<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینو معصوم زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AngraMainyu</link>
        <description>اولین معنایی که برای نام مینو پیدا میشود، بهشت است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2994535/avatar/2zmyR4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینو معصوم زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@AngraMainyu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مواجهه با مرگ | قسمت دوم: کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@AngraMainyu/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-slzjgkqdpxwb</link>
                <description>سلام! بی مقدمه ادامه می دهیم:کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگدرباره مت هیگنویسنده کتاب های داستانی و غیرداستانی برای کودک و بزرگسال، اهل بریتانیا، متولد 1975. کتاب­هایش رکورددار پرفروش ترین ها بوده اند. فقط کتابخانه نیمه شب به تازگی 9 میلیون فروش را رد کرده است.مت هیگ در زندگی خود، سالها با افسردگی و اضطراب دست و پنجه نرم کرده است و تجربیاتش در مواجهه با بیماری های روان را با صداقت و گشودگی ای قابل تحسین با مخاطبینش به اشتراک گذاشته؛ چه در زندگی شخصیت های رمان ها، چه در شرح تجربه های زندگی خودش، در ناداستان ها.اینجا سایت شخصی او را میتوانید ببینید.مروری بر کتابنسخه ای که من خواندم: ترجمه محمدصالح نورانی زاده از نشر کوله پشتی در بی نهایت طاقچهنورا سید، زنی 48ساله، غمگین و افسرده، روزی با چند اتفاق ناخوشایند پشت سرهم مواجه می شود و تصمیم می ­گیرد خودش را بکشد. او که معتقد است فرصت هایش را سوخته، اشتباهات برگشت ناپذیری مرتکب شده و حضورش هیچ تاثیری در جهان ندارد، مشتی قرص می بلعد و از هوش می رود. او به جهان پس از مرگ نمی رود، بلکه وارد جهانی می شود میان زندگی و مرگ؛ کتابخانه نیمه شب. کتابخانه پر از کتاب هایی است که در آنها داستان های ممکن زندگی نورا، که با هرتصمیم متفاوتش می توانست رقم بخورد، نوشته شده اند؛ بی نهایت کتاب، به همراه کتابی به نام حسرت ها که تمام حسرت های نورا در آن نوشته شده. او به زندگی های متفاوت قدم می گذارد و ناامیدی بارها و بارها او را به کتابخانه بازمی گرداند. در طول کتاب، بینش نورا نسبت به زندگی، مرگ، ارزش ها، ترس ها و هدف هایش به چالش کشیده می شود. کتابی شیرین، ملموس با وجود وقایع ناملموسش و سریع! ساختار کتاب مثل فیلمی است که تدوینی سریع و هیجانی دارد، سرعت انتقال کتاب میان موقعیت ها بدون گیج شدن مخاطب، شگفت انگیز است. از آن کتاب هاست که به دست میگیری و نمی فهمی چقدر جلو رفته ای، کتاب بخش های زیادی دارد که طول های مختلفی دارند، از یک جمله تا چندصفحه، اما هیچ کدام آنقدر طولانی نیست که بروید جلوتر ببینید چندصفحه دیگر مانده تا بخش بعد. و طنز جاری در قلم هیگ را نباید از قلم انداخت. ترجمه جناب نورانی زاده روشن است، با عبارات دقیق و خوانا، و سرعت و طنز متن را با روانی اش دلپذیر می کند.تجربه من از خواندن کتابخانه نیمه شبدنبال کتاب هایی درباره رنج و ناخوشایندی زندگی بودم، دیدم این کتاب تقریبا مرتبط است و خسته شده بودم از بس جزو پرفروش ترین ها دیدمش و با اینکه از کتاب هایی که خیلی دیده می شوند فاصله می گیرم(!) تصمیم گرفتم بخوانمش. ابتدا که کتاب را به دست گرفتم با ورود نورا به کتابخانه حرصم گرفت! خب منم اگه می تونستم برم زندگی های احتمالیم را ببینم می تونستم بهتر زندگی کنم! حس کردم کتاب به شخصیت یک برگ برنده داده اما من می خواستم مواجهه انسان با رنج ها و محدودیت هایش را ببینم، نه کسی که چنین شانسی گیرش بیاید! ولی خب، پیش رفتم! آنچه این کتاب را برای من در دسته کتاب های مواجهه با مرگ قرار می دهد، رسیدن نورا به نقطه ای است که مرگ را انتخاب می کند، هرچند در اصل کتاب درباره زندگیست، و مگر میشود به این دو جدا از هم اندیشید؟