<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آن-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AnnE102</link>
        <description>به درختان خیابان نگاه کن.

https://t.me/sanjabnameh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:41:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2485145/avatar/RemLjQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آن-</title>
            <link>https://virgool.io/@AnnE102</link>
        </image>

                    <item>
                <title>که شاهنامه عادت دارد پهلوان گیرد به درد.</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-azxdgitdkmur</link>
                <description>و با مرگشواژه‌ها یتیم شدند،صحنه‌ها چراغ‌هایشان را خاموش کردند،و شعر از گفتن جا ماند.بهرام نمُرد؛که دگر بار زاییده شد.-همان روز-بهرام نمُرد؛جهاناو را‌ از زندگیِ خودش حذف کرد،چونان که شاهنامهدلیرانش راهمیشه دور از وطن می‌کُشد.و دوباره پهلوان ایرانم مرا به سوگ نشانید.نمیدانم از کجا و کدام و چطور بگویم، دنیا داغ دیده.پ.ن: از وطن چیزی نگذاشته‌اند، کسانی که برای وطن بودند را غریبانه در قبرستان های دور دفن کردند، انگار امیدی نمانده، انگار این سوگ سیاوش تمامی ندارد.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 14:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانگاه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-ttk34zhvobq7</link>
                <description>نمی‌دانم، به چپ بچرخم، به راست بچرخم، طرف سرد و گرم بالش هم فرقی ندارد، مدتی هم هست دیوار ترک جدیدی نزده.خوابم هم که نمی‌آید به چشمم، بیداری هم کلافه‌کننده‌ست.نه صدایی هست که حواس ببرد، نه سکوتی که آرام کند.ذهنم، مثل ساعت دیواری خراب، یک‌سره زنگ می‌زند بی‌وقت و بی‌دلیل.افکار، مثل ملافه‌های چروک، راحتی را از تنم گرفته‌اند.چراغ خاموش است، ولی درونم هزار نور مزاحم روشن مانده؛ نورهایی از فکرهای ناتمام، از جمله‌های نگفته، از دلتنگی‌هایی که هر شب کش‌دارتر می‌شوند.حتی ماه هم امشب خودش را پشت ابر قایم کرده، انگار نمی‌خواهد شاهد بی‌قراری‌ام باشد.نه خاطره‌ای آرامم می‌کند، نه خیالِ فردایی بهتر.من مانده‌ام و تختی که دیگر تخت نیست، شبی که شب نیست و حالی که هیچ‌چیزش شبیه استراحت نیست.شاید باید دست بردارم از تقلا، شاید باید همین بی‌خوابی را بغل کنم، بگذارم فکرها بیایند، هر جا که می‌خواهند بروند…شاید، فقط شاید، در یکی از این پیچ‌های بی‌پایان، خواب خودش بی‌خبر سر برسد.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 00:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله مناجات؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%AA-bfb9cfelnnxi</link>
                <description>چشمانم را گشوده‌ام،‌به سوی آسمانی بی‌کران و ابدی،دل را به یادگاری از خاک و آتش می‌سپارم.ای نور، ای شبنم، ای بهار بی‌دسترس،گوش به دعای خاک و دل به خواسته‌های آسمان دارم.در دستانم، دانه‌ای از امید دارم،و در قلبم، نغمه‌ای از رازهایی نهان.من جویای آن چیزی هستم که میان زمین و آسمان گم شده،دنبال حقیقتی که هیچ زبانی توان گفتنش را ندارد.و هر کلمه‌ای که از زیر لب‌هایم بیرون می‌آید،به شعله‌ای تبدیل می‌شود که آرامش را به دلتنگی‌های خاک می‌بخشد.ای جویبار زمان، ای بذر دانایی،در دل من ریشه کن، که هر لحظه نیاز به روشنایی دارم.اگر اندکی از این بادیه‌ی پررمز و رازبه من هدیه دهی،دلم از خوشبختی لبریز خواهد شدو جهان رنگ و رویی تازه خواهد گرفت.آمین آمین.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 12:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنِ بعد؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-zcz4mwjed9kf</link>
