<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنه^^</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anne_shirley</link>
        <description>[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1743841/avatar/0zfG9H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنه^^</title>
            <link>https://virgool.io/@Anne_shirley</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-nurqzmlzksuq</link>
                <description>شهرزادِ مامان!روزت مبارک:)دلم می‌خواهد بدانی که امروز بیش از آن‌که به خودم فکر کنم؛ در یاد تو بودم. همین شد که تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم و روزت را تبریک بگویم.به این فکر می‌کنم که چقدر خوب می‌شود که اگر زمانی که این نامه را به تو می‌دهم همراه با آن یک کتاب هم به تو هدیه بدهم. هنوز نمی‌دانم چه کتابی اما اگر داری این نامه را می‌خوانی احتمالا نامه را در دست راستت گرفته‌ای و کتابی که در کنارش به تو داده‌ام را با دست چپت نگه داشته‌ای. شاید هم برعکس. به هر حال تو حالا می‌دانی که چه کتابی را انتخاب کرده‌ام.می‌دانم که گاهی اوقات دختر بودن انگار سخت‌ترین کار ممکن است و رفتارهایی که می‌بینی و حرف‌هایی که می‌شنوی تو را آزار می‌دهد. به هیچ کدام از آن‌ها توجهی نکن. هیچ کس حق ندارد به تو بگوید که چگونه رفتار کنی، چگونه حرف بزنی و چگونه بخندی. اگر دلت می‌خواهد بلند بلند حرف بزن و از ته دل بخند. از دختر بودن لذت ببر.نگذار هیچ کس به تو بگوید که از پس کاری بر نمی‌آیی و چون دختری نمی‌توانی این کارها را انجام بدهی. دختر‌ها می‌توانند از پس هر کاری که پسرها انجام می‌دهند و حتی بیشتر از آن بر بیایند.خودت را دست کم نگیر و برای رسیدن به آرزوهایت تلاش کن. هدفت هر چیزی که باشد از تو حمایت خواهم کرد و قول می‌دهم که تا روزی که زنده‌ام؛ نمی‌گذارم هیچ کس، تو و رویاهایت را مسخره کند.اینکه نامه‌ای می‌نویسم که حتی نمی‌دانم چند سال بعد به دستت خواهد رسید به نظر دیوانگی محض است. اما می‌نویسم تا بگویم که تو را بی آن که ببینم دوست دارم و می‌دانم که به محض دیدن و در آغوش گرفتنت عشق دوباره سر تا پایم را فرا خواهد گرفت.برایت شادی، مهربانی، سلامتی و امید آرزو می‌کنم و امیدوارم که از تک تک ثانیه‌های زندگی‌ات لذت ببری.از طرف مامان که تو را بی‌اندازه دوست دارد:)1405/1/30</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 04:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زودپز پر از بخار</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%BE%D8%B2-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B1-ynjn6tocsuzb</link>
                <description>شاید در این برهه از زمان چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌دهد، احساساتم باشد. احساساتی که تقریبا هیچ وقت نمی‌توانم کنترلشان کنم و باعث می‌شود که ناگهان وسط یک بحث جدی، بغض گره خورده در گلویم بشکند و نتوانم به صحبت کردن ادامه بدهم. این موضوع باعث می‌شود احساس ضعف کنم. باعث می‌شود فکر کنم آن‌قدر ضعیفم که حتی نمی‌توانم خودم را کنترل کنم؛ چه برسد به کنترل کردن شرایط اطرافم. ته قلبم به اندازه‌ی یک نخود کوچک غم گلوله شده. این جور مواقع انگار غم نخودی‌ام را از شب قبل توی آب گذاشته‌اند که خیس بخورد و آب زیر پوستش رفته و دارد کم کم بزرگ می‌شود. گوشه‌ای می‌نشینم و آن‌قدر اشک می‌ریزم که غم نخودی خیس‌خورده‌ام دوباره خشک و کوچک شود. اگر هم بخواهم جلوی اشک‌ها و لرزیدن صدایم را بگیرم، تبدیل می‌شوم به یک زودپز که پر از بخار است و انگار هر آن ممکن است منفجر شود. جوش می‌آورم و داد می‌زنم. سر و صدا می‌کنم و باز هم نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم. اگر می‌توانستم این روزها احساساتم را حذف می‌کردم تا بتوانم راحت‌تر زندگی کنم و برای هر اتفاق کوچک و بزرگی اشک نریزم و خشمگین نشوم.1405/1/9</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تو می‌خواهم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-bnzvhrowxzmc</link>
                <description>شهرزادِ مامان!از تو می‌خواهم که دوام بیاوری. هر چقدر هم که جهان با تو سر ناسازگاری داشته باشد، دست از تلاش نکشی. برای خودت و رویاهایت بجنگی و تسلیم سختی‌ها نشوی.از تو می‌خواهم که با احساساتت نجنگی و اجازه بدهی گاهی هم آن‌ها مسیر رو به رویت را به تو نشان بدهند. گاهی منطق را کنار بگذار و با قلبت تصمیم بگیر.از تو می‌خواهم که بپذیری هیچ چیز همیشگی نیست. چه خوب و چه بد می‌گذرد و می‌رود. نه به خوبی‌ها دل ببند و نه از بدی‌ها برنج.از تو می‌خواهم که در لحظه زندگی کنی. نه پشیمان گذشته باش و نه نگران آینده. از حال لذت ببر زیرا تنها چیزی است که داری.از تو می‌خواهم که بنویسی. چه در قالب نامه، چه در قالب داستان و چه به شکل جملات ساده و روزمره. نوشتن به تو کمک می‌کند که از یاد نبری و از یاد نروی.از تو می‌خواهم که به غریبه‌ها لبخند بزنی. گاهی تنها چیزی که لازم است تا یک نفر را از قعر ناامیدی و افسردگی بیرون بکشد؛ یک لبخند ساده است. چیزی که اغلب یادمان می‌رود و آن را از دیگران دریغ می‌کنیم.از تو می‌خواهم که اول فکر کنی و بعد به زبان بیاوری. برای خودم هم سخت است؛ اما کلمات گاهی اوقات از شمشیر هم برنده‌ترند. پس مواظب باش که با آن‌ها کسی را آزار ندهی.از تو می‌خواهم که صبور باشی. اتفاقات خوب برای کسانی می‌افتد که به اندازه‌ی کافی صبورند و دست از تلاش بر نمی‌دارند.از تو می‌خواهم که خودت را باور داشته باشی، از باورهایت دفاع کنی و ارز‌ش‌هایت را به خاطر هیچ کس زیر پا نگذاری.1404/8/21</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 05:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-zr4qhs58qmum</link>
