<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی اندیشمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arash959</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:56:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/185785/avatar/9wTtIx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی اندیشمند</title>
            <link>https://virgool.io/@Arash959</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vqffjn9rzksf</link>
                <description>چندین روز پیش با خویشاوندی که مدام غر می زد و ناله سر می داد از جفای روزگار درباره خوشبختی صحبت کردم. از او پرسیدم معنای احساس  خوشبختی چیست؟ گفت: آرامش گفتم آرامش یعنی چه؟ گفت یعنی رضایت. گفتم حالا رضایت چیست؟سری جنباند و گفت یعنی راضی بودن و من امانش ندادم و گفتم دقیق تر بگو یعنی چه ؟ کلمات مترادف و نزدیک را به کار نبر و در یک یا چند جمله بگو رضایت یعنی چه؟ و بعد خودم مثالی برای او آوردم از دیکشنری آکسفورد که آنجا کلمه satisfaction  یا فعل satisfy  را چقدر بهتر از دهخدا و دیگر فرهنگ‌های فارسی ترجمه کرده است.در آکسفورد نوشته achievement to the goals  ... رسیدن و دستیابی به اهداف می‌شود بهترین تعریف احساس رضایت. خوب پس خوشبختی می‌شود احساس رضایت خاطر و احساس رضایت بخش داشتن هم می‌شود رسیدن به اهداف و تعریف خوشبختی می‌شود رسیدن به اهداف در زندگی.حالا هدف‌های زندگی چه هستند؟ تا حالا از چند نفر خواسته‌ام روی تکه کاغذی هدف‌های خود را بنویسند و خیلی وقت‌ها دیده‌ام که طرف بعد از دقیقه‌ها معطل کردن نمی‌داند چه بنویسد. وقتی نتوانی هدف‌های زندگی خودت را روی کاغذ بنویسی چگونه انتظار دارید به این آدم سلامتی و ثروت بدهید و احساس خوشبختی کند؟وقتی هدف‌های زندگی گنگ و مبهم باشد پس احساس خوشبختی این آدم نیز گنگ و مبهم است. به سختی خواهد توانست احساس خوشبختی کند و اگر هم لحظاتی و ماه‌ها و سالی اینگونه ‌باشد این احساس چندان پایدار نخواهد ماند چون اهداف این فرد ناپایدار هستند.دسته‌ای دیگر از آدم های اطرافم را می بینم که از اهداف بزرگ حرف می‌زنند و از آنها می‌خواهم آن هدف‌های بزرگشان را برایم بگویند شروع می‌کنند و فهرستی از کالاهای گران‌قیمت و لاکچری را مثال می‌زنند. خانه فلان متری در فلان محله... ماشین فلان مدل فول آپشن ... ساعت چند ده میلیون تومانی... فلان گوشی پرچم‌دار به علاوه متعلقات و مسافرت توریستی فلان کشورهای خاص و ... و بعد که از آنها می‌پرسم در آینده شغل و پیشه‌تان چگونه ‌می‌اندیشید؟ باز شاهد سکوت‌ و جواب‌های مبهم و غیر دقیق هستم.وقتی ابزار مسافرت بشود هدف مسافرت چگونه انتظار داریم این آدم احساس خوشبختی و خوشحالی کند؟ به آن خویشاوند گفتم آمدیم و ماشین لوکس گران قیمت شما سر راه خراب شد، دیگر از مسافرت لذت‌ نمی‌بری؟اگر نگاهت و هدفت آن ابزار باشد چگونه با خودت کنار می‌آیی؟ آیا مسافرت را نیمه‌کاره رها می‌کنی؟ گاهی اگر دلی خوش داشته باشی و هیچهایک کردن (hitchhike ) با ماشین‌های سنگین کنار جاده و ادامه سفر را بر نشستن بر صندلی‌های گرم‌کن دار ترجیح دهی آنوقت خوشبختی تو استحکام کافی دارد.