<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ashenaa</link>
        <description>«چرخ بر هم زنم گر غیر مرادم گردد.…من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:35:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4706743/avatar/XZfrmQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Ashenaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از انسان ها بت نسازید</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF-zgjhooixrwzq</link>
                <description>فرزندم…بیا برایت از آدمی بگویم…تبار محجور…ما از حیوان بودن منع شدیم…متفاوت هستیم…شاید بهتر…شاید هم بد تر…(:اما همه انسان هستیم …خوب یادت باشد فرزندم…تو حق زندگی داری…هیچ کس نباید آن را از تو بدزدد…تو حق اشتباه کردن داری…نیازی نیست نقاب کمال بر چهره بگذاری…تو آزادی…برای زندگی…زندگی کن…بیهوده خودت رو به بند آدما نسپار…تو از جنس نور هستی…تاریکی بر تو سجده می کند…تو تنهایی …هیچ وقت کسی را به خودت قول و زنجیر نکن…هیچوقت…به جاش یاد بگیر با خودت …با تنهاییت لذت ببری…تو برترینی…نه چون بی نقصی ٬که بی نقص نیستی…بلکه چون نقص تو به دیگران آسیب نمیزند…چون تو با نقص هایت دوست شدی…تو مالکی…مالک خودت…مالک زندگیت…مالک تصمیمانت…مالک رفتار و اعمالت…پس هیچ وقت …هیچ وقت بی دلیل سر خم نکن…هیچ وقت با چشمان بسه اطلاعت نکن…تو قدرتمندی…تو اشرف مخلوقاتی…پس از آدم ها بت نساز…انها جزوی از تو هستن…چرا آنها را جدا می بینی…پرستش؟…تنها چیز قابل پرستش خودت هستی …چون تو ،به دنیا ی خودت رنگ می بخشی ….منتظر دیگران نمان …هیچ کس به دادت نمیرسد دلبندم…هیچ کس …و در آخر …نه من خدا هستم…نه تو …نه رئیس ات…نه رهبرت…نه عشقت…نه مادرت …نه پدرت…نه فرزندت…نه خدا…خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد…نمیخواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد…زندگی ات را زندگی کن … خدا بخشی از روح توست…تو تنها برای خودت خدایی کن…فقط خودت…مراقب خودت باش٬نور من…(:زندگی کن ….جهان از آن توست…(:پ.ن۱:راستش خیلی یهویی شد این متن ولی واقعا قلبی بود…و خب بعد از نوشتن متوجه شدم می تونه شبیه نامه باشه پس با این که دیر شده اما می خوام اینو جزوی از چالش جناب گنجشک بدونم….خیلی متشکرم ازتونپ.ن۲:پیشنهادی داشتین خوشحال می شم بدونم…(:پ.ن۳:ممکنه اینو یه مجموعه کنم …گویا زیاد از این حرفا داشتم خودم خبر نداشتم.</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 09:18:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او را کجا یافتی؟…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C-nphyzcysyc7b</link>
                <description>او چه بود؟…نمی دانم…شاید همه چیز …شاید هم هیچ چیز…به قدر فهم تو کوچک…آنقدر کوچک که از میان سوزن زنان درزی سُر می‌خورد …به قدر خواسته ی تو بزرگ…گویا بزرگ‌تر از خواسته ی تو هم بود….به اندازه ی جهانی که حتی انتهایش را نمی توان مرز کشید…در شادی،…کودکی خورد سال با لبخندی به گرمای خورشید…در غم ،…دست نوازشی به لطافت گلبرگ…او را کجا یافتی؟…در برق چشمان غریبه ای؟…در سپیدی پیراهن برفی کوهستان؟…در سیاهی گیسوی ماه دخت؟…در دستان سردی که لبخند گرمی روانه ات می کردند؟…در سکوت تاکستان؟….در اشک های طغیان گر؟…در خشم دریا؟…در دوستی با خار مغیلان؟…در جنون؟…در دین؟…در کفر؟…در شر؟…در خیر؟..در آغاز؟…در پایان؟…در مسجد؟…در میکده؟..در بت خانه؟…هدف میکده و کعبه و بت خانه یکیست / هر کجا راه خدا بود خرابش کردنداوه بیخیال عزیز من…کی خراب کرد؟… چرا دنبال مقصری؟…اگر راست می‌گید پاشی و آجر به دست هم بدید …مهم نیست چی می سازید اما با احترام بسازید…وقتشه از خودتون شروع کنید…وقتشه راه خدا را بسازید…(:آسمون جنگ نمیشناسه ها…(:</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 23:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب سرپیچی مَلَک(شیطان)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D9%85%D9%8E%D9%84%D9%8E%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-r5y8uxqmn59g</link>
