<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ژوبین‌دار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arcturus</link>
        <description>یکی که اینقدر می‌خنده، که کسی جدی‌ش نمی‌گیره. هیچ رازی رو پنهون نکرده. و از این نظر آدم جذابی نیست. و اینقدر درون‌گرا بود که الان بیش از حد برون‌گرا شده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:56:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/186533/avatar/rKtOMO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ژوبین‌دار</title>
            <link>https://virgool.io/@Arcturus</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه وقتایی عوض می‌شم یا عوضی</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%DB%8C%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-guuz6my3svfl</link>
                <description>درست زمانی که برنامه‌ریزی می‌کنم یا یه تصمیم جدی می‌گیرم که همه‌ی کارام رو درست انجام بدم، یهو به خودم میام می‌بینم: خواهرزاده کوچولوام رو نا امید کردم و تو درست کردن لگوهاش که بعضیاش چند ساعت طول می‌کشه، مثل قبلا کمکش نکردم.ممکنه یکی از همکارام از دستم ناراحت شده باشه، بخاطر اینکه کاری که به من سپرده شده بود باعث مشخص شدن اشتباهاتی (باگ) که اون مرتکب شده بود می‌شه.ممکنه یکی دیگه از همکارام از دستم دلخور بشه، چراکه دیگه مثل قبل صبر نمی‌کنم تا کارای اونم تموم بشه و با هم محل‌کار رو ترک کنیم.یا حتی احساس ناخوشایند رئیسم که سر ساعت میام شرکت و سر ساعت شرکت رو ترک می‌کنم و مثل قبل بیشتر نمی‌مونم.کاش همه‌تون بدونید این تغییر دلیلی جز، در جستجوی آرامش بودنم نداره. من می‌خوام به آرامش برسم و آرامش رو به آدم‌های دیگه تا می‌تونم هدیه بدم.کاش خودتون درکم کنید. چراکه این موضوع با هیچ زبانی قابل بیان نیست. :)</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 19:50:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین عشق با اجازه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%85-x4wwev9ih1ze</link>
                <description>مدت نچندان زیادی از آشنایی‌مون می‌گذشت. تصمیمون کاملا جدی بود و خانواده‌هامون در جریان رابطه‌مون بودند.یک روز تصمیم گرفتیم برای اینکه خانواده‌هامون بیشتر با هم آشنا بشن، به اتفاق بریم بیرون. از روز قبل قرار با خانواده‌هامون چیز زیادی خاطرم نیست، جز استرس‌های من که نمیتونستم پیشبینی کنم چه اتفاقی قرار بیوفته. و لبخند آخرش که حاکی از این بود که، نترس، همه چیز درست می‌شه.بعد از کتاب‌خون بودن، لبخند زیبا، یکی از معیارهای من برای انتخاب همسر آینده‌ام هست. اون دندان‌های کاملا مرتبی نداشت، ولی لبخند زیبایی داشت. و من بابتش خدارو شکر می‌کردم.روز قرار، متوجه شدیم کافه‌ها و رستوران‌ها به خاطر عدم شیوع ویروس کرونا بسته‌اند. این‌قدر استرس داشتم و سعی کرده بودم اتفاق‌های عجیب غریب رو پیشبینی کنم که کرونا رو به‌الکل فراموش کرده بودم. بعد از کلی گشت و گذار، بلاخره تونستیم یک کافه پیدا کنیم که باز بود.اکثرمون وارد کافه شدیم و بزرگترین میز کافه رو انتخاب کرده بودیم که همه جا شیم. هنوز چند نفری از همراه‌هامون که درگیر پارک کردن ماشین‌ها بودند وارد کافه نشده بودند که کسی که روی میز بغلی نشسته بود، گلاب به روتون، روی میزش بالا آورد. انگار دیگه خیالم راحت شده بود. چون من منتظر یک اتفاق عجیب غریب بودم.