کاراکتری رو انتخاب کردم ولی طولانی نوشتن، توضیح دادن همه جزئیات لذت زندگی منه. تصمیم گرفتم اینجا دوباره شروع کنم. شروع به نوشتن، توصیف کردن، بیان خاطرات و به اشتراک گذاشتن اونها با دیگران.به طور خلاصه و اولیه: من به تازگی وارد ۳۹ سالگی شده‌ام. مهندسی و MBA خونده‌ام و الان مشاوره منابع‌انسانی می‌دهم. چرا به خودم می‌گم آنت، چون وقتی 16 سالم بود جان شیفته رو خوندم و فکر می کنم آنت رو زندگی کردم. زنی که جامعه اش در حال رشد و شکوفایی بود، دوستداشت نقش اجتماعی بپذیره و شکوفا بشه ولی جامعه‌اش هنوز ازش می خواست نقش همسر و مادر رو زندگی کنه. من سالها برای همه چیزی که به دست آوردم جنگیدم و از این جنگ راضیم.اگر بخوام مختصر بگم من زنی برونگرا، عاشق روابط انسانی، قصه آدم‌ها، توصیف لحظات زندگی، تجربه‌های جدید و پر از شور زندگی و عشق هستم. به زندگی من خوش آمدید. :)</description>
                <category>آنتِ جان شیفته</category>
                <author>آنتِ جان شیفته</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 22:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>