<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anna_Aida</link>
        <description>صبر داشته باش :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:41:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4587602/avatar/4a1ryW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Anna_Aida</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oraosjwrahjw</link>
                <description>Driftingبیا اول این شعر از حسین منزوی را به هم بخوانیم:دریای شورانگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد همینجاستدر من طلول آبیِ آن چشم روشنیاد آور صبح خیال انگیز دریاستگل کرده باغی از ستاره در نگاهتآنک چراغی که در چشم تو برپاستبیهوده می کوشی که راز عاشقی رااز من بپوشانی که در چشم تو پیداستما هر دُوان خاموش خاموشیم ، امّاچشمان ما را در خموشی گفت و گوهاستدیروزمان را با غروری پوچ کشتیمامروز هم زان سان ، ولی آینده ما راستدور از نوازش های دست مهربانتدستان من در انزوای خویش تنهاستبگذار دستت راز دستم را بداندبی هیچ پروایی که دستِ عشق با ماستنشسته‌ام روی بهار خواب. آسمان صاف است. چند ستاره سوسو میزنند. ماه کامل میدان بینایی‌ام را زیباتر کرده است. آلبوم drifting گوش‌هایم را می‌نوازد. شربت خاک‌ِشیر خنکی کنارم گذاشته‌ام و هر از گاهی با یک قلپ مزه مزه‌اش می‌کنم. هوا که رو به خنکی می‌رود جان دوباره می‌گیرم. بدجور از گرمای هوا بیزارم. مستاصلم می‌کند. گربه‌ها در حیاط میو میو می‌کنند. بد عادت شده‌اند. یکی شان کمی دورتر از من دراز کشیده است. وقتی بوی غذا می‌شنوند جلوی در می‌ایستند و کمرشان را به‌ سمت بالا قوس می‌دهند. آموزش مستقیم حرگت گربه گاو که در تمرینات ورزشی وجود دارد. خیلی باحالند. کم کم از آن‌ها خوشم میاد. سه قلوهای همسان بودند. ولی فقط دوتایشان به اینجا سر می‌زند. این‌ها هم ناز دارند. خوشدان را به دیوار می‌کشند. انگار دلشان می‌خواهد کسی نازشان کند. رنگشان قهوه‌ای است با چند راه راه پررنگتر. چشمانشان ترکیبی از رنگ قهوه‌ای و زرد است.امشب بعد از مدت‌ها آشپزی کردم. با عشق شامی پزیدم. خوشمزه شد. با سبزی تازه زدیم بر بدن. صدای ساز و سرور عروسی می‌آید. تا صبح زدند و رقصیدند و همسایه‌ها را حسابی از خواب پراندند. این هم شیرینی‌شان بود به ما. امروز حسابی سیم‌هام قاطی کرده بود. از صبح از دنده چپم بیدار شده بودم. حالم بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. داستانِ خواندن برای کنکور بدجور حالم را گرفته است. احساس عجیبی داریم. با خودم حس غریبی می‌کنم. انگار یک چیزی کم است. دلم بغل و نوازش می‌خواهد. البته بی ربط به نزدیک شدن دوران طلایی خونین ماهیانه‌ای نیست. می‌دانی دلم می‌خواهد اینجا کنارم بنشینی و تا صبح حرف بزنیم. اینقدر حرف برای گفتن دارم که دارم می ترکم. امشب باد خنک‌تری می‌وزد. کم کم سردم می‌شود. امروز دوباره به سراغ موزیخ‌های ترکی رفتم. الان هم کمی موسیقی ایرانی امتحان می‌کنم. روسی و فرانسوی هم که چند روزی مرا درگیر کرده است. تجربه کردن مکان جدید برای مطالعه، موسیقی جدید، کارهای جدید منو به ادامه دادن امیدوارتر می‌کنند. امروز انقدر بدنم خسته بود که دلم می‌خواست فقط دراز بکشم. روزهایی که اینطوری‌ام بدک نیست. انگار برای سخت نگرفتن به خودم بهانه دارم. و یادم می‌افتد که با خودم مهربان‌تر باشم. دیروز سر کلاس یوگا یک حرکت یاد گرفتیم به اسم کلاغ. یک جورایی باید در حالت نشسته روی دستان ایستاد. چند ثانیه بیشتر نتوانستم بمانم. ولی از دیروز دارم تمرین می‌کنم. می‌دانی که از چالش‌های جدید خوشم می‌آید.Kakasana, or “crow pose&quot;Monday-  1 June 2026 - 11 Khordad 1405- 22:00</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 15:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من باد میشم میرم تو موهات...</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-j6yei7kszjej</link>
                <description>wish you never leftامروز جلسه ششم یوگا بود. می‌دانی که بیش از چهار ساله هفته‌ای سه روز فیتنس کار می‌کنم. این وسطا ورزش‌های دیگری را هم امتحان کرده‌ام. تقریبا یک سال شنا را پیگری کردم. بار اولم بود که استخر را امتحان می‌کردم. چند دوره با مربی پیش رفتم. خودم رو پایبند کرده بودم تا شروع ترم دو حداقل هفته‌ای یک بار تمرین شنا داشته باشم. اوایل خیلی می‌ترسیدم نه این که هنوز هم ترس ندارم. در حدی بودم که مثل بچه‌ها بازوبند کمکی داشتم. انقدر خودم تمرین کردم تا بتوانم ارتباط بیشتری با آب برقرار کنم و از ترس عضلاتم را سفت نگیرم. البته مربی همراهی هم داشتم. اسمش «زیبا» بود.وقتی وارد ترم دو شدم، تقریبا می‌توانستم سر بخورم یا حرکت غورباقه را بروم. با اینکه هنوز از شنا کردن در قسمت پرعمق واهمه داشتم، زیبا سعی کرد آرام آرام مرا راه بیاندازد. انگار داشت مواجه‌سازی تدریجی رویم اجرا می‌کرد. به کمک نودل شنا وارد قسمت عمیق‌تر شدم. شرط آموزش حرکت جدید این بود که ده دور حرکت‌های قبلی را در قسمت عمیق‌تر تمرین کنم. البته برای گرم کردن بدن و باز شدن نفس هم بود.جلسات ادامه پیدا کرد. ترم سه هم شروع شد. قراربود حرکت پروانه رو یاد بگیرم. مثل همه‌ی حرکت‌های جدید چالش‌های خوش را داشت. البته زیبا حرکت را پله پله بهم یاد می‌داد. اول نحوه زیرآبی رفتن، بعد موج انداختن توی بدن مثل دلفین و درنهایت حرکت دست‌ها مثل پروانه. هنوز نمی‌توانم حرکت را کاملن درست انجام دهم چون به عضله‌های دستِ قوی نیاز است.از مهر پارسال استخر رفتن‌های من قطع شد. کاری که بیش از یک سال ادامه یافته بود. یک ماهه پیش بدنم دوباره آب استخر را لمس کرد. مثل حس بازگشت به بخشی از وجودم بود. با وجود ترس از نتوانستن، یواش یواش خودم را وارد قسمت عمیق کردم. شنا کردم، هر کجا هم کم آوردم به پشت چرخیدم و با کرال پشت ادامه دادم. چالش‌ها را کم‌کم سخت‌تر کردم. راستش هنوز اشکال‌هایی در حرکاتم وجود دارند ولی مثل هر کار دیگری نیاز به تمرین دارم.داشتن مربی همراه و دلسوز هم که خالی از لطف نیست. زیبا خانم که از همان جلسات اول حسابی مرا حمایت کرد. حتی به من یادآوری کرد در زمان‌های غیر از کلاس می‌تواند اشکالات مرا برطرف کند. تازه آخرین بار هم دوباره این را تاکید کرد. البته به شرط این که در آب حضور داشته باشد. برای همین تاکید می‌کند در زمان‌هایی که هست به شنا بروم. قرار بود از یوگا بنویسم ولی دلم نیامد خاطرات شنا کردنم را به یادگار نگذارم. با اینکه به نظرم حافظه خوبی دارم ولی این روزها هم از یاد خواهند رفت. به احتمال زیاد فراموش خواهم کرد چه لحظه‌هایی را پشت سر گذاشتم و می‌گذارم. به اصرار مامان قرار شد یک جلسه کلاس یوگا را امتحان کنم. چند جلسه‌ای در دانشگاه کلاس پیلاتس رفته بودم  ولی یوگا نه. جلسه اول معمولی بود. احساس کردم حرکات سبک هستند. به دنبال چالش بیشتر و تمرین سخت بودم.مثل بقیه تصمیم‌گیری‌ها تا جلسه بعد دودل بودم. یکی از دلایل هزینه کلاس بود. ولی دلم می‌خواست این ورزش را هم تجربه کنم و انعطاف‌پذیری بدنم بالاتر رود. انگار بدن آدم حسابی کش می‌آید و از هم باز می‌شود. می‌دانی من نمی‌توانستم صبر کردن را تحمل کنم. برایم سخت بود تا بدنم را رها کنم و دقایقی را در ابتدا یا انتهای جلسه در لحظه باشم و با بدنم ارتباط بگیرم. این مدت انگار همه چیز دست به دست هم داده‌اند تا صبر کردن را یاد بگیرم. حتی در یادگیری صبر هم عجله دارم. شاید تا الان جلسات تراپی سعی داشت تا صبر کردن را به من بیاموزد و اهمیت آن را برایم پررنگ کند. تا الان نقشِ صبر کردن را بازی می‌کردم ولی الان حس می‌کنم بیشتر به آن نزدیک شده‌ام. اگر خلاصه‌اش کنم، برای تمرین صبر، تعامل با افراد دیگر، بیرون رفتن از خانه، هم‌صحبتی با دیگران و افزایش انعطاف‌پذیری بدنم فعلن به این کلاس ادامه می‌دهم. در تمرینات اشاره می‌شود که دم بگیرید و سعی کنید بازدم را در قسمت‌های مختلف بدنتان رها کنید تا تنش کم و بدن رهاتر شود.من باد میشم میرم تو موهات بعدش بازدم میشم میرم تو عضله‌هات😉هر بار که از کلاس یوگا برمیگردم، مثل الان، حس پرنده‌ای را دارم که رها شده است و دلش می‌خواهد به همراه گنجشکان و پرستوهای در حیاط عاشقانه پرواز کند و بخواند. این جا می‌نویسم که یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها ساعت 8 کلاس یوگا(حضوری) دارم. شنبه، دوشنبه و پنجشنبه ‌ها هم تمرین‌های فیتنس آنلاین. پیاده‌روی هم که رفیق جینگ من شده‌است.این روزها صبر می‌کنم تا هوا کمی خنک‌تر شود تا پیاده روی‌های طولانی‌تری داشته باشم. معمولا عصرها قبل از غروب آفتاب و شب‌ها.این را هم اضافه کنم که اخیرا مکان خودم را برای مطالعه عوض می‌کنم. الان در اتاق کوچکی که به حیاط پنجره دارد، نشسته‌ام. هوای خنکی دارد. و فضا از نور خانم خورشید پر شده است. صبح در حیاط، زیر درختان نارنج نشسته بودم. شب‌ها روی بهار خواب و زیر آسمان پر ستاره، صاف و خانم ماه می‌خوابم. خنکی هوا مثل لالایی‌ مرا به خواب ناز می‌برد. فضای آزاد بیرون مرا در آغوش خودش می‌گیرد تا کمی مرا آرام و صبور‌تر کند. این همه انرژی و حال خوب نوشتن را از کلاس امروز گرفته‌ام. بین خودمان بماند حتی بعد از تمرینات ورزشی حس می‌کنم پوستم روشن‌تر، صاف‌تر، شاداب‌تر و شادتر شده است. حتی نسبت به نوشته امروزم حس بهتری دارم. ممنون ازت، آیدا. راستی یادت نره روی لینک زیر عکس بزنی و گوشش بدی :)Sun 31 May 2026- 11 Khordad 1405- 11:30 a.m.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I still learning to love myself</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/i-still-learning-to-love-myself-m5uqjwrz3qab</link>
