<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اینجا کسیست پنهان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AnneShirley</link>
        <description>محدثه داوری سابق | عاشق نواختن کلاویه‌های کلمات برای تبدیل کردنشون به موسیقیِ جذابِ نوشتن🎼 چنل تلگرام من:https://t.me/yaddasthaye_man</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:06:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1686346/avatar/Twd6F4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اینجا کسیست پنهان</title>
            <link>https://virgool.io/@AnneShirley</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-amsnpk1plc4p</link>
                <description>این ولنتاین تماما متعلق به خودم بودم، برای خودم یه دسته گل پر از رزهای زرد خریدم و با خودم رفتم کافه و نوشیدنی مورد علاقم رو خوردم.من همیشه از تنهایی، ترس که نه، بلکه وحشت داشتم ولی این روزها حس قدرت بهم میده، حسی که از تصمیمم برای نبودن با آدم‌های اشتباهی نشات میگیره و صدف خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه تنهایی رو به آغوش کشیدم، دستش رو گرفتم و دارم باهاش لبریز از آرامش زندگی میکنم و درگیر حواشی روابط عاطفی نیستم.سرپرست تیممون بهم گفت محدثه الان توی سنی هستی که وقت و انرژیت برای کارهای مهم‌تری نسبت به رابطه عاطفی ارجحیت داره و راست میگفت.کوچه‌های زیادی هست که هنوز با خودم قدم نزدم.هدیه‌های زیادی هست که هنوز برای خودم نخریدم.کتاب‌های زیادی هست که هنوز برای خودم نخریدم.سفرهای زیادی هست که هنوز با خودم هست.و آرزوهای زیادی برای خودم دارم که هنوز نزیستمشون...</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 21:05:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به محدثه‌ی ۳۰ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D8%AB%D9%87-%DB%8C-%DB%B3%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-nttcpble4kq3</link>
                <description>سلام دخترکامیدوارم حالت خوب باشه ولی من خوب نیستم و به آغوشت نیاز دارم.روانشناسم گفت حتی وقتی کسی مراقبت نیست، یادت نره محدثه فقط تورو داره و من کارم سخته، خیلی سخت.چون هم باید مراقب نسخه ۲۱ سالت باشم و هم حواسم به توئه سی ساله باشه و برات رزومه و... بسازم تا حداقل یک اپسیلون راحت‌تر از الان زندگی کنی و این شلوغی سرم به خاطر تو، داره از پا درم میاره و البته pms  بودنم هم به چاشنی غم‌انگیز بودن ماجرا اضافه میکنه.این روزا بیشتر از هر زمان دیگه.ای فشار تباه شدن باورهام جلوی چشمام، تنهایی، مشغله کاری و درسی و... داره از پا درم میاره.کاش الان اینجا بودی تا بغلم کنی و بگی فدای سرت محدثه... .کاش میتونستی از فشار روی قلب و شونه‌هام کم کنی.کاش میتونستی اون آدمی باشی که همیشه دنبالش گشتم تا مراقبم باشه ولی هیچوقت پیداش نشد.گمونم خودم باید یاد بگیرم مراقبت باشم، به هر قیمتی... .دلم برای باورهای کودکانم که روز به روز بیشتر توی دنیای بزرگسالی آدمک‌ها خاکستر میشن، تنگ میشه.دلم برای ذوق‌های کودکانه و چشم‌های شفافم تنگ میشه.دلم برای حال خوب واقعی تنگ میشه.دلم برای لوس شدن تنگ میشه و چقدر زندگی بی‌رحم و ترسناکه و سیلی حقایق همیشه یهویی من و از خواب‌های کودکانم می‌پرونه محدثه و کاش قدر خارهایی که توی این مسیر تحمل کردم رو بدونی.من دوستت دارم، تحت هر شرایطی و به هر شکلی که باشی و علی‌رغم هر کاری که کرده باشی، اینو یادت نره دخترک...</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 22:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه یه روزی نبودم...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-tfvkzfo2klte</link>
                <description>اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری که غرق شادی و بدون چتر زیر بارون میدوئه یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری که بدون واهمه از نگاه بقیه نشسته روی تاب و بی‌مهابا از ارتفاع بالا و پایین میره یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری که به حدی مست عطر دسته گل نرگس توی دستشه که بقیه رو نمی‌بینه یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری که با دیدن بستنی رنگین کمونی چشماش ستاره بارون میشه یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری که چشماش آئینه‌ی احوالات درونشن یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم با دیدن دختری دستاش توی جیبشه و با آل‌استارش روی لبه‌ی جدول راه میره، یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم و بوی کیک خونگی به مشامت رسید، یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم و یه بسته کاغذکادو پیچ دیدی، یاد هدیه‌های من بیفت‌.اگه یه روز نبودم و غذای خوشمزه‌ای خوردی، یاد چهره‌ی بشاش من موقع غذا خوردن بیفت.اگه یه روز نبودم و رنگ آبی پاستلی رو دیدی، یاد من بیفت.اگه یه روز نبودم و یه جا قرصی پر اسمارتیز رنگی رنگی دیدی یاد من بیفت که دور از نگاه خانواده چه فشارهایی رو متحمل شدم.اگه یه روزی نبودم و آخر شب یه دختری رو توی مترو دیدی، یاد من بیفت که چقدر برای آرزوهام دوییدم.اگه یه روزی نبودم و گذرت به کمبریج افتاد، یاد من بیفت که چقدر دوست داشتم توی اون دانشگاه قدم بزنم.اگه یه روزی نبودم و کسی رو دیدی که با به جمله محبت آمیز گونه‌هاش سرخ میشد، یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم و یه ماگ بزرگ پر چای پررنگ و داغ دیدی یاد من بیفت.اگه یه روزی نبودم و یه عالمه بایکیت دیدی، یاد من بیفت‌.اگه یه روز نبودم و دلت برام تنگ شد، باهام تماس بگیر تا قبل دومین بوق، جوابت رو بدم.اگه یه روز نبودم و ترسیده بودی، خیالم رو به آغوش بکش...</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 15:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای یک حجم رویا</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-tphdp5rzgk8j</link>
                <description>زندگیم دود شده روی هوا و خاکسترش داره چشمام رو میسوزونه و سوزشش موجب بارون اشک میشه.تصورم از سنی که الان هستم، اصلا چنین برج زهرماری نبود.همه چیز غرق بی ثباتیه و من از بی ثباتی متــــــــــنفرم.کاش یادبگیرم تنها بودن رو که برای فرار ازش، به هرم وجود هر کسی پناه نبرم.چقدر احمق و کودکم مقابل بازی‌های این دنیای مسخره.</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 10:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر از رنج‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-m8giwrekgsyh</link>
