<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حباب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Asitaku</link>
        <description>علاقه‌مند به نویسندگی، دانشجوی ادبیات، معلم آینده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2587533/avatar/5M0jxI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حباب</title>
            <link>https://virgool.io/@Asitaku</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من کجای این داستانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-e1pdrrn0exxr</link>
                <description>ماریا، نمی‌دونم واقعا چی باید بگم. اکانت تلگرامت رو دیدم که آخرین بازدیدش خیلی وقت پیش بود، زنگ زدم، بوق نخورد. دلم برات تنگ شده. نه از اون مدلایی که به هر چیزی نگاه کنم یادت بیفتم. حقیقتا خجالت می‌کشم، بعد این همه مدت یادم افتاد اکانتت رو چک کنم. و حالا با این صفحه روبرو شدم که می‌گه بیشتر از یک ماهه به تلگرامت سر نزدی. این صفحه‌ی یخی. سرد، شفاف، تغییرناپذیر.اون روزای بچگی، از مدرسه برمی‌گشتیم و با هم غروب خورشید رو تماشا می‌کردیم. به شکمم دست می‌زدی و می‌گفتی فندق خاله چطوره؟ به سلبریتی کراش‌های مسخره‌ی من نمی‌خندیدی، با این که می‌دونستم توی ذهنت چقدر احمق به نظر میام.تو از نظرات مردم بیزار بودی چون برات مهم نبود، من از نظرات مردم بیزار بودم چون بهم آسیب می‌زد. جفتمون کسایی بودیم که دنیا یه جوری ما رو نمی‌پذیرفت. پس با هم کنار اومدیم. هر چند قطب مخالف هم بودیم.یادته می‌گفتیم ما با هم متضادیم. می‌گفتیم چیزایی که زیاد با هم فرق داشته باشن متضاد نیستن، بی‌ربطن؛ پس یعنی همه چیز ما مشترکه جز یه چیز؟ می‌دونی کجاش خنده‌داره؟ این که چطور اون عامل اشتراک رو در طول این سال‌ها از دست دادیم و هنوز که هنوزه، نفهمیدم اون چی بوده.تو تنها کسی بودی که اینقدر بهش اعتماد کردم که به خونه‌مون دعوتش کردم. ازت کتاب قرض گرفتم، بهت کتاب قرض دادم، دو بار در خونه‌تون اومدم، می‌گفتی منم باید یه بار بیام خونه‌تون تا با هم مساوی شیم، ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاد.خنده داره نه؟ ما هفت سال با هم دوست بودیم ولی هیچ وقت تلفنی با هم صحبت نکردیم. ما همیشه پیام می‌دادیم، در مورد همه چیز حرف می‌زدیم. از زندگی، از ازدواج، از هنر، از سرگرمی، و از مرگ. می‌گفتی می‌خوای جوون بمیری. می‌گفتی اگه تو جوونی مرگ به سراغت نیاد، خودت می‌ری سراغش.یادته داستان می‌نوشتم و بهت می‌گفتم کاراکترها رو از تو الهام گرفتم و تو هم با دقت می‌خوندیشون؟ یک بار خیلی خوشت اومد و گفتی بازم برات بنویسم. ولی دیگه ننوشتم. یه دفتر خوشگل و گرون بهم هدیه دادی و گفتی شعرات رو توش بنویس، ولی من دیگه نتونستم شعر بنویسم.اون روزایی که تو دبیرستان کل دنیا منو نمی‌پذیرفت، می‌گفتی گور پدر کل دنیا. من هستم. بهم گوش می‌دادی. نه، هیچ وقت احساساتی نبودی. تلاش می‌کردی که چیزی باشی که نبودی، تا من بتونم خودمو خالی کنم.بهم می‌گفتی من یه بزدل احساساتی‌ام. می‌گفتی از همه چیز بی‌دلیل می‌ترسم. می‌گفتی باید چند بار طغیان کنم، یاغی بشم، تا دنیا منو به رسمیت بشناسه. و تا روزی که همه چیز رو بپذیرم، نامرئی خواهم موند. ولی هنوز، همه چیز رو می‌پذیرم. من چقدر ناامیدکننده‌ام، نه؟ هنوز بیچاره‌ام. هنوز می‌ترسم. و تو نتونستی منو تغییر بدی. این واقعا غم‌انگیزه.اون روزی که از کنکور بیرون اومدم و پریدم بغلت و جفتمون گفتیم آسون بود و خندیدیم. اون روزایی که برای امتحان نهایی تو خیلی سریع در می‌رفتی و منم پشت سرت. چون منتظر بودم تو اولین نفر بلند شی، من روم نمی‌شد اولین نفر باشم.ولی اون روزی که گفتی نمی‌خوای بری دانشگاه، یه چیزی داخل من ترک برداشت. نه که امید داشته باشم هم‌دانشگاهی بشیم. فقط یهو فهمیدم که مسیرمون از اینجا به بعد چقدر متفاوت خواهد بود.وقتی تمام دوستام رفتن دانشگاه و من تنها موندم و اونا همه سرشون شلوغ بود، تو بودی و به حرفام گوش می‌دادی. با هم می‌رفتیم بیرون. می‌دیدمت. اون انگشت‌های باریکت، اون چهره‌ی ظریفت، اون چشمای کشیده. همه چیز در مورد تو هنرمندانه بود.تو روح آزادی داشتی. هیچ قید و بندی رو نمی‌پذیرفتی. قید و بندهایی که برای من ترسو، معنای امنیت می‌داد.ماریا. اسمی که من بهت پیشنهاد دادم و تو خوشت اومد. دوستات بهت خندیدن ولی لجبازتر از اونی بودی که بخوای اهمیت بدی. ساعت سه نصفه شب برات ویدیوی مرغ و خروس می‌فرستادم که اسم ماریا رو جیغ می‌زدن، و تو می‌گفتی تو دیگه اضافه نشو.بهم می‌گفتی بهم افتخار می‌کنی. با این که می‌دونستم موفقیتای من در واقع چیزایی نبود که هدف تو باشن. می‌گفتی لیاقت چیزایی که دارم رو دارم. می‌گفتی من شرور نیستم. فقط یکم احمقم. با کسی که چیز بدی در موردم می‌گفت راحت درمیفتادی در حالی که من جرئت حرف زدن نداشتم. من به همه نشونت می‌دادم که دوست منی. چون هیچ کس باورش نمی‌شد کسی مثل تو دوست من باشه.بحثمون شد. یک ماه بعد، پیوی دوطرفه پاک شد. هیچ کدوممون تولد همو تبریک نگفتیم. با این که من یادم بود، ولی نگفتم. امیدوارم سال‌های بعد فرصتش باشه.دلم برات تنگ شده. ولی کاری از دستم برنمیاد. فقط امیدوارم، امیدوارم حالت خوب باشه. </description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هعی از این اوضاع....</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%87%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-jokvcdpevn15</link>
                <description>فردا تولد دوستمه و متنی که برای تولدش آماده کرده بودم که بفرستم، از هیچ مجرایی قابل فرستادن نیست. نمی‌دونم بهش زنگ بزنم یا نه، مزاحمشم یا نه، هیچ وقت رابطه‌م با تماس تلفنی خوب نبوده.می‌خوام حداقل توی این اثنا سرم رو با خوندن درسای دانشگاه گرم کنم، ولی تمام پی‌دی‌اف‌ها توی تلگرامه. هیچی باز نمی‌شه.بابام برای یه جعبه کبریت باید بره کل شهر رو بگرده. تمام مغازه‌های اطراف بسته‌ان. هممون می‌ترسیم نکنه اتفاقی براش بیفته. زنگ می‌زنیم. پشت سر هم بوق ممتد می‌خوره و قطع می‌شه. آنتن گوشی می‌پره.خبر‌های بد پشت سر هم میان. از رادیو، از تلویزیون، حتی از اپ شاد. توی یه چنل توی شاد عکس گذاشته که اینترنت مردم ایران قطعه ولی توییت رضا پهلوی دو و نیم میلیون ویو فیک خورده. صبر کن ببینم، اینو چطور دیدن؟ اونا توی این وضعیت توییتر دارن؟صف‌های نونوایی طولانی‌تر شده. حرفای مردم توی صف نونوایی واقعا مایوس‌کننده‌ست. ولی ارتباط با موجودات زنده‌ی دیگه بهتر از هیچیه. کتاب اعمال انسانی هان کانگ رو نگاه می‌ندازم، خوندن متنش چندان لطفی نداره وقتی خودت مستقیم تجربه‌ش کنی.سری به کتاب‌های تیم مارشال می‌زنم. توی کتاب قدرت جغرافیا می‌گه «ایران با سطح تحصیلات بالا و تاریخی غنی شانس بیشتری برای تبدیل به یک دموکراسی واقعی نسبت به همسایگان خود دارد». لبام به سمت بالا کج می‌شه. نمی‌دونم لبخنده یا پوزخند.دیگه اشکم درنمیاد. بی‌حس شدم. مثل دوران کرونا توی خونه حبس شدیم. سال ۴۰۴ واقعا پر از ارور بود. هر بار که اینترنت قطع می‌شه، یاد آذری جهرمی میفتم. اون اولین بار این کارا رو شروع کرد.تا حدی که الآن برای جلوگیری از تقلب توی کنکور، صبح کنکور نمی‌تونیم مثل آدمیزاد بریم خرید کنیم چون تمام کارتخوان‌ها اختلال دارن.‌ کجای دنیا برای جلوگیری از تقلب توی کنکور اینترنت کل کشور رو مختل می‌کنن؟ «آدم سالم غذایی که استفراغ کرده رو دوباره توی دهنش نمی‌ذاره و نمی‌جوه.»دلم برای دوستام تنگ شده. دوران جنگ حداقل می‌تونستم باهاشون توی پیام‌رسانای ایرانی حرف بزنم. حالا هیچی.تلویزیون رو روشن می‌کنیم، فقط برای این که یه صدایی توی خونه باشه. هیچ کس دل و دماغ حرف زدن نداره. کاش زودتر تموم شه.....</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 01:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای نوزده سالگی جانان مادر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-jmjb5lxiv9bp</link>
                <description>جانان مادر، حالت چطور است؟آذر سال ۱۴۰۴، من دختری نوزده ساله‌ی دانشجو با هزاران افکار مثبت و منفی در سر. نمی‌دانم دارم با زندگی‌ام چه می‌کنم، خب، این هم دوره‌ایست. می‌گذرد. برای تو می‌نویسم جانان مادر. که زمانی که این نامه را می‌خوانی، همسن الآن من هستی؛ نوزده ساله.نمی‌دانم تو دختر هستی یا پسر، چندمین بچه هستی، یا اصلا وجود داری یا نه. این را برای تولد نوزده سالگی‌ات می‌نویسم. نمی‌دانم چند بار این نوشته خوانده خواهد شد. امیدوارم حداقل یک بار با تمام کلماتش خوانده شود، درون روح یک نفر فرو برود و حداقل برای یک ثانیه، تغییر حالتی در یک نفر ایجاد کند.جانان مادر، شاید‌ الآن دانشجو باشی، شاید هم پشت کنکوری، شاید درس را بیخیال شده‌ای و زده‌ای توی خط هنر و شاید هم کاسبی. کسی چه می‌داند؟ شاید مهاجرت کرده‌ای و در کشوری دیگر زندگی جدیدی را شروع کرده‌ای. کاری که من حتی در تنهایی هم جرئت نداشتم تصورش کنم.هر کار که می‌کنی جانان مادر، افتخار منی. هر کاری که برای آینده‌ات می‌کنی من را به وجد خواهد آورد. زیرا یا مثل من می‌شوی، یا کارهایی را خواهی کرد که من هرگز توان انجامشان را نداشته‌ام. در شکل اول، تو را همان‌گونه دوست خواهم داشت که خودم را. چه بسا بیشتر از آن (چون من خودم را خیلی دوست ندارم) و من خودم را در هیبت تو خواهم دید. و در شکل دوم، به تو افتخار خواهم کرد. زیرا از چیزی که از تو انتظار می‌رفته فراتر رفته‌ای. در آن صورت من رسالتم را تمام و کمال انجام داده‌ام. می‌توانم مثل آلن، شخصیت اصلی رمان مغازه خودکشی، با خیال آسوده ریسمانم را رها کنم.فقط برای خودت ارزش قائل شو، در دنیای خودت فرو نرو و اشتباهاتت را بپذیر.اشتباه کردن ذات هر جوانیست. تو هم نوزده سالت است نه؟ مثل خود من. من و اشتباه؟ بله. فراوان. مطمئنم وقتی که مادر تو هستم هم اشتباهات زیادی می‌کنم. از آن دسته اشتباهات مسخره‌ای که از همه مادرها سر می‌زند از من هم سر خواهد زد. ممکن است از من شرمنده شوی. ممکن است جلوی دوستانت از من خجالت بکشی. ممکن است من هم گریه کنم، فکر کنم مادر خوبی نیستم و کل خانه را با کتاب‌های «چگونه فرزند خود را پرورش دهیم» و «نوجوان پرخاشگر را چطور به راه بیاوریم» و امثالهم پر کنم. اگر روحیه‌ی کنجکاوی‌ات مثل من باشد، آن‌ها را می‌خوانی. حتی قبل از این که دستت به کابینت طبقه بالایی برسد. آنگاه هر کاری که می‌خواهم بکنم، تو از قبل خبر داری. همه چیز برایت مثل یک فیلم مسخره به نظر می‌رسد که دوستت برایت اسپویلش کرده. می‌توانی تمام حرف‌هایی که قرار است از دهانم بیرون بیاید از حفظ بگویی.جانان مادر، قبل از این که پا به دنیا بگذاری، از همین الآن، تمام عشقی که در وجودم دارم نثارت می‌کنم. عاشقت هستم.‌ با تمام وجودم. باید عاشق پدرت باشم، می‌دانم. ولی از همین الآن حسی دارم که پدرتان مرد شریفی‌ست که من و او راحت با هم کنار می‌آییم، ولی هیچ پیش‌زمینه‌ی رمانتیکی نداریم. وقتی که از من بخواهی شیطنت‌های جوانی‌ام را برایت روایت کنم، هیچ چیزی دستگیرت نمی‌شود. همین الآن در آستانه‌ی بیست سالگی، مادرت اینقدر دل‌شکسته و از خودش متنفر است که دیگر توان عاشق یک مرد دیگر بودن را ندارد. آنقدر اعتمادش را شکسته‌اند که فهمیده هیچ کس آدم زندگی‌اش نیست. نه، مادرتان عاشق تنهایی‌اش نیست، مادرت نمی‌گوید که به عشق مثل داستان‌ها و فیلم‌ها اعتقاد ندارد. مادرت صرفا ناامید است. یک دختر ناامید که هر بار حس می‌کند چیزی خوب پیش می‌رود، با ذره‌بین دنبال یک نشانه از تقلبی بودن خوشحالی‌اش می‌گردد.قول می‌دهم تا وقتی کوچکی، در آغوش بگیرمت، ببوسمت، ببویمت، بگویم دوستت دارم. و وقتی بزرگ‌تر می‌شوی، تاییدت کنم. تحسینت کنم. شاید گاهی اوقات دوست‌هایت را بیاوری خانه و به جای مامان صدایم کنی آسیه، و من هم دعوایت کنم و بگویم من هرگز با مادرم اینقدر بی‌ادب و گستاخ نبوده‌ام و نسل شما پا را از حد فراتر گذاشته‌اند. شاید از من متنفر باشی. شاید با خودت بگویی که تقصیر من است که تو را به دنیا آورده‌ام. شاید هم بگویی بین تو و خواهر‌/ برادرت تبعیض قائل می‌شوم. من برای همه چیز از الآن متاسفم. حق با توست. اگر خودخواهی من نبود، تو هرگز به دنیا نمی‌آمدی تا زجر بکشی. حالا پا به دنیا گذاشته‌ای که آزمایش الهی را از سر بگذرانی یا هم عذاب بی‌معنای این دنیای پوچ. به خودت بستگی دارد که چطور فکر کنی.ولی در دفاع از خودم باید بگویم، بله،‌ خودخواهی بود. ولی زجر کشیدن بهتر از وجود نداشتن نیست؟ اگر سابقه‌ی خودکشی داشته باشی، شاید منکر من باشی. ولی تو اراده داری. این بزرگ‌ترین نفرین بشر است. تا وقتی که کوچکی، تمام اشتباهاتت گردن من می‌افتد. اگر در مدرسه بدرفتاری کنی، به من زنگ می‌زنند، اگر شیشه‌ی یک مغازه را بشکنی، خسارتش گردن من می‌افتد. ولی حالا بزرگ شده‌ای و این اراده را حس می‌کنی، نه؟ ولی اگر تو مثل من نباشی، اگر خودت را دوست داشته باشی، اگر هدف داشته باشی، نوزده سالگی برای تو به موضع رها شدن از یوغ پدر مادر کنترلگرت خواهد بود. اگر بتوانی در جامعه حرف خود را به کرسی بنشانی، همین الآن هم چندین قدم از من جلوتری دلبندم. و من این را تحسین می‌کنم.خودخواهی بود. تو را به دنیا آوردم تا خودم از تنهایی بیرون بیایم. می‌گویی بهتر است کسی را پیدا می‌کردم که عاشقش باشم تا احساس تنهایی نکنم؟ یا بهتر بود یک حیوان خانگی بخرم؟ بله. آن‌ها مسئولیت کمتری دارند، ولی نه، این آن چیزی که می‌خواستم نیست. من چیزی معنادار و ابدی می‌خواستم.حتی اگر بمیرم، حتی اگر بروی یک کشور دیگر و دیگر برنگردی، یا اصلا اگر تو تصادفا با یک کودک دیگر در بیمارستان تعویض شوی و در یک محیط دیگر بزرگ شوی و اصلا ندانی اسم من چیست، باز هم تو فرزند منی و من مادر تو.من بوی تو را از کیلومترها دورتر حس خواهم کرد و به دنبالت خواهم دوید. تو می‌توانی باقی روابط انسانی‌ات را بهم بزنی. استاد مورد علاقه‌ت روزی مورد نفرتت واقع می‌شود، دوست مورد اعتمادت ممکن است روزی به اعتمادت ضربه بزند، برای کسی که عاشقش هستی-در این سن حتما یا عاشق کسی هستی یا بوده‌ای- ممکن است روزی از خواب بیدار شوی و حالا یک انسان خیلی معمولی به نظرت بیاید.همه‌شان را خودت انتخاب می‌کنی و خودت هم می‌توانی فراموششان کنی. ولی من و تو تا ابد مادر و فرزند خواهیم بود. یک رابطه‌ی اجباری. شاید از آنجایی که خودت انتخابش نکرده‌ای آنقدر هم برایت ارزشمند نباشد، ولی خب، شاید‌ این از رقت‌انگیز بودن من باشد. نمی‌خواهم در خانه زنجیرت کنم. فقط می‌خواهم یک کار معنادار در دنیا کرده باشم. و نمی‌دانم این بهترین کاری است که کرده‌ام یا بدترین کار.بچه که بودم و می‌دیدم دختر‌دایی‌ام «دایی جعفر» را «عمو» صدا می‌زد، تعجب می‌کردم. به نظر من او «دایی» بود و «دایی» هم خواهد ماند. انگار این مهر از تولد بر پیشانی‌اش زده شده باشد. شاید برای تو هم تصور مادرت در سن کم سخت باشد. این که مادرت هم روزی همسن خودت بوده و نمی‌دانسته دارد در زندگی‌اش چه می‌کند. من هرگز تو نخواهم بود. من نسخه‌ی جوان خودم هستم و تو هم خودت. ولی شاید اگر داستان زندگی‌ام را بخوانی، شباهت‌هایی ببینی. هر چند من از این متنفر بودم که چیزهایی که من تجربه کردم تو هم از سر بگذرانی. البته زندگی من ساده بوده، تا همین الآن سختی خاصی تجربه نکرده‌ام. جز خود زندگی کردن. ملال‌انگیز، فرسوده‌کننده، تهوع‌آور.شاید اگر بشنوی به چه آهنگ‌هایی گوش می‌دادم به من بخندی. شاید کی‌پاپ آن دوره دیگر مد نباشد، شاید دیگر کسی بیلی آیلیش را نشناسد، شاید همایون شجریان به خاطرات سپرده شده باشد، شاید هم همانطور که من الویس پریسلی را می‌شناسم که بیست سال قبل تولد من فوت کرده، بعضی‌هایشان تا امتداد تاریخ ادامه پیدا کنند. باید صبر کرد و دید.جانان مادر، مادرت یک زن ترحم‌برانگیز است، نه؟ کاش با این حرفم مخالفت کنی. کاش بیایی و بگویی دارم چرت و پرت می‌گویم، و نمی‌دانم این که با تو مخالفت کنم بدتر است، یا این که نکنم.جانان مادر، تو مایه‌ی افتخار منی. من نباید از تو بخواهم که من به من افتخار کنی. از من گذشته، دیگر پیرزنی شده‌ام برای خودم. اما کاش روزی دست من را بگیری، و بگویی مادر خوبی بوده‌ام. اگر خواستی روزی این کار رو بکنی، هرگز به رویم نیاور که این نامه را خوانده‌ای.جانان مادر، تو دلیل وجود منی. حتی همین الآن، همین الآن که هنوز پا به عرصه‌ی وجود نگذاشته‌ای.پانوشت: تمام این حرف‌ها از تصور کردن احساس مادر شدن میاد، اما من آدمی نیستم که فکر کنم خودم یا این دنیا لیاقت یک بچه‌ی دیگه رو داشته باشیم. </description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 01:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر مرد نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-y6nnoawvexra</link>