                <description>درود دوستان عزیز…محرک این پست چالش بسیار خلاقانه ی ساحر گین عزیز هست که مارا با این چالش اغوا کرد…امیدوارم این متن شایسته ی چالش باشه^^آتش جنگل را روشن کرده بود…به سمت نور میرفت…به سمت عمق آتش…شعله هایی که هلال هایی بر زمین بر جای میگذاشتند…سمفونی سوختن برگ های تازه نفس…در عمق سرخی اخگران…سیاهی دیده می شد…پا های نحیف و کوچکش میلرزید اما برق امید از چشمانش محو نمی شد…جلو تر رفت…صدای نازکی حنجره ی لطیفش را خراش داد…«لوسیفر…لوسیفر…منم با خودت ببر»…سیاهی یِ میان آتش، ان که بود…با صدای دخترک نفسش رفت…قلبش ایستاد…*صبر کن ببینم اون کی بود؟…دخترک دوباره صدا زد«لوسیفر…منم می خوام بیام…من رو هم با خودت ببر…»او که هنوز نفسش را از آتش پر نکرده بود…با صدای کریه و سختی جواب دخترک را اینگونه داد…«تو نباید اینجا باشی…برو …برو …فرشته ها از تو محافظت خواهند کرد من دیگر لوسیفر نیستم…مرا ابلیس صدا بزن…نه اصلا منو از این به بعد صدا نزن…از من دور شو.»صدایی می امد گویی چیزی آرام آرام می شکند …دخترک چشمانش را به بالا می دوزد…شاخه ای نیمه سوخته در حال شکستن…شاخه می شکند…دخترک چشمانش را می بندد و به سمت ابلیس می دود …شاخه افتاد…دخترک ابلیس را محکم بغل کرده بود…*طفلکی حتماً خیلی ترسده بوده؟…نه …ترس نه…اونجا از امنیتش مطمئن بود حس آرامش و امنیت تمام وجودش را گرفته بود…چشمانش را باز کرده با خنده ی ملیحی رو به ابلیس گفت«تو همیشه برای من لوسیفر خواهی ماند…»لوسیفر خشکش زده بود…لبخندی بی اختیار لا به لای ترک های لعل لب هایش ظاهر شد…زمزمه ای از امید…«من هنوز لوسیفر هستم…من برای تو تا ابد لوسیفر خواهم ماند.»دخترک را در آغوش کشید…دست هایش شل بودند…عضلاتش منبسط بودند …گویی برگه گلی را در آغوش داشت …ظریف و شکننده…آتش آرام آرام خوابید…سپیدی خاکستر بر سیاهیش چیره می شد…از میان خاکستر ها سوگندی یاد شد…«قسم به برق چشمانت…قسم می خورم هرگز ترکت نخواهم کرد.»آتش میان آب شعله ور می‌شود …به این سکوت خشک سوگند…(:در نهایت مقصد کجاست؟…نمی دانم اما سوگند در هر شرایط پا برجاستپ.ن۱:از گین بابت ایده ی بی نظیر چالش متشکرم.پ.ن۲:لوسیفر اسم شیطان قبل از سر پیچی از خداوند بوده که در واقع به معنای آورنده ی نور بوده…(:پ.ن۳: خب بعد یه روز هنوز پستم منتشر نشده …پس یه در خواست محترمانه می خوام بکنم…ویرگول عزیز لطفاً منتشرش کن حوصله نداریم😊</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمت حق…(:</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%AD%D9%82-cpywqk9vpgig</link>
                <description>«هر لحظه که تسلیمَم در کارگه تقدیر / آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم …«هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج اید زنجیر پی زنجیر….مولانا ،جلال الدین محمد بلخی،»سمای خوش قلبم خیلی از وجودت شاکرم…خیلی ممنون که هستی …راستش امروز احساس واقعی دست خدا بودن رو از شما گرفتم …و خب به قول مادر عزیزم :«می خواهم اندیشه های خدا را بشناسم ….ما بقی همه جزئیست….»به هر حال آرزوی بهترین ها رو برات دارم جانا…و این حکایت مولانا و شعر زیبا از پروین اعتصامی بزرگوار را تقدیم وجودت میکنم.