<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Unknown</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anintrovertperson</link>
        <description>تو نوشتن زیاد حرفه ای نیستم ولی هر از چندگاهی دوست دارم بنویسم از چیزهایی که ذهنم رو درگیر میکنه. این‌ها صرفا تجربه های شخصی خودم هستن که دوست داشتم اینجا به اشتراک بذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:05:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/947341/avatar/ZcFg7R.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Unknown</title>
            <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آش چه پزی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D8%A2%D8%B4-%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B2%DB%8C-asv80jcj7frz</link>
                <description>از آشپزی کردن متنفرم.فک کن این همه وقت بذاری و چند ساعت رو پا وایستی و یه غذایی رو درست کنی که تهش در عرض 15 دقیقه خورده میشه و کسی هم ازت تشکر نمیکنه.تازه کافیه یکم ادویه ها اینور اونور شه یا یک ثانیه چشمات رو از روی شعله ی گاز برداری. دیگه آبرویی برات نمیمونه و تا مدت ها بقیه میگن : (وای چقد غذای فلانی بد بودا). حالا بماند که بعدش باید گند کاریا رو جمع کنی و ظرف ها رو بشوری...آشپزی کار آشپز حرفه ایه و کسی که واقعا ذوقش رو داشته باشه نه منی که برای درست کردن یه نیمرو یا املت جان به جان آفرین تسلیم میکنم و حس میکنم دنیا به آخر رسیده.حقیقتا اگه یه روز پولدار شدم ترجیح میدم یه آشپز استخدام کنم که هم غذاهای خوشمزه ای برام درست کنه، هم اینکه دیگه خستگیش هم به جونم نمیمونه. چون ترکیب من و خونه مجردی میشه یه آدمی که داره از سو تغذیه رنج میبره در حالی که کلی مواد غذایی تو خونش هست و میتونه بیف استروگانف، لازانیا یا حتی میرزا قاسمی درست کنه.ولی از اونجایی که ممکنه اونقدری پولدار نشم که آشپز استخدام کنم، پس اخرین امید من پیدا کردن یه شوهری هست که عاشق آشپزیه و دست پختش هم خوبه.ینی حاضرم اتو کنم، جارو بکشم و حتی ظرف بشورم ولی غذا درست نکنم.جدی میگم. غذا درست کردن من مساوی هست با هدر دادن مواد غذایی و ظلم به حیواناتی که کشته شدن تا من خیر سرم از گوشت لذیذم لذت ببرم ولی به جاش دارم به گوشت سفت و بی مزم نگاه میکنم.(ظرف های شام رو میشورد و قربون صدقه ی ماکارونی دست پخت خودش میرود و وانمود میکند که از ماکارونی مامانش هم خوشمزه تر است)</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 22:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آمده ام وای وای</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DB%8C-d9rchnnkdgu1</link>
                <description>دروغ چرا واقعا حسش نبود بیام اینجا ولی نمیخواستم زیر حرفم هم بزنم.از طرفی الان دارم با گوشیم هم تایپ میکنم نه با لپ تاپ. با لپ تاپ تایپ کردن خیلی راحت تره از اونجایی که تایپ ده انگشتی بلدم و سرعتم هم بالاست. البته تعریف از خود نباشه ها! من کلا آدم متواضعی هستم. در حدی متواضع که یهو از اون وری میفتم و تبدیل میشم به یه آدمی که هی شکسته نفسی میکنه. البته مواردی هم بوده که از اون یکی ور هم افتادم.حالا واقعا مهم نیست.هفته ی اول سال جدید یه جورایی برام خوب بود(راستی سال نو مبارک!). البته به جز ۲ تیکه. یه تیکه این بود که در حین عید دیدنی، دو تا از فامیل های خیلی عزیز(که جداً هم عزیز هستن و شوخی نمیکنم) من رو با اسم مخفف صدا میکردن. یعنی تو تمام اون لحظاتی که من اسم مخفف خودم رو میشنیدم، میخواستم کله ی مبارکم رو به دیوار بکوبم و خودم رو شرحه شرحه کنم.