<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ArefBakhshiAD</link>
        <description>مسئول رسانه مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار. از نوجوانی عاشق نوشتن بودم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:04:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2778001/avatar/4csOnv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا</title>
            <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشمانش...</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-tauteeboypyz</link>
                <description>ازدواج آسان به سبک خوبانچشمانش...چشم و همچشمی در ازدواج‌های پرهزینه و پرخرج مثل یک رقابت بی‌پایان است که نتیجه‌اش نه خوشبختی، بلکه فشار روانی و مالی بیشتر برای خانواده‌هاست. بعضی وقت‌ها خانواده‌ها برای اینکه «از دیگری عقب نمانند» مراسم‌هایی برگزار می‌کنند که اصلاً با شرایط مالی‌شان همخوانی ندارد. اینجاست که شادی جای خودش را به استرس و نگرانی می‌دهد.این رفتار، فرهنگ ازدواج ساده و انسانی را کمرنگ کرده و باعث شده خیلی از جوان‌ها از تشکیل خانواده بترسند یا حتی به تأخیر بیندازند. چرا؟ چون تصور می‌کنند باید مراسمی برگزار کنند که از همه بهتر باشد و همه را تحت‌تأثیر قرار دهد.در حقیقت، ساده بودن مراسم ازدواج نه‌تنها از استرس کم می‌کند، بلکه فرصتی ایجاد می‌کند تا خانواده‌ها بیشتر از لحظه‌های خاص کنار هم بودن لذت ببرند، بدون اینکه نگران هزینه‌های سنگین باشند. خوشبختی و عشق واقعی را نمی‌شود با پول اندازه گرفت؛ بلکه در چیزهایی ساده مثل احترام، صمیمیت و محبت دیده می‌شود. بیایید از چشم و همچشمی‌ها دست برداریم و زندگی ساده‌تر و خوشحال‌تری برای خودمان بسازیم!مراسم ازدواج آسان به سبک خوبان که توسط مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار در شهرستان نهبندان از توابع استان خراسان جنوبی طراحی و برنامه‌ریزی شده، گامی در جهت فرهنگسازی و ترویج ازدواج آسان می‌باشد. دور اول این مراسم شاد و مذهبی در ایام ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و در اسفند ماه سال ۱۴۰۳ در روستای چاهداشی از روستاهای شهرستان نهبندان برگزار گردید. دور دوم این مراسم هم انشاالله در خرداد ماه ۱۴۰۴ و مصادف با عید غدیر خم در همین روستا برگزار خواهد گردید.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 20:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه مراسم «ازدواج آسان به سبک خوبان»</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-hdac6zi71sh6</link>
                <description>ازدواج آسان به سبک خوبان✨ هزینه تمام شده مراسم «ازدواج آسان به سبک خوبان» ✨🔹 با توجه به سوالات برخی دوستان درباره ریز هزینه مراسم «ازدواج آسان به سبک خوبان» که توسط مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار طراحی و برنامه‌ریزی شده و دور اول آن در ایام ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برگزار گردید، گزارشی از دور اول این برنامه ارائه می‌دهیم.✅ مجموع هزینه‌ها: ۷۰ الی ۸۰ میلیون تومان  در این دور، چهار زوج عزیز در مراسم حضور داشتند و به صورت کلی بین ۷۰ الی ۸۰ میلیون تومان برای برگزاری دور اول این مراسم هزینه شد.💵 مشارکت زوج‌ها:  از هر زوج مبلغ ۵ میلیون تومان دریافت شد، که در مجموع ۲۰ میلیون تومان از هزینه‌های کلی مراسم توسط زوج‌ها تأمین گردید.  💴 تامین بقیه هزینه‌ها:مبلغ ۱۵ میلیون تومان توسط دهیاری و شورای اسلامی روستای چاهداشی برای برگزاری دور اول این مراسم پرداخت گردید.باقی هزینه‌ها نیز توسط مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار و با همکاری دیگر مراکز فرهنگی فعال در زمینه ازدواج آسان پوشش داده شد.🎉 هزینه گروه هنری:  گروه دعوت شده از مشهد به نهبندان (متشکل از هنرمندان مختلف شامل عروسک جناب خان و نیز شعبده‌باز و دیگر هنرمندان) مبلغ ۲۵ میلیون تومان بابت دستمزد و ایاب و ذهاب دریافت کردند.🍛 کمک هزینه شام:  به هر زوج مبلغ ۷ میلیون تومان برای شام ۲۰۰ نفر پرداخت شد؛ شامل:  🔸 تحویل برنج و روغن به صورت اقلام خشک  🔸 پرداخت هزینه گوشت مورد نیاز🎥 ویدئووال:  هزینه ۸ میلیون تومان برای استفاده از ویدئووال در مراسم پرداخت شد.🍰 شیرینی:  هزینه شیرینی‌های توزیع شده مبلغ ۱۰ میلیون تومان بود.🔸 نتیجه کلی:  با توجه به اینکه چهار زوج در این دور مراسم شرکت داشتند، هزینه‌ها بین آنها تقسیم شد.  در صورتی که یک زوج به تنهایی بخواهد این مراسم را برگزار کند، باز هم هزینه حدود ۷۰ الی ۸۰ میلیون تومان خواهد بود.  خریدهای قبل از عروسی به عهده خود زوج‌ها است، که پیشنهاد می‌شود اصل ساده‌زیستی رعایت شده و از هزینه‌های اضافی پرهیز شود.💡 این مبلغ در مقایسه با هزینه‌های ۲۰۰ الی ۳۰۰ میلیون تومان برای مراسم‌های دیگر، به هیچ عنوان فشار مالی به زوج‌ها و خانواده‌های آنها وارد نخواهد آورد.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 20:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درست ازدواج کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mfqp9qz1de1i</link>
                <description>ازدواجدرست ازدواج کنیم...💸 ازدواج پرخرج، علاوه بر ایجاد فشارهای مالی 💰، می‌تواند تأثیرات اجتماعی منفی نیز به همراه داشته باشد که یکی از آنها کدورت و چشم و هم‌چشمی 👀👥 بین افراد جامعه است. این موضوع دلایل و پیامدهای مختلفی دارد:🤼 1. ایجاد رقابت‌های ناسالم: وقتی مراسم‌های پرخرج به‌عنوان معیار موفقیت 🎉 در جامعه مطرح می‌شود، بسیاری از خانواده‌ها و زوج‌ها احساس می‌کنند که برای رقابت با دیگران باید هزینه‌های بیشتری صرف کنند 💳. این رقابت ناسالم باعث افزایش استرس و فشار روانی 😓 می‌شود.✨ 2. ترویج انتظارات غیرواقعی: وقتی یک مراسم پرزرق‌وبرق برگزار می‌شود 🌟، این پیام به دیگران ارسال می‌شود که این نوع تجمل‌گرایی تنها راه درست برای ازدواج است 💍. این موضوع توقعات غیرمنطقی 🌀 را ایجاد کرده و خانواده‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد.📉 3. ایجاد دلخوری بین افراد یک جامعه: برگزاری مراسم ازدواج به صورت پرخرج باعث می‌شود قشر کم درآمدتر جامعه احساس حقارت کند و از این طریق دلخوری‌های مختلفی بین افراد یک جامعه پیش بیاید. 💔 😞.🎯 4. کاهش معنای واقعی ازدواج: تمرکز بر روی تجملات ✨ باعث می‌شود که افراد از یکی از اهداف مهم ازدواج یعنی تشکیل زندگی مشترک 👩‍❤️‍👨 و همراهی در مسیر زندگی 🚶‍♂️🚶‍♀️ دور شوند.🌸 برای جلوگیری از این مشکلات، باید الگوهای ساده‌تر و معقول‌تر برای ازدواج ترویج داده شود 🕊️. انتخاب مراسم‌های ساده و کم‌هزینه 🎊 نه تنها از فشارهای اقتصادی می‌کاهد 💹، بلکه به ایجاد روابط گرم‌تر و صمیمانه‌تر در جامعه کمک می‌کند 🤝. تمرکز بر ارزش‌های واقعی ازدواج ❤️، به جای تجملات، می‌تواند نمونه‌ای الهام‌بخش برای دیگران باشد ✨.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 07:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضررهای برگزاری ازدواج پرخرج</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%B6%D8%B1%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%BE%D8%B1%D8%AE%D8%B1%D8%AC-htyvsoboyyq0</link>
                <description>ازدواج🟤 ضررهای برگزاری ازدواج پرخرج ✨👰🤵🔴 ازدواج، پیوندی مقدس و زیباست 🌹 که آغازگر سفری عاشقانه و پرمعنا در زندگی است. اما متأسفانه، در بسیاری از جوامع، مراسم ازدواج به میدان رقابت تجملات تبدیل شده است 🎉💎 که ضررهای زیادی برای زوج‌ها و خانواده‌ها به همراه دارد.🟠 فشار اقتصادی بر زوج‌ها و خانواده‌ها 💸💔 هزینه‌های هنگفت مراسم می‌تواند زوج‌ها را متحمل بدهی‌های سنگین کند 🏦 و این بدهی‌ها ممکن است سال‌ها برای بازپرداخت طول بکشد ⏳ و فشار روانی زیادی به آن‌ها وارد کند 😔.🟡 تأثیر بر ساده‌زیستی و معنویت 🌿🕊 تمرکز بر تجملات و رقابت در برگزاری مراسم، از ارزش‌های اصلی ازدواج، مثل عشق 💖، صمیمیت 🤗 و شروع یک زندگی مشترک ساده، غافل می‌کند.🟢 ایجاد فرهنگ نادرست در جامعه 🏛⚖️ برگزاری پرخرج مراسم‌های ازدواج، انتظارات غیرمنطقی را در جامعه تقویت می‌کند 😕 و افرادی که توانایی مالی ندارند را تحت فشار قرار می‌دهد 💢. این موضوع می‌تواند باعث کاهش نرخ ازدواج 💍 و افزایش نگرانی‌های اجتماعی شود.🔵 هدر رفت منابع 🚮⛔️ منابعی که در این مراسم‌های پرهزینه صرف می‌شوند 💵، می‌توانند در امور مفیدتر، مثل آموزش 📚، سرمایه‌گذاری 💼 یا کمک به نیازمندان 🙏، مورد استفاده قرار گیرند.🟣 در نهایت، بهتر است به جای تمرکز بر تجملات و هزینه‌های گزاف 🎩💐، سادگی و اصالت را در مراسم ازدواج ترویج دهیم 🌟. بیایید با ایجاد فرهنگی مبتنی بر ارزش‌های واقعی زندگی ❤️✨، راه را برای آینده‌ای روشن‌تر و زیباتر برای زوج‌ها هموار کنیم 👏.🔴 برنامه ازدواج آسان به سبک خوبان توسط مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار شهرستان نهبندان طراحی و اجرا شده تا در زمینه برگزاری مراسم‌های ازدواج شاد 🎉، کم‌هزینه 💰 و مذهبی 🕌 فرهنگ‌سازی کند.🟠 دور اول این مراسم در اسفند ماه ۱۴۰۳ و در ایام ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ✨ در روستای چاهداشی از توابع شهرستان نهبندان استان خراسان جنوبی برگزار شد 🙌 و بازخوردهای خوبی از سرتاسر شهرستان نهبندان دریافت کرد 🌟.🟡 حال با نزدیک شدن به ایام عید غدیر خم، این مرکز در نظر دارد دور دوم این مراسم را با شرکت چند زوج عزیز 💑 برگزار نماید 🎈.🟢 هدف از برگزاری این مراسم این است که با فرهنگ‌سازی در زمینه برگزاری مراسم ازدواج آسان 💡، بار سنگین برگزاری مراسم‌های ازدواج رایج و پرخرج 🎩💸 جامعه از روی دوش زوج‌ها و خانواده‌هاشان برداشته شود 🤝.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 11:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراسم ازدواج آسان به سبک خوبان</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-whe5n93s0om4</link>
                <description>مراسم ازدواج آسان به سبک خوبانمراسم ازدواج آسان به سبک خوباندور اول مراسم «ازدواج آسان به سبک خوبان»، باشکوه هرچه تمام‌تر در ایام ولادت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف برگزار گردید.این مراسم با واکنش‌های مثبت زیادی در سطح شهرستان نهبندان مواجه شد و اکنون به الگویی برای دیگر مجموعه‌های فرهنگی فعال در این زمینه بدل شده.اکنون نیز بر آن شدیم تا دور دوم این مراسم را مصادف با عید غدیر، در تاریخ ۲۴ خرداد ماه ۱۴۰۴ برگزار نماییم.در این مراسمات در پی آنیم تا در حد توان قدمی در جهت برگزاری جشن ازدواج کم‌هزینه، باشکوه و مذهبی و فرهنگ‌سازی در این عرصه برداریم؛ چرا که اکنون هزینه‌های سرسام‌آور ازدواج و فرهنگ‌های غلط در این زمینه به مانعی بزرگ برای شروع زندگی مشترک تبدیل شده، تا جایی که جوانان به خاطر همین هزینه‌ها یا به ازدواج فکر نمی‌کنند و یا مدت‌ها دوران عقدشان به طول می‌انجامد که می‌تواند آسیب‌هایی به دنبال داشته باشد.مراسم ازدواج آسان به سبک خوبانازدواج نیاز روحی و جسمی هر انسانی است و تصمیمات هر کس در این زمینه تاثیر بسیاری بر سرنوشت و مسیر آینده زندگی او دارد. بنابراین هموار کردن مسیر ازدواج و کمک به جوانان برای گذراندن مراحل آن به صورت درست، در واقع زمینه‌سازی برای رشد معنوی و شخصیتی آنها و سرمایه‌گذاری روی آینده جامعه و پیشرفت معنوی و مادی آن است.سلسله مراسمات «ازدواج آسان به سبک خوبان» با نگاه به چنین افقی طراحی شده و پس از برگزاری دور اول آن، بستری فراهم کرد برای برگزاری مراسم‌های مشابه در سطح شهرستان نهبندان، به گونه‌ای که اکنون چند مجموعه فرهنگی دیگر نیز در حال برنامه‌ریزی برای اجرای چنین مراسمی، با الگوگیری از مراسم برگزار شده توسط «مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار» روستای چاهداشی هستند.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 09:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش مفصل کمک‌های مجمع خیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-qijkcwmtygsv</link>