پیرمردی، مفلس و برگشته بختروزگاری داشت ناهموار و سختهم پسر، هم دخترش بیمار بودهم بلای فقر و هم تیمار بوداین، دوا میخواستی، آن یک پزشکاین، غذایش آه بودی، آن سرشکاین، عسل میخواست، آن یک شوربااین، لحافش پاره بود، آن یک قباروزها میرفت بر بازار و کوینان طلب میکرد و میبرد آبرویدست بر هر خودپرستی میگشودتا پشیزی بر پشیزی میفزودهر امیری را، روان میشد ز پیتا مگر پیراهنی، بخشد به ویشب، بسوی خانه میمد زبونقالب از نیرو تهی، دل پر ز خونروز، سائل بود و شب بیمار دارروز از مردم، شب از خود شرمسارصبحگاهی رفت و از اهل کرمکس ندادش نه پشیز و نه درماز دری میرفت حیران بر دریرهنورد، اما نه پائی، نه سریناشمرده، برزن و کوئی نمانددیگرش پای تکاپوئی نمانددرهمی در دست و در دامن نداشتساز و برگ خانه برگشتن نداشترفت سوی آسیا هنگام شامگندمش بخشید دهقان یک دو جامزد گره در دامن آن گندم، فقیرشد روان و گفت کای حی قدیرگر تو پیش آری بفضل خویش دستبرگشائی هر گره کایام بستچون کنم، یارب، در این فصل شتامن علیل و کودکانم ناشتامیخرید این گندم ار یک جای کسهم عسل زان میخریدم، هم عدسآن عدس، در شوربا میریختموان عسل، با آب میمیختمدرد اگر باشد یکی، دارو یکی استجان فدای آنکه درد او یکی استبس گره بگشوده‌ای، از هر قبیلاین گره را نیز بگشا، ای جلیلاین دعا میکرد و می‌پیمود راهناگه افتادش به پیش پا، نگاهدید گفتارش فساد انگیختهوان گره بگشوده، گندم ریختهبانگ بر زد، کای خدای دادگرچون تو دانائی، نمیداند مگرسالها نرد خدائی باختیاین گره را زان گره نشناختیاین چه کار است، ای خدای شهر و دهفرقها بود این گره را زان گرهچون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ایکاین گره را برگشاید، بنده‌ایتا که بر دست تو دادم کار راناشتا بگذاشتی بیمار راهر چه در غربال دیدی، بیختیهم عسل، هم شوربا را ریختیمن ترا کی گفتم، ای یار عزیزکاین گره بگشای و گندم را بریزابلهی کردم که گفتم، ای خدایگر توانی این گره را برگشایآن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت، دیگر چه بودمن خداوندی ندیدم زین نمطیک گره بگشودی و آنهم غلطالغرض، برگشت مسکین دردناکتا مگر برچیند آن گندم ز خاکچون برای جستجو خم کرد سردید افتاده یکی همیان زرسجده کرد و گفت کای رب ودودمن چه دانستم ترا حکمت چه بودهر بلائی کز تو آید، رحمتی استهر که را فقری دهی، آن دولتی استتو بسی زاندیشه برتر بوده‌ایهر چه فرمان است، خود فرموده‌ایزان بتاریکی گذاری بنده راتا ببیند آن رخ تابنده راتیشه، زان بر هر رگ و بندم زنندتا که با لطف تو، پیوندم زنندگر کسی را از تو دردی شد نصیبهم، سرانجامش تو گردیدی طبیبهر که مسکین و پریشان تو بودخود نمیدانست و مهمان تو بودرزق زان معنی ندادندم خسانتا ترا دانم پناه بیکسانناتوانی زان دهی بر تندرستتا بداند کنچه دارد زان تستزان به درها بردی این درویش راتا که بشناسد خدای خویش رااندرین پستی، قضایم زان فکندتا تو را جویم، تو را خوانم بلندمن به مردم داشتم روی نیازگرچه روز و شب در حق بود بازمن بسی دیدم خداوندان مالتو کریمی، ای خدای ذوالجلالبر در دونان، چو افتادم ز پایهم تو دستم را گرفتی، ای خدایگندمم را ریختی، تا زر دهیرشته‌ام بردی، تا که گوهر دهیدر تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوشورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوشکمی هم از لطف حافظ یاد کنیم…(:پ.ن۱:…همه در صفحه ی زندگی ما نقش ایفا می‌کنند …گاهی دوست کنی دشمن …گی تاریک و کنی روشن …اما همگی از برای ما بازی می‌کنند ….و من از همه ی اون افراد متشکرم ….صدای منو می‌شنوی؟…من خیلی ازت متشکر…(:پ.ن۲:این پای اون در (مخاطب خودش میگیره… هی هی هی هی^^)</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 02:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز به واژ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98-%D9%87%D8%A7-a1srmaggkuzg-a1srmaggkuzg</link>
