<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آسمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Asemaan</link>
        <description>اینجا می‌نویسم تا
غریبه های بیشتری
نوشته‌هایم را بخوانند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:46:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4438313/avatar/xPeOEd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آسمان</title>
            <link>https://virgool.io/@Asemaan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌رود آب دیده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-quionq0c09gc</link>
                <description>نوشتن هوای من است و پی آنم که بنویسم، به هر بهانه‌ای. خواستم در چالش « آخرین‌ها » شرکت کنم ولی دیدم دارد به غم‌نامه تبدیل می‌شود. از اینکه بخواهم اَدای آدم‌های فیلسوف – دور از جان بعضی فیلسوف‌ها – و غمگین که گویی اندوه جهان با آن‌هاست و در وجودشان ریشه‌های ناگسستنی دوانده در بیاورم، بیزارم. از آدم‌هایی که غالب اوقات فازهای این چنینی دارند هم همچنین. اما حالا انگار بی‌غرض، پرسش‌نامه‌ام بی‌شباهت به دنیای غم‌آلود آن‌ها نشده.بعضی پرسش‌ها را حذف کرده‌ام.آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟کمی قبل. بغل چه دوای شگفت‌انگیزیست و من چقدر به آن محتاج. تشنهٔ بغل‌های طولانی‌ام که بتوانم به میل خود از آن‌ها فارغ شوم.آخرین باری که به ازدواج کردن / فرزند دار شدن فکر کردی؟زیاد فکر می‌کنم.آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟همیشه حس می‌کنم.آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟چه سؤال خوبی، نپرسیده آخرین بار کِی دورت شلوغ بود، پرسیده «کِی احساس کرده‌ای». یادم نیست.آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟سر خواهر کوچکم که هر وقت سراغ کتاب‌ها و وسایلم می‌آید عصبی می‌شوم، گاهی داد می‌زنم. می‌دانم نباید بزنم، خدا کمکم کند.آخرین باری که عاشق شدی؟از بخت خوب، نشده‌ام.آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟گاهی پیش می‌آید، بعد از اینکه چیزکی می‌نویسم که به نظرم جالب می‌آید. این حس دوام زیادی ندارد.نیت کردم که بدون نیت فال بگیرم. تعبیرش چیست از نظر شما؟غزل ۲۷۰</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا یه کتاب ما رو نجات داد</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-znwnc2dd4xot</link>
                <description>شاید اسم ناداستان همان اندازه که برای من جالب بوده، برای شما هم بوده باشد و شاید هم، یکی از دلایلی که این پست را برای خواندن انتخاب کرده‌اید. البته اگر اهل کتاب‌خوانی بوده باشید، خیلی قبل‌تر از این نامش را و شرح و تفصیلش را و احتمالاً، مثال و نمونه‌هایی از آن را هم خوانده‌اید. اگر هم مثل من، به بهانه‌هایی درست و غلط مثل کمبود وقت، به شکل موقت و غیر موقت، از دنیای جذاب کتاب و سبک‌هایش فاصله گرفته – یا فاصلهٔ قبلی را حفظ کرده – باشید، به حتم به اندازهٔ من برایتان جالب خواهد بود – در غیر این‌صورت که این مطلب را باز نمی‌کردید؛ مگر نه؟!می‌دانم این مقدمه‌چینی‌ها برای معرفی یک کتاب ضروری نیست و شاید در ظرف حوصلهٔ شما هم نگنجد، اما هدف اینجا فقط معرفی یک کتاب، مشابه وظیفه یا رویکردی که یک وب‌سایت و یا اپلیکیشن مختص به این موضوع دنبال می‌کند، نیست. من هم نمی‌خواهم یک مقالهٔ خشک و سرسری با سرفصل‌های کلیشه‌ای و نقدهای خط‌کشی شده که از اصول و موازین خاصی پیروی می‌کنند، تحویل بدهم. اینجا ویرگول است و من می‌خواهم تا حد ممکن، قصهٔ رویارویی خود با کتاب‌ها، فیلم‌ها و فرمت‌های دیگر آثار هنری را هم بگویم؛ اینکه چطور شد که به آن‌ها رسیده‌ام، چطور جذب‌شان شدم، چرا آن‌ها را انتخاب کرده و به آن‌ها ادامه داده‌ام، چه احساس، درس یا الهامی را از آن‌ها گرفته‌ام، چرا پیشنهادشان می‌کنم، و پاسخ به سؤال‌هایی دیگر از همین گروه.پس این یک قصه است، نه یک معرفی کوتاه.یکی دو روزی بود که در کلافگی شدیدی به سر می‌بردم. برای نجات از این درماندگی و رفته‌رفته از عمق رسیدن به سطح آزاد آب‌های زندگی‌ام، یک راه چاره بیشتر نمی‌دانستم و نمی‌خواستم؛ دو مفهومی که من در یک معنا خلاصه‌شان می‌کنم: ”خواندن“ و ”نوشتن“.اما حالا نه توان و حوصله‌ای برای خواندن داشتم – به علاوه آن که مطلب دندان‌گیری هم برای خواندن پیدا نمی‌شد – نه ایده و انگیزه‌ای برای نوشتن. کلمات، پشت دروازه‌های بستهٔ ذهنم هجوم می‌آوردند و وقتی می‌دیدند هیچ راهی برای به بیرون طراویدن‌شان نیست، شروع می‌کردند به غلغله و دست‌وپا زدن و به پا کردن آشوب در حیاطِ خلوتِ زندانِ ذهنم.درست مثل بیماری که می‌داند برای معالجه باید استفراغ کند و نمی‌تواند، شده بودم. خونم از غلظتِ کلمه داشت سیاه و سیاه‌تر می‌شد و آرام آرام، نیروی کم‌ترین کنش و حرکت‌ را هم از من می‌گرفت.با آن‌که کارهای بسیاری از جنس ”وظیفه“ بود که انجامشان بدهم – به قول نویسندهٔ مشهور مجموعهٔ آنی‌شرلی در کتاب امیلی در نیومون‌اش، هیچ‌کس چیزی را که وظیفه‌اش باشد دوست ندارد – اما پیش از آن، نیاز بود کسی یا چیزی خونِ به رنگ جوهر درآمده‌ام را تصفیه کند و چرخ‌دنده‌های خستهٔ مغزم را روغن بزند و مثل مربی‌های کشتی، در حاشیهٔ تُشَکی که سرنوشت مسابقه و نتیجهٔ نهایی رقابت در آن رقم می‌خورد، با حوله منِ کشتی‌گیر و در حال نفس نفس زدن را باد بزند، با جملات مثبت و واقعی‌اش آماده‌ام کند و در آخر، چند مشت بالای کمر و شانه‌ام بکوبد و با ایمان بگوید: «برو قهرمان، برو! برو که تمامش کنی!»همچنان در جست‌وجوی چیزی بودم که بشود خواند؛ که ارزش وقت را داشته باشد، هم روان و شیوا باشد هم نقش آب انار – تصفیه‌کنندهٔ خون – هم روغن جلا و هم مربی دلسوز و مهربان را برایم بازی که نه، اجرا کند.