<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنه^^</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Anne_shirley</link>
        <description>[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1743841/avatar/0zfG9H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنه^^</title>
            <link>https://virgool.io/@Anne_shirley</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راستش دلم می‌خواست...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kakwyfgvxtlo</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!عیدت مبارک! راستش دلم می‌خواست سال را در کنار تو تحویل کنم. درست لحظه‌ی تحویل سال به چشمانت نگاه کنم و دستانت را در دست بگیرم و عید را اول از همه به تو تبریک بگویم.این شب‌ها با پدرم برای تمرین رانندگی بیرون می‌روم. راستش دلم می‌خواست به جای او، تو در کنارم می‌نشستی و به آرامی می‌گفتی که سرعتم را کمتر کنم و مراقب باشم. می‌دانم که تو مثل او برای هر اشتباه کوچک من، صدایت را بالا نمی‌بری و به زمین و زمان گیر نمی‌دهی.چند شب پیش دفترم را برداشتم، برای خودم چایی ریختم و رفتم روی سکوی حیاط طبقه‌ی بالا نشستم. صدای شجریان توی گوشم می‌پیچید و باز از تو می‌نوشتم. راستش دلم می‌خواست در آن لحظات تو در کنارم بودی و به جای نوشتن، با تو حرف می‌زدم و برایت چای بهار نارنج می‌ریختم.این مدت کتاب‌های زیادی خوانده‌ام. راستش دلم می‌خواست تو در کنارم بودی تا برایت از آن کتاب‌ها می‌گفتم. از اینکه چقدر دوستشان دارم و یا اینکه آن‌قدر که از آن تعریف می‌کردند جالب نبود. تو خوب می‌دانی که من چقدر از حرف زدن در مورد کتاب‌ها و نقد کردن آن‌ها لذت می‌برم.راستش دلم خیلی چیزها را می‌خواست. در کنار تو...۱۴۰۵/۱/۳</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورت می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ar0a7y3ryx7e</link>
                <description>شهرزادِ مامان!حالا که دارم این نامه را برایت می‌نویسم در نخستین ساعات نخستین روز سال یک هزار و چهارصد و پنج روی تخت کنج اتاقم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. به تو و آرزوهایت. تو و رویاهایت. این روزها ما در جای عجیبی از تاریخ ایستاده‌ایم. سال نو را با اشک آغاز کردیم و امید داشتیم که آینده‌ی شادی در انتظارمان باشد. سال گذشته پر بود از اتفاقات تلخی که هر کدام به تنهایی می‌توانست ما را از پا درآورد. اما حالا اینجاییم و هنوز نفس می‌کشیم. ما در میانه‌ی یک جنگ تمام عیار سال را تحویل کردیم و آرزوی مشترک همه‌ی ما بهتر شدن اوضاع برای کشورمان بود. این جنگ آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر کرده است. شب‌ها در خیابان جمع می‌شوند تا از جنگ داخلی و فتنه‌ی دشمن جلوگیری کنند. دشمن؟ چه واژه‌ی عجیبی! چرا که آن‌ها که قربانی نقشه‌های دشمن می‌شوند و فریب حرف‌هایش را می‌خورند از خودمان‌اند. از همین خاک و با همین زبان. بسیاری از آن‌ها کسانی هستند که تمام حرف‌هایشان، چیزهایی است که رسانه و فضای مجازی به خوردشان داده است. این فضای مجازی انگار قوه‌ی تفکر را از آن‌ها گرفته و آن‌ها هر چه را می‌شنوند باور می‌کنند. آن‌ها حتی از همین دشمن انتظار کمک داشتند و برای حمله‌ی آن‌ها به کشورمان لحظه شماری می‌کردند. حتی معتقد بودند که آن‌ها قرار است فقط کسانی را بکشند که سیاسی‌اند و با مردم عادی کاری ندارند. در همان روز اول جنگ دشمن یک مدرسه‌ی دخترانه را مورد هدف قرار داد و صدها کودک بی‌گناه را به شهادت رساند. با این حال آن‌ها هنوز حرف‌هایی می‌زنند که اگر بشنوی آنقدر تعجب می‌کنی که نمی‌دانی چه باید بگویی. اصلا چه می‌توانی بگویی وقتی گوش‌هایشان را گرفته‌اند و هلهله می‌کنند تا صدایت به گوششان نرسد؟ حتی اگر بتوانی صدایت را به گوششان برسانی هم نمی‌توانی به فکر کردن وادارشان کنی. چنین جماعت عجیبی‌اند این گروه از مردم! باورت می‌شود؟شهرزاد عزیزم!نمی‌دانم کی این نامه را می‌خوانی اما از تو می‌خواهم بعد از شنیدن هر حرفی خوب به آن فکر کنی و به راحتی هر دیدگاهی را نپذیری. فکر کن و منطقی نتیجه بگیر و بعد جهت درست را انتخاب کن. حتی اگر با اکثریت مخالف بودی اما از باورت مطمئن بودی؛ مواظب باش حرف‌ها و توهین‌هایشان پایت را نلغزاند.مراقبت کن!از طرف مامان که تو را بی‌اندازه دوست دارد:)۱۴۰۵/۱/۱</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-juwopknlfogp-juwopknlfogp</link>
                <description>روزی می‌رسد که جوان‌ها می‌نشینند و گوش می‌دهند به روایت بازمانده‌های این روزگار تلخ. و احساس می‌کنند که داستان ما تکرار همه‌ی داستان‌هایی است که شب‌های بلند خوانده‌اند و با ناباوری کلماتش را زیر لب تکرار کرده‌اند.روزی می‌رسد که هیچ کس داستان ما و روزگار ما را باور نمی‌کند. و ما نیز چند ورقی می‌شویم از تاریخی که پشت در می‌گذارند تا باد آن را باز نکند.هیچ کس باور نخواهد کرد که چگونه از بین همین مردم، کسانی بودند که بر لبه‌ی تیغه‌ی حماقت قدم بر می‌داشتند و از بزرگ‌ترین دشمن‌مان، انتظار کمک داشتند.سختی، آدم‌ها را محک می‌زند و تازه می‌فهمیم که هر که بیگانه نیست؛ شاید که دوست هم نباشد. می‌شناسیم و این گونه شناسایی‌ها، بیشتر از مرگ انسان را زیر خاک می‌کند.و ذلت، هدیه‌ی رایگان پناه جستن از بیگانگان است. باید باور کرد که هیچ کس جز خودمان، ما را مدد نخواهد کرد.فصل حکومت اخبار است. اخبار تلخی که سایه‌ی سنگینش را بر پیکر بی‌روح ما انداخته و چنگال‌های تیز خون‌آلودش را در کالبد نیمه‌جان ما فرو می‌برد.اخبار مرگ کودکانی که هرگز دوام محدود شادی‌هایشان را باور نمی‌کردند و مرگ برای آن‌ها سوغاتی‌ای بود که تنها به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌رسید.زنی زیر لب لالایی می‌خواند و مردی برای گریستن به خانه می‌رود.ما از مجرمین روزگارمان نبودیم؛ اما به قصاص گناهی که مرتکب نشدیم، بارها و بارها سوزانده شدیم...۱۴۰۴/۱۲/۹</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 11:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش قهوه بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gzjmurgaaicg</link>