                <description>کلمات. از این موجودات لزج بی‌معنی متنفرم!آن شب را به یاد می‌آورم. اگر آن شب می‌خواستم داستان را روایت کنم، می‌گفتم که باز هم سکوت شده. زنم از دستم عصبانی است. برادرهایش به خانه‌ی ما آمدند و من کل مدت از اتاقمان بیرون نیامدم. صدایشان را می‌شنیدم که از زنم می‌پرسیدند من کجا هستم‌. زنم هم راستش را گفته بود. با دلی چرکین خانه را ترک کردند. بعدش هم زنم مثل اجل معلق بالای سرم ظاهر شد و شروع کرد به پرسیدن سوال‌های پشت سرهم. که البته فکر نکنم واقعا هم تمایلی به شنیدن جوابشان داشت. او همیشه همینطور بود. پشت سر هم حرف‌هایش را می‌زد و تکرار می‌کرد و اصلا کاری نداشت که پاسخ طرف مقابل چه چیزی است. فکر کنم این اخلاقش از این ناشی شده بود که امسال دهمین سال است که یک کارمند در یک اداره است. در اداره‌ها با روشی به غیر از این کارهایت جلو نمی‌رود.سکوت شده بود. از آنجایی که این زن مدام در خانه صحبت می‌کرد، تنها وقتی که سکوت نصیبم می‌شد وقتی بود که می‌خواست به اصطلاح تنبیهم کند. افکارمان چندان با هم جور درنمی‌آمد. اشتباه نکنید. ما سنتی ازدواج نکردیم. بلکه سه سال قبل ازدواج همدیگر را می‌شناختیم. قبل این که عقد کنیم، حتی جای تک تک خال‌های روی پوستش را می‌دانستم. آن روزها ما دو دانشجو بودیم با کله‌های پرباد. با توهم مهاجرت به خارج از کشور. هر دو اقتصاد می‌خواندیم. شروع آشناییمان همان داستان کلیشه‌ای همیشگی بود. من خرخوان کلاس بودم که آرام و بی‌صدا یک گوشه می‌نشستم و جزوه می‌نوشتم. او هم دانشجوی باهوشی و برونگرایی بود که با یک شب خواندن همه چیز را یاد می‌گرفت. ولی خب، جزوه‌ای نمی‌نوشت. با خودش دفتر و خودکار می‌آورد، ولی خب سر کلاس بیشتر کاریکاتور می‌کشید. من سوژه‌ی بخش بزرگی از کاریکاتورهایش بودم که یکی دیگر از دلایل ما برای آشنایی بود.‌ من عاشق نقاشی بودم. عاشق کشیدنش نه، عاشق دیدنش. همانطور که عاشق کتاب‌ها بودم ولی از نویسندگی متنفر بودم.شب امتحان از من جزوه خواست و بعد هم سر صحبتمان باز شد و بحث به کاریکاتورها کشید و وقتی به خودم آمدم دیدم شب‌ها با لبخند پیام رد و بدل می‌کنم و دیگر فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته. بچه‌ها می‌گفتند خوش‌شانسم که کسی مثل او به من «پا داده». و می‌گفتند اخلاقم تغییر کرده. پرحرف شده‌ام، جسورتر شده‌ام، من هم از این تغییر این برداشت احمقانه را کردم که عاشق شده‌ام. عشق یعنی تبدیل به آدم بهتری شوی، نه؟قبل از ازدواجمان همه چیز گل و بلبل بود. همدیگر را می‌دیدیم، برای زندگیمان تلاش می‌کردیم، شب‌ها بهم زنگ می‌زدیم و اتفاقات روز را تعریف می‌کردیم و در مورد زندگی پس از ازدواجمان رویاپردازی می‌کردیم. ولی بعد از این که زیر یک سقف رفتیم، ناگهان همه چیز برعکس از آب درآمد و من به مرز جنون رسیدم. دیگر او آن انسان جالب و قوی نبود. بلند بلند فکر می‌کرد. و چون افکارش هیچ گاه قطع نمی‌شد،کل روز بدون توقف حرف می‌زد. گاهی اوقات مجبورم می‌کرد به حرف‌هایش گوش بدهم. گاهی اوقات هم کلا برای خودش صحبت می‌کرد. آن مواقع داخل گوشم پنبه می‌گذاشتم و از آنجا که موهایم کمی بلند بود و روی‌ گوش‌هایم را می‌گرفت، هیچ وقت متوجهشان نشد. آن جسارتش هم رفته رفته تبدیل به دردسر شد. با مدیر ساختمان کل کل می‌کرد، به مادرم زنگ می‌زد و بعد از احوالپرسی‌های معمول، ناگهان بحث می‌پیچید و تن صدایش بالا می‌رفت و می‌دانستم دوباره بحث افتاده سر این که مادرم چرا به برادر بزرگم اهمیت بیشتری می‌دهد و این حرف‌ها. من در این دعواها طرف کسی را نمی‌گرفتم. آن‌ها خودشان دو آدم بالغ بودند. تا وقتی که پای من وسط کشیده نشده بود، خودم کاری نمی‌کردم. هر چه زمان بیشتر گذشت، عصب‌های عشق خاموش‌تر شدند. نمی‌دانستم برای توجیه خودم چه بگویم. از قبل نمی‌شناختمش؟ سه سال زمان کافی‌ای برای شناختن یک زن بود. زن من برخلاف باقی زن‌ها زن پیچیده‌ای نبود. طلبش معین بود. احترام می‌خواست، علاقه می‌خواست، اتاق خواب پررنگی می‌خواست و کمی هم تلاش برای گرداندن مسائل مالی زندگی. اما خب حس می‌کردم از تامین کردن نیازهایش عاجزم. هر چقدر بیشتر عشقم را از دست می‌دادم، ناتوان‌تر می‌شدم. چه جسمی، چه عقلی، چه احساسی و چه جنسی. ولی دلیلش را نمی‌دانستم. فکر کنم من کسی بودم که پیچیده بود. و این من را می‌ترساند.قبل از او چندبار عاشق شدم و شکست خوردم. هر بار توسط زن‌هایی که با علاقه برخورد می‌کردند، اما ناگهان طردم کردند. وقتی ازشان توضیح می‌خواستم، یا توضیحی نمی‌دادند، یا توضیحشان خیلی طولانی بود. مادرم این قضایا را می‌دانست. او به من می‌گفت آن دختر ها از اول هم با احساسات من بازی کرده‌اند؛ می‌گفت که آن‌ها عوضی‌اند. کسی که برای توجیه خودش بیش از حد کلمه دست و پا می‌کند، آدم عوضی‌ای است. حالا هم من داشتم همین کار را می‌کردم. منظورم این است که آدم خوب بودن که توضیح نمی‌خواهد. ببین دیگران چه می‌خواهند، بهشان بده. و ازشان توقع نداشته باش. همین و بس. این آدم بد بودن است که توضیح می‌خواهد. قتل‌های زنجیره‌ای، نسل‌کشی‌های عظیم و سیاست‌های تندرو هستند که نیاز به کلمات دارند؛ نه نان دادن به یک گدای گرسنه.نمی‌توانستم در مورد مشکلاتم با کسی حرف بزنم. منظورم این است که زن‌ها همه چیز را با دوستانشان به اشتراک می‌گذارند. دوست‌های زنم احتمالا رنگ لباس زیر من را هم می‌دانستند. ولی خب کدام مردی را دیدید که در مورد مشکلات زناشویی‌اش با دوستانش حرف بزند؟ بگویم ناتوانی جنسی دارم؟ یا بگویم زنم به من بیش از حد فشار می‌آورد که صحبت کنم؟ اگر باهاشان صحبت می‌کردم احتمالا به این تشویق می‌شدم که «افسار زنم را بکشم». بعضی‌هایشان حتی من را به این تشویق می‌کردند که زن دیگری بگیرم. گاهی اوقات فکرش وسوسه‌برانگیز به نظر می‌رسید. شاید می‌توانستم دوباره آن عشق روز‌های اول را با کس دیگری تجربه کنم. ولی خب آنقدر ها هم احمق نبودم. افسرده بودن آدم را به سمت این چیزها سوق می‌دهد که خودت را در لذت غرق کنی. بعضی از دوستانم با سیگار خودشان را آرام می‌کردند، بعضی‌هایشان با مشروب. ولی اگر لذت بیاید، بعدی نوبت درد است. اگر این درد را با یک لذت دیگر ساکت کنم، چیزی جز یک موجود رقت‌انگیز نیستم. ولی خب گاهی اوقات زنم مستاصل می‌شد. از اداره که به خانه برمی‌گشت، ساکت بود. معمولا در آن زمان که کار من زودتر تمام شده بود، من شام را گذاشته بودم و مشغول خواندن کتابم بودم. از سکوت لذت می‌بردم. می‌دانستم که سکوت از جانب او نشانه‌ی خوبی نبود، ولی خب چیزی هم نمی‌پرسیدم. بعضی شب‌ها بعد یک سکوت طولانی می‌آمد و به پر و پای من می‌پیچید. وقتی واکنشی نشان نمی‌دادم، گاهی اوقات متهمم می‌کرد که به او خیانت می‌کنم. از این که چنین فکری می‌توانست به سرش برسد، برای خودم احساس تاسف می‌کردم. ولی جوابی نمی‌دادم. آن اواخر دیگر می‌گفت که باید برویم پیش دکتر. که من یک مشکلی دارم. وگرنه «مردها» اینطور نیستند. به عنوان یک مرد باید واکنشی داشته باشم. یا اینکه «همه‌ی مرد‌ها با دیدن او چنین واکنشی دارند.» ازش پرسیدم که منظورش چیست. ولی ناگهان ساکت شد، و بعد فریاد بلندی کشید از این که من او را فقط زمانی می‌بینم که باقی مردها بهش توجه می‌کنند. او متهمم می‌کرد که من او را مثل گنجی می‌دیدم که با به دست آوردنش احساس افتخار کرده‌ام، چون باقی مردها نتوانسته بودند او را به دست آورند. اول حرف‌هایش را دروغ می‌دانستم. ولی هر چه گذشت بیشتر حس کردم که او چیزی جز حقیقت نگفته. این که من چه انسان فلاکت‌باری هستم. از همان اول هم چیزی از عشق نمی‌دانستم. همه‌ش همان غریزه‌ی مردانه است که زنم ازش صحبت می‌کرد. آن رغبت به قوی بودن و بهتر بودن از دیگران. پرمدعا بودن «مردانه». این که گاهی اوقات او چطور من را بهتر از خودم می‌شناخت، من را می‌ترساند.اوایل دوستانم در مورد این حرف‌ می‌زدند که جذاب‌ترین دختر کلاس را به دست آورده‌ام و من هم سینه جلو می‌دادم و با افتخار تایید می‌کردم. اما وقتی ازدواج کردم، آن‌ها دیگر تعریف نکردند. دیگر نگفتند که من چیز تازه‌ای به دست آورده‌ام. آنها گفتند که من دم به تله داده‌ام. بعد ازدواج ارتباطم با همه‌شان قطع شد. نمی‌دانم از مشغله‌های کاری بعد از ازدواج من بود، یا این که آن‌ها دیگر علاقه‌شان را به من از دست دادند. به هر حال، جز فامیل‌ها هیچ کس برای دیدن من نمی‌آمد، و فامیل را هم که خودم نمی‌خواستم ببینم.تنها همدم من کتاب بود. من از کلمات متنفر بودم. به عنوان چنین کسی کتابخوان بودن چیز عجیبی بود. ولی خب در واقع من از خود کلمات متنفر نبودم، از آن‌ها وقتی متنفر بودم که از دهان انسان‌ها بیرون می‌آمدند. می‌توانم شب‌های سفید داستایوفسکی را به راحتی بخوانم و لذت ببرم. ذهنم آن را با صدای یک مرد عاجز عاشق تصویر می‌کند. اما اگر همین داستان عاشقانه را کسی مثل زنم یا برادرم بخواند، از آن منزجر می‌شوم. آن موقع ریاکارانه‌ترین داستان دنیا به نظرم می‌آید. انسان‌ها حق ندارند داستان‌ها را با زبان‌هایشان آلوده کنند. یک زمانی خودم را از این قاعده مستثنی می‌دانستم. فکر می‌کردم من برخلاف دیگران، واقعا عاشق شده‌ام. فکر می‌کردم مردم همه‌اش گیر آینده و مال و منال‌اند. آن‌ها پوست زندگی را چسبیده‌اند و عشق را نمی‌فهمند. یا فکر می‌کردم مردها فقط عاشق ظاهر زنان‌اند و من آدم متفاوتی‌ام که انگیزه‌ام برای عشق چیز دیگری بود. ولی من هم درگیر غرایزم بودم. چقدر انسان بودن به تنهایی چیز فلاکت‌باری است. وقتی زنم پیامی بلند بالا و احساساتی برایم فرستاد، اولین بار بود که واقعا چیزی را از زنم می‌خواندم و او را می‌فهمیدم. معمولا وقتی صحبت می‌کرد، گوش نمی‌دادم. آدمی نبود که هر روز پیامک‌های احساسی از او دریافت کنی. پس توجهم را جلب کرد. ولی دیر آن را خواندم. خیلی دیر. دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد، جز تحقیقات پلیس. می‌گفتند که من در «قتل» او دست داشته‌ام. چون غیرمعمول است که کسی با راندن ماشین و پرت کردنش از صخره بخواهد خودش را بکشد. معمولا مردم با قرص خودشان را می‌کشند، یا با باز کردن شیر گاز. تصادف با ماشین به احتمال زیاد صرفا یک قطع نخاع روی دستت می‌گذارد. علاوه بر این، چرا چنین روش خودکشی پرخرجی؟ چرا یک ماشین را هم با خودش به پایین دره برد؟ می‌خواست از من انتقام بگیرد؟ پس چرا در پیامش طوری رفتار نکرد که انگار من او را مجبور کرده‌ام؟ شاید اگر این کار را می‌کرد حتی پدرمادرش هم وکیل می‌گرفتند که من را قصاص کنند. هر چند حالا پدر مادرش هم در مرگ دخترشان خود را مقصر می‌دانستند. برخلاف پدر مادر من، که خود زنم را مقصر می‌دانستند.در آن پیام آخرش گفت که من را دوست داشته ولی در خانه حس خفه بودن کرده. و آن اولین بار بود که حس می‌کردم چیزی اصیل و واقعی بین ما وجود داشته. اگر چیزی بوده که او را به مرز مرگ کشانده و او را از صخره پرت کرده، باید واقعی بوده باشد، نه؟ اما افسوس که دیگر برای فهمیدنش دیر شده بود. از آن روز به بعد چهره‌ای که در آینه می‌دیدم، بیشتر شبیه پدرم بود تا خودم. نه. از آن متنفر بودم. نمی‌خواستم ببینمش. با اینکه پدرم نسبتا آدم متمولی بود و همیشه در مسائل مالی من و برادرم را کمک می‌کرد، ولی نسبت به خواهرهایم کاملا بی‌توجه بود. وقتی هم کودک بودیم، بسیار معتقد به خانواده‌ی پدرسالار بود. عادی بود که گاهی اوقات وقتی مادرم غذا را دیر آماده می‌کرد یا اعتراضی می‌کرد، کتک می‌خورد. من پسر کوچک‌تر بودم، قدرتی نداشتم. فقط گریه می‌کردم. من از پدرم متنفر بودم، ولی وقتی کمکی از لحاظ مالی می‌کرد، دستش را پس نمی‌زدم. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردم را او خریده بود. ماشین زیر پایم، که زنم با آن از صخره پایین پرید هم کار او بود. از او متنفر بودم ولی کمکش را چون مفت بود پس نمی‌زدم. این هم جنبه‌ی دیگری از زندگی یک انسان عوضی مثل من است. من هم در مرگ زنم مقصرم، نه؟ اگر همان شب امتحان جوابش را نمی‌دادم، حالا او زنده بود. شاید همسر مردی بود که لیاقتش را داشت. شاید او زنده و خوشحال بود، چندتا بچه هم داشت، شوهرش حتما مثل من عقیم نمی‌بود. من فقط ایستادم و تماشا کردم. اگر دعوایی بود، می‌توانستم امیدوار باشم که همه چیز درست می‌شود. حتی بدترین کینه‌ها هم احتمال دارند که از بین بروند. ولی حالا پاچه‌های شلوار من به خونی آلوده بود که هرگز پاک نمی‌شد. اگر من به جای او این کار را می‌کردم، الآن او یک بیوه‌زن ثروتمند آزاد بود. کاش من این کار را می‌کردم.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 22:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد k pop demon hunters - وقتی برای یک دکمه، یک کت می‌دوزند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%86%D9%82%D8%AF-k-pop-demon-hunters-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF-qlfi8txii2qy</link>
                <description>کی‌پاپ دیمن هانترز مثل بسیاری از تولیدات نتفلیکس خیلی ناگهانی آمد و اکسپلور اینستاگرام همه را منفجر کرد. خیلی‌ها از این انیمیشن تعریف و تمجید کردند و خیلی‌ها آن را صرفا تحت تاثیر جو دانستند.کی‌پاپ چیزی است که تاکنون زیاد در ادبیات و فیلم‌ها و مدیوم‌های دیگر بازتاب نداشته‌ است. چیز نوظهوریست. بدیهی است که طرفداران مشتاق کی‌پاپ اگر بازتابی از هنر مورد علاقه‌شان ببینند، به سمتش جذب می‌شوند.‌ برای همین هم اول خیلی به این مشکوک بودم که این انیمیشن را ببینم یا نبینم. بعد دیدنش باید بگویم که این اثر نقص‌های فراوانی دارد، اما معروف شدنش قابل درک است. هر چقدر هم به داستانش نفرت بورزید، ناگهان در حالی به خودتان می‌آیید که دارید شانه‌هایتان را تکان می‌دهید و زمزمه می‌کنید: «یور مای سودا پاپ، مای لیتل سودا پاپ!»خطر اسپویل!در آغاز این انیمیشن سرگذشت خواننده‌های زنی روایت می‌شود که در دوره‌های مختلف تاریخی با شیاطین می‌جنگند و آهنگ می‌خوانند و می‌رقصند و اینگونه سپر خودشان در مقابل شیاطین، «هانمون» را تقویت می‌کنند.سه آیدل، سه شخصیت اصلی ما، رومی، زوئی و میرا حالا این مسئولیت را به عهده دارند. در کنار خوانندگی باید شیاطین رو بکشند و هانمون را طلایی کنند تا شیاطین نتوانند وارد دنیای عادی شوند. مردم عادی شیاطین را نمی‌بینند. به تصویری رجوع می‌کنیم که آیدل‌ها از بالای برجشان می‌بینند که مناطق مختلف شهر توسط شیاطین تسخیر شده و هانمون دارد از هم فرو می‌پاشد. ولی مدیر برنامه‌شان، بابی نمی‌تواند آن را ببیند. در واقع هیچ کس جز اعضای هانتریکس و ساجا بویز به وجود شیاطین هیچ اشاره‌ای نمی‌کند. انگار که وجود ندارند.تفاوت دید اعضای هانتریکس و مدیر برنامه‌شاناعضای هانتریکس زخمی و خاک گرفته شده‌اند اما تا بابی سر می‌رسد سریع آرایش می‌کنند تا چهره‌ی بهتر به نمایش بگذارند. وقتی سلین می‌گوید رومی را دوست دارد، رومی می‌گوید باید همه‌ی من را دوست می‌داشتی. وقتی رومی می‌تواند موفق شود، چهره‌ی بی‌آرایش و شیطانی خود را به نمایش می‌گذارد. اشارات بی‌پایان این انیمیشن مشخصا به یک هدف مشخص اشاره می‌کند. «باید نقص‌ها و خوبی‌ها را در کنار هم پذیرفت.»چیزی که رومی و جینو را به هم نزدیک می‌کند هم همین است. آن‌ها نقصی مثل همدیگر دارند.مفهومی که قبلا در فیلم‌های بزرگسالانه‌ای مثلblack swan و انیمیشن‌هایی مثل inside out به وفور نمایش داده شده. مفهوم جدیدی نیست. آنقدر تکرار شده که اگر بخواهید دوباره به نمایش بگذاریدش، مجبورید حداقل یک لباس نو تنش کنید. اینجا این لباس نو چیزی نیست جز کی‌پاپ.مخاطب سعی می‌کند درک کند که ترکیب این مفهوم با پلات داستان چه معنایی دارد. آیدل‌هایی که شیطان شکار می‌کنند چطور می‌توانند به عشق به خود مربوط باشند؟ شاید شیاطین صرفا یک طور استعاره هستند، از غم، از شرم، از احساسات منفی. همانطور که وقتی هانتریکس شکست می‌خورند، توسط شرم‌ها و احساسات منفی قدیمی خودشان تسخیر می‌شوند. پس این می‌تواند صرفا یک طور نماد از شرم‌های کهنه باشد. چیزی که هرگز از بین نمی‌رود. برای همین از دوران قدیم هنر، موسیقی و خواننده‌ها وجود داشتند. تا جلوی این احساسات منفی را بگیرند.می‌خواهیم این منطق داستانی را قبول کنیم. ولی بعد از آن می‌بینیم که شیاطین تاثیر فیزیکی روی دنیا می‌گذارند. وقتی شیاطین شروع می‌کنند به خوردن روح انسان‌ها، تعداد آدم‌های گمشده افزایش می‌یابد. اگر می‌گفتند که تعداد خودکشی‌ها افزایش پیدا کرده، هنوز راهی برای انتزاعی در نظر گرفتن شیاطین مانده بود. علاوه بر آن، جینو با یک معامله تسلیم شیطان شد و با این تئوری تطابق پیدا می‌کند ولی رومی با شیطان بودن به دنیا آمد چون پدرش شیطان بود. پس یکجا ایراد پیدا می‌کند. خود انیمیشن یک چَک به صورت ما می‌زند و می‌گوید شیاطین واقعی‌ و فیزیکی‌اند و وجود خارجی دارند. پس مجبوریم که با منطق داستانی پیش برویم.رومی باور دارد که اگر هانمون طلایی شود الگوهای او هم از بین می‌رود و تمام شیاطین مهروموم می‌شوند. اما منطق داستان نمی‌گوید وقتی هانمون جدید ساخته می‌شود چرا در نهایت الگوهای رومی از بین نمی‌روند. اگر او نیمه‌شیطان به دنیا آمده، چرا خودش جزو کسانی نیست که با هانمون مهروموم می‌شوند؟ چرا جینو کسی است که در انتها می‌میرد؟شیطان‌ها به عنوان ویلن داستان چندان با منطق داستانی درست حسابی‌ای پیش نمی‌روند. نه می‌دانیم چرا روح‌ها را می‌خواهند، نه می‌دانیم بعد گرفتن روح انسان‌ها دقیقا چه بلایی سر آن انسان مفلوک می‌آید، نه می‌دانیم دقیقا چه کارهایی از دست شیاطین برمی‌آید یا حتی چرا شیاطین فقط به شکارچی‌ها حمله می‌کنند و مردم عادی حتی نمی‌توانند آن‌ها را یبینند. حتی رئیس شیاطین، گیما هم صرفا یک آتش است و چندان تلاشی برای خودنمایی نمی‌کند. اصولا شخصیت مهمی نیست. حتی می‌توانستیم آن را به جای یک شخصیت مستقل صرفا صدای وجدان و شرم شخصیت‌ها بپنداریم، اما خب همانطور که گفتم، داستان به ما این اجازه را نمی‌دهد.اگر اعتقاد دارید زمان انیمیشن برای چنین چیزی خیلی کوتاه است، می‌توانید با مشابه‌های آن مقایسه کنید. فیلم Truman show در یک ساعت و چهل دقیقه یک دنیای داستانی عجیب و غریب را به نمایش می‌گذارد که تا ابد در ذهن مخاطب می‌ماند. یا یک مثال نزدیک‌تر، کارخانه‌ی هیولاها! مطمئنم خیلی از شما هنوز این انیمیشن را یادتان هست.یک چیز دیگر که خیلی روی مخ مخاطب می‌رود شخصیت‌پردازی ضعیف شخصیت‌های پسر داستان است. بله، بله، من هم می‌دانم که در یک انیمیشن یک ساعت و نیمه نباید انتظار داشته باشم سه شخصیت دختر و پنج شخصیت پسر همه‌شان داستان داشته باشند. ولی خب حداقل باید جینو بهتر نمایش داده می‌شد. و این نیاز چندانی به زمان بیشتر نداشت.مثلا اگر به دیالوگ‌ها دقت کنید، بسیار به این اشاره دارند که جینو فرد خودخواهی است. در یکی از سکانس‌های اولیه که جینو به گیما پیشنهاد یک بوی بند می‌دهد، گیما می‌گوید «تو در چهارصد سال گذشته هیچ کاری نکرده‌ای که به نفع خودت نباشد.» خاطرات جینو، که خانواده‌اش را رها کرده، هم بر همین نظریه صحه می‌گذارند.ولی آیا شما چیزی در طول داستان از جینو دیدید که نشانه‌ی خودخواهی جینو باشد؟ به جز صحنه‌ای که به رومی برخورد می‌کند و وسایل رومی بر زمین می‌ریزد اما جینو کمکش نمی‌کند، تقریبا در کل داستان جینو یک مرد خوشتیپ، جنتلمن، مودب و حامی است. او حتی به مشکلات طرف مقابلش گوش‌ می‌دهد و می‌پذیرد به روش رومی عمل کند. ارتباطش با پسران دیگر گروهش هم که کلا در داستان جایی ندارد. فقط به ما می‌گویند که جینو خودخواه است؛ بدون این که به نحوی این را به ما نشانش بدهند. آخر سر هم در صحنه‌ای که جینو برای پیروزی هانتریکس خودش را فدا می‌کند، که قرار بوده بزرگ‌ترین تغییر جینو باشد، انتظار دارند احساساتی شویم.یکسری اتفاقات هم هستند که بودنشان در داستان دلیل خاصی ندارد.یک اصلی هست به نام تفنگ چخوف که می‌گوید اگر در پرده‌ی اول تفنگی بر دیواری آویخته شده، باید پرده‌ی سوم شلیک کند. وگرنه وجودش فایده‌ای ندارد. بیایید صادق باشیم، این که داستان جینو چهارصد سال قبل رخ داده تاثیر خاصی بر روند داستان یا شخصیت جینو ندارد. او هیچ نشانه‌ای ندارد که او را مثل یک شیطان چهارصد ساله نشان بدهد یا هیچ خاطره‌ و تجربه‌ای از چهارصد سال گذشته‌اش ندارد. اگر داستان جینو یک سال قبل از زمان حال اتفاق می‌افتاد، تفاوت خاصی در داستان ایجاد نمی‌شد. احتمالا نویسنده و کارگردان می‌خواستند صرفا زمان چوسان را در انیمیشن نشان بدهند؛ همان قضیه‌ی لباس نو و این حرف‌ها.به شخصیت‌پردازی رومی نمی‌شود خرده‌ی خاصی گرفت. قابل درک بود و در طول داستان رشد کرد. توانست شرمش را با کسی به اشتراک بگذارد و در نهایت آن را بپذیرد. پذیرفتن عیب و نقص‌های رومی در طول داستان چیزی بود که شدیدا مخاطب را با خودش همراه می‌کرد. از طرف دیگر، پوشاندن لباس کی‌پاپ به این مفهوم پذیرفتن نقص‌ها، واقعا انتخاب هوشمندانه‌ای بود. در کی‌پاپ همه‌ی آیدل‌ها زیبا، خوش‌اندام، خوش‌اخلاق، خوش‌لباس و هنرمند به نظر می‌رسند. بیش از حد کامل. بهتر از آن که باور کردنی باشند!