<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ارشیا گنجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Arshiaganji</link>
        <description>من ارشیام. عاشق فیلم دیدن، کتاب خوندن و نوشتنم و به تازگی مجله فرهنگی هنری خودم به نام دالون رو راه انداختم. دانشجوی صنایعم و در حال کشف جهان بازاریابی و تبلیغات.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:03:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1070409/avatar/5vtq9U.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ارشیا گنجی</title>
            <link>https://virgool.io/@Arshiaganji</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در مجمع‌الجزایر تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Arshiaganji/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%AC%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-arrqtzomqyx8</link>
                <description>مجمع‌الجزایر تهران، تصویر شده توسط هوش مصنوعیکوچک‌تر که بودم هیچ‌گاه تهران برایم یک کل منسجم نبود. در ذهن من، که توانایی اتصال مکان‌ها و خانه‌ها از طریق کوچه‌ها و خیابان‌ها را نداشتم، تهران همیشه هیجان‌انگیز بود؛ شهری پر از جزیره‌های کشف نشده. چیزی شبیه یک فیلم که از مجموعه‌ای از لوکیشن‌ها تشکیل شده و فیلم‌ساز هیچ‌گاه وظیفه ندارد که برایمان یک نقشه ترسیم کند تا راهِ رفتن از فلان لوکیشن داخلی به بهمان لوکیشن خارجی را شرح دهد. آن موقع‌ها هرگاه که به جای تازه‌ای می‌رفتیم، انگار وارد یک مرحله جدید از بازی شده بودم. هر نقطه از شهر که به آن عادت نکرده بودم، یک ستاره هالی بود که هرچند وقت یک‌بار سر از زندگی من درمی‌آورد. مهم نبود که این لوکیشن تازه چه قدر زیبا یا دوست داشتنی باشد؛ یک خیابان پر از خرده‌فروش‌های کم‌حوصله و جنس‌های بنجل، یا یک پارک کوچک پر از کودکان بازیگوش. هر تکه از شهر معمایی حل نشده بود. مزه رفتن به پارک اوستا برای بازی با فریزبی که تازه هدیه گرفته بودم و به‌گمانم از فرنگ آمده بود، یا بازدید‌های فصلی از انقلاب با بودجه 50 هزارتومانی محدودم، اولین بازدیدم از پاساژ میرداماد و بسیاری موقعیت شهری دیگر، همه در خاطره‌ام حک شده است. هریک سفری‌ست به درون ناشناخته‌ها. هریک قصه‌‌ایست که انگار ناگهان به میانه آن پرتاب شده‌ام.از موهبت‌های ترسناک بلد نبودن شهر، همین حس نایاب بودن لحظه‌هاست. در آن زمان معمای این که چطور دوباره باید به یک موقعیت خاص برگردم، این که کی دوباره والدینم قصد می‌کنند که مرا به آن مکان جادویی و دست‌نیافتنی ببرند، همیشه در پس ذهنم چرخ می‌زد. تهران، پیش از آن که اجازه پیدا کنم خودم تنها در سطح آن تردد کنم، شهری به‌غایت جادویی بود. این خصوصیت شاید مختص به زندگی در شهری بزرگ است. شاید تنها کلان‌شهر شلوغ و بی در و پیکری چون تهران می‌توانست چنین تجربه‌ای را برای من رقم بزند. تهران هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. حتی حالا که درطول روز از غرب تا شرق آن را می‌روم و برمی‌گردم، حتی حالا که در جای جای این شهر شلوغ قدم زده‌ام، تهران هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. شبیه آن قسمت‌هایی از نقشه که در یک بازی جهان باز هنوز سیاه و تاریک مانده، تهران همیشه جای تازه‌ای برای کشف دارد.