                <description>I started writing in Persian but I realized that English is much closer to me. I can say it is part of me. Although my mother tongue is Turkish, I am enchanted with English. Now, I have weird feeling about French. Maybe it reminds my of love. I guess It&#039;s a language of lovers. But what does this language have that makes me interested in?First of all, their sounds are fascinating and lovely. Their uses of some sounds like &quot;sion&quot;. This language also makes me search for more data about this language and French speaking countries.Actually I promised myself to keep writing in English after my IELTS exam but I haven&#039;t written any assays since then. I still write my journey in English but writing a note with a purpose is much more different.I was wondering with German language too for a while, but without the Internet and Duolingo I lost my interest. Now I feel strange toward this language. Maybe some pieces of music can reawaken my soul. By the way, let me describe this moment. I sit down in the yard. I am listening to some French songs. I can hear the sounds of water dropping on the ground. There are some cats getting around here. One of them lays down under the tree. There are other trees too. The wind is breezing and touching leaves, my hair and face. I moved to the yard because the weather got really hot in the house. I want to spend my time at nights in the yard from now on. At least that would be a change. Hope I could go walking a little in this cool weather. At least I did tonight. Thankful of myself. Here are some parts of my favorite songs of tonight.Nasıl tuttun ellerimi?Nası’ kanmışım sana?Nasıl doldurdun yerimi?♪♪♪Son sözüm bu sanaİnanırım sanma sanaBen içimdeki seniSevmişim anlasana Bir kırık kalp ah ettiSöz söylenmez üstüneSeni vicdanın affetsinBenden affı beklemeFriday 29 May 2026- 8 Khordad 1405- 22: 40</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوونه من: Psyche</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-psyche-bmdejugfuevz</link>
                <description>French kissاول اجازه بده وضعیت الانم خودم را با جزییات برات توصیف کنم. دارم آلبوم French kiss را از بیلودی گوش می‌دم. با تبلتم که میدونی مثل بچه‌ام میمونه. صفحه تبلت بازه. عکس آلبوم رو اینجا واست میذارم. دو نفرن که دارن همدیگرو می بوسن ولی پشت یک بادکنک قرمز قلبی شکل. موهام اتو کشیده. چتری‌های تازه کوتاهم رو ریختم روی صورتم. با اینکه رفتم آرایشگاه تا چتری‌هامو کوتاه‌تر کنم ولی هنوز بلندن. روی چشمام رو میگیرن. ولی تجربه باحالیه. یه چند روز باهاش می‌مونم. ولی بعدش احتمالا از مامان بخوام واسم کوتاه‌ترش کنه. دستبندم رو از توی کمد در آوردم. دستم کردم. از بس مچ دستام کوچولوعه، واسم گشاده. تازه این بهتر از همه شونه. اون یکی که از اینم گشادتره. تازه همین مشکل رو با ساعت هم داشتم ولی حلش کردم. ورزش صبح انجام شد. بعدش یک املت حسابی زدم بر بدن. میدونی فقط تخم مرغ میتونه واسه صبحونه جواب بده. اگر چیز دیگه‌ای بخورم هنوز نخورده گشنه‌ام میشه. و تا موقع ناهار می‌پیچم دور خودم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم. تمرکزم رو ازم می‌گیره. هرچند هر از گاهی صبحانه چیز دیگه‌ای می‌خورم تا یه تجربه جدید بسازم. آخه میدونی که کِرمِ تجربه کردن هنوز در من زنده‌اس.می‌دونم منتظری تا بگم چرا یه مدت نبودم. چرا یه احوال پرسی هم ازت نکردم. نوشتم. کم آوردم. از نوشتن دور شدم. ترکش کردم. ولی انگار نوشتن مهره مار داره. با وجود همه‌ی اجتناب‌های من برگشت. خودش رو بهم چسبوند. به زور خودشو دوباره توی دلم جا کرد. یه جورایی مجبورم کرد تا فقط توی خلوت خودم ننویسم. اینجا هم بنویسم تا فرصتی بشه برای هم صحبتی با تو. چقدر این آهنگی که الان پخش شد، ملودی آرومی داره (شماره 6 از همین آلبوم).روحم رو نوازش کرد. ولی می‌دونی بعد از این قطعه چی می‌چسبه. یه بغل.فکر کنم یه چیزایی توی من حل شده. این تنها شدنه بدک هم نبود. می‌دونی که چقدر مقایسه کردن می‌تونست اذیتم کنه. یا نادیده گرفته شدن. ولی الان شاید بتونم ادعا کنم که اون آدم سابق نیستم. دیگه ارزشمند بودن چندان به دیگری وابسته نیست که بخواد با مقایسه یا هر کار دیگه‌ای ترک برداره یا حتی خرد بشه. هر چند این دل همچنان شیشه‌ای است. با اینکه رفت و امد زیادی در شیشه‌گری نداشتم ولی از شیشه ساخته شده.قبل از نوشتن، کلمات از سرم فرار می‌کنن و حسابی با هم میرن دور دور. در نهایت حسابی جمله‌های باب طبعم رو می‌سازن. ولی وقتی میام اینجا غیبشون میزنه. دیگه گردش نمیرن. میدونی دارن داد میزنن که نیاز به تحرک دارن. دارن بهم هشدار میدن که پاشو، راه برو. اگر یه جا بشینی خشکمون می زنه. می‌پوسیم. مثل آب راکد می گندیم.البته این راکد بودن فقط به ساکن بودن جسمی نیست، روحم هم نیاز داره واسه خودش بگرده. سفر کنه. یاد بگیره. شکست بخوره. نه بشنوه. تنها بشه. ناامید بشه. زمین بخوره. دوباره امیدوار بشه. نور ببینه. پاشه و حرکت کنه. مثل امروز صبح. انگار یه روشنایی کوچولویی جلوی چشمام حس کردم. بعدش بذر امید که زیر خاک مونده بود، حسابی آفتاب گرفت. حسابی آبش هم دادم تا اینکه منو از خود بی خود کرد. بالاخره جوونه زد. به من مسئولیت بزرگ کردن و مراقبت از این جوونه رو داد. شاید زیاد باغبون خوبی نباشم. خیلی از درختای جنگلم، آفَت زدن، خشک شدن یا میوه نمیدن. ولی این یکی که گناهی نداره. تازه متولد شده. فقط منو داره. پس بزار پیشش باشم. میدونی این جوونه کوچیک اسمش چیه؟ اسمش رو میذارم Psyche. قراره یه روزی انقدر بزرگ بشه که بتونه بشه گوش شنوای بقیه. بتونه خودش رو از روان انسان سیراب کنه.  به نظرت این نوشته‌ها میتونن یه روزی بهتر از این بشن؟ بزرگ و قوی بشن؟روزای اولی که ورزش رو شروع کردم و بدنم زود خسته می‌شد. عضله‌ای در کار نبود. ولی الان بیا و ببین. طول می‌کشه ولی شدنیه. اما میدونی در مورد نوشتن ته دلم ترس دارم. مثل شکستن یه عادت چند ساله می‌مونه. و ساختن سبک زندگی با ورژن بالاتر. نوشتن را برابر با تفکر می‌دونم. هرچند آزادنویسی را جدای از این تعریف می‌دونم ولی راضی نیستم از نوشته‌هام. انگار یه چیزی کمه. خیلی حرفا رو که اصلن نمی‌تونم به کلام بیارم. یه سری ها هم که اون پشت قایم شدن. واسه همین فقط تعداد کمی کنار هم قرار میگیرن که شاید از بیرون قشنگ به نظر نرسن. ولی بازم به خودم یادآوری می‌کنم که شاید لازم نباشه انقدرا هم سخت بگیرم. تو شروع کن، بعد در طول مسیر اصلاحش کن.پنج‌شنبه 7 خرداد 1405- 2026 May 26</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 10:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا با همدیگه حرف بزنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-gqpruzdynru5</link>
                <description>آن قدر کم نوشتم تا دوباره خفه شدم.دوباره وارد این چرخه شدم. این کم نوشتن‌ها مرا به سمت سکوت می برد. دوباره از صحبت کردن بیزار می شوم. شاید هم از آن اجتناب میکنم. شاید هم حس ناکامی به من دست داده است. نمی دانم قرار است از چه بنویسم. اما دیگر توان تحمل این همه فکر و حرف را در سرم ندارم. گاهی دلم میخواهد دیگری به جایم تصمیم بگیرد، آنقدر که من از تصمیم‌گیری بیزارم. انگار نمی‌خواهم تبعات تصمیم خودم را بپذیرم. هم خدا را میخواهم هم خرما. شاید هم از مسیولیت‌پذیری فرار می‌کنم. تا زمانی ک با آن روبرو نشوم وضعیتم همین است، حتی بدتر هم خواهد شد. مقل فیلم It که افراد ترس‌های خود را همیشه به همراه داشتند مگر این که با آن روبرو شوند. اما اجتناب به مانند مسکن موقت آشغال ها را زیر فرش قایم میکند. من همچنان در حالت بی‌تصمیمی به سر می برم. وقتم رو به اتمام است. یا باید تصمیم بگیرم الان دانشگاه را ثبت‌نام کنم یا اینکه یک سال و نیم دیگر به انتظار بگذرد تا شاید یک دانشگاه دولتی و بهتر قبول شوم. فکر اینکه امکان مهاجرت کردن برایم تقریبا غیرممکن خواهد شد دیوانه‌ام میکند. وقتی شرایط موجود را میبینم، خیلی نگران وضعیت آینده می‌شوم. قیمت‌هایی که ثانیه به ثانیه در حال بالا رفتن هستند. اصلن با این وضعیت می‌شود به فکر داشتن زندگی مستقل بود یا حتی امیدی به داشتن نسل جدید داشت. شاید همه جای دنیا هم همین باشد. من که اطلاعات کافی از وضعیت آن‌ها ندارم. ولی خیلی نگرانم. از همه چیز. به طوری که بدنم هم با نشان دادن برخی علایم جسمانی شروع به فریاد زدن کرده است . به دنبال جمع آوری اطلاعات از مهاجرت بودم. کار خاصی نکردم ولی حرف‌هایی که از دیگران شنیده‌ام را اینجا می‌نویسم. با فردی صحبت میکردم که دکتری فیزیک اش را در ایران گرفته بود، یک دوره 7 ماه فرصت مطالعاتی در امریکا داشت و الان استاد دانشگاه است. معتقد بود که در امریکا فضای رقابتی بسیار بالاست و شاید به اندازه تلاشش دیده نشود. در صورتی که حس میکرد در ایران وضعیت این چنین نیست حداقل در شرایط خودش. البته تنهایی هم دلیل دیگر او بود. چندین خاطره دیگر از به نقل قول از افراد مهاجر در ایتالیا شنیده‌ام. یکی‌شان با اینکه در حال اتمام ارشد مجدد خود بود اما هنوز نمی‌دانست به چه چیزی علاقه دارد. انگار از وضعیت خود راضی نبود. با شنیدن این داستان تداعی مشابهی در ذهن من شکل گرفت. از اینکه فیزیک را ادامه دهم و دوباره همان احساس ناکامی . کافی نبودن گریبان گیرم شود. این به این دلیل نیست که نمی توانم از پسش بربیایم. من راهی را میخواهم که در ورودی و خروجی ام همخوان باشد. هر از گاهی دستاوردهایی از تلاش های خودم ببینم. برخلاف فیزیک که مدام در حال مطالعه بودم و تقریبا از نظر خودم چیزی را عمیقن درک نمیکردم، روانشناسی چنین حسی را به من تلقین نمی‌کند. حس قدرت به من دست می‌دهد. اعتماد به نفسم بیشتر می‌شود. خوشحال می‌شوم از این که می‌توانم به صورت ملموس خیلی از نظریه‌ها و فرضیه‌ها را بررسی کنیم. اما دوباره نگرانم از راهی طولانی که قرار است سپری شود. راهی که فراز و فرودهای کمی ندارد. از نوشتن مقاله و پایان نامه میترسم. این ترس تمام نخواهد شد تا زمانی که با آن روبرو شوم. با این که هر بار نشان می‌دهم که از عمیق شدن در مطالب کیف میکنم، ولی انگار وانمود می‌کنم. سختی‌های حین یادگیری کم نیستند. هربار که از روشی برای یادگیری فرار میکنم، دوباره با شدت و سختی بیشتری به سراغم می‌آید. از تجربه هم‌خانه شدن با دیگران هم شنیدم. به خاطر کمک هزینه محدود دانشگاه بیشتر مواقع احتمال هم خانه شدن با پسرها بیشتر است. پس امکان دارد زندگی با آنها چالش‌های خودش را داشته باشد. زندگی کردن با افراد دیگر برای هم دشوار شده است، حتی با وجود چندین سال تجربه خوابگاهی. ترجیح می‌دهم تنها باشم یا نهایتا با یک هم اتاقی. وقتی بزرگتر می‌شوی و خودت و بدنت را بهتر میشناسی، عادت‌های خاصی برای خودت میسازی. میدانی که در آن شرایط بهترین عملکرد را داری. این به معنی غیرقابل انعطاف بودن شرایط نیست ولی به این راحتی هم راضی به تغییرشان نخواهی بود. گاهی حسابی نگران خودم میشوم. نمیتوانم احساساتم را بیان کنم. کلمات جاری نمیشوند. شاید هم انقدر مضطرب شده‌ام و این شرایط ادامه پیدا کرده است که الان در این وضعیت قرار گرفته‌ام. دوشنبه- 4 اسفند 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 15:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمانم یا بروم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-ciokftto7yrn</link>