                <description>کلاسورم از دستم افتاد و تمام برگه‌هاش پخش شد وسط اتاق. تمام نکته‌ها و خلاصه‌هایی که نوشته بودم. تمام تست‌هایی که زده بودم و نکته‌هاشون رو توی کلاسورم نوشته بودم. تمام تلاش‌هام و تمام شب بیداری‌هام پخش شد کف زمین.نشستم رو زمین. کلاسورمو که برعکس افتاده بود برگردوندم و شروع کردم به جمع کردن و مرتب کردن برگه‌ها. برگه‌ها رو روی هم چیدم و بغض کردم. نکته‌ها و خلاصه‌ها رو مرتب کردم و چشمام پر از اشک شد. درس‌ها و فصل‌ها و گفتار‌ها و بخش‌ها رو از هم جدا کردم و بغضم ترکید.برگه‌ها رو همون‌جا گذاشتم و تکیه دادم به دیوار اتاق. زانوهامو بغل کردم و برای خودم گریه کردم.کاش من برگه‌های کلاسورم بودم که وقتی به هم می‌ریختم، یکی مرتب و آرومم می‌کرد.روی گوشه‌ی برگه‌های چرک نویسم رد قهوه مونده. کاش من قهوه بودم. تلخ و دوست داشتنی و اثرگذار. که حتی وقتی تموم می‌شدم هم یه ردی از خودم به جا می‌ذاشتم.راستی راستی کاش قهوه بودم.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 22:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌شه از درس خوندن لذت برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ks00tvwnkhw9</link>
                <description>می‌دونین چرا محتواهای آنباکسینگ پرطرفداره و آدم‌ها رو جذب می‌کنه؟چون نمی‌دونن چی در انتظارشونه و قراره چی ببینن. این سوپرایز شدن به آدم‌ها دوپامین زیادی می‌ده.حالا چطور می‌تونیم از این قضیه برای جذاب‌تر کردن درس خوندن استفاده کنیم؟ما می‌تونیم دو تا لیست از تفریح‌ها و کارهایی که می‌شه تو تایم استراحت انجام داد درست کنیم.یه لیست از تفریحاتی که توی زمان کوتاه‌تری انجام می‌شن و می‌شه بین پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل چند تا حرکت کششی، نوشیدن چای یا قهوه و...و یه لیست از تفریحاتی که زمان طولانی‌تری می‌خوان و می‌شه آخر شب بعد از اتمام پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل یه قسمت سریال، چند صفحه کتاب غیردرسی و...هر کدوم از این تفریحات رو روی یه تیکه کاغذ می‌نویسیم و تا می‌کنیم. بعد از هر پارت مطالعاتی (که بهتره برای خودتون شرط بذارین که مثلا نباید کمتر از یک ساعت باشه) یه کاغذ از لیست اول برمی‌داریم و در نهایت آخر شب هم (اینم می‌تونین یه شرط بذارین که مثلا نباید زیر هشت ساعت باشه) یه کاغذ از لیست دوم.اینکه نمی‌دونی قراره تو تایم استراحتت چی کار کنی، یه حالت سوپرایزی پیدا می‌کنه که باعث می‌شه بیشتر بتونی پشت میز بشینی و ذهنت فعال باشه چون منتظر اینه که ببینه چی در انتظارشه.و اینجوری می‌تونی از درس خوندن بیشتر لذت ببری.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب؟ تعریف کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AE%D8%A8-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%86-ogdiv4ioodmp</link>
                <description>بهم نگاه کرد و گفت:« خب؟ تعریف کن...»- چیو؟- هر چی دوست داری.- هر چی؟ابروهاشو بالا انداخت و با خنده گفت:« مگه چی گفتم که انقدر تعجب کردی؟»سرمو پایین انداختم:« آخه همیشه بهم گفتن زیاد حرف می‌زنم. بهم گفتن باید بیشتر سکوت کنم و اجازه بدم بقیه حرف بزنن. گفتن نیاز نیست انقدر همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم و بهتره سریع‌تر تمومش کنم.»دستش رو مشت کرد و زیر چونش گذاشت:« من بهت گوش می‌کنم. می‌خوام همه چیو مو به مو و با جزئیات برام تعریف کنی. هر چیزی که توی ذهنت اومد رو بگو و از هیچی چشم پوشی نکن.»- واقعا؟- واقعا!- ... گفتم:« تو حتی حاضر نیستی حرفامو بشنوی! اون وقت من ازت توقع دارم که درکم کنی!» بعد اون گفت...- خب؟ چی گفت؟- ...- چرا ساکت شدی؟- دارم زیادی حرف می‌زنم؟ خستت کردم؟- نه! اصلا! تعریف کن.لبخند زدم و ادامه دادم:« بعد اون گفت...»دستامو روی میز گذاشتم و گفتم:« همین دیگه...»- ازت یه خواهشی دارم. لطفا هیچ موقع خودت رو محدود نکن. به حرفای اونا اهمیت نده و سعی نکن خودت رو به خاطر اونا تغییر بدی. تو همین‌جوری که هستی دوست داشتنی‌ای. لازم نیست جلوی خودت رو بگیری. از به زبون آوردن افکارت نترس و خودت باش. خودِ خودت...بهش نگاه کردم و لبخند زدم.- خانوم؟ خانوم؟ ببخشید؟سرم رو برگردوندم:« بله؟»- می‌خواستم ببینم اگه منتظر کسی نیستین صندلی رو به روتون رو بردارم. سر میزمون صندلی کم داریم.آهی کشیدم و گفتم:« نه... منتظر کسی نیستم...»</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 01:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چیزای خوب فکر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-g2rznnyqskkz</link>
                <description>ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده‌اید، آیا نمی‌شود راه کوتاه تری در پیش بگیرید؟ قبل از اینکه دل‌هایمان فرتوت شود؟آقای بمرانی عزیز!دلم لک زده برای گوش کردن به پادکست رختکن بازنده‌ها. نشسته‌ام رو به روی لپ تاپ، انگشتانم را در هم گره کرده‌ام و هی با خودم تکرار می‌کنم:« تو رو خدا! تو رو خدا! تو رو خدا بازش کن!»و بعد که می‌بینم هیچ جوره باز نمی‌شود، بلند بلند می‌گویم:« خدا لعنتشون کنه! خدا لعنتشون کنه! خدا لعنتشون کنه!»خودم هم نمی‌دانم دقیقا دارم چه کسی را لعنت می‌کنم؛ ولی امروز شاید بیشتر از هزار بار گفته‌ام:« خدا لعنتشون کنه!»به آهنگ &quot;به چیزای خوب فکر کن&quot; گوش می‌کنم:به چیزای خوب فکر کن/ اگه دستمون بسته است/ اگه دلمون شکسته است/ این روزا...به چیزای خوب فکر کن/ اگه راهی نمونده/ تکیه گاهی نمونده/ تو دنیا...زیر لب می‌گویم:« چه چیزهای خوبی آقای بمرانی عزیز؟ به چه فکر کنم؟»جوابم را نمی‌دهید و ادامه می‌دهید:ولی تو به چیزای خوب فکر کن/ که ما زنده‌ایم به امید/ زنده‌ایم به رویا/ به فردا...به چیزای خوب فکر کن/ که چاره‌ای نداریم/ باید دووم بیاریم/ همین جا...حق با شماست. ما به امید زنده‌ایم. به امید اینکه شاید بهترین روزمان نگذشته باشد. به امید اینکه شاید یک نفر بیاید که بتوانیم سرمان را روی شانه‌هایش بگذاریم، دو چشم ترمان را روی هم بگذاریم و از حال بدمان شکوه کنیم. به امید اینکه شاید قهرمانی در کار باشد.اما راستش را بخواهید این روزها بیشتر از همیشه می‌روم توی خودم. تنهای تنها از میان روز و شب می‌گذرم. می‌دوم و می‌دوم و به صحرایی می‌رسم که نمک است و نمک‌زار.