                <description>برای آنِ بعد.شاید آرام‌تر. شاید هنوز خسته، اما نه از همان جنس.آن،اگر این کلمات را می‌خوانی، یعنی لابد شب کمی عقب رفته، یا سایه‌ها دست‌کم، شکل دیگری گرفته‌اند.و من، در آن سوی این نوشته، هنوز در تاریکی‌ام.جایی میان درد، دارو، دروغ‌.نه آن‌که بگویم؛ نه آن‌که بشنوند.امروز، یکی خندید، نه به شوخی.و یکی دیگر، نگاهم کرد انگار کم‌ترم، انگار حاصل تقسیم و تفریق هایشانم.و من؟ سکوت کردم. باز هم.نه از بی‌حرفی. از بی‌فایده‌بودن کلمات.اشک هم گاهی می‌آید، اما یا پنهان، یا بی‌صدا جلوی دیگران یا هم هق هق بلند.می‌گویم که باور نکنند چیزی در من فروپاشیده.که نپرسند، چون نمی‌فهمند.نه درد را، نه جسمی که می‌کُشد، نه روحی که خالی می‌شود.درست است، تخت پشت یا شکم تکیگاه خوابم شده، برایشان همین کافی‌ست تا بساط هره و کر راه بیندازند. چرا؟که چرا ایستاده نمی‌خوانم، که چرا شبیهِ بقیه نیستم.و نمی‌دانند دوا چیست.باز می‌جنگم.بی‌آن‌که بفهمند.آن،اگر روزی رسید که شب کوتاه‌تر شد، اگر خنده آمد و تو پهلو نگرفتی، خواب آمد و تو نگرخیدی،یادت نرود امروزم را.یادت نرودکه این دختر،با درد در استخوان و اشک در چشم،ایستاد.نه برای قهرمانی،نه برای دیده‌شدن،فقط برای اینکه بلد بود دوست داشتن را،با همه‌ی زخم‌ها.تو فقط،دوستم بدار.نه به‌خاطر پایانش،بلکه چون هنوز بلدم عاشق باشم.همین.ـ آنِ خستهبه آنِ پنهان«آنِ هنوز ایستاده»</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 18:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Persian gulf-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/persian-gulf-jtf3jrlzchhp</link>
                <description>باز دلار ریخته‌اند روی نقشه.گوییا رسم زمانه چنین افتاده که تاریخ را با جوهرِ دلار نویسند، جغرافیا را با لهجه‌ی نفت بخوانند.یکی‌ست، مو زرد، آن تاجرِ مست، آن دهان‌گشاده‌ی آن‌سوی خاک، که نه از شرفِ درفش خبر دارد، نه از خوابِ کوروش در دلِ سنگ.دهان باز می‌کند. نام می‌نهد. خیال می‌کند دریا را می‌شود با یک واژه عوض کرد، انگار تاریخ با بزاقِ سیاست پاک می‌شود.انگار این آب، این موج، این خون، یادشان رفته.کشتی‌ها؟ پارسی بودند.سینه‌ها؟ سپر شده بودند.خاک؟ گواهی داده بود. هنوز هم می‌دهد.گناه از دریاست؟ که نامش را می‌دزدند؟ یا از آن‌که گوش سپرده به دهانِ زرپرستِ بی‌خاطره؟اما این آب، این خلیجِ کهن، به تکرارِ موج‌هایش قسم، هنوز قصه‌ی پارسیان را زمزمه می‌کند.هنوز از سینه‌هایی می‌گوید که بی‌سپر نماندند، از بادبان‌هایی که با نفسِ وطن برافراشته شدند.نامش، فارس است؛ نه از سرِ رسمِ دیروز، که از دلِ تاریخِ امروز.بگذار بنویسند هرچه خواهند، بر تابلوهای کجِ دنیا.این خاک، این مردم، هنوز نام را از لبِ نیای خویش می‌گیرند.خلیج اگر چیزی باشد، قصه‌ای‌ست در سنگ، در استخوان، نه واژه‌ای بر کاغذِ کاسب‌کاران.دروغ، شاید بر زبان آسان بنشیند، اما بر دل، هرگز.راستی که می‌توان تابلویی ساخت، اسم تازه زد، فریاد کشید.اما خلیج، با هر موج، نام خودش را زمزمه می‌کند: فارس.و جهان اگر خواب رفته، ایران بیدار است.پ.ن: دست کم در مدرسه هامان، تاریخ و جغرافیا را خوب خوانده‌ایم، تاریخی که شما ندارید و جغرافیایی که دزد آن شده‌اید و امروز برای میهن ما شاخ و شانه می‌کشید.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 12:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن‌وقت-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%A2%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-h9qed3fjzen0</link>