                <description>چند بار آمده‌ام تا اینجا بنویسم اما هر بار کلمات در نطفه خشک شده‎‌اند. نه این که از نوشتن فرار کنم. می‌نویسم اما به انگلیسی. زبانی که به من جرات ابراز وجود و احساساتم را داد. وقتی ملاک‌های اختلال اضطراب اجتماعی را در dsm بررسی می‌کردم، متوجه شدم خجالتی بودن شروع این طیف و ابتلا به اختلال آخر این طیف قرار میگرید. خیلی از علامت‌ها را در خودم دیدم. فکر کنم نمی‌شود آن را اختلال نامید ولی نقطه‌ای روی این طیف قدم می زنم. مثلا بیشتر اوقات شروع کردن بحث برایم سخت بود. جواب های کوتاه به دیگران می دادم. از بودن در جمع های شلوغ لذت نمی بردم. معمولا دایره دوستان محدودی داشتم. از قضاوت شدن توسط دیگران و مورد تمسخر واقع شدن مضطرب می شدم. همه‌ی این ها را با فعل گذشته می‌نویسم. چون حس میکنم خیلی از این علایم در من کمرنگ شده‌اند. انگار با مواجه‌سازی و قرار دادن دادن خود در موقعیت‌های جدید تغییراتی در من ایجاد شده است.نگار جواهریان در فیلم «اینجا بدون من» دارای شخصیتی با این اختلال است. ولی در نهایت همراهی پیدا میکند که گویی آب روی آتش می شود. او دیگر از قضاوت دیگران نمی‌ترسد. دچار علایم جسمی و روحی اضطراب نمیشود. دیگر با دیدن افراد جدید بدنش عرق نمیکند. قلبش تند تند نمی زند. گوارشش به مشکل نمی خورد. تعادلش به هم نمی‌خورد. پوست دستش را نمی کند.سرش را پایین نمی‌اندازد. البته داشتن اضطراب در موقعیت های مختلف طبیعی است. اما آنجایی مشکل ساز میشود که این چرخه تکرار میشود یا اضطراب فرد کاسته نمی شود.زبان انگلیسی، جلسات انگلیسی من با دوستم و آشنایی با رشته روانشناسی به گونه‌ای در حال درمان من بوده‌اند. مانند یارِ نگار (یلدای داستان) در فیلم. شاید دیدن این نشانه‌ها بتواند کمی مرا در پیچی که گیر افتاده‌ام نجات دهد. تصمیمی که هرچه سریعتر باید گرفته شود تا از اضطراب من بکاهد. انگار بدنم مدام در حالت آماده باش است. بعد از مدتی، احساس فرسایش به آدمی دست می‌دهد. تمرکز را از او می دزدد. از چیزی لذت نمی برد.اگر مقاله را ننویسم، نمی توانم به خوبی گپ تحصیلی‌ام را پر کنم. اگر این فرصت را از دست بدهم، دیگر مهاجرت برای دکتری خیلی سخت خواهد شد. مهاجرت برای ارشد هم پول میخواهد. اگر مقاله نوشته نشود، به احتمال زیاد برای نوروساینس هم به سختی می‌توانم اقدام کنم.اگر الان ارشد دانشگاه آزاد را شروع کنم، هزینه‌های زیادی برایم رقم می‌زند. آن هم در یک شهر دیگر. دیگر پولی برای شرکت در دوره ها برایم باقی نمی‌ماند. اگر بخواهم برای کنکور بخوانم. امسال که نمی‌توانم. چون ثبت نام نکرده‌ام. وقتی به سال دیگر فکر میکنم، همزمان هم آرام میشوم هم مضطرب. آرام به این جهت که انگار وارد فاز اجتناب میشوم و خطر از من دور می‌شود. مضطرب به این خاطر که رقابت برای دانشگاه‌های خوب بسیار بالاست. تقریبا باید رتبه‌ای زیر 70 داشته باشم. اگر نتوانم دانشگاه دولتی یک جای خوب قبول شوم چه خواهد شد؟ از این نمی‌ترسم که دانشگاه دولتی قبول نشوم، چون دفعه پیش با رتبه‌ای که داشتم قبول شدم ولی بوشهر. اگر مجبور شوم به دانشگاه آزاد بروم چی؟ آخر زندگی در یک سری از شهرها را دوست ندارم. الان حس میکنم شاید فقط تهران بیارزد یا شهرهایی که دانشگاه دولتی خوبی دارند. بیشتر تهران را دوست دارم چون میتوانم در دوره‌های مختلف شرکت کنم و لازم نیست خیلی نگران دوری راه باشم یا مجبور باشم آنلاین شرکت کنم.اگر الان دانشگاه ازاد را انتخاب کنم، میتوانم بخشی از هزینه‌های دانشگاه را از بابا بگیرم. ولی باز هم هزینه‌ها زیاد است. اگر برای سال دیگر بخوانم و دانشگاه دولتی قبول نشوم، هزینه دانشگاه آزاد چقدر خواهد بود؟ و اینکه آیا بابا می‌تواند همچنان مرا در این هزینه‌ها یاری کند.شاید هم برای من دیر باشد تا این مقطع را شروع کنم. شاید هم به قول بعضی‌ها برای این که بدانی علاقه‌ات چیست دیر شده است. شاید هم پیر شده‌ام. ولی می‌دانم که همچنان انرژی‌اش را دارم با سبک زندگی تقریبا سالمی که برای خودم ساخته‌ام. انگار فشاری از بیرون رویم حس می‌کنم. از این که شاید این کارها برایت دیر شده باشد. انگار الان وقت کار کردن است تا تحصیل. پس کی قرار است درآمد درست و حسابی داشته باشم؟گاهی وقت‌ها حس می‌کنم کاش از خون و زیست بدم نمی‌آمد. کاش یکی از رشته‌های پیراپزشکی را انتخاب کرده بودم. حداقل الان درامد ثابتی داشتم. و میتوانستم روی علایم وقت بگذارم. ولی به سرعت از این فرض پشیمان می‌شوم. بودن در محیط بیمارستانی همیشه روان من را بهم ریخته است. ولی امکان داشت تا مطبی برای رادیولوژی داشت. اما یک سوال؟ من که آن زمان از هیچ کدام از این اطلاعات را نداشتم؟ اصلن از کجا میدانستم سود کدام بیشتر است؟ از کجا میتوانستم اطلاعات جمع کنم؟ بعدم، وقتی همه‌ی این‌ها گذشته، یعنی دیگر لازم نیست زیادی کنکاکش کنم. شاید نگاه کردن به آن برای برداشتن چند نکته ضرری نداشته باشد. شاید تجربه‌ی الانِ من اهمیت بیشتری داشته باشد، و باید ببینم با امکاناتی که در اختیار من است چه تصمیمی می‌توانم بگیرم.ولی من هنوز نمی دانم چرا باید مهاجرت کنم؟یک زمانی فکر می‌کردم من از پس مراحل مهاجرت بر نمی‌آیم. بعدن دلم می‌خواست مهاجرت کنم تا تجربه تازه‌ای داشته باشم. و خودم را به خاطر تلاش نکردن سرزنش نکنم. اما الان، مانده‌ام بین تجربه یک کشور جدید و ماندن و دنبال کردن علاقه‌ای که دارم. آخر مهاجرت با روانشناسی خیلی سخت است. یعنی اگر این مسیر را انتخاب کنم، تقریبا باید از مهاجرت خداحافظی کنم.انگار مهاجرت برای من کلمه‌ای مبهم است. نمی‌توانم آن را به اجزای کوچکتری تقسیم کنم. و آن را از ابعاد مختلف بنگرم.سه‌شنبه- 28 بهمن 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 22:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این دل پر درد را چندان که درمان می‌کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-igzcu3vljm0w</link>
                <description>نوشتن قرار است مرا زنده نگه دارد. اما آیا من همیشه با او با مهربانی رفتار میکنم؟ فکر کردم می شود هنوز با آدم ها صحبت کرد. هر چند قبلن هم زیاد موافق نبودم. سعی کردم تجربه اش کنم تا ببینم واقعا اینگونه هست یا نه. اما نبود. و در نهایت من ماندم و همان باورهایی که داشتم. فقط مطمین تر شدم.من تنها هستم. مثل همه. قرار نیست از کسی هیچ انتظاری داشته باشم. گویا این پیش فرض بهتر است تا این که بعدن به خاطر نه شنیدن یا سرکوب شدن احساساتت عذاب بکشی. البته این نشان دهنده این است که من از یک مکانیسم دفاعی استفاده میکنم. ترجیح میدم از انجام کاری دوری کنم تا اینکه شاید روزی از کسی نه بشنونم یا انتظاراتم براورده نشود. داستان خیلی پیچیده است. همزمان که میخواهم حرف بزنم، خیلی از حرف ها هم در من سانسور میشوند. شاید داشتم به خاطر تنهایی، یا تجربه جدید وارد رابطه ای میشدم که البته در نطفه خفه شد. حداقل این خوب بود که همه چیز در ابتدا روشن شد. ولی حال من بد شد. من عصبانی بودم. از شرایط خانوادگی که داشتم. یا مرزهایم. یا محدودیت‌هایی که در رابطه برای خودم تعریف کرده بود. شاید تجربه اول من بود که قرار بود این گونه وارد رابطه ای با کسی شوم. نیاز به اطلاعات بیشتری دارم.اما الان در وضعیتی هستم که دلم نمیخواهد کار جدی انجام دهم. کاش میشد کسی بود که به حرف های من گوش میداد. به من کمک میکرد تا جلوی راهم را بهتر ببینم. من را قضاوت نکند. من را بغل کند. و من در نهایت ارام شوم. گویا یک فانتزی دارم که قرار نیست در زندگی واقعی عملی شود. آن فرد قرار است خود من باشم. که این گونه با خودم رفتار کنم. قرار نیست کسی به جای من تصمیم بگیرد. مسیری را طی کند. قرار نیست کسی همیشه باشد که به من گوش دهد. اگر هم دلم نمیخواهد بنویسم، اشکالی ندارد. نمی نویسم. و دیگر از کسی هم نمیخواهم به حرف هایم گوش دهد. انقدر از این موضوع عصبانی ام که انگار یک تصمیم کلی میگیرم برای این مسیله. ولی واقعیت همین است.حرفهایی میشنوی که شاید درست باشند ولی در زمان مناسبی زده نمیشوند. پس مانند نمکی میشوند که روز زخم‌هایت میریزند. توقع نداری ان حرف ها را بشنوی. ولی شاید این قانون زندگی است. کسی قرار نیست با مهربانی با تو رفتار کند. خودت شاید بتوانی کمی این کار را انجام دهی با خودشفقتی. ولی تلخ است. زندگی کردن سخت است. شاید به قول بعضی ها من زیادی سخت میگیرم. نمی دانم. از ان نمیدانم هایی که هزاران کلمه پشتش قرار گرفته است ولی توان روبرو شدن با ان ها را ندارم. یا حتی توان به زبان اوردن و شنیدنشان. گویا خودم هم دلم نمیخواهد خودم را بشنونم. پس چه توقع بیجایی ست که از دیگران بخواهم من را بشنوند. شاید شعرهای عطار کمی بتوانند حال مرا بازگو کنند. گویی در باتلاقی گیر افتاده ام که هرچه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر در ان فرو میروم. گویا قرار نیست دردهای ما درمان شوند. اصلن درمانی وجود ندارد. فقط به تو یاد میدهد چگونه با دردت زندگی کنی و همچنان ادامه دهی. ولی گذر زمان دردش را بیشتر میکند. این دل پر درد را چندان که درمان می‌کنمگوییا یک درد را بر خود دو چندان می‌کنمتوقع داری همه چیز بر وفق مراد باشد. زودتر اتفاق بیافتد. اما کسی به نظر تو اهمیتی نمیدهد. گویی تو اصلن مهم نیستی. برای کسی اهمیتی نداری. حتی خودت هم برای خودت اهمیتی قابل نیستی. سخت است اینگونه مواقع با خودت مهربان تر باشی. و به خودت یاداوری کنی که همه این گونه هستند. تو تنها نیستی. باشد. ولی من شاکی ام. از زمین و زمان گله دارم. به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینمبه دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینمقرار است به کجا برسم؟ چه مسیری را پیش بگیرم؟ چگونه قدم بعدی را بردارم؟ چگونه پرونده های باز را ببندم تا کمی از اضطراب من کاسته شود؟ چگونه با دردهایم زندگی کنم؟ چه کنم که دیر نشود؟ چه کنم تا اوضاع سرو سامان پیدا کند؟ چگونه خودم را بازیابم؟ چگونه من، را ببینم و پیدایش کنم؟ آری، من به دنبال جواب سریع هستم. ولی همزمان از پیچیدگی خوشم می اید. شاید اگر کمی بیشتر به خودم باور داشتم، بهتر پیش میرفتم. خودم را سریعتر میافتم. باوری که مدت هاست از ان بی نصیب شده ام. فکر کردم دارم خودم را انعطاف پذیر میکنم. اما همزمان اسیب هم دیدم. باورم به خودم را نیز خدشه دار کردم.کلمه deep همیشه برای من جایگاه ویژه ای دارد. اما در عین حال نمیتوانی این حالت را بین همه بیابی. نمیتوانی ارتباط برقرار کنی به خاطر انتظاری که ایجاد میشود. شاید هم من ارتباط اجتماعی بلد نیستم. چقدر من نمی دانم. چقدر راه یادگیری طولانی ست. گاهی فکر میکنم من واقعا دارم از یاد گرفتن برخی مسایل فرار میکنم. اما چه کنم؟ انقدر مسایل مختلفی روی روان ادمی تاثیرگذار است که فکر میکنی هر لحظه در حال جنگی.گاهی دلم میخواهد از زندگی کردن فرار کنم. بروم در دل طبیعت. تنهایی. فقط بنشینم. کتاب بخوانم. راه بروم. و شب را به گفتگو با کسی بگذرانم. ان هم اگر حسش را داشتم.چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانمچه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینمجمعه:  24 بهمن 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 13:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودافشایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-shwsm2xt097s</link>
                <description>چقدر نگه داشتن بعضی حرف های ساده توی خودم سخته. عین خوره منو از درون میخورن. مثل یه درخت که تنه‌اش از داخل پوک میشه. با اینکه خیلی آسیب پذیره ولی امشب حرفامو بهش زدم. حرفهایی که توی چند تا جمله خلاصه شدن. البته چندتاشون رو نگفتم. الان یادم اومد. اصلن نمیدونم اونا رو هم باید بگم یا نه. هم دلم میخواد حضوری بهش بگم هم میترسم. البته اون خیلی از من دوره. من تا حالا یه بار بیشتر ندیدمش.داشتم یه ویس گوش میکردم درمورد این سوال: آیا نداشتن رابطه غیرعادی‌ست؟ آره. غیرعادیه. داشت از مراحل رشد اریکسون حرف میزد. مرحله صمیمیت در مقابل انزوا به جواب این سوال ربط داشت. صمیمت یعنی یکی باشه که بتونی بهش اعتماد کنی و خودافشایی داشته باشی.شاید ادمای دیگه ای هم توی زندگی من بودن ولی این تو بودی که بهم یاد دادی چطوری احساساتم رو بروز بدم. تو بودی که فضا رو برام مهیا کردی. و من یواش یواش یاد گرفتم که چطور توی رابطه با یه نفر صمیمی بشم، حرف بزنم، نظرمو بگم. یا خودافشایی کنم. وقتی یه دیوار بیرون خودت کشیدی، خیلی سعی کردم رابطه رو حفظ کنم. پیشت باشم. کمکت کنم. حداقل من بمونم. ولی منم داشتم پا به پای تو آسیب میدیدم. شاید خسته شده بودم ولی دوست داشتم بهت کمک کنم. به روشی که بلد نبودم و شاید از عهده من خارج بود.چند ماه پیش واقعا حس کردم از دستت دادم. اضطراب و استرس ازمون ایلتس به تنهایی کافی بود. شاید دیگه توان رویایی باهات رو نداشتم. ولی ته دلم امید داشتم که برمیگردی. و درست هم شد. با اینکه طول کشید تا حالت بهتر بشه ولی خوشحالم که دوباره این جایی.این بار سعی کردم وقتی ازم دوری میکنی، من ازت اجتناب نکنم. من هم مثل تو رفتار نکنم. جواب های کوتاه ندم و اینقدر توی خودم نریزم. این روش هم جواب داد. تونستم ارتباطم رو باهات حفظ کنم. هرچند دیروز شوک خیلی بدی بهم وارد شد. حس کردم دوباره میخوای منو ترک کنی. با اینکه این بار فکر کردم راحتتر از پسش برمیام. ولی بلاتکلیفی خیلی بددردیه. تا اینکه اومدی و گفتی که نیاز به تنهایی داری.بهم گفتی اگر دوست داری برام بنویس، خوشحال میشم بخونم. ولی من گفتم: «نوشته های من از جنس دردودل هستن یا غر زدن یا برون ریزی های ناخوداگاهم. و من همیشه فکرمیکنم تو دوست نداری اونا رو بخونی»میدونی چیه. من حرفم رو زدم. شاید چون دوباره پیشت حس امنیت کردم. و فکر کردم میتونم دوباره باهات حرف بزنم. دلم میخواد همه ی این نوشته ها رو برات بفرستم یا اکانتم رو بدم تا بخونی ولی میترسم.از اینکه قضاوت شم البته میدونم که ترس از قضاوت دیگران خیلی توی من رنگ باخته. شاید هم فکر میکنم این طوری شده و واقعیت نداره. از اینکه دیگه نتونم به راحتی اینجا بنویسم و خودم رو رها کنم.حتی از ابراز کردن خیلی از حس ها پیشت نگرانم. بار دیگه هم تو بودی که باعث شدی تا من به نوشتن برگردم. حرف زدن با تو بود که منو اروم تر کرد و کمکم کرد تا کلماتم رو اینجا جاری کنم. ممنون ازت. ممنون که هستی.دوشنبه 20 بهمن 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 23:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس تا زنده بمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-omoqs9yg3h33</link>
                <description>میتونید این نوشته را با گوش دادن به آهنگ‌های آلبوم blood Moon بیاغازید.با هر دردی که بود اومدم اینجا بنویسم تا زنده بمانم. و قوایی پیدا کنم برای خوابیدن و شروع روزی دیگر.صبحم با درد دندان شروع شد. دردی که چند روز است بدون وقفه، البته به جز ساعاتی از شب، با من زندگی میکند. معده درد هم از اول صبح به آن اضافه شد. درد معده همیشه نشان دهنده استرس ها و درون ریزی هایی ست که به خودم تحمیل کرده ام. بعد از چند روز بدنم کم می اورد و شروع میکند به داد زدن. البته خوردن قرص آنتی بیوتیک و مسکن برای دندان هم محرکی بود برای یاداوری این معده درد قدیمی.داستان من و دردهای معده ام به چند سال پیش بر میگردد. وقتی بعد از خوردن صبحانه راهی خوابگاه شدم. فکر کنم بعد از ظهرش امتحان داشتم. درد معده امانم را بریده بود. حالت تهوع، استفراغ، و درد زیاد از علایمش بود. این داستان ادامه پیدا کرد. به جای بهتر شدن، فواصل زمانی این دردها کمتر می شد. بعد از چند بار دکتر رفتن بالاخره فهمیدم دلیل آن اسیدی بودن معده ام است. قرار شد یه مدت دارو مصرف کنم. مدتی تحت درمان باشم. ولی دلیل اصلی استرس بود. اولین جایی که اثر میکرد معده ام بود. چون حین تنش بدن میره توی حالت جنگ و گریز و اماده باش. کورتیزول که ابتدا به کمک من میاد، بعد از طولانی شدن تنش شروع میکنه به اسیب زدن به سیستم ایمنی. و دستگاه گوارش هم که اولین جایی که در حالت سمپتایک دیگه کار نمیکنه پس بیشتری جایی که ممکنه توی این شرایط آسیب ببینه.پی نوشت:دلم میخواهد بیشتر بپرسم. سوال داشته باشم. بخوانم. ببینم. در پی یافتن جوابی برای سوال هایم باشم. صبور باشم. خودم را با دیگری مقایسه نکنم. اینقدر خودم را کم نبینم. معیار ارزشم را نظر دیگری قرار ندهم. راحتتر بگذرم . رها کنم. راحت بگیرم. خودم را ببینم. او را بشنوم. به حرف هایش گوش دهم. تنهایی ام را بغل کنم. گاهی هم بغل شوم. گریه کنم. گریه کنم. گریه کنم.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 23:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و پارسیان</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86-u8jwc8dtexgr</link>
                <description>جمعه‌ی هفته‌ی پیش بود که فهمیدم یک سری از کتاب‌های آرمان آرین جز کتاب‌های بی‌نهایت طاقچه شده‌اند. مجموعه کتاب «پارسیان و من» را شروع کردم. با تعریف‌هایی که از آن شنیده بودم، انتظار داشتم کتاب با مفاهیم اساطیری شروع بشه. اما شروع کتاب برام هیجان انگیز و متفاوت بود. یا یک داستان شاید به ظاهر معمولی بود. ولی وقتی ادامه پیدا کرد، پر از شگفتی بود.راستش دلم نیامد این همه احساساتی که بر انگیخته از خواندن این کتاب بود را از دست بدهم. و به راحتی اجازه دهم از زیر دستم در بروند. کتاب طوری بود که وقتی شروعش کردم، دیگر نتونستم کتاب دیگری را بینش بخوانم. آنقدر برایم جذاب بود که تقریبا روزی سه ساعت به مدت یک هفته طول کشید تا کل مجموعه تموم بشه. همزمان که از تموم شدن کتاب ناراحت بودم، از خوندنش لذت میبردم. دلم میخواست زمان کش پیدا کنه تا کتاب تموم نشه. کاش میشد همه‌ی احساساتی که از خوندن سطر به سطر کتاب پیدا کردم رو ثبت میکردم. یا یه جایی توی وجودم ذخیره میشد تا بتونم دوباره بهش سر بزنم.جلد اول که من رو برد به سمت اردشیر، ایرج، کاوه، مهرداد، ماننا، آفریدون، جمشید، و اژی دهاک. جایی که می فهمی عید نوروز چگونه به وجود آمده.جلد دوم، داستانِ سیاوش، کیکاووس، زال، سیمرغ، رستم، فرامرز، زواره و شغاد. به این نکته پی بردم که چرا رستم تا زمان مرگ سهراب، خبری از او نداشت. جایی دلم به درد آمد که رستم و رخشش کشته شدند.جلد سوم، داستانِ بردیا، داریوش، کوروش، بابل و پاسارگارد. در این داستان، غم عجیبی داشتم وقتی بهار، عشقِ بردیا، کشته شد و او تا همیشه سوگوار او ماند. اما از دوستی میان داریوش و بردیا حظ کردم. رابطه بین آن‌ها یادآور یکی از دوستانم بود. شاید از این به بعد تهِ دلم او را داریوش بنامم. طرز تفکر کوروش مرا به وجد آورد. اندیشه برابری او که گویا در این جهان قرار نیست عملی شود.اکنون من مانده‌ام با اردشیر، سیاوش، و بردیایی که مدتی با من زندگی کردند. این طعم شیرین آن قدر در وجودم رخنه کرده که دلم می‌خواهد بقیه کتاب‌های این نویسنده را نیز بخوانم.پنج‌شنبه 16 بهمن 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 22:13:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و درسام</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-tetdoxuv9ujj</link>
