<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش نقدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arash-Naghdi</link>
        <description>برای حمایت از من 
برای خودتون یه فنجان چایی بریزید و‌ نوش جان کنید! نوشته های دیگر من در این جا arashnaghdi.substack.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2530/avatar/RRwjMW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش نقدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهاجرت من از ویرگول و شروع نوشتن در ساب‌استک (Substack)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9-substack-uo6xdexvpdpa</link>
                <description>مدتی میشه که کمتر به ویرگول سر میزنم و دلیلش اینه که ویرگول دیگه مثل قبل نیست. همه جا پر از تبلیغات و محتوای زرد و بلغور شده است. لینک های بی در و پیکر و محتوای مصنوعی و نوشته شده با هوش مصنوعی. با اینکه هنوز هم کسانی هستند که محتوای ارزشمندی در این فضا منتشر میکنند ولی با یک نگاه کلی به صفحه اصلی ویرگول میشه دید که این محصول در حال حاضر برای من قابل استفاده نیست. مدل کاری ویرگول و نقشه درآمدزایی آن بیشتر برای اسپمرها و لینک سازها و برند سازی شرکت هاست تا نویسنده هایی که با فکر کردن و صرف وقت کلمه به کلمه محتوای خودشون رو خلق میکنند.برای همین مدتی میشه که من هم از این فضا (موقتی) کوچ کردم و به ساب استک Substack رفتم. با اینکه نوشتن به زبان انگلیسی سختی های زیادی داره و من همچنان خالق و خواننده فارسی هستم ولی ترجیح میدهم افکارم رو در فضایی انتشار بدم که تبلیغات نداشته باشد.اگر پست های دیگه من رو دوست داشتید حتما به ساب استک من سر بزنید (در بخش نظرات). اینجا برام بنویسید که تجربه شما در نوشتن در ویرگول در سال های قبل چه تغییراتی داشته.</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 12:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-si4kpgv5gjg3</link>
                <description>دیگه فرصت نشد بیام اینجا بنویسم؛ دلیل زیاد دارم براش ولی مهم ترینش این بود که حس کردم دیگه حرفی برای گفتن ندارم. هر چیزی که باید میگفتم رو گفتم و هر چیزی که هست همیناست. دیگه فراتر از این میشه نویز و پیام های اضافی و شبه اینستاگرامی. ولی هر بار که ایمیلم رو باز میکردم یا اتفاقی ویرگول رو لاگین میکردم دیدم کلی آدم جدید با پست های من تعامل کردن و  حیفم اومد که همینجوری اینجا رو از کف بدم. یه مدتی هست که برای تحصیل مهاجرت کردم به کشور فنلاند و شاید همین بهانه ای باشه برای اینکه دوباره اینجا فعالیت کنم. مهاجرت شبیه هیچ کدوم از تجربه های آدم نیست. هر چه قدرم بیای خودت رو براش آماده کنی و ازش اطلاعات به دست بیاری تا آگاهانه تر جلو ببری، بازم اتفاقیه که تکونت میده. یه اتفاق که همه جور تو رو میبره به خارج از دایره امن. دایره امنی که بیشتر خودت رو با اون میشناسی و هویتت شکل گرفته. از بس که محتوای غیرواقعی و به دور از تفکر در مورد مهاجرت زیاد شده، دیگه کم پیش میاد آدم ها خوب گوش کنند.اینجا فرق داره ولی. میشه اینجا یکم فکر کرد و حرف زد و حرف شنید. من هستم با اینکه سه سال نبودم. الان هستم. نمیدونم که بعد از این همه مدت کسی این پست رو میخونه یا نه ولی اگه حرفی دارید که به من بگید یا سوالی دارید، همینجا برام بنویسید. </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 00:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صنعت رشد فردی چطور با روانِ شما بازی می‌کنه؟ + راه حل جایگزین</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-ktgyac7w6hny</link>
                <description>بعضی وقتا فکر می‌کنم تبدیل شدم به یه ربات که فقط و فقط به فکر یه چیزه: رشد کردن!همیشه دارم خودم رو به چالش می‌کشم تا رشد کنم ولی بعد که به خودم نگاه می‌کنم، عمیقا حس نمی‌کنم خوشحالم. نمی‌فهمم کجای کارم اشتباهه. ولی می‌دونم که دارم تلاش می‌کنم.حتما شما هم دارید تمام تلاش‌تون رو می‌کنید تا بهتر زندگی کنید، تا بتونید کیفیت زندگی‌تون رو بالا ببرید. ولی چرا نمی‌شه؟ چرا هر چه قدر بیشتر تلاش می‌کنیم بهتر زندگی کنیم، بیشتر حس می‌کنیم از زندگی عقبیم یا کافی نیستیم؟دیوار اتاقه من پره از کارهایی که باید بکنم تا رشد کنم!با تجربه‌ای که داشتم فهمیدم یکی از دلایلش اینه که فرهنگ ما با رشد و پیشرفت به طرز وحشتناکی گره خورده و اگه نتونیم به اندازه‌ای که توی رسانه‌ها می‌بینیم یا اون قدری که از ما انتظار میره، پیشرفت کنیم، حتما عیب و ایرادی داریم که باید درستش کنیم. ولی آیا واقعا اینطوریه؟توی این مقاله قراره در مورد موضوعات زیر صحبت کنم:پیدا کردن ریشه اصلی اهمیت بیش از حد ما به رشد وضعیت فعلی صنعت رشد فردی و نیمه تاریک آن !زندگی در ایران و صنعت رشد فردیمعرفی یک مفهوم فلسفی کاربردی از فرهنگ شرقیبه جای اینکه همیشه دنبال رشد باشیم باید چیکار کنیم؟کاور ویدئو یوتوبمقبل از اینکه شروع کنید، من برای این پست یه نسخه ویدئویی هم درست کردم که در یوتوب هست. اگر دوست داشتید و ویدئو دوست دارید، سری هم به اونجا بزنید.خب بریم سراغ مقاله‌موناصلا چی شد که رشد کردن اینقدر برای ما مهم شد؟نوار فیلم رو چند صدسال ببرید عقب‌تر. دارید تو یه زمین کشاورزی زندگی می‌کنید و کارهای روزانه‌تون به صحبت کردن با همسایه‌ها، شخم زدن زمین کنار خونه‌تون و کاشتن دونه های میوه خلاصه می‌شه. توی این دوران نبود تکنولوژی باعث می‌شد که ما آگاهی زیادی از محیط اطراف‌ نداشته باشیم.حواست به زمین هست؟یعنی حتی اگه اون طرف روستا کسی بود که داشت از ما بهتر عمل می‌کرد، مثلا زمین کشاورزی پربارتری داشت، ما نمی‌دونستیم. برای همین هم از خودمون راضی بودیم. به عبارت ساده‌تر، چیزی نبود که بخوایم خودمون رو باهاش مقایسه کنیم.عصر تکنولوژی، بیش فعال شدن رشد و پروداکتیویتیحالا نوار رو به زمان حال برگردونید. عصر تکنولوژیه و ارتباطات ما خلاصه شده توی اسکرین‌های چهار ضلعی گوشی یا لپ تاپ‌ها. حالا حدس بزنید این همه ارتباط باعث چی می‌شه؟ بله، درسته. به واسطه تکنولوژی، ما آدم‌های موفق زیادی رو می‌بینیم که دارن بهتر از ما کار می‌کنند، بهتر پول در میارند و در کل حالشون بهتره. اصلا به این کاری نداریم که این حال خوب، واقعیه یا نه، مهم اینه که این رو «می‌بینیم و حس می‌کنیم کسی از ما بهتره»حالا به خودمون نگاهی می‌اندازیم می‌بینیم ای داد بیداد، چرا زندگی من اینطوریه؟ اینجاست که شروع می‌کنیم، تلاش کردن و رشد و پیشرفت رو لازمه رسیدن به اون حال خوب می‌دونیم. ولی آیا این پیش فرض درسته؟نیمه تاریک صنعت رشد فردی که هیچ کس بهش اشاره نمی‌کنهصنعت رشد فردی الان ارزشی حدود 11 میلیارد دلار داره و انتظار میره این عدد تا سال 2025 به 14 میلیارد هم برسه. این یعنی روز به روز آدم‌ها بیشتر جذب دنیای پر زرق و برق رشد و توسعه فردی می‌شن. کتاب‌های بیشتر، ویدئوها و دوره‌های آموزشی بیشتر و در کل این صنعت داره توی هر زمینه‌ای رخنه می‌کنه.عنوان یکی از مقالات پربازدید سایت INC نیمه تاریک این صنعت به نظر من اینه که سعی می‌کنه «همه‌چیز» رو درست کنه. عادت‌های بد، رفتار بد، ظاهر بد، پول کمی که در می‌آریم و حال بدی که داریم. همه‌چیز و همه‌چیز. ولی چیزی که همیشه پنهان مونده اینه که ما انسان هستیم و یکی از ویژگی‌های مهم ما هم اینه که کامل نباشیم، و در بخش‌هایی از وجود‌مون کم و کاستی داریم. پس اگه بیش از حد سعی کنیم که همه چیز رو درست کنیم، روان ما به هم می‌ریزه چون داریم کاری می‌کنیم که عملا با غریزه‌مون در جنگ باشیم.این دیدگاه با زندگی در ایران چه تغییری می‌کنه؟بیاید با هم روراست باشیم، ما در ایران زندگی می‌کنیم و اینجا همه چیز متفاوته. پس طبیعیه که دیدگاه‌مون به رشد و پیشرفت هم با کسی که توی یک کشور توسعه یافته زندگی می‌کنه فرق داشته باشه.ما که تو ایران هستیم، خیلی بیشتر از بقیه از بیش فعالی در رشد رنج می‌بریم. بیش از حد تلاش می‌کنیم که همه چیز رو درست کنیم و اتفاقا با دیدن آدم‌های موفق، انگیزه هم می‌گیریم ولی بعد از مدتی به این درک می‌رسیم که مشکلات اقتصادی اون قدر زیاده که رسیدن به رشد واقعی رو برای ما طاقت‌فرسا می‌کنه.اینجا همه چیز فرق داره! (عکس از مهراب زاهد بیگی)نکته جالب توجه اینه که خیلی از کتاب‌های انگیزشی که من خوندم هم توسط ایرانی‌ها نوشته نشده و در اصل ما داریم از فرمولی تبعیت می‌کنیم که برای زندگی در ایران ساخته نشده و برای همین، پیروی کردن ازش کمی سخت به نظر می‌رسه.ولی تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که نباید تلاش کنیم، نه، اتفاقا این تلاش از ما آدم‌های قوی‌تر و سالم‌تری می‌سازه. فقط باید کمی رویکرد سخت‌گیرانه خودمون رو نرم‌تر کنیم و انتظار نداشته باشیم 24/7 دنبال پیشرفت و رشد و توسعه فردی باشیم.حالا بیاید کمی از این موضوع دور بشیم و ببینیم چه راهکاری برای بیش فعالی در مورد رشد وجود داره که ما نادیده‌اش می‌گیریم؟فلسفه شرقی در مورد رشد چی می‌گه؟اگه به پست‌های قبلی من مراجعه کنید، می‌بینید که خیلی علاقه دارم موضوعات رو از زاویه دیگه بهش نگاه کنم و در مورد خیلی از مسائل، فلسفه بهم کمک کرده زاویه دیدم رو عوض کنم. برای همین مورد، یه مقدار سرچ کردم و فهمیدم که برخلاف دنیای غرب که با پروداکتیویتی و ذهنیت «هر روز پیشرفت کن» داره همه رو خفه می‌کنه، فلسفه شرقی دیدگاه واقعی‌تری در مورد شیوه زندگی ما داره.مفهوم wu wei (وو وی) در فرهنگ چینوو وی تو زبان چینی به معنای انجام ندادن یا «هیچ کاری نکردنه». اولش که معادل این عبارت رو می‌شنویم با خودمون فکر می‌کنیم چیزی شبیه یک دعوت خوشایند برای استراحت یا بدتر، افتادن در تنبلی یا بی تفاوتی باشه.وو وی به زبان چینیبا این حال، این مفهوم کلیدی یکی از مهم‌ترین و ارزشمندترین آموزه‌های فلسفه دائوئیسم هست.بر اساس متن اصلی دائوئیسم، دائو دی جینگ: «راه هرگز عمل نمی‌کند، اما هیچ چیز رها نمی‌شود». این پارادوکس وو وی است. این به معنای عمل نکردن نیست، بلکه به معنای &quot;عمل بدون تلاش&quot; یا &quot;عمل بدون عمل&quot; است.اوه اوه سخت شد ولی اینا همه یعنی چی؟به زبان ساده‌تر یعنی در حالی که درگیر دیوانه‌ترین کارها هستید، در آرامش باشید تا بتونید این کارها رو با حداکثر مهارت و کارایی انجام بدید.نقش آرامش در رسیدن به اهدافوو وی ارتباط تنگاتنگی با احترام دائوئیست‌ها به جهان طبیعت داره، مثلا اونا فکر می‌کنند که باید سعی کنیم رفتار خودمون رو به اندازه فرآیندهای طبیعی خود به خود و اجتناب ناپذیر جلوه بدیم، و مطمئن بشیم که با جریان‌ها شنا می‌کنیم نه بر خلاف آن.وو وی در واقع، رها کردن آرمان‌هایی هست که سعی می‌کنیم با خشونت بیش از حد به چیزها تحمیل کنیم. مثلا اینکه همیشه به فکر رشد و پیشرفت باشیم یه جور خشونت حساب می‌شه چون عملا هیچ‌وقت نمی‌تونیم انتظار داشته باشیم همه چیز به سمت رشد پیش بره و این یعنی برخلاف جریان حرکت کردن.اگه تو این 4 تا به آگاهی برسیم، مفهم وو وی رو خوب یاد گرفتیمنتیجه‌گیری، بلاخره چی کار کنیم؟باید به این درک برسیم که ارزش زندگی ما وابسته به خروجی‌های ما نیست. به نظر من زندگی کردن، هنر قبول کردن مشکلات و کم‌و‌کاستی‌هاست. همین که این موضوع رو قبول می‌کنیم و می‌فهمیم بعضی چیزها رو نمی‌شه عوض کرد، به یک آرامش عمیق می‌رسیم و میشه از این آرامش تغذیه کرد تا به اهداف‌ والایی که تعیین کردیم برسیم ولی این بار با یه تفاوت:«اینکه بدونیم رشد و پیشرفت کردن، هدف زندگی ما نیست.»عکس از علی علی‌اکبریچند نکته در مورد مقاله که باید بدونید:هدف این مقاله این نبود که به شما بگه رشد و پیشرفت خوب نیست، بلکه فقط اینکه زیاده‌خواهی و انتظار بیش از حد درباره رشد کردنه که باعث مختل کردن حال خوب ما می‌شههدف این مقاله این نبود که به شما بگه کسایی که هر روز رشد می‌کنند و پیشرفت دارند آدم‌های خوبی نیستن، فقط الگو قرار دادن این آدم‌ها رو باید با سنجش وضعیت خودمون انجام بدیماین مقاله حاصل تجربیات شخصی من بوده و می‌تونه برای همه کاربردی، مفید یا قابل فهم نباشه.این مقاله با نظرات شما کامل می‌شهاین موضوع یک موضوع بحث‌بر‌انگیزه و ممکنه نظرات مثبت و منفی زیادی داشته باشه، و به خاطر همین خیلی کنجکاوم نظرتون رو بدونم. حالا نوبت شماست، بهم بگین نظر شما در مورد رشد و پیشرفت کردن با تمام این فشارهای روانی چیه؟ تجربه به شما چی یاد داده؟</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 18:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا محتوای انگیزشی باعث پیشرفت نمیشه؟ (معرفی جایگزین بهتر + تجربه خودم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-s6bxnpurh663</link>
                <description>انگیزه واژه جذابیه، وقتی بهش فکر میکنیم تداعی های مثبتی  تو ذهنمون میاد. مثلا با خودمون میگیم:«اگه بخوام کاری رو شروع کنم، اول از همه باید ببینیم آیا برای اون کار انگیزه کافی دارم یا نه، باید ببینم این انگیزه میتونه من رو به مقصد برسونه»متاسفانه وابستگی بیش از حد به انگیزه نه تنها باعث پیشرفت میشه بلکه ما رو دچار یه توهم ذهنی از پیشرفت و موفقیت میکنه. چطوری؟این دقیقا موضوعیه که میخوام امروز درباره اش صحبت کنم. اما اول از همه تجربه خودم از خوندن کتاب های انگیزشی، محتوای انگیزشی و به طور کلی وابستگی بیش از حد به انگیزه رو براتون میگم تا بتونید خودتون رو جای من بذارید و درک این نوشته براتون راحت تر باشه. در عکس برداری از این اثر، هیچ کتابی صدمه ندیده است!تجربه من از وابستگی به محتوای انگیزشی و نتیجه اونیکی از تجربه های مرتبط من از محتوای انگیزشی، برمیگرده به زمانی که میخواستم یه نوازنده ویولن بشم. قبل از اینکه شروع کنم، همیشه ویدئوهای هیجان انگیز ویولنیست های نابغه ای مثل Itzak Perlman رو با جون و دل گوش میدادم. هر بار نگاه کردن به این ویدئوها، مثل یه جرقه انگیزشی برای من بود. چشمام رو میبستم و خودم رو جای اونا تصور میکردم و انگار که یه دوز دوپامین وارد خونم میکردم. خودم رو تصور میکردم چون تو محتوای انگیزشی و قانون جذب خونده بودم برای اینکه به هدف مون برسیم باید خودمون رو تو اون موقعیت خاص تصور کنیم. باید انگیزه داشته باشیم و باور داشته باشیم تنها لازمه بخوایم و اون وقته که دنیا همه چیز رو برامون فراهم میکنه.ITZAK PERLMANاما بعدش چی شد؟من به واسطه انگیزه زیادی که داشتم، شروع به یادگیری ویولن کردم، چند ماه گذشت و در نهایت اون رو کنار گذاشتم!چرا؟ مهم ترین دلیلش این بود که من عاشق تصویر خودم روی استیج شده بودم، عاشق تشویق شدن از طرف بقیه و مورد پذیرش قرار گرفتن. ولی حاضر نبودم به خاطر این تصویر، تلاش کنم و چندین ساعت در روز رو به تمرین کردن و یادگیری اختصاص بدم. حاضر نبودم از سرگرمی ها و تفریحاتم بزنم و به جاش بشینم یه خط نوت رو صد بار بنوازم. من عاشق جنبش های انگیزشی شده بودم و نمیتونستم ببینم آیا این چیزیه که واقعا میخوام. حالا چند سالی از این داستان میگذره و من خوشحالم که علاقه ام رو به ویولن امتحان کردم ولی هیچ وقت یادم نمیره که چقدر برای این کار انگیزه داشتم و همینطوری که جلو تر رفتم این انگیزه بیشتر رنگ باخت.چرا محتوای انگیزشی تا این حد در دنیای مدرن تقاضا داره؟همین الان وارد یوتوب، اینستاگرام و هر پلتفرم ویدئویی دیگه بشین. احتمالا یه آدم کت و شلواری متشخص با ماشین مدل بالا میاد جلوتون، شروع میکنه به صحبت و میگه که شما هم میتونید مثل من باشید، فقط کافیه که بخواید. فقط کافیه که شروع کنید. این لیست کارهاییه که باید بکنید تا مثل من بشید. فقط کافیه بخوای!تا حالا به این فکر کردید که دیدن این جور محتوا چرا برای عموم جامعه جذابه؟از نظر من دلیلش اینه که انگیزه گرفتن برای ما مثل یه داروی آرامش بخشه. وقتی کسی به ما میگه میتونیم کاری رو انجام بدیم، اون امید از دست رفته مون رو دوباره به دست میاریم. همه این حرف ها قشنگ به نظر میاد ولی اگه این گزاره درست بود الان همه آدم های جامعه پولشون از پارو بالا میرفت ولی در عمل اینطور نیست. در ادامه در مورد این قضیه عمیق تر میشیم. قبل از اون پیشنهاد میکنم ویدئویی که در مورد این موضوع ساختم هم نگاه کنید: https://www.instagram.com/tv/CLw3nD1ASzv/?utm_source=ig_web_copy_link 3 دلیل مهم برای اینکه محتوای انگیزشی باعث پیشرفت نمیشهتحقیقاتی که در مورد انگیزه و پیشرفت کردم در نهایت من رو به 3 نتیجه گیری مهم رسوند:عادت های خرد، موفقیت رو برای ما میسازن نه انگیزه: چیزی که باعث پیشرفت و بهتر شدن زندگی ما میشه  عادت های خرد روزانه ماست و نه انگیزه داشتن.  یعنی چی؟ یعنی این عادت های شماست که به سوی انجام دادن یا ندادن کاری سوق میده. اگه بخواید کار جدیدی رو شروع کنید، مثل نواختن یه ساز، باید کم کم عادت روزانه تون رو طوری تنظیم کنید که با هدف جدیدتون بخونه. تجربه ای که از این کار داشتم به من یاد داد که تغییر دادن عادت های روزانه سخته و نیاز به تمرین و پیوستگی داره.عادت های روزانه شما تعیین کننده موفقیت شما هستندرویکرد «اول انگیزه بعد کار» باعث میشه کارها رو به عقب بندازیم: ما عادت کردیم قبل از شروع کاری، اول انگیزه اون کار رو به دست بیاریم و بعد شروع کنیم ولی بهتر اینه که اول از همه کاری که فکر میکنیم رو شروع کنیم و انگیزه ای که از انجام کاری به دست میاد واقعی تر و کاربردی تره.بذارید مثال بزنم. من قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این پست، همش منتظر این بودم که یه موضوع خوب و جذاب پیدا کنم و میخواستم اول انگیزه بگیرم و بعد شروع کنم به نوشتن. ولی بعد از چند ماه صبر کردن، فهمیدم این عمل کردنه که باعث میشه من انگیزه بگیرم. بعد از چند خط نوشتن، اون قدر موضوع برام جذاب شد که انگیزه کافی برای تموم کردنش رو به دست آوردم.صبر کردن برای انگیزه گرفتن از بیهوده ترین کارهاستانسان ها با شرایط زندگی متفاوت، انتظار نتیجه یکسان دارند: محتوای انگیزشی نمیتونه اون طوری که باید به همه کمک کنه چون آدم ها شرایط یکسان زندگی رو ندارند. به طور ساده تر اگه فرض میکردیم که همه از نظر مالی، فرهنگی و سلامتی در جایگاه یکسانی بودند، انگیزه دادن و گفتن «تو هم میتونی» خیلی خوب جواب میداد. ولی مشکل اصلی اینه که کسی که مثلا در ایران زندگی میکنه و صحبت های انگیزشی کسی که در آمریکا زندگی میکنه رو میشنوه، نمیتونه اون قدری که یه آمریکایی، اون توصیه رو عملی کنه. شاید عملی باشه ولی مطمئناً باید از موانع پیچیده تری عبور کنه. من میخوام یه میلیونر بشم!به جای انگیزه بهتره چی داشته باشیم؟ (نتیجه گیری)همه اینا رو گفتم که بگم انگیزه در کل چیز بدیه؟ به هیچ وجه. انگیزه از عناصر مهم برای بقای انسان ها بوده و هست و ما همچنان با امید و انگیزه است که زنده ایم و برای آینده مون برنامه ریزی میکنیم. ولی اجازه بدید بگم که وابستگی بیش از اندازه به انگیزه باعث میشه برای خودمون بهونه تراشی کنیم و اون قدر برای انگیزه گرفتن صبر کنیم که دیگه دیر بشه!در واقع ما داریم شروع هر کاری در زندگی رو شرطی میکنیم.  شرطش اینه که اگه برای کاری انگیزه داشته باشیم، اون کار رو شروع کنیم ولی لطفا از خودتون بپرسید اگه این انگیزه هیچ وقت خودش رو نشون نداد چی؟ اگه قدرت اون انگیزه به قدری نبود که شما رو وادار به کاری بکنه چی؟بهترین توصیه ای که میتونم بکنم اینه:بهتره به انجام کاری اقدام کنیم به جای اینکه در پی به وجود آوردن انگیزه باشیماین نوشته با نظرات شما کامل میشه!خیلی خوب میدونم که محتوای انگیزشی موضوع پربحثیه و خیلی نظرات ضد و نقیض داره. مثلا یکی از دوست های من چند وقت پیش بهم گفت تو میتونی انتخاب کنی چطور از محتوای انگیزشی استفاده کنی. خیلی ها هستند که از این محتوا استفاده میکنند و نتیجه میگیرند و گروهی هم ناکام میمونند. نظر شما چیه؟ محتوای انگیزشی چه کمکی به شما کرده؟ نوشته ای که بعد از این مقاله میتونه براتون مفید باشه: https://vrgl.ir/RCCPX </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 20:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هدف داشتن همیشه کمک نمی‌کنه؟ (راهنمای صادقانه برای سخت ترین تصمیم‌های زندگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yzmuw8hje1ez</link>
                <description>از زندگی چی می‌خواین؟شاید این سوال ساده‌ای به نظر برسه ولی خیلی وقتا جواب دادن بهش آسون نیست.من همیشه ترس زیادی برای جواب دادن به این سوال داشتم، ترس اینکه شاید جوابی که بهش می‌رسم، با مسیری که توش هستم یکی نباشه.فکر کنم خیلی از ما این ترس رو داریم؛ نکنه تلاش‌هایی که کردیم، زمان‌هایی که صرف کردیم و هزینه‌ای که دادیم، به سمت و سوی اشتباهی رفته باشه.الان حدود 3 سال از این ماجرا می‌گذره و می‌خوام درس‌هایی که گرفتم رو اینجا به اشتراک بذارم.من زمانی که فکر می‌کنم هدفم رو پیدا کردم! چرا باید (هر چه سریع‌تر) بفهمیم از زندگی چی می‌خوایم؟هیچ وقت توی تاریخ به اندازه الان نیاز به جواب دادن به این سوال نداشتیم، می‌پرسید چرا؟ برای اینکه توی زمانی که توش زندگی می‌کنیم، بیشتر از هر زمان دیگه‌ای می‌تونیم به این سوال فکر نکنیم!یعنی چی؟Copyright by Omid Roshanابزارهایی که حواسمون رو پرت می‌کنند، رسانه‌های اجتماعی بی‌شمار که روز به روز به تعدادشون افزوده می‌شه، اخبار و حواشی متعددی که از در و دیوار به ما شلیک میشن، همه و همه باعث شده که یه نفس راحت بکشیم و به خودمون بگیم:«هنوزم وقت هست، بزار به این سوال سخت فکر نکنم»اگه خودمون تصمیم نگیریم که از زندگی چی می‌خوایم، احتمالا بقیه این کار رو برای ما انجام می‌دن!حتما خیلی خوب می‌دونید که بقیه هیچ وقت دیدگاه درستی از درونیات ما ندارن و بیشتر اوقات نتیجه این کار چیزی جز پشیمونی، حسرت و افسردگی نیست.1. مرحله خامی، دیدگاه اولیه من در مورد کار و زندگیتجربه به من نشون داده که فرهنگ ما (هم ایرانی و غیر ایرانی) بیش از حد به هدف داشتن اونم هدف بلند مدت اولویت داده. فقط کافیه وارد مراحل استخدام شرکت‌های بزرگ بشید تا با این سوال به ظاهر شیک مواجه بشین:«فکر میکنی 5 سال آینده کجا باشی؟»به جز این، توی رسانه‌های اجتماعی معمولا کسایی که هدف بزرگی دارند، براش تلاش می‌کنند و در نهایت موفق می‌شن، بیشتر از هر گروه دیگه‌ای از طرف مردم تحسین می‌شن. (امریکن دریم!)گری وی عزیز یکی از کسایی که با دیدگاه‌های جدیدش در مورد موفقیت تونسته به شهرت جهانی برسه. ولی من شک دارم به اینکه...دیدگاه اولیه من در مورد کار و زندگی هم از این باور خام میاد. وقتی یادداشت‌های بیست سالگیم رو نگاه می‌کنم، تو بیشترشون یه چیزی شبیه یه خط بزرگ می‌بینم، خطی که قرار بوده مسیر زندگی من باشه که از اول تا آخر براش تعیین تکلیف شده:از 20 تا 25 سالگی درس می‌خونماز 25 تا 30 سالگی کار می‌کنماز 30 تا 35 سالگی بیزنس خودم رو راه می‌اندازمو...در واقع برای من، زندگی تبدیل شده بود به یک سری چک پوینت‌ها (یا مقصدهایی) که توی سن پایین اون‌ها رو طرح کرده بودم و به باور خودم داشتم برای آینده خودم برنامه ریزی می‌کردم. ولی آیا من تو سن 20 سالگی با شناخت محدودی که از خودم و دنیای اطرافم دارم، می‌تونم برای 30 سالگیم برنامه ریزی درستی بکنم؟ یا می‌تونم بهترین مسیر رو برای خودم انتخاب کنم؟گذر زمان و اتفاقات جدید، به من چیز دیگه‌ای نشون داد!2. مرحله پختگی، تغییر دیدگاه و ارزش‌های درونی مندرسی که من از اتفاقات زندگیم گرفتم این بود که هیچ‌کس، اون قدری که ما فکر می‌کنیم، هدف مشخص و صد در صد درستی برای آینده‌اش نداره با اینکه ممکنه تظاهر کنه اینطوریه!در واقع معمولا آدم‌ها خودشون رو اون شکلی پرزنت می‌کنند که دوست دارند دیده بشن ولی واقعیت و پشت پرده ممکنه چیز دیگه‌ای باشه. جالبه بدونید که رسانه‌های اجتماعی هم به کمک ما اومدند که به ما این حق انتخاب رو بدن که تنها لحظات خوب‌مون رو به اشتراک بذاریم.ولی چی می‌شه وقتی می‌بینیم آدم‌هایی که فکر می‌کردیم خوش‌بخت هستند و به همه چیز رسیده‌اند روزی دست به خودکشی می‌زنند یا به نحوی از ادامه دادن زندگی ناامید می‌شن؟رابین ویلیامز نمونه بارز کسیه که همه ما فکر می‌کردیم آدم خوشحال و خوشبختیه تا اینکه... چه نتیجه‌ای از این حرفا می‌گیریم؟این که ما تنها نیستیم، همه ما سخت در حال تلاشیم که بفهمیم از زندگی چی می‌خوایم، بفهمیم چطور باید پول در بیاریم، بفهمیم چه چیزی برامون خوبه و چه چیزی بد، همه در حال یادگیری و تجربه کردن هستیم.متیو پری یا همون چندلر خودمون یکی از شخصیت هایی هست که در تلویزیون شخصیت بامزه ای داشت ولی در دنیای واقعی...پس اگه فکر می‌کنید که شما تنها کسی هستید که نمی‌دونید باید با زندگی‌تون چیکار کنید، سخت در اشتباهید.3. مرحله بلوغ، دیدگاه بهبود یافته من در مورد کار و زندگیبذارید یه مثال بزنم، فرض کنید تو زندگی یه مقصد برای خودتون تعیین کردید، ما اسمش رو می‌ذاریم نقطه B. وقتی در حال طی کردن مسیر از A به B هستید، ناگهان متوجه می‌شید نقطه B، اون چیزی نبوده که می‌خواستید. حالا در ادامه چیکار می‌کنید؟Copyright by Omid Roshan معمولا آدم‌ها تو این مرحله به دو دسته تقسیم می‌شن:دسته اول: آدم‌هایی که از تغییر می‌ترسن و فکر می‌کنند با تغییر دادن مسیر همه زحمات و تلاش‌هایی که کردن هدر میره و برای همین حتی با این‌که ته قلب‌شون می‌دونن، به راهی که دوست ندارن ادامه می‌دن تا اینکه به نقطه B برسن.دسته دوم: آدم‌هایی که قابلیت تغییر دارند و با در نظر گرفتن شرایط موجود و سبک سنگین کردن، یه مقصد دیگه برای خودشون مشخص می‌کنند به نام نقطه C و وارد مسیری میشن که حتی فکرش رو هم نمی‌کردند.حالا شما جزو کدوم گروه هستید؟ https://www.instagram.com/p/CFxOxqHAT8o/?utm_source=ig_web_copy_link تجربه شخصی من با تعریف جدیدی از هدف و آیندهتصمیم گرفتم به جای اینکه خودم رو به اهداف بزرگ و بلندمدت محدود کنم، بیشتر دنبال اهداف کوتاه مدت برم. اینجوری بهتر می‌تونم خودم رو بشناسم و بهترین مسیر رو برای آینده انتخاب کنم. این منم با تعریف جدیدی از هدف و آینده! سخت‌ترین کاری که باید انجام بدم این نیست که به اهدافم برسم، بلکه مهم تر اینه که بتونم با آزمون و خطا خودم رو بهتر و بیشتر بشناسم. این شناخت ممکنه زمان زیادی ازم بگیره ولی در نهایت من رو به جاهایی می‌بره که دوست دارم.اگه هدفی دارم و توی مسیر ببینم که چیز دیگه‌ای هست که من دوستش دارم، می‌رم به سمتش و از رها کردن ترسی ندارم. ممکنه در نهایت مثل بقیه ثبات و امنیت رو تجربه نکنم، ولی حداقل در آینده افسوس این رو نمی‌خورم که کارهایی که دوست داشتم (یا فکر می‌کنم دوست دارم) رو تجربه نکردم.اگه این مطلب براتون مفید بود، میتونید از طریق صفحه حامی باش من رو یه قهوه مهمون کنید:)اگه این مقاله رو دوست داشتین، به احتمال زیاد این یکی هم به کارتون بیاد: https://vrgl.ir/mKYdR این مقاله با نظرات شما کامل میشه!نظر شما در مورد این موضوع جنجالی چیه؟ آیا هدف داشتن بهتون کمک کرده به رضایت خاطر برسید؟ خوشحال می‌شم تو بخش نظرات، دیدگاه‌های ارزشمند تون رو در مورد این موضوع مهم به اشتراک بذارین تا بتونیم با هم رشد کنیم. </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 11:32:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ساخت ویدئو از زبان یک بلاگر ویرگولی + چالش ها</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/how-to-make-aezmyq0qqjo4</link>
                <description>همیشه میخواستم متنی که توی ویرگول مینویسم رو تبدیل به ویدئو کنم تا شاید اینطوری بتونم روی آدم های بیشتری تاثیر بذارم. ولی یه مانع بزرگ جلوی راهم بود:از ویدئو ساختن ترس داشتمبرای همین تصمیم گرفتم با یکی از ترس های قدیمیم روبرو بشم و دست به ساخت ویدئو بزنم. ولی این نوشته داستان موفقیت و تبدیل شدن من از یه آدم تازه وارد به آدم خبره نیست! درست برعکس میخوام سختی ها و چالش هایی که این مسیر برام داشته رو بازگو کنم. انباکسینگ دوربینم که خیلی بر اساس پلن پیش نرفت! 1. قبل از شروع ساخت اولین ویدئوهمیشه جلوی دوربین رفتم برام یه عذاب بزرگ بود. نه تنها از تصویر خودم، بلکه از صدای خودم هم بدم میومد. شاید دلیلی که هیچ وقت توی جاهایی مثل واتس اپ وویس نمیدادم و ویدئو کال نمیکردم همین بود. حالا میخواستم هم تصویر و هم صدا رو با هم تجربه کنم! میخواستم برای اولین بار، لنز دوربین رو تبدیل به مخاطبم بکنم و باهاش حرف بزنم. وقتی اولین بار به طور رسمی میریم جلوی دوربین یه لحظه ای هست که من بهش میگم «انعکاس خودِ واقعی» یعنی برای بار اول و خیلی دقیق نحوه حرف زدن خودت رو میبینی و به خودت میگی این منم؟افکار منفی زیادی بود که قبل از ساخت اولین ویدئو توی ذهنم میومد مثل:من نمیتونم خوب حرف بزنممن درونگرام و جلوی دوربین صحبت کردن برام سختهیادم میره چی بگمموقع حرف زدن خودم نیستم و طبیعی عمل نمیکنمحرکات صورت و بدنم حرفه ای نیستتپق میزنم نمیدونم چطوری از یه موضوع برسم به موضوع اصلیخیلی خوب میدونستم که اولین قدم برای روبرو شدن با ترس هام اینه که صدای این افکار منفی رو کم کنم و فقط اون کاری که ازش میترسم رو انجام بدم. منم همین کار رو کردم. داشتم اولین ویدئوهام رو با دوربین جدیدم میگرفتم 2. حین ساخت اولین ویدئووقتی در حال ساخت اولین ویدئو خودم بودم، یه چیزی خیلی برام مهم بود:اینکه چیزی که میسازم عالی و بدون نقص باشهحتی به کوچیک ترین چیزایی که اصلا مهم نبود هم بیش از حد توجه میکردم. عیب و ایرادهای صورتم، نحوه لباس پوشیدنم، دکور بک گراندم، نحوه ادا کردن کلمات و جملات و کلی چیزای دیگه. اونقدر زیاد ریز بین و کمال گرا شده بودم که ساخت ویدئو و تموم کردنش رو فراموش کرده بودم و به جاش، فقط داشتم عیب و ایرادهام رو اصلاح میکردم. یکی از چیزایی که بهم کمک کرد از پس این مرحله بر بیام این بود که یادم اومد جایی خونده بودم:همیشه اولین کار جدیدی که میکنیم، بدترین و بی کیفیت ترین کارمونه. حتی آدم های معروف هم همیشه از یه خروجی بد شروع کردن ولی بیشتر اوقات ما به کارهای بی کیفیت آدم های موفق دسترسی نداریم و برای همین نمیتونیم ببینیم که بقیه چقدر مثل ما با این چالش ها روبرو شدن!تغییر دکوراسیون اتاقم! 3. بعد از ساخت اولین ویدئوبعد از اینکه چند ساعت گذشت و من بلاخره یه خروجی داشتم، نوبت به انتشار ویدئو رسید. به خودم گفتم اصلا دلیلی نداره که اولین (و بی کیفیت ترین) ویدئوم رو منتشر کنم. صبر میکنم چند تا ویدئو که شد و بهتر شدم اون وقت شروع میکنم به اشتراک گذاری. ولی در واقع داشتم خودم رو گول میزدم. دوباره صدای افکار منفی بلند شده بود و من تسلیم شون شده بود. خیلی نگران بودم که از طرف بقیه قضاوت بشم. از اینکه بهم بگن تو به درد این کار نمیخوری و بهتره که ادامه ندی. از اینکه بازخورد خوبی نگیرم. از اینکه خودم رو ناامید کنم. ولی چیزی که باعث شد دکمه انتشار رو فشار بدم این بود که میخواستم اگه یه روزی به جایگاه بهتری رسیدم، بدونم از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم. دیدن مسیر و سختی هایی که توش کشیدی باعث میشه از چیزهایی که به دست آوردی لذت بیشتری ببری. ویدئوهایی که بعد از تغییر دکوراسیون گرفتم  4. ساخت کانال یوتوب و جدی شدن ساخت ویدئوبعد از مدتی که ویدئو گرفتن نسبت به قبل برام آسون شده بود، حس کردم باید جای مخصوصی برای اشتراک ویدئوهام داشته باشم. اولش فکر کردن توی اینستاگرام بذارمشون ولی بعد از دیدن هشتگ هایی که میخواستم برای ویدئوم استفاده کنم و محتوای فوق العاده زردی که اونجا بود، تصمیم گرفتم یوتوب رو انتخاب کنم.با اینکه یوتوب هنوز توی ایران جا نیفتاده و بیشتر محتوای اون در مورد شروع ساخت یوتوب و ادیت ویدئو و موضوعاتی از این قبیله، ولی به نظرم در آینده کم کم محتوایی از جنس تجربه، ولاگ و رشد فردی توی این پلتفرم ویدئویی بیشتر میبینیم، درست مثل محتوای انگلیسی.اینم نتیجه نهایی کار من از ساخت ویدئو! (میتونید از توی بیو ویرگولم نتیجه کارم رو از نزدیک ببینید)نتیجه گیری: روبرو شدن با ترس ها سخته ولی چاره ای نیست!راستش مقالات زیادی خوندم، ویدئوهای زیادی دیدم و با آدم های زیادی حرف زدم تا کمی حس بهتری در مورد خودم و ترس هام داشته باشم. ولی همه اینا بیشتر حالم رو برای یه مدت کوتاهی خوب میکردن و در نهایت دوباره اون ترس ها با قدرت بیشتری برمیگشتن. پس تصمیم گرفتم باهاش روبرو بشم حتی اگه موفق ازش بیرون نیام. الان چند ماهی از اولین تجربه ساخت ویدئوم میگذره و من حس بهتری در مورد خودم دارم. وقتی با ترس هامون روبرو میشیم و میبینیم اون قدر ها که فکر میکردیم بزرگ نیستن، حس قوی بودن بهم دست میده و باعث میشه اعتماد به نفس بیشتری داشته باشیم. وقتی خودم رو با آرش چند وقت پیش مقایسه میکنم، میبینم رشد کردم چون همون آدم با ترس های قدیمی نیستم.از همه مهم تر، چون موقع حرف زدن خودم رو میبینم، قبول کردن «انعکاس واقعی خودم» باعث شده توی ارتباطاتم با بقیه بهتر عمل کنم.امیدوارم اگر شما هم به فکر ساخت ویدئو هستین، با خوندن این نوشته شروع این مسیر پر از چالش براتون آسون تر بشه. شما هم تجربه مشابه ای داشتید یا حرفی برای گفتن؟ خوشحال میشم توی بخش نظرات بهم بگین. .تجربه قبلی: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-5-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-czsjbbqawvzh </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 10:46:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه یک سال جلسات روان درمانیِ من (5 تغییر رضایت بخش)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-5-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-czsjbbqawvzh</link>
