<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anitalg</link>
        <description>نویسنده رمان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:01:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4869459/avatar/k02uqS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ani</title>
            <link>https://virgool.io/@Anitalg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-khz8d5nui0a7</link>
                <description>پارت(۱۱)ورونیکا:الکس داشت شبیه روانیا به پیتر نگاه میکرد و اروم اروم به سمتش قدم برداشت و دقیقا روبه روش ایستاد،دستش و گذاشت روی شونه پیتر از چهره پیتر قشنگ مشخص بود که داره دردش میادالکساندریت: من نه دوستتم ، نه هم سطحت ، حتی اگر عنوانمو کنار گذاشته باشم یادت نره خون خاندان سلطنتی توی رگ هامه و هنوز چشمایی که جرعت کنه توی چشمام نگاه کنه به مرگ محکوم میشه مخصوصا اگر اون یه گوسفند مو قرمز باشه (تهدید امیز و عصبی)(توی اون زمان اگر کسی بدون اجازه توی چشمای کسی از خاندان سلطنتی نگاه میکرد مجازات میشد و اگر نگاهی توهین امیز بود گاهی به مرگ هم محکوم میشد)ورونیکا:قبل اینکه پیتر چیزی بگه رفتم و بازوی الکس و گرفتمورونیکا: بسه لطفا ولش کن…لطفا ولش کنید سرورم،من جای پیتر ازتون معذرت میخوام!ورونیکا:انگار قیافه الکس یکم تو هم رفت ولی چرا؟ خودشو کشید عقب و فاصله گرفت ، پیتر داشت میوفتاد و شونش و گرفته بود که بغلش کردم تا نیوفته اناعم اومد و اونطرفش وایستاد و پیتر و نگه داشتالکساندریت: دفعه بعد به شکستن شونت خطم نمیشه!(تهدید امیز)ورونیکا:الکس اینو گفت و رفت و پشت سرشم نگاه نکردآنا: باید ببریمش تا شونشو ببندمورونیکا: بیاید بریم اتاق منورونیکا:رفتیم توی اتاق من و جعبه کمک های اولیه ای که توی اتاقم بود و دادم به انا و پیتر لباس بالا تنه اش و در اورد و انا شونش و بستآنا: شونت شکسته تا سه هفته باید حواست و جمع کنی و مراقب باشی تا خوب شیپیتر: باشهورونیکا: برای چی با پرنس امپراطوری اینجوری حرف میزنی ، اونم الکس که نابغه جادوی کل قرنه اگر بدتر از این میشد چی؟آنا: شما بهش نزدیکید بانوی من؟پیتر: معلومه که نه بانو با همچین هیولایی چه کاری میتونه داشته باشهآنا: تو بهتره ساکت باشی بخاطر دسته گلت با خانواده سلطنتی درگیر شدیمورونیکا: پیتر ، الکس و من توی یه اکادمی بودیم و سه سال تموم کنار همدیگه بودیم ، اون بهم اسیبی نمیرنه تازه داره سعی میکنه همچیو درست کنه پس اینقدر نگران نباش، میدونم بابا ازت خواسته حواستو جمع کنی ولی اینقدر نگران نباش باشه؟پیتر: چشم بانوی من(اروم)آنا: خیلی خب بانو با اجازتون ماهم بریم اتاق خودمونورونیکا: اما من نمیدونم شما باید کجا بمونیدآنا: اوه خب الانم کسی اینجا نیست همه خدمتکارا احتمالا دارن شام امپراطور رو سرو میکننورونیکا: خب برای امشب همینجا بمونید، پیتر میتونه روی کاناپه بخواب و آنا توهم با من روی تختآنا: این لطفتونو میرسونه بانوی من ول…پیتر : چه ایده خوبی عالیهورونیکا: فردا از امپراطور میخوام براتون اتاق حاضر کنهآنا: ممنون بانوورونیکا: آنا حموم رو برام حاضر میکنی؟آنا: البتهورونیکا:آنا رفت و پیتر هم همینجوری نشسته بود روی مبلورونیکا: نمیخوای بری؟پیتر: اوه کجا؟ورونیکا: بیرون از اتاق ، میخوام برم حمومپیتر: وای بله بانو بی ادبی منو ببخشیدورونیکا:پیتر از اتاق رفت بیرون و انا اومد و رفتم حموم کردم اومدم بیرون و یه لباس راحت پوشیدم و انا موهامو شونه کرد که در اتاق و زدنورونیکا: پیتر تویی ؟ میتونی بیای توتینا: بانو اتان ، بنده تینا هستم میتونم بیام داخل؟ورونیکا: بیا داخلورونیکا:تینا با یه سینی بزرگ غذا اومد داخلتیما: منو پرنس سوم فرستادن ، براتون غذا اوردم و از الان به بعد به شما خدمت میکنم و برای همراهاتون هم اتاق اماده کردمورونیکا: میتونی سینی رو بذاری روی میز ، انا دایه منه و از بچگی مراقبم بوده و پیتر هم محافظ شخصی منه که الان فک میکنم پشت در باشهتینا: بله پرنس همه چیز و برام گفتنورونیکا:تینا سینی رو روی میز گذاشتتینا: بانو بوستر اگر کاری ندارید بیاید اتاقتون رو نشون بدمآنا: مشکلی نداره راحت باش آنا صدام کن، تو‌چند سالته؟تینا: اوه من نوزده سالمهآنا:اشراف زاده ای؟تینا:نه نیستمآنا:بانو اگر کاری ندارید من برم؟ورونیکا: نه انا میتونی بری، تینا میشه وقتی اتاق انا رو نشون دادی برام یه قلم و کاغذ بیاری؟تینا: البته بانو اتانورونیکا:آنا و تینا رفتن منم رفتم نشستم غذا خوردم اتاق توی سکوت بود،قبلا عادت کرده بودم ولی الان این سکوت داشت ازارم میداد بعد خوردن غذام رفتم روی تخت دراز کشیدم…</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-kuxjpxih3gaf</link>
                <description>پارت(۱۰)ورونیکا:آناااااا…پیترررررسی دقیقه قبل:ورونیکا:چشمام و باز کردم،بدنم مثل چوب خشک شده بود،تقریبا هوا تاریک شده بود،چقدر خوابیده بودم؟ ،از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم،همجا سوت و کور بود انگار هیچکسی اینجا نبود ، همینطوری شروع کردم به پرسه زدن توی قصر نمیدونم ولی انگار تایم زیادی گذشته بود و من داشتم همینجوری میگشتم تقریبا به باغ رسیده بودم که از وسط باغ یه نور سفید ظاهر شد به طرف نور رفتم و دیدم آنا و پیتر و الکس اونجان بلند اسم آنا و پیتر و صدا زدم و دویدم سمت آنا و پریدم توی بغلشآنا: بانوی من مراقب باشید یه وقت به خودتون اسیب میزنیدورونیکا: خوشحالم که هر دوتون اینجایید(لبخند)پیتر و آنا: ماهم خوشحالیمورونیکا: اومدین من و بابا رو با خودتون ببرید؟راستی بابا کجاست؟تازه خیلی وقته دارم این اطراف و نگاه میکنم ولی هیچکسیو ندیدمالکساندریت: هیچکس نمیتونه وارد بخش غربی قصر بشه من با جادو اونو جدا کردم انگار اصلا وجود ندارهورونیکا: اخه توی باغم کسی نبود بجز شماهاالکساندریت: ساعت حدودا هفته احتمالا برای اماده کردن شام برای برادرم سرشون شلوغهورونیکا: مطمئناً بابامم اونجاست باید بریم پیششون(با ذوق)آنا: بانوی من راست…الکساندریت: خرگوشی باهام بیا خیلی چیزا هست که باید برات تعریف کنمورونیکا:قبل اینکه به خودم بیام الکس انگشتاشو توی انگشتام قلاب کرد و اون یکی دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش و دورمون شروع کرد به درخشیدن و آنا و پیتر ناپدید شدن جلومون یه دریاچه بود و همجا خیلی اروم و بی سر و صدا بود،الکس ازم جدا شد و رفت نزدیک دریاچه نشست و اشاره کرد که منم برم بشینم پیشش منم رفتم و نشستم کنارشالکساندریت: خواب ندیدی؟ورونیکا:منظورت چیه؟الکساندریت: میگم این تایمی که خواب بودی خواب ندیدی؟ورونیکا: چرا یه خواب راجب بچگیم دیدمالکساندریت: واسم تعریف کنورونیکا: خب تو خوابم من و بابام کلا با هم بودیم منو خیلی دوست داشت ولی یروز یهو خون بالا اوردم مثل اتفاقی که واسم افتاد البته خب کلیاتش اینهالکساندریت: همش واقعی بودورونیکا: چی؟