روزنهٔ نور، آغاز راهدر این میان، به وب‌سایت اپلیکیشنی سر زدم که آخرین حضور و تجربه‌ام را در آن یادم نیست، اما یکی از آخرین امیدهای فعلی‌ام به شمار می‌رفت. طاقچه. آدرس اصلی را – با یک a بیشتر و دامنهٔ دات کام – پیدا کردم و وارد حساب سابقم شدم و طبق معمول، رفتم سراغ بخش کتاب‌های صوتی و الکترونیکی رایگانش.راستی، اپلیکیشنی به این بزرگی، با این سطح دسترسی و با هزاران کتاب، چرا بخش ”کتاب‌های رایگانش“ برای چون منی که فعلاً وقت مطالعهٔ بیشتر و به منظور آن خریدن اشتراک را ندارد و یا کسی که می‌خواهد راحتی و انطباقش با مطالعهٔ آفلاین و مجازی را بسنجد و یا کسی که اصلاً توان پرداخت هزینه را به هر دلیلی ندارد و نمی‌خواهد به نسخه‌های موبایلی یا رایانه‌ای غیر قانونی از کتاب‌ها پناه ببرد، باید این‌قدر محدود باشد؟!بخش محتواهای رایگان طاقچه بیشترین شباهت را به آخرین باری که به آن سر زده بودم – دو یا سه سال پیش – داشت و خیلی از آن کتاب‌ها را هم نیمه یا کامل در همان زمان خوانده بودم؛ با این حال گشتم و گشتم تا کتاب‌هایی را بیابم که نخوانده بودم یا چیزی از محتوایشان به یاد نمی‌آوردم و یا ارزش خواندن دوباره را داشتند.کتاب غذای روح است و نحوهٔ استعمال و بهره بردن از آن نیز همانند غذاست؛ تو نخواهی توانست عین به عین هر آنچه را خوانده‌ای یا بخش‌هایی را که با مداد یا نشانگر برجسته کرده‌ای، حتی تمام قصه و شخصیت‌ها و اتفاقات و آغاز و پایان ماجراها از تمام کتاب‌هایی را که می‌خوانی به یاد بسپری؛ اما آن‌ها در هنگام مطالعه یا مصرف، اثر خود را بر روح، تفکر و نگرش تو خواهند گذاشت و این اثر با مطالعات بعدی ممکن است پررنگ‌تر شده و بر جرمش افزوده شود، یا کم‌رنگ و کدر گشته و فکر یا دیدگاه تازه‌ای جایش را بگیرد. اگر مانند رژیم غذایی، یک رژیم مطالعاتی با جهت، هدف و سمت و سویی خاص اختیار کنی، به تدریج اثر روشن و تعیین‌کنندهٔ آن را در زندگی‌ات خواهی دید.از میان انتخاب‌های محدودی که داشتم، چند کتاب را برگزیدم و کمی ورق زدم و بالأخره، رسیدم به انتخابی که باید. این یک هدیه، یا قسمت، یا تقدیر خوبی بود که در این لحظه نصیبم شده بود؛ اینکه ناداستانِ ”همسایگان“ از جناب ابوذر هدایتی را بخوانم.همسایگان ، ابوذر هدایتی ؛ نرم‌افزار طاقچهمن عاشق قصه‌ام و هیچ قصه‌ای، شنیدنی‌تر از روایتِ مستندِ آدم‌های زنده و واقعی نیست. این همان تعریفِ ساده از ناداستان است، و شاید بَخت یا شانس با من همراه بوده که ناداستان خواندن را، با ”همسایگان“ شروع کنم.ابتدای روایت مثل نحوهٔ به پایان رساندنش، گیراست. این نظم با یک الگوی عددی ساده میان سن افرادی که اتفاقی، در همسایگی آقای هدایتی در خانهٔ جدیدش زندگی می‌کنند، شروع می‌شود و در سراسر کتاب ادامه دارد. در شیوهٔ خطاب قرار دادنِ راوی توسط آن‌ها و شبیه کردن‌شان به چهار فصل سال، چهار فصلی که یک انسان در عمر طبیعی پشت سر می‌گذارد.می‌شود که آدمی تمام عمر در یک فصل زندگی کند و خوب و بد و تلخ و شیرین زندگی‌اش، تنها در یک موسم خلاصه شود؟ از خودم می‌پرسم و جواب این است: به گمانم... حتماً می‌شود.شاید حتی اگر این مجموعه یک ناداستان نبود و قصه‌ای بود که شخصیت‌هایش در تخیّلِ نویسنده زاده شده و جان گرفته و مدتی را هم در همان‌جا گذران عمر کرده بودند، این‌قدر قطعه‌های داستان و تکه‌های پازلِ سرگذشت‌شان دقیق و حساب‌شده کنار هم نمی‌نشست و تصویری چنین کامل و قابل تصوّر خلق نمی‌کرد. این در حالی است که تمام واقعیت هیچ‌گاه مورد پذیرش و رضایت صددرصدی ما نبوده و جهانِ خیال، از آن‌جا که محدودیت کمتر – یا هیچ – در زایش و پردازش اشیاء و موجودات و حوادث دارد، بیشتر مورد پسند ماست و بر این باوریم که در محدودهٔ تصوّر، هیچ‌چیز غیرممکن، خارق‌العاده و ناشدنی نخواهد بود.آقای هدایتی یا «ابوذر خان» به قول خانم شاهی، با قلمی هنرمندانه و لطیف که هم ظرایف خود را دارد و هم سادگی و پیچیدگی منحصر به خود را، این قطعه‌ها را کنار هم می‌گذارد و ما را به جهان هر کدام از آشنایانِ تازه‌اش می‌برد و مرز میان این جهان‌های تازه را هم به خوبی رسم می‌کند، طوری که شما هم سرزندگیِ خانم ملکی را درک کنید هم اشتیاق نویسندگیِ خانم نیازی را هم رخوتِ خانم شاهی و هم ناامیدیِ آقای جهانی را؛ قلمی آن‌قدر روان و قصه‌ای آن‌قدر قابل اعتماد که بی‌صدا به دنبال راوی قدم بردارید و او پشت در هر خانه بایستد، درش را بگشاید، شما را به آن دعوت کند و شما مثل یک تماشاچی با جزئیاتی که نویسنده برایتان به تصویر می‌کشد، از جهان درونِ آن خانه و ساکنانش سر در بیاورید و بعد، در بسته می‌شود تا سفر را با رفتن به خانه‌ای دیگر و نشستن پای قصهٔ همسایه‌ای دیگر، ادامه دهید.آقای هدایتی در این بین که قصه‌ها را بدون دخل و تصرف و با حریم مشخصی میان آن‌چه شنیده و آن‌چه که فهمیده و درک کرده و می‌خواهد با شما به اشتراک بگذارد، تعریف می‌کند، مثل یک پدر دانا یا معلم صمیمی درس زندگی می‌گوید؛ چه آن‌جا که نقش استادِ نویسندگی را علاوه بر خانم نیازی برای شما ایفا می‌کند و از نوشته‌های ترسو و خجالتی می‌گوید؛ چه آن‌جا که از تجربهٔ انسانی و الزام انسان‌دوستانه‌اش به رفتن و ماندن در خانهٔ خانم شاهی می‌گوید؛ چه آن‌جا که از لزوم سکوتِ بیشتر و فرو رفتنِ تمام در کالبد یک تماشاگر و مخاطبِ بی‌کنش در خانهٔ آقای جهانی حرف می‌زند و چه آن‌جا که شما را در شنیدن قصه‌های ساده و تأمل برانگیز آلبوم خانم ملکی و اندیشیدن به سرانجامِ قصه‌ها و سرنوشتِ آدم‌ها سهیم می‌کند. و شما تمام این‌ها را نمی‌خوانید، بل اگر تمام هوش و حواس قابل‌تان را به کتاب و روایت سلیس و بی‌پیرایهٔ هدایتی بدهید، تک تکِ آن‌ها را زندگی می‌کنید.از ”همسایگان“ یادداشت‌های بسیاری برداشته‌ام و گلبرگ سرخی را میان بیشتر برگه‌هایش گذاشته‌ام که یک روز، دوباره به آن‌ها برگردم. برخی از بُریده‌هایم از این کتاب را می‌توانید در طاقچه ببینید. به علاوه همین حالا، می‌توانید نسخهٔ رایگان آن را بخوانید و به شب‌های سرد زمستان، فانوس گرمابخشی هدیه کنید.منتظر می‌مانم تا نظر شما را دربارهٔ ”همسایگان“ یا ناداستان‌های جذاب دیگری که می‌شناسید، بخوانم.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 21:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانش را شما انتخاب کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ijd3th5nh4if</link>