                <description>مرکز فرهنگی اجتماعی انتظارگزارش مفصل کمک‌های مجمع خیرین مرکز فرهنگی اجتماعی انتظارگزارش مفصل کمک‌های مجمع خیرین مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار در راستای محرومیت‌زدایی از روستا به شرح زیر می‌باشد:جدول کمک‌های صورت گرفته به نیازمندان در طی دو سالشش ماهه اول ۱۴۰۲   در شش‌ماهه اول ۱۴۰۲ به ۱۸ مورد از مشکلات نیازمندان رسیدگی شده و در مجموع ۵۷ میلیون و ۵۷۰ هزار تومان در این راستا هزینه شده است.شش ماهه دوم ۱۴۰۲   در شش‌ماهه دوم ۱۴۰۲ به ۳۱ مورد از مشکلات نیازمندان رسیدگی شده و در مجموع ۸۲ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان در این راستا هزینه شده است.شش ماهه اول ۱۴۰۳   در شش‌ماهه اول ۱۴۰۳ تعداد ۲۴ مورد از مشکلات نیازمندان برطرف شده و در مجموع مبلغ ۵۶ میلیون و ۴۶۸ هزار تومان هزینه شده است.شش ماهه دوم ۱۴۰۳   در نهایت، در شش‌ماهه دوم ۱۴۰۳ تعداد ۵۲ مورد از مشکلات نیازمندان برطرف شده که در این راستا ۱۵۳ میلیون و ۷۱۰ هزار تومان هزینه شده است.نتیجه‌گیری کلی   بنابراین، در مجموع به ۱۲۵ مورد از مشکلات نیازمندان با صرف هزینه‌ای بالغ بر ۳۵۰ میلیون و ۵۴۸ هزار تومان رسیدگی شده است.ثبت و ضبط تراکنش‌های مالی   تراکنش‌های مالی مجمع خیرین این مرکز به صورت جزئی و به‌روز در دفاتر حسابداری این مرکز ثبت و ضبط می‌گردد.شفافیت و اطمینان در مخارج   بنابراین هیچ شک و شبهه‌ای در رابطه با مخارج مجمع خیرین این مرکز وجود نداشته و تمامی مبالغی که به این حساب واریز و یا از حساب مجمع خیرین برداشت شده، به صورت جزئی نزد اعضای این مجمع محفوظ می‌باشد.تحلیل هزینه‌های صرف شده در بازه‌های زمانیاز شش‌ماهه اول ۱۴۰۲ به شش‌ماهه دوم ۱۴۰۲:هزینه در شش‌ماهه اول: ۵۷,۵۷۰,۰۰۰ تومانهزینه در شش‌ماهه دوم: ۸۲,۸۰۰,۰۰۰ تومانمقدار افزایش: ۲۵,۲۳۰,۰۰۰ توماندرصد افزایش: تقریباً ۴۳.۸٪از شش‌ماهه دوم ۱۴۰۲ به شش‌ماهه اول ۱۴۰۳:هزینه در شش‌ماهه دوم: ۸۲,۸۰۰,۰۰۰ تومانهزینه در شش‌ماهه اول: ۵۶,۴۶۸,۰۰۰ تومانمقدار کاهش: ۲۶,۳۳۲,۰۰۰ توماندرصد کاهش: تقریباً ۳۱.۸٪از شش‌ماهه اول ۱۴۰۳ به شش‌ماهه دوم ۱۴۰۳:هزینه در شش‌ماهه اول: ۵۶,۴۶۸,۰۰۰ تومانهزینه در شش‌ماهه دوم: ۱۵۳,۷۱۰,۰۰۰ تومانمقدار افزایش: ۹۷,۲۴۲,۰۰۰ توماندرصد افزایش:  تقریباً ۱۷۲.۲٪</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 13:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه - قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-omxwtj7ik6vq</link>
                <description>خانهخانه - قسمت آخررادا مسیرش را تغییر داد و به سمت درخت بزرگی در حاشیه میدان رفت. صدای زوزه گرگ‌ها دوباره و این بار نزدیک‌تر به گوش رسید. بلافاصله پس از آن، صدای ضعیفی شبیه ناله‌ای بی‌روح و محو توجهش را جلب کرد. صدای ناله از نزدیک درختی که داشت به سمت آن می‌رفت می‌آمد. سرعتش را بیشتر کرد و چند لحظه بعد خود را ایستاده بر لبه چاله‌ای که روبین زخمی و نیمه‌جان در آن افتاده بود دید- روبین… روبین… صدامو می‌شنوی؟در جوابش ناله ضعیفی از دهانش خارج شد.- تکون نخور. الان میام نجاتت میدم. چیزی هم نگو. گرگا نزدیکن. ممکنه توجهشون جلب بشه.روبین سرش را به نشانه تایید به آرامی تکان داد. رادا از کنار گودال سُر خورد و خودش را به روبین رساند.- می‌تونی حرکت کنی؟کمی روبین را حرکت داد اما با صدای ضعیف ناله دردمندانه‌اش متوقف شد.- باید زخمتو ببندم.تکه‌ای از لباس را جدا کرد و زخم بازوی روبین را بست. صدای زوزه گرگ‌ها از چند قدمی آنها، بیرون از چاله به گوش‌شان رسید.- بوی ما رو متوجه نمی‌شن. هوا به اندازه کافی به خاطر قتل عام صبحشون متعفن هست. فقط نباید سر و صدا کنیم. تا وقتی همه جا امن بشه همین جا می‌مونیم. شاید تا نیمه‌شب طول بکشه. شاید هم تا فردا صبح. نمی‌تونیم آتیش روشن کنیم پس لطفاً تحمل کن روبین. خون زیادی ازت رفته. بیا یکم از این آب بخور.قمقمه‌اش را از کمرش باز کرد و به آرامی چند قطره در دهان روبین ریخت.- فعلاً باید صرفه‌جویی کنیم. اگر تا فردا صبح دووم بیاریم گروه شکار برمی‌گردن. اون وقت نجات پیدا می‌کنیم. حالا بهتره بخوابی. من نگهبانی میدم.این را گفت و لباس گرمش را از تنش درآورد و روی روبین انداخت. با فاصله از روبین روی زمین نشست و شمشیر به دست، آماده مقابله با هر خطری شد که آنها را در آن جهان سرد و تاریک و بی‌انتها تهدید می‌کرد.- بیا یکم از این بخور.روبین به سختی سر جایش نشست و غذایی را که رادا به سمتش گرفته بود با دست سالمش گرفت. تکه گوشتی که رادا چند ساعت پیش قبل از طلوع آفتاب شکار کرده بود و داشت روی آتش کوچکی که در همان گودال روشن کرده بود می‌پخت.- ممنونم رادا! تو جونمو نجات دادی.رادا  لبخند کم‌رنگی زد و تکه چوب دیگری داخل آتش انداخت.- می‌دونم خسته‌ای. دیشب اصلاً نخوابیدی. یکم استراحت کن.- نه! حالم خوبه. باید برگردیم. فکر نکنم بقیه امروز این طرف بیان.رادا به آسمان نگاه کرد. ابرهای سیاه کم‌کم آسمان را می‌پوشاندند.- تا چند ساعت دیگه برف میاد و هوا از چیزی که هست سردتر میشه.بقیه گوشت را از روی آتش برداشت و شروع به خوردن کرد.- بخور که بعدش باید حرکت کنیم. وقت نداریم. تا همین الان هم رد پاها محو شدن. مشکل می‌تونیم راه برگشت رو پیدا کنیم.روبین سرش را به نشانه تایید تکان داد. چند دقیقه بعد هر دو از گودال بیرون آمده بودند و به سمتی که حدس می‌زدند راه برگشت از آن طرف باشد حرکت کردند. بالاخره بعد از یک ساعت به دیواره که روز قبل از آن رد شده بودند رسیدند.- خدا را شکر! بالاخره رسیدیم.- ولی نمی‌دونیم راهی که دیروز باز کردیم کجاست.روبین این را گفت. رادا به چپ و راستش نگاه کرد. دیواره از هر طرف تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت.- خب! می‌تونیم یک راه دیگه باز کنیم. فکر نمی‌کنم خیلی مشکل باشه.- ولی نمی‌دونیم از اون طرف راه خودمون رو باید به کدوم سمت ادامه بدیم. توی این برف هیچ رد پایی باقی نمی‌مونه.- پس باید انتخاب کنیم که از کدوم طرف بریم.- چاره دیگه‌ای نداریم؟- فکر نمی‌کنم. به نظرم این تنها راهه.- اینجوری یا راه رو گم می‌کنیم…- و یا بیشتر گم می‌شیم.- خب… ممنونم به خاطر امیدی که می‌دی.روبین این حرف را با لحنی کنایه‌آمیز گفت و به دنبال رادا به سمت راست به راه افتادند و در امتداد دیواره جلو رفتند. نزدیک ظهر توقف کردند و تکه دیگری از گوشتی که رادا صبح شکار کرده بود روی آتش کوچکی پختند.- فکر می‌کنی داریم راه رو درست میریم؟رادا این سوال را پرسید. روبین همانطور که غذایش را می‌خورد شانه بالا انداخت. رادا ادامه داد.- به نظرم هنوز باید ادامه بدیم. از وقتی راه افتادیم چیزی نگذشته. هنوز زوده ناامید بشیم. برف دیشب هم همه چیز رو پوشونده. ممکنه راهی که دیروز باز کردیم رو هم مخفی کرده باشه. باید بیشتر دقت کنیم.- خب پس بهتره زودتر حرکت کنیم. باید تا دیر نشده بفهمیم راه درست از کدوم طرفه.چند دقیقه بعد روبین کپه برف بزرگی را روی آتش انداخت و آن را خاموش کرد. هر دو وسایل‌شان را برداشتند و به راه افتادند. حال روبین از دیشب بهتر شده بود و می‌توانست سریع پا به پای رادا حرکت کند. چند ساعت همانطور ادامه دادند و با دقت دیواره را زیر نظر گرفتند ولی نتوانستند شکافی پیدا کنند. کمی جلوتر به درختی رسیدند که درست کنار دیواره رشد کرده بود. همان جا نشستند تا استراحت کنند. چند دقیقه هیچ کدام صحبتی نکردند. روبین همانطور که به درخت تکیه داده بود با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کرد. رادا متوجه حالت او شد.- دنبال چیزی می‌گردی؟روبین چند لحظه چیزی نگفت.- به نظرت عجیب نیست؟رادا به سمتی که روبین خیره شده بود نگاه کرد.- منظورت چیه؟- چرا این درخت اینجاست؟به درخت پشت سرشان اشاره کرد.- خب طبیعیه. اینجا جنگله و کلی درخت داره. منظورتو متوجه نمی‌شم.- منظورم اینه که…به امتداد دیواره که تا دوردست‌ها ادامه داشت اشاره کرد.- توی مسیری که می‌آمدیم هیچ کجا درختی نزدیک دیواره رشد نکرده بود.رادا با حرکت سرش حرف او را تایید کرد.- درسته! حتی دیروز هم اون طرف دیواره همینطوری بود. هیچ درختی نزدیکش رشد نکرده بود. پس شاید… شاید…روبین حرف او را ادامه داد.- شاید این درخت یک نشونه است و کسی به دلیلی اونو اینجا کاشته. به اونجا نگاه کن.روبین به روبرو اشاره کرد.- برف در یک خط صاف، کم ارتفاع‌تر از اطرافشه. درست مثل یه کوره راه پر رفت و آمد که خاکش کوبیده و سفت شده باشه. به اونجا نگاه کن. شبیه یه جور رد پاست که روشو برف پوشونده باشه. یه جورایی… یه جورایی تازه است.- زده به سرت روبین! هیچ آدمی غیر از ما توی این جنگل زندگی نمی‌کنه.- ما که مطمئن نیستیم. کی تا حالا همه جنگلو دیده؟- ولی چند قرنه که کسی رو ندیدیم. فقط خودمون بودیم و خودمون.- چند قرنه که از محدوده‌های خودمون جلوتر نرفتیم. کسی چه می‌دونه؟ شاید کسای دیگه‌ای مثل ما باشن. کسایی که نه ما از وجودشون خبر داریم نه اونا از وجود ما. افسانه دهکده‌های بزرگ رو که یادته؟- دست بردار روبین! اونا همه‌اش افسانه است. واقعیت نداره. اینو خودتم خوب می‌دونی.- هر افسانه‌ای واقعیت نداره رادا! ولی این یکی یه جورایی واقعی به نظر می‌رسه. تا حالا فکر کردی اجداد ما از کجا آمدن؟ به نظرت ما از اول اینجا بودیم؟رادا شانه‌ای بالا انداخت.- نمی‌دونم. ولی اینو می‌دونم که داره شب می‌شه و بحث کردن سر اینطور چیزا فایده‌ای نداره. امشب نمی‌تونیم دهکده رو پیدا کنیم پس بهتره همین راهو بریم ببینیم به کجا می‌رسه. شاید یکی دیگه مثل خودمونو دیدیم.از جایش بلند شد و برف را از روی لباس‌هایش تکان داد. روبین هم کمانش را برداشت و بلند شد.- حتی اگر کسی آخر این مسیر نباشه، به نفع مونه سریع حرکت کنیم و حداقل به یه پناهگاه برسیم.رادا این را گفت و جلو افتاد. روبین هم خود را به او رساند و مسیر کوره‌راه را در پیش گرفتند. حتی وقتی هوا تاریک شد هم توقف نکردند. صدای گرگ‌ها هر از گاهی از اطراف شنیده می‌شد و به آنها هشدار می‌داد که سریع‌تر خود را به یک جای امن برسانند.تا نیمه‌های شب راه رفتند. آن موقع هوا تاریک و سرد شده بود. خستگی در جزء جزء بدن‌شان نفوذ کرده بود و داشت هر دو را از پا می‌انداخت. روبین همانطور که نفس نفس می‌زد دستش را به تنه درختی گرفت و ایستاد.- یکم وایستا. از بعد از ظهر داریم راه می‌ریم.رادا جلوتر از او توقف کرد.- تو جای امنی این اطراف می‌بینی؟این حرف رو با لحنی کنایه آمیز گفت.- من… هیچی… نمی‌بینم… همه جا تاریکه… فقط می‌دونم که خیلی خسته‌ام… دیگه نمی‌تونم ادامه بدم…- دیوونه شدی؟ اینجا از چهار طرف بازه. هیچ پناهگاهی نیست. اگر چیزی بهمون حمله کنه…- رادا!روبین حرفش را قطع کرد. رادا متوجه نشد و به حرف زدن ادامه داد.- رادا! یه لحظه ساکت باش.رادا ناگهان حرفش را قطع کرد.- اون چیه؟ اونجا... پشت سرت.دست رادا ناخودآگاه به سمت تیر و کمانش رفت. با یک چرخش سریع برگشت و آماده پرتاب تیر شد.- صبر کن. دارم نور می‌بینم. کلی نقطه نورانی. تو هم می‌بینی یا من خیالاتی شدم؟رادا کمانش را کنار گذاشت و به روبرو، به دل تاریکی خیره شد.- فکر کنم منم خیالاتی شدم روبین! حتماً به خاطر گرسنگی و خستگیه.- خیال نیست رادا! اونجا حتماً آدم هست. کسایی مثل ما. باید ادامه بدیم. باید بریم اونجا.دوباره و با خستگی زیاد به راه افتادند. به امید اینکه حداقل سرپناهی آنجا پیدا کنند. هرچند از دیدن نور در آن دوردست خوشحال بودند ولی احتیاط را کنار نگذاشتند. همان قدر که افسانه‌های امیدبخشی درباره آدم‌های دیگر در آن جنگل بی‌مرز وجود داشت، داستان‌های ترسناکی از موجودات غیرعادی نیز بین مردم دهکده نسل به نسل منتقل می‌شد. عاقلانه نبود که بدون هیچ دلیلی افسانه‌های دهکده‌های دیگر را واقعی بدانند و داستان‌های ترسناک را قصه‌های تخیلی محض در نظر بگیرند.چند ساعت مانده به طلوع آفتاب، بالاخره به فضای باز وسیعی رسیدند. نفس‌نفس‌زنان در حالی که همه بدن‌شان درد می‌کرد، به تنه درختی تکیه دادند. غذای‌شان تمام شده بود و گرسنگی به آنها فشار می‌آورد. تقریباً به مقصد رسیده بودند.- می‌بینی رادا! خونه‌ها رو می‌بینی؟ اونجا یه دهکده است. یه دهکده خیلی بزرگ. کلی آدم مثل ما اونجا زندگی می‌کنه. دیدی گفتم؟ ما… ما تنها نیستیم… رادا… ما…ناگهان ساکت شد. چند مرد از روبرو به آن سمت می‌آمدند.- ببین رادا! نگاه کن.رادا با بی‌حالی سرش را بلند کرد و به آن طرف نگاهی انداخت. دستش را به آرامی، طوری که آنها ببینند بلند کرد.- آ… آ… آهای…روبین هم دستش را بلند کرد و سعی کرد آنها را از وجود خودشان باخبر کند اما هیچ کدام نایی برای فریاد زدن نداشتند. چند لحظه بعد هر دو از حال رفتند.چند روز بعد رادار و روبین در میدان دهکده وسط چند صد نفر از اهالی مشتاق آنجا ایستاده بودند و ماجرای خودشان را برای بقیه تعریف می‌کردند.طوری که بعداً فهمیدند سه روز بیهوش بودند. در طی آن مدت مردم به خانه‌ای که به آنجا آورده شده بودند رفت و آمد می‌کردند. همه با تعجب و البته ترس به تازه واردان نگاه می‌کردند و منتظر به هوش آمدن‌شان بودند. تا چند روز بعد از  اینکه به هوش آمدند کسی به آنها نزدیک نمی‌شد. ترس مردم دهکده از جهان آن طرف دیواره روی رفتارشان با آن دو اثر گذاشته بود. به آنها به چشم موجودات افسانه‌ای وحشتناک نگاه می‌کردند. بعضی از مردم حتی باور داشتند نباید آنها را به دهکده می‌آوردند؛ چون معلوم نبود واقعاً چه موجوداتی هستند.با این حال برای بیشتر مردم، افسانه‌ها زنده شده بودند. افسانه گمشدگان جنگل. داستان گروهی از اهالی همان‌جا که سال‌ها قبل راهی شکار شده و هرگز برنگشته بودند. بعد از آن عده کمی باور داشتند که آنها هنوز هم جایی در دل جنگل زندگی می‌کنند و روزی به جایی که از آن آمده بودند برمی‌گردند. با این حال اکثر مردم فکر می‌کردند آنها مرده و یا حیوانات وحشی تکه پاره‌شان کرده‌اند. عده کمتری حتی داستان‌های ترسناکی از پرسه زدن ارواح‌شان در جنگل تعریف می‌کردند. ارواح مرده‌هایی که مثل گوی‌های نورانی در دل جنگل حرکت می‌کردند و هنوز دنبال راهی برای رسیدن به خانه‌شان بودند.