<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اسماء</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Asma_Yaraei</link>
        <description>شیفته‌یِ یادگیری...🌱
ELT student</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:29:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798642/avatar/NF5iqY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اسماء</title>
            <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با هَم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%8E%D9%85-gmgsntvf9ogi-gmgsntvf9ogi</link>
                <description>آهنگ «با هم» از «او و دوستانش» را می‌شنوم. نگاهم خیره می‌شود به اسم گروه. «او و دوستانش». یاد تو دوباره چنگ می‌زند به دیوار روحم. دست میندازد به یقه‌ام. نگاهم را از «او» می‌دزدم. زل می‌زنم به «دوستانش». دوستانم؟ تو. فقط تو. صورتم را برمی‌گرداند سمت خودش. «تو حق نداری خسته شی‌»‌. چشم‌هایم را می‌بندم. رد می‌شوم. می‌خواند. می‌خواند: «منو ببین ما به هم وصلیم»‌. از نوشتن طفره می‌روم. از اینکه از تو بنویسم طفره می‌روم. چشمم را وصله می‌زنم به جاده‌. به شب. به سرمه‌ایِ بی‌انتها. به ماهِ در آغوشش. دشت می‌دَوَد. جاده می‌دَوَد. کوه می‌دَوَد. ماه می‌دَوَد. من می‌دَوَم. این راه هم به تو نمی‌رسد.</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 11:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌ناله (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B2-jg7a7gvdwsyk</link>
                <description>احساس می‌کنم روحیه‌م نازک شده. نخ کش شده. حوصله‌م سر رفته. یعنی چی سر رفته؟ چرا شیر که سر میره بخاطر اینه که حجمش زیاد شده، ولی حوصله که سر میره چون کم شده سر میره؟ نمیدونم باید برم درمورد سر رفتن حوصله تحقیق کنم. یه حالی‌ام‌. خستگی؟ نه نه هنوز نا دارم. کلافگی؟ شاید. دیشب داشتم به این فکر میکردم چرا هنوز سر پام؟ رسیدم به نمیدونم‌. با خودم فکر کردم شبیه اون مریض بدحالی که آخرین روز عمرش حالش خوبه و همه فکر میکنن خوب شده و امیدی بهش هست و میمیره منم دارم آخرین تلاش‌های زنده بودن روانم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. ناامید نیستم ولی خب دیگه توانِ ادامه دادن رو تو خودم نمیبینم‌. با خودم فکر میکردم اگه مشغول چیزای تازه بشم خودمم تازه میشم. نشدم‌. کتاب خوندم. فیلم دیدم. رفتم بیرون دور دور. دوستای جدید پیدا کردم‌. دوستای قدیمی‌م رو دوباره پیدا کردم. جمع جدید. نه. فایده نداشت‌. فایده نداره. نمیدونم شایدم روانم زنده موند.شما هم حالتون همینه؟راستی چند روز پیش فیلم The Words رو دیدم. فیلمه انگار داستانِ داستانِ یک داستان بود‌.(شایدم یه داستان کم گفتم)فکر میکنم فیلم ایتالیا ایتالیا که حامد کمیلی و سارا بهرامی توش بازی میکردن یه کپیِ فلجِ مغزی شده از داستانِ زندگیِ پیرمردیه که تو فیلمِ The Words نویسنده‌ست‌. نمیدونم شایدم اشتباه میکنم.</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینِ هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-bympbbi12nsf</link>