به سرعت اون کافه رو ترک کردیم. و به سمت کافه‌ای که چندصد متر پایین تر بود حرکت کردیم. در مسیر خانواده‌ها همگی در حال صحبت کردن با همدیگه بودند و اتفاق توی کافه رو تحلیل می‌کردند.من اون وسط که کاملا گیج شده بودم و حال خوبی نداشتم، ناگهان جلوم سبز شد و دو دستم رو گرفت و با لبخندش، دنیا رو جز صورتش تار کرد و از خواب بیدار شدم.</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 16:21:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام، از بس که بی‌اراده‌ام..</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-mzfnamn9fqm7</link>
                <description>چته؟از خودم دلگیرم..از خودم خسته‌ام..دلم می‌خواد کتکم بزنم..احساس بدبختی می‌کنم..دلم می‌خواد به خودم فحش بدم..دلم می‌خواد تنبیه‌ام کنم..تو چرا حرف حساب حالیت نمی‌شه؟ چرا درک نمی‌کنی داری وقتت رو هدر می‌دی؟ چرا اینقدر تنبلی؟ چرا اراده نداری؟دوران مدرسه رو یادته؟ هروقت تصمیم می‌گرفتی درس‌خون بشی، نهایتش یک ماه درس می‌خوندی. در اکثر مواقع سر هفته‌ی اول همه چیز رو فراموش می‌کردی.الان ۲۸ سالته. هنوزم می‌خوای مثل گذشته باشی؟نمی‌خوای به همه ثابت کنی موفقیت ربطی به بچه درس‌خون بودن در دوران مدرسه نداره؟یعنی روزی می‌رسه بتونی اراده‌ی پولادین داشته باشی؟ هرکاری که دلت رو راضی می‌کنه رو تا آخرش انجام بدی؟ببین، اصلا من ازت موفقیت نمی‌خوام! تو فقط انجام بده. فقط برنامتو انجام بده...</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 20:37:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا، تو وجود داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-w1ngj85eo68i</link>
                <description>سال‌ها پیش در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشودم! بر خلاف ظاهرم که یکی از حسرت های مادرم این بود که شلوار پارچه‌ای بپوشم، از نظر اعتقادی به خانوادم نزدیک بودم و مذهبی محسوب می‌شدم یا می‌شم.با گذر زمان فکر می‌کنم اعتقاداتم دست‌خوش تغییرات شد. نمی‌خوام بگم به چه سمتی رفتم و اینکه این تغییرات درست بوده یا اشتباه. ولی مثل قبل نیستم.به عنوان مثل امسال ماه رمضون چندین روزه‌مو به عمد شکوندم. کاری که سال‌ها پیش، حتی اگر رو به موت هم بودم، فکرشم نمی‌کردم که چنین کاری بکنم!اصلا قابل بیان نیست چقدر ملال آور هست وقتی یک اصول خودت رو بعد سال‌های سال بشکونی. (حتی همین الان که دارم اینو می‌نویسم و روزها از ماه رمضون گذشته فکر کردن به این موضوع برام عذاب آور هست.)جدیدا یک مستند دیدم به اسم کیهان: ادیسه‌ای فضازمانی 2014. دیدن این مستند بسیار برای من تاثیر گذار بود. بارها تو این مستند گفته شد که ما انسان‌ها از ساختار مولوکولی و اتمی که اجرام آسمانی و زمین ساخته شدن، ساخته شدیم. و اینکه دی ان ای چند حیوان و گیاه مثل قارچ و درختان با ما مطابقت داره و میشه گفت اونا نیاکان ما هستند. و نشون داد که چطور جهش بین موجودات زنده باعث تکامل حیات شده. (البته قبل‌تر با نظریه‌ی داروین و الگوریتم ژنتیک در درس رایانش تکاملی آشنا شده بودم)درخت زندگییه مثال خیلی سریع و ملموس؛ توی قطب شمال، خرس‌‌ها در ابتدا قهوه‌ای یا مشکی بودند. در بین بچه خرس‌هایی که طی تولید مثل به دنیا می‌اومدن، یک بچه خرس به دلیل جهش ویژگی مربوط به رنگ پوستش در دی ان ای‌ش تغییر می‌کنه و اون خرس رنگ پوستش سفید می‌شه. این بچه خرس سفید بزرگ می‌شه و بخاطر مزیت رنگ پوستش (محیط برفی و سفید هست) احتمالا غذای بیشتری نصیبش می‌شه و زاد و ولد می‌کنه و ژنش رو به نسل بعد انتقال می‌ده و اینطوری می‌شه که تو قطب تنها خرس‌های با رنگ سفید می‌تونن خودشون رو سیر کنند و زنده بمونن.