                <description>عرض کنم خدمت‌تان، آدم هر کاری هم بکند، آخرش می‌بیند زورش به تقدیر نمی‌رسد.من هم از همان صبح تا شب با خودم کلنجار می‌روم. می‌گویم: «بشه یا نشه، خدا بخواد یا نخواد، آخرش مداد را باید برداشت و پای آن دو ساعت نحس نشست.»مداد را برداشته‌ام، یا شاید هنوز نه.تازه بعدش هم حکایت تازه شروع می‌شود.یا مثل بید می‌لرزم، یا خیال می‌کنم نمی‌لرزم، ولی ترس مثل بختک می‌افتد روی سینه‌ام.نه از آن ترس‌هایی که بیایند و بروند، نه خیر.می‌مانَد، از آن‌ها نیست که بشود با قهوه یا سیگار دورشان زد، این یکی آمده وجا خوش می‌کند.همین‌جور مثل مار، کمین کرده، چنبره زده و چشم‌به‌راه.راستش را بخواهید، از حالا آمده نشسته روبه‌رویم.من هم هی به روی خودم نمی‌آورم، هی می‌گویم «برو پی کارت!» اما مگر ول‌کن است؟همین‌جور می‌آید جلو.منم قلوپی آب می‌خورم که به من حمله نکند، مگر نشنیدی؟ مار به کسی که آب می‌خورد نیش نمی‌زند، ولی تا کی بر و بر هم را نگاه کنیم؟نفسش گرم است، روی گونه‌ام. دست‌هایش را نمی‌بینم، اما حس‌شان می‌کنم.مداد، مداد لعنتی را باید بگیرم.چند ساعت. چند صفحه؛ اما می‌خندد.نه صدایی، نه دهانی.فقط می‌خندد.آن‌وقت بعضی‌ها می‌گویند هیولا وجود ندارد.لابد خبر از این هیولای بی‌سر و پا ندارند که اسمش &quot;چند ساعت آزمون&quot; است.میز من....</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 10:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تردید بیان-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-hvknbyv0oh3u</link>
                <description>زن، مثل همیشه، کفش‌هاشو دم در گذاشت. نه این‌که بخواد با وسواس بچینه‌شون، نه این‌که پرت‌شون کنه. یه‌جوری گذاشتشون، انگار همون‌جور که از راه اومده، ایستاده نفس کشیده، بعد دیگه نای بیشتر نداشته.کفش‌ها، یه جور بوی راه می‌دادن. راهی که نه آسفالت بود، نه خیابون، نه حتی کوچه. بیشتر شبیه یه راه خاکی پر از سنگ و کلوخ؛ مثل خاطره‌ای که هر قدمش درد داره.راهی که زن‌ها تنهایی می‌رن. بی‌صدا، بی‌پُشت‌وپناه.زن نشسته بود کنار پنجره. نه آفتابی، نه سایه‌روشن. یه پرده‌ی خاکستری سنگین آویزون بود، طوری که انگار هوا هم دیگه نمی‌خواست تکون بخوره.نه این‌که زمستون باشه. نه. هوا سردتر از زمستون بود. یه سردی غریب، مثل روزی تو دی‌ماه که هیچ‌کی یادش نمی‌مونه، ولی دی نبود، بهار بود.خونه ساکت بود. نه قفل، نه کلید. چون دیگه دزدی نبود. کسی نمونده بود که چیزی بخواد یا اینکه چیزی نبود که کسی بخواد. همه یا رفته بودن، یا خوابیده بودن، یا توی فراموشی گم شده بودن.اما با همه‌ی این‌ها، زن هنوز زندگی رو دوست داشت.نه این‌که خیال کنه قشنگه یا خوبه.دوستش داشت چون مثل خونی بود که بند نمیاد. مثل قلبی که می‌زنه، هرچند زخمی، هرچند تنها.یه‌چیزی دید. یا شاید فکر کرد دید.یه صدا، یه نور کمرنگ، یه لرزش توی تاریکی.کسی انگار داشت می‌اومد. یا شاید نمی‌اومد.نه با صدای پا، نه با چهره‌ی آشنا.نه شبیه قهرمان، نه شبیه نجات.کسی داشت نزدیک می‌شد که به هیچ‌کس نمی‌مونست. بیشتر شبیه خود زن بود یا شایدم نبود.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 11:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه آغاز-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-x3vcckhqp9qy</link>
                <description>گاهی که درونم را مرور می‌کنم، انگار روبه‌روی آینه‌ای غبارگرفته ایستاده‌ام. تصویری محو از خودم می‌بینم، در میان انبوه خاطراتی که بیش از حد در آن‌ها توقف کرده‌ام. پاهایم در گذشته گیر کرده، آن‌قدر که گاهی فراموش می‌کنم جاده‌ای پیش رو دارم—جاده‌ای که برای رفتن است، نه ایستادن و حسرت خوردن.راستش را بخواهی، از تغییر می‌ترسم. از قدم گذاشتن در مسیری که انتهایش را نمی‌بینم، از دل کندن از چیزهایی که روزی دوست‌شان داشتم، حتی اگر دیگر برایم امن نباشند. در ته دلم هنوز امید دارم که یک روز، یک نفر، یک معجزه، مرا از این برزخ بیرون بکشد. اما حقیقت این است که هیچ‌کس، هیچ‌چیز، هیچ معجزه‌ای قرار نیست بیاید. تنها کسی که می‌تواند مرا نجات دهد، خودم هستم.بارها پیش آمده که برای دیگران بیشتر از خودم ارزش قائل شده‌ام. خواسته‌هایشان را بر خودم ترجیح داده‌ام، حتی اگر در این میان، خودم را گم کرده باشم. انگار که ارزشم را نه در باور خودم، بلکه در نگاه دیگران جستجو کرده‌ام. و این، بزرگ‌ترین اشتباهم بوده است.