                <description>یک سال گذشت. یک سال از روزی که تصمیم گرفتم شخصی ترین و دردناک ترین حرف ها، رازها و نگرانی هام رو با یک غریبه شریک بشم! غریبه ای که در عین ناآشنا بودن، به من گوش داد، من رو قضاوت نکرد و با تسلی بخشی هاش باعث شد بعد از یک سال، تبدیل به آدم بهتری برای خودم و اطرافیانم بشم.  اگه پست های قبلی من رو خونده باشید، میدونید که توی 3 تا پست در مورد این جلسات گفتم. اگه نخوندین حتماً قبل از خوندن این نوشته، این سه گانه ! هم یه نگاه بندازید: https://virgool.io/introverts/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe  https://virgool.io/p/czsjbbqawvzh/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D9%88%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87.%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%8C%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D9%86%D9%85.%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%8C%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%85%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87.%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AC%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86. قبل از اینکه به تغییرات بپردازم، لازمه که نکته مهمی رو براتون شفاف کنم.جلسات روان درمانی همیشه به تغییر منجر نمیشن!یعنی چی؟ یعنی هدف جلسات تغییر دادن شما نیست، تغییر بیشتر یک عامل جانبی هست. به جای تغییر، شما به شناخت میرسید. شناخت به ریشه نگرانی ها و عدم اعتماد به نفس تون. اینکه چرا از چیزی میترسین، بی دلیل. چرا همیشه دوست دارید تنها باشید. چرا از زندگی تون راضی نیستید. (در بعضی موارد این شناخت ممکنه به تغییر منجر بشه یا نشه.)پس تغییراتی که میخوام اینجا بهش بپردازم، حاصل تلاش های خودم هست و نه جلسات روان درمانی. اما جرقه این تغییرات از کجا اومده؟ بله، شناخت بیشتر من از خودم. خیلی خب بریم.کاری که درمان گر میکنه اینه که موضوعاتی که تو ذهنمون به هم ریخته هستن رو نظم میده، یعنی با دیتای خودمون، به ما شناخت میده. زیبا نیست؟تغییر 1: نسبت به احساسات ناخودآگاه بیشتر به آگاهی رسیدمروان درمانی میگه یکی از دلایل مهمی که ما آدم ها از لحاظ روحی حالمون خوب نیست  اینه که نسبت به چیزی که تو گذشته تجربه کردیم آگاهی نداریم. جایی تو گذشته، تجربه دردناکی داشتیم. کسی به ما حرف بدی زده، صحنه ای دیدیم که ما رو به شدت ناراحت کرده و ترسونده. در این حالت مکانیسم طبیعی ذهن اینجوریه که اتفاقات ناگوار زندگی رو به ناخودآگاه میبره تا ما بتونیم به زندگیمون ادامه بدیم. در واقع اونجا پنهانشون میکنه!ولی مسئله اینجاست که طبق تحقیقاتی که آقای فروید انجام داده، بیشتر اعمال، عکس العمل ها و احساسات ما برگرفته از ناخودآگاه است و اگه ما ناخودآگاهی داشته باشیم که پر از ترس، شرم و نگرانی و سوگ باشه، اون وقته که زندگی کردن برای ما سخت میشه. کاری که روان درمانی با من کرد این بود که باعث شد به چیزی که توی ناخودآگاهم بود، آگاهی پیدا کنم. خاطراتی که فراموش کرده بودم رو دوباره به یاد آوردم. فهمیدم ریشه خیلی از ترس های بی دلیلم اتفاقاتی بوده که توی گذشته برام افتاده و من ازشون بی اطلاع بودم. فهمیدم که چرا ویژگی های شخصیتی من به این شکل دراومده و چی باعثش بوده. در کل روان درمانی باعث شد به نیمه تاریک وجودم بیشتر آگاهی داشته باشم. این آگاهی به چه دردی میخوره؟نمیدونم چه چیز شگفت انگیزی در مورد آگاهی هست، ولی هر چی هست خود به خود به آرامش منجر میشه. آرامشی که باعث میشه تو شرایط سخت زندگی بیشتر به خودمون باور داشته باشیم و تصمیم های بهتری بگیریم. تغییر 2: فهمیدم یک رابطه دوستی سالم چه شکلیه و چطور میتونم یه دوست خوب باشموقتی وارد اتاق روان درمانی میشید و با درمانگرتون شروع میکنید به صحبت، باید به خودتون تبریک بگید. چرا همچین چیزی میگم؟ چون شما نمونه یک رابطه دوستی سالم و مفید رو شروع کردید. درمانگر دوستیه که همیشه دنبالش بودید، پدر و مادریه که هیچ وقت نداشتید، همدردیه که همیشه بهش نیاز داشتید.درمانگر ها با دقت و ظرافت به ما گوش میدن. از این گذشته، چون بدتر از اینا رو دیدن، هیچ وقت ما رو قضاوت نمیکنن، میدونن زندگی بعضی وقتا چقدر میتونه بی رحم باشه. باید با اطمینان بگم که دوستی هایی که این اواخر با بقیه داشتم از بهترین و با کیفیت ترین ها بوده. هم من میدونم که چه طور دوست بهتری برای بقیه باشم و هم بهتر میتونم دوستی انتخاب کنم که برای من و روانم بهتره. حس میکنم این یک سال، بعضی از ویژگی های درمانگرم رو به ارث بردم! و میتونم از اونا تو زندگیم استفاده خوبی بکنم. حتما میدونید که کیفیت روابطی که با اطرافیان مون داریم چقدر روی حالمون تاثیر داره، پس اگه بتونیم توی این مورد، فقط همین مورد موفق باشیم، رضایت بیشتری از خودمون داریم. تغییر 3: روی ضعف ها و ترس هام، کنترل بهتری دارمقبلاً وقتی میفهمیدم از کاری میترسم یا کاری رو نمیتونم مثل بقیه خوب انجام بدم، از خودم متنفر میشدم. این تنفر باعث میشد خودم رو کوچیک کنم و در نهایت اعتماد به نفسم به طرز چشم گیری پایین بیاد. حتی نمیتونستم جلوی بقیه صحبت کنم. خودم، خودم رو سانسور میکردم. توی ذهنم میگفتم:آخه چی داری میگی؟ کی به حرف تو گوش میده؟ بهتره که ساکت باشی!همیشه یه منتقد درونی داشتم که دائم داشت حرف های منفی در موردم میزد. حرف هایی که به نفعم نبود. حرف هایی که من رو از خودِ واقعیم دور میکرد. الان در مواجهه با این احساسات چی کار میکنم؟چون نسبت به ویژگی های شخصیتیم آگاهی دارم و میدونم ریشه مشکلات کجاست، دیگه خود خوری نمیکنم. میدونم که لازم نیست مثل بقیه باشم. میدونم که هر انسان یک سری ویژگی های منحصر به فرد داره و در نوع خودش بی نظیره. با اینکه اون منتقد درونی هنوزم هست، ولی من صداش رو کمتر کردم. در کل حس میکنم اعتماد به نفسم بیشتر شده. چند مثال بهتون میگم:قبل از ملاقات با یه دختر، به جای اینکه نگران این باشم که آیا اون از من خوشش میاد، به این فکر میکنم که آیا من از اون خوشم میاد. به جای اینکه صبر کنم بقیه به من زنگ بزنن و حالم رو بپرسن،  بقیه منتظر باشن من بهشون زنگ بزنم. به جای اینکه در مقابل ریجکشن ها، ناراحت بشم و خودم رو سرزنش کنم، به این فکر میکنم که این ریجکت شدن ها چیزی از خوبی های من کم نمیکنه.تغییر 4: بیشتر خودم رو دوست دارم میتونم بگم مهم ترین دستاورد من از جلسات روان درمانی، همین بوده. اصلا مهم نیست چه اتفاقی بیفته، چقدر تو زندگی شکست بخورم، چقدر به هدفی که میخوام نرسم، چقدر بقیه منو دوست نداشته باشن، با این حال من خودم رو دوست دارم. (البته که با وجود تمام این موارد اینا خوشحال ترم.) ولی خوشحالی من وابسته به بقیه نیست. حالا:از تنها بودن بیشتر لذت میبرمچون خودم رو دوست دارم، میتونم بقیه رو بهتر دوست داشته باشممیتونم راحت تر در مورد خودم با بقیه حرف بزنمتغییر 5: روی اهداف کاری و شخصی بیشتر تمرکز دارم و تصمیم های بهتری میگیرمهمه 4 موردی که بالا بهتون گفتم، در نهایت به یک چیز مهم میرسه: تصمیم های بهتر گرفتن تو زندگی.میدونید که زندگی زنجیره ای از تصمیم هاست و خوب بودن حالِ ما تا حد زیادی به این تصمیم ها وابسته است. توی این یک سالی که تحت درمان بودم، تصمیمات مهمی برای خودم و زندگیم گرفتم. محیط کاریم رو عوض کردم، سرگرمی های جدیدی به زندگیم اضافه کردم و با آدم های جدیدی آشنا شدم.حس میکنم همه چیز جای خودشه، به تعادل رسیدم و تمرکز زیادی روی کارم و افکارم دارم. در کل حس میکنم جراحی های مغزی که توی جلسات داشتم، مفید بوده و من رو به آدم راضی تر، آروم تر و با اعتماد به نفس بیشتری تبدیل کرده. سخن آخر: روان درمانی با تمام خوبی که داره، ممکنه برای همه نتایج مثبتی ندهاین بخش رو آوردم چون حس میکنم 5 موردی که گفتم شاید بیشتر از یک دیدگاه مثبت باشه. ولی واقعیت همیشه این طور نیست. تو این مدت دوست های زیادی داشتم که بهم گفتن این جلسات بهشون کمکی نکرده. حتی درمانگر خودم هم بهشون معرفی کردم ولی نتایج به خوبی تجربه خودم نبوده. چرا اینطوریه؟چون موفق بودن یا نبودن این فرآیند دستِ درمانگر نیست. این خودِ شمایید که باید سختی و چالش های این جلسات رو به جون بخرید. این شمایید که باید خاطرات دردناک گذشته رو به یاد بیارید. این شمایید که باید از منطقه آسایش خودتون برید بیرون و با ترس هاتون رو در رو بشید. مطمئناً همه این کارها رو نمیکنن. روان درمانی فقط به ما کمک میکنه. همین. این نوشته با نظرات و تجربیات شما کامل میشهدوست دارم بدونم کدوم بخش از این تغییراتی که من داشتم برای شما هم چالشه. به جلسات روان درمانی یا روان کاوی فکر میکنید؟ تا الان چی باعث شده که تصمیم بگیرید به این جلسات نرید؟ اگه فکر میکنید این نوشته میتونه برای دوستاتون هم مفید باشه، از لینک اشتراک گذاری استفاده کنید :)</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 13:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با تلاش کمتر، از زندگی‌مون بیشتر لذت ببریم؟ (تجربه خودم + ویدئو)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-3-%D9%82%D8%AF%D9%85-zycb6zts7iud</link>
                <description>من هر روز صبح که از خواب پا میشم، این سوال رو از خودم میپرسم:امروز چیکار میتونم بکنم که از زندگیم بیشتر لذت ببرم؟بعد از اینکه این سوال رو میپرسم یه عذاب وجدان خیلی گنگ و عجیب به سراغم میاد. این عذاب وجدان با تمام گنگی، با من صحبت میکنه و میگه:اگه میخوای از زندگیت لذت ببری، اول از همه باید سخت تلاش کنی، عرق بریزی و رنج بکشی!  بلاخره جامعه طوری ما رو تربیت کرده که ضرب المثل: «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود» تعیین کننده اینه که چه کسی گنجی رو به دست میاره و چه کسی نمیاره!با رنج.پس منطقیه که ما هم تصمیم بگیریم خوشی های زندگی مون رو قربانی کنیم، قربانی تلاش های بی وقفه و خستگی ناپذیری که ازشون لذت نمیبریم.الان زمان پرسیدن سوال چند میلیون دلاریه: اصلا میشه هم تلاش کرد و همزمان از تلاش هامون لذت برد؟حالا برگردیم به سوال بالا، برای رسیدن به پاسخ این سوال، اول باید یک سری موضوعات مهم و پیش زمینه رو بررسی کنیم. در نگاه اول شاید این پست طولانی به نظر برسه، ولی مطمئن باشید اگه تا انتهای مقاله با من باشید، یک سری دیدگاه های اولیه تون تغییر پیدا کنه. قبل از اینکه به عمق مسئله نفوذ کنم، دوست دارم تجربه خودم از پیروی کردن از این دیدگاه مرسوم قرن 21 از بین 18 تا 25 سالگی رو براتون بگم تا بفهمید این دیدگاه چطور تو زندگی من تغییر کرده.تجربه شخصی من از تلاش زیاد و لذت کم در 18 سالگییادم میاد توی مدرسه و دانشگاه همیشه به فکر این بودم که چطور باید توی کلاس بهترین باشم. هر کاری میکردم، از هر لذت و سرگرمی میزدم تا به چیزی که میخوام برسم. البته اینکه من تلاش زیاد رو با درس خوندن زیاد اشتباه گرفتم هم تا حدی اشتباه خودم بوده. از اینکه این کار رو میکردم ناراحت بودم؟ نه اتفاقا، خیلی هم احساس غرور میکردم. وقتی نمره ها رو اعلام میکردن، بهترین لحظه زندگیم بود.حتی عکس و اسمم هم چند باری رفت بالای سردر مدرسه و من به این نتیجه ها اعتیاد کرده بودم. به اینکه همیشه اول باشم، بهترین باشم.شاید بگید: خب، تو میتونستی تعادل ایجاد کنی و هم درس بخونی و هم به سرگرمی هات برسی...اینکه من تو 18 سالگی روحیه جنگندگی بالایی نداشتم رو نمیدونم. شاید هنوز برای اینکه مستقل فکر کنم آماده نبودم و برای همین، هر چیزی که پدر و مادرها میگفتن رو باید بهش عمل میکردم. اما در پسِ پرده چه اتفاقایی داشت می‌افتاد؟احساسات مختلفی که باید تجربه کنیم!من داشتم از کارهایی که یه پسر 18 ساله باید تو 18 سالگی انجام بده دوری میکردم. اینکه وقتی دوست هام میرفتن بیرون و خوش میگذروندن، من به کتاب خونه پناه میبردم، جایی که نقطه آسایش من بود و قرار نبود خودم رو مجبور کنم به حرف های بقیه گوش بدم و دائم باهاشون صحبت کنم. الان که چندین و چند سال از این داستان میگذره میتونم با اطمینان بگم که دلیل این کارهای من چی بود:پیروی کورکورانه از فرمول موفقیتاین فرمول از نظر من این شکلیه:10 تا 18 سالگی (اونقدری درس بخون که همیشه شاگرد اول باشی) - 18 تا 22 سالگی (بازم درس بخون ولی همزمان به فکر یه شغل خوب هم باش) 22 تا 25 سالگی (یه شغل خوب پیدا کن و توش پیشرفت کن)تو همه اینا چه چیزی مشترکه؟ موفقیت، پیشرفت، بهتر بودناما آیا موفقیت واقعا اینقدر خطی، ثابت و بدون انعطاف پذیریه؟یکی از چیزهایی که تو این مدت به من کمک کرد، تصمیم هایی بهتری برای خودم بگیرم، جلسات روان درمانی بود. تو پست زیر میتونید در مورد نتیجه جلساتم بخونید: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-5-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-czsjbbqawvzh تعریف دوباره موفقیت از نگاه من در 25 سالگی (الان!)زمانی که دارید از فرمول از پیش تعیین شده بقیه برای موفقیت استفاده میکنید، هر قدمی که تو زندگی بر میدارید، بی نهایت سخت و عذاب آوره. انگار که دارید برخلاف حرکت امواج دریا پارو میزنید، به بیان دیگه، همه چیز علیه شماست.درست به همین دلیله که همه ما باید به جای پیروی کورکورانه از فرمول ثابت موفقیتی که همه جا رسوخ پیدا کرده، یه فرمول مخصوص خودمون درست کنیم. چرا مخصوص خودمون؟ چون موفقیت میتونه برای یک نفر میلیاردر شدن باشه، برای کسی داشتن روابط سالم تر و بهتر و برای کسی تاثیرگذار بودن در جهان. اما برای رسیدن به موفقیتی که تنها برگرفته از تجربیات و روحیات شماست، باید چیکار کنیم؟ تو قسمت بعد در موردش حرف میزنیم. تا اینجای کار داشته باشید:فرضیه قدیمی: یک دیدگاه ثابت در مورد موفقیت وجود داره و اون پول و شهرتهدیدگاه جدید: موفقیت نسبیه و هر کسی میتونه دیدگاه متفاوتی از موفقیت تو زندگیش داشته باشداهمیت احساسات درونی تو انتخاب مسیر موفقیت چیه؟یکی از چالش های بزرگی که همیشه تو زندگی داشتم این بود که چطور بفهمم چیزی که انتخاب کردم، برای آینده من بهتره. خوشبختانه الان میتونیم پاسخ این سوال رو از علم پزشکی بگیریم:&quot;بخش بزرگی از مغز ما که به تصمیم گیری مربوطه، به احساسات درونی ما وصله. یعنی اگر حس کنیم که چیزی برای ما بهتره، به احتمال زیاد واقعاً هست. این مفهوم توی انگلیسی به Gut Feeling معروفه و یعنی ببین چه کاری دوست داری تو زندگی انجام بدی، همونو انجام بده.&quot;ساده است نه؟ نه راستش.چرا؟ چون وقتی داریم سعی میکنیم به احساسات مون گوش بدیم، معمولاً زمرمه های منطقی میاد وسط و دخالت میکنه.زمزمه ای به سوی بدبختی! این منطق همون فرمول موفقیتیه که توی بخش قبل در موردش حرف زدم، یعنی همون چیزی که جامعه از ما میخواد، همون چیزی که پدر و مادر از ما میخواد، همون چیزی که شبکه های اجتماعی از ما میخواد. گوش کردن به احساسات درونی چطوری به من کمک کرد کاری که دوست دارم رو انتخاب کنم؟اولین شغلی که داشتم تدریس زبان انگلیسی بود. خیلی از این شغل بدم نمیومد ولی بعد یه مدتی فهمیدم که این کار برای من محدود کننده است. وقتی بعد از 3 سال تجربه، به بقیه گفتم که میخوام استعفا بدم، چشم های اطرافیانم از دوتا به چند میلیون تبدیل شد! بله، من داشتم خلاف فرمول موفقیت عمل میکردم. چالش یادگیری مهارت های جدید و کار کردن در محیط های مختلف رو از سر گذروندم تا اینکه به الان رسیدم. حالا بعد چند سال، با آزمون و خطا و کمی شانس، چیزی رو پیدا کردم که حتی اگه چند بار دیگه هم متولد میشدم، باز هم انتخابش میکردم:خلق کردن من عاشق خلق کردنم. این عشق هر بار خودش رو به يه شكلي نشون ميده. بعضی وقتا این عشق به قلب کلمات رسوخ پیدا میکنه و این جملات رو میسازه، بعضی وقتا هم به شکل محتوای ویدئویی و ترکیبی از صدا، تصویر و نور خودش رو نشون میده. وقتی میخوام نوشته ای مثل این بنویسم، هر لحظه برای من لذت بخشه. طوری که حس میکنم در اون لحظه از بُعدهای زمان و مکان دور میشم و به داخل کرم چاله ای میفتم (اشاره به فیلم اینتراستلار!) که متوجه گذر زمان و حتی اتفاقات اطرافم نمیشم. الان وقتشه با غرور بگم که من موفق شدم برای خودم یه فرمول موفقیت درست کنم. فرمولی که فقط برای منه و ممکنه برای شما و هر کس دیگه ای زجر آور باشه. پس تا اینجای کار داشته باشید:فرضیه قدیمی: برای انتخاب مسیرهای زندگی، باید به مغز منطقی مون مراجه کنیم. یعنی یه هدف مشخص کنیم و با تمام وجود براش تلاش کنیم. دیدگاه جدید: برای انتخاب مسیرهای زندگی به احساسات درونی رجوع کنیم. فعالیت هایی که بهمون حس خوب میده رو شناسایی کنیم و هدفی انتخاب کنیم که با اونا هماهنگه.