                <description>نیمه شبه و من لبریز از بی‌خوابی و بی‌خبری.انگار این روزا عادت کردیم خیلی چیزها رو نداشته باشیم یا چیزهایی که داشتیم رو از دست بدیم، مثل باورمون به آدمک‌ها.خوندن پست‌های بعضیا که باورم رو خدشه دار کردن اذیتم میکنه و حیف که اهل بلاک کردن نیستم و متاسفانه علی رغم بلاک کردن هم پست‌هاشون مشخصه.سال ۹۸ و ۴۰۱ من کوچولوتر از الان بودم و موقع ازدحام، کنج خونه قایم میشدم و الان موقع برگشتن از محل کارم، از اوسط مقدمه‌ی جمعیت، حجم گارد ویژه و... رد میشم تا خودمو به خونه برسونم.امشب هم طبق روال شب‌های اخیر، زودتر کارم تموم شد تا بین ازدحام گیر نکنم و وقتی رسیدم خونه یه عالمه وقت داشتم و نمیدونستم باهاش چیکار کنم که یه شام خوشمزه پختم.روزی شونصد مرتبه بهر با خبر شدن از اوضاع، فیلتر شکن‌هام رو چک میکنم ولی امید واهیه وصل شدن توی این اوضاع.خودم رو با سریال چیزهای عجیب و کتاب صوتی آنه‌شرلی سرگرم میکنم و به موهام با نوک گیری و روغن تراپی، جون دوباره میدم و مشغول کردن خودم، همیشه برای من بهترین راه فرار بوده از دست هیولای فکر و خیال.امروز حساب کتاب مالی ماهی که هستیم رو انجام دادم و دیدم طبق معمول فردی دوست‌دار اسنپ، شکمو و عاشق گل‌هام چون بخش عمده‌ی حقوقم صرف اینا شده بود، البته اگه شهریه‌‌ی دانشگاهم رو ندید بگیرم.من دوستای معدود ولی خوبی دارم و وقتی چند روز پیش به یه مبلغی نیاز داشتم، همشون گفتن کمکم میکنن و میدونستم این تعارف نیست و میون دلسردی‌های زندگی، دلگرمم کرد.یکی از دوستام معتقده من چشمام مثل تیله برق میزنه، مخصوصا وقتی توی یادگیری به جای خوبی میرسم و وقتی خوراکی میبینم.این قدر تابلو موقع خوراکی دیدن چشمام نورافشانی میکنه که هم‌تیمی‌هام مدام برام خوراکی میخرن و منم با کیک پختن جبران مافات میکنم.بهش گفتم چی شد از من خوشت اومد و گفت من قبل از هر چیزی شیفته‌ی ذکاوتت شدم و این جمله بین تمام ابراز علاقه‌هایی که توی عمرم شنیدم، متفاوت‌تر بود‌.استاد دیجیتال‌مارکتینگم هم مدام بین تیممون میگه محدثه خیلی باهوشه و زود یاد میگیره و باعث میشه از ذوق پرواز کنم.این قدر بهم اعتماد داشت که اولین پروژه‌ی طراحی سایتم، مشتری کاناداش رو بهم داد و من چقدر صبر کردم برای این روزها و از تک تک لحظاتش لذت میبرم، یعنی میبردم. چون از بعد این ماجراها ما اینترنتی نداریم که برای انجام کارهامون دور هم جمع بشیم... .نرگس خریده بودم و مست بوی دلبرش بودم که یه صدای آشنا شنیدم ولی بوی نرگس مانع توجهم شد که دوستم گفت این قدر غرق گلت بودی کلا ایگنورم کردی و به خاطر همین چیزها بهم میگن از زندگیم تماما لذت میبرم که با عطر نرگس مست میشم و با بستنی رنگین‌کمونی غرق شادی و فقط خدا میدونه من از حجم چه رنج‌هایی عمیقی گذر کردم و چند جلسه تراپی رفتم تا تماما زیستن با عمق وجودم رو یاد بگیرم و چقدر این من جدید برام دوست داشتنی‌تره... .</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 03:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا امید، آخرین نفس‌هایش را می‌کشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-rcvgdk4mp7bn</link>
                <description>ناراحتم، ترسیدم، غمگینم، امیدم قامتش دو نیمه شده و یه دلم پیش آدمی که دلم داره پیشش گیر میکنه و سربازه گیره و نگرانم که بلایی سرش نیاد و یه دلم پیش تیم دوست داشتنیم که جوون‌های با شهامتی داره و میترسم شهامتشون باعث بشه دیگه نبینمشون و این جمع دور هم جمع نشه.این متن رو با جوهر اشک نوشتم، توی مترو و بی‌مهابا از نگاه مردم، چون الان حال یه ایران بده و گریستن جزو لاینفک امور روزمرمون شده و کاش جای گریستن، شادی داشتیم و جای چک کردن قیمت خوراکی‌های قسطی، قیمت سفرهای مختلف رو چک میکردیم.قرار بود بهم زنگ بزنه سر ساعت خاصی و خاموش بود، فرداش هم خاموش بود و وقتی روشن شد، هر قدر زنگ زدم جوابی نمیداد.توی اون فاصله قلبم هزار راه رفت و هزار سناریو از مرگش توی ذهنم چیدم.مثل امروز صبح که از جلوی پزشکی قانونی رد شدم و زجه‌های مردمم رو دیدم و دلم لرزید برای هم‌تیمی‌هام و بهشون زنگ زدم و وقتی اونم جواب نداد، از بین رفتن بارقه‌های امیدم رو حس کردم.همه‌ی ما همیشه روی یه کشتی سرگردون بودیم و انگار وقتی سرگردونی، عشق و دوستی دوامی نداره.هیچ چیزی دوامی نداره... .</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 18:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ukue8jlcxil3</link>
                <description>نشستم گوشه‌‌ی مترو و به آدمی که دوستم داره و آدمایی که دوستشون ندارم فکر میکنم.پاییز رو پشت سرم جا میزارم و پوستم رو برای زمستون کلفت میکنم که دوام بیارم زمستانی که پاییز پوچی داشته رو. میگم پوچ چون ۸۰ درصد اهدافی که براش چیدم با مشکلی که برای خانوادم، برای خودم و افسردگیم پیش اومد، عملی نشدن.چمیدونم، شاید یه روز به روزای اغلب زهرمار پاییز بگم: یادش بخیر...گریه میکنم و نمیخوام پاییزم رو توی فصل جدیدم وارد کنم.نمیخوام اون حجم تلخی رو بازم بچشم، می‌خوام محدثه‌تر بشم.دخترکی که علی رغم همه چیز، امیدواره به بهبود و دست من امانته تا دستش رو بزارم توی دست خانمی که به اهدافش رسیده...دلم مامانمو میخواد، دلم پیش تیمی که باهاشون پروژه میزنیم گیره، دلم پیش یکی داره گیر میکنه، دلم از پاییز دلگیره، دلم هوس یه زمستون دلپذیر داره.نوشتنم نمیاد، فقط میخوام پشت سرم جا بمونن...</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 20:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاطم وجود من</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-odjwvr4oisxx</link>
                <description>نمیدونم چندشنبه و چندم ماهه.فقط میدونم یک دوره‌ی ابتلای مجدد به افسردگی، طوری از برنامه‌ی شلوغم منو جا انداخت که هر قدر بدوام بهش نمیرسم و اساتیدی که اصطلاحا روانشناسی خوندن هم درکی ازش ندارن و این موجب تعجب منه.استادی که فلسفه خونده از همه بدتر تخریبم کرد به خاطر نبودنم سرکلاسش و موندم پس فایده‌ی دانشش چیه وقتی که کاربردی نداره؟الانم دارم میرم سرکلاسش و نمیدونم واکنشش چیه و فقط میدونم باید به عنوان کارفرمای سمی بهش نگاه کنم، یه فردی که ازش بدم میاد ولی مجبورم تحملش کنم.مامانم خونه نیست و کل خونه رو سیل برداشته. خیلی مضخرفه که شب از محل کارم برمیگردم و مثل همیشه غذای داغ مامان آماده نیست، غذایی که برای خوردنش ناز هم میکردم و الان همونم نمیرسم درست کنم.زندگی مضخرفه اما لعنت بهش که ارزشش داره ادامه بدی. رابطم با زندگی شبیه رابطم با یه اکس سمی شده که باهاش دلبستگی ناسالم داری و میخوای نباشه و در عین حال به هر قیمتی باشهاز رفت و آمد با مترو و سر و کله زدن با راننده‌های اغلب بد عنق اسنپ خستم و دلم ماشین خودمو میخواد و درآمد فعلیم زیادی برای هدفی مثل ماشین خنده‌داره.با کارفرمام برای بار nام به مشکل خوردم، به حدی که زنگ زدم استاد تولید محتوام و یه عالمه غر زدم و گریه کردم و اون فقط گوش کرد. نگفت تقصیر منه، نگفت فلان کارت اشتباه بود، راهکار تصنعی نداد، با تمام وجودش منو شنید و وقتی دید آروم ترم بهترین راه حل ممکن گذاشت جلوی پام.من همیشه توی زندگیم همچین آدمایی رو کم داشتم و آدمای این مدلی زندگیم از انگشتای دستم هم کم‌ترن.به قول صدف، کار همینه و کارفرما همینه. راست میگه. من فعلی هنوز کوچولوام. باید خودمو توی کارم ارتقا بدم که نیاز به کارهای کارمندی‌طور نداشته باشم.۲۱ سالمه و قدر ۲۱ سال خستم که از در و دیوار داره برام میباره.تا قبلی حل نشده، یه داستان جدید شروع میشه، داستان‌هایی که یک سری‌هاش کلا تموم نمیشن.آدمی رو برای بار nام اما بار آخر همیشه از زندگیم حذف کردم که فکر میکردم بدون اون نمیشه و دیدم وقتی حذفش کردم، اصلا یادم رفته چنین آدمی هم بوده و حتی دلتنگ هم نشدم و این برام ترسناکه که بعد حذف آدمکا عین خیالم نیست.چمیدونم، خستم دیگه، بارها باز هم مینویسم ازش چون این روزها حرف‌های زیادی برای گفتن و گوش‌های کمتری برای شنیدن دارم.به چشم‌های زندگی نگاه میکنم. او مصمم و من هم مصمم...می‌گویم: هزاران بار زمین خورده‌ام، برای هزاران بار دیگر هم آماده‌ام...مرا بیشتر بخوانید</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 16:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرم بازار مسگرهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DA%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ludvyy78zl0m</link>