همیشه به خودم گفته‌ام: &quot;بعداً&quot;، &quot;فردا&quot;، &quot;وقتی وقتش برسد&quot;. اما حقیقت این است که زمان برای هیچ‌کس صبر نمی‌کند. هیچ جادویی مرا به فردایی بهتر پرتاب نخواهد کرد. هیچ روزی، خود‌به‌خود &quot;روز تغییر&quot; نمی‌شود. اگر بخواهم، باید همین حالا شروع کنم.پس این را به یاد می‌سپارم: گذشته زندان من نخواهد بود. از تغییر نمی‌ترسم. از امروز، نه از فردا، نه از زمانی نامعلوم، بلکه همین لحظه، آغاز می‌کنم.جاده‌ای پیش رو دارم، و این‌بار فقط یک رهگذر نخواهم بود. این‌بار، خودم راه را خواهم ساخت.:)</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 18:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها، آدمها-</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-ycw56zwfbwyr</link>
                <description>امروز.من از بچگی با این جمله بزرگ شدم: «با سر بپر وسط مشکلاتت!»هیچ‌وقت کنار نایستادم که مسیرها را از دور تماشا کنم، هیچ‌وقت منتظر نشدم تا راهی هموار شود. همیشه بی‌پروا، بی‌مهابا، زدم به دل ماجرا.دست‌هایم را پیش انداختم، خودم را در گل گیر انداختم، راه را دشوارتر ساختم، اما وقتی بالاخره کار تمام شد، نفسی عمیق کشیدم و گفتم: «آخیش!»اما آدم‌ها...آدم‌ها با من فرق دارند.آن‌ها از حاشیه‌ی امن دنیا را می‌بینند، درست همان لحظه که من با پاهای آویزان از شاخه‌ی درخت، دست دراز کرده‌ام به‌سوی میوه‌ای نارس.آن‌ها با احتیاط مسیرها را می‌سنجند، درست وقتی که من میان توده‌ای از گلوله‌های کاموا، بی‌پروا دست‌وپا می‌زنم.آن‌ها با دقت و حوصله، تکه‌های پازل را کنار هم می‌چینند، صبور و سنجیده، گویی دارند قالی را گره به گره می‌بافند.و من؟من میان نگاه‌های پرتعجب و زمزمه‌های «تو دیگه کی هستی؟»، از سختی‌ها نردبانی می‌ساختم، راه‌های سنگلاخ را با دست‌هایم هموار می‌کردم، با سرانگشتانم نرمشان می‌دادم، و از میانشان، راهی برای عبور می‌یافتم.من انجامش می‌دادم، اما نه آن‌گونه که دیگران انتظار داشتند:نه ریاضی را، همچون اعداد و فرمول‌های سرد و بی‌روحی که دبیر می‌خواست.نه شعر را، آن‌چنان که مصحح در حاشیه‌ی برگه تصحیح می‌کرد.نه نقاشی را، در چهارچوب خطوطی که راهنما ترسیم کرده بود.نه زندگی را، آن‌گونه که دیگران می‌پنداشتند درست است.همیشه راه خودم را رفتم.همیشه فرق داشتم.و همیشه، کمی بیشتر از بقیه، احمقانه خوشحال و همون شکل غمگین بودم.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 17:30:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌های سپید در دل شب؛</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D8%A8-j75q05riwtu9</link>
                <description>؛نیمه‌شب بود و سکوتش سنگین، همچون پرده‌ای تاریک، بر شهر افتاده بود. خیابان‌ها در آغوش برف سفید فرو رفته بودند و آسفالت‌های سیاه، آرامش آسمان را در دل خود پناه می‌دادند. شاخه‌های لخت درختان، با نگین‌های بلورین بر تنشان، گویی عروس‌های این جشن زمستانی بودند که رخت سپید بر تن کرده‌اند. کلاغی بر بلندای یک شاخه فریاد می‌زد، صدای بلندش همچون شومی که در دل شب می‌افتد، بر دل من نیز سایه می‌افکند.هوا بوی ناب برف می‌داد، بویی خنک و تازه که عمیقاً در ریه‌ها می‌نشست و در عین سردی، خاطرات تلخ گذشته را زنده می‌کرد. با هر تکه برف که به زمین می‌افتاد، گویی عشق‌های ناتمام و نگفته به سر زبان توده‌های سفید کوچک انداخته می‌شد. برف‌ها در سرمای شب ذوب می‌شدند، همچون لحظاتی که بر لبانمان می‌نشینند، بی‌صدا و نرم، اما به یاد می‌آورند که لمس‌ها چه طعمی دارند و آغوش‌ها چقدر می‌توانند گرم باشند. هر قطره سردی که روی پوست می‌نشست، گویی دست‌ها را به هم گره می‌زد، خاطره‌ی تماس‌های دلنشین و تپش‌های قلب دوباره زنده می‌شد.