                <description>بعضی آدم‌ها توی شرایط بحران و زائد رنج، مثل رخ‌داد بلایای طبیعی، حوادث ناگهانی، سوگ، جنگ، یا نمونه‌های کوچک‌تر مانند بحث‌های خانوادگی، قطع ارتباط با نزدیکان، آمادگی برای یک امتحان مهم و از این قبیل؛ قلم‌شان بهتر تراوش می‌کند، آسان‌تر از همیشه می‌نویسند و می‌توانند بخش قابل توجهی از احساسات و هیجانات آن مقطع را با کلمات برون بریزند؛ این‌گونه از التهاب درونی‌شان کم می‌کنند و احوالات‌شان را به پایداری نسبی می‌رسانند.برخلاف این افراد گروه دوم، هر چه به نابسامانی شرایط و سرگردانی و تحیرشان میان اتفاقات گوناگون و پی‌درپی افزوده شود، توان گفتن و نوشتن‌شان کم‌تر شده و پهنای انزوا و سکوت‌شان بیشتر می‌شود؛ چاره‌ای ندارند جز اینکه به خلوت گوشهٔ امن و مخفی خودشان پناه ببرند.از شما چه پنهان، من از دستهٔ دوم هستم. مثل غریقی که توی مرداب دست و پا می‌زند، هر چه بیشتر سعی کردم چیزی بگویم و کاری کنم و کمکی بطلبم، بیشتر فرو رفتم و این آخرین تلاش من و نخ نازکی است که دور حلقهٔ حیات گره می‌زنم. تا حیات را چه تعریف و باور کنیم: آدمی می‌تواند گاهی فقط کمی زنده باشد، به قدری که جَسَدَش نخوانند، همین.این روزها نمی‌توانم گوش دهم، نمی‌توانم ببینم، موسیقی و فیلم –از هر نوع– علاجم نیستند و تنها می‌توانم بخوانم؛ نمی‌دانم و شما هم نپرسید از هر صد کلمه‌ای که می‌خوانم چند کلمه‌اش را می‌فهمم، چند بار مکث می‌کنم، چندتا را نصفه رها می‌کنم و چندتا را به انتهای لیست بلندبالای ”بعداً بخوان“ یا ”دوباره بخوان“ اضافه می‌کنم؛ حتی دلیل این روده‌درازی هم برایم معلوم نیست، شما هم نپرسیدَش.برای خواندن، جز ویرگول که نفس‌هایش به شماره افتاده و چند برنامک و وب‌سایت دیگر که آن‌ها هم جانِ ظاهر شدن با این نت بی‌جان را ندارند، به وب‌سایتی رسیده‌ام که نو و کم‌شناس است و با اینترنت ملی هم رؤیت می‌شود؛ در موردش زیاد نمی‌دانم، اما خودش ادعا کرده:به‌روزرسانی ۱ و ۲ را در نظرات بخوانید.اگر شما هم از گروه اول یا دوم نویسندگانِ مذکور هستید و بی‌حوصله و تنها رمقی برای خواندنِ بیشتر و گم شدنِ عامدانه در دنیای کتاب‌ها و واژه‌ها دارید، سری به وب‌سایت ”خـونـدن“ بزنید. این لینک دعوت من است و شما هم بعد از ثبت‌نام رایگان، یک لینک مشابه خواهید داشت و می‌توانید این دانستن را با دیگران شریک شوید.از ساعت‌هایتان بنویسید؛ امروز را چطور سپری کردید؟</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 19:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌هایِ نسلِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7-ks07bncvcjem</link>
                <description>ما، بچه‌های این دوره‌ و زمانه‌ایم،این زمانه‌ی سیاسی.تمام طولِ روز، تمام طولِ شب،همه‌ی موضوع‌ها و حرف‌ها – چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آن‌ها –همه، موضوع‌های سیاسی‌اند.چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،ژن‌هایت، سابقه‌ی سیاسی دارند،پوست‌ات رنگِ سیاسی داردو چشم‌هایت، نگاهِ سیاسی دارند.هر چیزی که بگویی، منعکس می‌شودو حتی اگر چیزی نگویی،سکوت‌ات برای خودش حرف می‌زند؛پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف می‌زنی.حتی وقتی در جنگل قدم می‌زنی،داری روی زمینِ سیاسیقدم‌های سیاسی بر‌می‌داری.شعرهای غیر‌سیاسی هم، سیاسی‌اند،و ماهی که بالای سرِ ما می‌درخشد همدیگر کاملاً شکل ماه نیست.بودن یا نبودن، مسئله این است؛و اگرچه درک‌اش سخت است،اما این مسئله، مثلِ همیشه، مسئله‌ای سیاسی است.برای رسیدن به مفهومی سیاسی،حتی لازم نیست انسان باشی؛موادِ خام هم می‌توانند سیاسی باشند،یا حتی غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام.و یا میز کنفرانسی کهبر سر شکل‌اش چندین ماه دعوا بوده:آیا باید درباره‌ی مرگ و زندگیسرِ میز گِرد‌ قضاوت کرد، یا میز مربع؟و در ضمنِ همین دعوا و جر و بحث هاآدم‌ها هلاک می‌شوند،حیوان‌ها می‌میرند،خانه‌ها می‌سوزند،و مزارع از بین می‌روند،درستِ مثلِ زمان‌های قدیمکه همه چیز، کم‌تر سیاسی بود.اکولالیا | ویسلاوا شیمبورسکا | ترجمه از ملیحه بهارلو</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 15:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُکُش؛ فقط کمی ملایم‌تر!...</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D9%8F%D8%B4-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%B1-tnzoeytwi0ip</link>
                <description>کمتر کسی هست که به وضعیت اقتصادی اعتراض نداشته باشد، محدود، حتی از انگشتان یک دست هم کمتر! دیدن‌شان از دیدن آدم فضایی هم عجیب‌تر است.با تقریب فوق‌العاده‌ای، همه معترضیم، مگر نه؟از مسجدی و غیرمسجدی‌اش بگیر تا محجبه و بی‌حجابش، از مذهبی‌هایش تا آتئیست‌هایش، از امام جماعت و نظامی تا معلم و پزشک و بقال و نانوا، قیمت گوشت و برنج و نان و نخود و لوبیا برای همه‌شان یکی است، نه؟خیلی خوب، چطور است حالا که من معترضم و عصبانی هم هستم و جان هم به گلویم رسیده است یک چاقو بردارم و با آن شما را بزنم؟ چطور است خانه‌تان را به آتش بکشم یا شیشه‌های ماشین‌تان را خرد کنم؟ آخر می‌دانید، من معترضم، عصبی هم هستم! مسجد و قرآن را آتش می‌زنم که قیمت دلار پایین بیاید. بانک و پاساژ و درمانگاه را تخریب می‌کنم که سفره‌ام بزرگ‌تر شود. من عصبانی هستم، هیچکس هم حق ندارد بگوید تویِ عصبانی، برای چه با قمه و چماق و لگد و آتش جوان مردم را تکه‌پاره کرده‌ای. تو از وضعیت موجود خشمگینی، حق هم داری، پس به آمبولانس و اتوبوس و هر چه اموال عمومی و عام‌المنفعه هست حمله کن و هر بلایی خواستی سرشان بیاور که فردا از جیب خودت و بیت‌المال خسارت‌ها را جبران کنند و این‌طوری وضعت بهتر بشود. اصلاً بزن موتور و ماشینی را که مردم خون دل خورده‌اند تا با قسط و قرض و وام و بدبختی و زدن از کنار و گوشه‌ی سفره‌ی کوچک‌شان تهیه‌اش کنند، نابود کن تا دلت خنک بشود. خیلی به‌ات فشار آمده؟ مغازه‌های مردم عادی را داغان کن که آن‌ها را هم به خاک سیاه بنشانی.چیزی نمی‌شود، آخرش می‌آیی با سر پایین و تصویر شطرنجی می‌گویی: ببخشید، عصبانی بودم! مرا گولم زده‌اند! ببخشید، حواسم نبود بچه‌ی سه ساله را با گلوله هدف گرفته‌ام یا یک پرستار را زنده زنده در آتش سوزانده‌ام، آخ، خیلی شرمنده‌ام که سر یک سرباز را گوش تا گوش بریده‌ام و گذاشتم روی سینه‌اش؛ آخر من معترض بودم، مجبور بودم! می‌دانید، باید با هر انفجار و شعاری تن و بدن زن و بچه‌های مردم را می‌لرزاندم و هزار نفر را بدون جرم و حکم و دادگاه می‌فرستادم سینه‌ی قبرستان تا دلار ارزان شود؛ تا طلا گرمی دو میلیون تومان بشود، تا چلو خورشت بگذارم سر سفره‌ام؛ مجبور بودم آدم بکشم و آدم بترسانم و آدم مجروح کنم و شهر را ویران کنم و به خانه و کاشانه‌ی مردم دست‌درازی کنم که اعتراض کرده باشم. حالا هم قوه‌ی قضاییه یک دست روی سرم بکشد و یک آبنبات چوبی دستم بدهد که بدّو برو پسر خوب، سعی کن دیگر اینقدر عصبانی نشوی! خواستی بکشی هم بکش، فقط کمی ملایم‌تر...</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 03:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | خدا ازشان نگذرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-gjgmjzjltnmr</link>
                <description>عکس از Mehmet Uzutساعت، حوالی هشت است. توی صف نانوایی ایستاده‌ام و از سرما نوک انگشت‌هایم توی جیب کاپشن گزگز می‌کند. جلوی من سه نفرند؛ آقای بهرامی همسایه‌ی طبقه‌ی پنجم‌مان، فرشته خانم که یک مغازه‌ی کوچک ترشی خانگی دارد، و یک آقای قد بلند میان‌سال ناشناس که از وقتی پشت سرش ایستاده‌ام یک لحظه هم سرش را از روی موبایل توی دستش بلند نکرده.همین‌طور که توی سوز سرما منتظر ایستاده‌ایم و جنب‌وجوش نانوا و شاگردهایش را نگاه می‌کنیم، صدای آقای میان‌سال جلویی بلند می‌شود. با شگفتی و صدایی بلند که به گوش همه برسد می‌گوید: «دلار شد صد و پنجاه هزار تومان! باورتان می‌شود؟» صدای همهمه و نوچ و آه و افسوس از افراد حاضر بلند می‌شود.آقای میان‌سال قیمت لحظه‌ای طلا و یکی دو قلم دیگر را هم اعلام می‌کند و باز زل می‌زند به صفحهٔ روشن گوشی که گویی شامل جدیدترین نرخ ارزها و اجناس دیگر است. حسن آقا نانوا که توجهش به مکالمات توی صف جلب شده، سرش را با تأسف تکان می‌دهد و می‌گوید: «خدا ازشان نگذرد! ببین مملکت را به چه روزی انداخته‌اند؟ کار همه شده شبانه روز چک کردن قیمت‌ها و حسرت آرزوهای از دست رفته را خوردن. خدا نگذرد از هر کس که کوتاهی می‌کند!»فرشته خانم که انگار داغش تازه شده و نم اشکی هم گوشه‌ی چشمش را گرفته، می‌گوید: «فقط دلار که نیست. دو روز پیش صاحب مغازه‌ام آمده و گفته از ماه بعد اجاره را دو برابر می‌گیرد. خدا می‌داند تنها درآمد من و بچه‌هایم از همان مغازه است. آخر خدا را خوش می‌آید؟»این را می‌شنوم و یادم می‌آید اول پاییز که مهمان داشتیم، از فرشته خانم ترشی سیر و بادمجان خریدیم. آن ترشی به مذاق باباجان خیلی خوش آمد. سه روز بعد که مادر رفت تا دوباره از همان ترشی بگیرد، قیمتش حدوداً دو برابر شده بود. مادر که کم مانده بوده از تعجب خشکش بزند پرسیده بود: «مگر قیمت بادمجان توی این مدت چقدر زیاد شده؟ نکند سرکه گران شده است؟» فرشته خانم کمی طفره رفته و دست آخر گفته بود: «بادمجان گران نشده، راستش آن قیمت قبلی برایم صرف نمی‌کرد.»دلم برای فرشته خانم می‌سوزد و توی فکر می‌روم که حسن آقا جلو می‌آید و نفر اول صف را صدا می‌زند. «بفرما، آقا بهرامی چندتا نان می‌خواستید؟» آقای بهرامی می‌گوید: «قربان دستت، پنج تا ساده.» حسن آقا پس کله‌اش را می‌خاراند و می‌گوید: «ساده که نداریم، همه‌اش کنجدی است.»انگار نه انگار دمای هوا منفی پنج درجه است، رنگ آقای بهرامی مثل لبو قرمز می‌شود. «مرد حسابی، من که از اول گفتم ساده می‌خواهم! شش تا تنور را خالی و پر کرده‌ای؛ بعد از نیم‌ساعت معطلی و توی سرما ایستادن، تازه می‌گویی ساده نداریم و همه‌اش کنجدی است؟!»بعد از کلی کشمکش، آقای بهرامی با دو نان ساده و سه تا کنجدی از صف خارج می‌شود. دیگران هم نان‌هایشان را می‌گیرند و هر کدام به سمتی روانه می‌شوند. با نان‌هایی که با ذره‌بین رویشان کنجدی پیدا می‌شود، به سوی خانه می‌روم.بعد از صبحانه بابا برای تهیهٔ لیست خرید مامان به بازار می‌رود و بعد از دو ساعت برمی‌گردد. در حالی که دست‌هایش را می‌شوید، تعریف می‌کند: «چهار پنج نفری جلوی مرغ‌فروشی ایستاده بودیم که سفارش‌مان را آماده کنند. طرف داشت تلفنی با برادرش صحبت می‌کرد. می‌گفت چند وقت است دنبال کارهای وامش است و جور نشده. بعد هم گفت این مؤسسه‌ها وام را فقط به آشناهای خودشان می‌دهند. ما هم که پارتی نداریم، معلوم است داریم دور خودمان وِل می‌چرخیم.»بابا بعد روی مبل می‌نشیند و ادامه می‌دهد: «همین‌طور که با تلفن حرف می‌زد، یک نفر از جلوی مغازه‌اش رد شد. مرغ‌فروش گل از گلش شکفت و داد زد: مخلص آقا فرشاد! بعد فوری چهار کیلو مرغ برایش تمیز کرد و جلوی چشم ما که توی نوبت بودیم، به او داد ببرد. من نفر آخر بودم. سفارشم را که تحویل داد، گوشه‌ای ایستادم تا رسیدش را چک کنم. انگار مرا ندید و به پشت تلفنی‌اش گفت: گفته‌ام چند وقتی برای مغازه فقط مرغ منجمد بیاورند تا قیمت مرغ گرم و تازه بالا برود.»