همچنین یک انتخاب هوشمندانه‌ی دیگر، آهنگ your idol ساجا بویز، در مقابل takedown هانتریکس بود.هردو گروه باید سعی می‌کردند تا علاقه‌ی هواداران را به دست آورند که به هدفشان برسند. رومی می‌گوید که آهنگ takedown آهنگ اشتباهی است. واقعا هم حق با او بود. چیزی بود پر از نفرت به طرف مقابل. که اگر شیاطین ایرادی دارند، پس حق زندگی ندارند!در حالی که your idol ساجا بویز می‌گفت «من تنها کسی‌ام که گناهانت را دوست خواهد داشت». مردم هم با اشتیاق فراوان به سمت ساجا بویز می‌روند. چون بنده‌ی پیر خراباتی هستند که لطفش دائم است!روش ساجا بویز هم برای شرور کردن و شیطان کردن مردم بسیار هوشمندانه است. جلب همدلی! شرم‌های مردم را می‌پذیرند. وقتی هم مردم شرمی دارند که حس می‌کنند کسی درکش می‌کند، ناخودآگاه به سمت کارهایی که آن آدم انجام می‌دهد مایل می‌شوند، حتی اگر نادرست باشد. (سریال 13 reasons why وقتی منتشر شد آمار خودکشی را بالا برد. یادتان هست؟)البته این را هم فراموش نکنید که ساجا بویز در زمان اجرای این آهنگ شیطانند، و کلا قصدشان از این آهنگ از بین بردن امید و شوقی است که هانتریکس ایجاد کرده. در واقع خود انیمیشن این آهنگ و محتوایش را تقبیح می‌کند. اما فکر نکنم تاثیر چندان خاصی بر طرفداران داشته باشد.*وی آهنگ your idol را برای بار n ام روی ریپیت می‌گذارد.در نهایت هانتریکس تصمیم می‌گیرند احساسات واقعی‌شان را نشان بدهند و بالاخره دوباره علاقه‌ی طرفدارانشان را به دست می‌آورند. کی‌پاپ دیمن هانترز با پرده‌ی اول قوی وارد می‌شود، پرده‌ی دوم افت می‌کند ولی پرده‌ی سوم با یک پایان نه چندان کلیشه‌ای کمی خودش را جمع و‌ جور می‌کند و خاطره‌ی خوشی به جا می‌گذارد.پ.ن: خدا را صد هزار مرتبه شکر که یک بار یک زن قهرمان داستان بود، بدون این که افراطی مردها را احمق و ظالم نشان بدهد.در کل این انیمیشن حفره‌های زیادی دارد اما اکشن، موسیقی متن و کمدی جالبی دارد. آهنگ‌هایش هم بسیار گیراست. اگر انتظاراتتان را پایین بکشید و تماشا کنید، از آن لذت خواهید برد.لینک‌هایی که بعد از خواندن این متن شاید به دردتان بخورد:در باب این که چرا همدلی باعث ایجاد کار‌های مشابه می‌شود: اثبات اجتماعی ( Social Proof ) , در تولید محتواچخوف و اصولش: اصول داستان‌نویسی چخوف - بخش چهارمنقد مورد علاقه‌ام از فیلم black swan: تحلیل فیلم «Black swan»/«قوی سیاه»، جدال با نیمه ی تاریک وجود!!</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 19:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرور واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-m0uaqebczlo6</link>
                <description>-دلم می‌خواد کمتر از هم فاصله داشته باشیم. می‌خوام بهم بگی چی فکر می‌کنی.با شوق و ذوق احمقانه‌ای این کلمات را به زبان می‌آورد. حس می‌کردم که او نمی‌فهمید که چه می‌گوید.-مثلا چی بگم؟-بگو چه مشکلی داری. اگه با هر چیزی مشکل داری، با هم اوکیش می‌کنیم. آه کشیدم. مطمئن شدم که نمی‌فهمد چه می‌گوید.-این سکوتت یعنی چی؟ خب جوابمو بده.شرم داشتم به چهره‌اش حتی نگاهی بیندازم. اگر به چهره‌اش نگاه می‌کردم، مطمئن بودم چیزی را می‌بینم که شخصیت من را برای همیشه تغییر می‌دهد. هراسان بودم. ولی او این را نمی‌فهمید. چرا مردها هیچ وقت نمی‌فهمند؟-به نظرم باید تمومش کنیم.به چهره‌اش نگاه نمی‌کردم بنابراین نمی‌توانم مطمئن باشم. ولی متوجه شدم که کل تنش منقبض شد. بدنش داشت برای خطری ناشناخته آماده می‌شد.-چیو تمومش کنیم؟-خودت می‌دونی.-ولی...جمله‌اش را بریدم.-خودت رو خسته نکن. نظرم رو عوض نمی‌کنم. حتی اگه ادامه بدم، بعدش همش دنبال یه راه می‌گردم که از سر این ارتباط خلاص شم. می‌خوام این جوانه رو از ریشه بکَنم. وقتی که درخت بشه دیگه دیره.-همش تقصیر اون عوضیاست؟-نمی‌دونم‌ کیو می‌گی.-همون قبلیا.همیشه عادت داشت همه چیز را به چنین چیزهای ساده‌ای تقلیل بدهد. عجیب نیست که چطور زندگی ساده‌ای داشت. شاید راه درست همان بود. شاید من صرفا یک روانی بودم که داشتم برای توجیه اختلالاتم صغرا کبرا می‌چیدم. -قبلیا عوضی بودن ولی من نیستم. بهت قول می‌دم. هر کاری بگی می‌کنم. -بابا چرا متوجه نیستی؟ مشکل از تو نیست. مشکل از منه. من آدم بدی‌ام. مزخرفم. می‌فهمی؟-اوکی، اوکی! آروم باش...آن لحظه متوجه شدم دارم داد می‌زنم. چشمم را اطراف چرخاندم. چندتا بچه به من خیره شده بودند. بچه‌هایی که هیچ شرمی نداشتند. بچه‌هایی که در معصومیت زندگی می‌کردند. چه رویاهای پاکی، چه توهماتی!یک لیوان آب به دستم داد.-بخور. اول یه نفس عمیق بکش. بعد تعریف کن.لیوان آب را آرام آرام مزه کردم. حس می‌کردم اگر یک ضرب آن را بنوشم، خفه می‌شوم.-خب؟کاش پنجره‌ای نزدیکمان بود و می‌توانستم به بیرون خیره شوم. این موقعیت خیلی معذب‌کننده بود. باز هم کف دست‌هایم شروع کرده بود به عرق کردن. یک دستمال کاغذی برداشته بودم و هی به کف دست‌هایم می‌مالیدم. ولی افاقه نمی‌کرد.-ببین، دارم سعی می‌کنم یجوری بگم که فکر نکنی روانی‌ام. ولی خب، من آدم خوبی نیستم. یه روزی از خودخواه‌ها متنفر بودم، فهمیدم خودم خودخواهم. یه روز از فمینیستا متنفر بودم، فهمیدم خودم هم اونطوری‌ام. حالا هم از آدمایی متنفرم که فکر می‌کنم آدمای بدی‌ان. یه روز متوجه می‌شم خودمم همینم.-چرا فمینیست؟بله. البته که تنها نکته‌ای که به آن توجه کرده، همین است.-ببین، وقتی که بچه بودم از زن‌هایی که می‌گفتن مردها حق و حقوقشون رو گرفتن متنفر بودم. از زن‌هایی که می‌گفتن همه‌ی مردا بهشون نگاه جنسی داشتن و آزار می‌دیدن متنفر بودم. حدس می‌زنی چی شد؟ وقتی هیفده سالم بود فهمیدم وقتی شیش سالم بود بهم تجاوز شده بود. یه خاطره ته افکارم بود.‌ یهو اومد رو سطح. یهو شروع کرد به آزار دادن افکار روزانه‌م. چرا یادم رفته بود چنین چیزیو، نمی‌دونم. ولی مطمئنم که دروغ نیست. خیلی واضح یادمه. خیلی خیلی واضح. هنوز هم می‌بینمش. هنوز جلوی چشمامه. از همه‌ی مردا متنفرم.-کی این کارو کرد؟به گمانم متوجه نشد که منظورم از همه‌ی مرد‌ها، شامل خود او هم می‌شود.-دونستنش الآن فرقی نمی‌کنه. به علاوه، اون آدمه دیگه مرده. رسوا کردنش برای اینکه کس دیگه‌ای قربانیش نشه بی‌فایده‌ست.-خیلی راحت در موردش حرف می‌زنی.-خیلی سال از این خاطره گذشته.-راست می‌گی.توجیه احمقانه‌ام را باور کرد. -ببین، من واقعا کل تلاشم خوشحال کردن توئه. می‌خوام خوشحال باشی. همین. باور کن.-مثلا می‌خوای برام چیکار کنی؟ گل بخری؟ جشن تولد بگیری؟-چرا که نه؟‌ اینم روش خوبیه.-خودتو به زحمت ننداز. این کارا خیلی خودخواهانه‌ست.جا خورد. شاید هم من خودخواه بودم که اینطور فکر می‌کردم. سکوتش به من علامت می‌داد که باید بیشتر توضیح بدهم.-تولد گرفتن برای بقیه بیشتر خوش می‌گذره. مردم می‌خوان‌ طرف مقابل رو خوشحال کنن، ولی این واقعا به خاطر خوشحال کردن طرف نیست. می‌خوان طرف رو پیش خودشون نگه دارن. فقط یه روش برای باج گیریه. طرف رو وام‌دار خودت می‌کنی، حالا اونم مجبوره پیشت بمونه. اگه این کارو نکنه اون بی‌وفاست. بی‌شرفه. همه حق رو به تو می‌دن، نه؟ خیلی روش خوبیه که خودتو محق جلوه بدی.‌ یه طور خودارضایی روحی‌‌ـه. همه‌ی روابط انسانی یه رگه‌ای از شر رو دارن. همشون یه طورایی دروغگویی‌ان. پر دورویی.  خودم قبلا ازین کارا کردم. یه بار سعی کردم دل کسیو که از من بدش میومد اینطوری به دست بیارم. بعدا برای جبرانش اونم تلاش کرد. ولی فهمیدم که کل مدت، حتی اون موقع که فکر می‌کردم داره بهم لطف و محبت می‌کنه چون دوستم داره، از من متنفر بوده. من مجبورش کردم که بهم محبت کنه. از این حس متنفرم. الآن هم من دارم در حقت لطف می‌کنم که قرار نیست این دوگانه‌هایی که من تجربه کردم رو تجربه کنی.سکوت کرد. اطلاعات زیادی را در یک نفس صحبت بیرون داده بودم.-هی، دماغت داره خون میاد!انگشتم را به بینی‌ام زدم، مرطوب شد. با همان دستمال کاغذی‌ای که دستم بود بینی‌ام را گرفتم و سرم را بالا گرفتم. یک طور از آن خون دماغ متشکر بودم. حالا مجبور نبودم به چهره‌اش نگاه کنم. از جایش بلند شد. هراسان به من نگاه می‌کرد.-اوکی‌ای؟ دستش را دراز کرد. محتاطانه به دستمال کاغذی دست زد. -به من دست نزن عوضی!بلند شدم و کیفم را برداشتم و با قدم‌های بلند و سریع از کافه بیرون رفتم. خون دماغم قطع شده بود. سرم را پایین گرفتم و دستمال کاغذی را برداشتم. باد خنک شبانگاه موهای ریز پیشانی‌ام را تکان می‌داد. نمی‌دانم آیا هنوز بینی‌ام خونی بود یا نه. جرئت نداشتم آینه‌ام را از جیبم دربیاورم و نگاهی به چهره‌ام بیندازم. وحشت داشتم. دلی را شکسته بودم. حتم‌ داشتم حالا به شکل و شمایل یک هیولا شده بودم.عکس تزئینیکل این داستان خیالی است. شاید برداشتی آزاد از زندگی انسان‌ها. انسان‌های زنده، که روی زمین راه می‌روند، بدون این که بدانند چقدر تجربیات مشابه دارند. من مالک هیچ داستانی نیستم. همه چیز قبلا یک بار تجربه شده. https://virgool.io/@Asitaku/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-haavuvrkvlxu</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 23:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری کوتاه بر فیلم لالا لند (La la land)</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%84%D9%86%D8%AF-la-la-land-il0ag7wczuij</link>
                <description>چیز جالبی که در طول این فیلم متوجه شدم، این است که این فیلم خودش خودش را روایت می‌کند. سباستین و میا، دو شخصیتی هستند که بسیار به گذشته وابسته‌اند. میا عاشق فیلم‌های کلاسیکی مثل کازابلانکا و سباستین عاشق جاز خالص و انقلابی گذشته است. درست مثل دیمین شزل و موزیکال عاشقانه‌اش، لالا لند!هشدار اسپویلموزیکال ژانری است که به اصطلاح دارد از مد می‌افتد. فیلم‌های موزیکال دارند به انیمیشن‌های فانتزی دیزنی مثل «فروزن» محدود می‌شوند. سینما به سمت هایپررئالیسم حرکت می‌کند. ژانر موزیکال نمی‌تواند در این ورطه دوام بیاورد چون از همان اول آن سیلی محکم را به صورت مخاطب می‌زند که او را متوجه این واقعیت می‌کند :«این چیزهایی که داری می‌بینی واقعی نیست!»اصولا کارگردان‌های معاصر از هر کاری که مخاطب را متوجه «داستان بودن» قضیه بکند پرهیز می‌کنند. کسی نباید مستقیم به دوربین خیره شود، نماهای تئاتری به نماهایی نزدیک به نماهای قابل دید از چشم انسان تبدیل شده‌اند و کسی هم نباید مستقیم مخاطب را مورد خطاب قرار دهد. (اکثر مونولوگ‌ها (۱) گفتگوهای شخصیت با خود یا شخصیتی دیگر در داستان هستند. مونولوگ‌های داستایفسکی‌طور که با عبارت «مخاطب عزیز» آغاز می‌شوند، آرام آرام رو به زوال رفته‌اند.)تعجبی ندارد که ژانر موزیکال هم جزو چیزهایی است که آرام آرام کنار گذاشته می‌شود. کدام دو عاشق وقتی که با هم آشنا می‌شوند در اولین صحبتشان ناگهان شروع به رقصیدن و آواز خواندن در خیابان می‌کنند؟خود فیلم چنین چیزی است. تکیه به نوستالژی می‌زند. شخصیت‌های فیلم هم همینطورند.سباستین و میا عاشق چیزهایی هستند که به اصطلاح دوره‌شان سرآمده. نوستالژی بازوهای قدرتمندش را دور این دو شخصیت کشانیده و محکم آن‌ها را جای خودشان نگه می‌دارد. شاید نوعی نماد از اختلاف درونی خود دیمین شزل هم باشد. کسی که نمی‌داند باید پی رویاهایش برود یا چیزی را بخواهد که مردم حال حاضر آن را می‌طلبند. فیلم لالا لند با شروعی کلاسیک آغاز می‌شود. یک پلان‌سکانس (۲) که در بین ترافیک و سختی‌های زندگی روزمره، ناگهان تم داستان‌های پریانی به سراغ مردم می‌آید. همه مهربانند، همه پرانرژی هستند. همه می‌خوانند و می‌رقصند و هیچ شکایت و زشتی‌ای در دنیا وجود ندارد. اما بعد از اتمام آهنگ، ناگهان همه چیز فرو می‌نشیند. دوباره مردم صدای بوق و همهمه می‌شنوند، دوباره همه عصبانی‌اند، انگار که این آهنگ خواندن صرفا یک رویای باطل ذهنی بوده نه رویدادی واقعی. این مایه‌ی سوررئالی به فیلم می‌بخشد. چون معمولا فیلم‌های موزیکال این حس فراواقعی را تا انتها حفظ می‌کنند. انگار که این منطق داستانشان باشد. [مرجع] با توسعه‌ی بیشتر داستان به خودم می‌گفتم اوکی، یک فیلمنامه سه پرده‌ای دیگر. با توسعه آغاز می‌شود (دیدارهای متعدد و اتفاقی میا و سباستین)، تلاششان برای موفقیت، شاید ناامیدی در حالی که شکستشان صرفا یک چیز موقتی است، تلاش مجدد، موفقیت و تهش یک پایان خوش. بروید خانه‌هایتان. نمایش تمام است. وقتی که میا از بازیگری ناامید می‌شود و به خانه‌ی مادری‌اش می‌رود و سباستین پیدایش می‌کند تا برای تست بازیگری جدید او را مطلع کند، با خودم می‌گفتم این هم از پرده‌ی دوم؛ و پرده‌ی سوم هم یک پایان خوش نصیبمان می‌شود. اما زهی خیال باطل=)سباستین که در آغاز به خاطر راحتی میا راه بدعت در جاز را پیش گرفته بود، در آخر به همان جاز خالص و دوست داشتنی خودش بازمی‌گردد و میا که سباستین را به دلیل دنبال نکردن رویاهای خودش سرزنش می‌کرد، در نهایت روشش را تغییر می‌دهد. هر دو موفق می‌شوند و به رویاهایشان می‌رسند. اما حالا مسیر بسیار متفاوت شده، در حدی که دیگر شخصیت‌ها نمی‌توانند با همدیگر بمانند.میا نماد شخصی است که از گذشته‌اش عبور می‌کند، و سباستین کسی است که اسیر این حس نوستالژی می‌شود. این ماییم که باید تصمیم بگیریم، آیا لالا لند، فیلمی بود که مثل میا از ژانر موزیکال عبور کرد تا به چیز جدیدی برسد، یا مثل سباستین از تغییرات استفاده کرد تا دوباره به میراث گذشتگان ادای دین کند؟چند تصویر مورد علاقه‌ی خودم از این فیلم:۱- مونولوگ: در اصل به معنی تک‌گویی. وقتی که شخصیت داستان با خودش یا مخاطب داستان گفتگو می‌کند. همچنین گفتگو با شخصیتی دیگر اگر ذهنی و بدون مشارکت مستقیم شخصیت دیگر باشد هم مونولوگ محسوب می‌شود. معمولا مونولوگ‌ها طولانی هستند و به سخنرانی‌ها شباهت دارند. که البته این باعث یک خطا می‌شود. که بعضی از دیالوگ‌های طولانی که در آن شخصیت مقابل صرفا ساکت می‌ماند و چیزی نمی‌گوید را مونولوگ محسوب می‌کنند و حتی با آن‌ها کتاب «تک‌گویی‌های برتر سینمای جهان» می‌نویسند!۲-پلان‌سکانس: سکانسی که صرفا یک برداشت دارد و در میانه آن کات نمی‌خورد. ضبط کردن چنین پلانی بسیار دشوار است چون اشتباه هر کدام از بازیگران منجر به ضبط دوباره‌ی سکانس از اول می‌شود. نماهای معروفی در این روش وجود دارند. همچنین برخی از فیلم‌ها، مثل ۱۹۱۷، به طور کامل به این شکل ساخته و پرداخته شده‌اند. (البته چندین کات در طول این فیلم زده می‌شود اما تدوین طوری عمل می‌کند که کات‌ها به چشم نمی‌آیند.)</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 19:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصِدَک...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D9%90%D8%AF%D9%8E%DA%A9-lessrdyrecmi</link>
                <description>باد خنک آرامستان به صورتم می‌وزد و موهای جلویم را از زیر روسری بیرون می‌کشد. پریشان می‌شوم. به خودم ناسزا می‌گویم که چرا در چنین روزی و برای چنین جایی روسری ساتن پوشیدم.روی یکی از سنگ قبرها می‌نشینم و موبایلم را چک می‌کنم. اولین پیام را جواب می‌دهم. آن طور نیست که افراد زیادی بخواهند با من ارتباط بگیرند. فقط یک نفر.-چه خبرا؟-اومدم قبرستون. اینجا یه قبری هست یارو همسن توئه.-یه خدانکنه بگی بد نیستا!یک لحظه موهایم سیخ شد. آرزو کردم که به چند لحظه قبل از گفتن آن کلمات برگردم. اما حالا کلمات از دستم در رفته‌اند. سعی می‌کنم تصور کنم که آن یکی آدم پشت گوشی بابت حماقتم از من متنفر نشده.به دوردست نگاه می‌کنم و موبایلم را آرام داخل کیفم می‌گذارم تا با باقی وسایل داخل کیفم برخورد نکند. به جزئیات برگ‌های درخت زردآلوی کاشته شده بر روی یکی از قبرها نگاه می‌کنم. چه برگ‌های سبز تیر‌ه‌ای.سعی می‌کنم دوباره همان آدم شش ساله بشوم. همان کسی که باقی آدم‌ها برایش مهم نبودند. کسی که دنیای او جزئیات بیشتری داشت، زمانش کندتر می‌گذشت. کسی که آدم بهتری بود؛ یا هم می‌توانست آدم بهتری بشود. دورتر را برانداز می‌کنم. یکسری از قبرها دورتر از قبرستان‌ اصلی‌اند. مادرم می‌گفت آن‌ها مال دوران کرونا اند. چقدر دوران دوری به نظر می‌آید. حس می‌کنم شخص دیگری این دوران را از سر گذرانده‌ است. واکسن زده، ژل ضدعفونی‌ همراه خودش همه جا می‌برده و میله‌ی تست پی سی آر در فیها خالدون بینی‌اش فرو کرده‌اند.به آنجا سری زدم. مثل بخش معمولی پر از قبر‌های متراکم مرده‌های پنجاه و شصت ساله. ولی تک و توک بینشان قبر جوانان پیدا می‌شد. خانواده‌هایشان را تصور می‌کنم. احتمالا سر قبر جوانشان خیلی گریه می‌کنند. اما بیشتر از این تصوری ندارم. از درونشان خبر ندارم. هنوز به آن اندازه‌ای بزرگ نشدم که سوگ را درک کنم.یک قبری بود که بیشتر از همه توجه جلب می‌کرد. عکس دختری روی سنگ قبری سیاه بود که موهای خرگوشی و لبخند داشت؛ در حالی که دندان جلویش افتاده. اعداد رویش را می‌خوانم.طلوع: ۱۳۹۴/۴/۱۷غروب: ۱۴۰۰/۴/۱۰یک دختر که یک هفته قبل از تولد شش سالگی‌اش رفته آن دنیا. حتما چقدر آرزو و تصور برای تولد شش‌ سالگی‌اش داشته.این دختر تا ابد شش ساله می‌ماند.باد قاصدکی کوچک را در هوا شناور می‌کرد و داخل مسیرهایی دایره‌ای شکل به سمت شمال می‌برد. دستم را دراز می‌کنم ولی نمی‌توانم بگیرمش. تابستان‌ها که همیشه بیکار بودیم، با دخترخاله‌ام دنبال قاصدک‌ها می‌دویدیم. آن‌ها را می‌گرفتیم و در گوششان آرزوهایمان را می‌گفتیم تا برود و به خدا برساندشان. من آرزو می‌کردم خواننده‌ی مورد علاقه‌ام را ببینم و او آرزو می‌کرد مادرش بتواند سهم ارث او را از خواهر برادرهای ناتنی‌اش بگیرد.این بار همه چیز فرق کرده بود. خواننده‌ی مورد علاقه‌ام دیگر مورد علاقه‌ام نبود، دخترخاله‌ام از سهم ارثش قطع امید کرده بود و درگیر زندگی و دانشگاه شدیم و قاصدک‌ها را فراموش کردیم.اما حالا یکیشان جلوی من سبز شده بود.دو دستی به دنبال قاصدک می‌افتم تا بگیرمش. قدم‌هایم را بلندتر برمی‌دارم و از روی سنگ قبرها می‌پرم. وسایل داخل کیف دستی‌ام بهم دیگر می‌خورند و صدای تق و‌ توق می‌دهند. باد سنگینی می‌وزد و موجی از گرد و غبار با خودش بلند می‌کند. به ناچار می‌ایستم و دست‌هایم را جلوی چشمانم می‌گیرم. وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم، قاصدک در شرف خارج شدن از دید من است. کیف دوشی‌ام را روی زمین می‌اندازم و دنبالش می‌دوم.اسمش قاصدک بود. قاصد کوچک. با آن بال‌های کوچک و مخملی‌اش قرار بود پیام ما را به آسمان برساند.چرا از دستم فرار می‌کنی؟موهایم به سر و صورتم می‌خورند و نمی‌گذارند مسیر روبرویم را ببینم. روسری آرام آرام از روی سرم سر می‌خورد. از روی ناهمواری‌های روی قبرها می‌پرم. فشار را روی زانوهایم احساس می‌کنم. ناگهان باد مخالف می‌وزد و قاصدک را به سمت شرق می‌برد. مسیرم را کج می‌کنم.دیگر از آرامستان خارج شده‌ام. مسیر آسفالت زیر پایم نرم به نظر می‌آید. راحت‌تر می‌دوم. صداهایی می‌شنوم که با صدای باد و خش خش پارچه‌ی ساتن مخلوط شده‌اند. صدای بوق ماشین، صدای ترمز ناگهانی، صدای فریاد. «آهای خانوم!»توجهی نمی‌کنم و می‌دوم.آی کوچولو! کجا می‌روی؟ صبر کن!احتمالا مادرم اگر اینجا بود می‌گفت من دختر بی‌حیایی‌ام. کسی که در خیابان شروع کرده به دویدن. مردم بهش خیره شده‌اند. آی قاصدک! چرا از من فرار می‌کنی؟ تو هم دوستم نداری؟ من دوباره دارم دنبال چیزی می‌افتم و در موردش وسواس به خرج می‌دهم که از من خوشش نمی‌آید؟ می‌دانی اگر یک چیز باشد که برای آن خودم را لایق این بدانم که جای یکی از این مرده‌ها زیر فشار قبر باشم چیست؟من از کسانی متنفر بودم که فقط از من خوششان نمی‌آمد. تو چرا فرار می‌کنی؟ اوه؛ یادم رفته بود. تو از این جا می‌روی، چون می‌توانی که بروی.صدای فریاد از اطراف می‌آید. دوباره باد شدید می‌وزد، روسری‌ام از سرم سر می‌خورد و باد آن را با خودش به مقصدی نامعلوم می‌برد. اما دیگر اهمیت نمی‌دهم. هر باریکه‌‌ای از موهایم به شکل منحصر بفردی در باد می‌رقصند.صبر کن. من فقط یک چیز از تو می‌خواهم. تو می‌توانی بروی به آسمان و پیامم را ببری. ولی من فقط می‌توانم بمیرم که بروم آسمان. من فرشته‌ای‌ام که بال‌هایش بریده شده. مثل یک مگس له‌شده دارم روی زمین دست و پا می‌زنم. تو هنوز آن بال‌های مخملی‌ات را داری. صبر کن!صداهای اطراف دارند محوتر می‌شوند. قاصدک به سمت خورشید می‌رود. از شدت نور ناخودآگاه چشم‌هایم نازک می‌شوند. قبل این که دیگر نتوانم ببینم، دستم را دراز می‌کنم و به هوا چنگ می‌زنم. وقتی که دیگر از شدت نور چشم‌هایم بسته می‌شود، ناگهان دنیایم فرو می‌ریزد. روی زمین می‌افتم.جریان خون که از وسط سرم به سمت صورتم می‌ریزد را حس می‌کنم. «آهای خانوم! مگه جلو پاتو نمی‌بینی!!! چرا توی خیابون می‌دویی؟!!»مشتم گره شده است. قاصدک درون دستم بود. چشم‌هایم را باز می‌کنم تا بهش نگاهی بیندازم اما موهایم جلوی دیدم را گرفته‌اند. با دست خالی‌ام موها را کنار می‌زنم و آن یکی دستم را باز می‌کنم. قاصدک را می‌بینم. پره‌های مخملی شکسته شده‌ی قاصدک را می‌بینم که مثل لانه‌ی خراب‌شده‌ی عنکبوت به کف دستم چسبیده‌ بودند و خون ازشان می‌چکید.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 22:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر بمیرم، برایم اشک می‌ریزی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-lg5waoaa6g08</link>
