<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arezo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arezojon</link>
        <description>جز من و خدا نداند راز دلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:02:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4895558/avatar/6LYl1x.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arezo</title>
            <link>https://virgool.io/@Arezojon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezojon/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-zdtmxfjmxrw2</link>
                <description>یا امام رضا (ع)، پناهِ هر دردی، ضامنِ آهو که حالا خودت شدی ضامنِ ما.دلم مدتها بود هوای حرمت رو کرده بود. روزها و شبها فکرش رو میکردم که کاش یک بار دیگه برسم به صحنت، برسم به اون جایی که دلم برای اون خلوتش تنگ شده. توی دلم گفته بودم که میام حرمت، یه دل سیر میایستم کنار ضریحت، هرچی درد توی سینهام جمع شده رو میریزم پای پات، گریه میکنم تا تهش، تا ته دلم سبک بشه.حتی یه فکر دیگه هم توی سرم بود؛ گفتم میام اونجا، میشینم یه گوشهای، کتاب درسیام رو باز میکنم و درس میخونم، نه اینکه فقط درس بخونم، میخواستم بهت بگم که میتونم، میخواستم به خودم ثابت کنم که میشه کنار حرمت هم درس خوند و هم دل رو آروم کرد. با خودم عهد بسته بودم که اگه اون حوالی باشم، نمازهام رو اول وقت میخونم، سعی میکنم همش رو هوا باشم، هر روز بیام حرمت و تورو زیارت کنم.داشتم توی دلم با خودم حرف میزدم که «یا امام رضا، خودت که میدونی دردای من چیه، تو که نیمهشبها که همه خواب بودن، من بیدار بودم و با تو حرف میزدم، زجه میزدم و به تو پناه میبردم. تو رو صدا کردم، از ته دل گفتم کاش منو به حرمت ببری، کاش یه راهی برام باز کنی که بیام پیشت. دلم خیلی واست تنگ شده بود.»واقعاً که دعایم رو مستجاب کردی. منو طلبیدی حرمت، راه رو برام باز کردی و رسیدم. الانم که دارم این رو مینویسم، ایستادم جلوی ضریحِ خودت. ولی راستش رو بخوام بگم، وقتی رسیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد. زبانم بند اومد. نمیدونم چی شد که نتونستم حرف بزنم. نه اشکم اومد، نه حتی کلمهای توی گلوم جمع شد. همهی زائرایی که اطرافم بودن، هرکی یه جوری با تو حرف میزد، یه سجاده پهن میکرد، یه کتاب دعا باز میکرد، ولی من مونده بودم وسط جمعیت، انگار نه انگار که خودم آرزوی این لحظه رو داشتم.همونجوری وایساده بودم و فقط زل زده بودم به ضریح. حتی کتابی که با خودم آورده بودم رو هم نتونستم درش بیارم. راستش نمیدونم چرا، ولی حس میکردم همه چیز از یادم رفته. انگار هاج و واج مونده بودم، نه میدونستم چی بگم، نه بلد بودم چطور شروع کنم.تا اینکه یهو، وقتی رفتم توی سجده، انگار یه چیزی شکست توی وجودم. بیاختیار و بدون مقدمه، اشکام سرازیر شد. اولش آروم، بعد بلندبلند، جوری که دیگه نتونستم جلوش رو بگیرم. سرم رو از سجده بلند نکردم؛ همونجا موندم و گریه کردم، گریه کردم، انقدر که آخرش دیگه طاقتم تموم شد و از شدت گریه، غش کردم. وقتی به خودم اومدم، حالم خیلی بد بود، انگار نه انگار که توی حرم امام مهربونیها هستم؛ انگار توی مراسم ختم عزیزترین کسی که داشتم، شرکت کرده باشم.اما خلاصهش اینکه، یا امام رضا (ع)، راستش رو بخوام بگم، اگه تو نبودی، اگه اون پناهِ همیشگی نبود، اگه نمیشد نیمهشبها رو به سمت تو گریه کرد، واقعاً نمیدونم توی اون شبهای سخت باید چیکار میکردم. تو موندی و موندی و موندی برای همهی ما، برای منِ بی پناه، برای اونایی که غیر از تو کسی رو ندارن.خدا رو شکر که تورو داریم.</description>
                <category>Arezo</category>