کودکی زمان تخیل است. خوب که فکر می‌کنم هریک از این مکان‌ها، جادوی خودشان را داشتند. هر جزیره یک جزیره افسانه‌ای بود. پاساژی که یک سی‌دی فروشی در طبقه سوم آن فیلم‌های خارجی با زیرنویس می‌فروخت، درحقیقت یک برج سنگی 5 طبقه بود که جادوگری در آن جام‌های جهان‌نما می‌فروخت. آن خانه قدیمی با آن ستون‌های بلند و حیاط خشک و لم یزرع در حوالی انقلاب، محل سکونت بانویی سالخورده بود که تنها تعداد اندکی از ملازمان و محافظانش هنوز با او مانده بودند. خلاصه هر لوکیشن فیلم کودکی‌های من، دو سناریو داشت. انگار همزمان دو فیلم را در یک لوکیشن فیلم‌برداری کرده باشند؛ یکی با ژانر درام اجتماعی و دیگری در ژانر علمی تخیلی.نمی‌دانم حالا که تهران دیگر مملو از جزیره نیست، چه اندازه از جادوی خود را برای من از دست داده است. هنوز هم آدم‌ها راویان قصه‌های ناتمامند. هنوز دیوار خانه‌ها رازهای پرهیجانی را در خود پنهان کرده‌اند. نفس‌های این شهر هنوز نفس‌های مرا تازه می‌کنند. با این حال، دیگر آن حس نایاب گذشته را ندارد. دیگر می‌دانم آن ساختمان بلند و دوست‌داشتنی را چطور دوباره ببینم. دیگر اگر دلم هوای کافه امجدیه را بکند، می‌دانم باید سوار کدام خط مترو بشوم. دیگر کمتر تجربه‌ای در این شهر یک‌بار مصرف است و این شاید کمی از حس زندگی در لحظه را با بی‌رحمی از من دزدیده باشد. با این حال، تهران هنوز برای من شهر جن و پری‌ست؛ شهری که هرگز تمام نمی‌شود.</description>
                <category>ارشیا گنجی</category>
                <author>ارشیا گنجی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 00:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای برای ناشناخته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Arshiaganji/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-oot39hdiicxp</link>
                <description>اولین برخوردهایم با کتاب‌ها و فیلم‌های خوب از روی برنامه نبود. هردو برخورد از سر تصادف بود و اغراق نیست اگر بگویم هر یک به نحوی زندگی من را تغییر داد. هربار بعد از آشنایی با دنیای آثار فاخر و تاثیرگذار، مسخشان شدم؛ به‌طوری که تا مدت‌ها تنها به‌دنبال پیدا کردن فلان رمان معروف و تماشای آثار فلان کارگردان می‌گشتم. آدم وقتی اولین بار می‌فهمد آثار هنری هستند که روی مرز فهمش قدم می‌گذاشته و بعد، آن مرزها را به‌نحوی وسعت خواهند بخشید، ترس کم دیدن و کم خواندن، گریبانش را سفت سفت می‌چسبد. آثار هنری مختلف، کشتی‌هایی می‌شوند که همه با هم، سر یک ساعت مشخص، به مقصد آتلانتیسی دیگر، در حرکتند؛ سفری که تنها یک‌بار اتفاق می‌افتد و ما باید به‌شکلی معجزه‌آسا، همزمان همه‌شان را سوار شویم.معجزه زمانی اتفاق افتاد که هنر، عادت شد. زمانی که به خواندن و تماشای این روایات اساتید هنر عادت کردم، تصویری در ذهنم شکل گرفت. تصویری که بعدتر منجر به شنیدن مکرر دیالوگ‌هایی مثل «گادفادرو ندیدی و به خودت می‌گی فیلم‌باز؟» یا «کوری رو نخوندی و به خودت می‌گی نویسنده؟» شد. من اما هرگز تغییر رویه ندادم و بعید می‌دانم تا سوی چشمانم باقی‌ست و چرخ‌دنده‌های تفکرم هنوز می‌چرخند، پا در مسیر دیگری بگذارم.شاهکارها همیشه شاهکار می‌مانند؛ بیست سال دیگر هم جماعتی ادیسه فضایی را تحسین کرده و گروهی آناکارنینا را خواهند پرستید. این‌ها اما تمام هنر نیستند. یادم هست یک‌ بار یکی از آشنایان به من گفت که اگر واقعاً عاشق بسکتبال باشی لیگ‌های داخلی را از دست نخواهی داد؛ حتی اگر کیفیتشان انگشت شصت NBA هم نباشد. حقیقت این است که حفظ میراث هرچیز مسئولیتی‌ست که بر دوش عاشقان و خالقان آن است. آثار کوچک، نمایشنامه‌های گمنام، فیلم‌هایی که از شاهکار فاصله دارند، همه هنوز بیننده لازم دارند.