شاخه‌ای زیر بار سنگین برف خم شده بود، ناگهان بخشی از سپیدی‌اش را رها کرد و لکه‌ای از سیاهی زمین را روشن ساخت. تضاد عمیق زمستان و زمین، در این لحظه، به شکلی بدیع و فوق‌العاده نمایان شد. برف همچنان از آسمان می‌ریخت، پیوسته و آرام، و به نظر می‌رسید که درختان و هر گوشه‌ای از این شب برفی در سکوتی عمیق غرق شده‌اند.آدم‌برفی‌ها، که با دست‌هایی ناشیانه و شال‌های قرمز ساخته شده بودند، در گوشه‌های باغچه‌ها خمیده بودند، گویی سرمای سخت شب آن‌ها را در خود فرو برده و به تسلیم وا داشته است. چهره‌های بی‌روحشان گویای بی‌پناهی در برابر سرما بودند.در دل این سرمای بی‌رحم، گرمای شعله‌های هیزم و پالتوهای پشمی تضادی دلپذیر و شگفت‌آور به وجود آورده بود. مردم کنار هم نشسته و لبخندزنان آش رشته می‌خوردند، گویی می‌خواستند سرمای بیرون را با گرمای صمیمیت و طعم لذت‌بخش آش نابود کنند. اما برف همچنان نمی‌ایستاد؛ ستاره‌هایش یکی یکی می‌ترکیدند و بیشتر از پیش به زمین می‌ریختند، گویی این شب تنها به برف تعلق داشت و برف، همچون قهرمان شب، در دل این شب نقش اول را ایفا می‌کرد.درختان در سکوت شب همچنان در برف غرق بودند، اما آدم‌ها از درون خود شادی و گرما را می‌جستند. هر گام که در کوچه‌ها برداشته می‌شد، همچون لحظه‌ای جاودانه در دل مردم حک می‌شد. چهره‌ها از شادی لبریز بودند، همچون گل‌هایی که در دل سرمای بیرون شکوفا می‌شوند و در آغوش یک گرمای انسانی می‌رویند. برف همچنان می‌بارید، گویی می‌خواست هر لحظه از این شب را به یادماندنی‌تر کند و در هر تکه‌اش، رنگی از شادی به دل‌ها بزند.مردم بی‌باک در کوچه‌ها قدم می‌زدند، برخی می‌رقصیدند، همچون کودکانی که برف را به بازی گرفته‌اند. هر تکه برف که به زمین می‌افتاد، گویی خوشحالی کوچکی در دل کسی شکوفه می‌زد. سکوت شب سنگین و شیرین بود، سرد اما دلنشین، همچون نوای آرام یک موسیقی زمستانی که در هر نتش، دلی از سرما به گرما می‌گذارد و در انتهای آن، امیدی تازه دمیده می‌شود.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 07:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۳ آبان-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%DB%B2%DB%B3-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-lkqcf46v5z2m</link>
                <description>امروز کسی رو دیدم که نه می‌دید و نه خوب می‌شنید، پاهاشو محکم روی زمین فشار می‌داد و عصاشو با لرز می‌کوبید.امروز خیلی سست بودم، انقدر زیاد که بر و بر فقط نگاه کردم.البته، یه بانوی مهربون کمکشون کرد و، من به این فکر کردم خطوط بساوایی چقدر برای همه جا لازمه.امروز گلها بو نداشتن، متوجه شدم دوستی من با پریسان موازی تر این از این حرفاست.پامو توس چاله های آب فرو می‌کنم و چادر خیس و لپ های سوخته‌ام رو تا مدرسه می‌کشم.اون با من حرفی نزد و از در مخالف من حرکت کرد، منم حرفی نزدم و مسیر همیشگی خودم رو با درد پام آروم تر از همیشه گذروندم.از هم خیلی دور شدیم.امروز نهار آبگوشت داشتم، توی سالن مطالعه خوردن غذای غیر متعادل جالبه.اینکه بقیه دوستی ِیک ساله من و دینا.ر رو نمی‌شناسن خوشحالم می‌کنه.کنایه های بقیه رو به فال نیک و معنای نزدیک برداشت می‌کنم.پاک کردن فضای رسانه محیط آرومی بهم داده.با پارمیدا تماس می‌گیرم، یکم دلتنگ بودن کافی نیست، باید تمومش کنم.امروز فرار از کلاس لذت بخش بود، دزدیدن غذای بقیه لذت بخش بود، خالی بودن کلاس رو دوست داشتم.دیر رسیده به مدرسه حس خوبی داشت،حرف زدن با بقیه سرحال میارم.خوشحالم که امسال سالیه که بیشتر از همیشه جنبه برونگرای خودمو دارم.امروز خیلی خوابیدم.انگار یک معصیت زده بیچاره باشم، می‌دونم مریضیم اون جنبه آزاردهنده رو نداره، می‌دونم حالم خوب ِخوبه -یا خوب خوب میشه-خانم دکتر راست گفت:«همش یه شک سادست»و من این رو هم به فال نیک می‌گیرم‌.دینا.ت راست می‌گه:«زنده هم می‌مونی»منم بیشتر از هر موقعی احساس زنده بودن می‌کنم‌می‌دونم که می‌تونم و قراره تا تهش خوب ادامه بدم، و حالا هر کاری می‌کنم که کمتر درد داشته باشم و کمتر کلافه باشم.تو چهل و پنج دقیقه سوم از خواب بیدار می‌شم، از ته دل به چیزای واقعی می‌خندم، روز هامو می‌نویسم و همه جا پناهنده روز نویسی های کوتاه می‌شم.می‌دونم عزیزانم در جاهای خفن می‌درخشند ومی‌دونم منم یه چیزی می‌شم.زینت‌فضا</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 17:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز ها که می‌رود؛</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-listh02eb1od</link>