علم شاید بتونه حدس بزنه و بگه چطوری یک تک سلولی تکامل پیدا کرده و شده انسان، ولی هنوز نتونسته بگه قبل انفجار بزرگ چی بوده و یا اون طرف سیزده و خورده‌ای میلیارد سال نوری (آخر دنیا) چه خبره؟!در طول تماشای سیزده قسمت این مستند، مدام به خودم می‌گفتم: اوکی، اگر ادیان ساخته خیال خودمون باشن و حیات خود به خودی به وجود اومده، آیا انفجار بزرگ(Big Bang) هم خود به خودی بوده؟ای خدا، ای الله، ای god، ای Dieu، ای Dios، ای Yahweh یا هر اسم دیگه‌ای که داری:من بهت اعتقاد دارم. بدون هیچ منطقی! ما انسان‌ها پر از اشتباهیم. حتی اگر وجود نداشته باشی، تو زیباترین اشتباهمی.دوستت دارم و ازت بابت همه‌ی چیزهایی که دادی و ندادی تشکر می‌کنم :)</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 18:38:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقت شده بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-p2d4miixcams</link>
                <description>چندین ماه پیش عاشق یک شخص شده بودم. هرگز از نزدیک ندیده بودمش و حتی صداشم نشنیده بودم. فقط و فقط صحبت‌ها و مطالبی که تو وبلاگش نوشته بود رو خونده و چند عکس ازش که در اینترنت پیدا کرده بودم، رو دیده بودم.در کمال بی‌سلیقگی و سبک‌سری خیلی زود بهش گفتم: شب و روز بهت فکر می‌کنم!یک لیست دلایل منطقی که از مطالبش استخراج کرده بودم، براش ارسال کردم و بهش گفتم فکر می‌کنم به هم می‌خوریم. و ازت می‌خوام بهم اجازه بدی باهات بیشتر آشنا بشم.تنها پاسخی که به درخواستم داد و منو چند ماه درگیر کرد، خیر بود.من واقعا نمی‌شناختمش. ولی احساس می‌کردم یک کوه بزرگ هست که می‌تونم بهش تکیه کنم. اون برام حکم سیاه چاله‌ داشت.سیاه چاله معنی بدی نمی‌ده. یک جرمی بسیار سنگین هست که همه چیز رو می‌کشه درون خودش. انقدر سنگین هست که نور هم نمی‌تونه ازش فرار کنه.فعلا فقط خدا می‌دونه داخل سیاه چاله‌ها چی‌ می‌گذره. شاید وقتی واردش بشیم، به دنیای اسرار آمیز دیگه‌ای ورود کنیم. و بتونیم با موجودات فضایی ملاقات داشته باشیم.خلاصه، دلم می‌خواست وارد این سیاه‌چاله بشم و از خود قبلیم فاصله بگیرم و بشم اون چیزی که می‌خواد. نه اینکه از خودم فرار کنم. من کاملا راضیم ام به آنچه که بودم با همه‌ی داشت‌ها و نداشته‌هام.می‌خواستم دنیا رو فداش کنم. چون فکر می‌کردم اونم کسی بود که دنیا رو فدام کنه. مثل هیچکس که می‌گه:میخوام پوست و گوشت و استخونو بشکافیم لخت شیمجذب هم بشیم جفت شیمیه پل شیم وتوی هم گم شیم وذوب شیممثل یه خورشیدجلو شمع و پروانه بت شیمبعد از هفت ماه، دوباره به یادت افتادم. یعنی می‌شه یه روزی هیچ‌وقت نخوام از فکر کردن بهت خلاص شم و کاملا فراموشت کنم؟می‌دونم. می‌دونم. شاید اگر به هم می‌رسیدیم متوجه می‌شدیم که اصلا به درد هم نمی‌خوردیم. احتمال این موضوع اصلا کم نیست.فقط کاش می‌شد برای یک ساعت، روی یک نیمکت رو به افق، حتی بدون اینکه تو چشمای هم نگاه کنیم، باهم صحبت می‌کردیم. راجع به حرف‌هایی که دلم می‌خواست با یک هم صحبت گپ می‌زدم. یکی که تمام چیزهای خجالت آور این انسان خجالتی رو بهش می‌گفتم. و ده دقیقه‌ی آخر سرمو روی شونه‌هاش می‌گذاشتم و می‌خوابیدم.</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 00:49:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اونا دارن پیر می‌شن لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-sbtgonjvhw1r</link>