                <description>تمام وسایل کشوهای کمدش را بیرون ریخته بود، دنبال همان کتابی می‌گشت که دیروز خریده بود، چشمش افتاد به کتابی که با یک پارچه‌یِ گل‌دار انگار کادوپیچ شده بود، پارچه را کنار زد و کتاب را باز کرد، روی صفحه اول کتاب یک یادداشت بود و یک اسم مستعار و تاریخ، زمستان ۹۷. چند دقیقه به دستخط و اسم مستعار خیره ماند اما چیزی یادش نمی‌آمد، با خودش فکر کرد بهتر است دفتری که سال ۹۷ در آن خاطراتش را می‌نوشت پیدا کند.چند کارتون دفتر و کتاب از زیر تخت‌خوابش بیرون کشید، دل کندن از آنها برایش آنقدر سخت بود که حاضر نبود بجای زیر تخت آنها را به انباری ببرد، نگاهی به ساعت انداخت، ۵:۲۳ دقیقه، با عجله دفترهارا زیر و رو می‌کرد، ژورنال سال نود و نه، نود و هشت… «اه...پس این نود و هفت کو؟»در حالیکه زل زده به گلدان روی میز بود و خاطراتش را نشخوار میکرد، با صدای مادرش از جا پرید: «تو که هنوز آماده نشدی! مگه نمیخوای بیای؟»بجای کتاب شعری که دنبالش می‌گشت یک کتاب داستان برداشت و رفت. آوا و مادرش توی راهروی بیمارستان با مادر سهیل سلام و احوال پرسی کردند، مادرش مثل هرروز همسایه‌یِ قدیمی‌اش را بغل گرفت و به گریه افتاد. آوا که انگار دیگر به این صحنه عادت کرده بود بی‌اعتنا وارد اتاق سهیل شد، سلام کرد و بدون هیچ حرفی شروع به خواندن داستان کرد؛ یک ساعتی بود که آوا با صدای بلند کتاب می‌خواند و سهیل با چشمان بسته به داستانش گوش می‌داد، هر دو منتظر بودند تا مثل هر روز پرستار سر ساعت به اتاق بیاید و بگوید زمان ملاقات تمام شده، اما آن روز کسی نیامد، حتی مادر آوا هم سراغی از او نگرفت، با خودش گفت شاید گرم صحبت شده‌اند، پس با خیال راحت به خواندن داستان ادامه داد. سهیل کمی حالش بهتر شده بود از جا بلند شد و روی تخت نشست:«از روزی که افتادم رو این تخت همه باهام مهربون شدن... حتی تو... بگیر، اشکاتو پاک کن.»آوا دستمال کاغذی را گرفت و اشک‌هایش را پاک کرد: «بخاطر تو نیست.»«آها... خب چرا انقدر دست دست میکنی؟»«نمیتونم یهو تو روش وایستم و بگم نه.»«پس میخوای باهاش بری؟»دستمال کاغذی را توی دستش مچاله میکند: «معلومه که نه!»«اصن تو خودت چرا به اون دختره نگفتی؟»«نمیدونم، اون موقع نمیدونستم چی میشه.»«اصن تو از کجا میدونی شاید...»حرف آوا را قطع کرد: «بازم نمیتونستم باور کنم.»«اونوقت چرا؟»«میگفتم لابد دلش به حالم سوخته.»«چرا فکر میکنی همه دارن بهت ترحم میکنن؟!»«این غذاهارو میبینی؟»«خب؟»«کارِ سمانه‌ست، سمانه‌ای که تا دیروز دست به سیاه و سفید نمیزد.»«چه ربطی داره سهیل؟»«مامانت چی؟ خوبه هنوز یادم نرفته سایه‌مو با تیر میزد.»آوا از جا بلند شد، دسته‌‌یِ کیفش را انداخت روی شانه‌اش و گفت: «مامانم اومد که مامانِ تو تنها نباشه.»حق با سهیل بود، مادرِ آوا تا فهمید سهیل و آوا به هم وابسته شده‌اند پا توی یک کفش کرد که باید از آن محله بروند، بروند آن سرِ شهر. اما حالا که سهیل بستری شده به عیادتش می‌رفت.لامپ اتاقش را روشن کرد، کتاب‌هایی که وسط اتاق ریخته بود با پا زد کنار، کتاب و پارچه‌یِ گل‌دار را از روی میز برداشت و روی تخت دراز کشید. کتاب اشعار برگزیده از ابتهاج بود. سلیقه‌اش با شعر جور نبود، دستش را دراز کرد و کتاب شعر را روی زمین انداخت. موبایلش را برداشت، چندبار تایپ کرد و پاک کرد، «حامد تو چند روز پیش بسته فرستادی خونه‌مون؟»