                <description>روز ها که می‌رود من امید وار تر می‌شوم.روند سالم و بشاشانه‌ای نخواهم داشت، اما حالمان خوب است، خوب می‌خوریم و خوب می‌خوابیم.مزاجمان کمی به هم آمده، اما از تلاش باز نمی‌آییم.من نمی‌آیم، تازه اولین گام های رسیدن به مقصد دورم را برداشته‌ام تا انتهایش را ببینم.دوباره تکه نویسی را شروع کرده‌ام، دوستش دارم هرچند بی طرفدار باشم.تلاشم را می‌کنم.و فقط می‌خواهم بگویم، ادامه می‌دهیم.ماهی ؛چای ِگلپر: https://t.me/golpar276</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 10:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار مشوشم در طلب تسلسل‌ آرمیده‌اند.</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-zh7ntltqmhf1</link>
                <description>خواستم درس بخوانم دیدم مراد اینچنین حاصل نشود مگر فرد گذارمش، دوات برقصانم و بر دم ِقاصدک کشیده و برایش اندر این احوالات بنویسم.چیزی از هجده ِنهمین به جلو نرفته‌ایم، می‌خواهم زود تر قائله‌اش را تمام کنم.مراد و صلاح و توفیق و نهایت، کمال عاشقی و سیاقت، می‌خواهم بگویم دوستت دارم، آنگونه که باید دوستت دارم.تو نه رویداد گذشته ها خواهی بود نه پیشی برنده از آن، تو نه مادر خواهی شد و نه پدر و نه حتی «او»، تو برایم تو خواهی ماند و من تورا در برون ابراز نگه می‌دارم تا مبادا راه به داخل بیابی و اندکی سوال شود «او» کنار کنج ترین گوشه چه می‌کند.که اکنون مستمر خواهیم شنید که این ها تصورات بعدهاست و ما در قبل به سکنا آمده ایم.در رفتن ِ جان از بدن.بعد از تحریر:بُگذریم که او حتی نیم نگاهی به درد و خیز رفتنم نداشت، بگذریم که طفره رفت و در ظن کوچک شناختم، از من به فرار آمد و من این چنین نمی‌خواستم..</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 20:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرف فعل نافیه-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%81%D8%B9%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-k5l6zthlfdtj</link>
                <description>-نمیخوابم، شانه نمیکنم، گره از رخکانم باز نمیکنم، برای تسکین درد کاری نمیکنم، آب نمینوشم، بالشت خیسم را عوض نمیکنم، اعتراض نمیکنم، آرام نمیشوم، در منزلی به ثبات نمیمانم، عشق را نمیدانم، لمس را نمیخواهم، مهربان نیستم، مستعد نیستم، در راه نیستم، زورمند نیستم، جویا نیستم، پویا نیستم، درد ندارم، ترس ندارم، غم ندارم، آشوب نمیکشم، فاجعه نمیبینم، لبخند نمیزنم، آدم نیستم، همراه ندارم، نمیزیستم، نه. «من فقط صرف فعل نبودن و نداشتنم»«من فقط انسانم»وزغ زنبور نمیخورداز نفرت نیش نمیزند</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 16:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شروع نمیکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-gy8cxm07azj5</link>
                <description>کاش مزارم را به این شکل زینت بدهید.هنوزم که هنوزست اقدامی برای آغاز نداشته ام و مسیر سخت، در شروع نکردن کلافه ام کرده.بعد از آخرین آزمون نفرین شده تا روز کلاس هایم برنامه خوب پیش می رفت و نمی دانم، با آغاز ماه محرم، نظم زندگی و تلاش سالم هم بر من حرام شد.خب زمان می برد تا به شکل جدید زندگی حرام شده ام عادت کنم..بعد آن طرد شدم، ترک شدم، زنده ماندم؛ بعد از آن همه چیز جور دیگری سخت شد.آمدم باز هم کنار بیایم تا که دیدم رویا های بزرگم در جدال دو راهی قرار گفتند و من از راه و بی راه و چند راه ها می ترسم..