<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arghavan_beabtehag</link>
        <description>هر چه دورتر زِ کسان، آرمیده‌تر؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:21:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2965942/avatar/JlPHfl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</title>
            <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D8%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C-i5zxo8dhwl51</link>
                <description>خیلییییی یهویی، بعدِ دوسال و نیم به‌خاطر یه سرچ ساده توی گوگل، تصمیم گرفتم یه سری به حساب کاربری خاک‌گرفته‌م بزنم و به طور عجیبی بعد از خوندن‌متن‌هایی که دوسال و نیمِ‌ پیش نوشتم، احساس افتخار کردم (خودشیفته هم خودتونید) ویرگول برای من یه امید بود و باعث می‌شد متن‌هام رو داخلش قرار بدم تا بقیه بخونن.. اونم چه‌متن‌هایی! کلیشه ازشون‌ می‌باره. خلاصه که گفتم یه سلامی عرض کنم و دوباره غیب بشم:)بماند به یادگار: 1405.01.30</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای‌کاش‌هایِ رقم خورده با دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%82%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-yaqv1440uyc3</link>
                <description>«ای‌کاش‌ِ رقم‌خورده با دیگری»شیشه زندگیم پر شده از ای‌کاش‌هایی که بویِ تو رو میده. از‌ جنسِ توعه. ای‌کاش‌هایی که نبودنت، سرگذشتِ از دست دادنت، بویِ پیراهنت و عشقِ پوشالیمون هم توش دیده می‌شه.بزرگ‌ترین ای‌کاش‌ زندگیم، اگر بخوام برات از ای‌کاش‌هایی که تو ذهنم هردقیقه‌ هزاران‌بار مرورشون می‌کنم و بیشتر یادم میوفته نتیجشون از دست دادنِ توعه بنویسم، فکر کنم تا زمانی طول بکشه که بگم: «ای‌کاش جوونیم و پایِ ای‌کاش‌هایِ رابطمون هدر نمی‌کردم.»منم مثلِ همه شکست‌خورده‌ها، مثلِ همه بازنده‌هایِ مسابقه‌یِ همیشگیِ عشق ای‌کاش های زیادی دارم. ای‌کاش‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌تونم حتی با برگردوندن زمان به عقب و دوباره داشتنت، تجربشون کنم و ای‌کاششون و پاک کنم! چون مطمئنم، حتی اگر‌ منم این رو می‌خواستم، تو کسی بودی که ای‌کاش‌هایِ پاک‌شده دفترِ ذهنم رو دوباره از نو می‌نوشتی. می‌دونی چرا دوباره‌ شروع به نوشتنِ سرفصل‌هایِ جدیدی از ای‌کاش‌هایِ رابطمون می‌کردی؟! چون... چون اون ای‌کاش‌ها از قبل با کسِ دیگه‌ای رقم خورده بود و از ذهن نفرسومِ رابطمون پاک شده بود؛ ولی باید تو ذهنِ من همون ای‌کاش‌هایِ قبلی می‌موند، آخه من کسی نبودم که ترجیح نمی‌دادی باهاش ای‌کاش‌هات رو رقم بزنی!</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 18:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور، پارچه‌ای همبسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-wzhfnp6om7bf</link>
                <description>نور!‌ واژه‌ای بی‌همتا! نظیرش در هردوعالم یافتنی نیست. نابِ‌ناب‌است همانند زرِ خالص! لبریزِ لبریز است همانندِ عشقِ‌جاودانه! حال در‌وصفش چه می‌توان گفت؟! کدامین مخلوقِ ناخدایِ هستی می‌تواند این بی‌همتایی را توصیف کند؟! چه میتوان گفت که در قالبِ این بی‌همتاییِ معنوی گنجانده شود؟! بشر در کنهِ ماهیتِ این بی‌همتاییِ عظیم قاصر است! آخر مگر حد و حصر دارد؟! همانند آتش زبانه‌میکشد و سرکش به پیرامونش دست‌درازی میکند. همین بی‌همتاییِ عظیم‌ِ‌ بی‌‌کران است که گاه‌به‌گاه چشمِ‌دل اشرف مخلوقات، آدمیان را به جامه‌حقیقیِ نقش و نگارِ هستی می‌گشاید و او را با صورتگرِ‌ماهرِ‌بی‌تقلید آشنا می‌کند؛ همین بی‌همتاییِ عظیم است که همواره شادی‌بخش و فروغ زندگیِ‌تاریک‌اندیشانی‌ست که در همه‌چیز حد و حصر دارند و آتش‌نهانشان خاکستر شده‌است. همین‌بی‌همتاییِ عظیم است که ستوار، همانند کوه؛ نستوه همانند نسیم  سر از همگنان