                <description>جیک جیک مجنون گنجشک در جنب جنوب جبر جغرافیا…جان جلاد جوک های نجس جمع را از برِ جسارت جسد جاه طلب به خاک مینشاند…و دیگر صدای خنده و خِر خِرِ خار حنجره ها با خنجر خفه نمی شد… حکم محرم را در زیر حرف های حاکی از حرام زادگی ،بی حرمت می‌کردند و حلال می شمردند…همه محکوم به مرگ محرم خویش می مردند …در فِس فِسِ نفس هایشان افسوسِ فساد را می خوردند …و در نهایت …ما که مخلوق خالق خلق خود بودیم …خجل از خرامیدگی خنده ی خامِ ماه دُخت …خمِ خون به ابرو می آوردیم … و او را زیر خروار ها بد خویی می خواباندیم…و هنوز گوشه ای گیتاری در گره های انگشتان گرم مرگ گیر می کرد.«گیتارنواز پیر»</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاژ رنگ های گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%DA%A9%D9%84%D8%A7%DA%98-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p-i3pxiwga8o7p</link>
                <description>امید جانم…در تاریکی همه ی رنگ ها یکیست…زردو نارنجی و قرمز و آبی …سفید و سیاه و خاکستری…همه تیره هستند همگی از دم مشکی…ای مشکی ی زیبای من …نور دل بر افروز …نور دل بر افروز که میخواهم بنفشم را پیدا کنم….(:اگر شما نیز رنگی را گم کردید خوشحال میشم که از قلمتون تو این پست استفاده بشه فقط متنی که می خواین رو بنویسید تا به این پست اضافه کنم به امید این که یک کلاژ زیبا بسازیم…^-^رنگی را گم کرده ام... آسمانم مرده... نمی‌تواند معشوق هزار رنگش را بر چشم مردم فرو کند‌... رنگ سبز وجودم مرده گویا که میخواستم جنگل خاطرات را به آتش کشم، ولی تنها بوی سوختگی پوست آمد... خواستم رنگم را آبی کنم که... ای داد! نگو از خشم رنگ سخت کبودی را برگزیدم...با تشکر از گین عزیزم^^گاهی خیال می‌کنم که جهان را از پشت یک توری خاکستری می‌نگرم؛پارچه‌ای نازک میان نور و اشیا، که مانع دید من میشود. من تشنه از هر درخششی سوار بر رنگین کمان خاکستری ام میشوم . زرد متظاهرم را میخواهم ؛ همان زردی که لبخند می‌زد حتی زمانی که خورشید پشت ابرها تبعید بود . آبی غمگینم را می‌خواهم ؛ او بلند بود تا خودش را در دریای اشک هایم حل کند . سبز خندانم کجاست ؟ سبزی که از میان ترک های دیوار امید جوانه زد و مرا بیدار کرد . مشکی مغرورم را پس بدهید . مشکی ای که شب را بر تن میکرد اما هیچ ستاره ای را جا نمی‌گذاشت . قرمز .. قرمز درخشانم... او قلبم را چو چراغِ راهنمایی میان ماندن و رفتن روشن میکرد . مرا به سوی آنها بازگردانید . چشمانی را میخواهم که باری دیگر به خیال کودکی ام روم .با تشکر از طناز نازنینمدتیست که تشنه‌ی آبیِ گمشده‌ی قلبم هستم .. آرامشم، زلالی‌ام .. رنگِ آبیِ آسمانم گم شده است عزیز! آنچنان که گویی هیچ نبوده، گویی از همان اول بنایِ این زندگی را خاکستری ریخته‌اند.. جوری گم شده میانِ سیاهی ها و سفیدی‌های این زندگی ، گویی از همان اول من آبی نبودم، بلکه خاکستریِ خاکستری بودم و ماندم :)با تشکر از کانی گیانماِریل......تو هیبیول مامانی.....با عمری به درازای نور ،هیبیول ها به دست انها بافته خواهد شد.......تاروپودی خوانا وگوارا...خاطرات تنیده در عشق آن رخسار گلگون و طلاوار......موهای قهوه ای و موج های رقصان روشن......نمودی از تو....اریل....کدخدا گفت....دل ،نبند.....اما....... با اینکه میدانم اریل زود تر از من از دنیا می رود.....مامان باز هم خوشحاله....از اینکه.......عاشق اریل شد.......من خوشحالم که عاشقش شدمبا تشکر از سما ی خوش قلبمرنگم را ندیده‌ای؟مدتی‌ست گمش کرده‌ام.چشم‌هایم در هر گوشه و کناری به دنبالش می‌گردند.