                <description>«حقیقتی که وقتی پذیرفتم به خودم نزدیک‌تر شدم»وقتی پذیرفتم که زود عصبی می‌شم و خب بخشیش به خاطر رفتار خانوادمه و نباید هر بار اینو به عنوان یه بهانه بیان کنم و تصمیم به تغییر نگیرم چون توی خانواده‌ای هستم که خیلی زود عصبانی می‌شن و صداشون رو بالا می‌برن. این نباید دلیلی برای تغییر نکردن باشه. مگه آدم‌های دیگه‌ای که توی خانوادمون نیستن چه گناهی دارن که من بخوام به دلیل بزرگ شدن توی یه خونه با جو متشنج سر اونا فریاد بزنم و خشمم رو سر اونا خالی کنم.وقتی پذیرفتم که برای پذیرفته شدن نباید خودم رو تغییر بدم و مطابق میل اونا بشم. این رو زمانی فهمیدم که این کارو انجام دادم و دیدم حتی با انجام این همه کار برای تغییر باز هم من رو ترک کردن و نپذیرفتن. قبول کردن این موضوع خیلی سخت بود اما حالا بیشتر با خودم کنار میام.وقتی پذیرفتم که عجیب و غریب بودن چیز بدی نیست. ممکنه رفتارهات برای خیلی‌ها عجیب باشه اما مهم اینه که تو همین طوری خوشحالی و از زندگی لذت می‌بری. تو فقط یه بار زندگی می‌کنی و احمقانه‌ترین کار اینه که جوری زندگی کنی که خودت دوست نداری.آدما تحت هر شرایطی پشت سرت حرف می‌زنن و قضاوتت می‌کنن. هر کاری هم که انجام بدی باز هم یه ایراد پیدا می‌کنن. حتی اگه با همه مهربون باشی می‌گن احمقه! به همه کمک کنی می‌گن بیکاره! به آدما لبخند بزنی و سعی کنی خوشحالشون کنی می‌گن دیوونه است! تو هیچ موقع نمی‌تونی همه رو راضی نگه داری. پس اون جوری زندگی کن که خودت دوست داری.گاهی وقت‌ها باید یه مدت سختی بکشی. سختی نمک زندگیه. زیادیش اذیت کننده است و کمش غذای زندگیت رو بی‌مزه می‌کنه. به قول ایرج طهماسب ما داستان‌هایی که شخصیت اصلی توش بیشتر اذیت می‌شه رو بیشتر دوست داریم. اصلا زندگی و داستانی که توش سختی نباشه شنیدنی نیست. قصه‌ها با فراز و فرود قشنگن. آسونی بعد از سختی‌هاست که لذت بخشه. سختی‌ها رو بپذیر و سعی کن در کنار اونا از زندگیت لذت ببری. از کوچک‌ترین چیزای زندگیت:)1405/1/16</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:44:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم را کم دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bifzvzvlcjjf</link>
                <description>راستش به این روزها که فکر می‌کنم، می‌بینم که پذیرش تمام شدن‌ها برایم سخت است. نمی‌توانم چشمم را روی همه‌ی خاطراتم ببندم و با خودم بگویم: «ببین! همه چی تموم شده! بی‌خیال شو!» بی‌خیال شدن برایم سخت است. فراموش کردن برایم سخت است. در لحظه زندگی کردن آن‌هم وقتی که هر چیز کوچکی می‌تواند مرا پرت کند وسط دریای عمیق خاطرات تلخ، سخت است. کنترل احساساتم را از دست داده‌ام و یکهو می‌زنم زیر گریه. زود خشمگین می‌شوم و داد می‌زنم و حرف‌هایی می‌زنم که زود از گفتن آن‌ها پشیمان می‌شوم. برای شاد بودن به هر سمت چنگ می‌اندازم تا شاید طناب پوسیده‌ی امیدم را دوباره پیدا کنم و محکم در دست بگیرم و سعی کنم خودم را بالا بکشم. کتاب می‌خوانم، موسیقی گوش می‌کنم، می‌نویسم و باز هم می‌نویسم تا شاید بین واژه‌ها، نت‌ها و یا شعرها خودم را پیدا کنم؛ اما انگار یک جایی وسط سیاهی‌ها نشسته‌ام، زانو‌هایم را بغل کرده‌ام و تنهای تنها اشک می‌ریزم. این روزها بیشتر از همه خودم را کم دارم. خودِ خودم را...1405/1/8</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایت آرزو نمی‌کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-tcetiq1eq5tt</link>
                <description>شهرزادِ مامان!برایت آرزو نمی‌کنم که هرگز شکست نخوری؛ بلکه آرزو می‌کنم که بعد از هر شکست، بتوانی دوباره بلند شوی و تلاش کنی.برایت آرزو نمی‌کنم که همیشه شاد باشی؛ بلکه آرزو می‌کنم که بعد از غم، بتوانی دوباره لبخند بزنی.برایت آرزو نمی‌کنم که هیچ موقع دلتنگ نشوی؛ بلکه آرزو می‌کنم که بتوانی احساساتت را لمس کنی و یاد بگیری با آن‌ها زندگی کنی.برایت آرزو نمی‌کنم که از دست ندهی؛ بلکه آرزو می‌کنم که بتوانی با سوگ از دست دادن کنار بیایی و دوباره به دست آوری.برایت آرزو نمی‌کنم که تنها نشوی؛ بلکه آرزو می‌کنم که تنهایی‌ات را دوست داشته باشی و از آن لذت ببری.برایت آرزو نمی‌کنم که عاشق شوی؛ بلکه آرزو می‌کنم که به هیچ کس نفرت نورزی. تنفر بیشتر از همه ساز خودت را ناکوک می‌کند.برایت آرزو نمی‌کنم که بیمار نشوی؛ بلکه آرزو می‌کنم که بعد از به دست آوردن سلامتی‌ات، قدردان آن باشی.برایت آرزو نمی‌کنم که در تاریکی‌ها گم نشوی؛ بلکه آرزو می‌کنم که در دل تاریکی، نور را پیدا کنی.۱۴۰۴/۷/۲۶</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 17:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لابد دیوانه‌ام دیگر!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-x8nrs27taplb</link>