                <description>از زمانی که تونستم پامو بیرون از خونه بگذارم (شاید سه یا چهار سالگی)، تا می‌تونستم می‌رفتم توی کوچه با دوستام و یا تنهایی بازی می‌کردم. توی کودکی، غیب زدن سر ظهر من و جست‌جوی من توی کوچه توسط خواهرم یا مادرم کاری تکراری شده بود.دکتر پوست، علت دونه های روی بدنم رو که به شدت خارش می‌کردند، گذشت و گذار لابه‌لای علف‌های حساسیت‌زا تو کوچمون می‌دونست.بزرگتر که شدم انگار بیرون رفتن و دوری از خانواده برام ادامه داشت. هرگز با خانواده بیرون نمی‌رفتم. نمی‌دنم چند سالم بود، ولی اون زمانی که با مادرم می‌رفتم لباس بخرم، آرزو می‌کردم یه روزی اینقدر بزرگ بشم که خودم به تنهایی برم.تو اکثر مهمونی‌های خانوادگی شرکت نمی‌کردم. اوایل &quot;وحشی&quot; مورد خطاب می‌گرفتم. چراکه فامیل ها همیشه جویای غیبت من می‌شدند و خانواده‌ام شاید جوابی قانع کننده برای نبود من نداشتند. ولی خوب بعدها اینقدر این اتفاق تکرار شد که دیگه برای همه این موضوع حل شده بود.بزرگتر که شدم، این اتفاق ادامه داشت. حتی سیزده بدر ها، با دوستان قرار می‌گذاشتیم و می‌رفتیم بیرون. و چند سال اخیر هم که دیگه کمتر دوستامو می‌بینم، سیزده بدر، تنهایی خونه می‌مونم. البته امسال به لطف کرونا، هیچکس هیچ‌جا نرفت.الان که نزدیک سی سالم هست این موضوع ادامه داره. و یک دیوار بلند و ضخیم بین خانواده و دوستان، همکاران و... کشیده شده.من فکر می‌کنم خیلی از خانواده‌ام دورم. اصلا نمی‌تونن درکم کنند و اصلا نمی‌تونم درک‌شون کنم. هرچقدر هم که سنم بالاتر می‌ره دلم می‌خواد زندگی مستقل تری داشته باشم.در حال حاضر شریط طوری هست که باید باهاشون تو یک خونه زندگی کنم. ولی این درک نکردن‌های دو طرفه، به شدت باعث خورد شدن اعصابم می‌شه. و منو مسمم تر می‌کنه که زندگی مستقلم رو شروع کنم. ولی لعنت به این شرایط اقتصادی کشور که همه چیز روز به روز در حال گرون تر شدن هست و مستقل شدن روز به روز دست نیافتنی‌تر می‌شه. (یه پراید در حال نزدیک شدن به صد ملیون تومن؟؟!!)البته اینم بگم که حاضرم جونمم بخاطر یک تار موشون بدم. دوست دارم تا ابد باشن کنارم، ولی از دور!چند روز پیش وقتی تو تنهایی خودم بودم، یاد خورد شدن اعصابم از دست پدر مادرم و بد رفتاریم افتادم. و به خودم گفتم:《اونا دارن پیر می‌شن لعنتی.. تو نمی‌تونی اصلاحشون کنی!هر کاری می‌کنن نباید بد رفتاری کنی..》اما نگرانی من؛نکنه این عادت دوری از خانواده، قراره تا ابد همرام بمونه. و از اون بی‌چاره‌ای که قرار هست یکی روزی باهم خانواده تشکیل بدیم، دوری کنم. این موضوع منو به شدت می‌ترسونه! و تا وقتی از این نظر از خودم مطمئن نشم، هرگز به چنین کاری دست نخواهم زد.پی‌نوشت: همین الآن چقدر دلم می‌خواد برم دست و صورت پدر و مادرم رو ببوسم. اما این اتقاق مثل عبور، یه کامیون از سوراخ یک سوزن هست. قطعا می‌شه همه‌ی قطعات یک کامیون رو باز کرد و ذره ذره‌شون کرد و از سوراخ یه سوزن عبور داد. بوسیدن پدر و مادرم الآن، به اندازه عبور کامیون از سوراخ یک سوزن، برام سخته.</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 01:52:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام دیروزو، پی تو میگردم. کجا گمم کردی؟ کجا گمت کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%AF%D9%85%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%AF%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-vpd8wmcbh27s</link>