مدت ها برنامه ریخته بودم، اکنون شغل و درس تضاد شده،این را نمی خواهم..فکر می کنم؛با خودم میگویم مبادا که شانه خالی کرده باشم، یادم آمد که هنوز شانه ای بلند نکرده ام.ضعف چیره شده و اشک.نگفتم به شما؟ غدد اشکی ام خشک شده مستعد عفونت است، تازه اگر بخواهم گریه کنم خون می چکد.منع شده ام..حتی از گریستن.با سرسام، و ورم و درد سر آغاز می کنم و شروع نکرده پس می زم.. کنکور تابو و درد عجیب و ناشناخته ایست که من هنوز برایش شروع نکرده ام.حتی اکنون بیشتر به خواب فکر میکنم و اصل عدم بقا..بگذریم.. خلاصه ای بی ادبیات در شرح روز های درس نخواندن برای کنکورم بیش نیست....شرح روز های مطرودی از همه جا! شرح آخرین تابستان نوجوانی.شرح من که غم سیالی بیش نیست...-</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 16:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواستم برای سما بنویسم-</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xbuerrnl6fqc</link>
                <description>امیدوار بودم بتوانم نامه ای بنویسم، به مخاطب سما.تا برایش از رنج دلتنگی یک روزه ام بگویم.اما من تهی تر از آنم،چرا که من :۱۷۰ روز بعد، قرار هجده ساله شده باشم، امروز که مشغول یللی تللی بودم و ول معطل می‌چرخیدم. عمق فاجعه خرد بودن و کوچک بودنم رو چشیدم. قضیه ای که مدت ها داشتم روش کار می‌کردم، کنار یکی از عزیز ترین هام به خاطر به وجد اومدن زیاد از حدم پیشش، آسیب زا شده و اسیب زدم بهش.خوب درس نخوندم و مهارت خاصی رو درونم پرورش ندادم. برای هیچ چیز آماده نیستم و از هر طریقی در حال شونه خالی کردنم، حتی ایده ای که به یک شرکت ارائه دادیم و قرار بود کار کنم، کنار گذاشتمش. فهمیدم آدم عمل نیستم، توی باخت غرق شدم و ادامه ندادم. چند ماهه لای هیچ کتابی تو خونمون باز نشده، رمان نمی‌خونم، فیلم نمی‌بینم، تفریح نمی‌کنم تا درس بخونم. و درس نمی‌خونم به بهانه احساس نا خوشایند و درد!!و چرخه ادامه داره. من ضعیف تر و ضعیف تر ادامه میدم. شاید این روز ها، قبل از باخت، کنار کشیدم؟ نمی‌دونم. فعلا واقعا خستم. خستم چون انگار درست کردن شرایط دیگه توی دستای من نیست، من همنقدر کوتاه دلتنگش شدم و منتظرم.-کاش سما رو نرنجونده بودم.--</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 20:17:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهور-</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1-qaenxp0kum6o</link>
                <description>گندمکفشدوزک-خش خش وسط گندمزار بی انتها می‌دوید دنبال بیدمی‌شنید سِر پرستومی‌خواند نغمه ماهور«گفت منم شمس ِجهان، نور ِعلی النور، تویی&lt;br/&gt;سینه یِ مشروح ِمرا، نغمه ِماهور، تویی»داشت وصف می‌گفت، داشت غم می‌گفت، دلش باران سایه می‌طلبید. تنها کاری که کرد، دویدمثل کفشدوزک کوچک، نونش دادن، آبش دادن، حالا باید پرواز می‌کرد. وی پرید.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 23:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i8xf3pzcbqz3</link>
                <description>می‌توان حجم غرق بودن او را در نقاشی هایش یافت، همیشه خودش را گوشه ای در رنگ های نا خالص میکشید تا مبادا پیدایش کنند، اما من که هر کسی برای یافتنش نبودم، دیگر اورا بلد شده بودم.بافت رنگ روغن چقر بود، اما تصویر لطافت خاصی داشت.-آرومه-نه خشنه، کوبیده شده!اما آرام بود، تصویر کوبیسم پر از خشم رو روی پارچه بوم کوبیده شده بود و حالا آرام بود، البته قرار نبود این را هیچ وقت قبول کند.باید به خانه بر میگشتم، به ساعت نگاه کردم. بوسیدمش و مختصر خداحافظی کردم. سیم بلند را به گوشی و گوشم وصل کردم، ریتم یک نواخت آهنگ آروم نبود، خشم داشت، از موسیقی بی کلام خوشم نمی‌آید ترس سکوت باری دارد، کوتاه بود شروع به خواندن کردند و خیالم راحت شد که قرار نیست با صدای شیرین ساکت تا خانه درون آن اتوبوس قرمز نفرین شده منتظر بمونم.