                <description>راستش بعضی روزها انگار هیچ چیز برای نوشتن و تعریف کردن ندارم. بگذار راحت باشم. خودم باشم. اصلا بگذار هذیان بگویم. قلمم را رها کنم تا هر طور دلش می‌خواهد واژه‌ها را کنار هم بچیند. افسار کمال گرایی را از دور گردن قلمم باز می‌کنم و آزادش می‌کنم. اصلا دلم می‌خواهد تکراری بنویسم. بعضی اوقات لذت بعضی کارها در تکرارشان است. نمی‌خواهم خط‌ها را بشمارم یا با خودم تکرار کنم که حداقل باید یک صفحه را با کلماتت پر کنی. می‌خواهم از نوشتن لذت ببرم. حتی از نوشتن چیزهای آزار دهنده. مثل لذت خاراندن زخمی که زیر ناخن‌هایت حس بد و همزمان خوبی دارد. اگر خیال دارم که روزی نویسنده شوم دلم می‌خواهد نوشتن را نه مثل یک وظیفه که شبیه استراحت ببینم. آدم‌ها از وظایفشان می‌گریزند. دیگر از گریختن از نوشتن خسته شده‌ام. چرا می‌گریزم؟ از دست خودم می‌گریزم. از دست خودم فرار می‌کنم که مرا مجبور می‌کند در چهارچوب ذهنم بنویسم. واقعی بنویسم. خیال بافی نکنم. اصلا دلم می‌خواهد یک جمله و یک فعل را بارها و بارها تکرار کنم بدون این فکر که باید جایگزینی برای فعلی که چند بار در متنم از آن استفاده کرده‌ام پیدا کنم. می‌نویسم. می‌نویسم. هر چقدر دلم بخواهد می‌نویسم. بگذار کلماتم روی کاغذ باریدن بگیرند. بگذار چایی کنار دستم یخ کند. اگر نوشتن را رها کنم باز هم آهوی گریزپای درونم فرار می‌کند و دیگر مگر جوهر خشک شده‌ی قلم ذهنم با ها کردن گرم می‌شود؟ می‌نویسم و جملات قبل را نمی‌خوانم. به این فکر نمی‌کنم که این جمله را همین چند سطر بالاتر به همین گونه یا به گونه‌ای دیگر نوشته‌ام. می‌نویسم و باز هم می‌نویسم. می‌نویسم و سعی می‌کنم به این موضوع فکر نکنم که دست خطم کم کم دارد می‌شود مثل مته‌ای که مغزم را سوراخ می‎‌کند. دارد می‌رود روی مخم. سعی می‌کنم به این موضوع توجه نکنم که بعضی از جملاتی که دارم می‌نویسم از نظر علائم نگارشی و دستور زبان مشکل دارند. هذیان می‌گویم دیگر. مثل همیشه... دیوانه‌ام! خودم هم می‌دانم. دیوانه‌ام و انگار دارم به خودم تلقین می‌کنم که نیستم. آخر مگر می‌شود آدمی که برای کسی که تا به حال ندیده نامه می‌نویسد دیوانه نباشد؟ آخر مگر می‌شود کسی که ساعت‌ها یک گوشه می‌نشیند، برای خودش خیال می‌بافد و با خودش حرف می‌زند دیوانه نباشد؟ لابد دیوانه‌ام دیگر! دیوانه...!1405/1/23</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بی‌رحم واقعی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-vac0ma7mhcan</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!احساس می‌کنم دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارم. اگر نوشتن را هم از من بگیرند نابود می‌شوم. راستش فکر می‌کنم دارم یکی از عجیب‌ترین بخش‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم. حس می‌کنم هر لحظه ممکن است زانوهایم زیر بار این فشار طاقت فرسا خم شود و زمین بخورم. مثل ماهی کوچک قرمزی شده‌ام که بیرون از آب افتاده و با تمام توان تلاش می‌کند و دست و پا می‌زند تا حتی شده یک قطره آب به آبشش‌هایش برساند.وقتی می‌نویسم، یا بهتر بگویم؛ وقتی برای تو می‌نویسم دیگر انگار همه چیز آن‌قدر عجیب و سخت که به نظر می‌رسید نیست و تا حدی خودم توی سرم به آن‌ها بال و پر داده‌ام و ترسناک‌تر از آن‌چه که بودند تصورشان کرده‌ام. با این حال هنوز هم سخت و غم انگیزند.واقعیت را هیچ وقت نمی‌شود تغییر داد و هیچ چیز آن‌طور که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. قهوه‌ات را فراموش می‌کنی و سرد می‌شود. درست در بدترین زمان ممکن خوابت می‌برد. کلمات را نمی‌توانی به شکل مد نظرت کنار هم بچینی. کسی را که دوست داری نمی‌توانی ببینی و با این حال هزار بار با کسی که از او نفرت داری رو به رو می‌شوی. توی عکس‌ها خوب نمی‌افتی و وسیله‌ها درست همان زمان که باید به درد بخورند، خراب می‌شوند. لباس مورد علاقه‌ات لکه می‌شود. دوست‌هایت ترکت می‌کنند. کتاب‌هایی که با تک تک کلماتشان زندگی می‌کردی تمام می‌شوند. آدم‌ها بدون شنیدن حرف‌هایت قضاوتت می‌کنند. ذوق می‌کنی، انتظار می‌کشی و بعد همه چیز برعکس اتفاق می‌افتد. با خودت فکر می‌کنی که مگر قرار نبود رویاهایمان به واقعیت بپیوندند و بعد به یاد می‌آوری که این، یک داستان خیالی که در انتهای آن، آدم‌ها تا آخر عمر و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند نیست. و این زندگی واقعی است. زندگی بی‌رحم واقعی...1405/1/14</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ عزیز!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-zyxgrflrfjqv</link>
                <description>من اگه تو انیمه‌ها بودم:)منِ عزیز!این نامه را کسی برایت می‌نویسد که چند سال پیش در همان‌جایی بود که اکنون تو ایستاده‌ای. از اینجا که منم تا آنجا که تویی، فاصله فقط چند سال نیست؛ بلکه فاصله‌ی ما تجربه‌هایی است که داشته‌ام، شکست‌هایی است که خورده‌ام و اشک‌هایی است که ریخته‌ام. خودت را دوست داشته باش و برای پذیرفته شدن به هر دری نزن. مطابق میل بقیه تغییر نکن؛ زیرا ناگهان می‌بینی که از خودِ واقعیت، کیلومترها فاصله گرفته‌ای و پیدا کردن دوباره‌ی او، روزها و هفته‌ها و شاید هم ماه‌ها زمان می‌برد. کوه باش و دل نبند! چرا که تا سال‌ها بعد یک نگاه، یک جمله و یا یک لبخند کافی است تا روزهایی را برایت زنده کند که سعی در فراموش کردنشان داشتی. همان‌هایی که حالا دوست خود می‌پنداری، روزی تو را ترک خواهند گفت و رهایت می‌کنند؛ انگار که هیچ‌گاه در میان صفحات کتاب زندگی‌شان، شانه به شانه و در کنار هم گام برنداشتید. تو اما آن‌ها را از یاد نمی‌بری و این بیش از همه چیز تو را آزار می‌دهد؛ که ای کاش من هم اندکی سنگدل بودم. از تک تک لحظاتت لذت ببر و هنگام شادی خودت را با این فکر که شادی محدود است و