ترجیح می‌دهم توی رویاهایم بمانم و توی رویاهایم بمیرم. توی خیالاتم زندگی قشنگ‌تر است. چون در واقعیت زندگی و توی این دنیای گنده‌ی بی‌رحم خوشگل، هر روز که می‌گذرد بیشتر گیجم. شاید هم شبیه انبار خیس باروتم.آقای بمرانی عزیز! آدم‌ها فقط توی خیالات شاد و آزاد و مثل پرنده‌ها توی باد هستند. آدم‌های توی این شهر همه مسافرند. چمدون‌هاشون رو بستند و همیشه حاضرند.به خودم قول داده بودم این سال برای من سال گذشتن‌ها و رفتن‌های پیوسته باشد. شاید تنها کاری که از دستم بر می‌آید ، این است که بگذرم و بروم. کمتر فکر کنم و سعی کنم توی مسیرم بمانم و بین امواج پرتلاطم دریای اخبار گیر نکنم؛ بلکه بگذرم و بروم.تا شاید یک روزی بالاخره اون اتفاق لعنتی بیوفته و ما ببریم...1404/10/20</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 02:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو حتی نمی‌دانی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-mlh1hvricqed</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!تو حتی نمی‌دانی که چگونه دوستت دارم. تو حتی نمی‌دانی که چه شب‌ها با فکر تو خوابم برده. تو حتی نمی‌دانی که در تمام خیال‌های روز و شبم حضور داری. نمی‌دانی که چطور گوشه‌ای از خیالم را گرفته‌ای و رهایم نمی‌کنی. نمی‌دانی که حالا هم که می‌دانم این اتفاق‌های خیالی، همگی غیرممکنند؛ نمی‌توانم تو را از ذهنم بیرون کنم.تو نمی‌دانی که چطور روحم را لمس کردی که هنوز رد انگشتانت بر ساحل خیالم مانده. شاید موج‌های دریای زمان، بالاخره روزی شن‌های خیال مرا زیر و رو کنند و رد انگشتان تو را محو کنند.تو نمی‌دانی چندین بار در خیالاتم رو به روی من نشسته‌ای و من هنگام نوشیدن قهوه، از روزم برایت گفته‌ام، درد و دل کرده‌ام و در آغوش خیالی‌ات اشک ریخته‌ام.تو نمی‌دانی چند بار برایت چای بهار نارنج دم کرده‌ام و لیوان چای بی‌آنکه لب‌های تو را روی تنش احساس کند، یخ کرده است.تو نمی‌دانی چندین بار زیر آسمان تیره‌ی شب نشسته‌ام و ستاره‌ها مرا یاد برق چشمان تو انداخته‌اند. با ماه سخن گفتم که شاید حرف‌هایم را به گوش تو برسانند. به قاصدک‌ها سپردم برایم از تو خبر بیاورند. به آسمان نگاه کرده و تصور کردم که تو هم در همان لحظه چشم‌هایت را به آسمان دوخته‌ای.تو نمی‌دانی و شاید هرگز نفهمی که چگونه دوستت دارم...</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 00:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعطاف پذیر باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-iybcwwiwekwx</link>
                <description>انعطاف پذیر باش!این که اهدافمون رو جدی بگیریم و تمام تلاشمون رو برای رسیدن بهشون انجام بدیم، خیلی خوبه؛ اما معمولا وقتی یک مقصدی داریم، فقط یه راه برای رسیدن بهش وجود نداره. اگر یه راهی به بن بست ختم شد، احتمالا می‌شه راه‌های دیگه‌ای هم پیدا کرد.آدم‌ها برای رسیدن به اهداف مشترک یه مسیر مشخص رو نمی‌رن. یه فرمول مشخص برای موفقیت وجود نداره.ملموس‌ترین نمونه همین کنکوره. همه یه تعداد تست، ساعت مطالعه و ساعت خواب بیداری مشابه ندارن. ممکنه من با یه استاد بهتر درسو بفهمم و یه نفر دیگه نتونه با اون ارتباط بگیره. ممکنه من ترجیح بدم شب بیدار بمونم و درس بخونم و یه نفر دیگه صبح زود بیدار شدن براش بهتر باشه.تمام این‌ها طبیعیه. چون آدم‌ها با هم متفاوتن و طبیعیه که مسیر رسیدن به هدفشون هم با هم متفاوت باشه. اول از همه باید این رو بپذیری و سعی نکنی همش دنبال این باشی که بقیه چه جوری موفق شدن. خوندن زندگی‌نامه و مسیری که افراد موفق تو زندگیشون طی کردن بد نیست؛ اما باید خودت هم مسیر خودت رو پیدا کنی و داستان خودت رو بسازی.می‌تونی چیزهایی رو از مسیر دیگران الهام بگیری و توی مسیر خودت ازشون استفاده کنی. مهم اینه که بفهمی چی  برای تو جواب میده و چی جواب نمیده.خیلی به خودت سخت نگیر و زمان‌هایی رو به استراحت و یا انجام کارایی که دوست داری اختصاص بده. این باعث میشه که توی مسیر فرسوده نشی. ما ربات نیستیم و نمی‌تونیم بدون انجام دادن کارهایی که حالمون رو بهتر کنه، یه مسیر مشخص و طولانی رو طی کنیم.جف بزوس می‌گه:«به نظر من می‌توانیم درباره‌ی چشم اندازها و اهدافمان سرسخت باشیم؛ اما باید درباره‌ی جزئیات نحوه‌ی رسیدن به آنها با انعطاف پذیری عمل کنیم.»</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 07:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>One day at a time</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/one-day-at-a-time-fmvezmgyxihp</link>
                <description>One day at a timeاین اصطلاح یعنی زندگی رو قدم به قدم پیش ببریم و فقط روی امروز تمرکز کنیم، نه اینکه همه‌ی مشکلات و نگرانی‌های آینده رو یک جا روی دوشمون بذاریم. به زبون خیلی ساده: فعلا فقط امروز رو مدیریت کن. فردا خودش میاد.مهمه که تلاش کنیم هر روز حداقل یه قدم کوچیک برای رفتن به سمت هدفمون برداریم. ممکنه اون قدم از نظرمون بی‌اهمیت باشه؛ اما در نهایت تاثیر خودش رو می‌ذاره.این قدم‌های کوچیک باعث می‌شه از مسیرمون خارج نشیم و هر طور شده حتی با چنگ و دندون توی مسیر بمونیم. خیلی وقت‌ها صرفا همون توی مسیر موندن بزرگ‌ترین کاریه که می‌تونیم انجام بدیم. چون خارج شدن از مسیر، برگشتن بهش رو خیلی خیلی سخت می‌کنه.ما معمولا برای خوشبختی برنامه‌های خیلی بزرگ و بلند مدت می‌سازیم. توی ذهنمون سال‌های شادی توی آینده رو تصور می‌کنیم و فکر می‌کنیم باید همه چیز رو از همین الان کنترل کنیم تا بتونیم یه آینده‌ی بی‌نقص بسازیم.به جای فکر کردن به سال‌ها و دهه‌ها، باید یاد بگیریم از همین روزی که داریم به بهترین نحو استفاده کنیم. درگیر آینده شدن و فکر کردن زیاد به نتیجه باعث می‌شه زندگی واقعی رو از دست بدیم. ما اکثر اوقات لحظه‌ی حال رو نادیده می‌گیریم، در حالی که ارزشمند‌ترین واحد زمانی همین لحظه هست.اگر بتونیم فقط امروز رو خوب زندگی کنیم، آینده خودش بهتر می‌شه.لازم نیست همه‌ی مشکلات رو یک جا حل کنیم.لازم نیست همه‌ی مسیر رو ببینیم. کافیه فقط یه روز خوب رو بگذرونیم و بعد روز بعدی رو.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 05:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17 درس از 17 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/17-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-17-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-pt2jrvtou81k</link>