«نه، من چیزی نفرستادم.میشه فردا ببینیم همو؟»«فردا کار دارم، باشه برا یه روز دیگه.»از پله‌های بیمارستان بالا می‌رفت، چند قدمی مانده بود به راهرو برسد، یک نفر کیفش را گرفت و او را به عقب کشید.«کار دارم، کار دارم، همین بود؟»«کیفمو ول کن.»«منو خر فرض کردی نه؟»«صداتو بیار پایین.»«هر جور بخوام حرف میزنم.»«اصن میدونی چیه؟ خیلی وقته میخوام بهت بگم دوستت ندارم‌.»«خیلی وقته یا از وقتی با این پسره میگردی؟»«حالم ازت بهم میخوره.»«این حرف آخرته؟»کیفش را از دست حامد کشید: «آره، دیگه هم نبینمت.»دستش را زیر روسری‌‌اش برد، موهایش را جمع کرد پشت گوشش، گرهِ روسری را محکم کرد، سرش را بالا آورد، سمانه را دید که روبه‌روی در اتاق سهیل روی صندلی نشسته بود، پوستِ گوشه‌یِ ناخن‌هایش را یکی یکی زیرِ دندان می‌گذاشت و می‌کشید.پشتِ پاهایش می‌سوخت، جورابش انگار خیس شده بود، کفشش را در آورد، تاول بود، به خودش آمد، وسطِ خیابان بود، هوا تاریک شده بود، موبایلش را از کیفش بیرون آورد، دنبال یک تابلو می‌گشت. تاکسی گرفت و خودش را به خانه رساند، کفش‌هایش را توی دستش گرفت و از پله‌ها بالا رفت، خنکیِ پله‌ها سوزشِ زخم‌هایش را کم می‌کرد. در را باز کرد، جوراب‌ها را بیرون کشید، خون بود و زخم.«نیم ساعت پیش حامد زنگ زد.»«چی گفت؟»«گفت قرار خواستگاری رو میخوان بندازن عقب، کار پیش اومده براش.»«نگفت چه کاری؟»«نمیدونم گفت میخوام برم اسپانیا؟ استرالیا؟»«خیر باشه.»چشم‌هایش می‌سوخت، پاهایش که به پتو می‌خورد انگار جان از تنش جدا میشد. تصمیم حامد همین بود، اول ازدواج کنند و بعد مهاجرت. حالا حامد بدون سروصدا می‌رفت و حتما همه می‌گفتند «حامد گذاشته رفته.» نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست.عصرِ روزِ دوشنبه باز هم با همان کتابِ داستان به بیمارستان رفت.«راستش آوا از وقتی برام کتاب میخونی انگار حالم بهتره.»«خوبه.»«امروز و فرداست که دیگه مرخص بشم.»«ساعتِ یازده قطار به یکی از نقاطِ مرتفع در میانِ کوه‌هایِ صخره‌ای...»«دیروز صداتونو شنیدم.»«همه‌شو؟»«همه‌شو. نمیخوای بگی چیشد؟»«مگه نشنیدی؟ تموم شد.»«آوا تو کتاب شعر داری؟»«نمیدونم، باید بگردم.»«داستان بسه، فردا برام شعر بخون.»از این پهلو به آن پهلو غلت می‌زد، فکرِ آن دستخط و اسم مستعار عینِ خوره به جانش افتاده بود. از تخت پایین آمد، موهایش را بست، عینکش را برداشت، آخرین کارتونی که مانده بود را روی فرش خالی کرد‌. ژورنال ۹۷، شروع کرد به ورق زدن. رسید به دی.«شنبه–۱۵ دی‌ماهامروز عصر به خانه‌یِ جدیدمان اثاث کشی می‌کنیم. مامان، خاله نرگس، سیما، سمانه، سهیل و من، همه با صدای بلند توی کوچه گریه می‌کردیم. وقتی داشتم به مامان و خاله نرگس کمک می‌کردم که وسایل آشپزخانه را ببریم توی حیاط، دیدم که سهیل یک پاکت کاغذی از زیرِ ژاکتش بیرون کشید و توی یکی از کارتون‌هایِ اتاقِ من گذاشت.»دست‌هایش می‌لرزید، زانوهایش را بغل گرفته بود و چشمانش پر از اشک شده بود و نگاهش قفل به یادداشت اول کتاب.«عاشقت بودم و این را به هزاران ترفندسعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشدسینِ هشتم/زمستان ۹۷/شعر از سجاد سامانی»با صدای آلارم از خواب بیدار شد، تمام بدنش درد می‌کرد. مثل هر روز آماده شد تا به دیدن سهیل برود، سهیلی که دیگر فقط یک دوستِ ساده نبود.