                <description>روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. خوش‌شانس بودم که صندلی گیرم آمده بود. کتاب می‌خواندم. وقتی که بیرون بودم، با خودم کتاب می‌بردم و می‌خواندم. اگر منطقی نگاه کنی، کار بیخودی بود. به ندرت چشم‌هایم کلمات را دنبال می‌کردند. ولی خب دلیل این که بیرون از خانه کتاب می‌خواندم چیز دیگری بود. چطور بگویم، یک جور وسیله ارتباط گرفتن بود.‌ تلاشی برای شکستن چرخه.قبلا هندزفری می‌زدم. اگر کسی صدایم می‌زد، تظاهر می‌کردم که نشنیده‌ام.آدم‌های تصادفی می‌آمدند و کتاب را دستم می‌دیدند، می‌پرسیدند چه می‌خوانم. اگر خوش‌شانس بودم و آن کتاب را می‌شناختند، یک هم‌صحبت پیدا می‌کردم. هم‌صحبتی‌ای به طول یک سفر با اتوبوس.شاید هم بیشتر. احتمالا باز هم می‌دیدمشان.این شهر، شهر کوچکی بود. اکثر چهره‌هایی که می‌دیدم چهره‌هایی آشنا بودند. اما نامشان را نمی‌دانستم. یکسری انسان تکراری و بی‌روح در اطراف شهر می‌چرخیدند. مثل شخصیت‌های غیرقابل بازی گیم.همه چیز این شهر تکراری بود. همه جایش را می‌شناختم. هر چند هر بار که بیرون می‌آمدم دوباره مسیرها را گم می‌کردم، ولی خب نمی‌توانم اینش را انکار کنم که تکراری بود. همه جای شهر یک شکل بود. اتفاقاتش از آن دست اتفاقاتی بود که هر روز می‌افتند. مثل الآن، که ساعت شش و نیم، اتوبوس آمد.این بار هم کسی چیزی نپرسید.برای سه نفر دیگر که کارت اتوبوسشان موجودی نداشت کارت کشیدم. یکیشان در ازایش بهم پول نقد داد. تعجب کردم که در این دوره هنوز کسی اسکناس هزارتومانی دارد.مادرم زنگ زد و پرسید که کی می‌رسم خانه. گفتم پنج دقیقه دیگر. قطع کرد. پنجره را باز کردم. موهایم مثل شلاق به صورتم می‌خورد. آزاردهنده بود. ولی باز هم ترجیح می‌دادم دنیا را از پشت شیشه‌ی پنجره نبینم.دنیا؟به افکار خودم خنده‌ام گرفت.گاهی اوقات فکر می‌کردم مرگ دنبالم می‌کند. ممکن است روی همین صندلی پشت سرم نشسته باشد. یا ممکن است همین زنی باشد که بچه‌اش دست از جیغ کشیدن برنمی‌دارد. هر بار سوار اتوبوس می‌شوم او را می‌بینم. هر بار روی یک صندلی مشخص می‌نشیند.هر وقت به خانه برمی‌گشتم، مرگ یک طوری پیدایم می‌کرد و دنبالم می‌افتاد. در دانشگاه اینطور نبود. چهره‌ی مرگ بین چهره‌ی صدها آشنا و غریبه گم‌ می‌شد. از تنها شدن واهمه داشتم.«ماموریتت در این دنیا تمام شده‌ است.»این چیزی بود که از مرگ می‌شنیدم.یک بار یکی از دوستانم به شوخی گفت می‌خواهد من را بکشد. بیشتر کیف می‌دهد که من را دقیقا قبل از رفتن به دانشگاه بکشد تا من هیچ وقت تجربه نکنم. چیزی که برایش خودم را به آب و آتش زدم. ولی من گفتم که خوشحال می‌شوم که در همینجا بمیرم. او‌ تعجب کرد. درک نمی‌کرد چون راه زندگی او تازه آغاز شده بود.معناها از بین رفته‌اند. تنها رنج باقی مانده.دلم می‌خواست عاشق بشوم. حوصله‌ام سررفته بود.دور و بر را نگاه کردم. اکثرا زن و مرد بازنشسته بودند و بچه‌مدرسه‌ای. دوباره از پنجره به بیرون خیره شدم.می‌دانید، وقتی عاشق می‌شوی دنیا رنگی‌تر می‌شود. چهره‌ات جرقه پیدا می‌کند. چطور بگویم. آن چیزی در وجودت پیدا می‌شود که یک اثر هنری را به شاهکار تبدیل می‌کند. چیزی که نگاه نقاد و حسابگر نمی‌تواند توصیفش کند. فوت کوزه‌گری یا یک چیز اینطوری.چند هفته بود به خودم قول داده بودم دوباره وابسته‌ی کسی نشوم. ولی حس می‌کردم جوهره‌ی انسانیتم را از دست داده‌ام. حالا دنیا سیاه و سفید شده بود. باز هم من، داخل این اتوبوس با پنجره‌های شیشه‌ای بزرگ، مثل یک آکواریوم در حال حرکت.باز هم نمی‌توانستم هیچ چیز را لمس کنم. فقط می‌دیدم. می‌دیدم و می‌گذشتم.چند وقت پیش تمام مدادرنگی‌هایم را دادم به یکی از بچه‌های فامیل. مدادرنگی‌های گرانی که خریدم، ولی هیچ وقت نتوانستم باهاشان نقاشی خوبی بکشم. بی‌استعداد بودم. ناامید شدم و گذاشتم کنار.امیدوارم حالا آن بچه بتواند ازش خوب استفاده کند. نقاشی‌هایی بکشد که همه از زیبایی‌ آن نقاشی‌ها دهانشان باز بماند. و او بگوید که آن مدادرنگی‌ها را از من گرفته‌ است.دیگر نمی‌توانم «خوشبخت» باشم.شاید هدف زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام. می‌خواهم دنیای بهتری برای آیندگان به ارث بگذارم. می‌خواهم مهربان باشم. می‌خواهم بی‌منت در دسترس باشم. می‌خواهم معلم خوبی باشم. می‌خواهم مادر خوبی باشم. همیشه لبخند بزنم. یاد نیک به جا بگذارم.آن‌ها هم روزی به من احترام خواهند گذاشت. من را به خاطر خواهند داشت. مگر نه؟امیدوارم که اینطور باشد.صادقانه بگو، من را به خاطر خواهی داشت؟ اگر بمیرم، برایم اشک می‌ریزی؟Helena - My Chemical Romanceصادقانه بگو. من را به خاطر خواهی داشت؟.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 19:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-joymwmlpvdct</link>
                <description>نیم ساعت قبل کلاس عروض و قافیه، نشستم توی راه پله‌ی طبقه بالا؛ در حالی که اتاق من طبقه پایینه. دنبال یه آدم آشنا می‌گردم که مثل کنه بهش بچسبم ولی همه رد می‌شن و می‌رن. لبخند می‌زنن. دوستم دارن یا ازم متنفرن؟ ایده‌ای ندارم.تا وقتی با تنهاییت کنار نیای وضعیت همینه آسیه. دبیرستان یا دانشگاه هیچ فرقی نداره. کل دنیا یه جوره. چه این جا باشی چه اون ور دنیا، چه توی عصر مدرن چه زمان باستان، هیچ فرقی نمی‌کنه. تا وقتی که نتونی با تنهاییت کنار بیای، همیشه تنهایی. می‌خوام برگردم خونه..به دست خط توجه نکنین. مرسی.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 13:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر اون نخ قرمز، دست اوسامو دازایه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%AE-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%87-lhpgbokm6nuz</link>
                <description>هر کی منو بشناسه می‌دونه چقدر عاشق کتابا و داستانای تراژدی‌ام. هر چی که بتونه اشکم رو دربیاره. حس عجیبیه. حس می‌کنم عمق فقط تو غم پیدا می‌شه. یه جایی میفتی داخل چاه افکار خودت، فرو می‌ری، فرو می‌ری، اینقدر فرو می‌ری تا برسی به جایی که بعضی چیزا مثل سنگای ته یک چاه کم رطوبت سال‌ها بی‌حرکت موندن، در حدی که خزه بسته باشن. ولی شادی سطحیه، تبخیرپذیره و با هر بادی حرکت می‌کنه. یه جا واینمیسته. پایدار نیست. باید دنبالش بدویی. در حالی که برای رسیدن به غم صرفا باید خودتو رها کنی.  کتاب «نه آدمی»، «زوال بشری» یا همین «دیگر انسان نیست» یکی از کتابای مورد علاقمه. از اسمش ترجمه‌های مختلفی شده و احتمالا نه آدمی یا زوال بشری ترجمه‌‌ی مستقیمش از ژاپنی باشن چون دیگر انسان نیست اسم انگلیسیشه‌. No longer human. بگذریم.من عاشق کتابایی مثل بوف کور یا سمفونی مردگان بودم. و همچنین عاشق فیلمایی که شخصیت اصلی تهش می‌مرد. نمی‌تونم ازشون مثالی بزنم چون گفتن هر مثالی اسپویل اون فیلم حساب می‌شه:) راستش رو بگم دازای رو از انیمه سگ‌های ولگرد بانگو شناختم. (اسم تمام کاراکترای این انیمه اسم نویسنده‌های مختلفه.) دازای شخصیت محبوبی بود و تصمیم گرفتم کتاب دازای اصلی رو بخونم و بوم! عاشقش شدم. سه بار خوندمش. چند بار اونقدر روم تاثیر گذاشت که سعی کردم ازش تقلید کنم و متن بنویسم.مهم‌ترین چیزی که باعث می‌شد با شخصیت اصلی همزادپنداری کنم توانایی نداشتنش توی درک جامعه بود. خیلیامون احتمالا این حس رو داشتیم که توی جامعه پذیرفته نمی‌شیم. این که نمی‌تونیم این حجم دورویی رو توی جامعه تحمل کنیم. با خودمون گفتیم که چطور باید توی این همه فریب و دغل دووم بیاریم. هر چند اکثرمون مثل «یوزو اوبا» زن‌بارگی نکردیم و با الکل خودمونو خفه نکردیم و خودکشی نکردیم. ولی، عمیق که نگاه کنی هممون یکی هستیم. ته دل انسان‌ها شبیه همه. یک نخ نازک هست که همه رو بهم متصل می‌کنه. نمی‌دونم چیه. یه چیزی مثل اون نخ قرمزی که تو افسانه‌های ژاپنی می‌گن نیمه‌های گمشده رو به هم وصل کرده؟ شاید.ما آدما همدیگه رو می‌تونیم درک کنیم. از فاصله‌ی خیلی نزدیک. همه‌ی آدما، همشون، از فاصله‌ی خیلی نزدیک آدمای خوبی به نظر میان. یوزو اوبا به عنوان کسی که شاید انگل جامعه تصورش کنیم، احساساتی رو توی ما میاره بالا که خودمون شاید نادیده‌ش می‌گرفتیم.یوزو اوبا یه شخصیت احتمالا الهام گرفته شده از خود نویسنده‌ست. دازای اوسامو شاید بهترین آدم برای تقلید کردن سبک زندگی نبود؛ ولی خب چیزی به جا گذاشت که نفوذ می‌کنه تو افکار ما و دستشو دراز می‌کنه تا ته چاه و اون سنگای بی‌حرکت و خزه بسته رو حرکت می‌ده.خواستم چند تا از پاراگراف‌های مورد علاقه‌م از این کتاب رو به اشتراک بذارم:)برای بی‌عکس نبودن پست...برای من درک کردن انسانی که خالصانه، با شادی و با متانت در حالیکه غرق در فریبکاری‌ست، زندگی می‌کند یا فکر می‌کند می‌تواند زندگی کند، بسیار دشوار بود.‌ انسان‌ها هرگز این راز پیچیده را به من یاد ندادند. اگر فقط همان یک راز را آموخته بودم، هیچ وقت نیازی نبود تا از انسان‌ها وحشت داشته باشم یا خودم را از زندگی انسانی منع کنم یا هر شب عذاب‌های جهنمی را از سر بگذرانم.در مسیر کسب احترام موفق بودم ولی ایده‌ی مورد احترام بودن به شدت مرا می‌ترساند. تعریف من از یک انسان «محترم» کسی بود که در فریب دادن مردم موفقیت تقریبا کاملی کسب کرده بوده است اما نهایتا توسط فردی همه چیزدان و قدر قدرت لو رفته بود، کسی که او را نابود نموده و مجبورش کرده بود که از شرمساری‌ای بدتر از مرگ عذاب بکشد. حتی در فرض این که می‌توانستم اکثر مردم را در احترام کذاشتن به خودم فریب بدهم، نهایتا یکی از آن‌ها حقیقت را می‌فهمید و دیر یا زود بقیه‌ی انسان‌ها نیز حقیقت را از او می‌شنیدند. خشم و انتقام کسانی که پی برده بودند چگونه فریب داده شده‌اند چه خواهد بود؟! این فکر ترسناکی بود که مو بر تنم راست می‌کرد.هرگز در مقابل حرف‌های خانواده‌ام، حاضرجوابی نمی‌کردم و چیزی نمی‌گفتم. کوچک‌ترین حرف سرزنش‌آمیزی مثل ضربه‌ای صاعقه بر وجودم می‌نشست و تقریبا دیوانه‌ام می‌کرد. جواب آن‌ها را بدهم؟! به هیچ وجه! قانع شده بودم که حرف‌های سرزنش‌آمیز آن‌ها بدون شک‌ صدای حقیقت انسانی‌ست که از فراسوی ابدیت با من سخن می‌گوید. این فکر مرا تسخیر کرده بود که چون‌ توانایی عمل بر آن حقیقت را ندارم، پس احتمالا دیگر صلاحیت زیستن در میان انسان‌ها را نیز از دست داده‌ام.واقعا نمی‌توانم درک کنم. کوچک‌ترین سرنخی از این که ماهیت یا وسعت اندوه همسایه‌ام چیست، ندارم. مشکلات عینی و ملموس، اندوه‌هایی که به صرف وجود غذای کافی برای خوردن، تسکین می‌یابند- این‌ها شاید سخت‌ترین و وحشتناک‌ترین جهنم‌های ممکن باشند، آنقدر وحشتناک که مجموعه بدبختی‌های من در برابرشان به حساب نیاید- اما این دقیقا همان چیزی‌ست که برایم قابل درک نیست: اگر همسایگان من می‌توانند بدون کشتن خودشان و بدون دیوانه شدن به زندگی ادامه دهند، علاقه‌یشان به احزاب سیاسی را حفظ کنند، تسلیم ناامیدی نشوند، با جدیت نبرد برای حیات را دنبال کنند، آیا می‌توان گفت که اندوه‌هایشان واقعی و اصیل است؟ آیا این فکر اشتباه است که این افراد به چنان انسان‌های مغرور و خودپسندی تبدیل شده‌اند و چنان به بهنجار بودن روش زندگی‌شان اعتقاد پیدا کرده‌اند، که هرگز حتی یک بار هم به خودشان شک نکرده‌اند؟ تصور کنید که بگوییم قانون متضاد جنایت است! اما شاید به لطف این مفاهیم ساده، افراد جامعه می‌توانند در ارضا نفس به زندگی خود ادامه دهند. آن‌ها فکر می‌کنند که جنایت در جایی که پلیس حضور ندارد اتفاق می‌افتد.«خب در اون صورت (متضاد جنایت) چی باید باشه؟ خدا؟ به تو که خیلی میاد. یه چیزی در تو هست که آدم رو یاد کشیش‌های مسیحی می‌اندازه که به نظرم خیلی هم آزاردهنده‌ست.»«بیا سرسری از مسئله نگذریم. بیا با هم یکم بیشتر بهش فکر کنیم. موضوع جالبی نیست؟ به نظرم می‌شه همه چیز رو در مورد یک نفر بر اساس جوابش به همین یک سوال فهمید.»«جدی که نمی‌گی؟ متضاد جنایت، پرهیزکاریه. یک شهروند پرهیزکار. به طور خلاصه یکی مثل من.»«شوخی رو بذار کنار. پرهیزکاری متضاد گناهه، نه جنایت.»«گناه و جنایت با هم فرق دارن؟»«آره، فک کنم. پرهیزکاری و گناه مفاهیمی هستن که توسط انسان‌ها خلق شدن. کلماتی برای اخلاقیاتی که انسان‌ها به طور قراردادی ابداع کردن.»«چه‌ دردسری! خب به نظرم در این فرض متضاد خداست. خدا.‌ خدا. اگه همه چیز رو به خدا بسپاری، مسیر رو اشتباه نمی‌ری....»همانطور که در رخت‌خواب دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم و بطری آب گرمی بر روی شکمم قرار داشت، فکر می‌کردم که آیا باید به تتسو شکایت کنم یا نه؟ فکر می‌کردم بگویم: «این‌ها قرص خواب نیستن، ملین هستن». اما ناگهان زدم زیر خنده. به نظرم «مطرود» باید یک اسم کمدی باشد. برای به خواب رفتن، ملین خورده بودم.حالا نه خوشبختی داشتم و نه بدبختی.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 00:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌شنوم، بلندتر حرف بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/i-cant-hear-you-a6nosscqnhk6</link>
                <description>برای دومین بار تست داد. نشد. برای بار سوم. باز هم نشد. زن‌ و مردهای چهل پنجاه ساله می‌آمدند و به راحتی این تست را قبول می‌شدند؛ اما او نمی‌توانست.-«توی هردوتا گوش‌هات افت فرکانس بالا داری. صدای بقیه رو وقتی که دور باشن خوب نمی‌شنوی. این توی معلمی تاثیر می‌ذاره و اگه من واقعیت رو بنویسم که گوشات مشکل داره بابت این اخراج می‌شی. برات نمی‌نویسم ولی اگه توی گزارش ننویسم و معلم بشی در واقع جای یکی دیگه رو می‌گیری.»او با خودش می‌گفت که من جای کس دیگری را می‌گیرم؟ حتی این قدر تلاش کردن و سختی کشیدن، باز هم او را لایق داشتن چنین چیزی نمی‌کرد؟ دکتر به او گفت که با این وضعیت وقتی به سن چهل برسد باید سمعک بگذارد. پیش‌بینی‌ای که البته خیلی زودتر از حدس دکتر به حقیقت پیوست. وقتی به خانه برگشت، تمام تلاشش را کرد که گریه نکند. داشت از شدت غم خفه می‌شد ولی نمی‌توانست آن را بیرون بریزد. چون نمی‌خواست مادرش فکر کند آخر دنیا رسیده. آن روز آزمایش خون هم داده بود و برای همین هم سرش گیج می‌رفت و این غم هم سنگینی‌ای شده بود روی سینه‌اش. وقتی از جایش بلند می‌شد باید دستش را به جایی تکیه می‌داد تا سکندری نخورد. مادرش شروع کرده بود به یادآوری خاطرات قدیمی. «یادته وقتی بچه بودی هر جا می‌رفتیم عروسی صدای آهنگ رو که می‌شنیدی دستاتو می‌ذاشتی رو گوشات؟ بدت میومد همیشه. من فکر می‌کردم گوشات شاید زیادی حساسه. بقیه بهت می‌خندیدن.» هنوز قضیه را جدی نگرفته بود.کل روز گریه نکرد، گریه نکرد، گریه نکرد، اما در نهایت در ساعت سه صبح، بغضش شکست. پتو را روی سر خودش کشید تا کسی او را در این حال نبیند. سعی کرد تا حد امکان صدایی از خودش درنیاورد. یک ساعت کامل بی‌صدا گریه کرد. اشک‌ها بی‌امان ریختند؛ بی‌اختیار و مثل یک پاسخ طبیعی به یک اتفاق ناگوار. یک چیزی مثل عقب کشیدن دست بعد لمس کردن یک چیز داغ یا بستن پلک بعد از وزیدن گرد و غبار.صبح روز بعد، پشیمان شد که چرا صورتش را قبل از خواب با آب نَشُسته‌ است. چشم‌هایش پف کرده بود و تا یک روز بعد هم به حالت عادی برنگشت. خودش می‌گفت اگر زنبور نیشش می‌زد ورم آن زودتر می‌خوابید.آن روز بعد از بیدار شدن با چشم‌های پف کرده، ذهنش صدا نداشت. آخرین باری که این اتفاق افتاده بود یادش نمی‌آمد. به طرز عجیبی ذهنش نه حرف می‌زد و نه آهنگ پخش می‌کرد. کاری که معمولا عادت داشت انجام بدهد و اینقدر افکار مختلف سرش بریزد تا خفه‌اش کند. اما حالا، سکوت کرده بود. صدا و خاطره‌ی آهنگ‌ها در ذهنش بعد از یک مدت کوتاه، مثل یک سی‌دی خش‌دار تکه تکه شدند و بی‌نظم و بهم‌ریخته در ذهنش پخش می‌شدند. بیشتر که گذشت حتی صدای اصلی آن‌ها را فراموش کرد و متنشان را با صدای ذهنی خودش می‌خواند. که البته خیلی هم صدای گوش‌نوازی نبود. هندزفری قدغن شد. قبل از این اتفاق هندزفری برای او یک سد دفاعی بود. همیشه روی گوشش بود حتی اگر واقعا صدایی از آن پخش نمی‌شد. یک طور نشانه‌ای بود برای مردم که «لطفا از من آدرس نپرسید» و «سر صحبت را با من باز نکنید.». نمی‌دانست باید بگوید این هندزفری است که این بلا را سر گوش‌هایش آورده یا این که این شوخی خداست که به او نشان بدهد او هیچ وقت تمایلی به شنیدن‌ حرف‌های بقیه نداشته و حالا «گریه کن چون دیگه حتی اگه بخوای هم نمی‌تونی گوش بدی!». بعد از آن جای خالی هندزفری با گوش‌بند محافظ، و در سال‌های بعدی با سمعک پر شد. بعد از یک مدت قبولش کرد. دیگر گریه نکرد و حس بدبخت بودن نداشت و فقط سعی می‌کرد طوری مراقبت کند که وضعیتش از این بدتر نشود. گاهی حتی با مشکلش شوخی هم می‌کرد. مثلا وقتی که یکی از دوستانش می‌گفت که «غر زیاد دارم»، او جواب می‌داد «من هم گوش شنوا دارم». ولی این تبصره را اضافه می‌کرد «که در مورد شنوا بودنش خیلی مطمئن نیستم.» و با صدای بلند می‌خندید.