<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arezoo.f.rad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arezoofrad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:11:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1759886/avatar/AEjIiS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arezoo.f.rad</title>
            <link>https://virgool.io/@Arezoofrad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تصمیمم را گرفته ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezoofrad/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-mhmucmw441m6</link>
                <description>داشتم فکر می کردم، به چه؟به تو...امروز خوشحالم، خیلی شاد. حتمن می پرسی چرا؟ یک تصمیم بزرگ گرفته ام. دقت کردی چه شد، فقط تصمیم گرفته ام و بخاطر این تصمیم خیلی خوشحالم.روزهاست درگیر بودم... با کی؟ معلومِ با خودم. برای چی؟ باز هم معلومِ، برای اینکه بتوانم تصمیم بزرگم را بگیرم.من 6 سالی هست یک کار را شروع کرده ام که فکر می کردم مناسب من است ولی خیلی زود متوجه اشتباه بودنش شدم، اما توان بیرون آمدن از آنرا نداشتم... تا اینکه بلا خره امروز موفق شدم بعد از مدتها ناامیدی از اینکه در جای اشتباهی هستم اولین قدم را بردارم هرچند کوتاه و لرزان بود مانند یک کودک نوپا ولی موفق شدم که برای این پایان یک آغاز را شروع کنم.داشتم به پایان کاری که روزی با ذوق فراوان و آرزوهای بزرگ  شروع کرده بودم فکر می کردم، تلخ هست ولی به قول معرف یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است... من آزمودم در این ورطه خود را ولی مثل اینکه ورطه ای اشتباهی را انتخاب کرده بودم و الان باید بیرون بکشم بخت خود را....</description>
                <category>Arezoo.f.rad</category>
                <author>Arezoo.f.rad</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 17:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوها</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezoofrad/%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7-l8yvo1bta8uu</link>
                <description>روی ایوان خانه ایستاده ام باد می وزد و با هر وزشش بویی به ارمغان می آورد، بوها مرا به وجد می آورند و به همراه خود هزاران خاطره را یادآور می شوند. یادم می آید سالها پیش مطلبی را درباره ی حافظه بویایی خوانده بودم، اینکه بو برخلاف مزه و لمس به طور مستقیم پیامی را به مغز مخابره می کند به همین علت بوها تداعی کننده خاطرات هستند، انگار که برای خود حافظه ای مستقل دارند.خانه پُر شده است از بوی درخت انجیر قدیمی  که آقا بعد از به دنیا آمدن مادرم آنرا کاشت. تمام بچه ها در حیاط خانه درختی دارند به جز او. او چه کسی است؟ می دانم اما گاهی هم احساس می کنم که هیچی درباره ی او نمی دانم.عاشق این حال و هوا هستم، هوای شرجی که پوست را مرطوب می کند مرا به وجد می آورد. در این هوا بوها بیشتر به مشام می رسند. چشمهایم را می بندم و با یک نفس عمیق مشامم را پر می کنم از هوای اطرافم، بوها؟! بوها همیشه مرا به وجد می آورند، چرا که ناخواسته تداعی کننده ی خاطراتی هستند که بعضی هاشان مرا به درون خود میکشند و من رج به رج داستانش را می بافم تا قبایش کنم و بر تن خیالم بپوشانم.