                <description>آن قدر غرق در استرس و اضطراب بودم که حتی نمی‌توانستم کتاب مورد علاقه‌ام را هم ادامه دهم. البته درد مداوم دندانم هم به کلافگی‌‎ام افزوده بود. میخواستم بدون وقفه بنویسم «دیروز هم از دست رفت و چیزی اینجا ننوشتم.» اما به نظرم جمله خیلی تکراری بود. شاید این تکرارها دلیلی دارند. انگار هنوز به عادت تبدیل نشده است. گویا باید زمان مشخصی برای انجام آن داشته باشم. هر بار که روزی را از دست میدهم دلم میخواهد دو تا نوشته هوا کنم تا جبران کنم. ولی نمیشه یا واقعا نمیخوام.بگذار کمی از دلایل استرسم بگویم. امروز صبح سعی کردم آن ها رو به شکل نمودار روی کاغذ به زبان بیاورم. یکی از آن‌ها عدم اطمینان نداشتن برای کارهایی بود که یا در حال انجام آن بودم یا می‌خواهم انجامشان دهم. انگار تهِ دلم به دنبال یک اطمینان قابل قبولی هستم تا کاری را انجام دهم. ولی به مانند یک انتظار توخالی می‌مونه. مانند انتظارهای دیگه‌ای که از خودم و جهان اطرافم دارم. مثلا انتظار داری که آدما مهربون باشن، باهات خوب رفتار کنن، یا اینکه همیشه تصمیم‌هایی بگیری که به نفعت باشن.انگار دلم نمیخواد مهاجرت کنم. شاید هم به دنبال دلیل محکمی هستم که برم دنبالش. تا چند ماه پیش دلم میخواست که تجربه‌اش کنم هرچند به نظرم سخت می‌اومد. ولی الان که وارد خان دوم شدم، دیگه دوسش ندارم. انگار توان تحمل سختی‌هایی که این مسیر داره رو ندارم. شاید هم همه‌ی این‌ها بهونه‌ای است برای عقب کشیدن. دلیل دیگه ای هم هست که به نوع رشته و پول بی ربط نیست. پول از این جهت که بیشتر دانشگاه های ارشد فاند نمیدن. یا اینکه به سختی میشه فاند گرفت و یا باید حین تحصیل کار کرد. اونم توی یه کشور دیگه، یه زبون دیگه که هیچ کس رو هم نمی‌شناسی.اگر بخوام برام دکتری هم برم، باید روزمه قوی‌تری داشته باشم. مثلا مقاله یا پروژه‌های مرتبط که بتونه یه جورایی گپ تحصیلی‌ام رو هم پر کنه. البته دکتری نوروساینس رفتن به مراتب برام سخت‌تر خواهد بود. از یه طرف دیگه، انگار برای دکتری خوندن باید چند تا جون داشته باشی. قرار نیست مثل دوران ارشد باشه. حس میکنم من حتی یه جون خودم رو هم دارم از دست میدم. خیلی خسته‌ام. گاهی دلم میخواد فقط کتاب بخونم و با دوستم در موردشون حرف بزنیم. یا در سکوت با همدیگه کتاب بخونیم.حرف از رشته شد دوباره. دیگه هیچ علاقه‌ای به فیزیک ندارم. یعنی توان خوندنش رو ندارم. واسم خیلی انتزاعی به نظر میرسه. دیگه دلم نمیخواد برم سراغ فرمول‌هاش و دوباره بخونمشون. یه عالمه ریاضیات که نمی‌دونی به چه دردی میخورن و هر بار خودت رو سرزنش میکنی که چرا اونا رو نمیفهمی. البته فهمشون واقعا کار سختیه و شاید بیشتر اوقات انتظار زیادی از خودم بوده که همه چیز رو بفهمم. وقتی موقع نوشتن مقاله ارشد مدام عقب انداختمش تا اینکه متوجه شدم از فیزیک زده شدم.وقتی فهمیدم با رشته خودم راحت‌تر میتونم اپلای کنم وسوسه شدم که رزومه قوی‌تری داشته باشم. خیلی اتفاقی با یکی از اساتیدی که قبلا کار میکرم صحبت کردم. مدتی کوتاه برای تعطیلات کریسمس به ایران اومده بود. پیشنهاد نوشتن یه مقاله رو بهم داد. مقاله‌ای که یه جورایی باید نوشته باشه و بیشتر تحقیقاتش انجام شده بود. ولی مسأله خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.موضوع پروژه با اینکه شبیه به پایان نامه خودم هست ولی با وارد شدن به فضای حالت جامد داستان تغییر می‌کنه. و باید سر از کارش در بیارم. جدا از این دلم نمیخاد الان وقتم رو روی فیزیک بزارم. ترجیح میدم برم سراغ کارگاه‌های روانشانسی که بیشتر حال می کنم باهاشون. بدی ماجرا اینه که به استادم گفتم که میخوام توی نوشتن مقاله مشارکت کنم. البته به خاطر قطعی اینترنت هیچ خبری از هم نداشتیم. و الان هر لحظه استرس اینو دارم که بهم پیام بده و من جوابی نداشته باشم. انگار دارم از گرفتن تصمیم در این باره فرار می‌کنم. دلم نمی‌خواد از دستش بدم. فرصتی که شاید خیلی از بچه‌ها دنبالشن. نوشتن مقاله و پر کردن گپ تحصیلی با اون. انگار سخته واسم انتخاب یک مسیر و از دست دادن فرصت‌هایی که با انتخاب مسیر دیگه ممکنه به وجود بیان.مسیر دیگه‌ای که می‌تونم باهاش اپلای کنم رشته نوروساینس هست. ولی انگار از اون هم چیزی نمی‌دونم و الان دلم میخواد برم سراغ روانشناسی. رشته‌ای که چند ساله جذبم کرده. با شروع آیلتس فکر کردم علاقمو بهش از دست دادم. الان همون حس قبلی رو ندارم، دیدن فیلم‌های آموزشی واسم سخت‌تر شده از این لحاظ که باید بشینم و کلی وقت بزارم و نوت برداری کنم. چون مطالب عمیق‌تر شدن. هر چی بیشتر پیش میرم، بیشتر می‌فهمم که چیزی نمی‌دونم. اما یه نوع دیگه‌ای از علاقه توی من شکل گرفته. یه عالمه سوال توی ذهنم ایجاد شده و داره میشه. بیشتر از قبل. انگار با اطلاعات کلی که تا الان به دست آوردم پیش رفتن هم آسون‌تر شده و هم سخت‌تر. یه حورایی سهلِ ممتنع.کار کردن و درس خوندن واسم سخت‌تر شده. شاید به قول دوستم این نشون دهنده فرسودگی هست. خسته شدن از مسیرهایی که تا الان اومدم. و تلاش کردن برای شروع پروزه بعدی بعد از به پایان رساندن قبلی.از یه طرف دیگه فهمیدم هنوز می‌تونم برم دانشگاهی که پارسال و امسال مهرماه بهش نه گفتم. پارسال به خاطر انتخاب مسیر مهاجرت و آیلتس. و امسال به خاطر نزدیک بودن آزمون آیلتسم. اما الان واقعا دلم میخواد برم سراغش. همیشه حس می‌کنم شاید دلیل خیلی از تصمیم‌ها یک نوع فرار از شرایط موجوده. ولی چه کنم؟ شاید بهتر باشه بهش بله بگم و حرکت کنم.پنج‌شنبه: 16 بهمن 404</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 13:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-cdc9xmlcrldz</link>
                <description>میبینی دوباره غیب شدم و از نوشتن طفره رفتم. میخواستم کشیدن دندون عقلم رو بهونه کنم و خودم رو قانع کنم که درد دارم. ولی دیروز صبح وقت داشتم که بنویسم. دلم میخواد در مورد جراحی دندانم صحبت کنم. حس میکنم جای دیگه‌ای نیست که بتونم آزادانه درموردش صحبت کنم و به فکر این باشم که حرف‌های بیهوده می زنم. حرف‌های بی اهمیتی که شاید کسی دوست نداشته باشه اونا رو بشنوه.ناهار درست و حسابی نخوردم. دندونامو مسواک زدم. و راهی دندونپزشکی شدم. میدونستم که گشنمه و بدنم نا نداره ولی چیزی نخوردم که احیانا دندونام کثیف نشن. فکر کردم خیلی زشته جلوی دندونپزشک. ولی حین عمل خیلی بهم سخت گذشت. داداشم بهم گفته بود موقعی که دندون رو میکشن، حس میکنی یه چیزی از بدنت خارج میشه. این توصیفش من رو یاد اولین باری انداخت که سوار هواپیما شده بودم. تنهایی. بدون مامان و بابا. از طرف مدرسه داشتم راهی یک سفر میشدم. وقتی هواپیما بلند شد، دلم هری ریخت پایین. حس کردم یه چیزی از توی دلم کنده شد. ولی بعد از چند دقیقه همه چیز عادی شد.حین جراحی هم منتظر همچین صحنه‌ای بودم. ولی دردناک‌تر. حس می‌کردم قراره دندونم با درد زیاد و زور از فکم کنده بشه. داشتم نفس نفس میزدم. فکر کنم دکتر هم فهمید. بهم گفت: «آروم باش، هنوز کلی کار داریم.» نمی‌دونم چرا ولی آروم‌تر شدم. شاید اون لحظه نیاز داشتم که کسی اینو بهم بگه. بعد از عمل حسابی گیج بودم. به نظرم خیلی عمل سختی بود. بهم گفتن چند دقیقه همونجا بشینم. سرم خیلی گیج می‌رفت. کمی بهتر شدم. دوباره روی صندلی دیگه‌ای نشستم. بعد از تموم شدن کار مامان از اتاق اومدم بیرون.حس کردم سرم داره ازم جدا میشه. انگار روحم داشت از بدنم کنده میشد. آب میوه پیشم نبود. گذاشته بودمش توی ماشین. طول کشید تا بابا اونو بیاره. سعی کردم یه ذره از کیک توی کیفم بخورم. ولی یهو حال تهوع گرفتم. بعد مامانم از منشی خواست تا کمی آب قند بهم بده. نمی‌دونم چی شد. حالم رفته رفته بهتر شد. حس کردم شیرینی اون یه ذره کیک فشارم رو بالا آورد. درد می اومد و می‌رفت. قرار بود بعدش یه امپول مسکن بزنم. ولی بابا میگف که درد نداره. بعد از تموم شدن کار مامان میریم. درد شدیدتر نشد. و من صبر کردم. ولی خیلی عصبانی بودم. از اینکه کاش خودم پول داشتم. و میتونستم خودم هزینه دندونپزشکی رو بدم. اینکه به کسی محتاج نبودم برای کمک. خشمی که هر بار درون من ریشه میزنه.امروز کلافه‌ام. حس می‌کنم دلم تنگ شده. یه چیزی کمه. نای بر زبان آوردن احساساتم را ندارم. انگار همه چیز مثل یه کلاف در هم پیچیده است. گاهی فکر میکنم حال الان من نتیجه انتخاب‌ها و رفتارهای گذشته من هستند. اگر بلد بودم الان به این بن بست نمی‌رسیدم. جایی که حتی دلم نمیخواهد از اون صحبت کنم. حتی اینجا دیگر حس امنیت نمیکنم که درباره‌اش بگویم. انگار خیلی خصوصی‌تر و عمیق‌تر از این حرفاست. انگار دست زدن بهشون باعث خونریزی میشه. زخم‌هایی که حس می‌کنم قرار نیست مرهمی روی اینا بیاد و خوبشون کنه. تهِ دلم همینقدر باور ندارم به تغییر شرایط. حس می‌کنم غیر ممکنه. خیلی کار داره و من بلد نیستم چطوری از پسش بربیام.«سه‌شنبه: 14 بهمن 404»</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 21:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کج رفتاری ای چرخ!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AC-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE-wdmkkxmqkk7y</link>
                <description>کاش میشد حس‌هایی که برخاسته از شنیدن موسیقی ها، خواندن کلمات و افکارم بود را ضبط میکردم. و آن ها را روی کاغذ کنار هم میچیدم.مدل من طوری نبود که به سیاسیت و اتفاقات سیاسی اهمیتی بدهم. شاید چون هنوز موضع مشخصی نداشتم و دلم میخواست گوشه ای برای خود زندگی ام رو کنم. و کسی کاری به کارم نداشته باشد. اتفاقات عجیب و غریب شروع شدند. از کی؟ از دوران ارشد در تهران. با این که قبل از آن هم از اعتراض های سال 88 شنیده بودم ولی هنوز قضیه برایم جدی نبود. سال دوم ارشد بودم که خبر سقوط هواپیما و کشته شدن آدم ها، گرانی بنزین، اعتراض ها، افزایش قیمت دلار و در نهایت قطعی اینترنت شنیده و دیده شد. هر کدام که تمام میشد به فاصله اندکی اتفاق دیگری رخ میداد. معمولا اخبار را دنیال نمی کنم و همین کمکم کرد تا بتوانم در آن برهه درس هایم را بخوانم و کارم را پیش ببرم. البته در زمان قطعی اینترنت که عملا هیچ کاری از دستم بر نمی امد جز بازدید عکس ها از گالری گوشی.شاید از نظر خیلی از ادم ها بی خیال یا بی تفاوت بودم. ولی اساتید کاری به اتفاقات نداشتند و روند دانشگاه طبق قبل پیش میرفت. و فکر میکردم اگر خودم را درگیر اتفاقاتی که خارج از کنترل من است کنم، نمی توانم خودم را جمع و جور کنم. وبه کارهایم رسیدگی کنم. برایم سخت بود که از روی اتفاقی تمرکز کنم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد. شاید هم بلد نبودم چگونه میتوانم با اخبار جدید کنار بیایم. و لازم بود تا اطلاعاتم را بالا ببرم. شاید هم ان قدر بی تفاوت بودم که برایم چندان اهمیتی نداشت. انگار تا زمانی که منافع من به خطر نمی افتاد، برایم فرقی نمی کرد که چه اتفاقی می افتد. انگار نمی توانستم درک کنم چه اتفاقی در حال افتادن بود.