بله! من آدمی هستم که به شدت از اسم مخفف خودم بدم میاد و حتی نمیذارم صمیمی ترین دوستام هم من رو به این اسم صدا کنن. یعنی میدونن چه واکنشی نشون خواهم داد. در این حد که اگه یه بار اشتباهی از دهنشون بپره، رسماً به غلط کردن میفتن. هیچوقت نفهمیدم که چه اصراری هست به این کار!!! حالا جالب اینجاست که اگه به بعضیا هم تذکر بدی، بهشون بر میخوره. انگار مثلا فحش دادم بهشون. خب خیلی حوصلت نمیشه اسم نه چندان طولانی من رو صدا کنی، کلا صدام نکن! شرمنده من یهو عصبی شدم. رو بعضی چیزا بیش از حد حساسیت دارم. بگین که شماها هم اینطوری این که من احساس تنهایی نکنم...تیکه ی بعدی هم این بود که حوصلم سر میرفت بعضی جاها!(تو عید دیدنی).میدونین، متاسفانه تو فامیل کسی پیدا نمیشه که باهاش راجع به فیلم یا سریال حرف بزنم. یا با ذوق و شوق از کتابی که خوندم بگم. یکم اختلاف سن این وسط زیاد هست. البته دروغ چرا، پسرخاله هام و پسرداییم هستن. اونا حدودای سن منن ولی اگه بحث اختلاف سن نباشه، بحث اختلاف سلیقه ها میاد وسط. خلاصه اینکه مجبور میشم بعضی وقتا فقط چرت و پرت بگم که حوصلم سر نره و وقت بگذرونم یا سکوت کنم و به آدم بزرگا نگاه کنم در حالی که پیگیر دارن درباره ی مشکلات این مملکت و چیزای دیگه حرف میزنن.ولی بی انصاف هم نشم دیگه. در کل بهم خوش گذشته تا به اینجا. کلی خندیدم.اگه خیلی کنجکاو هستین که در حال حاضر چه سریالی میبینم، این سریال هستش: House M.dجان هرکسی که دوست دارین برام اسپویل نکنین! فصل هفت قسمت ۱۲ هستم و از اونجایی که کسی از اطرافیانم فعلا این سریال رو ندیده(به جز مامان بابام که سریال رو دارم با اونا میبینم و اونا زیاد اهل صحبت راجع به سریال نیستن) منم نمیتونم با دوستام حرف بزنم راجع بهش. پس در کل خیلی استقبال میکنم از صحبت درباره ی این سریال خیلییی عزییییزم. تا اینجا دیگه بسه.اینا فعلا باشه برای این هفته. جمعه ی بعدی هم میام و درست و حسابی تر میام حرف میزنم. چون الان مسافرت هم هستم و تو اتاقم نیستم(جداً هیچ جا خونه ی آدم نمیشه) زیاد تمرکز ندارم و حواسم پرته.خلاصه اینکه حتما هفته ی بعد میام. چه از این نوشتم استقبال بشه چه نشه.تا جمعه ی بعدی خدانگهدار.</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 21:03:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت من به اینجا بعد از 9 ماه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-9-%D9%85%D8%A7%D9%87-sbwwoow5xr0y</link>
                <description>نمیدونم چرا این جا رو بعد یه مدتی ول کردم. من حقیقتا عاشق نوشتنم. نه در حد حرفه ای البته. من عاشق نوشتن از چیزای کوچیک و حتی بی اهمیتم. کی میخواد بهم ایراد بگیره؟ حالا دم عیدی نمیخوام یهو فاز تهاجمی بگیرم و به کسی حمله ور شم. بگذریم. من تصمیم دارم از سال جدید هر جمعه بیام اینجا و بنویسم. از هر چیزی که به نظرم جالب میاد و خودم دوست دارم. حالا چرا هر جمعه؟ نمیدونم والا. همینطوری انتخابش کردم. حالا اگه میگفتم هر دوشنبه، سوال پیش میومد که چرا هر دوشنبه!قول نمیدم که این تصمیمم رو حتما انجام بدم. چند هفته ی اول رو صرفا امتحانی میام مینویسم تا ببینم میتونم به این فضا و آدمایی که هستن عادت کنم یا نه. قطعا مثل نوشته های قبلیم نخواهم نوشت. اونا یکم حالت رسمی طور داشتن و من میخوام این دفعه یکم راحت تر باشم.برام نه بازدید مهمه، نه کامنت و نه لایک. البته اگه کسی نظرش رو بگه و لایک کنه من قطعا خوشحال میشم ولی این به این معنی نیست که جامه بدرم و از خوشحالی شب خوابم نبره! صرفا خوشحال میشم. همین. من واقعا اهل جلب توجه و تو مرکز توجه بودن نیستم. البته نه اینکه کلا نباشم. دیفالتم رو اینه ولی بعضی وقتا هم دوست دارم بهم توجه بشه. میگیرین منظورم رو؟