بی شک اولین کسی که به کوبریک جایزه‌ای هنری داده یا کسی که بودجه اولین فیلم اسکورسیزی را تامین کرده، حس خوبی راجع به خودش دارد. در حقیقت، هنرِ هنردوست بودن، هنر کشف دانه‌هایی هستند که روزی میوه‌های موردعلاقه شما را می‌دهند. برای دنبال کردن شاهکارها، بعد از این که شاهکار شدند، همیشه وقت هست. اما لذت به کشف و شهود رسیدن درباره یک استعداد نوظهور، یا اگر ساده‌تر به آن نگاه کنیم، لذت خوب بودن اثری که هیچ‌کس آن را به شما پیشنهاد نکرده بود، از والاترین لذت‌های زندگی‌ست. یادم است یک‌بار از کسی شنیدم که می‌گفت: «وقتی هنرمندی را از اولین تک‌آهنگ بی‌کیفیتش دنبال می‌کنی، زمانی که بین عامه مردم پرطرفدار می‌شود، طوری احساس غرور می‌کنی انگار فامیل نزدیک یا دوست صمیمی‌ات معروف شده. نوعی حس غرور غیرقابل توصیف.»به عقیده من کشف رگه‌های طلا لابه‌لای سنگ‌های آهن، مهم‌تر از تشخیص طلا بودن انگشتر درون ویترین است. کشف فیلم خوبی که مهجور مانده یا خواندن کتابی که یک جمله طلایی درون خودش دارد، از ما چیزی فراتر از راوی کلیشه‌ها می‌سازد. هیچ‌وقت تنها با دنبال کردن شاهکارها نمی‌شود شاهکار دیگری خلق کرد. هنر اکثر راویان زبردست، آفرینش نیست؛ بازآفرینی است. یک راوی حقیقی، یک استادکار نویسندگی، چیزهای معمولی زندگی را می‌گیرد و به یک شاهکار بدلشان می‌کند.این حقیقت ندارد که تنها برترین آثار ارزش مراجعه را دارند؛ این تنها بهانه مضحکی‌ست برای این که از مواجهه با «معمولی‌ها» فرار کنیم. تمامی روایت‌ها ارزش شنیدن را دارند. هر کتابی می‌تواند به‌نحوی توانایی داستان‌گویی ما را بهبود ببخشد. بگذارید این طور بگویم: هر روایتی می‌تواند به نحوی روی ما تاثیر بگذارد.به عقیده من، دنبال کردن آثار هنری و هنرمندان، روحیه‌ای جست‌وجوگر می‌خواهد. دنبال کردن هنر، آداب شاید داشته باشد ولی ترتیب نه. همیشه می‌توان دوباره به اثری که سال‌ها پیش نفهمیدیمش، رجوع کرد. هنر، چه به‌مثابه لذت و تفریح و چه به‌عنوان  مسیری حرفه‌ای، اصولاً نباید ساختاری خطی داشته باشد. به عقیده من، زندگی شبیه به شرکت در میهمانی رقصی‌ست که اکثر میهمانان آن را نمی‌شناسی. باید با ناشناخته‌ها رقصید؛ از ملال بعضی رنجید و از مهارت بعضی دیگر، سر وجد آمد.من هیچ‌گاه نتوانستم فیلمی را به صرف خوب بودن تماشا کنم یا کتابی را به‌صرف پرفروش بودن، بخرم. برای من لذت حقیقی، در به‌وجد آمدن از خلاصه چندخطی پشت جلد، ذوب شدن در یک قاب تصویر، یا هیجان‌زده شدن از شنیدن یک تک مصرع شعر آغاز می‌شود. به‌گمان من دنبال کردن هنر بیش از سفر به سوی مقصدی مشخص، شبیه پرسه زدن در شهر است. پرسه، عشق‌بازی آدم با ساختمان‌ها و کوچه‌هاست و پاداش این عشق بازی، روبه‌رو شدن با صحنه‌های ناب است؛ کشف یک کافه دنج با چراغ‌های نارنجی گرم و دیوارهای چوبی آبی‌ سیر ته یک کوچه بن‌بست، یا شنیدن اتفاقی دیالوگ‌های دخترکی که از خانه فرار کرده با معشوق پنهانی‌اش.