                <description>نشستم توی کتابخونه‌ی دانشگاه، پلی‌لیست محبوبم رو گوش میدم و مینویسم تا بلکه خودم رو پیدا کنم توی این حجم ازدحام و نمیدونم این شلوغی‌ها بهر گم کردن خودمه یا دوباره پیدا شدن؟یه مدت دانشگاه نرفتم و وقتی با روان‌پزشکم راجع به علتش صحبت کردم بهم نامه داد تا موجهش کنم و اون جا بود که فهمیدم حق دارم بنا بر اون دلایلی که توی نامه ذکر شده، مدتی از زندگی مرخصی بگیرم.دو تا شغل مختلف دارم، همزمان دبیر دو تا انجمن متفاوت توی دانشگاهم، دارم دو تا کلاس فوق برنامه میرم که قراره بشن سه تا، یه حجم زیادی دارو دارم که ازشون بیزارم، دارم شغل سوم ایجاد میکنم و به مطالعه زبان و درسم جدی‌تر میپردازم و تنها چیزی که برای زنده موندن مقابل این همه کار بهم جون میده، رویاهای توی سرمه‌.که اگه این رویاها نبودن محدثه‌ای هم وجود نداشت، چرا که خیلی وقت پیش با چیزهایی که از سر گذرونده باید تموم میشد.از حاشیه خستم و زندگیم پر حاشیه‌ترین ریتم رو به خودش گرفته، دوست عزیزم که همه جا با ذوق ازش حرف میزدم به این نتیجه رسیده که چون محتمله ازم خوشش بیاد، میخواد ازم فاصله بگیره و گیج و گنگم که ازش دلخور باشم بابت نبودنش یا ممنون باشم بابت منطقش؟ یا متعجب که چیشد چنین شد؟دلم تعامل حضوری با آدمک‌هارو میخواد و نه براش فرصتی دارم و نه رمقی و نمیدونم سرم رو شلوغ کردم که از تنهاییم فرار کنم یا تنهاییم حاصل شلوغی سرمه؟از ابراز علاقه‌های نصفه نیمه بدم میاد، به اعتقاد من باید مردانه اومد جلو و حرف زد و نهایتا ریجکت شد یا نشد تا اینکه نصفه و نیمه لاس زد و من بیزارم از لاس‌های بی‌هدف و بدون نسبت.دارو ضد افسردگیم داره جواب خوبی میده و دوست دارم جوابش با ثبات باشه چون نیاز دارم دست و پامو جمع کنم برای امتحانات پایان‌ترم چون تمام میان‌ترم‌ها و حتی میان‌ترم اساتید محبوبم رو از دست دادم.گاهی واقعا نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم یا زندگیم با من چیکار میکنه. حس میکنم سوار یه کشتی دارم این طرف و اون طرف میرم و باری به هر جهتم و گوهر مقصودم رو گم کردم.دلم یه چیز خوشحال کننده‌ی با ثبات میخواد، از دوپامین‌های لحظه‌ای خسته شدم و دلم یه مرخصی جانانه میخواد نه از اونایی که از روزای کاریم هم شلوغ‌تره.راستش دلم خیلی چیزا میخواد که نادیده میگیرم و نمیگم تا سوزش قلبم رو حس نکنم از دور بودنشون.تنها چیزی که بهش مطمئنم اینه که میخوام برم، در اولین فرصت ممکن و رفتن پول و مهارت و معدل خوبی نیاز داره و کاش روانم یکم دیگه یاری کنه منو تا بتونم از این ورطه نجات پیدا کنم.کلینیک داره برام مثل یه خونه امن میشه و بالاخره بهش خو گرفتم و خوشحالم بابت وجودش و اون همه جهت جدیدی که به زندگیم داد.چقدر پر و لبریزم از کلمات و چقدر گوشی ندارم برای شنیده شدن و چقدر از گفتنشون به آدمک‌ها خستم.دوست ندارم غرغرو به نظر بیام و وقتی کاری از دستشون برنمیاد چرا اسیرشون کنم؟سرم بازار مسگرهاست و من برای نفس کشیدن به شونه‌های سبک از مسئولیت نیاز دارم، یا حداقل شونه‌ای که قابل تکیه دادن باشه.هر قدر میگذره و بیشتر از قبل از پس خودم بر میام، از شریک روحم بی‌نیازتر میشم و ممکنه به روزی برسم که کلا هیچ‌وقت دلم نخواد شریکی برای روحم داشته باشم.نوشتن رو دوست دارم و نوشتن برای شما رو بیشتر و شاید هزار و یک شب نویسی خودم رو آغاز کنم تا ببینم شب هزارم من زیر سقف کدوم آسمون آبی‌ای دارم براتون می‌نویسم.مرا بیشتر بخوانید</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 16:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرج و مرج</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D9%87%D8%B1%D8%AC-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AC-hnpo67fcntbk</link>
                <description>خانوادم دارن به خاطر من بهای زیادی میدن و پررنگ‌ترین سوال ذهنم اینه که آیا من ارزش این کار رو دارم؟حس میکنم زیادی بودم همیشه، زیادی مهربون، زیادی صمیمی، زیادی دوست، زیادی گرم، زیادی گوش.حتی زیادی ذوق زندگی داشتمروانپزشک تشخیص افسردگی داد و این تیر خلاص بود برای منی که از پذیرفتن این حقیقت فرار میکردم.اما کاش کنار داروی ضد افسردگی، یه دارویی هم برای فکر نکردنم تجویز میکرد.این روزا توی خیالم روزی هزار مرتبه خودم رو به آغوش میگیرم و از آغوشم پرت میکنم پایین.من ترک کردن رو بلد نیستم، پارتنر سابقم اگه ترکم نمی‌کرد، من علی رغم همه چیز ادامه میدادم و این نقطه ضعف منه چون در حال حاضر باید تراپیستم رو ترک کنم چون با فواصل جلساتش روحم کش میاد و مدام تار و پودش گسسته میشه باید یاد بگیرم ترک کردن رو تا بیست و دو جلسه‌ای که با لبخندش جون گرفتم رو فراموش کنم و با تراپیست جدیدم ارتباط بگیرم.تراپیست جدیدم استاد دانشگاهمه و توی کلینیکی که کار میکنم، درمانگره و بهم گفت روان من الان یه کلاف در هم پیچیدست.با نخ‌های گره خورده‌ای شامل کمال‌گرایی، adhd، عدم شفقت به خود، افسردگی و... است.بهش گفتم از کدوم نخ برای باز کردن این کلاف شروع میکنیم و گفت هر کدوم که بیشتر اذیتت میکنه و من حس میکنم همشون پا گذاشتن روی سینم برای له کردن من.نیاز دارم یه مدت تنها باشم چون حضور مردها و علاقشون توی زندگی من جز هرج و مرج چیزی نداشته من واقعی دلش میخواد تنها باشه یه مدتی.عشق قشنگه اما چیزهای قشنگ‌ هم زمان خودشون رو دارن.من دارم تنهایی از پس خودم برمیام و همین کافیه. تنهایی از پس قسطام، از پس غم‌هام از پس تنهایی‌هام، از پس آشفتگی‌ها و سردرگمی‌هام بر میام و میخوام به حدی قوی بشم که آدمک‌ها رو از سر نیاز نخوام.دوست دارم آدمک‌ها چیزی که هستم رو دوست داشته باشن، نه چیزی که میخوان رو و حسن ختام این مطلب رو به خط‌خطی‌های دیروز ذهنم اختصاص میدم:علی رغم قلب ترسیده از عشقم، باز هم دوست دارم عاشق شوم.دوست دارم کسی باشد که اولین برش کیک‌هایی که می‌پزم را برای او نگه دارم.کسی باشد که باران‌ها مانع دیدارمان نشود و مستانه بخندیم و برقصیم زیر بارش ابرها.کسی باشد که قامتش بلند باشد، قامت عشقش را میگویم، به حدی بلند که پذیرای من باشد با تمام چیزی که هستم، نه چیزی که میخواهد باشم.کسی باشد که گیسوانم را به خاطرش کوتاه نکنم و او رج به رج ببافدشان و من خط به خط حافظ و خیام بخوانم برایش.دوست دارم کسی باشد که یه نگه به نگاهش کافی باشد برای دچار شدنم به او و یک هرم نفسش برای دلگرم شدنم به زندگی‌.✍🏻 #خط‌خطی‌های_ذهنممرا بیشتر بخوانید</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 12:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هبوط من.</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D9%85%D9%86-ia29vk7em1ab</link>