همه آن خانه و ماشین و فلان مدل گوشی ابزار زندگی کردن هستند. آن مقدار پول و ثروت و سرمایه پاداش تو برای رسیدن به سطحی بسیار بالا در پیشه و شغل شماست که از آن کسب درآمد می‌کنی. ابزار کار که نمی‌شود هدفی بشوند جایگزین آن کار محض. بعضی‌ها آمده‌اند ابزار تسهیل زندگی را به جای خود زندگی محض جا به جا کرده‌اند. اصل را ول کرده اند و فرع را گرفته‌اند.ابزار بهتر خانه بهتر و ماشین بهتر و همه ابزارهای بهتر به ما کمک می کنند. اما خوشبختی و سعادت در فعل زندگی کردن و رسیدن به اهداف شماست نه رسیدن به ابزارهای زندگی. آن پول پاداش شماست برای رسیدن به اهدافتان و مهارت هایتان و با کیفیت زیستن‌ شما. اما شما آمده‌ای و هدف‌ات را گذاشته‌ای رسیدن به پاداش و ابزار. دقیقا عین بچه‌ای که کاری انجام دهد برای آب‌نبات چوبی که والدین به او نشان بدهند. اگر برای ابزار کار زندگی می‌کنی راه خوشبختی و سعادت را گم خواهی کرد. همان آدم‌هایی می‌شوی که همه چیز دارند و خوشحالی کافی را تجربه نمی کنند.علی اندیشمند۴ مهر ۱۳۹۹اهواز</description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 18:26:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-xupc9aqulr23</link>
                <description>ـ میدونی تو رو لک لک ها آوردن انداختن توی پشت بوم خونه ما؟به من نگاه کرد و گفت خب پس تو خودت چجوری اومدی؟ـ من رو لک لک ها نیاوردن. منو مامانم زاییده تو بیمارستان.بشقاب غذایش را جلویش گذاشتم. چند قاشق از سرلاکی که مادر برایم درست کرده بود توی بشقاب یاسان گذاشتم و قاشق کوچولوی عروسکم را هم برایش گذاشتم و یک برگه دست مال کاغذی تا میز را کثیف نکند. آخر وقتی غذا می خورد همیشه خرطوم صورتی اش را کثیف می کند و بعد هم می مالدش به روی ملافه تمیز تخت خوابم که شب ها پیش هم می خوابیم و فردا صبح هم مامان با من دعوا می کند. گوش هایش آنقدر بزرگ هستند که می افتند پایین روی گردنش. معلوم نیست واقعا از کجا آمده اما من می دانم از یک شهر صورتی توی آسمان آورده اندش. یک بار شهرشان را توی کارتون دیدم. یک شهری است توی ابرها که همه آبا و اجدادشان فیل های صورتی رنگی هستند که با مثل زنبورها دو شاخک دارند و دو تا بال کوچک زرد هم پشت شان دارند اما مثل یاسان نمی توانند پرواز کنند. غذایمان را که خوردیم از روی صندلی پایین رفتم و سه چرخه ام را آوردم از یاسان خواستم تا پشت سرم سوار شود و بعد از غذا توی هال خانه کمی سه چرخه سواری کنیم. از پنجره به بیرون نگاه کردم هنوز بابا نیامده بود مامان هم سر کار بود و مادربزرگ هم توی تخت اش دراز کشیده بود و داشت تلوزیون نگاه می کرد. کمی دور اتاق برای خودمان سه چرخه سواری کردیم. و بعد که خسته شدیم کمی رفتم توی اتاقم تا به اسباب بازی ها برسم. اتاق از دیشب به هم ریخته تر بود و اطمینان داشتم که باز هم کار یاسان خان است که بعد از بازی اسباب بازی ها را مرتب نکرده است. چرخ ماشین جک بادی را او کنده است ولی می گوید کار من نبوده است. فوری شروع کردم به مرتب کردن اسباب بازی ها. سر یاسان داد زدمـ  تو نمیای کمک‌ام نمی کنی؟