وقتی کودک بودم بخاطر این استعداد خیلی به خودم غره می شدم، اینکه می توانستم از روی رد بجا مانده از هر عطر و بویی متوجه حضور شخص یا چیزی که قبلن بویش را شنیده ام بشوم و با صدای بلند آنرا اعلام کنند، از اینکه غافلگیری را در صورت بقیه می دیدم خیلی ذوق زده می شدم. بچه ها به خاطر شنیدن کمترین بوها لقب ناخوشایند دماغ سگی را به من دادند. و من ناخرسند به او گله می کردم و گاهی گریه. شاید گریه هایم او را مستاصل می کرد ولی او با دل من راه می آمد و این بازی را راه انداخت، این عادت با من ماند تا همین امروز که ناخواسته این کار را می کنم. حرکت زنبور لابه لای شاخ و برگ بوته های گوجه فرنگی چشمهایم را به دنبال خود می کشاند، بالهای زنبور که تکان می خورند و حرکت برگ های اطرافش. چشمهایم را می بندم صدای بال زدن زنبور در صدای آب گم می شود، صدای جیر جیر جیرجیرکها، صدای وزیدن باد در میان برگهای درختان و اینکه چگونه باد بی حیا با لودگی تمام روی پوست دخترکان نورس درخت دست نوازش می کشد را تصور می کنم، وزیدن باد لابه لای تار تار موهایم را حس می کنم گویی کسی نرم نرمک موهایم را چنگ می زند پوست سرم گزگز می کند تمام تلاشم را می کنم که دستم به سمت موهایم نرود...همان طور که روی ایوان خیال شیرین می بافم غرق در بوها و صداهای شب می شوم، بوی تنباکو مشامم را پر می کند ناخوداگاه سرم به جهت بو می چرخد شدت بو آنقدر زیاد هست که موجب می شود چشمهایم را باز کنم و با خاتون چشم در چشم شوم آه از نهادم بلند می شود، با حرکت سر اشاره می کند که به آنجا بروم.کنار دایی روی تخت نشسته بود و قلیان خوانساری می کشید همانطور که با بادبزن حصیری ای که ماه طلعت با خُوص های رنگی روی آن نقش و نگارهای زیبایی بافته بود خود را باد می زد حواسش به منقل زغال ها و آتش بود و راه به راه به پسرها اُرد می داد در همین حین گوشه چشمی هم به من داشت آخر روزگاری من عزیز عزیزش بودم.این زن پیر شده مادربزرگ مادری من است زنی مهربان ولی با زبانی تند و تیز، حرفی است تکراری اما به قول خودش بجز خدا از کسی ترسی ندارد برای همین بی رودربایستی حرفش را می زند. سکوت مرا تاب نمی آورد و برای شروع حرف هایش از هوا مایه می گذارد: گرمای مرداد ماه امسال کمتر از سال قبلِ ولی رطوبت همونِ. این را خاتون همان طور که به قلیانش پُک می زند می گوید دایی فقط با یک تکان سر حرف های خاتون را تصدیق می کند.صُم بُکم نشسته ام و برای اینکه حرفی از دهانم خارج نشود لبهایم را محکم به هم فشار می دهم، اول و آخر حرفهایمان چیز خوشایندی ندارد من سالهاست که پا در این خانه نگذاشته ام دُرُست بعد از رفتن او، نمی خواهم بعد از سالها گنداب گذشته را هم بزنم چون عایدی جز متعفن کردن روزگارم ندارد. از گوشه ی چشم ناآرامیش را می بینم حرکتی که از او بعید است، از آنجایی که هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند او را تحت تاثیر قرار دهد تعجب می کنم، شاید خاتون هم پیر شده است. می دانم سکوت طولانی مرا برنمی تابد ولی من همچنان خاموش می نشینم. نمی دانم با چه کسی لج کرده ام و اصلا چرا اینجا هستم؟شلوغی دور آتش بعد از آن بوی دود حواسم را پرت می کند به گذشته ای دور که زمانی شیرین بود بعدترها مانند بختک افتاد روی تمام لحظات زندگی ام. منِ جا مانده در آن زمان، دختری شیرین و سرخوش بود که با هیاهوی فروان از روی آتشی که بعدها دامن زندگیش را گرفت، سیاوش بود اما با پاهایی شکسته درون آتش خشم تعصب ها سوخت، می پرید. سالها طول کشید تا توانستم از خاکستر خود برخیزم. حالا باز اینجا هستم جایی که نقطه ی آغاز و همچنین پایان خیلی چیزها بود.