هنوز توی شوک شنیدن این ماجرا هستیم که مامان رو می‌کند به خواهرم که توی خودش است و گویی مشغول حساب و کتاب. می‌پرسد: «چیزی شده؟ چرا ساکتی؟» و جواب می‌شنود: «تاکسی خطی‌ای که هر روز سوارش می‌شوم، وقت‌هایی که باقی‌مانده‌ی پولت هزار تومان یا کمتر باشد، آن را پس نمی‌دهد. حساب کرده‌ام نزدیک پنجاه هزار تومان از او طلبکارم!»عصر به اینترنت وصل می‌شوم و گروه‌های دانشگاه را چک می‌کنم. پس‌فردا امتحانی داریم که استاد یک هفته پیش قرار بوده منبعش را برایمان بفرستد. پانزده دقیقه قبل یک فایل جدید توی گروه بارگذاری شده و استاد زیرش نوشته: بچه‌ها حواستان باشد، نمره‌ی زیر هجده مورد قبول نیست!برای شام خانه‌ی مادربزرگ دعوتیم. دور هم می‌نشینیم و سرگرم معاشرت می‌شویم. نقل محفل، ماشین جدید دایی است که جلوی در خانه پارک شده. از سر شب گوشی دایی چند بار زنگ می‌خورد. صدایش را قطع می‌کند اما گوشی ویبره‌کنان روی میز عسلی می‌رقصد. مامان می‌گوید: «داداش، جواب نمی‌دهی؟ شاید کار واجبی باشد ها!»دایی می‌گوید: «همانی است که ماشین را از او خریده‌ام. ده میلیون از پول ماشین مانده که قرار شد بعد از اینکه سند را به نامم زد برایش واریز کنم. حالا سند را فرستاده ولی من دستم خالی است.» بابابزرگ می‌گوید: «خب، چرا از او نخواستی برای پرداخت باقی پول به‌ات مهلت بیشتری بدهد؟» سرش را پایین می‌اندازد و جواب می‌دهد: «آن‌وقت باید قید ماشین را می‌زدم.»تلویزیون روشن می‌شود. طبق معمول این ساعت اخبار پخش می‌شود و حالا هم که دارد مصاحبه‌ی یکی از مسئولین را نشان می‌دهد. دایی، بابابزرگ، بابا و بقیه، یک‌صدا می‌گویند: «خدا ازشان نگذرد! خیر نبینند که مملکت را به این روز انداخته‌اند.»</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 09:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به جای ماهواره ماشین نمی‌سازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-ahx7j5jtlbe0</link>
                <description>چرا به جای پرداختن به مسائل فرهنگی مشکلات اقتصادی را حل نمی‌کنیم؟چرا به جای تمرکز بر پیشرفت‌های علمی تورم، گرانی و نوسانات ارزی را کنترل نمی‌کنیم؟چرا به جای موشک و پهپاد و ماهواره، خودروی داخلی باکیفیت تولید و عرضه نمی‌کنیم؟چرا کشورمان در تولید دانش، قدرت و بازدارندگی نظامی در منطقه و جهان سرآمد می‌شود، اما بنیان‌های اقتصادی آن روز به روز شکننده‌تر و تأمین نیازهای معیشتی برای مردم دشوارتر می‌شود؟این دست مغالطات و مشابه آن‌ها به گوش همهٔ ما آشناست.افرادی که غالباً در جایگاه پرسش‌گر قرار می‌گیرند، با برخورداری از استانداردهای دوگانه زمانی که پیشرفت‌های علمی و فناورانهٔ سایر کشورها را می‌بینند لب به تمجید باز می‌کنند و دستیابی به چنین کامیابی‌هایی را برای کشورمان دور، صعب و غیرممکن می‌پندارند؛ اما موسمی که ایران در باب تکنولوژی و دانش روز جهان از جمله نانو، سلول‌های بنیادی، انرژی هسته‌ای، فناوری‌های دارویی و درمانی، هوافضا و غیره به موفقیتی ستودنی و بی‌مانند می‌رسد، نه تنها آن را نمی‌ستایند که با ارائهٔ دلایلی غیر مؤثق آن را کوچک و بی‌اهمیت جلوه می‌دهند. برای مثال:«چه فرقی می‌کند ماهواره پرتاب کنیم یا نه، وقتی قیمت سکه و دلار هر روز بیشتر می‌شود؟!»اما تمام پرسش‌های مطرح‌شده در مقدمه پاسخی آسان دارند. طرح این پرسش‌ها مثل این است که به معلم فیزیک بگوییم: درس شیمی ما عقب است، لطفاً به جای فیزیک به ما شیمی یاد بدهید!طرح این درخواست از نظر شما چقدر عجیب و غیرمعقول است؟! در مقابل انتظار چه پاسخ و برخوردی را از معلم فیزیک خواهید داشت؟!این مطلب برای هر فردی بدیهی است که بخش‌های فرهنگی، علمی، نظامی و اقتصادی کشور تحت مدیریت و نظارت نهادهای متفاوتی است.اگر یک بخش در انجام وظیفه و به ثمر رساندن مسئولیت خود کوتاهی می‌کند، منطقی نیست که بخش‌های دیگر را مقصر و پاسخگوی آن کاستی بدانیم و از آن عجیب‌تر، عملکرد درست و در جهت رشدِ بخش‌های دیگر را نکوهش کنیم.اگر خودروسازی در کشور محل اشکال است و تولیدات آن ایمن و مقرون‌به‌صرفه نیستند، این اشکال بر گردن نهادهای مرتبط با آن است نه دانشمندانی که در عرصه‌های علمی مانند هوافضا فعالیت می‌کنند و ماحصل تلاش‌های آن‌ها در اختیار توسعهٔ صنعتی کشور است.مبرهن است که رسالت بر دوش ما مردم و مسئولین، نه تضعیف بخش‌های نوآور و در حال پیشرفت، بلکه ارتقاء بخش‌های کم‌توان و اصلاح چرخه‌های معیوب اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور است.تصویر از وب‌سایت شهرآرانیوزیک‌شنبه هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴، با کسب پیروزی در پرتاب سه ماهوارهٔ ایرانی پایا، ظفر ۲ و کوثر برگی به یاد ماندنی در کتاب تاریخ پرافتخارمان شد. به امید دستیابی به موفقیت‌های بیشتر و سرفرازی میهن عزیز و شکوه‌مندمان.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 01:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | تراس</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3-tsyeuzsyphog</link>