کتاب از آنهایی است که جمله های زیادی دارد که می خواهی هایلایت کنی! جملات مهمی دارد، هم از آنها که می گویی «آره دقیقا!» هم ازونا که می گویی «ازین زاویه بهش نگاه نکرده بودم!» یا «راست میگیا!». البته یک واقعیت را هم باید گفت که این حالت ها برای کسانی که درباره انسان و زندگی زیاد مطالعه و فکر می کنند و دغدغه شان است، شاید کمتر رخ دهد؛ درواقع شاید این جمله ها برایتان حرف های تازه ای نباشد، اما خواندن آنها در بستری جذاب، یادآوری خوبی است و خلاصه خالی از لطف نیست.من بیشتر حس می کنم فیلم دیدم تا کتاب خوانده باشم! دیدید صحنه های فیلمی همچون نقاشی بماند؟ حضور نقاشی را همواره حس می کنید و خیره می کندتان. در این کتاب، حس میکردم تدوین را از سینما گرفته و آورده در ادبیات! تجربه لذت بخشی بود، توانایی و مهارت می خواهد جابجایی میان صحنه های زیاد به روانی که انگار تصویرها به هم کات می شوند. اما خب یکم هم حس ادبیاتی اش را از دست می داد برایم.کتاب دلنشین است و روان، اما آنقدر دوستش ندارم، جمله هایی از کتاب را خیلی دوست دارم اما خودش را نه خیلی خیلی زیاد. شاید با وجود پرداختش به زندگی و معنای زندگی، به دلیل سرعت بالا، آن لمس حضور شخصیت را (that touch) به مخاطب نمی دهد و این از ملاک هایی است که یک کتاب را برای من ماندنی می کند.اما در مجموع آن را پیشنهاد می دهم. سرگرم کننده است و واقعیت هایی از زندگی را مرور میکند، بدون شعار دادن، و بدون زردگویی و با طنزی از اعماق وجود!بخش های دوست داشتنی(این بخش ها تصویری کلی از کتاب منتقل نمی کنند، فقط پاره هایی کوتاهند، به دید من دلنشین)نورا سرش را تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتند تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه ها مکالمه ای داشته باشد.رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.«واقعا به آدم حالی می کنه، نه؟»«چی رو؟»«خب این که میتونی درباره انتخاب هات تصمیم بگیری اما درباره نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم، انتخاب خوبی بود. فقط نتیجه مطلوبی نداشت.»</description>
                <category>مینو معصوم زاده</category>
                <author>مینو معصوم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 23:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه با مرگ | سه کتاب، چهار زاویه دید - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@AngraMainyu/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dgm8x8htajbv</link>
                <description>مرگ، این سایه غریبِ همیشه همراه.اولین نوشته من در ویرگول؛ مدتی است می­ خواهم بنویسم، طاقچه و چالش کتابخوانی­ اش، بهانه خوبی شد تا شروع کنم.هیچ­کس نیست که با مرگی -که واقعاً مرگ باشد- روبرو شده و بازگشته باشد، این است که همیشه ناشناخته خواهد ماند. مواجهه با مرگ، برای هرکس تجربه ­ای ویژه خود اوست، نه چندان تعمیم ­پذیر. هرکس یک­ طور با هزاران حسرت و شادی درونش، مرگ را می ­فهمد، یا نمی­ فهمد. اما خب، خواندن از تجربه ­های مختلف، به آدم تصویری می­ دهد و هرچه هم باشد، عمق تجربیات آدم ­ها به هم وصل است.به تعبیر یونگ &quot;شخصی ترین چیزها، عمومی ترین چیزها هستند.&quot;من سه کتاب خواندم. در هر کدام، شخصیت از زاویه ­ای با مرگ رو به­ رو می­ شود، متفاوت از دیگری. خواندن این کتاب­ ها برای من بیشتر مانند نشستن و گپ زدن با انسان­ هایی دوست­ داشتنی درباره این اضطراب ازلی و ابدی بشر بود.