مهم اینه! بازتعریف موفقیت با فرمولی متفاوت ولی ارزشمندحالا به سوال چند میلیون دلاری برمیگردیم. میشه با تلاش کمتر، توی زندگی به پیشرفت های بیشتری برسیم؟ خانم Bethany Butzer، روان شناس و محقق معروف میگه:«باید بین تلاش و لذت تعادل ایجاد کنیم.»منظور چیه؟توی این روش ما ذهنیت گنگی در مورد هدف نهایی مون داریم ولی به جای اون، از فرآیند رسیدن به هدف بیشتر لذت میبریم. به عبارت دیگه، هنوز هم داریم تلاش میکنیم، ولی این بار به جای اینکه برخلاف امواج دریا پارو بزنیم، داریم درست هماهنگ با امواج حرکت میکنیم. نتیجه؟هم سریع تر به هدف مون میرسیم و هم از لحظه به لحظهِ فرآیند رسیدن به هدف، لذت بیشتری میبریم. پس تا اینجای کار داشته باشید:فرضیه قدیمی: نابرده رنج، گنج میسر نمیشهدیدگاه جدید: چیزی که دوست داری رو انتخاب کن، انجامش بده و موفقیت خودش پیداش میشه!3 قدم برای رسیدن به رضایت خاطر واقعی تو زندگی (خلاصه مقاله)1. چیزی که دوست داری رو از درونت پیدا کن ارزش های شخصی زندگیت رو شناسایی کن. برای اینکه این کار رو بکنی از خودت بپرس چه چیزی زندگی رو برای من ارزشمند میکنه؟ جوابی که به این سوال میدید، در نهایت تعیین کننده فرمول موفقیت برای خودتونه. 2. مطمئن شو کارها و تلاش هایی که تو زندگی میکنی با ارزش های درونیت هماهنگهتا الان بخش اول پازل رو چیدیم. حالا برای ادامه زندگی نیاز داریم تا تلاش کنیم. این بار چون تلاش ها مون منطبق با علایق درونیه، ادامه دادن نه تنها سخته، بلکه لذت بخش هم هست. 3. حالا با هماهنگی درون و بیرون، به تلاش کردن ادامه بده! اینجا باید تبدیل به یه مشاهده گر قوی بشیم و ببینیم کارهایی که روزانه انجام میدیم، کدومشون به ما معنی میده؟ بعد اونا رو شناسایی کنیم و در نهایت روی اونا تمرکز کنیم. (حتی شده کارهای روزانه رو بیاریم روی کاغذ و آخر وقت بهشون نگاه کنیم و ببینیم کدوم کارها رو دوست داریم) یادتون باشه که موفقیت حاصل تلاش های بی وقفه نیست، بلکه حاصل دنبال کردن علایقی هست که به ما حس معنا میده. اگه این مطلب براتون مفید بود، میتونید از طریق صفحه حامی باش من رو یه قهوه مهمون کنید:)تجربه بعدی: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/how-to-make-aezmyq0qqjo4 </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 21:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فکر میکنیم همیشه از زندگی عقب هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-usoofd3htalb</link>
                <description>یادمه وقتی توی دبیرستان بودم، همیشه به این فکر میکردم که ای خدا، کی میشه این مدرسه لعنتی تموم شه و من وارد دانشگاه بشم. اون وقته که حالم خیلی بهتر میشه و میتونم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم!اینجا خوشحالی من شرطی شده بود و شرطش یه چیز بود:دانشگاهچند سال گذشت، وارد دانشگاه شدم ولی بعد فهمیدم که دانشگاه اصلاً چیزی نبود که فکر میکردم و برای همین، نه تنها خوشحال نبودم بلکه حس کردم بخش مهمی از زندگیم رو هدر دادم.دانشکده زبان و ادبیات خارجی دانشگاه علامه (دانشکده الهیات هم با ما بود!)قدم بعدی؟شرط بعدی خوشحالی من این بود: داشتن یه شغل خوبچند سال گذشت، کارآموزی کردم، یاد گرفتم، شکست خوردم و بازم یاد گرفتم. بلاخره تونستم جاهایی که همیشه دوست داشتم استخدام شم و کار کنم.بعد از مدتی متوجه شدم که کار کردن هم برام خسته کننده و بی معنی شده.حس کردم هنوز هم باید یه کارایی بکنم تا زندگیم بهتر شه.من (سمت چپ) در حال انجام بازی دنس در شرکت!اینجا بود که فهمیدم وارد یک چرخه معیوب شدم، چرخه ای که در ظاهر به نظر خوب میومد ولی در واقع داشت منو از لذت واقعی لحظه حال دور میکرد.من اسمش و میزارم «چرخۀ معیوب پیشرفت»اینجا بود که تجسس های من شروع شد.چرا ما آدم ها هیچ وقت حس کافی بودن نمیکنیم؟تا وقتی که مرگ برسیم و بفهمیم هنوز کسی نیستیم که میخوایم!آقای Stefan Zweig توی یکی از کتاباش میگه:«میل به پیشرفت توی ما به طرز شگفت انگیزی بالاست، آدم ها همیشه رو به جلو حرکت میکنند. این ویژگی رفتاری باعث شده گونۀ انسان بتونه از این همه اپیدمی و فجایع جون سالم ببره. این میل به بقا. این نیاز به پیشرفت و بهتر شدن از دیروز.»پس میشه گفت دلیلی که الان من دارم این متن رو مینویسم و شما دارید اونو میخونید، میل ذاتی انسان ها به پیشرفته؛ بدون این ویژگی رفتاری هیچ کدوم نمیتونستیم از چالش های زندگی عبور کنیم.اما آیا پیشرفت بیشتر کلید خوشحالیه؟خیلی مطمئن نیستم.یادمه یه جایی خوندم که دو تا نویسنده توی یه کافه باهم قرار میزارن و مکالمه جالبی بین شون رد و بدل میشه که به موضوع این بخش مرتبطه:یکی شون میگه: فلانی، چه حسی داری از اینکه می‌بینی خیلی از میلیاردرهای این شهر میتونن درآمدی که تو توی 20 سال از کتابت داشتی رو تو یه شب در بیارن؟نویسنده دومی: من چیزی دارم که اون میلیاردرهای بدبخت هیچ وقت به دستش نمیارن!نویسنده اولی میگه: خیلی دوست دارم بدون اون چیهنویسنده دومی: بهت میگم، من به این آگاهی رسیدم که حتی اگه به چیزی هم نرسم، برای خودم کافیم.حتماً باید حدس بزنید که شنیدن این حرف برای من چقدر شگفت انگیز بود، یه جورایی با پوست و خونم درستی این جمله رو درک کردم. چی؟ شما هنوز درکش نکردین؟ پس تو ادامه حتماً با من باشین. آیا بقیه اونطوری که ما فکر میکنیم برای خودشون کافی هستن؟وقتی به سلبریتی های «مثلاً موفق» نگاه کنیم، با خودمون فکر میکنیم که دیگه اینا باید خوشحال باشن و در مورد خودشون حس خوبی داشته باشن.ولی واقعیت چیزه دیگه ایه. اونا هم درست مثل ما برده ناکافی بودن شدن. اونا هم حس میکنن بقیه سلبریتی ها چقدر از اونا بهتر عمل کردند. اینکه برای خوشحالی باید بیشتر تلاش کنند. اونا هم هنوز خوشحالی رو برای خودشون شرطی کردن. اونا هم تو همون «چرخه معیوب پیشرفت» گرفتار شدن. (البته این چیزی که میگم کاملاً نسبیه و در مورد همه سلبریتی ها صدق نمیکنه)حالا اینجا یه سوال مهم ممکنه تو ذهنمون بیاد:«اگه ما حس کنیم کافی هستیم ممکنه دیگه دست از تلاش کردن برداریم و به چیزهایی که میخوایم نرسیم!»واقعاً سوال خوبیه و نیاز به بررسی داره!حس کافی بودن مانع پیشرفت میشه؟ یا نمیشه؟ (قانون Backwards law)خیلی ها نگران این مسئله هستن که اگه حس کنند کافی اند، ممکنه دیگه اون شور و اشتیاق سابق برای ادامه زندگی رو از دست بدن. منطقیه. اگه زندگی به تنهایی به ما حس خوبی میده، دیگه چرا برای چیزای تازه تلاش کنیم؟ چرا دنبال چالش های جدید باشیم؟به تناقض بزرگ قرن خوش اومدین. جایی که اهمیت ندادن به یه موضوعی در واقع باعث میشه شما سریع تر به اون هدف برسین. جالبه که این موضوع حتی یه قانون هم هست که بهش میگن Backwards Law که توضیحش به زبان اصلی به قرار زیره:It&#x27;s what the philosopher Alan Watts used to refer to as “the backwards law”—the idea that the more you pursue feeling better all the time, the less satisfied you become, as pursuing something only reinforces the fact that you lack it in the first place.حسی که خیلی تجربه میکنم!فقط چند لحظه به این موضوع فکر کنید:چطوری میتونیم از کاری که میکنیم لذت ببریم، وقتی تمام فکر و ذکر مون اینه که چقدر میتونیم بهتر و برتر باشیم یا چقدر آدم های دیگه از ما بهترن؟وقتی پیشرفت بزرگ ترین دغدغه ما باشه، استرس و نگرانی به طرز عجیبی زیاد میشه و این تراوشات منفی باعث میشه زودتر جا بزنیم. چرا؟ چون برای ما اون هدفه مهمه و چیزی از فرآیند رسیدن به اون هدف نمیفهمیم.ولی اگه با آرامش به مسیرمون ادامه بدیم چی؟ اگه رسیدن به هدف برامون مهم نباشه، گه بجاش از فرآیند رسیدن به اون هدف لذت ببریم چی؟در این صورت ما خودمون رو بیشتر دوست داریم، حتی اگه به همه قول هایی که به خودمون دادیم نرسیم.این دیدگاه چقدر تو ایران قابل اجراست؟بعد از اینکه این پست رو نوشتم علی خالقی عزیز زحمت کشیدن توی کامنت موضوع مهمی رو مطرح کردن که من رو یاد وضعیت ما تو ایران انداخت. نقل قول مستقیم میکنم:«به نظر من توی دو حالت آدم ممکنه احساس کنه برای خودش کافی نیست.حالت اول وقتیه که احساس می‌کنه عقبه و «فکر می‌کنه» باید خودش رو به یه سطح قابل قبولی برسونه.حالت دوم وقتیه که احساس می‌کنه عقبه و «مجبوره» خودش رو به یه سطح قابل قبولی برسونه.این متن حالت اول رو پوشش میده. یعنی آدمی که حس می‌کنه ناموفقه، اگه فقط برای خودش زندگی کنه و علایق خودش رو دنبال کنه، اونوقت موفقیت خودکار میاد سراغش.اما توی حالت دوم صرفاً از روی حسادت یا طمع نیست که آدم حالش بده. بلکه یه سری حداقلا رو نداره که حالش بده.اینم باز دو دسته می‌کنم من:دسته اول حداقل‌هاییه که به واسطه ذات زندگی باید رعایت شه. مثلاً شما وقتی پول نداری که غذا بخری یا یه مسکن برای خودت تهیه کنی، طبیعیه که استرس بگیری و تلاش کنی تا وضعیت رو عوض کنی.دسته دوم حداقل‌هاییه که به واسطه تعامل با بقیه باید رعایت شه. مثلاً همسرت از تو می‌خواد یه وسیلۀ گرون بخری و تو پول نداری. اگه در درازمدت این نخریدن‌ها اتفاق بیافته، ممکنه همسرت حتی ترکت کنه. اینجاست که برای حفظ رابطت با بقیه مجبوری یه کارهایی بکنی که تو حالت انفرادی مجبور نیستی و علاقه‌ای هم بهش نداری.پس اولاً باید یه جوری نیازهای زنده موندنت رو تأمین کنی، ثانیاً نیازهای زندگی اجتماعیت رو تأمین کنی یا قیدش رو بزنی. بعد دنبال علاقمندی‌هات باشی و بری حالشو ببری. یه جورایی یه تعادل باید به وجود بیاد که نه سیخ بسوزه نه کباب.حالا بعضیا حالشون از روی شکم‌سیری بده که مطلب شما دواشونه. بعضیا از روی نداری حالشون بده که تا مشکلشون برطرف نشه، حالشون خوب نمیشه.»نتیجه گیری: حقیقت تلخی درباره پیشرفت که دوست ندارید بشنویدموفقیت ها و پیشرفت های بیرونی هیچ وقت حال شما رو خوب نمیکنه. پول، شهرت و احترام و قابل ارزش بودن تو جامعه حتی اگه شما رو خوشحال کنه، بلاخره تو یه تاریخی انقضاشون تموم میشه. حس کافی بودن ابدی از درون شما میاد. جایی که حس کنید حتی اگه به اهداف بزرگ تون هم نرسید، برای خودتون کافی هستین. این دیدگاه حتی اگه کمکی هم بهمون نکنه، باعث میشه تو مسیر پر فراز و نشیب زندگی، بیشتر به توانایی های خودمون باور داشته باشیم.چه چیزی باید بعد از خوندن این متن یادتون بمونه؟اینکه سعی کنید به جای فکر کردن به نتیجه کار و رسیدن به موفقیت و پیشرفت (خروجی)، فرآیند رسیدن به این خروجی رو هم حس کنید و ازش لذت ببرید! اینطوری حتی اگه به اون هدف هم نرسید، از زمان ارزشمند زندگی تون برای تجربه لحظات خوب استفاده کردید (البته قبول دارم که بعضی وقتا این دیدگاه جواب نمیده)اگر این متن رو دوست داشتید، احتمالا ویدئو زیر هم براتون جالبه. اگه دوست داشتید من رو در اینستاگرام دنبال کنید، شاید تونستیم دوست های خوبی برای هم باشیم.  https://www.instagram.com/tv/CBvtpSZAboN/?utm_source=ig_web_copy_link این پست با نظرات شما کامل میشهراستش قبول کردن این موضوع هنوز هم برای من یه چالشه. هنوز هم نمیدونم چقدر پیشرفت تو زندگی من تاثیر داشته و چقدر حالم رو خوب کرده. برای همین دوست دارم که شما که خواننده این پست بودید نظرتون رو در مورد موضوع این پست بهم بگین و من رو از این چرخه معیوب نجات بدین :)چقدر حس کافی بودن میکنید؟ فکر میکنید پیشرفت های بزرگ و بهتر چه قدر در تقویت این حس تاثیر گذار هستند؟</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 12:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هدفِ زندگیِ ما خوشحالی نیست؟ (یک جایگزین بهتر !)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-kreinhlhsn1x</link>
                <description>Eudaimonia (بخونید یودایمونیا) یه کلمه از یونان باستانه که فیلسوف های زیادی مثل ارسطو و افلاطون تاکید زیادی بهش داشتن و دلیلش هم اینه که این کلمه میتونه کم و کاستی های یکی از کلمات پراستفاده زندگی روزمره ما رو رفع کنه:خوشحالیامروزه وقتی میخوایم هدف زندگی مون رو برای کسی بازگو کنیم، این کلمه «خوشحالیه» که اول از هرچیزی به ذهنمون میرسه.دوس داری توی شغلت چجوری باشی؟خوشحالمیخوای رابطه ات چطور پیش بره؟با خوشحالی!اصلا برای چی زنده ای و نفس میکشی؟خب میخوام از زندگی لذت ببرم و خوشحال باشمدر نگاه اول این دیدگاه خیلی مثبت و درست به نظر میرسه ولی مشکل اصلی زمانی شروع میشه که ما به خاطر اهمیت بیش از حد به خوشحال بودن، خودمون رو در شرایطی که ما رو به خوشحالی نمیرسونه قرار نمیدیم !یعنی چی؟یعنی اینکه خوشحال بودن و حال خوب رو معیار اصلی قرار میدیم و بر اساس اون، مهم ترین تصمیم های زندگی مون رو میگیریم.هیچ چیز بهتر از نقاشی های ادوار هاپر نمیتونه متن های این مطلب رو کامل کنه!یک جایگزین (بهتر و ارزشمند تر) برای خوشحالی به عنوان هدف زندگیفیلسوف های یونان خوشحالی رو هدف اصلی زندگی نمیدونستند. بجاش باور داشتند که هدف اصلی ما تو زندگی باید یودایمونیا باشه.اگه بخوایم این کلمه رو ترجمه کنیم به عبارت های زیادی میرسیمتوی انگلیسی بهش میگن Fulfillmentو توی فارسی با اینکه نمیشه عبارت خوبی براش پیدا کرد ولی نزدیک ترینش رضایت خاطر و کامیابی هست.البته بهتره که به جای معادل تحت اللفضی، این کلمه رو براتون توصیف کنم:«وقتی در حال انجام کاری هستی که با اینکه سخته ولی تو رو راضی میکنه!»چیزی که خوشحالی رو از رضایت خاطر متفاوت میکنه رنج کشیدنه.وقتی از چیزی رضایت خاطر داریم ممکنه چه به صورت فیزیکی چه روانی در حال رنج کشیدن باشیم.اما در مورد کلمه خوشحالی چنین برداشت هایی توی ذهن ما به وجود نمیاد چون سخته که به خوشحالی فکر کنیم ولی همزمان رنج بکشیم !جالبی کلمه یودایمونیا اینه که هم معنی خوشحالی و رضایت رو تو خودش داره و هم معنی رنج کشیدن و سختی !Edward Hopper Sunlight in a Cafeteria, 1958 by Edward Hopper اصلا دونستن این کلمه چه کمکی به ما تو زندگی میکنه؟میفهمیم تو خیلی از موقعیت های ارزشمند زندگی خوشحالی وجود نداره ولی دنبال کردن اونا با تمام سختی شون، میتونه به رشد فکری و شخصیتی ما کمک کنه.بزارید چنتا مثال بزنیم.· پیدا کردن و رشد مهارت های شغلی· زندگی مستقل داشتن· بودن در یک رابطه عاطفی· شروع یک کسب و کار جدیدهیچ کدوم از این فعالیت ها قرار نیست که هر روز ما رو خوشحال و پر از خنده نگه دارهدرست برعکس، این فعالیت های ارزشمند که برامون معنی زندگی رو میسازه، با چالش ها و فشارهای ذهنی زیادی همراهه.ممکنه وقتی بزرگ شدیم و به عقب نگاه میکنیم به خودمون بگیم که انتخاب های سخت و پر از چالشی که تو زندگی کردیم ارزشش رو داشت!با دنبال کردن اونا ما به چیزی بزرگ تر و ارزشمندتر از صرفاً خوشحالی میرسیمAutomat, 1927 by Edward Hopperوقتی کلمه خوشحالی رو تو زندگی مون با رضایت خاطر عوض کنیم، چند اتفاق مهم میفته:1. قبول کردن یک زندگی سخت و پر از رنج برامون راحت تره2. وقتی توی حالت روحی خوبی نیستیم، دائم خودمون رو سرزنش نمیکنیم که چرا زندگی خوشحال کننده ای نداریم3. میفهمیم که زندگی ما چیزی فراتر از خندیدنه و با هر سختی و چالشی که سر راهمون قرار میگیره، ما قراره بهتر از دیروزمون باشیم و با رنج کشیدن به رضایت خاطر ابدی و واقعی برسیم. اگه این مطلب براتون مفید بود، میتونید از طریق صفحه حامی باش من رو یه قهوه مهمون کنید:)ویدئو زیر رو بهتون تقدیم میکنم تا یادتون نره برای خوشحالی نیاز نیست محتوای انگیزشی مصرف کنیم. اگه دوست داشتید من رو در اینستاگرام دنبال کنید، شاید بتونیم چیزهای خوبی به هم یاد بدیم: https://www.instagram.com/tv/CLw3nD1ASzv/?utm_source=ig_web_copy_link این پست با نظرات شما کامل میشهنظر شما در مورد خوشحالی چیه؟ چقدر هدف زندگی تون رو خوشحال بودن میدونید و در آخر فکر میکنید رضایت خاطر بتونه جایگزین بهتری برای خوشحالی باشه؟</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 10:27:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش‌گذاری ویرگول روی نویسنده‌ها؛ بَردگی محتوایی یا درآمدزایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bksuozvyvoe2</link>