(گیج)الکساندریت: خوابت کاملا واقعی بوده تو و بابات خیلی به هم نزدیک بودین ولی بخاطر خون بالا اوردنت ازش خواستم تا ازت دور بشه ، دوکم چون میدونست تو فقط یه بچه ای و یهو بخواد بذاره بره و ازت دور شه اسیب میبینی برای همین ازم خواست حافظتو پاک کنم و بعد اینکه دوباره خون بالا اوردی با فشار جادوت تو همه اون خاطراتو توی خوابت دیدیورونیکا: یعنی چی ، چی داری میگی؟ داری میگی تو خاطرات منو پاک‌ کردی؟ از اون مهم تر بابام ازت خواسته(با داد)ورونیکا:از جام بلند شدم و همه حرفامو شروع کردم با داد زدن گفتنورونیکا: شماها اخه …من سال ها با فکر اینکه بابام منو دوست نداره و ازم متنفره زندگی کردم من سال ها ارزو کردم که بمیرم چون هیچکسو نداشتم من سال ها…هق هق(گریه کردن)ورونیکا:بغضم دیگه ترکیده بود ، دستمو روی صورتم گذاشته بود و داشتم بلند بلند گریه میکردم که الکس بغلم کرد و در گوشم آروم زمزمه کردالکساندریت: هعی گریه نکن من متاسفم که اینقدر اذیت شدی ، ولی الان هممون کنارتیم باشه؟ورونیکا:بعد از دو سه دیقه گریه کردن دیگه اشکام و پاک کردم،شبیه ماهی باد کنکی شده بودم و صدامم گرفته بودورونیکا:خب نمیخوای بقیه چیزا رو واسم بگی؟الکساندریت: بابات الان توی کاخ نیست باید ازت دور بمونه تا درمان بشینورونیکا: تو گفتی اون موقعم باید ازم دور میموند ولی چرا؟الکساندریت: دوک هیچ جادویی توی بدنش نداره همه ادم ها بجز مانای روحشون که باعث به وجود اومدنشونه یه جادوی کوچیکی توی بدنشون دارن که بدنشون برای زنده موندن بهش نیاز داره اما برای پدرت بدنش داره از مانای روح استفاده میکنه و این در اخر منجر به مرگش میشه و برای همین وقتی با یکی تماس فیزیکی پیدا میکنه برای طولانی مدت بدون اینکه خودش بخواد بدنش شروع میکنه به جذب جادوی اون شخص و خب تا وقتی این اتفاق برای مامانت میوفتاد خب مشکلی نبود درسته مامانت جادوگر نبود ولی جادوی کافی ای توی بدنش داشت هم برای خودش هم برای پدرت ولی بعد از فوت کردن مادرت پدرت کلا با تو بود و تو یه جادوگر به دنیا اومدیو جادوی زیادی توی بدنت بود ولی تو نمیتونی اون جادو رو از بدنت خارج کنی و بابات هرباری که بهت نزدیک میشه مرگ و بهت نزدیک تر میکنهورونیکا: پس یعنی جادوی زیاد توی بدنم میخواد خارج بشه و بره تو بدن بابام ولی نمیتونه ولی تو که ۵ سال پیش چیزای دیگه ای گفته بودیالکساندریت: دقیقا فشار زیاد منجر به خون بالا اوردنت میشه و تو هر آن ممکنه زودتر از وقتت بمیری در اصل اون خونا له شدن اعضای داخلی بدنته و خب قبلا نمیدونستم در اصل ماجرا چیهورونیکا: پس.. حالا ما باید چیکار کنیم؟الکساندریت: ۵ سال پیش ، قولمونو یادته؟ورونیکا: همونی که قول دادی نجاتم بدی؟الکساندریت: یه طلسم پیدا کردم که باید با استفاده از جادوی سیاهی که داخل بدن یه شخص دیگه باشه و توی ماه کامل انجام بشه این طلسم جادوی اضافه توی بدنتو انتقال میده توی یه بدن دیگه و وقتی فشار جادو از روت برداشته بشه هم با تمرین میتونی جادو کنی هم دیگه قرار نیست بمیری، و خب این جادو رو به پدرت انتقال میدم که اونم هم دیگه جادوی کسی رو جذب نکنه هم زنده بمونهورونیکا: همه چیز خیلی پیچیدستالکساندریت: میدونم، بیا برگردیم به کاخ توعم برو استراحت کن تا بتونی اتفاقات رو هم حضم کنیورونیکا:(سر تکون دادن)الکساندریت:برای تلپورت نیاز به همچین کاری نبود ولی من دلم میخواست لمسش کنم پس دست ورونیکا رو گرفتم و با جادوی تلپورت برگشتیم وسط باغ همونجایی که بودیمآنا:نمیدونم فکنم حدودا ۴۰ دیقه بود همونجا منتظر بودیم و بعد یهو با همون نور سفیدی که رفتن برگشتنآنا: بانوی من حالتون خوبه؟ورونیکا: آره..نگران نباش خوبمپیتر:شما گریه کردین؟با بانو چیکار کردی که گریه کرده؟الکساندریت: به هر حال تعریف کردن اون همه ماجرا که باعث خندش نمیشه(عصبی)پیتر: اصلا تو به چه حقی بانو رو با خودت بردی که چیزیو تعریف کنی؟الکساندریت:تو؟ به چه حقی؟(خندیدن)ورونیکا:الکس داشت شبیه روانیا به پیتر نگاه میکرد….</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-ib1tbhgcbyst</link>
                <description>پارت (۹)الکساندریت: حداقل دو هفته طول میکشه ، جدا از پیدا کردن اون شخص ، جادو باید توی ماه کامل انجام بشهرونان: هوف..خیلی خب من فقط در حد چند ثا…آرتور برام یه کالسکه اماده میکنی؟آرتور: البتهرونان:به سمت کالسکه رفتم ، با گذاشتن نیک اینجا انگار یه تیکه از وجودمو اینجا گذاشتم ولی چاره ای ندارم باید خوب بشه بودنش با من فقط آسیبه براش؛۱۲ سال دوام آوردی رونان ۱۲ روز دیگه عم دوام بیار.آرتور: تو راه مراقب باشرونان: سپردمش به تو آرتورآرتور: خیالت راحت مثل دختر خودم مراقبشمرونان:(لبخند)رونان:پرنس وقتی ورونیکا بیدار شد همه چیزیو براش تعریف کن(لحنی اروم)الکساندریت: دریافت شد قربان(با خنده)رونان:بدون گفتن چیز دیگه ای سوار کالسکه شدم و به سمت دوک نشین راه افتادم،انگار قلبم داشت مچاله می‌شد ، فقط یکم ، یکم باید تحمل کنمالکساندریت:خیلی خب بریم برای معاینه رینآرتور: هزار بار گفتم اینجوری صداش نکنالکساندریت: بیخیال خودش که مشکلی ندارهآرتور: من دارمالکساندریت: باشه بابا زن داداش عزیزم ، خوبه؟آرتور: فقط راه بیوفت و دهنتو ببندالکساندریت: خشنالکساندریت:به سمت اتاق کاترین رفتیم و وارد اتاق شدم ، معاینش کردم، از اتاق رفتم بیرون و آرتور مث گونی برنج منو کشید طرف خودشآرتور: چرا اینقدر زود اومدی چیشد؟الکساندریت:هولش دادم عقبالکساندریت: آروم بابا چه خبرتهآرتور: میتونی درمانش کنی ؟الکساندریت: نهآرتور: یعنی چی نه؟الکساندریت: نه کلمه واضحیه، مشکل رین مادرزادی بوده همون یه بار حامله شدنشم معجزه بوده ، مشکل مادرزادی رو نمیتونم با جادو حل کنمآرتور:به دیوار تکیه دادم و سرم و انداختم پایین و نشستمآرتور: هیچ راهی نیست؟( غمگین)الکساندریت: نه نیستآرتور: کی به هوش میاد؟الکساندریت: احتمالا یه چند مدتی طول بکشه بدنش خیلی ضعیف شدهآرتور: باشه تنهام بذارالکساندریت:بدون گفتن چیزی از اونجا رفتم ناراحت بودم که نتونستم برای رین کاری کنم، به سمت اتاق ورونیکا رفتم و وارد اتاق شدم، خوابیده بود، این دختر چی داشت که اینقدر برای من مهم بود؟ از کی همچین حسی بهش پیدا کردم؟ اصلا این حس چیه؟ ، کنارش روی تخت نشستم و یه مدتی نگاش کردم تا یه حس عجیبی گرفتم،خودشه جادوی سیاه این حس حس جادوی سیاه بود ، به سرعت از اتاق رفتم بیرون و دنبال چیزی که به جادوی سیاه آغشته شده باشه گشتم ولی چیزی نبود صدای خنده اومد برگشتم به سمت صداالکساندریت:تئو؟تئودور : چه خبرا برادر کوچولوی نابغه؟چرا شبیه دیوونه ها اینور اونور میدویی؟الکساندریت: ولی تو که تو لنتان نبودی ، کی اومدی؟ اینجا چیکار میکنی؟تئودور: نیم ساعته رسیدم حدود یه ماه تو راه بودمالکساندریت: چرا اومدی؟تئودور: چیه نمیتونم برگردم؟اینجا خونمه ها!الکساندریت: فقط تعجب کردمتئودور: به هر حال یه جوجه طلایی اینجاست درسته؟الکساندریت: تو از کجا میدونی؟تئودور: به هرحال منم چشم و گوشای خودمو تو قصر دارمالکساندریت:حس میکنم کارما زد وسط کمرمالکساندریت: بانو اتانتئودور: چی؟الکساندریت: بهتره دفعه بعد بانو اتان صداش کنی(تهدید)تئودور: اوه اوه قیافشو با چشمات داری منو میکشی چیه نکنه ازش خوشت میاد؟