فکر می‌کنم شاید دیگر هرگز به آشیانه‌اش برنگردد.مانده‌ام من و کمی خاکستری…که از سرم هم زیاد است، می‌دانم.می‌گویند اگر داشته‌هایت را نبینی، از تو روی برمی‌گردانند.رنگ‌رنگی‌هایم مرا تنها گذاشتندتا درسی باشم برای صاحبان رنگ.حالا خاکستری‌ام را در آغوش می‌کشم؛او تمام چیزی‌ست که برایم مانده.باتشکر از آرزو خانم مهرباندر رگِ پاییز، سرد و بی‌صدا،می‌لغزد خورشید، می‌رود دنیا.برگ‌ها می‌رقصند، آخرین وداع،با جهانی که می‌رود ز یاد.بادِ سرگردان، قصه‌ها دارد،از غمی پنهان، که دل‌ها را آزارد.شاخه‌ها عریان، در سکوتِ شب،منتظرِ نوری، در دلِ این تب.لیک در اعماقِ خاکِ تیره،غنچه‌ای خفته، امیدِ دلپذیره.ریشه‌ها در هم، گره خورده به هم،می‌کشند جان را، از دلِ این غم.این خزان، پایانِ قصه‌یِ ما نیست،آغازِ رویش است، آن‌چنانی که خواست.آن نهالِ کوچک، با دو برگِ سبز،می‌درد این پرده، می‌زند آواز.بشنو از امید، آن همایون صدا،که در سکوتِ شب، می‌آورد ندا.گرچه پاییز است، فصلِ رفتن‌ها،با بهار آیم، با گل و جویبارها.پس مترس از غم، مترس از شبِ تار،چون که در دلِ ما، هست نوری آشکار.نورِ امیدی، که فروزان است،بهترینِ راه‌ها را، نشان است.باتشکر از رقیه ی امیدبخشمن سرخم را گم کرده‌ام. سرخِ خونینِ دلبندِ من که از غلظت خشم و عقده به سیاهی می‌گرایید. سرخِ تاریکِ من، که دست‌هایم را آلوده به حضورش می‌کرد. آلوده به نگاهِ آرام و سَرخورده‌اش. آلوده به خشونت آشکارا و ترسِ پنهانش. سرخِ یتیم من! غول کوچک و تنهای من! پسربچه‌ی بوسیدنیِ من! چقدر دلم برای تو و عشق گناه‌آمیزت تنگ می‌شود.با تشکر از ایزابل دختر کوچولوی قدرتمند من«متن تکمیلی این شاهکار»پ.ن:این پست تاریخ انقضاء ندارد پس خوشحال میشم هر وقت خواستید بیایید و ما رو مهمان قلمتون کنید…(:</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 05:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین (اولین)لبخند…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-al6wu9nyltib</link>
                <description>آن روز پلک هایش برای اولین بار از این جهان پرده برداری کرد…چشمانش را باز کرد…(صحنه ی اول):هیاهو و غوغا جماعتی وحشی تبار با جنجال های خونی …فریاد می کشند …می خندند… می نالند…فغان سر می‌دهند…از هم دزدی می‌کنند…&quot;دوست&quot; نامی را می کشند…فخر می فروشند…مِی می خورند …و در تباهی …در تباهی راه خود را گم می‌کنند …او هنوز به این ول وله های پوچ و کثیف عادت نکرده بود او هنوز پاک بود…ناگهان …صدای جیغ مهیبی به گوش های لطیفش تجاوز کرد…«کشتار بیگناهان»پلک هایش را بر هم فشرد …(صحنه ی دوم):دستش در دست زن غریبه ای که او را “پسرم” صدا می کرد گره شده بود …به آرامی سرش را بالا آورد به امیدی که چهره ی زن در آن شلوغی برایش آشنا باشد………..خیلی عجیب بود….گویی چشمان پر درد زن به نقطه ای نه چندان بالا تر از جمعیت دوخته شده بود…در تعجب از این که در آن نقطه چه می‌گذرد سرش را در راستای نگاه زن چرخاند…قد کوتاهش دید را محدود کرده بود …روی نوک انگشتان نحیفش ایستاد…چیز زیادی دیده نمی‌شود جز پوتین هاییی خاکی که روی هوا تاب می خوردند …برقی در چشمانش افتاد و با تمام وجود فریاد کشید:«اون داره پروا…» … صدایش خفه شد و کلمات در گلو جان باخت… پلک هایش ناخودآگاه بر هم کوبیده شدند…پلک زد… چندین بار …تا صحنه برایش واضح تر شود…(صحنه ی سوم):گریه….فریاد…غم…تمسخر…خنده…کینه…و حالا “گومب” …صدای چکش عدالت…حکم اعدام…*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”… پلک می زند…(صحنه ی چهارم):پارچه های سفید …اشک…خون…ترازو ی بر زمین افتاده….