                <description>چیزی که واقعاً هست!همه ما می‌دونیم که پلتفرم خوب و مفید ویرگول یک کپی از سایت Medium هست. البته مسئله کپی بودن به هیچ وجه چیز بدی نیست. چون همونطور که می‌دونید اپلیکیشن‌های اسنپ و تپسی و خیلی‌های دیگه کپی از نمونه‌های خارجی هستند و الان هم خیلی خوب برای جامعه، فرهنگ و آدم‌هاش ارزش‌آفرین شدن.پس تا اینجای کار باید به تیم خوب و حرفه ای ویرگول یک خسته نباشید بگیم که این پلتفرم ارزشمند محتوایی رو در ایران پایه‌گذاری کردند. اما یک فرق بزرگ بین Medium و ویرگول وجود داره و اون سیستم ارزش‌گذاری روی نویسنده‌های این پلتفرمه. یک نقشۀ راه 6 مرحله‌ای با برنامه ریزی درست و اصولی!چرا Medium بین نویسنده‌ها (و خواننده‌ها) اینقدر محبوبه؟اول یکم در مورد مدیوم توضیح بدم تا به خوبی متوجه سازوکار این سایت بشید.مدیوم یک سایت متن-محور بر پایه حق اشتراک ماهیانه است. یعنی شما می‌تونید 3 مقاله با کیفیت در ماه بخونید ولی اگه بعد از اون وارد مقاله چهارمی بشید، به شما می‌گه اگه دوس داری بازم بخونی، باید 5 دلار در ماه بپردازی!حالا این سیستم خوبیش چیه؟اینکه مدیوم هم بر اساس تعداد بازدید (و زمان خواندن)یک پست، به نویسنده‌هایی که در سیستم همکاری عضو هستند پول پرداخت میکنه. (چیزی شبیه یوتیوب)این یعنی نویسنده‌های شناخته شده‌ای که در این فضا تولید محتوا می‌کنند، با نوشتن درآمد کسب می‌کنند.شعار زیبا و ارزشمند Medium: نویسنده‌ها باید برای کیفیت ایده‌هاشون پول دریافت کنند!به نظر من این سیاست یک بُرد سه جانبه برای مدیوم محسوب میشه:یعنی هم Medium از نتیجه کار راضیه. هم نویسنده شناخته میشه و درآمد کسب میکنه و هم خواننده محتوای با کیفیت میبینه.سیاست ارزش گذاری ویرگول برای نویسنده‌ها؟با اینکه تعداد پست‌های اسپم و تبلیغاتی بی‌کیفیت در این پلتفرم رو به کاهشه، ولی هنوز هیچ فکر استراتژیکی برای نویسنده‌ها (مهره اصلی این پلتفرم) نشده!نکته جالب اینجاست که سیستم درآمدزایی داره کم کم به ویرگول وارد میشه ولی به شکل یک طرفه!چند وقت پیش بود که ویرگول آپدیتی رو منتشر کرد که تعجب من یکی رو خیلی برانگیخت:اینکه ما می‌تونیم بازدید پست‌هامون رو افزایش بدیم، ولی به یک شرط:با پرداخت پول به ویرگول!یعنی در اینجا نویسنده نه تنها سودی نمی‌بینه، بلکه باید برای افزایش بازدید پست‌هاش به ویرگول پول هم بده. این یعنی چی؟یعنی تمام زحمات نویسنده‌هایی که محتوای با کیفیت تولید می‌کنند، در نهایت به ویرگول می‌رسه!حالا طرح افزایش بازدید چیه؟به گفته خود تیم ویرگول:«در طرح افزایش بازدید، تیم تحریریه ویرگول بر اساس قوانین مشخص، پست‌های غیر تبلیغاتی که برای مخاطب مفید باشند را انتخاب می‌کند. شما می‌توانید با انتخاب یکی از بسته‌ه، بازدیدکننده‌های بیشتری روی پست خود جذب کنید.»چرا ویرگول به فکر ارزش‌گذاری بر روی نویسنده‌های محبوب نیست!من چند سالی هست که عضو فعال ویرگول هستم و تو این مدت بیشتر از همه از آپدیت‌های کاربردی این تیم (به خصوص در بخش آمار) لذت بردم. ولی تنها چیزی که این تو این مدت ندیدم سرمایه گذاری روی نویسنده ها بوده.البته قبول دارم که هر پلتفرمی با ورودش به ایران همون اول نمی‌تونه شروع به درآمدزایی کنه و نیاز به جا افتادن داره. ولی الان چند سال از تولد ویرگول جان می‌گذره و تو این مدت خیلی خوب بین عاشقان محتوا شناخته شده. مشکل وقتی به اوج می‌رسه که می‌فهمیم تیم خوب ویرگول حتی در آینده هم برنامه‌ای برای ارزش گذاری روی نویسنده‌ها نداره:امکاناتی که بیشتر برای خواننده‌ها مفید هستندسخن آخرِ من:اگه می‌خوایم پست های با کیفیت‌تری در ویرگول ببینیماگه می‌خوایم نویسنده‌های خوب این فضا، برای نوشتن محتوای خوب بیشتر حمایت بشناگه می‌خوایم تبلیغات آزاردهنده و اسپم کمتری در ویرگول ببینیمباید بر روی نویسنده‌های خوب ارزش‌گذاری کنیم.نویسنده ها و خواننده های خوب ویرگول، شما هم نظرتون رو بگید. خیلی دوست دارم بدونم که آیا این مسئله فقط دغدغه منه یا نه؟ چه پیشنهادی برای ارزش گذاری نویسنده توی ویرگول دارین؟اگه شما یکی از نویسنده های ویرگول هستین، با حمایت این پست (به هر نحوی)، زمینه ساز ارزش گذاری ویرگول روی نویسنده ها باشید</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 19:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با نا امیدی این روزامون چیکار کنیم؟ (راهنمای صادقانه برای ایرانی ها)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ty181dxvzjun</link>
                <description>یه لحظه دست از خوندن این متن بردارید و خوب به اطرافتون نگاه کنید. به آدم ها، به صورتشون. به راه رفتنشون، رانندگی کردن و نحوه حرف زدنشون. وقتی برید ی جای شلوغ و این کار و بکنید، یه نکته رو متوجه میشین:همه چیز بوی ناامیدی میده. نمیخوام از اون صحبت های تکراری کنم و بگم که چیشد به این جا رسیدیم. چی  شد که معنای امید برای جوان های این سرزمین به پوچی تبدیل شد. چی شد که جمله «برای آینده ات برنامه ریزی کن» تبدیل به ترسناک ترین جمله زندگی شد. همه اینا به کنار. من باور دارم که حتی توی بدترین لحظات، تنها کسی که میتونه کمک مون کنه خود ماییم. اینکه همش دور هم جمع شیم و شرایط بد این روزا رو مسخره میکنیم و جوک بسازیم، فقط سلامت روانی مون رو بیشتر خدشه دار میکنه.شاعر میگه یک چیز رو تو این دنیا خوب فهمیدم. همه دنبال خوشحالین. ولی خوشحالی وجود نداره، ما باید یاد بگیریم از سختی هامون لذت ببریممن خیلی وقته که توی این جمع ها بودم و خیلی وقته که طعم تلخ ناامیدی رو چشیدم. حالا میخوام برای خودم یه فرمول بقا درست کنم. فرمولی که کمک میکنه تو این شرایط سخت، بتونم به خودم بیام و برای زندگی خودم یک مسیر مشخص کنم. مسیری که حتی با تمام فشارها من رو به جلو پرتاب کنه.از اون جایی که حس نا امیدی رو خیلی اطرافم میبینم، گفتم بزارمش تو ویرگول شاید کمی زخم هاتون رو بخیه بزنه، شاید وضعیت زندگی تون از سیاه پر رنگ، به خاکستری (و شاید هم آبی آسمانی!) متمایل بشه. خب دیگه شروع میکنیم1. از آدم های نا امیدی که منتظرن یه اتفاقی بیفته تا یه کاری کنن فاصله بگیرید (یا حداقل ارتباط کمتری داشته باشین) همه ما با آدم های زیادی زندگی میکنیم. چه این آدما دوست باشن یا فامیل، چه همکار، چه آشنا، دیدگاه های متفاوتی درباره زندگی دارن. متاسفانه بیشتر آدم هایی که توی جامعه هستن جزء گروه «حالا صبر کن ببین چی میشه» بودن. آدمایی که گرفتار روزمرگی شدن و منتظر یه معجزن تا به زندگی شون سر و سامون بدن. اگه از این آدم ها اطرافتون هست، نمیگم که باهاشون قطع رابطه کنید ولی بدونید که آدم ها موجودات تاثیرپذیری هستن و  از اخلاق و روحیات اطرافیانشون تاثیر میگیرن. طبیعتاً وقتی یکی وارد یه گروه میشه، برای اینکه اذیت نشه، مجبوره مثل اون گروه بشه. ولی اگه این گروه، گروهی مثل «حالا صبر کن ببین چی میشه» باشه، شما هم مثل اونا آدم های نا امید و بی هدفی میشید.شاعر میگه میشیم مثل یه سگی که به جایی بسته شده و فقط منتظره که صاحبش بیاد بازش کنه.2. به اخبار روز کمتر توجه کنید (میدونم سخته ولی آسمون بدون دود، آبی تره)وقتی این جمله رو بعضی ها میگم اولین عکس العمل شون اینه:باید بدونی که اطرافت داره چی میگذره!حالا من یه چیزی بگم. اگه بیشتر چیزی که داره اطرافم اتفاق میفته منفیه، چی؟ در این صورت تنها سودی که این کار داره اینه که بیشتر از قبل به زندگیم نا امید میشم. و برای روحیات من خوب نیست. پس تا جایی که ممکنه، (تاکید میکنم تا جایی که ممکنه) دنبال کانال های خبری، پست های ترند اینستاگرامی و غیره نرید. بزارید ذهنتون رو مورد سومی که پایین میگم بیشتر تمرکز کنه.3. یک هدف بزرگ برای خودتون مشخص کنید و یه گوشه بشینید روش کار کنیدراستش رو بگم این مورد از همه سخت تره. میدونید چرا؟ چون خیلی ها نمیدونن به چی علاقه دارن. نمیدونن که میخوان تو زندگی شون چیکار کنن. فقط به دام خط ثابت زیر میفتن:تولد?مدرسه (مدرسه کی تموم میشه برم دانشگاه؟)?دانشگاه (اه خسته شدم از بس درس خوندم میخوام کار کنم) ?کار (تو این کشور لعنتی با این حقوق که نمیشه زندگی کرد) ?ازدواج (دربه در دنبال یه تالار عروسی ارزون)?بچه دار شدن (از کجا بیارم شکم دو تا بچه رو سیر کنم؟)? کار بیشتر (اسنپم بد نیستااا)?کار?کار و.... مرگ!خب حالا تو هر جای این خط لعنتی که هستین بهتون بگم. همین الان وقتشه. همین الان وقته تصمیم گیری برای آینده است. یه هدف خیلی بزرگ برای خودتون مشخص کنید. اون قدر بزرگ که هر روز برای انجامش انرژی داشته باشین. دیییییینگ: خب من بخوام دنبال این باشم چطور پول در بیارم؟ خوش حالم که این سوال و پرسیدی. بنظر من چیزی که پول میاره، علاقه و مهارته. اگه شما بتونید تو یه چیزی سوپراستار باشی، راه پول در آوردن از اون کار راحت تره. مشکل همه ما اینه که اول میریم سراغ پول. ولی پول علاقه و مهارت نمیاره. پول فقط یک وسیله است که ما رو به هدف مون برسونه. شاعر میگه مثل گوسفند دنبال گله راه نیوفت!اگه یه چیز باشه که خیلی خوب تو این 25 سال یاد گرفتم، اون اینه که پول نداشتن نمیتونه مانع پیشرفت بشه. مهم ترین چیز اینه که چه هدفی داری، و چقدر حاضری برای این هدف بجنگی.4. به سرگرمی هاتون رنگ تازه ای بدیناین بخش، بخش خیلی مهمیه چون که ما آدما نیاز داریم که یکم از دنیا و سختی هاش فاصله بگیریم. پس  قدم بعدی اینه که به سرگرمی هاتون رنگ تازه ای بدین. جوری عشق کنید که انگار آخرین باره میتونین این کار و انجام بدین. با آدم هایی که حال میکنید برید سفر. برید کافه. برید پیک نیک. به دنیا و تمام ناامیدی هاش بخندید. اصلاً اینقدر خوش بگذرونید که انگار دوباره متولد شدین.میدونید دلیل اینکه «سرگرمی» رو گذاشتم آخر چیه؟ چون که اگه شما 3 مورد قبل رو خوب انجام داده باشید، این مرحله بهتون انرژی مضاعف میده. دیگه مدام حین تفریح حواستون به این مشکل و اون مشکل نیست. خیالتون راحته که تمام سختی ها رو کشیدین و حالا اگه نوبتی هم باشه، نوبت اینه که خوش حال ترین آدم این شهر بشین. شاعر میگه بهترین راه رسیدن به خوشبختی، خندیدن به بدبختی هاست!پس بدون هیچ نگرانی کارهای جدید بکن. سرگرمی های جدید وارد زندگیت کن. بزار طعم واقعی زندگی بیاد زیر زبونت. بزار روحت کمی نفس بکشه. فقط با این کاراست که میتونی سوخت کافی برای ادامه کار داشته باشین. 5. امید داشته باش، ولی انتظار هیچ چیزی نداشته باش!امید، اونم تو کشوری مثل ایران چیز خطرناکیه. ممکنه با یک دنیا امید بری جلو و آخرش ببینی ی عده بدون هیچ تلاش و پشت کاری به جایی رسیدن. پس میخوام یه توصیه خیلی عجیب بهتون بکنم که توی ایران خیلی خوب جواب میده:گوش هاتون رو کَر کنید و چشم هاتون رو کور. فقط ادامه بدین.بهترین کار اینه که به خودتون باور داشته باشین. چون حتی اگه شکست هم بخورید، توی چیزی شکست خوردین که دوسش داشتین. اگه این مطلب براتون مفید بود، میتونید از طریق صفحه حامی باش من رو یه قهوه مهمون کنید:)این پست با نظرات شما کامل میشه!با جواب دادن به سوال های زیر حس خوبی از نوشتن این پست میگیرم.1. بنظرتون فرمول من چقدر برای نا امیدی این روزا کاربردیه؟ 2. اگه قرار بود شما هم یه فرمول بقا توی این نابسامانی جامعه داشته باشین، اون چه فرمولی بود؟ </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 15:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به جای فکر کردن، از تجربه های زندگی لذت ببریم؟ ( 4 راه عملی و ساده)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/how-to-stop-overthinking-uulvqgcdyqoy</link>
                <description>«چند بار در روز فکر میکنی؟»در پاسخ به این سوال احتمالاً میگین «هیچ وقت بهش فکر نکردم!» پس بزار بهتون بگم که شما همیشه در حال فکر کردن هستید. هر ثانیه و در هر موقعیت؛ چه وقتی که اون پیتزای خوشمزه و چرب داره توی دهانتون بالا و پایین میره، چه وقتی که دارید فرچه های مسواک تون رو روی مینای دندوناتون عقب و جلو میبرین. فکر کردن به موضوعات مختلف چیزیه که چه ما بخوایم چه نخوایم، برامون اتفاق میفته. کوه های آتشفشانی که با فکر زیاد روشن میشوند! ولی مسئله اینجاست که ما هیچ وقت به این فکر نمیکنیم چقدر زمان برای فکر کردن نیاز داریم. هیچ وقت به این فکر نمیکنیم که فکر کردن هم محدودیتی داره. هیچ وقت به این فکر نمیکنیم که چقدر در روز در حال فکر کردن هستیم.  بیش از حد فکر کردن، اعتیادی که خودمون ازش بی‌خبریم!وقتی بیش از حد غذا میخورین، میتونین به خودتون بیاید و بگین: «من دارم زیاد میخورم، باید کمترش کنم»وقتی بیش از حد کار میکنین، میتونین به خودتون بیاید و بگین: «من دارم زیاد کار میکنم، باید کمتر کار کنم»ولی قضیه برای فکر کردن اصلاً اینطوری نیست! وقتی داریم بیش از حد به یک موضوع فکر میکنیم، نمیتونیم به خودمون بیایم و بگیم:«من خیلی دارم به این موضوع فکر میکنم، باید برم یکار دیگه بکنم» چرا؟ برای اینکه فکر کردن در ما غیرارادی شده و ما کنترلی روی افکارمون نداریم. مشکل اصلی اینجاست که بیشتر آدما زیاد فکر کردن رو یک معضل نمیدونن و به اشتباه فرض میکنند که فکر کردن بیشتر یعنی باهوش بودن و به موفقیت نزدیک بودن.حرف هایی که با خودمون میزنیم هم جزئی از افکار ماست!یادمون باشه که افکار مثبت ممکنه حال ما رو خوب کنند، ولی اینکه فرض کنیم همه افکار مثبت برای سلامتی ما مفیدن فرض اشتباهیه. کتاب های خود درمانی کمکی به ما میکنن؟معمولاً تنها چیزی که ازشون میشنویم اینه که روی افکار منفی درپوش دائمی بزاریم و افکار مثبت مون رو دوبرابر کنیم. این توصیه ممکن در ظاهر کاربردی و مفید به نظر برسه، ولی وقتی بیش از حد از مغزمون استفاده میکنیم، چه فکر خوب چه فکر بد، قابلیت فکر کردن در موقعیت های حساس زندگیمون رو از دست میدیم. این وضعیت توی علم پزشکی بهش میگن Foggy Thinking. یعنی اینکه توانایی تصمیم گمغز مه آلود!افکار ما بخشی از هویت ماست، نه تمام آنفکر کردن عادت محسوب نمیشه چون که خیلی عمیق با هویت انسانی ما گره خورده. هیچ کس بهتر از Marcus Aurelius به این موضوع اشاره نکرده: زندگی ما چیزیه که افکارمون از زندگی میسازن.چیزی که مارکوس داره به ما میگه اینه که کیفیت افکار ما، کیفیت زندگیمون رو مشخص میکنه. ولی این به این معنی نیست که ما افکارمون هستیم. خیلی ها میگن: اینا افکار بخشی از هویت زندگی منن و نمیتونم جلوش رو بگیرم. ولی باید به این آدما بگیم که افکار شما با هویت شما کاملاً جداست. میتونید تصمیم بگیرید به یک سری چیزها فکر نکنید. میتونین تصمیم بگیرید به همه چیز فکر نکنید. تنها راهی که میتونه جلوی بیش از حد فکر کردن رو بگیره، اینه که یاد بگیریم تسلیم جریان فکری همه چیز نشیم. به جاش، تصمیم بگیریم که در لحظه زندگی کنیم و به جای فکر کردن فقط از تجربیات زندگی مون لذت ببریم. فکر کردن یا انجام دادن؟ کدوم و انتخاب میکنی؟چطور به جای فکر کردن، از تجربه های زندگی لذت ببریم؟فکر کردن یک ابزاره. ابزاری قدرتمند و مفید. به جای اینکه ساعت های بیداری مون رو به استفاده از این ابزار بگذرونیم، یاد بگیریم تنها زمانی ازش استفاده کنیم که واقعاً به اون نیاز داریم.چطوری؟ با این 4 قدم یاد میگیرین به موقع از این ابزار استفاده کنین: 1. در طول روز سطح آگاهی تون رو  بالا ببرید: به این نکته مهم توجه کنید که فکر کردن زیاد شما را به اهداف تون نزدیک نمیکنه، بلکه حتی مانع رسیدن به اونا میشه. چون هرچی بیشتر به تصمیم های مهم زندگی تون فکر کنید، تنبلی تون بیشتر میشه و این یعنی هیچ کاری برای رسیدن به هدف تون انجام ندادین2. نظاره گر افکار تون باشید: هر زمان که یک فکر در ذهن شما جرقه زد، دنبالش نکنید. به جاش به این توجه کنید که دارید به چه چیزی فکر میکنید. این یعنی نسبت به افکارتون آگاه هستین. وقتی چند بار این کار رو بکنید، میتونید راحت تر ذهنتون رو کنترل کنید. 3. یک زمان مشخص برای فکر کردن در نظر بگیرید: مثلاً وقتی دارید لیست کارهای روزانه تون رو مینویسید، بشینید و قشنگ فکر کنید. به خودتون ی زمان مشخص برای فکر کردن بدین (15 دقیقه). تو این زمان آزادین که به هر چیزی فکر کنید ولی وقتی 15 دقیقه تموم شد، دیگه باید با استفاده از روش دومی که بالا براتون گفتم، کنترل افکارتون رو به دست بگیرید. 4. به جای فکر کردن، از تجربه های زندگی تون لذت ببرید: بیشتر ما به جای زندگی کردن، به زندگی کردن فکر میکنیم! یعنی به جای اینکه بریم ی کاری که ازش لذت میبریم رو انجام بدیم، تنها به اون کار فکر میکنیم. پس یاد بگیرید به جای اینکه فکر کنید، انجام بدین. یک چالش جالب برای اینکه همین حالا تمرین کنیدی کاری که ازش لذت میبرید رو انجام بدین. مثلاً برای من نوشیدن چای گَس شمال توی فنجون و زیر استکانی!در حین انجام دادن این کار، نسبت به افکار خودتون آگاه شین. موقع نوشیدن چای، چند بار ذهنتون به چیزهایی غیر از نوشیدن چای فکر میکنه؟ تنوع این موضوعات چقدر هستند؟ چقدر درگیرشون میشین؟ هر چی تنوع جنس افکار بیشتر باشه و مدت زمانی بیشتری درگیرشون باشید، یعنی کمتر دارید از اون فعالیت (که اینجا چای خوردنه) لذت میبرید! میبیند چقدر ساده است؟ خیلی خب، زیاد بهش فکر نکنید :)اگه این نوشته تونست ی جرقه تغییر در نگاه شما ایجاد کنه، میتونی با رفتن به صفحه حامی باش آرش نقدی، الهام بخش جرقه های دیگه ای هم باشی!</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 10:49:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژیم توجه چطور ما رو از باتلاق عدم تمرکز نجات میده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-kkq9sbgytud6</link>