                <description>17 درس از 17 سالگی:1. شکست‌هات رو بپذیر و تقصیرها رو گردن بقیه ننداز.زمانی که شکست می‌خوری بهونه نیار و بپذیر که مقصر این شکست تا حد زیادی خودت بودی. این پذیرش اولین قدم برای یادگیری و درس گرفتن از اون شکست و تلاش دوباره برای موفق شدنه. البته ممکنه چیزهایی توی این شکست موثر بوده باشن که تو کنترلی روی اون‌ها نداشتی؛ ولی آیا با وجود اون‌ها امکان موفقیت وجود نداشت؟2. با ترس‌هات رو به رو شو و بدون که تو از ترس‌هات بزرگ‌تری.بخش عظیمی از ترس‌های ما از ناشناخته بودن موضوعات برامون سرچشمه می‌گیرن. همون‌طور که یک کودک ممکنه از سایه‌ی خودش بترسه و حتی با دیدنش گریه کنه. دلیل ترس اون کودک اطلاع نداشتن از ماهیت سایه و نحوه‌ی تشکیل اونه. تا زمانی که نسبت به چیزی شناخت پیدا نکردیم، ازش وحشت داریم و به سمتش نمی‌ریم. در حالی که شاید اگر با اون رو به رو بشیم، متوجه بشیم که اون قدرها هم ترسناک نبوده.3. هر نقطه ضعفی با تمرین و تکرار می‌تونه به نقطه‌ی قوتت تبدیل بشه.نقاط ضعف ما شاید همون چیزهایی باشن که در نگاه اول ازشون ترسیدیم و تصمیم گرفتیم ازشون فرار کنیم و بپذیریم که توی اون‌ها ضعیفیم. برای مثال فیزیک همیشه درسی بود که برای من نقطه‌ی ضعف بود. چون ازش می‌ترسیدم، حفظ کردن فرمول‌ها و استفاده از اون‌ها توی مسائل برام وحشتناک بود و تصمیم گرفته بودم به شدت ازش متنفر باشم و روش وقت نذارم. امسال تصمیم گرفتم دست دوستی به سمتش دراز کنم و براش وقت بذارم و دیدم که چقدر راحت من رو بغل کرد و شد بالاترین درصدم توی آزمون‌ها.4. عشق، حاصل درک زیباییه!این جمله رو سال گذشته معلم ادبیاتمون در توصیف عشق گفت و اگه خوب بهش فکر کنین می‌بینین که تمام علایق آدم‌ها نسبت به هر چیز کوچیک یا بزرگی از درک زیبایی اون چیز میان. اگه برای شخصی یه سبک موسیقی جذابه که برای بقیه جالب نیست؛ به خاطر اینه که اون شخص، زیبایی موجود توی اون سبک از موسیقی رو درک کرده. اگه یک نفر از بازی‌های ویدیوگیمی لذت می‌بره، به خاطر اینه که اون بازی‌ها از نظرش زیبا بودن. این موضوع در مورد هر عشق و علاقه‌ای صدق می‌کنه. پس هیچ موقع کسی رو به خاطر علاقش نسبت به چیزی که برات جذاب نیست، سرزنش نکن؛ چون شاید اون، زیبایی‌ای رو می‌بینه که تو قادر به دیدنش نیستی.5. به کنکور به چشم یه عذاب نگاه نکن؛ بلکه اون رو مثل پلی برای رسیدن به آرزوهات ببین.کنکور ممکنه در نگاه اول یک سال عذاب‌آور و سخت باشه. یک سال که تو مجبوری تا حد زیادی از علایقت بزنی و بیشتر زمان بیداریت رو پشت میزت بگذرونی. این طرز تفکر باعث می‌شه یک سال واقعا فرسایشی رو طی کنی. اگه بهش به چشم یه تمرین دیسیپلین نگاه کنی؛ راحت‌تر می‌گذره. یه تمرین برای پیشرفت و شبیه به شغلی که تو یک سال زمان می‌ذاری و حقوقی که بهت پرداخت می‌شه به تک تک کارهایی که توی این یک سال انجام می‌دی بستگی داره. حقوقی که می‌تونه آیندت رو تامین کنه و موقعیت‌های شغلی بهتری رو در اختیارت بذاره.6. تو هر کاری هم انجام بدی، همیشه مورد قضاوت قرار می‌گیری؛ پس همون کاری رو بکن که خودت دلت می‌خواد.آدم‌ها قاضی‌های بی‌رحمی هستن که هیچ موقع به نفع تو رای نمی‌دن. مثال معروفش داستان اون پدر و پسریه که با یه اسب مسافرت می‌کردن. پسر سوار اسب می‌شه و پدر پیاده حرکت می‌کنه و همه می‌گن:« پسره چقدر بی ادبه که خودش سوار اسب شده و پدر پیرش رو مجبور کرده پیاده بیاد.» پسر پیاده می‌شه و پدر سوار اسب می‌شه:« چقدر پیرمرده بی ملاحظه هست که پسرش رو مجبور کرده پیاده بیاد و خودش راحت سوار اسب شده.» هر دو سوار می‌شن:« چقدر بی‌رحمن که هردوتاشون سوار شدن و اسبشون به زحمت داره راه می‌ره.» هر دو پیاده می‌شن:« چقدر احمقن که اسب دارن ولی پیاده راه می‌رن.» خلاصه که به قول معروف در دروازه رو می‌شه بست؛ دهن مردم رو نه!7. هیچ چیز و هیچ کس همیشگی نیست و یه روزی قراره از دستشون بدی.وابسته شدن به آدم‌ها یا اشیا، باعث می‌شه با از دست دادنشون خیلی اذیت شی.8. تو موقعیت‌های سخت، تازه دوست‌های واقعیت رو می‌شناسی و بقیه به راحتی تو رو فراموش می‌کنن و کنار می‌ذارن.همیشه می‌گن آدم‌ها رو باید توی سفر شناخت. من فکر می‌کنم شاید توی سفر هم نشه آدم‌ها رو کامل شناخت. اما توی موقعیت‌های سخت، آدم‌ها یا ازت حمایت می‌کنن و بهت کمک می‌کنن تا پیشرفت کنی و یا سعی می‌کنن فراموشت کنن تا برای رها کردن و کمک نکردن بهت عذاب وجدان نداشته باشن.9. اگه کسی می‌خواد از زندگیت بره، رهاش کن بره و برای نگه داشتنش خودت رو کوچیک نکن.کسی که می‌خواد بره، در هر صورت می‌ره و تو هیچ جوره نمی‌تونی به زور نگهش داری. حتی اگر بتونی برای یه مدت نگهش داری هم بعدا سخت‌تر ترکت می‌کنه و تو بیشتر آسیب می‌بینی.10. تنهاییت رو دوست داشته باش و ازش لذت ببر.توی بعضی از بازه‌های زمانی، تو مجبوری تنها باشی و باید یاد بگیری تا از تنها بودن با خودت لذت ببری. این موضوع اگر برونگرا باشی سخت‌تر و مهم‌تره.11. از کسی متنفر نباش. تنفر بیشتر از همه ساز خودت رو ناکوک می‌کنه.تنفر باعث می‌شه از بخش‌هایی از زندگیت غافل بمونی و از اون‌ها دوری کنی؛ صرفا چون یادآور اون موضوع یا اون شخصیه که ازش متنفری. این موضوع فقط و فقط به خودت آسیب می‌زنه.12. این طبیعیه که احساساتی بشی. احساساتت رو بشناس و یاد بگیر چطور باهاشون زندگی کنی.احساسات طبیعی و لازمن. نحوه‌ی دست و پنجه نرم کردن آدم‌ها با احساسات مثبت یا منفی، تفاوت‌های رفتاری اون‌ها رو ایجاد می‌کنه. اینکه زمان شادی یا خشم چجوری رفتار می‌کنی، واقعا مهمه. پس یاد بگیر با هر احساسی چجوری باید رفتار کنی.13. اگه کاری از دستت برمیاد که دیگران رو خوشحال کنی یا بهشون کمک کنی؛ انجامش بده.گاهی حال آدم‌ها رو می‌شه فقط با یه لبخند بهتر کرد یا گاهی فقط با گوش دادن به حرفای آدم‌ها می‌تونی آرومشون کنی. چه مادی و چه معنوی، اگر کاری از دستت برمیاد از دیگران دریغش نکن.14. خودت رو ببخش. تو هیچ کس رو جز خودت نداری و اگه خودت هم خودت رو تنها بذاری؛ دیگه هیچ کس نیست که دستت رو بگیره و نجاتت بده.خودت رو دوست داشته باش و تحت هر شرایطی بهش کمک کن. اشتباهاتت رو بپذیر و ازشون درس بگیر و در نهایت خودت رو بابت اون‌ها ببخش.15. هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس تو زندگیت به جز خودت تکیه نکن.