الکساندریت: به تو ربطی ندارهتئودور:(پوزخند)الکساندریت:اعصابم و به هم ریخت ، از اونجا رفتم به سمت کتاب خونه و جادوی تلپورتو داخل عمارت دوک اتان کردمرونان: تقریبا غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می‌شد، توی دفترم بودم و داشتم امور اداری رو انجام میدادم، یهو وسط اتاق یه نور سفید ظاهر شد و الکساندریت از وسطش اومد بیرون یه جوراب بی حس بودم حتی شوکه هم نشدمالکساندریت: مشتاق دیدار دوکرونان: شما اینجا چیکار میکنید شاهزادهالکساندریت: باهام راحت صحبت کن به هرحال منم عنوانمو کنار گذاشتم و الان فقط جادوگر یه برجمرونان: خب برای چی اینج… ورونیکا طوریش شده؟(نگران)الکساندریت:این ادم مثل یه تیکه سنگه فقط وقتی صحبت از ورونیکا میشه انگار قلب دارهالکساندریت: نه اومدم وسایل خرگ..یعنی بانو رو ببرمرونان: اره اتفاقا اماده کرده بودم که با آنا و پیتربفرستمشون پیش نیک حالا که اومدی کارا زودتر پیش میرهالکساندریت: دختر و پسر کنت بوستر و میگی؟رونان: ارهالکساندریت: خیلی خب ولی من هستم چه نیازه که پسرشم ببریمرونان: چون من به امپراطور اعتماد دارم نه به تو!الکساندریت: چرا حرفتو واضح نمیزنی؟ تا الان که باهام خوش رفتار بودی(کنایه امیز)رونان: به نعفته که از ورونیکا دور بمونی وگرنه به مقامت نگاه نمیکنم پرنس جوانالکساندریت: رسما داری شاهزاده یه مملکتو تهدید میکنی؟رونان: فقط هشدار میدم!الکساندریت: هوف..وسایلش و بیارید اینجا زودتر باید برگردمرونان:تمام وسایل ورونیکا مثل لباسا و جواهراتش رو آوردیم به اتاق کار من به همراه انا و پیتررونان: مراقب ورونیکا باشیدپیتر و انا: خیالتون راحت باشه دوکالکساندریت: خب دیگه فعلا بای بایرونان:دوباره پرنس با همون نور همراه با وسایلا و پیتر و انا غیب شد، حالا بیشتر از همیشه قرار بود عمارت سوت و کور باشهآنا: وای تاحالا از نزدیک جادو رو ندیده بودمالکساندریت: میبینی چقدر فوق العادم مگه نه؟( با خنده)پیتر: بانو کجاستالکساندریت: تو اتاق منهپیتر: توی اتاق تو چیکار میکنه؟الکساندریت: میدونی هنوزم خون سلطنتی تو رگامه دیگه نه کنت جوان؟ بعدشم اونجا جادوی حفاظتی داره و منم نبردمش از اول برادرم اتاق قدیمی من و داده بود بهشآنا: بی ادبی اون رو ببخشید پرنس و میشه منو ببرید پیش بانو؟الکساندریت : اره دنبالم ب…ورونیکا: آناااا.. پیترررررر….</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 18:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-iasuggfaxkbe</link>
                <description>پارت(۸)ورونیکا:خون همجا رو خون گرفته بود روی دستام و لباسم ریخته بود ترسیده به بابا نگاه کردم که دیدم اونم ترسیده به من نگاه میکنه یه صدای یواشی از بابا شنیدم که گفت دوباره نه قیافش حسابی رفته بود تو هم و پشت هم اسممو صدا می‌کرد ، همجا شروع کرد به تار شدن ، چشام سیاهی رفت و همجا سیاهی مطلق شد.رونان:قلبم اینقدر تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از تو سینم در بیاد ورونیکا توی بغلم بود و داشتم میبردمش به سمت یکی از اتاقای توی قصر، این اتفاق ۱۲ سال پیشم افتاده بود و الان دوباره بخاطر اینکه نزدیک ورونیکا شده بودم اتفاق افتاد ، منتظر یه درمانگر بودم داخل اتاق چند دیقه گذشت و پرنس سوم وارد اتاق شد، اون اینجا چیکار می‌کرد؟الکساندریت: چقدر از خون بالا آوردنش میگذره؟رونان: حدود ۱۰ دیقه..الکساندریت: برو بیرون دوک باید یه طلسم اجرا کنمرونان: کنارش میمونم کمکش کنالکساندریت: وقت نداریم برو(با داد)الکساندریت:بعد رفتن دوک یه دایره جادویی روی زمین کشیدم باید جادویی که به قلب ورونیکا فشار آورده بود و بیرون میکشیدم تا فشار جادوش ازش برداشته بشه،ورونیکا رو بغل کردم و وسط دایره جادویی گذاشتم و طلسم و اجرا کردم همچی به خوبی پیش رفته بود ، ورونیکا رو بغل کردم که بذارم رو تخت که دیدم داره چشماشو باز میکنهورونیکا:دوتا چشم قرمز که توی نور داشت برق میزد داشت نگام میکرد، من این نگاه آشنا که انگار داره منو میبلعه رو میشناسمورونیکا:الکس..؟الکساندریت: سلام خرگوشی مشتاق دیدار(محبت امیز)ورونیکا: تو..چجوری..اوهو اوهو(سرفه کردن)الکساندریت:ورونیکا رو روی تخت گذاشتم و انگشت اشارمو به نشونه حرف نزدن گذاشتم رو لبشالکساندریت: هیش..واسه حرف زدن کلی وقت داریم برای الان بهتره استراحت کنیورونیکا:چشام سنگین بود کار الکس بود نه ؟ یکار کرده بود خوابم بگیره ، دست خودم نبود مژه هام هر کدوم انگار هزار کیلو بود ناخوداگاه چشمام و بستم و خوابم بردالکساندریت:خوب بخوابی خرگوشیالکساندریت:از اتاق رفتم بیرون و دوک و برادرم منتظر بودنرونان: حالش خوبه؟الکساندریت:اره فعلا خوابیده احتمالا چند ساعت دیگه بیدار میشهرونان: چرا اینجوری شد؟ وقتی ۵ سالش بود هم وایسا اون موقعم تو بودی که نجاتش دادی نه؟الکساندریت: هروقت فوران جادوش اتفاق افتاد ناخوداگاه پیشش تلپورت کردم چون سنگینی جادوشو حس میکردمآرتور: فکنم حرف با منم زیاد داریالکساندریت: قبل از اون.. دوک!حافظه ورونیکا داره بر میگرده ، بعد بیدارشدنش همه چیزو‌ یادش میادرونان: وقتی بیدار شه باهاش حرف میزنم درستش میکنم! ولی منظورت از فوران جادو چی بود؟الکساندریت: ورونیکا جادوی خیلی زیادی داره حتی بیشتر از من ولی نمیتونه ازش استفاده کنه چون شما دوتا برای زنده موندن به هم دیگه وصلین یه جوراییرونان: زنده موندن یعنی چی؟الکساندریت: دوک شما هیچ جادویی بجز جادوی روحتون که موجب زنده موندنتونه ندارید برای همین هر کسی که جادو داره و باهاتون تماس فیزیکی پیدا میکنه روحتون شروع به جذب کردن جادوش میکنه و خب کسی که جادو داره و شما باهاش تماس فیزیکی داشتید ورونیکا و مادرش بوده به لطف جادوی اونا زنده موندید که این برای مادرش مشکلی نبود اما ورونیکا برای اینکه بتونه بهتون جادو بده باید بتونه از بدنش اون جادو رو خارج کنه و چون نمیتونه همچین بلایی سرش میادرونان: ولی تو که اون موقع به من گفتی جادوی من به ورونیکا آسیب میزنه و باید ازش دور بمونمالکساندریت: حدود ۱۲ ساله دارم دنبال یه راه حل میگردم و اون موقع خب فقط ۸ سالم بود ماجرا رو درست نفهمیده بودم و فقط یچی گفتم که ازش دور باشیدرونان: راه حلی پیدا کردی؟الکساندریت: البته یه جادو پیدا کردم که جادوی اضافه ورونیکا که سبب مرگش میشه رو انتقال بدم توی بدن شما که هم اون زنده بمونه هم شما اینجوری دیگه بدنتونم جادوی کسیو جذب نمیکنه و منم سعی میکنم به ورونیکا جادو کردن و یاد بدم تا بتونه از جادوش استفاده کنهرونان: فک نمیکنم آسون باشهالکساندریت: درسته، قربانی میخوایم!رونان: قربانی؟؟الکساندریت: خب قرار نیست کسیو بکشیم ولی به کسی نیاز داریم که جادوی سیاه داشته باشه تا بتونم با استفاده ازش طلسم و اجرا کنمآرتور: جادوی سیاه ، ممنوعه!الکساندریت: چاره ای نداریم ، توعم که نمیخوای دوست عزیزت و دخترش بمیرن؟آرتور: معلومه که نه!(جدی)الکساندریت: خوبه پس برای فعلا ازش چشم پوشی کن امپراطور عزیزم..حالا بریم که ببینم همسرت چیشدهآرتور: تو میدونستی؟الکساندریت: به هر حال منم چشم و گوش خودمو توی قصر دارمرونان: میتونم برم پیش نیک؟الکساندریت: به هیچ عنوان! تا اجرای جادو ازش دور بمون.آرتور: رونان با توجه به شرایط بهتره برگردی به دوک نشین من و الکس اینجا مراقب دخترت میمونیم اگر اینجا بمونی شاید تو ازش دور بشی ولی اون نمیتونه ازت دور بمونهرونان: کی میتونی جادو رو اجرا کنی؟الکساندریت: ….</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 02:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-ikrpesfybdr8</link>