                <description>موقعی که داشتم این مقاله رو مینوشتم، 5 بار تلگرام رو چک کردم، به پیام های واتساپ ام جواب دادم، دو تا ایمیل کاری جواب دادم. به پیشنهادهای جذاب پوش نوتیفیکیشن اپ ها نگاه کردم و با اینکه میدونستم پیام جدیدی نیومده برام، 5 بار گوشیم رو آنلاک کردم.نتیجه ؟ من نوشتن این مقاله رو تا 3 ماه عقب انداختم!این وقفه ها باعث شدن که من یک فرآیند معمولاً چند ساعته رو به تا چند ماه طول بدم. تازه فقط زمان قربانی این وقفه ها نیست. این وقفه ها رشته افکارم و بهم زدن و باعث شدن کیفیت نوشته ام بیاد پایین و لازم باشه ادیت و اصلاحات بیشتری انجام بدم. این وقفه ها باعث شدن من نتونم لذتی که توی نوشتن ی متن هست رو خالصانه تجربه کنم.Attention!!!همه چیز سرِ این اسمارت فون های لعنتی...نیست!اصلاً فکر نکنید که منظور من اسمارت فون ها هستند، نه این مشکل خیلی گسترده تر از نوتیفیکیشن های داغ و شبکه های اجتماعی این روزاست. اخباری که توی تاکسی میشنویم، جدال های سیاسی گروه های خانوادگی، ترندهای اینستاگرامی همه شکل دیگه ای از موضوعاتی هستند که تشنه توجه ما هستند.پس قصدم این نیست که دوباره یکی از مقالات خسته کننده ای رو بنویسم که میگه «شبکه های اجتماعی دلیل اصلی ناراحتی ماست و برا همین بهتره که ازشون استفاده نکنیم.» موضوع این مقاله به معضل عدم توجه و تمرکز در زندگی ما میپردازه، دلیل این معضل رو موشکافی میکنه و برای اون یک راه حل ارائه میده.شاید شما هم توی این لوپ بی توجهی و عدم تمرکز گیر افتادین. شاید شما هم گاهی به توجه تون توجه میکنید! و حتی مجبورین روی تمرکز تون هم تمرکز کنید. راه حل این لوپ لعنتی چیزی نیست جز رژیم توجه.ی جای راحت واس خودتون پیدا کنید و اگه میتونید ی چایی برا خودتون بریزید، تخت بشینید و آماده باشید، چون بلاخره یکی پیدا شد که شما رو از باتلاق کثافتی که هر روز شما رو بیشتر غرق عدم تمرکز میکنه نجات بده.تو رو خدا به این عکس توجه کنید!؟چی شد که ما آدم ها از لحاظ روانی اینقدر ضعیف و تنبل شدیم؟دهه 60 و 70 میلادی بود که دنیا از این رو به اون رو شد. دولت مدرن، مردم رو از مزارع و کارخونه ها به مراکز اداری و پشت میزها منتقل کرد. تا قبل از این مردم مجبور بودند برای کسب درآمد و تامین مخارج زندگی، تمام طول روز و سراپا بمونن و بارهای سنگین جا به جا کنند.ولی حالا، پردرآمدترین شغل ها تنها نیازمند یک لپ تاپ + اینترنت بود، فقط کافی بود پشت میز بشینی و صبح تا شب همون جا بمونی و کار کنی.تا مدتی این شیوه زندگی راحت و بدون تحرک به روی همه خوش اومد. دیگه میتونستیم با کمترین کار، بیشترین بازده رو برای خودمون داشته باشیم. ولی پس از مدتی ورق برگشت!مشکل اصلی جسم ما بوداین بدن ها برای ی لایف استایل بی تحرک ساخته نشده بودن، معلوم شد که 8 ساعت نشستن یک جا و کار کردن بدون تحرک و خوردن پیتزا با نوشابه روزگار بدن های ما رو سیاه و کبود میکنه!در نتیجه کم کم نشونه هایی از چاقی مزمن، دیابت و انواع بیماری های قلبی و سرطان های بدخیم راه خودشون رو به زندگی مردم باز کردند.اینجا بود که فرهنگ ورزش و رژیم غذایی وارد تبلیغات، رسانه، روزنامه و مجلات رسمی شد تا با بحران سلامتی به طور جدی مقابله کنه. بلاخره مردم عصر مدرن فهمیدند اگه قراره از ساعت 9 تا 5 پشت میز بشینی و به یک صفحه پرنور خیره بشی، بقیه روز هم باید بری ی چیز سنگین بلند کنی یا چند متری بدویی. در این مرحله بود که انواع عضویت های باشگاهی، رشته های جدید بدنسازی و لباس هایی مخصوص ورزش وارد زندگی ما شد.نتیجه این داستان چی شد؟استخوان های بدن ما طوری طراحی شده که نیاز به سطحی از چالش دارند. وقتی فشار و چالشی به بدن خود وارد نکنیم، بافت این استخوان ها نرم میشن، تحلیل میرن و به مرور ضعیف و ضعیف تر میشن. اون وقته که حتی کمترین کار مثل از پله بالارفتن برامون سخت و غیرممکن میشه.همونجوری که حذف کردن چالش و سختی از بدن باعث میشه جسم ضعیف و غیرمقاومی داشته باشیم، نبود چالش های ذهنی هم باعث میشه که روان ضعیف و غیرمقاومی داشته باشیم. ما باید برای راحتی خودموون محدودیت داشته باشیم. باید ذهنمون رو به چالش بکشیم. باید ذهن کنجکاو مون رو کنترل کنیم تا به دریای پهناور و نامتناهی اطلاعات رسانه ها شیرجه نره. باید از اعتیاد به حس خوبی که لایک ها، کامنت ها و نوتیفیکیشن ها به خون مون تزریق میکنن جلوگیری کنیم. هر نرم افزار، رسانه و اخباری که میبینین تشنه توجه ما هستند. اقتصاد توجه قرن 21 باعث شده تا توجه واحد رسمی پول کشورها بشه.به همون شکلی که اقتصاد و فرهنگ قرن 20 ما رو مجبور به رژیم غذایی برای حفظ سلامت بدنیمون کرد، باید برای قرن 21 هم یک رژیم خاص خودش طراحی کنیم. رژیمی که با اون بتونیم ذهن سالم تری داشته باشیم و با آرامش بیشتری زندگی رو جلو ببریم.رژیم توجه چیه و چه اهدافی داره؟آتشفشان قرن 21 روشن شده و دائماً در حال شلیک کردن زبان های آتشین به ماست. این زبانه ها توجه ما رو هدف گرفتن. ما در این عصر مجبوریم که به خیلی چیزها توجه کنیم. ولی مشکل اینجاست که هرچقدر موضوعات بیشتری برای توجه کردن وجود داشته باشه، انتخاب ما برای اینکه روی چه چیزی تمرکز کنیم سخت تر میشه. تازه اگه بتونیم توجه مون رو روی همون یک چیز نگه داریم!پس اولین و مهم ترین هدف رژیم توجه اینه که به طور آگاهانه ای حواس پرتی هایی که در معرضش هستیم رو محدود کنیم. همونطوری که قدم اول یک رژیم غذایی اینه که غذای کمتری مصرف کنیم، قدم اول رژیم توجه هم اینه که اطلاعات کمتری مصرف کنیم.«چه چیزهایی ارزش توجه کردن رو دارند؟» سوالیه که ممکنه از خودتون بپرسینبه همون شکلی که مصرف بیش از حد فست فود بدن ما رو توی قرن 20 ضعیف و بیمار کرد، رشد فزاینده جانک دیتا (اطلاعات پوچ و مضر) هم احساسات و روان ما رو تو قرن 21 به باد داد. پس هدف دوم رژیم توجه اینه که منابع ارزشمند اطلاعات و روابط انسانی رو پیدا کنیم و زندگیمون رو بر اساس اونا جلو ببریم.به بیان ساده تر، باید کاری کنیم که به جای مصرف بیشتر شکل های مختلف اطلاعات، عمق مصرف اطلاعات مون رو بیشتر کنیم. برای اینکه تو دنیایی با منابع بی نهایت اطلاعات، رشد ما نه با بیشتر دونستن، بلکه با تمرکز بر کمترها به دست میاد.رژیم توجه!برای شروع رژیم توجه 3 قدم بردارید (بدون ورزش و رژیم غذایی!!!)حتماً فکر میکنید خیلی خوش شانسید که بدون نیاز به ورزش های سنگین و رژیم غذایی سخت، میتونید رژیم توجه رو شروع کنید. ولی واقعیتش اینه که شروع کردن و ادامه دادن این رژیم از هر نوع رژیمی که فکرش رو بکنید سخت تره! چون ما باید با الگوهای فکری که مدت ها بهشون اعتیاد پیدا کردیم مبارزه کنیم و الگوی جدیدی رو جایگزین اش کنیم. این 3 قدم به شما کمک میکنن:1. اطلاعات و روابط ارزشمند رو شناسایی کن2. اطلاعات و روابط مضر رو حذف کن3. عادت کن تمرکز خودت رو عمیق تر و به مدت طولانی تری نگه داریحالا منظور ما از اطلاعات و روابط «مضر» و «ارزشمند» چیه؟اطلاعات مضر اطلاعاتی هستند که غیرقابل اعتمادن، کمکی به ما نمیکنن و کلاً دونستن با ندونستنش فرقی نداره. این اطلاعات معمولاً کوتاهن، گذران و ما رو مجبور میکنن که دائماً باهاشون در تماس باشیم و رفتار اعتیادآور در ما ایجاد میکنن.اطلاعات ارزشمند اطلاعاتی هستند که قابل اعتمادن و دونستنشون به ما در بهتر زندگی کردن کمک میکنن. این اطلاعات معمولاً طولانی ترن، آنالیز محور هستن و نیازمند سطح عمیقی از تمرکز و فکر هستنروابط مضر کسایی هستند که مکالمات فیس تو فیس کمتری باهاشون داریم، اعتماد کمتری بهشون داریم، حس ناامنی بهت میدن، بودن باهاشون باعث میشه در مورد خودتون و دنیایی که توش زندگی میکنین، حس بدی داشته باشیدروابط ارزشمند کسایی هستند که بیشتر مکالمات فیس تو فیس باهاشون دارین و با تمام وجود به آن ها اعتماد دارین. بودن با این آدما باعث میشه نسبت به خودتون و دنیای که توش هستین حس بهتری داشته باشین و در نهایت به معنای واقعی باعث رشد شما بشه.پس فان و سرگرمی چی میشه؟هر وقت در مورد این رژیم با بقیه صحبت میکنم، خیلی ها نسبت بهش گارد میگیرن و میگن ما که قرار نیست دائماً در حال توجه عمیق باشیم. پس سرگرمی و فان چی میشه؟جالب اینجاست که ما توی سرگرمی و فان هم تو باتلاقیم. یعنی مثلاً اگه یکی از سرگرمی های شما خوندن ویرگول باشه ولی اگه مقالات و تا آخر نمیخونین یا فقط چند خط از هر کدوم رو میخونین و با 20 تا مقاله این کار و میکنینپس در این حالت نیاز به رژیم توجه دارین. چرا؟برای اینکه سرگرمی شما به جای اینکه به شما لذت بده، بهتون صدمه میزنه. این سرگرمی ها به جای اینکه به شما کمک کنن تا از زندگی لذت بیشتری ببرید، دارن علیه شما توطئه میکنند. پس یادتون باشه که عدم تمرکز حتی توی فان و سرگرمی هم هست.این رژیم عملاً باید از لحاظ روحی برای شما خیلی سخت باشه. چون که اطلاعات مضر آسون به دست میان و به حس خوب موقتی میدن. ما با این اطلاعات به سطح خفیفی از اعتیاد میرسیم و از اونا استفاده میکنیم  تا خیلی از استرس های روزمره رو بی حس کنیم.بنابراین خلاص شدن از این اطلاعات ی چیزی شبیه شکنجه دادن میمونه. هدف اصلی اینه که کاری کنین تا به چیزی که به زندگی تون کمک میکنه، تمرکز بیشتری داشته باشین. پس اگه سختی نکشین، یعنی خیلی خوب از جانک فودهای مغزی فاصله نگرفتین.چالش رژیم توجه برای کاربران ویرگول این چالش رو میتونین شما هم انجام بدین و نتیجه اش رو توی بخش نظرات به همه بگین. شاید نتیجه و تجربه شما تونست چیزی به زندگی بقیه اضافه کنه!برای انجام این چالش فقط کافیه این دفعه به توجه خودتون آگاهی بیشتری پیدا کنین.1. دقت کنین که توی زندگی معمولاً به چه چیزهایی توجه میکنین 2. ببینید این توجه تو گروه مضره یا ارزشمند؟3. اگه مضر بود اون رو حذف کنین و بعدش ببینین چه حسی دارین؟ یادتون باشه که این نوشته با نظرات و تجربیات شما کامل میشه! پس اگه حرفی، نظری، انتقادی چیزی دارین بگین. اگه این مطلب براتون مفید بود، میتونید از طریق صفحه حامی باش من رو یه قهوه مهمون کنید:)</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 17:57:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند بهانه برای خوشحال بودن (آره، با این وضعیت!)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-oxdtysxof6g7</link>
                <description>تاکسی، اتوبوس، مترو، سرِ کار، جمع های دوستانه و فامیلی...کافیه تا پات به این جاها برسه تا همه شروع کنن به ناله کردن. از اینکه چقدر وضعیت بده. چقدر همه چی گرونه، چقدر، چقدر، چقدر، چقدر زندگی نمیکنیم!به نظرتون این صحبت ها به حال ما کمکی میکنه؟ یعنی میشه حال بد آدما رو با حرف هایی که حال بد میارن تسلی داد؟شما میخواین همیشه زندگی رو با شک، ناراحتی، ناامیدی و ترس از آینده ادامه بدین؟اصلاً شما بودین چیکار میکردین ؟آهنگ گوش میدادین؟ با دوستاتون میرفتین بیرون ی کافه میخوردین؟ کتاب میخوندین، کُد میزدین؟ مینوشتین؟راستش من بهش فکر کردم و آخری (یعنی نوشتن) رو انتخاب کردم. ولی نه هر نوشتنی، نه نوشتنی که مثل اخبار و عنوان های داغ ما رو بیشتر از زندگی ناامید کنه. با اینکه خیلی آدم مثبت اندیشی نیستم، ولی انتخاب کردم در مورد چیزهایی بنویسم که تو این روزا من رو به زندگی برمیگردونه. اگه میتونستم نقاشی میکردم!(یادمه توی ی پستی به نام چرا داشتن یک زندگی معمولی هم میتواند عالی باشد، در مورد لذت از کارهای معمولی حرف زدم، خواستین ی سر بهش بزنین.)باور کنین هنوز هم تو دنیا چیزهایی هست که تجلی واقعی زندگی رو برای ما زنده کنه. فقط مشکل اینجاست که ما اونا رو فراموش کردیم.از اونجایی که اولین قدم برای حل هر مشکلی اینه که خوب بهش آگاهی پیدا کنیم، میخوام اول در مورد این حرف بزنم که چی باعث میشه که ما اینقدر روی اخبار بد تمرکز کنیم و اتفاقات خوب زندگی مون رو نادیده بگیریم. چرا انسان ها اینقدر به کمبودهای زندگی شون توجه میکنن؟ مغر ما انسان ها به طور غریزی ساخته شده تا در برابر سختی و مشکلات عکس العمل نشون بده. انسان های نخستین برای اینکه زنده بمونن و بتونن نیازهای اولیه زندگی شون رو فراهم کنن، باید یاد میگرفتن چطور خطرات رو شناسایی کنن. یعنی تو این زمان مغز ما با پیدا کردن مشکل، میتونست به بقا ادامه بده. همین قدرت خارق العاده ما رو نسبت به مشکلات و سختی ها حساس کرد. مغز ما به طور ناخودآگاهی دنبال حل کردن مشکلات میگرده. اگه خوب به این مسئله دقت کنین میفهمین که همه فیلسوف ها، دانشمندان و آدم های بزرگ همه و همه مشکلی رو حل کردن و برای همین نامشون برای ما همیشگی شد. آرتور شوپنهاور یکی از اون بدبین های تاریخ بود که تا حد زیادی به فلاکت آدمی علاقه مند بود! برای همینم هست که وقتی کسی توی زندگی به اندازه کافی چالش و سختی نداشته باشه، احساس پوچی بهش دست میده و از زندگی خسته و دلزده میشه (البته نه همیشه)ولی در دل این قابلیت شگفت انگیز مغز ما انسان ها، یک ناتوانی هم داره: تمرکز بر روی نداشته ها و نادیده گرفتن داشته هاجالبه که این دو مورد به تقویت هم کمک میکنن و با داشتن یکی به طرز عجیبی به دیگری هم دچار میشین. چیزی که ما خوب انجام میدیم فهمیدن اینه که چه چیزی تو زندگیمون کمه، و برعکس چیزی که خوب انجام نمیدیم اینه که بدونیم چه چیزهای خوبی هنو تو زندگیمون وجود داره. حالا چیکار کنیم؟ یک لیست ساده ولی مهم برای آرامشما باید یاد بگیریم که هر از چند گاهی (مثلاً یک بار در هفته) زمان کافی (مثلاً 30 دقیقه) برای فکر کردن کنار بزاریم. فکر کردن به تمام خوشی ها و لذت های کوچیکی که از سر عادت، از یاد بردیم. باید باد بگیریم نسبت به داشته ها مون، قدردان باشیم و نسبت به نداشته هامون، قدردان تر.صحبت با کسی که دوست اش داریم: یک کار ساده ولی لذت بخش!لیست زیر بهونه های من برای خوشحال بودنه: (بعضی جاهای این لیست به مطلبی که درموردش نوشتم لینک دادم تا اگه علاقه مند بودید بیشتر در موردش بخونید.)بیشتر 78 عضو بدن ما داره بدون نقص خاصی، وظیفه خودش و انجام میدهمیتونیم آب تازه و سالم رو با چرخوندن شیر بچشیمهنوز هم میتونیم هوای سالم به ریه هامون هدیه بدیمهنوز هم فاصله زیادی با ی دوش آب گرم (یا آب سرد) نداریم میتونیم با جزئیات بالا، در مورد چیزهایی که نداریم فکر کنیم حداقل چند بار تو زندگی، واقعاً عشق رو تجربه کردیم (عشق رمانتیک چطور عشق کلاسیک را خراب کرد)حداقل چند بار تو زندگی، واقعاً حس کردیم دیگری ما رو میفهمهخیلی از آدمایی که دوست داریم، هنوز هم زنده هستنهمیشه موزیک و ریتم هست که حالمون و خوب کنهدیگه مثل بچه ها محدود به انتخاب های والدین نیستیمهنوز هم یکم وقت داریم همیشه ی نفر داره تو ی جایی از دنیا شبیه ما رنج میکشه نگاه کردن به آسمون هنوز هم لذت بخشه: ابرهای فیلی روز، ستاره های سو سوی شب (درس های طبیعت در باب زندگی)هنوز هم آدمایی هستن که نگاه کردن بهشون برامون لذت بخشه بخش هایی از بدن ما هنوز هم زیبایی خودشون و از دست ندادن میتونیم با خوابیدن، ی درپوش موقتی روی مشکلات زندگی بزاریم شگفت انگیز ترین آدم های دنیا، افکار و نظراتشون رو روی کاغذ آوردنهنوز هم میتوینم هر چیزی که حس میکنیم رو روی کاغذ بیاریمهنوز هم میتونیم بدون زحمت، ی پرس سیب زمینی سرخ شده خوشمزه سفارش بدیم و ازش لذت ببریم هنوز هم میتونیم خودمون رو بسازیم (چطور خودمان رو دوست داشته باشیم)وقتی 40 سالمون بشه، هر چیزی که تو سن 20 سالگی انجام دادیم یا ندادیم، اهمیت خودش و از دست میدههنوز هم میتونیم بخندیم هنوز هم نصف شب، یا اوایل صبح، دنیا برای خودمونهاین مهم نیست که چه اتفاقی برامون افتاده، مهم اینه که انتخاب کنیم چطور داستان مون رو تعریف کنیم هنوز هم نمیدونیم چی تو آینده در انتظارمونهبا تموم اینا، هنوز هم این جاییمیه نوشته دیگه ای هم دارم که مکمل این مطلبه و به ما میگه که چرا دیدگاه مون در مورد خوشبختی اشتباهه. دوست داشتید یه نگاه بهش بندازین: https://vrgl.ir/ebUOF این لیست با تجربه ها و نظرات شما کامل میشه!مطمئنم هنوز هم چیزهایی هست که میشه به این لیست اضافه کرد. شما چطور؟ از سر عادت لذت چه کارهایی براتون کمرنگ شده؟ تو بخش نظرات به بقیه بگین. شاید با گفتنشون بتونیم بیشتر از زندگی ساده مون لذت ببریم. </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 12:59:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با آهسته کردن زمان، از زندگیمون بیشتر لذت ببریم؟ (راهنمای ساده و غیرعلمی برای ویرگولی ها)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-z3zggssefogh</link>