خیلی از آدم‌ها اگه به منافعشون کمک نکنی، به سرعت تو رو کنار می‌ذارن. فقط تا جایی همراهتن که به نفعشونه. به هر کس و ناکسی تکیه نکن؛ چون توی بدترین شرایط تو رو رها می‌کنن و تو بدون هیچ تکیه گاهی می‌مونی و زمین می‌خوری.16. بزرگ‌ترین آفت، قیاسه. خودت رو فقط و فقط با خودت مقایسه کن.هیچ کس شرایط تو رو تجربه نمی‌کنه. هیچ دو آدمی از تمامی جوانب در شرایط یکسانی نیستند. وقتی هیچ دو آدمی شرایط مشابهی ندارن؛ نتیجشون رو نباید با هم مقایسه کرد. باطن زندگی خودت رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن. تو فقط ظواهر رو می‌بینی و لایه‌های پنهان افراد را نمی‌بینی.17. مهم‌ترین چیز توی زندگی تعادله. تعادل بین زمانی که برای خودت، سلامت روانت، معنویتت، جامعه و دوستات و... می‌ذاری و سلامت روانت از همه چیز مهم‌تره.برقراری این تعادل سخته؛ اما لازمه. توی هر برهه‌ی زمانی، ممکنه یکی از بخش‌های زندگیت برات توی اولویت باشه و بیشتر زمانت رو به اون بخش اختصاص بدی. این موضوع نباید باعث بشه که از بخش‌های دیگه‌ی زندگیت غافل بشی.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 21:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار و یک شب در کنار تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-j1cxiqupjpm4</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، بیشتر از یک ماه می‌گذرد. گمان نکن که تو را فراموش کرده‌ام؛ نه! بلکه تو را آنقدر در کنار خودم احساس می‌کردم که گاهی، وقتی سر برمی‌گرداندم و تو را نمی‌دیدم، تمام وجودم آکنده از غم می‌شد.چند روز پیش کتاب‌هایم به دستم رسید.عطارد کاظم بهمنی را گذاشته‌ام برای عصرهای پاییزی که سر روی شانه‌هایت بگذارم و برایم شعر بخوانی.دیوان فروغ فرخزاد را گذاشته‌ام برای لحظه‌های دوری و تنهایی. برای اینکه بخوانم و دلتنگی‌ام را مانند پرنده‌ای در هنگامه‌ی غروب، به پرواز کلمات بسپارم.و هزار و یک شب را گذاشته‌ام برای هزار و یک شب در کنار تو... که من، شهرزاد شوم و تو! ای ملک جوان بخت! چشم‌هایت را ببندی و با قصه‌هایم به خواب بروی.البته فکر نکن که تا آمدنت کتاب‌هایم را نمی‌خوانم. تو خوب می‌دانی که من هر کتاب را بارها و بارها می‌خوانم و هر دفعه درست شبیه همان دفعه‌ی اول در تک تک کلماتش غرق می‌شوم.تا روزی که دوباره چشم در چشم تو بدوزم؛ در هر واژه ردی از حضورت را می‌جویم.و تا آمدنت، من با قصه‌ها و شعرها، شب‌هایم را روشن می‌کنم و هر غروب، دلتنگی‌ام را به قاصدکی می‌سپارم که به سوی تو پرواز می‌کند. روزی در میان همین کلمات، به آغوش تو بازخواهم گشت.۱۴۰۴/۹/۱۱</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 04:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌طوری دوستت دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-icyulh87bvgp</link>
                <description>به اندازه‌ی هایلایتر مورد علاقم که فرقی نمی‌کنه ازش استفاده کنم یا نه؛ در هر صورت کنار دستمه، به اندازه‌‌ی روان نویس‌های تست گود، به اندازه‌ی ادکلن kiawa L&#039;dora، به اندازه‌ی اپیزود موردعلاقم از سریال Anne with an E، به اندازه‌ی معلمی که دوستش دارم، به اندازه‌ی درس فارسی، به اندازه‌ی تموم شعرهای دنیا، به اندازه‌ی هودیم، به اندازه‌ی رنگ زرد، به اندازه‌ی انگشتر آغوش، به اندازه‌ی‌ کلاه بافتنی صورتیم، به اندازه‌ی خوشحالی بعد از دیدن نتیجه‌ی خوب آزمون، به اندازه‌ی گردنبند آمیتیست، به اندازه‌ی بوک مارک‌هام، به اندازه‌ی تموم داستان‌های هزار و یک شب، به اندازه‌ی شعرهای شاهنامه، به اندازه‌ی آلبالوپلوی مامان، به اندازه‌ی فسنجون‌های مامان جون، به اندازه‌ی همه‌ی استیکرایی که جمعشون می‌کردم و دلم نمی‌اومد ازشون استفاده کنم، به اندازه‌ی شمعی که از همدان خریدم و دلم نمی‌آد روشنش کنم، به اندازه‌ی بک گراندی که دلم نمی‌آد عوضش کنم، به اندازه‌ی بامزه بودن نسترن، به اندازه‌ی تموم رویاهای آخر شبی، به اندازه‌ی همه‌ی حرفایی که با ماه می‌زنم، به اندازه‌ی آهنگ‌های موردعلاقم، به اندازه‌ی تموم کتابایی که نمی‌تونم از بینشون انتخاب کنم که کدومو بیشتر دوست دارم، به اندازه‌ی آیس پک فندقی ویژه، به اندازه‌ی خوشحالیم بعد از درست حل کردن سوالای ریاضی و فیزیک، به اندازه‌ی قهوه‌های نصفه شب، به اندازه‌ی ذرت مکزیکی اون شب با ریحانه، به اندازه‌ی بلال داغ توی یه شب برفی، به اندازه‌ی گل آفتابگردون، به اندازه‌ی بوی شامپو بدن شیرانبه شون، به اندازه‌ی تموم سیوهای پینترستم، به اندازه‌ی بغل، به اندازه‌ی پاییز، به اندازه‌ی بوی خاک بارون خورده، به اندازه‌ی بوی کاغذ نو، به اندازه‌ی تموم بارهایی که صورتمو بین صفحه‌های کتاب بردم و یه نفس عمیق کشیدم، به اندازه‌ی موسیقی‌های بی‌کلام، به اندازه‌ی ملودی مورد علاقم با گیتار، به اندازه عود با بوی sea breeze، به اندازه‌ی شیراز، به اندازه‌ی نارنگی، به اندازه‌ی عروسکی که تو بچگی همیشه توی بغلم بود، به اندازه‌ی پالتوی چهارخونه‌م، به اندازه‌ی ولاگ‌های میا و کوروش، به اندازه‌ی ریسه‌ی گوشه‌ی اتاقم، به اندازه‌ی دفتر خاطراتم، به اندازه‌ی چای بهارنارنج، به اندازه‌ی بوسیدن پیشونی و چشم‌ها، به اندازه‌ی رقصیدن تو تنهایی، به اندازه‌ی آواز خوندن وقتی کسی صدامو نمی‌شنوه، به اندازه‌ی دیالوگ موردعلاقم از کتابا، به اندازه‌ی پیتزا، به اندازه‌ی نامه نوشتن، به اندازه‌ی خاطرات مدرسه، به اندازه‌ی توت بگم، به اندازه‌ی همه‌ی بارهایی که آلارمو قطع کردم و دوباره خوابیدم، به اندازه‌ی نیم بوت چرم مشکیم، به اندازه‌ی لباس‌های بلند دامن دار، به اندازه‌ی نقاشی شب‌های پر ستاره، به اندازه‌ی خوابیدن بعد از حموم، به اندازه‌ی گرمای بخاری تو روزای سرد زمستون و به اندازه‌ی آرزوهام دوستت دارم.۱۴۰۴/۸/۱۵ایده از نورای عزیزم:https://vrgl.ir/mH0uqhttps://vrgl.ir/mH0uq</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 20:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بزرگ‌ترین ضعفم است.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B6%D8%B9%D9%81%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lhalzbou6nf1</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!