<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arina</link>
        <description>شرقیِ غمگین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:59:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4707661/avatar/3yhMbK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آری</title>
            <link>https://virgool.io/@Arina</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برایم مهم نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Arina/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yfvk06urrxf2</link>
                <description>با هر بوقی که می‌خورد، قلبم تندتر می‌زند؛ نه از شوق، از ترس.جواب می‌دهد:«الو، بفرمایید.»حالَش را می‌پرسم.می‌گوید خوب است.چند سؤال درباره‌ی کارش می‌پرسم.پاسخ‌ها کوتاه‌اند؛ انگار عجله دارد یا شاید فقط حوصله‌ی من را ندارد.می‌پرسم:«مزاحمت هستم؟»می‌گوید:«برایم مهم نیست.»نه گفت مزاحمی، نه گفت بمان.فقط گفت مهم نیست؛ و این یعنی بود و نبودم تفاوتی ندارد.کاش می‌گفت مزاحمی.آن‌وقت می‌فهمیدم هنوز جایی در دلش دارم؛ حتی به اندازه‌ی دلخوری.اما «مهم نیست» یعنی صدایم دیگر قلبش را نمی‌لرزاند، اشکی را بیدار نمی‌کند و شوقی برای بوسیدنم نمی‌سازد.من هیچ‌وقت برای روزی که مهم نباشم آماده نشده بودم.هرگز تصور نکردم روزی برسد که من فقط یک تماسِ کوتاه باشم در زندگیِ کسی که تمام دنیایم بود.و حالا در این موقعیتِ وحشتناک ایستاده‌ام:من هنوز دوستش دارم، اما او مدت‌هاست بی‌تفاوت شده است.</description>
                <category>آری</category>
                <author>آری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 14:03:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بعد از تو ادامه دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Arina/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-txyq6jcdbaii</link>
                <description>چشمانم را باز می‌کنم…دوباره صبح شده و خورشید طلوع کرده؛به کدامین اجازه؟چرا زندگی بعد از تو جریان دارد؟انگار نبودنت بر هیچ چیز اثر نگذاشتهجز قلبِ بی‌قرار من.روزی حالِ آشوبم تنها دغدغه‌ات بود،حالا خودت آشوبم کرده‌ایو برایت اهمیتی ندارد…می‌گفتی اشک‌هایم را دوست داری؛کجایی ببینی بعد از توابر شده‌اند، باریدندو جویبار به راه انداخته‌اند؟کاش می‌شد مثل کودکیبا گریه و زاریدوباره تو را به من می‌دادند.کجایی ببینی لیلی‌اتمجنونت شده؟!نامِ زیبای توروی دل من هک شده استحالِ این دل منپر از غم و اندوه شده است…</description>
                <category>آری</category>
                <author>آری</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 08:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودنت؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Arina/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-wdlakf7ealld</link>
                <description>هنوز نمی‌توانم نبودنت را باور کنم..این درد لعنتی بدجور دارد روی قلبم سنگینی می‌کند.جای تو در اینجا بسیار خالیست نامهربانم.گاهی نبودنت از یادم می‌رود و لحظه بعد به یاد می‌آورم که دیگر نیستی و ناگهان توی دلم خالی می‌شود..چگونه با این درد به این زندگی نکبت بارم ادامه دهم؟عشق تو دارد مرا به سمت هلاکت می‌کشاند..خوب میدانم آخر این راه چه چیزی در انتظارم است؛ مرگ.</description>
                <category>آری</category>
                <author>آری</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 23:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Arina/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7-m3kdqe9tit5p</link>
                <description>تو برای همیشه برای من همان عقده‌ای باقی خواهی ماند؛ که نتوانستم به او برسم.میدانم که آرزوی وصال تو برای همیشه بر روی دلم سنگینی خواهد کرد.خوب به خاطر می‌آورم که حرف هایت چون تیر زهرآگینی بر قلب پاره پاره‌ام نشست و برایت مهم نبود چگونه آتشم می‌زدی.منو تو مانند روز و شب، خورشید و ماه بودیم؛ هیچوقت نمی‌توانستیم به یکدیگر برسیم و من از روز اول این را خوب می‌دانستم. می‌دانستم عشق تو مرا آتش میزند و خودم با عقل خودم پا در آن نهادم.اما این را بدان! که عشقِ تو برایِ من بسیار مقدس استو هیچوقت پشیمان نیستم که روزی دل و جان و تمام زندگی ناچیزم را به تو تقدیم کردم.اگر می‌توانستم تمام جهان و هستی را به تو می‌بخشیدم ای یار سنگدل منمن به قربانت شوم. دعا می‌کنم که خداوند تمام غم‌هایت را به من بدهد تا هیچ موقع غمگین نباشی.این درد تا همیشه با من باقی می‌ماند و من خودم با جان و دل پذیرایش هستم.درد نبودنت هیچگاه مرا رها نمی‌کند، برعکس خودت.۱۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>آری</category>
                <author>آری</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 10:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>