به زودی غم جایش را خواهد گرفت، آزار نده. احساساتت را لمس کن و آن‌ها را پشت یک نقاب لبخند پنهان نکن. اگر کسی به تو آسیب زد و یا با رفتارش دلت را چرکین کرد؛ با او صحبت کن و غمی را که در گلدان قلبت کاشته، به او نشان بده. اگر این کار را انجام ندهی؛ در آن گلدان کینه می‌روید و خشم جوانه می‌زند. روزهایی می‌آید که از گذشته و اشتباهاتت پشیمانی و برای آینده و انتخاب‌هایت نگرانی. تنها بگذار و بگذر. تو حرف زدن را دوست داری و در هر لحظه یک خیال تازه می‌بافی. خودت را دوست داشته باش و به خاطر حرف دیگران به رویاهایت شک نکن. ممکن است گاهی آن‌قدر غمگین باشی که حتی نتوانی آن را مخفی کنی. به خودت اجازه‌ی استراحت کردن و غصه خوردن بده و بگذار تا زمان همه چیز را حل کند. تو نمی‌توانی با حماقت بجنگی. کسی که نخواهد بفهمد، نمی‌فهمد و سعی و تلاش تو برای اینکه حقیقت را درک کند و بپذیرد، بی‌فایده است و تنها وقتت را تلف خواهد کرد. دست یاری به سمت دیگران دراز کن و تا می‌توانی روی لب‌ها گل لبخند بکار. بیشتر از همه برای خودت، سلامت روانت و شادی‌ات وقت بگذار و کارهایی را انجام بده که از آن‌ها لذت می‌بری. با خودت مهربان باش و او را بابت اشتباهاتش ببخش. دنیا جای زیبایی نیست؛ اما ارزش زندگی کردن را دارد...1405/1/10</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستش دلم می‌خواست...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kakwyfgvxtlo</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!عیدت مبارک! راستش دلم می‌خواست سال را در کنار تو تحویل کنم. درست لحظه‌ی تحویل سال به چشمانت نگاه کنم و دستانت را در دست بگیرم و عید را اول از همه به تو تبریک بگویم.این شب‌ها با پدرم برای تمرین رانندگی بیرون می‌روم. راستش دلم می‌خواست به جای او، تو در کنارم می‌نشستی و به آرامی می‌گفتی که سرعتم را کمتر کنم و مراقب باشم. می‌دانم که تو مثل او برای هر اشتباه کوچک من، صدایت را بالا نمی‌بری و به زمین و زمان گیر نمی‌دهی.چند شب پیش دفترم را برداشتم، برای خودم چایی ریختم و رفتم روی سکوی حیاط طبقه‌ی بالا نشستم. صدای شجریان توی گوشم می‌پیچید و باز از تو می‌نوشتم. راستش دلم می‌خواست در آن لحظات تو در کنارم بودی و به جای نوشتن، با تو حرف می‌زدم و برایت چای بهار نارنج می‌ریختم.این مدت کتاب‌های زیادی خوانده‌ام. راستش دلم می‌خواست تو در کنارم بودی تا برایت از آن کتاب‌ها می‌گفتم. از اینکه چقدر دوستشان دارم و یا اینکه آن‌قدر که از آن تعریف می‌کردند جالب نبود. تو خوب می‌دانی که من چقدر از حرف زدن در مورد کتاب‌ها و نقد کردن آن‌ها لذت می‌برم.راستش دلم خیلی چیزها را می‌خواست. در کنار تو...۱۴۰۵/۱/۳</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورت می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ar0a7y3ryx7e</link>
                <description>شهرزادِ مامان!حالا که دارم این نامه را برایت می‌نویسم در نخستین ساعات نخستین روز سال یک هزار و چهارصد و پنج روی تخت کنج اتاقم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. به تو و آرزوهایت. تو و رویاهایت. این روزها ما در جای عجیبی از تاریخ ایستاده‌ایم. سال نو را با اشک آغاز کردیم و امید داشتیم که آینده‌ی شادی در انتظارمان باشد. سال گذشته پر بود از اتفاقات تلخی که هر کدام به تنهایی می‌توانست ما را از پا درآورد. اما حالا اینجاییم و هنوز نفس می‌کشیم. ما در میانه‌ی یک جنگ تمام عیار سال را تحویل کردیم و آرزوی مشترک همه‌ی ما بهتر شدن اوضاع برای کشورمان بود. این جنگ آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر کرده است. شب‌ها در خیابان جمع می‌شوند تا از جنگ داخلی و فتنه‌ی دشمن جلوگیری کنند. دشمن؟ چه واژه‌ی عجیبی! چرا که آن‌ها که قربانی نقشه‌های دشمن می‌شوند و فریب حرف‌هایش را می‌خورند از خودمان‌اند. از همین خاک و با همین زبان. بسیاری از آن‌ها کسانی هستند که تمام حرف‌هایشان، چیزهایی است که رسانه و فضای مجازی به خوردشان داده است. این فضای مجازی انگار قوه‌ی تفکر را از آن‌ها گرفته و آن‌ها هر چه را می‌شنوند باور می‌کنند. آن‌ها حتی از همین دشمن انتظار کمک داشتند و برای حمله‌ی آن‌ها به کشورمان لحظه شماری می‌کردند. حتی معتقد بودند که آن‌ها قرار است فقط کسانی را بکشند که سیاسی‌اند و با مردم عادی کاری ندارند. در همان روز اول جنگ دشمن یک مدرسه‌ی دخترانه را مورد هدف قرار داد و صدها کودک بی‌گناه را به شهادت رساند. با این حال آن‌ها هنوز حرف‌هایی می‌زنند که اگر بشنوی آنقدر تعجب می‌کنی که نمی‌دانی چه باید بگویی. اصلا چه می‌توانی بگویی وقتی گوش‌هایشان را گرفته‌اند و هلهله می‌کنند تا صدایت به گوششان نرسد؟ حتی اگر بتوانی صدایت را به گوششان برسانی هم نمی‌توانی به فکر کردن وادارشان کنی. چنین جماعت عجیبی‌اند این گروه از مردم! باورت می‌شود؟شهرزاد عزیزم!نمی‌دانم کی این نامه را می‌خوانی اما از تو می‌خواهم بعد از شنیدن هر حرفی خوب به آن فکر کنی و به راحتی هر دیدگاهی را نپذیری. فکر کن و منطقی نتیجه بگیر و بعد جهت درست را انتخاب کن. حتی اگر با اکثریت مخالف بودی اما از باورت مطمئن بودی؛ مواظب باش حرف‌ها و توهین‌هایشان پایت را نلغزاند.مراقبت کن!از طرف مامان که تو را بی‌اندازه دوست دارد:)۱۴۰۵/۱/۱</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-juwopknlfogp-juwopknlfogp</link>