از نظر رادار و روبین هر سه گروه به نوعی درست می‌گفتند. اجداد آنها همان کسانی بودند که برای شکار از محدوده امن فراتر رفته و پا به دنیای آن طرف دیواره گذاشته بودند. از آن زمان خیلی می‌گذشت و هیچ یک از آنها راه برگشت به خانه را پیدا نکرد و به امید بازگشت دوباره به آنجا از دنیا رفت. نسل‌های بعدی، جایی در دل جنگل به زندگی ادامه دادند و در طی قرن‌ها جامعه کوچک‌شان را حفظ کردند. چه آن زمان که روزها برای به دست آوردن غذا در گرما و سرما تلاش می‌کردند و چه آن زمان که شب‌ها با چراغ‌هایی در دست، به نگهبانی از دهکده و یا جستجوی گمشدگان می‌پرداختند.آن شب در میدان دهکده، هم ماجرای خود و مردم‌شان را گفتند و هم داستان مردم آنجا را شنیدند. چند روز بعد به همراه گروهی بزرگ از مردان آنجا راهی دهکده کوچک‌شان شدند. بعد از دو روز بالاخره به آنجا رسیدند و افسانه دهکده‌های بزرگ برای مردم آنجا به حقیقت پیوست.رادار و روبین موضوع برگشتن به خانه اصلی را برای مردم مطرح کردند. عده‌ای دل به وطن اصلی‌شان سپرده و همراه با آن گروه راهی سفر شدند و عده‌ای دیگر زندگی در همان دهکده و در میان خاطرات قرن‌های گذشته و فراز و نشیب روزگار آنجا را ترجیح دادند. همانطور که بعداً عده‌ای از دهکده بزرگ به دهکده رادا و روبین کوچ کردند و آنجا نیز بزرگ و پرجمعیت شد.سال‌ها گذشت و رفت و آمد زیاد بین دو دهکده مسیری پررونق را بین آنها شکل داد. رادا و روبین هر کدام با دختری از دهکده بزرگ ازدواج کردند اما همیشه پایبند یکی از دو مکان نشدند بلکه دائماً بین آنها در رفت و آمد بودند.خواهران رادا همان سال‌ها به همسری پسرانی از دهکده بزرگ درآمدند و زندگی سرشار از شادی خود را در کنار آنها شروع کردند. مادر رادا پس از وداع اندوهناک با قبر شوهرش و خاطراتی که با او در آن دهکده و خانه‌شان داشت، برای زندگی به دهکده بزرگ در کنار دخترانش رفت اما هرگز وطن آبا و اجدادی و روزهایی که عاشقانه در کنار شوهرش در آنجا سپری کرد را از یاد نبرد. گهگاه با پسرش به آنجا برمی‌گشت و به یاد گذشته‌ها در کوچه‌های آنجا و اطرافش قدم می‌زد. به دیدار معشوق ابدی‌اش می‌رفت و مطمئن می‌شد همیشه گلی زیبا روی قبرش قرار دارد و رایحه آن در فضای اطراف به مشام هر رهگذری می‌رسد. عشق آن دو تا انتها، تا زمانی که چند سال بعد در کنار شوهرش آرمید ادامه یافت و از آن پس میعادگاه فرزندان و نوه‌های‌شان شد.روبین نیز مادربزرگ و والدینش را از یاد نبرد. خانه زیرزمینی‌اش را نیز هیچ گاه فراموش نکرد. گهگاه به آنجا باز می‌گشت. شومینه را روشن می‌کرد و به یاد شب‌هایی که کنار مادربزرگ گذرانده بود با همسر و فرزندانش کنار آتش چای می‌نوشید و قصه‌های مادربزرگ را برای‌شان تعریف می‌کرد.پایان…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 10:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-c3phgz8r0r4t</link>
                <description>خانهخانه - قسمت سومصبح فردا درست زمانی که اولین پرتوهای خورشید صبحگاهی بر بلندترین شاخه‌های درختان سر به فلک کشیده دور تا دور دهکده تابید، شکارچیان حرکت کردند. مقصدشان در مسیر جدیدی قرار داشت که کمتر از آن استفاده می‌کردند. مسیری قدیمی و ناشناخته که سال‌ها بود تقریباً بی‌استفاده مانده بود. مسیر زمانی پر رفت و آمد بود؛ اما از آن زمان سال‌های زیادی می‌گذشت. ده‌ها سال قبل و زمانی که زمستانی سخت، نه به سختی زمستانی که آنها سپری می‌کردند، مردم را تحت فشار قرار داده بود. از آن زمان به بعد کسی در آن کوره راه قدم نگذاشته بود. درختان آن قسمت انبوه‌تر از درختان دیگر مسیرها بود و از جایی به بعد، ادامه مسیر تقریباً غیر ممکن می‌شد.آن سرزمین‌ها برای مردم آن نسل ناشناخته بود و ترس از خطرهایی که ممکن بود وجود داشته باشد مانع از این بود که آن راه را، مگر در وقت ضرورت برای شکار انتخاب کنند. آن روز هم زمانِ سختی بود و ضرورت وادارشان کرده بود به پیمودن آن مسیر فکر کنند.یک ساعت بعد از حرکت به مانعی طبیعی برخوردند. ردیفی درهم‌تنیده از بوته‌ها و گیاهان که از هر طرف مثل دیواره‌ای ضخیم ادامه داشت. چاره‌ای نبود. باید هر طور شده از آن عبور می‌کردند. شاید بر خلاف این طرف دیواره، آن طرف چیزی برای شکار پیدا می‌شد.نقطه‌ای را انتخاب کردند و دست به کار شدند. باید عجله می‌کردند. اگر نمی‌توانستند به موقع راهی باز کنند آن شب هم دست خالی برمی‌گشتند. فردا هم معلوم نبود همان مسیر را دوباره پیدا کنند و کارشان را ادامه دهند.یک ساعت مانده به ظهر بالاخره راه کوچکی به اندازه عبور یک نفر باز شد. آن طرف دیوار دنیایی بکر و دست‌نخورده، تقریباً شبیه این طرف قرار داشت. تراکم درختان آن طرف کمتر بود و کمی دورتر از دیواره گیاهان، یک فضای باز و وسیع قرار داشت. فضایی بزرگ، حتی بزرگتر از دهکده و پر از… شکار…گروه شکارچیان چند لحظه با بهت و حیرت ایستاده بودند و به دسته‌های بزرگ حیوانات مختلف نگاه می‌کردند. هر دسته‌ای از حیوانات در گوشه‌ای از آن فضای وسیع جمع شده بودند. شبیه یک گردهمایی بزرگ با شرکت تعداد زیادی از حیوانات جنگل- وای خدای من! چیزی که می‌بینم رو باور نمی‌کنم. شما هم می‌بینید؟رادا این را گفت و نگاهش را روی تمام اعضای گروه چرخاند. هیچ‌کس چیزی نگفت. همه فقط سرشان را به نشانه تایید تکان دادند. انگار نگران بودند اگر چیزی بگویند حیوانات متوجه حضورشان خواهند شد و فرار خواهند کرد.- خب پس منتظر چی هستیم؟این را گفت و تیردان را از روی دوشش باز کرد و روی زمین گذاشت. یک تیر برداشت و کمانش را آماده کرد. بقیه هم دست به کار شدند و هر کدام همانطور که سلاحش را آماده می‌کرد به سمت دسته‌ای از حیوانات حرکت کرد.وقتی همه به میانه میدان بزرگ رسیده بودند، ناگهان صدای غرشی بلند همه را سر جایشان میخکوب کرد. حیوانات و گروه شکار لحظه‌ای به سمتی که صدا از آن طرف آمد نگاه کردند و بعد از آن غلغله‌ای در بین حیوانات شکل گرفت و همه پا به فرار گذاشتند. بوته‌ها و درختچه‌های همان سمتی که صدا از آنجا آمد تکانی خورد و سه موجود ترسناک با پرشی بلند از پشت آنها وارد میدان شدند.- گــــــــــــــــــــــــــــرگ!روبین فریاد زد اما صدایش در هیاهوی فرار حیوانات گم شد. به اطراف چرخید و با نگاهی سریع تمام آن محوطه وسیع را به دنبال دوستانش از نظر گذراند. هر کس، هم‌جهت با حیوانات اطرافش به سمتی فرار می‌کرد اما او درست در وسط میدان ایستاده بود و اطرافش لحظه به لحظه خلوت‌تر می‌شد. به درختان حاشیه میدان نگاهی انداخت و تصمیمش را گرفت.- اون طرف…این را گفت و پا به پای حیواناتی که به آن سمت می‌رفتند شروع به دویدن کرد. چند ثانیه که دوید متوجه شد گرگ‌ها درست پشت سرشان به همان سمت در حال پیشروی هستند. به جلو نگاه کرد و با تمام سرعتش دوید اما خستگی کم‌کم سرعتش را کم می‌کرد و داشت از بقیه حیوانات عقب می‌افتاد. به نزدیک درختان حاشیه آن قسمت از میدان رسیده بودند و او داشت از بقیه حیوانات عقب می‌ماند. فاصله گرگ‌ها با آنها لحظه به لحظه کمتر می‌شد. آخرین توانش را در پایش جمع کرد و سرعتش را بیشتر کرد. تقریباً به حاشیه میدان رسیده بودند که صدای غرش یکی از گرگ‌ها را از فاصله نزدیک پشت سرش شنید. فرصت نکرد به عقب نگاه کند؛ چون با ضربه شدیدی که به بازوی دست چپش خورد پرتاب شد و چند متر آن طرف‌تر پشت بوته‌های حاشیه میدان به تنه درختی بلند و ضخیم برخورد کرد و داخل چاله‌ای کوچک، پای همان درخت افتاد. آخرین چیزی که شنید صدای غرش گرگ‌ها و ناله‌های دردمندانه حیوانات در حال دریده شدن بود…- اون کجاست؟هیچکس جوابش را نداد. رادا وسط حلقه شکارچیان ایستاده بود و عصبانی و مضطرب در جهات مختلف دور خود می‌چرخید و به آنها نگاه می‌کرد.- ازتون پرسیدم اون کجاست؟این بار عصبانی‌تر از قبل سوالش را تکرار کرد.- هیچکس نمی‌دونه رادا!رادا صدا را از پشت سرش شنید. سریع برگشت و نگاهش به آرامان افتاد.- یعنی چی که هیچکس نمی‌دونه؟- من دیدمش رادا. اون دقیقاً وسط میدون ایستاده بود. تا اون لحظه‌ای که من یادمه هنوز همونجا بود و حرکتی نمی‌کرد. از میدون که خارج شدم گرگ‌ها داشتن به یه سمتی می‌دویدن. روبین هم توی میدون نبود.رادا کمی آرام‌تر شده بود. خیالش راحت شده بود که احتمالاً هنوز روبین زنده است.- پس هنوز زنده است. خدا را شکر!- نمیشه به این راحتی گفت!کیا، شکارچی جوان گروه که تا آن لحظه ساکت بود و با کمانش ور می‌رفت این را گفت. رادا به صورتش نگاه کرد و به او فهماند که منتظر ادامه صحبت‌هایش است.- من قبل از آرامان به یه جای امن رسیدم. روبین با همون گله‌ای رفت که گرگ‌ها دنبالش بودن. تقریباً از میدون خارج شده بود که یه گرگ…ساکت شد و بیشتر از آن چیزی نگفت. رادا در انتظار توضیح بیشتر، هنوز به کیا نگاه می‌کرد.- ادامه بده کیا! ادامه بده.اضطراب و عصبانیتش دوباره داشت فوران می‌کرد و صدایش بالا می‌رفت.- بهت گفتم ادامه بده. چی شد؟ چه اتفاقی برای روبین افتاد؟ حرف بزن.کیا از کوره در رفت و با صدای بلند و فریاد مانند، صحبت رادا را قطع کرد.- بعدش یه گرگ با پنجه‌اش محکم به روبین کوبید و اونو پشت بوته‌ها پرتاب کرد. حیوانا همه به همون سمت فرار کردن ولی خیلی نگذشته بود که صدای غرش گرگ‌ها و ناله‌شون از اون طرف آمد…لحظه‌ای مکث کرد و قطره اشکی روی صورتش جاری شد.- امیدی به زنده موندنش نیست.این را گفت و دوباره به زمین خیره شد. همانطور که با کمانش ور می‌رفت اشکش روی زمین می‌ریخت. چند دقیقه هیچ‌کس صحبتی نکرد. هر کس به نقطه نامعلومی جلوی خودش خیره شده بود. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد.- باید برگردیم رادا.آرامان این را گفت.- وقت نداریم. هوا تاریک میشه و راه رو گم می‌کنیم. ما این قسمت از جنگل رو نمی‌شناسیم. ممکنه خطرناک باشه.رادا روی زمین نشسته بود و حرفی نمی‌زد.- بلند شید. با همه‌تونم. باید برگردیم.آرامان بلند شد و بعد از او بقیه هم آماده برگشت شدند. همه به جز یک نفر.- من نمیام.رادا همانطور که به روبرو خیره شده بود این را گفت.- پس می‌خوای چیکار کنی؟رادا به آرامان نگاه کرد.- میرم دنبالش.- که چی بشه؟ اون دیگه مرده. کیا دید که اون مرده.رادا سرش را به علامت «نه» تکان داد.- کیا نگفت اون مرده. پس ممکنه هنوز زنده باشه.آرامان نیم‌خیز شد و صورتش را به صورت رادا نزدیک کرد.- با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی اون گرگا همه حیوونا رو دریدن و روبینو زنده نگه داشتن؟ اونا حیوونن رادا! حیوونای وحشی و گرسنه. آدم یا هر حیوون دیگه‌ای براشون فرقی نداره.دستش را روی شانه رادا گذاشت.- وقت تو بیخودی تلف نکن رادا! اون دیگه مرده. بیا برگردیم.برای لحظه‌ای سکوت بین‌شان حاکم شد. رادا دوباره سرش را به علامت «نه» تکان داد.- من برنمی‌گردم. ممکنه هنوز زنده باشه. ممکنه زخمی یه گوشه افتاده باشه و کمک بخواد. تا با چشم خودم نبینم باور نمی‌کنم مرده. حتی… حتی اگر مرده باشه حداقل جنازه‌شو برمی‌گردونم.رادا جمله آخر را با بغض گفت. آرامان دوباره صاف ایستاد.- جنازه‌شو برای کی می‌خوای برگردونی؟ برای خانواده‌اش؟ اون که خانواده‌ای نداره. آخرین کسی از اعضای خانواده‌اش که براش مونده بود، دو ماه پیش توی قبرستون دهکده دفن شد. بیا برگردیم رادا.- من برنمی‌گردم. باید برم دنبالش.صدای زوزه گرگ‌ها لحظه‌ای همه‌شان را میخکوب کرد.- گرگان نزدیکن رادا. ما باید حرکت کنیم. امیدوارم موفق باشی و با خبر خوب برگردی.آرمان دستش را به سمت رادا دراز کرد. رادا دستش را گرفت و بلند شد.- بسیار خب… شما حرکت کنید. خیلی سریع. منم راه می‌افتم. حالا برید. زود.آرامان شمشیرش را از کمرش باز کرد و با دو دست آن را به سمت رادا گرفت.- اینو بگیر. تازه تیزش کردم. به دردت می‌خوره.رادا شمشیر را گرفت و نگاهی از سر دوستی و تشکر به او انداخت.- خدانگهدار!- خداحافظ! به خاطر شمشیر ازت ممنونم. خبر سلامتی‌مو به مادرم بده. بهش بگو نگران نباشه. من برمی‌گردم.گروه به راه افتاد و رادا هم به سمتی که کیا آخرین بار روبین را دیده بود حرکت کرد. همان موقع برف به نرمی رو به باریدن کرد. رادا به آسمان نگاهی انداخت. ابرهای سیاه و متراکم به او هشدار می‌داد که باید سریع عمل کند وگرنه راه را گم خواهد کرد. همین کار را کرد و به دو و با احتیاط از بین درختان و بوته‌ها به آن سمت میدان نزدیک شد. چند دقیقه بعد به آنجا رسید و از آنچه دید نزدیک بود بالا بیاورد. بوی خون و گوشت در حال فساد تمام فضای آن سمت میدان را پر کرده بود. لاشه چند ده حیوان، دریده‌شده و خون‌آلود روی زمین افتاده بود. گرگ‌ها خیلی از آنها را فقط کشته بودند، بدون اینکه بخواهند آنها را بخورند. کارش را شروع کرد و بین لاشه‌های متعفن به دنبال نشانه‌ای از روبین گشت.هرچه به غروب نزدیک‌تر می‌شد، برف با شدت بیشتری می‌بارید و هوا سردتر می‌شد. با خودش فکر کرد که حتماً بقیه گروه شکار به سلامت به دهکده رسیده‌اند و کنار شومینه‌های گرم‌شان دارند ماجرای آن روز را برای خانواده‌های‌شان تعریف می‌کنند. مادرش حتماً خبر را شنیده بود و آرام و قرار نداشت. آن دو خیلی به هم وابسته بودند. بعد از مرگ پدرش او تکیه‌گاه و مرد خانواده شد. تنها پسری که از شوهرش به یادگار مانده بود و به عقیده مادرش خیلی شبیه او بود.صدای زوزه گرگ‌ها رشته افکارش را پاره کرد. سعی کرد روی کارش تمرکز کند و سریع‌تر به جواب برسد؛ اما مثل اینکه جواب نمی‌خواست خودش را به این راحتی به او نشان دهد. روبین هیچ جا نبود. حتی اثری هم از او دیده نمی‌شد. نه تکه‌ای از لباس و نه حتی وسیله کوچکی مثل خنجر و یا حتی یک تیر.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 09:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jbav0qg910ig</link>