دیروز سرم پر بود از فکرهایی که نمی‌توانستم بر زبان بیاورم و امروز دلم پر است از حرف‌هایی که فقط کاغذ می‌تواند تحملشان کند.هر بار فکر می‌کنم دیگر بزرگ شده‌ام؛ احساساتم به من نشان می‌دهند که چقدر کوچک و ضعیفم. نمی‌توانم آن‌گونه که دیگران مرا فراموش می‌کنند، بی‌خیالشان شوم. این بزرگ‌ترین ضعفم است. در حالی که آن‌ها حتی به یادم نمی‌افتند و آسوده زندگی می‌کنند؛ من اما قلبم هنوز با خاطره‌ی یک نگاه، یک جمله‌ی نیمه تمام و یا حتی سکوتی طولانی می‌لرزد.برگ‌های پاییزی را ببین! فکر می‌کنم احساساتم این روزها خیلی به آن‌ها شباهت دارند. باد می‌وزد و برگ‌ها می‌رقصند، می‌چرخند، می‌افتند و بعد زیر پا له می‌شوند.گاهی دلم می‌خواهد همان دختری باشم که همه دوستش دارند؛ شاد و پرانرژی و سرشار از حرف‌های شاعرانه. اما دختر کوچولویی که درونم زندگی می‌کند، گاهی خسته و دلتنگ و پر از سوال‌هایی است که جوابی برایشان ندارد.و تو! گیلبرت!تو تنها کسی هستی که شاید بتوانی این دو دختر را کنار هم ببینی و دوستشان داشته باشی.۱۴۰۴/۸/۱۲</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 17:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها حالم را نپرس.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%BE%D8%B1%D8%B3-hblovpecqsya</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!این روزها حالم را نپرس. نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم. نمی‌خواهم بگویم خوبم، در حالی که نیستم و می‌دانم که تو هم این را می‌دانی.تمام دوستانم قرار است به دانشگاه بروند و من احساس کسی را دارم که در دو ماراتون از همه عقب‌تر است و هر چقدر هم که تلاش می‌کند؛ فقط خودش را خسته‌تر می‌کند و بقیه را می‌بیند که از او دورتر و دورتر می‌شوند.وقتی به این فکر می‌کنم که درمورد تولد ۱۸ سالگی‌ام چه تصوراتی داشتم، دلم پیچ می‌خورد. حالا فکر می‌کنم حتی اگر بخواهم تولد بگیرم و دوستانم را دعوت کنم هم یا در دانشگاه هستند و یا در فکر دانشگاه.نه! اشتباه نکن! من واقعاً برای تک تکشان از ته دل خوشحالم؛ ولی نمی‌توانم به این فکر نکنم که کاش من هم جایی بودم که آرزویش را دارم.گاهی بعد از یک اتفاق ناگوار، ناگهان بزرگ می‌شوی. یک شب طولانی و سخت، با خودت فکر می‌کنی هرگز صبح نخواهد شد. صبح می‌شود و می‌بینی دیگر همان کسی نیستی که دیروز بودی.احساس می‌کنم گذشتن از این روزها برایم مثل گذشتن از یک رودخانه‌ی عمیق است. رودخانه‌ای که در آن باید مخالف جریان آب شنا کنی و فقط کافی است یک لحظه خسته شوی و کم بیاوری تا جریان آب تو را با خود ببرد.سعی می‌کنم فقط شنا کنم و کمتر به اطرافم اهمیت بدهم. تلاش می‌کنم سریع‌تر شنا کنم و به فریادهای دیگران که از من می‌خواهند خودم را خسته نکنم و رهایش کنم توجهی نکنم.۱۴۰۴/۷/۲۳</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 18:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمانی برای دلتنگی سراغ داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bmsrordeco9p</link>
                <description>گیلبرت عزیزم!پاییز واقعا زیباست؛ مگر نه؟حتی اگر تنها سهمت از آن، هوای خنک اول صبح‌ها که از پنجره وارد اتاق می‌شود باشد.پاییز است و حس دلتنگی‌های دم غروبش. دلتنگی‌هایی که نه توی لیوان چایی حل می‌شود و نه توی فنجان قهوه.ساعت‌ها می‌نشینم پای کتاب‌ها و می‌خوانم و می‌نویسم و حل می‌کنم و خط می‌زنم. تمامش به خاطر همان حس شادی لذت بخش کوتاهی که بعد از پیدا کردن جواب زیر پوستم می‌دود.اگر حالم خوب باشد؛ پشت میز می‌نشینم، عود روشن می‌کنم و صدای موسیقی بی‌کلام توی اتاق می‌پیچد.روزهایی هم که حالم ابری است؛ روی تخت لم می‌دهم و زیست یا شیمی می‌خوانم. این جور روزها دست و دلم به حل کردن سوالات سخت و پیچیده‌ی فیزیک و ریاضی نمی‌رود.شب‌ها تا دیروقت خوابم نمی‌برد و وقتی بالاخره پلک‌هایم سنگین می‌شوند، خواب‌هایم پریشانند. در خواب اشک می‌ریزم و گریه می‌کنم. بیدار که می‌شوم، از قبل هم دلتنگ‌ترم.راستی!درمانی برای دلتنگی سراغ داری؟۱۴۰۴/۷/۱۰</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 20:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان؟ (کنکورنوشت ۹)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B9-llnji6oaf39f</link>
                <description>این متن در تاریخ‌های متفاوتی به صورت جداگانه نوشته شده؛ با این حال یک جا منتشر خواهد شد.۱۰ شهریور ۱۴۰۴گاهی یادمان می‌رود چقدر شبیه به همیم و گاهی فراموش می‌کنیم که احساسی که درگیرش هستیم را ممکن است هر کسی تجربه کرده باشد.راه می‌رویم و بغض می‌کنیم. حرف می‌زنیم و صدایمان می‌لرزد. سکوت می‌کنیم و اشک‌هایمان باریدن می‌گیرد.فراموش می‌کنیم که باید حرف بزنیم یا بنویسیم تا شاید دستی ما را از این باتلاق غم بیرون بکشد.فکر می‌کنیم شکست پایان راه است؛ غافل از اینکه شروع راهی دیگر است.سردرگم می‌مانیم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم. به هر طناب پوسیده‌ای چنگ می‌زنیم تا شاید راه نجاتی پیدا کنیم.به کم راضی می‌شویم و به جای اینکه خودمان رشد کنیم؛ هدفمان را کوچک و کوچک‌تر می‌کنیم.می‌خواهیم مسیرمان را به کلی عوض کنیم اما شاید بهتر باشد دوباره همان مسیر را طی کنیم اما این بار به شیوه‌ای متفاوت، با دقت بیشتر و به گونه‌ای که جاده‌های فرعی ما را وسوسه نکند و جایی میان راه از مسیر خارج نشویم.پس فکر می‌کنیم تا بهترین مسیر را پیدا کنیم. و البته نباید فراموش کنیم که بهترین مسیر ممکن برای هر فرد متفاوت است.