                <description>هنوزم بعد سال‌های سال، چهره‌ی اون آدم خوب و خشمگین، توی کوچه، زیر پنجره‌ی اتاقم، که از دستم بخاطر کار وحشتناکی که مرتکب شده بودم، به خاطرم می‌یارم.اون شخص فقط، با چهره و لحنی هرگز فراموش نشدنی، اسمم رو فریاد زد.اگر دوباره تو خواب ببینمت، ازت نمی‌پرسم، چه کار وحشتناکی مرتکب شدم. تنها سوالم اینه که، آیا اون کار رو تا الآن مرتکب شدم؟ یا قراره مرتکب بشم؟تو خیلی شبیه عمو که هرگز فرصت نشد از نزدیک ببینمش بودی. و همچنین شبیه، بهرام، یه دوست قدیمی، که اونم فرصت نشد از نزدیک ببینمش.</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 18:04:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه مرگته؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Arcturus/%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D9%87-qpwiblkl7ols</link>
                <description>امروز صبح، وقتی‌که چشم‌هام رو باز کردم، دیدم ۴۵ دقیقه از شروع ساعت کاری گذشته. سریع رفتم سراغ اسکایپ، و دیدم که طبق هر روز، در ساعت مشخص جلسه کاری برگزار شد.همین‌که خواستم به رئیسم پیام بدم که متاسفانه خواب موندم، از طرف دانشگاه باهام تماس گرفتند و گفتند: 《اسمتون تو لیست دانشجویان عدم مراجعه خورده. و برای ترم جدید هنوز ثبت نام نکردید. امروز به صورت استثنا سایت باز شده و می‌تونید بیاید دانشگاه و ثبت نام کنید》من بسیار خوشحال سریع لباسم رو پوشیدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. در مسیر، در یک خیابان نسبتا شلوغ، با رئیسم تماس گرفتم و ماجرای دانشگاه رو تعریف کردم و ازش بابت مرخصی فورس ماژورم، عذر خواهی کردم.من هیچ دروغی بهش نگفتم. فقط با نگفتن قسمتی از واقعیت، مانع افکار بد رئیسمون نسبت به کارمندش شدم و از همه مهم تر، بابت عدم حضورم در جلسه، دیگه لازم نیست جریمه نقض قوانین رو به صندق شیرینی شرکت، بپردازم.من استاد خیال‌بافی و برنامه ریزی کردنم. یه برنامه می‌ریزم، هرکی بهش عمل کنه، ۲ ساله گوگل استخدام می‌شه!تا الآن هم برای خودم هزاران برنامه‌ی مختلف، که قاعدتا نباید مو لای درزش بره، ریختم. ولی خوب، دلیل اینکه الآن، کارمند گوگل نیستم اینه که، به برنامه‌هام عمل نمی‌کنم. متاسفانه دیگه انگار تبدیل به عادت شده، که هربار، یک نفس عمیق بکشم و به خودم بگم: به خودت بیا! و بشینم برنامه بریزم و بعد چند روز فراموشش کنم.خدا از سر تقصیرات مارک زاکربرگ نگذره با این محصولاتش! قبلا فیسبوک، الآن اینستاگرام. یعنی واقعا به هیچ دردی نمی‌خورن. برعکس، تلگرام، که من تونستم باهاش، با کلی آدم های خفن در زمینه علمی و کاری، ارتباط برقرار کنم. حتی شغلم رو مدیون تلگرامم. و فکر می‌کنم تلگرام باعث آشنایی من و همسر آینده‌ام خواهد شد. :Dمن بارها روی کاغذ، به صورت کامل آینده رو بازسازی کردم و هیچ نقطه مبهمی، در این موضوع وجود نداره که اگر به برنامه‌ای که ریختم عمل نکنم، هرگز به هدفم نمی‌رسم!هدف من آرامش هست. و فکر می‌کنم با کشف پاسخ این سوال که، چرا به این دنیا اومدم؟، میسر خواهد شد. و قراره این اکتشاف رو، با تلاش در مسیری، که توش قرار گرفتم، انجام بدم.ولی باز، روزها در حال گذر هستند و من هنوز اون‌طور که باید بهینه عمل کنم، نمی‌کنم. امیدوارم بلاخره یک روزی، به معنای واقعی کلمه، به خودم بیام!</description>
                <category>ژوبین‌دار</category>
                <author>ژوبین‌دار</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 02:16:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>