و بالاخره آمد. همه تفنگ ها را یک جا گذاشتم. همه ماشین کوچیک ها را یک جا گذاشتم. بعد همه لگوهای روی زمین را هم توی سبد ریختیم. وسایل دکتر بازی را هم توی نایلون گذاشتیم. تا عصری مشغول مرتب کردن اتاق و اسباب بازی ها بودیم. کمی گرسنه ام شد که دیدم مادر بزرگ برایمان میوه پوست کنده بود و آورد گذاشت جلویم و گفت: بخور عزیزم ضعف نکنی. مامانت اینا دیگه باید بیان ساعت چهار شده. شکمت خوب شد؟ یا برات عرق بیاریم؟به مادربزرگ که همیشه عینک های درشت اش را دوست داشتم و چشم های ریز‌اش مثل چشم غول ها پشت عینک گنده می‌شد.  گفتم که حالم خوب است و اون هم پشانی ام را بوسید و رفت نشست روی مبل و مشغول بافتنی هایش شد. سریع رفتم آشپزخانه و بشقاب کوچولوی یاسان را آوردم و با هم میوه خوردیم. به یاسان درباره مادر بزرگ گفتم که بعضی وقت ها من را می گذارد کف پاهایش و مثل جره ثقیل من را می برد توی هوا و می آورد پایین و من هم خیلی این کار را دوست دارم. به یاسان هم گفتم که اگر می خواهد او را اینجوری کنم و انگار او دلش نمی خواست. یاسان خیلی با من مهربان است اما بعضی وقت ها اصلا پایه نیست با هم تفریح کنیم. بد اخلاق نیست اما مثل من با حوصله نیست. بخاطر همین یاسان را گذاشتم کنار اسباب بازی ها و خودم رفتم زیر پای مادر بزرگ کنار مبل نشستم. مادر بزرگ بعضی وقت ها دستش را می کرد توی موهایم و نوازش‌ام می کرد. چروک های روی دستش را دوست داشتم و رگ های دستش که مثل مارهای آبی و سبز کنار هم زیر پوستش حرکت می کردند. نمی دانم این مارها زنده اند یا مرده. فکرم رفت سمت یاسان. همینطور که به میوه ها نوک می زدم و سیب های شیرین را زیر دندان های یکی افتاده و نصفه در آمده‌ام مزمزه می کردم به یاسان فکر کردم. هیچ کس او را نمی دید. فقط مامان او را قبول داشت. به این فکر کردم که اگر مانند یحیی پسر همسایه مان که یک سال از من بزرگ تر است به مدرسه بروم. یاسان را کجا بگذارم. با خودم ببرمش مدرسه؟ یا بگذارمش همین جا پیش مادربزرگ بماند. نمی دانم دلش تنگ نمی شود از اینکه من روزها تنها ولش کنم بروم مدرسه؟ یا خودم چه؟ خودم دلم برایش تنگ نمی شود؟ اصلا یاسان دوست دارد درس بخواند؟ اصلا شاید توی نوشتن مشق هایم کمک‌ام کند. یاسان همیشه به من کمک کرده است. حتی آن شب که برق خانه رفته بود همه اش توی بغلم بود و نگذاشت که من از تاریکی بترسم. یاسان یک بار به من گفت که تنهایی و تاریکی ترس ندارد و هر وقت ترسیدی به من بگو تا پیشت بیایم. حتی به من گفت که غول هایی که مادربزرگ تعریف می کرد توی کوچه بچه های فضول را می خورند جنگیده است و چند تا از آنها را شکست داده است. یاسان خیلی قوی جثه است. پاهایش مثل فیل ها قوی است و با خرطوم صورتی رنگ اش آنها را می زند. همه جن ها و غول ها را می کشد. همینطور که به یاسان فکر می کردم دستشویی ام گرفت. از پارسال دیگر یاد گرفته بودم که خودم دستشویی کنم. قبلا مادر مرا می برد. این آخری ها دیگر چند بار پدر مرا برد و باز کردن شیلنگ را به من یاد داد و به من یاد داد که خودم تنهایی دستشویی کنم. از دیدن پی پی های توی دستشویی حالم به هم می خورد. بخصوص اینکه بابایی گفت که وقتی پی پی هایت سفت بودند و با آب نرفتند توی سوراخ حتما با آن برس کنار دسشویی آن ها را هل بده تا بروند توی سوراخ. چند بار که دلم نمی‌آمد دست به برس دستشویی بزنم یاسان آمد