برای من، زندگی همیشه منشی کریستف‌ کلمب گونه داشته؛ کشف سرزمین‌های نو، تبادل دانش و ابزارآلات با قوم نوظهور و ساختن تمدنی درجایی بکر. به‌نظرم زندگی اینگونه، بدون دفترچه راهنما، جذاب‌تر است. راستش بین خودمان باشد؛ این که یکی دو تا ترانه و چندتایی فیلم سینمایی داشته باشی که جواهرهای پنهان خودت باشند، چندان تفاوتی با داشتن معشوقی مرموز و پنهانی ندارد. بعضی لذت‌ها وقتی کسی از آن‌ها خبر ندارد، بیشتر می‌چسبند. پس دفعه بعد که به کتابی برخوردید که تابه‌حال اسمش را نشنیده بودید ولی روحتان را قلقلک می‌داد، یادی از این حقیر کرده و دربرابر میل برداشتن آخرین کتاب برنده نوبل ادبیات مقاومت کنید، همان کتاب ناشناس را بگیرید و وقتی با یک شاهکار مواجه شدید، جای من هم از آن لذت ببرید.</description>
                <category>ارشیا گنجی</category>
                <author>ارشیا گنجی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 03:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستگاه زیراکس ماشین تایپ نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Arshiaganji/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-km9i8g7wwqek</link>
                <description>همه چیز از یک گزاره ساده شروع می شود؛ یک عبارت عادی و معصومانه که به نظر هیچ ایرادی ندارد؛ این شاید چند لحظه، ساعت یا حتی روز بعد باشد که متوجه می شوید یک چیزی سرجایش نیست. یک آن همان گزاره ساده از ذهنتان می گذرد و متوجه می شوید که ته مزه ای نچسب در پس ذهنتان به جا گذاشته. اول مطمئن نیستید چه اتفاقی افتاده است اما کمی بعدتر، همه چیز روشن می شود: این گزاره در ذهن شما، «بیات» شده است.در ادبیات، زمانی که یک استعاره به یک عبارت روزمره تبدیل می شود، دیگر به زحمت می توان آن را استعاره نامید. وقتی همه شاعران در غزل های عاشقانه خود از «کمند زلف» و «لعل لب» استفاده می کنند، چیزی از زیبایی این تعابیر کم نمی شود ولی دیگر تحت تاثیرتان هم قرار نمی دهند. در همه حوزه ها و سبک ها، عبارات «بیات» وجود دارند؛ عباراتی که از بس تکرار شده اند، دیگر جذابیت گذشته خود را ندارند.تحقیقی در دهه هشتاد شمسی انجام شده که نشان می دهد مطبوعات ایران، تمامی مطالب خود را، از ستون های حوادث تا مقالات علمی، تنها با بهره گیری از 700 کلمه می نویسند. این که این عدد در طی دو دهه اخیر دستخوش چه تغییراتی شده است، موضوع بحث نیست. قضیه اینجاست که با چنین دایره لغات محدودی، همه چیز تکراری می شود. دیگر تیتری چشم افراد را نمی گیرد چون ترکیب کلمات تازه ای در آن ها دیده نمی شود. انگار تمام غذاهایی که در سطح کشور یافت می شود، از یک نوع گوشت، سه مدل ادویه و شش نوع سبزیجات ثابت تهیه بشوند؛ خیلی زود، طعم همه چیز مثل هم است.حالا که هر کسب وکار و هر فرد، به مرحمت شبکه های اجتماعی، به یک رسانه و تریبون تبدیل شده است، باید این سوال را از خودمان بپرسیم: آیا ما هم در یک دام مشابه افتاده ایم؟ آیا توانسته ایم لحن و بیان خودمان را بسازیم و مثل خودمان حرف بزنیم؟ زبان، مقوله ای پویاست؛ چیزی که همراه با فرهنگ مردم و پیشرفت های حوزه های مختلف تغییر می کند. هرروز، برخی از کلمات برای اولین بار بیان شده و برخی برای آخرین بار بر زبان رانده می شوند.من فکر می کنم کلمات هم مثل لباس ها پیرو مد هستند؛ بعضی کلمات ناگهان محبوبیتی عجیب بین مردم و رسانه ها پیدا می کنند. یک کلمه توسط یک فیلم محبوب به دیالوگ های روزمره سطح شهر بازمی گردد، یک لغت توسط یک سیاست مدار ورد زبان مطبوعات می شود و یک واژه از یک بیلبرد تبلیغاتی، پا به طنازی های محافل دوستانه می گذارد.