کلا یکم پیچیدگی زیاد دارم. این یکی از  مسائل مهمیه که باید سعی کنم توش بهتر بشم.خب من دیگه زیاد حرف نمیزنم. در لحظات پایانی سال هم اومدم به اینجا پناه بردم که از اون جو (وای فلان چیز کثیف مونده، وای این هنوز تمیز نشده، وای خسته شدم، وای وای وای) دور بمونم. من همین جمعه میام اینجا و فعالیتم رو شروع میکنم. بازم میگم. انتظار یه نوشته ی پر محتوا و خیلی عالی رو نداشته باشین. انتظار یه نویسنده ی خفن کار درست نداشته باشین. کلا انتظار نداشته باشین! این کلیدی هست برای اینکه بعدا تو ذوقتون نخوره و در کل آرامشتون هم بیشتر شه. اینجا جایی هست که من از معمولی ترین چیز ها مینویسم و تصمیمش به خودتون هست که اینارو بخونین یا نه. اجباری در کار نخواهد بود.روز خوش! پیشاپیش عیدتون هم مبارک.</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 13:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راحت باش و گریه کن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86-kgcjxqopyw50</link>
                <description>من به همون اندازه که طرفدار خندیدن و شاد بودن هستم، از گریه کردن و گاهی اوقات ناراحت بودن هم استقبال میکنم.یه زمانی شعارم این بود که همیشه بخندم، همیشه شاد باشم، همیشه حالم خوب باشه. البته الان هم شعارم همینه ولی با یه تفاوت. اینکه دیگه کلمه ی (همیشه) رو حذف کردم. اینکه به خودمون تلقین کنیم که همواره باید حالمون خوب باشه، همواره باید پیش بقیه شاد باشیم و بخندیم، فقط استرس و فشاری رو بهمون وارد میکنه که یه روزی به صورت یه توده ی عظیم جمع شده در درونمون فوران میکنه و اون موقعست که دیگه کار از کار گذشته.خیلی ها گریه کردن رو نشونه ی ضعف میدونن. بهت میگن سوسول. پس به خاطر ترس از حرفای دیگران جلوی گریت رو میگیری. بعضی وقتا اصن دوست نداری آدمای اطرافت رو ناراحت کنی چون خودت ناراحت هستی. پس وانمود به خندیدن میکنی. اصن گاهی اوقات حوصله ی دلسوزی دیگران رو نداری و دوست نداری یک ساعت براشون توضیح بدی که چرا و به چه دلیل ناراحتی. چون اکثرا تهش میگن: ( خب حالا، چیزی نیست) و موجی از حرفای به ظاهر تسکین دهندشون رو روانه ی ما میکنن. در حالی که نمیدونن شاید ما فقط میخوایم اون بغض لعنتیمون رو بشکونیم و فقط گریه کنیم. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ توضیحی. من گریه کردن رو فرصتی میدونم برای خالی کردن بار سنگینی که تو دلم نهفته شده. یادمه یه بار دوستم یه جمله ی خیلی قشنگی گفت که هنوزم دارمش تو ذهنم:( شاید آدما واسه این گریه میکنن چون نمیتونن بعضی از دردهایی که دارن رو به زبون بیارن و بیان کنن). و من گاهی اوقات چقدر عاجز میشم از این دردهای غیر قابل بیان. دردهایی که خودمم نمیدونم دقیقا ریشش از کجاست و چطوری شروع شده. اینجاست که اشک ها به کمکم میان. انگار که اونا از یه رفیق بهتر میتونن همراهیم کنن. صورتم رو تو آغوش میکشن و تا هر وقت که دوست داشتم کنارم میمونن و تا زمانی که حالم کاملا خوب نشد، به پایین سرازیر میشن.من تمام حرفم اینه. اگه حالت بد بود، واقعا این رو نشون بده. وانمود نکن که شادی. اگه ناراحت بودی، گریه کن. وانمود نکن که میخندی. نباید فکر کنیم که همیشه باید حالمون خوب باشه. چون زندگی این نیست. خنده با وجود گریه معنی داره و حال خوب با وجود حال بد. زندگی رو مثل یه پیانو در نظر بگیر. کلید های سیاه و سفید در کنار هم که نواخته میشن، آوای دلنوازی رو به گوشمون میرسونن. اما کلید سیاه یا سفید به تنهایی نمیتونن صداهای قنشگی رو خلق کنن.از این به بعد اگه خواستی گریه کنی، جلو خودت رو نگیر. بذار آروم آروم اشک هات سرازیر شن و به بقیه یا فقط به خودت، دردی رو که داری رو بیان کنن. اتفاقا بعد از گریه کردن، حس خوبی میاد به سراغت. حس خالی شدن، رها شدن. و این همون چیزیه که بهش نیاز داریم.</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 01:38:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمای موقتی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-iqb2woz8sz0p</link>