با چهار زاویه ­دید همراه شدم، از نگاه کسی که…1. از نگاه کسی که عزیزی را از دست داده است. (نینا سنکویچ در کتاب تولستوی و مبل بنفش)2. از نگاه کسی که ساعت به ساعت به مرگ نزدیک ­تر می­ شود. (مریلین یالوم در کتاب مسئله مرگ و زندگی)3. از نگاه کسی که ساعت به ساعت به مرگ عزیزترینش نزدیک می­ شود. (ارو یالوم در کتاب مسئله مرگ و زندگی)4. از نگاه کسی که می ­خواهد به دیدار مرگ برود و زندگی را از زحمت حضورش کم کند. (نورا سید در کتاب کتابخانه نیمه­شب)از مطالعه این کتاب­ها لذت بردم؛ با مسئله مرگ و زندگی اشک ریختم، با تولستوی و مبل بنفش به آرامش رسیدم و با کتابخانه نیمه شب ایده­ های متفاوتی درباره زندگی را مرور کردم.به سه کتاب، در سه قسمت خواهم پرداخت و درباره هر کتاب در چهار بخش خواهم گفت:1. معرفی کوتاهی از نویسنده و ارتباطش با این اثرش2. مروری کوتاهی بر کتاب3. مواجهه خودم با کتاب و نظرهایم درباره آن4. بخش­ هایی از کتاب که هایلایت کردمنکته ای کوتاه پیش از شروع؛ خواندن این کتاب ­ها برایم ارزشمند بود، نه چون درباره مرگ کنجکاو بودم، یا اخیراً به نوعی با مرگ مواجه شده ­ام، بلکه چون در برهه­ ای هستم که سوگ های عمیقی را تجربه می کنم. از دست دادن های زندگی، همه رنگی از مرگ دارند و خواندن از مرگ در این برهه برایم نعمت­ هایی داشت. با انگیزه­ هایی غیرمستقیم­ تر هم می ­توان از مرگ خواند و استفاده برد!تولستوی و مبل بنفش اثر نینا سنکویچدرباره نینا سنکویچتاریخدان مشتاق، وکیل بازنشسته، نویسنده چهار کتاب، سه کتاب تاریخی و یک کتاب خاطره‌پردازی(memoir)، و خواننده ای حریص!نینا سنکویچ، زنی آمریکایی است از والدینی اروپایی و مهاجر. شیفتگی او به کتاب ها، موهبتی است که از خانواده به او و خواهرانش رسیده و سال ها بعد در 46 سالگی نجات بخش او در روزهای فقدان خواهرش شده. کتاب تولستوی و مبل بنفش درسال 2011 در گودریدز برای جایزه «بهترین کتاب خاطره نویسی و خودزندگی نامه» از طرف خوانندگان نامزد شد.آدرس لینکدین، اینستاگرام، مدیوم و گودریدز نینا سنکویچ برای دنبال کردن او اینجا هستند.لینکدین، اینستاگرام، مدیوم و گودریدز نینا سنکویچ برای دنبال کردن او
مروری بر کتابنسخه ای که من خواندم: از نشر کوله پشتی، ترجمه لیلا کرد و در بی نهایت طاقچهنینا سنکویچ حدود 43 ساله است که خواهرش می میرد، پس از سه سال تلاش بی وقفه برای شلوغ نگه داشتن سر و گذر از فقدان ­آن ماری(خواهرش)، به کنج آشنای قدیمی اش پناه می برد؛ میان کتاب ­ها. او تصمیم می گیرد برای 365روز، 365 کتاب بخواند و هرروز درباره کتابی که خوانده در سایتش نقدی بنویسد. تولستوی و مبل بنفش درباره آن یک سال است، 356روزی که نینا را به آرامش و صلح با زندگی نزدیکتر کرد و با سوگ ­آن ماری به صلح رساند.کتاب از بیست و یک فصل تشکیل شده، هرفصل حول تمی(موضوعی) متصل به سوگ و زندگی می­چرخد و گویی هرکدام نکته ای از زندگیست که نینا در این یک سال مرور کرده و ما را هم همراه می کند. متن کتاب، همچون رشته کاموایی است متشکل از سه نوار که به هم پیچیده و آن را شکل داده اند. سه رشته اینها هستند:خاطراتی از گذشته نینا و اعضای خانواده اشتجربیات روزهای یک سال کتاب خوانی و چالش ها و لحظات به یادماندنیبخش هایی از کتاب هایی که نینا مطالعه کردهبه بیانی دیگر، در کتاب از خاطرات کودکی پدر نینا در زمان استالین و روز کریسمس و خانواده ی دور هم، و نینایی که میخواهد یک کتاب کامل هم بخواند، و بخشی از متن کتاب پل استر به روانی و دلپذیری در هم تنیده، در یک راستا حرکت می کنند و در پایان هر فصل سر همه نوارها به زیبایی جمع می شوند.هرچه کتاب به پیش می رود از فضای رنج سوگ ­آن ماری به فضای روشن­تر و گرمتری می رسد. قلم نینا سنکویچ، نزدیک، گرم و دلپذیر است و ترجمه لیلا کرد همه این ویژگی ها را با روانی و گیرایی ­اش منتقل می کند و تجربه ای دلنشین به خواننده می دهد.