کفش‌هایش را برداشت، بی‌سر و صدا در را باز کرد اما از شانس بدش دسته‌کلید–تشتِ رسوایی– از دستش افتاد روی سرامیک‌هایِ سردِ راه‌پله، بلافاصله مادرش توی راهرو ظاهر شد: «عروسی میری؟»آوا که انگار چیزی ندیده و نشنیده بود از پله‌ها پایین رفت. با اینکه چند روزی از اسفند مانده بود اما بهار رسیده بود‌، نگاهی به شکوفه‌‌هایِ درختِ گیلاس انداخت، چند شکوفه کَند و تویِ جیبش گذاشت.کنار تخت ایستاده بود، به چهره‌یِ رنگ‌پریده‌یِ سهیل نگاه می‌کرد، هنوز همان پسر ۸ ساله را در چهره‌اش می‌دید که وسط حیاط دوچرخه‌سواری می‌کرد، دلش نمی‌آمد بیدارش کند.صندلی‌اش را کشاند نزدیک تخت، سرش را به بازوی سهیل تکیه داد، صدایِ خس خس سینه‌یِ سهیل کمتر شد. شکوفه‌ها را از جیبش بیرون آورد و رویِ دستِ سهیل گذاشت، موهایش را از روی پیشانی کنار زد، لب‌هایِ سرخ آوا و پیشانیِ سردِ سهیل، لحظه‌ای خون زیرِ پوستش جوشید و گونه‌هایش سرخ شد.از پله‌هایِ بیمارستان پایین می‌رفت، انگار دنیا را به نامش زده بودند.کتاب‌ها را یکی یکی توی کارتون‌ها گذاشت، رو تختی را کنار زد و کارتون‌ها را هل داد زیرِ تخت، دراز کشید کف اتاق و کتاب را باز کرد:«سماعِ سوختن...عشق شادی‌ست، عشق آزادی‌ست، عشق آغازِ آدمیزادی‌ست...»کتاب را بست و دو دستی بغل گرفت، خیره شد به سقف، به سهیل فکر می‌کرد، به فردا که مرخص می‌شد، به غر زدن‌های مادرش وقتی که همه چیز را می‌فهمید.بین خواب و بیداری بود که تلفن خانه زنگ خورد، چشمانش نیمه باز بود، تلفن را برداشت، صدایِ گریه‌یِ سیما و سمانه، صدایِ جیغ‌هایِ خاله نرگس.عیدِ امسال دیگر سفره‌یِ دلِ آوا سینِ هشتم نداشت....</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 16:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برایِ «تو»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-dketqe1nfwwu-dketqe1nfwwu-dketqe1nfwwu</link>
                <description>ممنونم از کاربر «گنجشک» برای راه انداختن این چالش. مقداری حرفِ ناگفته‌یِ انبار شده در دل داشتم که باید می‌نوشتم.لازمه بگم که من تازه نوشتن رو شروع کردم یا از خرچنگ قورباغه نوشتنم خودتون متوجه میشین؟ لازمه بگم من دنبالِ بهونه بودم برای نامه نوشتن یا اینم مشخصه؟ :)عزیزِ قلبم. سلام. متاسفم برایِ هر چه که شد. متاسفم برایِ هر چه که باید میشد و نشد. متاسفم برایِ روزهایی که گذشت. برایِ روزهایی که هنوز هم نمی‌گذرد. متاسفم برایِ این دوریِ خیلی نزدیک. متاسفم برایِ اشتباهاتم. متاسفم برایِ اشتباهِ تو. که خودم مقصرش بودم. متاسفم برایِ شعرهایی که پیشِ تو ماند و حالا یادشان هر روز چنگی به دلم می‌کشد. متاسفم برایِ حرف‌هایی که شنیدی. آن حرف‌هایی که از زبانِ من نبود. متاسفم برایِ حرف‌هایی که نشنیدی. حرف‌هایی که از زبانِ قلبم بود. متاسفم برایِ شهامت‌هایِ نداشته‌ام. برایِ جنگ‌هایِ نرفته‌ام. متاسفم برایِ «نجنگیده باختن‌هایم». پشیمانم. پشیمانم که چرا بیشتر به تو بها ندادم. چرا بهانه‌هایم همیشه برایِ تو بود. چرا چمدانِ زیباترین داستانِ قلبم را خودم بستم؟ از اینکه گناهِ خودم را گردنِ قسمت و مصلحت بیندازم بیزارم. برایِ بخشیده شدن دیر است. برایِ جبران دیرتر‌. کاش به نفرینت دچار می‌شدم. کاش نفرین بلد بودی...</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 09:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌ناله (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%B1-swefjagasecj-swefjagasecj-swefjagasecj</link>