                <description>به 2 سال پیش خودت یکم فکر کن. با چند درصد از اون آدمایی که 2 سال پیش باهاشون در ارتباط بودی و به یه نحوی وارد زندگیت شدن، الانم باهاشون حرف میزنی؟ از چند درصدشون خبر داری؟تو یه بازه ای از زندگی هممون، یه سری افراد میان و وارد زندگی هامون میشن. حالا به هر نحوی. شاید از طریق شبکه های اجتماعی، تو مدرسه، دانشگاه و کلی جاهای دیگه. ما با این افراد خاطره میسازیم. باهاشون میخندیم، خوش میگذرونیم، حرف میزنیم و اختلات میکنیم و اگه شانس بیاریم، یه چند تا چیز خوب هم ازشون یاد میگیریم. اما این آدما، همیشگی نیستن برامون. یعنی میخوام بگم درصد کمی از این آدمایی که وارد زندگی هامون میشن، تبدیل میشن به افراد پر اهمیت برای ما. میشن رفیق یا شاید فردی که دوست داری ادامه ی زندگیت رو با اون بگذرونی. من اسم این آدما رو میذارم: آدمای همیشگی زندگی. اون دسته از آدما هم اسمشون میشه: آدمای موقت زندگی. و من میخوام راجع به این افراد صحبت کنم.از اسمشون مشخصه خب. کسایی که زیاد نمیمونن تو زندگی هامون. یه دفعه به خودت میای و میبینی دیگه خبری از اون صحبت های هر روزت با طرف نیست. یهو متوجه میشی اصن دیگه کاری به کار اون شخص نداری. اصن شاید خودت تصمیم گرفت که از زندگی اون فرد خارج شی و طرف مقابل هم همین تصمیم رو گرفته.من خودم یه زمانی از این دسته افراد بدم میومد. شاید دلیلش به این خاطر بود که از رفتن خوشم نمیومد. فکر میکردم همیشه همه چی باید دائمی باشه. چیزی به نام رفتن و نموندن وجود نداره. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم این طرز تفکر رو از خودم دور کنم. چون خیلی بهم آسیب میزد. چطوری؟ چون نمیذاشت از زمان حال لذتی که میخواستم رو ببرم. وقتی با یکی جدید آشنا میشدم و ازش خوشم میومد، یهو این فکر میومد تو سرم که: نکنه یوقت بذاره بره؟ نکنه یه وقت اون خوشش نیاد؟ و همین افکار باعث میشد شیرینی اون لحظه ی آشنایی و صحبت کردن با اون شخص، به تلخی ختم شه. چون ترس از دست دادن داشتم. ترس از رفتن که باعث میشد دلشوره بگیرم.تا همین چند شب پیش داشتم راجع به این موضوع فکر میکردم و خوشبختانه به نتایج خوبی رسیدم که دوست دارم اینجا هم به اشتراک بذارمشون:درسته خیلی از آدمای زندگیمون موقتی هستن ولی بیاین از این دید نگاه کنیم که شاید همون بهتر باشه که فقط تو یه مقطع از زندگیمون باشن. اگه بیشتر میموندن، شاید مسیر زندگیمون فرق میکرد. شاید تو این جایگاهی که الان هستیم نبودیم. اگه خوش شانس باشیم، شاید همین افراد موقتیمون تاثیر خوبی بذارن تو زندگی هامون و درسته که  از پیش ما میرن ولی ممکنه بخشی از شخصیتمون رو تو اون دوران حضورشون شکل بدن و شاید با کمک اونا تونستیم که به یه جایگاهی برسیم که بدون حضور اونا ممکن نبود.دوست دارم از این به بعد از حضور این دسته از افراد تو زندگیم نهایت استفاده رو داشته باشم. باهاشون همراه شم و تا جایی که مسیرم باهاش یکی باشه ادامه بدم. چه بسا تو همین مسیر کلی اتفاقای قشنگ هم بیفته. البته به نظرم این بستگی داره به فکر نکردن زیاد به آینده. همین که زیاد به آینده فکر میکنیم و  زمان حال رو از دست میدیم دلیل خیلی مهمیه واسه اینکه از حضور این دسته از افراد تو زندگیمون لذت نمیبریم.</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 23:32:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85-%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%B1-lnlaffgy5sng</link>