برمی‌کشد و متمایز‌ترین پدیده‌یِ این جهان هستی‌ست که تابه‌حال برای کشفِ این حقیقت‌ِ ناگشودنی تدبیری اندیشه نشده. همانی‌ که جهان از درک دریافتش عاجز مانده... آری... بی‌همتاییِ‌عظیمِ‌‌هستی، بی‌حد و حصر‌ترین پدیده جهان، گرم‌کننده آیینه‌دلِ کوته‌نظران، طلعتِ چهره‌یِ موجوداتِ‌عالم، زندگی‌بخشِ دنیایِ خاکستریِ‌بشر، همین‌ بی‌گزنده تمامِ عالم، پنداری همین سه‌حرفِ‌ساده‌ای ای‌ست که در آن زندگانی موج میزند و اشتیاقِ روح‌پرورش چشم را عاجز میکند آری همین واژه بی‌همتاست؛ نور!                                                             1403/07/24</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 19:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدمِ بعدی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-k9x6xjr6qieu</link>
                <description>دوست‌داشتنت قدمِ‌بعدیِ‌ زندگیِ من است. از همان روزی که به گیلان رفتم و تو را با گیسوانِ به رنگِ طلایت دیدم دوست‌داشتنت قدمِ بعدیِ‌ زندگی‌ام شد، از همان روزی که باد گیسویِ‌شلاق‌مانندت را میانِ سبزه‌هایِ خوش‌عطرِ دشت رقصاند دوست داشتنت قدمِ بعدیِ زندگی‌ام شد، از همان روزی که خنده‌هایت روح‌پرورترین آوایِ‌پرشورِ زندگی‌ام را تشکیل داد دوست‌داشتنت قدمِ‌بعدیِ زندگی‌ام شد و از همان‌ روزی که تصویرِ تو با آن پیرهنِ‌سنتیِ چین‌دارت و سیرتِ همچو ماهت عنوانِ‌رویا را در ذهنم اختصاص داد دوست‌ داشتنت قدمِ بعدیِ زندگی‌ام شد و اکنون، هر قدمی که برای زندگی‌ام برمی‌دارم به عشقِ‌تو و به‌خاطرِ دوست‌داشتنِ توست. دیگر قدمِ بعدی ارزنی ارزش ندارد، اما پایانِ تمامیِ قدم‌هایم فقط دوست‌داشتنِ توست و بس..نمی‌دانم بلاخره انتهایِ این اقدام کجاست؛ اما می‌دانم که تا وقتی دوست‌داشتنت هست، مقصد اهمیتی ندارد. پس، دوستت‌ خواهم داشت تا آن هنگام که پاهایم توانِ قدم برداشتن نداشته باشند.16شهریورماهِ 1403</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 16:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرزنِ تمامِ هستی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%90-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-h40bhnsaepug</link>
                <description>عکس هیچ‌ربطی به نوشته نداره‌ چون دوست ندارم پرچمی که علامتش واقعی نیست و ضمیمه نوشته‌م کنم.من به او میگویم مادر؛ حتی این لقب نیز برایش کم شمرده می‌شود! او دردانه‌ایست بی‌همتا؛ شیرزنی است که غرشش هستیِ بینوا را به لرزه در می‌آورد. آوایِ منش و بزرگی‌اش ابرقدرت‌هایِ پرادعا را نیز به زانو می‌نشاند به التماس می‌افکند. صدایِ قدرتمندِ او در عینِ جاودانگی جلوه‌‌هایی گوناگون دارد که ادراکِ اشرفِ‌مخلوقات از دانستن آن عاجز است.انتهایِ جمالِ‌پرفروغش بی‌حدوحصر و ترقیِ‌او گنجایش را در برنمی‌گیرد؛ رنجشِ بسیار را تحمل کرده اما جامه‌یِ مستحکمی هنوز برکالبدِ روح‌پرورش پابرجاست! شکست خورده اما مزه‌یِ پیروزی‌هایِ روز‌افزونش هنوز زیرلب‌ باقیست! تاریخِ بی‌فرجام برایش خاطره‌ایست در‌ تنگنایِ رنج و پیشروی‌ ولیکن به خود می‌بالد برای جوانه‌زدنش در اوجِ سختی؛ آری، مادرم همانی‌ست که جلودارِ پیشرفت و موفقیت بوده و جهانیان از شکوهِ‌پرعظمتِ آن‌روزها بازماندند و در مواجهه‌ با نامش شور و شعفیِ غیرقابلِ‌باور آنها را در برمیگرفت؛ اگر ندانی زمانی ‌ماندگار در میانه این بقایِ پیچیده، لالایی‌هایِ مادرانه‌اش لاله‌هایِ گوشتان را نوازش می‌کرده که دیگر اسمِ ایرانی را بر خود نگذار! بله! ایران را میگویم.... ایران‌خانمِ ما مادر من، تو و همه‌یِ هم میهنانیست که روزگاری بر پشتِ چون کوهش تکیه زدند و با نامِ ایران زندگی را برایِ خود شیرین ساختند. اما تا جنگ برای سرنوشتِ ایران‌خانم به میان آمد، همگان میدان را ترک کرده و ترجیح دادند از دور نظاره‌گرِ مبارزه ناجوانمردانهِ مادرِدستِ‌خالی‌مان باشند! امید است روزی،‌ جهانیانِ‌ظاهربینِ فرصت‌طلب گوهری همچون مادرمان را دریابند و ارزش او را که در ارقام‌هایِ ناچیزِ دنیوی گشوده نمی‌شود بیابند.13شهریورِ 1403؛با آرزویِ دیدارِ مادرم، ایران‌خانمِ عزیزتر از جانم در بالاترین‌جایگاه؛</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 20:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اویِ خیالِ آشفته‌ام؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-gocv6jebbwk7</link>
