<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Anissefareshi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anissefaresh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:46:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1051014/avatar/kNtQrf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Anissefareshi</title>
            <link>https://virgool.io/@Anissefaresh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرح حال</title>
                <link>https://virgool.io/@Anissefaresh/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-oczg3f9hn7fd</link>
                <description>کجا بنویسم که از غمم کم شه ، کجارو بگردم که برام خاطره ای عجیب به جا نزاشته باشه ، به کی بگم که از گوشه و کنار اتاقم دیدن آدما و جهانشون برام شیرین تره تا مواجه شدن باهاشون .حقیقت اینه که من حتی از بیرون اومدن از نقطه امن زندگیم هم میترسم. من میترسم از دیدن آدما با جهان بینی های عجیب و دردناک ، ترس دیدن آدمای بی رحم و بی وفا بهم امون نمیده تا کمی خودمو نشون بدم . از همه بدتر ترس از دست دادن ناگهانی آدما و دلبستگی های دنیایی .اسمشو چی بزارم ؟! چی بزارم خوبه که بیاد به این شرح حالم</description>
                <category>Anissefareshi</category>
                <author>Anissefareshi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 17:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Fake person</title>
                <link>https://virgool.io/@Anissefaresh/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-ldmhl2ixymig</link>
                <description>ساجده فرانک که به تازگی از دوران محصلی خود بیرون کشیده و به دریا حکم طوفان میدهد ،امسال با موفقیت شگرفی پا به دانشگاه گذاشته و در رشته ی رنگ آمیزی دیوار های سطح شهر تحصیل میکند،او پدر خود را که م ردی بسیار شریف است و درامدی ناچیز دارد را به تنگ و ننگ آورده تا برایش آیفون بخرد تا ساجده فرانک جلوی هم کلاسی های دماغ نشسته اش چصی ناشتا بیاید و به جمع آیفون داران روزگار بپیوندد و دست آخر موفق میشود آیفون۶ دست دومی را بخرد ..او حالا فن بانو مدگل است و از حرف های او که راجب فمینیسم و رده ی رادیکال است به وجد آمده و فکر میکند با سیاستی خاص و جذاب آشنا شده که همه ی جهان از آن مطلع اند و برای شروع به یک فمینیسم شدن اول پشم های زیر بغل خود را تا ناموس بلند میگذار و بهانه ای جدید پیدا کرده که چاقی اش فراموش کند...ساجده فرانک در اوقات فراغتش موزیک های پوبون صورت ذوزنقه ای را که صدایش مانند آبمیوه گیر پارس خزر است را به همراه متنی دارک از گرگ ها و جنگل های پر از سکوت را استوری میکند و چص ناله را به آخرین حد خود میرساند ...سروش پسر دراز قامتی که چهره ی اون از شدت فعالیت در تنهایی مانند تراکنش ناموفق شده است ،به صورت مداوم استوری های ساجده فرانک را ریپلای کرده و معتقد است که همه ی زن ها در جهان مظلوم واقع شده اند و اندکی ظلم در حق آنها شده ..اون نقشه ی شومی برای ساجده فرانک در ذهن پر از جلبکش پرورانده و ساجده فرانک را برای دیدن سنتوری که خودش خودش را کوک میکند دعوت میکند به خانه ی مجردی خود و ساجده فرانکِ پدر مرده ی مصیبت دیده با کمال شوق میرود و مدتی بعد از آن ساجده فرانک بر اثر ایدز جان ترش خود را از دست میدهد ...نتیجه ی اخلاقی  :آیفون ۶ نخرید?سفارشیhttps://t.me/ssefareshii</description>
                <category>Anissefareshi</category>
                <author>Anissefareshi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 17:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Black Mirror</title>
                <link>https://virgool.io/@Anissefaresh/black-mirror-qgsna2ipvjgh</link>
                <description>حس ترس و انزوای عجیبی که بعد از دیدن هر قسمت از این سریال بهم دست میده خیلی عجیبه ، برای من هر قسمت از این سریال که حاوی خط داستانی متفاوتی از قسمت قبله مثل تماشای یه تک شاهکار سینمایی میگذره .آینه سیاه (به انگلیسی:Black Mirror)، یک سریال آنتولوژی در ژانر علمی-تخیلی و محصول کشور بریتانیاست که ساخت چارلی بروکره.هرکدوم از اپیزودهای سریال، داستان و گروه بازیگران متفاوتی دارند. آینه سیاه نگاهی به رابطه تکنولوژی با انسان و تأثیر اون بر زندگیه. اکثر قسمت‌های سریال در جامعه‌ای مدرن رخ می‌دهند و در اون نیمه تاریک رابطه انسان با تکنولوژی مورد بررسی میشه.اپیزود یکم فصل یک این سریال رو که میدیدم ،هم زمان با حس شعفی که از وجود این حجم از نبوغ و پیشرفت علم توی دنیا داشتم ،ته دلم ترسی داشتم از وجود این جهان فوق پیشرفته که تماماً سعی در راضی کردن انسان و تلاش برای رفاه انسان داره .باگ این قصه از فصل یکم که هی منو میترسوند چی بود!؟