                <description>روزی می‌رسد که جوان‌ها می‌نشینند و گوش می‌دهند به روایت بازمانده‌های این روزگار تلخ. و احساس می‌کنند که داستان ما تکرار همه‌ی داستان‌هایی است که شب‌های بلند خوانده‌اند و با ناباوری کلماتش را زیر لب تکرار کرده‌اند.روزی می‌رسد که هیچ کس داستان ما و روزگار ما را باور نمی‌کند. و ما نیز چند ورقی می‌شویم از تاریخی که پشت در می‌گذارند تا باد آن را باز نکند.هیچ کس باور نخواهد کرد که چگونه از بین همین مردم، کسانی بودند که بر لبه‌ی تیغه‌ی حماقت قدم بر می‌داشتند و از بزرگ‌ترین دشمن‌مان، انتظار کمک داشتند.سختی، آدم‌ها را محک می‌زند و تازه می‌فهمیم که هر که بیگانه نیست؛ شاید که دوست هم نباشد. می‌شناسیم و این گونه شناسایی‌ها، بیشتر از مرگ انسان را زیر خاک می‌کند.و ذلت، هدیه‌ی رایگان پناه جستن از بیگانگان است. باید باور کرد که هیچ کس جز خودمان، ما را مدد نخواهد کرد.فصل حکومت اخبار است. اخبار تلخی که سایه‌ی سنگینش را بر پیکر بی‌روح ما انداخته و چنگال‌های تیز خون‌آلودش را در کالبد نیمه‌جان ما فرو می‌برد.اخبار مرگ کودکانی که هرگز دوام محدود شادی‌هایشان را باور نمی‌کردند و مرگ برای آن‌ها سوغاتی‌ای بود که تنها به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌رسید.زنی زیر لب لالایی می‌خواند و مردی برای گریستن به خانه می‌رود.ما از مجرمین روزگارمان نبودیم؛ اما به قصاص گناهی که مرتکب نشدیم، بارها و بارها سوزانده شدیم...۱۴۰۴/۱۲/۹</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 11:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش قهوه بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gzjmurgaaicg</link>
                <description>کلاسورم از دستم افتاد و تمام برگه‌هاش پخش شد وسط اتاق. تمام نکته‌ها و خلاصه‌هایی که نوشته بودم. تمام تست‌هایی که زده بودم و نکته‌هاشون رو توی کلاسورم نوشته بودم. تمام تلاش‌هام و تمام شب بیداری‌هام پخش شد کف زمین.نشستم رو زمین. کلاسورمو که برعکس افتاده بود برگردوندم و شروع کردم به جمع کردن و مرتب کردن برگه‌ها. برگه‌ها رو روی هم چیدم و بغض کردم. نکته‌ها و خلاصه‌ها رو مرتب کردم و چشمام پر از اشک شد. درس‌ها و فصل‌ها و گفتار‌ها و بخش‌ها رو از هم جدا کردم و بغضم ترکید.برگه‌ها رو همون‌جا گذاشتم و تکیه دادم به دیوار اتاق. زانوهامو بغل کردم و برای خودم گریه کردم.کاش من برگه‌های کلاسورم بودم که وقتی به هم می‌ریختم، یکی مرتب و آرومم می‌کرد.روی گوشه‌ی برگه‌های چرک نویسم رد قهوه مونده. کاش من قهوه بودم. تلخ و دوست داشتنی و اثرگذار. که حتی وقتی تموم می‌شدم هم یه ردی از خودم به جا می‌ذاشتم.راستی راستی کاش قهوه بودم.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 22:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌شه از درس خوندن لذت برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ks00tvwnkhw9</link>
                <description>می‌دونین چرا محتواهای آنباکسینگ پرطرفداره و آدم‌ها رو جذب می‌کنه؟چون نمی‌دونن چی در انتظارشونه و قراره چی ببینن. این سوپرایز شدن به آدم‌ها دوپامین زیادی می‌ده.حالا چطور می‌تونیم از این قضیه برای جذاب‌تر کردن درس خوندن استفاده کنیم؟ما می‌تونیم دو تا لیست از تفریح‌ها و کارهایی که می‌شه تو تایم استراحت انجام داد درست کنیم.یه لیست از تفریحاتی که توی زمان کوتاه‌تری انجام می‌شن و می‌شه بین پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل چند تا حرکت کششی، نوشیدن چای یا قهوه و...و یه لیست از تفریحاتی که زمان طولانی‌تری می‌خوان و می‌شه آخر شب بعد از اتمام پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل یه قسمت سریال، چند صفحه کتاب غیردرسی و...هر کدوم از این تفریحات رو روی یه تیکه کاغذ می‌نویسیم و تا می‌کنیم. بعد از هر پارت مطالعاتی (که بهتره برای خودتون شرط بذارین که مثلا نباید کمتر از یک ساعت باشه) یه کاغذ از لیست اول برمی‌داریم و در نهایت آخر شب هم (اینم می‌تونین یه شرط بذارین که مثلا نباید زیر هشت ساعت باشه) یه کاغذ از لیست دوم.اینکه نمی‌دونی قراره تو تایم استراحتت چی کار کنی، یه حالت سوپرایزی پیدا می‌کنه که باعث می‌شه بیشتر بتونی پشت میز بشینی و ذهنت فعال باشه چون منتظر اینه که ببینه چی در انتظارشه.و اینجوری می‌تونی از درس خوندن بیشتر لذت ببری.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب؟ تعریف کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AE%D8%A8-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%86-ogdiv4ioodmp</link>
                <description>بهم نگاه کرد و گفت:« خب؟ تعریف کن...»- چیو؟- هر چی دوست داری.- هر چی؟ابروهاشو بالا انداخت و با خنده گفت:« مگه چی گفتم که انقدر تعجب کردی؟»سرمو پایین انداختم:« آخه همیشه بهم گفتن زیاد حرف می‌زنم. بهم گفتن باید بیشتر سکوت کنم و اجازه بدم بقیه حرف بزنن. گفتن نیاز نیست انقدر همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم و بهتره سریع‌تر تمومش کنم.»دستش رو مشت کرد و زیر چونش گذاشت:« من بهت گوش می‌کنم. می‌خوام همه چیو مو به مو و با جزئیات برام تعریف کنی. هر چیزی که توی ذهنت اومد رو بگو و از هیچی چشم پوشی نکن.»- واقعا؟- واقعا!- ... گفتم:« تو حتی حاضر نیستی حرفامو بشنوی! اون وقت من ازت توقع دارم که درکم کنی!» بعد اون گفت...- خب؟ چی گفت؟- ...- چرا ساکت شدی؟- دارم زیادی حرف می‌زنم؟ خستت کردم؟- نه! اصلا! تعریف کن.لبخند زدم و ادامه دادم:« بعد اون گفت...»دستامو روی میز گذاشتم و گفتم:« همین دیگه...»- ازت یه خواهشی دارم. لطفا هیچ موقع خودت رو محدود نکن. به حرفای اونا اهمیت نده و سعی نکن خودت رو به خاطر اونا تغییر بدی. تو همین‌جوری که هستی دوست داشتنی‌ای. لازم نیست جلوی خودت رو بگیری. از به زبون آوردن افکارت نترس و خودت باش. خودِ خودت...بهش نگاه کردم و لبخند زدم.- خانوم؟ خانوم؟ ببخشید؟سرم رو برگردوندم:« بله؟»- می‌خواستم ببینم اگه منتظر کسی نیستین صندلی رو به روتون رو بردارم. سر میزمون صندلی کم داریم.آهی کشیدم و گفتم:« نه... منتظر کسی نیستم...»</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 01:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چیزای خوب فکر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-g2rznnyqskkz</link>