                <description>یکتا‌زاده‌بی‌همتایِ من سلام!می‌خواهم بدانی از زمانی که چشمانم را بر سیمایِ پرفروغت افکندم، گویی معبود آرامشِ جان را از من دریغ نموده. قدرتِ ادراکم در عجز ماند و نیافتم چگونه دلِ ‌بی‌نوایم را به تک‌تکِ جوارح و غمزه هایت سپردم و او را به تاراج بردی؛ اما خوب می‌دانم که همچون بره‌ای بی‌نوا دلِ امانت‌داده‌یِ‌مرا به سیخ کشیدی و با لذت و بی‌رحمی کباب کردی. شما بفرمایید چه کنم که دل و جان نسپارم به خودِ همچو آتشت که می‌سوزانی منِ مفلوکِ روغن‌زده را؛ آری، می‌دانم که نباید چشمانِ روح‌‌پرور و تنِ وسوسه‌انگیزت دین و ایمانم را به یغما ببرد اما چه کنم که تو مَلِک هستیِ این شلوارپاره شده‌ای و کوشش‌هایِ اندکم برای انحرافِ اندیشه‌‌ام من را به سخره می‌گیرند.‌ گویی آن‌ها نیز می‌دانند‌ مجنونِ تو مجنون می‌ماند و از شرش خلاص نخواهی شد. آخ که از چشمانت نگویم غزالِ‌رعنایم... چه برسرم آوردند آن دوگویِ طوفانی؟!  شبانگاه نقشِ چشم‌هایِ توست که در ذهنم‌ به تصویر کشیده می‌شود و پگاه را با خیالِ گیسوانِ طلایت به پیشواز می کشم اما به منِ درویشِ خاک‌برسر می‌گویی تورا  به فراموشی سپارم؟! مگر من را کفن پوشانده و زنده‌‌زنده در گور کنند که بتوانم تیله‌هایِ فریبنده‌ات را از خاطر برون برانم. گر دمی در زندگی‌ام به فکرِ تو نگذرد همچون شیری‌ بی‌غرش خواهم شد و تنفس برایم عملی بی‌ارزش تلقی می‌شود. سخن کوتاه میکنم ارغوانم... امید است روزی دلِ‌تنگم را دریابی و کمی الطفاتِ درونِ گوهربارت را خرجِ منِ آسمان‌جول کنی، شاهزاده‌خانم؛ ای‌صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنارا..                        که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای مارا   به یادگار: 11شهریورماهِ 1403؛</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 09:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحسر ارگوانا ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Arghavan_beabtehag/%D8%AA%D8%AD%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7-ccekuaxauwuc</link>
                <description>میدانی؟ من هم نمی‌دانم ولی ، تا به خود آمدم و از خوابِ غفلت برخاستم، به این پی بردم ، هنگامی که چشمانت در چشمانم تلاقی می‌شود، هر چه سعی میکنم با قایقِ کاغذی کم توانم خود را از درونِ دریایِ چشمانت بیرون کشیده و به خشکی پناه ببرم باز هم در لا‌ به لایِ موجِ دریایت گم می‌شوم و اثری از منِ قبلی نیست.. می‌دانی؟ هستیِ جهان بختِ من، وقتی تو رفتی، من همانند دردانه ای تنها زاده بودم، یکدانه من. تحسرِ ارغوانیِ من، چه کنم تا در کسوفِ چشمانت غرق نشوم‌؟ می‌دانی .. وقتی به چشمانت خیره می‌شوم جامه ای از امید به تن میکنم و برایِ زیستن در کنارِ تو دوباره می‌کوشم.. کلمات حقیر تر از آنند که احساسم را نسبت به تو توصیف کنند.. اما احساسِ من به تو همانندِ احساسِ ابتهاج جانم نسب به ارغوانش است ..اَرغَوانِ بی‌اِبتِهاج ؛نظارتِ گرانقدرتون امیدوارم میکنه..</description>
                <category>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</category>
                <author>اَرغَوانِ بی اِبتِهاج؛</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 23:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>