گویا قرار نبود این اتفاق ها تمام شوند. خشم مردم هر بار به گونه ای خودش را نشان میداد. این بار که 20 روز از اینترنت بین‌المللی محروم بودیم. اضطراب زیادی را در خودم دیدم. این بار فرق میکرد. حتی من هم توان تحمل این همه نامیزانی را ندارم. وقتی خبر احتمالی جنگ را شنیدم، امیدم را از دست دادم. خسته شدم از نادیده گرفتن شرایط و ادامه دادن. از بلاتکلیفی. مثلن میری دندانپزشکی. نوبت میگری. یهو جنگ می شود. اغتشاش می شود. دوباره نوبت میگری. معلوم نیست تا نوبت بعدی زنده باشی یا نه. شرایط مساعد باشد یا نه. قیمت ها قابل پرداخت باشند یا نه.مجموعه کتاب &quot;پارسیان و من&quot; از آرمان آرین من را به تاریخ ایران نزدیک تر کرد. درکش را برایم آسان کرد. با این که تا الان فقط یک جلد از آن را تمام کرده آم، باعث شد تا تحمل چرخ روزگار برایم آسان‌تر شود. گاهی خودم را به خاطر نخاندن کتاب ها در دورام کودکی و نوجوانی ام سرزنش میکنم. اما یادم میرود که من آن زمان در معرض این کتاب ها قرار نگرفته بودم. کسی نبود که کتاب خوان باشد. یا کتابخانه ای که من به آن دسترسی داشته باشم. در کتابخانه مدرسه که چندان کتابی پیدا نمیشد. کتابخانه عمو هم که پر از کتاب های مذهبی قطور بود که به نظرم توان درک آن ها در آن زمان مشکل بود. شاید هم من آن چنان سوالی نداشتم که در کتاب ها به دنبال پاسخش باشم.هر چه میگذرد بیشتر به این باور میرسم که هر اتفاقی زمان خودش را دارد. اگر تاریخ ایران با اتفاقات اخیر عجین نشده بود، اگر من آن ها را تجربه نکرده بود، اگر حین صحبت های دوستم، برای من سوالاتی ایجاد نشده بود. خواندن کتاب‌های آرمان آرین این چینین جذاب نبود. طوری که طی دو روز یک کتاب را تمام کنم. حتی درک شنیدن این آهنگ برایم دشوار میشد. (روی این لینک بزنید و این موسیقی زیبا را با خوانش پرستو احمدی گوش دهید و با آن یکی شوید.)از خون جوانان وطن لاله دمیدهاز ماتمِ سروِ قدشان، سرو خمیدهچه کج رفتاری ای چرخچه بدکرداری ای چرخسرِ کین داری ای چرخنه دین داری نه آیین داری ای چرخهنگام می و فصل گل و گشت چمن شددلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شدچه کج رفتاری ای چرخچه بدکرداری ای چرخسرِ کین داری ای چرخنه دین داری نه آیین داری ای چرخهر چه بیشتر میگذرد بیشتر سریال خاتون، کلاه پهلوی، و داستان من و پارسیان در مقابل چشمانم رژه می روند. گاهی برایم قابل باور نبود این همه ظلم و کین. این همه کج رفتاری چرخ. بدکرداری آن. بی دین بودن چرخ. بیشتر میفهمم که تا بوده همین بوده. دیالوگی در جلد یک &quot;پارسیان و من&quot; هست که ته دلم را آرام کرد. تلخ بود. ولی روشنم کرد تا بتوانم راحت تر حقیقت را بپذیرم. و آن را هضم کنم. از جهان و خودم توقع نداشته باشم که در صلح باشد. انگار در این دنیا شدنی نیست.مهرداد به پسرش اردشیر گفت:«نبرد حقیقی، میان پروردگار یگانه هستی و شیطان برپاست. انسان نبردگاهی بیش نیست و تمدن او حاصل نبرد. تا روزی که این جنگ در آسمان جاری‌ست. نبرد روی زمین ادامه خواهد یافت. انسان‌ها ستم خواهند کرد و خون بی‌گناهان برای آنچه که ارزش نهایی نیست، ریخته خواهد شد و اسارت در رنگ‌های نو، پابرجا خواهد ماند.»با درستی و غلطی حرف مهرداد کاری ندارم ولی حرفش همچون مرهمی روی زخم کهنه من نشست. کمی از درد آن کاست.صحنه‌های سریال خاتون از مقابل چشمانم می گذرد. مخصوصا جایی که خاتون فرزندش &quot;ایران&quot; را به دنیا آورد. صحنه ای که خاتون فرزندش را زیر ریل قطار پنهان کرد تا زنده بمانند.داستان «پارسیان و من» هم همچین بلایی سرم آورده است. صحنه‌هایی که از خواندن کتاب در گوشه‌ای از ذهنم حکاکی شده‌اند. جایی که اردشیر عشقش را به ماننا بیان کرد. جایی که ماننا در مقابل چشمان اردشیر کشته شد. جایی که اردشیر شجاعت را در خودش احساس کرد. جایی که اردشیر جسارت دیدن چهره اژی دهاک را پیدا کرد. جایی که مهرداد، کاوه و آفریدون به جنگ اژی دهاک برخواستند.«یکشنبه: 12 بهمن 404»</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 13:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ferc5hd4kz44</link>
                <description>جمعه 10 بهمن 404در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست؟که من خَموشم و او در فَغان و در غوغاست!خبری شنیدم. از احتمال نزدیک جنگ. بیشترین چیزی که مرا از جنگ میترساند، قحطی، گشنگی، نبود آب و نیازهای اولیه زندگی‌ست. شاید برای بعضی‌ها مسخره به نظر برسد. ولی در دل این هیاهوی ذهنی،به داشته‌های خودم پی میبرم که گاهی نسبت به آن‌ها کمال بی تفاوتی را داشتم. و فقط به کمبودهای موجود در شرایط یا آدم‌ها توجه کرده‌ام. وقتی خبر را شنیدم، دیگر دلم نخواست اپلای کنم. انگار به کلی ناامید شدم. شاید هم به دنبال دلیلی بودم تا از یافتن مسیر خودم فرار کنم. مسیری که باید تجربه کنم و حرکت کنم تا ذره ذره آن را کشف کنم. دیشب چشمم به نوشته‌های دوستم افتاد. این بار دلم نمیخواست او را از نوشته‌هایش بخوانم. چون حسابی ذهن مرا درگیر میکنند. یعنی دلم میخواهد مثل او بنویسم. وارد دام مقایسه خودم با او میشم. دلم میخواد مثل اون بتونم رسا بنویسم. حق مطلب را ادا کنم. از خوانده‌هایم بنویسم. خواندن از او نکاتی از زندگی‌اش را برای من هویدا می‌کند که گاهی آزاردهنده هستند. از این جهت که مرا می ترساند که او را از دست بدهم. با اینکه در چند ماه اخیر، به گونه‌ای تجربه از دست دادن او را داشتم. ولی هنوز به خودم یادآوری میکنم که اگر بار دیگر اتفاق افتاد، شاید به سختی دفعه قبل نباشد. به نظر خودم، این نوعی مکانیزم دفاعی‌ست که سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. ولی سعی میکنم بپذیرم که همه چیز در این دنیا موقتی‌ست. به چه چیزها که فکر نمیکنم امروز. همیشه دلم میخواست چند روز پشت سر هم کتاب بخوانم، بی وقفه. از خواندن کتاب‌ها خسته نشوم. ولی بعد از چند ساعت دیگر حوصله ادامه دادن کتاب‌ها را ندارم. دلم می‌خواهد کار دیگری انجام دهم. با اینکه فعالیت بدنی را در حین مطالعه دارم. البته گاهی مطالعه برام بی معنا میشه. گویی قرار نیست بتوانم از داشته‌هام استفاده‌ای کنم. سخت میگریم. حتی حین خواندن. انتخاب کردن کتاب. ترکیب کردن مطالب. به این نتیجه رسیدم که بدون داشتم احساس نیاز، مطالعه و یادگیری فایده‌ای ندارد. شاید همین است که از خواندن برخی کتاب‌ها گریزانم. ولی تا تجربه نکنم که راه به جایی نمی‌برم.وقتی خودم را وارد بازی مقایسه با دیگری میکنم. حس میکنم اون میدونه از زندگیش چی میخواد. یا اینکه به چه چیزهایی علاقه داره. مطالعاتش در راستای علایقش است. و همین باعث میشه تا به مرور زمان کلی اندوخته داشته باشه که به هم مرتبط هستن. و چون به صورت کریستالی آموخته شده‌اند، حسابی کمک کننده خواهند بود. شاید هم من دوباره دارم زندگی بیرونی دیگران را با زندگی درونی خودم مقایسه می‌کنم. ولی با وجود اینکه این افکار از مقایسه بر می‌آیند، سوال همیشگی من بوده‌اند. از سوال گفتم. میدونی سوال پرسیدن برای من همیشه سوال بوده. چطور میشه سوال‌های بیشتر و هدف‌مندی پرسید؟ چطور می‌شه در راستای پاسخ به اونا تلاش کرد؟ کتاب خواند؟ آزمون و خطا کرد؟ دیدن این حرفا به من یادآوری میکنه که کلمه &quot;Believe&quot; برای من پذیرفته شده نیست. باور به خودم. به همه کم و کاستی‌هایی که دارم. باور به خودم برای ادامه دادن مسیر. برای پذیرش داشته‌ها و نداشته‌هایم. تکه‌ای از سریال &quot;Dash and Lili&quot; توی ذهنم حک شده. جایی که Lili با گذاشتن یه چالش Dash رو تشویق کرد تا با ترسش و بخش دوست نداشتنی کریسمس روبرو بشه. و جایی توی فیلم کلمه Believe رو به اون نشون داده شد. همیشه یکی از دغدغه‌های من این بوده که چرا اسم فیلم‌ها و کاراکترها یادم نمیمونه. حتی داستان فیلم. چون بعد از چند ماه معمولا چیزی از فیلم یادم نمیمونه. حتی قسمت‌هایی از فیلم نیست که توی ذهن من حک بشن و با خاطرات من گره بخورن. این بار که فیلم دیدن رو شروع کردم، سعی کردم به خودم سخت نگیرم. توقعات عجیب و غریب نداشته باشم. اولا از فیلم دیدم لذت ببرم. بعدم، شاید لازم باشه یه سری فیلما رو چند بار ببینم تا بتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. در برهه‌های زمانی متفاوت. با زاویه دید جدید. مثل اتفاقی که برای سریال Dash and Lili افتاد. این بار با چشم کسی دیدم که میخواد یاد بگیره چطور عواطف و احساساتش رو بیان کنه. شاید این سریال هم بی تاثیر نبود توی نوشتن من اینجا.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 22:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو تنها کسی نیستی که کم آوردی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-sqofkjmy2rgf</link>