                <author>Arezo</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 08:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق بدون پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezojon/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-zxivcl6bghv9</link>
                <description>بعضی وقت‌ها حس می‌کرد انگار دستی نامرئی دور گلویش حلقه می‌شود؛نه آن‌قدر محکم که بکشدش،فقط آن‌قدر که یادش بیندازد نفس کشیدن هم همیشه ساده نیست.برای چند ثانیه تقلا می‌کرد،بی‌صدا،مثل کسی که وسط جمعیت غرق شده اما هیچ‌کس آب را نمی‌بیند.کم‌کم این حس برایش عادی شد.همان فشار روی سینه،همان گره‌ای که هر روز می‌آمد و توی گلویش جا خوش می‌کرد.هر روز بغض داشت.بغضی که هیچ‌وقت نتوانست جلوی کسی بشکند.نه چون حرفی نداشت؛چون می‌ترسید.می‌ترسید قضاوتش کنند.بگویند زیادی حساس است.تهمت بزنند.مسخره‌اش کنند.یا حتی بدتر از همه…اهمیت ندهند.و آدم بعضی وقت‌ها از بی‌اهمیت بودن بیشتر از هر زخمی درد می‌کشد.برای همین همه‌چیز را نگه داشت.تمام حرف‌ها، اشک‌ها، خستگی‌ها، ترس‌ها…انگار دلش را تبدیل کرده بود به اتاقی بدون پنجره.هی جمع کرد.هی ساکت ماند.هی گفت «بعداً خوب می‌شوم».اما بعضی دردها اگر راهی برای بیرون آمدن پیدا نکنند،آدم را از داخل آرام‌آرام خاموش می‌کنند.تا یک روز فهمید دیگر مثل قبل نمی‌خندد.دیگر چیزی خوشحالش نمی‌کند.دیگر نفس کشیدن فقط یک عادت است، نه زندگی.و شاید همان روز بود که فهمید؛آدم‌ها همیشه از غم نمی‌میرند…گاهی از نگفتنِ غم می‌میرند.ای کاش هیچ‌وقتبغضاین‌قدر بزرگ نشودکه جای زندگی را بگیرد.ای کاش یاد بگیریمقبل از ترکیدن،قبل از خفه شدن زیر وزنِ حرف‌های نگفته،حداقل یک‌بار بگوییم:«من خوب نیستم.»شاید همین یک جمله،یک نفر را به زندگی برگرداند.#به_قلمم</description>
                <category>Arezo</category>
                <author>Arezo</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر روسری مشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezojon/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-bm55tboml6sw</link>
                <description>روسری مشکی‌اش را آرام روی سر نشاند، انگار دارد تکه‌ای از تاریکی را بر شانه‌هایش می‌گذارد. در آیینه به خودش نگریست؛ نگاهی کوتاه، سرد، و بی‌احساس. لبهٔ روسری را صاف کرد و گوشهٔ لبش لرزید، نه به نشانهٔ لبخند، بلکه چیزی شبیه پوزخندِ اندوه.هنوز هم چهره‌اش زیبا بود؛ از آن زیبایی‌هایی که از معصومیت می‌آیند. اما دیگر آن صورتِ آشنا نبود. آن صورتِ گرد و روشن، آن چال‌های شیرین، آن چشم‌هایی که زیر روسری‌های رنگی می‌درخشیدند... همه انگار در جایی دور جا مانده بودند. حالا نگاهش قرمز بود و گود؛ مثل شبی بی‌ستاره.نزدیک رفتم و گفتم:«چرا همیشه مشکی؟ این‌همه رنگ در دنیا هست...»اجازه نداد جمله‌ام کامل شود.گفت:«عزادارم.»گفتم:«عزاداری، اما تا کی؟»و او سکوت کرد؛ سکوتی سنگین‌تر از هر جوابی.بعد، با لحنی آرام گفتم:«خوش به حال آن کسی که برایش این‌گونه می‌سوزی.»زیر لب زمزمه کرد:«تو هم بودی، عزادارش می‌شدی.»گفتم:«حتماً خیلی دوستش داشتی.»گفت:«داشتم... اما حالا چه کسی را دوست داشته باشم؟»خشم درونم زبانه کشید. نمی‌گفت آن فرد کیست. با تندی گفتم:«پس نامش را بگو. نشانی‌اش را بده. قبرش را نشانم بده تا بروم و از خاک بیرونش بیاورم، شاید این سکوت لعنتی تمام شود!»اما او، بی‌آنکه پلک بزند، آرام گفت:«آن فرد، خودِ من بود.»و بعد، در سکوتی که از هزار فریاد بلندتر بود، ادامه داد:«من سال‌هاست برای خودِ قبلی‌ام عزادارم؛ برای آن دختری که می‌خندید، زندگی می‌کرد... و دیگر برنگشت.»</description>
                <category>Arezo</category>
                <author>Arezo</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>