۱۴ شهریور ۱۴۰۴من علاقه‌ی خیلی زیادی به ادبیات دارم. پارسال اواسط سال تحصیلی خیلی یهویی به فکرم رسید که باید تغییر رشته بدم و برم انسانی. چون متوجه شده بودم که نمی‌شه همزمان دو رشته رو توی دانشگاه با هم خوند و من هدفم این بود که برم پزشکی و همزمان باهاش ادبیات بخونم. چند هفته توی خونه جنگ و دعوا بود و با آدمای زیادی صحبت کردم و در آخر فهمیدم که انگار این قضیه از ترسم نشأت می‌گرفت. امسال هم روزی که رتبه‌ها اومد دوباره همین تصمیم رو گرفته بودم. اما خب می‌ترسیدم اگه برم ادبیات بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم پزشکی و اگه برم پزشکی بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم ادبیات. چند روز حالم شدیدا بد بود و همش تو فکر بودم و واقعا سردرگم. من چند هفته هست که توی یه لوازم التحریری و کتاب فروشی کار می‌کنم و قراره تا آخر شهریور برم سر کار. دیروز یه حاج آقایی اومده بود دنبال یه کتابی و به پیشنهاد یکی از دوستام که تا حدودی در جریان قضایا بود رفتم پیشش و ازش پرسیدم که می‌تونه برام استخاره بگیره یا نه. از اون آدمایی بود که ناخودآگاه چهرشون و حرف زدنشون به دلت می‌شینه و آرومت می‌کنه. خلاصه گفتم برام دو تا استخاره بگیره و یه خورده توضیح داد و همونجا یه قرآن برداشت و بهم گفت صلوات بفرستم و بدون اینکه نیتمو بهش بگم تو ذهنم در نظرش بگیرم و تصمیم بگیرم که کدوم نیست اولیش باشه. اولی رو برای انسانی گرفتم و گفت نتیجه‌ای حاصل نمی‌شه. دومی رو برای تجربی گرفتم و گفت توکلت به خدا باشه و توی این مسیر یه نفر باشه که قبلا همچین مسیری رو طی کرده و راه رو بلده و کمکت کنه. صدقه هم بده به یه نیازمندی از نزدیکانتون و در نهایت انتهای این مسیر نتیجه‌ی خوبی در انتظارته.خلاصه که قراره یه بار دیگه این مسیر رو طی کنم اما با کلی تفاوت نسبت به دفعه‌ی قبلی.از اونجایی که فکر کنم مبهم گفتم:من پشت کنکور تجربی می‌مونم و یک بار دیگه اما با تمام توانم تلاش می‌کنم چون دلم نمی‌خواد مدیون دلم بمونم و برام حسرت بشه.پ.ن1: دارم ویسای مشاورمو گوش می‌دم و نمی دونین که چقدر از همین الان دوستش دارم و خوشحالم از اینکه مشاورمه.پ.ن2: مشاورم برنامم رو فرستاده و کلی ذوق دارم واسه اینکه فردا صبح زود بیدار شم و شروعش کنم.البته تا آخر شهریور برنامم سبکه چون عصر تا آخر شب سر کارم.۱۶ شهریور ۱۴۰۴یکی از دوست‌هام که یک سالی بود همو ندیده بودیم هفته‌ی پیش که توی اوج سردرگمیم بودم؛ منو دید و بهم گفت: چی شده؟ از اون برقی که همیشه تو چشمات بود خبری نیست؟دیروز هم اتفاقی همو دیدیم و حالمو پرسید. بعد هم گفت: انگار مسیرتو پیدا کردی. برق توی چشمات برگشته. شدی همون دختری که همیشه می‌شناختم. همونی که می‌دونم اگه اراده کنه به هر چیزی که می‌خواد می‌رسه:)✨۱۹ شهریور ۱۴۰۴دیشب خوابی دیدم که من رو یاد چیزی انداخت که مدت‌هاست در تلاشم فراموشش کنم. البته که چندان موفق نیستم و حتی یک روز هم از فکرش بیرون نمی‌رم.از صبح سردرد شدیدی دارم و قلبم درد می‌کنه و انگار یه چیز سنگین روی قفسه‌ی سینمه که نمی‌ذاره نفس بکشم.اما خب نشستم پای کتاب چون به قول بمرانی استمرار یعنی گذشتن و رفتن پیوسته و من هم به خودم قول دادم که امسال سال گذشتن‌ها و رفتن‌های پیوسته باشه.۷ مهر ۱۴۰۴هی! با خودت صادق باش!منتظر کدوم معجزه‌ای؟فکر می‌کنی قراره فرشته‌ی مهربون بیاد و با یه «بیبیدی بابیدی بو» همه چی رو درست کنه؟یا اینکه غول چراغ جادو بیاد و آرزوهاتو برآورده کنه؟منتظر کدوم معجزه‌ای؟ کدوم شانس؟شانس وجود نداره. آدما عادت کردن موفقیت بقیه و شکست خودشون رو نتیجه‌ی شانس و اقبال خوب یا بدشون بدونن. البته که شکست دیگران به خاطر بی‌عرضه بودنشونه ولی موفقیت خودشون به خاطر تلاش و سخت کوشی شبانه روزیشونه.باور کن! هر کسی تو جهنم کارای خودش عذاب می‌کشه و تو بهشت کارای خودش لذت می‌بره. هر اتفاقی که می‌افته نتیجه‌ی تلاشای خودته. چه خوب و چه بد.فکر می‌کنی سخته؟آره! حق داری! خب واقعا هم سخته!اما فکر می‌کنی اگه منتظر یه روز خوب بمونی همه چی آسون می‌شه؟بذار باهات صادق باشم...قرار نیست آسون باشه. قراره اذیت شی. قراره خسته شی. قراره داغون شی.اما قراره یاد بگیری چجوری قوی باشی. چجوری استمرار داشته باشی. چجوری روزای سخت رو بگذرونی.چون زندگی هیچ وقت قرار نیست آسون باشه. زندگی همیشه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه و تو باید قوی‌تر و قوی‌تر بشی تا زیر بارش له نشی.یکی از مسیرهایی که بهت کمک می‌کنه تا قوی‌تر شی همین کنکوره. بهش به چشم یه عذاب نگاه نکن. بهش به چشم یه راه نگاه کن که طی کردنش قراره قوی‌ترت کنه و قراره بهت کمک کنه که دفعه‌ی بعد که زندگی یه مشت حوالت کرد بتونی جاخالی بدی. دفعه‌ی بعد که زندگی خواست بهت لگد بزنه و زیر پا لهت کنه بتونی از خودت دفاع کنی.۱۷ مهر ۱۴۰۴آزمونمو خوب دادم و خوشحال‌ترینم:)✨تراز و درصدای این آزمون و تحلیلش بهم ثابت کرد که چقدر پارسال روشم اشتباه بوده.۱۹ مهر ۱۴۰۴خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 16:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی من از کار حضوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%DB%8C-o0matmkz9efz</link>
                <description>اولین تجربه‌ی کار من غیرحضوری بود. قبلا با یه گروهی کار ترجمه انجام می‌دادم؛ ولی آنلاین با هم در ارتباط بودیم.این یک ماه و اندی اولین تجربه‌ی من از کار حضوری بود. صبح روز بعد از کنکور رفتم به چندتا از کتابفروشی‌های شهرمون و درمورد شرایط استخدامشون پرسیدم و یه جا که هم کتابفروشی بود و هم لوازم التحریری فرم پر کردم.دقیق اگر بخوام بگم از ۲۶ مرداد تا ۲۹ شهریور، بعد از ظهرها می‌رفتم سر کار. خیلی زود جای همه‌ی لوازم التحریر و کتابا و کار با سیستمشون رو یاد گرفتم. تقریبا بعد از چند روز خیلی از کارا رو سپرده بودن بهم ولی مهم‌ترین کارم راهنمایی مشتری‌ها بود. اونجا واقعا بزرگ بود و برای مشتری‌ها خیلی سخت بود که جای چیزی که می‌خوان رو پیدا کنن. من بهشون کمک می‌کردم و جنس‌های بهتر رو هم بهشون نشون می‌دادم تا راحت‌تر بتونن انتخاب کنن. نی نی‌ها رو هم بغل می‌کردم تا مامان باباشون بتونن راحت خرید کنن.بهترین و مهربون‌ترین همکارای دنیا رو داشتم و می‌دونم خیلی‌ها همچین شانسی رو ندارن. طبقه‌ی بالای کتابفروشی یه کافه‌ی واقعا خوشگل بود که گاهی از اونجا قهوه می‌گرفتم. خونه‌ی دوستم هم خیلی به محل کارم نزدیک بود و بعضی وقتا بهم سر می‌زد.به خاطر علاقم به کتابا، هر موقع حتی برای چند لحظه کاری نداشتم می‌رفتم قسمت کتابا و می‌گشتم. انقدر این کارو انجام داده بودم که می‌تونستم چشم بسته هر کتابی که بخوام رو پیدا کنم. به خاطر همین هم هر کسی از بخش کتابا سوال داشت و از هر کدوم از همکارام سوالشو می‌پرسید، می‌فرستادنش سراغ من.انقدر کارای مختلفی رو انجام می‌دادم که یه روز مسئول انبار ازم پرسید: شما دقیقا مسئول کدوم بخشی؟ چون هر بار برای یه بخش متفاوت از انبار جنس می‌بری و توی سالن هم که می‌بینمت هر بار یه جای متفاوت کار می‌کنی. آچار فرانسه‌ای؟با خنده گفتم: به خدا خودمم نمی‌دونم!