                <description>Hi!بالاخره سد بغض شکسته شد و گریه‌م گرفتتتتتت.از آخرین باری که گریه کردم (قبل سال تحویل) دیگه گریه‌م نگرفته بود تا امروز. این فاصله‌یِ یک ماه و بیست و هفت روز، بدونِ گریه، سخت گذشت.دیشب داشتم فیلم The Whale 2022 رو میدیدم. داستان مردی بود (چارلی) که بخاطر عشقی که به شاگردش (پسری به اسم الن) داشت از همسرش جدا شده بود. «چارلی» سال‌ها تنها زندگی می‌کرد و چاقی باعث شده بود که حتی موقع تدریس آنلاین خودش رو به دانشجوهاش نشون نده. فقط یه دوست صمیمی داشت که اسمش «لیز» بود. لیز خواهرِ «الن» بود. خواهرِ پسری که چارلی باهاش در ارتباط بود و سال‌ها پیش مرده بود...فکر می‌کنم بقیه‌شو اگه بخوام بگم انقدر ضایع توضیح بدم که همه چی لو بره همینجا‌.این یه ماه و چند روز مثل دیوونه‌ها به هر دری زده بودم که گریه کنم، آهنگ‌های غمگین، فکر کردن به نشدن‌ها و شدن‌ها‌. ولی انگار فایده نداشت. تا اینکه دیشب داستان فیلم و حس و حال چارلی باعث شد آخر فیلم گریه‌م بگیره. همینجوری که داشتم اشکامو پاک میکردم یهویی یه صدایی وسط قلبم گفت: «شد. شد. بالاخره گریه.» تو اون لحظه نمیدونستم ناراحتم بخاطر چارلی یا خوشحالم که بالاخره گریه‌م گرفته :)پ.ن: من از این سایت دیدم:https://namako.fun/</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 17:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ترین آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco-apofb7ivxfco</link>
                <description> ۳ سال پیش بود که گفتی «۳ سال است می‌شناسمت.»از آن سال ۳ سال می‌گذرد ولی این ۳ سال کجا و آن ۳ سال؟۳ سال پیش هنوز برایِ سال‌ها «با هم بودن» فرصت داشتیم و الآن به اندازه‌یِ همان سال‌ها با هم «غریبه‌ایم.»۳ سال نبودنت به اندازه‌یِ ۳۰ سال گذشت‌.‌من می‌دانستم که ۳ سال قبل از آن سال برایِ تو ۳۰ سال گذشته بود. ۳۰ سالی که من باعثش نبودم. من مطمئن بودم آن ۳ سالی که گفتی مرا می‌شناسی، نمی‌شناختی‌ام. من هم تو را نمی‌شناختم. من آن آشنایی که تو می‌شناختی نبودم. من آن فرصتِ از دست رفته‌ات نبودم. من فرصتِ دوباره نبودم. من «غریبه» بودم. همانطور که «تو» برایم آشناترین غریبه بودی. شاید هم غریبه‌ترین آشنا.من می‌دانستم که در این ۳ سالی که گذشت ۳ بار به «رسیدن» فرصت دادی و سومین فرصت برایت ابدی شد.اما من. من در این ۳ سال، به «نرسیدن» ایمان داشتم. به سوگ. به عبور از «تو» اما نه.با همه‌یِ اینها خوشحالم. خوشحالم برای آن سومین فرصت.</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادِ من بیفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt-bwv67pyodztt</link>