                <description>خانهخانه - قسمت دومروزهای بعد از مرگ مادربزرگ در تاریکی گذشت. تاریکی روزهای سراسر اندوه بدون مادربزرگ که در دل سرما و تاریکی خانه زیرزمینی‌اش سپری شد. آن روزها آتش شومینه خانه‌اش خاموش شد. نه دل و دماغ جمع کردن هیزم برای آن روزهای سرد زمستانی را داشت و نه حوصله هیچ کار دیگری را.تا مدت‌ها حتی از خانه خارج نشد. روزهایش با گرسنگی و شب‌هایش با بی‌خوابی می‌گذشت. ناامیدی بر تمام زندگی‌اش سایه انداخته بود و انگیزه‌ای برای ادامه زندگی نداشت.تنها کسی که آن روزها به او سر می‌زد صمیمی‌ترین دوستش، رادا بود. نوجوانی ورزیده و پر جنب‌و‌جوش مثل خود او و همگام و همراهش در کارهای روزانه مثل شکار.رادا هم وقتی بچه بود پدرش را از دست داده بود. بعد از آن تا همان موقع با مادرش و سه خواهرش زندگی می‌کرد. بعد از مرگ پدرش او مرد خانواده شده بود و هرچند در ابتدا سخت بود ولی به خوبی از پس این مسئولیت برآمده بود.آن شب هم بعد از شکار به خانه‌اش آمده بود و داشت درباره اتفاقات آن روز صحبت می‌کرد. همیشه این کار را انجام می‌داد؛ چون فکر می‌کرد شاید با این کار بتواند حال او را بهتر کند.- ما الان تقریباً وسط زمستون هستیم. شکار خیلی کمه. تقریباً همه جنگل خالی شده. دیگه هیچی برای خوردن پیدا نمی‌شه. این سخت‌ترین زمستونیه که به عمرم دیدم. حتی مادرم همچین زمستونی رو به یاد نمیاره. همه جای جنگلو برف پوشونده. هر شب هم کولاک و طوفانه. هیچ رد پایی بیشتر از یک روز روی برف باقی نمی‌مونه. فقط کافیه یک شب بگذره. اون وقت طوفان و برف شبانه هر نشونه‌ای رو مخفی می‌کنه. امروز هم سعی کردیم توی همون مسیری که هر سال برای شکار می‌رفتیم جلو بریم. دیروز هم همون مسیر رو رفته بودیم. چندتا نشونه توی راه گذاشتیم تا امروز در همون مسیر جلوتر بریم ولی فکر می‌کنی چی شد؟رادا لحظه مکث کرد به امید اینکه شاید جواب دهد و اگر شده حتی یک لحظه از آن افکار ناامیدکننده فاصله بگیرد اما مثل روزهای قبل ناامید شد. برای لحظه‌ای فکر کرد شاید بهتر است دست از تلاش‌هایش بردارد اما هر طور فکر می‌کرد به او حق می‌داد. شاید اگر جای او بود، او هم به همان وضع دچار می‌شد. شاید اگر او هم روزی مادرش را از دست می‌داد… حتی نمی‌خواست به آن روز فکر کند. از تصمیمش پشیمان شد و با لبخندی بر لب ادامه داد.- طوفان دیشب همه چیزو از بین برده بود. نه ردی پیدا کردیم نه نشونه‌ای. مثل هر روز با یک جنگل صاف و دست نخورده روبرو شدیم. همه چیز اونقدر دست نخورده به نظر می‌رسید که حتی مطمئن نبودیم داریم توی همون مسیر دیروز حرکت می‌کنیم. اونجا هر کسی یه نظری داشت. بعضیا می‌گفتن داریم مسیر درست رو میریم و باید ادامه بدیم ولی به نظر من راه‌مون اشتباه بود. به هر حال تصمیم گرفتیم ادامه بدیم. تا چند ساعت بعد از ظهر هم جلو رفتیم ولی چیزی ندیدیم. دریغ از یک تپه یا حتی تخته سنگ کوچیک. انگار داشتیم دور خودمون می‌چرخیدیم. از ظهر برف شروع به باریدن کرد و ترس برمون داشت که نکنه رد پامون زیر برف گم بشه. وقتی نزدیک دهکده رسیدیم تقریبا همین اتفاق افتاده بود. رد پامون به خاطر برف تقریباً محو شده بود. اگر یک ساعت دیرتر حرکت می‌کردیم معلوم نبود بتونیم راهمونو پیدا کنیم.خانهمکث کرد تا واکنش او را ببیند. تنها چیزی که نصیبش شد، نگاه سرد و بی‌روح او بود که مستقیم به صورتش دوخته شده بود. رادا از روی ناامیدی نفسش را با شتاب بیرون داد و به آتشی که موقع آمدن در شومینه خانه روشن کرده بود خیره شد، ناامید از اینکه بتواند حالش را بهتر کند. در سکوت سنگینی که بین آنها حاکم شد بود چند دقیقه همانطور بی‌حرکت ماند. ذهنش خسته از پرداختن به ایده‌ای جدید، خالی از هر فکری بود. با این حال او باز هم هیچ صحبتی نکرد و همانطور بی‌حرکت به صورت رادا خیره شده بود.رادا از این تعجب می‌کرد که چطور او می‌توانست اینطور ساکت و بی‌حرکت باشد؟ بعضی وقت‌ها شک می‌کرد شاید دیوانه شده و واقعاً چیزی از حرف‌های او نمی‌فهمید. این فقط یک فرضیه بود و هیچ راهی هم برای اثبات یا ردش وجود نداشت. چطور می‌توانست بفهمد در ذهن کسی مثل او چه می‌گذرد؟- خیلی خب روبین!با گفتن این حرف تصمیم گرفت سکوت بین‌شان را بشکند.- نمی‌دونم چته و یا چرا این کار رو می‌کنی! اما عزاداری برای هر کسی، هر چقدر هم برات عزیز باشه حدی داره. درکت می‌کنم چه حسی داری. درکت می‌کنم…- نه. درکم نمی‌کنی.- آره درسته! من نمی‌تونم کاملاً درکت کنم من…رادا با چشم‌هایی که از تعجب باز مانده بود به صورت روبین خیره ماند.- رو… رو… روبین! تو الان حرف زدی!- آره خب. حرف زدم. مگه همینو نمی‌خواستی؟- اما… اما…رادا هنوز نمی‌توانست درست صحبت کند.- اما چی؟ اما قرار نبود صحبت کنم؟ اما نباید صحبت می‌کردم؟- نـ… نـ… نـ… نه!رادا کم کم داشت با چیزی که اتفاق افتاده بود کنار می‌آمد.- نه اینطور نیست. من فکر می‌کردم دیگه صحبت نمی‌کنی یا دوست نداری با کسی حرف بزنی. داشتم ازت ناامید می‌شدم.- آره درست میگی.روبین آهی کشید و به زمین جلوی خودش چشم دوخت.- نمی‌خواستم بعد از مرگ مادربزرگ با کسی صحبت کنم. تنها کسی که توی این دنیا داشتم از دست دادم. تنها شدم رادا. تنهایی خیلی سخته اما تا وقتی تنها نشی نمی‌تونی درک کنی. فقط یه تصور کلی ازش داری؛ مثل اینکه از پنجره خونه گرم و نرمت به کسایی که بیرون توی سرما می‌لرزن نگاه کنی!سرش را بلند کرد و به رادا نگاه کرد.- از اینکه گفتم درکم نمی‌کنی منظور بدی نداشتم اما اینقدر راحت درباره از دست دادن عزیزان صحبت نکن.- ازت معذرت می‌خوام. تو درست میگی. من هیچ وقت نمی‌تونم چیزی که تجربه کردی رو اونطوری که تو می‌فهمی بفهمم ولی سعی می‌کردم آرومت کنم و از اون حال و روز درت بیارم. تو شاید خودت متوجه نباشی اما وضعیتت همه رو نگران کرده. فکر می‌کردیم دیگه هیچ وقت به زندگی عادی برنمی‌گردی.- دقیقاً همینطوره. من هیچ وقت نمی‌تونم به زندگی عادی برگردم.- این حرفو نزن روبین! مرگ فقط برای نسل ما نیست. همه یه روزی می‌میرن و بازمانده‌ها براشون عزاداری می‌کنن. مادربزرگت هم یه روزی مادربزرگش رو از دست داد ولی سال‌ها بعد شد امید زندگی نوه خودش. حالا نوبت توئه. زندگی تو هنوز ادامه داره و این مسیریه که باید طی کنی و یه روزی تکیه‌گاه کسای دیگه‌ای باشی.برای اولین بار بعد از دو ماه، لبخند کمرنگی روی لب‌های روبین ظاهر شد.- منظورت نوه‌هامه؟رادا هم لبخند زد.- اول باید ازدواج کنی پسر! ولی مطمئنم کسی حاضر نیست با یه پسر گوشه‌گیر و افسرده ازدواج کنه. حداقل نه توی این دهکده. شاید توی دهکده‌های بزرگ افسانه‌ای همچین دختری پیدا بشه.- همون دهکده‌های خیلی بزرگی که مادربزرگ قصه‌هاش رو تعریف می‌کرد…روبین به فکر فرو رفت و به یاد شب‌هایی افتاد که مادربزرگ در همان خانه زیرزمینی بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و برایشان قصه می‌گفت. افسانه‌هایی از سرزمین‌های دور و دست‌نیافتنی که دهکده‌های بزرگی، ده‌ها برابر بزرگتر از دهکده آنها در آنجا وجود داشت. آن افسانه‌ها از قرن‌ها قبل در میان نسل‌های مختلف مردم دهکده وجود داشت. هیچکس هم نمی‌دانست چه کسی برای اولین بار آنها را میان مردم پخش کرد. شاید هم از ابتدا در میان مردم وجود داشته. شاید قرن‌ها تنهایی در دل آن جنگل بی‌انتها تخیل‌شان را به کار انداخته بود تا هم‌نوعانی برایشان بسازد. کسانی که از هر نظر شبیه خودشان باشند جز اینکه به جای دهکده کوچک، در دهکده‌هایی ده برابر بزرگتر زندگی می‌کنند و اسیر دنیایی از درختان انبوه تا بی‌نهایت گسترده نیستند.هرچه بود کسی آن افسانه‌ها را باور نداشت اما برایشان سرگرم کننده بود و خستگی یک روز کار بی‌وقفه و پرزحمت را از تن‌شان بیرون می‌کرد.- درسته همون قصه‌ها…رادا این را گفت و روبین را از فکر بیرون آورد.- قصه‌هایی درباره دهکده‌های بزرگ در سرزمین‌های دوردست…لحظه‌ای مکث کرد.- خب… فکر کنم شب از نیمه گذشته. من دیگه باید برم. نمی‌دونم دهکده‌های تو اون قصه‌ها وجود دارن یا نه؛ اما فعلاً باید به فکر دهکده خودمون باشیم.لبخند زد، بلند شد و ایستاد.- فردا هم میریم شکار. این دفعه یه مسیر دیگه رو امتحان می‌کنیم. تو هم میای؟- فکر کنم بیام بهتر باشه. کسایی هستن که باید بهشون کمک کنیم. پس منم فردا میام.- خیلی عالیه! صبح زود جلوی ورودی دهکده منتظرتم. فقط دیر نکنی. روزها کوتاهه و هر روز برف می‌باره. باید سریع بریم و سریع برگردیم وگرنه برف…- اووووووووه! دوباره شروع نکن رادا! دو ماه تمام داری همینا رو تعریف می‌کنی. اینقدر گفتی که حالا جنگل رو از خودت هم بهتر می‌شناسم.هر دو بلند بلند خندیدند و رادا بعد از خداحافظی از پله‌ها بالا رفت و از خانه زیرزمینی خارج شد.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 10:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-bmmnydrsujif</link>
                <description>خانهخانه - قسمت اولخورشید داشت غروب می‌کرد و جنگل آرام آرام در تاریکی غرق می‌شد. هیاهوی روز فرو می‌کاست و سکوت بر جای آن سایه می‌افکند. بازار جنب و جوش روزانه آنجا با فرا رسیدن شب از رونق می‌افتاد و بذر سکون و آرامش بر تن خسته آن فرو می‌ریخت.حیوانات جنگل هر یک به آرامش گرمای خانه خود پناه می‌بردند و انسان‌ها نیز راهی آغوش گرم کلبه‌های کوچک‌شان در یک دهکده در دل جنگل می‌شدند. هر کدام از کلبه‌ها پنجره‌ای گرد و کوچک نزدیک سقف گنبدی شکلش داشت که شب‌ها نور زرد رنگ آتش گرم وسط خانه از آنجا راه خود را به دنیای بی‌انتهای بیرون پیدا می‌کرد؛ مثل ستاره‌ای در دل سیاهی آسمان شب. دهکده در دل شب از دور شبیه آسمان پرستاره به نظر می‌رسید. ده‌ها نقطه نورانی کوچک، آرمیده در میانه تاریکی جنگل.دور تا دور دهکده را با تنه قطع شده درختان حصارکشی کرده بودند و پشت حصارها هم درختان سر به فلک کشیده، دهکده را قرن‌ها از چشم دنیای بیرون مخفی نگه داشته بودند، مگر اینکه کسی می‌دانست از چه راهی باید به آنجا برسد.در گوشه شمالی دهکده، فاصله زیادی بین آخرین کلبه و حصار وجود داشت. فاصله‌ای که طبیعتاً باید با یک کلبه دیگر تا حدی پر می‌شد. دقیقاً مثل بقیه قسمت‌های حاشیه دهکده که طبق قانونی نانوشته فاصله بین آخرین ردیف کلبه‌ها و حصار، مقدار مشخصی بود. هیچ کس نمی‌دانست این قانون از چه زمانی و به چه دلیل وضع شده اما مردم آنجا باور داشتند که قدمتی به اندازه خود دهکده دارد. شاید آن قانون به خاطر تهدیدی که در روزگاران پیشین برای دهکده وجود داشت وضع شده بود اما در آن روزگار و حداقل سه نسل قبل از آن، کسی نبود که خاطره‌ای از یک تهدید جدی برای دهکده داشته باشد.هرچه بود برای کسی که اولین بار پا به آن دهکده می‌گذاشت، آن فاصله سوال برانگیز بود اما مردم دهکده می‌دانستند که آنجا هم خانه‌ای هست. خانه‌ای که نه روی زمین، بلکه زیر زمین باید به دنبال آن می‌گشتند.جایی دنج، گرم و البته همیشه تاریک که روشنی بخش آن آتشی بود که اغلب اوقات در فرورفتگی شومینه‌مانند گوشه آن روشن بود و دود آن از دودکشی که به سطح زمین آن طرف حصار راه داشت بیرون می‌رفت. آنجا برخلاف خانه‌های دیگر آنقدر بزرگ بود که بخشی از آن، زیر سطح زمین آن طرف حصار قرار داشت و به نزدیکی ریشه‌های عمیق درختان سر به فلک کشیده آن طرف حصار هم می‌رسید.ریشه چند تا از آن درختان از بین خاک و سنگ دیوار انتهای آن خانه زیرزمینی بیرون زده بود و مثل پرده‌ای نازک، چشمه کوچک انتهای خانه را می‌پوشاند. آنجا در انتهای خانه چشمه‌ای کوچک از زیر ریشه درختان جاری بود. چشمه هم آبشخور ریشه‌های درختان بود و هم حیات‌بخش ساکنان آن خانه.اولین ساکنان آن خانه به دلیلی که هیچکس از اهالی آن روزگار دهکده نمی‌دانست زندگی در زیر زمین را ترجیح می‌دادند. آن خانه پس از گذر قرن‌های فراموش شده و اتفاقاتی که به تاریخ پیوسته بود، در آن روزگار به نوجوانی به ارث رسیده بود که در کودکی پدر و مادرش را در جنگل از دست داده بود. زمانی که مثل بقیه مردم دهکده و همگام با آنان به شکار رفته بودند. دقیقاً به همان جایی که حیوانات گرسنه و وحشی دیگری هم برای پیدا کردن غذا در آنجا جمع شده و در رقابتی بی‌امان دنبال شکار می‌گشتند.خانههمان شب، کودک چشم انتظارشان به امید پیدا شدن آنها از پشت بوته‌های درهم تنیده آخرین پیچ مسیر دهکده، تا نیمه شب جلوی ورودی دهکده روی تخته سنگ کوچکی نشست. نیمه‌های شب وقتی از خستگی و گرسنگی داشت از حال می‌رفت دستان لطیف و نوازشگر مادربزرگش که سال‌ها بود تنها زندگی می‌کرد او را در آغوش گرفت و به خانه‌اش برد.