                <description>پارت(۷)آنا: بانوی من بیدار شین لطفا(با صدای بلند)ورونیکا:با صدای جیغ و داد انا از جام بلند شدم و هاج و واج داشتم نگاش میکردمورونیکا: چیشده انا؟(خوابالو)آنا: واستون محاکمه تشکیل دادن دوک پایین منتظرتونه!(نگران)ورونیکا:با حرف انا خواب از سرم پرید یعنی چی محاکمه ولی ما که همین دیشب با امپراطور بودیم و گفت کمکمون میکنه،به سرعت لباس پوشیدم و بدونه خوردن چیزی رفتم پایینورونیکا: بابا، چیشده؟(نگران)رونان: اشراف همه بدون‌خبر پاشدن رفتن کاخ امپراطوری و درخواست محاکمه تورو کردن ، امپراطور و تحت فشار گذاشتن ، باید بریم اونجا ببینیم چه خبرهورونیکا: اونا میخوان قبل اینکه بتونیم کاری کنیم مارو زمین بزنن(عصبی)رونان: تا خبر بیدار شدنت پیچیده ، عین کفتار دورمون جمع شدن ، آشغالا (عصبی)ورونیکا:سریع سوار کالسکه شدیم و به سمت کاخ امپراطوری رفتیمورونیکا: من..من اونجا باید چی بگم چیکار کنم؟ورونیکا:بابا خیلی مهربون نگاه کرد و دستامو گرفت توی دستشرونان: نیک ، بابا کنارته باشه؟ نگران هیچی نباش.(محبت امیز)ورونیکا:بغضم گرفته بود خیلی وقت بود دلم میخواست این کلماتو از دهن بابا بشنوم.رونان: اگر یه قطره اشکت در بیاد همین الان همشونو میفرستم بالای طناب دار(عصبی)ورونیکا: نه بخاطر اون نیست فقط خیلی وقت بود میخواستم اینا رو بهم بگیرونان:متاسفم که محرومت کردم از اینا، ولی بخاطر خودت بودورونیکا:منظور بابا چی بود؟ دفعه قبلم حرفامون نصفه موند قبل اینکه بتونم چیزی بگم کالسکه وایسادپیتر: دوک رسیدیم!ورونیکا:بابا پیاده شد و منو هم پیاده کرد و وارد کاخ شدیم یه عالمه اشراف زاده منتظر بودن و خیره داشتن نگاه میکردن به ما و پچ پچ میکردن احساس خفگی میکردم که بابا وایساد و با صدای خیلی بلند داد زدرونان: سرتون به تنتون زیادی کرده که جرعت میکنید اینجوری به دوک اینده اتان نگاه کنیدورونیکا:متعجب سرمو به سمت بابام چرخوندم که دستشو نگه داشت به نشونه اینکه دستشو بگیرم و منم دستمو قلاب کردم به دستش و به سمت اتاق جلسه رفتیمخدمتکار: سرورم دوک اتان و بانو تشریف اوردنآرتور: بفرستشون داخلورونیکا:با پدر وارد شدیم و همه به طور نفرت امیزی داشتن با چشماشون قورتمون میدادنن از قیافه من،امپراطور متوجه حالم شدآرتور: اون هنوز دوک بزرگ امپراطوریه مثل اینکه یادتون رفته که اینجوری نگاش میکنید!(عصبی)ورونیکا:همشون خودشون و جمع کردن و پدر کنار امپراطور و منم کنار پدر نشستمآرتور: خب شروع میکنیم هرکسی به نوبت حرف بزنهدوک اورنات: با توجه به اینکه اون نامه از اتاق بانوی دوک نشین اتان پیدا شد درخواست زندانی شدن بانو رو تا ثابت شدن بیگناهی دارمرونان: اون نامه ثابت کننده چیزی نیست حتی طبق برسی ها حتی دست خط دخترمم نیستمارکیز تاراز: بنظر من فقط کافیه بانوی جوان تحت نظر باشه تا همچی مشخص شهکنت بوستر: چندین ساله بچه های من توی اون عمارتن دوک و بانو به امپراطوری وفا دار تر از همموننآرتور:پس در این شرایط تا تحقیقات پیش بره بانوی جوان در کاخ اقامت میکنه و زیر نظر شخصی خودم قرار میگیرهدوک اورنات: همچین چیزی نمیشه شاید قصد ترورتون رو بکنن سرورمرونان: توی اشغال همین الان داری به خاندان دوک توهین میکنی ؟ هوس مردن کردی؟با چه جرعتی اینجوری حرفاتو از دهنت تف میدی بیرون؟(با داد)آرتور: دوک اتان اروم باشید ، دوک اورنات شماهم حواستون باشه چی میگید(با داد)دوک اورنات: قدرت یه دوک نشین با خاندان سلطنتی برابری میکنه و امپراطور شما فقط دست به سینه نشستید و هرچی میگه مثل غلام حلقه به گوش دوک بهش گوش میدیدآرتور: تو جرعت میکنی به خاندان سلطنتی توهین کنی؟دوک اورنات: متاسفم سرورم من فقط یکم…من بیشتر از حدم پیش رفتم سرورم معذرت میخوامآرتور: سرتو به باد نده دوک(تهدید امیز)کنت رِدانت: خب..پس با این اوصاف اگر توی خونه دوک اورنات اقامت کنن و دوک ایشون رو زیر نظر داشته باشه باید راه حل مشکل باشهرونان: توی خونه دوک اورنات؟ عقلتونو از دست دادید؟ نمیبینید داره هرکاری میکنه از دست ورونیکا خلاص شه؟(با داد)کنت بوستر: این بهترین راه حله دوک اتانمارکیز تاراز: منم موافقمورونیکا:همه یکی یکی داشتن تایید میکردن و من فقط چشممو دوختم به امپراطور توی شرایط سختی بود اگر همچین چیزیو رد میکرد رسما جنگ تمام عیار با اشراف شروع میشد چون اونجوری انگار امپراطور برای زمین زدن اشراف با بابا دست به یکی کردهرونان: نه نه … من ورونیکا رو دس..آرتور:خیلی خب همگی اروم باشید و گوش بدید من اجازه اقامت پرنسس دوک نشین رو میدم ولی در صورتی که حتی یه تار مو از ایشون کم بشه دوک اورنات مقام خودشو از دست میدهکنت تاراز: سرورم این یکم زیاده رویه هرچی باشن اون بانو بازم متهم به خیانتهآرتور: درحال حاضر قدرتمند ترین زن امپراطوری بعد همسر من امپراطریس همین بانوی جوانه که با یه اشاره میتونست همتونو لال کنه و به زندگی عادیش برگرده چون هیچکدومتون هنوز مدرک قطعی برای خیانت ایشون رو نداریدورونیکا: سرورم!ورونیکا:همه به طرف من برگشتنورونیکا: من تا جشن ورود به جامعم نمیخوام خونه ی یه مرد غریبه بمونم اینجوری شرافت زنانگیم زیر سوال میره(توی اون زمان زن های اشراف زاده ای که معرفی نشده بودن و توی خونه یک مرد دیگه بجز خاندان خودشون اقامت میکردن فاحشه خطاب میشدن)آرتور: دوک اورنات شرایطی که بهت گفتم قبوله ؟دوک اورنات: بله سرورم من مراقب بانو هستمامپراطور: پس بانوی جوان دوک نشین اتان ورونیکا اتان لینز بعد از جشن ورود به جامعش و رسما نشون دادن بالغ شدن خودش به مدت سه هفته توی خونه ی دوک اورنات اقامت خواهد داشتورونیکا:بابا اومد حرف برنه که دستشو گرفتم و اروم واسش زمزمه کردمورونیکا: امپراطور هر کاری از دستش بر میومد برامون انجام داده تا من زندانی نشم باید فعلا کوتاه بیایمآرتور: همه بجز دوک اتان میتونید بریدورونیکا: همه اتاق رو ترک کردن و من و پدرم و امپراطور‌ موندیمآرتور: وای از دستشون سر درد گرفتمرونان: نمیتونیم نیک و بفرستیم خونه اون اورناتی ها نمیبینی داردن خودشونو میکشن ورونیکا رو بفرستن بالای دارآرتور: دیگه خیلیم تند پیش نرو رونان دیدی که اون جرعت نمیکنه کاری کنه تازه مراقب دخترتم هست من دستور مستقیم دادمرونان: بازم ن…ورونیکا: بابا امپراطور هرکاری از دستش بر میومد برامون انجام داد خودتم خوب میدونی که راه دیگه ای ن…اوهو اوهو(سرفه کردن)ورونیکا:خون هم…</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-ykvufpkpmjhh-ykvufpkpmjhh</link>