باید از جاهای پرسروصدا پرهیز‌ می‌کرد و یا هم گوش‌بند محافظ می‌گذاشت. چیزی که خیلی توی‌ چشم و برای بقیه سوال‌برانگیز بود. خب، حالا دیگر برای بقیه هم واضح بود که او مشکل دارد. مشکلی که بعضی‌ها بابتش ترحم می‌کردند و بعضی‌ها هم تمسخر. همان طور که در سال‌های بعد بعضی وقت‌ها که بحثی پیش می‌آمد شوهرش یا پسرش با او مثل یک بار اضافی برخورد کردند. این تمام ماجرا نبود. در دانشگاه و خوابگاه پرسروصدا باید گوش‌بند می‌گذاشت اما وقتی در موردش سوالی می‌شد سعی می‌کرد به هر نحو که شده بحث را به سمت دیگری بکشاند. نمی‌خواست همکلاسی‌هایش در مورد مشکلش بدانند. اگر کوچک‌ترین بهانه‌ای دست بقیه می‌افتاد، حرف‌ها شروع می‌شد. «دخترخاله‌ی منم فلان مشکلو داشت رد شد. اینا پارتی دارن هر جا دلشون بخواد خودشونو جا می‌کنن. نشنیدی با فلانی آشنان و رفت و آمد دارن؟»این حرف‌ها قلبش را می‌شکست. او با کلی بدبختی و بی‌پولی خودش را به جایگاهی بالاتر رسانده بود اما حالا در این جایگاه خود را تنها حس می‌کرد. او یک وصله‌ی بدشکل بود. حداقل چیزی که می‌توانست داشته باشد حق باور کردن این بود که بعد از این همه سختی لیاقت چنین چیزی را دارد. بعد از دانشگاه و در دوران تدریسش هم به مشکلات مشابهی خورد. البته دیگر مجبور نبود این ایراد را مخفی کند. در واقع باید حتما این را هر جلسه یادآوری می‌کرد و بچه‌ها را مجبور می‌کرد که سروصدا نکنند. این کار در مدارس نمونه و تیزهوشان خیلی ساده بود. آن‌ها خیلی راحت می‌نشستند و گوش می‌کردند و خیلی از وقت‌‌ها سوالی هم نمی‌پرسیدند. تمام دغدغه‌شان نمره‌هایشان بود و برای نمره‌ی نوزده و هفتاد و‌ پنج صدم طوری اشک می‌ریختند انگار نامه‌ی اعمالشان را به دست چپشان داده‌اند. اما مدارس دولتی... امان از مدارس دولتی. وقتی بچه‌ها سوالی می‌پرسیدند و او نمی‌شنید و از آن‌ها می‌خواست تکرارش کنند، دفعه‌ی دوم صدایشان را در حد فریاد زدن بالا می‌بردند و حرکات صورتشان به قدری اغراق شده بود که انگار انتظار داشتند معلمشان از روی لب‌خوانی حرف‌هایشان را بفهمد. شاید هم فقط هدفشان این بود که او را مسخره کنند. به هر حال او وقتی متوجه اکثر کنایه‌ها می‌شد که کار از کار گذشته بود. شب‌‌ها وقتی می‌خواست به تخت خوابش برود در مورد همه چیز فکر می‌کرد و ناگهان به ذهنش می‌آمد که فلان رفتار چه معنایی داشت؟ آن قدر فکر می‌کرد تا بتواند از آن معنی‌ای در بیاورد. گاهی اوقات حتی بابت این چیزها گریه می‌کرد. عادت گریه کردن قبل خواب از سن پایین در او نهادینه شده بود. مثل نوزادی بود که بهانه‌ای می‌گرفت و گریه می‌کرد و بعد خیلی آرام به خواب می‌رفت و دیگر کابوس هم نمی‌دید. شوهرش از عادت گریه کردن او متنفر بود چون نمی‌دانست باید چه کار کند. وقتی می‌دید او دارد گریه می‌کند و سعی می‌کرد که او را آرام کند، اینقدر بد این کار را انجام می‌داد که حتی یک دلیل دیگر برای گریه به او می‌داد. به هر حال او بی‌تجربه بود. دو سال از زنش کوچک‌تر بود و مرد‌ها هم کلا دیرتر به بلوغ عاطفی می‌رسند. شوهرش همیشه بدون ملاحظه کلماتش را به کار می‌برد. مثل یک بار که وقتی به خانه برگشت غذایش آماده نبود و سر او فریاد کشید. او همیشه وقتی صدای فریاد می‌شنید فقط درجه‌ی سمعکش را کمی پایینتر می‌آورد و این بحث را تشدید می‌کرد. چون شوهرش از این کار متنفر بود. این کار آتشی‌ترش کرد و باعث شد بگوید که پشیمان است که او را قبول کرده و یک «معلول» را به همسری گرفته. این حرف‌ها برای او آشنا بود. مادرشوهرش همیشه او را آزار می‌داد. ظاهرا انتظار داشت که پسر یکی یک‌دانه‌اش با یک دختر جوان و سالم از فامیل خودشان ازدواج کند که برایش پسر‌های زیاد و سالم بیاورد. البته او حامله بود و بچه‌اش هم یک پسر بود. که البته سالم هم بود. وقتی بالاخره مطمئن شد فرزندش سالم است فکر کرد که دیگر این حرف‌ها تمام شده و زندگی روی خوشش را نشان داده‌. ولی وقتی این کلمه‌ی «معلول» را از دهان شوهرش شنید همه چیز فرو ریخت. فقط از خانه‌ فرار کرد. خانه‌ای که خودش اجاره‌اش را می‌داد و تمام وسایلش را با پول وام ازدواجی خرید که خودش قسط‌هایش را پرداخت می‌کرد. از آن‌جایی که خانه‌ی مادرش خیلی دور بود، در ساعات شب‌ فقط در خیابان‌ها پرسه می‌زد. خیابان تقریبا خالی بود. آسمان ابری نداشت. فقط باد می‌آمد. او به سمت یک مقصد نامعلوم می‌رفت اما در نهایت از راه رفتن با آن شکم سنگینش خسته شد و یک گوشه نشست و آرام گریه کرد. که در میان صدای وزش باد، یک صدای خسته‌ی آشنا را شنید: «پاشو بریم خونه.»«پاشو بریم خونه.» او هیچ‌وقت به همان پرسروصدایی که دعوا راه می‌انداخت و گریه‌اش را درمی‌آورد، معذرت‌خواهی نمی‌کرد.شوهرش یک وکیل بود. درآمد مشخص نداشت. اگر شانس بهش رو می‌آورد یک پرونده‌ی خوب و یک درآمد تپل گیرش می‌آمد و تا چند ماه وضعیتشان خوب بود و هر روز بساط تفریح و مهمانی برپا بود.‌ ولی خب هزینه‌های ثابت را مجبور می‌شد خودش پرداخت کند. شوهرش را در یک مسافرت دیده بود و شماره‌اش را گرفته بود -فقط بعد از عقد جرئت کرد این را برای مادرش تعریف کند. مادرش اعتقاد داشت حتما باید پسر کسی باشد که قدم اول را برمی‌دارد- با هم صحبت کردند و او از آن مرد خوشش آمد. حس می‌کرد چیزی را در او می‌بیند که خودش ندارد. شاید توان خطر کردن و زندگی کردن، به معنی واقعی‌اش. ازدواج کردند و بدون گرفتن یک عروسی پرسروصدا، به خاطر مشکل گوش او، فقط با یک دعوتی از طرف دوخانواده همه چیز تمام شد.شوهرش از شهر خودشان مجبور شد به شهر زنش نقل مکان کند (چون او به آموزش پرورش تعهد داشت و نمی‌توانست جابجا شود). شوهرش در شغلش تا ده سال در شهر جدید جا نیفتاد تا این که بالاخره بعد ده سال مردم دیگر او را می‌شناختند و وضعیتش طوری شد که تمام مخارج را با درآمد خودش می‌داد و زنش درآمدش را فقط خرج خودش و مخارج دم دستی احمقانه می‌کرد. یا هم خرج پسر یکی یک‌دانه‌اش که تقریبا همه چیز می‌خواست. حس می‌کرد پسرش از دنیا زیادی توقع داشت و همین هم باعث شد واقعیت را نپذیرد. در سن هجده سالگی فهمید که نمی‌تواند از سربازی معاف شود و این واقعیت اینقدر بهش فشار آورد که خودکشی کرد. البته نهایتا این اقدامش فقط به زخمی شدن مچ دستش منجر شد و آنقدر از او خون نرفت که کارش به بی‌هوشی و مرگ بکشد. بعد از آن رفتار همه با او عوض شد. پدرش طوری با او رفتار می‌کرد انگار او را نمی‌شناسد. مادرش کل مدت فکر می‌کرد که چه چیزی برای او کم گذاشته. شاید مشکل باز هم به خودش برمی‌گشت. هر بار با پسرش دعوایش می‌شد، پسرش داد می‌زد که «من هر چی بگم هم فایده‌ای نداره. تو هیچ وقت نمی‌شنوی!». به هر حال او مجبور شد برود سربازی و بعد دو سال لاغر و نحیف با افکار منفی‌تر به خانه برگشت. او فکر می‌کرد که پسرش شاید زیاد از حد توانش درآنجا سختی دیده بود ولی به هر حال پسرش دیگر واقعیت را قبول کرده بود و تا وقتی که او زنده بود، دیگر کلمه‌ی خودکشی را از زبان پسرش نشنید. البته این هم بی‌تاثیر نبود که در آخر‌های عمرش دیگر توان شنیدن را به طور کلی از دست داده بود. وقتی به سن هفتاد و‌ پنج سالگی رسیده بود، شوهرش فوت شده بود. پسرش مهاجرت کرده بود. دوباره تنها بود. وقتی مردم می‌خواستند با او حرف بزنند، حرف‌هایشان را روی کاغذ می‌نوشتند. او هم در همان روز‌های آخر شروع کرد به نوشتن. رویای بچگی‌اش. همیشه دلش می‌خواست نویسنده شود اما در نهایت دنیا این فرصت را به او نداده بود. وقتی بچه بود مجبور شد از همان هجده سالگی به فکر درآمد بیفتد و یک معلم شود. این کار اینقدر وقتش را گرفت که در تمام این سال‌ها فکر نویسندگی به سرش نیفتاد. ولی خب حالا وقتش را داشت. شروع کرد به نوشتن. خودش را حبس کرد، یک دفتر کامل پر کرد ولی داستانش نیمه تمام ماند. هر چند، خودش می‌دانست این داستان نیمه تمام‌ می‌ماند. ولی با خودش فکر می‌کرد که این کار، هر چند بی‌فایده، رنجی‌ست که معنایی دارد. چیزی که شاید انجامش بدهد و وقتی به عقب نگاه کند، بگوید همه چیز به خوبی تمام شد.یک روز وقتی صبح شد دیگر از خواب بیدار نشد.‌ پسرش برگشت و کار‌های تشییع جنازه‌اش را انجام داد. وقتی آن دفتر را نیمه باز، در حالی که سمعکش کنارش بود، در اتاق مادرش پیدا کرد، در صفحه‌ی آخر فقط چند خط دید. «خدایا در تمام عمر صدایت کردم. کمک خواستم. شکایت کردم. که چرا من؟ چرا همیشه من؟ ولی جوابت را نشنیدم. فکر می‌کردم من را رها کردی. اما حالا می‌فهمم. من در تمام مدت گوش‌هایم را گرفته بودم.»انیمه‌ی a silent voice پ‌ن: این داستان تلفیقی از واقعیت و خیاله. داستان تا قبل از دانشگاه واقعیته و باقیش تا زمان مرگ فقط تخیلات خودمه. گرفتن گوش‌ها، هندزفری و مای کمیکال رومنس و قضیه‌ی فرهنگیان و اینا واقعیه ولی خب نتونستم همش رو از روی واقعیت بنویسم. حس کردم بی‌مزه می‌شه. واقعا تشخیص دادن که کم‌شنوایی دارم اونم‌ توی هیجده سالگی. ولی خب هنوز کارم به سمعک نرسیده. پ.ن۲: من یه عادتی دارم که مثل انگل هر کتابی رو که می‌خونم و توش غرق می‌شم، ازش تقلید می‌کنم و می‌نویسم. مثلا این رو با خوندن کتاب «دیگر انسان نیست» نوشتم. این داستان هم که کل‌ زندگی رو اینقدر سریع و روزنامه‌وار رد کرد، یه تقلید ناشیانه از کتاب «صدسال تنهایی» بود. پ.ن۳: انیمه‌ی صدای خاموش انیمه‌ی مورد علاقمه. همیشه فکر می‌کردم من مثل شخصیت اصلی‌ام به خاطر حس همیشگی عذاب وجدان، ولی حالا فکر می‌کنم من یه ترکیبی از اون دوتام.‌پ‌.ن۴: مرسی که تا اینجا خوندین. </description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 16:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور فیلم خاطرات قتل، کلیشه‌های سبک جنایی را می‌شکند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%AA%D9%84-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AF-evfd8q3xx8hm</link>
                <description>یادم می‌آید وقتی که چهارده سالم بود و برای اولین بار به اینترنت دسترسی پیدا کردم و خواستم یک فیلم ببینم، فیلم‌های زیادی نمی‌شناختم. برای همین رفتم سراغ فهرست فیلم‌های اسکار و فیلم انگل را دیدم. فیلمی تحسین‌شده از بونگ جون‌هو.  در همان دوران نوجوانی برایم جالب بود اما دنبال باقی فیلم‌های بونگ جون‌هو نرفتم. فیلم خاطرات قتل برایم حوصله‌سربر به نظر می‌آمد و خوشحالم که آن‌موقع این فیلم را تماشا نکردم. شاید این فیلم از فهم من در آن زمان خارج بود.خودت رو به پلیس معرفی کن وگرنه از درون می‌پوسی و می‌میری!شاید دفعه‌ی اول که این فیلم را دیدم، فقط مبهوت شده بودم. با آن چیزی که تصور داشتم خیلی متفاوت بود. این فیلم با اسم خاطرات قتل یا memories of murder، چیزی است که مشخصا در ژانر جنایی جای می‌گیرد اما کلیشه‌های این ژانر را می‌شکند. در حالی که شخصیت اصلی با ادعاهای بزرگ شروع می‌کند و ما منتظریم با یک کارآگاه با هوش شرلوک هلمز مواجه شویم، می‌فهمیم که ما در یک داستان در یک روستای دورافتاده در کره‌‌ی جنوبی گیر افتاده‌ایم و عملا چنین چیزی خیلی دور از انتظار است. در حالی که ما با فیلمی مواجهیم که خیلی واقع‌گراست. چرا خاطرات قتل؟ این داستان در مورد پرونده‌های واقعی اولین قتل‌های سریالی‌ای کره است. شاید خود بونگ جون‌هو در نوجوانی‌اش با علاقه اخبار این جریانات را دنبال می‌کرده‌ و حالا به عنوان یک شخص بزرگسال و یک هنرمند، برداشت شخصی‌اش را از این جریانات بیان می‌کند. دست گذاشتن روی یک پرونده‌ی جنایی واقعی دست آدم را برای تبدیل کردن شخصیت‌های داستان به ابرقهرمان‌های راه عدالت می‌بندد. چرا باید بونگ جون‌هو چنین داستانی را برای فیلمش انتخاب کند؟هشدار اسپویل شدید:)داستان جنایی‌ای که هیچ وقت حل نشده است چه جذابیتی ممکن است داشته باشد؟ قطعا تمرکز این داستان به جای جنایتکار داستان که هیچ وقت شناخته نشد، باید روی کارآگاه‌ها باشد. شاید به همین دلیل است که این فیلم را به فیلم هفت دیوید فینچر تشبیه می‌کنند. فیلمی که بعد از کلی کش و قوس، نشان می‌دهد که سوژه‌ی اصلی کارآگاه داستان است و نه جانی. ولی این فیلم من را بیشتر یاد فیلم جزیره‌ی شاتر اسکورسیزی انداخت. (پ‌ن: نمی‌خوام فیلم جزیره‌ی شاتر رو اسپویل کنم. پس هیچ توضیحی توی شباهت این دوتا نمی‌دم. جزیره‌ی شاتر واقعا فیلمیه که با اسپویل شدن حیف می‌شه.)برای فیلم هفت دیوید فینچر، این پست رو پیشنهاد می‌کنم بخونین: https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-seven-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%88-wclknpoj5fio این فیلم به طرز وحشتناکی واقع‌گراست. حتی لحظاتی که باید خنده دار باشند، مضحک و احمقانه به نظر می‌رسند. کارآگاه‌هایی که با لگد توی صورت بقیه می‌پرند. اشتباهات مضحک. به حساب آوردن نداشتن موی زائد در ناحیه تناسلی به عنوان مدرک برای قاتل. همه چیز احمقانه‌ است اما ما آن را از زاویه‌ای می‌بینیم، که اصلا خنده دار نیست. کل تلاش این فیلم را می‌توان در این خلاصه کرد که، این فیلم دارد سعی می‌کند این را بگوید که جانی‌ها از بستر جامعه‌ی خودمان برمی‌خیزند. هر کسی در شرایط سخت، می‌تواند آن روی گناهکارش را نشان جامعه بدهد! و این را با گناهکار نشان دادن کسانی شروع می‌کند که باید ناجی عدالت باشند. کارآگاه‌ها!کارآگاه پارکوقتی که در اوج داستان کارآگاه پارک (شخصیت اصلی) و کارآگاه سو (کارآگاه سئولی) بالاخره سر عقل می‌آیند و متوجه می‌شوند کوانگ‌هو (همان مظنون اول که از لحاظ ذهنی مشکل داشت) شاهد قتل بوده و دنبال شواهد واقعی می‌روند، باز هم تراژدی رقم می‌خورد و همه چیز سر به مهر باقی می‌ماند. کوانگ‌هو که شاهدی بی‌گناه و معصوم‌ترین شخصیت فیلم‌ ماست، در نهایت به دلیل ترس از یادآوری خاطرات قدیمی، هوش و حواس خود را از دست می‌دهد و روی ریل قطار، درست در مقابل چشم‌های کارآگاه پارک، جانش را از دست می‌دهد.*دوربین‌ روی دست‌های خونین کارآگاه پارک متمرکز می‌شود.*این پلان می‌توانست از هر جای دیگر فیلم‌برداری شود. می‌توانست خون کوانگ‌هو را روی ریل قطار نشان بدهد که نشان بدهد شخصی بی‌گناه در اثر جنایت پیچیده‌ی یک روانی باهوش به چنگال مرگ کشیده می‌شود؛ او را یک موجود وحشتناک فراانسانی جلوه بدهد که هیچ انسانی نمی‌تواند از پس او بربیاید یا هر چیز دیگر، اما کارگردان این قصد را ندارد. او دقیقا قصد دارد بالعکس این مفهوم را به ما برساند و برای همین هم تصمیم گرفته روی دست بازرس تمرکز کند. دست‌های خونین او. یک استعاره‌ی قدیمی و بسیار پرتکرار که شاید از زمان شکسپیر و نمایشنامه‌ی مکبث شروع شده‌ باشد. جایی که مکبث دچار قتل شده و هر چه دست‌هایش را می‌شوید خون از دستانش پاک نمی‌شوند. دست‌های خونین نشان‌دهنده‌ی گناه‌اند. کارگردان دارد ذهن ما را نسبت به تمام شخصیت‌های داستان مسموم می‌کند. درست است که کارآگاه پارک خودش کوانگ‌هو را با نیت قبلی و با دستان خودش نکشته‌ است، اما خودمان هم می‌دانیم که او چندان هم بی‌گناه نیست. او هر انسانی را با کمترین شواهد بازداشت می‌کند و آن‌قدر کتکش می‌زند تا به جرم نکرده‌اش اعتراف کند. او به چشم‌های به قول خودش «جادویی»اش و با تکیه بر غریزه‌، دیگران را محکوم می‌کند و هر بار هم اشتباه می‌کند. تنها باری که درست حدس زد، موقعی بود که مرد را از رنگ لباس زیرش تشخیص داد اما آن را طوری جلوه‌ داد انگار که با قدرت جادویی‌اش آن را حدس زده‌ است!در یکی از صحنه‌های اول داستان که کارآگاه پارک می‌گوید چشمان جادویی دارد، سربازرس دونفر را نشان می‌دهد و می‌گوید یکیشان به یک زن تجاوز کرده و آن یکی برادر قربانی است و از کارآگاه می‌خواهد تشخیص بدهد جنایتکار کدام یکی از آن‌هاست. اما درست در اوج تعلیق و قبل از اینکه کارآگاه حدس خودش را بیان کند صحنه کات می‌خورد. ما منتظر بودیم که کارآگاه درست حدس بزند که شگفت‌زده شویم و یا اشتباه حدس بزند که داستان مایه‌ی کمدی داشته باشد. اما در نهایت هیچ‌ کدام از آن‌ها اتفاق نمی‌افتد. چون در واقع این سکانس برای کارآگاه نیست، برای ماست!همانطور که داستان در نهایت پایان باز می‌ماند، جنایتکار در این سکانس هم مشخص نمی‌شود. ما سعی می‌کنیم جنایتکار را از روی چهره‌اش تشخیص بدهیم. این صحنه تلنگری به ماست. مایی که شبیه کاراگاه احمقانه فکر می‌کنیم. جنایتکارها شاخ و دم ندارند، آن‌ها‌ کسانی هستند در بین جامعه و از جنس خود ما. یکی از سکانس‌هایی که باز هم برای من مخاطب است، صحنه‌ای است که زن شخصیت اصلی، در حال گذر از یک راه تاریک است و قاتل ما برای او کمین کرده است؛ اما در لحظه‌ی آخر یک دختر دانش‌آموز از آنجا می‌گذرد و قاتل او را به جای زن کارآگاه پارک به عنوان قربانی انتخاب می‌کند و ما خوشحال می‌شویم!ما هم فرقی با قاتل نداریم!کارآگاه سو شاید تنها نقطه‌ی سفید اوایل داستان باشد. کسی که با اتکا به عقل سلیم و تجربه جلو می‌رود. اما در ادامه‌ی داستان او هم رو به تباهی می‌رود. او در صحنه‌ی آخر سعی می‌کند شخصی بی‌گناه را بکشد!‌ و نشانه‌های زوال او از همان اواسط داستان پدیدار می‌شود.در همان صحنه‌ی تجاوز، وقتی که آن دختر دانش‌آموز که قربانی تجاوز است، دست و پایش بسته شده و سرش را بالا می‌آورد تا قاتل را ببیند (ما آن لحظه اطمینان می‌کنیم که مرگ او حتمی است. اگر کسی چهره‌ی قاتل را ببیند، زنده نمی‌ماند!) و ما منتظریم که بالاخره در اوج داستان چهره‌ی قاتل را ببینیم، پلان با حفظ نقطه‌ی تمرکز به چهره‌ی کارآگاه سو کات می‌خورد.ما در این نقطه مطمئنیم که بازرس سو قاتل نیست. ولی وقتی منتظر چهره‌ی قاتل هستیم و او را می‌بینیم، ناخودآگاهمان او را به عنوان گناهکار در نظر می‌گیرد. کاری که بونگ جون‌هو آرام آرام با ذهن‌های همه‌ی ما انجام می‌دهد.او شواهد را علیه پارک یون‌گو می‌بیند و شخصیت او را شبیه یک جانی تلقی می‌کند. او با ویژگی‌های قاتل داستان ما مطابقت دارد. دست‌های ظریفی دارد و هر بار موقع وقوع قتل‌ها یک آهنگ مشخص را از رادیو گوش می‌کند. اما این‌ها مدارک محکمی برای محکوم کردن او نیستند. اما بازرس سو وقتی شخصیت او را می‌بیند در موردش مطمئن می‌شود و دیگر به کافی نبودن مدارک توجهی نمی‌کند. چون او در مورد قتل‌ها خونسرد است و اضطراب نمی‌گیرد حتی وقتی که مورد تهاجم چند نفر همزمان قرار می‌گیرد و همچنین او تنها زندگی می‌کند. تیپیکال قاتل‌های زنجیره‌ای نابغه!