اینکه هر قدر هم که این جهان پیشرفته زور بزنه ،اما نمیتونه جایگزینی برای روح انسان ها به وجود بیاره .البته این جمله که نوشتم خیلی زیاد شنیده میشه توی این زمان ،اما بعد از دیدن این اپیزود به باور قلبی من تبدیل شد.کرکتر اول داستان که در به در به دنبال مرحمی برای نبود همسرش میگرده ، حالا تکنولوژوی به همراه هوش مصنوعی با استفاده از دیتاهای قبلی اَش ( همسر فرد مذکور )تن و بدنی برای اون می‌سازه تا همسرش حالا یه نسخه (نمیدونم چه اسمی برای وجود این مدل از تکنولوژی بزارم) داشته باشه. نمونه اَش جزئی ترین خصوصیات اَش رو داره حتی با ریز ترین دیتا ها ، اما خلأ این مسئله زمانی خودشو نشون میده که ربات فقط بر اساس یک بیوگرافی سطحی که از اَش داشته داره رفتار میکنه و با هر اطلاعات جدیدی تغییر رویه میده .وقتی که داستان فیلم به اینجا رسید احساس کردم چقدر میتونه این تکنولوژی برای من جذاب و خواستنی باشه . کسانی رو که از دست دادم به هر روشی ، اینجوری شانسی برای دوباره داشتنشون رو دارم .اما نکته اینجاست زمانی که خلأ روح رو در این ساخته دست بشر دیدم ، با خودم گفتم ، بهترین یاد و خاطره از فردی که از دست رفته رو اگر پس ذهنم نگه دارم همونجور دست نخورده و ناب خیلی دلنشین تره تا نسخه ای از اون فرد رو داشته باشم که روح و عرفانی درش نیست .شاید هم یک خاصیت رفتن آدما همین باشه که اونا با بهترین نسخه ای که توی ذهنت از خودشون ساختن برن ، و همیشه توی خاطرت بمونن.حرفای من تحلیل عمیق و وسیعی راجب این سریال جذاب نبود، اما صرفاً برای نیازم برای به اشتراک گذاشتن تفکراتم.</description>
                <category>Anissefareshi</category>
                <author>Anissefareshi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 16:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Anissefaresh/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-gluttrvlawch</link>
                <description>شیش ماه بیشتر به کنکور نمونده بود ...بدون هیچ پول و کتابی قصد درس خوندن کرده بودم ،توی یه خانواده ی پرجمعیت زندگی میکنم و پدرو مادر توانایی خرید کتاب رو برام نداشتن، شب و روزم شده بود غصه خوردن و ناراحتی که چرا من ؟ چرا من نمی تونم مثل خیلی از بچه ها کتاب داشته باشم و درسم رو با خیال راحت بخونم... صبح زود میرفتم کتابخونه تا از کتابای اونجا استفاده کنم و عصر هم بعد یه استراحت کوچیک بازم میرفتم کتابخونه، بعضی وقتا که توی محوطه ی کتابخونه روی نیمکت می نشستم بچهارو با یه عالمه کتاب از انتشاراتی های قوی میدیدم و حسرت میخوردم ...من بچه ی درسخون خانواده بودم و این شرایط برام مثل یه شکنجه ی روحی بود که منابع خوبی رو نداشتم ... تا اینکه با خودم گفتم بزار یه سر به دیوار بزنم و آگهی های اونجا رو نگاه کنم ،شاید بتونم برای خودم چنتا کتاب مهم و تخصصی رو دست و پا کنم ...عین تمام سوره ها و دعاهایی رو که از بچگی حفظ کرده بودم و خوندم و کلی خدا خدا کردم که یه چی پیدا کنم ...تا اینکه آگهی کتاب های فارسی تخصصی رو دیدم ،سریع با شماره تماس گرفتم تا قیمت رو بپرسم و شرایط رو بفهمم... یکم که گذشت یه دختر جوون تلفن رو جواب داد مثل اینکه خدا صدامو شنیده بود ...دختره جوون که اسمش نغمه بود وقتی شرایطمو شنید و بهش گفتم که هیچ کتابی ندارم و دنبال منابعم بهم گفت که من قصد فروش ندارم و به پولشم واقعا احتیاجی ندارم ،فقط دنبال کسی بودم که واقعا نیازمند باشه و حالا کی بهتر از تو که واقعا میخوای تلاش کنی برای درس خوندن...سرتاپا پر از ذوق شدم ،خدایا شکرت بالاخره یکم میتونم به هدفم نزدیک تر شم ...من و نغمه خیلی زود از طریق دیدارمون برای گرفتن کتاب باهم دوست شدیم،من یه دختر آروم و خجالتی و اما نغمه خیلی شوخ و با نمک ...نغمه هم مثل من رشته ی انسانی بود و کنکور انسانی رو با موفقیت داده بود ...کتاب واقعا یه بهونه بود که خدا این فرشته ی مهربون و این رفیق رو باهام آشنا کنه ،نغمه غیر از اینکه کلی کتاب و دست نوشته از نوشته هاش بهم داد به شدت توی برنامه ریزی و درس خوندن بهم کمک میکرد... نغمه به معنی واقعی یه انسان مهربون و دلسوز بود که خدا برای من فرستاده بود و منی که هیچ دوست و همراهی نداشتم حالا نغمه رو پیدا کرده بودم ...نغمه هرازگاهی از نحوه ی آشناییمون تعریف میکرد و با شوخی و نمک ریختن از من تعریف میکرد که چقدر اوایل خجالتی و آروم بودم ولی بعد از یه مدت انگار که مثل نغمه شر و شیطون شده بودم... نمیدونم واقعا نمیدونم اینجای داستان که هنوز نغمه رو دارم و باهاش رفیقم باید از کی تشکر کنم اما تشکر بزرگی به دیوار بدهکارم که این شرایط رو برام خیلی اتفاقی به وجود آورد و سبب این رفاقت قشنگ بودش...یهتتا</description>
                <category>Anissefareshi</category>
                <author>Anissefareshi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 14:35:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>