                <description>پارت (۶)زمان حال:ورونیکا:بابا با درمانگر رفت و ماهم با امپراطور به اتاق کارش رفتیم و نشستیم اونجاآرتور: چیزی میل داری پرنسسورونیکا: اوه فقط یه چایورونیکا:امپراطور یکی از خدمتکارا رو صدا زد و بعد از چند دیقه دوتا چایی و چند تا کوکی واسمون اوردن ، خیلی معذب بودم سکوت کل اتاق و گرفته بود و فقط درحال چایی خوردن بودیم تا امپراطور این سکوتو شکستآرتور: میتونی کمکم کنی؟ورونیکا: البته چه کاری از دستم بر میاد سرورمآرتور: داستان اینکه کاترین نمیتونه بچه دار شه رو تا یه مدت میخوام مخفی نگه دارمورونیکا: سرورم نگ..رونان: دقیقا تا کی؟ورونیکا:من و امپراطور به طرف پدرم برگشتیم ، کی اومد داخل که متوجه نشدیم؟، باباصاف اومد و پیش من نشست.آرتور: فعلا نمیخوام کسی بدونه ، با باز شدن این مسئله فقط برای من دردسر درست میشهرونان: هرچی بیشتر نگهش داری فقط دردسر بزرگتری میشهآرتور: میخوام برادرم رو پیدا کنمرونان: تئو؟ اما اون الان تو یه کشور دیگست ولی چرا دنبال اونی؟ورونیکا:تئودور فوربز لنتان دومین پرنس امپراطوریآرتور: مکان اونو میدونم و دنبال اون نیستم ، میخوام الکساندریت رو پیدا کنمورونیکا: چی؟ورونیکا:بابا و امپراطور متعجب به من نگاه میکردنآرتور: موضوع چیه پرنسسی؟ورونیکا: این شخصی که گفتین الکساندریت فوربارتزه؟رونان: میشناسیش؟ورونیکا: تو اکادمی همیشه باهم بودیمآرتور:اون الان توی برج جادوعه پیدا کردنش سخته چون امکان داره هرجایی باشه ولی پرنسس،ممکنه بدونی اون کجاست؟ورونیکا: نه اخرین بار ۵ سال پیش دیدمش و بعد از اون هیچ ملاقاتی نداشتیم ولی…ولی فامیلیش چجوری با شما یکی نیست سرورم؟آرتور: خب اون شاهزاده سوم بود با یه جادو فوق العاده برای همین مقامشو کنار گذاشت و با فامیلی مادرش رفت دنبال جادو جنبلرونان: الان پرنس سوم رو برای چی میخواینآرتور: شاید بتونه کاترینو خوب کنه( ناراحت)ورونیکا:شاید پرنس دوم بدونن کجاستآرتور: بعید میدونم بدونه ولی خیلی باهوش تر از چیزی هستی که فکر میکردم از کجا متوجه شدیشورونیکا: رنگ موی پرنس سوم و دوم یه رنگه ولی مال شما فرق داره پس قطعا اونا از یه مادرن ولی مادر شما متفاوته چون موی امپراطور بنفش تیره بود ،ولی خب اونقدرام باهوش نیستم نشان خاندان سلطنتی چشمایی به سرخی خونه ولی من با اینکه اون همچین چشمایی داشت متوجه نشدمآرتور: اون موقع فقط ۱۲ سالت بوده و یه بچه بودی تازه شاید حتی کوچیکترورونیکا: نه درواقع اولین باری که دیدمش ۹ سالم بود و سه سال باهم بودیم تا اکادمیمون تموم شدآرتور: اوه خیلی کوچیک بودی که وارد اکادمی شدی(متعجب)رونان:به هرحال چطوری میخوایم شاهزاده رو پیدا کنیم؟آرتور: راه حلش کنارت نشستهورونیکا:من و بابا یه نگاه به هم کردیم و همینجوری متعجب به امپراطور نگاه کردیمآرتور: از بچگی از اینکه یکی بهش حتی نگاه کنه متنفر بود یادمه یبار خدمتکاری رو که اسمشو صدا زده بود رو با جادو جنبل لال کرد تا دیگه نتونه حرف بزنهرونان: چه روانی ایآرتور: اره احتمالا به تو رفتهورونیکا:بابام با قیافه ای اخمالو داشت به امپراطور نگاه میکرد و من داشتم سعی میکردم جلو خندمو بگیرمآرتور: ولی دختر تو بهش نزدیک بوده یعنی اون با همه براش فرق دارهرونان: میخوای چیکار کنی؟آرتور: اگر بره برج جادو بگه میخواد ببینتش قبول میکنهرونان: اونجا جای یه دختر بچه نیستآرتور: اون الان یه بانوی جوانهورونیکا: من مشکلی ندارم خودمم میخوام اون برج رو ببینم به هرحال باید به اونجا میرفتم، میرم برج جادو و الکس.. یعنی پرنس و پیدا میکنمرونان: تو جایی نمیری!(جدی)آرتور: فک میکنم همین الانشم خیلی لطف کردم بهت که دخترت راست راست داره واس خودش راه میره اونم وقتی متهم به خیانته جناب دوک!رونان: میخوای تحت فشارم بذاری اونم با تهدید؟(عصبی)آرتور:حتما اگر لازم باشه چرا که نه!ورونیکا:بابام همینجوری سرد داشت به امپراطور نگاه میکرد و امپراطورم زل زده بود به بابام ، دستم رو گذاشتم رو دست باباورونیکا: اشکالی نداره بابا اتفاقی برام نمیوفته نگران نباش من که دیگه بچه نیستمورونیکا:بابا یه نچی کرد و از جاش بلند شدرونان: سرورم ما پرنس رو واستون پیدا میکنیم و با اجازه از حضورتون مرخص میشیم، نیک بلند شو بریمآرتور: بفرما دوکورونیکا:این جو سرد بینشون چی میگه یهو تا دو دیقه پیش که همچی گل و بلبل بود ولی بابا یهو اینقدر عصبی شد ، بلند شدم و به سمت کالسکه رفتیم و سوار کالسکه شدیم بابا اصلا توی مسیر حرفی نزد و وقتی رسیدیم به عمارت بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش و منم چیزی نگفتم و رفتم به اتاقم آنا برام یه شیر گرم که داخلش عسل ریخته بود اورد و لباسم و عوض کردم و انا موهامو شونه کرد و رفتم به تخت خوابآنا: شبتون بخیر بانوی جوان(محبت آمیز)ورونیکا: شب بخیر آنا….</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 17:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-x0vb4pgcrfac</link>
                <description>پارت (۵)ورونیکا:یهو پنجره های اتاق غذا خوری شکست و یه تیر به طرف من پرتاب شد پدرم به طرف من پرید و من و خوابوند رو زمین ولی دستش خراش برداشت توی همون لحظه هم امپراطور امپراطریس و کشید سمت خودشو میز غذا خوری رو برگردوند تا مثل سنگر بشه و همه پشت اون‌ موندیم و همینجوری تیر پرتاب میشدورونیکا: بابا تو..تو..دستت داره خون ریزی میکنه(ترسیده)آرتور: چی ببینم زخمی شدی؟(نگران)رونان: چیزی نیست فقط خراش برداشتهورونیکا: نه تو باید درمان شیرونان: الان وقت این چیزا رو نداریم ، اینا دیگه کین اخه؟(عصبی)آرتور: نمیدونم‌ ولی هدفشون دختر یکی یه دونت بود!کاترین: باید یجوری از اینجا بریم‌ بیرون من میتونم از جادوی محافظ استفاده کنمآرتور: تو مطمعنی؟بدنت خیلی ضعیفهکاترین: از پسش بر میامورونیکا:امپراطریس تمرکز کرد و دورمون یه هاله ای کشیده شدکاترین: بریم!!ورونیکا:هممون به سمت در دوییدیم اما یهو یکی از تیر ها مستقیم به طرف من پرتاب شد و جادوی محافظ تقریبا از بین رفته بود امپراطریس پرید جلوی من و تیر دقیقا رفت توی شکمش توی یک ثانیه امپراطریس غرق توی خون شدآرتور:ک..کا..کاتریننننن(با داد و نگران و ترسیده)ورونیکا:امپراطور، امپراطریس و بغل کرد و همه از اون اتاق با بدبختی رفتیم بیرونرونان: من میرم سراغ درمانگرای کاخورونیکا:امپراطور امپراطریس و محکم بغل کرده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت ، پدرم حدود ۵ دیقه بعد با یه درمانگر برگشت و توی اون حین ما به سمت اتاق امپراطور رفته بودیم و همه اونجا بودیم، درمانگر مارو از اتاق فرستاد بیرونآرتور: رونان اگر اون چیزیش بشه.. من…من باید چیکار کنم؟(صدایی پر از ترس و نگران)رونان: چیزی نمیشه نگران نباش(ناراحت)ورونیکا: امپراطریس بخاطر نجات من ا…رونان: الان وقتش نیست نیک!آرتور: حامله بود.. اون .. تازه فهمیده بودیم حاملس!(بغض آلود)ورونیکا:منو پدر متعجب داشتیم به امپراطور نگاه میکردیم جفتمون تو شک بودیم بعد از چند ثانیه پدر حرف زدرونان: شما دوباره میتونین بچه دار ب..