و کمک کرد. اما هنوز حمام را تنهایی نمی رفتم. مامان همیشه می گفت که تو باید حتما پشت گوش ها و کمرت را بشویی و انگاری می دانست که اگر من را داخل حمام تنها بگذارد بجز آب بازی با یاسان کار دیگری نمی کنیم. از دستشویی که بیرون آمدم دیدم که کیف و چادر مامان و بارانی بابا روی چوب رخت دم در است. فهمیدم که از سر کار آمده اند و رفته اند توی اتاق شان تا کمی بخوابند. مادربزرگ را دیدم که نشسته بود روی جا نماز سبز مخملی اش و چادر بسر کرده بود. یاسان هم توی اتاق خوابیده بود. مادر بزرگ به پنجره و رو به آسمان نگاه می کرد و زیر لبی چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم. نمی دانم با چه کسی حرف می‌زند هر روز. اما یک بار که من داشتم برای یاسان قصه تعریف می کردم از من پرسید یا چه کسی حرف می زنی. من هم به او گفتم با یاسان حرف میزنم. و برایش تعریف کردم که یاسان چه شکلی است و همیشه با من است. باور نکرد و گفت پس چرا من او را نمی بینم و من هم به او گفتم: شما هم که روی سجاده با کسی حرف می زنید من او را نمی بینم.علی اندیشمندجمعه ۳۱ مرداد ۹۹ خوزستان</description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 18:31:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنافورا</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7-chqscpiivek8</link>
                <description>آنافورا۱-خوشحالی یعنی نوشتن.۲-خوشحالی یعنی تا ننویسی از رختخواب بیرون نیایی.۳-خوشحالی یعنی صبح ها کلمات و عبارات تازه در کنار صبحانه تازه داشته باشی.۴-خوشحالی یعنی کلاس لایو روزهای زوج۵-خوشحالی یعنی انجام تمرین های مدرسه نویسندگی۶-خوشحالی یعنی تغییر رابطه با نوشتن۷-خوشحالی یعنی هر ماه یک کتاب را تمام کردن۸-خوشحالی یعنی شرکت در دوره صد داستان۹-خوشحالی یعنی تکراری نبودن کلمات صبحگاهی۱۰-خوشحالی یعنی هر روز شعر خواندن و نوشتن۱۱-خوشحالی یعنی پیدا کردن لحظات شگفت انگیز در زندگی روزمره۱۲-خوشحالی یعنی تمرین رونویسی۱۳-خوشحالی یعنی رونویسی از بیژن نجدی۱۴-خوشحالی یعنی خودنویس یوروپن مشکی مدل لیدر یا ویسکونتی۱۵-خوشحالی یعنی داشتن خودنویس پارکر پرمیوم سفید صدفی۱۶-خوشحالی یعنی داشتن خودنویس لامی رزگلد و سناتور نوک طلا۱۷-خوشحالی یعنی تایپ با مک بوک ایر۱۸-خوشحالی یعنی ساعت ۵ صبح بیدار شدن و نوشتن و بعد عکاسی کردن۱۹-خوشحالی یعنی خاموش کردن منتقد درون و منطق گوی درون و بیدار کردن تحسین گر درون و هذیان گوی درون۲۰-خوشحالی یعنی هر روز یک پیشنویس داستان نوشتن و اگر ننویسی خوابت نبردن</description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 23:15:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسش نامه پروست</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA-d3ygusaklsht</link>