او در حدی به این تشخیص خودش بر اساس ظاهر پارک یون‌گو غره می‌شود و مرگ آن دختر دانش‌آموز به احساساتش فشار می‌آورد که حتی وقتی جواب آزمایش دی ان ای اسپرم به دستش می‌رسد، آن را اشتباه می‌پندارد و حتی سعی می‌کند خودش عدالت را به اجرا درآورد.حتی یک استعاره‌ی کوچک و بامزه برای بازرس سو وجود دارد. وقتی او عکس پارک یون‌گو را به کوانگ‌هو که شاهد قتل‌ها بوده نشان می‌دهد و اصرار می‌کند که از او اعتراف بگیرد تا بتواند پارک یون‌گو را محکوم کند، دستانش روی عکس روی دهان پارک یون‌گو را پوشانده‌اند. انگار بازرس سو هر طور که شده می‌خواهد صدای او را خفه کند و او را به جای قاتل جا بزند!در وقتی از داستان که احتمال قتل به بالا‌ترین حد خودش می‌رسد، زاویه‌ی دوربین نسبت به دید کارآگاه سو  بالاتر قرار می‌گیرد. نشانه‌ای از آن که او درمانده است. این باعث می‌شود تا او حتی بخواهد پارک یون‌گو را که اثبات شده گناهکار نیست، به قتل برساند.-اون به طور غریزی دیوونه‌ست.-راستش تویی که بیشتر شبیه دیوونه‌هایی!بازرس جو که احتمالا یکی از احمق‌ترین شخصیت‌های این داستان است و هر کسی را که مظنون به قتل می‌بیند با کتک وادار به اعتراف می‌کند. او توسط کوانگ‌هو که نماد معصومیت در دنیای فاسد است ضربه می‌خورد و در نهایت پایش را از دست می‌دهد. این داستان به بسیاری از ناملایمت‌های دیگر دنیای کره تلنگر می‌زند. در دنیایی که کی‌دراما ها و گروه‌های کی‌پاپ کره‌ را مدینه‌ی فاضله‌ جلوه می‌دهند، بونگ جون‌هو یک دنیای سیاه و مسخره را نشان ما می‌دهد که در آن کره‌ای ها تکنولوژی لازم برای کشف جرم را ندارند، سرباز‌هایی که باید از مردم محافظت کنند برای سرکوب شورش‌ها اعزام شده‌اند و کارآگاه‌ها با کوچک‌ترین مدارک مظنون‌هایشان را مجرم اعلام می‌کنند و لگدی حواله‌ی صورتشان می‌کنند. همه چیز مثل یک شوخی مسخره‌ است.شاید مهم‌ترین دلیلی که این فیلم ماندگار شد، پایان‌بندی آن بود. وقتی که کارآگاه پارک دیگر از شغل کارآگاهی دست کشیده و در یک حرکت نوستالژی‌طور (!) برمی‌گردد تا محل قتل را بررسی کند، در یک حرکت دراماتیک همه‌چیز دوباره به نقطه‌ی اول باز می‌گردد. او در آنجا یک دختر را می‌بیند که به او می‌گوید کسی قبلا اینجا آمده و گفته کاری در اینجا انجام داده که می‌خواهد دوباره محلش را ببیند. وقتی از او می‌پرسد که او چطور چهره‌ای داشت، صرفا این کلمه را می‌شنود :«عادی!». او می‌فهمد که تمام مدت در اشتباه بوده. قاتل هم یک فرد مثل خودشان است. در حالی که کارآگاه‌ها دنبال شخصی با ویژگی‌های مشخص و غیرانسانی برای یک قاتل زنجیره‌ای بودند؛ اشتباهی مهلک که به مرگ چندین انسان دیگر منجر شد.در آخر فیلم یک حرکت جسورانه وجود داشت که ممکن بود خیلی مورد استقبال قرار نگیرد. نگاه مستقیم بازیگر به دوربین. معمولا کارگردان‌ها حواسشان را جمع می‌کنند که حتی وقتی دارند از توده‌ی مردم فیلمبرداری می‌کنند کسی به دوربین خیره نشود چون به بیننده یادآوری می‌کند که این‌ها فیلم است و حس واقعیت فیلم را از آن می‌گیرد. (البته یکسری استثنائاتی وجود دارد که به آن تکنیک می‌گویند شکستن دیوار چهارم. وودی آلن زیاد از این تکنیک استفاده می‌کرد.)اما در این فیلم، این نگاه آخر بازیگر به ما تیر آخر فیلم است. (باید اعتراف کنم خودم وقتی این نگاه را دیدم ترسیدم.) انگار به ما طعنه زده می‌شود. مایی که تمام مدت نشسته‌ایم و همه چیز را تماشا و قضاوت می‌کنیم و کارآگاه‌ها را احمق‌ می‌پنداریم. ناگهان انگار حس می‌کنیم که درست مثل کارآگاه‌های این فیلم، ما هم گناهکاریم.پایان اسپویلپ.ن: این فیلم رفت توی مورد علاقه‌هام، کنار جزیره‌ی شاتر و پرستیژ و فیلم سون دیوید فینچر:) عاشق داستانایی‌ام که تهش مشخص می‌شه گناهکار یه کس دیگه‌ست و توی یه طرف اشتباه دنبالش می‌گردی.پست‌ پیشنهادی‌ در مورد این فیلم که خوندم: https://virgool.io/@hosseinkshvrz/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-memories-of-murder-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B3-r1bwht1gxcdw مرسی که تا اینجا خوندین.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 00:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی ما به رژه‌ی سیاه خواهیم پیوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/we-will-join-the-black-parade-tp3wprqylwiw</link>
                <description>وقتی یکی از دوستانم این آلبوم را به من معرفی کرد، هرگز تصورش را نمی‌کردم که بشود از یک بند قدیمی‌ای که سال‌ها پیش از هم پاشیده،‌ چنین چیزی از آب در بیاید که هجده سال مخاطبان را به دنبال خودش بکشاند. آلبومی که سال ۲۰۰۶ منتشر شده ولی هنوز هم زنده و پویاست. شاید دیگر جامعه‌ی ایمو مثل دهه‌ی 2000 یک موج غالب نباشد، اما سوژه‌ی این موسیقی‌ها، که در مورد مرگ‌اند، هنوز هم حل نشده باقی مانده‌اند. هنوز هم مردم می‌میرند، هنوز هم این اتفاق دردناک است و روبرو شدن با آن انسان‌ها را وحشتزده می‌کند. قضیه‌ی این آلبوم درست مثل فیلم it&#x27;s a wonderful life است که دست گذاشته بود روی موضوع خودکشی. تا الآن که این پست را می‌نویسم ۷۷ سال از اکران این فیلم گذشته اما هنوز هم سوژه‌ی این فیلم تر و تازه باقی مانده‌ است. چون‌ با وجود انبوه تغییرات در نحوه‌ی زندگی بشر، هنوز هم آدم‌ها خودکشی می‌کنند. هر چقدر هم علم پیشرفت کند بعضی مسائل انسان‌ تا ابد باقی می‌مانند.کاور آلبوم the black parade این متن، معرفی و بازبینی آلبوم the black parade از بند my chemical romance است! این آلبوم از زبان کاراکتری روایت می‌شود به اسم «the patient» یا «بیمار». البته بعضی از قطعه‌های این آلبوم سوژه‌های مبهمی دارند که بعضی از منتقدان و طرفداران آن‌ها را به مسائل شخصی جرارد وی، خواننده‌ی بند، ارتباط می‌دهند. اما به طور کلی این آلبوم در مورد داستان یک پسر نوجوان است که مبتلا به سرطان شده و بعد از مدت زیادی شیمی‌درمانی، متوجه می‌شود سرطانش مقاوم به درمان است و شن زیادی در ساعت شنی عمرش باقی نمانده‌. این آلبوم داستانش را از زمان متوجه شدن این حقیقت و پذیرش آن تا مرگ و زندگی پس از مرگ این پسر روایت می‌کند.قطعه‌های این آلبوم:The endDeadThis is how I disappearThe sharpest livesWelcome to the black parade I Don&#x27;t Love YouHouse of wolvesCancerMamaSleepTeenagersDisenchanted Famous last wordsBloodگروه مای کمیکال رومنسبه طور کلی، آوردن یک پی‌رنگ واضح در یک آلبوم موسیقی ریسک بزرگی است؛ چون امکان‌ دارد مخاطبان را با خود همراه نکند. مخاطب‌ها اکثرا به دنبال پیدا کردن احساسات و خاطرات خودشان در آهنگ‌ها می‌گردند و هر چقدر سوژه کلی‌تر و استعاری‌تر، امکان همدردی با آن بیشتر! ما نمی‌توانیم با کسی که حالا از دیدن سنترال پارک نیویورک نفرت دارد، چون خاطرات معشوقش را یادآوری می‌کند به گریه بیفتیم، در حالی که مثلا ناراحتیم چون به خاطر نقل مکان به شهری دیگر از یکی از عزیزانمان جدا افتاده‌ایم. اکثر خواننده‌ها از تجربیات شخصی خودشان به عنوان سوژه‌ی کارهایشان استفاده می‌کنند و می‌توان ردپای رابطه‌ها و اتفاقات زندگی‌شان را در آهنگ‌هایشان پیدا کرد. مثل آهنگ in the stars بنسون بون که در مورد مرگ مادربزرگش است. یا آهنگ 6.18.18 بیلی آیلیش که در مورد مرگ xxxtentacion است. البته آوردن داستان‌های تخیلی در آلبوم‌های موسیقی هم چیز چندان غیرمعمولی نیست. آلبوم folklore تیلور سوئیفت هم چنین داستانی دارد که یک رابطه عاشقانه را توصیف می‌کند که با وارد شدن شخص سومی همه چیز بهم می‌ریزد. پینک فلوید هم آلبوم‌هایی به این شکل دارد. این مدل داستان‌سرایی در موسیقی راک سابقه‌ی طولانی‌تری دارد تا سایر ژانر‌ها.برگردیم‌ به موضوع اصلی. در این آلبوم، گاهی اوقات متن آهنگ‌ها تا حد زیادی به ادبیات داستانی نزدیک می‌شود. مای کمیکال رومنس برای توصیف‌ خیلی از موضوعات به جای اشاره مستقیم و درددل کردن با مخاطب آهنگ، به تصویرسازی متوسل می‌شود. مثلا قطعه‌ی «cancer» که مشخصا وصیت‌نامه‌‌ی کاراکتر اصلی داستان است، با جمله‌ی «اگه می‌شه یه لیوان آب بهم بده، لبام خشک شده» شروع می‌شود.  https://www.namasha.com/v/1U45vxXV/%D9%85%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84_%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%B3_Cancer Turn awayif you could get me a drink, of water &#x27;cause my lips are chapped and fadedاین جمله می‌تواند دو معنی داشته باشد. یکی از آن‌ها احتمالا به کم‌آبی بدن «بیمار» بر اثر داروها و شیمی‌درمانی مربوط می‌شود. از آنجایی که بدنش ضعیف شده، خودش حتی نمی‌تواند بلند شود و لیوان را بردارد و از کس دیگری می‌خواهد این کار را برایش بکند. یک تصویرسازی ساده از وضعیت دشوار کاراکتر داستان. از طرف دیگر، مخاطب منتظر یک حرف مهم می‌ماند. چون مردم وقتی لب‌هایشان را تر می‌کنند که قرار است سخنرانی کنند یا حرف مهمی بزنند. پس شخصیت اصلی می‌خواهد چیز مهمی بگوید که بابت گفتنش اضطراب دارد. شاید هم به همین دلیل است که نمی‌تواند بلند شود و خودش لیوان آبش را بردارد. یک جمله‌ی ساده‌ی بدون اطناب و زیاده‌گویی، به طور ناخودآگاه تمام معانی لازم را به ذهن مخاطب می‌رساند. معانی اضطراب، ترس، ناامیدی و ناتوانی شخصیت اصلی.بعد از آن جمله‌ی بعدی آشکار می‌کند که قصد شخصیت اصلی چیست.Call my aunt MarieHelp her gather all my thingsAnd bury me in all my favorite colorsبه خاله‌ام/عمه‌ام ماری زنگ بزن، کمک کن وسایلم را جمع کنه و با رنگ مورد علاقه‌ام دفنم کن.مشخصا این وصیت‌نامه‌ی کاراکتر اصلی است. می‌گوید که وسایلم را جمع کنید. خودش اگر این کار را بکند چنین به نظر می‌آید که می‌خواهد به یک سفر برود. باید دیگران این کار را برایش انجام دهند. مثل کسی که مدت زیادی‌ست که مرده و باید وسایلش دور ریخته شوند. این طور به نظر می‌آید که شخصیت اصلی از مدت‌ها پیش مرگ خودش را پذیرفته‌ است. اما با چند جمله‌ی بعد مشخص می‌شود که این شخصیت صرفا سعی می‌کند خودش را قوی نشان بدهد. اما از ترک کردن همه چیز، هراس دارد. I will not kiss you&#x27;cause the hardest part of it, is leaving youنمی‌بوسمت، چون سختترین قسمت این (اتفاق)، ترک کردن توئه.او نمی‌خواهد در روز‌های آخر گریه کند. مورد ترحم واقع شدن چیزی است که این شخصیت ما را منزجر می‌کند. همانطور که در آهنگ disenchanted در مقابل ترحم دیگران گفت که شما آهنگ‌های غمگینی هستین که چیزی برای گفتن ندارین!تراژدی اصلی این آلبوم، در آهنگ‌ welcome to the black parade رقم می‌خورد. سوژه‌ی اصلی این آهنگ و اصلا اسم این آلبوم، رژه‌ی سیاه، در این آهنگ بیشتر توضیح داده می‌شود. این آهنگ با مرور خاطرات شخصیت اصلی آغاز می‌شود، رویاهای کودکی را مرور می‌کند، از آن‌ها دست می‌کشد و بعد گریزی می‌زند به بخش خداحافظی، خداحافظی اطرافیان با شخصیت اصلی برای آخرین بار.  https://www.aparat.com/v/d5IiF  در موزیک ویدیوی این آهنگ، به طرز واضحی این رژه‌ی سیاه، به مرگ مربوط است. راهپیمایی ارواح مردگان. یکی از دلایلی که کاراکتر اصلی در لحظات آخر یاد پدرش می‌افتد، این است که پدرش سال‌ها پیش مرده و حالا نیست که با او خداحافظی کند. حالا به سمت زندگی پس از مرگ می‌رود که به او ملحق شود. البته به طور مستقیم به مرگ پدرش اشاره نشده، اما این واقعیت از متن آهنگ قابل استنباط است. (He said)&quot;Because one day, I&#x27;ll leave you a phantomTo lead you in the summerTo join the black parade&quot;(پدرم گفت) یک روز برای تو روحی باقی می‌ذارم که تو رو توی تابستون هدایت کنه، برای ملحق شدن به رژه‌ی سیاه.اصولا سبک ایمو و گوتیک به ارواح و زندگی پس از مرگ به طرز ناگسستنی‌ای گره خورده است. ظاهرا یکی از اصول اولیه ایمو ها «تمایل به مرگ و آماده بودن برای آن» است. البته این یکی از دلایلی بود که جرارد وِی، خواننده‌ی گروه، زد زیر همه چیز و جامعه ایمو را مزخرف خطاب کرد و منکر هر گونه شباهتی با گروه‌های ایمو‌ شد. ولی خب واقعا نمی‌توان این شباهت را انکار کرد. این گونه خرده‌فرهنگ‌ها به ارواح و زندگی پس از مرگ علاقه دارند. این برایتان جالب‌تر هم خواهد شد وقتی که بدانید طراح لباس این موزیک ویدیو کالین اتوود است؛ طراح لباسی که برای همکاری‌هایش با تیم برتون شهرت دارد. کالین اتوود طراح لباس «عروس مرده» نبوده ولی برای نوع نگاه این خرده فرهنگ‌های ایمو و گوتیک، از نگاه تیم برتون که یکی از بهترین نماینده‌های سبک‌ گوتیک در زمان معاصر است، بهتر است نگاهی به «عروس مرده» بیندازید. انیمیشنی که در آن مرده‌ها از زنده‌ها زنده‌ترند!(برای خوندن یه سری چیزای بی‌ربط به تیم برتون هم می‌تونین به این پست من یه نگاه بندازین؛)) https://virgool.io/@Asitaku/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81-%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-fmewrh51zyfs بعد از این که شخصیت اصلی از قهرمان بودن که رویای بچگی‌اش بوده دست می‌کشد و می‌گوید من فقط یک انسانم و نه یک قهرمان، اطرافیانش با او خداحافظی می‌کنند.We&#x27;ll carry on, we&#x27;ll carry onAnd though you&#x27;re dead and gone, believe meYour memory will carry onما ادامه می‌دیم، با این که تو مردی و رفتی، باورم کن، خاطره‌ات ادامه می‌ده.تراژدی اصلی اینجاست که همه زندگی‌شان را ادامه می‌دهند. هیچ کس قرار نیست در مرگ او را همراهی کند. تنها دلخوشی‌ای که می‌تواند داشته باشد این است که خاطراتش زنده خواهد ماند! البته، به جای continue یا move on، از carry on استفاده می‌شود. انگار ادامه دادنشان بدون شخصیت داستان ما، عبور‌ کردن از همه چیز نیست؛ این ادامه دادن، یک بار است بر دوش آن‌ها.در جای جای آهنگ‌های این آلبوم می‌توان بوی الکل بیمارستان را حس کرد. موزیک ویدیو welcome to the black parade با نمای بازیگر در تخت بیمارستان آغاز می‌شود، آهنگ the end با صدای بوق دستگاه تشخیص ضربان قلب شروع می‌شود، بعضی آهنگ‌ها مثل blood به دکتر و پرستار و روند درمان اشاره مستقیم دارند. اما در بعضی از آهنگ‌ها هم مثل Disenchanted اشاره غیرمستقیم و زیرپوستی‌ای به وضعیت بیماری شخصیت اصلی می‌شود که در نگاه اول به چشم نمی‌آید. https://www.aparat.com/v/8F0Ui We laughed so hard it would stingما خیلی خندیدیم به قدری که (شکممون) تیر می‌کشید.چیزی که به چشم می‌آید استفاده از کلمه sting است. معمولا در چنین موقعیت‌هایی برای نشان دادن درد از کلمه hurt استفاده می‌شود. ساده‌لوحی است که استفاده از این کلمه را صرفا به دلیل قافیه بدانیم. (البته شاید هم واقعا کاربرد این کلمه ناخودآگاه بوده ولی به هر حال خوب به زمینه نشسته.) کلمه‌ی sting به معنی نیش زدن یا تیر کشیدن (دردی مثل فرو رفتن سوزن در بدن) است. این شما را یاد چیزی می‌اندازد، نه؟ درد تزریق.در آهنگ blood با زبان طعنه‌آمیزی تلاش‌های مذبوحانه‌ی دیگران را برای خوشحال کردنش روایت می‌کند؛ در حالی که او در بستر مرگ است. مثلا می‌گوید &quot;a celebrated man amongst the gurneys&quot;. یک آدم مشهور را برای خوشحال کردن او به بالینش آورده‌اند و او حتی اسمش را هم به میان نمی‌آورد و او را اینگونه توصیف می‌کند:«یک سلبریتی بین تخت‌های بیمارستان». طوری این کلمات را پشت سر هم می‌آورد که انگار آن‌ها را هم‌ارزش هم می‌داند. البته بهتر است نگویم &quot;انگار&quot;، او واقعا آن‌ها را هم‌ارزش هم می‌داند! وقتی که قرار است بمیری، یک مرد مشهور با یک میز آنقدر‌ها هم تفاوت چشمگیری ندارد.آلبوم‌ the black parade یک اپرای راک به یاد ماندنی‌ست که با گذشت زمان قدیمی نمی‌شود. شاید یک روز شانس به بشریت روی بیاورد و علم آنقدر پیشرفت کند که یک روش درمان قطعی برای سرطان پیدا شود، بدون عوارض جانبی و ریختن مو و این چیز‌ها، و ما با شنیدن این آهنگ‌ها صرفا برای بداقبالی کاراکتر غصه بخوریم که در زمان بدی به دنیا آمده بوده که مجبور بوده چنین چیزی را از سر بگذراند و برای چنین چیزی بمیرد. البته باز‌ هم، این داستان توانایی خلق موقعیت‌ها و افکار جدید را دارد. به هر حال مرگ چیزی نیست که بشر بتواند از دستش به این راحتی خلاص شود. همه خواهیم مرد. همه‌ در نهایت به رژه‌ی سیاه خواهیم پیوست!عکس تزئینی... (بخشی از کتاب هر دو درنهایت می‌میرند)پ.ن: اول خواستم با زبون گفتاری و خودمونی‌تر بنویسم، ولی حس کردم دستم رو برای توصیف درست حسابی متن آهنگا می‌بنده.پ.ن۲: اخیرا یه کتاب خوندم در مورد نحوه نقد آثار ادبی. شاید تاثیر جوگیری اون کتاب بود که تصادفا با علاقه‌ی وسواس‌گونه‌ی من با این آلبوم همزمان شد و نتیجه‌ش شد مطلبی که می‌بینید. پ.ن۳: زبان انگلیسی من متاسفانه خیلی خوب نیست و صرفا از همونجاهایی که بلد بودم و متوجه زیبایی متن شدم نوشتم. شاید در آینده چند تا پاراگراف به این متن اضافه کنم. سعی کردم از اون چیزای ساده‌ای که همه می‌فهمن یه سری ظرافتای کوچولو رو مشخص کنم که شاید بهتون کمک کنه بیشتر از شنیدن این آهنگا لذت ببرین. ولی صادقانه باید بگم حتی ایده‌ی کلی بعضی از آهنگای این آلبوم رو نمی‌دونم. انگار عامدانه توی ابهام نگه داشته شدن.پ.ن۴: آهنگ cancer واقعا اولین آهنگی بود که باهاش گریه کردم:(پ.ن۵: یاد اون میم‌هایی میفتم‌ که می‌گفتن وقتی مولانا می‌گه سلام و دبیر ادبیات نیم ساعت توضیح می‌ده که معنیش عشق به خداست. من هم دو پاراگراف توضیح برای این نوشتم که توی یک آهنگ گفته «یه لیوان آب بده دستم». :)) پ.ن۶: بسه دیگه. برین خونه‌هاتون. </description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 06:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمساز مولف کیه؟ توضیح به زبان ساده و خودمونی!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81-%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-fmewrh51zyfs</link>