                <description>عکس از Cheristelle Hayekلبم سوخت. لبه‌ی داغ لیوان چینی خورد به لب‌هایی که مدام زیر دندان و با ناخن پوست‌هایش را می‌کندم. لبم سوخت و من بیشتر زیر پتوی نرم بنفش مچاله شدم و چای نوشیدم. لیوان چینی مثل ماشین زمان، مرا کشید و کشید و برد به جایی که یک روز با تو نشسته بودم. به تراسی که حالا حدأقل سه میلی‌متر خاک روی کاشی‌های غمگینش نشسته و گلدان‌هایش مرده‌اند. هم مرده‌اند و هم دفن شده‌اند، زیر سه میلی‌متر خاک.آن شب سرد بود، خیلی سرد. من توی تراس نشسته بودم، تو لیوان‌های چینی‌مان را از نوشیدنی داغ پر کردی و آوردی. همه‌چیزمان با هم فرق می‌کرد؛ من سرمایی بودم و تو گرمایی، من عاطفی بودم و تو منطقی، من طرفدار پیتزا بودم و تو باقالی‌پلو با ماهیچه، من رنگ سیاه را دوست داشتم تو سفید، من شعر می‌خواندم تو فلسفه، من سریال‌های خنده‌دار می‌دیدم تو مستندهای تاریخی، من عاشق تهران بودم تو حالت از آن به هم می‌خورد، آخر هفته من قدم می‌زدم تو می‌خوابیدی، من صدای رادیو را تا آخر کم می‌کردم و تو اپرا گوش می‌دادی و من حتی نمی‌فهمیدم چطور؛ همه‌چیزمان با هم فرق می‌کرد، هیچ چیزمان به هم ربط نداشت، تنها نقطه‌ی مشترک‌مان همین بود؛ همین معجون جادویی خوش‌رنگ، چای؛ که نقطه‌ی مشترک من، تو و یکی دو میلیارد آدم دیگر روی زمین است، همین.وقتی پشت میز گوشه‌ی تراس نشستی تعجب کردم که چطور با آن سویشرت نازک خاکستری یخ نمی‌زنی. من زیر پتوی نرم بنفش دماغم سرخ شده بود و پاهای منجمد شده‌ام را حس نمی‌کردم. همین را از تو پرسیدم و تو خندیدی، به سؤال تکراری‌ام فقط خندیدی و لیوان‌‌هایمان را گذاشتی روی میز؛ لیوان من مستطیلی بود و رویش نقاشی یک دختر کنار چشمه داشت، لیوان تو گرد بود و ساده و آبی.بین تمام نقطه‌های مشترک دنیا که نداشتیم، همین یکی را چسبیده بودیم؛ چای آهنگ با هم بودن‌مان بود، صبح چای، ظهر چای، عصر چای، شب چای. ساعتی نبود که سماور مسی گوشه‌ی آشپزخانه قُل‌قُل نکند. این هم جزء نقطه‌های مشترک‌مان بود. تو می‌گفتی چایی با آبی که توی سماور مسی جوشیده باشد یک مزه‌ی دیگر می‌دهد، من هم روی به خودم نمی‌آوردم که سماور درشت بی‌بی را چطوری کِش رفته‌ام و هر وقت که مامان سراغش را می‌گیرد، چطور با تعجب شانه بالا می‌اندازم و می‌گویم: «من؟ سماور بی‌بی‌جون؟! آخه مگه سوزنه که هر دقیقه بزنم زیر بغلم و ببرمش یه جایی؟!»گفتی این تراس را خوب تمیز کرده‌ای‌ها، مگر غیر از من و خودت کس دیگری را هم اینجا مهمان می‌کنی؟! چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم غیر از جنابعالی و بنده که شرف حضور دارم خدمت‌تان، کسی تا به حال پایش را نگذاشته اینجا. فکر کن؛ من مامان را هم می‌پیچانم و هنوز که هنوز است خیال می‌کند دو خروار کارتن اسباب‌کشی را روی هم سوار کرده‌ام اینجا! خیالت راحت، جز تو و من کسی پایش به نورچشمی‌ات باز نمی‌شود!دلم نیامد بگویم خودم هم توی تنهایی دل و دماغش را ندارم که بیایم اینجا. اینجا برای من خود تو است. انگار کاشی‌های ترک‌خورده‌اش پاهای تو هستند و دیوارهای سفید سیمانی‌اش دست‌های تو و سقفش صورت تو که از آن بالا هی به من نگاه می‌کند و می‌خواهد مچم را بگیرد وقت‌هایی که تنها به اینجا سر می‌زنم. این تراس بدون تو این‌قدر برایم بی‌معناست که با عجله آب آب‌پاش را خالی می‌کنم روی سر گلدان‌های بدبخت و حوصله نمی‌گذارم پای آب دادن‌شان. با این‌همه نمی‌دانم چرا اینقدر خوب و خوش و سرحال‌اند همیشه‌ی خدا! این هم لابد به‌خاطر توست و این تراس که گفتم، عین خودت است. اگر بگویم این تراس را شبیه تو می‌بینم حتماً به عقلم شک می‌کنی.قبل از اینکه سرمای هوا بغلتد دور لیوان چینی‌ام و مثل آب جوی‌هایی که از قلهٔ هیمالیا روان می‌شوند سردش کند، یادم می‌اندازی که بنوشمش. این دومین اخلاقت است که دوست دارم. تو حواست هست دلم می‌خواهد چایی‌ام را داغ بنوشم و این داغی، هر چند کلهم جوانه‌های چشایی زبانم را بسوزاند، برای من لذت‌بخش است.نمی‌دانم چه می‌شود که از این خاطره بی‌هوا پرت می‌شوم به خاطره‌ای که هیچ ربطی به چای و تراس و لیوان و من و تو ندارد. توی این خاطره هم من هستم هم تو، فقط دیگر من و تو نیستیم؛ بی‌ربطیم به هم. بی‌ربط‌تر از آن روزهایی که کنار هم بودیم و تنها نقطه اشتراک‌مان توی کل دنیا چای بود. من تو را می‌بینم که از پاساژ بیرون می‌آیی و کنارت یک نفر شبیه من راه می‌رود. شبیه من نیست، شبیه تو است؛ شبیه تمام تفاوت‌هایمان و تمام چیزهایی که من نداشتم و او دارد. حتماً دارد که انتخابش کرده‌ای. وقتی لحظه‌ای برمی‌گردد و صورتش را می‌بینم بیشتر می‌فهمم که شبیه من نیست، با آن لبخند گرم و پالتوی کرم و شال خوش‌رنگ قهوه‌ای.‌لابد احمقم که به جای اینکه به او حسودی کنم، برای لحظه‌ای به تو حسادت می‌کنم که او را داری. او که نمی‌دانم از منِ توی گذشته‌ات خبر دارد یا نه؛ اگر خبر دارد از من بدش می‌آید یا نه. من که از او بدم نمی‌آید. دختر مهربان و شادابی‌ست. هیچ ربطی به قصه‌های بین من و تو ندارد، این گند را خودت زده‌ای.گند زده‌ای؟! شاید با خودم این‌طور می‌گویم که از تو متنفر بشوم، اما نمی‌شوم؛ همان‌طور که نمی‌توانم از یک دختر بی‌تقصیر که جرم نکرده‌اش فقط بودن کنار توست، بدم بیاید.می‌دانی؟ من منطقی هستم، حتی منطقی‌تر از تو که فلسفه و منطق را می‌خواندی. اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم احساساتی‌ام. خب راستش یک وقت‌هایی هستم، وقت‌هایی که انتظارش را از خودم ندارم. مثلاً آن روز لیوان گرد آبی‌ات را کنار ظرف‌های دیگر توی کابینت دیدم و یک قطره –قسم می‌خورم که فقط یکی– از چشمم سر خورد و افتاد روی گونه‌ام. با عصبانیتی که سعی می‌کردم داشته باشم بردمش و از تراس پرت کردم توی کوچه. بعد دلم نیامد خرده‌هایش دست و پای بچه گربه‌ها را ببُرد، خودم جمعش کردم و ریختم توی سطل آشغال.یا آن روز، وقتی چشمم خورد به عکسی که از چشمم دور مانده بود تا پاکش کنم. اگر عکس خودت تنها بود بلافاصله این کار را می‌کردم، اما من کنار تو بودم. با یک لبخند شاد و کلاه پشمی و کاپشن آبی روشن که به زور راضی‌ام کرده بودی به من می‌آید. آن روز دلم برای دختر خوشحال توی عکس سوخت، نه برای تو.بعد از اینکه رفتی، سه شب پشت هم خواب می‌دیدم که از آسمان باقالی می‌بارد. شهر توی ابر و مه گیر کرده بود و هیچ جا را نمی‌دیدم. تا راه را پیدا می‌کردم و می‌خواستم برگردم خانه، صدای پاواروتی توی شهر می‌پیچید و راه را گم می‌کردم. من خودم را، تو را، تراس را، سماور مسی را، خانه و تمام چیزهایی را که به تو ختم می‌شدند گم کرده بودم.