                <description>چند وقت پیش به یه مورد جالبی بر خوردم. یه شب در حالی که خیلی حالم گرفته بود و از اون ور هم آهنگ بی کلام گوش میدادم، شروع به گریه کردم. من معمولا از گریه کردن نمیترسم و این رو به خاطر ضعف نمیدونم. از نظر من گریه کردن راهی هست برای بیان دردی که نمیتونی به زبون بیاری. گریه کردنم یه 10 دقیقه ای طول کشید. همینطوری گذاشتم اشک هام سرازیر بشن بدون اینکه از خودم مقاومتی نشون بدم. اما بعد از اون اتفاق جالبی برام افتاد. بعد از اینکه گریه کردنم تموم شد و تصمیم گرفتم که برم گوشیم رو چک کنم، با یه پیامی از طرف یکی از دوستام مواجه شدم. اون پیام خیلی خنده دار بود و من رو چنان به خنده انداخت که داشتم دل درد میگرفتم. فکر کنم 5 دقیقه فقط داشتم میخندیدم و اصلا خندم قطع نمیشد. وقتی خندیدنم تموم شد، یهو به فکر افتادم. اینکه من همونی بودم که داشتم چند دقیقه پیش گریه میکردم و حالم بد بود ولی الان از شدت خنده دل درد گرفتم و لبخند هنوز رو لبم هست. یدفعه یاد یه مصراع از از حافظ افتادم که وصف حال اون موقعم بود:( دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور )و من چقدر این رو با تمام وجودم حس کردم. اینکه حال بدم زیاد دووم نیاورد و جاش رو به خنده داد. اینکه قرار نیست همیشه وضعیت یه جور باشه. یه زمانی که خودتم فکرش رو نمیکنی، ممکنه حالت دگرگون شه. البته که برعکسش هم هست. بارها شده از ته دل شاد بودم ولی این شادیم تاریخ انقضاش زود رسید.میخوام بگم، هر اتفاقی که افتاد، زیاد بهش دل نبندید. چون نمیدونیم بعدش چی میشه. اگه چند وقته ناراحتیم، ممکنه هر لحظه یه لبخند بیاد رو لبمون. اگه شادیم، زیاد بهش وابسته نشیم چون هر لحظه ممکنه جاش رو به اشک ها بده.</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 19:32:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه قرار نیست دوست داشته باشن و تو هم مجبور نیستی اهمیت بدی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Anintrovertperson/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-sfg3r1ceqbjt</link>
                <description>چقدر وقتمون رو صرف این موضوع کردیم؟ اینکه فلانی مارو دوست داشته باشه و از ما خوشش بیاد؟شما رو نمیدونم ولی من که خیلی. این که سعی کردم آدمای اطرافم رو تحت تاثیر قرار بدم و کاری کنم که دوسم داشته باشن. مطابق میل اونا رفتار کنم تا محبوبشون واقع شم. اما بازم یه جای کار میلنگید. اینکه اونا همچنان دوستت ندارن! از تو خوششون نمیاد. و اینجاست که تو فکر میکنی مشکل از تو هست.آره رفیق مشکل از خودته. میدونی چرا؟ چون فکر میکنی همه باید از تو خوششون بیاد و باهات مهربون و صمیمی باشن. این اتفاق فقط تو یه زندگیه ایده‌آل میفته و منم باید یادآوری بکنم که زندگی هیچ کدوممون ایده‌آل نیست.سلایق متفاوت آدم ها و تیپ های شخصیتیشون باعث این اتفاق میشه. این که اونا یه چیز دوست دارن و تو یه چیز دیگه. و تو باید یادت باشه که هیچوقت نباید خودت را تغییر بدی به خاطر افرادی که میخوای دوستت داشته باشن.بیخیال باش. اهمیت نده. اگه با این روند بری جلو، میبینی دیگه لازم نیست وقت ارزشمندت رو صرف مورد قبول واقع شدن توسط دیگران بذاری. منتظر این نباش که کسی تو رو تایید کنه یا رد کنه.دست از تلاش کردن برای راضی کردن دیگران بردار چون: همه قرار نیست دوست داشته باشن و تو هم مجبور نیستی اهمیت بدی :)</description>
                <category>Unknown</category>
                <author>Unknown</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 12:10:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>