از دود قلیان و این هاج و واج ماندن خسته می شوم بلند می شوم که بروم، حرکت سرهایشان را احساس می کنم حتی دست دایی که روی زانوی خاتون می نشیند و او را به سکوت دعوت می کند می بینم اما وقعی نمی گذارم.حالا دوباره روی ایوان تکیه به دیوار نشسته ام پای راستم را خم کرده ام و تکیه گاه دستم شده و پای چپم از لبه ی ایوان آویزان، غرق می شوم در خیالی موهوم از گذشته ای که نمی دانم خاطره است یا ساخته ی ذهن آرزومندم. تمام حرصم را روی سیگار لاغر مردنی بازی خورده ی لای انگشتانم خالی می کنم، پک های عمیق می زنم که تلخیش گُم کند تلخی خاطراتی که امشب تمامشان با شدت به ذهنم هجوم آورده اند و کمر همت بسته اند تا مرا از پا درآورند.باد می وزد و تنم را که به سبب نزدیکی به آتش به عرق نشسته را دلخوش شادی خنکی می کند که مدتها بود طعمش را فراموش کرده بودم زنگ تفریحی می شود برای ذهن زنگ زده و خموده ام. خیره می شوم به سرخی سیگار که بی وقفه می سوزد و دود می کند. آخرین پُک را بر تن نحیفش می زنم و در زیر سیگاری رهایش می کنم دود را در سینه ام نگه می دارم و بعد آرام آرام از دهان و بینی ام خارجش می کنم، سالها پیش با این حرکت دچار سرفه های وحشتناکی می شدم گویی گره ای درون ریه هایم ایجاد شده اما حالا، بعد از هر حبس سرگیجه خوشایندی تمام وجودم را می گیرد و مرا نئشه می کند. دلم یک چیز شیرین می خواهد تا تلخی به جای مانده از سیگار و خاطراتم را بشویید و ببرد.به صداها گوش می دهم لایه ی از سیاهی شب را چون قبا می پوشم و همراهش می شوم، در باغ با هم قدم می زنیم جایی دور از چشم بقیه روی تخته سنگی می نشینم پاهایم را در شکمم جمع می کنم و سرم را روی زانوهایم می گذارم چشم هایم را می بندم و خود را رها می کنم. بوها و صداها مرا در خود غرق می کنند.بوی جدیدی اضافه می شود، به همراه باد بوی عطر سردی در پرزهای بینی ام می پیچد احساس می کنم کسی در کنارم می نشیند از این حس نزدیکی تنم مورمور می شود و لرزی از تیرِیِ کمرم می گذرد، بدونه اینکه بخواهم یک تکان خفیف می خورم اما همچنان چشمهایم را بسته نگه می دارم مبادا این ارتباط شکسته شود. من این بو را از بر هستم تمام این سالها همیشه و همه جا آن را کنار خود داشته ام. بویی که روی تمام تنم نشسته مغزم که به او فکر می کند و دستهایم که از او می نویسد، خیال شیرین دیروز و شکنجه ی امروز من است... زمان را از دست می دهم و نمی دانم چه وقت است که به خیالپردازی مشغولم اما چیزی که عجیب است، بو به قوت خود باقی است و من می ترسم چشم هایم را باز کنم.به وقت امرداد، اهواز.</description>
                <category>Arezoo.f.rad</category>
                <author>Arezoo.f.rad</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 13:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezoofrad/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-gro6fbsbyudy</link>
                <description>ننه نعنا کمد نداشت. اما به جاش یه صندوق قدیمی داشت. من عاشق صندوق اِش بودم، یک صندوق یک متری از چوب درخت گردو که روی آن پُر شده بود از گلهای بهمن و نقش و نگارهای سی مرغ شیخ عطار، داخلش را هم با یه لایه مخمل قرمز پوشانده بودَن. این صندوق پُر بود از بقچه، بقچه هاش هم پُر از پارچه های نفیسی که از اصفهان و کاشان و هرات براش می آوردن. دیگه اینکه خالهای نُفتِش (طلای نگین دار که روی بینی میذاشتن)، لَچکهای پُر از اَشرفی و خلخالهای هندی... همه جور و واجور که بعد از خودش مخصوص دخترها و با تبصره عروس هاش می شد.