                <description>ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده‌اید، آیا نمی‌شود راه کوتاه تری در پیش بگیرید؟ قبل از اینکه دل‌هایمان فرتوت شود؟آقای بمرانی عزیز!دلم لک زده برای گوش کردن به پادکست رختکن بازنده‌ها. نشسته‌ام رو به روی لپ تاپ، انگشتانم را در هم گره کرده‌ام و هی با خودم تکرار می‌کنم:« تو رو خدا! تو رو خدا! تو رو خدا بازش کن!»و بعد که می‌بینم هیچ جوره باز نمی‌شود، بلند بلند می‌گویم:« خدا لعنتشون کنه! خدا لعنتشون کنه! خدا لعنتشون کنه!»خودم هم نمی‌دانم دقیقا دارم چه کسی را لعنت می‌کنم؛ ولی امروز شاید بیشتر از هزار بار گفته‌ام:« خدا لعنتشون کنه!»به آهنگ &quot;به چیزای خوب فکر کن&quot; گوش می‌کنم:به چیزای خوب فکر کن/ اگه دستمون بسته است/ اگه دلمون شکسته است/ این روزا...به چیزای خوب فکر کن/ اگه راهی نمونده/ تکیه گاهی نمونده/ تو دنیا...زیر لب می‌گویم:« چه چیزهای خوبی آقای بمرانی عزیز؟ به چه فکر کنم؟»جوابم را نمی‌دهید و ادامه می‌دهید:ولی تو به چیزای خوب فکر کن/ که ما زنده‌ایم به امید/ زنده‌ایم به رویا/ به فردا...به چیزای خوب فکر کن/ که چاره‌ای نداریم/ باید دووم بیاریم/ همین جا...حق با شماست. ما به امید زنده‌ایم. به امید اینکه شاید بهترین روزمان نگذشته باشد. به امید اینکه شاید یک نفر بیاید که بتوانیم سرمان را روی شانه‌هایش بگذاریم، دو چشم ترمان را روی هم بگذاریم و از حال بدمان شکوه کنیم. به امید اینکه شاید قهرمانی در کار باشد.اما راستش را بخواهید این روزها بیشتر از همیشه می‌روم توی خودم. تنهای تنها از میان روز و شب می‌گذرم. می‌دوم و می‌دوم و به صحرایی می‌رسم که نمک است و نمک‌زار.ترجیح می‌دهم توی رویاهایم بمانم و توی رویاهایم بمیرم. توی خیالاتم زندگی قشنگ‌تر است. چون در واقعیت زندگی و توی این دنیای گنده‌ی بی‌رحم خوشگل، هر روز که می‌گذرد بیشتر گیجم. شاید هم شبیه انبار خیس باروتم.آقای بمرانی عزیز! آدم‌ها فقط توی خیالات شاد و آزاد و مثل پرنده‌ها توی باد هستند. آدم‌های توی این شهر همه مسافرند. چمدون‌هاشون رو بستند و همیشه حاضرند.به خودم قول داده بودم این سال برای من سال گذشتن‌ها و رفتن‌های پیوسته باشد. شاید تنها کاری که از دستم بر می‌آید ، این است که بگذرم و بروم. کمتر فکر کنم و سعی کنم توی مسیرم بمانم و بین امواج پرتلاطم دریای اخبار گیر نکنم؛ بلکه بگذرم و بروم.تا شاید یک روزی بالاخره اون اتفاق لعنتی بیوفته و ما ببریم...1404/10/20</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 02:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو حتی نمی‌دانی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-mlh1hvricqed</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!تو حتی نمی‌دانی که چگونه دوستت دارم. تو حتی نمی‌دانی که چه شب‌ها با فکر تو خوابم برده. تو حتی نمی‌دانی که در تمام خیال‌های روز و شبم حضور داری. نمی‌دانی که چطور گوشه‌ای از خیالم را گرفته‌ای و رهایم نمی‌کنی. نمی‌دانی که حالا هم که می‌دانم این اتفاق‌های خیالی، همگی غیرممکنند؛ نمی‌توانم تو را از ذهنم بیرون کنم.تو نمی‌دانی که چطور روحم را لمس کردی که هنوز رد انگشتانت بر ساحل خیالم مانده. شاید موج‌های دریای زمان، بالاخره روزی شن‌های خیال مرا زیر و رو کنند و رد انگشتان تو را محو کنند.تو نمی‌دانی چندین بار در خیالاتم رو به روی من نشسته‌ای و من هنگام نوشیدن قهوه، از روزم برایت گفته‌ام، درد و دل کرده‌ام و در آغوش خیالی‌ات اشک ریخته‌ام.تو نمی‌دانی چند بار برایت چای بهار نارنج دم کرده‌ام و لیوان چای بی‌آنکه لب‌های تو را روی تنش احساس کند، یخ کرده است.تو نمی‌دانی چندین بار زیر آسمان تیره‌ی شب نشسته‌ام و ستاره‌ها مرا یاد برق چشمان تو انداخته‌اند. با ماه سخن گفتم که شاید حرف‌هایم را به گوش تو برسانند. به قاصدک‌ها سپردم برایم از تو خبر بیاورند. به آسمان نگاه کرده و تصور کردم که تو هم در همان لحظه چشم‌هایت را به آسمان دوخته‌ای.تو نمی‌دانی و شاید هرگز نفهمی که چگونه دوستت دارم...</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 00:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعطاف پذیر باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-iybcwwiwekwx</link>