دایره لغات روزمره ما، تا حد زیادی تحت تاثیر یکدیگر است. من از یک کلمه استفاده می کنم که شما تا به حال نشنیده اید و چند روز بعد، خودتان را درحالی درمی یابید که در یک مکالمه، پنج بار از آن لغت استفاده کرده اید. حال تصور کنید که من و شما، دایره لغات عیناً یکسانی داشته باشیم: فرآیند بلوغ زبانی هردوی ما، دچار سکته شده و دایره لغاتمان ، تکراری و حوصله سربر می شود.قضیه فقط به کلمات هم محدود نمی شود. «اگر حسابدار هستید، یعنی باید به فلان شکل صحبت کنید.» و «اگر مخاطبتان نسل جوان است، باید فلان لحن را پیش بگیرید» و... شناخت ما از رقبا و از مخاطبین قرار نیست مجبورمان کند که همه شبیه به هم حرف بزنیم. خلاقیت چهارچوب مند، یعنی این که بتوانیم با حفظ اصول یک حوزه، آن را مال خود بکنیم. شما می توانید با رعایت نکاتی که از شما انتظار می رود، امضای خودتان را به هر چیزی اضافه کنید. در میان ده ساختمان شش طبقه آجری، آن ساختمانی شش طبقه ای که نمای سیمانی دارد، خودنمایی می کند.به گمان من همه چیز در همین جا خلاصه می شود: تمایز در عین تشابه. قرار نیست تک تک کلماتمان را از صفحات خاک گرفته فرهنگ لغت بیرون بکشیم یا همه جمله هایمان ترکیب بندی های عجیب و نامتعارف داشته باشند بلکه داستان اینجاست که با ماشین زیراکس نمی توان روایات تازه خلق کرد. تقلید عین به عین از دیگرانی که همان کار را می کنند، ما را نه مطرح تر که مطرودتر می کند. داستان های تازه از درون ما آغاز می شوند. فرق ماشین تایپ با دستگاه زیراکس، در این است که اولی دربرابر تک تک کلماتی که روی کاغذ نقش می بندند، مسئول است. ماشین تایپ، خالق است و دستگاه زیراکس، مقلد. نو بودن، یعنی هر غذا را با چاشنی خودمان سرو کنیم. یعنی این که وقتی نام نویسنده را از زیر مطلب یا لوگوی برند را از زیر بیلبورد حذف کنیم، از هر ده نفر، شش نفر به درستی نام خالق را حدس بزنند.</description>
                <category>ارشیا گنجی</category>
                <author>ارشیا گنجی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 23:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای خود را نکشید! می‌شود هم رویا داشت و هم هدف.</title>
                <link>https://virgool.io/@Arshiaganji/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%AF%D9%81-c9um20hxpt36</link>
                <description>در بسیاری از صفحه‌های شبکه‌های اجتماعی، سخنرانی‌های انگیزشی و سایت‌های مرتبط با زندگی و کسب‌وکار می‌بینیم که می‌گویند رویاپردازی کار آدم‌ها بی‌کار است! یا اگر دوست داری در زندگی موفق شوی رویاپردازی را کنار بگذار! آدم‌هایی که ذهن خیال‌پردازی دارند را وادار می‌کنند که خیال‌پردازی خود را بوسیده و کنار بگذارند. وادارشان می‌کنند خودشان نباشند و تبدیل شوند به یکی از سربازان گوش‌به‌فرمانی که در ظاهر آزادند و در باطن، برده‌ی فرمول‌های تکراری. ولی آیا واقعاً موفقیت فرمول دارد؟ مهم‌تر از آن، آیا واقعاً برای بازدهی در زندگی، باید بیخیال رویاها شد؟من از بچگی عاشق کتاب خواندن بوده‌ام. سال‌های کودکی‌ام با هری‌پاتر و پرسی‌جکسون و آتش‌دزد و ده‌ها کتاب فانتزی و کودک و نوجوان دیگر گذشت. سرم همش در جهان فراواقعی و فانتزی بود. خیال ابرقهرمان شدن و مرگی قهرمانانه را در سر می‌پروراندم. حالا در آستانه‌ی بیست سالگی کمتر رمان‌های فانتزی می‌خوانم و فیلم و انیمیشن‌های کودک و نوجوان تماشا می‌کنم. ولی آیا خیال‌پردازی را کنار گذاشته‌ام؟ البته که نه.هنوز هم به نظرم آن فیلم‌ها و رمان‌ها نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت من داشتند. هنوز من امروزی را تا حدودی مدیون قهرمان‌های نوجوان رمان پرسی‌جکسون و ده‌ها کتاب دیگر از نشر‌های بهنام و افق و جنگل و...  می‌دانم. چرا؟ چون تمام آن کتاب‌ها، تمام آن خیال‌پردازی‌ها و قهرمان‌پروری‌ها، به من نشان دادند که واقعاً از زندگی چه چیز می‌خواهم. همه‌ی آن خیال‌پردازی‌ها نشانم دادند که من امروزی از خودبزرگ‌بینی نفرت دارد. نشانم دادند که از تحقیر دیگران بدم می‌‌آید. احتمالاً ده‌ها ارزش اخلاقی کوچک و بزرگ به ظاهر واضح دیگر هم هستند که شاید بی‌آن داستان‌ها و حکایت‌ها، خیلی دیرتر به اهمیتشان پی‌ می‌بردم.البته که خیال‌پردازی فقط مخصوص رمان‌خوان‌ها و فیلم‌بین‌ها نیست. دنیایی که همه‌ی ما در سرمان داریم، مملو از آرزوها و خواسته‌های منطقی و غیرمنطقی است. به ازای هر قدرت ماورالطبیعه‌ای که در جهان رویاهایمان داریم، یکی دو خواسته‌ی زمینی و ممکن دیگر هم هستند که گه‌گداری سرکی در خیالمان می‌کشند.ما عادت کرده‌ایم که به ظاهری‌ترین خصوصیات هرچیزی بپردازیم و به کلی بیخیال فرامتن و این حرف‌ها بشویم. حال این که همان بیخیال نمادها و فرامتن‌ها شدن است که حال جامعه‌ی ما را خراب کرده است. بسیاری از ما یادگرفته‌ایم انگیزه را فقط از آن مرد کت‌وشلوارپوشی که بالای سن داد می‌زند: «تو می‌توانی به همه‌ی خواسته‌هایت برسی!» یاد بگیریم.در داستان‌نویسی، خواه فیلم‌نامه باشد و خواه رمان، عبارت معروفی وجود دارد که می‌گوید:«نگو، نشان بده!» این عبارت یعنی چه؟ چه اشکالی دارد که همه‌ی نقطه‌نظرها را در داستان مستقیم فریاد بزنیم که از عبارت شعارزده به عنوان یک خصوصیت منفی یاد می‌کنند؟ اکثر ما از نصیحت خوشمان نمی‌آید. جملات مستقیم و عریان خیلی زود تکراری می‌شوند و قدرتشان را از دست می‌دهند.اشاره‌های مستقیم به ما اجازه نمی‌دهند تا هیچ‌چیز را خودمان کشف کنیم.به همین علت است که آثار ادبی و هنری خوب، هیچ‌چیز را در بوق و کرنا نمی‌کنند و سعی می‌کنند حرفشان را زیرپوستی و غیرمستقیم بزنند. اینگونه همه‌ی حرف‌های خوب، به شکلی نامحسوس به ناخودآگاه ما نفوذ می‌کنند و اثری بسیار ماندگارتر بر ما می‌گذارند. حالا این‌ها چه ربطی به رویاپردازی داشت؟ هنوز خواندن را متوقف نکنید.ما برای همین رویاها را دوس داریم. رویاها خواسته‌های ما هستند که ناخودآگاهمان بزکشان کرده‌ تا نشناسیمشان. عموماً در آرزوها و رویاهای ما، خالص‌ترین خواسته‌های قلبی و نیازهای روحی ما پنهان شده‌اند. در مقاله‌ای تحت عنوان «هدف یا رویا؟ رویاهای خود را به هدف تبدیل کنید» مفصل توضیح دادم که فرق رویا و هدف چیست و اصلاً چطور باید رویاها را به اهداف تبدیل کرد؟ رویاها معادن بکر و ارزشمندی از خواسته‌های ما هستند. برای همین هیچ‌وقت نباید بیخیال رویاها شویم. برای همین است که خواب و خیال‌های ما، اغلب همان‌جایی هستند که مهمترین اهداف خود را پیدا می‌کنیم. پس بیخیال حرف‌های شعاری. بیخیال تصورات واهی و خواسته‌هایی که بعد از رد شدن از چندین و چند فیلتر، کاملاً ماشینی و شبیه هم شده‌اند. رویاپردازی را رها نکنید! به جایش از دل رویاهای خود، خواسته‌هایتان را بیرون بکشید. از دل خواسته‌هایتان، هدف بسازید. با اهدافتان برنامه بریزید و رویاهایتان را به واقعیت تبدیل کنید.</description>