آرتور: اون بچه کوفتی از کاترین من با ارزش تر نیست ولی نمیخوام ناراحت بشه کاترین خیلی خوشحال بود که از من حاملست(ناراحت)ورونیکا: امپراطور ! امپراطریس حالش خوب میشه فعلا به چیز دیگه ای فکر نکنید.آرتور: الحق که بچه همون مادریورونیکا:(لبخند)حدود ۲۰ دیقه منتظر بودیم تا بالاخره درمانگر اومد بیروندرمانکر: حال امپراطریس خوبه تا چند روز اینده میتونن به سلامتی اولشون برگردن اما..خب .. آمآرتور: میخوای یکار کنم کلا دیگه نتونی حرف بزنی ؟(با داد)درمانگر: آسیبی که به بافت رحمشون وارد شد درمان نمیشه و بچه هم از دست دادیم.آرتور: بچه رو ول کن رحمش مشکلی ایجاد میکنه؟درمانگر: ایشون دیگه بچه دار نمیشن!ورونیکا:وحشتو میتونستم توی چشمای امپراطور ببینم اگر این خبر بین اشراف پخش بشه فاجعه به بار میاد!رونان: هیچ راه حلی نیست؟درمانگر: از ما کاری ساخته نیست شاید فقط جادوگر بزرگ برج جادو بتونه کاری بکنه.آرتور: اون یه لعنتیه واقعیه!(عصبی)رونان: خیلی خب تو فعلا برو و حواست حسابی به ملکه باشهدرمانگر: بله سرورمرونان: آرتور در افتادن با برج جادو واقعا دیوونگیه!آرتور : فکر کردی خودم نمیدونم؟حتی منم زورم به اون لعنتیا نمیرسهورونیکا:پدرم الان امپراطور رو به اسم صدا زد؟ حالا که دقت میکنم امپراطور هم به اسم بابامو صدا میکنه! یعنی انقدر به هم نزدیکن؟آرتور: فعلا برو زخمتو درمان کن نیوفتی رو دستمورونیکا: من درمانت..یعنی درمانگر رو میارم۵ سال قبل:الکساندریت: باورم نمیشه یکی با اینهمه جادو نمیتونه مث ادم ازش استفاده کنهورونیکا: هی اینقدر اذیتم نکنالکساندریت: قولمون سر جاشه دیگه خرگوشی؟ورونیکا: هی اینجوری صدام نکن (عصبی)الکساندریت: باشه خرگوشی^^ورونیکا: به جرم توهین به خانواده اتان لینز میفرستمت بالای دار حالا میبینی!ورونیکا:الکس یه تیکه از موهامو گرفت دستشو اونو بوسیداکساندریت: دارم باهات شوخی میکنمورونیکا:همینجوری خیره خیره داشتم نگاش میکردم و بالاخره زبون باز کردمورونیکا: آره یادمه به هیچکس راجب اینکه انرژی جادویی دارم نمیگمالکساندریت: یه راه حلی واست پیدا میکنم تا زنده بمونی بهت قول میدمورونیکا:ما به هم قول انگشتی دادیم و بعد از اون روز تاحالا الکس و ندیدم بهم گفت بخاطر انرژی جادویی زیادی که تو بدنم دارم مثل یه بمب ساعتی میمونم و هرلحظه ممکنه اعضای داخلی بدنم بخاطر فشار جادو منفجر شن و بمیرم و این اتفاق فقط در صورتی نمیوفته که بتونم با استفاده از جادو اون انرژی رو تخلیه کنم ولی من نمیتونم جادو کنم با اینکه وجودم سر شار از جادوعه و اگر بدون اصول سعی کنم ازش استفاده کنم میمیرمزمان حال:……</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 02:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-mggalqdxbyge</link>
                <description>پارت(۴)آرتور: اوه رونان عزیزم خوشحالم که میبینمت و همچنین فرشته بدون بال کوچولوورونیکا:الان این چه چیز عجیب غریبی بود که منو صدا زدیرونان: باعث افتخاره،مارو احضار کردید سرورمآرتور: خیلی سریع رفتی سر اصل مطلب ، اول بشینید سر میز شام بخوریمورونیکا:ماهم نشستیم سر میز و شروع کردیم به غذا خوردن،حس تازه ای داشت فکنم بخاطر این بود که خیلی وقت بود غذا نخورده بودمآرتور: اشراف زاده های زیادی درخواست زندانی شدن پرنسسمونو کردنرونان: لعنت به اونا نیک هنوز یه بچسکاترین: نه درواقع اون الان یه بزرگسال محسوب میشه و اونا میخوان از وارد اجتماع نشدنش سواستفاده کننورونیکا:منظورتون چیه سرورمکاترین: خوب میدونی که در سن ۱۶ سالگی دخترا رسما وارد اجتماع میشن و بزرگسال معرفی میشن ولی شما توی اون سن بیهوش بودید ، اشراف زاده هایی که از قدرت دوک میترسن میخوان از فرصت استفاده کنن و قبل اینکه شما بتونین در جامعه اشراف تاثیری بذارین شما رو سرکوب کننورونیکا: ولی م.. من..کاترین: پرنسس من و امپراطور خوب میدونیم بی گناهی ولی مدرکی هنوز پیدا نشده که بشه جلو این اتفاقا رو گرفتورونیکا:پدرم دستش رو روی میز کوبید و صداش بلند شدرونان: نمیذارم چند تا کفدار باعث زندانی شدن دختر من بشن(عصبیو با داد)آرتور: رونان! بهتره مراقب رفتارت باشی(لحنی جدی و عصبی)کاترین: دوک درک میکنیم که تو شرایط سختی هستین و ماهم بابت اینکه پرنسس هنوز فقط چند ساعته که بیدار شدن و شما رو خواستیم متاسفیم ولی راستش این من بودم که از امپراطور خواستم شما رو احضار کنهرونان: فقط برای اینکه میخواستین نیک رو زندانی کنین؟کاترین: برعکس چون یه راه حل دارمورونیکا:سه تامون متعجب داشتیم به امپراطریس نگاه میکردیمکاترین:بزرگترین کسی که درحال حاضر مخالف دوکه، دوک اورناته ولی برعکس خوددوک، پسرش بانو رو تحسین میکنهورونیکا: اسراهان اورنات ، ما تقریبا رابطه خوبی باهم توی اکادمی داشتیمکاترین: اگر با پسرش نامزد کنی بقیه اشراف اونقدر قدرت ندارن برای اینکه بخوان زندانی شدن شما رو عملی کننرونان: همچین چیزی امکان ن..کاترین: هنوز تموم نشده، دوک ادمیه که خیلی با عابروی خاندان اورنات اهمیت میده برای همین علاوه بر اینکه دیگه علیه بانو کاری نمیکنه حتی برای پیدا کردن مقصر به دوک کمک میکنه و قبل این کار هم پرنسس باید برای جشن ورود به جامعش هرچه زودتر اقدام کنهرونان: همچین چیزی اص…ورونیکا: توی این شرایط بهترین کار همینهآرتور : یه ایده دیگه هم هستورونیکا:حالا این سری سه تامون داشتیم متعجب به امپراطور نگاه میکردیمآرتور: برج جادو اگر وارد اونجا شی بی گناهیت کامل ثابت میشه و دیگه هیچ مشکلی نیستورونیکا: برج جادو..؟آرتور: مطمئنم پدرت کل تلاششو کرده که هیچی راجب اونجا ندونی ولی من بهت میگم ، برای ورود به اونجا باید بمیری در اصل اونا با جادو میکشنت اگر که ادمی با خلوص پاک نباشی و جرمی مرتکب شده باشی دیگه به زندگی بر نمیگردی ولی اگر باشی بعد سه روز دوباره زنده میشی این بخاطر اینه که اونا فقط ادمای وفادار وارد برج میکننرونان: ولی احتمالاتی هم وجود داره که جادو درست کار نکنه این اصلا نمیشه( با داد)ورونیکا: اسراهان..یعنی دوک جوان اورنات ، توی اکادمی دوست من بود و خیلی مراقبم بود دلم نمیخواد فقط بخاطر منافع خودم قربانیش کنم و تازه حتی اگر نامزد کنیم بازم کلی دردسر قراره بکشیم ، پ..پس برج جادو تنها راههارتور: ملاقاتتو ترتیب میدمرونان: هیچ دوست دارید نظری از منم بپرسید؟ من اجازه همچین چیزیو نمیدم خودم بیگناهی نیک رو ثابت میکنمآرتور: چطوری؟ با زندانی کردن خودت دوسال دیگه تو اتاقش؟تو دوسال زمان داشتی بخاطر اینکه خودتو حبس کردی مجبور شدم دستور توقف تحقیقات بدم قبل اینکه حکم اعدامش بیادورونیکا: حکم اعدام؟ منظورتون چیه؟آرتور اشرافی که توی شورای تصویب هستن همه اعدامتو تایید کردنورونیکا: پس برای اعدام قرار بود زندانیم کنید(اروم)رونان: ولی تو اینو نگفته بودی(با عصبانیت)ارتور :معلومه که نگفتم اون هنوز یه بچست،حتی به بزرگترین خیانتگر های تاریخم رحم میکردن ولی نمیدونم چرا راجب ورونیکا اینجوری میکنن(با داد)ورونیکا:یهو پنجره های اتاق غذا خوری شکستنو…</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-s0mjbrxoso44-s0mjbrxoso44-s0mjbrxoso44</link>