سه شب پشت هم خواب دیدم، سه شب تا صبح گریه کردم، سه شب تو را قطره‌قطره از دهانم بالا آوردم و بالأخره به خودم اجازه دادم که از تو بدم بیاید. بدم نیامد؛ فقط تو را دیدم که پشت به من توی تراس نشسته‌ای و چای می‌خوری، در را بستم و روی تو قفل کردم.من تو را همان‌جا گیر انداختم و نخواستم که دوباره ببینمت؛ هیچ‌جا، حتی توی خواب‌هایم. اما آن روز تو را دیدم که از پاساژ بیرون می‌آمدی و یک دختر کرم‌پوش کنار تو بود، دوان دوان خودم را به خانه رساندم و پرده را کنار زدم و دیدم که تو توی تراس نشسته‌ای، خیالم راحت شد؛ سماور مسی را از آب پر کردم و گذاشتم تا جوش بیاید.من زیر پتوی نرم بنفشم این کلمات را نوشته‌ام، حالا که دارم چای می‌نوشم و لبم می‌سوزد و خاطرم جمع است که تو توی تراس، کنار گل‌های مرده با سه میلی‌متر خاک ایستاده‌ای. می‌دانم خاک روی شانه‌ات نشسته، روی موهای مشکی سرت که هیچ‌وقت بلند نمی‌شوند. می‌دانم تو آنجا هستی و هرگز مرا صدا نمی‌زنی تا در را برایت باز کنم؛ من در را قفل کرده‌ام و کلیدش را دور انداخته‌ام، تو تا ابد توی قفسی که تا ابد شبیه توست، حبس هستی.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 16:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-tiy81kvxxs51</link>
                <description>عکس از Michael Dagonakisتوی فصل سرما خوابیدن دلچسب‌تر، بالش و پتو مهربان‌تر، جدایی از آن‌ها دشوارتر و در کل زندگی فرای تخت و تشک و سکوت و چشم‌های بسته خیلی سخت می‌شود – جان خودمان، مثلاً توی فصل‌های دیگر شیفته و دلدادهٔ پتو نیستیم!الا ای حال اگر این روزها کار زیاد دارید و وقت کم و از آن‌طرف بدن‌تان تشنه و خمار خواب‌های طولانی زیر پتو و کنار بخاری – شاید هم شومینه است؛ ساعتی که نیاز است بیدار شوید، به هر زحمتی شده تن لش‌تان (منظورم خسته است) را بلند کنید و ببرید آشپزخانه، اگر دست و صورت‌تان را نشستید خیلی مهم نیست، فقط چند لقمهٔ درشت و پروتئین‌دار (مثل نیمرو و اُملِت) یا شیرین (پروتئینی بهتر است) بیندازید توی آن خندق بلا. رمزش همین است. مثل کولر آبی که به آب احتیاج دارد تا درست کار کند و برایتان باد بهاری تولید، صبح اول صبح باید دو بشکه گلوکز بفرستید توی بدن‌تان تا در کسری از ثانیه چراغ‌های مغزتان روشن شود و ببینید که چقدر دنیا را روشن‌تر و واضح‌تر از قبل می‌بینید!اگر خیلی خسته و لش هستید که می‌توانید لقمه‌ها را با فلاسک آب‌جوش از شب قبل آماده کنید و بگذارید روی اوپن. اگر خیلی خیلی خسته هستید و بی‌حال می‌توانید خرما و گردو و این‌جور چیزها را – اگر پول‌تان رسید به جای لقمه امتحان کنید. ولی اگر دیدید تأثیری نداشت و همچنان دل‌تان غنج می‌زند تا مثل مارمولک‌های مناطق گرمسیری روی تشک‌تان چنبره بزنید، یکی محکم بزنید توی دهان تنبلی و بروید همان لقمه را کوفت... یعنی نوش جان کنید.عذرم را بپذیرید که عنوان نوشته به خودش هیچ ربطی نداشت – یک کمی داشت. این شعر فروغ از قدیم توی ذهنم مانده است و با اینکه هر سال همین موقع‌ها بقیه از توی صندوقچه در می‌آورند و خاکش را می‌تکانند و استوری می‌کنند، دلم خواست بنویسمش. به درک که کلیشه‌ای است. به شما هم هیچ ربطی ندارد (مثل اینکه اعصابم خیلی ضعیف شده، می‌روم کمی بخوابم تا دوباره قَدَر و قدرتمند بشود). شما هم جان خودتان بروید این راه‌حل‌ها را به کار ببندید، که فردا پسرفت‌هایتان را توی زندگی گردن زمستان و این خواب بدبخت نیندازید – شما که به هر حال پسرفت می‌کنید، فقط گردن سرما نیندازیدش. همین، و خدانگهدارتان.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 19:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آماده‌ای؟! | سفر به اقیانوس واژه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-jk4wyocwj9w4</link>
                <description>عکس از Ilse Orselنهایت انتظاری که یک نویسنده دارد خوانده شدن است. منظورم معنای عام نویسنده بودن است؛ مثل شما که این نوشتار را می‌خوانید و خواننده‌اید.اگر نوشته یا اثرِ نویسنده خوانده شود و به قدر کافی خوب – در تفسیر کامل این &quot;خوب&quot; احتیاج به یک مقالهٔ دیگر است – باشد، خود به خود خواننده را مجاب می‌کند که واکنش نشان بدهد. یا کف بزند و تحسین کند، یا نقد کند و ایراد بگیرد؛ یا به هر شکل دیگر احساس منفی یا مثبتی را که آن نوشته در او برانگیخته کرده بازتاب کند. با این تفصیل معتقدم که تنها انتظار یک نویسنده این است که خوانده بشود. این انتظار آن‌قدر مهم و خطیر است که خوانده شدنِ نویسنده را مجاز از خوانده شدنِ نوشته‌هایش بگیریم!به هر حال اما این خوانده شدن نیاز به اسباب و ملزوماتی دارد. مهم‌ترینش دیده شدن است. یعنی باید یک بستری باشد که نوشته در آن محلِ دیده شدن قرار بگیرد تا استراتژی‌های بعدی نویسنده مثل انتخاب عنوان و گاهاً تصویر، سپس حجم، فرم و سبک نوشته به کار بیاید.دغدغهٔ یاد شده در این مقدمه مرا وادار کرد به دنبال فضاهای دیگری باشم که نوشته‌هایم، آن‌جا هم مجال دیده شدن و فرصت انتخاب برای خوانده شدن را داشته باشند. این‌گونه تحقیقاتم را برای یافتن سرویس‌های وبلاگ‌نویسی دیگر یا سایت‌هایی که این امکان را به شکل ساده‌تری با ژورنال‌نویسی داشته باشند؛ شروع کردم.در میان نتایجم به سایتی رسیدم که نامش از مدت‌ها قبل برایم آشنا بود؛ ویرگول. به طور خلاصه ویرگول چیزی را که می‌خواستم به من می‌داد و همین باعث می‌شد که نقداً توی فهرست میزبان وب یا سایت‌هایی که تصمیم داشتم به زودی نوشتنم را آن‌جا آغاز کنم، باشد. اما نمی‌دانم به یُمنِ اتخاذ این تصمیم و ورود شکوهمندانهٔ من به ویرگول بود یا مسئله‌ای دیگر، که تو گویی نُه تا از هر ده سرور سایت از کار افتاده بودند و به دلیل مشکلات فنی، من حتی از بارگذاری اولین مطلبم هم عاجز بودم.به هر ترتیب و با هر زحمتی که بود، نوشتهٔ اول را منتشر کردم و بعد، کارم شد گردش میان صفحه‌ها و‌ خواندن آثار، مرقومات و مکتوبات دیگر نویسنده‌ها.