از نظر حقوق هم با وجود اینکه درموردش با صاحب کارم صحبت نکردم اما واقعا رقم خوب و معقولی رو برام واریز کرد.در کل یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم بود و واقعا از ثانیه ثانیه‌اش لذت بردم. بهترین همکارای دنیای توی بهترین جای دنیا رو داشتم که مطمئنم تا همیشه دلم برای اون روزا تنگ می‌شه:)پ.ن: علت اینکه بیشتر از یه ماه و اندی سر کار نرفتم رو توی پست بعدی توضیح می‌دم.پ.ن2: چند تا عکس و داستان از اون روزها:این عروسکا قابلیت این رو داشتن که توی کابوس‌هام ببینمشوناز روزی که با همکارام فال حافظ گرفتیم سر کار شام غذایی بود که بهش حساسیت داشتم و نمی‌تونستم بخورم. پس منم رفتم و دوتا تخم مرغ درست کردم و با یکی از همکارام خوردیم.خوشگل‌ترین اتفاق اونجا که باعث شد حسودیم بشه:(اگه از روی عکس نتونستین بخونین:امروز یه آقایی اومد کتاب کافکا در کرانه از هاروکی موراکامی و یه آبرنگ خرید و بعد بهمون گفت اگه می‌شه یه نفر که خطش خوب باشه دو تا جمله بهش می‌دم بنویسه اول این کتاب.این جمله رو داد به من و براش نوشتم:در تمام صفحات کتابی که برایت فرستادم؛ بوسه کار گذاشتم...مطمئن بودم برای بوییدن کاغذ نو، پیشانی‌ات را جلو می‌آوری...بعدم با کاغذ کادو طرح شب‌های پرستاره ونگوگ کادوشون کرد.تازه یه نامه هم روی کاغذای کاهی رنگ براش نوشت و گذاشت بین صفحه‌های کتاب:))))))از لحاظ روحی نیاز دارم جای خانومی اون آقا باشم.و کلی خاطره‌ی دیگه که در قالب عکس یا نوشته ثبت نشدن ولی تا همیشه توی ذهنم می‌مونن...</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 21:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه‌ی ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@Anne_shirley/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-e8jyt1e1b6kb</link>
                <description>خیلی یهویی وارد ویرگول شدم و دیدم به مناسبت تولد ۸ سالگی ویرگول یه گردونه پر از جایزه گذاشتن و روش کلیک کردم. گردونه رو چرخوندم و نوشت شما برنده‌ی شاهنامه‌ی فردوسی شده‌اید. هنوز کل جوایز رو ندیده بودم و نمی‌دونستم کلا دو نفر این جایزه رو برنده می‌شن. اول فکر کردم فقط پی دی اف کتاب مثلا توی اپلیکیشن طاقچه یا یه چیزی مشابه این‌هاست. اما بعد یه پیامک دریافت کردم که نوشته بود به زودی برای گرفتن آدرس و اطلاعات بیشتر و ارسال جایزه باهاتون تماس می‌گیریم.کلی خوشحال شده بودم و منتظر بودم. از من بیشتر برادرم هیجان داشت و هر از گاهی تلاش می‌کرد با روش‌های مختلف سر به سرم بذاره. مثلا با گوشی مامانم پیام می‌داد و فکر می‌کرد من قرار نیست متوجه بشم.چند روز بعد از طرف تیم ویرگول باهام تماس گرفتن و انقدر خانمی که پشت تلفن باهام صحبت کرد خوش برخورد و مهربون بود که دلم می‌خواست بگم اصلا شاهنامه‌ی من برای خودتون. نفرستادین هم اشکال نداره فدای سرتون.تا اینکه جنگ شد و دیگه اصلا از فکرش بیرون اومده بودم که یه روز صبح یه شماره‌ی ناشناس باهام تماس گرفت. آقای پستچی بود که بهم گفت بیا دم در و بسته‌ات رو تحویل بگیر.دوییدم و چادر پوشیدم و سریع رفتم دم در. به محض خداحافظی با آقای پستچی پریدم توی خونه و سریع بسته رو که خیلی هم سنگین و بزرگ بود باز کردم. خیلی محکم و خوب بسته بندی شده بود که توی مسیر آسیب نبینه.یه کتاب شاهنامه‌ی بزرگ و خوشگل که کیفیت تصویرهاش و برگه‌هاش واقعا عالی بود. یه نامه از طرف تیم ویرگول و یه بوکمارک فلزی با طرح ویرگول.توی اون اوضاع واقعا رسیدن این بسته حالم رو خوب کرد. جوری که حتی توی دفتر جامانده‌ها هم ازش نوشتم. (بعدا شاید بیشتر درمورد این دفترم توضیح دادم.)چند روز بعد هم دوباره باهام تماس گرفتن که مطمئن شن بسته‌ام به دستم رسیده و سالم رسیده یا نه. از شدت پیگیر بودن و مهربون بودنشون پشت تلفن داشتم ذوب می‌شدم.از همینجا باز هم ازشون تشکر می‌کنم و تولد ۸ سالگی ویرگول رو دوباره تبریک می‌گم. خیلی خیلی ممنونم بابت این فضایی که برامون ایجاد کردین و باعث شدین بیشتر بخونیم و بیشتر بنویسیم.</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 20:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی (کنکور نوشت ۸)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B8-gszjivvky9od</link>
                <description>حالا که این‌ها رو می‌نویسم حدودا یک هفته از آزاد شدنم از بند کنکور می‌گذره. زندگی وقتی بزرگ‌ترین دغدغه‌ات این آزمون لعنتی نباشه خیلی سریع‌تر می‌گذره.انقدر سریع می‌گذره که وقتی به اون روز فکر می‌کنم به نظرم انگار چند سال گذشته. روزی که شادی آزادی نمی‌ذاشت به نتیجه فکر کنیم و فقط خوشحال بودیم که تموم شده. چه خوب و چه بد...مهم‌ترین برنامه‌ام برای بعد از کنکور خواب بود. خواب‌های طولانی و بدون دغدغه. چند روز اول که اصلا خوابم نمی‌برد. سه روز گذشته بود و روی هم رفته شاید سه ساعت هم نخوابیده بودم. اما بعد از اوت کم کم خواب به سراغ چشم‌هام اوند و دیگه کسی من رو به بهانه‌ی درس خواندن از خواب بیدار نمی‌کنه.شب‌ها یا مهمون داشتیم و یا مهمون کسی بودیم. حتی همون شب اول مهمون‌هامون تا ساعت یک و نیم نصفه شب موندن تا شیرینی آزادی من رو بخورن.فردای کنکور یه پازل هزار تیکه خریدم و روی میزی که همیشه روی اون با کتاب‌های درسی و تست پر شده بود شروع به تکمیل کردنش کردم.فکر کنم یکم زیاده روی کردم.البته الان بیشتر از این پیش رفتم و این عکس مربوط به چند روز پیشه.دو جلد کتاب جین ایر رو خوندم و به بخشی از کتاب صوتی جین ایر گوش دادم. می‌خوام به زودی دوباره معرفی و نقد کتاب‌ها توی ویرگول رو شروع کنم.بافتنی بافتم.سریال شهرزاد رو شروع کردم. شبا با خونواده جوکر می‌بینیم. انیمیشن شگفت انگیزان ۱ و ۲ رو هم برای بار نمی‌دونم چندم با داداشم دیدیم.چند روزه که دارم اتاقمو مرتب می‌کنم و وسایل اضافی رو دور می‌ریزم و با هر وسیله‌ای که منو یاد خاطره‌ای می‌ندازه ساعت‌ها اشک می‌ریزم.آشپزی کردم. کیک هم درست کردم و با دوستام رفتیم بیرون.تنها عکس به جا مانده از کیک مذکورخلاصه که زندگی بدون کنکور بهشته واقعا:)✨خلاصه که بچه‌ها زندگی بدون کنکور بهشته واقعا:)</description>
                <category>آنه^^</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 21:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>