                <description>قلمم رو اشک آغشته کردم تا از روزهایی بتویسم که نرگس به دست توی مترو گریه میکنم.دونه‌های اشکم رو صورتم می‌غلتن و من بی محابا از نگاه مردم گریه میکنم.دچار هبوط شدم، سر یک فاجعه‌ای که حتی قابل بیان نیست، یک ماهه زندگی من زیر و رو شده و تمام عادت‌های خوبی که به سختی ایجاد کرده بودم مثل درس خوندن روزانه و روتین یادگیری زبانم به هم خوردن.زندگی منتظر نمی‌مونه بدبختیات که تموم شد، تازه شروع بشه و حین بیچارگی من جریان داشت و الان یه محدثه داریم و یه کوه درس تلنبار شده.به طبع این فاجعه و سفر یهویی که برام پدید آورد، اغلب امتحانات میان ترم و کل روحیم‌ رو از دست دادم.زندگی عاطفیم چالش برانگیزتر از همیشه شده.۵ نفر از دوستان و آشنایانی که اغلبشون علاقه‌ای نسبی بهم داشتن رو حذف کردم و با معدود نفرات باقی مانده هم به چالش خوردم و دلم متعهد بودن میخواد تا درگیر آدمای رهگذر نشم.فشار زیادی روی روانم حس میکنم، انگار که زیر دستگاه پرس باشه و من کوچولوام مقابل این دیو دو سر زندگی‌.دلم یه آغوش برای گریستن و یه شونه برای تکیه دادن میخواد و بله حس میکنم تنهایی ادامه دادن داره جونمو در میاره.فشار انجمن داره روی شونم زیاد میشه و وسط بلبشوی زندگی بهم استرس مضاعف میده.از چک کردن خط کاریم که فقط مسئولین دانشگاه و همکارام و هم‌دانشگاهی‌هام دارن واهمه دارم، میترسم هر آن یه مسئولیت جدید برام بسازن و من برای نفس کشیدن هم خستم.همین دوستای محدودم هم دارم از دست میدم، طبیعی نیست که یک ماه سراغی از آدم گرفته نشه اونم وقتی که میبینن چقدر نیاز به کمک دارم و گاهی باید تنهایی تلخ رو به بودن‌های این مدلی ترجیح بدم.تراپیستم در دسترس نیست، جلساتمون ماهی یکبار و حتی با فاصله بیشتره و در این فاصله روح من دریده میشه و برای همین داروی بیشتری میبلعم برای افزایش تواناییم در راستای بلعیدن زندگی.روح من یه کودکی بود که راه رفتن رو بلد نبود و این قدر که مدام دستش رو گرفت و یهو رها کرد که روحم الان نه ایستادن بلده و نه نشستن.میترسم، گاهی واقعا میترسم از ورق‌های رو نکرده‌ی زندگی چون اندازه ۲۱ سال سنم هم زیادی دیدم ازش و نمیخوام بیشتر از این‌ها متحمل رنج بشم.از احساس تنهایی فرار میکنم به فضای مجازی و حس عدم تنهایی مجازی کجا و حقیقی کجا... .کاش محدثه یاد بگیره تنها بمونه و نترسه از تنها موندن، چرا که در نهایت همه‌ی ما با همان تنهایانیم.</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 09:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویدای درون</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-ilhvzz6xxd5h</link>
                <description>امروز با خودم گفتم کاش یکی بود که باهاش میرفتم انقلاب پینک چاکلت میخوردم ولی کسی نبود و دستگاه کافه هم خرابه و مجبور شدم معجون بخورم.دقیقا توی بازه‌ای که افسردگیم منو بلعیده جلسه‌ی تراپیم رو از دست دادم و میره تا ماه‌های بعدی و آخرش این منم که سرخود دوز داروهاش رو بیشتر میکنه.رفتم توی یه رابطه‌ی یک روزه، یک روز هم رو دیدیم و خوشحال بودیم بابتش، مثل سیندرلا تایم منم محدود بود.من برای عصر بلیت برگشت داشتم و دیگه قرار نیست توی شهر مشترکی باشیم برای با هم بودن و من آدم دیوانه‌ی شیفته‌ی کارا و رفتارای یهویی‌ام.دقیقا روزایی که میخواستم برای چند روز از زندگی مرخص بشم یه مرخصی اجباری به پستم خورد و من خوشحال‌ترین بودم توی اون چند روز محدودی که نه کاری برای انجام و نه درسی برای خوندن داشتم.با آقاجونم رفتم قدم زدم و برام بذر گل‌های بنفش محبوبم رو چید و گفتم قراره یه روز با مرور این خاطره گریه کنم و اگه داروهام نبودن منِ این روزها بدون گریستن تاب نمی‌آورد.۲ روز نخوردمشون و اضطراب و استیصال طوری تحت شعاع قرارم داد که دومینو وار دارم تقاص اون دو روز رو پس میدم.من آدم کارایی یهویی‌ام ولی آدم آدمای رهگذر نیستم، دچار استیصال میشم و بخشی از قلبم با خو گرفتن به این سبک زندگی کدر میشه.من عشقی رو میخوام که پایدار باشه و بتونم برنامه‌های زندگیم رو طبقش بچینم و بله من میتونم همین‌قدر احمق و عاشق باشم که به خاطرش پلن‌های زندگیم رو از نو بچینم.دوست دارم عصری که بعد ۷ ماه بارون اومده این من نباشم که برای خودم گل میخرم، یه نفر برام نرگس بخره و دستای سردم رو با هرم نفسش گرم کنه و من آدم همین توجه‌های کوچولوام.بهش گفته بودم سورمه‌ای بهش میاد و برام لاک سورمه‌ای خرید و اگه سیندرلا نبودم چیز قشنگی میشدیم.دوست داشتم دستم رو بزارم زیر چونم و برای  یه نفر تعریف کنم  دیروز که امتحان میانترم رو فراموش کردم و رفتم کلینیک و وقتی استادم که توی کلینیک کار میکنه هم اومد و با نگاه خندونش گفت خانم محدثه، چرا امتحانتو ندادی و من غرق زمین شدم. دوست داشتم برای یه نفر تعریف کنم دیگه یه کارمند تازه‌کار نیستم و من مصاحبه‌کننده هستم برای استخدام نیروی جدید‌ و دوست داشتم این روزها قلبم لبریز عشق باشه چون عشق علی رغم درمان نبودنش، مسکن خوبیه و قلبم تهی و متروکست این روزها.مرخصی بهم چسبید ولی باعث شد یه کوه کار و درس تلنبار شده داشته باشم که براش نه زمان دارم و نه رمق ولی چه کنیم؟ اگر زندگی موانعی دارد، ما نیز آرزوهایی داریم.نیاز دارم غرق بشم توی خودم تا از پس این حجم زندگی بر بیام و من همیشه آدم ادامه دادن بودم نه آدم کنج خونه گریستن.نه راستش، من گریستم و ادامه دادم.</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 16:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسستن و شکستن پیوسته</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-yiucnnyqovbh</link>
                <description>دلم میخواد برای یه هفته از زندگی کردن انصراف بدم.این روزا تحت فشارهای مختلف کاری، تحصیلی، خانوادگی و شخصی دارم خرد میشم.به حدی توی هیاهو بودم که وقتی امروز بر حسب جبر توی پارک تا یه مقصدی قدم زدم، حس میکردم روحم رهاتر شده‌.هیچوقت فکر نمیکردم دلم برای یه قدم زدن توی پارک تنگ شده باشه.با کارفرماها نمیشه راحت کنار اومد و قطعا هر کاری سختی خودش رو داره، ولی تحمل چالش‌های کاری وقتی که به اندازه کافی داری در هم میشکنی سخت هست.خانواده درگیره و قایق زندگیم داره به حسب این درگیری سوراخ میشه.سوراخی که میتونه موجب غرق شدنم بشه.بابا خستگیم رو میبینه و میگه بعد لیسانست برو، برو تا راحت‌تر پیشرفت کنی و من میدونم هر جایی برم بازهم یه گوشه قلبم درده برای خانوادم و ذهنم همچنان لبریز از هیاهو.من آدم تصمیمات یهویی‌ام و بازم تصمیم یهویی گرفتم و امیدوارم افراد دخیل در اون تصمیم نادمم نکنن، نیاز دارم به این بهانه یکم شبیه جوونای عادی باشم و دغدغه‌های عادی داشته باشم.نیاز دارم بدون مچاله شدن قلبم از فشار درد نفس بکشم ولی ریتم پر فشار زندگیم به قلبم مجال استراحت نمیدن.