                <description>«چالشی که از پست‌های یکی از کاربرای ویرگول پیداش کردم.»من هم دوست داشتم یه پست برای خودم بنویسم.هر وقت ماهِ کامل رو دیدی یادِ من بیفت.هر وقت رفتی کتابخونه‌ای که برات مثل پناهگاه بود یادِ من بیفت.هر جایی که حس کردی کسی درکت نمی‌کنه یادِ من بیفت.یادِ من بیفت هر وقت هایده گوش می‌دادی و داشتی وسطِ آشپزخونه می‌رقصیدی.یادِ من بیفت هر بار که وسطِ قدم زدن تو دلِ شهر دلت گرفت و دلتنگی از گوشه‌یِ چشمت ریخت.یادِ من بیفت هر وقت پاییز از راه رسید و ذوقِ رسیدنش رو داشتی.یادِ من بیفت هر وقت که بارون بارید و زیر بارون خیس شدی. (عاشقِ بارون با چتر بیرون نمیره.)یادِ من بیفت با برف. (با آهنگِ ببار ای برف سنگین بر مزارش از حبیب.)یادِ من بیفت هر وقت که شعری، بیتی، مصرعی از سعدی شنیدی.یادِ من بیفت با اولین غزلِ حافظ.با «کجایی از عرفان طهماسبی» یادِ من بیفت.با «بمان از روزبه بمانی» یادم بیفت. (اونجا که میگه: از آنچه می‌آید سرم با رفتنت گفتم...گفتم که هر کاری کنم یادِ تو می‌افتم...انقدر گفتم باش، گفتم باش، گفتم که...بر هر چه اصراری کنم یادِ تو می‌افتم...)هر وقت یه کتابِ نو خریدی و بویِ کتاب رو کشیدی تو ریه‌هات یادِ من بیفت.هر وقت قلم دستت گرفتی و شوقِ نوشتن رویِ بند بند وجودت سُر خورد، یادِ من بیفت.یادِ من بیفت هر وقت که داشتی با ابی می‌خوندی «عاشقت بودن عشقِ منه... اینو قلبم فریاد می‌زنه...»هر وقت تو خیابون گربه دیدی یادِ من بیفت :) (باهاش حرف بزن.)هر وقت بجایِ حرف زدن انقدر راه رفتی که پاهاتو حس نکردی یادِ من بیفت....ادامه داره...میخوام بنویسم از وقتایی که یادِ کسی افتادم...یادِ «تو» با هر بار دیدنِ آسمونِ آبی و ابر☁️‌.یادِ zaza با هر بار دیدنِ جوونه🌱.یادِ مهدی با هر باری که گوشه‌یِ برگه‌یِ کتابم تا خورد.یادِ معصومه با دیدنِ کلاس‌ اولی‌ها.یادِ هانیه با هر بار دیدنِ دایناسور. شیر کاکائو. اکسسوری.یادِ دَن دَن با هر رنگِ سبز.یادِ النازِ عزیزم. با هر شبی که از پنجره به آسمون نگاه می‌کردم.یادِ عماد با هر بار شنیدنِ واژه‌یِ نور🤍✨ با هر آهنگِ عربی‌.یادِ فاطمه.با هر بار که کسی رو دوست صدا می‌زنم و می‌ترسم.یادِ پارسا با هر بار دویدن توی پیست.یادِ تاتا هر وقت که کتابشو میبینم🍄.من از فراموش شدن نمی‌ترسم، ولی تا هستم یادِ من بیفت.</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 13:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا رفتن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-cn0ofpawkl6p</link>
                <description>اکانت‌های ویرگول رو گاهی وقتا چک میکنم. متن‌های زیادی رو می‌بینم که برای چند سال پیشه. ۵ سال پیش. ۶ سال پیش. ۷ سال پیش. میزنم رو پروفایل‌ها و میبینم آخرین متنی که تو صفحه‌شون هست کِی نوشتن؟ (میخوام بدونم هنوز هستن که بنویسن تا متن‌هاشون رو بخونم و یاد بگیرم ازشون یا نه؟)فکر می‌کنم به نویسنده‌های این‌ متن‌ها. کجا رفتن؟ الان چیکار می‌کنن؟ چرا دیگه نمی‌نویسن؟ حوصله‌شون نمی‌کشه؟ نکنه...؟ نه به این چیزا فکر نکن.بعضی از متن‌ها برام خیلی عجیبن. با اینکه چند سال پیش نوشته شدن ولی یه جوری‌ان که اگه بقیه‌یِ نوشته‌ها رو نخونم (و سبک‌ِ نوشتن‌شون رو نفهمم) با خودم فکر می‌کنم شاید نویسنده‌شون از یه جایی کپی کرده.یه سری از آدما سنشون رو توی بیوگرافی یا متن‌هاشون نوشته بودن. میشینم سنشون رو حساب می‌کنم ببینم الان چند سالشونه :)دغدغه‌هایی که داشتن رو از لابه‌لای متن‌هاشون می‌کشم بیرون و باهاشون احساسِ همدردی می‌کنم. چقدر بعضی وقتا همه‌مون شبیه به همیم.چیه این آدمیزاد؟ دو دیقه بیکار میشه، دو خروار فکر میاد سراغش...</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 09:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هفت عادت مردمان مؤثر</title>