                <description>انعطاف پذیر باش!این که اهدافمون رو جدی بگیریم و تمام تلاشمون رو برای رسیدن بهشون انجام بدیم، خیلی خوبه؛ اما معمولا وقتی یک مقصدی داریم، فقط یه راه برای رسیدن بهش وجود نداره. اگر یه راهی به بن بست ختم شد، احتمالا می‌شه راه‌های دیگه‌ای هم پیدا کرد.آدم‌ها برای رسیدن به اهداف مشترک یه مسیر مشخص رو نمی‌رن. یه فرمول مشخص برای موفقیت وجود نداره.ملموس‌ترین نمونه همین کنکوره. همه یه تعداد تست، ساعت مطالعه و ساعت خواب بیداری مشابه ندارن. ممکنه من با یه استاد بهتر درسو بفهمم و یه نفر دیگه نتونه با اون ارتباط بگیره. ممکنه من ترجیح بدم شب بیدار بمونم و درس بخونم و یه نفر دیگه صبح زود بیدار شدن براش بهتر باشه.تمام این‌ها طبیعیه. چون آدم‌ها با هم متفاوتن و طبیعیه که مسیر رسیدن به هدفشون هم با هم متفاوت باشه. اول از همه باید این رو بپذیری و سعی نکنی همش دنبال این باشی که بقیه چه جوری موفق شدن. خوندن زندگی‌نامه و مسیری که افراد موفق تو زندگیشون طی کردن بد نیست؛ اما باید خودت هم مسیر خودت رو پیدا کنی و داستان خودت رو بسازی.می‌تونی چیزهایی رو از مسیر دیگران الهام بگیری و توی مسیر خودت ازشون استفاده کنی. مهم اینه که بفهمی چی  برای تو جواب میده و چی جواب نمیده.خیلی به خودت سخت نگیر و زمان‌هایی رو به استراحت و یا انجام کارایی که دوست داری اختصاص بده. این باعث میشه که توی مسیر فرسوده نشی. ما ربات نیستیم و نمی‌تونیم بدون انجام دادن کارهایی که حالمون رو بهتر کنه، یه مسیر مشخص و طولانی رو طی کنیم.جف بزوس می‌گه:«به نظر من می‌توانیم درباره‌ی چشم اندازها و اهدافمان سرسخت باشیم؛ اما باید درباره‌ی جزئیات نحوه‌ی رسیدن به آنها با انعطاف پذیری عمل کنیم.»</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 07:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>One day at a time</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/one-day-at-a-time-fmvezmgyxihp</link>
                <description>One day at a timeاین اصطلاح یعنی زندگی رو قدم به قدم پیش ببریم و فقط روی امروز تمرکز کنیم، نه اینکه همه‌ی مشکلات و نگرانی‌های آینده رو یک جا روی دوشمون بذاریم. به زبون خیلی ساده: فعلا فقط امروز رو مدیریت کن. فردا خودش میاد.مهمه که تلاش کنیم هر روز حداقل یه قدم کوچیک برای رفتن به سمت هدفمون برداریم. ممکنه اون قدم از نظرمون بی‌اهمیت باشه؛ اما در نهایت تاثیر خودش رو می‌ذاره.این قدم‌های کوچیک باعث می‌شه از مسیرمون خارج نشیم و هر طور شده حتی با چنگ و دندون توی مسیر بمونیم. خیلی وقت‌ها صرفا همون توی مسیر موندن بزرگ‌ترین کاریه که می‌تونیم انجام بدیم. چون خارج شدن از مسیر، برگشتن بهش رو خیلی خیلی سخت می‌کنه.ما معمولا برای خوشبختی برنامه‌های خیلی بزرگ و بلند مدت می‌سازیم. توی ذهنمون سال‌های شادی توی آینده رو تصور می‌کنیم و فکر می‌کنیم باید همه چیز رو از همین الان کنترل کنیم تا بتونیم یه آینده‌ی بی‌نقص بسازیم.به جای فکر کردن به سال‌ها و دهه‌ها، باید یاد بگیریم از همین روزی که داریم به بهترین نحو استفاده کنیم. درگیر آینده شدن و فکر کردن زیاد به نتیجه باعث می‌شه زندگی واقعی رو از دست بدیم. ما اکثر اوقات لحظه‌ی حال رو نادیده می‌گیریم، در حالی که ارزشمند‌ترین واحد زمانی همین لحظه هست.اگر بتونیم فقط امروز رو خوب زندگی کنیم، آینده خودش بهتر می‌شه.لازم نیست همه‌ی مشکلات رو یک جا حل کنیم.لازم نیست همه‌ی مسیر رو ببینیم. کافیه فقط یه روز خوب رو بگذرونیم و بعد روز بعدی رو.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 05:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17 درس از 17 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/17-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-17-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-pt2jrvtou81k</link>
                <description>17 درس از 17 سالگی:1. شکست‌هات رو بپذیر و تقصیرها رو گردن بقیه ننداز.زمانی که شکست می‌خوری بهونه نیار و بپذیر که مقصر این شکست تا حد زیادی خودت بودی. این پذیرش اولین قدم برای یادگیری و درس گرفتن از اون شکست و تلاش دوباره برای موفق شدنه. البته ممکنه چیزهایی توی این شکست موثر بوده باشن که تو کنترلی روی اون‌ها نداشتی؛ ولی آیا با وجود اون‌ها امکان موفقیت وجود نداشت؟2. با ترس‌هات رو به رو شو و بدون که تو از ترس‌هات بزرگ‌تری.بخش عظیمی از ترس‌های ما از ناشناخته بودن موضوعات برامون سرچشمه می‌گیرن. همون‌طور که یک کودک ممکنه از سایه‌ی خودش بترسه و حتی با دیدنش گریه کنه. دلیل ترس اون کودک اطلاع نداشتن از ماهیت سایه و نحوه‌ی تشکیل اونه. تا زمانی که نسبت به چیزی شناخت پیدا نکردیم، ازش وحشت داریم و به سمتش نمی‌ریم. در حالی که شاید اگر با اون رو به رو بشیم، متوجه بشیم که اون قدرها هم ترسناک نبوده.3. هر نقطه ضعفی با تمرین و تکرار می‌تونه به نقطه‌ی قوتت تبدیل بشه.نقاط ضعف ما شاید همون چیزهایی باشن که در نگاه اول ازشون ترسیدیم و تصمیم گرفتیم ازشون فرار کنیم و بپذیریم که توی اون‌ها ضعیفیم. برای مثال فیزیک همیشه درسی بود که برای من نقطه‌ی ضعف بود. چون ازش می‌ترسیدم، حفظ کردن فرمول‌ها و استفاده از اون‌ها توی مسائل برام وحشتناک بود و تصمیم گرفته بودم به شدت ازش متنفر باشم و روش وقت نذارم. امسال تصمیم گرفتم دست دوستی به سمتش دراز کنم و براش وقت بذارم و دیدم که چقدر راحت من رو بغل کرد و شد بالاترین درصدم توی آزمون‌ها.4. عشق، حاصل درک زیباییه!