من دوستای زیادی ندارم و همون تعدادی که گلچین کردم هم در اقصی(؟) نقاط مملکت پراکندن و اونایی که مثل من هوای یه شهر نفس میکشن درگیر زندگی بزرگسالین و بزرگسالی شاید سن تنهایی کافه رفتن‌هاست.دارم تلاش میکنم و تمام مسیرهایی که توش قرار دارم دیر بازدهن و به یه شادی زودبازده برای لبخند عمیق نیاز دارم.حس بدیه که تصور کنی نهایت تلاشت هم کافی نیست.آلن میگه بزرگسالی یعنی شهامت کمک خواستن و من این روزا به کمک نیاز دارم برای تحمل این برهه‌ی پر تنش زندگیم.اما بلد نیستم بگم این روزا برای راحت‌تر نفس کشیدن چقدر به کمک نیاز دارم و دوست دارم این پوسته‌ی سخت رو که فردای کاتش رفت مصاحبه کاری و بلافاصله مشغول به کار شد رو حفظ کنم.من آدم حسودی نیستم ولی تا دلتون بخواد غبطه میخورم به هم‌ سن‌ سال‌هایی که مثل من سر پر دردی ندارن و ذهنشون سودای چنین و چنان بودن نداره.غبطه میخورم به کسی که میتونه با فراغ بال کتابش رو بخونه و تنها تلخی زندگیش، طعم قهوش هست و مثل من قلبش با کافئین دچار تنش نمیشه.دلم یه آغوش میخواد برای گریستن و یه شونه برای تکیه کردن، حس میکنم هر آن ممکنه بلغزم، چون مدت زیادیه که زیر لب تکرار میکنم این زندگی ارزش زیستن ندارد.برای خودم گردنبند نارنگی و گل سرخ میخرم تا طلق شکننده‌ی وجودم رو پیوند بزنم به شیرازه‌ی زندگی و اگه این دلخوشی‌های کوچولو و شیرینی‌های خوشمزه نباشن چطوری میشه تحمل کرد این لحظه‌ها رو؟</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 14:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه‌ی بزرگسالی یک عدد محدثه</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D8%AB%D9%87-xnpqohvuogdz</link>
                <description>این متن را زمانی مینویسم که روی صندلی مترو نشسته‌ام و علیرضا قربانی مثل همیشه قشنگ مینوازد برای روح پرتلاطم من.بیست سالگی حسن ختام زندگی هیجان‌انگیز نوجوانی و کودکی با دغدغه‌های خنده‌دارش و آغاز دوران بزرگسالیست.این روزها علی رغم بیدار بودن همیشگی کودک درونم، از هر زمانی بزرگسال‌ترم. با اختیار خود از خواب اول صبح خویش میزنم تا عادت درس خواندنم را تثبیت کنم، ۷ونیم صبح تا عصر به دانشگاه میروم و از دانشگاه به کلینیک محل کارم روانه میشوم و این روتین اغلب روزهای فصل بیست و یکم زندگی من است.دیگر مانند عنفوان نوجوانی‌ام از کشیده شدن پایم به مسائل جدی خانواده، دلخور نمیشوم و حتی به خود میبالم و سعی میکنم بیش از پیش مرهم و گوش باشم برای پدر و آغوش برای مادر.در حوالی این دوران با انسانی دوست داشتنی هم آشنا شدم، نزدیک بود غرق اقیانوس عمیق زندگی هم شویم و نخواستیم... .دیگر نوجوان نبودیم که فارغ از شرایط، واله‌ی یکدیگر شویم و تحت تاثیر هیجاناتمان دچار التهابات ناشی از عشق شویم.در کل روابط انسانی برایم چالش برانگیزند چون انسانی سخت‌گیر هستم برای ارتباط گرفتن با آدم‌ها و ملاک‌هایم دست و پایم را برای داشتن ارتباطات بسیار، میبندد.یکی از بهترین دوستانم را هم برای بار دوم از دست دادم و زندگی به من آموخته است برای نگه داشتن انسان‌ها تلاش کنم ولی از رفتنشان غافلگیر نشوم... .اگر یک روز به من میگفتند یک روز علی رغم داشتن رمان جدید نویسنده‌ی زرد نویس محبوبت، میگذاریش لب طاقچه تا خاک بخورد و به جایش زبان انگلیسی تمرین میکنی و رمان‌هایی با تم روان‌شناسی می‌خوانی تا بن‌مایه ذهنت را تقویت کنی و کتاب تاریخچه مکاتب را با خودت این ور و آن ور حمل میکنی، شاخ یونیکورنی در می آوردم.سریال‌های ژانر محبوبم مدام آپدیت میشوند و من حتی رمق دیدن یک اپیزودشان را هم ندارم، خوشحالم زمانی که ذوقشان را داشتم رگباری سریال میدیدم.نیاز دارم قهوه بنوشم و قلب خسته‌ام توان تحمل هیچ مقدار کافئینی را ندارد ولی دارم وسوسه میشوم قلب درد ناشی از کافئین را به کاهش بهره‌وری ناشی از خستگی ترجیح دهم، چرا که انبوهی از دوره‌های آموزشی برای تقویت مهارت‌هایم دارم و کمبود وقت برای دیدنشان.این کلمات خیلی رندوم ریسه شدند تا اندکی بلند بلند فکر کنم، چرا که فکر کردن در جوار شما شیرین و خواندن نظراتتان راجع به افکارم، همچو کافئینی مجاز، انرژی بخش جانم است.</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 16:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن و رفتن پیوسته</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-qwwr9xjzt4v9</link>
                <description>این روزها خستم، به حدی که حتی نوشتنم هم نمیاد.مدت زیادیه که میخوام بنویسم اما مجالی برای ابراز و تمایلی به گفتن درباره‌ی این مدت نداشتم.اگر بخوام گزیده گویی کنم، ارتباط عاطفی طولانیم به اتمام رسید و طرف مقابلم شروع کرد به شایعه پراکنی پشت سرم اما:هر کس بد ما به خلق گوید، ما چهره ز غم نمی‌خراشیم.ما خوبی او به خلق گوییم، تا هر دو دروغ گفته باشیم.منتهی زندگیم بعد اون ارتباط درگیر ماجراهای مهم‌تر و جدی‌تر و تاثیر گذارتر شد که فشارش به قلبم آلارم استراحت داد و بله گاهی بزرگسالی اینه که تنهایی وسط روز کاریت بری نوار قلب انجام بدی و سرم بزنی و... بازم برگردی محل کارت.گاهی هم کارفرمای مهربونیت با تماس‌های مداوم از سر نگرانی و پول زدن برات برای مشکل نخوردن حین بیماری، زهر تنهایی رو میگیره.گفتم کارفرما، بله این کاربر شاغل شده و توی کلینیک روان‌شناسی کار می‌کنه، اولین قرارداد و اولین حقوق ماهیانش رو گرفته و خوشحاله بابتش.راستش دارم حقوق ماه دوم هم میگیرم و خبرش از دهن افتاده :))من دانشجوی روان‌شناسیم و قرار داشتن توی این محیط حرفه‌ای برام دلچسب‌تر از هر کار دیگه‌ایه.در راستای اینکه از این ترم من دبیر انجمن روان‌شناسی دانشگاهمون شدم یک سری قرار داد هم بین دانشگاه و کلینیک محل کارم بستم و گمونم به عنوان یه فرد ۲۱ ساله، شبکه ارتباطی خوبی تشکیل دادم.این ترم منظم‌تر میرم دانشگاه، حتی وقتی روز قبلش ۱۰ شب رسیدم خونه از محل کارم و صبح فرداش ساعت ۷ ونیم کلاس دارم.به خودم قول دادم این ترم معدل الف میشم و کتاب هنر درمان اروین یالوم رو برای خودم میخرم.چنل تلگرامی که با عشق از لحظاتم توش مینویسم هزار نفره شد و قلبی قلبیم بابتش.این مدت تمام دوستانم منو توی کپسولی از عشق نگه‌داری کردن که ترک بردارد چینی نازک احساس تنهایی من و الان هم با بغض نوشتمش... .و بله زندگی می‌نوازد و نواختنش الان شدیدا باب میل منه.شاید زین پس هفتگی بنویسم، دلم برای نوشتن و برای شما به تنگ آمده بود عزیزان قلبم... :)</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 20:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت کابوس ناتمام| ۱۲۰ساعت اول</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%B1%DB%B2%DB%B0%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-iwmabymejpws</link>