همان موقع حقیقت را دانست. حقیقتی تلخ که مدت‌ها با آن کنار نیامد و هرگز هم کنار نمی‌آمد اگر محبت‌های مادربزرگ پیرش نبود. مادربزرگ هم وقتی جوان بود شوهرش را همان‌طور از دست داده و بعد از آن، پسرش را تنها بزرگ کرده بود. حالا هم وظیفه خود می‌دانست همین کار را برای نوه‌اش انجام دهد.او نیز با مادربزرگش احساس همدردی می‌کرد؛ زیرا هر دو در غمی یکسان شریک بودند. پس از آن حادثه، خانه زیرزمینی دو نفر ساکنانش را از دست داد و حالا فقط دو نفر دیگر برایش باقی مانده بود. نوه و مادربزرگ پس از آن حادثه بیشتر از قبل به هم وابسته شدند. مادربزرگ همه دنیای او شد و او روشنی لحظه‌های تاریک تنهایی مادربزرگ.آغوش گرم آن زن پیر و تنها امن‌ترین آشیانه و باران بهاری کلمات محبت‌آمیزش تنها مادرانه‌اش در این دنیا بود. آن روزها او از صمیم قلب احساس خوشبختی می‌کرد. روزهایی که می‌دانست هر شب کسی در خانه منتظر اوست. روزهایی که از پس آن، منتظر شب به یاد ماندنی دیگری در کنار مادربزرگ و سر سفره دستپخت گرم و خوشمزه او بود. شب‌هایی که با بودن او خانه گرم بود و دلش روشن!اما بالاخره روزهای زیبای بهاری و شب‌های گرم تابستانی زندگی‌اش با مادربزرگ به آخر رسید و خزان، جنگل سبز رویاهایش را پژمرده و زرد کرد. با فرا رسیدن زمستان در جهان بیرون، زمستان زندگی او با تنها همدمش در آن جهان وسیع فرا رسید و آن شب، باد سرد زمستان اندوه و تنهایی بر سرزمین سبز دلش وزیدن گرفت.مادربزرگ رفت و او را با انبوهی از لحظه‌لحظه خاطرات خوب با او بودن و حسرت تجربه دوباره آنها تنها گذاشت.از آن روز به بعد، او تنها ساکنان خانه شد خانه‌ای که هر چند هنوز راحت و گرم می‌نمود اما برای او سرد و تاریک بود. جویبار روزهایی که از سرچشمه خشک شده بود و درخت پرثمر شب‌های زیبایی که پس از رفتن مادربزرگ هرگز میوه نداد. سکوت سرد خانه همنشین شب‌هایش شد و خاطرات روزهای رفته، تنها دلخوشی لحظه‌های تنهایی‌اش تا به آن زمان که بذر امید دوباره جوانه زند و خورشید دوران جدید از پشت کوه‌های دوردست و مه‌گرفته جهان زندگی‌اش طلوع کند و بر سرزمین دلش بتابد…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 10:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت - جلسه با گروه فرهنگی بانوان</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-dfka0ilmid5t</link>
                <description>جلسه با گروه فرهنگی بانوانروزنوشت - جلسه با گروه فرهنگی بانوان⚠️ اول باید عذرخواهی کنم از اینکه عکس ابتدای نوشته را به صورت تار منتشر می‌کنم. به برخی دلایل که فعلا جای گفتن آن نیست، از انتشار بعضی عکس‌ها به صورت واضح معذوریم. امیدواریم عذر ما را پذیرا باشید!امروز یکشنبه، سوم فروردین ماه ۱۴۰۴، بعد از نماز ظهر و عصر جلسه‌ای در مسجد امام رضا علیه‌السلام با حضور برخی از اعضای مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار و یکی از گروه‌های فعال فرهنگی شهرستان نهبندان برگزار شد.اعضای این گروه فرهنگی تماماً خانم هستند و فعالیت‌های متنوعی را در کارنامه خود دارند. برپایی ایستگاه‌های صلواتی، برگزاری اعتکاف برای نوجوانان و فعالیت‌های سیاسی از جمله اقدامات این گروه در سطح شهرستان می‌باشد.هدف از این جلسه این بود که درباره مسائل فرهنگی مختلف و برنامه‌های آینده گفت و شنودی داشته باشیم و تجربیات خود را به یکدیگر انتقال دهیم.درباره اهمیت کار فرهنگی پیش از این چند مقاله نوشته و منتشر کرده‌ایم بنابراین فعلاً بیش از این در این باره بحث نمی‌کنیم اما نکته مهم اینجاست که دانستن و بازگو کردن چنین مطالبی به تنهایی کافی نیست بلکه این بحث‌ها باید در میدان عمل نیز ظهور و بروز داشته و منجر به نتیجه مناسب شود.به همین دلیل یکی از فعالیت‌های مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار به عنوان یکی از فعال‌ترین مراکز فرهنگی شهرستان نهبندان، برگزاری جلساتی با گروه‌های فعال فرهنگی است. گروه‌هایی که هویت خود را نه از جلسات نمایشی و بی‌مایه و بی‌نتیجه، بلکه از فعالیت‌های میدانی موثر کسب می‌کنند. گروه‌هایی که در میدان عمل به خوبی ظاهر شده و توانمندی خود را در یک یا چند زمینه فرهنگی به اثبات رسانده‌اند.امروز نیز با یکی از همین گروه‌ها جلسه داشتیم و برای طرح‌های فرهنگی آینده برنامه‌ریزی کردیم.فعلاً لزومی ندارد به صورت جزئی درباره تصمیمات گرفته شده صحبت شود؛ چرا که ترجیح می‌دهیم به جای گفتگو درباره ایده‌های اجرا نشده، درباره کارهای انجام شده بحث کنیم. بنابراین سخن از این برنامه‌ها را نیز به زمانی موکول می‌کنیم که وارد مرحله اجرایی شده باشد.امیدواریم روزی کار فرهنگی آنطور که شایسته است مورد توجه مسئولان قرار بگیرد و نیز جایگاه واقعی خود را در میان هیاهوی زندگی شلوغ مردم این دور و زمانه پیدا کند.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 17:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت - توزیع افطاری در بین مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-o54upsqwavt6</link>
                <description>توزیع افطاری در بین نیازمندانروزنوشت - توزیع افطاری در بین مردمدیروز، دوم فروردین‌ماه ۱۴۰۴، مصادف با بیست و یکم ماه مبارک رمضان، به همراه حجت الاسلام والمسلمین رستمی و یکی دیگر از اعضای مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار به مزار سیدنا‌الحسین در بخش دِهِک شهرستان نهبندان رفتیم.سید‌الحسین یکی از نوادگان حضرت ابوالفضل علیه‌السلام بوده و نسب‌شان با چند واسطه به ایشان می‌رسد. سلسله آبا و اجدادی ایشان به طور کامل تا حضرت عباس علیه‌السلام روی سنگ مزارشان حک شده.روی مزار ایشان ضریحی زیبا و ساختمانی آینه‌کاری شده ساخته شده و پیرامون آن نیز مجتمعی بزرگ، شامل صحن و حیاط، چندین فروشگاه، سوئیت‌های اقامتی، چایخانه بزرگ، آشپزخانه مجهز، ساختمان اداری و بناهای دیگر قرار دارد.یک گروه جهادی فعال از مشهد مقدس چند سالی است که هر ساله ماه رمضان چند روزی مهمان منطقه ما هستند. امسال هم این گروه در همین مزار مقدس ساکن شده‌اند. فعالیت اصلی این گروه، پخت و توزیع غذا در میان روزه‌داران است. این گروه در طی مدت اقامت خود در این منطقه هر روز برای چند هزار نفر غذا پخت کرده و هر بار در مناطقی از شهرستان توزیع می‌کنند.دیشب هم نوبت روستای چاهداشی و روستاهای اطراف آن، شامل مهدی آباد و آتشکده بود. غذا را باید خودمان از مزار سید‌الحسین تا چاهداشی حمل می‌کردیم. به همین دلیل بعد از نماز ظهر و عصر سوار بر تویوتای یکی از اعضای مرکز  فرهنگی اجتماعی انتظار راهی آنجا شدیم. مسیر چاهداشی تا مزار را از چند طریق می‌توان طی کرد. یک راه، راه اصلی است که از چاهداشی به نهبندان و از آنجا با گذر از شهر شوسف به مزار می‌رسد. راه دیگر اما از چاهداشی به سمت نهبندان رفته و نرسیده به این شهر، با گذر از روستاهای چهارفرسخ و بیچند و جایی موسوم به «تگ سَهلو» به مقصد می‌رسد. ما از راه دوم رفتیم. راهی که نسبت به راه اول کم‌رفت‌و‌آمدتر بوده و از کنار روستاها و روی دشت می‌گذرد.  تقریبا یک و نیم ساعت در راه بودیم و بار زدن چهار دیگ غذای بزرگ هم یک ساعت طول کشید. راه رفته را در همان مدت زمان برگشتیم و نزدیک افطار بود که دیگ‌های غذا را در آشپزخانه حسینیه سیدالشهدای بافت قدیم روستا پیاده کردیم.سهم هر مسجد از سه مسجد روستا را جداگانه در ظرف‌های بزرگ برای توضیح در بین روزه داران راهی مساجد کردیم. غذای باقی‌مانده هم بعد از افطار در ظرف‌های یکبار مصرف ریخته شد تا بین نیازمندان روستا توزیع شود.بخشی از غذاها را برای توضیح در بین نیازمندان بافت قدیم، پشت پراید وانت یکی از اهالی بار زدیم. بقیه غذاها را نیز با ماشین سواری حاج‌آقا رستمی در قسمت شهرک جدید روستا، دم در منزل خانواده‌های نیازمند توزیع کردیم.بالاخره ساعت نه شب بود که کارمان تمام شد و به منزل برگشتیم. تن‌مان از چندین ساعت رفت و آمد و فعالیت آن روز خسته بود اما خوشحال بودیم که آن شب لبخند بر لب چند خانواده نیازمند آوردیم. خانواده‌هایی که آن شب غذا گرم داشتند و با شکم سیر به خواب می‌رفتند.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 15:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرحرف</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B1%D9%81-a5akbhpzcrqk</link>
                <description>پرحرفپرحرفرامین در ساختمان را باز کرد و وارد شد. از جلوی کسانی که روی صندلی‌های انتظار نشسته بودند عبور کرد و مستقیم به سمت منشی که پشت میزش مشغول نوشتن چیزی بود رفت.- سلام خانممنشی سرش را از روی کاغذ بلند کرد و به او نگاه کرد.- سلام آقا! بفرمایید.- من امروز ساعت ۴:۳۰ وقت مشاوره با دکتر داشتم. الان ۴:۲۰ دقیقه است.منشی به ساعت روی دیوار روبرو نگاه کرد.- خب! فامیلتون رو می‌فرمایید؟- پرحرف هستم. رامین پرحرف.منشی همانطور که دفتر نوبت‌های مراجعه را ورق می‌زد، با شنیدن حرف او مکث کرد. فکر می‌کرد او دارد مسخره‌اش می‌کند. برای همین حرفش را دوباره تکرار کرد.- فامیلتون رو لطف کنید آقا! مگه من با شما شوخی دارم؟- من که عرض کردم خانم! پرحرف هستم. فامیلی‌ام پرحرفه. به خاطر جدمون این فامیل رومون مونده. بنده خدا اینقدر حرف می‌زد که کل محله از دستش عاصی بودن. آخرشم به خاطر ناراحتی و شکایت مردم مجبور شد مهاجرت کنه به این شهر. آخه می‌دونید ما اصالتاً اهل شهر … هستیم ولی چون جد بزرگ‌مون به اینجا آمده، دیگه پدر و عموهام و دوتا عمه‌ای که دارم همین جا بزرگ شدن. هیچ کدوم‌شون توی شهر آبا اجدادی خودمون به دنیا نیامدن. البته این چیزیه که خودشون میگن ولی من یه بار حساب کردم دیدم اگر جدمون در ۲۵ سالگی به این شهر آمده باشه، چون در بیست و پنج سالگی ازدواج کرده و دو سال هم بچه نداشتن، پس عموی بزرگم توی همون شهر به دنیا آمده ولی موقع سفر به این شهر فقط سه سالش بوده. برای همین غیرطبیعیه که چیزی از اون سفر یادش نمونده باشه. بالاخره یه بچه سه ساله…- باشه باشه آقا! کافیه. رامین پرحرف.با انگشت اشاره‌اش بالا تا پایین صفحه مربوط به نوبت‌های مراجعه آن روز را مرور کرد.- بله درسته. اینجاست. ساعت ۴:۳۰ نوبت داشتید.دوباره نگاهی به ساعت دیوار مقابل انداخت.- چند لحظه دیگه نوبتتون میشه. همون جا بشینید تا نفر قبلی بیان بیرون.با دست به یک صندلی خالی در ردیف صندل‌های انتظار اشاره کرد. رامین روی صندلی نشست و همانطور که پایش را تکان می‌داد شروع کرد به برانداز کردن اتاق انتظار.چند دقیقه بعد، نفر قبل از او بیرون آمد و او وارد اتاق شد. آقای محمدی پشت میز نشسته بود و چیزی را روی کاغذ می‌نوشت. یک لیوان چای نیم‌خورده که معلوم بود سرد شده کنار دستش روی میز قرار داشت. چند ثانیه بعد دکتر پای کاغذ را امضا کرد و برگه را لای پرونده‌ای که کنار دستش روی چند پرونده دیگر بود قرار داد و پرونده را بست. دکتر خودکار را روی میز گذاشت و به رامین نگاه کرد.- سلام آقای پرحرف! بفرمایید بشینید.با دست به صندلی روبروی خودش اشاره کرد. رامین همانطور که چشمش می‌چرخید و اتاق را وارسی می‌کرد به سمت صندلی قدم برداشت و به آرامی روی آن نشست.- چیزی توجه‌تونو جلب کرده آقای پرحرف؟به پشت سرش، جایی که رامین به آنجا خیره شده بود نگاه کرد. رامین به تابلویی از یک دشت سرسبز که روی دیوار پشت سر دکتر نصب کرده بودند زل زده بود.- اینجا سوئیسه دکتر! قبلاً این عکسو دیدم. خودم توی اینترنت دیدمش. می‌دونید که! سوئیس خیلی سرسبزه. مثل ایران ما کویر و بر و بیابون نیست. کلا اروپا خیلی جاهای سرسبزی داره. کشورهای اروپایی کلاً کشورهای پیشرفته‌ای هستن. خیلی هم مردم خوبی دارن. نه دزدی می‌کنن، نه به هم توهین می‌کنن، نه قانون شکنی می‌کنن. هیچی! اونجا فقط خبرهای خوب می‌شنوین. از ناراحتی و غم و غصه خبری نیست. هعی خدا…سرش را پایین انداخت و با تاسف تکان داد.- حتی حیوونای اونجا هم از حیوان‌های ایران خوشبخت‌تر هستن. کاش دکتر منم گاوی می‌بودم توی این کوه‌های سرسبز. هعی…- حرفاتون تمام شد جناب پرحرف؟رامین با تاسف آهی کشید.- نه آقای دکتر! حرف که زیاده ولی خب… دیگه بیشتر از این طولش نمیدم. شما بفرمایید.- بسیار خب. اول اینکه اون تابلو مال سوئیس نیست اونجا…رامین حرف دکتر را قطع کرد.- خب چه فرقی می‌کنه جناب دکتر؟ حالا سوئیس نه، اسپانیا. اسپانیا نه، ایتالیا. اونجا نه، یه کشور اروپایی دیگه. هرجا باشه بالاخره اروپاست دکتر!بعد حالت تدافعی به خود گرفت و چهره‌اش را در هم کشید.- حالا اصلاً با این حرف می‌خواین چی رو ثابت کنین؟ می‌خواین بگین ایران گل و بلبله؟ نکنه از اینایی هستین که همش دستاورد دستاورد می‌کنن؟ انگار اصلاً توی این کشور زندگی نمی‌کنن! انگار نمی‌بینن مردم چقدر مشکل دارن! می‌دونین چیه دکتر؟ به نظرم اینا از نظام پول می‌گیرن و وضعشون خوبه وگرنه منطقی نیست کسی بخواد از نظام دفاع کنه. تازه اینم بگم که…- آقای پرحرف!رامین یک لحظه ساکت شد.- بله دکتر؟- اگر حرفتون تموم شده منم صحبت کنم.- بله دکتر! ببخشید. بفرمایید.دکتر به تابلو اشاره کرد.- اینجا ایرانه. جنگل‌های شمال ایران. زیر تابلو هم با خط بزرگ نوشته.