                <description>دیروز رو از دست دادم. چیزی این جا ننوتشم. امروز هم داشتم از زیرش در می رفتم. از خودم عصبانی‌ام. انگار حرف جدیدی برای زدن ندارم. بعد از چند روز نوشتن، کم میارم. انگار در معرض اتفاق‌های جدید قرار نگرفتم تا خوراکی برای نوشتن پیدا کنم. زندگی می‌افته روی یه دور ثابت و تکراری. با همون روتین‌های قبل.کتاب میخونم. دلم میخاد بخش هایی از اون رو اینجا بذارم. ولی منصرف میشم. تایپ کردنش طول میکشه. از طرف دیگه فکر می‌کنم نوشتنش چه سودی به حال من یا خواننده داره. انگار اونو مثل وقت تلف کردن می بینم. اصلا وقت تلف کردن یعنی چی؟ از کجا بفهمم کاری که الان انجام میدم منو راضی میکنه؟ حس خوبی بهم میده؟ چطوری بفهمم که دارم رو به جلو پیش میرم؟ در جا نمی زنم یا عقب عقب نمبیرم؟از دیروز انگار یکی از ابزارهایی که توی مکالمه با دیگران کمک می‌کرد رو از دست دادم. دوباره شکننده شدم. و نتونستم ناراحتیمو اعلام کنم. شاید هم نمی‌دونستم که اصلا باید اعتراض کنم یا نه؟ اون قضیه رو مطرح کنم یا نه؟ ولی این ناراحتی بیشتر به خاطر شرایط خودم بود نه طرف مقابل. شاید من زیادی انتطار داشتم.هنوز درگیرم که چه کنم. مدام دارم از اپلای کردن فرار میکنم. از این میترسم که دوباره دیر بشه. مثل خیلی از تجربه‌های قبلم لحظه آخری تازه متوجه قضیه بشم.از انجام دادن خیلی از کارهای روزانه هم خسته شدم. حتی از ورزش کردن. تحرک داشتن. فکر کنم اثرات زیادی خونه موندنه. در نتیجه، ناخودآگاه خودم رو سرزنش میکنم که چرا شغلی ندارم. حتی حس میکنم دیگه از من گذشته. انگار ناامید شدم. فکر میکنم دیگه نمیشه مهاجرت کرد. نمیشه کار پیدا کرد. خیلی دیر شده. من پیر شدم. حتی نمیشه دیگه ازدواج کرد یا پارتنر پیدا کرد. انگار 30 سالگی برای من نقطه پایانه.دلیل این حس‌ها ممکنه به شرایط زیر بستگی داشته باشه:وقتی توی سایت های کاریابی میبینی محدودیت سنی گذاشتنوقتی خودتو با بقیه مقایسه میکنی و میبینی که اونا ازدواج کردنوقتی ازدواج کردن برای دخترهایی که سنشون بالاتره، سختتر به نظر میرسهوقتی قیمت ها سر به فلک کشیدهوقتی نمیتونی کار پیدا کنیوقتی هنوز حوزه مورد علاقتو پیدا نکردیوقتی از این شاخه به اون شاخه میپریولی یادم میاد من تنها کسی نیستم که ممکنه اینا رو حس کنه یا همچین تجربه‌هایی داشته باشه. شاید از نظر خودم از انجام دادن یه سری کارها فرار میکنم. شایدم نه قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.حس کنم جلسات تراپی قرار نیست بهم کمک کنه. انگار منتظرم اتفاق عجیبی بیافته. من بتونم تغییر کنم. حتی از این جلسات هم ناامید شدم. دیگه حوصله حرف زدن در مورد گذشته‌مو هم ندارم. انگار منتظرم با حرف زدن، مشکلاتم حل بشن. اصلا هدف جلسات روان‌کاوی قراره چی باشه؟ چطوره می‌تونه بهم کمک کنه؟«پنج‌شنبه 9 بهمن 404»</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز میشه از بابا پول گرفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-tscd8xod1twm</link>
                <description>سه‌شنبه 7 بهمن 404امروز صبح فرصتی پیدا شد تا دوباره ظرفیت دانشگاه‌ها رو برای اپلای بررسی کنم. انگار میخاستم با یه غول روبرو بشم. بعد از چند دقیقه جستجو، ضربان قلبم شدت گرفت. بدنم روی حالت اماده باش قرار گرفته بود. موقعیت خودم رو شبیه کسی دیدم که فوبیا داره و میخوام با مواجه‌سازی خودش رو درمان کنه. به یاد شرایط خودم حین آماده شدن برای آیلتس افتادم. زمان‌هایی که برام سخت بود تا تست های مربوط به مهارت ها رو بزنم. و هر روز برای آزمون تمرین کنم. یادم میاد، برای چند روز از همه چیز دل بریده بودم، ولی ناامیدانه و با گریه داشتم کارمو انجام میدادم. بعد از چند روز یا بهتره بگم یکی دو هفته تونستم کمی راحتتر کارهامو انجام بدم. حداقل به حال گریه نمی افتادم. می‌دونستم سخته، ولی به خودم یادآوری میکردم که تو تنها نیسیتی. انجام دادن این کارها شاید برای همه سخته.یادآوری خاطره‌های ازمون آیلتس، من رو به این باور میرسونه که آره، شروع هر کاری چالش برانگیزه. چون میخای یه مدار عصبی جدید بسازی. و با ترس‌های خودت روبرو بشی. البته اگر بتونم کارهامو به قسمت‌های کوچیک تقسیم‌بندی کنم، با استرس کمتری جلو خواهم رفت.ادامه نوشته امروز رو دارم شب می نویسم.بعد از رفتن به دندونپزشکی و دیدن دوباره شیراز انگار جون گرفتم. ناراحت شدم از این که شغل و درامدی ندارم. با اینکه هر از گاهی تدریس میکنم ولی کافی نیست. خیلی سخت بود از بابا پول بگیرم. حتی پول کرایه هم نداشتم. حسابم حسابی خالی شده بود. با اینکه بیمه قراره پول کارهای دندونپزشکی رو بده ولی خیلی سخته از بابا پول گرفت. بیمه هم که چند ماه طول میکشه تا پول رو پس بده. وقتی داشتم صحبت میکردم بابا بار دیگه خاطرات بچگی رو برام زنده کرد. با لحن بدی بهم گفت میشه چیزی نگی فعلا. دقیق یادم نیست ولی حرفش همچین محتوایی داشت. شکستم. میخواستم از اون شرایط فرار کنم. باز دیگه دلم خواست سکوت کنم و پرهیز کنم از گفت و گو. میدونم که حرفام بوی غر زدن دارن. یا اینکه دارم از نظر خوذم به موضوع نگاه میکنم. شاید شرایط بابا یا ادمای دیگه رو هم باید در نظر بگیرم. ولی حس من توی اون لحظه بود که برام مهم بود. حس از بین رفتن. خرد شدن. کوچیک شدن. انگار مثل شیشه زود میشکنم. فیلترشکن دیگه کار نمیکنه. از یه طرف خوشحالم. انگار دیگه کم کاری اپلای از طرف من نیست. ولی گاهی به خودم غر میزنم یا سرزنش میکنم که چرا زودتر برای اپلای اقدام نکردم. شاید همون موقع که درسم تموم شد. راستش اون موقع اصلا اماده نبودم. شاید مثل مقطع های دیگه فقط باید انجامش میدادم. شروعش میکردم. نه این که مثل الان گیر بیافتم اینجا. بین زمین و هوا. حالت وسواسی گرفتن. شاید به هیج جایی نرسیدن.حتی آموزش و پرورش هم شرط گذاشته برای ثبت نام. نباید بیشتر از 4 سال از تموم شدن ارشد گذشته باشه. تا جایی که یادمه اخرین بار این طوری بود. نمی دونم درسته یا نه. ولی خیلی مسخره هست. اونم دیگه نمی تونم ثبت نام کنم. البته همچین دوستش هم نداشتم. حتی نمیدونم با مدک ایلتسم هم چکار کنم. مثل بقیه بذارم دم کوزه ابش رو بخورم. چه کنم از این همه سردرگمی. از درد پول. نداشتن شغل. شاید بهتر بود پارسال همون تدریس زبان رو ادامه میدادم. حداقل هر سه ماه میدونستم که یه درامد ثابتی دارم. الان کمی خیالم راحتتر بودم. عزت نفسم بالاتر بود. کمتر احساس شکستگی میکردم. شاید این چنین بود. شاید همه این اتفاق ها باعث میشه من ناامید بشم. و بیشتر تلاش کنم تا زودتر درآمد ثابت داشته باشم. البته هنوز که میخوام از کسی پول بگیرم حس میکنم توی خونه اضافی ام. خرج اضافی ام. حس میکنم هر کسی باید خرج خودشو بده. با اینکه اداما بهم حرفی نمی زنن ولی انگار حس میکنم که همچین فکرهایی دارن. </description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودت چه توقعاتی داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uqeh9cjlsf8o</link>
                <description>دوشنبه 6 بهمن 404از صبح توی خونه تنها بودم. نسبت به دیروز آروم تر بودم. بی قراری دیروز رو نداشتم. شاید به خاطر این بود که خونه ساکت بود. یا این که دیشب خوب خوابیدم. به خودم قول داده بودم که امروز بعد از کلاس صبحم یه سر به دانشگاه‌ها بزنم و دوباره اپلای کنم. ولی تا الان که آخر شبه انجامش ندادم. دوباره از زیرش در رفتم. البته ددلاین یه سری دانشگاه‌های ایتالیا رو چک کردم و متوجه شدم از وقتش گذشته. بیشترشون توی ژانویه بودن. مصاحبه دکتری‌ای که به خاطر وضعیت اینترنت از دست داده بودم هم به کلی منتفی شد. بهم گفتن نمی‌تونیم بهت فرصت دوباره بدیم. فرایند مصاحبه‌ها تموم شده. از طرف دیگه انگار دلم نمیخواد از ایران برم. شاید بی خیال شدم. شاید هم دارم از زیر کار در میرم و به شرایطی که الان توی خونه دارم قانع شدم. جدا از ادما. توی اتاقم. کتاب میخونم. با دوستم حرف میزنم. زبان میخوم همچنان. فیلم میبینم. آشپزی میکنم. ظرف میشورم. تخمه میخورم. تا همین الان هم نمی‌خواستم بیام و چیزی بنویسم. تا اینکه لپتاپ رو روشن کردم و قولم به خودم رو یادآوری کردم. چند روزه کتاب &quot;تکه‌هایی از یک کل منسجم&quot; نوشته پونه مقیمی رو شروع کردم. با اینکه چند سال پیش خونده بودمش ولی الان یه جور دیگه میفهممش. خیلی از حرف‌های پونه آدمو آروم میکنه. به نظرم چون خودش روان درمانگره. و همین باعش شده تا روی نقطه‌هایی دست بذاره که برای همه دردآوره. مثلا مفهوم آرامش یا خوشبختی. امروز بالاخره تونستم با فیلترشکن کمی به پادکست گوش بدم. از بی پلاس. خلاصه کتاب چرا به یاد می‌آوریم؟ و کمی از تاریخچه راه آهن در ایران. البته دیگه فیلتر شکنم وصل نشد و نتونستم کامل پادکست مربوط به راه‌آهن رو گوش بدم. خیلی دردآوره. دیگه حتی نمی‌تونم پادکست هم گوش بدم. حتی توی خود سایت بی پلاس هم نمیشه. ویس‌ها رو برداشتن. نمی‌دونم دیگه باید اینجا چی بنویسم. بعضی وقتا حرفم نمیاد. گاهی نوشتن سخت میشه. انگار یه عالمه فکر توی سرم هست ولی یه جایی قایم شدن و نمیخان بیان روی سطح و شناور بشن. شاید هم ذهنم خسته میشه. نمی‌تونه حس‌ها و حرف‌هایی که در طول روز داشته رو نگه داره و الان بهم تحویل بده. من هم عجب توقعاتی از خودم و مغزم دارم. توقعات دیگه‌ای هم دارم. مثلا همیشه خوشحال باشه. همیشه حرفی برای گفتن داشته باشه. همیشه بتونه با مشکلات کنار بیاد یا راه حل پیدا کنه. همیشه انرژی داشته باشه. همیشه تمرکز داشته باشه. همیشه فاز درس خوندن داشته باشه. می‌دونی وسط نوشتن حواسم پرت میشه. فکرم می‌پره به آدمای مختلف. جوش‌هامو می‌کنم. به احتمال‌هایی که ممکن بود برای منم اتفاق بیافته. شاید اینم یه نوع مکانیزم دفاعی هست برای اینکه بیشتر فکر نکنم. بیشتر با خودم روبرو نشم. یا اینکه فرصت کنم خیلی از حرف‌هامو سانسور کنم. کاری که حسابی توش مهارت پیدا کردم. امروز هم نوشتم تا به قولم عمل کنم. تا این که نوشتن رو ادامه داده باشم. تا این که سخت نگریم و با خودم مهربون‌تر باشم. حس‌کنم نوشته‌هام یه جایی قفل شدن و نمیتونن عمیق‌تر بشن. یه سری حرفا داره تکرار میشه. یه جورایی دارم خودم رو دور می‌زنم. انگار از خودم توقع دارم مشکلاتم با نوشتن حل بشه. یا بتونم حرف‌های جدیدی بزنم. یا اینکه مثل یک نویسنده بنویسم. یا حتی تکه‌هایی از یه کتاب رو. حتی توقع دارم بتونم چند نکته از کتابی که خوندم رو اینجا بیارمش. در موردش حرف بزنم. دوباره از خودم انتظار دارم تا توی مطالبی که خوندم و شنیدم عمیق بشم. ولی هربار یادم میره که زمان من محدوده و قرار نیست همه چیز رو تا تهش دربیارم. </description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nle9isybqtk8</link>
                <description>یکشنبه 5 بهمن 404انقدر ننوشتم و بیرون نریختم که الان نمی دونم از چی بنویسم. زبونم بند اومده. زندگی توی یه خونه دیگه هنوز برام عادی نشده. هنوز سخته. اینحا به وای فای دسترسی ندارم. مدام باید به اینترنت گوشی وصل شم. بدم میاد از اینکه بخوام مدام گوشیمو ببینم. بهم استرس میده. با اینکه نوتیفیکیشن هاش قطعن ولی اذیتم میکنه. البته الان بیشتر. به خاطر اینکه میخوام برم سراغ اپلای ولی مدام ازش فرار میکنم. همین باعث شده تا مظطرب بشم، و نتونم خشمم رو جمع و جور کنم. فعلا فقط با گوشی به اینترنت دسترسی دارم ولی انگار خسته#ام. می دونی قضیه یه چیز دیگه است. یه ترس بزرگتر. ترس از اینکه باید با فرایند سخت مهاجرت روبرو بشم. شاید هم هنوز نپذیرفتم که زندگی کردم درد داره. دردی که اگر باهاش روبرو نشم و نپذیرم، قراره به یه رنج خودساخته تبدیل بشه و منو از پا دربیاره. مثل الان که داره اتفاق میافته.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 22:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به خودسرزنشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%B4%DB%8C-gqgcz30hav7z</link>
