<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ashenaa</link>
        <description>گر سر برود از سر نرود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:04:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Ashenaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گُل بکاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-hjarb6ocw5e8</link>
                <description>تازه آیینم را به خاک سپرده بودم . گوش هایم را  به موسیقی چشمانم را به آیینه و دلم را به ناکجا می سابیدم که در لحظه ،بی  هیچ مقدرمه ای ازم پرسید:«جهانت چیست؟»جهانم!؟…جوابی برای زحمت دادن به زبانم نبود .+«چشمانت را ببند . »پلک هایم بر آینه پرده کشیدند (شاید هم بر چشمانم ،شاید هم بر جهانم ) . حالا موسیقی را بیشتر حس می کردم ؛ موسیقی جاری تر شد و افکارم رو به چیستی “جهانم” زهراگین تر.+«حالا … حالا جهانت چیست؟»_«حالا؟…راستش…»چیزی نگفته بودم که موسیقی قطع شد.(او موسیقی را قطع کرده بود.)+«چشمانت را باز نکن. … حالا جهانت چیست؟»دیگر صدایش را نشنیدم .…کِی پلک هایم انقدر سنگین شده بودند ؟ …کِی پا هایم با زنجیر وصلت کرده بودند؟…چرا بدنم را حس نمی کنم ؟…نه تنی برای تقلا کردن بود نه حنجره ای برای دفنِ جولانِ فریادم در سکوت؛ اما همچنان افکاری روحم را به دندان میکشیدند .وحالا…واقعاًجهانم چیست؟… اصلا جهانی برایم باقی مانده بود . سکوت تاریکی را پناه می بخشید و من جز دلم چیزی را برای داشتن ، نداشتم. در واقع بعد از رفتن آهنگ و آیین وآیینه، دلم بیشتر ساییده می‌شد  … آه که حتی نمی دانم به کجا می سابیدمش ؛حالا دیگر شریکی برای، “درد را ناله کردن“ نداشت پس خون جاری شده از دلم را واضح تر می دیدم.وحشتناک بود ؛ یک دل ، یک ناکجا  و دریاچه ی خونی که دنیایم شده بودند .و… بله دلم دنیایم بود . تنها چیزی که روزگار بر آن چنگ انداخت و من هرگز به نجاتش نرفتم.صندوقچه ی پر از چفت و بند دستمانم را باز کردم .درسته ، من همه چیز را آنجا محکم نگه داشته بودم ؛همه چیز ،جز … جز دلم :)تازه به یاد آوردم آن روز دلم توی صندوقچه جا نمی گرفت پس زندگی آن را با هر نا کجایی که دستش رسید سابید .پلک های فولادینم تر شد حالا آنها را حس می کردم ،حنجره ام نوایی سر می داد و زبانم آن را میرقصاند،دستانم روی کلاویه ها حس می‌شد .موسیقی از دلم نواخته می شد ،انعکاس آیینه در عمق چشمانم دیده می شد .جهانم به اغوا در آمده بود و من عاشق اغوا گرش، کیستی اَش قابل تفسیر نبود ولی هستی اَش حس می‌شد .من می خواهم این فریب تا ابد ادامه داشته باشد از خون گل می رویید ،دلم را دوست دارم ،هی زندگی!.. بگذار دلم خوش باشد ، او باغبان این روزگار هست .آیینم را پیدا کردم &quot;آیین انسانیت ،آیین گل کاشتن ،دین عشق کاشتن &quot; از امروز در کمکَت گل می کارم اما خب من هنوز اصل گل کاشتن رو بلد نیستم به هر حال تا الان اکثراً “گِل کردن گُل “ از انسان ها را دیدم ولی خب شاید بتونم یاد بگیرم ،نه؟…  میشه بهم یاد بدی؟ اشکالی ندارد اگر دیگر انسان نباشم.پ.ن۱ :امیدوارم باغبان خوبی شوم چون گل های زیادی را باید جبران کنم :)پ.ن۲: یه دنیا گل تقدیم به دوست عزیزم که “ویرگول”را برای گل خواندن به من معرفی کرد ؛و برای همیشه یکی از باغبان های چیره دست  قلبم خواهد بود .خیلی متشکرم جانکم:)پ.ن۳:همچنین یه بغل گل تقدیم به قلم دوستان عزیزی که با نوشته هایشان ،گل کاشتن را امید بر جای میگذارند.پ.ن۴:این روز ها مراقب یکدیگر باشیم ؛که قلب ها در انتظار یک گل جان می دهند.بفرمایی! این گل هم تقدیم به نگاه زیبای شما.</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان ابدیتِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%A7-v7yphz5iyjey</link>
                <description>دروغ می گوییم .دروغ می گوییم به حقیقت ،دروغ می گوییم.دروغ هایی که از مکر حقیقت ، فغان سر می دهند .و دروغ می گوییم ،دروغ…دروغ هایی مترادف با تضاد دروغینمان…و بعد …و بعد حقیقت گم می شود. اینجا تضادی وجود ندارد که دروغ را به حقیقت برساند .حقیقت در دل دروغ ها جان می دهد ، جان می گیرد و جان می‌بخشد.اینجاست که دروغ هم حقیقت می شود و حقیقت یک دروغ …اینجا کسی نمیداند حلقه ی خون روی زمین ،خون خودش هست یا دشمنش .اینجا خون می‌رود و می رود و می رود از لابلای خون ها چیزی دیده نمی شود چیزی بوسیده نمی شود چیزی شنیده نمی‌شود  اینجا فقط خون است .خون من … خون تو… و الان خون هایمان در آغوش یکدیگر می خزند و شاید این فقط خون ِ ما باشد که جریان خوفناک روزگارمان را به آرامی فریاد می‌کشد …و در پایان ابدیت می ماند و جریان ناشیانه ی خونِ ما :)اگر “همین” هم دروغ باشد دیگر چه می شود:)</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و…من…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ashenaa/%D9%88%D9%85%D9%86-xpavmspi63yn</link>
                <description>معرفی «من»….هیچ نمی دانم که چطور یک«من» را درست معرفی کنم.شاید هیچ وقت هم نخواهم دانست ولی خب …من کسی هستم که نه نوشته برایش با ارزش است نه زندگی البته تا زمانی که بداند آن ها واقعی نیستند.در واقع این «من»هر چیز که واقعی نباشد را بی ارزش می داند ،ولی خب واقعیت را هم خود«من» تعیین می کند .پس رویا ها همیشه واقعی هستند …(:راستش این« من »علاقه به نقض همه چیز دارد شاید هم (نغز ) … خب فکر کنم حالا این ویژگی رو کامل درک کرده باشید…(:شاید این «من» ،که الان اسیر من هست تنها منِ این جهان باشد ،چون این جهان هم منم …(:اره شاید اندی از نظرت دیوانه باشم ولی این دیوانگی اصل این زندگیست…(:در کل شما می توانید این «من» را هر چه می خواهیید نوا دهید، ای کودکان دنیا…!ولی خب اگر بخواهم قابل درک تر برای تو ی خاکی تعریف کنم و وجه مشترک «من» و «ما» را تعریف کنم ،اینطور می نویسم: ( این «ما» گرده هایی هستیم که نقطه ی آبی ای را به خاک و خون کشیدیم )… و خب اینم نقطه ی به خاک و خون کشیده شده.</description>
                <category>آشنا</category>
                <author>آشنا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 16:36:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>