                <description>علی اندیشمند پاسخ به پرسش نامه پروست سوال: به نظرت شادی حقیقی چیه؟جواب:خاموشی و قتل منتقد درون سوال: بزرگ‌ترین ترس زندگیت؟جواب:بلایای طبیعیسوال: خودت را شبیه کدوم شخصیت تاریخی می‌بینی؟جواب:آنتوان چخوفسوال: از بین افراد زنده چه کسی رو بیشتر از همه تحسین می‌کنی؟جواب:کوئینتین تارانتینو / دنیل دی لوییس/ احمد رضا احمدی / رضا براهنیسوال: چه ویژگی‌ای داری که آزارت می‌ده؟جواب:نقص توجهسوال: چه ویژگی‌ای در دیگران تو رو آزار می‌ده؟جواب:خود انتقادی و عدم احساس خوشبختیسوال: تو چه کاری افراط می‌کنی؟جواب:خرید لوازم تحریرسوال: بهترین سفری که رفتی کجا بوده؟جواب:ارومیهسوال: مردم در مورد کدوم صفت اخلاقی مبالغه می‌کنن؟جواب:خیرخواهیسوال: در چه موقعیتی دروغ می‌گی؟جواب:خطر جانی غیر‌قابل اجتناب برای دیگریسوال: چی تو ظاهرت هست که خوشت نمیاد؟جواب:موی وزسوال: از کدوم یکی از افراد هم عصر ما متنفری؟جواب:فاضل نظریسوال: چه جمله‌هایی ورد زبونته؟جواب:خویش‌انتقادی رو ممنوع کنین... شکرگزاری و گراتیتیود رو تو زندگی بیشتر کنین...سوال: بزرگ‌ترین حسرت زندگیت چیه؟جواب:زندگی در مناطق محرومسوال: چی یا کی بزرگ‌ترین عشق زندگیته؟جواب:کتاب و قلم و اساتید بزرگ سوال: شادتری لحظۀ زندگیت کی و کجا بوده؟جواب:روزی که روی ترازو رفتم و دیدم که ۴۵ کیلو اضافه وزنمو کم کردم.سوال: دلت می‌خواد چه استعدادی داشتی؟جواب:ورزشیسوال: الان چه احساسی داری؟جواب:رضایت درونیسوال: چی تو زندگیت هست که می‌خوای تغییرش بدی؟جواب:فقدان تمرکزسوال: چی تو خانوادت هست که می‌خوای تغییرش بدی؟جواب:کمبود توجهسوال: بزرگ‌ترین کاری که تو زندگیت انجام دادی چی بود؟جواب:ترک سیگار و کاهش اضافه وزن ۴۵ کیلوییسوال: باارزش‌ترین دارایی‌ات؟جواب:اراده، امید، سخت‌کوشیسوال: نهایت فلاکت چیه؟جواب:خشونت و عصبانی شدن غیرارادیسوال: دوست داری کجا زندگی کنی؟جواب:تهران، دوسلدورف، فرانکفورت،سن پترزبورگ و پاریسسوال: مشغولیت مورد علاقه‌ات چیه؟جواب:هنرسوال: به چی معروفی؟جواب:ارادهسوال: برای یک مرد چه خصلتی مهم‌تره؟جواب:ارادهسوال: باارزش‌ترین ویژگی دوستانت چیه؟جواب:محبت و عشق سالمسوال: نویسندۀ محبوبت؟جواب:سیروس شمیساسوال: قهرمان تخیلی موردعلاقه‌‌ات کیه؟‌جواب:هری‌پاترسوال: قهرمان واقعی زندگیت؟جواب:خودمسوال: بیشتر از همه، چی حالتو بد می‌کنه؟جواب:متمرکز نبودن سوال: دوست داری چجوری بمیری؟جواب:هر چه پیش‌ آید خوش آید. سوال: شعارت تو زندگی چیه؟جواب:به همه آدم ها احترام بزار و همزمان نزار کسی ازت کوچکترین سواستفاده‌ای کنه.</description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 20:30:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه علی اندیشمند به مارسل پروست</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA-g5trdhzvun5s</link>
                <description> سلام و درود بر جناب مارسل پروستتقریبا اواسط فروردین امسال هفت جلد رمان چاپ شده شما را از شهر کتاب سفارش دادم و با پست برایم فرستادند. کتاب شما با ترجمه فارسی جناب سحابی در ایران منتشر شده است و بسیار نفیس است و روی جلدها هم ظاهراً به تصاویری از نقاشانی که در رمان اشاره کرده است مزین شده است. حقیقتا به نظرم جناب پروست شما خیلی کار عظیمی انجام داده اید که توانسته اید طولانی ترین رمان جهان را بنویسید . سال ها پیش دوست و استاد فیلمسازم استاد ابراهیم  سر کلاس های انجمن تعریف رمان شما را داد و از توصیفات خارق العاده شما در رمان اشاراتی داشتند که از آن روز یعنی تقریبا سه چهار سال پیش تا الان هر جا