رامین با تعجب به نوشته درشت زیر تابلو نگاه کرد.- ضمن اینکه اصلاً موضوع بحث ما این چیزا نبود. شما برای کار دیگه‌ای اینجا هستین. درسته؟رامین صاف روی صندلی نشست و صدایش را صاف کرد.- بله دکتر! درسته. حقیقتش من برای این اومدم…دکتر حرف رامین را قطع کرد.- لطفاً مختصر توضیح بدین آقای پرحرف!- چشم دکتر! من یه مشکلی دارم. مشکل اینه که هیچ دوستی ندارم. یعنی راستش مثل اینکه کسی دوست نداره با من رفت و آمد کنه. قبلا اینطور نبود. اون موقعی که تازه به این محله آمده بودم با همه رفت و آمد داشتیم. با همسایه روبرو، چپ، راست، همسایه پشتی، همسایه‌های کوچه‌های دیگه. با همه اونا رفت و آمد داشتیم. البته با آقا بهروز که همسایه دو تا اون طرف‌تر سمت چپ ماست بیشتر رفت و آمد داشتیم. آقا کامران هم…- خیلی خب… خیلی خب… کافیه آقای پرحرف! پس مشکل اینجاست که جدیداً دیگه کسی با شما معاشرت نمی‌کنه و شما هم نمی‌دونید مشکل از کجاست. درسته؟- بله آقای دکتر! من که هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم مشکل چیه. اخلاقم که خیلی خوبه و با همه می‌گم و می‌خندم. همیشه هم همه رو با حرفام سرگرم می‌کنم. مثل آقا خسرو نیستم. خسرو همسایه پشتی‌مونه. با زنش اختلاف داره و همیشه توی سر و کله همدیگه می‌زنن. حالا من که به زندگی مردم کاری ندارم ولی یک بار که برای بقیه مردای محل داستان دعواش با زنشو تعریف می‌کردم اینم گفتم که مثل اینکه چند باری کارشون به دادگاه کشیده.دکتر ابروش را از تعجب بالا انداخت.- شما از کجا فهمیدی که ایشون با همسرش دعوا داره؟- راستش یکی دوبار صدای داد و بیداد از خونه‌شون می‌آمد. منم داشتم از جلوی خونه‌شون رد می‌شدم و شنیدم. البته قشنگ گوشمو به در حیاط‌شون چسبوندم تا تونستم بشنوم وگرنه معلوم نبود دقیقاً چه خبره. بقیه محله هم خبر نداشتن. دیگه بالاخره از دهنم در رفت و بهشون گفتم. از اون روز دیگه خسرو تحویلم نمی‌گیره. به نظرم خیلی بی‌جنبه است. مگه من چی گفتم که اینقدر ناراحت شده؟ من که دروغ نگفتم.- خب تو فال‌گوش وایستادی و راز زندگیش رو به همه گفتی!رامین قیافه حق به جانب به خود گرفت.- کدوم راز آقای دکتر؟ هر کس دیگه‌ای هم جلوی در خونشون وایمیستاد و گوش می‌داد، می‌فهمید قضیه چیه. حالا اون روز شانسی من اونجا بودم. همون آدم می‌تونست آقا کامران باشه که اتفاقاً خونه‌ش نزدیک خونه خسروئه. تازه ما که جد اندر جد خانواده خوش‌نامی بودیم. نه مثل کامران که تو جوونی لات محله بوده و ملت اذیت می‌کرده. اگه من قضیه رو فهمیدم که کامران حتماً قبل از من فهمیده. آخه این کامران اصلاً آدم نیست. حالا ما که به زندگی مردم کاری نداریم ولی بعضیا میگن سابقه‌دار بوده. بالاخره ما که به زندگی مردم کاری نداریم ولی خب یکی نبود بگه آخه کامران نامرد! تو رو چه به زندگی مردم؟ چرا فال‌گوش وایمیستی؟ چرا تو زندگی مردم سرک می‌کشی؟ چرا آدم نمی‌شی؟ چرا دست از این لات‌بازی‌ها برنمی‌داری؟ هعی… به خدا جوونای این دور و زمونه خراب شدن. یکیش همین کامران. از بیست سال قبل بهش می‌گفتم برو سراغ یه کاری چیزی ولی نرفت که نرفت. همون لات بازی…- مگه این آقا کامران چند سالشه؟- پنجاه سالش آقای دکتر! همسن خودمه.- شما که میگی جوونه!رامین به سرفه افتاد و چند مشت به سینه خودش زد تا بلکه سرفه‌هایش بند بیاید. دکتر لیوان آبی دستش داد. رامین لیوان را یک‌سره نوشید و نفسش را با شتاب بیرون داد.- حالا جوون نه، میانسال. اصلاً هرچی شما میگی آقای دکتر! مهم اینه که…- اون وقت ایشون هنوز هم به قول شما لات‌بازی می‌کنه؟- نه آقای دکتر! اون کارا رو بیست سال پیش کنار گذاشت. از همه هم حلالیت طلبید و جبران کرد. بعدش هم اهل نماز و مسجد شد. از پونزده سال پیش که ما به این محله آمدیم من بدی ازش ندیدم.- ولی شما که گفتی از بیست سال قبل با هم آشنا هستید!رامین دوباره به سرفه افتاد و این بار هم لیوان آب دیگری به دادش رسید.- خب حالا من یه چیزی گفتم آقای دکتر! شما هم چقدر گیر میدی. اصل مطلبو بگیر دکتر! معلوم نیست چرا اینقدر حاشیه میری؟ اصلاً می‌دونی دکتر…دکتر دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد.- باشه باشه آقای پرحرف! هرچی شما میگی. معذرت می‌خوام. لطفاً دوباره شروع نکن.- خیلی خب دکتر! داشتم یه خلاصه‌ای از مشکلو می‌گفتم. جوون‌ترای محل از گذشته سیاه این آدم نامرد خبر ندارن و ممکنه گول ظاهرشو بخورن ولی من این آدمو می‌شناسم برای همین…دکتر دوباره حرف رامین را قطع کرد.- بذار حدس بزنم. برای همین به تمام جوونای محل داستان گذشته کامران رو گفتی و آبروشو بردی.رامین سرش را به نشانه تایید تکان داد.- آفرین دکتر! شما چقدر باهوشی! ولی یه نکته رو اشتباه گفتی. من آبروشو نبردم. فقط حقیقت رو به همه گفتم که ذات پلید این آدم رو بشناسن.- ولی خودت گفتی که از بیست سال پیش تا الان هیچکس بدی ازش ندیده و اهل مسجد و کار خیر هم هست.دکتر همینطور که این حرف را می‌زد یک لیوان آب هم آماده کرد. حدس می‌زد که بعد از گفتن این حرف چه اتفاقی می‌افتد و همینطور هم شد. رامین دوباره و این بار بدتر از دفعات قبل به سرفه افتاد. دکتر دیوان آب را جلوی او، روی میز گذاشت. رامین بعد از سه دقیقه سرفه، بالاخره توانست آب را بنوشد و آماده دور بعدی پرحرفی‌هایش شود.- ای بابا دکتر جان! ساده‌ای ها! کدوم آدم شدن؟ کدوم کار خیر؟ اینا همه ادابازیه. من این آدمو می‌شناسم. تازه از اون گذشته اصلاً گیریم حرف شما درست. ولی دکتر به ریش نیست، به ریشه است. آدم باید ریشه داشته باشه. باید اصل و نسب داشته باشه .ما هم که از قدیم خاندان با اصل و نسبی بودیم و موقعیت اجتماعی‌مون عالی بوده. مثل این آقا جمشید محلمون نیستیم که معلوم نیست از کدوم خرابه‌ای اومدن. بابای همین جمشید کارگر ساده بود و تا آخر عمر برای مردم بیل زد. هیچ وقت هم به هیچ جا نرسید. خود جمشید هم همینطوره البته. اونم بیچاره چیزی نشد. ما که اجدادمون نسل اندر نسل خان منطقه بودن. کسی جرات نداشت بدون اجازه‌شون آب بخوره. برای همه تعیین تکلیف می‌کردن. کسی رو حرفشون حرف می‌زد خودش باید جول و پلاس‌شو جمع می‌کرد و از منطقه می‌رفت وگرنه پوستی از کله‌اش می‌کندن که درس عبرت بقیه بشه. بابام تعریف می‌کرد یه بار بابابزرگش از زمین یه بیچاره‌ای مثل بابای جمشید خوشش اومده بوده. اونم زمین‌شو نمی‌داده. بدبخت فکر می‌کرده هر کی هر کیه. نمی‌دونسته که وقتی جد من میگه من این زمینو می‌خوام، یعنی حرف و حدیث موقوف! باید زمینو بده و خودشم تا آخر عمر نوکری جدمو بکنه. خلاصه اونم می‌ده جلوی مردم صاحب‌زمینو با چوب هزار ضربه بزنن که یاد بگیره دفعه بعد حرف اضافی نزنه. بابام اون موقع پنج سالش بوده و صحنه رو یادشه. می‌گفت یک ریز داشته می‌خندیده و کیف می‌کرده!دکتر که از پرحرفی‌های رامین خسته شده بود نفسش را با شتاب بیرون داد.- جناب آقای پرحرف! میری سر اصل مطلب یا می‌خوای بشینی از افتخارات آبا اجدادت و حرام‌خوری‌هاشون تعریف کنی؟- باشه دکتر! باشه… چقدر کم حوصله‌ای تو. من که هنوز چیزی نگفتم. این تازه خلاصه ماجراست وگرنه اگر می‌خواستم همه‌شو بگم باید از جد پنجم خودم شروع می‌کردم که رفیق گرمابه و گلستان فلا‌ن‌الدوله‌ها و فلان‌الممالک‌های قاجار بوده و نصف زمین‌های منطقه دستش بوده. اون زمان…- آقای پرحرف…دکتر این بار صدایش را بالاتر برد. معلوم بود کم‌کم از وراجی‌های رامین عصبانی شده.- خیلی خب. باشه دکتر! نمی‌ذاری آدم حرفشو بزنه. یه لیوان آب داری به ما بدی؟دکتر لیوان آبِ جلوی رامین را پر کرد.- بسیار خب! ادامه بده. دیگه کم‌کم وقتت هم داره تمام میشه.رامین لیوان را با یک نفس خالی کرد. به ساعت دیواری اتاق دکتر نگاهی انداخت و بعد لیوان را روی میز گذاشت.- اوه! چقدر زود گذشت دکتر! زندگی همینه دیگه. زود می‌گذره. تا چشم باز کنی…- جناب آقای پرحرف! نمی‌خواد برای من درباره گذر عمر توضیح بدی. صحبتتو ادامه بده.رامین آهی کشید.- هعی دکتر! باشه. بریم سراغ ادامه داستان. خلاصه می‌گم که خسته نشی دکتر. خلاصه اینکه ما خانواده با اصل و نسبی داشتیم. وضع مالی‌مون هم عالی بوده. نصف مردم منطقه نوکر ما بودن. مثل این آقا آرش محل نیستیم که آه نداره با ناله سودا کنه. وضع زندگی‌شون خرابه و نون درست و حسابی ندارن بخورن. زنشم مریضه و دیگه قوز بالا قوز. حالا ما که به زندگی مردم کاری نداریم. خودشم که به روی خودش نمیاره ولی فهمیدم که اوضاعش چقدر خرابه…- حتماً اینجا هم دم درشون فال‌گوش وایستادی ببینی چی میگن!رامین دستش را به نشانه نفی تکان داد.- نه دکتر! اشتباه نکن. اینا دیگه اونقدر سر و صدا نمی‌کردن که بشه از دم در خونه‌شون شنید. حرف‌های اینا رو از دم پنجره‌شون شنیدم.دکتر از پرحرفی‌های رامین خوابش گرفته بود و چشمانش را به زور باز نگه می‌داشت.- حتماً اینجا هم داشتی رد می‌شدی که صدای صحبت‌شون رو شنیدی.- نه دکتر! اینجوری هم نبوده دیگه. مگه چقدر می‌خوان بلند صحبت کنن؟- پس باز چه دسته‌گلی به آب دادی؟- آها آفرین! سوال خوبی پرسیدی. من چون قصدم خیر بود و می‌خواستم کمکشون کنم، فکر کردم چه جوری می‌تونم مشکل زندگیشون رو بفهمم. برای همین یه شب ساعت‌های نُه، ده رفتم دم پنجره‌شون. پنجره‌شون باز بود و صدا خوب می‌آمد. همونجا وایسادم و همه چی رو فهمیدم البته…دکتر نگذاشت رامین حرفش را ادامه دهد.- البته شما که به زندگی مردم کاری نداری!رامین با لحنی تشویق‌آمیز حرف او را تایید کرد.- آفرین دکتر! دقیقاً! ما رو چه به زندگی مردم؟ ما خودمون هزار تا مشکل داریم. خلاصه که اون شب فهمیدم پول لازمن. مثل اینکه یه ده میلیونی لازم داشتن. منم همون فردا صبح که رفته بودم فروشگاه محل، آرش رو دیدم. اون روز بارِ تازه آورده بودن و فروشگاه شلوغ بود. دیدم دیگه معلوم نیست کی دوباره همدیگرو ببینیم، همونجا دلداریش دادم که غصه نخوره. بهش گفتم نگران نباش زنت خوب میشه. اون ده میلیونی هم که لازم داری حتماً یه خیریه‌ای چیزی پیدا میشه که بهت بده. ده میلیون این دور و زمونه که پولی نیست.- اینو جلوی همه گفتی؟!دکتر این سوال را با تعجب پرسید.- آره دیگه دکتر! گفتم که! فروشگاه شلوغ بود.- یعنی همه از وضع زندگی‌ش خبردار شدن؟دکتر پارچ را برداشت و به سمت لیوان جلوی رامین برد. این بار سرفه‌های او بیشتر از چهار پنج ثانیه طول نکشید.- خب آره دیگه! گفتم شاید خیّری کسی پیدا بشه مشکل این بنده خدا رو حل کنه.دکتر دوباره لیوان جلوی رامین را پر کرد. رامین با وحشت به لیوان در حال پر شدن خیره شده بود و هر لحظه صورتش بیشتر و بیشتر سرخ می‌شد.- دکتر ولمون کن دیگه. اینقدر گیر نده. باز می‌خوای به چی گیر بدی؟دکتر پارچ را روبروی خودش روی میز گذاشت. دست‌هایش را در هم گره کرد و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت.- می‌خواستم بگم وقت تمومه. برو بیرون.- جلسه بعدی چی دکتر؟- جلسه بعدی در کار نیست. برو بیرون.دکتر با سرش به در اتاق اشاره کرد. رامین هنوز نشسته بود و متعجبانه به دکتر زل زده بود.- ولی من که هنوز…دکتر صدایش را بالاتر برد.- گفتم برو بیرون.رامین آرام و مردد از جایش بلند شد و همانطور که به سمت در اتاق می‌رفت به دکتر نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد شاید این یک بازی باشد.- به چی زل زدی؟ میگم برو بیرون.- جلسه بعدی…- گفتم که! جلسه دیگه‌ای در کار نیست.رامین در اتاق را باز کرد و در حالی که هنوز هم با تردید به دکتر نگاه می‌کرد! آرام از اتاق خارج شد. دکتر گوشی تلفن روی میزش را برداشت و با منشی تماس گرفت.- سلام خانم اسحاقی! آقای پرحرف از ساختمان بیرون رفت؟- بله دکتر! همین الان از ساختمان خارج شدن.- خوبه. دیگه به ایشون نوبت نمی‌دید. تحت هیچ شرایطی.- بله دکتر! همین کار رو می‌کنم.- بذارید من یک ربع استراحت کنم بعد نفر بعدی رو بفرستید داخل.گوشی را گذاشت و به صندلی تکیه داد. چشمش را بست تا چند لحظه استراحت کند. در همان حال داشت فکر می‌کرد.- این دیگه چه آدمی بود!</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 14:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر دم از این باغ بری می‌رسد…</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-qsehup33mb8z</link>