خال نُفتما دخترهای ۱۳-۱۴ ساله، که ناملایمات دوره ی بلوغ از آینه فراریمون داده بود، فکر می کَردیم زیلینگ زیلینگ خلخالا و رَختهای مخملی ما رو خوشگلتر می کنه، حسرَت به دل هر چی داخل صندوق بود. مگه میشه دختر باشی و نگران ریختُ و رَختِت نباشی... اما نعنا خانم فکر می کرد این حرفها بوی بی حیایی می ده، هیچ وقت اجازه نمی داد ما رنگ خلخالا رو ببینیم چه برسه بخوایم بپوشیم.نعنا خانم پَر میناش(روسریش) یِ گره کور داشت که همیشه ی خُدا کلید صندوقش رو اونجا می ذاشت. یه روز که از حموم نمره برگشته بود توی حیاط موهای حنا گذاشته اشو  شونه می کرد و گیس تُنُکِشو می بافت، مهمون اومد براش تو این هاگیر واگیر یادش رفت کلید رو پَر میناش گره بزنه بعد هم که با مهموناش شال و کلاه کردن رفتن بیرون... گوشت افتاده بود دست گربه، ما دخترها چند نفری رفتیم سرِ صندوق.لَچَکِ من عاشق لَچَکِ مخملیش بودم همونایی که پُر از اَشرفی بود و با هر تکون سر جیرینگ جیرینگ سکه هاش تا آسمون میرفت. اون موقع ها من بچه بودَمُو فکر می کردم آخر خوشگلا دختر شاه پریونِ و منم اگر لَچک سر کنم میشم همون دختر خوشگلِ قصه ها.تُنبون قِری لَچَکو با تُنبون قِری (دامن پرچین لباس بختیاری) مخملِ قرمزَم پوشیده بودَمُ تو حیاط دور انجیر پیر که پُر از انجیرهای نرم و آبدار بود می چرخیدم، باد افتادِ بود تو چین های دامنم و دستشو گذاشته بود تو دست من و باهام می رقصید، من هر بار عاشق سایه روشن مخمل دامنم می شُدَم... این دامن و پارسال عید واسه عروسی دایی کوچیکِ دوخته بودم، ۵ متر پارچه مخمل که شاه باجی قسم می خورد خودش از دُکونای راسته ی بزازای اصفهان خریدِ پرزهاش همه ابریشمِ. داشتم می گفتم: پارچه ی زیادش حسابی سنگینش کرده بود برای همین مامان حوری نمی گذاشت هر وقت دلم می خواهد بپوشمش میگفت: شستنش سخته و اون رو از کت و کول می ندازه. برای همین هم من یه دل سیر نپوشیده بودمش حالا که فرصتش پیش اومده بود پوشیدمش و حسابی باهاش تاب خورده بودم. دیدَمِت زُل زَده بودی به ساقهای گندمی من که با هر چرخشم دور هم پیچ و تاب می خوردَن، بذار نگم که این بی حیا تا کجا بالا اومَدِ بود، وقتی دیدمت هین کشیدَمُ دستَمو گذاشتم روی پف دامنم و چسبوندَمِش به پاهام چشمات بالا اومد توی تُخمِ چشمام نِشَست، صدا نداشت ولی دلم هُری ریخت پایین. زُل زُل نگات می کردم انگار روح دیدَم تو زودتر به خودت اومدی...تو از دالون گذشته بودی و اومده بودی توی حیاط چراش رو نمی دونستم ولی اگر مسیح می فهمید خونم رو حلال می کرد. بچه بودم چه می فهمیدم، نمی تونستم خط نگاه تو بخونم، نمی دونستم که تو رو صدای خنده های من به صلابه کشوند و پا گذاشتی رو غیرتت و رفاقتت. یه هفته بعد اومدی در خونمون یه بقچه دستت بود گفتی اینو مامانت داده. یه نظر حلال بود نگات کردم دهنم باز موند از تعجب نگام طولانی شده بود، می دونستم حالا کل صورتم سُرخ شده اما صورتت... با کلی خجالت سرمو انداختم پایین صدات اصلا به صورت آش و لاشت نمیومد بهم گفتی: بلومی جلوی من اینجوری سُرخُ سفید نشو. من کجا مشق عشق کرده بودم کجا حرف عاشقونه بلد بودم، تو درس خونده بودی خارج رفتِ بودی. دلم نمی خواست کم باشم برات لج کردم و با قهر رومو برگردندم که برم تو اما تو بی حیاتر از اینا بودی، دستمو گرفتی آسمونم زمین افتاد اونم کجا؟ رو سر من: اِوا خاک بسرم اگه کسی ببینه؟!