                <description>از روز اول جنگ، میخوام بنویسم.میخوام تخلیه کنم این حجم بغض و خشم سرکوب شده رو، اما تنهایی از پس این حجم خون‌ریزی برنمیام.گمونم جنگ بیرونی، یک هیچ جلوتر از تخریب جنگ درونیه.بیاید اینجا برون ریزی کنیم کنار هم، چرا که طبق آیین ما، عزای دست جمعی، عروسیه... .روز اولبامداد است، مادر برای اولین بار بدون من قصد سفر دارد.هنوز نرفته بیتابش هستم و خودم را با دیدن ویدیو‌های خوراکی فانتزی یوتوب همراه جوجه‌هایم سرگرم میکنم.به او میگویم، بهمن عضو کانالم شده است و از شوق در کالبد خود نمیگنجم که در جواب میگوید:صدای ممتد انفجار را میشنوی؟متوجه منظورش نمیشوم و سرک میکشم در کانال‌های خبری تلگرام و صدا و سیما.مردم در گروه‌های مختلف خبر از انفجار در شهرشان میدهند و من با دهان باز خیره به شبکه خبر نگاه میکنم که در ساعات پر التهاب اولیه، خبر تکراری انفجار صرفا تهران را منتشر میکند.خواب از چشمانم میپرد، تا دم ظهر از وحشت میگریم.عصر با او تماس میگیرم و میگویم نمیخواهم مرگ جوجه‌هایم را نظاره‌گر باشم.میگویم کل شب داشتم حساب کتاب میکردم کدام درد کم‌تری دارد؟آنها به سوگ من بنشینند و من جوان مرگ شوم ولی داغ‌دار نه و یا برای اینکه داغ مرا نبینند، تا ابد به سوگشان .. دچار شوم؟در ادامه‌ی روز، شیشه‌ها را چسب میزنم و کیف اضطراری فرار از مرگ میچینم و مادر هنوز باور نکرده که جنگ است، میگوید مضطربی.دلم لک میزند برای روز قبل که در این ساعات مشغول هرس کردن برگ گل‌هایم بودم.روز دومباز هم شب هنگام خواب نداشته‌ام، تا دم ظهر که خیالم از شب را به صبح رساندن عزیزانم راحت نشد، به آغوش خواب نرفتم.میخواستم بروم او را بببینم.ببلعم هوایی که در آن با هم نفس میکشیم ولی طبق معمول ترسیدم و نرفتم.زندگی هیچ‌گاه برای آدم‌های ترسو مناسب نیست.ظهر مادر و جوجه‌ها از منزل خارج شدند و من را با افکارم تنها گذاشتند.یک اپیزود از سریال محبوبم دیدم، غذای خوشمزه خوردم و برای لحظاتی چند، زندگی عادی را لمس کردم.امتحانم لغو نشده بود و با تمرکز دست و پا شکسته، شروع کردم به درس‌خواندن در پارت‌های ۱۵ دقیقه‌ای.خبر آمد که امتحان لغو شده و برای آرامش موقت رفتم قدم بزنم که صداها محصورم کردند... .روز سومهمچنان شب‌ها خواب ندارم و گودی زیر چشمانم گویای حال نزارم هستند.شب‌ها از اعضای خانواده‌ام در خواب، عکس میگیرم مبادا آخرین عکس‌هایی باشد که میتوانم از آن‌ها داشته باشم.کمی پول نقد سیو میکنم برای روز مبادا و آتشینم از خشم اینکه پدر و مادر جدی نمیگیرند وضع اصفناکمان را.شیرینی میخوریم دور هم و در حال تایپ کردن جمله: این روزها عمیقا لحظاتم را زندگی میکنم مبادا آخرین لحظاتم باشند، انفجار در نزدیک‌ترین نقطه به خانه‌ام‌ رخ می‌دهد.خرد و خراب، جوجه‌ها را میسپارم که مادرم فراری دهد و خود کوله به دست، با زانو‌های لرزان و کمری که از شدت شوک، همان لحظه به درد پریود دچار شد، ۴طبقه را از وحشت گیر کردن در آسانسور حین انفجار، با پاهایم طی می‌کنم.هر چه میگذرد نمی‌آیند بیرون و با ترس به خانه میروم و میبینم دارند لباس مهمانی می‌پوشند برای فرار و من همچنان زیر فشارها تنها هستم... .تا نیمه شب از وحشت انفجارهای احتمالی به منزل نمی‌رویم.کتاب صوتی میگذارم برای جوجه‌هایم و برایشان بستنی میخرم و همچنان زیر فشار تنها خرد میشوم.روز چهارماو می‌گوید بیا ببینمت، شاید دیدار بعدی‌مان موکول شود به ماه‌های بعد و میگویم نمیتوانم خانواده‌ای را تنها بگذارم که حین انفجار، لباس پلوخوری تن میزنند.پناه میبرم به کارهای خانه.لباس ضروری بر میدارم و کابینت‌ها رو فرو میریزم و خود را از زیر آوار وسایلش درونشان، پیدا میکنم.خود خموده‌ و رنجورم‌را، خودی که چند روز است خواب ندارد و تنش رعشه‌های مداوم‌ دارد... .روز پنجماو در ایستگاه منتظرم ماند و نرفتم، قرار بود از من قول همیشگی بودن بخواهد و من حتی زنده ماندنم هم دست خودم نیست، چه رسد به عهد دائم.وطن را تهدید کرده‌اند، گفته‌اند آخر هفته رَب و رُبّمان را به هم میدوزند و ما ترسیده‌تر از آنیم که جدی نگیریم.کیف مسافرت می‌بندم.موقع بستن کوله‌ام مردد بودم کدام وسیله را بردارم.حجم وسایل ضروری، فضایی برای یادگاری‌هایم نگه نداشته بود.گل‌هایی که پشت هر کدام کلی داستان نهفته، کتاب‌هایی که جایزه‌ انجام کارهای چالش‌برانگیز زندگیم بودند، شیشه‌های رنگی که درونشان گل‌های خشک نگه میداشتم، ماژیک‌هایی که جوجه برایم خرید و... جا ماندند.فقط توانستم نامه‌هایی که او و دوستانم برایم نوشته بودند و ماگم را بردارم.راست میگفتند، نامه همه چیز است... .ما رفتیم، بدون آنکه او را ببینم... .در کوپه‌ی قطار، بعد از چندین شب به خوابی آسوده فرو رفتم، با صدای جیغ از خواب پریدم و از وحشت انفجار لرزیدم.انفجار نبود، تن بی‌جان من ترسیده شده بود و صرفا صدای کودک یک خانواده بی‌ادب بود که رهایش کرده بودند نیمه شب خواب را بر مسافران حرام کند.با مامور قطار در میان گذاشتم و با تذکری آرامش نمود. آنها توانستند آرامش کنند، صرفا نخواسته بودند.مادر بیدار شد و مرا که بین در بودم ندید در کوپه را محکم کوبید و کوبیدن همانا و سوت کشیدن سرم، همانا.عصبی شدم و جیغ کشیدم و پناه بردم به او.اسرائیل یک موشک به بخش ادب مغز من پرتاپ کرده و تا دیروقت کنار او، فحش زشت دادم به زمین و زمان،چشمان گردش را آن‌طرف صفحه موبایلش تصور کردم و ریز خندیدم.ادامه دارد... .</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 17:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول، خانه‌ی امن من🩵</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-ba8mhudmshzg</link>
                <description>اولین آشنایی من با ویرگول، برمیگرده به سال ۱۴۰۱ که خیلی اتفاقی چشمم به پست تولد ۱۸ سالگی یه آقایی خورد و کامنت‌هایی که گرفته بود و صمیمیت فضا ترغیبم کرد که خودم هم یه حساب کاربری بسازم و بنویسم.اوایل با اسم مستعار رها فعالیت میکردم و میترسیدم از دنیای واقعی کسی مطالبم رو بخونه.میتونم بگم اوایل زمانی که من وارد این سایت شدم، دوره‌ی اوج فعالیت و شکوفایی سایت بود. قبل از ماجراهای شهریور۱۴۰۱🖤وقتی وارد سایت شدم، به افسردگی مبتلا بودم که بنا به شرایط، مدت مدیدی هم طول کشید. این طور وقت‌ها ارتباط گرفتن با آدم‌ها در دنیای واقعی سخت‌ترین کار دنیاست و انزوای خود خواستم به دلیل کنکور، فضای اندکم رو هم به خودش اختصاص داد.بعد از سه مرتبه حذف اکانت شروع کردم به نوشتن از چیزهایی که دوستشون داشتم و به اشتراک گذاشتنشون  با بقیه هم جزو دغدغه‌ها و علایق شخصیم بود.تا اینکه یه روز، یه تماس دوست داشتنی از جانب ویرگول باهام گرفته شد و این سری موضوع پستم توسط عوامل سایت گرفته شد. هنوز بالا و پایین پریدنم از شدت ذوق و حس ناشی از دیده شدن به عنوان یه نویسنده رو یادمه... .مگه غیر از اینه که ساکنین یه خونه، اصلی‌ترین نمایانگر فضای اون خونه هستن؟من اینجا با امن‌ترین، دوست داشتنی‌ترین و عزیزترین آدم‌های زندگیم آشنا شدم.با آدم‌های زیادی من جمله: یلدای روشن خوش‌ذوق، رهام شاعرپیشه، حدیث توانمند، روان‌نویس دوست داشتنی، آیرین آتشین، آتنای عزیزم و دست اندازی که اندازه‌ی سپردن چالش‌هفته‌ها به من اعتماد داشت و پیشنهاد داد من آغازگر سلسله پست‌های روز مادر باشم، آشنا شدم.و یک سری دوست عزیز که هنوزم نزدیک‌ترین‌ها به قلب من هستن و به ترتیب زمان آشنایی‌مون، دوست دارم قدردان حضورشون باشم... .یلدامن با یلدا توی کامنت‌های اعضای مجله مرکب آشنا شدم. دختر خوش‌ذوقی که من رو با کوچ عزیزم آشنا کردو جهت‌های جدیدی به زندگیم داد و خیلی اتفاقی متوجه شدیم توی یه محله زندگی میکنیم و برهه‌ی قابل توجهی از کنکور تیره و تارم با حضورش توی کتابخونه، میز کناری من، اون تایم‌هایی که با هم ناهار و بستنی میخوردیم، خریدمون برای تولد خواهرم و... رو شیرین کرد.