                <description>شاید یک روز دلتون بخواد که توی تعطیلات آخر هفته‌تون یه فیلم ببینین که خستگی این هفته‌تون در بره. ولی شما فیلمباز نیستین و جز چندتا فیلم کمدی چیزی ندیدین. پس می‌رین و سرچ‌ می‌کنین و تصمیم بگیرین یک فیلم از یک کارگردان معروف ببینین. یه چیزی مثل پالپ فیکشن. ولی در نهایت خوشتون نمیاد چون با معیار‌های شما جور درنمیاد. ولی چرا پس اینقدر معروفه؟واکنش شما نسبت به فیلم مذکور:)شاید اولش براتون عجیب باشه. بعضی فیلما شاید مورد علاقه‌ی مردم نباشن ولی فیلمباز‌ها و منتقدا خودشون رو براشون قیمه قیمه می‌کنن. چرا این اتفاق میفته؟ خب باید بگم بعضی از این فیلما می‌رن‌ تو دسته‌ی سینمای مولف. (با فیلم کالت فرق داره.‌ حالا توضیح می‌دیم کالت هم چیه.) حالا اصلا سینمای مولف چیه؟ این یک توضیح جامع حساب می‌شه:مولف: کارگردانی که نفوذ شخصی و کنترل هنری‌اش بر فیلم‌هایش آنقدر عظیم و پررنگ است که می‌توانیم او را مولف آن آثار به حساب آوریم و مجموعه فیلم‌هایش را در کنار هم، کلیت واجد مضمون‌ها یا تکنیک‌های مشترک در نظر بگیریم که سبک یا دیدگاهی فردی را به نمایش می‌گذارند.«درک تئوری فیلم» جلد دوم- روث داوتی و کریستین اترینگتون رایتیک سوال ساده می‌خوام بپرسم، به نظر شما فیلم مال کیه؟ هر کی نظری داره و دلایل خودش رو هم داره. ولی خب تئوری مولف کارگردان رو آفریننده‌ی فیلم‌ می‌دونه.  به تئوری مولف بابت اینکه فقط کارگردان رو مولف یک فیلم می‌دونه، در حالی که فیلم یک کار گروهی خیلی بزرگه، اعتراضات زیادی شده. مخصوصا از طرف فیلمنامه‌نویس‌ها. ولی خب به هر حال، احتمالا شما هم دیده باشین فیلم‌هایی که صرفا به خاطر کارگردانشون معروفن. به احتمال زیاد اون فیلم‌ها هم می‌رن‌ توی قالب سینمای مولف. کارگردان‌هایی مثل تارکوفسکی، تیم برتون، آلفرد هیچکاک یا حتی کریستوفر نولان.یه کلیشه‌ای ازین کارگردانا وجود داره. معمولا اون‌ها رو هنرمند‌های فقیری تصور می‌کنن که با بدبختی فیلم می‌سازن اونم فقط به خاطر دل خودشون! تا یه حدی هم اشتباه نیست. اکثر کارگردان‌های مولف برای تامین بودجه فیلم‌هاشون به مشکل می‌خورن. چون استودیوها خلاقیت اون‌ها رو قبول نمی‌کنن. خیلی از فیلم‌های این کارگردان‌ها اونقدر گیشه‌پسند نبوده. بعضی از کارگردان‌های معروف حتی بعد از شهرت هم فیلم‌هایی ساختن که تبدیل شدن به بمب گیشه؛ مثل فیلم tenet نولان یا psycho آلفرد هیچکاک. (برخلاف چیزی که فکر می‌کنین، بمب گیشه اصلا چیز خوبی نیست. بمب گیشه یعنی فیلم پرخرجی که فروش کمی داشته.)کارگردان‌های مولف معمولا خلاق هستن، و قوانین مرسوم فیلمسازی رو می‌شکنن و قوانین جدید خودشون رو ابداع می‌کنن. احتمالا مهم‌ترین دلیلی که فیلمباز ها به سمتشون جذب می‌شن و عامه مردم نه، همین خلاقیته! خلاقیت باعث می‌شه مردم گیج بشن و فیلم رو متوجه نشن. عامه مردم می‌خوان یه فیلم ببینن که حالشون خوب بشه و براشون مهم نیست که کلیشه‌ای باشه یا نه. ولی فیلمباز‌هایی که کلی فیلم می‌بینن و یکسری سوژه‌ها و داستان‌ها مدام براشون تکرار شده با دیدن خلاقیت به وجد میان!توصیه می‌کنم این رو بخونین: (مال من نیست.)  https://virgool.io/pluscriticism/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D8%AF-v7g7lrz1qo6c برای فهمیدن این که یه کارگردان مولفه یا نه، یه سری معیار نسبی وجود داره که می‌شه باهاشون حدس زد که کارگردان مولفه یا نه.مولف ها روی ساخت فیلمشون کنترل دارن!اکثر کارگردان‌های مولف، تا جایی که می‌تونستن اکثر کارها رو خودشون شخصا انجام می‌دادن و روی روند ساخت فیلم نظارت کامل داشتن. مثل هیچکاک که خودش فیلم‌هاش رو تدوین می‌کرد. خیلیاشون فیلمنامه‌هاشون رو خودشون می‌نوشتن. بعضی‌ها هم با یک تیم مشخص کار می‌کنن. مثلا کریستوفر نولان برای موسیقی فیلمش اکثر اوقات با هانس زیمر کار می‌کنه. تیم برتون با دنی الفمن و قس علی هذا.اون‌ها کار‌های اقتباسی هم می‌سازن، ولی هر جا که لازم باشه دست می‌برن توی داستان!مثل کاری که هایائو میازاکی با قلعه متحرک هاول کرد. پایان داستان و یکسری اتفاقات داستان رو عوض کرد تا به شکل و سبک میازاکی‌طور خودش دربیاد! گاهی اوقات نتیجه کار اون فیلم خیلی خوب در میاد ولی نویسنده‌ای که کتاب منبع اقتباس رو نوشته ازش راضی نیست. چون نتیجه‌ی نهایی اون فیلم زمین تا آسمون با کتابشون فرق داره. مثل «استفن کینگ» بابت فیلم the shining کوبریک، یا «استانیسلاو لم» از فیلم solaris تارکوفسکی. «لم» می‌گفت تارکوفسکی خیلی روی جنبه‌های روانشناختی و فلسفی تمرکز کرده و به جای سولاریس, فیلم جنایت و مکافات رو ساخته! (منبع)اون‌ها خلاقیت به خرج می‌دن!یکی از ویژگی‌های کارگردان‌های مولف خلاقیته. اون‌ها تکنیک‌های مختص به خودشون رو ابداع می‌کنن و بعضی وقت‌ها این تکنیک‌ها فراگیر می‌شن و گاهی اوقات هم مختص به همون کارگردان می‌مونن. برای مثال، «دالی زوم» که به زوم هیچکاکی هم معروفه.زوم‌ هیچکاکی یا Dolly zoom - این برای نمونه‌ست و زوم‌ هیچکاکی برای اولین بار توی فیلم vertigo استفاده شد نه این فیلم:) و akira slide. یکی از سکانس‌های انیمه آکیرا که شاید شبیهش رو زیاد دیده باشیم اما نمی‌دونستیم اولین بار این مدل سکانس کجا استفاده شده!  Akira slideتوصیه می‌کنم در مورد آکیرا این پست رو بخونین: (باز هم مال من نیست:))  https://virgool.io/dobodi/%DA%86%D9%80%DA%AF%D9%80%D9%88%D9%86%D9%80%D9%87-%D8%A2%DA%A9%D9%80%DB%8C%D9%80%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%86%D9%80%DB%8C%D9%80%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D9%86%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%85%D9%80%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%80%D8%AA%D9%80%D8%AD%D9%80%D9%88%D9%91%D9%84-%DA%A9%D9%80%D8%B1%D8%AF-vnz42kuvbyqo کارگردان‌های مولف ویژگی‌های تکرار شونده دارن.یکی از چیز‌هایی که در مورد کارگردان‌های مولف مشترکه، شخصی بودن کارهاشونه. فیلم‌ها و سوژه‌هاشون به شدت از شخصیت و عقاید خودشون سرچشمه می‌گیره و به عقاید بیننده‌ها و مدیرای استودیو‌ها اهمیتی نمی‌دن. مثل کوئنتین تارانتینو که گفته بود من فیلم‌ها رو برای خودم می‌سازم. بقیه فقط دعوت شدن! (منبع) حالا این شخصی بودن کارهاشون با یکسری ویژگی‌های تکرارشونده توی کارهاشون نمود پیدا می‌کنه. مثلا والدین تیم برتون وقتی اون بچه بوده از هم جدا شدن؛ اون از سن کم تنها و پیش مادربزرگش زندگی می‌کرده. و این به شکل «تنها موندن در کودکی» در خیلی از فیلم‌هاش نمود پیدا کرده. حتی به ظاهر کاراکترهای فیلم‌های تیم برتون هم نگاه کنین شباهت‌هایی با خودش پیدا می‌کنین. مثل موهای شلخته و بهم ریخته‌ی تیم برتون و بعضی کاراکتر‌هاش مثل ادوارد دست قیچی یا سویینی تاد!تنبلیم اومد یه عکس تر تمیز درست کنم:)در مورد این تیپیکال شدن کارگردان‌های مولف، هیچکاک یه نقل قول معروفی داره. اون می‌گفت که  من یه کارگردان کلیشه شده هستم. حتی اگه سیندرلا رو می‌ساختم مردم بلافاصله توی کالسکه‌ش دنبال جنازه می‌گشتن!اگه توی آثار هر کارگردانی بگردین یکسری ویژگی مشترک پیدا می‌کنین. مثل مسائل مربوط به سفر در زمان که مکررا توی آثار نولان تکرار شده، جنگ داخلی اسپانیا توی آثار گیرمو دل تورو یا کاتولیسیسم توی فیلم‌های اسکورسیزی. توی پرانتز: حالا کاتولیسیسم توی فیلم‌های اسکورسیزی که بخوره تو سرش، دارم یه کتاب می‌خونم به اسم سکوت از شوساکو اندو. چون که در مورد ایمان و مسیحیته اسکورسیزی روش مقدمه نوشته:)به عنوان پاورقی یه چیزی باید بگم. این که شما از یک فیلم معروف و به اصطلاح شاهکار خوشتون نمیاد لزوما دلیل نمی‌شه که سلیقه‌ی شما مزخرف باشه. مثلا الآن اگه هر کی بگه که از فیلم ۲۰۰۱ استنلی کوبریک خوشش نیاد، سریع بهش انگ بدسلیقه و بی‌اطلاع بودن می‌زنن. ولی خب حتی تارکوفسکی هم که کارگردان بزرگ و معروفیه از این فیلم خوشش نیومد. می‌گفت کوبریک بیش از حد روی جلوه‌های ویژه تمرکز کرده. البته خب اگه این فیلم رو با هم‌دوره‌ای‌های خودش مقایسه کنین متوجه می‌شین از لحاظ جلوه‌های بصری چه شاهکاریه لامصب:))ولی خب به طور کلی، برای فهمیدن چنین فیلم‌هایی هم باید حوصله داشته باشین، هم باید فیلمباز باشین که راحتتر بتونین خلاقیت‌های سینمای مولف رو‌ درک کنین. کل چیزی در موردش بلد بودم همین بود. عزت زیاد!چیز‌هایی که ممکنه با تئوری مولف مربوط باشن:اولین چیزی که خیلی به تئوری مولف مربوطه، تئوری «مرگ مولف» عه. یجورایی آنتی‌تز تئوری مولف محسوب می‌شه. اگه بخوایم به طور خلاصه بگیم که نظریه‌ی مرگ مولف چیه، باید بگیم «رولان بارت» می‌گفت که منتقد‌ها بیش از حد روی شخصیت مولف تمرکز کردن؛ ولی چیزی که این وسط از همه مهم‌تره افکار مخاطبه نه افکار مولف! باید مولف برای اثر هنریش هر چی که لازمه رو بریزه وسط . این ضروریه که مخاطب بدون رجوع کردن به افکار مولف بتونه اون اثر رو بفهمه. اگه یک اثر هنری برای فهمیده شدن نیاز داشته باشه که مولفش روش توضیحی ارائه کنه، این نشونه ضعف اون اثر هنریه.و فیلم کالت (cult) که شاید خیلی وقتا با آثار کارگردان‌های مولف اشتباه بشه. فیلم کالت فیلمی است که به دلیلی غیرمرتبط با جنبه‌ی هنری اثر، طرفدارانی افراطی و پروپاقرص پیدا می‌کند. فیلم‌های کالت به طور معمول نامتعارف، اغراق‌آمیز، تکان‌دهنده و دارای شخصیت‌های تک‌بعدی و خط داستانی عجیب هستند.گرایش‌های سینما - رونالد برگانبلید رانر (blade runner) - ۱۹۸۲فیلم‌های کالت یکسری فیلم‌هایی هستن که یا عاشقشون می‌شین و یا هم ازشون متنفر می‌شین. حد وسط وجود نداره. فیلم‌هایی که به زبان طعنه می‌گن که اونقدر بد بودن که تبدیل شدن به شاهکار:) فیلم‌های کالت خلاف جریان اصلی سینما ساخته می‌شن. مثلا توی زمانی که فیلم‌های حادثه‌ای جیمز کامرونی افتاده رو مد، یکی بیاد یه فیلم درام با خط زمانی درهم ریخته‌ای بسازه. تعجبی نداره که اکثر این فیلما تبدیل می‌شن به بمب‌های گیشه ولی خب همون تعداد کم طرفداری که داره به شدت دوآتیشه و افراطی هستن. البته بعضی فیلم‌ها کالت حساب می‌شن ولی حتی در زمان خودشون موفقیت تجاری بودن. مثل فیلم 2001: a space Odyssey استنلی کوبریک.پ.ن: تا حد امکان سعی کردم با تحقیق این پست رو بنویسم و چیزی از خودم در نیارم. ولی خب بعضی چیزا که قبلا خونده بودم رو اینجا نوشتم ولی چون اسم کتابش یادم نیومد منبع نزدم. پ‌.ن ۲: من دانشجوی کارگردانی نیستم و هیچ دوره‌ای هم ندیدم. طبیعیه که توی متنم یه تعدادی غلط داشته باشم. اگه غلطی در این موارد دیدین یا چیزی جا افتاده بود، خوشحال می‌شم بهم اطلاع بدین. من هم ازتون یاد می‌گیرم:)پ.ن ۳: خوشحال می‌شم بهم فیلم معرفی کنین:)</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 14:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم بی‌رنگ هستم سوکورو تازاکی عزیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-pwrqz8zb9oez</link>
                <description>این روزا بیکار بودم و کل روز سرم تو گوشیم بود و یهو به سرم زد که برم کتابخونه. چون عضویت کتابخونه هم داشتم و چند شب پیش هم یکی کلی نصیحتم کرده بود که کتاب بخونم. با خودم گفتم چه فرصتی بهتر از این؟ و خب رفتم و چندتا کتاب برداشتم و برگشتم. با آشناترین اسم شروع کردم به خوندن . «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش!» وسطاش حس کردم که چقدر آشناست، انگار این داستان رو یکی برام تعریف کرده. و واقعا هم یکی برام تعریف کرده بود. (هدی سلام!)من تازگیا به ادبیات ژاپنی علاقه‌مند شدم و این چندتا کتاب تنها کتاب‌های ژاپنی کتابخونه ما بودن:)این کتاب با بخشی از زندگی سوکورو تازاکی شروع می‌کنه که اون با آرزوی مرگ روزهاش رو می‌گذرونه. نه به خاطر غم. به خاطر حس شدید خلأ و تنهایی. همونطور که خودش بارها و بارها طی کتاب تکرار کرده و حتی عنوان این کتاب همینه، به خودش می‌گه بی‌رنگ، بی‌شخصیت، بدون هیچ ویژگی متمایز کننده. داستان در مورد یک جمع پنج‌نفره دوستانه‌ست. البته درست‌تر بگم، داستان در مورد از هم پاشیده شدن یک جمع دوستانه‌ست. سوکورو میاد به توکیو و یهو بدون‌ هیچ اتفاقی متوجه می‌شه دوست‌هاش اون رو از گروهش انداختن بیرون. من راستیتش زیاد چیزی از کتاب سردرنمیارم و صرفا دارم نظر شخصی خودم رو می‌گم. حتی هاروکی موراکامی رو هم خیلی نمی‌شناسم (من خوره کتاب نیستم) ولی خب باز هم مگه می‌شه اسمش به گوشِت نخورده باشه؟نوشتن عنوان برای عکس (اجباری)سوکورو تازاکی توی این داستان یه مهندس سازنده ایستگاه قطاره. شغلی که شاید هیچ کس از اون به عنوان پسر یه املاکی ثروتمند انتظار نداشته.پاورقی: قطار انگار واقعا دیگه بخشی از فرهنگ ژاپنه. تا الآن سه تا کتاب ژاپنی خوندم و توی دوتاش شخصیت اصلی عاشق قطار بوده. این کتاب و دیگر انسان نیست. (توی اون یکی کتاب هم داستان توی زمانی می‌گذره که اصلا قطار اختراع نشده در واقع:))همچنین‌ توی بعضی انیمه‌ها مثل آکوداما درایو، قطارهای تندرو شینکانسن رو پرستش می‌کردن.سوکورو می‌ترسه که برگرده و بپرسه که چرا اصلا از گروه بیرون انداخته شده. (دژاوو! فیلم ماشینم را بران رو یادتونه؟ این که چطور شخصیت اصلی ترسید که از زنش بپرسه چرا بهش خیانت می‌کنه؟) و سال‌های سال، به طور دقیق شونزده سال، تنها زندگی می‌کنه و هیچ وقت با اون‌ها تماس نمی‌گیره تا بفهمه قضیه از چه قراره. که در نهایت به توصیه‌ی دوست دخترش سارا، سعی می‌کنه که باهاشون ارتباط برقرار کنه. و در نهایت از چیزهایی خبردار می‌شه که انتظارش رو نداشته.هشدار اسپویل شدید! این که شیرو، دختری که واقعا مجذوبش شده بود اون رو به تجاوز متهم کرده بوده و برای همین از گروه انداختنش بیرون. و چند سال بعد شیرو توی آپارتمانش به قتل رسیده. سوکورو که حتی گاهی فانتزی جنسی در موردش داشته، حتی شک می‌کنه که این کار خودش باشه. «شاید اون شب اون من بودم که در آپارتمانش رو زدم!» (یجورایی منو یاد فیلم کره‌ای oldboy انداخت. نمی‌دونم چرا.) https://www.aparat.com/v/sy5Ed لو مل دو پی، آهنگی که یوزو شیرانه می‌زد و هایدا دوستش داشت و سوکورو بارها بهش اشاره کرد. (حس فیلم in the mood for love رو می‌ده نه؟)پایان کتاب رو می‌شه پایان باز هم به حساب آورد. ولی به نظر من، همه چیز حل و فصل شده. داستان از اونجا شروع شد که سوکورو هیچ اشتیاقی برای زندگی نداشت، در نهایت با یک خوابی که باعث شد حس حسادتش رو بیدار کنه، یعنی شوق زندگی، کشمکش شروع می‌شه. احساسات سرکوب شده‌ش مثل جنازه یه آدم مرده توی دریا، آروم آروم میان بالا. مجبور می‌شه باهاشون مقابله کنه. با کمک سارا. اون ترسی که از حس طرد شدن داشته رو باهاش مقابله می‌کنه و می‌ره سراغ این که ببینه دلیل اینکه بیرون افتاده چیه. در نهایت، باز هم دچار این حس می‌شه. سارا که منشا جرئت اون بوده تا با این حس طرد شدن مقابله کنه رو با یک مرد دیگه می‌بینه. ولی این بار، جرئت می‌کنه تا بپرسه که چرا. حالا اینکه واقعا سارا داشته خیانت می‌کرده یا نه، کسی نمی‌دونه. چیزی که من با شخصیت و تجربه‌های شخصی خودم برداشت کردم، اینه که این کتاب در مورد روبرو شدن با ترس طرد شدنه. برای همین هم پایان راضی کننده‌ای برام داشت. یجورایی هم مثل یه چهل‌تیکه برای یادآوری کلی فیلم و کتاب قدیمی بود. انگار از هر کدومشون یه تیکه کندن و یه پازل درست کردن و تهش این کتاب از توش دراومده.نوشتن عنوان برای عکس (اجباری)پایان اسپویل شدید:)پ.ن: یجورایی حس سوکورو رو درک می‌کنم. حس می‌کنم ما هم تو ویرگول جمعی داشتیم که الآن از هم پاشیده. هر کی راه خودش رو رفته و داره زندگی خودشو می‌کنه:(پ.ن ۲: اگه کتاب این مدلی سراغ دارین خوشحال می‌شم معرفی کنین.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 15:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جا مانده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-haavuvrkvlxu</link>
                <description>-باید از کجا شروع کنم؟-هرجا خودت می‌خوای. فرقی نمی‌کنه.«فرقی نمی‌کنه.» چقدر جمله آشنایی بود. اولین بار کجا این را گفته بودم؟ شاید در کلاس نهم؛ وقتی داشتم رشته‌ام را انتخاب می‌کردم. نمره‌هایم خوب بود و مادرم گفت :«می‌خوای بزنی تجربی؟» گفتم :«فرقی نمی‌کنه». واقعا هم فرقی نمی‌کرد. هیچ وقت فرقی نمی‌کرد. رفتم و رفتم و در نهایت خودم را در دانشگاهی در یک شهر دور و با رشته‌ای پیدا کردم که هیچ ربطی به کارم نداشت و تنها حسم به آن همین بود. «فرقی نمی‌کنه.»-خب من ۲۲ سالمه. لیسانسم رو تازگیا گرفتم و قصد ندارم ارشد بخونم. اینجا مستقل زندگی می‌کنم.-توی یه شهر غریب؟ برای یه دختر به سن و سال تو سخت نیست؟-چرا باید سخت باشه؟-خب منظورم اینه که....مرد‌های منحرف. در مورد یه دختر تنها که اینجا کس و کاری نداره ممکنه کنجکاو بشن...دست‌هایش را به طرز مضطربی هم می‌مالید و نگاهش را از من می‌دزدید. مشخصا انتظار داشت که عصبانی شوم و یحتمل خاطرات بدی برایم یادآوری شود که اعصابم را بهم بریزد. برای همین هم به نظرم آمد که جواب «فکر نکنم» ام به نظرش بیش از حد کوتاه و سرراست بود.برگشتم به دوران بچگی‌ام. وقتی پدرم من رو فرستاد کلاس زبان. یک روز آمد و دستم را گرفت و بدون این که کوچک‌ترین چیزی بگوید من را برد به یک آموزشگاه، ثبت نامم کرد و در حالی که کلاس نیم ساعت بعد شروع می‌شد دست من را گرفت و بعدش هم کنار خیابان ایستاد و با انگشت اشاره‌اش یک نقطه را جلوی پیاده‌رو نشان داد. «ببین، اونجا وایسا و تاکسی سوار شو و برگرد خونه. ترجیحا سوار ماشین شخصی نشو.» هزارتومان پول هم کف دستم گذاشت و سوار ماشینش شد و رفت. آن روز هیچی از آن کلاس نفهمیدم. آنجا تنها بودم و کسی قرار نبود دنبالم بیاید. آن موقع ده ساله بودم ولی می‌خواستم مثل روز اول کودکستان در آموزشگاه بزنم زیر گریه و مامانم را بخواهم. به هر بدبختی که بود آن روز گذشت و با تاکسی هم برگشتم و از بخت سیاهم راننده هم آدم خوبی از آب درنیامد تا بتواند روز مزخرفم را تکمیل کند. حرف‌های عجیبی می‌زد، بیش از حد صمیمی شده بود و از کوچه پس‌کوچه‌های تاریک می‌رفت که تا آن موقع ندیده بودم. تمام حرف‌های مادرم در ذهنم بازپخش می‌شد. «محمود، شنیدی این خبر رو؟ یک بچه تو شهر ما گم شده. انگار دزدیدنش.» و جواب پدرم:«آره این روزا بچه‌ها رو می‌دزدن می‌برن کلیه‌هاشون رو درمیارن می‌فروشن. آدمای رذلی‌ان. دنیا چقدر کثیف شده.» داشتم تصور می‌کردم که قرار است سر از کجا دربیاورم و بقیه به خبر دزدیده شدن و در نهایت مرگ من چه واکنشی نشان خواهند داد؟ مادرم در مرگم چه مدل خرمایی می‌داد؟ ما پول زیادی نداشتیم پس احتمالا از آن خرماهای زرد و خشک که معمولا مامان بزرگ در خانه داشت پخش می‌کرد. بعدا فهمیدم اسم آن مدل خرما، زاهدی‌ست. البته آن روز گذشت و آن راننده در نهایت کاری نکرد؛ ولی ترسش باعث شد تا پایم به جلوی در خانه برسد بزنم زیر گریه.از فردا به جای کلاس زبان رفتم کلاس کاراته. از آن به بعد هر پسری طعنه می‌زد و مسخره بازی در می‌آورد با چند کبودی و گاهی شکستگی راهی بیمارستان می‌شد. چندباری تا مرز دادگاهی شدن هم رفتیم ولی خب هر بار پدرم لبخند رضایتی می‌زد و دیه آن ها را می‌داد و کلی عجز و لابه می‌کرد که قضیه به دادگاهی شدن نرسد. خلاصه که، بعد از شانزده سالگی در شهر خودمان‌ آنقدری آوازه‌ی دعواهایم پیچیده بود که دیگر پسری جرئت نزدیک شدن به من را نداشت. هر پسری من را می‌دید فرار می‌کرد. به هر حال، در یک شهر کوچک زندگی می‌کردیم. همه همدیگر را می‌شناختند.