آخرین نفس جاستیتیا (فرشته ی عدالت)…قبر امید…*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”دیوان حافظ عزیزم …چه تصویری را فریاد می زدی…پلک میزند…(صحنه ی پنجم):قمار خانه… بلیط های قرمز و طلایی روی زمین…خنده های اهریمنی…چشم های خون خوار…صدایی می اید:«من روی زندگی فلانی شرط می بندم…»…حمله…*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”«بلوف شجاعانه»…پلک می زند…(صحنه ی ششم):گودالی از گِل… صدای شادی… آتش بازی های پر صدا…برف خاکستری…صدایی معصومانه ای به گوش می‌رسد :«خدا جون … تو هم با ما بازی می کنی…گِل بازی …یا قایم موشک…»*” همینجا …همینجا…دیگر نمی خواهم چشم ببندم..”صدای خنده ای ژرف…و…“بوووومب”سیاهی…پلک ها باز نمی شوند…نه نه نه…نور دیده می شود …پلک ها سوختن…پلک باقی نماند… در پی عدم پلک ها لحظه ای نور دیده می‌شود…آتش به مردم ها می‌رسد..و … و دیگر هیچ چیز دیده نمی شود …(:تاریکی ی خام…*”خوشحالم آخرین صحنه این بود “_نه ..نه نه نه نه…چی داری می‌گی احمق تو زیر بمب مردی چرا هذیان می‌گی؟….دیالوگ تو این بود( “ای کاش چشم نمی گشودم”)…زود باش …زود باش … تو باید این دیالوگ رو بخونی…*خوش گذشت استاد…خوشحالم که تونستم اینجا رو ببینم…(:…نقطه سر خط.تاریخ به این سبک جالبه؟…پ.ن: دوستان …پیشنهادات شما در رابطه با عنوان رو دوست دارم بشنوم چون به نظرم عنوانش خیلی مناسب نیست نه؟…</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای رزان زیبای من…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-w4qowtdfrluq-w4qowtdfrluq-w4qowtdfrluq-w4qowtdfrluq</link>
                <description>می خواهم با تو از &quot;اینجا&quot; بگویم …ای رزان زیبا ی من …ما در &quot;اینجا&quot; زیر پاره اخگریم/ در سیاحت کردنِ رمادمانزیر رختِ مشکی ِ ای آسمان / انجم سوسو کنان بر سوگمانما در &quot;اینجا&quot; زندگانِ مرده ایم / زیر بارِ خِس خِس خونینمانسنگ، در ژرف زمین ،”ها “می کشد/ بر دلِ دل داده بر آشوب مانما در &quot;اینجا&quot; مطربان را می کِشیم/ در برِ این شق شق شلاقماناز دل انگور ها خون می چکد/ از برای ساغر اندوهمانما در &quot;اینجا&quot; سوختیم ، آتش شدیم / از دلِ گل بوته ی خوش بویمانسر به رندی میگذارم ،بشنو ای رزوان من / تا بَرَم بر گور مستی جنتِ پر تاکمانآه ای رزان من ،خون من و خون شما/تک قدح سر می کشند این ذاهدان باغمانارادتمند شما “ آشنا ”ای گل زیبای من تو نیز خواهی سوخت .تو با من میسوزی و کاری پس من بر نخواهد آمد ؛اما کاش آن روز هنوز تَر باشی و معطر …(:Voiláبه نظر میاد دیگه وقت خوابه:) … چون عکس از این کوچیکتر نمیشه باید یکم علائم اضافه ببینیدکاش برم بخوابم نه؟…(:خوشحال میشم که نظرات و انتقادات شما رو بخونم…</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُل بکاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-hjarb6ocw5e8</link>
                <description>تازه آیینم را به خاک سپرده بودم . گوش هایم را  به موسیقی چشمانم را به آیینه و دلم را به ناکجا می سابیدم که در لحظه ،بی  هیچ مقدرمه ای ازم پرسید:«جهانت چیست؟»جهانم!؟…جوابی برای زحمت دادن به زبانم نبود .+«چشمانت را ببند . »پلک هایم بر آینه پرده کشیدند (شاید هم بر چشمانم ،شاید هم بر جهانم ) . حالا موسیقی را بیشتر حس می کردم ؛ موسیقی جاری تر شد و افکارم رو به چیستی “جهانم” زهراگین تر.+«حالا … حالا جهانت چیست؟»_«حالا؟…راستش…»چیزی نگفته بودم که موسیقی قطع شد.(او موسیقی را قطع کرده بود.)+«چشمانت را باز نکن. … حالا جهانت چیست؟»دیگر صدایش را نشنیدم .…کِی پلک هایم انقدر سنگین شده بودند ؟ …کِی پا هایم با زنجیر وصلت کرده بودند؟…چرا بدنم را حس نمی کنم ؟…نه تنی برای تقلا کردن بود نه حنجره ای برای دفنِ جولانِ فریادم در سکوت؛ اما همچنان افکاری روحم را به دندان میکشیدند .