                <description>حملات اسرائیل به غزههر دم از این باغ بری می‌رسد…روزگاری، در مخالفت با مذاکره با آمریکا استدلال می‌کردیم که باید از تاریخ درس عبرت گرفت. تاریخ وقایع معاصر کشورهایی که به آمریکا اعتماد کردند و نهایتاً جز بیچارگی و ناکامی چیزی نصیب‌شان نشد.امروز اما، تمام آنچه روزی در صفحات تاریخ می‌جستیم، پیش چشم ما به صورت زنده اتفاق می‌افتد. امروز چهره آمریکا را بدون هیچ نقاب و پرده‌ای به وضوح می‌بینیم. کشوری که اگر تاریخ سراسر جنگ و خونریزی و ظلم و تجاوز آن را نادیده بگیریم و فقط به حوادث همین روزهای جهان نگاه کنیم، تصدیق می‌کنیم که به هیچ عنوان اهل مذاکره و گفتگو نیست. جز با زبان زور با دنیا صحبت نمی‌کند و جز زبان زور را نمی‌فهمد.حمله آمریکا به یمنساده‌لوح هستند کسانی که با این وجود، هنوز دم از مذاکره با آمریکا می‌زنند و بدتر از آن، طوری وانمود می‌کنند انگار این ایران است که به تعهدات خودش عمل نکرده و اهل گفتگو نبوده.البته گروه اخیر صرفا ساده‌لوح نیستند بلکه در زمره وطن‌فروشان نیز قرار می‌گیرند؛ چرا که هیچ انسان عاقل و وطن‌دوستی قبول نمی‌کند با کشوری مذاکره کند که حامی رژیم کودک‌کشی مثل اسرائیل باشد. رژیمی که تمام خطوط قرمز را زیر پا گذاشته و به هیچ قانونی پایبند نیست. بی‌رحمانه آدم می‌کشد و به این کار هم افتخار می‌کند و دلش گرم حمایت‌های رسانه‌ای، مالی و تسلیحاتی آمریکاست.کسی که دلش برای وطنش می‌تپد و عزت و استقلال آن را می‌خواهد، با کشوری که هر روز میهنش را تهدید به حمله می‌کند و بی‌شرمانه به دنبال خلع سلاح و تضعیف نیروی نظامی آن است پای میز گفتگو نمی‌نشیند.تحقیر زلنسکی توسط ترامپهیچ عاقلی در زندگی شخصی و خانوادگی خودش اینطور رفتار نمی‌کند، چه برسد به اموری که به سرنوشت کشورش مربوط است.همین عده‌ای که دم از مذاکره با آمریکا می‌زنند حاضر نیستند هیچ کدام از دارایی خود را اینطور معامله کنند و حتی از یک ریال حق‌شان در زندگی شخصی نمی‌گذرند ولی به کشورشان که می‌رسند، تمام خون دل‌هایی که دیگران برای حفظ و اعتلای آن خوردند را به پای توهمات‌شان نسبت به دنیای امروز و مناسبات آن قربانی می‌کنند.امروز خورشید حقیقت به روشنی تمام بر ذهن و دل مردم ایران می‌تابد. حرف این عده وطن‌فروش دیگر خریدار ندارد و همه‌شان به زودی به سرنوشت دیگر بدخواهان این نظام و کشور دچار می‌شوند؛ چرا که در زباله‌دان تاریخ همیشه برای کسانی مثل آنها باز است…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 08:28:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسراف</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81-weezv1wfawcc</link>
                <description>اسرافاسراف- خب. اینم نشد!کاغذ را از دفتر جدا کرد. آن را مچاله کرد و به سمت سطل آشغال کوچک گوشه اتاقش پرتاب کرد. کاغذ به دیوار خورد و نزدیک سطل زباله، کنار کلی کاغذ مچاله شده دیگر روی زمین افتاد.بهروز مدادش را برداشت و دوباره شروع کرد. به عکس ماهی که قبلاً دانلود کرده بود نگاهی انداخت و سعی کرد مثل دفعات قبل از روی آن نقاشی کند. تقریبا سرِ ماهی را تکمیل کرده بود ولی بی‌دقتی کرد و مداد را کمی پایین‌تر، روی صفحه کاغذ کشید.- اَه! اینم خراب شد.بهروز با ناراحتی این جمله را گفت و کاغذ را از دفتر جدا کرد. مثل کاغذهای قبلی، این کاغذ هم مچاله شده، کنار سطل آشغال روی زمین افتاد.یک ساعت بعد، ده کاغذ مچاله شده جدید روی زمین افتاده بود و هیچ کدام هم کاملا پر نشده بود. نزدیک ظهر بود که مامان بهروز وارد اتاق او شد.- بهروز چیکار داری می‌کنی؟این جمله را با تعجب و در حالی که به کاغذهای مچاله شده کنار سطل آشغال اشاره می‌کرد گفت.بهروز به مامانش نگاه نکرد و همانطور که چشمش به عکس ماهی روی صفحه گوشی بود گفت:- خب معلومه مامان! دارم نقاشی تمرین می‌کنم.- آخه اینجوری پسرم؟اسرافمامان به سمت سطل آشغال رفت به یکی از کاغذها را از روی زمین برداشت.- عزیزم! اتاقتو کثیف کردی!کاغذ را باز کرد و به نقاشی نصف نیمه ماهی روی آن نگاه کرد.- این کاغذ که حتی پر نشده. همینجوری انداختیش دور؟کاغذ دیگری را از روی زمین برداشت و باز کرد.- این رو هم که پر نکردی بهروز! این کارِت اصلاً درست نیست.بهروز مدادش را زمین گذاشت و صفحه گوشی را خاموش کرد.- هفته دیگه مسابقه نقاشی دارم مامان. هرچی سعی می‌کنم نمی‌تونم اونطوری که می‌خوام دربیارمش. برای همین کاغذا رو می‌کَنَم و می‌ندازم دور.مامان به سمت بهروز رفت و در حالی که سرزنش آمیز نگاهش می‌کرد، جلوی او دست به سینه ایستاد.- ولی این کارِت اسرافه پسرم! تو از هفته قبل چهارتا دفتر نقاشی رو همین طوری تموم کردی در حالی که می‌تونستی از اون کاغذا درست استفاده کنی.- دقیقاً مامان! این دفتر هم داره تموم میشه. میشه به بابا بگید یکی دیگه برام بخره؟- نه عزیزم! دیگه نمی‌شه. می‌تونستی از این دفترا به اندازه یه سال تحصیلی استفاده کنی. پس دیگه برات دفتر نمی‌خریم.اسرافبهروز به حالت حق‌به‌جانب، در حالی که به مادرش نگاه می‌کرد، به نقاشی نیمه کاره ماهی روی دفترش اشاره کرد.- ولی مامان! من داشتم برای مسابقه تمرین می‌کردم. شما که می‌دونید این مسابقه چقدر برای من مهمه.مامان، کنار بهروز روی زمین نشست.- من که نمی‌گم برای مسابقه تمرین نکن پسرم. منم دوست دارم توی مسابقه رتبه بیاری ولی می‌تونی طوری تمرین کنی که کاغذ رو بیخودی دور نندازی.مامان دستش را روی سر بهروز کشید. چانه‌اش را به آرامی با دو انگشت شست و اشاره‌اش گرفت و لپش را بوسید.- می‌دونی پسرم! الان خیلی‌ها هستن که امکانات تو رو ندارن ولی در کارشون موفق میشن. این یکی از مهارت‌های مهم زندگیه که یاد بگیری از امکاناتی که داری، درست و به صرفه استفاده کنی.مامان همانطور که صحبت می‌کرد، با دستش گونه بهروز را نوازش می‌کرد. بهروز دست مامانش را گرفت و آرام بوسید.- خب شما میگید چیکار کنم؟ چطوری اسراف نکنم؟- کاری نداره عزیزم! دفترتو بده.اسرافبهروز دفترش را به مامان داد. مامان دفتر را بست و یکی از کاغذهای مچاله شده را که باز کرده بود روی آن گذاشت. خط‌کش پلاستیکی آبی رنگ بهروز را برداشت و یک خط وسط کاغذ از بالا به پایین کشید.- ببین پسر گلم! روی هر طرف یک برگه دوبار می‌تونی نقاشی کنی. وقتی با مداد نقاشی می‌کشی، اون رو محکم روی کاغذ نکش. آروم روی کاغذ نقاشی کن که اگه نقاشیت خراب شد بتونی پاکش کنی و ردش روی کاغذ نمونه. اینطوری می‌تونی روی یه کاغذ چند تا نقاشی بکشی.بهروز نگاهش را از صورت مادر گرفت و به کاغذ نگاه کرد. از حالت چهره‌اش معلوم بود از حرف‌های مامان حسابی به فکر فرو رفته.- خب! نظرت چیه عزیز دلم؟- خیلی عالیه مامان! کاش زودتر بهم می‌گفتید. اون همه کاغذو قبلش اسراف کردم.- نه عزیزم! من همه اون کاغذا رو جمع کردم. همشو ریختم توی یه پلاستیک. الانم توی اتاق بغلی، توی کمده. می‌رم برات می‌آرمشون.مامان بلند شد و از اتاق بیرون رفت. بهروز مدادش را برداشت و خیلی آرام روی صفحه کاغذ کشید. مداد، رد کمرنگی روی کاغذ باقی گذاشت. بهروز پاک‌کن را برداشت و آن را پاک کرد.چند دقیقه بعد مامان با یک پلاستیک بزرگ وارد اتاق شد.- بیا عزیزم! اینم از کاغذات. حالا بیا ناهار بخوریم. بعد برو سر وقت تمرینت.بهروز بلند شد. به سمت مامان دوید و او را بغل کرد.- ممنون مامان به خاطر راهنمایی‌هات. قول می‌دم دیگه هیچ وقت، هیچی رو اسراف نکنم.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 09:12:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-kl4qvmi465py</link>
                <description>غروبغروبهمانطور که با قدم‌های آرام از صخره بالا می‌رفت، نسیم خنک پاییزی پوست صورتش را نوازش می‌کرد. هرچه جلوتر می‌رفت، غروب نزدیک‌تر و هوا سردتر می‌شد ولی برای او اهمیتی نداشت. به آنچه اطرافش می‌گذشت بی‌توجه بود و در جهان دیگری سیر می‌کرد.صدای باد، تنها سخنگو در آن سکوت بی پایان بود. صدای یکنواخت و پیوسته‌ای که کمکش می‌کرد تمرکز کرده و هر چند لحظاتی کوتاه، با خاطرات آن روز زندگی کند. با کسانی که آن روز در کنارش بودند، چه آنها که سال‌ها همدم‌شان بود و چه آنها که برای اولین و آخرین بار شکوه حماسه‌شان را دید.می‌خواست حتی لحظاتی کوتاه، با اتفاقات آن روز تنها باشد. روزی منتهی به شادی از پس باران بی‌امان ابرهای بس تاریک اندوه بر سرزمین قلب‌هایشان.به بالای صخره رسید و به دشت زیر پاش نگاه کرد. همه جایش را از نظر گذراند. کوه‌های سنگی سر به فلک کشیده شرق دشت، تپه‌های کم ارتفاع‌تر غرب آن و رشته کوه‌های دوردست جنوب که قله‌های سرد و برف گرفته آن، پشت پرده مهی غلیظ پنهان بود.غروببه میانه دشت نگاه کرد. به تکه سنگ‌های بزرگی که اینجا و آنجا روی سطح آن، جا خوش کرده بودند. تنها شاهدان زنده حوادث آنجا از قرن‌ها قبل و از جمله کسانی که آن روز، مثل خود او در میانه میدان نبرد حضور داشتند و از پس ویرانی هولناک آن دوران و هول و اندوهی که پس از آن، سبزه‌زارهای همیشه بهاران سرزمین قلب‌های بازماندگان را به آتش کشید عبور کردند.تنها از حوادث آن روزگاران عبور کردند اما هرگز نجات نیافتند و به دنیای دوران پیش از آن نبرد بازنگشتند. تن‌شان شاید از گزند زخم تیغ‌های آبدیده شمشیرها نجات یافت اما روحشان، فرسوده از تحمل بار بس سنگین صخره‌های سیاه اندوه آن دوران، اسیر سیاهچاله‌های اعماق سرزمین‌های دوردست دوری و فراموشی شد.روی تخته سنگی که همچون زائده‌ای روی صخره مشرف بردشت شکل گرفته بود نشست. شمشیرش را باز کرد و به تخته سنگ تکیه داد. کلاه خودش را نیز از سر بیرون آورد و کنار خودش، درست روبروی قبضه شمشیر گذاشت.غروبغروب اندک اندک فرا می‌رسید و پرتو سرخ خونین رنگ خود را بر دشت و کوه‌هایی که آن را از هر طرف در بر گرفته بودند می‌ریخت. همه دشت در آن هنگام به سرخی می‌زد، دقیقاً مانند همان روزی که به یاد خاطرات آن، قدم بر پشت آن صخره گذاشته بود.با خود فکر کرد که به زودی شب فرا می‌رسد، بر آنچه جهان در طول روز شاهدش بود سایه می‌افکند و گرد فراموشی بر ذهن مردمان می‌پاشد.آن روز نیز شب از پس آخرین لحظات پیوند یاران فرا رسید و مُهر پایانی زد بر داستان چون رویای شیرین روزگاران دیرینی که در کنار یاران وفادار گذشت.شب فرا رسید و بر آخرین لحظاتِ آخرین روزی که به امید پیروزی آغازش کرده بودند سایه افکند. آن شب، پیروزی از پس ضربات کوبنده گرزها و زخم‌های عمیق تیغه شمشیرها از آنِ آنها بود اما هرگز هنگامه جشن و شادی فرا نرسید؛ چرا که اندوه فراق یاران بسی تلخ‌تر از آن بود که شیرینی همچون عسلِ شربتِ پیروزی بر آن غالب آید.غروباز این رو از پس پیروزی پرزحمت، قلب‌هایشان جز اندکی، به قدر دانه کوچک ماسه‌ای بر پهنه بی‌کرانه اقیانوسی بی عمق و عرض شاد نشد. شب فرا رسید و بر تن بی‌جان دوستان از دست رفته سایه افکند و در آغوش گرفت تنِ رنجور از نبود بازماندگان را و سایه افکند بر گریه‌های تلخ‌شان در گوشه‌گوشه آن سرزمین.خورشید غروب کرد و ستارگان نقره‌فام به سان مرواریدهای درخشان، زینت بخش ساحل سیاه آسمان شدند.در آن هنگامه، همگام با اولین نفس‌های سرد شب، به یاد آخرین لبخند گرم صمیمی‌ترین یارش افتاد. آن دیرینه‌دوست که از کودکی پابه‌پای یکدیگر مسیر زندگی را از پس فراز و نشیب‌های آن طی کردند.کوره حوادث روزگار، زیر فشار گرمای بی‌امانش دوستی آن دو را به غایت استحکام و خلوص رساند اما پتک سنگین آن نبرد خونین، بس هولناک و سهمگین، استخوان سر یار دیرینش را شکافت.غروبصبح روز بعد، آن هنگام که تیغ طلایی رنگ شمشیر آخته اولین پرتوهای خورشید دل تاریکی را می‌شکافت، تن‌های بی‌جان از دست رفتگان را دفن کردند و نگاهش برای آخرین بار، قبل از آنکه تن تنها دوست دوران کودکی‌اش اسیر آغوش سرد خاک شود، به صورتش افتاد.آن روز، تیغ آن وداعِ آخرین، زخمی بر قلبش به جا گذاشت که تنها مرهمش تا آن زمان که در آن جهان فانی می‌زیست این بود که گاه به گاه به آن دشت بازگردد، به یاد آورد خاطرات تلخ و شیرین روزهایی که کنار یارانش گذشت و هر چند لحظاتی کوتاه، در فضای آن روزگاران زندگی کند.شب به نیمه نزدیک می‌شد و سوز سرمای آن زمانِ دشت، تنش را می‌رنجاند. باید برمی‌گشت. شمشیر و کلاهخودش را برداشت و برای آخرین بار به دشت، که اکنون در عمق اقیانوس تاریکیِ شب آرمیده بود نگریست. کلاهخود را بر سرش گذاشت و شمشیر را به کمرش بست. نگاهش را از دشت برگرفت و در مسیر برگشت به راه افتاد، به امید آنکه به زودی و به گاهِ آشکار شدن اولین بارقه‌های خورشید زندگی‌اش در جهان دیگر، به دیدار دوباره دوست قدیمی‌اش نائل شود.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 08:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت - هیئت هفتگی منتظران ظهور</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-h7dekqx639ow</link>