به عبارتی اون قند روزهای تلخ من بود :)فرجانههرمیون گرنجری که شیرین‌ترین لبخند دنیا رو زده بود عکس پروفایلش بود و در وهله‌ی اول، همین عکس علاقه‌ی مشترکمون رو هویدا کرد و سلسه کامنت‌های شیرینمون رو شروع کرد :) از یه جایی به بعد آدرس ایمیلش رو گرفتم چون حس میکردم باید بیشتر با این دختر خوش‌‌رنگ‌ و لعاب و زرد ویرگول آشنا بشم... . هنوز طعم کامنت‌های قشنگموم زیر دندونم گیر کرده :)اون شبی که توی کانالم خوندی استرس کنکور رو دارم و نیمه شب باهام بهم زنگ زدی و این قدر باهام صحبت کردی تا دل بی‌قرارم، قرار گرفت. آرامش شدی برای من... .مارینامارینای مودب و ریزبین من... یادمه بعد از کنکورم اولین کاری که کردم ایمیل زدن به مارینا بود. این قدر که این دختر به نظرم خاص و دوست داشتنی بود و به دلیل تنگی وقت، نتونسته بودم باهاش زمان صرف کنم.هر زمان و با هر حسی هم که بهم میدی، تمام اصول نگارشی رو بلا استثنا رعایت میکنی :)تحت هر شرایطی،اول صبح، آخر شب و... منطقی‌ترین مشاوره‌های دنیا رو بهم میدی و همیشه مه مغزم توی گرمای جنوبی قلبت، محو میشه... :)غزالهعزیز خوش‌‌رنگ‌ و با احساس من که جبر زمانه، نزاشت احساساتت فقط وقف لحظات شادی بشه... غم تلخه ولی خوندنش با قلم تو، خون میشه و می‌ره توی رگ‌هام بس که زیبا قلمی تو...توی یه گروه با هم درس میخوندیم و جزو خاطرات محبوب منی... .میتونم با تو بدون قید و بند کلی غر بزنم از عالم و آدم و حض کنم از جهان ذهنی مشابهمون نسبت به آدم‌ها.هنوز ذوق ناشی از بسته‌ی قشنگ تولدی که برام فرستادی رو با دیدن کتاب‌ها و هایلایتر قشنگم حس میکنم :)حیف که هنوز نتونستیم همزمان توی شهر دانشگاهت باشیم تا بتونم ببینمت... .صدفتو نوری...  این قدر روشنی که تا رسیدم به اسمت بغضم گرفت... .اون شبی که فرجانه بهم زنگ زد، تو رو به بهم معرفی کرد تا علایق تحصیلیم رو بیشتر برام شرح بدی... میتونستی صرفا رشتت رو معرفی کنی و بری، ولی تو یه دختر عادی نبودی، تو یه روانشناس درون داری که از هیچ چیزی سطحی رد نمیشه... . روشن کردی روزهای من رو فانوس روزهای تیره‌ی من... .اگه هنوزم گل‌هارو دوست دارم و گوشه‌ی اتاقم یه گلخونه‌ی کوچک دارم به خاطر اینه که بهم گفتی برای خودم گل بخرم تا مراقبت از خودمو یاد بگیرم. تو از دورترین مسافت، نزدیک‌ترین نگاه رو به من داری دورترین نزدیک من... .به طرز معجزه‌ آسایی توی تیره‌ترین احوالاتم یه بسته‌ی قشنگ و نامه‌های دلپذیرت مهمون قلبم شدن و پل ارتباطی من و رواندرمانگر خودم شدی... . نور بودی و بهم فرصت نور شدن دادی... :)اولین برخورد من با تو، پست قشنگی بود که از دوران کنکورت منتشر کردی و به حدی تحت تاثیر قرارم داد که بعد چندین ماه مجددا وارد حساب ویرگولم شدم تا برات کامنت بزارم... .یادته فراموش کرده بودم ترمیم معدل ثبت نام کنم و تاریخ بلیت برگشتم باهاش همخوانی نداشت و رفتی مدرسه‌ی دخترونه تا انجامش بدی؟ =)راهنمایی‌های حاصل از تجربت توی زمینه های شغلی و تحصیلی، اینکه تا میخوام یه کتابی رو معرفی کنم تا با هم بخونیمش و تو از قبل خوندیش و خلاصش رو هم نوشتی، اصرارت به پشت کنکور نموندنم، دانشجوی رشته‌ی مورد علاقم شدن، اینکه هر بار میبینی حالم بده، حتی اگه محل کارت باشی یا دانشگاهت باهام تماس میگیری و...خاطرات قشنگ و دوست داشتنی ما توی چند خط محدود جا نمیگیره ولی قول بده باهم برای بار هزارم، مرورشون کنیم :)به پایان آمد این پست و ویرگول، همچنان باقیست...ممنونم بابت فراهم کردن بستری که توی اون میشه با چنین آدم‌های عزیزی آشنا شد...</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 01:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی سال ۱۴۰۴ + صفحاتی از بولت ژورنال من</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-yzoegwsip5hq</link>
                <description>دوباره خط پایان سال از راه رسید و من با یه کوله پشتی دیگه اومدم تا بخشی از کتاب زندگیمون رو باهم مرور کنیم :)اسم سال ۱۴۰۳ رو خروج از ناحیه‌ی امنم گذاشته بودم که بله، تنهایی رفتم سفر، دانشجو شدم، با آدم‌های دوست‌داشتنی‌ای آشنا شدم، کارهایی کردم که قبلا توی تصورمم نمی‌گنجید و...اما جدای همه‌ی اینا، تاس زندگی طوری ریخت که منِ فعلی و آینده‌ی پیش روم به هیچ عنوان شبیه الگویی که از کودکی توی ذهنم دیکته شده بود نیست ولی در این لحظه میتونه بگه عاشق مسیر پیش روش هستش...خب، بریم سراغ اصل مطلب:۱. فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۱۴۰۳ بگذارید و با خود به سال ۱۴۰۴ببرید، تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟. ادامه دادن. دل به بستن به امید. تلاش برای جلب تمرکزم روی زندگی خودم. تلاش برای دوست داشتن خودم. شهامت دنبال علایقم رفتن. حرکت در جهت منفعت بلند مدت. ارتباطم با دوستانم. توجه به شادی‌های هر چند کوچک.... تلاش برای درک خودمکوله پشتی سال ۱۴۰۳ من۲.برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۱۴۰۳ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.. پیش‌داوری. دست کم گرفتن خود. یک دل نبودن. عدم مدیریت زمان. عدم تعادل هیجانات. ترس. کمال‌گرایی. بدون برنامه خرج کردن. اولویت قرار دادن دیگری. نیمه کاره رها کردن اهداف و برنامه‌ها. تاثیر پذیری افراطی از دیگران. عذاب دادن خودم برای اشتباهات کوچک و قابل جبران. بی‌خیالی در اموری که باید. مشغول بودن دائمی. عمل‌گرا نبودنکوله پشتی سال ۱۴۰۲ من۳. فرض کنید در پایان سال ۱۴۰۴ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟. پربازده بودن. برنامه‌مندی. عمل‌گرایی. پیگیر امور واجب . کار عمیق. غرق نشدن در عمق زندگی. انعطاف در افکار و برنامه‌ریزی‌‌ها. پیروی از قانون ۲۰_۸۰ . مدیریت توجه. متمرکز. جا نزدن. سواد عاطفی. سواد مالی. عدم تعلل. تداوم در مسیر اهدافتعریف بولت ژورنال به نظر من: برنامه ریزی معطف و خلاقانه توی قلب یه دفتر، به صورت مینیمال یا رنگی‌رنگیه و چیزی که من رو جذب این سبک برنامه ریزی کرد صفحات جذابش بودن و دقیقا جزئیات همون‌ صفحات من رو از پیگیری همچین سبکی ترسوند، چون میترسیدم تسلیم کمالگراییم بشم و رهاش کنم.نمونه‌ای از صفحات تقویم، ماه‌نگار، ردیاب فیلم و کتاب بولت ژورنال مننمونه‌ای از صفحات بولت ژورنال منتا اینکه با نردیشمی آشنا شدم. خالق این سایت، خانم نجاری یعنی مترجم کتاب برنامه ریزی به سبک بولت ژورنال هستن و توی سایت و صفحه یوتوبشون میتونید آموزش انواع بولت ژورنال تحصیلی و روزمره رو ببینید.به قول نردیشمی برای شروع فقط یه دفتر و قلم هم کافیه و نیازی به ابزارهای مختلف نیست.یه فهرست از مواردی که نیاز دارید تهیه کنید و بر اساس اون ترتیب صفتحاتتون رو بچینید.به عنوان مثال ترتیبی که من چیدم به این صورت هست:. اهداف ۳۰ سالگی. اهداف سال پیش رو. فهرست اقلام مورد نیاز و کارهایی که باید انجام بشن. ردیاب ثبت کتاب‌هایی که طی سال خونده میشن . +مهارت‌هایی که یاد میگیرم. ردیاب ثبت فیلم و سریال‌هایی که میبینم. فهرست عاداتی که باید حذف و اضافه بشن. تقویم سالانه برای ثبت مناسبات مهم هر ماه. ماه‌نگار(اهداف، مهارت‌ها، ردیاب عادات و...). صفحه‌ی ثبت مخارج و بودجه و.... لیست برنامه‌ی های روزانهامیدوارم این سبک برنامه‌ریزی براتون کاربردی باشه و بی‌نهایت مشتاقم تا کوله‌پشتی شمارو هم بخونم.</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 11:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمیخته‌ای از پراکنده‌جات ذهن من</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-ics84i5rzfxo</link>