صدای دیپ خواننده را در ذهنم تحسین کردم و چشمانم را بستم.به همه چیز فکر کردم، صدا ها خشم دارند یا آرامند؟ برای به خانه برگشتن برنامه داشتم، باید از باتلاق دوست نداشتن بیرون می‌آمدم. چشم هایم را باز کردم، مدت ها بود که رسیده بودم،سمت کابینت رفتم، پختن نون پنجره ای تنها نیاز است، شیرینی پزی دوست نداشتنی.شیرینی آرام است یا خشم دارد؟ دوستش ندارم. دو ساعت یا سه ساعت، به یاد ندارم. -انجامش دادم. -واقعا انجامش دادم. شیرینی آرام بود، اورا زده بودم. آرام بود. پشت میز مثلا درس میخواندم؛ اینها آرام نبودند، صدای گریه هایم داشت بلند می شد، خوابم برد.. یک روز خوابدو روز خواببیداری ندارد، خواب حال بد و کابوس بیدار نشدن تمام نشد. خواب آرام نیست.تصمیم گرفتم غرق شوم، به نقاشی ها نگاه نکردم، شیرینی هارا نخوردم و موسیقی هارا گوش ندادم. در آن رویای تلخ فرو رفتم و چال شدم.خشم داشتم، دلم لرزید. کتاب پاره کردم، دفتر سوزاندم، آرام شد. حالا همه چیز آرام است. تابلو های نقاشی،آهنگ ها،شیرینی ها،جزوه های مدرسه، ءحالا حتی شمع و قهوه هم آرام شده بودند. همه چیز جز جسم من.جز خواب ها و رویا ها.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 21:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلدار؛</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-js8mqxtu48x4</link>
                <description>ولی انگار هیچوقت مال من نبود.....ما حتی خودمان هم مال ِ خود، نیستیمفکر می کنم با فراموش کردنش باید خود را نیز فراموش کنیم.از بالای صخره پرت شده‌ایم،و زمان از حرکت ایستاد.در میان حال و احوال مانده‌ایمبه دنبال تلنگر حرکتاما، ایستاد.شاید این درد بی درمان استگویی محکوم شده‌ایم به حبس ابدمیان اوج و پست، میان حال و احوالدگر راهی نیست، جز دردِ بی انتهاجز خواب ِ سکوت‌بار ِانتهای ِدرد.«-که ما حتی به زمین نخوردیم که اگر می‌خوردیم، دانه بودیم، رشد بودیم،  درختی سبز در پس معرکه دلدار بودیم.-دلدار؟-دل دار، دل دارنده، کسی که هنوز مثل ما آن گوهر ِ سرخ را از دست نداده باشد.و ما آن گوهر سرخ را به دست آب سپرده ایم و خود، بر سر دوری او می‌گرییم.-ما کردیم ما کردیم ما کردیم...»دگر راهی نیست، جز دردِ بی انتهاجز خواب ِ سکوت‌بار ِانتهای ِدرد.سکوتی که پایان آن مرگست...مرگی گوارا تر از زندگانیو زندگانی شریان رسیدن به آن بیش نیستو خوب زیستن همان خوب رمیدن به سوی مرگ است.همگان به سوی مرگ قدم بردارندگاهی آرام و بی صدا، گاهی خروشان ز عصیانمرده دیدم ولی زنده ندیدم.همگی در خوابِ مرگ به سر میبریم؟و شاید که آن لحظه تنها دم های افسونگر بیداری است؟مرگ تنها افسونگریست که دست یاری میدهد بر آدمیباشد که دست پس نزنیم.تا شاید آرامش مارا در آغوش گیرد...-اما، من اگر دست بگیرم تورا به همان دم های دلیران کهن، تو می‌آیی؟-من مدتهاست که رفته ام ...کدام آمدن؟ من تنها عابر بی سایه ای بیش نبودم.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 12:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرداد و مرداب؛</title>
                <link>https://virgool.io/@AnnE102/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-axrc2oeshtd3</link>
                <description>-من ِماچانه اش را سابید،دندان به دندان و خون به جگر می‌سایید،سایه بلند سرو، کنار چمن زار زرد.-اتفاق افتاد-مشق شب :&quot; مرداد و مرداب&quot;امر داد تا مرداد به زندگی بماند و آب مُرد.زلالیت به کفن مشکی مبدل،و حالا نیلوفر نفس می‌کشد.-اتفاق افتاد-ریشه دواند و سفت و رفت و برد،بو کرد، نقش داد، پیراهن مادربزگم کفن آب شد.-اتفاق افتاد-همان سایه سرو،همان چمن زار زرد،همان مرداد زنده و همان مرداب...-اتفاق افتاد-چانه اش را سابید،دندان به دندان و خون به جگر می‌سایید.</description>
                <category>آن-</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 16:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>