یکی دوبار هم بعد دانشجو شدنم نیمچه تلاش‌هایی برای آزار و اذیت شده بود ولی هیچ وقت آنقدر پیش نرفت که بخواهم از مشت برای حل کردنش استفاده کنم. البته بماند که چندباری به خاطر بقیه وارد درگیری شدم. ذهنم قانع شده بود که مشت راه حل تمام مشکلات است. تا قبل اینکه دنبال کار بگردم و از اولین کار پاره وقتم اخراج شوم هنوز هم همانطور فکر می‌کردم.-جرئتش رو ندارن. اگه بخوام می‌تونم دهن تو رو هم همین الآن سرویس کنم.-جدی می‌گی؟ بیا ببینیم!-واقعا دعوا می‌خوای؟ چقدر‌ حوصله داری.-بیا! می‌خوام ببینم!چشم‌غره‌ای رفتم. فکر کنم فهمید که دیگر نباید مثل یک بچه برای چنین چیزی اصرار کند. انگار مادرم راست می‌گفت. مردها هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوند. البته او برای مواقعی می‌گفت که بابا سر این که ناهارمان غذای مورد علاقه‌ش نبود قهر می‌کرد و یک روز کامل حرف نمی‌زد و همه را نادیده می‌گرفت. پدر من کلا انسان عجیبی بود. هیچ وقت به من گیر نمی‌داد و من را برای انتخاب‌هایم آزاد می‌گذاشت. اما وقتی حاضر نشدم با پسر همکارش ازدواج کنم همه چیز تغییر کرد. تا حدی که وقتی موقع دانشجویی گفتم خانه اجاره می‌کنم و خوابگاه نمی‌روم و از او خواستم که بیاید و به دانشگاه امضا بدهد، چنان ترش‌رویی کرد که جرئت نکردم با او حرف بزنم. بعد هم بدون خداحافظی راهش را گرفت و رفت. بعد از یک روز هم مادرم زنگ زد و گفت :«بابات گفت حالا که اینطور شد دیگه پاتو توی این خونه نذار.» همینطور هم شد. نفی بلد شدم. دیگر حتی خواهرم هم به من زنگ نزد. احتمالا مادر پدرم موبایلش را چک می‌کردند. اما به هر حال، از آن به بعد انگار جنینی بودم که در حالی که هنوز وقت به دنیا آمدنم نرسیده بود بند نافم قطع شده بود. انگار یک چیزی در وجودم گم شد. بعد از آن دیگر به هیچ جایی حس تعلق نداشتم. هیچ حسی را با شدت زیاد تجربه نکردم. آخرین باری که گریه کردم یادم نمی‌آمد.سکوت کوتاهی بین حرفمان افتاد. او کمی من من کرد. مشخصا می‌خواست سکوت را بشکند ولی نمی‌دانست چطوری. اما در نهایت بالاخره یک سوال به ذهنش رسید.-خب، شغلت چیه راستی؟-طراح گرافیک.-یعنی چی؟ چیکار می‌کنی دقیقا؟-پوستر تبلیغاتی برای یه شرکت طراحی می‌کنم. اونجا کارمندم.-کار شرکتتون در مورد چیه؟-فروش و واردات دارو. -کارتو دوست داری؟-چیز زیادی ازش سردرنمیارم.-مگه‌ می‌شه؟-صرفا کاری که بهم گفته می‌شه انجام می‌دم. کارم با یه موجود مکانیکی فرق خاصی نداره. کار قبلیم در مورد طراحی پوستر یه سری نمایش تئاتر بود. این بار اونقدر اجازه خلاقیت ندارم.-کار قبلیت رو بیشتر دوست داشتی؟-یه بار پوستر خلاقانه‌ای طراحی کردم که صاحب‌کارم خوشش نیومد.یه مشت زدم تو دهنش، دوتا دندونش شکست و من رو ازونجا انداخت بیرون.-که اینطور.آه کشید و برای مستقیم نگاه نکردن به صورت من، به دستگاه‌های قهوه‌ساز که با سروصدای زیاد کار می‌کردند خیره شد. جوری که انگار به روش کار آن‌ها علاقه دارد.-انتظار داشتم با یکی از دوستات بیای اینجا.-دوستی ندارم.-مگه‌ می‌شه؟ به هر حال چهارسال دانشجو بودی اینجا!-همشون برگشتن شهر‌های خودشون. این که من اینجا موندم مثل موندن و تمیز کردن یه خونه بهم ریخته بعد یه مهمونیه که تموم شده و همه رفتن. شهر برای من خالیه. بی‌روحه. من اینجا هیچ آشنایی ندارم.-ترسناکه!-فکر نکنم.باریستا سفارش‌هایمان را روی میز گذاشت. یک جرعه از آبمیوه‌ام نوشیدم. او شروع کرد و تا چند دقیقه هیچ چیزی نگفتیم. واقعا داشتم به حرفش فکر می‌کردم. چرا باید از بین این همه کلمه، کلمه‌ی ترسناک را برای توصیف وضعیت من انتخاب کند؟ ترسناک دقیقا کدام بخشش بود؟ شاید آن شب‌هایی که مریض بودم و مجبور بودم خودم بلند بشوم تا برای خودم غذا درست کنم. یا آن شبی که مشکوک شدم شاید سکته زده باشم، به آمبولانس زنگ زدم و در را باز گذاشتم که اگر بیهوش شدم آن‌ها پشت در نمانند. ولی من آن‌روز‌ها هم نترسیدم. برای زندگی‌ام آن‌قدر هم ارزشی قائل نبودم. وقتی که خیلی بچه تر بودم می‌خواستم فضانورد شوم. بعد از این که فهمیدم آن‌قدر احتمالش کم است که تقریبا می‌شود گفت احتمالش وجود ندارد، دیگر رویایی نداشتم. رویا را چیزی می‌دانستم که صرفا باعث می‌شود ضربه‌های بعدی زندگی دردناک‌تر از چیزی که در واقعیت هستند به نظر برسند. وقتی دیگر رویا نداشتم، هیچ تصوری از آینده هم نداشتم. انگار قرار نبود وجود داشته باشد. انگار مرگ هر روز پشت سر من راه می‌رفت. می‌دانستم اکثر آدم‌ها وقتی می‌میرند هنوز برای فردا و پس فردایشان برنامه داشته‌اند. ولی من، مرگ را احساس می‌کردم، می‌دیدم، لمس می‌کردم. همه جا، پشت سرم، کنارم، روبه‌رویم. بعضی‌وقت‌ها هم در درونم. چه می‌شد اگر همین الآن سکته می‌زدم و جلوی همین پسر می‌مردم؟ چه اتفاقی می‌افتاد؟ چه حسی پیدا می‌کرد؟ نمی‌دانم. زیاد انسان‌ها را نمی‌شناسم.برای پر کردن عریضهاین‌ها برگرفته از زندگی من نیست.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 21:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Getting older</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/getting-older-s0hn04mfc2iw</link>
                <description>خب، بعد این همه مدت. یادمه اولین باری که اومدم ویرگول زمان کرونا بود. کلاس هشتم، کلاسای غیرحضوری، ماسک، واکسن، شاد، تست پی سی آر، کلماتی که دوست ندارم دوباره یادآوریشون کنم.حالا، دارم دانشجو می‌شم. حس می‌کنم حتی اگه کسی اینجا هست که منو می‌شناسه باید دوباره خودمو بهش معرفی کنم. آسیه نوروزی مفرد هستم. یه دختر هیجده ساله از یه شهر کوچیک‌ توی شمال شرق ایران. از این به بعد، دانشجوی ادبیات دانشگاه فرهنگیان بجنورد (این که چرا تا الآن نرفتم سرکلاس داستان داره. هنوزم مشخص نیست باید برم ثبت نام یا باید صبر کنم تا بهمن.) تنها کاری که تونستم توی این دو سال دوری از ویرگول بکنم خوندن درس بود‌. ثمره‌ش هم شد یه مدال طلای المپیاد جغرافیای ناقابل و یک عدد رتبه ۱۳ کنکور انسانی. (قاعدتا رتبه منطقه. کشوری شد ۷۰.) احتمالا یه مدتی هم مشاور کنکور تا بعد‌ که بتونم لپ تاپ بخرم و برم دوره کارآموزی سئو یا طراحی سایت. البته این چیز مشخصی نیست که از بابتش مطمئن باشم. ولی خب، این چیزیه که الآن بهش فکر می‌کنم.این مدت خیلی سرزنش شدم بابت انتخابم توی دانشگاه. ولی خب، کسی با کفش من راه نمی‌ره. من هم نمی‌تونم سرزنششون بکنم. هیچ کس اشتباه نگفت ولی این تنها گزینه‌ای بود که داشتم و هنوز می‌تونستم باهاش زندگی کنم بدون این که بخوام از شدت عذاب وجدان خودمو بکشم. دروغ چرا، حسادت می‌کنم به بقیه که رفتن دانشگاه‌های دیگه. دانشگاه‌های بهتر. دانشگاه تهران و علامه و چمیدونم چی. محیط بهتر، سختگیری کمتر، خوابگاه کمتر شلوغ. اصلا وارد محیط دانشگاهی شدن وقتی فرهنگیان هنوز شبیه مدرسه اداره می‌شه. حسودی می‌کنم. ولی خب، خوشحالم که نرفتم. حس می‌کنم من مال اونجا نیستم. وصله اضافه‌ام.وقتی می‌بینم بقیه از دانشگاه فرهنگیان بد می‌گن یا از انتخابشون پشیمونن، اینطوری ام که مگه نمی‌دونستین؟ وقتی داشتین تعهدی رو امضا می‌کردین که حق فسخش رو نداشتین و باید بابتش جریمه‌ی سنگینی پرداخت می‌کردین، و حتی اگر طرف مقابل فسخش می‌کرد باز هم شما اونی بودین که باید جریمه‌ می‌داد، شک نکردین که قطعا اون دانشگاه مدینه فاضله نیست که سعی می‌کنن به زور نگهتون دارن؟ بماند.به عنوان یه نشونه از تغییر، موهامو که تقریبا تا کمرم می‌رسید پسرونه کوتاه کردم. قراره برای اولین بار کار کنم، توی یه محیط دیگه درس بخونم (البته زندگی خوابگاهی برام چیز جدیدی نیست. توی المپیاد تجربه‌ش کردم)، توی یه شهر دیگه زندگی کنم و ازین به بعد خودم از پس کارام بربیام. با خیلی از دوستام روایطم تغییر کرده. راجع به خیلی چیز‌ها نظرم عوض شده، سعی می‌کنم خودم مسئولیت کارامو گردن بگیرم بلکه یکم از این احساسات مزخرفم کم شه. یادمه یکی بهم گفته بود که آدما اون وقتی شروع می‌کنن به حس کردن پوچی که شروع کردن به این که مسئولیت اشتباهاتشونو گردن نگیرن. اون موقع نفهمیدم چی گفت. ولی حالا، کامل حسش می‌کنم. حالا که تکلیفم مشخصه، احتمالا وقت بیشتری دارم. اگه از بچه‌های قدیم کسی انجمن نوجوونا رو یادشه، می‌خوایم یه جوری احیاش کنیم. (البته من با این فرض می‌گم که کس دیگه‌ای این کارو نکرده. اگه کسی این کارو کرده به منم خبر بدین بهتون ملحق شم.) یه انتشارات کاملا بی‌هدف بزنیم و هر چیزی که به ذهنمون می‌رسه رو توش بنویسیم. از روزمره بگیر تا علمی. و صرفا هدفمون درست کردن یه گروه‌ از بچه‌هاست که مثل یه اکیپ اینجا همدیگه رو می‌شناسن. بچه‌هایی که شوخی‌هایی می‌کنن که بچه‌های بیرون از این فضا نمی‌تونن طنزشو بفهمن. بچه‌هایی که کلی ماجرا و درامای بامزه با همدیگه داشته باشن، با هم بخندن، اگه لازم بود حتی با هم گریه کنن، آشناهای مشترک پیدا کنن و کلی خاطره خوب بسازن. در مورد اسمش مطمئن نیستم. همینطور این که خیلی وقته ویرگول نبودم و با سازوکار انتشارات آشنا نیستم و نمی‌دونم مثل قبله یا نه. و همینطور اینکه به چندتا آدم پایه برای این کار نیاز داریم. هر کمکی توی این زمینه دارین، بسم الله.پ.ن: آیدیم توی تمام پیام‌رسان‌ها Asitaku عه. اگه در این مورد حرفی دارین که مستقیم باید بزنین، ترجیحا بیاین تلگرام. ولی خب در این مورد حرفی هم ندارین خوشحال می‌شم دوست بشیم🙏پ.ن ۲: اگه کنکوری انسانی هستین، من و آتنا این چنل رو‌ داریم. شاید به دردتون بخوره.پ.ن۳: دلم برای پی‌نوشت نوشتن تنگ شده بود.</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 21:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو مسخره نکن عوضی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-n3mwwip89xoe</link>
                <description>-چرا ناراحتی؟تمام تصوراتم خراب شد. یه موج خیلی کوچیک‌ اومد و قلعه شنی‌ای که توی ساحل ساخته بودم با خودش برد. اون قلعه شنی رویای من بود. متزلزل. ولی زیبا.-تو ناراحتیات رو از خودت درمیاری! هر کی توی شرایط تو بود خوشحال بود!شاید حق با بقیه باشه. شاید هر کس دیگه‌ای اگه جای من بود خوشحال بود. دیگه خوشحالی کامل رو‌ نمی‌فهمم. مثل یه آدم معتاد شدم. انگار توهم‌زا مصرف می‌کنم‌. تمام خوشحالیام اینطوری‌ان که پرتم می‌کنن تا بالای آسمون. تا اون دور دورا. تا جایی که حتی دستم به ابرا می‌رسه. ولی خب، نمی‌تونم ابرا رو توی دستم بگیرم. و یهو اون زیبایی تموم‌ می‌شه. واقعیت دوباره میاد. من میفتم‌. با سر میفتم‌ زمین و از شدت دردش گریه می‌کنم در حالی که همه بهم می‌گن:«پاشو! اینا هیچ کدوم واقعی نبود!»-واقعا باورش کردی؟چرا باورش کردم؟ واقعا چرا باورش کردم؟ من یه احمقم. هنوز هم مثل یه بچه کوچولو ام. برای این دنیا زیادی ساده‌لوحم‌. می‌گم که بدبینم ولی این فقط تحمیل من به ذهن خودمه. من خوشبینم. می‌دونین چرا؟ چون تنها راه اینه که زنده بمونم. خوشبین بودن تنها راه زنده موندنمه چون که یه احمقم.دور و برم رو‌ نگاه میندازم. دور و بر بقیه رو نگاه میندازم. نه.‌ اینجا رو دوست ندارم. یه چیزایی اینجا درست نیست. ازینجا خوشم نمیاد. نمی‌خوام اینجا زندگی کنم. منتظرم. منتظر یه دست کمک کننده که قراره منو ازینجا بیرون بکشه. یه چیزی باید بتونه منو بیاره بیرون. نمی‌تونه؟ من اینجا منتظر می‌مونم. اون یه روزی میاد‌. مطمئنم که میاد!-تو واقعا احمقی! معجزه وجود نداره!می‌دونم. می‌دونم قرار نیست کسی جز خودم بهم کمک کنه. می‌دونم. ولی مشکل همینجاست. من فقط می‌دونم!-تو خیلی کمال‌گرایی.ازین بابت مطمئن نیستم. کمال‌گرا دقیقا چیه؟ این که ناراحت شدم چرا بهتر از آدمای دور و برم نیستم؟ چرا نباید بابتش ناراحت باشم؟یه روزایی وقتی بچه بودم می‌گفتم اشکالی نداره. آره تو ارتباطاتت داغونه. اشکال نداره بد نقاشی می‌کشی. اشکال نداره شیرین‌زبون نیستی. اشکال نداره که کلاس زبان نمی‌ری. اشکال نداره که آشپزیت خوب نیست. اشکال نداره خوشگل نیستی، اعتماد به نفس نداری، بابای پولدار نداری. عوضش نمره‌هات خوبه. تو اونی هستی که قراره توی سر باقی بچه‌ها کوبیده بشه.حالا می‌بینم اگه توی باقی زمینه‌ها استعداد ندارم، تمام ذخیره من توی درس ریخته نشده. اونقدر هم از بقیه بهتر نیستم. اونقدرا هم که فکر می‌کنم عدالت وجود نداره. بعضیا بااستعدادن و می‌تونن همه چی یاد بگیرن، بعضیا تک بعدی‌ان و بعضیا هم توی هیچی بهترین نیستن. -تو اعتماد به نفس نداری.قبلا می‌گفتم برعکسه و من خیلی مغرورم. ولی خب الآن فکر می‌کنم شاید مترادفن. آدم مغرور خودشو با بقیه مقایسه می‌کنه و بعدش می‌گه که من از همشون بهترم. آدم بی‌اعتماد به نفس هم خودشو با بقیه مقایسه می‌کنه و می‌گه که من از همشون بدترم. هردوتاشون در نهایت تنها می‌مونن. مگه فرقی هم می‌کنه که با چه بهونه‌ای تنها بمونی؟پ.ن: این نوشته‌ها اثرات احساسات روزیه که رتبه کنکور اومده.جهت خالی نبودن عریضه</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 23:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم نمی‌آید چه چیزی را فراموش کرده‌ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@Asitaku/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-frubysxoocid</link>
                <description>خودم می‌دانستم که قرار است طولانی‌ترین و بی‌خود ترین تابستان زندگی‌ام رو تجربه کنم. بعد از یک مدت طولانی، هیچ هدفی نداشتم. هیچ عملی. هیچ کاری. بی‌خود و بی‌جهت فکر می‌کردم و سناریو می‌ساختم. ساختن سناریو‌های خیالی‌ای که در آن من خوشبخت و خوشحال بودم، در موقعیتی که احتمال پیش آمدنش یک در هزار بود، بخشی از زندگی روزمره‌ام شده بود. هجده سال زندگی کرده بودم. قطعا سال‌های پیش رویم را بیشتر از سال‌های پشت سرم می‌دیدم ولی حالا انگار این هجده سال چهل سال طول کشیده بود. نمی‌دانستم چرا. وقتی می‌خواستم این هجده سال‌ را روایت کنم متوجه می‌شدم که خاطرات زیادی هم نداشتم. فقط یادم مانده بود که هیچ وقت نتوانستم «اطمینان» پیدا کنم. در تمام لحظه‌های خنده و گریه و غم و شادی، همیشه چیزی بود که انگار به همه چیز طعنه می‌زد. یک تکه از هر چیزی گم شده بود.می‌خواستم کتاب بخوانم. یک قفسه هم پر از کتاب‌های به اصطلاح فاخر داشتم. اما خودم هرگز معنای کلمات دهن‌پرکنی که مجلات نقد برای ستایش نویسنده‌های این کتاب‌ها به کار می‌بردند را نمی‌فهمیدم. فقط کتاب‌ها را می‌خواندم و می‌فهمیدم که در چه سبکی باید طبقه‌بندیشان کنم. از کودکی درکی از زیبایی نداشتم. سال‌ها طول کشید تا این را بفهمم که مردم به کسی می‌گویند فوق‌العاده که همیشه فقط یک قدم از خودشان جلوتر باشد. خنده‌دار است، نه؟ اگر یک قدم جلوتر باشی، می‌شوی نابغه و فوق‌العاده و اگر ده قدم جلوتر باشی می‌شوی دیوانه و روان‌پریش. آدمی که ده قدم جلوتر باشد، صدای افراد پشت سرش را نمی‌شنود. به گمانم باید فرق بین یک انسان دیوانه و یک انسان سالم هم همین باشد. آدمی که خیلی می‌فهمد، زیاد دوام نمی‌آورد. تنهایی دست دور گلویش می‌اندازد و خفه‌اش می‌کند.آن روز‌ها خبر‌های التهاب‌آوری در مورد اقتصاد و سیاست بین مردم پخش می‌شد. انگار یک ویروس اضطراب به وجود آمده بود و دانه دانه مردم را مبتلا می‌کرد. ولی من؟ نه. روی من اثر نداشت. تنها کسی که در آن میان خونسردی‌اش را از دست نداده بود من بودم. این خونسردی احمقانه از چیزی که اسمش شجاعت یا چیز مشابهی باشد نشات نمی‌گرفت. بلکه فکر این ترس مشترک به طور رقت‌انگیزی به من امید می‌داد. از آن روز به بعد، دیگر آدم لوس به حساب نمی‌آمدم. دیگر دلیل غصه‌هایم من‌درآوردی نبود. یک عامل بیرونی داشتم و حالا همه می‌توانستند درکش کنند. انگار بالاخره یک نخ کوچک در بین مردم پدیدار شده بود تا تنهایی آدم‌ها را به هم متصل کند. این تنهایی احمقانه نکبتی که سال‌های زیادی تلاش می‌کردم پرش کنم. درِ افکارم را به روی همه باز می‌کردم تا بتوانم کسی را در تنهایی‌ام شریک کنم. اما این کار هیچ وقت جواب نمی‌داد. انگار جوهره‌ای نیاز داشت که یا من نداشتم یا بقیه. مردم افکار و احساسات من را ناشی از تخیلات می‌دانستند. برای همین هم هر بار که وارد رودخانه احساسات و افکار من می‌شدند، با چهره‌ای که مشمئز شده بود پاچه‌هایشان را بالا می‌گرفتند تا آلوده نشوند. بعد مدت‌ها پذیرفته بودم که صرفا می‌توانم با نسخه ذهنی خودم از آدم‌ها ارتباط برقرار کنم، و نه خود واقعی‌شان. کم کم ارتباطم را با واقعیت از دست می‌دادم و هر نوع لمس فیزیکی یا نزدیک شدنی را هشدار برای خودم تلقی می‌کردم. تنهای تنها بودم. و هیچ وقت نمی‌دانستم باید چه کار کنم. تردید حس احمقانه‌ای‌ست. ولی همه دچارش می‌شوند. تردید اولین احساسی‌ست که انسان‌ها وقتی می‌خواهند از کسی اسطوره قابل پرستش بسازند از او سلب می‌کنند. ما دنبال انسانی خداگونه می‌گردیم. انگار فکر می‌کنیم همه برای پیروی به دنیا آمده‌ایم. مهم‌ترین دلیلی که انسان‌های بی‌خدا بیشتر از انسان‌های معتقد به افسردگی دچار می‌شوند احتمالا همین است. نبود اطمینان. انسان‌های احمق راحت‌تر اطمینانشان را پیدا می‌کنند. در گوشه‌ای از یک سنگ عقیق یا صفحه‌ای از یک کتاب‌ فال. شاید هم در جملات یک صوفی یا یک سخنران انگیزشی. ولی باقی افراد، در تردید غرق می‌شوند. حتی در لحظه مرگ هم تردید رهایشان نمی‌کند. هیچ کس در آرامش نمی‌میرد.بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم که وقتی بزرگ بشوم تردید‌هایم از بین می‌رود. ولی خب فقط موضوع‌هایش بزرگ‌تر شد. انگار جزوی‌ جدانشدنی از من بود. یا هر انسان دیگری. بچه‌تر که بودم از پدرم متنفر بودم و نزدیکش نمی‌رفتم. او هیچ وقت جمله‌ای محبت‌آمیز به زبان نمی‌آورد. ولی هر چیزی که او به زبان می‌آورد وحی مُنزَل تلقی می‌شد. هاله‌ای داشت از «اطمینان» که بقیه را به اطاعت وادار می‌کرد. هر طور که می‌اندیشید عمل می‌کرد. این باعث می‌شد از او بترسم. این حس اطمینان او را از مشورت و درددل بی‌نیاز می‌کرد و شخصیتش را از هر گونه انسانیت تهی می‌ساخت. ولی وقتی بزرگ‌تر شدم بیشتر به او علاقه‌مند شدم. می‌خواستم اراده و شخصیتم را به او بسپارم تا او برایم تصمیم بگیرد و اگر اشتباهی اتفاق افتاد، مسئولیت از شانه خودم بردارم. خودخواسته خودم را در قفس انداخته بودم. هر جا که می‌خواستم می‌رفتم. اما در واقع این قفس من بود که حرکت می‌کرد و من از پشت میله‌ها تماشاگر همه چیز بودم. در پشت میله‌ها. دور از تمام خطرات. من خودم را از شجاعت محروم کردم و حالا‌‌ می‌دانم در نهایت زندگی من در قفس خاتمه پیدا می‌کند. شده بودم پرنده‌ای که قابلیت پرواز ندارد. گلی که نور را تاب نمی‌آورد. من فقط تماشاگر همه چیز شدم و می‌دانم اگر بیرون از قفس باشم، زمان زیادی زنده نخواهم ماند.هیچ کدوم از جمله‌های بالا برگرفته از واقعیت نیست. جهت خالی نبودن عریضه</description>
                <category>حباب</category>
                <author>حباب</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 22:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>