گفتی: ببینن! همین، انگار همین یک کلمه همه چیز بود و نبود. خودمونیم تو هم کم پُر رو نبودیا... همه اش می ترسیدم یکی سر برسه و ما رو تو این وضع ببینه. خدا میدونه چقدر ترسیده بودم. من اینها رو واسه کسی تعریف نکردم حتی دخترخاله ماهنوش، اون یار غارم بود. ولی باز هم یه چیزایی باید فقط بین ما دو تا می موند. از مامان حوری شنیدم که صورتت دست گل داداشم بوده وقتی که مامان گلنوشت منو خواستگاری کرده بود حسابی از خجالتت دراومده بود که چرا نگات هرز چرخیده روی خواهر من.بعد از بله برون هنوز کامم شیرین بود از شیرینی که خورده بودم مامان حوری منو کشوند یه گوشه و گفت: زنجیر بچگی رو از دستات باز کن و پشت کوه بنداز. درستِ هنوز خونه ی شوهر نرفتی ولی الان دیگه شوهرداری باید حواست جمع رفتارات باشه اینایی که میگم آویز گوشت کن که خوشبخت باشی انشاا... گفت و گفت و گفت منم زیر بار این شنیده ها هی سُرخُ سفید شدم. بعدم یه ماچ گنده رو صورتم نشوند و یه گردنبند زُمرد که  مادرش همچو روزی به خودش داده به من داد. اونقدر ذوق برای گردنبند داشتم که با وجود حرفهای بی حیایی مامان همچنان کامم شیرین بمونه. من می فهمیدم چه خبرِ دُرُستِ سنم کم بود ولی کم عقل نبودم. با اینکه همه اش می خندیدم حق هم داشتم من همیشه گوشه نشین بودم حالا افتاده بودم وسط گود و همه با داریه دُنبک دور من می رقصیدن ولی با همه ی اینا من ترسیده بودم از تو از خودم. من بزرگ شده بودم قبل از اینکه یه دل سیر بچگی کنم. شده بود حکایت دامن مخملم که سیر نپوشیدمش. جان شیرینم حکایت ما حکایت یک شبِ بزرگ شدن بود. سخت بود ولی غیرممکن نبود. حالا سالها از او روزها می گذره فکر می کنم به اینکه چقدر خوب بود که ننه نعنا کلیدشو جا گذاشت…</description>
                <category>Arezoo.f.rad</category>
                <author>Arezoo.f.rad</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 13:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه ی آقا والا</title>
                <link>https://virgool.io/@Arezoofrad/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-riux1we4av3z</link>
                <description>حس خوب این عکس را دوست دارم، به این پیرمرد با این کمر خمیده و موهای سفید حسودی ام می شود. حتی به اون قوزی که مطمئنم در اثر خم شدن زیاد حین خواندن کتاب هاست.دُکانش را هم دوست دارم. حتی با وجود اینکه در کرکره ای اَش برقی نیست.عاشق کتاب های قد و نیم قد درون ویترینش هستم. آنهایی که بی قید و بند کنار هم نشسته اند و با این که هرکدام دنیای درون خود دارند ولی بیخیال تر از اینها به نظر می‌رسند. خدا می داند اگر دهان باز کننده ها چه ها برای گفتن دارند ولی آنقدر مأخوذ به حیا هستند که هیچ فخر فروشی در شان دیده نمی شود. آنهایی که جلدشان چرمی یا گالینگور است مانند اسب عربی با آن یال و دُم باشکوهش نجیبانه کنار آن شومیزی ها نشسته و انگار نه انگار.... البته که تن آدمی شریف است به جان آدمیت، مثلاً من امروز یک کتاب در کتابخانه دیدم که متولد ۱۳۵۴ بود، فکر کنید از من هم بزرگتر بود، با یک جلد زرد و ترک هایی که به مرور زمان روی آن ایجاد شده بود و لکه هایی که فکر کنم جای چای باشد، ولی اینها همه که چه؟ سیمین جان دانشور چنان در این کتاب لفاظی کرده است که بیا و ببین. کتاب از سپیده صبح تا شامگاه از دست من زمین نیفتاد...</description>
                <category>Arezoo.f.rad</category>
                <author>Arezoo.f.rad</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 23:13:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>