وحالا…واقعاًجهانم چیست؟… اصلا جهانی برایم باقی مانده بود . سکوت تاریکی را پناه می بخشید و من جز دلم چیزی را برای داشتن ، نداشتم. در واقع بعد از رفتن آهنگ و آیین وآیینه، دلم بیشتر ساییده می‌شد  … آه که حتی نمی دانم به کجا می سابیدمش ؛حالا دیگر شریکی برای، “درد را ناله کردن“ نداشت پس خون جاری شده از دلم را واضح تر می دیدم.وحشتناک بود ؛ یک دل ، یک ناکجا  و دریاچه ی خونی که دنیایم شده بودند .و… بله دلم دنیایم بود . تنها چیزی که روزگار بر آن چنگ انداخت و من هرگز به نجاتش نرفتم.صندوقچه ی پر از چفت و بند دستمانم را باز کردم .درسته ، من همه چیز را آنجا محکم نگه داشته بودم ؛همه چیز ،جز … جز دلم :)تازه به یاد آوردم آن روز دلم توی صندوقچه جا نمی گرفت پس زندگی آن را با هر نا کجایی که دستش رسید سابید .پلک های فولادینم تر شد حالا آنها را حس می کردم ،حنجره ام نوایی سر می داد و زبانم آن را میرقصاند،دستانم روی کلاویه ها حس می‌شد .موسیقی از دلم نواخته می شد ،انعکاس آیینه در عمق چشمانم دیده می شد .جهانم به اغوا در آمده بود و من عاشق اغوا گرش، کیستی اَش قابل تفسیر نبود ولی هستی اَش حس می‌شد .من می خواهم این فریب تا ابد ادامه داشته باشد از خون گل می رویید ،دلم را دوست دارم ،هی زندگی!.. بگذار دلم خوش باشد ، او باغبان این روزگار هست .آیینم را پیدا کردم &quot;آیین انسانیت ،آیین گل کاشتن ،دین عشق کاشتن &quot; از امروز در کمکَت گل می کارم اما خب من هنوز اصل گل کاشتن رو بلد نیستم به هر حال تا الان اکثراً “گِل کردن گُل “ از انسان ها را دیدم ولی خب شاید بتونم یاد بگیرم ،نه؟…  میشه بهم یاد بدی؟ اشکالی ندارد اگر دیگر انسان نباشم.اثری از مجموعه ی «شکوفه های بادامیک»پ.ن۱ :امیدوارم باغبان خوبی شوم چون گل های زیادی را باید جبران کنم :)پ.ن۲: یه دنیا گل تقدیم به دوست عزیزم که “ویرگول”را برای گل خواندن به من معرفی کرد ؛و برای همیشه یکی از باغبان های چیره دست  قلبم خواهد بود .خیلی متشکرم جانکم:)پ.ن۳:همچنین یه بغل گل تقدیم به قلم دوستان عزیزی که با نوشته هایشان ،گل کاشتن را امید بر جای میگذارند.پ.ن۴:این روز ها مراقب یکدیگر باشیم ؛که قلب ها در انتظار یک گل جان می دهند.این گلم هم تقدیم به نگاه پر مهر شما…(:</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان ابدیتِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%A7-v7yphz5iyjey</link>
                <description>دروغ می گوییم .دروغ می گوییم به حقیقت ،دروغ می گوییم.دروغ هایی که از مکر حقیقت ، فغان سر می دهند .و دروغ می گوییم ،دروغ…دروغ هایی مترادف با تضاد دروغینمان…و بعد …و بعد حقیقت گم می شود. اینجا تضادی وجود ندارد که دروغ را به حقیقت برساند .حقیقت در دل دروغ ها جان می دهد ، جان می گیرد و جان می‌بخشد.اینجاست که دروغ هم حقیقت می شود و حقیقت یک دروغ …اینجا کسی نمیداند حلقه ی خون روی زمین ،خون خودش هست یا دشمنش .اینجا خون می‌رود و می رود و می رود از لابلای خون ها چیزی دیده نمی شود چیزی بوسیده نمی شود چیزی شنیده نمی‌شود  اینجا فقط خون است .خون من … خون تو… و الان خون هایمان در آغوش یکدیگر می خزند و شاید این فقط خون ِ ما باشد که جریان خوفناک روزگارمان را به آرامی فریاد می‌کشد …و در پایان ابدیت می ماند و جریان ناشیانه ی خونِ ما :)</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 14:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب یا بد؟…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-cyiuwlqrasqv</link>