                <description>ورونیکا:یهو در اتاق غذا خوری باز شد و آنا با سرعت وارد شدآنا: بابت این بی احترامی متاسفم اما یه نامه از کاخ امپراطوری اومده و امپراطور دستور داده هرچه سریع تر به کاخ برید سرورم(با لحنی نفس نفس زنان )رونان: نامه رو بدهانا : بفرمایید سرورمنامه: چطوری رونان خوشحالم که دخترت سالمه ولی بهتره خودت بیای تا قبل اینکه من بیام اونجا تو کاخ منتظرتونمورونیکا:از چهره پدرم مشخص بود که چیز خوبی توی نامه ننوشته وقتی نامه رو به من داد و منم خوندم چهرم دقیقا مث پدرم تو هم رفت تازه چند ساعت از بیدار شدنم میگذشت ولی امپراطور مارو خواسته بودورونیکا: من هنوز جزئیات اتفاقا رو نمیدونم که بتونم از خودم دفاع کنمرونان: یه نامه توی اتاقت پیدا شد داخل نامه نوشته بود باید برای حمله به کاخ اماده شیم به دوک بزرگم رحم نکنید همه رو بکشیدورونیکا: من .. من همچین کاری نکردم باور کن پ..پدررونان: میدونم نیک اون نامه هم حتی دست خط تو نبود حتی خود امپراطورم اینو میدونه ولی نمیدونم‌چرا کله خر بازی در میارهورونیکا:اولین بار بود میشنیدم پدرم این مدلی حرف بزنه و ناخوداگاه خندم گرفت و پدرم نگام کرد و لبخند زدرونان: ازت محافظت میکنم نگران نباشورونیکا: چرا یهو دارید بهم اهمیت میدیدورونیکا:این حرف اینقدر یهویی و بی پروا از دهنم بیرون اومد که خودمم متوجه نشدمرونان: تو همیشه واسم مهم بودی ولی من سعی میکردم ازت دور بمونم که بهت اسیبی نزنمورونیکا: چرا باید بهم اسیب میزدیدرونان: تو بچه ما بودی یه تیکه از وجود لایلا ولی من تورو مقصر مرگش میدونستم و این اشتباه بود اون ازم خواست مراقبت باشم ولی من دنبال بهونه بودم تا از شر این مسئولیت خودمو خلاص کنمورونیکا:نمیدونم باید چه حسی داشته باشم حتی نمیدونم بایدچی بگمرونان: فک میکردم اگر نزدیکت باشم بخاطر مرگ لایلا ممکنه تو رو هم اذیت کنم همونجوری که خودمو میکردمورونیکا: پدر من واقعا چی باید بهتون بگم ولی من همیشه منتظر بودم یروز بیای و دوسم داشته باشی ( با حالت بغض مانند)رونان: باید بریم به کاخ..ورونیکا:میخواستم بگم چرا چرا حتی الانم نمیتونی به زبونش بیاری یعنی فقط بخاطر قولی که به مامانم دادی و نتونستی بهش عمل کنی عذاب وجدان داری ولی بجاش فقط سرمو انداختم پایین و گفتمورونیکا: آنا کالسکه رو بگو‌حاضر کنند تا چند دیقه دیگه حرکت میکنیمآنا: بله بانوی منورونیکا:آنا رفت منم میخواستم سالن و ترک کنم که یهو یکی از پشت بغلم کردرونان: تو دختر منی نیک من همیشه تورو دوست داشتم و همیشه وقتی خواب بودی پیشت بودم و از دور نگاهت میکردم ولی هیچ وقت جرعت روبه رو شدن باهاتو نداشتمورونیکا:اشکام سرازیر شدن و دیگه نتونستم جلوشونو بگیرم دستم و گذاشتم رو صورتم شروع کردم با گریه حرف زدنورونیکا: من..هق… هیچکسی رو نداشتم…هق…فقط دلم میخواست برای یبارم که شده…هق…بغلم کنی و بگی پیشتم(این هق ها صدای گریست😂)ورونیکا:پدرم منو به سمت خودش چرخوند و بغلم کرد و من همچنان گریه میکردمرونان: متاسفم که دیر کردم نیک ولی الان دیگه من پیشتم باشه؟ورونیکا :چند دیقه تو اون‌ حالت موندیم و بعد من اروم شدمرونان: الان خوبی؟ورونیکا: بله پدررونان: باهام رسمی حرف نزن نیکورونیکا: با..باشهورونیکا:آنا از پشت در سالن غذا خوری صدامون زد و گفتش که کالسکه حاضره و پدرم یهو منو بغل کرد و به سمت کالسکه رفتیمرونان: چیزی که لازم نداری؟ورونیکا: اوه ن..نهورونیکا:پدرم بعد پرسیدن اون سوال منو سوار کالسکه کرد و بعد خودش سوار شد و پیتر هم باهامون اومد اما خب اون روی اسب بود و کنارمون مارو اسکورت میکردپیتر: عالیجناب رسیدیم!ورونیکا:پدرم از کالسکه پیاده شد و بعد منو پیاده کرد و بعد ما به سمت کاخ رفتیم و وارد کاخ شدیم پیش خدمتی که امپراطور فرستاده بود مارو به سمت سالن غذا خوری راهنمایی کرد و ما وارد سالن شدیم امپراطور و امپراطریس(ملکه)پشت میز نشسته بودن و منو پدرم تعظیم کردیمرونان و ورونیکا: درود بر خورشید و ماه امپراطوری.آرتور: اوه……</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 04:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-fz4sw9fvbora-fz4sw9fvbora</link>
                <description>پارت (۲)آنا: خب بانوی من باید بگم که اون کسی که به شما حمله کرده بود ادعا کرد که شما برای شورش اقدام کردید و دارید به امپراطوری خیانت میکنیدورونیکا: چجوری تونسته همچین تهمت بزرگی رو به خاندان ما بزنه اصلا برای همچین چیزی مدرکی وجود نداره(با عصبانیت)آنا: خب درواقع اون موقع شواهدی پیدا شده بود من از جزئیات خبر ندارم ولی داخل اتاق شما یه نامه پیدا شده بودورونیکا: توی اتاق من؟…منظورت اتاقم توی عمارت سرخه؟آنا: بله بانوی من دوک بعد از اینکه بهوش اومد چندین ماه با این موضوع درگیر بود با اینکه امپراطور میخواست فقط شما رو مجازات کنه چون شواهدی بر علیه خود دوک پیدا نشد اما دوک پشت شما موند و ثابت شد که شما بی گناهید ولی چون شما بیهوش بودین این روند خیلی برای ایشون سخت بودورونیکا: وای باورم نمیشه همچین اتفاقایی افتاده..پس پس مقصر اصلی چی پیدا نشد؟آنا: خب درواقع امپراطور دستور داد تا بهوش اومدن شما تحقیقات متوقف شه ولی خب هیچکس فکر نمیکرد اینقدر طول بکشهورونیکا: هوف پس حالا باید بی گناهی خودمم ثابت کنمآنا: دوک اینکارو انجام داده ولی خب تا پیدا شدن مقصر اصلی شما هنوز مظنون هستیدورونیکا: اره اره میدونم برای الان بهتره تا وقتی از جزئیات کامل خبر ندارم بهش فکر نکنم.. ، آنا میتونی حموم رو اماده کنی؟آنا: بله بانوی من،برای شب هم براتون لباس اماده کنم؟ورونیکا: او شام با پ..دوک رو میگی،اره به هرحال فرصت خوبیم هست که راجب اتفاقایی که افتاده باهاش صحبت کنمآنا: بسیار خب بانوی من پس من میرمورونیکا:بعد از رفتن آنا منم از جام بلند شدم و کمی اتاق و وسایلم رو نگاه کردم همه چیز جدید بود،هیچ چیز از وسایلی که داخل عمارت سرخ داشتم اینجا نبود حدود چند دقیقه بعدش آنا اومد و برای حموم رفتم***آنا: بانو دمای آب مناسبه؟ورونیکا: آره خوبهآنا: از عطر معطر برای موهاتون استفاده کنمورونیکا: اوه باشه فکر بدی نیستآنا: بانوی من به چی فکر میکنیدورونیکا: دارم سعی میکنم اروم باشم تا بفهمم چیشدهآنا: بانوی من نگران نباشید دوک طرف شماست و مراقبتونهورونیکا:سرمو انداختم پایین و جوابی ندادم.اون از دیدن من دوری میکرد و هیچ وقت بهم اهمیت نمیداد پس الان چه اتفاقی افتاده واسشآنا: تموم شد بانوی من براتون حوله رو میارمورونیکا: بعد از پوشیدن حوله و از حموم به اتاق رفتن آنا موهامو شونه کرد و اونو بافت و بعد یه لباس صورتی پفی که تا روی قوزک پام بود رو که روش با مرواریدای صورتی تزئین شده بود و یه کفش پاشنه ۳ سانتی صورتی ساده رو پوشیدم و بعد آماده بودم برای رفتن پیش پدرمآنا: بانوی من خیلی خوشگل شدیدددد.. دلم برای اماده کردنتون تنگ شده بود(لحنی محبت امیز)ورونیکا: ممنونم آنا(با لبخند و اروم)آنا: بانو استرس نداشته باشید دوک پدر شماستورونیکا: اره..پدرمهورونیکا:بلند شدم و به سمت سالن غذا خوری راه افتادم آناعم منو تا اونجا همراهی کرد وارد سالن شدم پدرم سر میز نشسته بود و با یه لبخند گرم ازم استقبال کردرونان: خوش اومدی نیکورونیکا:نیک؟ اسم مخففمو صدا زد این اولین باره اینجوری صدام میزنهورونیکا: ممنون پدرورونیکا:خیلی غیر ارادی پدرم رو پدر صدا زدم وقتی به پدرم نگاه کردم چشماش داشت برق میزدرونان: تو الان بهم گفتی پدر؟ورونیکا: اوه معذرت میخوام دوک خیلی غیر ارادی بود نمیخو..رونان: نه همونجوری باید صدام کنیورونیکا: چی؟(تعجب زده)رونان: من پدرتمورونیکا: خب بله ددرستهرونان: پس چرا دوک صدام میکنیورونیکا: اوه خب..خب فکر میکردم بدتون بیاد بهتون پدر بگمرونان: من هیچ‌ وقت با این موضوع مشکلی نداشتم و درواقع دلمم میخواست که بهم پدر بگی (صدای اروم)ورونیکا:چیزایی که میشنیدم رو باور نمیکردم این مرد بخاطر ضربه ای که تو سرش خورده اینجوری شده؟رونان: نیک میدونم که پدر خوبی نبودم ولی میخوام که ه…ورونیکا: در اتاق غذا خوری باز شد و….</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینگونه بود که زنده ماندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-dkahy7psynwd-dkahy7psynwd</link>
                <description>پارت (۱)ورونیکا:نادیده گرفته شدم ، سال ها با اینکه یکی از بزرگترین و اصل و نصب دار ترین ادم تاریخ پدرم بود ولی کسی منو ادم حساب نمیکرد شاید بخاطر این بود که پدرم عاشق مادرم که یه ادم عادی بود شد و با اون ازدواج کرد .***ورونیکا: آخخخخ کل بدنم درد میکنه انگار مرده بو… اینجا کجاست؟آنا: اوه باباباورم نمیشه بانوی مننننن شما بیدار شدین صبر کنین الان دوک رو صدا میکنممممم(هیجان زده)ورونیکا:آنا بدون لحظه ای تعلل رفت حتی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم و بعد از چند دقیقه در اتاقم یهو باز شد قبل از اینکه به خودم بیام پدرم من رو بغل کرده بود. این اولین بار بود توی این ۱۷ سال پدرم اصلا به من اهمیتی نمیداد متعجب نگاش کردم و بالاخره لب باز کردم و گفتمورونیکا: دوک؟ شما اینجا چیکار میکنید؟!رونان: خیلی نگرانت بودم..خوشحالم که بالاخره بیدار شدی.ورونیکا:یعنی چی اون نگرانم شده بود؟ اما اخه اون که هیچ وقت واسش مهم نبود.ورونیکا:ببخشید..که نگرانتون کردم،متاسفم دوک.ورونیکا:پدرم اخم هاشو توهم کرد و سرش و انداخت پایین و یه چیزی رو زمزمه کرد.ورونیکا: اوه دوک چیزی گفتین نمیشنوم فکنم بخاطر بیهوشی گوشام سنگین شده(بالحنی اروم و تقریبا شوخی مانند) راستی من چند وقت بیهوش بودم چه اتفاقی افتاد؟رونان:چیزی نبود…چیزی یادت نمیاد؟ورونیکا: اوه خب نه راستشرونان: یکی بهت حمله کرد و من برای اینکه نجاتت بدم پریدم وسط و من و تو باهم از طبقه چهارم کاخ امپراطوری افتادیم پایین برای من دوروز طول کشید ولی تو دو ساله که بیهوشی..ورونیکا: شما منو نجات دادید اما چ…دوسال؟؟؟مدت زیادیه..ورونیکا:آنا ساکت یه گوشه وایساده بود بعد کمی جلو اومد و با لحنی اروم محبت امیز گفتآنا: دوک توی این دوسال فقط پیش شما بود بانوی من و فقط زمان هایی که کار واجبی پیش میومد اتاق شمارو ترک میکردند..ایشون منتظر بودند که شما بهوش بیایدورونیکا:چیزایی که میشنیدم رو باور نمیکردم شاید عذاب وجدان پیدا کرده بوده؟ افکارم به ذهنم هجوم اورده بودن و دیگه کم کم داشتم گیج میشدم پدرم عجیب رفتار میکرد و اون نگاه سرد توی چشماش وقتی منو نگاه میکرد الان گرم و محبت امیز و نگران بودرونان: من و تو حرف میزنیم خیلی چیزا هست که با…ورونیکا:قبل اینکه حرف پدرم تموم شه در اتاق به شدت و محکم باز شد و پیتر پرید رو تخت منو محکم بغل کردپیتر: اوه پرنسس باورم نمیشه بیدار شدی و حالت خوبهههههههههورونیکا: اوه پیتر منم خوشحالم که میبینمت..ولی اینقدر محکم بغلم کردی که دارم خفه می..شمورونیکا:پدرم از بازوی پیتر گرفت و پرتش کرد اونور و من فقط داشتم هاج و واج نگاه میکردمرونان: بهتره از دختر من دور بمونی دفعه بعد خودم میکشمتپیتر: اوه اوه باشه بابا حالا لازم نیست اینهمه خوشونت به خرج بدی من فقط نگران پرنسس بودمرونان: اون نیازی به نگرانی تو ندارهپیتر: اوه دوک من میدونم چقدر عاشقمی نیازی به گفتن نیسترونان: امروز چه روز خوبیه حالا که ورونیکام بیدار شده میتونم یه گوسفند مو قرمز واسش قربونی کنم(تهدید امیز)پیتر: من بهتره برم به کارام برسم با شوالیه ها، خب بعدا میبینمت پرنسسورونیکا:پیتر با سرعت هرچه تمام از اتاق رفت بیرون و من نمیدونستم به این وضعیت بخندم یا باید گریه کنمرونان: حالا که حالت خوبه امیدوارم شام رو تو اتاق غذا خوری باهم بخوریم .. خب من میرم که استراحت کنی.. شب میبینمتورونیکا:پدرم هم از اتاق رفت بیرون و من به انا اشاره کردم که پیشم بشینهورونیکا: میخوام تمام اتفاقاتی که توی این دوسال افتاده رو واسم تعریف کنیآنا : خب بانوی من باید بگم که…</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی شخصیت های رمان اینگونه بود که زنده ماندم</title>
                <link>https://virgool.io/@Anitalg/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-copjk6jy6neu-copjk6jy6neu-copjk6jy6neu-copjk6jy6neu</link>
                <description>معرفی شخصیت هاورونیکا اتان لینزورونیکا اِتان لینز :دختری با موی بلوند و چشمای آبی شیشه ای ۱۷ ساله و دختر دوک بزرگ ( بالاترین رتبه بعد امپراطوری)رونان اتان لینزرونان اِتان لینز : پدر ورونیکا با موهای بلوند و چشمای آبی شیشه ای دوک بزرگه که ۳۵ سالشه بهترین شمیشیر زن قرن خودش بودهلایلالایلا: مادر ورونیکا بوده و جزو مردم عادی بوده و یه دکتر(مردم عادی تو اون زمان فامیلی نداشتن)الکساندریت فوربز لنتان(پرنس سوم امپراطوری)اَلکساندریت فوربارِتز: بزرگترین جادورگر اون قرن با موهای بلند مشکی و چشمانی قرمز که ۲۰سالشه که با ورونیکا توی یه اکادمی بودن حدود ۳ سال(فوربارتز فامیلی مادرشه)پیتر بوسترپیتر بوستر: دستار قابل اعتماد رونان که توی شمشیر زنی خیلی ماهره و محافظ شخصی ورونیکا هم هست که ۳۲ سالشه موهای قرمز و چشمانی خاکستری داره از ۱۵ سالگی با رونان بزرگ شده و باهم شمشیر بازی رو یاد گرفتن بخاطر همون دیگه کلا رفت پیش رونان پسر خانواده یک کنتهآنا بوسترآنا بوستر: خواهر بزرگتر پیتر که از ۲۰ سالگی دایه ورونیکا بوده و الان ۳۷ سالشه موهای قرمز و چشمای خاکستری داره دختر خانواده یک کنته ولی چون با لایلا دوست بود از ورونیکا مراقبت میکنهاسراهان اورناتاَسراهان اِورنات: تنها پسر دوک اورنات با موهای سفید و چشمای طلایی که بعد خاندان امپراطوری و اتان لینز قدرتمند ترینن که ۲۰سالشه که با ورونیکا تو یه اکادمی بودن حدود ۳ سالاَروان اورنات(دوک: پدر اسراهان) ۴۶ سالهفیونا اورنات(مادر اسراهان) ۴۱ سالهشارلوت اورنات(خواهر اسراهان) ۱۸ سالهامپراطور: آرتور فوربز لنتان ۳۰ سالهامپراطریس: کاترین فوربز لنتان(دختر خانواده دوک آتلانتا)۲۷ سالهتئودور فوربز لنتان(پرنس دوم امپراطوری)۲۶ ساله</description>
                <category>Ani</category>
                <author>Ani</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 15:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>