این‌جور وقت‌ها احساس شادی و رضایت من نمود بیرونی ندارد، ولی اگر کسی اهل معرفت و عالم به غیب بود و می‌توانست درون من و احساس واقعی‌ام در آن لحظات را ببیند، بی‌شک می‌فهمید که از راهْ پیدا کردن به این دنیای تازه چقدر خوشنودم. حس کودکی را داشتم که با کتابخانه‌ای بی‌کران روبرو شده و می‌تواند آزادانه دست ببرد و از ستون و ردیف‌های ممتد و مملو از کتاب‌های گوناگون، هر کدام را که می‌خواهد بردارد و از آن خود کند. انگار ناگهان از دل محرومیتی شدید به بهشت برینم رسیده بودم.سرخوشی بی‌حد مرا فقط یک چیز چون لکه‌های جوهری که روی پیراهنی سفید می‌افتند، خدشه‌دار و بی‌خلوص می‌کرد. آن هم وقتی که نوشته‌ای پر آب و تاب، جذاب و گیرا از لحاظ انتخاب موضوع، فرم، و نگاه و قلم نویسنده می‌خواندم و هنگامی که به صفحهٔ اختصاصی نویسنده‌اش سر می‌زدم، می‌دیدم زمان آخرین نوشته به چهار ماه پیش، دو سال قبل، حتی هفت سال گذشته برمی‌گردد. به معنای واقعی کلمه، آه از نهادم برمی‌خاست. انگار توی خانهٔ ارواح باشم و شاهد آخرین و ارزشمندترین یادگارهای آن‌ها در زمان حیات‌شان.در این لحظه فکرها و بهتر است بگویم، پرسش‌های مختلفی به ذهنم می‌رسید که جوابشان را نمی‌دانستم و کاش راهی بود تا بدانم.اینکه نویسندهٔ این متن‌ها که روزگاری اینجا از خودش، خاطراتش، تجربه‌ها، اتفاقات جالب روزش و هزاران هزار چیز دیگر می‌نوشته؛ الان کجاست؟ چه می‌کند؟ به چه کاری مشغول است؟ چه اوضاعی دارد؟ و چه شده که از نوشتن – یا اقلاً به اشتراک گذاشتن آن نوشته‌ها در این محل – دست کشیده است؟ چه اتفاقی برایش افتاده، درگیر کدام مشغله‌اش شده، با چه مسائل و مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کند که دیگر نخواسته یا نتوانسته بنویسد؟فکر کردن به پاسخ‌های متفاوت و ممکنِ بی‌شمار این پرسش‌ها، انگارهٔ خانهٔ ارواح بودن صفحاتی را که نویسنده‌هایشان مدت‌هاست ترکش کرده‌اند و برهوت شده، در ذهنم تقویت می‌کرد. مثل آدمی که درست وسط تقلاهای جوراجورش برای زندگی، مثل تحصیل، پیدا کردن کار، عاشق و فارغ شدن، گشتن دنبال جواب سؤالات فلسفی، ازدواج و صاحب فرزند شدن، سر و کله زدن با حوادث مختلف، مدیریت روابط با آدم‌ها و... مرگ می‌ربایدش. نیستیِ موقت، نقطه می‌گذارد آخر تمام این ماجراها و او، تبدیل می‌شود به یک خاطرهٔ ناقص و نامختوم در ذهن اطرافیان. اطرافیانی که گاه با خود می‌اندیشند: او حالا کجاست؟ چه حالی دارد؟با آن‌که راهی برای یافتن جواب هیچ‌کدام از این پرسش‌ها نداشتم، شوق قدم زدن در کتابخانه و سیاحت میان آگاهی‌ها و دانستنی‌های نزدیک و در دسترس، مجابم می‌کرد به سیر و جست‌وجو ادامه دهم و خوشحال باشم که بعد از این، من هم ناخدای یکی از این کشتی‌های مسافر در اقیانوس بی‌انتهای واژه‌ها هستم.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 14:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف روی کاج‌ها؛ پیمان معادی و روایت قصه‌های زنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Asemaan/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-svdwbkb6stxr</link>
                <description>برف روی کاج‌ها، پیمان معادی، ۱۳۹۰وقتی رنگ حذف می‌شود، جزئیات چشم‌گیر می‌شوند. سفیدی و سیاهی، تاریکی و روشنی، خاکستری تیره و روشن همه بخشی از قصه می‌شوند که باید به دقت به آن‌ها گوش بدهی و بفهمی چه چیزی را قرار است بگویند.سیاه‌وسفید بودن فیلم هشداری برای حفظ فاصله با آدم‌های قصه است. یادآوری آن که باید تماشاچی‌تر از همیشه، بدون قضاوت‌تر از همیشه روی صندلی بنشینی و منتظر بمانی تا تابلو‌های سیاه‌قلم زنده شوند و به حرف در آیند. خودشان بگویند به کدام آدم قصه شبیه‌تری و اگر جای او بودی، چه می‌کردی. وقتی خودت را توی بی‌راهه می‌دیدی چگونه برمی‌گشتی و هنگامی که خودت را آزاد یافتی، انتخاب می‌کردی که &quot;چه&quot; باشی.دوست دارم بدانم چه شده که پیمان معادی این‌قدر تو دنیای زن‌ها سرک می‌کشد؛ چه می‌شود که می‌خواهد راوی قصه‌هایی بشود که صاحبانشان همیشه گمنام بوده‌اند و ترسیده‌اند از این‌که داستان‌شان را روایت کنند. شاید باور بشوند، شاید متهم بشوند، شاید درک بشوند، شاید آدم‌ها یک تای ابرو را بالا ببرند و طوری نگاه‌شان کنند که از تعریفش پشیمان بشوند؛ فقط چون &quot;کمی&quot; با دیگران تفاوت داشته‌اند. &quot;کمی&quot; جسورتر، &quot;کمی&quot; عاقل‌تر و منعطف‌تر، یا &quot;کمی&quot; دیوانه‌تر بوده‌اند.برف روی کاج‌ها، پیمان معادی، ۱۳۹۰از سکانس آخر و اعتراف بعد از جملهٔ «یه چیزایی هست که می‌خوام بهت بگم، که خودت باعثش شدی»، ایمان می‌آوریم که احتمالاً درست فهمیده‌ایم و سوت پایان بعد از خطای علی یا فهمیدن حقیقت توسط رویا زده نشده بود؛ رویا گفته بود: «یه حسی که سال‌ها دیگه نداشتم» و همین جمله، راز تاریکی را که اصرار به ندیدنش داشتند برملا کرد.وقتی جسم زندگی سالم باشد اما درونش تهی از روح، ادامه دادن از سر اجبار نه، ولی از سر اشتیاق هم نخواهد بود. یک تکرار بی‌درد، یک مرگ تدریجی، بدون سروصدا، بدون هیاهو، یک مرگ که صاحبانش به داشتنش عادت کرده‌اند و این عادت را لای روزمرگی‌ها می‌پیچند، توی کنج و پستوها پنهانش می‌کنند و به روی هم نمی‌آورند تا فراموشش کنند؛ رویش خاک می‌ریزند و شاید امید دارند بذرهایی که هرگز نکاشته‌اند، از دل آن جوانه بزنند و یک جرعه ذوق، یا شور بودن و نفس کشیدن را به همراه بیاورند.نه علی آدم بدسرشتی بود و نه رویا آدم بی‌توجه و راحت‌طلبی؛ فقط این ضربه‌ی ناگهانی این امید را در آن برای هر دوی آن‌ها کشت که فهمیدند «نمی‌شود»، سازگاری و چشم‌پوشی دیگر حاصلی ندارد و &quot;خاک‌&quot;شان مدت‌هاست که حاصل‌خیز نیست، برای هیچ دانه و بذری.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 18:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>