                <description>در انتظار چه هستی ؟….خوب یا بد؟…مسئله همینه نازنینم خوب و بدی وجود نداره که بخواهیم بگوئیم همیشه در تضاد و تنش هستند.خوب چیست؟…. بد چییست؟…. مگر من و تو خوب و بد رو تشخیص میدهیم(البته که خوب و بد رو خودمون ساختیم پس بگذار به خیال خودمان تشخیص هم بدهیم ،نه؟…)حالا یکم بیشتر به تضاد های انسانی یمان دقت کنیم:شر و خیر…بهشت و جهنم…نور و تاریکی …خواب و بیداری…مستی و هوشیاری…دروغ و حقیقت…عدم و هستیو…خیلی حیرت برانگیز هست که ما موجودی هستیم که همه چیز را خودمان میسازیم همه چیز را خودمان خلق می کنیم نه؟… جالب نیست؟…ترس هایمان ، خوشی هایمان ، خواب هایمان و بیداری هایمان و زندگی مان و حتی مرگ مان :)بگذار به زبون تو نزدیک بشوم نازنینم: بگذار از صفر شروع کنیم … بله …“صفر” که به معنای عدم وجود هست برای ما وجود دارد مگر نه؟… (خب دیدی که یه جور دیگه هم میشه به ماجرا نگاه کرد…)خب بیاییم یکم اینور تر ،ما بهشت و جهنم را هم قلاده ی زندگی می کنیم ؛ در صورتی که اگر به عقب برگردیم می بینیم که بهشت و جهنم را هم خودمان ساختیم (البته منظور از خودمان صرفاً نژاد انسان هست. نازنینم:)) همچنین خدا را ، شیطان را هم خودمان خلق کردیم خلق کردیم تا شانه هایمان را از بار اعمالمان خالی کنیم…حالا زیاد درگیر این ها نشیویم ولی خب راستش می توان گفت تاریکی نور را به وجود آورد یا شاید هم بر عکس چون آنها بدون دیگری بی معنی هستند مگه نه؟… اگر بدی نبود هیچ وقت خوبی به وجود نمی آمد مگه نه؟…یکم هم از باب راس بشنویم:https://www.aparat.com/v/zvx51ggپس چرا انقدر سخت می گیریم نازنینم ؟… چرا همیشه به دنبال قضاوتیم؟… آخه مگه اهمیتی هم دارد ، همه می توانند خوب و در عین حال بد باشند پس نازنینم نیازی به زحمت دادن به خودت نیست .نیازی نیست که” بد “را برای “خوب” نبودن سر زنش کرد . نیازی نیست “زن” را برای “مرد” نبودن کم شمرد . نیازی نیست “تاریکی “را برای” نور “نبودن پست شمرد . نیازی نیست که “بودن” را برای “نبودن “نبودن پنهان کرد . نیازی نیست “آزاده” را برای “برده” نبودن کشت .نیازی نیست “او “را برای” تو “ نبودن تحقیر کرد…در ادیانی غرق شدیم که هرگز انسانیت را ندا ندادند نازنینم:)کمی هم از بانو فرخزاد:«پدرم !ما همه در ظاهر دین بند شدیم /همگی منحرف از دین خداوند شدیم»«به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم /نا خدا جان همه در غیر خدا غرق شدیم»</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 13:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و…من…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D9%88%D9%85%D9%86-xpavmspi63yn</link>
                <description>معرفی «من»….هیچ نمی دانم که چطور یک«من» را درست معرفی کنم.شاید هیچ وقت هم نخواهم دانست ولی خب …من کسی هستم که نه نوشته برایش با ارزش است نه زندگی البته تا زمانی که بداند آن ها واقعی نیستند.در واقع این «من»هر چیز که واقعی نباشد را بی ارزش می داند ،ولی خب واقعیت را هم خود«من» تعیین می کند .پس رویا ها همیشه واقعی هستند …(:راستش این« من »علاقه به نقض همه چیز دارد شاید هم (نغز ) … خب فکر کنم حالا این ویژگی رو کامل درک کرده باشید…(:شاید این «من» ،که الان اسیر من هست تنها منِ این جهان باشد ،چون این جهان هم منم …(:اره شاید اندی از نظرت دیوانه باشم ولی این دیوانگی اصل این زندگیست…(:در کل شما می توانید این «من» را هر چه می خواهیید نوا دهید، ای کودکان دنیا…!ولی خب اگر بخواهم قابل درک تر برای تو ی خاکی تعریف کنم و وجه مشترک «من» و «ما» را تعریف کنم ،اینطور می نویسم: ( این «ما» گرده هایی هستیم که نقطه ی آبی ای را به خاک و خون کشیدیم )</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 13:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>