                <description>این روزها تحت فشارم، روحم تحت جراحیه اما من به عامل این درد، عادت کردم و همین میشه که هر ازگاهی از ادامه‌ی جراحی سَر باز میکنم.دارم سعی میکنم خودم رو دوست داشته باشم و این دوست داشتن رو در حد اعتدال نگه دارم که جزو سخت‌ترین کارهای دنیاست، وقتی یه مدت چشمت رو روی یه موجود دوست داشتنی بستی و ناگهان چشمت بهش میفته، مدیریت شفقت نسبت بهش کار سختیه.در ستایش رنگ سبزاما یه جاهایی هم هست، ما جلوی بقیه با خودمون مهربونیم و میرسیم، جلوی بقیه استایل خوبی داریم تا بگیم به خودمون اهمیت میدیم، غذای خوبی میخوریم که بگیم سلامتیمون مهمه، کتاب‌های جذابی معرفی میکنم که بگیم ارتقای ذهنی برام مهمه چون خودم برای خودم مهمم، اما توی اون اتاق ذهنت که تنها میشی، آخرهای شب قبل خوابت اون منِ درونت رو تنها گیر میاری و تا میتوته بازخواستش می‌کنی.یه وقت‌هایی این قدر بهش فشار میاری و استانداردهای عجیب و غریبی براش میچینی که جای گوش کردن به حرفت، اونم مثل خودت باهات لج میکنه و تو میمونی و حس ناتوانی.آدم‌هایی که عمیقا دوستشون دارم از عمق علاقم به رشته تحصیلیم مطلع هستن و در عین حال میدونن چقدر دارم سعی میکنم در عین پرستارخوبی بودن برای روحم، دانشجوی خوبی باشم.در ستایش رنگ سبزیه جایی توی اتاق درمان مطرح شد که تصور کن ظرف قشنگ مامانتو شکستی، واسه اینکه مامانت متوجهش نشه کلی کارهای خوب براش میکنی و مامانت بابت این‌‌ کارها کلی ازت تعریف میکنه اما تو ته قلبت میگی چه فایده؟ من که اون ظرفه رو شکستم!برای من این طور بود که حواس خودمو با کارهایی مثل انجمن‌دانشجویی، نماینده دروس مختلف شدن و کارهای این مدلی مشغول میکردم و ته همشون به خودم میگفتم چه فایده؟ اما نهایتا ظرف شکسته‌ی خودمو پیدا کردم و دارم کینتوسوگیش می‌کنم، دارم سعی میکنم از اول بسازمش و بهش نگاه مهربانانه‌تری داشته باشم...ظرف شکسته‌ی شما چیه؟پررنگ‌ترین مزیت تراپی رفتن از نظر من، صرفه جویی توی زمانه...تو شاید بالاخره با کلی کتاب و پادکست و... احوالاتت رو بهبود بدی اما این فرایند کلی طول میکشه و طی اون کلی فرصت پیشرفت شغلی، تحصیلی و ایجاد ارتباطات مفید جدید رو از دست میدی و حتی اون‌ دستاوردهایی که داشتی هم در معرض خطر نابودی قرار میگیره.اما با مراجعه به یه روانشناس خوب، چنین فرایند طولانی، پر پیچ و خم و لبریز از سردرگمی‌ای به یه خط صاف تبدیل میشه و توی برهه زمانی کم‌تری بهبود پیدا میکنی‌...در ستایش رنگ سبزو خب تا زمانی که وارد اتاق درمان نشی و فرایند اعتماد کردن به تراپیستت شکل نگیره تا بتونی عمیق‌ترین ابعاد وجودت که فقط خودت ازش خبر داری رو باهاش درمیون بگذاری پیش کسی که نه تنها قضاوتت نمیکنه و حتی کمکت میکنه تا خودت هم این عادت رو کنار بگذاری، متوجه نمیشی چه سال‌های مهمی از زندگیت رو با تعلل توی این تصمیم مهم از دست دادی...این هم فراموش نکنید که اگه حامی خوبی برای دیگران هستید و راه‌حل‌های خوبی در مشکلات مختلف بهشون ارائه میدید، لزوما به این معنا نیست که میتونید برای خودتون هم همین قدر همه‌چیز تمام باشید، چون ما به تاریک‌ترین نقاط ذهنمون اِشراف داریم و برای درگیر نشدن توی اون نقاط، خودمون رو گول میزنیم تا حتی بهشون نپردازیم، چه برسه به حل کردنش...این فرار‌ها تا یه جایی جواب میده و زمانی متوجه شدت ماجرا میشید که میبنید الگوهای رفتاری تکرایی در رابطه با کارها و روابط مختلف، اعمال میکنید...با خودتون توی یه خلوتِ دلپذیر و دنج زمان صرف کنید و ببینید آیا به تنهایی از پسشون برمیاید و شروع کنید به مطالعه راجع بهش یا اینکه میخواید بهبودتون کامل‌تر باشه و میخواید از یه روانشناس معتبر کمک بگیرید؟پ‌ن۱: ویرگول تغییرات قابل توجهی کرده که گیراییش رو دوچندان کرده و این قابل تحسینه.پ‌ن۲: حال و احوال دل شما چطوره؟ روزهاتون ابریه یا آبی پاستِلی؟</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 21:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک من گل شود و گل شکفد از گل من</title>
                <link>https://virgool.io/@AnneShirley/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-ltxdpmzyyzkw</link>
                <description>سلام محدثهزندگی غیرقابل پیش‌بینیه، مگه نه؟یه گوشه چشمش اینکه داری توی دانشگاهی درس میخونی که حوزه کنکورت بود، همون کنکوری که این قدر گلوله‌برفش توی برف زندگیت غلطید و غلطید تا به یه بهمن عظیم بدل شد.ولی چیکار کنم؟ دوستش دارم، اون لحظاتی که استادمون از تجربیاتش توی اتاق درمان می‌گفت و حس می‌کردم دارم یه کتاب روانشناسی جذاب رو میخونم و اون برقی که موقع ارائه نظراتم توی چشم‌هاشون میدیدم.اوهوم، تحسین شدن رو دوست دارم، این همه ناله کردیم، یه بار هم ذوق کنیم!داشتم فکر می‌کردم بیام چی بنویسم که کلی اتفاق خوب از ذهنم گذشت، چیزهایی که قبل نوشتنم، برام این قدر عیان و دستاوردگونه نبودن...داروهام رو ترک کردم، فقط یه داروی تمرکز باقی مونده که به زودی با اون هم وداع ابدی می‌کنم.با کودک درونم توی اتاق درمان روبرو شدم و به زخم‌هاش بوسه زدم، در آغوش گرفتم اون دخترکوچولوی قوی و دوست داشتنیم رو...یادمه حتی دوران کودکیم هم، پوسته سختی داشتم، زمانیکه دوست صمیمیم ترکم کرد و جلوش خونسرد رفتار کردم و در خفا حتی دور از چشم مامان، کلی اشک ریختم برای خاطرات مشترکمون.دارم سعی میکنم دستاورد بسازم برای خودم تا عزلت نشینی دوران کنکور رو از ذهنم بشوره و کدریش رو به آب نیمه زلال تبدیل کنه، نیمه زلال چون که میخوام یه بخشی از تجارب اون دوران توی قلبم بمونن.دیگه از رانندگی نمیترسم و پیشرفت هم داشتم، قدم به قدم و به مرور... اگه چیدمان جلسات تمرینم دست خودم بود، خیلی بهتر هم میشدم.دیشب بد خواب شدم، هر وقت شوک میشم تا صبح خوابم نمیبره و صبح که باید میرفتم دانشگاه، گرایش شدیدی به موندن زیر سنگر نرمم داشتم اما یادم افتاد توی صفحه اهداف این ترمم در بولت ژورنال تحصیلیم، چه چیزهایی نوشتم و همون چند جمله، منو بیدار کردن و روانه کردن به سمت اون محیط جدید.باید سبک زندگیم رو نظم ببخشم، اما بایدی وجود نداره، مگر زمانی که این عدم تناسب خواب، بیداری و تغذیه، بهم آسیبی بزنه.یه طورهایی فرمون‌ خیلی‌چیزها دست خودم قرار گرفته و از اون حالت پادگان محور کنکور خارج شده، برای همین رانندگی رو دوست دارم، چون فرمون ماشین دست منه و هر جهتی دلم بخواد، روانش می‌کنم.فرمان زندگی شما دست کدوم آرزوی بعید یا ممکنتون قرار داره؟</description>
                <category>اینجا کسیست پنهان</category>
                <author>اینجا کسیست پنهان</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 21:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>