                <description>اکثر ما این تجربه رو داشتیم که وقتی کوچیک تر بودیم زمان برامون خیلی آهسته تر میگذشت. ولی همونطوری که سن مون بیشتر و بیشتر میشه، احساس میکنیم که زمان خیلی سریع تر میگذره. تا به حال زیاد شنیدم که توی جشن تولدها اون کسی که شمع ها رو فوت میکنه همیشه میگه:نفهمیدم کِی 30 سالم شد، یا چقدر زود گذشت، تا چشم رو هم گذاشتیم اون شمع علامت سواله هم خیلی وقتا برا اینه که دیگه به گذر زمان فکر نکنیم :)امروز که من 23 سالمه و سال جدید برام شروع شده، احساس میکنم که دارم به جایی میرسم که زمان داره خیلی سریع تر از قبل از کفم میره. ولی مسئله اینجاست که این گذر زمان همیشه اتفاق نمی‌افته. مثلاً امروز یکی از اون لحظاتی بود که گذر زمان برام متفاوت بود. رفتم زیر دوش حموم و همونطوری به قطره های آبی که از دوش میریزن نگاه کردم.حس کردم زمان داره برام آهسته تر میگذره!و ذهنم داره کمتر فکر میکنه و دیگه اون فعالیت ذهنی همیشگی و نداره. خُب اولین سوالی که تو ذهنم بود این بود که چرا اینجوریه؟ قبول دارم که بعضی وقتا میخوایم زمان برامون سریع تر بگذره، مثل وقتی که توی صف وایسادیم یا منتظر چیزی هستیم. ولی من بیشتر اوقات وقتی بهم خوش میگذره حس میکنم زمان برام پرواز میکنه و این خیلی برام دردناکه. این برام سوال شد که ببینم آیا میتونم کنترل زمان توی زندگیم رو به دست بگیرم یا نه. پس با کمی مطالعه توی اینترنت به جواب های جالب و شگفت انگیزی رسیدم. و دوست داشتم اینجا هم براتون به اشتراک بگذارم که بتونین سال جدید و بهتر و با انگیزه تر شروع کنید. از لحاظ علمی چطور میتونیم زمان رو آهسته کنیم؟چنتایی آزمایش درمورد آهسته کردن زمان انجام شده که از همه مهم ترش مربوط به آقای David Eagleman میشه. خیلی نمیخوام در مورد محتوای این آزمایش ها صحبت کنم و خسته تون کنم برا همین سریع میرم سر اصل مطلب.به باور این دانشمند، ما آدما همه مون یک سری سنسورهای زمانی توی بدنمون داریم که هر کدوم شون به اتفاقات روزمره عکس العمل های متفاوتی نشون میدن. دقیقا مثل همون تجربه ای که من توی حموم داشتم و زمان برام کُندتر میگذشت ولی توی موقعیت دیگه، مثلاً صحبت کردن با فردی که دوستش دارم، گذر زمان سریع تر بود.اینا همه یعنی چی؟آقای دیوید آخر سر نتیجه میگیره که:عادت های روزمره ما باعث میشن که گذر زمان رو متفاوت تجربه کنیم. هر چی حافظه ما جزئیات بیشتری رو ثبت کنه، به نظر میاد که زمان برامون آهسته تر جلو میره. این جمله خیلی خوب میتونه سوالات من و جواب بده. وقتی کوچیک تر بودم، هر روز تجربه های بیشتری داشتم و چیزهای جدید تری یاد میگرفتم. برا همین مغزم در حال ثبت کردن تجربه های جدید بود و زمان برام آهسته تر میگذشت. (وقتی کودکی بیش نیستیم، میخوایم سریع تر بزرگ شیم، ولی وقتی به جوانی میرسیم، میخوایم دیرتر پیر شیم!) چیکار کنیم که زمان برامون مثل کودکی آهسته بگذره؟ 1. یک تغییر بزرگ به زندگیت بدههمین حرکت قشنگ و جمعی کوله پشتی ویرگول میتونه فرصت خوبی برای تغییراتی باشه که میخوایم توی سال جدید در خودمون ایجاد کنیم. موقعیت های مختلف، آدم ها و موقعیت های جدید همه باعث میشن که زمان برای ما آهسته تر بگذره. درست به همین خاطره که خیلی ها تصمیم به مهاجرت به کشورهای دیگه میگیرن. مسافرت رفتن یکی از روش هاییه که میتونه باعث شه سنسورهای داخلی بدن ما شوک بهشون وارد شه و از حالت اتوماتیک چرخه زندگی بیان بیرون. این یعنی زمان برای مسافرها جور دیگه ای میگذره. برای شروع میتونی از تغییرات کوچیک مثل عوض کردن پیراهن یا آهنگ مورد علاقه خودتون شروع کنید و به تغییرات بزرگ تر مثل تغییر دوست های دور و بری برسید. تجربه شخصی خودم از این تغییرات چی بوده؟تجربه های شخصی خودم در مورد تغییرات زندگی و تاثیرشون بر زمان جالبه.موقعی که توی دانشگاه در حال تحصیل بودم، به عنوان مدرس زبان تدریس میکردم. بعد از گذشت 2 سال احساس کردم همه چی خسته کننده شده و چیزی از زندگیم نیمفهمم برا همین کم کم تدریس رو کنار گذاشتم و وارد فضای دیجیتال مارکتینگ و محتوا شدم. جالبه بدونید که اتفاقات قبل از اون تغییر رو خیلی یادم نمیاد. ولی خاطرات بعد از اون رو خوب یادم هست دلیلش همونطوری که بالاتر گفتم به این خاطره که تجربه های جدیدی رو در زندگیم ثبت کردم و از چرخه بی نهایت کاری که هر روز انجامش میدادم فاصله گرفتم. من دوران کودکی عاشق بازی های ویدئویی بودم و تقریبا بیشترین چیزی که از این دوران یادمه هیچیه! چرا؟ چونکه همش داشتم یک کار رو انجام میدادم. بازی. بازی. این تکرار باعث میشد زمان سریع تر برام بگذره.  2. زنجیر عادت های روزمره ات رو پاره کن!اصلاً عادت های روزمره برای ما خیلی مزیت دارند. مثلاً باعث میشن که به همه چیز خیلی فکر نکنیم و کارها رو سریع تر و از روی عادت انجام بدیم. اما این عادت ها مثل حالت اماده پرواز هواپیما میمونن که در دراز مدت توی زندگی مون تاثیرات منفی دارند. وقتی در حال تکرار عادت های روزمره، مثل کار و شغل روزانه مون هستیم، مغز ما وارد حالت اتوماتیک (Autopilot) میشه، این یعنی خاطرات کمتری توی ذهنمون ثبت میشه. برای همینه که خاطرات مدرسه که حدود 10 سال طول کشیدن، برای من 1 سال به نظر میان.خب چرا اینجوریه؟برای اینکه وقتی بچه بودم هر روز کارهای جدیدتری انجام میدادم. ی روز دوچرخه سواری، ی روز بازی توی کوچه و خیابون. بازی های کامپیوتری. و کلی کار دیگه. این سرگرمی ها در واقع عادت به حساب نمیومدن، چون همیشه میخواستم بازی کنم و خوش بگذرونم. 3. به این فکر کنید که شما نهایت چند سال دیگه زنده اید!این آخری خیلی عجبیه، قبول دارم. ولی واقعیت اینه که فکر کردن به میرایی میتونه مفهوم زمان رو برای ما خیلی خیلی تغییر بده. اصلاً به این دید بهش نگاه نکنید که ناراحت کننده است، فقط ازش استفاده کنید تا بتونید زندگی بهتری داشته باشید.نمیدونم شما چقدر تجربه های نزدیک به مرگ رو داشتین، ولی با چیزهایی که من تو اینترنت خوندم، میتونم بگم همه کسایی که تا چند قدمی مرگ رفتن، زمان براشون به طرز عجیبی متوقف شده. خب این یعنی ما هم باید بریم لبه پرتگاه وایسیم تا زمان آهسته شه؟!مطمئناً نه. منظور من اینه که سعی کنید کارهایی که توی زندگی میکنید رو با ذهنیت فناپذیری خودتون انجام بدین. این یعنی برای خودتون و تصمیم هایی که میگیرین ارزش بیشتری قائل بشین. بدونید که تا ابد حق انتخاب با شما نیست. فکر کردن به اینکه قراره بلاخره بمیرید، با اینکه بی نهایت ترسناکه، ولی میتونه کاری کنه که از زمان محدودی که دارید نهایت استفاده رو ببرید. این یعنی زمان برای شما اهمیت بیشتری پیدا میکنه و ناخودآگاه فکر میکنید زمان براتون آهسته تر میگذره. من همیشه اینطوری بهش نگاه میکنم:دکترم بلاخره تونسته بیماری لاعلاجم رو تشخیص بده. بهم میگه داری میمری. ولی نمیدونه که این مرگ 6 روز، 6 ماه، 6 سال، یا 60 سال دیگه اتفاق می‌افته. راهنمای عملی و 2 دقیقه ای برای آهسته کردن زمان هر روز ده دقیقه مدیتیشن کنید. توی این ده دقیقه به نَفَس خودتون گوش بدید و نه هیچ چیز دیگه. بعدش میفهمید که زمان خیلی آهسته تر میگذره. حس آرامش خوبی هم بهتون میده. اگه مدیتیشن براتون سخته، هر روز چند دقیقه پیاده روی کنید. بدون تلفن و هیچ آیتم مزاحم دیگه ای. برای رفتن سر کار، از راه هایی برید که تا حالا امتحان نکردید.یک صبحانه متفاوت بخورید. غیر قابل پیش بینی باشید آخر هفته ها کارهایی بکنید که تا حالا نکردید. جاهای جدید برید. کافه های جدید، با آدم های جدید صحبت کنید. سرگرمی هاتون رو به روز کنید. یا ورزش های انرژی زا مثل بانجی جامپینگ!!!سفرهای داخلی و خارجی بیشتری برید.  چرخه عادت هاتون رو پاره کنید تا زمان جور دیگه ای براتون بگذره. اگه این نوشته تونست ی جرقه تغییر در نگاه شما ایجاد کنه، میتونی با رفتن به صفحه حامی باش آرش نقدی، الهام بخش جرقه های دیگه ای هم باشی!این مقاله با نظرات و تجربه های شما کامل میشه...از اونجایی که با موضوع جذابی سر و کار داریم، دوست دارم ببینم شما چه تجربه هایی در مورد زمان زندگی تون داشتید. اصلاً بهم بگید چطور با گذر زمان زندگی تون کنار میاید؟ </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 12:10:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول همدردی با دیگران (بر اساس تجربه خودم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-q7djctku3li3</link>
                <description>یکی از عمیق ترین نیازهای ما در زندگی اینه که دیگران بتونند سخت ترین و عجیب ترین مسائل غیرقابل درک زندگی ما رو درک کنند. رنج هایی که میکشیم برای دوستامون تعریف کنیم به این امید که بتونن با احساسات ما نقاط مشترکی پیدا کنند. میخوایم که نگرانی هایی که تو زندگیمون تجربه میکنیم برای بقیه هم اتفاق افتاده باشه. دوست داریم ناراحتی هایی که به سراغمون میاد، تنها برای ما نباشه و بقیه هم سهمی از این تجربیات داشته باشن. مثلاً وقتی عصبی هستیم دوست داریم یکی بهمون بگه: مشخصه داری یک چیزی رو پنهان میکنی، ولی نیاز نیست این کارا رو بکنی، چون میدونم دلیلش چیه...وقتی ناراحتیم یکی بهمون بگه: میدونم داری سخت ترین روزهای زندگیت رو میگذرونی ولی خوبه بدونی که منم تو این وضعیت بودم و....وقتی از همه کس و همه چیز نا امید شدیم منتظریم یکی بیاد و بگه: اوه چقدر بد.. معلومه خیلی سختی کشیدی، منم یک بار تجربش و داشتم...با اینکه همدردی کردن با دیگران به این شیوه به طرز عجیبی ساده به نظر میاد ولی ما نمیتونیم اون طوری که باید احساسات و تجربیات دیگران رو به خودشون بگیم. دلیل اصلی ناتوانی ما در همدردی با دوستامون چیه؟این که نمیتونیم به خوبی دیگران رو درک کنیم میتونه ریشه در کودکی ما داشته باشه. ممکنه این مسئله اصلاً به ذهن پدر و مادرهای ما نرسیده باشه، نه اینکه براشون مهم نباشه ما چه نیازهایی داره، نه. موضوع اینه که این پدرها و مادرها در درک یک مسئله بزرگ ناکام موندن:به جای اینکه دائم روی احساسات فرزندشون یدونه درپوش بزرگ و زخیم بزارن و ابراز عواطف رو در وجود بچه هاشون دفن کنند، بهتر نیست در قدم اول با انعکاس دادن احساسات و عواطف فرزندشون، به اونا ابراز علاقه کنند؟ چند نمونه از منعکس نشدن عواطف بین والدین و فرزند:فرزند: حالم خوب نیستپدر: چی؟ بیخیال. چند روز دیگه عیده میخوایم بریم مسافرتفرزند: من واقعاً نگرانم.مادر: آخه چرا؟ اصلاً دلیلی نداره بخوای بیخود و بی جهت نگران باشی. ولش کن. فرزند: کاش مجبور نبودم برم مدرسه.پدر: احمق نشو! میدونی که سرویس ات چند دقیقه دیگه میرسه!حالا بیاید فرض کنیم اگه میتونستیم این دیالوگ ها رو یکم تغییر بدیم بچه ای که حالا یک بزرگسال شده چقدر میتونست عادت های متفاوتی داشته باشه:مادر: چقدر عجیبه که آدم میتونه توی وقتی که تعطیلات داره میاد هم ناراحت باشه.پدر: منم وقتی کوچیک بودم نزدیک عید حالم خوب نبود.مادر: میتونم بفهم بعد از یک روز جمعه که همش بازی کردی رفتن به مدرسه چه حس عذاب آوری میتونه داشته باشه. اینکه نمیتونیم به خوبی احساسات دیگران رو به خودشون انعکاس بدیم چند دلیل میتونه داشته باشه:میترسیم بقیه رو ناراحت کنیم. احساسات و نظراتی که همیشه از گفتنشون جلوگیری میکنیم میتونن باعث ناراحتی بقیه بشن. مثلاً در مورد رابطه پدر و پسر، یک پدر هیچ وقت نمیخواد بچش رو ناراحت و افسرده ببینه، یا اینکه یک مادر همیشه دوست داره ببینه فرزندش از مدرسه رفتن لذت میبره. فکر میکنیم پذیرش احساسات، اون حس رو قوی تر میکنه. ما فکر میکنیم وقتی به کسی بگیم میفهمیم چه احساسی رو تجربه میکنی، شدت اون احساس در اونا شدید تر میشه. مثلاً اگه به دوستمون بگیم که منم چند وقت پیش افسرده بودم، این یعنی مشکلی توی افسرده بودن نیست و بنابراین یعنی بیشتر تشویق شون میکنیم که به این کار ادامه بدن. واقعیت اینه که در این 2 مورد سخت در اشتباهیم!چون که وقتی کسی با ما احساس همدردی میکنه، بیشتر از اینکه حس رنجوری داشته باشیم، تسلی میگیریم. مثلاً وقتی عمق عصبانیت یک آدم عصبی رو درک کنیم، میفهمیم چقدر کمتر عصبی میشه. وقتی میفهمیم چرا دوستمون نمیخواد از خونه بیاد بیرون و بهش میگیم که درکش میکنیم، حس خوب درک شدن از طرف دوست باعث میشه کمتر نگران همه چیز باشیم. میبینید داره چه اتفاقی می‌افته؟ ما داریم به جای عمیق کردن زخم های اطرافیان، اون ها رو التیام میدیم. داریم کاری میکنیم که همه دوست ها باید انجام بدن ولی از روی ترس از آسیب پذیری، فراموششون میکنیم. ما هیچ وقت از اینکه بقیه خیلی خوب به حرفامون گوش کردن دلخور نمیشیم؛ بلکه برعکس، احساس تنهایی زمانی تمام وجودمون رو فرا میگیره که، میفهمیم چقدر درک ما برای دیگران سخته. ناتوانی ما در همدردی با دیگران فقط تو کودکی هست؟متاسفانه نه! این ناتوانی توی بزرگسالی نه تنها از بین نمیره، بلکه صورت جدید و تاریک تری به خودش میگیره. بهترین نمونه اش زمانیه که دو نفر یک رابطه عاطفی رو با هم شروع میکنند. مثلاً: پارتنر 1: بعضی وقتا حس میکنم خیلی خوب به حرفام گوش نمیدی...پارتنر 2: چی داری میگی؟ من تمام سعی ام و میکنم تا این رابطه به بهترین شکل جلو بره.پارتنر 1: میدونی چند وقتیه نگرانم که نکنه از کارم اخراج شم...پارتنر 2: چی؟! میگه میشه؟ تو که این همه کار میکنی.در همه این موارد درپوش گذاشتن روی احساسات، یک پاسخ مشترک بین همه است. اما خبر خوب اینکه میتونیم مهارت خوب همدردی با نزدیکامون رو یاد بگیریم. چطوری؟ خیلی ساده است. فقط کافیه یاد بگیریم چطور میتونیم به درد و دل های دیگران جواب بدیم. فقط تنها باید احساسات شون رو به خودشون برگردونیم. نه سعی کنیم چیزی رو بهتر کنیم، و نه راه حلی ارائه بدیم، فقط و فقط گوش کنیم، درک کنیم، و بهشون بگیم که میفهمیم چه حسی دارن. در این مورد چند عبارت ساده ولی جادویی، میتونن همدردی ما با کسایی که دوستشون داریم رو خیلی خوب نشون بدن: میفهمم که باید این کار رو انجام بدی...فکر کنم الان حس میکنی...کاملاً میفهمم که...منم قبلاً این حس رو تجربه کردم...اگر بخوام یک قانون ثابت و همیشه درست در مورد زندگی رو بهتون بگم باید بدونین که یک بحران احساسی تنها زمانی فروکش میکنه که بدونیم داریم با کسی حرف میزنیم که بدون هیچ قضاوتی، رفتار ما رو آینه وار به خودمون منعکس میکنه. دوست داشتن لایه های متنوعی داره، ولی تنها زمانی میتونیم عشق مون به کسی رو ثابت کنیم که بهش بفهمونیم همیشه تمام تلاشمون رو میکنیم درک شون کنیم. حتی زمانی که درک کردن سخت باشه.  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-ktiw0rka4i5w </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2019 23:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید درباره ترس هامون بیشتر حرف بزنیم؟ (با مثال های شخصی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-ktiw0rka4i5w</link>