                <category>ارشیا گنجی</category>
                <author>ارشیا گنجی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 17:42:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای این روزها که حالمان خوش نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Arshiaganji/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nimhlabeojkq</link>
                <description>مدت ها است که کمیت اخبار بر کیفیت آن پیشی گرفته و یک گشت در اینستاگرام یا تلگرام شما را با انبوهی از اخبار درست و غلط رو‌به‌رو می‌کند. در چنین شرایطی تنها تسلی خاطر شاید چایی باشد در ایوان، یا کتابی در خلوت اتاق، یا صحبتی در خنکای صمیمیت.می‌گویند دنیا تلخ‌تر نشده و تنها تلخی آن عریان‌تر شده است. تعبیر درستی است یا لااقل تعبیری است که دوست دارم باور کنم. دلم نمی‌خواهد در عصری زندگی کنم که آغازی است بر ظهور ابتذال و بستری است برای ترویج ظلم. دلم می‌خواهد تصور کنم که ابتذال، شرارت، کژطبعی و سنگدلی همگی تنها جامه‌های تظاهر را درآورده و عریان شده‌اند. دردهای عریان و آشکار هم که آسان‌تر از برادران و خواهران پنهانشان قابل درمان هستند. همین است که امیدوارم. همین است که درحالی که تلخی و درد گلویم را سفت چسبیده‌اند، امید دارم به تغییر. به فردایی بهتر که احتمالاً نخواهم دید ولی در هموارسازی راهش به قدر توان خواهم کوشید.با این حال، هیچ جای حال خوب ایرادی ندارد. قرار نیست چون در محاصره‌ی دردهای آشکار و نهان و جنایات بزرگ و کوچک هستیم، زندگی کردن را فراموش کنیم. غم به شکل خالص خودش ابزاری است برای شکستن آدم‌ها؛ تیغی است که ذهن را مثله می‌کند و ملول ناتوان می‌گذاردش به حال خود. با این حساب، غمگین بودن و افسردگی نه ارزش است و نه ارزش‌آفرین. غم خالص خالص تنها یک کار می‌کند: شکستن.البته غمی که آنقدر بزرگ نشود که تمام وجود آدم را ببلعد، محترم است. خلق ارزش هم می‌کند اگر باهوش باشیم. محرکی است که آدم‌ها را به تغییر وادار می‌کند. تلنگر می‌زند که کاری بکنند. غمی که فلج نکند، همه‌چیز را مهیا می‌کند برای پاک کردن منبع و منشا خود. دلی که یک‌بار شکسته زیباتر از عشق می‌نویسد و کسی که عزیزی را در جنگ از دست داده، بیشتر برای اتمام آن تلاش می‌کند.همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم مایه‌ی تسلی خاطر خود را دور نریزید. غم اگر کسی را ببلعد، سخت می‌شود باز یافتش و برای خیلی از ما بلعیده شدن توسط غم کار بی‌نهایت ساده‌ای است. عیبی ندارد اگر ساعتی از رنج زیستن دور شوید و کتابی بخوانید. یا یک روز کامل را در طبیعت بگذرانید؛ بی‌ترس و بی دغدغه. غم اگر شما را از پا دربیاورد تنها دنیا را تاریک‌تر می‌کنید. غم خود ظالمی است که ظلم‌پذیری از او عین جنایت است. بگذارید دلتان نفس بکشد. بگذارید ذهنتان بی‌غبار بماند. زندگی کنید و از خوب زیستن نهراسید ولی فراموش نکنید. یادتان نرود که اگر شما تغییری هرچند اندک ایجاد نکنید، هیچ‌چیز عوض نمی‌شود. اگر فراموش کنید که چه ستم‌ها بر دیگران رفت و نیم‌نگاهی هم به آن نینداختید، دنیا قطعاً جای غم‌انگیزی می‌شود.</description>
                <category>ارشیا گنجی</category>
                <author>ارشیا گنجی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 19:57:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>