                <description>جمعه 3 بهمن 404من همچنان دارم اینجا می‎نویسم. از این قضیه خوشحالم با اینکه یه عالمه مقاومت کردم تا این جا نیام. داشتم فکر میکردم که چقدر ممکنه حرف‌های من اهمیتی برای بقیه نداشته باشه. این حس به چند دلیل دیده شد. اولی به خاطر اینه که چند تا متن از بقیه خوندم و دوباره افتادم توی دام مقایسه. حس کردم نوشته های من حرفی برای گفتن ندارن و چقدر قلم من خامه و شاید یه جورایی فقط دارم دردودل می کنم. یاد یکی از حرف های شاهین کلانتری افتادم که هر وقت کسی نظرش رو در مورد نوشته‌های اولیه‌اش میخواست. شاهین می‌گفت: &quot;لازم نیست که من اونا رو بخونم. اونا افتضاح هستن&quot; البته مضمون کلی حرف‌هاش این بود. پس کمی آروم گرفتم و به خودم گفتم: &quot;خب، با این فرض که نوشته‌هات اون چیزی اند که فکر میکنی و دوستش نداری، میخوای همین‌جا تمومش کنی و دیگه ادامه ندی؟&quot;ولی من این بار با خودم قرار گذاشتم تا از این جا استفاده کنم برای ابراز هیجانات و احساساتم. یکی از اون کارهایی که قراره بهتر بشه ولی این به این معنی نیست که وضعیت الان خودم رو سرزنش کنم. از شب یلدا که به یه سفر طولانی رفتم تا امروز زندگی‌ام افتاده روی دور تند. انگار دیگه نمی‌دونم کی شب میشه. کلی کارهای جدید کردم. ادم ها و فرهنگ جدید رو دیدم و حتی برای دوهفته تبریز زندگی کردم.از دیشب که با فیلترشکن پولی به اینترنت دسترسی پیدا کردم، استرسم بیشتر شده. وقتی دیدم که یکی از مصاحبه‌های دکترا رو به خاطر قطعی اینترنت از دست دادم. با این که بهشون ایمیلی زدم ولی قولی ندادند و قراره با کمیته صحبت کنند تا اگر میشه یه فرصت دیگه بهم بدن. راستش هم خوشحالم که نشد و هم ناراحت. خوشحال از این که که لازم نیست برم پایان نامه رو بخونم و خودم رو اماده کنم. می‌دونی هنوز سردرگمم که اصلا برای چی باید مهاجرت کنم. یا اینکه با کدوم رشته اپلای کنم. باید همه‌ی درس هایی که توی رشته فیزیک خوندم رو فراموش کنم؟ انگار دیگه علاقه ای ندارم اون همه فرمول و ریاضیات و مطالب انتزاعی رو مرور کنم. همچنان ریاضی دوست دارم ولی نه فرمول‌های خیلی سخت و پیچیده رو. وقتی نمی‌تونم از این همه اطلاعات استفاده کنم، چه فایده؟ چرا باید دوباره برم سراغشون؟ حتی نمی‌دونم روانشناسی رو هم دوست دارم یا نه؟ یا اینکه می‌خوام برم سمت اون چون دارم از فیزیک فرار می‌کنم؟ یا اینکه چون او نقطه مقابل فیزیک هستش؟ می‌تونم حدئاقل ازش استفاده کنم برای تحلیل خودم یا بقیه؟ هنوزم نمی‌دونم که باید اونو به عنوان رشته تخصصی ادامه بدم یا اینکه خودم کتاب‌های بیشتری ازش بخونم؟یکی از حرف‌های دوستم برام تداعی شد. حس می‌کنم اگر این‌جا بود الان بهم می‌گفت که دوباره داری خیلی فکر می‌کنی. شاید حرفش درست باشه. داشتم به این فکر می‌کردم که یه زمان‌هایی احتمال اتفاق افتادن نشخوار ذهنی بیشتره. مثل وقت‌هایی که خسته‌ام، خوابم میاد، گشنه‌ام یا اینکه نتونستم در طول روز زمانی رو با خودم خلوت کنم. و همین آگاهی باعث میشه تا کمی بیشتر با خودم مهربون باشم. صبر کنم تا حالم بهتر شه و قضیه رو از یه دید دیگه نگاه کنم. البته گاهی اوقات این یکی از راه‌های فرار من از ماجراست. می‌دونم ولی اگر به افکار منفی که دارم غذا بدم، دیگه نمیشه جلوی رشدشون رو گرفت. و درنهایت باعث میشن توی یه چرخه باطل بیافتم. (گاهی اوقتا حس‌میکنم حرفام مثل کتاب‌های روانشناسی زرد میشه. ولی تا اینا رو ننویسم نمی‌تونم ببینمشون و بهترشون کنم. پس بار دیگه چند ثانیه مکث میکنم، شرایط رو می‌پذیرم و سعی می‌کنم که به دنبال راه حل باشم. البته وقتی اسم راه حل میاد، حس می‌کنم قرار نیست که از پسش بر بیام. و توی این لحظه است که تمام اعتماد به خودم رو از دست میدم.)امیدوارم این نوشته‌هایی که شاید مثل یه نامه می‌مونن بهم کمک کنن تا بیشتر خودم رو کشف کنم. و راحت‌تر بتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم و حرفم رو بزنم. </description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 22:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع پذیرش آنچه داری</title>
                <link>https://virgool.io/@Anna_Aida/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-elapnd42vxyr</link>
                <description>پنج‌شنبه 2 بهمن 404با اینکه قرار بود هر روز اینجا بنویسم، دیروز نتونستم. راستش اصلا این کلمه رو دوست ندارم و برام قابل قبول نیست. حتی وقتی خودم یا دیگران ازش استفاده می کنن. ترجیح میدم بگم ترجیح دادم برای این کار وقت نذارم یا براش وقت خالی نکنم. این طوری شاید با خودم صادق تر باشم. وقتی کسی بهم میگه نتونستم تصور میکنم اون واقعا نمی‌خواسته.چند روزه پیش حرفی به &quot;دوستم&quot; زدم که که انگار نشون میداد من از داشته های خودم راضی نیستم و اونا رو خوب نمیبینم یا نپذیرفتم. بهش گفتم اگر خونه‌مون یه جای دیگه بود من شغل های مختلفی رو امتحان میکردم. و این گفت و گو. باعث شد تا من به داشته های خودم بیشتر توجه کنم و اینجا درموردشون بنویسم. میخوام اونا رو به حالت لیست سپاسگزاری ازشون بنویسم.داشتم به اعضای خانوادم توجه میکردم که متوجه شدم چققدر حواسشون به من هست. در حین وسیله جمع کردن‌های خونه برای تعمیر، دیدم حواسون هست که من وسیله سنگین بلند نکنم. مامان حواسش بود که من اتاقک آماده باشه تا بتونم کارهام رو انجام بدم.راستش قراره خونه‌مون رو تعمیر کنیم و به صورت موقتی توی خونه یکی از اقوام که خالی بود ساکن شدیم. از تصمیم تعمیر خونه هم عصبانی بودم و هم خوشحال. اولش خیلی ترسیدم چون دیگه به اتاقم دسترسی نداشتم و احتمالا باید میرفتیم خونه مامانبزرگ. این طوری شاید منطقه امنم رو از دست می دادم. و نمی تونستم کارهام رو انجام بدم و تمرکز کنم. ولی وقتی فهمیدم قراره بریم یه جای دیگه زندگی کنیم خیلی خوشحال شدم. ولی باید کلی وقت میذاشتم تا به خانوادم کمک کنم. وسیله ها رو جابجا کنم. و با خونه جدید ارتباط بگیرم. بار دیگه یاد گرفتم که صبور باشم. شاید قضیه اونطوری که من پیش بینی می کنم قرار نیست سخت پیش بره. می تونم الان بگم سپاسگزارم از اینکه منزل اقوام ما توی این بره از زمان خالی بود و ا تونستیم بیایم اینجا. چه قدر خوبه که اینجا چند تا اتاق داره و یکی از اونا مال من شده.چه قدر خوبه جایی که من زندگی میکنم هوا همیشه تمیزه، آسمون آبیه. پنرجه اتاقم به سمت کوه باز میشه. خونه‌مون حیاط داره. حاطی که پر از درخته. توی حیاط خونه می تونیم زنبور عسل داشته باشیم که بهمون عسل هدیه بده. چه قدر خوبه میشه رفت توی حیاط، نفس کشید، هوای سرد رو حس کرد.شبا آسمون پر ستاره رو دید. حتی شبای تابستون رو توی حیاط خوابید.قراره با خودم به پذیرش برسم که مشکلی نداره اگر فیزیک خوندی و الان دوستش نداری یا حتی حوصله‌اش رو نداری. شاید نظرت عوض شده. الان هدف دیگه ای داری. قرار نیست خودت رو سرزنش کنی که چرا مسیرهای مختلفی رو تا الان اومدی و شاید هنوز به نتیجه‌ای نرسیدی. تو تنها کسی نیستی که این تجربه ها رو داشته. و نمی دونه که داره چه کار میکنه و قراره به کجا برسه.خوشحالم که پدرم از لحاظ مالی حمایتم میکنه. و این باعث میشه بتونم جلسات تراپیم رو ادامه بدم. جلساتی که قراره یک تجربه جدیدی رو بسازه. پارسال با آیلتس خوندن پیش رفت، سال قبلش با کنکور و امسال هم انگار قراره با جلسات تراپی رشد کنم. حتی دیگه نمیدونم کلمه رشد رو میتونم استفاده کنم یا نه. انگار یه کلمه کلیشه ای شده برام. هنوز کلمه جایگزینی براش پیدا نکردم.چه قدر خوبه که بابا سعی میکنه انجام دادم کارهای تعمیراتی خونه رو بهم یاد بده تا من مستقل باشم و بتونم خودم از پسش بر بیام. مامان که همیشه حواسش بهم بوده و یه عالمه غذای خوشمزه برامون درست میکنه. و به کارهای خونه رسیدگی میکنه. حتی سبزیجات تازه میخره، پاک میکنه، میشوره، خرد میکنه، بسته بندی میکنه. حجم کاره و سختی شون رو وقتی میفهمم که مامان چند روز خونه نباشه.چه قدر خوبه دوستای خوبی دارم، با این که تعدادشون کمه. با این که زیاد نمی بینمشون. با اینکه همشون ازم دورن و توی شهرهای مختلفی زندگی میکنن.وقتی توی این شرایط قطعی اینترنت به ChatGPT دسترسی پیدا کردم، متوجه شدم همه بهش دسترسی ندارن. ممکنه توی شهرهای دیگه کار نکنه. حتی سرعت اینترنت من بهتر از سرعت اینترنت توی یه شهر دیگه هست. چیزی که شاید من نمی دیدمش و دوستم اونو بهم یاداوری کرد.شاید از این قضیه هم خوشحالم که رفت و آمدهای خانودگی حسابی کمرنگ شدن برامون. تقریبا هیچ کدوم از ماها دوست نداریم. این خوبه که با هم هم نظر هستیم.خوشحالم که توی خانواده بیشتر با هم حرف میزنیم. من هم قدرت بیشتری پیدا کردم تا نظراتم رو بیان کنم. بتونم با بابا ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم. بهتر از قبل شده ولی شاید هنوز جای کار داشته باشه.چه قدر خوبه اینجا دسترسی به آب وجود داره در صورتی که 15 کیلومتر دورتر از اینجا همیشه مشکل آب دارن.چه قدر خوبه به اندازه‌ای پول داریم که شبا سیر بخوابیم. میوه بخوریم. و حتی من بتونم برم دندونپزشکی.خوشحالم از اینکه کارهای مختلفی رو تا حالا امتحان کردم. نمی تونم بگم به تنهایی چون اگر حمایت های مالی یا عاطفی اطرافیانم نبود اتفاق نمی افتاد.خوشحالم از اینکه دارم تلاش میکنم تا احساسات و هیجاناتم رو بروز بدم. (اگر ابراز هیجانات دغدغه شما هم هست، به نظرم مینی سریال Dash and Lili رو یا این دید نگاه کنید.)من قراره بپذیرم که توی روستا زندگی کردن اونقدرها هم بد نیست که من تصور میکنم. حتی من اگر بخوام برم شیراز، همونقدر زمان باید بگذارم با کسی که داخل شیراز زندگی میکنه و میخواد بره مرکز شهر. البته نه همه ولی خیلی از آدما. شاید کمی هزینه بیشتری برای من داشته باشه ولی یه جورایی برای من مسافرت حساب میشه. و این که توی مسیر میتونم فیلم بیینم یا پادکست گوش بدم.چون یا با اسنپ میرم یا با ماشین خودمون.حتی خوبه که ما ماشین داریم و من رانندگی یاد گرفتم. با اینکه هنوز انقدر به خودم اعتماد ندارم که تنهایی توی شهر رانندگی کنم.</description>
                <category>آنا</category>
                <author>آنا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>