                <description>هر کدوم از ما دنیا رو از دریچه مخصوص به خودمون میبینیم.یکی صحبت کردن توی جمع رو دوست داره و بدون هیچ نگرانی این کار و میکنه ولی یکی دیگه از ترس اینکه توی جمع چیزی یادش بره بارها و بارها با خودش تمرین میکنه. یکی دوست داره توی تعطیلات آخر هفته توی خونه بمونه کتاب بخونه و تنها بره پیاده روی، ولی یکی توی همین روزا میخواد با دوستاش وقت بگذرونه. یکی دوست داره بیاد توی ویرگول پست های بقیه رو بخونه، یکی دیگه میخواد حس و حال درونی شو برای بقیه بازگو کنه. این تجربه ها همه از یک جنس هستند ولی آدم های متفاوتی انجامشون میدنهمین تجربه های زندگی بعضی وقتا با ترس گره میخوره و باعث میشه همیشه تو ذهنمون این نگرانی رو داشته باشین که نکنه...؟!از اون جایی که تقریباً همه ما از حرف زدن درباره ترس ها مون بیزاریم و نمیخوایم کسی دربارشون چیزی بدونه، هیچ وقت نمیتونیم بفهمیم چرا از چیزی میترسیم یا اینکه آیا این ترس ما واقعاً منحصر به خود ماست؟همین طور که زمان میگذره، تجربه های ما تو زندگی بیشتر و بیشتر میشه و رشد میکنیم. ولی این وسط یک اتفاق سخت و دردناک هم میفته؛ ترس های ما هم موازی با تجربه های زندگیمون بیشتر و بیشتر میشن. اما میدونین وقتی این ترس ها روی هم تلمبار بشن چه اتفاقی می‌افته؟ ما از درون نابود میشیم، ممکنه به ظاهر سالم و سر و حال به نظر برسیم ولی ذهنمون میره روی حالت آماده باش، نمیتونیم از چیزهایی که لذت بردن ازشون آسونه، به آسونی لذت ببریم. میشیم قربانی اتفاقات گذشته. ساده تر بگم، به جای زندگی کردن، زنده میمونیم! یک راه حل خیلی ساده برای جلوگیری از این وضعیت رنج آور وجود داره: فقط باید درباره ترس هامون حرف بزنیم وقتی سعی میکنیم در مورد ترس ها مون حرف بزنیم، یعنی داریم سعی میکنیم چیزهایی که مدت زیادیه توی ناخودآگاهمون قایمشون کردیم رو وارد ذهن آگاه مون میکنیم. به زبون آوردن چیزهایی که توی خود آگاهمون ورجه وورجه میکنن بیشتر اوقات یک دنیا میتونه برای ما آرامش بیاره. چرا؟ برای اینکه ترس های شخصی ما تبدیل میشن به ترس های عمومی.میفهیم دیگه اون عادت بد که همیشه از انجام دادنش یک دنیا وحشت داشتیم، اونقدر ها هم بد نیست. میفهمیم هستند آدم هایی که مثل ما، از حرف زدن با غریبه ها ترس دارند. میفهمیم که ما تنها کسایی نیستیم که از رابطه عاطفی مون راضی نیستیم و حرفی ازش به میان نمیاریم. میفهمیم که ما تنها انسان هایی توی این کره خاکی نیستیم که نمیدونیم باید با زندگی مون چیکار کنیم. وقتی ترس های ما عمومی بشه، حس صمیمیت و دوستی در وجودمون زنده میشه و یاد میگیریم چطور حتی با وجود سختی، نگرانی و ترس، از زندگی مون لذت ببریم. سعی میکنیم به جای ترسیدن از تجربه های زندگی، دفعه های بعد از ترس ها مون لذت ببریم و با روی باز بهشون خوشآمد بگیم. پس بیاید کمی از ترس ها مون بگیم. بگیم تا مرهمی باشیم برای هم. برای دوستی و صمیمیتی که خیلی وقته گم کردیم. از خودم شروع میکنیم تا برای شما کمی راحت تر باشه. بزرگ ترین ترس های من توی زندگی که میترسم به زبونشون بیارم... من همیشه از مسخره شدن ترس دارم. حس میکنم یک احمقی ام که همه میخوان بهش بخندن. این ترس باعث میشه خیلی نخوام با بقیه وقت بگذرونم چون هر وقت میخوام با کسی صمیمی بشم ذهن میگه. «نه، نرو، نباشه، نگو. دفعه قبل یادته؟»از بار مسئولیت های آینده ترس دارم. نمیتونم تصور کنم چطور میتونم زندگیم رو جلو ببرم. اینکه ممکنه به اندازه کافی پول نداشته باشم تا مستقل زندگی کنم. آینده ای رو میبینم که هنوز برای خودم آینده ای نساختم ولی بقیه ساختن. از اینکه نمیتونم با اکثریت جامعه ارتباط برقرار کنم حس خوبی ندارم. با اینکه دوست های خوب و صمیمی زیادی دارم و بیشتر وقتمو با اونا میگذرونم، ولی حس میکنم اینکه نمیتونم با مردم عادی ارتباط برقرار کنم یکم عجیبه. حس میکنم یک قطعه از پازل وجودم گم شده و همش باید پیداش کنم. کسی که همه چیزی که میخوام در اون باشه؛ خوشبختی، عشق، عاطفه، همدردی، دوستی، سختی، ناراحتی. ولی وقتی به این فکر میکنم که همچین آدمی ساخته ذهن خودم، احساس تنهایی میکنم.احساس میکنم حرف هایی که مردم عادی میزنن برام خیلی کهنه، سردردآور و دیوونه کننده شده. همه جا صحبت از وضعیت اسفناک جامعه است. به هر جا سَرَک میکشی، همه میگن چیکار کنیم، چیکار نکنیم. چی بخریم، چی نخریم. چی گرون میشه، چی گرون نمیشه. از اینکه دوست ندارم در مورد این چیزا با مردم حرف بزنم میترسم چون انگار دیگه موضوع دیگه ای نیست ): شما از چه چیزهایی ترس دارید که نمیتونید به زبون بیارید؟</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Feb 2019 14:37:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأثیر روان‌درمانی در زندگی من (نتیجه گیری، قسمت 3)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5</link>
                <description>از اولین جلسه ای که تصمیم گرفتم روان درمانی حدود 3 ماهی میگذره. خوشحالم این تجربه ارزشمند رو به کلمات تبدیل کردم و توی ویرگول پستشون کردم. دوتا پستی که توی ویرگول در مورد جلسات روان درمانی گذاشتم، به طرز باورنکردنی، خیلی خواننده داشتن. هم کامنت های زیادی گرفتم و هم با دیدگاه های جالبی روبرو شدم. بعضیا شبیه من فکر میکردن، بعضی ها 180 درجه متفاوت،بعضی ها فکر میکردن چون بابت جلسات پول میدیم، حس بهتری از روان درمانی میگیریم. بعضی ها این جلسات رو بهترین اتفاق زندگیشون میدونستن. بعضی ها نمیدونستن مشکلشون از کجاست و این دیوونشون میکرد، بعضی ها میدونستن، ولی نمیفهمیدن که چطوری باید حلش کنن. اگه این پست ها رو نخوندین، توصیه میکنم قبل از خوندن این ویرگول، قبلی ها رو با کامنتاش بخونین.پست اول: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe پست دوم: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e تمام این کامنت ها روی خود من هم تاثیر زیادی گذاشت. فکر نمیکردم کسی باشه که مشکلات من و داشته باشه، مثل من درگیر ذهنیات باشه، مثل من اینقدر در مورد خودش فکر کنه و در کل دغدغه های عجیب و مشترک من رو داشته باشه. الان درکم از کلمه «عجیب» بیشتر شده. میدونم که همه ما آدما تقریباً دردهای مشترکی داریم، ولی به طرز متفاوتی تجربشون میکنیم. میدونم که زندگی برای خیلی از ما دردناکه ولی تنها راه اینه که ادامه بدیم.الان میدونم که برای حل کردن مشکلات شخصی، اولین قدم اینه که ببفهمیم توی این کره خاکی، تنها ما قربانی این افکار نیستیم. این درک بهت تسلی خاطری میده که برای ادامه راه لازمه. خواستم ابتدای این پست رو اختصاص بدم به همه اونایی که با من شباهت های ذهنی زیادی دارن، ولی من از وجودشون بی خبر بودم. و این شناخت تنها از طریق پلتفرم ویرگول اتفاق افتاد. بعد از 8 جلسه روان درمانی چه حالی دارم؟در آخرین پستی که درباره روانکاوی نوشتم، از حس شک و درماندگی زیادی که جلسات به من میدادن گفتم. از اینکه احساس میکنم نه تنها مرهمی برای مشکلاتم پیدا نکردم، بلکه به دل مشغولی هام حتی اضافه هم شده. گفتم که تمام خاطراتی بدی که یک روز انکارشون کردم، الان مثل بارون دارن مریزن سرم. جلسات اول خیلی ذهنم شلوغ شده بود. نمیدونستم که کدوم افکارم خوبن، کدومشون بد.الان بعد از 8 جلسه، میتونم بگم که به یک نقطه آسایشی رسیدم. کم کم دارم تغییر رو توی رفتارم حس میکنم. نه تنها خودم، بلکه این برای اطرافیانم هم شفاف تر شده. احساس میکنم دارم به بلوغ میرسم. این احساس خوب تا حد زیادی از ارتباطی که با تراپیستم برقرار کردم میاد. این شخص شده پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و مونس من. حتی از خود من هم بیشتر به من نزدیک شده. (تو اصطلاح رواندرمانی به همچین آدمی میگن ابژه- Object)رفتارم چه تغییراتی کرده ؟مهم ترین تغییری که میتونم حسش کنم اینه که الان میتونم اهمیت روابط اجتماعی رو بهتر درک کنم. میتونم با آدمای نزدیک زندگیم در مورد چیزایی حرف بزنم که همیشه میترسیدم. الان میدونم که درسته تنهایی خیلی لذت بخشه، ولی وقتی کسی باشه که بتونی در مورد چیزایی حرف بزنی که همیشه توی ذهنت ورجه وورجه میکنن، این خیلی ارزشمنده. با اینکه آدم درونگرایی ام و بیشتر اوقات تنهایی رو ترجیح میدم. الان دوست دارم با بقیه آدما بیشتر حرف بزنم. میتونم در مورد مشکلات و ذهنیات بدی که دارم حرف بزنم. مثل قبل خودم رو فیلتر نمیکنم. بزارید مثال بزنم. الان نسبت به قبل با مادرم بیشتر حرف میزنم. قبلاً حرفامون توی سلام و خدافظ هایی خلاصه میشد که هیچ رنگی از احساس توش وجود نداشت، الان احساسات شده پایه اساسی مکالماتون. قبلاً با دوستام بیشتر در مورد تجربه های خوب حرف میزدیم. الان جفتمون میتونیم در مورد تجربیات آزاردهنده زندگی صحبت کنیم. این یعنی میتونیم بهتر همدیگه رو بشناسیم و در نتیجه بهتر بهم دیگه کمک میکنیم. الان فهمیدم دوستی یعنی بتونی از مشکلاتت حرف بزنی، بدون اینکه مورد قضاوت کسی باشی. بهترین عادتی که بعد از روان‌درمانی پیدا کردم؟یکی از دلایلی که باعث میشه جلسات رواندرمانی تاثیر گذار باشه، اینه که رابطه بین درمانگر و درمان جو میشه اولین رابطه خوب زندگی!چونکه خیلی از ما قربانی روابط گذشته ای هستیم که از ما چیزی جز، آسیب برامون نداشته. وقتی کوچیک تر و بی دفاع بودیم، امتیاز وجود آدمای مورد اعتماد توی زندگیمون نبود. آدمای زیادی بودن که فقط میخواستن ما رو پایین بکشن، با اینکه در ظاهر چیز دیگه ای بودن.رواندرمان گر برای اولین بار توی زندگی، به والدی تبدیل میشه که همیشه بهش نیاز داشتیم، ولی هیچ وقت نداشتیم. در حضور اونا، میتونیم به درک های غلطی که تا حالا توی زندگی داشتیم برسیم و به شکل بهتری تغییرشون بدیم.حالا میتوینم نیازهامون رو بیان کنیم. میتونیم عصبانیت مون رو بروز بدیم. میتونیم دل شکسته و آسیب پذیر باشیم. و بهترین قسمتش اینه که اونا بازهم سعی میکنن ما رو بفهن. ازمون نا امید نمیشن. قضاوتمون نمیکنن. فقط سعی میکنن بفهمن و احساس همدلی کنن. همدلی این نیست که به مشکلات بقیه گوش بدی و بهشون راه حل ارائه بدی، اسم این دلسوزیه.(همدردی  یعنی این که مثلاً وقتی کسی داره در مورد رابطه نامشروع خودش با کسی صحبت میکنه، سعی کنی توی وجودت دنبال شرمی بگردی که توی زندگی حس کردی، و بتونی این حس رو انتقال بدی.)یک رابطه خوب با درمان گر میتونه  الگویی برای تمام رابطه هایی باشه که خارج از اتاق رواندرمانی تجربش میکنیم. صدای همدلانه تراپیست، میشه بخشی از ندای درونی ما.  ارتباط داشتن پیوسته با مهربانی و همدلی درمانگر، باعث میشه این خصوصیات بخشی از ویژگی های شخصیتی ما بشه. بهترین عادتی که حالا در من به وجود اومده اینه که: تمام تجربیات خوبی که درمانگر به من انتقال داده رو  حالا سعی میکنم به بقیه هم انتقال بدم. شاید جالب باشه بدونید که این واقعاً برای من اتفاق افتاد؛ یعنی با کسی تنها در حد مکالمات روزمره صحبت میکردم. ولی بعدش فهمیدم که یک چیزی ناراحتش میکنه.ازش خواستم باهام در مورد مشکلاتش حرف بزنه و من هم گوش بدم. سعی کردم همدلی ای که توی اتاق رواندرمانی یادش گرفتم رو با این فرد تجربه کنم. سعی کردم بدون اینکه نظرم رو در مورد اون شخص عوض کنم، به اشتباهات زندگیش گوش بدم. میخواستم اون حسی که من از درمانم گرفتم رو به اونم انتقال بدم.بعد از مدتی، به طور معجزه آسایی، مکالمه ما شبیه به محتوای جلسه اون اتاق کذایی شد؛ یعنی رابطه بین روان درمانگر و روان درمان جو. با این تفاوت که،این بار من درمانگر بودم. نکته خیلی مهم: رواندرمانی شاید برای هر کسی جواب نده. باید تو مکان و زمان مناسبی از زندگی باشی و توانایی تاثیر گرفتن از بقیه رو داشته باشی باید با یک روان درمانگر خوب آشنا شده باشی.باید بتونی دروازه آسیب های زندگیت رو به روی تراپیست باز کنی.باید برای فکر کردن، تحلیل و تغییر دادن زندگیت وقت بزاری.با تمام این حرفا،رواندرمانی این شانس و داره تا تبدیل به بهترین اتفاق زندگیت بشه.</description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 11:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی برای بار دوم رفتم رواندرمانی چی شد؟ (قسمت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e</link>
                <description>بعضی وقتا توی آسمان غروب، ماه سفیدی همچون تکه ابری کوچک میخزد، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی. من در جلسه دوم درست مثل همین ماه سفید چیزی نبودم جز فکرهای نپخته و نصف و نیمه. ذهنم  مثل طوفانی بود که هیچ آرامشی در پی نداشت. چه قبل و چه بعدش.اما زنگ زدن در خانه ای که برای بار دوم صدایش را درمیاوردم، صدای کم اُبهت تری داشت. آن دلهره و دل مشغولی آزاردهنده، که من در جلسه اول حس میکردم دیگر در وجودم رنگ باخته بود. این بار زنگ در خانه را با اطمینان فشردم. اطمینان از اینکه چه کسی در را باز میکند. از اینکه چه کسی قرار است روح و جسمش را پای حرف های من بگذارد. این بار حتی بیش تر از دفعه قبل، در ذهنم طوفان به پا شده بود. نمیدانستم به چه چیزی باید فکر کنم. به چه چیزی نباید. تمام آن چه میخواستم در ذهنم تصورم کنم، درست مثل بادکنک هایی بودند که یکی پس از دیگری میترکیدند و جایگزین میشدند. در همین هیاهوی گیجی بلاخره به طبقه دوم رسیدم و تمام مراحل قبلی تکرار شد؛ سلامی صمیمانه، راهرو و نقاشی های دلنشین، محیط آرام و بزرگ و البته اتاق سرنوشت ساز روانکاوی. «میخوای در مورد چی حرف بزنی؟»بعد از کمی فکر، «در مورد اینکه بعد از جلسه قبل چه اتفاقاتی برام افتاد.»«خب چه اتفاقایی افتاد؟»«درست همونطور که خودت گفتین، خیلی ناخودآگاهانه تمام حرف های جلسه توی ذهنم ورجه وورجه میکرد.»«ورجه وورجه؟ یعنی خیلی اذیت شدی؟»«یک جور خود درگیری بود، اما از نوع سازنده اش. به این فکر میکردم که چقدر چیزهایی که نمیدونستم ساده ولی در عین حال مهم بودن»این جلسه به زودی راه خودش رو در پیش گرفت. من میخواستم به موضوع مهمی برسم و همینطور هم شد. باید در مورد این حرف میزدیم که چرا دوست دارم همه مثل خودم باشن. مثل خودم رفتار کنن. دوست داشته باشن، زندگی کنن. اینکه چرا از رابطه با کسایی که از من بهتر، کامل تر هستن ترس دارم.«ما روان درمان ها مثل کشاورز هستیم. باید از درخت های کوچک نگهداری کنیم و بهشون آب بدیم که بزرگ بشن. این درخت ها همون درمان جو هامون هستن. ما هیچ دخالتی در روند رشد و کشف و شهودشون نداریم. «مجبور نیستیم حس کنجکاوی، اراده، رغبت به زندگی یا هر کدوم از خصوصیات ویژه انسانی رو در روح اونا بدمیم. کار ما فقط برداشتن موانعه. باقی کار با نیروی خودشکوفایی موجود در درون هر بیمار پیش میره.»یکی از موانع زندگی من این بود که نمیدونستم چرا اینقدر از صمیمیت و حس تعلق خاطر به اکثریت جامعه ترس دارم. وقتی یک کسی که تازه باهاش آشنا شدم من رو به مهمانی، مسافرت، بیرون یا هر جای دیگه دعوت میکردم بی اختیار میگفتم نه. این رفتار من در مقابل آدمایی که مدتی میشناختمشون کمرنگ تر بود. یعنی ممکن بود که بپذیرم ولی در بین راه همش به این فکر میکردم که نباید قبول میکردم و همین باعث میشد که نتونم طبیعی رفتار کنم.«چرا اینقدر از بودن با این آدما ترس داری؟»....نمیدونم....باید بعد از این جلسه به این ترس فکر کنی. ببینی چه چیزی باعث میشه اینقدر از بقیه بترسی. یعنی چیزهایی که توی ناخودآگهم هست رو بیرون بکشم.یکی از چیزهایی که باعث میشه رواندرمانی مقدمات تغییرات بزرگ رو تو زندگی به وجود بیاره اینه که احساسات و فکرهای ناخودآگاهمون رو وارد خودآگاهمون میکنه.اما ناخودآگاه کجاست؟ من بهش میگم زباله دونی فکرهای انکار شده.دلیلشم اینه که وقتی یک فکری اذیتت میکنه و یک جور وسواس وجودت رو فراگرفته، مکانیسم دفاعی بدن در مقابل این احساسات اینه که این فکرا رو وارد انکار خونه کنه تا راحت بشی. چون که هدف اصلی مکانیسم طبیعی ذهن اینه که تو رو سالم نگه داره و این طوری به بقای تو کمک میکنه.ولی وقتی این فکرهای انکار شده بیشتر و بیشتر میشن، آگاهی ما نسبت بهشون کمتر و کمتر میشه.تاحالا شده که عصبی بشی و ندونی چرا؟ که استرس بگیری و ندونی چرا؟ توی یک موقعیتی که برای خیلی ها ساده و معمولی هست قرار بگیری ولی این برای تو درست مثل این باشه که وارد جنگی شدی که باید توش پیروز بشی؟رواندرمانی میگه که خیلی از عصبانیت ها، نگرانی ها ، استرس و اضطراب هایی که برای ما به وجود میاد از تو دل همین ناخودآگاه مون میان و برای همینم ما نمیدونیم که چرا اون عکس و العمل های به خصوص رو نشون میدیم. شاید توی کودکی یک صحنه دردناک از مرگ کسی رو دیدیم و بخاطر اینکه ذهنمون ما رو به جلو هدایت کنه اون صحنه رو وارد ناخودآگاهمون کنه و وقتی بزرگ شدیم، هر وقت نزدیک موقعیتی مشابه اون صحنه دردناک میشیم خود به خود استرس میگیریم و نمیدونیم چرا!اما رواندرمانی درست مثل یک آچار فرانسه فلکه این جریان متوقف شده ناخودآگاه به خودآگاه رو برامون باز میکنه. چطوری؟ توی جلسه درمانی باید هرچیزی که توی ذهنت میاد رو به زبون بیاری. از تو دل همین حرف های فیلتر نشده است که تیکه تیکه های پنهان ذهن خودشون رو وارد ساحل ذهن آگاهمون میکنن.خوبی ماجرا اینه که رواندرمانگر در مقابل حرف های شما اصلاً تعجب، قضاوت و پیش داوری نمیکنه یا از حرف های شما خسته نمیشه. در حضور یک دروانگر میتونیم با خیال راحت رازها و گره های کور ذهنی مون رو باز کنیم.توی فاصله بین جلسه اول و دوم من از اینکه اتفاقات گذشته باعث شده بود رفتارم رو خیلی محدود و دفاعی کنم، گریه‌ام گرفت. از طرفی هم از اینکه توی همین مدت کوتاه که میرم رواندرمانی از یک نقطه مبهم به یک نقطه قابل درک رسیدم خوشحال بودم. خوشحال از اینکه روح گذشته از تاریکی به روشنایی اومده بود و من تسلی کوچیکی رو تجربه کردم. ولی همه این داستان رو گفتم که به این برسم که: وقتی شما رواندرمانی رو شروع میکنین یک سری دغدغه هایی براتون به وجود میاد که قبلاً نداشتین. به چیزهایی درمورد خودتون میرسین که قبلاً خیلی قوی باورشون داشتین، اما الان اهمیت شون رنگ باخته.من بعد از پایان جلسه دوم با اینکه کمی نسبت به قبل حال بهتری داشتم ولی در مقابل، با دنیایی از مکاشفه نصفه و نیمه رها شده بودم.من توی آسمان غروب مثل یک ماه سفید، همچون تکه ابری کوچک میخزم، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی رها شده بودم.  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5 </description>
                <category>آرش نقدی</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Nov 2018 10:28:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>