این جمله رو سال گذشته معلم ادبیاتمون در توصیف عشق گفت و اگه خوب بهش فکر کنین می‌بینین که تمام علایق آدم‌ها نسبت به هر چیز کوچیک یا بزرگی از درک زیبایی اون چیز میان. اگه برای شخصی یه سبک موسیقی جذابه که برای بقیه جالب نیست؛ به خاطر اینه که اون شخص، زیبایی موجود توی اون سبک از موسیقی رو درک کرده. اگه یک نفر از بازی‌های ویدیوگیمی لذت می‌بره، به خاطر اینه که اون بازی‌ها از نظرش زیبا بودن. این موضوع در مورد هر عشق و علاقه‌ای صدق می‌کنه. پس هیچ موقع کسی رو به خاطر علاقش نسبت به چیزی که برات جذاب نیست، سرزنش نکن؛ چون شاید اون، زیبایی‌ای رو می‌بینه که تو قادر به دیدنش نیستی.5. به کنکور به چشم یه عذاب نگاه نکن؛ بلکه اون رو مثل پلی برای رسیدن به آرزوهات ببین.کنکور ممکنه در نگاه اول یک سال عذاب‌آور و سخت باشه. یک سال که تو مجبوری تا حد زیادی از علایقت بزنی و بیشتر زمان بیداریت رو پشت میزت بگذرونی. این طرز تفکر باعث می‌شه یک سال واقعا فرسایشی رو طی کنی. اگه بهش به چشم یه تمرین دیسیپلین نگاه کنی؛ راحت‌تر می‌گذره. یه تمرین برای پیشرفت و شبیه به شغلی که تو یک سال زمان می‌ذاری و حقوقی که بهت پرداخت می‌شه به تک تک کارهایی که توی این یک سال انجام می‌دی بستگی داره. حقوقی که می‌تونه آیندت رو تامین کنه و موقعیت‌های شغلی بهتری رو در اختیارت بذاره.6. تو هر کاری هم انجام بدی، همیشه مورد قضاوت قرار می‌گیری؛ پس همون کاری رو بکن که خودت دلت می‌خواد.آدم‌ها قاضی‌های بی‌رحمی هستن که هیچ موقع به نفع تو رای نمی‌دن. مثال معروفش داستان اون پدر و پسریه که با یه اسب مسافرت می‌کردن. پسر سوار اسب می‌شه و پدر پیاده حرکت می‌کنه و همه می‌گن:« پسره چقدر بی ادبه که خودش سوار اسب شده و پدر پیرش رو مجبور کرده پیاده بیاد.» پسر پیاده می‌شه و پدر سوار اسب می‌شه:« چقدر پیرمرده بی ملاحظه هست که پسرش رو مجبور کرده پیاده بیاد و خودش راحت سوار اسب شده.» هر دو سوار می‌شن:« چقدر بی‌رحمن که هردوتاشون سوار شدن و اسبشون به زحمت داره راه می‌ره.» هر دو پیاده می‌شن:« چقدر احمقن که اسب دارن ولی پیاده راه می‌رن.» خلاصه که به قول معروف در دروازه رو می‌شه بست؛ دهن مردم رو نه!7. هیچ چیز و هیچ کس همیشگی نیست و یه روزی قراره از دستشون بدی.وابسته شدن به آدم‌ها یا اشیا، باعث می‌شه با از دست دادنشون خیلی اذیت شی.8. تو موقعیت‌های سخت، تازه دوست‌های واقعیت رو می‌شناسی و بقیه به راحتی تو رو فراموش می‌کنن و کنار می‌ذارن.همیشه می‌گن آدم‌ها رو باید توی سفر شناخت. من فکر می‌کنم شاید توی سفر هم نشه آدم‌ها رو کامل شناخت. اما توی موقعیت‌های سخت، آدم‌ها یا ازت حمایت می‌کنن و بهت کمک می‌کنن تا پیشرفت کنی و یا سعی می‌کنن فراموشت کنن تا برای رها کردن و کمک نکردن بهت عذاب وجدان نداشته باشن.9. اگه کسی می‌خواد از زندگیت بره، رهاش کن بره و برای نگه داشتنش خودت رو کوچیک نکن.کسی که می‌خواد بره، در هر صورت می‌ره و تو هیچ جوره نمی‌تونی به زور نگهش داری. حتی اگر بتونی برای یه مدت نگهش داری هم بعدا سخت‌تر ترکت می‌کنه و تو بیشتر آسیب می‌بینی.10. تنهاییت رو دوست داشته باش و ازش لذت ببر.توی بعضی از بازه‌های زمانی، تو مجبوری تنها باشی و باید یاد بگیری تا از تنها بودن با خودت لذت ببری. این موضوع اگر برونگرا باشی سخت‌تر و مهم‌تره.11. از کسی متنفر نباش. تنفر بیشتر از همه ساز خودت رو ناکوک می‌کنه.تنفر باعث می‌شه از بخش‌هایی از زندگیت غافل بمونی و از اون‌ها دوری کنی؛ صرفا چون یادآور اون موضوع یا اون شخصیه که ازش متنفری. این موضوع فقط و فقط به خودت آسیب می‌زنه.12. این طبیعیه که احساساتی بشی. احساساتت رو بشناس و یاد بگیر چطور باهاشون زندگی کنی.احساسات طبیعی و لازمن. نحوه‌ی دست و پنجه نرم کردن آدم‌ها با احساسات مثبت یا منفی، تفاوت‌های رفتاری اون‌ها رو ایجاد می‌کنه. اینکه زمان شادی یا خشم چجوری رفتار می‌کنی، واقعا مهمه. پس یاد بگیر با هر احساسی چجوری باید رفتار کنی.13. اگه کاری از دستت برمیاد که دیگران رو خوشحال کنی یا بهشون کمک کنی؛ انجامش بده.گاهی حال آدم‌ها رو می‌شه فقط با یه لبخند بهتر کرد یا گاهی فقط با گوش دادن به حرفای آدم‌ها می‌تونی آرومشون کنی. چه مادی و چه معنوی، اگر کاری از دستت برمیاد از دیگران دریغش نکن.14. خودت رو ببخش. تو هیچ کس رو جز خودت نداری و اگه خودت هم خودت رو تنها بذاری؛ دیگه هیچ کس نیست که دستت رو بگیره و نجاتت بده.خودت رو دوست داشته باش و تحت هر شرایطی بهش کمک کن. اشتباهاتت رو بپذیر و ازشون درس بگیر و در نهایت خودت رو بابت اون‌ها ببخش.15. هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس تو زندگیت به جز خودت تکیه نکن.خیلی از آدم‌ها اگه به منافعشون کمک نکنی، به سرعت تو رو کنار می‌ذارن. فقط تا جایی همراهتن که به نفعشونه. به هر کس و ناکسی تکیه نکن؛ چون توی بدترین شرایط تو رو رها می‌کنن و تو بدون هیچ تکیه گاهی می‌مونی و زمین می‌خوری.16. بزرگ‌ترین آفت، قیاسه. خودت رو فقط و فقط با خودت مقایسه کن.هیچ کس شرایط تو رو تجربه نمی‌کنه. هیچ دو آدمی از تمامی جوانب در شرایط یکسانی نیستند. وقتی هیچ دو آدمی شرایط مشابهی ندارن؛ نتیجشون رو نباید با هم مقایسه کرد. باطن زندگی خودت رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن. تو فقط ظواهر رو می‌بینی و لایه‌های پنهان افراد را نمی‌بینی.17. مهم‌ترین چیز توی زندگی تعادله. تعادل بین زمانی که برای خودت، سلامت روانت، معنویتت، جامعه و دوستات و... می‌ذاری و سلامت روانت از همه چیز مهم‌تره.برقراری این تعادل سخته؛ اما لازمه. توی هر برهه‌ی زمانی، ممکنه یکی از بخش‌های زندگیت برات توی اولویت باشه و بیشتر زمانت رو به اون بخش اختصاص بدی. این موضوع نباید باعث بشه که از بخش‌های دیگه‌ی زندگیت غافل بشی.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 21:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>