                <description>روزنوشت - هیئت هفتگی منتظران ظهورمنطقه نهبندان، منطقه بسیار محرومی است. فاصله طبقاتی این شهر حتی با شهرهای نزدیکی مثل بیرجند (به عنوان مرکز استان خراسان جنوبی) آنقدر زیاد است که اهالی آنجا هم از وضعیت این شهر تعجب می‌کنند. با این حساب تکلیف این شهر در برابر شهرهایی مثل تهران و مشهد از قبل معلوم است و نیازی به توضیح ندارد.با این حال، امسال روستای چاهداشی میزبان یک روحانی از تهران است که برای تبلیغ ماه رمضان به روستا تشریف آورده‌اند و امامت جماعت یکی از سه مسجد آن را به عهده گرفته‌اند.دو هفته قبل، به دلیل برگزاری محفل انس با قرآن، برنامه هیئت لغو شد اما پنجشنبه‌شب هفته قبل، طبق روال هر هفته، «هیئت هفتگی منتظران ظهور» را برگزار کردیم. اولین جلسه این هیئت هفتگی در ماه رمضان جاری.هیئت هفتگی منتظران ظهورحاج آقا هم به عنوان سخنران برنامه در این جلسه شرکت کردند. فکر کنم در طی چند روزی که از ماه رمضان گذشته کاملاً با روحیه بچه‌های این روستا آشنا شده باشند. بچه‌هایی پر جنب‌و‌جوش که از دیوار راست بالا می‌روند و آرام و قرار ندارند. هر وقت از آنها می‌خواهیم چند لحظه ساکت و آرام سر جایشان بنشینند، انگار به زور آنها را گرفته و زندانی کرده‌ایم، بدتر جست و خیز می‌کنند و فضای حسینیه را روی سرشان می‌گذارندبرای کار با این بچه‌ها به این نتیجه رسیدیم که برنامه‌های آرام و بی‌ تحرک مناسب آنها نیست. به همین دلیل ما هم در «مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار» با بچه‌ها همراه شدیم و برنامه‌هایمان را به سمت تحرک و هیجان بیشتر جهت دادیم؛ به عنوان مثال از برنامه‌هایی مثل مسابقات پرتحرک و یا اجرای تئاتر بیشتر در برنامه‌ها استفاده کردیم. این تِز به خوبی جواب داد و بچه‌ها از آن روز پای ثابت برنامه‌های هیئت هستند.به عنوان مثال یک بار که مشغول فضاسازی حسینیه برای یکی از برنامه‌ها بودیم تصمیم گرفتیم برنامه‌ای هم برای  بچه‌های نوجوان داشته باشیم. در همان حسینیه مسابقه‌ای برایشان برگزار کردیم. به این صورت که از آنها خواستیم در طول حسینیه بدوند و بعد، همان مسیر را برگردند. وقتی هم به پرده وسط حسینیه رسیدند، روی زمین غلت بزنند و از زیر پرده عبور کنند.هیئت هفتگی منتظران ظهورکاش از آن لحظه فیلم می‌گرفتم. شور و هیجان بچه‌ها و غلت‌زدن‌شان روی زمین، صحنه جالبی درست کرده بود. معلوم بود حسابی سرگرم شده‌اند و از این ایده خوش‌شان آمده که آنطور مشتاقانه روی زمین می‌غلتیدند.پریشب هم حس جست‌و‌خیز و جنبیدن‌شان گل کرده بود و دست بردار نبودند. آنقدر که داشتم خجالت می‌کشیدم. با خودم فکر می‌کردم الان حاج آقا درباره این روستا و بچه‌های آن چه فکری می‌کند؟ولی خدا را شکر، ایشان هم درک می‌کردند و مخالفتی با جست و خیز بچه‌ها نداشتند.در هر صورت نکته اینجاست که در هر منطقه‌ای باید برنامه‌های فرهنگی مخصوص به آنجا را تنظیم کرد. مردم هر منطقه‌ای استعدادها و روحیات خاص خود را دارند.در بعضی مناطق، مردم روحیات آرامی دارند و اصطلاحا بچه درس‌خوان هستند. مردم منطقه دیگر، استعدادهای هنری خوبی دارند. مردم یک منطقه هم مهارت‌های فنی‌شان خوب است و به همین ترتیب… . طبیعی است که نوع برنامه‌های فرهنگی هر منطقه، با منطقه دیگر تفاوت خواهد کرد. بعضی از برنامه‌های فرهنگی در منطقه‌ای جواب می‌دهد و در برخی دیگر از مناطق، خیر.به همین دلیل، این وظیفه مراکز فرهنگی است که آن استعدادها را شناخته و برنامه‌های فرهنگی را متناسب با همان توانایی‌ها و در جهت رشد و کمال روحی و معنوی جامعه هدف‌شان تنظیم کنند.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 09:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال شهرت</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AA-d8ysiayzpwte</link>
                <description>زندان مجازیبه دنبال شهرتصبح که از خواب بلند شد قبل از هر کار گوشی‌اش را برداشت و اینستاگرامش را چک کرد. اول از همه چشمش رفت به سمت اعلان‌های برنامه. از دفعه قبل دویست لایک جدید دریافت کرده بود. بیست‌تا کمتر از روز قبل و پنجاه‌تا کمتر از روز قبل از آن.موجی از عصبانیت در مغز و بدنش پخش شد. نمی‌دانست اشکال کار کجاست! همه چیز را رعایت کرده بود. هر نکته‌ای که برای جمع کردن فالوور  در دوره‌های مختلف یاد گرفته بود.هر ایده‌ای که به ذهنش رسیده بود را انجام داده بود. هر ادایی که فکر می‌کرد فالوورهایش را بیشتر می‌کند جلوی دوربین درآورده بود. مثل خیلی از سلبریتی‌ها، از روی هر خط قرمزی که شکستن آن می‌توانست توجه مخاطب را جلب کند عبور کرده بود ولی فایده‌ای نداشت و هیچ وقت به جایی که می‌خواست نرسید. آخر هم جز حسرت آرزوی دست‌نیافته و جیب خالی از هزینه تبلیغاتی که برای پیجش خرج کرده بود و نیز خشمی پنهان در دلش، چیزی برایش نماند…این حکایت حال و روز بسیاری از افراد در فضای مجازی است. فضای مجازی بسیاری از ما را در قفس مسابقه‌ای نفس‌گیر و تنگاتنگ برای شهرت بیشتر اسیر کرده تا جایی که برای برخی، پیج و کانال‌شان جز هویت‌شان شده و تعداد لایک‌ها و کامنت‌ها و فالوورهای‌شان برای‌شان مسئله‌ای ناموسی است.این افراد در این مسابقه تنگاتنگ هر کاری برای شهرت در فضای مجازی انجام می‌دهند. از خرج کردن پول برای جمع کردن فالوور گرفته تا ادابازی‌های مختلف برای دیده شدن و جلب توجه مخاطب و حتی رد شدن از روی خطوط قرمز.بدتر از آن این است که تعداد لایک‌ها و فالوورها برای بعضی به اندازه مدرک علمی و یا حتی بیشتر از آن ارزش دارد و موجب افتخار آن‌هاست.برای این عده، رقابت در این میدان به جنونی افسارگسیخته تبدیل شده، گویا تمام موفقیت زندگی‌شان را در برنده شدن در این میدان می‌بینند و سرمایه و دارایی خود را به پای آن می‌بازند.به راستی که فضای مجازی قتلگاه مردم این دور و زمانه است. فضایی که انسان را سحر می‌کند و او را انجام کارهایی وا‌می‌دارد که به هیچ عنوان عاقلانه نیست و هیچ کسی در حالت عادی آن کارها را انجام نمی‌دهد. چه کسی حاضر است در حالت عادی، پول واقعی که برای به دست آوردن آن زحمت کشیده را برای لایک و کامنت بیشتر و یا اینکه تعداد بیشتری او را دنبال کنند خرج کند؟ چرا کسی باید سرمایه خود را به پای یک برنامه مجازی و یک سری کدهای کامپیوتری بریزد؟بنابراین هر کس در این فضا باید مراقب خود باشد وگرنه روزی به خود خواهد آمد که تمام وقت و انرژی و دارایی خود را صرف کرده و چیزی جز حسرت و ناکامی برایش باقی نمانده…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 08:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزه کله‌گنجشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DB%8C-lr6cpjtghkw3</link>
                <description>حسنا کوچولو روزه کله‌گنجشکیحسنا کوچولو وارد آشپزخانه شد. مامان حسنا پای گاز مشغول آشپزی برای افطار بود. حسنا به سمت مامانش رفت و دامنش را گرفت و کشید.- مامان… مامان…مامان حسنا همانطور که غذا را هم می‌زد، با لبخند به دخترش نگاه کرد.- جانِ مامان!حسنا به ساعت دیواری که روی دیوار مقابل آشپزخانه نصب شده بود اشاره کرد.- مامان الان وقت اذان ظهره. می‌خوام روزه‌مو باز کنم.مامان حسنا ملاقه را روی ظرف کنار دیگ گذاشت و حسنا  را بغل کرد.- پس دختر خوشگل مامان تونست اولین روزه کله گنجشکی‌شو توی ۵ سالگی بگیره!مامان، حسنا را بوسید و لپش را کشید.- قربون دخترم برمبعد همانطور به سمت یخچال حرکت کرد و غذایی که برای حسنا از قبل آماده کرده بود را بیرون آورد تا برایش گرم کند. غذا را روی شعله دیگر گاز گذاشت و زیرش را روشن کرد. بیست دقیقه بعد حسنا سر سفره بود نشسته بود و غذا می‌خورد.- خب دختر گلم! روزه امروز چطور بود؟ خیلی گرسنه شدی؟- خوب نه راستش! فقط یکم گرسنه شدم ولی یه چیزی رو فهمیدم.مامان با کنجکاوی به حسنا نگاه کرد.- چی رو فهمیدی عزیزم؟- یادتونه وقتی ازتون پرسیدم چرا روزه می‌گیرید چی گفتید؟- آره عزیزم! بهت گفتم یکی از دلیلاش اینه که حال و روز نیازمندا رو بفهمیم و بهشون کمک کنیم.حسنا قاشق را روی بشقاب گذاشت و با ناراحتی به غذایش خیره شد- الان می‌فهمم چقدر بهشون سخت می‌گذره. من فقط نصف روز گرسنه بودم ولی اونا بعضی وقتا چند روز غذای خوبی برای خوردن پیدا نمی‌کنن.حسنا کلمات آخر را با بغض و در حالی که اشکش درآمده بود گفت. مامان حسنا دست از کار کشید و کنار حسنا نشست. دستش را روی سرش کشید و لپش را بوسید.- قربون دختر مهربون و فهمیده خودم برم. درسته حسنا جون! وقتی روزه می‌گیریم سختی زندگی نیازمندان رو می‌فهمیم و دیگه کمک کردن بهشون برامون سخت نیست.حسنا با چشمان خیس از اشک به مادرش نگاه کرد.- منم می‌خوام بهشون کمک کنم ولی نمی‌دونم چطوری!مامان حسنا لبخند زد.- من و بابا هر ماه مبلغی رو به حساب یکی از موسسات خیریه واریز می‌کنیم و اونا از طرف ما اون پول رو خرج نیازمندا می‌کنن. می‌تونیم به جای تو هم پول واریز کنیم.چشمان حسنا از خوشحالی برق زد.- واقعا؟! یعنی این کارو می‌کنید؟!- بله عزیزم! از این ماه این کارو می‌کنیم. پس تو هم از این ماه به نیازمندا کمک می‌کنی!حسنا از خوشحالی بلند شد و پرید توی بغل مامان.- ممنونم مامان… ممنونم…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 08:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@ArefBakhshiAD/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-wox0rdsc8we6</link>
                <description>آیت الله رئیسی
خداحافظنفس‌های سال ۱۴۰۳ به شماره افتاده و حدود یک هفته دیگر تا ابد با این سال خداحافظی می‌کنیم. سالی پر از اتفاقات خوب و امیدوار کننده… و البته حوادثی که دوست داشتیم کاش هرگز اتفاق نمی‌افتاد…این سال را در حالی شروع کردیم که چشمان‌مان به سبزه‌زارهای بی‌انتهای سرزمین‌های پیش‌رو می‌ نگریست. همانجا که نسیم بهاری، دست نوازش بر سر درختان جنگل می‌کشید و خورشید، باران پرتو طلایی رنگش را که از وجود خودش نشأت گرفته بود، سخاوتمندانه بر سر جهانیان فرو می‌ریخت.دلمان امیدوار به آینده‌ای روشن، همگام با قدم‌های‌مان به سوی آن، می‌تپید. خنکای زمین باران خورده، لکه خستگی را از آینه تنمان می‌زدود و رایحه جهان پس از باران، حس یک ابدیت شادی را برایمان به ارمغان می‌آورد.با این حال، سیلاب حوادث پس از آن، مانعی بر سر راه‌مان شد و بین ما و سرزمین‌هایی که امید داشتیم در روزگاران پیش‌رو در دشت‌های سبز آن قدم بزنیم فاصله انداخت.بعد از ظهری بود که خبر گم شدن بالگرد آیت الله رئیسی در رسانه‌ها پخش شد. طبیعی بود که در ابتدا خیلی نگران نشدیم. فکر می‌کردیم مثل اتفاقی که چند ماه قبل از آن، برای یکی دیگر از بالگردهای حامل مسئولان بلندپایه دولت افتاد و به خیر گذشت، این حادثه هم اتفاق کوچکی باشد که رسانه‌ها بیش از حد آن را بزرگ جلوه داده‌اند.آیت الله رئیسی
همان موقع وارد فضای مجازی شدم و اخبار را چک کردم. می‌گفتند گویا بالگرد رئیس جمهور دچار فرود سخت یا هارد لندینگ شده و این یعنی از وضعیت آن بالگرد خبر دارند. با این حال پس از چند ساعت، خبر گم شدن بالگرد حامل رئیس‌جمهور، مثل موجی سهمگین در همه جا پخش شد و دل‌هایمان را لرزاند.با این حال، هنوز خورشید و امید به روشنی تمام بر سرزمین قلب‌هایمان می‌تاپید و یقین داشتیم به زودی خبر سلامتی رئیس جمهور و همراهان‌شان را می‌شنویم اما هرچه به شب نزدیک‌تر می‌شدیم، آرام آرام سایه‌ای سرد بر جهان بیرون و افکار درون‌مان مسلط می‌شد.چند ساعت گذشته بود و علی رغم تلاش‌های صورت گرفته هنوز هیچ خبری از گمشدگان نبود. آن موقع واقعا نگران شده بودیم و هر چند دقیقه یکبار به امید رسیدن خبری خوب، فضای مجازی را چک می‌کردیم.آیت الله رئیسی
آن شب خبری نشد و با دلی نگران به خواب رفتیم. صبح که بیدار شدم اولین کارم چک کردن فضای مجازی بود. هنوز هم بالگرد را پیدا نکرده بودند و خبر دقیقی هم از وضعیت رئیس‌جمهور عزیز ایران و همراهان‌شان منتشر نشده بود.آن روز، دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. نه صبحانه درستی خوردم و نه توانستم به کارهایم برسم. دقیقه به دقیقه فضای مجازی را چک می‌کردم فقط به امید اینکه خبر سلامتی سید محرومان را بشنوم.دلم شور می‌زد و قلبم به شدت می‌تپید. نمی‌خواستم به چیزی که ممکن بود اتفاق افتاده باشد حتی فکر کنم. سناریوهای مختلفی را که به سلامتی ایشان و همراهانشان ختم می‌شد در ذهنم تصور می‌کردم و امیدوار بودم یکی از همان‌ها در واقعیت اتفاق افتاده باشد اما…به قول یکی از کانال‌ها «نشد که بشه…». صبح زود حدود ساعت ۷:۲۰ کانال‌ها خبر قطعی شهادت همه سرنشینان بالگرد را اعلام کردند.آیت الله رئیسی
با شنیدن خبر، کوهی از غم بر دل‌مان آوار شد. رئیس‌جمهور عزیزمان را از دست دادیم و دیدار دوباره همه با او به قیامت افتاد. چه آنها که دل‌شان برایش می‌تپید و چه آنها که ناجوانمردانه از هیچ تهمت و توهینی نسبت به او و دولتش دریغ نکردند.آن روز، روز غم جوانمردان و غیرتمندان و روز شادی کفتارها و حرام‌خوران بود. رئیس جمهور عزیزمان از بین ما رفت و خاطرات خوب روزهای با او در سال ۱۴۰۳ به آخر رسید.با این حال یاد و خاطره او و دستاوردهای دولت کوتاه مدتش تا ابد بر دل و جان تاریخ ایران زمین حک خواهد شد. البته این دستاوردها قطعاً برای عده‌ای شیرین نخواهد بود و به همین دلیل ماه‌ها پس از رحلتش هنوز هم ناجوانمردانه و با بی‌انصافی تمام او و دولتش را آماج تهمت‌ها و توهین‌ها قرار می‌دهند. هنوز کینه دولت پردستاورد کوتاه مدت او بر دل برخی مانده و به همین دلیل از هیچ دروغی درباره او و دولتش ابا ندارند. باشد که با همین کینه در این دنیا بسوزند و لکه وجودشان از دامن دنیا زدوده شود.آیت الله رئیسیاکنون و در روزهای پیش‌رو، با سالی که آخرین یادگارهای سید عزیزمان را با خود دارد خداحافظی می‌کنیم و چشم به دیدار دوباره‌اش در روزی داریم که خدا بین بندگانش قضاوت خواهد کرد.افتخار می‌کنم که هم در سال ۱۳۹۶ و هم ۱۴۰۰ در انتخابات ریاست جمهوری به او به عنوان کاندیدای اصلح رای دادم و آن را سندی می‌دانم بر اینکه در سمت درست تاریخ ایستاده‌ام.امیدوارم سید محرومان در روزی که سرنوشت ابدی هر انسانی مشخص می‌شود، دست ما را هم بگیرد و از ما نزد مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها شفاعت کند…</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 10:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>