نام شما را می دیدم یاد حرف استاد ابراهیم درباره رمان شما می افتادم و نمی دانم فکر کنم قبل از عید ۹۹ مقاله ای درباره رمان در جستجو در همشهری داستان خواندم که جرقه شروع رمانتان را در ذهنم برافروخت و چند روز بعد رمانتان را سفارش دادم. حقیقتا جناب پروست من آدم بسیار کتاب نخوانی بوده ام اما تصمیم دارم این عادت را کنار بگذارم و نمی دانم چه شد که دل به دریا زدم و هفت جلد شما را خریدم. من یادم هست رمان صد سال مارکز را چون تکلیف کلاسی بود و سیصد صفحه است بخاطر اینکه استاد ابراهیم گفت هر کس نخواند دوره را تمام نمی کند و سر کلاس نیاید بالاجبار خواندم و یادم هست دو هفته این کتاب سیصد صفحه ای را تمام کردم اما راضی بودم از خواندنش. اما چون عادت مطالعه پیوسته نداشتم  دستخوش احساس رنج شدم. حالا اولین روزی که حجم رمان شما را دیدم با خودم فکر کردم و ماشین حساب برداشتم و یک مهلت یک ساله برای این پنج هزار صفحه به خودم دادم و پنج هزار را تقسیم بر سیصد و شصت و پنج روز سال کردم و شد روزی یازده صفحه. ولی خب تا جایی که می توانم رمان شما را می خوانم و شاید نوشته های شما بیش از یک سال میهمان زندگی ام باشد . اول که شروع کردم شنیده بودم که با رمانی بسیار متفاوت و خارج از چارچوب طرحی کلاسیک مواجه هستم و خودم را آماده کرده بودم و با همان سرعت یازده صفحه در روز از اواخر فروردین شروع کردم. دوست نویسنده ای به من توصیه کرد که خیلی مواظب باشم تا دلم را نزند اما حالا بعد از گذشت سه ماه واقعا عاشق سرعت کند پیشرفت طرح در داستان شده ام و گاهی اوقات از توصیفات شما حیرت زده می شوم . آنجا که درباره خوردن چای و کلوچه راوری چهار صفحه تمام نوشتید موهایم روی تنم سیخ شد. یا آنجا که چند پاراگراف درباره دسته در ورودی خانه راوی نوشته بودید. یا آن توصیف یک صفحه ای موسیقی و .... خیلی موارد دیگر که احساس میکنم اگر ده ها بار خوانده شوند کم است و شاید «در جستجو» بهترین کلاس نویسندگی باشد و شاید آدمی اگر چندین بار هم بتواند در جستجو را بخواند باز هم کم باشد. و حالا احساس میکنم که اگر چند روز رمان کش دار و کند شما را نخوانم دلم برای راوی تنگ می شود. و گاهی وقتی به اطرافم نگاه می کنم به خودم می گویم اگر آقای پروست اینجا بود مثلا درباره همین لیوان اب روی میز هم حداقل یک صفحه می نوشت. اوایل حس بدی داشتم اما حالا واقعا هر چه بیشتر می نویسید در دلم می گویم چقدر حیرت انگیز بود یک گلدان ساده چهار صفحه توصیف شد. چندین جا پراکنده درباره زندگی شما خوانده ام و می دانم پدرتان که پزشک معروفی بوده و چند بیماری را کشف و درمان کرده ظاهراً خیلی راضی نبوده که شما نویسندگی را شغل خودتان کنید اما اگر الان بودند شاید خیلی بیشتر به شما افتخار می کردند.