                <link>https://virgool.io/@Asma_Yaraei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-crfvejq27z6t-crfvejq27z6t-crfvejq27z6t</link>
                <description>نشرِ یوشیتادوست داشتم اینجا یه چیزی بنویسم ولی خب مغزم انگاری قفل شده بود. با خودم فکر کردم چی بهتر از نوشتن از کتابی که دارم میخونم؟ پس شروع کردم به نوشتن از هفت عادت مردمان موثر.از روزِ اولی که گرفتمش با خودم فکر می‌کردم یه کتاب با محتوای زرده و ارزش خوندن نداره، و همین فکرا باعث میشد هیچ میلی به خوندنش نداشته باشم.(چرا فکر می‌کردم زرده؟ چون همزمان با این کتاب چندتا کتاب دیگه هم خریده بودم و علاوه بر محتوای چرندشون، ترجمه‌یِ گُنگی هم داشتن.)تا اینکه یکی دو ماه پیش یهویی دلم خواست بخونمش (راستش دیدنش توی قفسه بهم عذاب می‌داد). خواستم بهش یه فرصت بدم و بعدش بندازمش بیرون :)اولین بخش کتاب اسمش برداشت‌ها و قوانین بود، گفتم الان از قانون جذب و شکرگزاری و... حرف میزنه، ولی خب درمورد این چیزا نبود، نویسنده از روابط انسانی می‌گفت، از برنامه‌هایی که همیشه ازشون عقب می‌مونیم یا اهدافی که هیچ تلاشی براشون نمی‌کنیم، از زندگی خودش و تجربه‌ش درمورد دختر و پسرش نوشته بود و بخش جذابش برای من بخش برداشت‌ها بود، این کتاب بهمون میگه خیلی از اختلافات و مشکلاتی که ما تو روابطمون داریم بخاطرِ تفاوتِ برداشت‌هامون و عدم توانایی‌مون تویِ به اشتراک گذاشتن دیدگاه‌هاست.(اونجا که ابی میگه برداشتِ ما از عشق با هم تفاوت داشت و این صحبتا)با مثال‌ها و نکته‌هایی که توی این بخش نوشته شده می‌تونیم درکِ بهتری از خودمون و اطرافیانمون داشته باشیم، برایِ درکِ بهتر و ارتباط موثر باید شنونده‌یِ خوبی باشیم.تو همین بخش درمورد عادت‌ها نوشته شده و اینکه یه عادت برای تثبیت به سه تا مولفه نیاز داره: دانش، مهارت و انگیزه. این سه تا مولفه به صورت مستقیم روی هم تاثیر میذارن:نویسنده درمورد وابستگیِ متقابل و انواع وابستگی و استقلال توضیح داده و تفاوت وابستگی، استقلال و وابستگی متقابل رو برامون نوشته.توی آخرین صفحات بخش اول راهنمای استفاده از کتاب نوشته شده و بعد از اون توضیحات درمورد هفت عادت –که اینجا می‌نویسم– شروع میشه:🔴عادت اول: پویا باشید.🟠عادت دوم: از اول به فکر نتیجه باشید.🟡عادت سوم: اول کارهایی که در اولویت هستند انجام دهید.🟢عادت چهارم: برد-برد فکر کنید.🔵عادت پنجم: ابتدا به دنبال درک دیگران باشید، سپس به دنبال تفاهم باشید.🟣عادت ششم: نیروی جمعی به‌وجود آورید.🟤عادت هفتم: ارّه را تیز کنید.فکر می‌کنم اگه درمورد عادت‌ها هم همین‌جا بنویسم این متن طولانی میشه، پس مطالبِ عادت‌هارو جدا می‌نویسم🤝🏼 و لینکش رو میذارم.شما هم اگه این کتاب رو خوندین ممنون میشم برام بنویسین ازش، خوندنِ دیدگاه‌هاتون برام جالبه✨</description>
                <category>اسماء</category>
                <author>اسماء</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 13:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>