تجربه من از خواندن تولستوی و مبل بنفشچند سال پیش معرفی کتاب را از زبان آقای شکوری شنیدم و در گوشه ذهنم ماند، آن زمان سوگ را چندان نمی شناختم و فکر می کردم به خواندنش نیاز ندارم؛ درست هم فکر می کردم. مدتی پیش، حس کردم آن زمان که این کتاب به درد من هم بخورد فرا رسیده! (در گذشته احساس می کردم خیلی قوی هستم، اما فهمیدم فقط رنج بزرگ به خود ندیده بودم!)بازش کردم و چنان با گیرایی اش همراه شدم، نفهمیدم کِی 20 صفحه جلو رفتم(برایم عدد زیادی بود). کتاب را که باز کردم، انگار با دوستی صمیمی و دل نشین روی مبل نرمی نشستیم و فنجان قهوه در دست، گرم صحبت شدیم! الان هم که می نویسم گویی از دیداری دوستانه می نویسم، نه از کلماتی بر روی کاغذ. تصمیم گرفتم کتاب را نبلعم و عطر خوشش را به سرعت سر نکشم تمام شود؛ خواندنش را بیش از یک ماه کش دادم و چند کتاب در این میان خواندم.از دید من، کتاب جذاب و گیرا شروع می شود؛ متوجه نمی شوی تو را با خود برده است. میانه کتاب اما به خوبی شروع آن نیست؛ یک سوم اول کتاب غنی تر به نظر می رسد، و دو سه فصل آخر دوباره به خوبی اولی ها می شوند. به این دلیل چنین حسی دارم که ابتدای کتاب، حجم انسانی بودنش بیشتر است؛ روایت به خاطرات و گریزناپذیری سوگ و همچنین نیمه گرم زندگی آمیخته است و آن ها را به هم وصل می کند. هرچه پیش می رویم، فضای کتاب روشن تر و پرشورتر می شود (نوعی سرخوشی مانند فضای رمان آن شرلی)، گویی همه چراغ های خانه را روشن کنی، جذاب به نظر می رسد، مثل تالار عروسی اما دیگر خانه نیست. این سِیر کمی فضایش را از زندگی واقعی دورتر می کرد. این حالت در فصل های پایانی کمرنگ تر می شود. و در کل دلنشینی متن او همواره در کتاب جاری است.چند درس از این کتاب گرفتم که نکته وار به آنها اشاره می کنم:من عادتی دارم؛ با هرمشکلی مواجه میشوم، زیاد درباره آن سرچ میکنم، دنبال کتاب می گردم و وسط کتاب ها غرق می شوم تا به من بگویند باید چه کنم؟ البته که این جست و جو، بی فایده و اشتباه نیست اما محدود ماندن به آن، چرا. گاهی بهتر است به مدل خودت راه حلی چاره کنی. کاری که نینا سنکویچ کرده همین است، به جای راه های فرمالیته یا صد روش مواجهه با سوگی که در اینترنت سرچ کنی روی سرت میریزد، تصمیم گرفته یک سال کتاب بخواند. روشی شخصی و کارآمد برای او. قطعاً به روش خود رفتن هم حد و حدود و آدابی دارد، اما من خیلی وقت ها از آن غافل می شوم و فقط دنبال متخصصی هستم به من بگوید چه کنم.کتاب های معرفی شده در تولستوی و مبل بنفش، کتاب های خوبی هستند!(برگزیدگان از میان 365 کتاب) و این کتاب فرصت خوبی برای آشنایی با آنهاست. کتاب ها را هایلایت کرده ام و می دانم گاهی برای پیشنهاد گرفتن برای مطالعه به این کتاب برمی­گردم.و درس آخر، از سوگ نمی توان فرار کرد. نینا پس از سه سال گریز، فهمید باید با چیزی به صلح برسد، و برای یافتن این صلح با کتاب ها همراه شد.بخش های دوست داشتنی (این بخش ها تصویری کلی از کتاب منتقل نمی کنند، فقط پاره هایی کوتاهند، به دید من دلنشین)از داشتن زندگی ­ای که ارزش زندگی کردن نداشت می­ ترسیدم. چرا من لایق زندگی کردم بودم درحالی که خواهرم مرده بود؟ من حالا مسئول دو زندگی بودم؛ زندگی خواهرم و زندگی خودم. لعنتی!به وعده کانلی اعتماد خواهم کرد: «کلمه ها زنده اند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به سوی آن.»شاید این گذشته و حال من بود که میتوانست دو تکه وجودم را به هم بچسباند؛تکه ای که نمیتوانست اتاق آن ماری را ترک کند و تکه ای که نمیتوانست با سرعت کافی فرار کند.جمله ای می یابند که کاملا با عقل جور درمی آید: «دنیای عجیب به راه خود میرود.»</description>
                <category>مینو معصوم زاده</category>
                <author>مینو معصوم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 01:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>