آنجا که عمه راوی مرد واقعا اشک در چشمانم حلقه زد و حالا که صفحه چهارصد جلد اول هستم از این مثلث عشقی که بین أقای سوان و فورشویل و خانم اودت درست کردید خیلی هیجان زده شده ام و حالا أقای سوان را با آن همه دبدبه و کبکبه خیلی زیبا به چالش کشیده اید. دیروز که بقیه جلدها را نگاه میکردم جلد چهار را دیدم که طرف گرمانت عنوان داشت و یادم آمد که خانه راوی دو طرف برای گردش داشت طرف خانه أقای سوان که وجب به وجب آن را توصیف کردید و ظاهراً طرف دیگر خانه را که راوی به گردش های عصر می پردازد را گذاشته اید برای جلد چهارم. أقای پروست بهترین تعبیر که برای یک دوست نویسنده داشتم درباره رمان تان را دوباره تکرار میکنم. در اواخر قرن بیستم که شما را نداریم٬ ما یک انیمیشن ژاپنی را در تلویزیون و دوران کودکی می دیدیم به نام فوتبالیست ها ; به نظرم شیوه نگارش شما در نویسندگان داستان این انیمیشن کودکانه چندین دهه بعد از مرگتان به شدت تاثیر گذار بوده است همه همسالان من به یاد دارند که مثلا یک صحنه زیر توپ زدن در زمین فوتبال توسط قهرمان داستان یک یا دو یا سه قسمت چهل و پنج دقیقه ای به درازا می کشید. این اطناب را همه دوست داشتیم و اینکه چند ثانیه چندین ساعت طول می کشید برایمان خیلی لذت بخش بود و حالا احساس میکنم بین آن انیمیشن و رمان شما تشابهات بسیاری وجود دارد وقتی که یک پلک زدن را چندین پاراگراف توضیح می دهید این کش تمدن زمان برایم نوعی حس جادویی خیال انگیز و شاعرانه دارد و به نظرم اصلا نفس کش دادن لحظات خود یک ارایه ادبی است که شاید خودتان کشف کرده اید و من واقعا با اینکه هنوز جلد یک را تمام نکرده ام عکستان را به دیوار پذیرایی آویزان کرده ام عکسی از دوران جوانی تان است با سبیل های کم پشت که به افق خیره شده است و سه ربع رخ هستید و یک دستمال بزرگ قرمز جگری هم به گردن دارید و خیلی خوشتیپ تان کرده است و ناگفته نماند اوایل که رمان تان را می خواندم و توصیفات طولانی تان را می خواندم زیر لب به شما فحش می دادم اما اکنون زنده باد پروست و روحت شاد از زبانم نمی افتاد و عاشق سبک نگارش تان شده ام.این هفته یادم باشد برایتان فاتحه ای بخوانم و رحمت بر جد و آباد جناب مارسل پروست باد. در تاریخ جاودان شدید و به شما تبریک می گویم و از اینکه نیم قرن پس از مرگتان در جنوب ایران مرا سرگرم و هیجان زده می کنید از شما متشکرم و قدردان زحمات شما و جناب دکتر پروست جدتان هستم.در پناه حق باشید و امیدوارم در کنار خدای مهربان و فرشتگان و همکارانتان در آن دنیا اوقات خوشی را تجربه کنید.قربان شماعلی اندیشمندیک مرداد 99خوزستان/ شوشتر</description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 15:00:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت چهارشنبه هفته سوم اردیبهشت ۹۹/۲/۱۷ جمله قصار</title>
                <link>https://virgool.io/@Arash959/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B9%DB%B9%DB%B2%DB%B1%DB%B7-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B1-rffsmrfju1gb</link>
                <description>وقتی کسی بهت میگه چرا قاطی کردی ؟ به جای گفتن اینکه نه من کجا قاطی کردم و ایجاد تنش میشه ساده گفت چرا این سوال رو می پرسی ؟ و یا اینکه من به هیچ وجه عصبانی نیستم ولی انگار تو هستی درسته ؟ با سوال در سوال میشه جلوی القا و تحمیل حس از طرف مقابل  را گرفت.ع. الف </description>
                <category>علی اندیشمند</category>
                <author>علی اندیشمند</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 01:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>